داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

جی آر آر تاکلین

زندگی نامه تاکلین
جان رونالد روئل تالکین  (1892-1973)
قرن ۱۸:
مهاجرت خانواده ی «تالکوهن» از «سکسونی» (آلمان) به انگلیس و تغییر نامشان به «تالکین».

سال ۱۸۹۱:
«مابل سوفیلد» با «آرتور روئل تالکین» ازدواج می کند، آرتور مدیر بانک بود اما پس از ترک کارش در بیرمنگام انگلیس به آفریقای جنوبی رفت.

سال ۱۸۹۲:
در سوم ژانویه ، «جان رونالد روئل تالکین» در «بلومفانتین، آفریقای جنوبی» متولد می شود.

سال ۱۸۹۴:
تنها برادر جان، «هیلاری»، متولد می شود.

سال ۱۸۹۶:
در ۱۵ فوریه «آرتور تالکین» می میرد. «مابل تالکین»، «جان» و «هیلاری» به انگلیس باز میگردند. آنها در شهرکی روستایی در «بیرمنگام» بزرگ می شوند.

سال ۱۹۰۰:
«مابل تالکین» یک «کاتولیک» می شود. کشیشی که معمولا به خانه ی آنها میامده «پدر فرانسیس مورگان»، نیمه اسپانیایی، نیمه ولزی بوده.

سال ۱۹۰۴:
«مابل تالکین» مبتلا به دیابت می شود، که در آن زمان علاج ناپذیر بود. او در ۱۵ اکتبر می میرد. پسرها توسط «خاله بئاتریس سوفیلد» و «پدر مورگان» نگهداری می شوند. اندکی بعد آنها به خانه ی «خانم فاکنر» می روند.
در این زمان تالکین از مدرسه «دستور زبان شاه ادوارد ۴» دیدار می کند و علاقه اش به زبان شناسی بیشتر می شود. به همراه چند تن از دوستان «مدرسه شاه ادوارد» آنها گروه «تی.سی.بی.اس» را که تشکیل می دهد.

سال ۱۹۰۸:
با ساکن شدن در منزل «خانم فاکنر»، «جان»، «ادیت برت» زن ۱۹ ساله ای را ملاقات می کند. «پدر مورگان» داشتن هر روابطی را برای او تا سن ۲۱ سالگی که بتواند از خودش مراقبت کند، ممنوع می کند.

سال ۱۹۱۱:
«جی.آر.آر تالکین» به آکسفورد می رود و در آنجا «زبانهای انگلیسی کهن»، «زبانهای آلمانی»، «فنلاندی» و «ولزی» را می خواند.

سال ۱۹۱۳:
در سن ۲۱، «جان» دوباره با «ادیت» تماس برقرار می کند، اما آنها از هم دور شده بودند و «ادیت» نامزد فرد دیگری شده بود. «جان» او را متقاعد می کند تا نامزدیش را بهم بزند و با «جان» نامزد کند.
در این زمان او درجه ی بالایی در «لغت شناسی» می گیرد و به همین دلیل رشته اش را از «ادبیات کهن» به «ادبیات و زبان انگلیسی» تغییر می دهد .
او با شعر «crist of Cynewulf» تحت تاثیر قرار می گیرد.

سال ۱۹۱۵:
«تالکین» در این سال «مدرک درجه یک در انگلیسی» از آکسفورد می گیرد و بعد از وقوع جنگ جهانی اول در ۱۹۱۴ به «تفنگداران لنکشایر» می پیوندد.

سال ۱۹۱۶:
«تالکین» با «ادیت» ازدواج می کند و بعد از ازدواجش به فرانسه فرستاده می شود. او در «سام» می جنگد اما به علت بیماری معاف و به خانه فرستاده می شود. دو تن از سه تن دوستان صمیمیش در جنگ جهانی اول کشته می شوند.

سال ۱۹۱۷:
در اوایل سال ۱۹۱۷ او شروع به کار روی داستانی کرد که قرار بود «سیلماریلیون» شود؛ شاهکار تالکین در اسطوره شناسی و زبان.
روزی او و «ادیت» برای راهپیمایی به جنگلی رفتند و آنجا در «بیشه های شوکران»، «ادیت» برای او رقصید و الهامی برای داستان «برن و لوتین» شد.
داستان «برن و لوتین» داستان مورد علاقه ی او بود و «ادیت»، «لوتین» او.
اولین پسرشان «جان فرانسیس روئل تالکین» در ۱۶ نوامبر ۱۹۱۷ متولد شد.

سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰:
در ۱۹۱۸ «تالکین» کاری در دانشگاه بدست آورد و به عنوان «دستیارلغت نویس» لغتنامه انگلیسی جدید آکسفورد انتخاب شد. او درخواست داد تا در «دانشگاه لیدز» به سمت استادیار منصوب شود و آنها او را پذیرفتند.
در این سالها او یکی از داستانهایش بنام «سقوط گوندولین» را خواند و مورد تشویق بی اندازه شنوندگانش قرار گرفت.

سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۵:
در «لیدز» علاوه بر تدریس به «ای.وی.گوردون» در چاپ «سر گاواین و شوالیه سبز» همکاری کرد. در این زمان او به نوشتن کتابهای «داستانهای گمشده» ادامه داد و «زبانهای الفی» را اختراع کرد.
هنگام تدریس در «لیدز» دو پسر دیگرش هم به دنیا آمدند: «مایکل هیلاری روئل» در اکتبر ۱۹۲۰ و «کریستوفر روئل» در ۱۹۲۴٫
در ۱۹۲۵ «تالکین» به سمت «استادی آنگلوساکسون» دانشگاه آکسفورد رسید.

سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۵:
«تالکین» تحقیقات ادبیش را زیاد  منتشر نمی کرد. هرچند تحقیقات منتشر شده اش عالمانه و نادر بودند و بسیار تاثیر گذار.
در آکسفورد «اینکلینگز» شکل گرفت. گروهی از نویسندگان مسیحی و محافظه کار آکسفورد که به طور غیررسمی و اکثرا در مهمانی ها همدیگر را ملاقات می کردند. در این گروه «نویل کوگهیل»، «هوگو دایسون»، «چارلز ویلیامز»، «اوون بارفیلد» و در راس آنها «سی.اس.لوئیس» قرار داشتند و لوئیس تبدیل به یکی از دوستان صمیمی تالکین شد. آنها برای گفتگو، نوشیدن و خواندن مطالب نیمه تمامشان گرد هم می امدند.
«ادیت» آخرین فرزند و تنها دخترشان «پرسکیلا» را در ۱۹۲۹ بدنیا آورد.
«تالکین» شروع به نوشتن نامه هایی درباره ی بچه ها کرد که به «سانتا کلوس» معروف است و مجموعه اینها که در سال ۱۹۷۶ منتشر شد «نامه های کریسمس پدر» نام دارد. در دوران بزرگسالی «جان» به دنبال کشیشی رفت، «مایکل» و «کریستوفر» به «نیروی هوایی پا
دشاهی» خدمت کردند. بعد از آن «مایکل» معلم مدرسه شد و «کریستوفر» دانشیار دانشگاه و «پرسکیلا» نیز کارمند اجتماعی . ضمنا «تالکین» اسطوره شناسی و  زبانش را نیز تکمیل کرد .

سالهای ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۷:
یک روز هنگامی که «تالکین» در حال تصحیح ورقه های امتحانی بود ، مشاهده کرد یک نفر یک صفحه از پاسخنامه اش را خالی گذاشته و روی آن صفحه تالکین جمله ای نوشت که محرک ذهنی او شد: «در داخل سوراخی در زمین هابیتی زندگی می کرد»! او سپس احساس کرد باید بداند «هابیت» چیست، در چه نوع سوراخی زندگی می کند، و اصلا چرا در سوراخ زندگی می کند و غیره…
از این بازجویی داستانی ساخته شد که «تالکین» آن را برای بچه های کوچکش تعریف کرد. در سال ۱۹۳۶ نسخه ناکامل تایپ شده ای از این داستان بدست «سوزان داگنال»، کارمند «انتشارات جورج آلن و آنوین» رسید . او از «تالکین» خواست تا داستانش را کامل کند و نسخه کامل را به «استنلی آنوین» رئیس انتشارات ارائه داد و در ۱۹۳۷ داستان با نام «هابیت» منتشر شد.

سالهای ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۵:
در سال ۱۹۴۵ او استاد زبان و ادبیان انگلیسی شد و تا زمان بازنشستگی در ۱۹۵۹ این سمت را حفظ کرد.
«هابیت» به قدری موفق بود که «استنلی آنوین» از «تالکین» خواست تا اگر کاری مشابه برای انتشار دارد به او بدهد. «تالکین» در این زمان شروع به کار بروی افسانه ی بزرگش «سیلماریلیون» کرده بود . اما ناشر عقیده داشت که کتاب از نظر تجاری قابل انتشار نیست! و دوباره از «تالکین» خواست تا دنباله ای بر «هابیت» بنویسد .
این دنباله به زودی به چیزی فراتر از داستان بچگانه بدل شد: «ارباب حلقه ها»!
انتشارات این کتاب را در سه قسمت جداگانه در طول سال های ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۵ منتشر کرد . بزودی مشخص شد که نویسنده و ناشران تعداد چاپهای کتاب را بسیار کم برآورد کردند ، زیرا کتاب با سرعتی نجومی به فروش می رفت .

سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۸:
«ارباب حلقه ها» نظریات مختلفی بدنبال داشت از نظریات پرشور و تشویق کننده ای چون «آئودن» و «لویس» تا منتقدانی چون «ویلسون» و «مویر»…
در سال ۱۹۶۸ «ارباب حلقه ها» براستی تبدیل به انجیل نیمی از جامعه آمریکا شده بود.

سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۲:
بعد از بازنشستگی در ۱۹۶۹ «ادیت» و «جان» به «بورنموت» رفتند.
در ۲۲ نوامبر ۱۹۷۱ «ادیت» درگذشت و «جان» به آکسفورد و اتاقهایی که توسط «کالج مرتون» آماده شده بود بازگشت. «جان» در ۲ سپتامبر ۱۹۷۳ درگذشت.
او و «ادیت» در یک قبر به خاک سپرده شدند؛ در قسمت کاتولیکی قبرستان «وولورکوت» ، شمال حومه «آکسفورد».
روی سنگ مزارشان ، نوشته های زیر به چشم می خورد:
ادیت مری تالکین، لوتین، ۱۸۸۹-۱۹۷۱
جان رونالد روئل تالکین، برن، ۱۸۹۲-۱۹۷۳

سال ۱۹۷۳:
افسانه ی بزرگ «تالکین» که داستانهای مربوط به «دوران اول» و «دوران دوم» بود توسط «آلن و آنوین» منتشر شد . کوچکترین پسر «تالکین»، «کریستوفر» بار ویرایش، کامل کردن و انتشار بزرگترین کار زندگی «تالکین» را بر عهده گرفت. و بدین ترتیب «سیلماریلیون» در سال ۱۹۷۷، «داستانهای ناتمام» در سال ۱۹۸۰ و سری «تاریخ های سرزمین میانه» از ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۷ و «فرزندان هورین» در سال ۲۰۰۷ منتشر شدند.
به علاوه داستانهای دیگر مانند «آقای بلیس»، «رووراندم» و «نامه های کریسمس پدر» نیز منتشر شدند.
منبع: v3.arda.ir/biography

1. برنده ی جایزه ی بین الملی داستان فانتزی در سال 1957 به عنوان بهترین نویسنده ی  فانتزی نویس برای ارباب حلقه ها.
2. برنده ی اولین جایزه ی گندالف (به افتخار یکی از شخصیت های داستان ارباب حلقه ها) در سال 1973  و گرفتن عنوان بزرگترین نویسنده فانتزی نویس (در همین سال ایشان فوت کردند).
3. برنده ی جایزه ی بین الملی لوکوس در سال 1978 به خاطر کتاب سیلماریلیون (بعد از مرگ).
4. برنده ی جایزه ی مای توپیک در سال    1981 برای کتاب افسانه های ناتمام (بعد از مرگ).
5. برنده  جایزه ی بالروگ (بعد از مرگ).
6. پس از رای گیری در سال 1999 توسط سایت آمازون (معتبر ترین کتاب فروشی اینترنتی جهان( کتاب ارباب حلقه ها با دویست و پنجاه هزار رای (250000)  از طرف کاربران اینترنتی کتاب هزاره دوم نام گرفت.
7. سومین کتاب پرفروش در تاریخ جهان با تیراژ 100 میلیون نسخه بعد از انجیل با تیراژ شش بیلیون نسخه و پرسش ها اثر ماو تسه تانگ با نهصد میلیون نسخه.
8. دریافت جایزه ی اسکار در سال 2004 به عنوان بهترین فیلم بر مبنای داستان ارباب حلقه ها.
9. دریافت جایزه ی اسکار بهترین فیلم نامه اقتباسی در سال 2001 بر مبنای داستان ارباب حلقه ها.
10. دریافت جایزه ی اسکار بهترین فیلم نامه ی اقتباسی در سال2003 بر مبنای داستان ارباب حلقه ها.
در مصاحبه ای که قبل از مرگ با آقای تالکین شد ایشان شخصیت مورد علاقه ی خود در کتاب ارباب حلقه ها را فارامیر معرفی کردند.
یکی از شگفتی هایی که تمام منتقدان را متعجب کرده است این بوده که آقای تالکین تمام آثارش را در یک دنیای دیگر (سرزمین میانه) ساخته و پرداخته بدون اینکه کوچکترین الهامی از آثار دیگر بگیرد.
شاهکار آقای تالکین الهام بخش نویسندگان مشهور دیگری چون جی.کی.رولینگ شد که موفق به خلق اثر فانتزی هری پاتر گشت.

مجموعه‌ی داستان‌های نوشته شده توسط استاد تالکین:
در زمان حیات:
1-  هابیت یا آنجا و بازگشت دوباره:
نخستین کتاب از سری ارباب حلقه‌ها که چگونگی به دست آوردن حلقه‌ی یگانه توسط بیلبو بگینز در آن نوشته شده است.

2-  سه‌گانه‌ (تریلو‌ژی)‌ ارباب حلقه‌ها:
داستان حلقه‌ی یگانه، پس از بخشیده شدن به فرودو بگینز و چگونگی سفر آن به جنوب و نابودی آن، جنگ‌های موردور و پادشاهی جنوب، بازگشت شاه و پایان دوران سوم به روایت مردمان کوچک. شامل سه جلد:
1- یاران حلقه، 2- دو برج، 3- بازگشت شاه.

3-  ماجرا‌های تام بامبادیل :
شامل 16 داستان به نظم.
 
4-  می‌رود راه پیوسته تا آن سو:
مجموعه‌ای از موسیقی‌ها و آوازهای استاد.
 
 پس از فوت (توسط پسرش کریستوفر تالکین):
5-  سیلماریلیون:
داستان‌های آفرینش، بهار آردا، روزگار شکوه الف‌ها و والینور و داستان ساخت سیلماریل‌ها، دزدیده شدن آن توسط شیطان -مورگوت- و تبعید نولدور. دوران اول و جنگ‌های بلریاند و دوران دوم و نومه‌نور و شکوه و غرور و سقوط‌‌‌‌شان. دوران سوم و حدیث حلقه‌های قدرت و به طور کلی، تاریخ مکتوب آردا.
 
6- افسانه‌های ناتمام ِ (نومه‌نور و سرزمین میانه):
مجموعه‌ی داستان‌های موازی که در طی داستان‌های دیگر آمدند و استاد در قید حیات موفق به تکمیل کردنشان نشدند. شامل یازده حدیث در سه دوران و سه حدیث دیگر در باب ایستاری، درو‌اِداین و پلانتیر.
 
7- تاریخ سرزمین میانه:
شامل دوازده جلد که در آن‌ها به طور تمام و کمال تاریخ آردا تشریح شده‌است. شامل:
کتاب داستان‌های گم‌ شده 1 (جلد اول)
کتاب داستان‌های گم شده 2 (جلد دوم)
منظومه‌های بلریاند (جلد سوم)
شکل دهی سرزمین میانه (جلد چهارم)
راه گم شده و دیگار مکتوب‌ها (جلد پنجم)
بازگشت سایه -تاریخ ارباب حلقه‌ها 1 (جلد ششم)
خیانت ایزن‌گارد -تاریخ ارباب حلقه‌ها 2 (جلد هفتم)
نبرد حلقه -تاریخ ارباب حلقه‌ها 3 (جلد هشتم)
شکست سائورون -شامل تاریخ ارباب حلقه‌ها 4 (جلد نهم)
حلقه‌ی مورگوت (پس از سیلماریلیون 1) (جلد دهم)
نبرد جواهرات (پس از سیلماریلون 2) (جلد یازدهم)
مردم سرزمین میانه (جلد دوازدهم)
 
۸- آخرین سرود بیلبو:
شامل شعری که استاد به منشی خود، جوی هیل هدیه کرد.
 
9- فرزندان هورین:
این اثر، نارن ای هین‌ هورین، یا داستان فرزندان هورین، تورین و نیه‌نور را شرح می‌دهد.
 
10- تاریخ هابیت:
آخرین اثر چاپ شده که شامل دو جلد آقای بگینز و بازگشت به بگ‌اند است.

آرادور پدربزرگ شاه بود. پسر او آراتورن در صدد ازدواج با گیلراین زیبا، دختر دیرهایل که از اعقاب آرانارت بود، برآمد. دیرهایل با این پیوند زناشویی مخالف بود; زیرا گیلراین جوان بود و هنوز با سن و سال مرسوم ازدواج برای زنان دونه داین فاصله داشت.
دیرهایل گفت: "آراتورن عاقله مردی است با خلق و خوی جدی و زودتر از آن چیزی که مردم پیش بینی می‌کنند به سرکردگی خواهد رسید; با این حال دلم گواهی می‌دهد که عمرش کوتاه خواهد بود."
اما ایوورون که او نیز دوراندیش بود، پاسخ داد: "پس شتاب لازم است! روزگار، پیش از توفان رو به تیرگی می‌گذارد، و وقایعی عظیم در راه است. اگر این دو با هم وصلت کنند، ممکن است امیدی برای مردم ما زاده شود; اما اگر تعلل کنند، تا این دوران ادامه دارد، امید هرگز از راه نخواهد رسید."
یک سالی از ازدواج آراتورن و گیلراین نگذشته بود که قضا را آرادور به دست ترول‌های‌ کوه نشین شمال ریوندل اسیر و کشته شد; و آراتورن سرکرده دونه داین گشت. سال بعد گیلراین برای او پسری به دنیا آورد، و او را آراگورن نام دادند. آراگورن دو ساله بود که آراتورن همراه با پسران الروند سواره به جنگ اورک‌ها رفت، و با تیری اورکی که در چشمش نشست از پای درآمد; و بدین ترتیب معلوم شد که در مقایسه با نژاد خود به راستی عمرش کوتاه بوده است، اما وقتی کشته شد شصت ساله بود.
آن‌گاه آراگورن را که اکنون وارث ایزیلدور بود به همراه مادرش برای اقامت به خانه‌ی الروند بردند; و الروند جای پدر او را گرفت و آراگورن برای او همچون پسر بود. او را استل می‌نامیدند، که به معنی "امید" است و نام راستین و تبار او را به فرمان الروند پنهان نگاه می‌داشتند; چرا که خردمندان در آن هنگام می‌دانستند دشمن درصدد است بداند که آیا وارثی از ایزیلدور بر روی زمین باقی مانده یا نه، و این وارث کیست اما استل هنوز بیست ساله بود که پس از انجام کارهای قهرمانانه بسیار به اتفاق پسران الروند به ریوندل بازگشت; و الروند نگاهی به او انداخت و خشنود گشت، چه، می‌دید که او زیبا و شریف است، و اگر چه از نظر جسم و عقل هنوز جای رشد بسیار داشت، در همین سن و سال کم به مردانگی رسیده است. از این رو الروند از آن روز به بعد او را با نام راستین صدا زد و به او گفت که کیست و فرزند چه کسی است; و میراث‌های خانوادگی را به خود او تحویل داد.
گفت: "این حلقه‌ی باراهیر است، نشانه‌ی خویشاوندی ما از دیرباز و این تکه‌های نارسیل است; با قطعات این شمشیر ممکن است از پس کارهای بزرگ برآیی; زیرا پیش گویی می‌کنم که دوران عمر تو دورانی عظیم خواهد بود، چندان که عظمت آن در تصور آدمیان ‌نمی گنجد، مگر آن که اتفاق بدی برای تو رخ دهد، و یا تو در آزمون شکست بخوری. اما این آزمون سخت و طولانی خواهد بود. از دادن چوگان آنومیناس به تو خودداری می‌کنم، چه هنوز باید شایستگی خود را برای به دست آوردن آن به اثبات برسانی."
روز بعد آراگورن هنگام غروب تنها در بیشه‌ها قدم می‌زد، و بسیار سرخوش بود; و سرشار از امید ترانه می‌خواند و جهان زیبا بود. و به یک باره همچنان که می‌خواند چشمش به دوشیزه‌ای افتاد که در چمنزار لابه لای تنه‌های سفید درختان غان گام برمی داشت; و او شگفت زده ایستاد و فکر کرد که در خواب قدم برمی دارد، یا از قریحه‌ی خنیاگران الفی نصیبی برده است که هر چه را می‌سرایند در برابر چشم شنوندگان مجسم می‌شود.
زیرا آراگورن بخشی از ترانه‌ی لوتین را می‌خواند که از دیدار لوتین و برن در جنگل نلدورت می‌گوید. و اینک لوتین آن‌جا بود و در مقابل چشمانش در ریوندل گام برمی داشت، و جامه‌اش قبایی آبی -نقره ای، زیبا به سان شامگاه در میهن الفی; گیسوان سیاهش در بادی که ناگهان برخاست پریشان شد و پیشانی او با جواهرهای نیم تاج‌اش ستاره آجین بود
آراگورن لحظه‌ای در سکوت به او چشم دوخت، اما از ترس آن که مبادا بگذرد و چشمش هیچ گاه بر او نیافتد، صدایش زد و به بانگ بلند گفت تینوویل، تینوویل ! همان گونه که برن مدت‌ها قبل در روزگار پیشین چنین کرده بود.
آن‌گاه دوشیزه رو به او کرد و لبخندی زد و گفت: "تو کیستی; و چرا مرا به این نام صدا می‌زنی؟"
و او پاسخ داد: "چون به تصور من تو به راستی لوتین تینوویل هستی که من ترانه‌اش را می‌خواندم، اما اگر او نیستی، پس در راه رفتن بدیل اویی."
دختر جدی گفت: "بسیاری این را گفته‌اند. اما نام من این نیست. هر چند که شاید تقدیر من بی‌شباهت به تقدیر او نباشد. اما تو کیستی؟"
گفت: "مرا استل می‌خوانند، اما آراگورن‌ام پسر آراتورن، وارث ایزیلدور، فرمانروای دونه داین"; و وقتی این را می‌گفت احساس کرد که دودمان والایش که دل به آن خوش کرده بود، اکنون به چیزی ‌نمی‌ارزد و هیچ چیزی با وقار و جذابیت دختر برابری ‌نمی کند."
اما دختر شادان خندید و گفت: "پس ما از دیرباز خویشاوندیم. چون من آرون هستم، دختر الروند، و مرا آندومیل می‌نامند"
آراگورن گفت: "مرسوم است که مردمان در روزگار خطر گنجینه های ‌باارزش خود را پنهان کنند. اما من از الروند و برادران تو در شگفتم; چه، با این که من از کودکی در این خانه مقیم بوده‌ام، هیچ سخنی از تو نشنیده بودم چطور شده است که ما قبلا به هم برنخورده ایم مطمئناً پدرت تو را در خزانه‌اش پنهان نکرده بود."
دختر گفت: "نه" و نگاهی به کوه‌ها انداخت که در شرق سر به آسمان کشیده بودند." من زمانی در سرزمین خویشان مادریم، در لوتلورین دوردست ساکن بودم. و تازه برای دیدار دوباره با پدرم مراجعت کرده‌ام سال‌های سال بود که پا به ایملادریس نگذاشته بودم"
آن‌گاه آراگورن شگفت زده ماند، زیرا دختر مسن‌تر از او به نظر‌نمی رسید، و گویی که هنوز بیست سال از عمرش در سرزمین میانه ‌نمی‌گذشت. اما آرون چشم به چشم او دوخت و گفت: "متحیر مباش ! چه فرزندان الروند از عمر الدار برخوردارند."
آن‌گاه آراگورن شرمسار شد، چه، او نور الفی و حکمت روزگاران را در چشمان دختر دید; اما از همان ساعت عاشق آرون آندومیل دختر الروند شد.
در طی روزهایی که از پی آمد، آراگورن سکوت پیشه کرد، و مادرش دریافت که حادثه‌ای غریب برای او رخ داده است; و سرانجام آراگورن تسلیم پرسش‌های مادر شد و از ملاقات با آرون در تاریک و روشن میان درختان برای او گفت.
گیلراین گفت: "پسرم اگر چه تو از تخمه‌ی‌ شاهانی، آرزوی تو بلندپروازانه است. چه، این بانو نجیب‌ترین و زیباترین بانویی است که اکنون در سرزمین میانه می‌زید. و فانیان را وصلت با نژاد الف نشاید"
آراگورن گفت: "با این حال اگر قصه‌های آبا و اجدادی ما راست باشد، ما را نیز از آن خویشاوندی بهره‌ای هست."
گیلراین گفت: "راست است، اما این قصه‌ها به مدت‌ها پیش و به دورانی دیگر از جهان مربوط است، پیش از آن که نژاد ما رو به زوال رود. از این رو نگرانم; چه، اگر نظر عنایت ارباب الروند نبود، کار وارثان ایزیلدور خیلی زود به پایان می‌رسید. اما فکر‌نمی کنم بتوانی در این مورد موفق به جلب نظر موافق او شوی."
آراگورن گفت: "پس روزگار من تیره و تلخ خواهد بود، و من بی یار و یاور در بیابان سرگردان خواهم شد."
گیلراین گفت: "به راستی تقدیر تو همین است"; و اگر چه گیلراین بسیار دوراندیش تر از آن بود که در گمان مردم او می‌گنجید، از پیشگویی خود چیزی بیش از این با پسر نگفت، و از آنچه پسر با او گفته بود با کسی سخن به میان نیاورد اما الروند بسیار چیزها می‌دید و از کنه دل‌ها با خبر بود. از این رو یک روز پیش از خزان آن سال آراگورن را به اتاق خویش فراخواند و گفت: "آراگورن، پسر آراتورن، فرمانروای دونه داین، به سخنم گوش فرا ده تقدیری بزرگ انتظارت را می‌کشد، خواه برآمدن به ذروه‌ای که پدرانت از روزگار الندیل تا کنون به آن دست یافته اند، یا در غلتیدن به تاریکی با هر چه از خویشان برای تو باقی مانده است. سال‌هایسال راه برای پیمودن پیش روی تو هست. و تا تو در راهی، نه زن خواهی گرفت و نه هیچ زنی ملزم به پیوند با تو خواهد بود، تا عهد تو. فرا رسد و شایستگی‌ات به اثبات رسد."
آن‌گاه آراگورن ناراحت و غمگین گفت: "آیا مادرم از این موضوع سخنی گفته است؟"
الروند گفت: "حقیقت‌اش را بخواهی، نه. چشمان خود تو پرده از رازت برداشته است. اما من فقط از دختر خود سخن ‌نمی گویم. هیچ آدمیزادی نیز تا به آن‌گاه نامزد تو نخواهد بود. اما آرون زیبا، بانوی ایملادریس و لورین، ستاره‌ی شامگاه مردم خویش، از دودمانی است بزرگ‌تر از دودمان تو، و تا به این هنگام زمانی طولانی در این جهان زیسته، است چندان که قیاس تو و او قیاس نهالی نورسته است با درخت غان جوانی که تابستان‌هایبسیار بر او گذشته باشد. مرتبت او بسیار بالاتر از توست. و از این رو به تصور من نظر خود او نیز همین است. اما حتی اگر چنین نبود و دل او به تو مایل می‌گشت به سبب تقدیری که بر سرما سایه انداخته است، اندوهگین می‌بودم."
آراگورن گفت: "تقدیری که می‌گویی کدام است؟"
الروند پاسخ داد:" این است که تا هنگامی که این‌جا به سر می‌برم، زندگانی الدار در شباب شامل او باشد، و وقتی عزیمت می‌کنم اگر دوست داشت با من همراه شود."
آراگورن گفت: "چنان که پیداست چشم به گنجینه‌ای دوخته‌ام که ارزش آن کمتر از گنجینه‌ی تینگول نیست که زمانی برن دل به آن بست. امان از تقدیر من. "
آن‌گاه ناگهان نوعی قدرت پیشگویی که مختص خاندانش بود در او سر برداشت، و گفت: "هان‌ای ارباب الروند! سال‌های انتظارت سرانجام کوتاه شده است، و فرزندان تو به زودی در برابر این انتخاب قرار خواهند گرفت که یا تو را وداع گویند، یا سرزمین میانه را."
الروند گفت: "راست گفتی. ما آن را کوتاه می‌شماریم، هر چند در نظر آدمیان هنوز سال‌های سال باید بگذرد. اما در برابر آرون محبوب من گزینه‌ای جز تو آراگورن پسر آراتورن نخواهد بود و او در میان ما قرار خواهد گرفت و یکی از ما دو تن ناگزیر به این جدایی تلخ تن در خواهد داد که تا ورای پایان جهان طول خواهید کشید. تو هنوز‌ نمی‌دانی که از من چه خواسته‌ای." آهی کشید و اندکی بعد نگاهی سنگین به چهره‌ی مرد جوان انداخت و دوباره گفت: "دستاور سال‌ها هرچه باشد همان خواهد بود. و ما از این موضوع بیش از این سخن نخواهم گفت تا سال‌های سال بگذرد. روزگار تیره و تار می‌شود و مصیبت‌های بسیار در راه است."
آن‌گاه آراگورن مالامال از محبت از الروند برای رفتن رخصت خواست; و روز بعد، مادر و خانه‌ی الروند و آرون را بدرود گفت و رو به بیابان گذاشت. و نزدیک به سی سال از جان و دل بر ضد سائورون کوشید; و با گندالف خردمند دوستی به هم زد و از او حکمت بسیار آموخت. با او دست به سفرهای خطرناک بسیار زد، اما با گذشت سال‌ها غالباً تنها به سفر می‌رفت. راه هایی که می‌پیمود سخت و طولانی بود، و سیمایش عبوس و خشن به نظر می‌رسید، مگر هنگامی که تصادفاً لبخندی بر آن می‌نشست; با این حال وقتی چهره‌ی راستین‌اش را پنهان ‌نمی کرد در نظر مردم شایسته‌ی احترام می‌نمود، به سان پادشاهی که در تبعید روزگار می‌گذراند. با قیافه‌های مبدل گوناگون به این سو و آن سو رفت و صیت شهرتش با نام‌های مختلف همه جا پیچید. در سپاه روهیریم‌ها اسب تاخت و برای فرمانروای گوندور در زمین و دریا جنگید; و سپس به گاه پیروزی رفت و مردمان غرب را از خود بی خبر گذاشت و تا دوردست‌های غرب و اعماق جنوب سفر کرد و دل مردمان نیک و بد را کاوید و از نقشه و دسیسه‌های‌ خادمان سائورون پرده برگرفت.
بدین ترتیب سرانجام به پرطاقت‌ترین آدم دوران خود بدل گشت که در هنرها و معرفت خبره، و بلکه سرآمد دیگران بود; چه، او از خردی الفی بهره داشت و فروغی در چشمانش بود که هر گاه بر می‌افروخت اندک کسانی تاب تحمل آن را داشتند. به سبب تقدیری که بر سر او سایه انداخته بود، سیمایی عبوس و افسرده داشت، اما امید همیشه در اعماق قلب او مسکن کرده بود، امیدی که شادی و نشاط از آن همچون چشمه‌ای که از صخره بجوشد، گاه و بی گاه به بیرون فوران می‌کرد.
زمانی بر این منوال سپری شد تا سرانجام آراگورن چهل و نه ساله از خطرات مرزهای تاریک موردور که سائورون اکنون در آن مسکن گزیده و در کار شرارت بود، بازگشت. خسته و فرسوده بود و دلش می‌خواست به ریوندل بازگردد و پیش از سفر به سرزمین‌های دوردست زمانی در آن‌جا بیاساید; بر سر راه خود به مرزهای لورین رسید و به لطف بانو گالادریل در سرزمین پنهان پذیرفته شد.
از این موضوع آگاه نبود، اما آرون آندومیل نیز برای مدتی بار دیگر برای اقامت در نزد خویشان مادری به آن‌جا آمده بود. علی رغم سال‌های سختی که بر دختر گذشته بود، تغییر زیادی در او به چشم ‌نمی‌خورد; با این حال چهره‌اش عبوس‌تر از پیش بود و صدای خنده‌اش اکنون به ندرت شنیده می‌شد.
اما آراگورن از لحاظ جسم و عقل به کمال رسیده بود، و گالادریل به او فرمود که جامه‌های‌ فرسوده‌ی سفر از تن به در آورد و جامه‌ای به رنگ سفید و نقره‌ای و شنل خاکستری الفی به او پوشاند و گوهری درخشان به پیشانی‌اش بست. آن‌گاه آراگورن چیزی فراتر از آدمیزادگان به نظر رسید، و بیشتر شبیه فرمانروایان الف جزیره‌های غرب بود. و بدین ترتیب آرون پس از آن جدایی طولانی او را نخستین بار بدین شکل و شمایل دید; و همچنان که آراگورن از زیر درختان کاراس گالادون که پوشیده از گل‌های زرین بود به سوی او گام برمی داشت، دختر تصمیم خود را گرفت و تقدیر او مشخص شد.
آن‌گاه مدتی با هم در فضاهای بی درخت لوتلورین به گشت و گذار مشغول بودند، تا نوبت جدایی رسید. و در شامگاه نیمه‌ی تابستان آراگورن پسر آراتورن، و آرون دختر الروند به سوی تپه‌ی زیبا، به کرین آمروت در میانه آن سرزمین رفتند و پابرهنه گام در میان الانورها و نیفردیل‌های سبزه و ابدی گذاشتند. و آن‌جا از روی تپه، به سایه‌های مشرق و شفق مغرب نگاهی انداختند، و سوگند نامزدی یاد کردند و شادمان شدند.
و آرون گفت: "سایه‌ها تاریک‌اند، و با این حال دل من مالامال از شادی است; چه، استل تو در میان بزرگانی جای داری که تهورشان آن را نابود خواهد ساخت."
اما آراگورن پاسخ داد: "افسوس ! من از پیشگویی آن عاجزم، و اتفاقاتی که رخ خواهد داد از دید من پنهان است با این حال به امید تو امید خواهم بست. من سایه‌ها را به کلی از خود می‌رانم. اما بانو، شفق نیز از آن من نیست; زیرا من فانی‌ام، و اگر با من وفادار بمانی‌ای ستاره‌ی شامگاه، آن‌گاه تو نیز باید از شفق چشم بپوشی."
آن‌گاه دختر به سان درختی سپید بی حرکت ایستاد و چشم به غرب دوخت و سرانجام گفت: با تو وفادار می‌مانم دونادان و روی از شفق می‌گردانم. اما سرزمین مردم من آن‌جاست، و خانه‌ی تمام خویشانم از دیرباز."
دختر، پدر خویش را از ته دل دوست می‌داشت.
هنگامی که الروند از تصمیم دخترش آگاه شد، اگر چه دلش از اندوه مالامال گشت و در برابر همان تقدیری قرار گرفت که از آن بیم داشت و تحمل آن به هیچ وجه آسان نبود، لب از لب نگشود. اما وقتی آراگورن به ریوندل بازگشت، او را نزد خود خواند و گفت: "پسرم روزگاری که در آن امید رنگ می‌بازد، نزدیک است، و در ورای آن چیزهای اندکی برای من روشن است. و اکنون سایه‌ای میان ما افتاده. شاید چنین مقدر شده باشد که با لطمه دیدن من پادشاهی آدمیان ترمیم شود. از این رو اگر چه تو را دوست می‌دارم، به تو می‌گویم: آرون آندومیل موهبت زندگانی‌اش را بر سر هیچ و پوچ از کف نخواهد داد. او عروس هیچ آدمیزادی نخواهد شد که کمتر از شاه گوندور و آرنور باشد. برای من حتی پیروزی ما جز اندوه و جدایی به ارمغان ‌نمی‌آورد – اما برای تو مدتی شادمانی خواهد آورد. دریغا، پسرم ! می‌ترسم که در پایان، تقدیر آدمیان در نظر آرون دشوار جلوه کند."
پس سخن به همین منوال میان الروند آراگورن معوق ماند و آن دو دیگر از این موضوع هیچ سخنی نگفتند; اما آراگورن بر سر خطر و کوشیدن باز شد. و در آن هنگام که جهان رو به تاریکی گذاشت و قدرت سائورون فزونی گرفت و بر ارتفاع و استحکام باراد-دور افزود، بیم بر سرزمین میانه مستولی گشت، و آرون که در ریوندل اقامت کرده بود، به گاه دوری آراگورن در دل مراقب او بود; و امیدوارانه بیرقی بزرگ و شاه وار برای او ساخت، بیرقی چنان یگانه که دعوی او را بر فرمانروایی نومه نوری‌ها و وراثت ایزیلدور بنمایاند.
پس از چند سال گیلراین از الروند رخصت خواست و به میان مردم خویش در اریادور بازگشت و آن‌جا تنها زیست; از آن پس به ندرت پسرش را می‌دید، زیرا آراگورن سال‌های‌ زیادی را در سرزمین‌های دور گذراند. اما یک بار هنگامی که آراگورن به شمال بازگشته بود، نزد مادر آمد، و مادر پیش از رفتن به او گفت: "استل پسرم این آخرین دیدار ماست. دلواپسی مرا همچون یکی از مردمان کهتر پیر و سالخورده کرده است; و اکنون که گاه آن فرا می‌رسد توان مواجه شدن با تاریکی زمانه را ندارم که بر سرزمین میانه سایه می‌افکند; طولی نخواهد کشید که رخت برخواهم بست."
آراگورن کوشید که او را دلداری دهد، و گفت: "با این حال‌ای بسا که روشنایی از پس تاریکی فرا برسد; و اگر چنین شود، می‌خواهم که شاهد آن باشی و شاد شوی."
اما زن در پاسخ فقط این لینود را بر زبان آورد: "اونن‌ای -استل اداین، او-که بین استل آینم[1]."
و آراگورن دل نگران آن‌جا را ترک گفت. گیلراین پیش از بهار سال بعد درگذشت بدین ترتیب سال‌ها سپری شد و زمان جنگ حلقه که از آن در جای دیگر سخن گفته‌ایم، نزدیک شد: این که چگونه وسیلتی غیرمنتظره در اختیار قرار گرفت، و سائورون با استفاده از آن به زیر کشیده شد، و چگونه امید در نهایت نومیدی به حقیقت پیوست. و چنین واقع شد که در ساعت شکست آراگورن از دریا رسید و بیرق آرون را در نبرد میدان‌های‌ په‌له‌نور به اهتزار درآورد، و آن روز برای نخستین بار او را در مقام شاه خوشآمد گفتند. و سرانجام وقتی همه چیز قرار گرفت وارد مؤلک پدرانش شد و تاج گوندور و چوگان آرنور را به دست آورد; و در روز نیمه‌ی تابستان سال سقوط سائورون، دست آرون آندومیل را در دست گرفت، و آن دو در شهر پادشاهان عقد زناشویی بستند.
دوران سوم بدین ترتیب با پیروزی و امید به پایان رسید; و از غصه‌های ‌دردناک آن دوران یکی وداع الروند و آرون بود، که دریا و تقدیری در ورای پایان جهان میان آن دو جدایی افکند. هنگامی که حلقه‌ی بزرگ نابود گشت و سه حلقه، قدرت خود را از دست دادند، الروند سرانجام خسته، به قصد آن که هرگز باز نگردد، از سرزمین میانه دست شست. اما آرون از زمره‌ی فانیان شد، و با این حال سرنوشت او این نبود که پیش از ازدست دادن هر آنچه به دست آورده است، بمیرد.
او که ملکه‌ی الف‌ها و آدمیان بود یکصد و بیست سال همراه آراگورن در کمال عزت و سعادت زیست، با این حال آراگورن سرانجام نزدیک شدن سن و سال پیری را احساس کرد و دانست که دوران زندگانی‌اش اگر چه طولانی، به پایان خود نزدیک می‌شود. آن‌گاه خطاب به آرون گفت: "بانو ستاره‌ی شامگاهی، زیباترین در این جهان، و‌ای دوست داشتنی، سرانجام جهان من اندک اندک پژمرده می‌شود. بنگر! خوشه چیده‌ایم و صرف کرده ایم، و اینک زمان بازپرداخت نزدیک است."
آرون نیک می‌دانست که مقصود او چیست، و از مدت‌ها قبل، این واقعه را پیش‌بینی کرده بود; با این حال اندوه او را از پای درآورد. گفت: "پس سرورم آیا پیش از هنگام مردم خود را ترک می‌گویی، مردمی که به وعده‌های ‌تو زنده‌اند؟"
آراگورن گفت: "پیش از هنگام، نه.چه، اگر اکنون نروم آن‌گاه طولی‌نمی کشد که مجبور به رفتن می‌شوم الداریون پسر ما برای پادشاهی مردی بالغ و رسیده است."
و آن‌گاه آراگورن با رفتن به خانه‌ی پادشاهان در خیابان خاموش، بر بستری بلند که از برای او آماده کرده بودند، دراز کشید. آن‌جا الداریون را وداع گفت و تاج بالدار گوندور و چوگان آرنور را به دست او سپرد; و سپس همه، جز آرون او را ترک گفتند، و زن، تنها در کنار بستر شوی ایستاد. آرون علی رغم کمالات و اصل و نسب خویش، شکیبایی آن را نداشت که از او به استغاثه نخواهد که اندکی بیشتر بماند. زن هنوز از زندگانی دلزده نبود و تلخی میرا بودن را می‌چشید که خود آن به اختیار پذیرفته بود.
آراگورن گفت: "بانو آندومیل، این ساعت به راستی ساعتی دشوار است، اما حتی از همان روز که در زیر درختان غان سفید باغ الروند به هم برخوردیم، باغی که دیگر هیچ کس بر آن گام نخواهد نهاد، این امر مقدر بود."
و بر روی تپه‌ی کرین آمروت، هنگامی که سایه و شفق هر دو را وانهادیم، این تقدیر را پذیرفتیم. با خویشتن خویش رایی بزن، ‌ای دوست داشتنی، و ببین که آیا به راستی می‌خواهی که بمانم و پژمرده شوم و از جایگاه رفیع‌ام بی یار و یاور و عقل باخته به زیر افتم. نه، بانو، من آخرین بازمانده‌ی نومه نوری هایم و آخرین پادشاه روزگار پیشین; و نه تنها به من عمری سه برابر عمر آدمیان سرزمین میانه، که رفتن به اراده‌ی خود و بازپس دادن این موهبت، اعطا شده است. پس از این رو است که می‌خوابم اینک هیچ سخنی برای تسلی دادن تو ‌نمی گویم، چه، برای این درد، هیچ تسلایی در محدوده‌ی مدارات این جهان یافت ‌نمی‌شود. اکنون آخرین فرصت در اختیار توست: توبه کردن و رفتن به لنگرگاه‌ها و بردن خاطره‌ی ایامی که با هم گذراندیم به غرب، جایی که این خاطره ماندگار خواهد ماند، اما چیزی بیش از خاطره نخواهد بود; و یا برتافتن تقدیر آدمیان."
آرون گفت: "نه، سرور گرامی‌ام، این فرصت دیری است که از دست رفته. اکنون هیچ کشتی نیست که مرا از این‌جا ببرد، و من به راستی که خواه ناخواه باید تقدیر آدمیان را برتابم: مرگ و خاموشی را. اما سخن من با تو این است ‌ای شاه نومه نوری ها، تا به اکنون قصه‌ی مردمان تو و راز سقوط آنان را در نیافته بودم. همچون ابلهان رذل تحقیرشان می‌کردم، اما سرانجام دل بر آنان می‌سوزانم. چه، به راستی اگر مرگ به گفته‌ی الدار هبه آن یگانه است به آدمیزادگان، پس پذیرفتن این هبه بسیار دشوار می‌نماید."
شاه گفت: "چنین می‌نماید. اما بگذار ما که از دیرباز سایه و حلقه را به هیچ انگاشته‌ایم، از آخرین آزمون سربلند بیرون آییم. اندوهگین می‌رویم، اما نومید نه. بنگر! ما تا ابد بسته‌ی مدارات این جهان نیستیم، و در ورای آنها چیزی بیش از خاطره وجود دارد، بدرود."
آرون بانگ زد: "استل، استل!" و با این بانگ به محض آن که شاه دست او را گرفت و بر آن بوسه زد، در خواب فرو شد. آن‌گاه زیبایی عظیمی در او آشکار گشت، و بدین سان همه‌ی سانی که بعد به آن‌جا آمدند مبهوت به او خیره ماندند; چه، می‌دیدند که ظرافت دوران نوجوانی، تهور دوران بزرگ سالی، و حکمت و شکوه دوران کهن سالی در او به هم آمیخته. و او زمانی دراز آن‌جا آرمید، تصویری از شکوه پادشاهان آدمیان، غرق در جلال و عظمتی پرفروغ پیش از فروپاشی دنیا.
اما آرون از خانه بیرون رفت، و فروغ چشمانش افسرد، و در نظر مردمانش، به سان شامگاهی زمستانی که در آن از دمیدن ستاره خبری نیست، سرد و رنگ پریده شد. آن‌گاه الداریون و دخترانش و همه یکسانی را که دوست داشت، بدورد گفت; و از شهر میناس تی ریت بیرون آمد و به سوی سرزمین لورین روان گشت و تنها در زیر درختانی که اندک اندک پژمرده می‌شدند، اقامت گزید، تا سرانجام زمستان از راه رسید. گالادریل درگذشته و کلبورن نیز رفته بود، و سرزمین لورین خاموش بود آن‌جا، سرانجام هنگامی که برگ‌هایمالورن از شاخه فرو می‌ریخت، و بهار هنوز از راه نرسیده بود[2]، برای آسودن بر روی کرین آمروت آرمید; و گور سبز او آن‌جاست، تا آن که جهان دگرگون شد، و آیندگان، تمام روزهای زندگانی او را یکسره فراموش کردند، و الانور و نیفردیل دیگر در شرق دریا گل نداد.
این حکایت چنان که از جنوب به ما رسیده است، در این‌جا به پایان می‌رسد; و با درگذشت ستاره‌ی شامگاهی دیگر در این کتاب سخنی از روزگار باستان سخنی گفته نشده است.
——————————
پانویس:
[1]. امید را به دونه داین دادم، و برای خود هیچ امیدی باقی نگذاشتم
[2] . یاران حلقه، 657

نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
مترجم: رضا علیزاده
منبع: garsi.persianblog.ir

قبل از آغاز ِ جهان!
راستش، شبی هوای ِ خواندن ِ تالکین به سرم زد و رغبت نداشتم آن موقع سراغ ِ جاودانه‌ی ِ «اربابِ حلقه‌ها» بروم؛ بالا و پایین کردم و قرعه به نام ِ «سیلماریلیون» افتاد و به دو صفحه خواندن نکشید که جادوی ِ تالکین ِ کبیر، که گمان کنم در شدت و غلظت‌اش کم از جادوی ِ گندالف ندارد، مرا گرفت و ویر به جان‌ام انداخت برای ارضای ِ دل‌ام هم که شده قدری از آن را ترجمه کنم. این وَر و آن ور به گوش‌ام رسیده بود و رسانده بودند یکی‌دو رفیق ِ شفیق هم دست به ترجمه‌ی این حماسه-اسطوره دراز کرده‌اند؛ پس همین‌جا به آواز ِ بلند می‌گویم: هیچ نیّت ِ ادامه‌ی ترجمه را ندارم و سخت‌ْ چشم‌انتظار می‌مانم ماحصل ِ کار ِ دوستان‌ام را ببینم. این از کسب ِ اجازه از دوستان‌ام که برای‌ام مهم بود گفتن‌اش.
می‌مانَد چند نکته درباره‌ی ِ خود ِ ترجمه. متن ِ تالکین در این کتاب، عجیب‌ْ متاثر بود از کتاب ِ مقدس و اصلاً بویِ نُصوص ِ مسیحی-یهودیِ آن هر خواننده‌ای را می‌نواخت؛ شباهت ِ آغاز ِ رُمان با سِفْر ِ پیدایش در عهد ِ عتیق و انجیل ِ یوحَنّا در عهد ِ جدید که اَظهَرُ منَ الشّمس بود و حتا چند جایی بود که صرفاً ترتیب ِ کلمات ِ کتاب ِ مقدس را تغییر داده بود (فی‌المثل: بحث ِ غرش ِ دریا را در انتهای ِ همین ترجمه مقایسه کنید با کتاب ِ اول ِ تواریخ ِ ایّام، باب 16، آیه‌ی 32.) بنده هم (صدالبته با نظر به ترجمه‌ی فارسی ِ کتاب ِ مقدس) همین سَبْک و سیاق ِ استاد را قصد کردم که در فارسی پیاده کنم؛ تا قضاوت ِ آشنایان ِ راه ِ تالکین ِ کبیر و خوانندگان ِ کتاب ِ مقدس چه باشد و بگویند توفیق چه اندازه یار ِ من بوده. خلاصه، به همین ملاحظه که خدمت ِ خواننده‌ی ِ محترم عرض کردم بی‌ربط و بی‌جهت می‌نماید که کسی بخواهد خُرده بگیرد متن ِ ترجمه از کلمات ِ ثقیل (یا تو بگو عربی) مشحون است! گزیری از این نبود، چه سیاق ِ ترجمه‌ی ِ کتاب ِ مقدس این طور بود و بار ِ امانت ِ تالکین را می‌بایست می‌کشیدم.
یک نکته‌ی ِ دستوری هم در نظر بگیرید که به معنای ِ آینور بازمی‌گردد. آینور، جمع ِ کلمه‌ی آینو است و به لحاظ ِ نقش، چیزی شبیه به اسامی ِ جمعی نظیر ِ ملّت یا قوم است و فعل ِ منسوب به آن، می‌تواند جمع یا مفرد بیاید؛ اما با وجود ِ آن که در برخی مواضع، غیرطبیعی می‌نمود، من در تمام ِ نوشته فعل ِ آینور را جمع آوردم تا فضا بهتر توصیف شود.
و در آخر، یادآوری می‌کنم (بیشتر به خودم) که جز آدم ِ نادان و گَنده‌دماغ کسی دیگر را وَهم ِ معصومیت و مصونیت از خطا برنمی‌دارد؛ علی‌الخصوص متن ِ من به علت ِ آن که کتاب ِ چاپی نبود، به نظر می‌رسید علایم ِ سجاوندی را درست رعایت نکرده باشد و بعید نیست یکی‌دو جا به همین دلیل سهو ِ قلم رخ داده باشد. فرصت ِ مستعجل ِ بنده را هم در ترجمه و بازخوانی در نظر بگیرید و…
اقبالْ پشت و پناه‌تان!

موسیقی ِ آینور
در ابتدا اِرو بود، که نام ِ وی در آردا، ایلّوواتار است و جُز او نبود؛ و او ابتدا، آیْنور را آفرید، که مقدّسان اَند، و موُلود ِ اندیشه‌اش بودند و قبل از آن که چیزی خلق گردد نزد ِ وی بودند. پس بدیشان سخن گفته، ایشان را گوشه‌های موسیقی آموخت؛ و ایشان در حضور ِ او آواز خواندند، و او خشنود بود. لیکن، دیرزمانی هر یک به تنهایی می‌خواندند، و یا معدودی از ایشان در معیّت ِ یک‌دیگر، و الباقی گوش می‌سپردند؛ زیرا هر یک از ایشان همان پاره از روح ِ ایلوواتار را اِدراک می‌نمود که از آن پدید آمده بود؛ پس به جهت ِ فهم ِ آواز ِ برادران ِ خویش می‌آموختند، لیکن اندک‌اندک. اما بیشتر شنیدند، لهذا، بیشتر آموختند و اتّفاق و هم‌سازی ِ ایشان فزونی یافت.
و این چنین واقع شد که ایلوواتار، جمیع ِ آینور را فرا خوانْد و گوشه‌ای کِبریایی را به ایشان عرضه کرده، نزد ِ ایشان اُموری را آشکار نمود چند مرتبه عظیم‌تر و غریب‌تر از آن چه تا بدان زمان هویدا نموده بود؛ و جلال ِ اَوّل‌اش و شکوه ِ آخرش، آینور را متحیّر کرد، به طوری که ایشان در حضور ِ ایلوواتار سجده کرده، خاموشی گزیدند.
پس ایلوواتار ایشان را گفت: «به توسط ِ گوشه‌هایی که بر شما آشکار نمودم، فی‌الحال به اتّفاق ِ یک‌دیگر، موسیقی ِ اعظم را بسازید. و بدان جهت، که شما را به شعله‌ی زوال‌ناپذیر برافروختم، می‌باید قُوّات ِ خود را، هر کدام به طریق ِ اندیشه‌های خود و به طریق ِ تمهیدات ِ خود، به جهت ِ آراستن ِ این گوشه عیان کنید، اگر بخواهید. لیکن من خواهم نشست و گوش فرا خواهم داد و خشنود خواهم بود که به طریق ِ شما جمال ِ عظیم در آواز بیدار خواهد شد.
پس آوای آینور، موافق ِ آن آوا که در عودها و چنگ‌ها باشد، و در نای‌ها و کَرِّناها، و در بَربَط‌ها و اَرغَنون‌ها، و موافق ِآن آواز که بی‌شمار‌ْ هم‌آواز به کلام بخوانند، گوشه‌ی ایلوواتار را به موسیقی ِ عظیمی بَدَل نمود؛ و صدایی از نغمات ِ ناپیداکرانه‌ی مُتبدّل‌به‌هم برخاست که در غایت ِ تناسب بود و از حدّ ِ شنیدن گذشت و لُجّه‌ها و ارتفاعات را مَملوُ نمود و مواضع ِ منزل ِ ایلوواتار را نیز، به حدّی که جاری شد، و موسیقی و طنین ِ موسیقی در خُلُوّ، اِمحا شد و خُلُوّ، خُلُوّ نبود. از آن پس، هیچ گاه آینور آهنگی به مانند ِ این آهنگ نساخته‌اند، هر چند که گفته‌اند پس از انقضای ِ ایّام، هم‌آوازان ِ آینور و فرزندان ِ ایلوواتار، سکوتی عظیم‌تر را در حضور ِ ایلوواتار می‌باید بر پا دارند. آن گاه گوشه‌های موسیقی ِ ایلوواتار را می‌باید به طریق ِ اَحسَن نواخته، در لحظه‌ی تکلّم ِ خویش آراسته به «وجود» گردند، زیرا همگان می‌باید نیّت ِ او را در سهم ِ ایشان بالتّمام دریابند و هر کَس می‌باید اِدراک ِ هر کَس را دریابد، و ایلوواتار، سخت‌ْ خشنود گشته، آتش ِ پنهان را به اندیشه‌های ایشان خواهد داد.
لیکن فی‌الحال ایلوواتار جُلوس نموده، گوش سپرد و مدّت ِ مدید به نظر ِ او نیک آمد، زیرا در موسیقی هیچ کاستی نبود. لیکن به گذشت ِ زمان و استمرار ِ آهنگ، در قلب ِ مِلکوُر خطور نمود که از خیال ِ خویش در آهنگ، آن مایه را درآمیزد که به گوشه‌ی ایلوواتار هم‌ساز نَبُوَد، زیرا در طلب ِ آن بود که قدرت و شوکت ِ پاره‌ی خویش را کثرت دهد. در میان ِ آینور عظیم‌ترین عطایای قدرت و حکمت از آن ِ مِلکوُر بود، و او در تمام ِ عطایای برادران‌اش نیز سهم داشت. و او خَفیّاً در طلب ِ شعله‌ی زوال‌ناپذیر به کثیر در مواضع ِ خُلُوّ رفته بود؛ زیرا اشتیاق ِ موجود کردن ِ اموری از نزد ِ خود در او فزونی گرفته، در نظر ِ او آمده بود که ایلوواتار هیچ پروای خُلُوّ ندارد و مِلکوُر، خود، بر تهی بودن ِ آن ناشکیبا بود. لیکن او آتش را نیافت، زیرا که نزد ِ ایلوواتار بود. امّا او در انزوای خویش، اَفکاری بر خلاف ِ برادران‌اش به سَر رانده بود.
بعض ِ این افکار را در موسیقی‌اش درآمیخته، به طُرفة‌العینی ناهم‌سازی ِ او افزون گشته بود و بسیاری که قریب به او سرود می‌خواندند محزون گشته، افکارشان مغشوش شد و موسیقی‌شان، متزلزل. پس بعضی از ایشان، موسیقی ِ خویش را با او هم‌ساز نمودند، لیکن موسیقی‌شان با افکاری که در ابتدا در خود داشتند هم‌ساز نبود. پس، ناهم‌سازی ِ مِلکوُر وسعت یافته، نغماتی که می‌شنیدند در دریای ِ اصوات ِ مُشَوّش فرو ریخت. لیکن ایلوواتار نشست و گوش سپرد تا آن که نزدیک ِ کُرسی ِ عرش‌اش، توفانی هایل درگرفت و آب‌های ظلمت که در غیض و غضب ِ بی‌پایان‌شان بر هم می‌شوریدند دیگر تخفیف نیافتند.
پس ایلوواتار برخاست و آینور دریافتند که او لبخند زد؛ و او دست ِ چپ ِ خویش را بالا بُرد و گوشه‌ای نو در میان ِ توفان نواخت، متشابه لیکن متفاوت با گوشه‌ی پیشین؛ و قوّت گرفت و جمال و زیبایی ِ تازه‌ای داشت. لیکن نا‌هم‌سازی ِ مِلکوُر به مانند ِ غُرّش برخاسته، بدان پهلو زد و دیگربار نبرد ِ اصوات، قهّارانه‌تر درگرفت، به حدّی که بسیاری از آینور وحشت کردند و دیگر آواز نخواندند و مِلکوُر، سلطه داشت. آن گاه، ایلوواتار برخاست و آینور دریافتند سیمای او عَبوس شده است؛ و او دست ِ راست‌اش را بالا بُرد و نَظّاره کن! گوشه‌ای سوم در میان ِ آشوب بالید و برخاست و با مابَقی متفاوت بود. زیرا در ابتدا شیرین و لطیف بود و افت‌وخیزی از اصوات ِ ملایم بود به صورت ِ نغمات ِ ظریف؛ لیکن فرو نمی‌نشست و به جهت خویش، قدرت و ژرفی می‌یافت. و عاقبت‌الامر، این چنین در نظر آمد که دو آهنگ، هم‌زمان، در پیش ِ عرش ِ ایلوواتار مُتِکثّر می‌گردند و آن دو در مُفارِقَت ِ تمام می‌بودند. یکی، عمیق و وسیع و جَمیل، لیکن آرام، و ممزوج به حُزن ِ بی‌اندازه، و از آن، خاصّه، زیبایی و جَمال صادر می‌گشت. دیگری، کیفیّتی واحد حُصول نموده بود، لیکن بلند بود و عَبَث، و الی‌الابد مُکرّر می‌شد؛ و هم‌سازی ِ اندک داشت، بلکه هم‌چون کَرِّناهای بسیار بود که صوتی کَریه را مُدام برمی‌ساخت. و جدّ و جهد می‌نمود مگر موسیقی ِ دیگر را به نقص و خشونت ِ خود، غریق ِ خود کند، لیکن این چنین در نظر می‌آمد که مظفّرترین گوشه‌هایش را موسیقی ِ دیگر محو نموده، موافق ِ نمونه‌ی اَعلای خویش می‌سازد.
و در این نزاع، که به سبب ِ آن عِمارات ِ ایلوواتار لرزیده بود و رعشه‌ای، لیکن به سکون، در سکوت‌ها رفته بود، ایلوواتار سوم‌بار برخاست و سیمای او را از غایت ِ خوفناکی کَسْ یارای نگریستن نبود. آن گاه هر دو دست ِ خود را بلند نموده، به یک دانگ ِ آواز، ژرف‌تر از مَغاک، مرتفع‌تر از اَفلاک، که هم‌چون نور ِ چشم ِ ایلوواتار رِخنه می‌کرد، موسیقی تمام شد.
ایلوواتار به سخن درآمده، گفت:«عظیم است آینور، و عظیم‌ترین در میان ِ شما است مِلکوُر؛ لیکن باشد که وی بداند و جمیع ِ آینور بدانند، که من ایلوواتار هستم؛ آن چه به آوازِ بلند خواندید، عَلانیتاً آشکار خواهم نمود، تا مگر دریابید چه کرده‌اید. و تو، اِی ملکور، باشد که دریابی رَوا نیست هیچ گوشه‌ای نواخته شود، مگر آن که سرچشمه‌ی اعلایش در من باشد و رَوا نیست هیچ کس موسیقی را به رغم ِ من تغییر دهد. زیرا به او که این چنین جهد نموده است، عیان خواهد شد اسباب ِ من در تدبیر ِ امور غریب‌تر است، به طوری که او در خیالش نیاید.»
آن گاه آینور ترسان شدند، و ایشان هنوز کلامی را که ایلوواتار گفته بود درنیافته بودند؛ و ملکور، مَملو از شرم شده، به جهت آن خشم ِ پنهان در او پدید آمد. پس ایلوواتار در جاه و جلال برخاسته، از مواضع ِ لطیف که به جهت ِ آینور فراهم نموده بود بیرون رفت؛ و آینور از پی ِ او روانه شدند.
لیکن به خُلُوّ که رسیدند، ایلوواتار ایشان را گفت: «موسیقی ِ خود را بنگرید!» و بدیشان رؤیایی را نمایاند، و ایشان را در آن زمین ِ لَم‌یَزرع ِ اِستماع، عطیه‌ی بصیرت داد و عالَمی نو را دیدند که بر ایشان آشکار شد و در میان ِ خُلُوّ هم‌چون گویْ درآمده بود، و در آن محبوس بود، لیکن از آن نبود. و ایشان نظّاره نمودند و حیران همی بودند و آن عالَم، تاریخ ِ خود را نمایاند، و در نظر ِ ایشان آمد که ذی‌حیات است و می‌بالَد. پس آینور مدّتی نگریست و خاموش بود؛ آن گاه ایلوواتار بار ِ دیگر گفت: «موسیقی ِ خود را بنگرید! حاصل ِ خُنیای شما است. و جمیع ِ شما باشد که دریابید در این طرح که در پیش ِ شما درافکنده‌ام، تمام ِ آن امور موجود است که به نظر می‌رسد او، خود تدبیر نموده و یا الحاق کرده است. و تو، اِی مِلکور، جمیع ِ اندیشه‌های پنهان ِ روح ِ تو مکشوف خواهد شد، و معرفت خواهی نمود که آنان جز پاره‌ای از کُلّ و شُعاعی از جلوه‌ی جلال‌اش نیستند.»
و در آن وقت، ایلوواتار، امور ِ بسیار ِ دیگر به آینور گفت و به سبب ِ خاطره‌ی ایشان از کلام‌اش، و معرفتی که هر کدام از ایشان از موسیقی ِ ایلوواتار داشت، آینور از اکثر ِ آن چه واقع شده بود مطّلع گشت، و نیز از آن چه واقع می‌شود، و نیز از آن چه واقع خواهد شد، و معدودی بود که ایشان ندیدند. لیکن اموری است که ایشان دیدن نتوانند، چه فَرداًفَرد و چه بر حَسَب ِ مشورت در میان ِ خود؛ زیرا ایلوواتار نزد ِ هیچ کس، مگر خویشتن، محفوظات ِ لوح‌اش را بالتّمام هویدا ننمود، و در هر دوُران اموری واقع می‌شوند که تازه است و هیچ اَحَدی پیشگویی نکرده است، زیرا این امور از گذشته رهسپار نشده‌اند. و این چنین واقع شد آن زمان که رؤیای عالَم از برابر ِ دیدگان ِ آینور می‌گذشت، آینور دریافتند عالَم شامل ِ اموری است که بدان نیندیشیده‌اند. و مملو از حیرانی، ظهور ِ فرزندان ِ ایلوواتار را بدیدند و مَسکَنی را که به جهت ایشان حاضر گشته بود؛ و دریافتند که ایشان، خود، به موسیقی‌شان در کار ِ حاضر نمودن ِ این منزل همی بودند، و لیکن آگاه نبودند غایتی در پس ِ این جمال نهفته است، زیرا فرزندان ِ ایلوواتار را او، خود، به تنهایی آبستن شده است. و ایشان با گوشه‌ی سوم ِ موسیقی ظهور نمودند و در گوشه‌ای که ایلوواتار در ابتدا اعلان نموده بود حضور نداشتند و هیچ کدام از آینور در خلق ِ ایشان دستی نداشتند. لهذا، آینور که ایشان را نگاه کردند، سخت دل‌بسته‌شان شدند، چرا که چیزی متفاوت از خودشان بودند، غریب و فارغ، و در ایشان، روح ِ ایلوواتار را دیگرگونه می‌دیدند، و بدین طریق، اندکی دیگر از حکمت ِ او آموختند که تا بدان وقت از آینور مکتوم بود.
فی‌الحال، فرزندان ِ ایلوواتار، اِلف‌ها و انسان‌ها هستند، یا نخست‌زادگان و کِهتران. و در میان ِ جمیع ِ جلال‌های عالَم، و سرسراها و مسافات‌اش، و آتش‌های ِ گردون‌اش، ایلوواتار موضعی را به جهت ِ سکونت ِ ایشان در لُجّه‌های زمان، و در میان ِ اختران ِ بیرون از شمار انتخاب کرد. و شاید این مَسکَن در نزد ِ آنان که مَحضاً عظمت ِ آینور را منظور می‌دارند و نه بُرّندگی ِ مهیب ِ ایشان را، حقیر باشد، مثل ِ آنان که به جهت بَنای ِ ستونی تمام ِ زمین ِ آردا را می‌گیرند و مُـتَّسِـع می‌دارند به حدّی که ستیغ‌اش بُرّنده‌تر از سوزن گردد. یا وسعت ِ بی‌اندازه‌ی عالَم را منظور دارند که آینور پیوسته در صورتگری ِ آن است و نه دقّت ِ بی‌بَدیل ِ جمیع ِ اشیا را که ایشان می‌سازند. لیکن آن زمان که آینور، این منزلگاه را نگریسته بودند و دیده بودند که فرزندان ِ ایلوواتار برخاسته‌اند بسیاری از زورآورترین ِ ایشان، اندیشه‌های خود را و اشتیاق ِ خود را به آن موضع معطوف نمودند. و در میان ِ آنان مِلکور، سرور بود، بر همان نَهج که در ابتدا نیز در آینور، به جهت خلق ِ موسیقی، عظیم‌ترین بود. و او تظاهر نمود، حتا در ابتدا به خویشتن، که مشتاق است نزدیک‌تر رَوَد و جمیع ِ امور را به جهت نیکی ِ فرزندان ِ ایلوواتار نظم بخشیده، پریشانی‌های برودت و حرارت را که ایشان متحمل می‌شوند مهار نماید. لیکن او سر ِ آن داشت تا اِلف‌ها و انسان‌ها را مقهور ِ اختیار ِ خویش بسازد، زیرا به عطایایی که ایلوواتار بدیشان وعده کرده بود حسادت می‌ورزید و آرزو داشت که رعایا و بندگان ِ بسیار داشته باشد، و پروردگارش بخوانند، و اراده و خواسته‌ی دیگران در یَد ِ انقیاد ِ وی باشد.
لیکن الباقی ِ آینور، به این منزلگاه که در میان ِ مسافات ِ وسیع ِ عالَم مستقر شده بود، و اِلف‌ها آردا، یا زمین، می‌نامیدندش، نگریسته، قلب ِ ایشان در نور به وجد آمد و چشم ِ ایشان رنگ‌های بسیار تماشا کرد که مملو از خشنودی بود، لیکن به سبب ِ غرّش ِ دریا، اضطرابی عظیم در ایشان پدید آمد. و ایشان بادها را و هوا را مشاهده نمودند و نیز خمیره‌ای که آردا بدان ساخته شده بود، که آهن و سنگ و سیم و زر و بسیاری دیگر بدان ساخته شده بود. لیکن از آن همه، آب را بیشتر ستایش نمودند. و اِلدار، ایشان را گفتند که طنین ِ موسیقی ِ آینور بیش از هر چیز ِ دیگری بر زمین در آب‌ها حیات دارد و بسیاری از فرزندان ِ ایلوواتار به آوای ِ دریا گوش می‌سپرند و از آن سیر نمی‌شوند، ولیکن نمی‌دانند سبب ِ علاقه‌شان چیست.
در آن حال، آن آینو که اِلف‌ها، اولموُ نام داده‌اند افکارش را به آب‌ها معطوف نمود و در میان ِ آینور، ایلوواتار او را بیش از همه از موسیقی تعلیم داده بود.لیکن مانْوِه که در میان ِ آینور شریف‌ترین است بیشتر بر بادها و هوا تفکر نمود. و آئوله که ایلوواتار او را از ظاهر ِ امور و معرفت ِ باطنْ اندکی کمتر از مِلکور داده بود بر تار و پود ِ زمین تامل کرد، لیکن سرخوشی و غرور ِ آئوله درِ صناعت است و در مصنوعات، و نه در مالکیّت است و نه در ربوبیّت. لهذا، گنج نمی‌اندوزد، و فارغ از بیم و هراس است و از کاری به کار ِ دیگر می‌پردازد.
و ایلوواتار با اولموُ به سخن درآمده، گفت: «نمی‌بینی که چگونه در این حدود ِ اندک در لُجّه‌های زمان، ملکور در بلاد ِ تو جنگ برانگیخته است؟ او خود را تلخ و سرد و بی‌اعتدال می‌داند، ولیکن زیباییِ….
نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
مترجم: حسین شهرابی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.