داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

فقط منم که…

کلی خواهرم بود و شب‌‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدر‌ها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند. اما برای مادرم کلی یک سیاره‌ی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمی‌دانست چطور به آن‌جا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچ‌وقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همین‌طور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانواده‌ای که پانتومیم بازی می‌کنند دست‌هامان را تکان بدهیم و کفش‌هامان را در بیاریم.
یاد یک روز صبح می‌افتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه می‌رفتم، می‌خواستم صبحانه درست کنم، کشو‌ها را یواش باز می‌کردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفته‌ای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همه‌ی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی می‌کرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که می‌شد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال می‌زد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونه‌ی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا می‌کردم چند سانت بلند‌تر بشم و فضای خالی پشت لبم را می‌تراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همه‌ی تنش مو داشت و کلی مسخرش می‌کرد، اما اون می‌خندید و می‌گفت راست می‌گی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست می‌گفت. کلی اون‌وقت‌‌ها تپل‌مپل بود. اما آیدان تو روش می‌گفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگله‌ی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدن‌سازی کرده بودم حبس می‌کرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پرده‌‌ها را می‌کشید، تو رختخواب می‌افتاد و فیلم‌‌های قدیمی سیاه و سفید تماشا می‌کرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمی‌ری؟» قبلاً طبقه‌ی بالا اتاق کوچکی داشت که دوست‌‌های مدرسه‌ش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوار‌ها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمی‌ری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمی‌تونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمی‌شه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اون‌قدر زیاده‌روی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونه‌ی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره.
حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا می‌شد پخش و پلا کنم. صندلی وزنه‌برداری رو با وزنه‌‌ها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفت‌کردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میله‌ی بارفیکس را بالای پله‌هایی که به در ورودی می‌رسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جا‌های مختلف من رو یاد تمرین‌‌های میدانی می‌انداخت و وقتی برای تمرین از این‌جا به آن‌جا می‌رفتم احساس می‌کردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلم‌‌های راکی می‌کنند؛ در یک سکانس دودقیقه‌ای نشان می‌دهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که می‌کنی دلت می‌خواد زمان همان‌طور جادویی و سریع بگذره، مثل وقت‌هایی که آرزو می‌کنی نوجوانیت مثل سریال‌‌های تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنه‌ی عاشقانه و بعد فارغ‌التحصیلی. اما از این تند‌تر و یواش‌تره. و بعضی اتفاق‌‌ها تو فکر آدم جا خوش می‌کنن و تبدیل می‌شن به یک شیء که تو زندگی می‌مونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور می‌مونن و می‌تونی لمس‌شون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف می‌کنم از اون‌هاست.
برگردیم به بدن‌سازی. اول از اتاق خودم شروع می‌کنم، چهار بار بیست تا می‌زنم. بعد به دو می‌رم طبقه‌ی پایین سراغ شکم‌سفت‌کن. اگر تا حالا از این دستگاه‌‌ها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول می‌ده که ورزش شکم چیز دیگه‌یی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ول‌کن نیستم و سعی می‌کنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر می‌کنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحت‌تر می‌زنم. می‌خواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام می‌تونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه می‌زدیم که دائم به چاقی فکر می‌کنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمی‌خورد، من چیزی شبیه به این می‌گفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی می‌کردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه می‌دید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمی‌کرد) چیزی شبیه به این می‌گفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله‌ات چیه؟» خوش‌مون می‌اومد هم‌دیگر را اذیت کنیم. همان وقت‌‌ها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا می‌گفت. می‌گفت گول‌شان را نخورم چون هنوز خیلی بچه‌ام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو می‌زد مثل مادرا می‌شد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدن‌سازی کفرش بالا می‌آمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من می‌افتاد، بنا می‌کرد داد کشیدن. می‌گفت هنوز بچه‌ام و خیلی زوده که مرد بشم. می‌دانم همه فکر می‌کنن کودنم، اما می‌فهمیدم همه‌اش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم.
خلاصه ورزش شکم که تمام می‌شد، می‌دویدم بالای پله‌‌ها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی می‌رسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را می‌دیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچ‌وقت کشته مرده‌ی بدن‌سازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم می‌کرد. این بود که مردم را تماشا می‌کردم و چند وقت یک بار یکی از آن‌‌ها مرا از آن طرف شیشه می‌دید، کله‌ام را می‌دید که بالا پایین می‌رفت. باید قیافه‌شان را می‌دیدی. دوباره نگاه می‌کردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبده‌بازی بود. مثل حالت بی‌وزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامه‌ی سنگین روزانه منظره‌ی خوبی بود.
اون صبحی که دارم می‌گم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیه‌ی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمی‌دونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس می‌زنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی می‌بینه: ناخن‌‌ها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که می‌خواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه می‌کردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جا‌های دیگه، و فکر می‌کردم عوضش براشون خوبه. می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو می‌نوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت.
بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانه‌ی ما می‌آمد. کول را نمی‌شد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحان‌‌های تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسه‌هایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو می‌کنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو می‌گذراند. اما عجیب این‌جا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقت‌شون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنر‌های بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دل‌مون می‌خواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال می‌کردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصله‌م سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعه‌ی اول که دیدمش باورم نمی‌شد. همه‌ی سئوال‌‌های عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا می‌کنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش می‌پرسن. نمی‌خواستم حوصله‌اش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سخت‌تره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را می‌دیدم این‌قدر خوشحال می‌شدم. خوشحال! و این دفعه‌ی اولی بود که اومده بود خونه‌ی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمی‌خواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پله‌‌ها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمی‌تونم بگم چطوری، دست‌‌ها رو پایین می‌گرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپ‌‌ها و شو‌های رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه می‌رفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم.
کول مثل دیوونه‌‌ها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز می‌کردی! قالیچه‌ی جادوت کو؟»
به میله‌ی بارفیکس اشاره کردم.
گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوش‌هیکل بشی.» با این که هیچ‌وقت با دخترا موفق نبودم و اون می‌دونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، می‌دونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.»
رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاق‌‌های مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه می‌خواست مثبت باشه. معمولا می‌گفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال می‌کردی شاه همه‌ی دنیایی، اما اون بود که کله‌ش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب می‌گفت، و من نگاش می‌کردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم.
گفتم: «همین جا باش، می‌خوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.»
چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی می‌اومد. فکر نمی‌کنم از وقتی اومده بود ملافه‌‌ها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون می‌داد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود.
گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه می‌کرد. اگه می‌اومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این می‌گفت: «جیمز استوارت رو می‌بینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوش‌تیپ…» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود می‌گفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو می‌بینی؟» من بی‌خیال فیلم بودم و هر کی توش بازی می‌کرد. کلی همش از چیزایی حرف می‌زد که برا من مهم نبود. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست کول را ببینه. نمی‌دونم من بیشتر از این کار خوشم می‌اومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اون‌قدر دلم می‌خواست کول رو ببینه که خودم تعجب می‌کردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من می‌خواستم بی‌هشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعه‌ی اول دیده بودم: مثل یک مجسمه‌ی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گنده‌ش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.»
بعد به من چشم‌غره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر می‌زد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب می‌دادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه.
می‌دونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اون‌قدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمی‌ره… و نصف وقتا بیخودی می‌گن، اما من بیخود نمی‌گم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافه‌ی کلی رو می‌تونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشه‌‌های لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. نمی‌خوام بگم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه می‌کرد، زن لب‌نازکی می‌گفت: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند می‌گذره – اما به نظرم می‌اومد زن لب‌نازکه راس می‌گه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچ‌وقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمی‌بینم – از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکی‌یک‌دونه می‌اومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که می‌خواس گریه کنه. یک هفته‌ی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعه‌ی اول فیلما رو تو پاریس یا نمی‌دونم کجا دیده بودن قیافه‌شون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو می‌دیدن که راه می‌رفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا می‌کردن – اونا هم لبخند می‌زدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمی‌ره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت.
همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!»
کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت می‌کشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پا‌های کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین.
کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.»
کول خندید.
«قدت چقدره؟ دو متر؟»
کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمی‌خواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمی‌خواسته.
کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟»
«چهارده سال.»
کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیه‌ی فامیلت هم مثل خودتن؟»
«نه، فقط منم که… مادرم قدش یک و شصت و پنجه.»
«باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.»
«بله.»
کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت می‌کنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی می‌داد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد.
«اونا می‌خوان، اما من بد بازی می‌کنم. افتضاح می‌کنم.»
«دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟»
دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحه‌ای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمی‌کردم دیگه همچین هیکل‌هایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.»
کول چشم دوخته بود به زمین، نمی‌دونست چه کار کنه و من تو دلم می‌گفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم.
«آره، قدم بلنده. نمی‌دونم چطوری این‌قدر بلند شدم. شدم دیگه.»
بعد کلی یک دفعه گفت: «می‌دونی، من فیلم می‌سازم.»
حالا به نظرم میاد که می‌خواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که می‌دونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنی‌ای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو می‌کنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمی‌تونست کول رو به حال خودش بذاره؟
ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟»
«آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت می‌شه.»
کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور می‌کنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده.
بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟»
کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد.
کلی گفت: «می‌تونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.» 
این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع می‌شد و صدای آهنگ شروعش میومد..
کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه می‌خواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.»
فکر می‌کنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت می‌خوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا می‌رفت، و دس بزرگش روی هره.
نویسنده:‌ زادی اسمیت
مترجم: خجسته کیهان

درباره‌ی نویسنده:
زدی اسمیت رمان‌نویس 32 ‌ساله‌ی انگلیسی که تاکنون سه رمان و چند مجموعه‌داستان کوتاه به چاپ رسانده، یکی از مطرح‌ترین نویسندگان معاصر انگلستان است. زدی که مادرش اهل جاماییکا و پدرش انگلیسی است، نخستین رمان خود «دندان‌‌های سفید» را در سال 2000 منتشر کرد، رمانی پرفروش که در بیش‌تر کشور‌های جهان با موفقیت روبه‌رو گردید و برنده‌ی چند جایزه شد. دومین رمان او «امضاء‌جمع‌کن» در سال 2002 به چاپ رسید، و آخرین اثرش «درباره‌ی زیبایی» سال گذشته برنده‌ی جایزه‌ی «آرنج» برای ادبیات داستانی شد.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.