داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بیرون پنجره، همیشه تاریک بود. پدر و مادرها و معلم‌ها همواره به طور اسرارآمیز و سربسته‌ای‌ می‌‌گفتند که تاریکی‌ به خاطر تروریست‌های‌ «سبز تیره» است ولی‌ جاناتان فکر می‌کرد داستان بیشتر از آنی است که آن‌ها تعریف می‌‌کنند. بقیه‌ی اعضای‌ «باشگاه لرزش» هم با او هم‌عقیده بودند.
تاریکی‌ آن سوی شیشه‌ها در خانه، مدرسه و اتوبوس، نوع دوم تاریکی‌ بود. در تاریکی نوع اول که همان تاریکی معمولی‌ است، فرد می‌ تواند کمی‌ اطرافش را ببیند و با یک مشعل، سیاهی را بشکافد. ولی نوع دوم تاریکی، تاریکی‌ محض است و حتی‌ روشن‌ترین مشعل الکتریکی‌ هم قادر نیست که بارقه‌ای تولید کند یا چیزی را روشن کند. هرگاه جاناتان دوستانش را می‌نگریست که قبل از او از مدرسه خارج می‌شدند، به نظرش می‌‌رسید که آن‌ها درون دیواری‌ جامد و سیاهرنگ فرورفته‌اند؛ ولی هنگامی‌ که وی بدنبال آن‌ها وارد تاریکی‌ می‌ شد و کورکورانه نرده‌هایی را که به محل توقف اتوبوس‌ها منتهی می‌شدند دنبال می‌کرد، هیچ چیز اطراف او نبود به جز فضای خالی، هوای سیاه.
گاهی این ابَر تاریکیها داخل ساختمان هم پیدا می‌شد. مثل همین لحظه که جاناتان داشت مسیر خود را از کنار دیوار درون یکی از راهروی‌ تاریک بسوی یکی از منطقه‌های‌ ممنوع مدرسه، می‌پیمود. قانوناً او باید در حال حاضر، بیرون بوده و زنگ تفریح را در اطراف زمین بازی‌ می‌پلکید. جایی که دیوارهای‌ بلندی‌ داشت و (به طور غیر عادی‌) اصلاً تاریک نبود. در زمین بازی‌ حتی‌ آسمان بالای‌ سرشان هم دیده می‌‌شد. بنابراین بیرون، درون محوطه مدرسه، جای‌ مناسبی‌ برای‌ تشکیل باشگاه لرزش با راز مخوفی که آن را بوجود آورده بود، وجود نداشت.
جاناتان به قسمت دیگری‌ از راهروی‌ قیرگون قدم گذاشت و به آرامی‌ دری‌ را که دو ترم پیش پیدا کرده بودند باز کرد. این در به انبار کوچکی‌ ختم می‌شد. داخل انبار، هوا گرم بود و بوی‌ ماندگی‌ و گرد و خاک می‌داد. لامپی‌ ساده از سقف آویزان بود. بقیه قبلاً رسیده بودند و روی‌ جعبه‌های‌ کاغذ و توده‌های‌ کتابهای‌ درسی‌ پاره و از رده خارج، منتظر او بودند.
گری‌، جولی‌ و خالد با هم گفتند: «دیر کردی‌.» نامزد جدید عضویت، هیتر، موهای‌ بلند و بورش را به عقب زد و لبخند کج و کوله‌ای‌ تحویل جاناتان داد.
جاناتان گفت: «بالاخره یکی‌ باید آخر بیاد!» این کلمات در واقع، جزیی‌ از تشریفات بودند و مانند کلمه‌ی عبوری‌ سری‌، نشان می‌دادند که آخرین نفر، جاسوس یا فردی‌ خارجی‌ نیست. البته آن‌ها همدیگر را می‌ شناختند ولی‌ جاسوسی‌ را تصور کنید که استاد تغییر چهره باشد… .
خالد، موقرانه به پوشه‌ی ظاهراً بی‌خطری که در دست داشت، نگریست. این پوشه امتیاز ویژه‌ی خالد بود. تشکیل کلوپ نیز از ایده‌های او بود. این فکر بعد از دیدن تصویر یک جن که کسی در دستگاه فتوکپی‌ مدرسه جا گذاشته بود، به ذهن او رسیده بود. احتمالاً او زیادی‌ راجع به مبارزات سخت و پیدایش رازهای‌ عجیب مطالعه کرده بود و وقتی‌ که چنین شخصی اتفاقاً با یک چنین خودآزمایی سخت و باشکوهی‌ برخورد می‌کند، فقط کافی‌ است انجمنی‌ سری‌ به راه اندازد و موضوع را با آن‌ها در میان بگذارد.
خالد، زمزمه کنان گفت: «ما اعضای‌ باشگاه لرزش هستیم. ما کسانی‌ هستیم که می‌تونیم این کار رو انجام بدیم. 20 ثانیه.»
ابروهای‌ جاناتان از تعجب بالا رفتند. بیست ثانیه کاملاً جدی‌ بود. گری‌، چاقالوی‌ گروه، با سرش تایید کرد و بر روی‌ ساعتش متمرکز شد. خالد پوشه را باز کرد و به چیزی‌ که داخل آن بود خیره شد. «یک… دو… سه…»
او تقریباً کار را به اتمام رساند. بعد از این که هفدهمین ثانیه گذشت، دستهای‌ خالد منقبض شدند و شروع به لرزیدن کردند و سپس بازوانش نیز به ارتعاش درآمدند. در حالی که گری‌ ثانیه هجدهم را اعلام می‌کرد، او پوشه را انداخت. چند لحظه طول کشید تا خالد بر لرزه‌ها غلبه کند و بر خود مسلط شود و بعد سایر اعضاء گروه، بخاطر رکورد جدیدش، به او تبریک گفتند.
جولی‌ و گری‌ زیاد جاه طلب نبودند و تلاش 10 ثانیه‌ای را برگزیدند. هر دو مبارزه را آغاز کردند و هنگامی‌ که عدد 10 شمرده شد، صورت جولی‌ به طور وحشتناکی‌ سفید شده بود و بر پیشانی گری‌ قطرات درشت عرق ظاهر شده بود. بنابراین جاناتان فکر کرد که او هم باید 10 را انتخاب کند.
گری‌ گفت: «جان مطمئنی‌؟ دفعه قبل تو هشت را انتخاب کردی‌. نیازی‌ نیست این دفعه زیادش کنی‌.» جاناتان طبق تشریفات گفت: «ما کسانی‌ هستیم که می‌تونیم این کارو بکنیم.» و پوشه را از گری‌ گرفت: «ده»
وقتی‌ که زمان می‌‌گذرد، همیشه فراموش می‌کنی‌ جن چه شکلی‌ داشته است. جن همیشه جدید به نظر می‌‌رسد. یک طرح ساده سیاه و سفید که مدام تغییر شکل می‌دهد و می‌لرزد؛ درست مثل یکی‌ از طرحهای قدیمی Op Art [ضمیمه]. در ابتدا می‌توان گفت، شکل تقریباً زیبایی دارد. ولی ناگهان، تمام آن چیز، با یک شوک ناشی از تماس، مثل لمس کردن کابل برق فشار قوی، وارد ذهنت می‌‌شود. با قوه‌ی بینائیت آمیخته می‌شود. با ذهنت در هم می‌آمیزد. جاناتان ایست شدیدی را در پشت چشمانش احساس کرد… . یک طوفان الکتریکی، جایی در درون او می‌غرید… . هیجان آنی در خون او می‌جوشید… . ماهیچه‌هایش منقبض و منبسط می‌‌شدند… و وای خدای‌ من، گری‌ فقط به شماره‌ی 4 رسیده بود؟
هر طوری که بود، تحمل کرد؛ حتی زمانی که هر عضوی از بدنش در یک جهت کشیده می‌شدند، او خودش را مجبور کرد تا آرام بماند. تلؤلؤ تصویر جن می‌رفت که در پس تیرگی جدید، سایه‌ای‌ که در چشمانش بود، محو شود. و او با اطمینان دهشتناکی می‌دانست که غش خواهد کرد، مریض خواهد شد و یا همزمان هر دو را تجربه خواهد کرد. در حالی که انگار سال‌ها گذشته باشد، سرانجام جاناتان تسلیم شد و چشمانش را بست. کاملاً باورنکردنی بود که شمارش به عدد 10 رسیده بود.
جاناتان احساس بسیار بدی داشت و بنابراین توجه زیادی‌ به بهتر شدن رکورد هیتر نکرد –البته رکورد او به اندازه کافی خوب نبود– برای‌ این که شخصی عضو رسمی‌ کلوپ باشد، باید تا پنج ثانیه دوام بیاورد. هیتر چشمانش را با دستش که به شدت می‌ لرزید، پاک کرد. او مطمئن بود که دفعه بعد موفق می‌شود. بعد خالد جلسه را با بیان جمله‌ای که در جایی‌یافته بود به اتمام رساند: «چیزی‌ که ما را نمی‌کشد، قویترمان می‌‌کند.»
***
مدرسه جایی بود که اغلب اراجیفی به افراد یاد میدادند که هیچ ربطی‌ به دنیای‌ واقعی‌ نداشت. جاناتان بصورت مخفیانه دریافته بود که معادله‌های‌ درجه دوم به هیچ عنوان خارج از کلاس کاربرد عملی نداشتند. بنابراین، زمانی که مطالب بسیار جالبی در کلاس ریاضی‌ مطرح شد، اعضای‌ باشگاه لرزش را شگفت زده کرد.
آقای‌ ویتکات، کاملاً پیر بود. سنش چیزی‌ بین سن یک پدر بزرگ و سن بازنشستگی بود و بدش هم نمی‌آمد که هر چند وقت یک بار، از مباحث تعیین شده‌ی ریاضی‌ خارج شود تا راجع به مسایل دیگر صحبت کند. کافی‌ بود او را به درستی اغوا کنی و سؤال مناسبی از او بپرسی‌. هری‌ استین کوچولو — که دیوانه‌وار علاقمند به شطرنج و بازی‌های‌ جنگی‌ بود و باشگاه او را در لیست انتظار خود قرار داده بود — با پرسیدن سؤالی در مورد خبر جدیدی‌ که در خانه شنیده بود، در این رابطه، موفقیتی هوشمندانه کسب کرد. سؤال چیزی‌ در مورد «جنگ ریاضی‌» و آن چیزی بود که تروریست‌ها از آن استفاده می‌کردند و آنرا «تشاب» می‌نامیدند.
آقای‌ ویتکات در حالی که حرف‌هایش زیاد امیدوار کننده نبودند گفت: «من ورنون بریمن را خیلی کم میشناسم.» اما جملات بعد رفته رفته هیجان انگیزتر شدند. «در واقع حرف ب در تشاب، اشاره به او دارد. همانطوری که میدونید ت–ش–ا–ب، مخفف اصطلاح «تکنیک شکل سازی‌ استدلالی‌ بریمن» است. این اسمیه که اون برای اختراعش انتخاب کرده. ریاضیات بسیار پیشرفته که بسیار بالاتر از سطح شما است. اگر به نیمه‌ی اول قرن بیستم برگردیم، دو تا ریاضیدان برجسته به نامهای‌ گودل و تورین قضیه‌ای را اثبات کردند که بیان می‌کند… اووم… خب، اگر به زبان ساده بیان کنیم، این قضیه میگوید که ریاضیات یک دام احمقانه است. برای‌ هر کامپیوتری‌، قطعاً یک سری مشکلات وجود دارد که باعث از بین رفتن کامپیوتر شده و آن را متوقف می‌کند.»
نیمی از کلاس آگاهانه با تکان دادن سر این حرف را تأیید کردند. برنامه‌های‌ کامپیوتری‌ ساخت خود آن‌ها خیلی‌ وقت‌ها دقیقاً همین کار را می‌‌کردند.
«بریمن مردی بسیار با استعداد بود که به طرز باورنکردنی‌ احمق بود. در اواخر قرن بیستم بود که او به خودش گفت «اگه مشکلاتی‌ وجود داشته باشه که ذهن انسان رو از بین ببره چی‌؟» و بعدش هم دنبال این موضوع رو گرفت و یه نمونه‌اش را پیدا کرد. سپس «تکنیک شکل سازی‌» تأسف آورش را بوجود آورد. چیزی که به یک مشکل بزرگ تبدیل شد. فقط نگاه کردن به یک طرح تشاب، که توسط اعصاب بینایی‌ به مغز منتقل می‌شود، سبب توقف آن میشود. مثل این» و با انگشتان پیر و کلفتش بشکنی‌ زد.
جاناتان و بقیه اعضای‌ کلوپ زیر چشمی‌ به هم نگاه کردند. آن‌ها چیزهایی‌ در مورد خیره شدن به عکسهای‌ عجیب میدانستند. هری‌ که به خاطر پرسیدن این سؤال و گرفتن تمام وقت کلاس خوشحال بود، دوباره دستش را بالا برد: «اِ، این بریمن خودش هم به این اشکال نگاه کرد؟»
آقای‌ ویتکات با تأسف سرش را تکان داد: «داستانش این جوری‌ میگه که او این کار رو کرد. تصادفی‌… و با یک مرگ ناگهانی مرد. خیلی‌ عجیب بود. قرن‌ها، مردم داستانهایی‌ راجع به چیزهای‌ ترسناکی‌ میساختند که فقط نگاه کردن به اون‌ها باعث مرگ به خاطر ترس و سکته ناگهانی‌ می‌شده. بعد یه ریاضیدان – که در ناب‌ترین و زیباترین علم کار میکرد – تمام این داستان‌ها رو به حقیقت می‌‌رسونه…»
سپس او راجع به تروریست‌های‌ تشاب، مثل گروه سبز تیره، چیزهایی گفت. این گروه‌ها احتیاج به اسلحه و مواد منفجره نداشتند. فقط یک دستگاه فتوکپی‌ یا یک استنسیل که با آن بتوانند عکس‌های‌ کُشنده روی‌ دیوار نصب کنند، برای آن‌ها کافی بود.
بر طبق گفته‌های‌ ویتکات قبلاً بسیاری از برنامه‌های تلویزیونی به صورت زنده پخش می‌شدند و نه ضبط شده، تا این که زمانی، عده‌ای از طرفداران گروه بدنامی‌ به اسم تی‌ زیرو، به زور وارد استودیوی‌ بی‌.بی‌.سی‌ شدند و تشابی به نام طوطی‌ را مقابل دوربین‌ها قرار دادند و در نتیجه، میلیون‌ها نفر مردند. این روزها نگاه کردن به هر چیزی‌ امن نبود.
جاناتان مجبور شده که بپرسد: «پس… اووم… تاریکی‌ خاصی‌ که بیرون وجود داره برای‌ اینه که جلوی‌ مردم رو بگیره تا این جور چیزا رو نبینند؟»
«خب… بله، در عمل این حرف دقیقاً درسته.» معلم پیر چانه‌اش را با دست خاراند. «وقتی‌ یک کم بزرگتر بشید همه چیز رو راجع به این موضوع خواهید شنید. کمی‌ موضوع پیچیده‌ایه… اِ، سوال دیگه؟»
این خالد بود که دستش را بالا برد. به صورت ساختگی‌ سعی می‌کرد اشتیاقش را بپوشاند ولی تلاش او از نظر جاناتان به هیچ وجه متقاعدکننده نبود. خالد پرسید: «تمام این تشاب‌ها، اِ… واقعاً خطرناک هستند؟ یا بعضیاشون هم هستند که فقط ضربه‌ای‌ به آدم می‌‌زنند؟»
آقای‌ ویتکات چند لحظه، به اندازه‌ی زمان مبارزه‌ی اعضای تازه وارد باشگاه، با عصبانیت به او نگاه کرد. بعد به سمت تخته‌ی کلاس برگشت و به مثلث کج و کوله‌ای که کشیده بود اشاره کرد: «ساکت. همون طور که داشتم میگفتم، کسینوس زاویه، چنین تعریف می‌شود که…»
***
چهار عضوی که جزء شورای‌ داخلی‌ بودند در گوشه‌ی مخصوص خودشان که در زمین بازی‌ بیرونی‌ قرار داشت دور هم جمع شده بودند. کنار چارچوب کثیفی‌ که قبلاً بچه‌ها از آن بالا می‌ رفتند ولی‌ الان دیگر کسی‌ از آن استفاده نمیکرد، ایستاده بودند. جولی‌ به شوخی گفت: «پس ما تروریست هستیم. باید خودمونو تسلیم پلیس کنیم.»
گری‌ جواب داد: «نه، عکس ما فرق داره. آدما رو نمیکشه…»
چهارنفری‌ با هم گفتند: «ما رو قویتر میکنه.»
جاناتان گفت: «گروه سبز تیره، برای‌ چی‌ مردم رو می‌ترسونه؟ منظورم اینه که، اونا از چی‌ خوششون نمی‌یاد؟»
خالد بدون اطمینان جواب داد: «فکر کنم بخاطر بیوچیپ‌ها باشه. کامپیوترهای‌ کوچیک برای‌ کار گذاشتن توی‌ سر آدما. اونا اعتقاد دارند این کار طبیعی‌ نیست… یا یه همچین چیزایی‌. توی‌ آزمایشگاه، یه مطلب کوچیک که مال نشریه‌های‌ قدیمی‌ دانشمندان جدید بود پیدا کردم… در مورد بیوچیپ‌ها مطالبی نوشته بود.»
جاناتان گفت: «پس این بیوچیپ‌ها برای‌ امتحان دادن خوبه. ولی اگر ماشین حساب سر جلسه امتحان ممنوع باشه چی؟ هر کسی‌ که بیوچیپ داره، لصفا سرش رو دم در بگذاره!»
همه خندیدند ولی‌ جاناتان زیاد احساس اطمینان نمیکرد مثل این که پایش را روی‌ پله‌ای‌ قرار داده که قبلاً آن‌جا نبوده است. واژه‌ی «بیوچیپ» خیلی‌ شبیه چیزی‌ بود که او به طور اتفاقی‌ در یکی‌ از مشاجره‌های لفظی پدر و مادرش شنیده بود. او کاملاً مطمئن بود که کلمه‌ی «غیرطبیعی‌» را هم شنیده است. ناگهان فکر کرد که: «خواهش می‌کنم مامان و بابا رو با تروریست‌ها قاطی نکن! این خیلی‌ احمقانه است. آن‌ها اصلاً شبیه تروریست‌ها نیستند…»
خالد گفت: «داخل اون مجله، یه چیزایی‌ هم در مورد سیستم‌های‌ کنترل بود. فکر نکنم بخواین کنترل بشید.»
طبق معمول، پس از مدتی، گفتگوها به یک مسیر جدید یا در واقع یک موضوع قدیمی‌ رسیدند: دیوارهایی‌ از تاریکی‌ نوع دوم که در مدرسه با استفاده از آن‌ها منطقه‌های‌ ممنوع — مانند راهرویی‌ که به انبار ختم می‌شد — را علامت گذاری‌ کرده بودند. باشگاه کنجکاو بود بداند این تاریکی‌ها چگونه کار می‌کنند و در این راه آزمایش‌هایی‌ را هم انجام داده بود. بعضی‌ چیزهایی‌ که در مورد سیاهی‌ می‌دانستند و مطالبی‌ هم در آن مورد نوشته بودند از قرار زیر بود:
– تئوری‌ قابلیت دید خالد، که توسط آزمایش ناراحت کننده‌ای به اثبات رسیده بود. منطقه‌های‌ تاریک جای‌ مناسبی‌ برای‌ پنهان شدن از دست بچه‌های‌ دیگر بودند ولی‌ معلم‌ها می‌‌توانستند حتی‌ در تاریکی‌، محل تو را تشخیص دهند و با عصبانیت به تو پرخاش کنند که چرا وارد منطقه‌ی ممنوع شده بودی‌. شاید آن‌ها دستگاههای‌ ردیاب خاصی‌ داشتند ولی‌ تا به حال کسی‌ نمونه‌ی آن‌ها را ندیده بود.
– در یادداشت‌های‌ جاناتان در اتوبوس، آمده بود که با توجه به یافته‌های‌ خالد، راننده‌ی اتوبوس مدرسه مطمئناً داشت وانمود می‌‌کرد که از میان سیاهی‌‌ی شیشه‌ی جلوی‌ اتوبوس، بیرون را می‌بیند. البته (این ایده‌ی گری‌ بود) اتوبوس می‌توانست توسط کامپیوتر هدایت شود، چرخ‌های‌ جلو خود به خود می‌چرخیدند و راننده تنها وانمود می‌کرد — ولی‌ چرا باید خود را به زحمت می‌انداخت؟
– آئینه‌ی جولی‌، مرموزترین کشف آن‌ها بود. حتی‌ خود جولی‌ نمی‌توانست باور کند که این کار امکان دارد. اگر درست بیرون یک تاریکی‌ نوع دوم می‌ایستادی‌ و آیینه‌ای‌ را داخل تاریکی‌ نگه می‌داشتی‌ (این طور به نظر می‌رسید که دستت توسط دیواری‌ تاریک قطع شده باشد)، می‌توانستی یک مشعل نورانی را در نقطه‌ای‌ که فکر می‌‌کردی‌ آئینه در آنجا قرار دارد، بوجود آوری. پرتوهای‌ نور از میان تاریکی‌ها به بیرون تابیده می‌شدند و لکه‌هایی نورانی‌ را بر روی‌ لباس یا دیوار می‌ساختند. همان طور که جاناتان اشاره کرده بود، به همین روش بود که آن‌ها می‌توانستند تکه‌های‌ نورانی‌ بر روی‌ زمین کلاس داشته باشد، در حالی‌ که پنجره‌های‌ کلاس کاملاً توسط تاریکی‌ محافظت می‌شدند. این تاریکی از نوعی‌ بود که نور می‌توانست از آن عبور کند ولی‌ چشم انسان قادر به دیدن چیزی‌ نبود. هیچ کدام از کتاب‌های‌ درسی‌ که در مورد نور بودند، مطلبی‌ در این مورد ننوشته بودند.
تا این لحظه، هری‌ حتماً دعوتنامه‌اش را از کلوپ دریافت کرده بود و داشت ثانیه شماری‌ می‌کرد تا پنجشنبه زودتر برسد و او به اولین جلسه که دو روز به تشکیل آن مانده بود، برود. شاید او ایده‌های‌ جدیدی‌ داشته باشد؛ البته بعد از گذراندن آزمایش و پیوستن به باشگاه. هری‌ خیلی‌ در ریاضی‌ و فیزیک قوی‌ بود.
گری‌ گفت: «دعوت اون باعث می‌شه کارمون یه جورایی‌ جالب بشه. اگه عکس ما هم مثل تشاب با ریاضی‌ کار کنه… هری‌ به خاطر این که توی‌ ریاضی‌ قویه، می‌تونه بیشتر دوام بیاره؟ یا شاید چون طول موج هردوشون یکیه، براش سخت‌تر می‌شه؟ یا یه همچین چیزایی‌.»
اعضای باشگاه لرزش تصور می‌کردند که با این که نباید بر روی‌ انسان‌ها آزمایش انجام داد، ولی این یک ایده خوب است که شما بتوانی در مورد حالات مختلف بحث کنی و این همان کاری بود که آن‌ها مشغول انجام دادن آن بودند.
***
بالاخره پنجشنبه رسید و بعد از درس تاریخ که ابدی‌ به نظر می‌رسید و دو ساعت متوالی فیزیک، زمان آزادی‌ بود که به مطالعه یا کار با کامپیوتر اختصاص داشت.
هیچ کس نمی‌دانست که این آخرین جلسه‌ی باشگاه لرزش خواهد بود حتی جولی‌ – که کپه‌کپه کتابهای‌ فانتزی‌ می‌خواند – و بعداً اصرار داشت که در این لحظه احساس می‌کرده اتفاق شومی در راه است و توده‌ی غلیظی از اشتباه آن‌ها را احاطه کرده است. البته جولی‌ اغلب دوست داشت که از این حرف‌ها بزند.
جلسه در انبار قدیمی خیلی‌ خوب شروع شد. خالد سرانجام به رکورد بیست ثانیه دست یافت. جاناتان کمی‌ بیشتر از ده ثانیه تحمل کرد با این که همین چند هفته پیش این کار به نظرش قله اورستی‌ فتح ناپذیر می‌آمد و (همراه با کف زدنهای‌ خفه) هیتر بالاخره عضو اصلی‌ کلوپ شد. بعد ناگهان دردسر آغاز شد. هری‌ که اولین بارش بود، عینک گرد کوچکش را تنظیم کرد، شانه‌هایش را عقب داد، پوشه را باز کرد و در جایش خشک شد. نه تکان می‌خورد و نه می‌لرزید فقط شق و رق نشسته بود. سپس صدای‌ وحشتناکی‌ مانند خرخر خوک از خود درآورد و از پهلو افتاد و خون از دهانش جاری شد.
هیتر گفت: «زبونشو گاز گرفت. اوه خدای من، کمک‌های‌ اولیه برای‌ کسی‌ که زبونشو گاز گرفته چیه؟»
در همین لحظه در انبار باز شد و آقای‌ ویتکات به داخل آمد. او پیرتر و غمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. «باید می‌فهمیدم که احتمالاً یک همچین چیزی هست.» ناگهان چشمانش را به طرفی‌ دیگر گرفت و با دستش آن‌ها را گرفت. درست مانند این که نور شدیدی‌ چشمانش را اذیت کرده باشد. «بپوشونیدش. چشماتونو ببندید. پتل بهش نگاه نکن. فقط اون چیز لعنتی‌ رو بپوشون.»
خالد همان کاری‌ را که او گفته بود، انجام داد. آن‌ها به هری‌ کمک کردند که روی‌ پاهایش بیاستد و او مرتباً با صدایی کلفت در حالی که مانند خون‌آشام‌ها از دهانش خون می‌چکید می‌گفت: «متأسفم. متأسفم» . به نظر می‌رسید که راه رفتن طولانی‌ در راهروهای‌ فرش نشده‌ای که صدا در آن‌ها میپیچید، تا ابد به صورت ترسناکی‌ ادامه خواهد داشت. آن‌ها ابتدا به بیمارستان کوچک مدرسه و سپس به اتاق مدیر رفتند.
خانم فورت‌ماین، مدیر مدرسه، مثل آهن سرد بود. طبق شایعاتی‌ که در مدرسه بر سر زبان‌ها بود، او نسبت به حیوانات مهربان بود ولی‌ میتوانست با گفتن چند جمله شاگردان را در حد یک تکه زباله تحقیر کند – یک انسان تشاب مانند. او از بالای‌ میزش برای‌ یک لحظه بی‌پایان به اعضای باشگاه لرزش خیره شد و سپس به تندی‌ گفت: «این نظر کی‌ بود؟»
خالد به آرامی‌ دستش را تا ارتفاع شانه‌هایش بالا برد. جاناتان شعار سه تفنگدار را به یاد آورد که –یکی‌ برای‌ همه، همه برای‌ یکی‌- و گفت: «در حقیقت نظر همه ما بود.» جولی‌ اضافه کرد: «درسته.»
مدیر انگشتانش را بر روی پوشه مقابلش میکوبید: «واقعا نمیدونم چی‌ بگم. این رذل‌ترین اسلحه روی‌ زمینه، تقریبا معادل بمب اتمیه و شما داشتید باهاش بازی‌ میکردید.من واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم…»
خالد در حالی که با دست اشاره می‌کرد، گفت: «یکی‌ اونو توی‌ دستگاه فتوکپی‌ جا گذاشته بود. اونجا. اون پایین.»
مدیر گفت: «بله، سهل انگاری همیشه اتفاق میافته.» و در این لحظه، صورتش کمی حالت ملایمتری به خود گرفت: «من مسؤولیت این کار را بعهده می‌گیرم، چون ما در واقع اون تصویر تشاب رو بعنوان قسمتی از گفتگوی کوتاهمون با شاگردای‌ بزرگتر وقتی که دارن مدرسه رو ترک میکنند، استفاده می‌کنیم. اونا تحت نظارت کامل پزشکی‌، دو ثانیه بهش نگاه می‌کند. اسم این عکس «لرزاننده» است و در بعضی‌ از کشورا از پوسترهای‌ بزرگش برای‌ کنترل شورش‌ها استفاده می‌کنن؛ البته نه توی‌ انگلیس و آمریکا. خب شما هم نمی‌دونستید که هری‌ استین بیماری‌ صرع خفیفی‌ داره و لرزاننده باعث می‌شه اون غش کنه…»
آقای‌ ویتکات از پشت سر بچه‌های‌ باشگاه گفت: «باید زودتر حدس می‌زدم. پتل جوان با پرسیدن اون سؤال، شما رو لو داد. با این که به ظاهر می‌خواست زرنگی‌ بکنه ولی‌ گرفتارتون کرد. من یه پیرمرد احمقم که هیچوقت به این تفکر که یک مدرسه می‌تونه هدف حمله تروریستی باشه، خو نگرفته‌ام.»
مدیر نگاه تندی‌ به او انداخت. جاناتان ناگهان دچار سرگیجه شد و افکار در ذهنش به تکاپو افتادند. درست مانند وقتی‌ که روی‌ یک مسأله جبر کار می‌کنی. همه چیز درست است و ناگهان می‌توانی جواب مسئله را در ناحیه سفید پایین صفحه، ببینی‌. تروریست‌های‌ سبزتیره چه چیزی‌ را دوست نداشتند؟ برای‌ چی‌ ما هدف حمله آن‌ها هستیم؟
دستگاه کنترل. تو دوست نداری‌ کنترل بشوی‌.
کلمات از دهانش خارج شدند: «بیوچیپ‌ها. ما دستگاه کنترل بیوچیپ توی‌ سرمون داریم… همه ما بچه‌ها. اونا باعث تاریکی‌ می‌شوند. تاریکی‌ خاصی‌ که بزرگترها می‌توانند توی اون ببینند.»
برای‌ مدتی‌، سکوتی‌ سرد فضا را پر کرد.
ویتکات پیر زمزمه کرد: «به کلاس برگردید.»
مدیر نگاهی‌ کرد و در حالی که کمی‌ در صندلی‌‌اش خم شده بود به آرامی‌ گفت: «همیشه باید یه بار اولی‌ وجود داشته باشه. این چیزیه که من توی‌ سخنرانی‌ کوتاهم به شاگردای‌ سال آخری‌ می‌گم. که شما بچه‌ها چه امتیاز خاصی دارین، چه جوری‌ تمام عمرتون با بیوچیپ‌هایی‌ که در اعصاب بیناییتون کار گذاشته شده همه چیز رو تنظیم شده می‌بینین. واسه همینه که همیشه خیابون‌ها و خارج از پنجره‌ها رو تاریک می‌بینین، هرجایی‌ که امکان داره تصویر تشابی‌ برای‌ کشتن شما باشه. ولی‌ این نوع تاریکی‌ واقعی‌ نیست، جز برای‌ شما. یادتون باشه، والدینتون باید انتخاب می‌کردن و دیدند که این راه بهتره.»
جاناتان دعواهای‌ پدر و مادرش را به یا آورد و با خود گفت: «پدر و مادر من، هر دو موافقت نکردن.»
گری‌ با حالتی‌ نامطمئن گفت: «این عادلانه نیست. مثل اینه که روی‌ انسان آزمایش انجام بدید.»
خالد گفت: «و این کار فقط برای محافظت کردن از ما نیست. این جا راهروهایی‌ هست که کاملاً تاریکند برای‌ این که ما به اونجاها نریم. تا ما رو کنترل کنید.»
خانم فورت‌مین به حرفهای او اعتنایی‌ نکرد. شاید او هم یک بیوچیپ خاص داشت که اجازه شنیدن حرفهای سرکشانه را به او نمی‌داد. «وقتی‌ مدرسه رو ترک بکنین، کنترل بیوچیپ‌هاتون کاملاً در دست خودتونه. وقتی‌ به انداره کافی‌ بزرگ شدید، می‌تونین انتخاب کنید که کجا براتون خطرناکه و کجا نیست…»
جاناتان حاضر بود شرط ببندد که تمام پنج عضو باشگاه لرزش داشتند به چیز مشابهی‌ فکر می‌کردند: «چه مزخرفاتی‌، ما با نگاه کردن به لرزاننده کار خطرناکی انجام دادیم و موفق هم شدیم.»
زمانی‌ که مدیر گفت: «می‌تونید بروید.» مشخص بود که آن‌ها می‌توانند آنجا را ترک کنند بدون این که چیزی‌ در مورد تنبیه بیان شده باشد. اعضای‌ گروه تا آنجا که شهامت آن‌ها اجازه می‌داد، آرام بازگشتند و به سوی‌ کلاس روانه شدند. هرگاه از محیطی می‌گذشتند که توسط دیواری سیاه رنگ و جامد احاطه شده بود، جاناتان ناخودآگاه فکر می‌کرد که یک بیوچیپ در پشت چشمانش آن طور که برنامه ریزی‌ شده بود نور را می‌دزدید و نمی‌گذاشت او همه چیز و همه جا را ببیند.
***
هنگامی‌ که زنگ آخر به صدا درآمد، اتفاق وحشتناک و ناگواری رخ داد. سرایدار طبق معمول در حالی که بچه‌ها پشت سر او همدیگر را هل می‌دادند، درهای‌ مدرسه را گشود. جاناتان و بقیه اعضای باشگاه تقریبا در ابتدای‌ جمعیت بودند. درهای‌ بزرگ چوبی‌ به سمت داخل باز شدند. مانند همیشه بیرون پوشیده از تاریکی‌ نوع دوم بود ولی‌ چیزی‌ ناخوشایند همراه با درها از میان تاریکی به داخل خزید. صفحه کاغذی‌ بزرگ که با پونز به قسمت خارجی‌ در و اندکی کج چسبانده شده بود. سرایدار به آن نگاه کرد و مانند کسی‌ که آذرخش به او اصابت کرده باشد، سرنگون شد.
جاناتان بدون لحظه‌ای درنگ با تنه زدن به چند دانش‌آموز کوچکتر از میان آن‌ها رد شد و برگه را گرفت و با عصبانیت آن را مچاله کرد. اما اندکی دیر شده بود. او کاملاً عکس را دیده بود. دقیقاً شبیه به لرزاننده نبود ولی‌ مطمئناً از همان خانواده بود. شکلی‌ سیاه و کج شبیه نیمرخ پرنده‌ای‌ بی‌دم، ولی‌ بدون هیچگونه پیچیدگی، با نقاط چرخان و طرحهایی‌ شبیه به فرکتال4. عکس در ذهنش می‌درخشید، در چشمانش بود و بیرون نمی‌رفت.
– چیزی‌ سخت و وحشتناک مانند قطار سریع السیری‌ مغزش را خرد کرد.
– می‌سوزاند، آرام می‌گرفت، می‌سوزاند، آرام می‌گرفت.
– تشاب!
***
بعد از رویاهای‌ طولانی شیطانی‌ و دیدن موجوداتی‌ شبیه پرنده که با او در تاریکی‌ راه می‌رفتند، جاناتان بهوش آمد و متوجه شد برروی‌ نیمکتی‌ خوابیده. نه، روی‌ تختی‌ در بیمارستان مدرسه بود. بعد از این که وقفه کاملی‌ احساس کرده بود و فکر کرده بود تمام زندگی‌‌اش نابود شده، بسیار شگفت انگیز بود که خود را در هر جایی‌ بیابد. او هنوز در تمام بدنش احساس درد می‌کرد و آنقدر خسته بود که کاری‌ جز نگاه کردن به سقف سفید نمی‌توانست انجام دهد.
صورت آقای‌ ویتکات به آرامی‌ در میدان دیدش ظاهر شد. او دلواپس به نظر می‌رسید. «سلام؟ سلام؟ کسی‌ اونجا هست؟»
جاناتان نه چندان صادقانه گفت: «بله… من خوبم.»
«خدایا، متشکرم. پرستار بیکر از زنده موندن تو متحیر شده بود. این که زنده‌ و از نظر عقلی‌ سالم بمونی‌ خیلی‌ دور از انتظار بود. خب، من این جام که به تو بگم که یک قهرمان شدی‌. پسری‌ با دل و جرات بقیه شاگردان را نجات می‌دهد. فکر کنم متعجب بشی‌ اگر بفهمی چقدر زود از کلمه «با شهامت» حالت بهم می‌خوره.»
«اونی‌ که روی‌ در بود، چی‌ بود؟»
«یکی‌ از بدترین‌ها. بخاطر بعضی‌ دلایل بهش طوطی‌ می‌گن. بیچاره جورج پیر، سرایدار مدرسه، قبل از این که به زمین برسه مرده بود. گروه ضدتروریستی‌ که برای‌ مرتب کردن کارها و نابود کردن تشاب اومده بودند، نمی‌تونستند باور کنند تو زنده موندی‌. منم نمی‌تونستم باور کنم.»
جاناتان خندید و گفت: «من تمرین کردم.»
«بله. زیاد طول نکشید تا لوسی‌ –لوسی اسم خانم فورت‌مین بود- بفهمه به اندازه کافی از شما سؤال نپرسیده است. برای‌ همین من یه بار دیگه با دوستت خالد پتل حرف زدم. خدای‌ من… اون پسره می‌تونه بیست ثانیه به لرزاننده خیره بشه! اکثر مردم اگه کاملاً، چی‌ می‌گید بهش، نگاهشونو روی‌ تصویر ثابت کنند و روش قفل کنند، به حالت تشنج می‌افتند…»
«رکورد من ده و نیم ثانیه… تقریبا یازده ثانیه است.»
پیرمرد سرش را با حیرت تکان داد: «کاشکی‌ می‌تونستم بگم که حرفاتو باور ندارم. اونا قراره دوباره تمام برنامه محافظتی‌ بیوچیپ‌ها رو بررسی‌ کنند. هیچ کس تاحالا به فکر پرورش دادن جوون‌ها نبوده. مغز اونا قابل انعطافه و می‌تونه با یه روش واکسیناسیون جلوی‌ حمله تشاب رو بگیره. اگه هم راجع بهش فکر کرده بودند، جرات آزمایش رو نداشتند…. بگذریم؛ من و لوسی‌ صحبتی‌ کردیم. ما یه هدیه کوچیک برات داریم. اونا می‌تونن بیوچیپ‌ها رو بوسیله امواج رادیویی در زمان کوتاهی‌ دوباره برنامه ریزی‌ کنند و خب…»
او به پنجره اشاره کرد. جاناتان تلاش کرد و سرش را چرخاند. از میان پنجره، درحالی‌ که او انتظار داشت سیاهی‌ مصنوعی‌ را ببیند، مخلوطی‌ از نور سرخ رنگ و درخشان به داخل می‌تابید. نوری که ابتدا چشمان او را آزرد. بعد از گذشت چند ثانیه، چشمانش شروع به تطبیق کرند، گویی نوشدارویی شفا بخش بر خلاف آن الگوهای مرگبار وارد دیدگانش شده بود. تابلوی بهشتی سرشار از نبوغ که سقفی بر شهرشان بود و با نور قرمز رنگ غروب می‌درخشیدند. حتی‌ دودکش‌ها و آنتن ماهواره‌ها هم زیبا به نظر می‌آمدند. او غروب را در نوارهای‌ ویدئویی دیده بود، ولی این تصویر، کاملاً متفاوت بود. تفاوتی دردناک میان شعله‌های‌ واقعی‌ و درخشندگی‌ بی‌رمق یک آتش الکتریکی‌ وجود داشت. مشابه بسیاری از چیزهای دیگر دنیای بزرگترها، تلویزیون هم با نمایش ندادن صحنه‌های‌ واقعی‌، به تو دروغ می‌گفت.
«اون کادو هم از طرف دوستاته. اونا ازت معذرت خواهی‌ کردن که نتونستن چیز بهتری‌ گیر بیارن.»
کادو یک شکلات بزرگ بود که تقریباً خم شده بود. (گری‌ همیشه از این‌ها در جیبش می‌چپاند) همراه شکلات یک کارت بود که جولی‌ با خط متمایل به چپش و بادقت چیزی در آن نوشته بود و تمام اعضای‌ باشگاه لرزش هم آنرا امضا کرده بودند. نوشته درون کارت این بود: «چیزی‌ که ما را نمی‌کشد، قوی ترمان می‌کند.»
—————————————-
ضمیمه:
Optical Art شکلی از هنرهای بصری با جهتگیری ریاضیاتی است. در این هنر تکرار اشکال ساده و رنگ‌ها برای بوجود آوردن تأثیرات ارتعاشی، ایجاد احساس اغراق آمیزی از عمق، اختلاط پیش زمینه و پس زمینه و سایر تأثیرات بصری بکار می‌رود.
از یک دیدگاه، همه نقاشی‌ها بر مبنای خطای حس بینایی بنا شده‌اند. بکار بردن قانون پرسپکتیو برای ایجاد توهم سه بعدی، اختلاط رنگ‌ها برای ایجاد حس سایه و روشن و غیره از این دست هستند. در Op Art، قوانینی که چشم برای ایجاد حس از یک تصویر بصری بکار می‌برد، خود موضوع کار هنرمند هستند.
در اواسط قرن بیستم، هنرمندانی چون آلبرز، ویکتور واسارلی، و ام ‌اس ‌اشر، در این زمینه فعالیت کرده‌اند. کارهای اشر تنها نقاشی نیست، بلکه بصورت گسترده با انواع گوناگون حقه‌های بصری و پارادوکس‌ها سروکار دارد.
آیا ممکن است اطلاعات کشنده باشند؟ این مسأله همواره دستمایه داستانهای ترسناکی بوده که در آن‌ها یک نگاه ساده می‌تواند سبب مرگ قربانی شود. در افسانه‌های کهن نیز، موجوداتی نظیر باسیلیسک و کوکتریس وجود داشته‌اند که نگاه کردن به آن‌ها سبب مرگ می‌شده است؛ مگر این که آن‌ها را از درون یک اینه یا یک محافظ مشابه نگاه می‌کردند. آیا ممکن است یک معادل پیشرفته برای این نوع از افسانه‌ها پدید آیند و از میان نمایشگر رایانه ما به ما حمله کنند؟ چنین ایده‌ای توجه بسیاری از علمی تخیلی نویسان را به خود جلب کرده است. انواع داستانهای علمی در قرن بیستم برمبنای این ایده بنا شده‌اند. اما آیا این مسأله از لحاظ علمی نیز امکان دارد؟
از سوی دیگر نوشته‌های زیادی در مورد نقصان روشهای ریاضیاتی تشخیص الگو و پردازش تصویر وجود دارد. جمع این دو ایده سبب بروز مشکل مورد بحث می‌شود.
در سال 1949، تئوری مشهور گودل ارائه گردید. این دانشمند به همراه اشر و باخ در کتابی با نام "An Eternal Golden Braid" این تئوری را این گونه بیان می‌کنند که همواره می‌توان یک اسب تروای منطقی بر مبنای یکی از علوم ریاضیاتی (بجز هندسه) ساخت که اثباتهای ریاضیاتی خود را در هم بشکند.
اعصاب بینایی، حجم بسیار زیادی از عملیات را بر روی تصاویری که زیاد خوب بر روی شبکیه تشکیل نشده‌اند انجام می‌دهد. حال فرض کنید که یک تصویر اسب تروایی وجود داشته باشد که روش تشخیص الگوی داخلی ما را بشکند و سبب از بین رفتن سیستم عامل مغز شود.
نتایج واقعی هنوز مشاهده نشده‌اند ولی اولین بار ورنون بریمن Vernon Berryman سعی در ساخت چنین تصاویری کرد. از این رو چنین ایده‌ای را تکنیک شکل سازی استدلالی بریمن یا تشاب گویند.
واژه فرکتال از کلمة لاتین فرکتوس (FRACTUS) به معنی شکسته گرفته شده است و اولین بار در سال 1970 توسط مندلبرات بکار رفته است.شکلهایی نظیر ساحل دریا, کوهها, ابرها و این قبیل اشکال را نمی‌توان به سادگی با هندسه اقلیدسی توصیف کرد و فرکتال شاخه جدید ریاضیات, برای توصیف چنین اشکال نامنظم,‌بی‌قائده و پیچیده دنیای واقعی مناسب است. این شاخه را هندسه فرکتالی می‌نامند. هندسه فرکتالی فاقد اندازه یا مقیاس‌بندی است و مناسب برای اشکال طبیعی است و قدمتی کمتر از سی سال دارد و در توصیف آن از الگوریتم‌های تکراری استفاده می‌کنند. اشکالی مانند کره یا مکعب به ترتیب دارای شعاع و وجه هستند شکل ساحل یک دریا دارای هیچ‌کدام از این مشخصه‌ها نیست.

نویسنده: دیوید لانگفورد
مترجم: پریا آریا

درباره نویسنده:
دیوید لانگفورد شاید یکی از شناخته شده‌ترین علمی تخیلی نویسان دنیا تا کنون باشد. دیوید لانگفورد تا کنون 20 بار برنده‌ی جایزه‌ی معتبر داستان نویسی هوگو برای کارهای گوناگون خود در زمینه‌های مختلف شده است. در کنار یک نویسنده‌ی علمی تخیلی، لانگفورد یک فیزیکدان و یک علمی تخیلی نویس مشهور، کارشناس و نویسنده‌ی دائمی یکی از ستونهای مجلات SFX و Interzone نیز هست.
وی در انگلستان زاده شد و تحصیلات خود را در رشته فیزیک در آکسفورد به پایان رسانید. وی به مدت پنج سال بعنوان فیزیکدان تسلیحاتی برای مرکز تحقیقات و تسلیحات اتمی بریتانیا به کار پرداخت و پس از این مدت به عنوان یک نویسنده‌ی آزاد به کار مشغول شد. وی ازدواج کرده و همچنان در انگلستان زندگی می‌کند.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.