داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

معرفی کتاب «کتاب گورستان»

نوزادی که اعضای خانواده‌اش را به نحوی از دست داده در محیطی غیرانسانی (نه به مفهوم منفی آن!) پذیرفته شده و پرورش می‌یابد. این ایده در دوره‌های مختلف زمانی، مناطق مختلف جغرافیایی، شرایط مختلف فرهنگی، توسط افراد مختلف و با مقاصد مختلف جانمایه‌ی آثار مختلفی بوده‌است. از «حی بن یقظان» نوشته‌ی «ابن طفیل اندلسی» در قرن ششم هجری قمری گرفته، تا فیلم‌های «تارزان»!
در این میان یکی از داستان‌های نوشته شده بر مبنای این ایده، یعنی «کتاب جنگل» نوشته‌ی «رودیارد کیپلینگ»، هنگامی که در ذهن «نیل گیمن»، در کنار تصویر سه‌چرخه‌سواری پسر دو ساله‌اش مایک (در سال 1985 البته!) در حاشیه‌ی یک گورستان قرار می‌گیرد، پس از 24 سال تبدیل به رمانی به نام «کتاب گورستان» می‌شود.
برنده‌ی چندین و چند جایزه‌ی هوگو (بهترین رمان سال ۲۰۰۲ به خاطر «خدایان آمریکایی»، بهترین رمان کوتاه سال ۲۰۰۳ به خاطر «کورالاین»، بهترین داستان کوتاه سال ۲۰۰۴ به خاطر «مطالعه‌ای در باب زمرد»)، نبیولا -بهترین رمان سال ۲۰۰۲ به خاطر «خدایان آمریکایی» و بهترین رمان کوتاه سال ۲۰۰۳ به خاطر «کورالاین»-، برام استوکر -بهترین روایت مصور سال ۲۰۰۰ به خاطر «سندمن: شکارچیان رؤیا»، بهترین رمان سال ۲۰۰۱ به خاطر «خدایان آمریکایی»، بهترین کار برای خوانندگان جوان سال ۲۰۰۳ به خاطر «کورالاین») و … و همچنین بهترین نویسنده‌ی دهه‌ی نود میلادی از نظر مؤسسه‌ی اسکوییدی اواردز در سال ۲۰۰۹، با انتشار رمان «کتاب گورستان» موفق به اخذ جوایز بیشتری از جمله جایزه‌ی هوگوی بهترین رمان (برای بار دوم)، مدال نیوبری و Booktrust Teenage Prize شد. مجموعه‌ی «سندمن» او از نظر نشریه‌ی تایمز بزرگترین اثر بلند در تاریخ کتاب‌های مصور (کمیک استریپ) شناخته شده ‌است.
کتاب گورستان ابتدا در ایالات متحده و توسط انتشارات هارپرکالینز انتشار یافت. تصویرسازی این نسخه و نسخه‌ی بزرگسال منتشر شده توسط مؤسسه‌ی بلومزبری در انگلستان را دیو مک‌کین انجام داده که مدت‌های مدیدی با گیمن همکاری داشته‌ است. اما نسخه‌ی کودکان منتشر شده در انگلستان را کریس ریدل تصویرسازی کرده ‌است و در نسخه‌ی ترجمه‌شده‌ی آن که نشر کتاب پنجره، ناشر برتر علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۸۶ آن را در اردیبهشت ١٣٨٩ به بازار کتاب ارائه نمود، از تصویرسازی‌های ریدل استفاده شده‌ است. این کتاب در ایران با عنوان کتاب گورستان توسط فرزاد فربد، یکی از مترجم‌های خوب فانتزی و علمی‌تخیلی و بهترین مترجم داستا‌ن‌های علمی‌تخیلی و فانتزی در سال ۸۶ ترجمه شده ‌است. از این مترجم پیش از این مجموعه‌ی نیروهای اهریمنی‌اش، کنت کارلشتاین، طنز علمی‌تخیلی راهنمای مسافران مجانی کهکشان، گفت ‌و ‌گو با آل پاچینو، مجموعه‌ی هنک سگ گاوچران، سه‌گانه‌ی ادی دیکنز، هابیت، پل شکسته و گودال‌ها از همین انتشارات به چاپ رسیده ‌است. لازم به ذکر است که انتشارات افق هم این کتاب را با عنوان «کتاب قبرستان» منتشر کرده ‌است.
***
در ابتدا به نظر می‌رسد که با یک کتاب ترسناک روبه‌رو هستید که با توجه به اسم کتاب و تصویرگری‌های خوب و زیبا و همچنین پیامی که در ابتدای کتاب از سوی مترجم آمده ‌است، کاملاً طبیعی است. در این پیام گفته شده‌:
«خواننده ی گرامی: 
قبل از مطالعه‌ی این داستان ذکر این نکته لازم به نظر می‌رسد که آن‌چه در ضمینه‌ی ارواح و موضوعات مشابه در این کتاب آمده، زاده‌ی ذهن خیال‌پرداز نویسنده و مطابق با افسانه و باورهای فرهنگ و ادبیات اروپایی است و لزوماً اعتبار دینی و حقیقی ندارد.»
البته کتاب کمی ترسناک هم است. ولی به نظر می‌رسد در حقیقت نویسنده قصد خلق یک داستان تماماً ترسناک به منظور ایجاد حس واهمه در خواننده را نداشته و این ته‌رنگ ترس که در کتاب مشهود است، ناشی از سبک نوشتاری گیمن و نوع روایت داستان است. همین که داستان بیشتر در محیط گورستان روایت می شود، دلیلی بر فضای وهمناک گونه‌ی داستان است که تأثیری زیادی بر روی خواننده می‌گذارد. نکته‌ی قابل توجه در کتاب به وجود آمدن فضاهای بسته و فضاهای باز است که نویسنده در هر دو توانسته صحنه های ترسناکی را خلق کند و آن را به واننده انتقال دهد و این مسأله نشان مهارت نویسنده است. جایی در سرزمینی که دروازه‌ی آن قبر غول‌ها است محیطی وسیع و وهمناک خلق می‌کند و جای دیگر، در گورپشته و دیدار با محافظ گنجینه‌ی یک قبر باستانی در مکانی کوچک. اکثراً نوع فضا‌ها و شخصیت‌های داستان است که باعث ترسناک بودن داستان می‌شود. البته نکته‌ای که شایان توجه است این است که طبیعتاً نویسنده کتاب را در وهله‌ی نخست برای مخاطب انگلیسی و با توجه به اعتقادات و باورهای بعضاً عامیانه فرهنگ انگلستان نوشته ‌است و انتقال آن به مخاطب آسیایی لزومی ندارد.‌ در ادامه کاملاً مشخص می‌شود که این یک کتاب ترسناک نیست، بلکه یک فانتزی کودکانه با ته‌رنگی از ترس است که لزوماً برای کودکان نوشته نشده و بزرگسالان نیز حتماً از خواندن این کتاب لذت می‌برند. کتاب دغدغه‌های فکری کودکانه را با زیرکی و مهارت، همانند آن‌چه در کورالاین هم شاهد بودیم، به رشته تحریر در می‌آورد. 
کتاب گورستان داستان پسری به نام «نوبادی اوونز» -یا به اختصار «باد»- است که وقتی نوزادی بیش نیست پدر، مادر و خواهرش توسط شخصی به نام «جک همه‌کاره» کشته می‌شوند؛ با این که باد هدف اصلی او است، ولی او با خوش‌اقبالی به گورستان نزدیک شهر راه می‌یابد و در آن‌جا با خواهش روح مادر تازه کشته شده‌اش توسط زوج درگذشته‌ای به نام آقا و خانم اوونز به فرزندی پذیرفته می‌شود. اما به فرزندی پذیرفته شدن توسط ارواح به معنی پذیرفته شدن به عنوان یکی از ساکنین گورستان است و آموختن برخی هنرهای ارواح، از جمله نامرئی شدن از دید انسان‌های زنده‌ی دیگر. در جریان این رمان که می‌توان آن را مجموعه‌ای از چند داستان کوتاه به هم پیوسته نیز دانست، علاوه بر آن که شاهد رشد باد هستیم، در محیط عجیب و غریب گورستان هم به گشت و گذار می‌پردازیم. گورستانی که از دوران سلطه‌ی اقوام کِلت بر جزیره‌ی انگلستان تا به امروز کاربرد مشابهی را حفظ کرده‌ است! 
باد تحت حمایت و تربیت «سیلاس» -از مرموزترین شخصیت‌های کتاب- پرورش می‌یابد؛ سیلاس تنها ساکن گورستان است که می‌تواند از گورستان خارج شده و به شهر برود، و به همین دلیل هم تنها کسی است که می‌تواند برای باد غذا و سایر ملزومات زندگی را فراهم کند. 
باد علی‌رغم بزرگ شدن در میان جمع ارواح و موجودات عجیب و غریب ساکن گورستان از جمله غول‌ها -موجوداتی شرور و بدذات که زمانی انسان بوده‌اند و اکنون نام نخستین انسانی را که به عنوان یک غول خورده‌اند بر خود دارند- به شکل عجیب و قابل توجهی از عواطف و احساسات انسانی برخوردار است؛ اما باز هم تجربه‌اش در رفتن به مدرسه‌ی انسان‌ها شکستی مفتضحانه از آب در می‌آید و …
به افرادی که از خواندن این کتاب همانند خود من لذت برده‌‌اند این مژده را بدهم که «نیل جردن» فیلمساز ایرلندی، برنده‌ی اسکار و سازنده‌ی فیلم به یاد ماندنی «مصاحبه با خون‌آشام» در تدارک ساخت فیلمی بر اساس این رمان نیل گیمن است.
در انتها نیز جمله‌ای می‌نویسم که اولاً معمایی کوچک افرادی که کتاب گورستان را خوانده‌اند پاسخ خواهد داد و ثانیاً می‌تواند کنجکاوی افرادی که آن را نخوانده‌اند برانگیزد:
سی و سومین رئیس جمهور آمریکا کسی نیست جز هری اس. ترومن، کسی که فرمان استفاده از بمب اتم بر علیه ژاپن را صادر کرد!

قسمتی از متن کتاب
بعد رو کرد به خانم اوونز و به بچه که در آغوش او خوابیده بود نگاه کرد. ابروهایش را بالا انداخت. 
«آیا اسمی دارد، خانم اوونز؟»
«مادرش در این باره حرفی نزد.»
سایلس گفت: «خب پس دیگر اسم قدیمی‌اش فایده‌ی چندانی ندارد. کسانی در خارج از این‌جا قصد آسیب رساندان به او را دارند. به نظرم باید نامی برایش انتخاب کنیم، نه؟»
کایوس پومئیوس جلو آمد و به بچه نگاه کرد: «شبیه آجودان من مارکوس است. نامش را مارکوس بگذاریم.»
جوسیا ورثینگتن گفت: «بیشتر شبیه سر باغبان من استیبنز است. نه این که نام استیبنز را پیشنهاد بدم. مردک مثل آب، زهرماری می‌خورد.»
مادر اسلاتر گفت: «شبیه برادرزاده‌ی من هری است.» بعد انگار تمامی اهالی گورستان قصد داشتند وارد بحث شوند و پسرک را با کسی که مدت‌ها قبل فراموش کرده بودند مقایسه کنند، خانم اوونز مداخله کرد. با لحنی قاطع گفت: «غیر از خودش شبیه هیچ‌کس نیست. شبیه هیچ‌کس نیست.»
سایلس گفت: «پس اسمش می‌شود نوبادی. نوبادی اوونز.»
***
… به دنیای اشیای در حال حرکت آن سوی گورستان نگاه کرد و به خاطر آورد اسکارلت چطور او را بغل کرده و او چقدر احساس امنیت کرده بود، حتا برای یک لحظه و چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانست با خیال راحت در سرزمین‌های آن سوی گورستان گام بردارد و چه خوب می‌شد اگر آقای دنیای کوچک خودش می‌شد.

شناسنامه کتاب
نام کتاب: کتاب گورستان
نام نویسنده: نیل گیمن
مترجم: فرزاد فربد
گونه‌: فانتزی، وحشت
ناشر: نشر کتاب پنجره
تصویرسازی: کریس ریدل
نوبت چاپ: اول، ١٣٨٨
شمارگان: ۱۶۵۰

نویسنده: سینا فرخی و ابراهیم تقوی

معرفی کتاب «کورالاین»

نیل گیمن، نویسنده‌ی معروف و محبوب فانتزی و وحشت نویس انگلیسی است که به خاطر خلق آثاری چون خدایان آمریکایی[۳] و گرد ستاره[۴] شهرت دارد. کورالاین یکی از داستان‌های در ژانر وحشت در عین حال فانتزی او است که در نگاه اول برای کودکان نوشته شده‌است. این کتاب در سال ۲۰۰۳ جایزه‌های هوگو و نبیولا –دو جایزه‌ی معتبر ع.ت.ف- را برای گیمن به ارمغان آورد.
مترجم این اثر، پریا آریا، مترجم نام‌آشنا برای فانتزی دوستان است که ترجمه‌ی آثاری چون سه‌گانه سرزمین کهن نوشته‌ی گارث نیکس و همچنین مجموعه‌ی وراثت اثر کریستوفر پائولینی را در کارنامه دارد. 
کورالاین ماجرای دختری با نام کورالاین را نقل می‌کند که همسایه‌ها کارولاین صدایش می‌زنند و او هر دفعه در پاسخ می‌گوید:«کورالاین. درستش کورالاین است.» دختری حدوداً ۹ یا ۱۰ ساله، باهوش و شجاع و دوست‌داشتنی که با پدر مادر همیشه پر مشغله‌اش -که هر دو در خانه کار می‌کنند- در آپارتمانی بزرگ زندگی می‌کند. داستان احوال کورالاین را در اواخر تابستان و در نزدیکی‌های بازگشایی مدارس شرح می‌دهد. موقعی که به تازگی به خانه‌ی جدیدشان اثاث‌کشی کرده‌اند. خانه‌ی بزرگی که جستجو یا به قول خود کورالاین «کاوش» در آن سرگرمی خوبی به شما می‌آید. در این خانه درهای متعددی وجود دارد و در همیشه قفل شماره‌ی ۱۴ نیز یکی از همین درها است. به نظر می‌رسد کورالاین از تنهایی و تعطیلات تابستانی خسته شده و کاوش در گوشه و کنار خانه و سربه‌سر همسایه‌های پایینی گذاشتن یا کلافه کردن همسایه‌ی بالایی هم مشکلی سر رفتن حوسله‌ی او را بر طرف نمی‌کند. پدر و مادرش هم همیشه مشغول کارهای خودشان هستند و به نوعی او را از سر وا می‌کنند. در این بهبهه، یک روز بالاخره کورالاین در اتاق شماره ۱۴ را باز می‌کند و بدون اجازه‌ی والدینش پا به آن می‌گذارد…
کورالاین در نگاه اول به نظر می‌رسد برای کودکان نوشته شده‌ باشد اما بسیاری از جمله نگارنده بر این عقیده‌اند که این کتاب برای افراد همسن و سال کورالاین واقعاً ترسناک است. درست است که کتاب در ژانر فانتزی نوشته شده اما وهم‌آلود بودن داستان که به نظر می‌رسد نویسنده هم با به کار بردن «مه» در لابه‌لای ماجرا و فضاسازی‌ها سعی در تأکید آن دارد، به نوعی آن را به کابوس‌های سورئالیستی شبیه می‌کند. نوع روایت داستان هم خود بر ترسناک‌تر شدن وقایع می‌افزاید. روایتی که به نظر می‌رسد از نگاه یک بزرگ‌سال اما کاملاً آشنا با حال و روز و زبان یک فرد ۸ ساله جلو می‌رود. به راحتی طوری شرح می‌دهد که شدیداً کودکانه است در عین حال سادگی و بی‌آلایشی‌اش در کنار وقایع داستان به جایی می‌رسد که فضای داستان حتی در حالت راکد و بدون پیش‌آمد خاص مثل کابوس ترسناک است.
در این فضا بیشترین نقطه‌ی اتکاء خواننده خود کورالاین است. دختری که علی‌رغم سن کم و استدالال‌های بعضاً کودکانه‌اش کارهایی می‌کند و چیزهایی می‌گوید که برای لحظه‌ای لبخند بر لب می‌نشاند و فضای وهم و ترس را فرو می‌ریزاند. کورالاین یک راهنمای دوست‌داشتنی هم دارد، یک گربه. گربه‌ای بامزه که در آن فضا با او بودن خود کمی باعث دلگرمی است. شخصیت گربه را تا حدودی می‌توان شبیه سگ بدنام در کتاب لیراییل در نظر گرفت. کسی که گفتارش آگاهی دهنده و کمی آرامش‌بخش است و جاهایی امید کورالاین را زنده می‌کند اما او هم در آخر ترس خود را به کورالاین واگذار می‌کند.
کورالاین در طول داستان مسیر پر پیچ و خمی پشت سر می‌گذارد و با مسائلی روبرو می‌شود که او را به تدریج پخته می‌کند و در جاهایی رفتار شجاعانه‌اش علی‌رغم ترس باطنیش واقعاً تحسین برانگیز است. در آغاز وارد ماجرایی می‌شود که به نظرش چندان مهم نمی‌آید اما کم‌کم به وخامت ماجرا پی می‌برد. مسئولیت‌های سنگینی را می‌پذیرد و بازی‌ای را می‌پذیرد که ممکن به قیمت روح و قلبش تمام شود. او به آن‌چه ندارد و فقط آرزوی داشتنش را دارد می‌رسد و سپس در می‌یابد همان‌چیزی که نداشت بهتر بود یا شاید بتوان گفت آرزوی داشتن یک چیز بهتر داشتن همان چیز است. با اندکی دقت در می‌یابیم که فضای ابتدایی داستان هیچ فرقی با فضای انتهایی ندارد و تنها تغییر در خود کورالاین است. راوی به خوبی کاری می‌کند که با خواندن متن به راحتی خود را به جای کورالاین حس می‌کنید و در انتهای داستان با این که پدر و مادر آخر داستان همان پدر و مادر اول هستند و همان طور پر مشغله‌اند و حتی به نظر می‌رسد حوادث در بین کتاب را به یاد نمی‌آورند، اما در آخر با دیدنشان از چشم کورالاین دوست دارید بی‌دلیل آن‌ها را در آغوش بفشارید و پذیرای گرمای مهر و محبت تلویحی‌شان باشید. کاری که به دلیل احتیاج ندارد.
با این که به نظر می‌رسد این کتاب برای کودکان ۸ یا ۹ ساله ترسناک است اما تجربه‌ی شخصی من نشان می‌دهد که افراد در این سن از خوانده شدن داستان برایشان لذت می‌برند، هرچند شاید این تجربه خیلی محدود باشد و کتاب‌های مناسب‌تری برای این سن و سال وجود دارند.
گفتنی است در سال ۲۰۰۹ انیمیشن بر اساس این کتاب با نام کورالاین ساخته شد.

قسمتی از متن کتاب
کورالاین قلّک پولش را باز کرد و به سوپرمارکت رفت. دوتا بطری بزرگ، شربت آبلیمو خرید، یک کیک شکلات و یک بسته‌ی جدید سیب و به خانه برگشت و آن‌ها را برای شام خورد.
مسواک زد و به اتاق مطالعه‌ی پدرش رفت. کامپیوترش را روش کرد و یک داستان نوشت.
داستان کورلاین:
یک دختر بود به اسم سیب. او خیلی می‌رقصید. آن‌قدر رقصید و رقصید که پاهایش تبدیل به سوسیس شد. پایان
از داستان یک پرینت گرفت و کامپیوتر را خاموش کرد. بعد زیر جمله‌ها عکس دختر کوچک را در حالی که می‌رقصید، کشید.
برای خودش حمام را پر آب کرد و آن‌قدر در آن حباب حمام ریخت که حباب‌ها از وان بیرون زدند و کفِ زمین را پوشاندند. بعد از آب‌تنی، اول خودش را و بعد هم زمین را تا آن‌جا که می‌توانست خشک کرد و به تختش رفت.
کورالاین شب بیدار شد. به اتاق پدر و مادرش رفت ولی تخت مرتب و خالی بود. اعداد درخشان و سبزرنگ ساعت دیجیتالی ۳:۱۲ صبح را نشان می‌دادند.
کورالاین، تنها، در نصفه‌شب، شروع به گریه کرد. هیچ صدای دیگری در آپارتمان خالی نبود.
رفت روی تخت پدر و مادرش دراز کشید و بعد از مدتی خوابش برد.

شناسنامه کتاب
نام کتاب: کورالاین (Coraline)
نام نویسنده: نیل گیمن (Neil Gaiman)
نام مترجم: پریا آریا
ناشر: نشر مریم وابسته به نشر مرکز
چاپ اول: ۱۳۸۶
شمارگان: ۳۰۰۰ نسخه
تعداد صفحات: ۱۴۱ صفحه

نویسنده: محمدحسین عبدالهی

هیولا

گمان می‌کنم، می‌توانم ادعا کنم که همیشه به دنیا ظنین بوده‌ام. فکر می‌کردم دنیا دروغی پست و تقلبی است که تنها مانند سرپوشی بد برای چیزی عمیق‌تر، مرموزتر و بی‌اندازه عجیب‌تر می‌ماند. به این طریق، مثل این بود که از قبل حقیقت را بدانم. ولی فکر می‌کنم دنیا همیشه همین طور بوده است و حتی حالا هم که واقعیت را می‌دانم، همان طور که تو اگر این را می‌خوانی خواهی دانست عزیزم، دنیا هنوز در نظرم پست و تقلبی است. دنیایی متفاوت و دروغی متفاوت ولی هنوز همان احساس را دارم.
آنها می‌گویند این هم حقیقت و من می‌گویم همش همین هست؟ و آنها می‌گویند تاحدی، خیلی زیاد. تا آنجا که ما می‌دانیم.
بگذریم. سال 1977 بود و تنها آشنایی من با کامپیوتر در خریدن یک ماشین حساب بزرگ و گران‌قیمت خلاصه می‌شد. البته بعد راهنمای همراهش را گم کردم و دیگر نمی‌دانستم چه قابلیت‌هایی دارد. می‌توانستم جمع ببندم، کم کنم یا اعداد را در هم ضرب و تقسیم کنم و خیلی هم سپاس‌گزار بودم که نیازی به سینوس و کسینوس گرفتن ندارم یا لازم نیست تانژانت فلان زاویه را بگیرم، تابع گراف بکشم یا هر کار دیگری را انجام دهم که آن ماشین مکانیکی تواناییش را داشت. آخر بعد از اینکه ن.ه.س. کارم را نپسندید، من به عنوان حسابدار یک انبار کوچک فرش مشغول به کار شدم. محل کارم در ادور، شمال لندن و نرسیده به لاین شمالی بود و زمانی که تمام دنیا ذوب شد و قطره قطره به پایین چکید، من پشت میزم، در انتهای انبار نشسته بودم.
راست می‌گویم. مانند این بود که دیوارها، سقف، تخته‌های فرش و اخبار «تقویم بی مرز دنیا» همه از موم درست شده باشند. آنها جاری شدند و قطره قطره با هم به حرکت در آمدند تا همه جا پخش شوند. من می‌توانستم خانه‌ها، آسمان، ابرها و در پشت آن جاده را ببینم و بعد همان هم پخش شد و از بین رفت. در پشت آنها تنها تاریکی بود.
من در گودال دنیا ایستاده بودم. گودالی عجیب با رنگ‌های روشن که می‌چرخیدند و داخل گودال را پر می‌کردند ولی حتی به بالای کفش‌های چرمی و قهوه‌ای من نمی‌رسیدند. (من پاهایی مثل جعبه کفش دارم. باید چکمه‌های مخصوصی برایم دوخته شوند. اندازه یک دنیا پولش را می‌دهم.) گودال نوری عجیب به بالا فرستاد.
اگر در افسانه‌ای این را می‌خواندم، هیچ وقت باورش نمی‌کردم. بعد هم شک می‌کردم که نکند به من مواد داده‌اند یا اینکه رویا می‌بینم. ولی در واقعیت، به جهنم، اتفاق افتاده بود. من به تاریکی خیره شدم و بعد از اینکه اتفاقی نیافتاد، چلپ چلوپ کنان شروع به راه رفتن در دنیای مایع کردم و فریاد زدم تا شاید کسی پیدا شود.
چیزی جلوی من سوسو زد.
صدایی گفت: «سلام.» لهجه‌اش آمریکایی بود ولی لحنی عجیب داشت.
گفتم: «سلام.»
سوسو زدن‌ها تا مدتی ادامه یافت و بعد تبدیل به مردی شد که لباسی هوشمندانه پوشیده بود و عینکی کلفت با قاب عاج بر چشم داشت.
او گفت: «تو مرد بسیار بزرگی هستی. این را می‌دانستی؟»
معلوم است که می‌دانستم. من 19 سال داشتم و قدم تقریبا به هفت پا می‌رسید. انگشتانم مثل موز بودند. بچه‌ها از من می‌ترسیدند. به نظر نمی‌رسید تولد 40 سالگی‌ام را ببینم: مردم دوست دارند من زود بمیرم.
پرسیدم: «چه خبر است؟ می‌دانی؟»
او گفت: «موشک‌های دشمن یک واحد پردازش را از بین برده‌اند. دویست هزار آدم که موازی هم قرار گرفته بودند مثل گوشت مرده، تکه تکه شدند. البته ما یک نسخه ی پشتیبان داریم و در زمان کمی دوباره درستش می‌کنیم تا کارش را از سر گیرد. تو تنها برای چند نانو ثانیه اینجا آزادانه شناور هستی. در این مدت ما دوباره لندن را راه می‌اندازیم.»
من که از حرف‌های او چیزی دستگیرم نشده بود، پرسیدم: «تو خدایی؟»
او گفت: «بله. نه. در حقیقت نه. به هر حال آن چیزی که در ذهن توست، نیستم.»
و بعد، دنیا ناگهان چرخید و من خود را در حال کار یافتم. برای خودم یک فنجان چای ریخته بودم و حسی عجیب داشتم چون تمام مدت می‌دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. برای بیست دقیقه این احساس با من بود و می‌دانستم که افراد چه چیز خواهند گفت یا چه انجام خواهند داد. بعد ماجرا تمام شد و زمان دوباره به صورت عادی گذشت. ثانیه‌ها پشت سر هم می‌آمدند، درست مثل اینکه برای این کار ساخته شده باشند.

ساعت‌ها گذشتند و روزها و سال‌ها.
من کارم را در شرکت فرش از دست دادم و شغلی دیگر به عنوان حسابدار شرکت فروش ماشین‌های بازرگانی پیدا کردم. در آن زمان با دختری به نام سندرا که در استخر شنا ملاقات کرده بودم، ازدواج کردم و دو بچه هم داشتیم و هر دوی آنها اندازه‌هایی کاملا عادی داشتند. تا آن زمان فکر می‌کردم که پیوندمان آنقدر محکم است که تاب همه مشکلات را می‌آورد ولی این طور نبود و او با بچه‌ها مرا ترک کرد. آن موقع من 20 سال داشتم و سال 1986 بود. دوباره کارم را عوض کردم و این بار در قسمت فروش کامپیوتر خیابان تاتنهام کورت استخدام شدم و معلوم شد که در انجام آن کار خیلی استعداد دارم.
کامپیوترها را دوست داشتم.
از نحوه کارشان خوشم می‌آمد. دوران هیجان انگیزی بود. اولین محموله AT هایمان را به یاد می‌آورم. بعضی از آنها 40 مگابایت ‌هارد داشتند… خب، آن موقع سریع تحت تاثیر قرار می‌گرفتم.
من هنوز در ادور زندگی می‌کردم و مجبور بودم برای کار تا لاین شمالی بروم. یک عصر در مترو و در حال بازگشت به خانه بودم. تازه از ایوستون گذشته بودیم و نصف مسافران پیاده شده بودند، من از بالای روزنامه ایونینگ استاندارد (Evening Standard) به مردم نگاه می‌کردم و با خود فکر می‌کردم که آنها چه کسانی هستند و باطن واقعی‌شان چیست. آن دختر لاغر و سیاه که با جدیت چیزهایی در دفترچه یادداشتش می‌نویسد، آن خانم مسن با کلاه مخملی سبزش، دخترک و سگش یا آن آقای ریشو و کلاه عمامه شکلش… این‌ها کیستند؟
و بعد مترو در تونل ایستاد.
به هرحال از نظر من این اتفاق افتاد: فکر کردم مترو ایستاده است. همه چیز بسیار ساکت شده بود.
و بعد ما از ایوستون رد شدیم و نصف مسافرها پیاده شدند.
و بعد ما از ایوستون رد شدیم و نصف مسافرها پیاده شدند. زمانی که مترو در تونل ایستاد من به بقیه نگاه می‌کردم و به باطن و درون اصلی آنها فکر می‌کردم. و همه چیز بسیار ساکت شد.
بعد آنقدر همه چیز سریع گشت که من تصور کردم واگن دیگری به ما برخورد کرده است.
و بعد ما از ایوستون رد شدیم و نصف مسافرها پیاده شدند. مترو در تونل ایستاد و همه چیز…
(صدایی در اعماق ذهنم گفت، خدمات عادی به زودی راه خواهند افتاد.) و این دفعه که مترو آهسته آهسته به ایوستون نزدیک شد خیال کردم دیوانه شده‌ام: فکر کردم روی یک نوار ویدیویی دائم به عقب و جلو برده می‌شوم. می‌دانستم که همه این‌ها اتفاق می‌افتد ولی هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد تا جلوی این اتفاقات را بگیرم و از شرشان راحت شوم.
دختر سیاه که کنارم نشسته بود پیغامی به من داد. روی آن نوشته بود ما مرده‌ایم؟
لرزیدم. من چه می‌دانستم. ولی مرگ هم می‌توانست توجیه خوبی باشد.
بعد همه چیز سفید شد.
زمینی زیر پایم حس نمی‌کردم و چیزی بالای سرم نبود. انگار فاصله‌ها و گذشت زمان وجود نداشت. من در مکانی سفید بودم و البته تنها هم نبودم.
مرد، عینکی کلفت با قاب عاجی به چشم داشت و لباسی مثل ارمنی‌ها پوشیده بود. او گفت: «بازم تو؟ مرد گنده، همین الان با تو حرف زدم.»
گفتم: «فکر نکنم‌ها.»
«نیم ساعت پیش. وقتی که موشک برخورد کرد.»
«آن موقع در شرکت فرش؟ آن که سال‌ها پیش بود.»
«حدودا سی و پنج دقیقه قبل. از آن موقع به بعد همه سریع کار می‌کنند تا خرابی‌ها تعمیر شوند. در همین حال به دنبال راه حل‌هایی هم گشته‌ایم.»
پرسیدم: «کی موشک‌ها را فرستاد؟ شوروی؟ ایرانی‌ها؟»
گفت: «بیگانه‌ها.»
«شوخی می‌کنی؟»
«نه تا آنجا که می‌دانیم. حدود دویست سال است که گشتی‌های سریع‌مان را بیرون می‌فرستیم. انگار چیزی یکی از آن‌ها را دنبال کرده. وقتی که اولین موشک فرود آمد این موضوع را فهمیدیم. بیست دقیقه است که نقشه انتقام را کشیده‌ایم و دارد عمل می‌کند. برای همین است که فعالیت‌هایمان را بیشتر کرده ایم. این طور به نظر رسید که این دهه‌های آخر بسیار سریع سپری شده اند؟»
«آره. فکر کنم.»
«همین است دیگر. می‌خواستیم هنگام پردازش یک واقعیت مجازی عمومی هم برقرار کنیم. برای همین همه چیز خیلی سریع گذشته است.»
«خب، می‌خواهید چه کار کنید؟»
«جواب حمله‌شان را خواهیم داد. از روی هستی محوشان می‌کنیم. البته کمی طول خواهد کشید. الان دستگاهش را نداریم. باید آن را بسازیم.»
سفیدی محو می‌شد و جایش را به صورتی تیره و قرمزی مبهم می‌داد. من برای اولین بار چشمانم را باز کردم.
همه چیز چشم را می‌زد. دنیا لوله‌های عجیب و تاریکی بود که در هم می‌پیچیدند. این منظره در ذهن هیچ کس نمی‌گنجد. اصلاً معنی نداشت. درک همه اتفاق‌ها غیرممکن بود. با این حال حقیقت داشت و مانند کابوسی وحشتناک می‌مانست. البته تنها برای سی ثانیه طول کشید که هر یک ثانیه به اندازه ابدیتی کوتاه، بود.
و بعد ما به ایوستون رسیدم و نصف مسافرها پیاده شدند…
من مشغول صحبت با دختر سیاهی که دفترچه یادداشت داشت، شدم. اسم او سوزان (Susan) بود و دو هفته بعد با تمام وسایلش به خانه من آمد.
زمان، پر سر و صدا می‌گذشت. حدس می‌زنم به آن حساس شده بودم. شاید می‌دانستم دنبال چه چیزی می‌گردم… می‌دانستم چیزی هست که دنبال آن بگردم با اینکه نمی‌دانستم چیست.
یک شب مرتکب اشتباهی شدم و بعضی اعتقاداتم را به سوزان گفتم… راجع به همین موضوع که چطور همه این‌ها تقلبی است، اینکه در حقیقت فقط جایی آویزانیم و سیم‌هایی به ما متصل هستند تا نقش بخش‌های پردازش مرکزی را بازی کنیم یا فقط چیپ‌های حافظه برای کامپیوترهایی به بزرگی زمین، باشیم. به او گفتم که توهمی رضایت‌بخش به ما می‌خورانند تا خوشحال باشیم. در این حالت به ما اجازه می‌دادند توسط بخش بسیار کوچک مغزمان رویا ببینیم و آنها در بقیه‌اش اعداد و اطلاعات خود را ذخیره می‌کردند. به او گفتم: «ما حافظه هستیم. دقیقاً همین، حافظه.»
او با صدایی لرزان گفت: «تو که واقعا این مزخرفات را قبول نداری؟ همه‌اش داستان است.»
زمانی که عشق بازی می‌کردیم، او همیشه می‌خواست خشن باشم ولی من جرأت نداشتم. من نیروی خود را نمی‌دانستم و خیلی ناشی بودم. نمی‌خواستم او را اذیت کنم. چون نمی‌خواستم او ناراحت شود، دیگر نظر و فکرهایم را به او نگفتم.
اثری هم نداشت چون به هر حال او در تعطیلات آخر هفته از خانه من رفت.
دلم برایش تنگ شد.
لحظاتی که حس می‌کردم همه چیز تکراری ست، حالا باز هم پیش می‌آمدند. لحظات مثل لکنت زبان و سکسکه تکرار می‌شدند.
و بعد، یک روز صبح که بیدار شدم دوباره سال 1975 بود. من 16 سال داشتم و بعد از یک روز جهنمی، از مدرسه بیرون آمدم و به اداره استخدام نوآموزان ن.ه.س. که در خیابان چپل و کنار یک خانه کباب بود، رفتم.
مامور ثبت نام گفت: «تو پسر گنده‌ای هستی.» من خیال کردم او آمریکایی ست ولی خودش گفت که از کانادا می‌آید. او عینک کلفت با قابهای عاج به چشم داشت.
گفتم: «بله.»
«و می‌خواهی پرواز کنی؟»
گفتم: «بیشتر از هر چیز دیگر.» به نظر می‌آمد من دنیایی دیگر را به یاد می‌آورم که آنجا فراموش کرده بودم، می‌خواهم پرواز کنم و از یادآوری این موضوع آنقدر تعجب کرده بودم انگار اسم خودم را فراموش کرده باشم.
مرد عینک عاجی گفت: «خب، باید تعداد کمی قانون را زیر پا بگذاریم ولی تا چشم بر هم بزنی در آسمان خواهی بود.» و او واقعاً هم به گفته‌اش عمل کرد.
اندک سال‌های بعد بسیار سریع گذشتند. مانند این بود که تمام وقتم را در هواپیماهای مختلف گذرانده باشم. همیشه به زور خود را در اتاق خلبان می‌چپاندم، در صندلی‌هایی که اصلاً اندازه‌ام نبود می‌نشستم و به سوییچ‌هایی که برای انگشتان من بسیار کوچک بودند، تلنگر می‌زدم.
به من گواهینامه محرمانه دادند و بعد هم گواهینامه اصیل گرفتم که مدرک محرمانه در مقابل آن هیچ بود. آخر سر هم گواهینامه موفقیت گرفتم. آن زمان که من خلبان بشقاب‌های پرنده و هواپیماهایی بودم که با نیرویی نامریی حرکت می‌کردند، این مدرک را حتی خود رییسم هم نداشت.
من چند بار دختری به نام سندرا را ملاقات کردم و بعد با هم ازدواج کردیم برای اینکه اگر ازدواج می‌کردیم می‌توانستیم به محله متاهل‌ها برویم و آنجا خانه نقلی و زیبایی، که نسبتاً مستقل بود، در نزدیکی دارتمور به ما دادند. ما هیچوقت بچه‌دار نشدیم. به من اخطار شده بود که ممکن است تابش پرتوها بر روی غده‌هایم اثر مخرب گذاشته باشند و در چنین شرایطی بچه‌دار شدن عقلانی نبود. در ضمن اصلاً مایل نبودم تا هیولاهایی مثل خودم تولید کنم.
سال 1985 بود که مرد عینک عاجی وارد خانه‌ام شد.
آن هفته زنم به خانه مادرش رفته بود. اوضاع کمی وخیم شده بود و او برای همین از خانه رفت تا به قول خودش «جایی برای نفس کشیدن» پیدا کند. او می‌گفت من اعصابش را به هم می‌ریزم ولی اگر من اعصاب کسی را خرد می‌کردم، آن شخص فقط خودم بودم. شاید دلیلش این بود که تمام این مدت می‌دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. نه فقط من: مثل اینکه همه می‌دانستند چه خواهد شد. انگار برای دهمین، بیستمین یا صدمین بار بود که مثل خوابگردها در زندگی مان راه می‌رفتیم.
من می‌خواستم به سندرا بگویم ولی از طرفی هم می‌دانستم که اگر دهانم را باز کنم او را از دست خواهم داد. به هر حال، همین حالا هم داشتم از دست می‌دادمش. برای همین بی‌خیال در صندلی راحتی لمیده بودم و «مترو» را از کانال چهار نگاه می‌کردم. در همان حال هم لیوانی چای می‌نوشیدم و به حال خود افسوس می‌خوردم.
مرد با عینک عاجی‌اش مثل صاحب خانه‌ها وارد منزل من شد. او نگاهی به ساعتش انداخت.
بعد گفت: «خب، وقت رفتنه. تو خلبان چیزی مشابه 47–PL خواهی بود.»
حتی افرادی که مدرک موفقیت داشتند، نمی‌توانستند چیزی زیادی در مورد 47–PL بگویند. من دوازده بار با یکی از آنها پرواز کردم. شکلش مثل فنجان چایی ست و انگار از فیلم جنگ ستارگان در آمده است.
پرسیدم: «نباید پیغامی برای سندرا بگذارم؟»
او به سادگی جواب داد: «نه. حالا روی زمین بنشین و نفس‌های عمیق و منظم بکش. دم بازدم، دم بازدم.»
هیچ فکر جر و بحث یا سرپیچی به ذهنم خطور نکرد. روی زمین نشستم و به آرامی شروع کردم به نفس کشیدن. دم و بازدم و بازدم و دم و…
دم
بازدم
دم
سوزشی تند. این بدترین درد در تمام زندگی‌ام بود. داشتم خفه می‌شدم.
دم
بازدم
من جیغ می‌کشیدم ولی می‌توانستم صدای خودم را که اصلاً شبیه جیغ نبود؛ بشنوم. تنها چیزی که می‌شنیدم ناله‌ای خفه و قل قل مانند بود.
دم
بازدم
مثل متولد شدن بود. اصلاً احساس خوبی نداشتم. تنها نفس کشیدن من را از این وضع نجات داد. از دست تمام دردها، تاریکی و حباب‌های داخل ریه‌هایم نجات یافتم و بعد چشمانم را باز کردم.
من روی دایره‌ای آهنی با قطر هشت پا دراز کشیده بودم. بدن عریان و خیسم با توده‌ای سیم محاصره شده بود. آنها مانند کرم‌هایی ترسو یا مارهایی که رنگشان از ترس روشن شده باشد، خود را جمع می‌کردند تا از من دور شوند.
من برهنه بودم. به بدن خود نگاه کردم. هیچ مو یا چروکی بر پوستم نبود. با خود فکر کردم که در اصل چند سال دارم؟ هجده؟ بیست؟ نمی‌توانستم بگویم.
صفحه‌ای شیشه‌ای در کف دایره آهنی قرار داشت. صفحه جرقه‌ای زد و زنده شد. من به مرد با عینک عاجی‌اش خیره شده بود.
او پرسید: «چیزی یادت می‌آید؟ در حال حاضر باید بتوانی اکثر خاطراتت را به یاد بیاوری.»
به او گفتم: «فکر کنم.»
او گفت: «تو در یک 47–PL خواهی بود. همین تازگی ساختنش تمام شده. چیزهای زیادی را می‌بایست به منابع اولیه می‌رفت و باز می‌گشت. چند کارخانه تغییر یافت تا وسایل را بسازند. یک سری دیگر از آنها تا فردا آماده می‌شوند. ولی الان فقط یکی داریم.»
«پس اگر کار نکرد، افرادی به جای من خواهید داشت.»
گفت: «اگر تا آن زمان دوام بیاوریم. یک بمب باران موشکی دیگر، پانزده دقیقه پیش شروع شد و تقریباً تمام استرالیا را نابود کرد. پیش‌بینی می‌کنیم که این مقدمه‌ای برای بمب باران اصلی باشد.»
«چی می‌اندازند؟ بمب اتمی؟»
«سنگ»
«سنگ؟»
«اوهوم. سنگ. شهاب آسمانی اما از نوع بزرگش. فکر کنیم اگر تا فردا تسلیم نشویم ماه را هم پرت کنند.»
«شوخی می‌کنی.»
«کاشکی می‌توانستم.» و صفحه تاریک شد.
در همین بین دایره آهنی راهش را از میان سیم‌های درهم و برهم و دنیایی از آدم‌هایی برهنه و خوابیده می‌پیمود. دایره از برج‌های نوک تیز میروچیپ و سیلیکون‌های مارپیچ که درخششی ملایم داشتند، عبور کرده بود.
47-PL بالای کوهی آهنی انتظارم را می‌کشید. خرچنگ‌های کوچک و آهنی رویش جولان می‌دادند. آنها مشغول تمیز کردن و بررسی پیچ و مهره‌های آن بودند.
من بر روی پاهایم که به اندازه تنه درخت بودند و هنوز می‌لرزیدند، وارد وسیله شدم، بر روی صندلی خلبان نشستم و از این که می‌دیدم هواپیما فقط مخصوص من ساخته شده، وحشت کردم. کشتی دقیقا اندازه من بود. کمربند صندلی ام را بستم. انگشتانم گرم می‌شدند. کابل‌ها دور بازوانم پیچیدند. چیزی در انتهای ستون فقراتم فرو رفت و چیزهایی دیگر سر جای خود، به بالای سر من متصل می‌شدند.
تسلط من بر کشتی فضایی کاملا افزایش یافت. از بالا و پایین به همه جا، تحت زاویه 360 درجه، احاطه داشتم. در همان موقع در کابین نشسته بودم و کدهای پرواز را فعال می‌کردم.
مرد عینک عاجی از صفحه‌ای کوچک در سمت چپم گفت: «شانس یارت باشد.»
«ممنون. می‌توانم آخرین سوالم را بپرسم؟»
«چرا که نه.»
«برای چی من؟»
گفت: «خب، خلاصه جواب بدم… تو برای این کار طراحی شده‌ای. در مورد تو، طراحی انسان عادی را کمی پیشرفته‌تر کرده‌ایم. تو بزرگتری و خیلی هم سریع‌تر. تو سرعت پردازش بیشتر و زمان کمتری برای عکس العمل لازم داری.»
«من سریع‌تر نیستم. درسته که بزرگم ولی دست و پا چلفی هم هستم.»
او گفت: «نه در زندگی واقعی. آن فقط مال دنیا بود.»
و من بلند شدم.
اگر هم بیگانه‌ای وجود داشت، من که ندیدمشان. ولی کشتی فضایی‌شان را دیدم. فضاپیمای آنها مانند قارچ یا جلبک دریایی می‌مانست. تمام آن جسم بزرگ و ساخته شده توسط موجودات زنده، سوسو می‌زد و به دور ماه می‌چرخید. کشتی‌شان مثل گیاهانی می‌مانست که روی کنده درخت رشد می‌کنند و نصف دیگرشان در آب فرو می‌رود. اندازه فضاپیما به بزرگی تاسمانیا بود.
ریشه‌هایی پیچک شکل و چسبناک که دویست مایل طول داشتند، شهاب سنگ‌هایی در اندازه‌های مختلف را به دنبال خود می‌کشیدند. این موجودات عجیب که مخلوطی از جانواران دریایی بودند مرا کمی به یاد مرد جنگی پرتغالی و دنباله لباسش که بر زمین کشیده می‌شد؛ می‌انداختند.
وقتی که حدود دویست هزار مایل دور شدم، آنها شروع کردند به پرتاب سنگ.
همان طور که با تعجب فکر می‌کردم مشغول چه کاری هستم، انگشتانم موشک‌های دفاعی را آماده ساخته و یک هسته اصلی را هدف گرفته بودند. می‌دانستم که دنیا را نجات نمی‌دهم. آن دنیا رویا بود: یک سری صفر و یک. من کابوسی را نجات می‌دادم….
ولی اگر کابوس می‌مرد، رویا هم وجود نداشت.
زمانی دختری به نام سوزان وجود داشت. او را از زندگی روح‌واری که خیلی وقت پیش خاتمه یافته بود، به یاد می‌آوردم. با خود فکر می‌کردم که هنوز هم زنده است یا نه. (فقط چند ساعت گذشته بود؟ یا چند عمر؟) گمان کردم او باید جایی از کابل‌ها آویزان بوده و هیچ چیز از هیولایی بدبخت که فکر می‌کند همه می‌خواهند به او صدمه بزنند، به یاد نداشته باشد.
آنقدر نزدیک شده بودم که می‌توانستم سطح ناهموار موجود را ببینم. سنگ‌ها کوچکتر و هدفگیری دقیق‌تر می‌شد. سنگ‌ها تماس کوچکی با کشتی پیدا می‌کردند ولی من به سرعت از میان آنها ویراژ می‌دادم. قسمتی از وجودم صرفه جویی و اقتصاد جانور را تحسین می‌کرد: هیچ مواد منفجره گران‌قیمتی برای خریدن و ساختن نمی‌خواستند. تنها از همان انرژی خوب و قدیمی جنبشی استفاده می‌کردند.
اگر یکی از آن سنگها به من می‌خورد، مرده بودم. به همین سادگی.
تنها راه برای دوری از آنها، جلو افتادن ازشان بود. برای همین با سرعت زیاد مسیرم را ادامه دادم.
هسته جانور به من خیره شده بود. مطمئن بودم که این یک نوع چشم است.
تقریبا صد یارد با هسته فاصله داشتم که موشک‌ها را رها کردم. بعد مسیرم را ادامه دادم.
وقتی که جانور از درون منفجر شد، منظره‌اش زیاد خارج از دیدرس نبود. انفجار مثل آتش بازی می‌مانست… زیبایی مهیبی داشت. و بعد، به جز رد محوی از تلالو و گرد و غبار، چیزی نمانده بود…
فریاد کشیدم: «موفق شدم! موفق شدم! به هر جون کندنی که بود، موفق شدم!»
صفحه مانیتور سوسو زد. عینکی با قاب عاجی به من خیره شده بود. دیگر چهره‌ای واقعی در پشت عینک وجود نداشت ولی پشت قاب اندکی نگرانی و علاقمندی موج می‌زد. او تصدیق کرد: «تو موفق شدی.»
پرسیدم: «حالا این را کجا فرود بیاورم؟»
او کمی تردید کرد و بعد گفت: «لازم به این کار نیست. ما آن را برای بازگشت طراحی نکردیم. تنها یک وسیله اضافی است که نیازی به آن نداریم. با شرایطی که منابع انرژی ما دارند، هزینه نگهداری‌اش خیلی زیاد است.»
«پس من چی کار کنم؟ من زمین را نجات دادم و حالا باید اینجا خفه شوم؟»
او سرش را به موافقت تکان داد: «دقیقاً همین طور است. بله.»
نورها محو می‌شدند. دستگاههای کنترل یکی پس از دیگری از کار می‌افتادند. من تسلط 360 درجه‌ای بر کشتی را از دست دادم. تنها خودم، بسته شده بر یک صندلی، وسط ناکجا و در یک فنجان چای پرنده، تنها ماندم.
«چقدر وقت دارم؟»
«ما داریم تمام دستگاه‌هایت را از کار می‌اندازیم ولی تو حداقل دو ساعت وقت داری. ما هوای باقی مانده را خالی نخواهیم کرد. این کار غیرانسانی ست.»
«می دانی، در دنیایی که من از آن می‌آیم، به خاطر این کار به من مدال می‌دادند.»
«واضح است. ما هم ممنون هستیم.»
«شما نمی‌توانید به طریقی دیگر که بیشتر محسوس باشد، تشکرتان را ابراز کنید؟»
«در حقیقت نه. تو یک تکه از بین رفتنی هستی، یک واحد. نمی‌توانیم که تا ابد عزادارت باشیم، همان طور که گروه زنبورها برای از دست دادن یک زنبور دیگر ناراحت نمی‌شود. کار عاقلانه‌ای نیست و البته برگرداندن تو هم امکان ندارد.»
«و شما نمی‌خواهید این وسیله با قدرت بالای شلیکش به زمین برگردد. به جایی که می‌تواند علیه شما مورد استفاده قرار گیرد.»
«صد البته. همین طور است که می‌گویی.»
و بعد صفحه بدون خداحافظی سیاه شد. با خودم فکر کردم خودت را با وضعیت وفق نده. حقیقت سرتاسر دروغ است.
وقتی که تنها برای چند ثانیه هوا داری، تمام مدت حواست به نفس کشیدنت است. دم. نگه دار. بازدم. نگه دار. دم. نگه دار. بازدم. نگه دار…
همه جا تاریک بود. من خودم را در صندلی بسته بودم، منتظر ماندم و با خود فکر می‌کردم. ناگهان گفتم: «الو؟ کسی اونجا نیست؟»
ضربه‌ای وارد شد و صفحه با طرح‌هایی درخشید. «بله؟»
«من درخواستی دارم. گوش کن. شما… شما آدم‌ها، ماشین‌ها، هرچی که هستید… شما به من مدیونید. درست ؟ منظورم این است که من زندگی همه شما را نجات دادم.»
«… ادامه بده.»
«چند ساعتی وقت مانده، نه؟»
«دقیقا 57 دقیقه.»
«می‌توانید من را به دنیای واقعی… برگردانید؟ دنیای دیگر را می‌گویم. همانی که از آن آمدم.»
«هووم… نمی‌دانم. بگذار ببینم.» و صفحه دوباره سیاه شد.
من نشستم و شمارش نفس‌ها را از سر گرفتم. دم و بازدم، دم و بازدم و همین طور منتظر بودم. آرامش زیادی داشتم. اگر تنها یک ساعت به پایان زندگی‌ام نمانده بود، حتی می‌توانستم احساس رضایت فراوانی هم بکنم.
صفحه درخشید. هیچ تصویر، طرح و چیزی در آن نبود. تنها یک درخشش ملایم و صدایی که نیمی از آن در ذهنم و نیمی دیگرش از بیرون می‌آمد، گفت: «معامله می‌کنیم.»
دردی در انتهای جمجمه‌ام تیر کشید. برای چندین ثانیه همه چیز تاریک بود.
و بعد این.

پانزده سال پیش، در 1984 بودم. من دوباره سراغ کامپیوترها رفتم. حالا مغازه کامپیوتری در جاده تاتنهام کورت دارم. و همین طور که به هزاره جدید نزدیک می‌شویم، من هم این نامه را می‌نویسم. این دفعه با سوزان ازدواج کرده ام. دو ماه طول کشید تا پیدایش کنم. ما یک پسر هم داریم.
من تقریباً چهل ساله‌ام. روی هم رفته، آدم‌هایی مثل من بیشتر از این هم عمر نمی‌کنند. قلبمان سریع می‌ایستد. وقتی تو این‌ها را می‌خوانی، من مرده‌ام. خواهی دانست که مرده‌ام. حتما تابوتی به بزرگی دو مرد دیده‌ای که آن را در چاله می‌اندازند.
ولی سوزان، عزیزم، این را بدان: تابوت حقیقی من به دور ماه می‌چرخد و دقیقا مثل یک فنجان چای در حال پرواز می‌ماند. آن‌ها برای مدتی کوتاه یک دنیا، و تو را، به من برگرداندند. دفعه قبلی که من به تو، یا کسی مثل تو، حقیقت یا چیزی را که باور داشتم، گفتم؛ تو از زندگی ام بیرون رفتی. شاید آن آدم تو نبودی و من خودم نبودم ولی دیگر جرات ریسک کردن ندارم. برای همین همه این‌ها را می‌نویسم و بعد از اینکه مردم، این نامه و بقیه برگه‌هایم را به تو خواهند داد. خداحافظ.
ممکن است آنها سنگدل، بی احساس و حرامزاده‌هایی کامپیوتری باشند که مثل زالو آخرین فکر و خاطره چیزی را که از بشریت مانده، می‌مکند ولی نمی‌توانم جلوی احساس حق شناسی‌ام را نسبت به آنها بگیرم.
من به زودی خواهم مرد، ولی آخرین بیست دقیقه، بهترین سال‌های زندگی‌ام بود.
نویسنده: نیل گیمن
مترجم: پریا آریا

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.