داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

گنج

ریچارد هارنجر1 مرد خوشبختی بود. به رغم آن‌چه آدم‌های بدبین، پس از زمان کتاب جامعة سلیمان2 تاکنون گفته‌اند، وجود آدمی خوشبخت دراین دنیای نگون‌بخت آن‌قدرها عجیب و غریب نیست. اما به راستی چیز بسیار عجیب و غریب آن است که ریچارد هارنجر از خوشبختی خود آگاه بود. میانه‌روی یا اعتدال طلایی، که قدیمی‌ها آن همه تحسین می‌کردند دیگر ور افتاده و کسانی که این راه و رسم را در پیش گرفته‌اند باید تمسخر مؤدبانه آدم‌هایی را به جان بخرند که نه از کف نفس خوبی دیده‌اند و نه از عقل سلیم راه به جایی برده‌اند. ریچارد هارنجر مؤدبانه و با بی خیالی شانه بالا می‌انداخت: بگذار دیگران با خطر زندگی کنند؛ بگذار دیگران با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزند3؛ بگذار دیگران دار و ندارشان را بر سر رو کردن یک کارت به خطر بیندازند؛ روی طناب محکمی که به افتخار یا گور منتهی می‌شود راه بروند؛ یا جان‌شان را بر سر هدف یا عشق یا حادثه‌ای به مخاطره بیندازند. او نه غبطة شهرتی را می‌خورد که ماجراجویی‌های آن‌ها برای‌شان به ارمغان می‌آورد و نه هنگامی که تلاش‌شان به بدبیاری منتهی شد وقت خود را با ابراز تأسف تلف می‌کرد.
اما ازاین موضوع نباید نتیجه‌گیری کرد که ریچارد هارنجر آدمی خودپسند یا بی عاطفه بود. خیر، هیچ‌کدام از این‌ها نبود. او آدمی ملاحظه‌کار و دست و دل باز بود. و همیشه آماده بود نسبت به دوستان ابراز لطف کند، و آن قدر مال و منال داشت که در لذت یاری رساندن به دیگران راه افراط بپیماید. پول کنار گذاشته‌ای داشت و در وزارت کشور صاحب مقامی بود که حقوق چشم‌گیری نصیبش می‌کرد. این کار با خلق وخوی او مناسبت داشت؛ یعنی با نظم و ترتیب، پر مسئولیت و جذاب بود. هر روز که اداره را ترک می‌گفت، راهی باشگاهش می‌شد و دو ساعتی را به بازی بریج می‌گذراند. شنبه‌ها و یکشنبه‌ها به سراغ بازی گلف می‌رفت. تعطیلات را به خارج کشور سفر می‌کرد؛ در هتل‌های گران‌قیمت جا می‌گرفت؛ و به دیدن کلیساها، نگارخانه‌های نقاشی و موزه‌ها می‌شتافت. همیشه در شب افتتاح نگارخانه‌ها حضور داشت. بیش‌تر شب‌ها بیرون از خانه شام می‌خورد. دوستانش از او خوش‌شان می‌آمد. هر کسی رغبت می‌کرد با او به حرف بنشیند. چون آدمی با مطالعه، با دانش و خوش مشرب بود، به علاوه ظاهر جذابی داشت؛ البته آن‌قدرها خوش قیافه نبود؛ اما بلند و باریک بود و اندام شق و رقی داشت با چهره‌ای لاغر و زیرک. موهایش تازگی‌ها کم‌پشت شده بود چون کم کم داشت به پنجاه سالگی نزدیک می‌شد؛ اما چشم‌های میشی‌اش تبسم دوران جوانی را حفظ کرده بود و دندان‌هایش همه طبیعی بودند. خوش بنیگی را به ارث برده بود و همیشه به خود می‌رسید. در دنیا دلیلی وجود نداشت که او مرد خوشبختی نباشد و اگر کسی در او ذره‌ای بی‌خیالی می‌دید احتمالاً ادعا می‌کرد که شایستگی‌اش را دارد.
او از چنان اقبال خوشی برخوردار بود که حتی از آن تنگناهای مخاطره‌آمیز و نا‌آرام ازدواج, که در آن، کشتی آن همه مردان عاقل و کاردان خرد می‌شود، به سلامت به ساحل رسیده بود. او و همسرش، که در اوایل دهة بیست با عشق ازدواج کرده بودند، به دنبال چند سالی لذت کمابیش کامل، کم کم جدا شده بودند. هیچ کدام نخواسته بود با شخص دیگری ازدواج کند؛ بنابرین مسئله طلاق به میان نیامده بود (موضوعی که، به راستی، موقعیت ریچارد هارنجر را، که در خدمت دولت بود، متزلزل می‌کرد)، بلکه، به خاطر سهولت کار، به کمک وکیل خانوادگی طوری ترتیب جدایی را دادند که هر کدام آزاد بود، بدون دخالت دیگری، آن‌طور که دوست دارد، زندگی کند و با رعایت احترام و حسن نیت متقابل از هم جدا شدند.
ریچارد هارنجر خانه‌اش را در سنت جان وود4 فروخت و آپارتمانی گرفت که فاصله‌اش را تا عمارت دولتی وایت‌هال می‌شد قدم‌زنان پیمود. کتاب‌هایش را در اتاق پذیرایی کنار هم جا داد؛ اسباب و اثاث چیپن‌دیل 5 او درست اندازة اتاق ناهار‌خوری‌اش بود؛ و اندازة اتاق خواب با خلق و خویش مناسبت داشت و، در طرف دیگر آشپزخانه، دو اتاق مخصوص خدمتکار‌ها بود. آشپزش را، که سال‌ها با او بود، از سنت جان وود با خود آورد؛ اما از آن‌جا که نیازی به آن همه خدمتکار نداشت عذر بقیه را خواست و در یک دفتر کاریابی سفارش کرد یک پیشخدمت خانه و اتاق پذیرایی برایش پیدا کنند. دقیقاً می‌دانست چه می‌خواهد و نیازهایش را به دقت برای مسئول دفتر شرح داد. پیشخدمتی می‌خواست که خیلی جوان نباشد؛ اولاً به این دلیل که زن‌های جوان سر به هوا هستند، و ثانیاً به این دلیل که، هر چند به سن پختگی رسیده و آدمی اخلاقی بود، مردم حرف می‌زدند واگر هم کسی چیزی نمی‌گفت، جلو زبان دربان و کاسب‌کارها را نمی شد گرفت. بنابرین، هم به خاطر حفظ آبروی خود و هم حفظ آبروی زن جوان، اندیشید که داوطلب می‌بایست به سن و سال فهم و شعور رسیده باشد. از این‌ها گذشته، پیشخدمتی می‌خواست که نقره‌آلات را خوب تمیز کند. همیشه شیفتة نقره‌آلات قدیمی بود؛ بنابرین، منطقی بود که بخواهد با قاشق و چنگال‌هایی که زنی متشخص در دوران حکومت ملکة آن6، بر سر میز آورده و برده بود، با ظرافت و احترام رفتار شود. خلق و خویی مهمان‌نواز داشت و خوش داشت دست‌کم هفته‌ای یک بار شام کوچکی تدارک ببیند که در آن عدة مهمان‌ها از چهار نفر کمتر و از هشت نفر بیشتر نباشد. خیالش از جانب آشپزش تخت بود؛ چون غذایی برای مهمان‌ها می‌فرستاد که با لذت می‌خوردند و میل داشت پیشخدمت اتاق پذیرایی نیز با دقت و سرعت به مهمان‌ها برسد. بنابرین، به یک پیشخدمت تمام عیار نیاز داشت. خوش لباس بود آن هم به شیوه‌ای برازندة سن و سال و موقعیت خود، و دلش می‌خواست از لباس‌هایش به دقت مراقبت شود. پیشخدمت اتاق پذیرایی که در پی یافتنش بود می‌بایست بتواند شلوارهایش را اتو‌بخار بکشد و کراوات‌هایش را اتو کند، و بسیار مقید بود که کفش‌هایش را خوب برق بیندازد. کفش‌های زیادی داشت و اصرار می‌ورزید که همین که از پا درمی‌آیند می‌بایست در قالب گذاشته شوند. و سرانجام آن‌که، آپارتمان باید تمیز و مرتب بماند. و البته روشن بود که هر داوطلب شغل پیشخدمتی می‌بایست بی‌عیب و نقص، متین، درست‌کار و قابل اعتماد باشد و ظاهر خوشایندی داشته باشد. در مقابل این‌ها آماده بود تا دست‌مزد قابل ملاحظه، آزادی معقول و روزهای تعطیل بسیار نثار کند. خانم مسئول دفتر، بی‌آن‌که مژه بزند، گوش فرا داد و گفت که کاملاً اطمینان دارد که پیشخدمتی مناسب او پیدا خواهد کرد و تعدادی داوطلب برایش فرستاد که ثابت شد کوچکترین توجهی به گفته‌های او نداشته است. ریچارد هارنجر تک تک آن‌ها را دید، بعضی واجد شرایط نبودند؛ برخی شرم وحیا سرشان نمی‌شد؛ چند تایی پیر و پاتال بودند؛ عده‌ای بیش از حد جوان بودند؛ گروهی فاقد شخصیتی بودند که او با اهمیت می‌دانست؛ خلاصه، حتی یک نفر پیدا نشد که ریچارد هارنجر تمایل نشان دهد به امتحانش بپردازد. و از آن‌جا که مهربان و مؤدب بود، با لبخند و ابراز تأسفی خوشایند عذرشان را خواست. صبر نشان داد و اعلام آمادگی کرد که با پیشخدمت‌های خانه و اتاق پذیرایی مصاحبه کند تا آدم دلخواه را بیابد.
چیز عجیب و غریبی که دربارة زندگی می‌شود گفت این است که اگر کسی جز دنبال بهترین نباشد، احتمال زیادی دارد که به آن دست یابد؛ به سخن دیگر، اگر آدم نخواهد با چیزی که در دسترس اوست بسازد، درین صورت احتمال زیادی دارد که به نوعی به خواسته‌اش برسد. گویی الهة سرنوشت بگوید: «این آدم احمقی به تمام معناست، دنبال بهترین است،» و سپس با آن یک‌دنگی زنانه‌اش بهترین را توی دست‌های آدم پرتاب کند. روزی دربان آپارتمان ناگهان به ریچارد هارنجر گفت:
«شنیده‌ام دنبال خدمتکار می‌گردین، قربان. من یکی‌رو می‌شناسم که دنبال همچین کاری‌یه.»
«خودت شخصاً می‌تونی معرفیش کنی؟»
ریچارد این عقیدة منطقی را داشت که اگر پیشخدمتی پیشخدمت دیگری را معرفی کرد ارزشش بیش از معرفی یک کارفرماست.
«ضمانت می‌کنم که آدم خوش‌نامی باشه. جاهای خیلی خوبی کار کرده.»
«من نزدیکی‌های ساعت هفت برمی‌گردم لباس عوض کنم. اگه براش مناسبه می‌تونم ببینمش.»
«چشم قربان. سعی می‌کنم به‌ش بگم.»
هنوز پنج دقیقه‌ای از آمدنش نگذشته بود که آشپز، به صدای زنگ در، جواب داد، و برگشت به او گفت که شخصی که دربان سفارش کرده آمده است.
مرد گفت: «بگین بیاد تو.»
چند چراغ دیگر را روشن کرد تا ببیند داوطلب چه شکل و قیافه‌ای دارد. و از جا بلند شد و پشت به بخاری ایستاد. زنی وارد شد و با حالتی محترمانه درست در درگاه اتاق ایستاد.
مرد گفت: «سلام. اسم‌تون چی‌یه؟»
«پریچارد7، قربان.»
«چند سال‌تونه؟»
«سی و پنج سال، قربان.»
«خوبه، سن و سال معقولی‌یه.»
پکی به سیگارش زد و متفکرانه به او نگریست. بلند قد بود، تقریباً هم قد خودش، اما حدس زد که کفش‌های پاشنه بلند پوشیده. پیراهن مشکی‌اش به سر و شکل او می‌خورد. خوب مانده بود. اجزای چهره‌اش خوش‌ ترکیب بود و رنگ گلگونی داشت.
گفت: «لطفاً، کلاه‌تونو بردارین.»
زن کلاهش را برداشت و مرد دید که او گیسوان خرمایی کمرنگی دارد. شیک و آراسته آرایش شده بود. زن ظاهر قوی و سالمی داشت. نه چاق و نه لاغر بود. با اونیفرم ظاهر بسیار آراسته‌ای پیدا می‌کرد. زیبایی‌اش توی ذوق نمی‌زد، بلکه به یقین ملاحت داشت، و چنان‌چه جزو طبقة دیگری از جامعه بود می‌شد گفت که زن زیبایی است. مرد پرسش‌هایش را شروع کرد. پاسخ‌ها رضایت‌بخش بود. آخرین جا را به دلیل معقولی ترک گفته بود. زیر نظارت یک سر‌پیشخدمت آموزش دیده بود و ظاهراً به خوبی با وظایفش آشنا بود. در جای قبلی سرپیشخدمت اتاق پذیرایی بود. و سه پیشخدمت زیر دستش کار می‌کردند. اما حرفی نداشت که دست تنها کارهای یک آپارتمان را بر عهده بگیرد. قبلاً پیشخدمت آقایی بود که وی را پیش خیاطی فرستاده بود تا کار اتو کردن را بیاموزد. اندکی کمرو بود؛ اما نه ترسو بود نه کسی بود که دست و پایش را گم کند. ریچارد با آن حالت بی‌خیالانه و دوستانه پرسش‌هایش را مطرح می‌کرد، و زن با خونسردی فروتنانه‌ای جواب می‌داد. مرد بسیار زیاد تحت تأثیر قرار گرفت. و پرسید که زن چه معرف‌هایی دارد و معرف‌ها بسیار در خور اهمیت بودند.
مرد گفت: «ببینین، من خیلی دلم می‌خواد شمارو استخدام کنم، چیزی که هست با تغییر و تبدیل میانه‌ای ندارم. دوازده‌ ساله یه آشپز برام کار می‌کنه؛ و اگه شما برای من مناسب باشین و من برای شما، امیدوارم این‌جا موندگار بشین. منظورم اینه که خوش ندارم بیایین سه چهار ماهی این‌جا پیش من بمونین و بعد بگین، دارین می‌رین ازدواج کنین.»
«ترسی ازین موضوع نداشته باشین، قربان. من بیوه‌م. خیال نمی‌کنم ازدواج برای آدمی با موقعیت من چنگی به دل بزنه، قربان. شوهرم از روزی که من باهاش عروسی کردم تا روز مرگ، کارش خوردن و خوابیدن بود. من بودم که اداره‌اش می‌کردم. چیزی که الآن به درد من می‌خوره یه سر پناهه.»
مرد لبخند زد: «با نظرتون موافقم. ازدواج چیز خوبی‌یه اما کار اشتباه اینه که آدم به‌ش عادت کنه.»
زن معقولانه پاسخی به این موضوع نداد بلکه صبر کرد تا مرد تصمیم خود را اعلام دارد. زن ظاهراً نگران نبود. مرد اندیشید که چنان‌چه زن آن گونه که ظاهرش گواهی می‌دهد واجد صلاحیت باشد، به خوبی آگاه است که پیدا کردن کار برایش دشوار نیست. مرد دستمزدی را که در نظر گرفته بود به زبان آورد که به نظر زن رضایتبخش بود. مرد اطلاعات را دربارة آپارتمان به او داد؛ اما زن اظهار نظری کرد تا مرد بداند که او قبلاً این موضوع را ارزیابی کرده است و مرد این‌طور دستگیرش شد که زن پیش از آن‌که حاضر به پذیرش این کار شود (و این موضوعی بود که به جای آن‌که اوقات مرد را تلخ کند باعث انبساط خاطر او شد) پرس و جوهایی دربارة او به عمل آورده که هم دوراندیشی و هم فهم و شعورش را نشان می‌داد.
«در صورتی که استخدام‌تون کنم کی می‌تونین بیایین؟ فعلاً من کسی رو ندارم. خانم آشپز به کمک یه نظافتچی هر چه از دستش برمی‌آد کوتاهی نمی‌کنه، اما من میل دارم هر چه زودتر کارهای خونه‌م روبه‌راه بشه.»
«خیلی خوب، قربان. می‌خواستم یه هفته به خودم مرخصی بدم ، اما حالا که مسئله لطف کردن در حق یه آقا پیش اومده حرفی ندارم که دور مرخصی را خط بکشم؛ اگه بخواین فردا خدمت می‌رسم.»
لبخند جذاب ریچارد هارنجر بر چهره‌اش نقش بست.
«میل ندارم که دور مرخصی‌تونو خط بکشین. به خصوص که نقشه‌شو هم کشیده‌ین. من یه هفته دیگه هم به همین صورت سر می‌کنم. دنبال مرخصی‌تونو بگیرین و وقتی تموم شد بیایین پیش من.»
«خیلی ممنونم، قربان. اگه هفتة دیگه یه هم‌چین فردایی بیام اشکالی داره؟»
«بسیار خوبه.»
زن که رفت ریچارد هارنجر احساس کرد که آن روز کارش را خوب انجام داده است. گویی دقیقاً آن‌چه را می‌خواست یافته بود. زنگ آشپز را به صدا در‌آورد و به او گفت که سرانجام پیشخدمت خانه و اتاق پذیرایی را استخدام کرده است.
زن گفت: «گمون می‌کنم ازش خوش‌تون بیاد، قربان. امروز بعدازظهر اومد با من صحبت کرد. فوری فهمیدم که وظایف‌شو خوب می‌دونه. از اون زن‌های سر به هوا نیست.»
«جز امتحان کردن چاره‌ای نداریم. خانم جیدی8، امیدوارم از من تعریف کرده باشین.»
«خب، گفتم که شما مشکل پسندین، قربان. گفتم که شما اربابی هستین که تو هر کاری مشکل پسندین.»
«همین طوره که می‌گین.»
«گفت که حرفی نداره. گفت از اربابی خوشش می‌آد که مو رو از ماست بکشه. گفت وقتی کسی توجه نکند چه فایده داره که آدم کارو درست انجام بده یا نده. امیدوارم ببینین که اون حسابی از کارش احساس غرور می‌کنه.»
«این همون کاری‌یه که من ازش انتظار دارم. گمون می‌کنم باید پیشتر بریم و مانعی سر راهش بذاریم.»
«بله، قربان. این که رو شاخ‌شه. آخه، اگه کسی بخواد ببینه پودینگ خوب شده یا نه باید ازش بچشه. اما اگه نظر منو بخواین می‌گم که اون گنج واقعی‌یه.»
و این دقیقاً همان چیزی بود که پریچارد از آب در‌آمد. هیچ مردی را تا آن وقت به آن خوبی تر و خشک نکرده بودند. شیوة واکس زدن پریچارد نیز تماشایی بود. مرد روزهای آفتابی، قدم زنان، با گام‌هایی سرزنده‌تر از گذشته عازم اداره می‌شد زیرا کمابیش می‌توانست عکس خود درا در کفش‌ها ببیند. زن از لباس‌های مرد طوری مواظبت می‌کرد که همکارانش به صرافت افتادند که خوش پوش‌ترین مرد وزارتخانه شده و شروع کردند برایش مضمون کوک کنند. روزی مرد، نامنتظر، پا به خانه گذاشت و بندی را در حمام دید که رویش جوراب و دستمال ردیف شده بود؛ پریچارد را صدا زد:
«جوراب‌ها و دستمال‌ها رو خودت می‌شوری، پریچارد؟ فکر می‌کردم آن قدر کار داری که دیگه به این کار نمی‌رسی.»
«این‌ها رو تو خشک‌شویی از میون می‌برن. اگه شما حرفی نداشته باشین ترجیح می‌دم خودم ترتیب شستن‌شونو بدم.»
از این‌ها گذشته، زن دقیقاً می‌دانست که مرد در هر موقعیت چه لباسی باید بپوشد و، بی آن‌که از او بپرسد، آگاه بود که او باید، برای شب، لباس شام بپوشد و کراوات مشکی بزند یا لباس مهمانی تن کند و کراوات سفید ببندد. وقتی عازم جشنی بود که می‌بایست نشان افتخار به سینه زد، ردیف کوچک و منظم مدال‌هایش را می‌دید که خود به خود به لبة کتش نصب شده. چیزی نگذشت که او دیگر صبح‌ها کراواتی راکه می‌خواست از کمد دست‌چین نمی‌کرد؛ چون به صرافت می‌افتاد که زن دقیقاً همان را برایش آماده کرده که خود انتخاب می‌کرد. سلیقة زن کم و کسر نداشت. مرد تصور می‌کرد که زن نامه‌هایش را می‌خواند؛ چون همیشه حرکاتش را می‌خواند و اگر فراموش کرده بود که چه ساعتی قرار ملاقات دارد نیازی نبود به دفتر یادداشتش نگاهی بیندازد؛ چون پریچارد به او یاد‌آوری می‌کرد. زن دقیقاً می‌دانست که با افرادی که تلفنی صحبت می‌کند چه لحنی به صدایش بدهد. به استثنای کاسبکارها، که لحنش خود به خود با آن‌ها آمرانه می‌شد، پیوسته مؤدب بود؛ اما وقتی که یکی از دوستان ادبی یا همسر یکی از وزیران کابینه را طرف خطاب می‌داد در رفتارش تفاوت آشکاری مشاهده می‌شد. به طور غریزی می‌دانست که ریچارد هارنجر با چه کسی می‌خواهد صحبت کند و با چه کسی نمی‌خواهد. مرد گه‌گاه از اتاق پذیرایی صدای زن را می‌شنید که با صمیمیتی خونسردانه به مهمانی اطمینان می‌داد که او در خانه نیست و سپس سروکله‌اش پیدا می‌شد و به او می‌گفت که فلان کس تلفن کرده؛ اما او فکر کرده که آقا نمی‌خواهد کسی مزاحمش شود. ‌
مرد لبخند می‌زد: «حق با توست، پریچارد.»
پریچارد می‌گفت: «شستم خبردار شد که خانم دربارة اون کنسرت خیال مزاحمت دارن.»
دوستانش به وسیلة زن با او قرار ملاقات می‌گذاشتند و شب هنگام که مرد به خانه برمی‌گشت، زن می‌گفت که چه کارهایی کرده است.
«خانم سو‌آمز9 تلفن کردن، قربان، و پرسیدن که روز پنج‌شنبه باهاشون شام می‌خورین یا نه. اما من مراتب تأسف شمارو اعلام کردم و گفتم که با لیدی ورسیندر10 شام می‌خورین. آقای اوکلی11 تلفن کردن و پرسیدن که سه‌شنبة هفتة آینده، ساعت شش، برای شرکت در مهمانی کوکتل، به سی‌وُی12 تشریف می‌برین یا نه. و من گفتم که اگه بتونین تشریف می‌برین اما با دندان‌پزشک قرار دارین.»
«حق با توست، پریچارد.»
«با خودم گفتم که موقعی که وقتش برسه فکرشو می‌کنین، قربان.»
آپارتمان را مثل دستة گل نگه می‌داشت. یک بار، اندکی پس از آن‌که زن به خدمت مرد درآمده بود، ریچارد، که از تعطیلات برگشته بود، کتابی را از یکی از قفسه‌ها‌یش بیرون کشید و بی‌درنگ پی برد که گردگیری شده است. زنگ را به صدا در‌آورد.
«یادم رفت به‌ت بگم، وقتی بیرون می‌رم به هیچ عنوان دست به کتاب‌هام نزن. کتاب‌ها همین که برای گردگیری از سر جاشون بیرون می‌آن دیگه در جای خودشون قرار نمی‌گیرن. برای من مهم نیست که کتاب‌هام کثیف باشن یا نباشن؛ اما خوش ندارم ببینم سر جاشون نیستن.»
خانم پریچارد گفت: «متأسفم، قربان. می‌دونم که بعضی آقایون خیلی مقیدند؛ بنابرین، دقت کردم هر کتابی رو که برمی‌دارم درست سر جاش بذارم.»
ریچارد هارنجر نگاهی به کتاب‌ها انداخت . تا آن‌جا که به خاطرش می‌آمد هر کتابی درست سر جایش بود. لبخند زد.
«عذر می‌خوام، پریچارد.»
«سر تا پا خاک‌آلود بودن، قربان. منظورم اینه که آدم نمی‌شد یکی‌شونو بازکنه و دست‌هاش از خاک سیاه نشه.»
زن نقره‌آلات او را طوری تمیز می‌کرد که مرد خود قبلاً هیچ‌گاه تمیز نکرده بود. مرد احساس کرد که به راستی باید از کارش تمجید کند.
توضیح داد: «راستش، بیشتر این‌ها مربوط به دورة ملکة آن و جورج اولن.»
«بله، می‌دونم، قربان. وقتی آدم یه هم‌چین چیزهای بی‌نظیری داشته باشه که باید ازشون مواظبت کنه، باعث مسرت خاطر آدمه که آن طور که باید و شاید ازشون نگهداری کنه.»
«تو حتماً فوت و فن این کارو می‌دونی. هیچ پیشخدمتی رو ندیدم که نقره‌آلاتو به این خوبی تمیز کنه.»
زن با فروتنی جواب داد: «مردها صبر و حوصلة زن‌هارو ندارن.»
مرد همین که به صرافت افتاد پریچارد دیگر در خانه جا افتاده مهمانی‌های شام کوچکی را که مشتاق بود هفته‌ای دو بار برگزار کند از سر گرفت. قبلاً کشف کرده بود که زن به خوبی راه و رسم رسیدن به مهمان‌ها را در سر میز می‌داند؛ اما وقتی به چشم دید که او با چه مهارتی مهمانی را اداره می‌کند، رضایت خاطر بی‌اندازه‌ای احساس کرد. زن در کارها سریع، ساکت و مرتب بود. مهمان هنوز در کشُ و قوس آن بود که چه چیزی نیاز دارد که پریچارد کنار دستش ایستاده بود و آن‌چه را می‌خواست به او تعارف می‌کرد. چیزی نگذشت که سلیقة دوستان مرد را که صمیمی‌تر بودند شناخت و به خاطر سپرد که یکی ویسکی را به جای سودا با آب دوست دارد و دیگری به خصوص از سر باریک پاچة بره خوشش می‌آید. دقیقاً می‌دانست که ران خوک چه اندازه باید سرد شود تا طعمش را از دست ندهد و شراب قرمز چند وقت باید در هوای اتاق بماند تا عطرش همه جا را بیاکند. آدم وقتی او را می‌دید که شیشة بورگوندی را با چنان حالتی در لیوان می‌ریزد که لردش جا به جا نمی‌شود، مسحور می‌شد. یک‌بار چیزی را که ریچارد دستور داده بود سر میز نیاورد.
مرد با اندکی خشونت این موضوع را به رویش آورد.
«در بطری رو باز کردم، قربان، چوب پنبه‌اش محکم نبود. برای همین شامبرتین13 آوردم؛ چون فکر کردم سالم‌تره.»
«حق با توست ، پریچارد.»
چیزی نگذشت که این موضوع را یک‌سره به عهدة او گذاشت؛ زیرا به صرافت افتاد که زن دقیقاً می‌داند که مهمانانش چه نوشابه‌ای دوست دارند. زن بی‌آن‌که دستوری از هارنجر بگیرد، بهترین‌ها را از خمخانة مرد دست‌چین می‌کرد و نیز چنان‌چه به صرافت می‌افتاد که مهمان‌ها آدم‌هایی هستند که می‌دانند چه می‌نوشند کهنه‌ترین برندی را می‌آورد. به ذائقة زن‌ها اعتقادی نداشت، و وقتی در مهمانی حضور داشتند هوشیارانه شامپانی دور می‌گرداند، که پیش از آن‌که از دهان بیفتد باید نوشید.
زن از دانش غریزی اختلاف طبقاتی پیشخدمت‌های انگلیسی برخوردار بود، و نه مقام و نه پول، هیچ‌کدام، چشم او را در برابر این واقعیت کور نمی‌کرد که بعضی‌ها آقا نیستند؛ و در میان دوستان مرد کسانی بودند که طرف توجهش بودند، و وقتی کسی مشغول خوردن شام بود که زن به خصوص گوشة چشمی به او داشت محجوبانه از شیشه‌ای برایش می‌ریخت که هارنجر برای فرصت‌های خاص نگه‌داشته بود. گل از گلش شکفته می‌شد ، می‌گفت:
«تو کت پریچارد رفته‌ی، پسر. ازین قرابه برای هر کسی نمی‌ریزه.»
پریچارد به صورت قطب در‌آمد. چیزی نگذشت که بهترین پیشخدمت اتاق پذیرایی شناخته شد. مردم از میان دار و ندار هارنجر به او غبطه می‌خوردند. به اندازة طلای هم‌وزنش قیمت داشت. از یاقوت بیش‌تر می‌ارزید. وقتی از زن تعریف می‌کردند، هارنجر با احساس رضایت از خود لبخند می‌زد.
با خوشحالی می‌گفت: «ارباب خوب، پیشخدمت خوب تحویل می‌ده، جونم.»
یک شب که همه نشسته بودند شراب پرتغالی می‌نوشیدند و زن از اتاق بیرون رفته بود، درباره‌اش حرف می‌زدند.
«اگه ولت کنه بره، ضربة بزرگی به‌ت می‌خوره.»
«برای چی ول کنه بره؟ یکی دو نفر سعی کرده‌ن از چنگم درش بیارن؛ اما اون روشونو زمین گذاشته. خودش می‌دونه کجا به‌ش خوش می‌گذره.»
«یکی از همین روزها ازدواج می‌کنه.»
«خیال نمی‌کنم اهل ازدواج باشه. »
«آخه تو دل برووه.»
«بله، ظاهر خیلی مؤدبانه‌ای داره.»
«چی داری میگی؟ زن خیلی زیبایی‌یه. اگه جزو یه طبقه دیگه بود، تو خوشگلی لنگه نداشت؛ روزنامه‌ها هم عکس‌شو چاپ می‌کردن.»
در آن لحظه پریچارد سینی قهوه به‌دست وارد شد. ریچارد هارنجر به او نگریست. پس از چهارسال که هر روز او را دیده بود که می‌رود و می‌آید -راستی، زمان چه زود می‌گذرد!- به کلی فراموش کرده بود چه سر و شکلی دارد. از روز اولی که او را دیده بود ظاهراً تغییری نکرده بود. چاق‌تر نشده بود، چهره‌اش هنوز همان رنگ گلگون را داشت و اجزای چهره‌اش همان حالت مصمم و در عین حال بی‌خیال را القا می‌کردند. اونیفرم مشکی برازنده‌اش بود. زن از اتاق بیرون رفت.‌
«من که می‌گم انسان نمونه‌س.»
هارنجر گفت: «بله، انسان نمونه‌س. بی نقصه. بدون اون من از دست رفته‌م. و چیزعجیب اینه که به نظر من چنگی به دل نمی‌زنه. »
«چرا، آخه؟»
«حوصله‌مو سر می‌بره. ببینین، اهل بگو بشنو نیست. بارها سر حرفو باهاش باز کرده‌م. حرف که می‌زنم جواب‌مو می‌ده، همین و بس. تواین چهار سال یه بار نشده از خودش اظهار نظر بکنه. من اصلاً چیزی درباره‌ش نمی‌دونم. خبر ندارم از من خوشش می‌آد یا کاملاً نسبت به من بی‌تفاوته. هر کاری بگم می‌کنه. من البته به‌ش احترام می‌ذارم، تحسینش می‌کنم، به‌ش اعتماد دارم. هر صفت خوبی‌رو که بگین داره و من اغلب از خودم پرسیده‌ام که چرا با وجود همة این‌ها کاملاً نسبت به اون بی‌تفاوتم. گمونم علتش این باشه که گیرایی نداره.»
دیگر حرفی نزدند.
دو سه روز گذشت. شب مرخصی پریچارد بود، ریچارد هارنجر که قراری نداشت تک و تنها در باشگاهش مشغول صرف شام بود. پسر پادویی پیش او آمد و گفت که از آپارتمانش تلفن کرده‌اند و گفته‌اند که او بدون برداشتن کلیدها بیرون رفته و اگر اجازه بدهد کلیدها را با تاکسی به او می‌رسانند. هارنجر دست درجیب کرد. واقعیت داشت. در یک فرصت منحصر به فرد، وقتی لباسش را بیرون آورده و کت و شلوار سرمه‌ای را پوشیده تا برای شام بیرون برود فراموش کرده کلیدها را بردارد. قصدش آن بود که بریج بازی کند؛ اما در باشگاه شبی جنجالی بود و به نظر نمی‌رسید که بازی دلچسبی سر بگیرد. به این نتیجه رسید که فرصت خوبی است تا به دیدن فیلمی برود که تعریفش را شنیده؛ این بود که به وسیلة پسر پادو پیغام فرستاد که نیم ساعت دیگر خودش برای برداشتن کلیدها می‌آید.
زنگ در آپارتمان را به صدا در‌آورد و در را پریچارد به رویش گشود. کلیدها در دستش بود.
پرسید: «این‌جا چه کار می‌کنی، پریچارد؟ مگه شب مرخصی تو نیست؟»
«چرا، قربان. نخواستم برم؛ این بود که گفتم خانم جیدی به جام بره.»
مرد با حالت متفکرانة معمول خود گفت:«وقتی فرصتی پیدا می‌کنی باید بری بیرون؛ برات خوب نیست شب و روز خودتو این‌جا زندونی کنی.»
«گاهی برای کاری بیرون میرم؛ اما تو این ماه هیچ شبی بیرون نبوده‌م.»
«چرا، آخه؟»
«خب، تنهایی بیرون رفتن لطفی نداره، و تازه کسی رو نمی‌شناسم که به‌خصوص دوست داشته باشه باهاش بیرون برم.»
«گاهی باید یه سرگرمی برای خودت پیدا کنی، برای حالت خوبه.»
«دیگه عادت این کار از سرم افتاده.»
«ببین، چی می‌گم، من الآن دارم می‌رم یه فیلم ببینم. تو هم اگه دوست داری بیا.» اما پس از آن‌که حرفش تمام شد تا اندازه‌ای احساس پشیمانی کرد.
پریچارد گفت: «بله، قربان. دوست دارم.»
«پس بدو برو آماده شو.»
«یه دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشه.»
زن ناپدید شد، و مرد به اتاق نشیمن رفت و سیگاری گیراند. از کاری که داشت می‌کرد اندکی هاج و واج ، در عین حال، خوشحال بود؛ بدش نمی‌آمد با تحمل اندک دردسری کسی را شاد کند. پریچارد با آن خلق و خویی که داشت نه تعجب کرد و نه دچار تردید شد. پنج دقیقه‌ای مرد را منتظر نگه داشت، و وقتی برگشت مرد به صرافت افتاد که او لباسش را عوض کرده است. پیراهن آبی رنگی پوشیده بود که به نظر مرد از جنس ابریشم مصنوعی بود؛ کلاه مشکی کوچکی به سر گذاشته بود که به گلی آبی مزین بود و خزی نقره‌ای گردنش را می‌پوشاند. اندکی آسودگی خیال احساس کرد؛ چون سر و وضع زن نه ژنده بود و نه پر زرق و برق. اگر از سر اتفاق کسی آن‌ها را می‌دید به ذهنش نمی‌رسید که یک مقام سرشناس وزارت کشور همسرش را به تماشای فیلم می‌برد.
«متأسفم که منتظرتون گذاشتم، قربان.»
مرد با لحنی مؤدبانه گفت: «اصلاً اهمیتی نداره.»
در جلو را برایش گشود و زن پیش از او بیرون رفت. به یاد لطیفة معروف لویی چهاردهم و ملازمش افتاد. خوشش آمد که زن درنگ نکرد تا او اول بیرون برود. سینما آن قدر‌ها از آپارتمان هارنجر فاصله نداشت و آن‌ها قدم‌زنان به آن‌جا رفتند.
مرد دربارة هوا و موقعیت جاده‌ها و آدلف هیتلر صحبت کرد. پریچارد جواب‌های بجایی داد. وقتی وارد شدند که برنامة میکی ماوس شروع شده بود و این موضوع اسباب خندة آن‌ها شد. در مدت چهار سال که زن در خدمت او بود به‌ندرت دیده بود که حتی لبخند بزند و حالا که غش غش خنده‌های او را پیاپی می‌شنید، انبساط خاطری به او دست داد. از شادی او احساس نشاط کرد. درین وقت همة حواس‌شان به پرده دوخته شد. فیلم خوبی بود و هر دو با هیجانی نفس‌گیر تماشا می‌کردند. مرد جعبة سیگارش را بیرون آورد تا نفسی تازه کند و بی‌اراده به پریچارد هم تعارف کرد.
زن یک نخ برداشت و گفت: «ممنونم، آقا.»
سیگار زن را روشن کرد. چشمان زن به پرده دوخته شده بود و کمابیش به صرافت کارهای مرد نبود. فیلم که تمام شد همراه سیلاب آدم‌ها به خیابان سرازیر شدند. قدم‌زنان به آپارتمان برگشتند. شب پر ستارة زیبایی بود.
مرد گفت:«دوست داشتی؟»
«عالی بود، قربان. خیلی لذت بردم.»
فکری به نظر مرد رسید.
«راستی ، امشب شام خورده‌ی؟»
«خیر، قربان. فرصت نداشتم.»
«گرسنه نیستی؟»
«وقتی برسم خونه، نون و پنیری می‌خورم و یه فنجان کاکائو برای خودم درست می‌کنم.»
احساس شادی در هوا موج می‌زد و مردمی که سیلاب‌وار از کنارشان می‌گذشتند و به‌راه خود می‌رفتند ظاهراً غرق شعف بودند. فکر کرد کاری که شروع شد باید تمام شود و آهسته گفت:«ببین، چی می‌گم، دوست داری بریم یه جا شام بخوریم؟»
«اگه شما دوست داشته باشین، چرا، قربان.»
«پس برو بریم.»
یک تاکسی صدا زد. احساس نیکوکاری به او دست داده بود و این احساس ناخوشایندی برای او نبود. به راننده گفت، به رستورانی در خیابان آکسفورد برود که با روح بود اما اطمینان داشت که با آدمی آشنا برنخواهد خورد. ترنم ارکستر شنیده می‌شد و مردم در پیچ و تاب بودند. تماشای آن‌ها برای پریچارد دل‌انگیز بود. وقتی نشستند پیشخدمت سر میزشان آمد.
مرد گفت:«این‌جا یه شام همیشگی داره.» سپس فکر کرد که زن هم همان را دوست دارد و افزود: «پیشنهاد می‌کنم همونو بخوریم. نوشیدنی چی می‌خوری؟ یه کم از نوع سفیدش چطوره؟»
زن گفت: «چیزی که الآن من واقعاً دوست دارم یه آبجو زنجبیلی‌یه.»
ریچارد هارنجر برای خود ویسکی و سودا سفارش داد. زن شام را با اشتهای زیادی خورد و مرد با آن‌که گرسنه نبود به خاطر آسودگی خیال زن غذا خورد. فیلمی که تازه دیده بودند چیزی برای گفتن در اختیارشان نهاده بود. از طرف دیگر، چیزی که شب پیش مطرح شده بود واقعیت داشت؛ پریچارد بد قیافه نبود و مرد بدش نیامد کسی آن‌ها را با هم ببیند. اگر برای دوستانش تعریف می‌کرد که چطور در حق پریچارد بی‌نظیر راستی راستی لطف کرده، چه داستان جذابی می‌شد. پریچارد، لبخند ملیح بر لب، به آدم‌های روی صحنه نگریست.
مرد گفت: «خوشت می‌آد؟»
«دختر که بودم خیلی کم اهلش بودم. بعد از ازدواج خیلی زیاد طرفش نرفتم. شوهرم بفهمی نفهمی از من کوتاهتر بود و من این کارو درست نمی‌دونستم مگه این‌که مرد از آدم بلند‌تر باشه، می‌دونین چی می‌گم. خیال می‌کنم دیگه کم‌کم دارم برای این کار پیر می‌شم.»
ریچارد به یقین از پیشخدمت اتاق پذیرایی بلند‌تر بود. به هم می‌خوردند. مرد مشتاق بود و خودش سنگ تمام می‌گذاشت. اما او دودل بود. نمی‌خواست با درخواست از پریچارد او را آشفته خاطر کند. شاید بهتر می‌بود آن‌قدرها پیش نمی‌رفت. با وجود این چه اشکالی داشت؟ زن زندگی کسالت‌باری داشت. عاقل هم بود؛ اگر می‌اندیشید که کار نادرستی است مرد مطمئن بود که زن بهانة خوبی پیدا می‌کرد.
همین که ترنم از سر گرفته شد، مرد گفت: «میل داری دوری بزنیم، پریچارد؟»
«اصلاً تمرین ندارم، قربان.»
«چه اشکالی داره؟»
زن از روی صندلی که برمی‌خاست خونسردانه گفت: «در صورتی که شما حرفی نداشته باشین، قربان.»
زن سر سوزنی خجالتی نبود. تنها ترسش از این بود که نتواند با گام‌های مرد همراهی کند. پا به صحنه گذاشت، مرد دریافت که زن تسلط کامل دارد.
گفت: «تو که کارت بی‌نظیره، پریچارد.»
«داره کم‌کم یادم می‌آد.»
هر چند تنومند بود، پاهایش حرکت و توازنی طبیعی داشت. همراهی با او خوشایند بود. مرد نگاهی به آینه‌هایی انداخت که ردیف دیوارها را پوشانده بود و دید که بسیار خوب به هم می‌آیند. چشم‌های‌شان در آینه تلاقی کرد؛ نمی‌دانست او هم در همین فکر است یا نه. دو دور دیگر هم زدند و سپس ریچارد هارنجر پیشنهاد کرد که بروند. مرد صورت حساب را پرداخت و هر دو قدم‌زنان بیرون رفتند. مرد به صرافت افتاد که زن بدون ذره‌ای کمرویی راهش را از میان جمعیت می‌گشاید. سوار تاکسی شدند و ده دقیقه بعد در خانه بودند.
پریچارد گفت: «من از راه پله می‌رم، قربان.»
«نیازی به این کار نیست. با من بیا تو آسانسور.»
مرد نگاهی چپ به دربان شب‌پا انداخت تا خیال نکند که بازگشت او با پیشخدمت اتاق پذیرایی در آن ساعت کمابیش دیروقت چیز عجیبی است، و با کلید در را گشود و زن را به آپارتمان راهنمایی کرد.
زن گفت: «خوب، شب خوش، قربان خیلی ممنونم. برای من یه مهمونی حسابی بود.»
«من ممنونم، پریچارد. اگه تنها بودم شب کسل‌کننده‌ای رو می‌گذروندم. امیدوارم لذت برده باشی.»
«لذت بردم، قربان. آن‌قدر که نمی‌تونم به زبون بیارم.»
با موفقیت روبه‌رو شده بود. ریچارد هارنجر از خودش رضایت داشت . کاری محبت‌آمیز انجام داده بود. بخشیدن لذت واقعی به دیگری احساس خوشایندی به دنبال داشت. نیکوکاری به او گرمی بخشید و لحظه‌ای در قلبش برای تمامی نژاد انسان عشق عمیقی احساس کرد.
گفت:«شب خوش، پریچارد.»
معمولاً از خواب برنمی‌خاست تا این‌که پریچارد با نامه‌هایش وارد می‌شد؛ اما آن روز صبح، ساعت هفت، از خواب بیدار شد. احساس عجیبی به او دست داده بود که علتش را نمی‌دانست. عادت داشت سرش را روی دو بالش بگذارد و ناگهان به صرافت افتاد که روی یک بالش خوابیده. سپس به یاد آورد، یکه‌ای خورد و به اطراف نگاهی انداخت. بالش دیگر در کنارش بود. خدای را شکر، هیچ سری رویش قرار نداشته؛ اما جای سری پیدا بود. قلبش فرو ریخت. عرق سردی بر تنش نشست.
آخر، زن از قماش او نبود؛ و همان‌طور که آن شب گفته بود، حوصله‌اش را سر می‌برد. حتی حالا او را به نام پریچارد می‌شناخت. نمی‌دانست اسم کوچکش چیست. چه دیوانگیی! حالا چه اتفاقی می‌افتاد؟ موقعیت تحمل ناپذیر بود. روشن بود که دیگر نمی‌توانست او را نگه دارد و با جواب کردن او به خاطر اشتباه خود و نیز اشتباه زن ظاهراً غیر عادلانه بود.
نالید: «باز گرفتار این دل‌نازکی همیشگی شده‌م.»
دیگر هیچ‌گاه نمی‌توانست کسی را پیدا کند که به این شکل تحسین‌‌انگیز به لباس‌هایش برسد یا این‌که نقره‌آلاتش را به این خوبی تمیز کند. زن شمارة تلفن همة دوستانش را می‌دانست و در شناخت شراب خبره بود. اما البته باید برود. باید خودش به این نتیجه برسد که، با این اتفاق، وضع دیگر مثل گذشته نیست. هدیة جانانه‌ای برایش می‌خرید و معرفی‌نامة شایسته‌ای به دستش می‌داد. حالا هر لحظه ممکن بود وارد شود، آیا دست به شیطنت می‌زد یا حالتی خودمانی به خود می‌داد؟ یا این‌که قیافه می‌گرفت؟ شاید حتی این زحمت را به خود نمی‌داد که با نامه‌ها وارد شود. اگر زنگ را به صدا در‌می‌آورد و خانم جیدی وارد می‌شد و می‌گفت‌: «پریچارد هنوز بیدار نشده، قربان. بعد از شب گذشته تو رختخوابش دراز کشیده.» چه مصیبتی بود!
کسی به در زد. مرد از نگرانی حالش را نمی‌فهمید.
«بیا تو.»
ریچارد هارنجر آدم بسیار بدبختی بود.
پریچارد با صدای زنگ ساعت دیواری وارد شد. پیراهن چیتی پوشیده بود که معمولاً صبح‌های زود به تن می‌کرد.
گفت: «سلام، قربان.»
«سلام.»
پرده‌ها را کشید و نامه‌ها و روزنامه‌ها را به دست مرد داد. چهره‌اش بی‌تفاوت بود. نگاهش همان نگاه همیشگی بود. حرکاتش همان متانت توأم با مهارت همیشگی را داشت. نه از نگاه ریچارد پرهیز می‌کرد و نه می‌خواست چشم در چشم او بیندازد.
«کت و شلوار خاکستری‌تونو می‌پوشین، قربان؟ دیروز از پیش خیاط آوردن.»
«بله.»
مرد وانمود کرد که نامه‌هایش را می‌خواند، اما زیر چشمی او را می‌پایید. زن پشت به او کرد. زیر پیراهن و زیرشلوار او را برداشت، تا کرد و روی صندلی گذاشت. دکمه سردست‌های پیراهن را، که روز گذشته پوشیده بود، بیرون آورد و به جای‌شان دکمه سردست تمیز انداخت. جوراب تمیز برایش آورد و با کش جوراب هم‌رنگ روی نشیمن‌گاه صندلی گذاشت. سپس لباس خاکستری او را بیرون آورد و بندهای شلوار را به دکمه‌های پشت شلوار بست. کمد لباس مرد را گشود و پس از لحظه‌ای تفکر کراواتی هم‌رنگ لباس دست‌چین کرد. از میان کفش‌ها یک جفت کفش جدا کرد و لباس‌های روز پیش را روی دست انداخت.
«الآن صبحانه می‌خورین یا اول حمام می‌رین؟»
مرد گفت: «صبحانه می‌خورم.»
«چشم، قربان.»
زن با حرکات آرام و آهسته عاری از اضطراب از اتاق بیرون رفت. در چهره‌اش همان نگاه کمابیش جدی، مؤدب و بی‌خیال همیشگی خوانده می‌شد. آن‌چه پیش آمده بود احتمالاً خواب و خیال بوده. رفتار پریچارد حاکی از آن بود که کوچک‌ترین چیزی از شب پیش به یاد ندارد. مرد آهی از سر آسودگی خیال کشید. جای نگرانی نبود. زن لزومی ندارد برود، لزومی ندارد برود. پریچارد پیشخدمت اتاق پذیرایی بی‌نظیری است. ریچارد هارنجر مرد بسیار خوشبختی است.
—————————————–
پانویس ها:
1– Richard Harenger
2– اشاره به بخش جامعة سلیمان کتاب عهد عتیق است که نگاهی سیاه و غم‌بار به زندگی دارد و با این جمله ها آغاز می‌شود: «جامعه بن داوود، شاه اورشلیم، می‌گوید، "باطل اباطیل، همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشقتش که در زیر آسمان می‌کشد چه منفعت است…."» – م .
3- اشاره به گفتة معروف والتر پاتر، منتقد انگلیسی، است که در «نتیجه گیری » کتابش، رنسانس، به خوانندگان توصیه می‌کند: «پیوسته با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزید.» و منظورش آن بود که زندگی پر شر و شوری را در پیش بگیرند بی آن‌که آن قدرها به نتایج بیندیشند.- م .
4- St . John’s Wood
5- Chippendale
6- ضبط آن، برابر واژة Anne یا کویین آن، ملکة انگلیس، را به صورت «آن» آورده‌اند که ما نیز به همین صورت ضبط کرده‌ایم.- م .
7- Pritchard
8- Jeddy
9- Soames
10- versinder
11- Oakley
12- Savoy
13- Chambertin

نویسنده: ویلیام سامرست موآم (Somerset Maugham)
مترجم: احمد گلشیری

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.