داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک جنایت شنیع

راهبه از پلکان پایین آمد ، تا جایی که ردای بلندش اجازه می‌داد این کار را  آهسته و پنهانی انجام داد. صورتش در نور شعله‌ی ‌شمع می‌درخشید، عین فرشته‌ها. بعضی‌ها فکر می‌کردند شیطان روحش را دزدیده.
بالاخره کنجکاوی‌‌اش ‌به نتیجه رسید. همین امروز که پشت یکی از ستون‌های حیاط پنهان شده بود دید که پدر روحانی دارد حق السکوت می‌دهد، دقیقا پولی را  داد و جعبه‌ای را گرفت. شک نداشت که جنس قاچاقی بینشان رد و بدل شد.
راهبه‌ی ‌شیطان از جلوی در ورودی نمازخانه‌ای که راهبه‌های مومن تر از او آنجا غرق عبادت بودند گذشت و با کمی دلشوره به طرف اتاق پدر روحانی رفت، می‌دانست امشب نوبت اوست که وعظ کند. خواهر اینوسنسیا به نرمی به در ضربه زد، جوابی نیامد، دستگیره‌ی ‌در را چرخاند و به درون اتاق سر خورد.
شمعدان را روی کفپوش مرمری گذاشت و خم شد و با دقت زیر تخت پدر بیچاره را گشت. آها! خودش است. جعبه را بیرون کشید و با نگرانی به آن زل زد. خداراشکر! دو قطعه مانده بود. آنها را برداشت، توی دستمالش پیچید و داخل ردایش پنهان کرد. بعد از اتاق بیرون آمد، به نمازخانه برگشت و به باقی راهبه‌ها که مشغول عبادت بودند پیوست. عبادت آن روزش بیشتر از معمول طول کشید. دعا می‌کرد که هیچکس از وجود آن دو تا بویی نبرد: آن دو قطعه پیتزای پپرونی داخل ردایش.

نویسنده: مارگریت دیویدسون
مترجم: مهسا ملک مرزبان

درباره‌ی نویسنده:
مارگریت دیویدسون متولد و بزرگ شده‌ی انگلیس است اما در 1966 به امریکا مهاجرت کرد و هم‌اکنون با همسرش در نیویورک زتدگی می‌کند.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.