داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ققنوس

لرد استرابری اشراف‌زاده‌ای بود که به جمع‌آوری پرندگان اشتغال داشت. او بهترین باغ پرندگان 1 را در اروپا داشت. باغی آنقدر وسیع که برای عقاب‌ها هم نامناسب نمی‌نمود؛ آنچنان خوش‌آراسته، که هم مرغ مگس‌خوار و هم درسه برف2، اقلیمی کاملاً متناسب خویش در آن می‌یافتند. اما سال‌ها بهترین لانه این باغ خالی مانده بود. تنها با یک برچسب «ققنوس ـ زیستگاه عربستان3.»
بسیاری از صاحبنظران در باب حیات پرندگان و پرنده‌شناسان به لرد استرابری اطمینان داده بودند که ققنوس پرنده‌ای افسانه‌ای بیش نیست و یا دیر‌زمانی است که منقرض شده است. اما لرد استرابری قانع نمی‌شد. لیکن خاندان او از دیر‌باز به وجود ققنوس ایمان داشتند. گه‌گاه از نمایندگانش پرنده‌هایی (همراه با صورت‌هزینه‌ها) دریافت می‌کرد که ققنوس معرفی می‌شدند. اما پری شاخ‌طلائی، طوطی دم‌بلند، بوقلمون، لاشخورهایی که رنگ نارنجی شده بودند و … از آب در می‌آمدند؛ یا دورگه‌هایی فرهوشانه آمیزش داده شده از گونه‌های متفاوت.
در نهایت، لرد استرابری خودش به عربستان رفت. جایی که پس از ماه‌ها پرنده مورد علاقه خویش را یافت. آن را گرفت. اعتماد به نفس خویش را بازیافت و با بهترین شرایط آن را به میهن آورد.
ققنوسی بود بسیار زیبا با منشی دلربایانه، خوشخو با دیگر پرندگان باغ و بسیار دلبسته لرد استرابری. هنگام ورودش به انگلستان، هیاهوی بسیاری در میان پرنده‌شناسان، روزنامه‌نگاران، شاعران و حتی سازندگان کلا‌ههای زنانه برپا کرد و دائماً از او بازدید به عمل می‌آمد. اما ققنوس با این توجهات فریفته نمی‌شد؛ هنگامی‌که در خبر‌ها دیگر سخنی از او نبود و دیدار‌ها از او کاهش یافت، هیچ رنجش و بغضی از خود نشان نداد. خوب غذا می‌خورد و کاملاً خرسند به نظر می‌رسید.
هزینه نگهداری باغ پرندگان بسیار گزاف بود و زمانیکه لرد استرابری درگذشت (در حالی در‌گذشت که یک پول سیاه هم نداشت) باغ پرندگان به حراج گذاشته شد.
اگر آن زمان شرایط عادی بود، متولیان جوامع بزرگ جانورشناسی اروپا و یا اشخاص حقیقی از آمریکا، پیشنهاد بسیار بالایی برای پرنده‌های کمیاب به ویژه ققنوس می‌دادند. اما مرگ لرد استرابری درست پس از جنگ جهانی بود، زمانیکه هم پول و هم دانه پرندگان به سختی به دست می‌آمد. درواقع یکی از دلایل نابودی لرد استرابری هم هزینه فراهم‌سازی دانه پرندگان بود. لاندن تایمز در سر‌مقاله‌ای هشدار داد که ققنوس می‌بایست برای باغ‌وحش لندن خریداری شود. این روزنامه نوشت: «جامعه‌ای مملو از دوستداران حیات پرندگان حقی اخلاقی برای مالکیت چنین پرنده نادری دارند» لذا بنیادی به نام بنیاد ققنوسِ استرابری تأسیس شد.
دانشجویان، طبیعت‌شناسان و دانش‌آموزان به اندازه توان خویش در این امر همیاری کردند. ولی استطاعت آن‌ها ناچیز بود و حمایت قابل ‌توجهی در کار نبود. از این رو وارثان لرد استرابری که ناچار به پرداخت مالیات بر ارث بودند با بالاترین رقم پیشنهاد، یعنی پیشنهاد آقای تانسرد پالدرو مالک و صاحب امتیاز موسسه «دنیای شگفت‌انگیز افسانه‌ای پالدرو» کنار آمدند.
تا مدت‌ها آقای پالدرو خرید ققنوس را معامله‌ای پرسود می‌پنداشت. ققنوس پرنده‌ای اجتماعی و مهربان بود و به سادگی خود را با محیط جدید پیرامونش وفق داد. غذایش خرج چندانی نداشت. به بچه‌‌ها اهمیتی نمی‌داد. با وجود اینکه بازیگوشی و شیطنتی هم نمی‌داشت، آقای پالدرو گمان می‌کرد به زودی خواهد آموخت. اکنون تبلیغات و هیاهوی بنیاد ققنوس استرابری بسیار بسیار سودمند بود. تقریباً تمام کسانی که برای تأسیس بنیاد مشارکت کرده بودند برای دیدن ققنوس بهای کمتری می‌پرداختند و ‌آنهایی که در تأسیس بنیاد همیاری نکرده بودند برای بازدید از این پرنده دو برابر می‌پرداختند؛ در روزهایی که تا پنج شیلینگ هم دریافت می‌شد.
مدتی بعد کسب و کارشان از رونق افتاد. ققنوس چون همیشه زیبا و دوست‌داشتنی بود. اما همانطور که آقای پالدرو گفته بود او دیگر چون گذشته پرطرفدار نبود. حتی با بلیطهایی با بهای مردم‌پسندتر هم دیگر ققنوس چندان طرفداری نداشت. بیش از حد آرام بود بیش از حد کلاسیک. این چنین شد که مردم به جای ققنوس به تماشای شیطنت و شیرین‌کاریهای بابونها4 می‌رفتند. یا به تحسین آن سوسماری می‌شتافتند که زنی را بلعیده بود.
روزی آقای پالدرو به مدیر موسسه‌اش آقای رامکین گفت: «از آخرین باری که احمقی برای دیدار از ققنوس پولی داده است چقدر می‌گذرد؟»
آقای رامکین پاسخ داد: «چیزی حدود 3 هفته»
آقای پالدرو گفت: «خیلی غذا می‌خورد، چه رسد به خرج بیمه‌اش. بیمه این پرنده هفته‌ای 7 شیلینگ خرج روی دستم می‌گذارد. با این پول اسقف اعظم کانتربری را هم می‌توان بیمه کرد.»
ـ عامه مردم دیگر از آن خوششان نمی‌آید. مشکل اینجاست که این پرنده در نظر مردم بیش از حد آرام است. نه جفتگیری می‌کند و نه هیچ کار دیگری. سعی کردم آن را با تعداد بی‌شماری از پرندگان خوش‌خط و خال چون کوچین‌ها یا عقابهای ماهیخوار یا هما جفت نمایم و خدا می‌داند چه و چه، اما ققنوس حتی به آن‌ها یک نیم نگاه ناقابل هم نمی‌اندازد»
آقای پالدرو گفت: «وای؛ اگر می‌توانستیم آن را با یک ققنوس شاداب‌‌تر عوض کنیم چه می‌شد؟!»
آقای رامکین گفت: «غیرممکن است. در زمان واحد فقط و فقط یک ققنوس در جهان است».
ـ نه جانم، منظورم این است که … آیا تا به حال نوشته روی برچسب را خوانده‌ای؟»
آن‌ها به کنار قفس ققنوس رفتند، ققنوس بالهایش را با ادب و متانت تکان داد. آن‌ها توجهی نکردند. ققنوس، این پرنده نادر و افسانه‌ای منحصربه‌فرد است. این پیر غرب طبیعت نه جفتی دارد و نه حتی می‌‌خواهد. در کهنسالی خودش را به آتش می‌کشد و به شکل معجزه‌آسائی دوباره زاده می‌گردد. ‌«وارداتی سفارشی از مشرق‌زمین».
اقای پالدرو گفت: «فکری دارم. فکر می‌کنید چند سال دارد؟»
آقای رامکین گفت: «به نظر می‌آید در سنین جوانی‌اش باشد.»
آقای پالدرو ادامه داد: «تصور کن اگر می‌توانستیم کاری کنیم که او خودش را به آتش بکشد. البته پیش از این کار می‌توانیم تبلیغات به راه بیاندازیم و انگیزه مردم را تحریک نماییم. بعد ما صاحب یک پرنده جدید می‌شویم، پرنده‌ای با داستانی شورانگیز، پرنده‌ای با زندگی افسانه‌ای. چنین پرنده‌ای را می‌توانیم بفروشیم.» 
آقای رامکین سری تکان داد.
او گفت: «در کتابی درباره‌اش خوانده‌ام. باید به ققنوس چوبهای‌ خوشبو داد تا از آن آشیانه‌ای برپا کند و در آن جای گزیند. ناگهان خود را به آتش می‌کشد. اما مشکل اینجاست که ققنوس تا هنگام پیری دست به این کار نمی‌زند.»
آقای پالدرو گفت: «این کار را به من بسپارید. آن چوبهای خوشبو را شما فراهم سازید. پیر کردن ققنوس با من».
پیر کردن ققنوس کار ساده‌‌ای نبود. جیره غذایی‌اش نصف گشت و دگر باره هم نصف گشت.
اما هر چند ققنوس لاغرتر می‌شد، ولی فروغ چشمهایش کم‌سو نشد و پر و بالش براق بود، چون همیشه.
بخاری قفس او را خاموش کردند، اما ققنوس برای مقابله با سرما در پرهای خویش باد می‌انداخت.
پرنده‌های دیگر را به قفس او انتقال دادند. پرنده‌های ذاتاً تندمزاج و جنگجو. آن‌ها به ققنوس منقار می‌کوفتند و او را آزار و اذیت می‌کردند. ولی ققنوس آنقدر اجتماعی و نیک‌رفتار بود که پرندگان دیگر پس از یک یا دو روز از خصومت و عداوت با او دست می‌شستند. بعد از آن آقای پالدرو از گربه‌های خیابان‌گرد استفاده کرد. آن‌ها دیگر با رفتار خوش، از میدان به در نمی‌شد. اما ققنوس به سرعت بر بالای سرشان می‌رفت و بالها‌‌ی زرین خود را در صورت آن‌ها برهم می‌کوفت و آن‌ها را می‌ترساند. آقای پالدرو از کتابی درباره عربستان مدد جست و در آن کتاب خواند که عربستان آب و هوایی خشک دارد به خودش گفت: «آهان فهمیدم.»
ققنوس به قفسی کوچک انتقال داده شد که در سقف آن آب‌پاشی کار گذاشته شده بود. هر شب آب‌پاش به کار می‌افتاد و ققنوس به سرفه افتاد. آقای پالدرو فکر کارساز دیگری هم داشت. هر روز در مقابل قفس ققنوس قرار می‌گرفت و آن را مورد ریشخند و تمسخر قرار می‌داد و با او بدرفتاری می‌کرد.
هنگامی‌ که بهار فرا رسید، آقای پالدرو در اندیشه آغاز تبلیغات عمومی پیرامون ققنوس در حال زوال می‌کرد. او می‌گفت: «ققنوس که از دیرباز مورد علاقه مردم بوده است رو به زوال نهاده است. آنگاه آقای پالدرو چند روزی با گذاشتن دسته‌ای کاه بدبو و مقداری سیم خاردار زنگ زده در قفس، دست به سنجش عکس‌العمل ققنوس زد تا ببیند که آیا او همچنان به آشیان‌سازی تمایل دارد؟
یک روز ققنوس شروع به غلطیدن در کاه و علف‌ها کرد.
آقای پالدرو قراردادی برای حق فیلمبرداری به امضا رساند. در نهایت روز موعود فرا رسید. عصر یکشنبه روح‌بخشی در ماه مه بود. چند هفته‌ای بود که علاقه مردم به ققنوس بیشتر و بیشتر می‌شد و حق ورود تا پنج شیلینگ رسیده بود.
دور تا دور حصارکشی، از جمعیت خروشان بود. چراغ‌ها و دوربین‌ها به سوی قفس نشانه رفته بودند و گوینده‌ای از طریق بلندگو به حضار ندرت چیزی که رو به رخداد بود را گوشزد می‌کرد.
بلندگو گفت: «ققنوس اشراف‌‌زاده دنیای پرندگان است. تنها، کمیاب‌ترین و گرانبها‌ترین نمونه‌های چوب مشرق زمین که آغشته به عطر شده‌اند می‌تواند ققنوس را اغوا کند تا لانه عشق افسانه‌ای خود را برپا سازد.»
در این لحظه دسته‌ای پاکیزه از ترکه‌‌ها و چوب‌تراشه‌هایی معطر به داخل قفس پرتاب شدند. گوینده از بلندگو ادامه داد: «ققنوس چون کلئوپاترا5 هوس‌باز و چون لدوباری6 باشکوه، چون موسیقی بومی کولی‌ها سرمست. تمام شکوه و جلال و شور مشرق باستان، جادوی جاودانه‌اش و ظلم و بیداد ماهرانه‌اش…»
زنی در جمعیت فریاد زد: «نگاه کنید او می‌خواهد خودش را به آتش بکشد.»
لرزش در شهپرهای ققنوس افتاد. سرش را از طرفی به طرف دیگر چرخاند. پایین آمد و از نشیمنگاه خود این سو و آن سو شد. با خستگی و فرسودگی تراشه‌‌ها و ترکه‌‌ها را جابجا کرد.
دوربین‌ها به کار افتادند و نور، از هر سو بر ققنوس تابیدن گرفت. آقای پالدرو در حالیکه به سوی بلندگو می‌دوید اعلان کرد: «خانم‌ها و آقایان! این لحظه هیجان‌آوری است که دنیا با نفسهای در سینه حبس‌گشته آن را به انتظار نشسته است. افسانه قرنهای پیش امروز در مقابل چشمان امروزی ما رو به تجلی است. ققنوس روی تلّ چوبهایی (که بسان هیزم به آتش کشیدن جسد بود نشست، چونان که به خواب آرمیده است. کارگردان فیلم گفت: «اگر تمام ماجرا همین بود، یادداشت کنید: فیلمِ آموزشی»
در این لحظه ناگهان ققنوس و لانه‌اش شعله‌ور گشت. شراره‌‌ها به بالا زبانه کشیدند و به هرسو گستردند.
ظرف یک یا دو دقیقه، همه چیز به خاکستر مبدل شد و چند هزار نفر از جمله آقای پالدرو در حریق جان باختند.
——————————
پی‌نوشت
1- محل نگاه‌داری از مجموعه‌های بزرگ از پرندگان اقلیمهای گوناگون
2- Snow- bunting پرنده‌‌ای بومی آمریکا
3- جالب توجه است که نویسنده، ققنوس را منسوب به کشور عربستان دانسته است!
4ـ نوعی میمون بسیار بازیگوش
5- Cleopatra نام ملکه‌ای از ملکه‌های مصر باستان که پس از داستانهای عشقی با مار خودکشی کرد.
6- La du barry نام یک کنتس فرانسوی، همسر لویی پانزدهم که با گیوتین کشته شد.

نویسنده: سیلویا تاون سند وارنر
مترجم: سید حامد حسینی بافقی

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.