داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

هاگفادر

توایلا از زیر پتو گفت: «سوزان؟»
«بله؟»
«یادته هفته‌ی پیش برای هاگفادر نامه نوشتیم؟»
«آره.»
«قضیه اینه‌که… ریچل توی پارک گفت که اون وجود نداره و بابای آدمه که نقشش رو بازی می‌کنه. و همه هم گفتن که راست می‌گه.»
صدای خش‌خشی از تخت دیگر به گوش رسید. برادر توایلا غلت زده و قایمکی به حرفشان گوش می‌داد.
سوزان اندیشید، عجب بدبیاری‌ای. امیدوار بود که کاش کار به این‌جا نمی‌کشید. اوضاع داشت مثل زمان کیکِ روح اردک از اولِ اول شروع می‌شد.
مسقتیم رفت سر اصل مطلب و طمع را هدف گرفت و گفت: «وقتی هدیه رو می‌گیری مگه فرقی هم می‌کنه؟»
«آره.»
عجب بدبیاری‌ای، عجب بدبیاری‌ای. سوزان روی تخت نشست، توی فکر بود که چطور از پس این مشکل بر بیاید. روی آن دست دختر که بیرون از پتو بود،‌ زد.
او گفت: «پس بیاین اینطور به قضیه نگاه کنیم،» و در مغزش انگار نفس عمیقی کشید. «هر جا مردم کرخت و ابله باشن… و هر جایی که حتی با یه دید سطحی هم بشه دید که دامنه‌ی توجه آدما به اندازه‌ی یه جوجه‌ی گیر کرده توی گردباد باشه و قدرت تحقیقشون به اندازه‌ی یه سوسک یه پا باشه و هر جایی که مردم به طرز پوچی ساده‌لوح باشن و احمقانه به اصول ثابت پرستاری بچه‌ها چسبیده باشن و به طور کلی اندازه‌ی درکشون از حقایق دنیای فیزیکی به اندازه‌ی درک میگوها از کوه‌ها باشه، اون وقت، اون جا بله توایلا، هاگفادر وجود داره.»
زیر لحاف و روتختی سکوت برقرار بود. ولی سوزان حس می‌کرد این طور حرف زدن کار خودش را کرده است. کلمات هیچ معنی‌ای نداشتند. همان طوری که اگر پدربزرگش بود می‌گفت، این تمام و کمال انسانیت بود.
«شبّخیر.»
سوزان گفت: «شب بخیر.»
هر چیزی از جایی شروع می‌شود، هرچند خیلی از فیزیک‌دان‌ها موافق نیستند.
اما مردم همیشه خواه ناخواه مجذوب معمای آغاز چیزها بودند. می‌اندیشند که این ماشین‌های برف‌روبی چطور کار می‌کنند یا لغت‌نامه‌نویس‌ها چطور املای کلمات را پیدا کرده‌اند. اما یافتن آن نقطه‌ در شبکه‌های در هم‌تنیده و گره‌خورده‌ و درهم‌پیچیده‌ی فضا‌‌ـ‌زمان که اشاره‌ی انگشتی استعاری به آن باشد و بگوید این‌جا، این‌جا، همان جایی است که همه چیز شروع شد، میلی نامیراست…
ماجرا از آن‌جا شروع شد که صنف آدم‌کشان نام آقای چایزمان را در فهرست وارد کرد. او که چیزها را متفاوت از دیگر مردم می‌دید و یکی از روش‌هایی که او چیزها را متفاوت از دیگر مردم می‌دید، این بود که مردم را چیز می‌دید. (بعدها لرد داونی از بزرگان صنف گفت: «ما از این بابت که او در کودکی والدینش را از دست داده بود، دلمان برایش سوخت. اما به گمانم برعکس به همین خاطر باید برای پذیرفتن او تأمل بیشتری می‌کردیم.»)
اما قضیه مال خیلی قبل‌تر از این بود، حتا قبل‌تر از وقتی که بیشتر مردم یادشان رفت که قصه‌های بسیار قدیمی، دیر یا زود به خون منتهی می‌شدند. بعدها خون را از قصه‌ها خارج کردند که برای بچه‌ها، یا حداقل آدم‌هایی که به‌جای خود بچه‌ها آن‌ها را می‌خواندند، ‌قابل قبول‌تر باشد (آدم‌هایی که، سر جمع شدیداً از ریخته شدن خون مستحق‌ها ناراضی بودند[*]) و بعد می‌ماندند که داستان‌ها کجا رفته‌اند.
و کمی قبل‌تر از آن، از آن موقع که چیزی در تاریکیِ عمیق‌ترین غارها و مه‌گرفته‌ترین جنگل‌ها اندیشید: این‌ها، این موجودات چه هستند؟ آن‌ها را زیر نظر خواهم گرفت.
و خیلی خیلی قبل‌تر از آن، وقتی که صفحه‌ی جهان به پشت چهار فیل ایستاده روی لاک سنگ‌پشتی عظیم، آتوئین کبیر که شناکنان در فضا پیش می‌رفت، شکل گرفت. 
شدنی است که حین حرکتش، چونان مرد کوری باشد در خانه ای تارعنکبوت گرفته، که تارهای بسیار اختصاصیِ فضازمان‌اش را که پیوسته با تاریخ می‌پیوندد، کش‌ می‌دهد، می‌شکند و تایشان می‌کند تا به اشکال جدیدی تبدیل شوند.
یا البته، شدنی نیست. فیلسوف دیداکتیلوس نظریه‌ای دیگری دارد که می‌گوید: «وقایع اتفاق می‌افتند، خُب که چی؟» 
جادوگران ارشد دارالعلوم ندیده و نشناخته ایستادند و به در چشم دوختند. شکی نبود که هر که در را بسته بود، می‌خواسته در بسته بماند. چند ده‌تایی میخ چارچوب در را محکم کرده بودند. رویش هم تخته میخ کرده بودند. و دست آخر، تا همین امروز صبح، قفسه‌ی کتابی جلویش گذاشته و پنهانش کرده بودند.
دین گفت: «و این علامته، ریدکالی. خوندیش دیگه. می‌دونی کدوم رو می‌گم؟ همون علامته می‌گه که "تحت هیچ شرایطی این در را باز نکنید"»
ریدکالی گفت: «معلومه که خوندمش. فکر نکردی چرا می‌خوام این دره باز شه؟»
مدرس رون‌های معاصر گفت: «اِ… چرا؟»
«برای این که ببینم چرا بستنش.[**] »
به مودو، دورف باغبان و همه‌کاره‌ و هیچ‌کاره‌ی دانشگاه اشاره کرد که آن‌جا دیلم به دست ایستاده بود.
«بیا جلو، جوونک.»
باغبان درودی فرستاد: «چشم قربان.»
ریدکالی درست از مقابل الوارهای خرد شده گذشت: «نقشه‌ها می‌گن این‌جا یه حموم بوده. محض رضای خدایان! حموم که چیز ترسناکی نیست. من یه حموم می‌خواستم. بسمه از بس با شما رفقا آبتنی کردم. غیربهداشتیه. بابام بهم گفت که می‌تونین از وسایل همدیگه استفاده کنین. وقتی در کنار آدم‌های زیادی حموم کنی، نومِ زگیل با اون کیسه‌ی کوچولوش اون دور و اطراف می‌پلکه.»
دین با طعنه گفت: «مثل قضیه‌ی پری دندونه؟»
ریدکالی با قاطعیت گفت: «من این‌جا دستور می‌دم و برای خودم یه حموم می‌خوام. شیر فهم شد، نه؟ من برای شب هاگزواچ یه حموم می‌خوام، می‌فهمین؟»
و البته که این همان مشکل همه‌ی آغاز کردن‌ها بود. گاهی اوقات وقتی با قلمروهای پنهانی سر و کار دارید که نسبت به زمان، طرز برخوردشان متفاوت است، معلول را کمی قبل‌تر از علت پیدا می‌کنید. 
از جایی نزدیک مرزهای شنوایی صدای جلینگجلینگجلینگی به گوش رسید، انگار که از زنگ‌های نقره‌ای کوچولو آمده باشد.
درست همان موقع که ریاست اعظم دانشگاه داشت شکسته‌نفسی می‌کرد، سوزان استوهلیت روی تخت راست نشسته بود و زیر نور شمع کتاب می‌خواند.
دانه‌های برف پشت پنجره پیچ و تاب می‌خوردند.
او از این ساعت‌های آغاز شب‌ لذت می‌برد. بچه‌ها را که به تخت‌خواب می‌فرستاد، دیگر کمابیش مال خودش بود. خانم گیتر بطرز رقت‌انگیزی از دستور دادن به او طفره می‌رفت حتا با وجود این‌که دستمزد او را هم داده بود. 
البته که دستمزد مهم نبود. مسأله‌ی مهم، این بود که او شخصیت خودش باشد و کار درست و حسابی انجام دهد. و مدیره بودن برای او کار درست و حسابی بود. البته سوءتفاهم اندکی پیش آمد و کارفرمایش، فهمید که او دوشس است، چون توی کتاب خانم گیتر ــ کتابی کوچک با نوشته‌های بزرگ ــ طبقه‌ی بالا نباید کار کند. باید مفت بخورد و ول بگردد. تنها کاری که از سوزان بر آمد این بود که نگذارد خانم به او تعظیم کند.
سوسویی او را به خود آورد.
شعله‌ی شمع افقی شده بود، انگار در مسیر بادی زوزه‌کش قرار گرفته باشد.
بالا را نگاه کرد. پرده‌ها با حرکاتی موج‌وار از پنجره دور می‌شدند، پنجره‌ای که خودش را با صدایی شبیه بهم خوردن بشقاب باز کرده بود. 
اما باد نمی‌آمد.
حداقل، در این دنیا که باد نمی‌آمد.
تصاویری در ذهنش شکل گرفت. گویی سرخ… بوی تیز برف… و بعد آن تصاویر محو شدند و به جایش…
سوزان با صدای بلند گفت:‌«دندون‌؟ بازم دندون؟» 
پلک زد. وقتی چشم‌هایش را باز کرد پنجره ــ همان طور که می‌دانست ــ محکم بسته شده بود. پرده‌ها با وقار آویزان بودند. شعله‌ی شمع معصومانه بالا می‌رفت. اوه، نه، دوباره نه. نه بعد از این همه مدت. همه چیز که داشت خوب پیش می‌رفت.
«ثوزان؟»
به اطراف نگاه کرد. در اتاقش با هل دادنی باز شده و پیکری کوتاه آن‌جا ایستاده بود، پابرهنه‌ای در لباس خواب.
«ثوزان، من از اون هیولا توی سرداب می‌تئسم. می‌خواد منو بخوله.» سوزان کتابش را محکم بست و انگشت را به نشانه هشدار بالا آورد و گفت: «توایلا، درباره‌ی خودشیرینی کردن چی بهت گفتم؟»
دختر کوچولو گفت: «گفتی من نباید این کار رو بکنم. گفتی نوک زبونی صحبت کردن بیش از حد یه توهینه و من برای جلب توجه این کار رو می‌کنم.»
«خوبه. می‌دونی این دفعه چه هیولایه؟»
«یه هیولای بزرگ پشمالو با هس…»
سوزان انگشتش را بالا برد و هشدار داد‌: «ها؟»
توایلا حرفش را تصحیح کرد: «هشت دست.»
«چی، دوباره؟ آو، باشه.»
از تخت بلند شد و خرقه‌ی شبش را پوشید، زیر نگاه کودک سعی می‌کرد آرام باشد. پس دوباره داشتند برمی‌گشتند. اوه، نه فقط هیولای توی سرداب. همه‌اش کار یک روز بود. این‌طور به نظر می‌رسید که دارد آینده را دوباره به خاطر می‌آورد.
سرش را تکان داد. هرچقدر هم که به دور دست‌ها فرار کنید، بالاخره گیر می‌افتید.
اما حداقل هیولا‌ها آسان بودند. بلد بود چطور با آن‌ها سر و کله بزند. سیخ بخاری را از کنار بخاری اتاق کودک برداشت و به سوی پله‌های پشتی رفت، توایلا هم به دنبالش.
خانواده‌ی گیتر مهمانی شام داشتند. صداهایی گنگ از سمت اتاق پذیرایی به گوش می‌رسید. 
و بعد، همان طور که از پشت آن می‌گذشت، دری باز شد و نور زرد رنگی بیرون زد و صدایی گفت: «پناه بر خدایان! یه دخترک با لباس خواب و سیخ بخاری اون بیرونه!» سوزان پیکرهای ضد نوری میان نور دید و صورت‌ نگران خانم گیتر را از میانشان تشخیص داد.
«سوزان… ا… داری چیکار می‌کنی؟»
سوزان به سیخ بخاری نگاه کرد و بعد به آن زن. 
«توایلا گفت از هیولا توی سرداب می‌ترسه، خانم گیتر.»
یکی از مهمان‌ها گفت: «و تو می‌خوای با سیخ بخاری بهش حمله کنی؟» بوی تند سیگار و برندی می‌آمد.
سوزان به سادگی گفت: «بله.»
خانم گیتر گفت: «سوزان مدیر خانه است. ا… قبلاً ازش براتون گفته بودم.»
توی حالت صورت‌هایی که از اتاق پذیرایی بیرون زده بود، تغییری ایجاد شد و به احترام آمیخته با سرگرمی تبدیل شد.
یکی گفت: «او هیولا‌ها رو با سیخ بخاری کتک می زنه؟ » 
یکی دیگر گفت: «در حقیقت، ایده‌ی بسیار هوشمندانه‌ای است. دخترک کوچولو به سرش می‌زنه که توی سرداب یه هیولاه، بعد با سیخ بخاری می‌ری و سر و صدا به راه می‌اندازی و بعد بچه‌هایی که می‌شنون، فکر می‌کنن همه چیز روبه‌راهه. چه فکر خوبی، دختر. هم حساس و هم نوآور.»
خانم گیتر مشتاقانه گفت: «تو همین کار رو می‌کنی سوزان؟»
سوزان مطیعانه گفت: «بله، خانم گیتر.»
مرد پشت سر خانم گیتر گفت: «به ایو قسم که باید اینو تماشا کنم! دیدن کتک خوردن هیولا‌ها از یه دخترک چیزی نیست که هر روز بشه دید.» صدای به هم کشیده شدن ابریشم آمد و ابری از دود سیگار به‌همراه مهمانان به راهرو سرازیر شد. 
سوزان دوباره آهی کشید و به پله‌های سرداب رفت، توایلا روی پله‌های بالا زانو در بغل نشسته بود.
دری باز شد و بسته شد.
سکوت کوتاهی جریان یافت و بعد جیغی هراسناک. زنی غش کرد و چوب سیگار مردی از دستش افتاد.
توایلا با آرامش گفت: ‌«نیاز نیست نگران بشین، همه چیز روبه‌راه می‌شه. اون همیشه برنده است. همه چیز روبه‌راه می‌شه.»
صدای تپ تپ و جرنگ جرنگ آمد، و بعد صدای غژ غژ، و در نهایت یک چیزی شبیه قل زدن.
سوزان در را به بیرون هل داد. سیخ بخاری به زاویه‌ی قائمه کج شده بود. به دنبالش تحسین‌های عصبی جریان یافت. 
یکی از مهمانان گفت: «خیلی عالی بود. خیلی روانشناسانه بود. اون کج کردن سیخ بخاری خیلی هوشمندانه بود. دختر کوچولو، اِ، دیگه نمی‌ترسی نه؟»
توایلا گفت: «نه.»
«چه روان‌شناسانه.»
توایلا گفت: «سوزان می‌گه نترس و عصبانی نشو.»
خانم گیتر که دل رعشه گرفته بود، گفت: «اِ… ممنونم سوزان. و، اِ… حالا، سر جفری، اگر همه مایلین برگردیم به اتاق من… منظورم، اتاق غذاخوریه.»
گروه از راهرو گذشت و به بالا رفت. آخرین چیزی که سوزان پیش از بسته شدن در شنید «آن‌طور که سیخ بخاری را خم کرده بود، ناامیدانه سعی در متقاعد کردن داشت…» بود. منتظر ماند.
«توایلا، همه‌اشون رفتن؟»
«بله، سوزان.»
سوزان به سرداب برگشت و چیزی بزرگ و پشمالو با هشت پا را به دنبال خود ‌کشید. تا بالای پله‌ها بردش و از راهروی دیگر به حیاط پشتی برد، آن‌جا موجود را با لگد از خانه بیرون انداخت. تا قبل از طلوع به بخار تبدیل می‌شد.
او گفت: «ما با هیولا‌ها این‌کار رو می‌کنیم.»
توایلا با دقت تماشا کرد.
سوزان که او را بغل می‌کرد گفت: «وقت خوابته دختر کوچولوی من.»
«می‌شه سیخ بخاری رو شب تو اتاقم نگه دارم؟»
«خیله خب.»
کودک خواب‌آلود همانطور که در آغوش سوزان به طبقه‌ی بالا می‌رفت گفت: «فقط هیولاها رو می‌کشه، نه…؟»
سوزان گفت: «درسته… همه‌جورشون رو می‌کشه.»
دختر را توی تخت کناری تخت برادرش خواباند و سیخ بخاری را کنار گنجه‌ی اسباب‌بازی‌ها تکیه داد.
سیخ بخاری از فلز ارزانی ساخته شده بود که در انتهایش گِرهی برنجین داشت. سوزان با خود اندیشید، حاضر بود چیزهای زیادی را بدهد تا آن را بر سر مدیر قبلی خانه فرود بیاورد.
«شبّخیر.»
«شبت بخیر.»
به اتاق خواب کوچکش بازگشت و به تخت خواب رفت، با ظن و شک پرده‌ها را نگاه می‌کرد.
چقدر خوب بود که بیاندیشد فقط خیال برش داشته است. البته احمقانه هم بود که آن‌طور فکر کند. اما دوسال بود که زندگی معمولی‌ای داشت، توی دنیای واقعی کار خودش را می‌کرد، هیچ وقت آینده را به یاد نیاورده بود…
شاید فقط خواب دیده است (اما حتا خواب‌ها هم می‌توانند به حقیقت تبدیل شوند…)
سعی کرد رشته‌ی طولانی پارافین ذوب شده را که نشان می‌داد شمع چند ثانیه‌ای توی باد بوده است نادیده بگیرد….
—————————————
پانویس‌ها
*. منظور آن‌هایی است که شایسته‌اند‌ خونشان ریخته شود. یا شاید هم نه. برخی از طنزها را نمی‌توان فهمید. (ن)
**. این گفتگو حاوی تمام چیزی است که لازم است در مورد تمدن بشری بدانید. حداقل آن قسمت‌هایی از آن که الان زیر دریا هستند یا حصارکشی شده‌اند یا هنوز دود می‌کنند. (ن)

نویسنده: تری پرچت
مترجم: محمدرضا قربانی

وقتی مرگ فیلسوف را ملاقات کرد، فیلسوف باهیجان گفت: «در این جا می‌فهمی که من هم مُردم و هم نمُردم.»
آهی از نهاد مرگ بلند شد. با خود فکر کرد، خدای من، این هم یکی از همون‌هاست. دوباره بحث درباره کوانتوم.
از سر و کله زدن با فیلسوف‌ها نفرت داشت. اونا همیشه سعی می‌کنن یه جورایی از قضیه قصر در برن.
در حالی که مرگ، بی‌حرکت به شن‌های ساعت شنی عمر او که به سرعت پایین کشیده می‌شدند، نگاه می‌کرد، فیلسوف گفت: «می‌بینی، همه چیز از ذرات ریزی ساخته شده، که این ویژگی عجیب رو دارن که در آن واحد در خیلی جاها باشن. اما اون چیزایی که از ذرات ریز ساخته شدن تمایل دارن در آن واحد فقط در یک مکان باشن، که با توجه به تئوری کوانتوم درست به نظر نمی‌رسه. می‌تونم ادامه بدم؟»
مرگ گفت: «بله، ولی نه به طور نامحدود، همه چیز فانیه.» او نگاهش را از شن‌های غلتان برنداشت.
«خب، پس، اگه ما به این توافق رسیدیم که بی‌نهایت دنیا وجود داره، مشکل حل شده! اگه تعداد نامحدودی دنیا وجود داشته باشه، این تخت خواب می‌تونه توی میلیون‌ها تا از اون‌ها باشه، همشون توی یه زمان!»
«حرکت می‌کنه؟»
«چی؟»
مرگ با سر به سمت تخت خواب اشاره کرد و گفت: «نمی‌تونی حرکتشو احساس کنی؟»
«نه، برای این که از من هم میلیون‌ها مدل وجود داره، و… خوبیش اینه که… در بعضی از اون‌ها من در حال فوت کردن نیستم! هر چیزی ممکنه!»
مرگ در حالی که روی این قضیه فکر می‌کرد، با انگشتان روی دسته‌ی داسش ضربه می‌زد.
«و منظورت اینه که…؟»
«خب، من که به کلی در حال مردن نیستم، درسته؟ تو بیش از این دیگه اون قدر مسلم و حتمی نیستی.»
آهی از نهاد مرگ بلند شد. فکر کرد، فضا، مشکل این بود. هیچ وقت در دنیاهایی که آسمانشان همیشه ابری بود، وضع این‌طوری نبود. اما به محض این که آدم‌ها همه‌ی آن فضا را می‌دیدند، مغزهایشان آن قدر بزرگ می‌شد تا بتوانند آن را پرکنند.
فیلسوف ِ درحال ِ مرگ گقت: «جوابی نداری، هان؟ یه جورایی احساس می‌کنیم قدیمی و از کار افتاده شدیم، درسته؟»
مرگ گفت: «این مسلماً مسئله‌ی بغرنجیه.» فکر کرد، وقتی دعا کنند. البته این را هم بدانید که او خیلی هم مطمئن نبود که دعا هم فایده‌ای داشت. برای مدتی فکر کرد. «و من این گونه پاسخت را خواهم داد،» و اضافه کرد، «توهمسرتو دوست داری؟»
«چی؟»
«اون خانمی که ازت مراقبت می‌کرده، دوستش داری؟»
«خب معلومه که آره!»
مرگ گفت: «می‌تونی موقعیتی رو تصور کنی که، بدون هرگونه تغییر در گذشته‌ی خودت، در این لحظه یه چاقو برداری و باهاش اونو بزنی، برای مثال؟»
«معلومه که نه!»
«اما تئوریت می‌گه که باید بتونی. خیلی ساده با استفاده از قوانین فیزیکی دنیا ممکنه، و بنابراین باید اتفاق بیفته، و دفعات زیادی هم اتفاق بیفته. هرلحظه در واقع میلیاردها لحظه است و در تمام این لحظات هر چیزی که ممکن باشه اجتناب ناپذیره. دیر یا زود کل زمان در یک لحظه خلاصه می‌شه.»
«ولی مطمئناً می‌تونیم انتخاب‌ها کنیم بین…»
«انتخابی هم وجود داره؟ هرچیزی که می‌تونه اتفاق بیفته، باید اتفاق بیفته. تئوری تو می‌گه که به ازای هر دنیایی که برای "نه" های ما به‌وجود اومده یه دنیا برای "آره"‌های ما وجود داره. ولی تو گفتی که هیچ وقت مرتکب قتل نمی‌شی. اساس عالم گیتی در مقابل این اطمینان تو به لرزه می‌افته. اخلاقیات تو تبدیل به یک نیرو با قدرتی مشابه جاذبه می‌شه.» مرگ با خودش فکرکرد، و فضا مطمئناً پاسخگوی چیزای زیادی باید باشه.
«داری طعنه می‌زنی؟»
مرگ گفت: «درواقع، نه. من متأثر و فریفته شدم. مفهومی که تو پیش روی من می‌گذاری تا اینجا وجود دو مکان اسطوره‌‌ای رو اثبات می‌کنه. یه جایی، یه دنیایی وجود داره که همه در اون انتخاب درست رو کردند، انتخاب اخلاقی، انتخابی که مسلماً رضایت موجودات زیر دستشون رو به حداکثر رسونده، و همچنین معنیش اینه که یه جای دیگه باقیمانده‌ی خرابه‌ی دنیایی هست که در اون، اونا این انتخاب رو نکردن…»
«ای بابا! من می‌دونم داری به چی اشاره می‌کنی، و هیچ وقت هم هیچ کدوم از مزخرفات درباره‌ی بهشت و جهنم رو باور نداشتم.»
مرگ گفت: «حیرت آوره، واقعاً حیرت آوره. بذار یه مسئله‌ی دیگه رو مطرح کنم: که تو چیزی بیش از یه نوع گوریل خوش شانس که تلاش می‌کنه پیچیدگی‌های خلقت رو از راه یه زبونی که ساخته شده برای اینکه دو نفر به هم دیگه جای میوه‌های رسیده رو نشون بدن، نیستی؟»
فیلسوف درحالی که برای نفس گرفتن تلاش می‌کرد به زحمت گفت: «احمق نباش.»
مرگ گفت: «این تذکر رو به قصد خوار کردن تو نگفتم. در شرایط فعلی، تو به چیزای زیادی دست پیدا کردی.»
«ما مطمئناً از دست خرافات از مد افتاده خلاص شدیم!»
مرگ گفت: «آفرین، به این می گن روحیه. فقط می‌خواستم امتحان کنم.»
به جلو خم شد.
«از این تئوری که می‌گه حالت چند ذره ریز تا قبل از مشاهده شدن، نامعینه خبرداری؟ معمولاً یه گربه‌ی داخل یه جعبه رو هم براش ذکر می‌کنن.[1]»
«اوه، بله!»
مرگ گفت: «خوبه.» او در حالی که آخرین نشانه‌های روشنایی محو می‌شد از جایش بلند شد، و لبخند زد.
«من می‌بینمت…»
———————————-
پانویس:
[1] نظریه‌ی گربه‌ی شرودینگر، برای اطلاعات بیشتر به این لینک مراجعه کنید، البته این مبحث به یک تئوری معروف در دیسک‌ورلد اشاره دارد که طی آن، به طور کلی، زنده یا مرده بودن یک موجود، با نگاه مرگ تعیین می شود. ( به طور خاص تغییر حالت آن موجود از زنده به مرده!)
این تئوری در یکی از کتاب‌ها موضوع بحث مرگ و دستیارش بود. زمانی که موضوع در مورد بچه گربه‌ای داخل یک جعبه مطرح شده بود.
نویسنده: تری پرچت
مترجم: میلاد فرشته‌نژاد

پل ترول

باد از کوه‌ها برخاست و آسمان را مملو از کریستال‌های یخی کرد.
برای برف آمدن، هوا زیادی سرد بود. در هوایی این چنینی گرگ‌ها به روستاها می‌آمدند و درختان در قلب جنگل یخ می‌زدند و می‌ترکیدند.
در هوایی این چنین، مردم عاقل داخل خانه‌هایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف می‌کردند.
یک اسب پیر بود و یک سوارکار پیر. اسب مانند لفاف نایلونی جا تستی، چروک خورده بود و تنها دلیل نیفتادن مرد از روی اسب، این بود که نمی‌توانست تمام نیرویش را برای این کار جمع کند. برخلاف باد بسیار سردی که می‌وزید، او تنها کیلتی[3] چرمی و کوتاه به پا داشت و باندی کثیف روی یک زانویش بسته بود.
مرد باقی مانده‌ی سیگاری تر را از میان دو لبش بیرون آورد و آن را در کف دستش خاموش کرد.
او گفت: «خب، بریم کار رو تموم کنیم.»
اسب گفت: «گفتن‌اش برای تو راحته. ولی اگه دوباره یکی از اون طلسم‌های گیج کننده‌ات برگرده چی؟ و یا این که خودنمایی‌ات گل کنه؟ اگه به خاطر یکی از بزرگنمایی‌های احمقانه‌ی تو خورده شوم، چه احساسی باید داشته باشم؟»
مرد گفت: «چنین چیزی هرگز اتفاق نمی‌افته.» از اسب پایین آمد و بر روی سنگ‌های سرد ایستاد. سپس بر انگشتان یخ‌زده‌اش دمید و شمشیری را از خورجین اسب بیرون کشید؛ لبه‌ی شمشیر مثل اره‌ای کهنه بود که بد نگه داشته شده باشد. مرد با تردید ضربه‌هایی در هوا زد.
او گفت: «هنوز هم همون قلق قدیمی رو داره.» بعد چشمکی زد و به درختی تکیه داد.
«حاضرم قسم بخورم که این شمشیر لعنتی هر روز برایت سنگین‌تر می‌شه. می‌دونی، باید دیگه کنارش بگذاری. این جور کارها دیگه مناسب سن تو نیستند.»
مرد چپ چپ اسب را نگاه کرد.
او که بیشتر دنیای یخ زده را خطاب قرار داده بود، گفت: «لعنت بر اون حراجی محنت زده. وقتی یکی از لوازم یه جادوگر رو بخری همین می‌شه دیگه! من هم دندون‌ها و هم نعل‌هایت رو نگاه کردم، ولی اصلاً به ذهن احمقم نرسید که کمی گوش بدم…»
اسب پرسید: «فکر می‌کنی کسی مبلغی بالاتر از تو پیشنهاد می‌داد؟»
کوهن وحشی[4] همان‌طور به درخت تکیه داده بود و زیاد اطمینان نداشت که بتواند دوباره صاف بایستد.
اسب گفت: «باید مقداری از گنج‌هایت رو در جایی برای روز مبادا مخفی کرده باشی. می‌تونیم به
ریم واردز[5] بریم. نظرت چیه؟ اون‌جا خوب و گرمه. یه جای درست و حسابی کنار ساحل پیدا می‌کنیم. چی می‌گی؟»
کوهن گفت: «گنجی در کار نیست. همش خرج شد. شراب خریدم، به این و اون بخشیدم و توی قمار باختم.»
«باید چیزی برای زمان پیری ذخیره کرده باشی.»
«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که پیر بشم.»
اسب گفت: «یک روز می‌میری. ممکنه امروز باشه.»
«می‌دونم. فکر می‌کنی برای چی این‌جا اومدم؟»
اسب برگشت و به پایین و به دره‌ی تنگ نگاهی انداخت. جاده گودال‌های زیادی داشت و در بعضی نقاط ترک برداشته بود. نهال‌ها سعی می‌کردند راهی از میان سنگ‌ها پیدا کنند و بیرون بیایند. جنگل از دو سمت به سوی جاده هجوم آورده بود. در چند سال آینده، دیگری اثری از راه باقی نمی‌ماند و کسی هم نمی‌فهمید که زمانی راهی این‌جا بوده است. این‌طور که به نظر می‌رسید، همین حالا هم کسی نمی‌دانست.
«برای مردن به این‌جا اومدی؟»
«نه. ولی همیشه چیزی بود که دوست داشتم انجام بدم. از زمانی که یک پسر بچه بودم.»
«خب؟»
کوهن سعی کرد با ایستادن خود را آرام کند. تاندون‌های پایش پیغام‌های داغ و سرخشان را از پایش پایین فرستادند.
او فریادی کشید. بعد خود را کنترل کرد و در حالی که نفس نفس می‌زد، گفت: «پدرم… پدرم به من گفت…»
اسب برای این که کمکی کرده باشد، گفت: «پسرم.»
«چی؟»
اسب تکرار کرد: «پسرم. هیچ پدری بچه‌اش رو پسرم خطاب نمی‌کنه مگر این که بخواد سخنی ادیبانه بگه. همه این رو می‌دونند!»
«این خاطره‌ی منه!»
«ببخشید.»
«او گفت… پسرم… خب باشه، تو درست گفتی… پسرم، هر وقت توانستی در جنگی به تنهایی بر یک ترول غلبه کنی، بعد از آن به همه چیز می‌رسی.»
اسب او را نادیده گرفت. بعد برگشت و دوباره به پایین نگاه کرد. نگاهش از جاده پر درخت به تاریکی افسرده‌ی دره افتاد. یک پل سنگی آن پایین بود.
اسب احساس بدی در این باره داشت.
او گفت: «ریم واردز. گرم و خوب.»
«نع.»
«مگه کشتن یه ترول خوبه؟ از کشتنش چی گیر تو می‌آد؟»
«یه ترول مرده! نکته همین‌جا است. لازم نیست بکشمش. فقط باید بهش غلبه کنم. یک جنگ یه نفری… مرد و یه ترول. اگه سعی‌ام رو نکنم، تن پدرم در گور می‌لرزه.»
«ولی تو گفتی زمانی که یازده سال داشتی از قبیله بیرون انداختت.»
«تنها کار درست زندگی‌اش همین بود. چون یاد گرفتم متکی به افراد دیگه‌ای باشم. می‌شه بیای این‌جا؟»
اسب کجکی به طرف او رفت. کوهن دستش را به زین گرفت و خود را کاملاً بالا کشید.
اسب گفت: «و امروز می‌خوای با یه ترول بجنگی.»
کوهن خورجین را زیر و رو کرد تا کیسه‌ی تنباکویش را بیرون بکشد. زمانی که او یک سیگار لاغر در کف دستش درست می‌کرد، باد خرده ریزها را با خود می‌برد.
او گفت: «آره.»
«و این همه راه اومدی تا انجامش بدی.»
کوهن گفت: «باید انجام بدم. آخرین باری که یه پل و ترولی زیر اون دیدی کی بود؟ وقتی که پسر بچه بودم، هزاران ترول وجود داشت. حالا اون‌ها بیشتر در شهرها هستند تا کوهستان. اغلب هم مثل کره پر از چربی‌اند. پس اون همه جنگ برای چی بود؟ حالا… از پل رد شو.»
پل به تنهایی بر روی رودخانه‌ای کم آب، سفید و خروشان، در دره‌ای عمیق، ایستاده بود. از آن‌جور جاهایی که انسان…
اندامی خاکستری از دیوار پل بالا پرید و با پاهایی باز جلوی اسب فرود آمد. او چماقش را تکان داد و غرید: «چی می‌خوای؟»
اسب گفت: «اوه…»
ترول پلک زد. آب و هوای سرد و ابری به طور عجیبی رسانایی مغز سیلی(ک*ی) ترول‌ها را کم می‌کرد و زمان زیادی گذشت تا او بفهمد اسب سواری ندارد.
ترول دوباره پلک زد چرا که ناگهان نوک شمشیری را بر پشت گردنش حس کرد.
صدایی در گوشش گفت: «سلام.»
ترول با احتیاط آب دهانش را قورت داد.
او با بیچارگی گفت: «ببین… این یه رسم است، نه؟ یک پل این شکلی و مردی که دونبال ترول می‌گردد… اٍ اٍ…» او به یاد چیزی دیگر افتاده بود. «چوجوری من اصلاً صودای آمدنت را نشنیدم؟»
پیرمرد گفت: «برای این که من در این کار ماهرم.»
اسب گفت: «راست می‌گه. او بیشتر از تعداد شام‌های وحشتناک تو، پشت مردم خزیده و تهدیدشون کرده.»
ترول ریسک کرد و نگاهی یک وری به کوهن انداخت.
او زمزمه کرد: «لعنتی، نکنه فکر می‌کنی کوهن وحشی هستی؟»
کوهن وحشی گفت: «خودت چی فکر می‌کنی؟»
اسب گفت: «گوش کن… اگه او پارچه دور زانوهاش نبسته بود، می‌تونستی صدای پاهاش رو بشنوی.»
مدتی سپری شد تا ترول منظور اسب را بفهمد.
او نفس نفس زنان گفت: «اوه… وای… روی پل من! وااااای!»
کوهن پرسید: «چی شده؟»
ترول سرش را از بین بازوی کوهن بیرون کشید و دست‌هایش را با سراسیمگی در هوا تکان داد. او فریادزنان به کوهن که با احتیاط جلو می‌آمد، گفت: «قبوله! قبوله! تو من رو گرفتی! من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم! فقط می‌خوام خانواده‌ام رو صدا بزنم، باشه؟ در غیر این صورت هیچ‌کس حرف من رو قبول نمی‌کنه. کوهن وحشی! روی پل من!»
او سینه بزرگ و سنگی‌اش را بیشتر باد کرد و ادامه داد: «برادر لعنتی زن من همیشه به پل چوبی مزخرف و بزرگش می‌نازد. زنم همیشه از اون تعریف می‌کنه.‌ ها ها! دوست دارم حالا قیافه‌اش رو ببینم… اوه، نه! حالا شما چه فکری راجع به من می‌کنید؟»
کوهن گفت: «سؤال خوبیه.»
ترول چماقش را انداخت و یکی از دست‌های کوهن را قاپید.
او گفت: «اسمم میکاست[6]. نمی‌توانید تصور کنید دیدن شما برای من چه افتخاری هست!»
او از دیوار خم شد و فریاد زد: «بریل[7]! بیا بالا! بچه‌ها رو هم بیار!»
او که صورتش از غرور و خوشحالی می‌درخشید، به سمت کوهن برگشت.
«بریل همیشه می‌گه که باید از این‌جا به یه جای بهتر بریم ولی من به اون می‌گم که پل نسل به نسل در خانواده ما بوده، همیشه ترولی زیر «پل مرگ» بوده. این یه رسمه!»
یک خانم ترول بزرگ با دو بچه در بغل، لخ‌لخ کنان از کناره‌ی رود بالا می‌آمد. پشت او صفی از ترول‌های کوچک‌تر بود. آن‌ها پشت پدرشان صف کشیدند و مانند جغد به کوهن خیره شدند.
ترول گفت: «این بریله.» زن ترول اخمی به کوهن کرد. «و این…» او یک نمونه کوچک از خودش که چماقی کوچک در دست داشت به جلو هل داد. «پسرم اسکری[8] است. نگاه کن پسر، این کوهن وحشی است. چی فکر می‌کنی، هان؟ روی پل ما! این مثل اون تاجرهای چاق و پیری نیست که روی پل داییت پایراتز[9] می‌روند.» او که هنوز با پسرش حرف می‌زد، پوزخندی به زنش زد. «ما قهرمان واقعی داریم، مثل زمان‌های قدیم.»
زن ترول کوهن را برانداز کرد.
او پرسید: «پولداره؟»
ترول جواب داد: «این مسائل ربطی به پول ندارن.»
اسکری با تردید پرسید: «شما می‌خواهید پدر ما رو بکشید؟»
میکا با تأکید گفت: «معلومه که می‌کشه. کارش همینه. و بعد اسم من در داستان‌ها و آهنگ‌ها می‌ره. این کوهن وحشیه دیگه، نه یه آدم پست از دهکده‌های اطراف که به جای شمشیر با خودش چنگال داره. اون یه قهرمانه که این همه راه اومده تا ما رو ببینه، یک کم احترام بگذارید.»
او به کوهن گفت: «از این بابت معذرت می‌خوام قربان. می‌دونید که بچه‌های این دور و زمونه چطورند.»
اسب شروع کرد به شیهه کشیدن و خندیدن.
کوهن خواست بگوید: «ببین…»
ولی میکا حرف او را قطع کرد: «یادم می‌آد وقتی یک سنگ‌ریزه بودم پدرم راجع به شما برام می‌گفت. او می‌گفت کوهن مثل غولی عظیم‌الجثه سوار بر دنیا می‌شه.»
همه‌جا ساکت بود. کوهن با خود فکر می‌کرد که غول عظیم الجثه چیست و بعد حس کرد که چشمان سنگی بریل روی او قفل شده‌اند.
بریل گفت: «او فقط یه پیرمرده. از نظر من که مثل قهرمان‌ها نیست. اگه خیلی خوبه چرا پول نداره؟»
میکا گفت: «گوش کن…»
زنش وسط حرف او پرید: «این چیزیه که منتظرش بودیم؟ تمام مدت برای این زیر پلی که چکه می‌کرد نشستیم؟ منتظر آدم‌هایی بودیم که هیچ‌وقت نمی‌آیند؟ منتظر مردی با یه پای بانداژ شده بودیم؟ باید به حرف مادرم گوش می‌کردم! تو می‌خواهی پسرمون زیر یه پل بشینه و بعد بخواد که مردی کوتوله و پیر اون رو بکشه؟ ترول بودن یعنی همین؟ خب، مطمئن باش که این چیزها هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند!»
«تو فقط یه دقیقه…»
«هاها! پایراتز با پیرمردهای کوتوله کاری نداره! اون با تاجرهای چاق معامله می‌کنه! برای خودش شخصیتیه. وقتی شانس بهت رو کرده بود، باید باهاش می‌رفتی!»
«ترجیح می‌دم کرم بخورم!»
«کرم؟ هان؟ کی پولمون رسید که بخوایم کرم بخریم؟»
کوهن گفت: «می‌شه چند کلمه خصوصی حرف بزنیم؟»
او قدم زنان به انتهای پل رفت و شمشیرش را از یک دست به دست دیگر تاب داد. ترول هم تاپ تاپ کنان او را دنبال کرد.
کوهن کورمال کورمال به دنبال کیسه تنباکویش گشت. بعد سرش را بالا گرفت، به ترول نگاه کرد و کیسه را بالا نگه داشت.
او پرسید: «می‌کشی؟»
ترول جواب داد: «این مزخرفا می‌کشنت.»
«آره. ولی امروز نه.»
بریل از انتهای دیگر پل فریاد کشید: «زیاد با دوست‌های نابابت این طرف و آن طرف پرسه نزنی! امروز باید به کارگاه چوب‌بری بروی! می‌دونی که کرت[10] گفته اگه کار نکنی نمی‌تونه برای مدت زیادی این کار رو برات نگه داره!»
میکا لبخند تلخی به کوهن زد.
او گفت: «زنم خیلی هوام رو داره.»
بریل دوباره فریاد کشید: «من نمی‌توانم تمام راه رو برگردم تا تو رو راهی کنم! آقای ترول بزرگ، شاید دلت بخواهد راجع به بزهای نر[11] هم با دوستت حرف بزنی!»
کوهن پرسید: «بزهای نر؟»
میکا چشمکی زد و گفت: «من چیزی در مورد بزها نمی‌دونم. اون همیشه این بحث رو پیش می‌کشه. من هیچ اطلاعی ندارم.»
آن‌ها به بریل که ترول‌های جوان را به پایین و تاریکی زیر پل راهنمایی می‌کرد، نگاه کردند.
وقتی که بالاخره تنها شدند، کوهن گفت: «مسأله اینه که من نمی‌خواستم تو رو بکشم.»
صورت ترول پر از غم شد.
«نمی‌خواستی؟»
«فقط می‌خواستم از پل پرتت کنم و هر چی گنج داری بدزدم.»
«بدزدی؟»
کوهن دستش را دوستانه بر پشت او زد و گفت: «به علاوه این که دوست دارم از مردم… خاطره‌های خوب داشته باشم. این سرزمین فقط همین را نیاز دارد. خاطره‌های خوب.»
ترول سعی می‌کرد با نزاکت صحبت کند.
او گفت: «قربان، من تمام سعیم را می‌کنم. پسرم می‌خواهد در شهر کار کند ولی من به او گوفتم که در این پنج صد سال اخیر، هر شب ترولی زیر پل بوده…»
کوهن گفت: «خب، پس اگر فقط گنج رو بدهی، من دنبال کارم می‌روم.»
ترس تمام صورت ترول را گرفت.
«گنج؟ چیزی ندارم.»
کوهن گفت: «اوه، اذیت نکن. پلی خوش ساخت مثل این؟»
میکا گفت: «آره ولی دیگه کسی از این راه استفاده نمی‌کنه. دلیلش هم اینه که در این چند ماه شما اولین نفر هستید. بریل می‌گه وقتی جاده‌ای روی پل برادرش می‌کشیدند، من هم باید می‌رفتم ولی…» او صدایش را بلند کرد. «همیشه ترولی زیر پل بوده…»
کوهن گفت: «می‌دونم.»
ترول گفت: «مشکل این‌جاست که سنگ‌ها دائم می‌افتند و فکر نکنم بتوانی تصور کنی که آجرکاری چه هزینه‌ای بر می‌داره. به کوتوله‌های لعنتی هم که نمی‌شه اعتماد کرد.» او به سمت کوهن خم شد. «راستش رو بخواهی باید سه روز در هفته در کارگاه چوب بری برادر زنم کار کنم تا یک لقمه نان بخور و نمیر در بیارم.»
کوهن گفت: «فکر می‌کردم برادر زنت یک پل دارد؟»
ترول با افسردگی به جریان رود نگاه کرد و گفت: «یکی از آنها. تعداد برادرهای زنم به اندازه شپش سگ‌ها است. یکی از آن‌ها در سور واتر[12] تاجر چوب است. یکی دیگه پل داره و چاقالوهه هم در بیتر پایک[13] تاجر است. آخه این کار مناسب یه تروله؟»
کوهن گفت: «خب، به هر حال یکی‌شون که حرفه پل‌داری، داره.»
«حرفه پل‌داری؟ روی یک جعبه نشستن و از هرکسی که می‌خواد بگذره یه سکه نقره گرفتن؟ نصف روزها هم که اصلاً اون‌جا نیست! او به کوتوله‌ها پول می‌ده تا سکه‌ها رو بگیرند بعد اسم خودش رو هم ترول گذاشته! تا وقتی بهش نزدیک نشدی اصلاً فرقش رو با یه انسان نمی‌فهمی!»
کوهن سری تکان داد تا نشان دهد درک می‌کند.
ترول گفت: «می‌دونی که باید هر هفته پیش آن‌ها نهار بخورم؟ با هر سه تای آن‌ها؟ و به حرف‌های آن‌ها درباره پیشرفت با زمانه گوش بدم…»
او صورت بزرگ و غمگینش را به سمت کوهن برگرداند.
میکا گفت: «اشکال یه «ترول زیر پل» بودن چیه؟ من بزرگ شدم تا ترول زیر پلی باشم. اشکالش چیه؟ حتماً باید ترولی زیر پل باشه. در غیر این صورت این چیزها برای چیه؟ به چه دردی می‌خوره؟»
آ‌ن‌ها با کج خلقی به دیواره‌ی پل تکیه دادند و به آب سفید چشم دوختند.
کوهن به آرامی گفت: «می‌دونی، من زمانی رو به یاد می‌آرم که یک سوارکار از این‌جا تا کوه‌های بلید[14] می‌رفت و هیچ موجود زنده‌ای نمی‌دید.» او شمشیرش را با انگشت لمس کرد. «حداقل تا مدت زیادی جانوری در مسیرش نبود.»
او انتهای سیگارش را در آب انداخت. «الان همه‌اش مزرعه است. همه‌اش مزرعه‌های کوچک که مردم کوچک اداره‌اش می‌کنند و همه جا نرده کشیده‌اند. هر جا که نگاه کنی، مزرعه، نرده و مردم کوچک هستند.»
ترول، انگار که با خود حرف می‌زند، ادامه داد: «البته زنم درست می‌گه. هیچ آینده ای در پریدن بر روی پل نیست.»
کوهن گفت: «منظورم این نیست که با مزرعه‌ها مخالفم… یا مزرعه‌داران. بالاخره باید وجود داشته باشند. فقط موضوع این‌جا است که اون موقع خیلی دورتر بودند. نزدیک مرزها. حالا این‌جا مرزه.»
ترول گفت: «همیشه عقب نشینی کردن. همیشه تغییر کردن. مثل برادر زنم کرت. یک کارگاه چوب‌بری! ترولی که کارگاه چوب‌بری دارد! و باید ببینی چه بلایی سر جنگل کات شید[15] می‌آورد!»
کوهن با تعجب او را نگاه کرد.
«کدوم؟ همونی که توش عنکبوت‌های گنده داره؟»
«عنکبوت؟ الان دیگه عنکبوتی نیست. فقط کنده‌های درخت مونده.»
«کنده‌ی درخت؟ کنده‌ی درخت؟ من از اون جنگل خوشم می‌اومد. اون‌جا… خب، تاریکی شاعرانه‌ای داشت. در این زمونه دیگه تاریکی‌ای مثل تاریکی اون‌جا پیدا نمی‌شه. در یک همچین جنگلی واقعاً می‌فهمیدی وحشت چیه.»
میکا گفت: «تاریکی می‌خوای؟ اون جاش درخت کاج و صنوبر[16] می‌کاره.»
«کاج و صنوبر!»
«ایده‌ی او نبود. او فرق یک درخت رو از دیگری نمی‌فهمد. همه‌اش تقصیر کِلی[17] است. اون فکر این کار رو تو سرش انداخت.»
سر کوهن گیج رفت: «کلی کیه؟»
«گفتم که سه برادر زن دارم، نه؟ اون تاجره. برای همین گفت که کاشت دوباره باعث می‌شه زمین بهتر فروش بره.»
مدت زیادی طول کشید تا کوهن این موضوع را هضم کند. او گفت: «اما کسی نمی‌تونه جنگل کات شید رو بفروشه. اون‌جا که مال کسی نیست.»
«آره. اون می‌گه برای همین می‌شه فروختش.»
کوهن مشتش را محکم بر دیواره پل کوبید. تکه سنگی جدا شد و رقص کنان خود را در دره انداخت.
او گفت: «ببخشید.»
«مهم نیست. همون‌طور که گفتم، تکه‌ها همیشه می‌افتند.»
کوهن برگشت. «چه اتفاقی افتاده؟ من همه جنگ‌های بزرگ و قدیمی رو به خاطر می‌آرم. تو چی؟ تو حتماً جنگیده‌ای.»
«آره، یه چماق با خودم بردم.»
«اون جنگ‌ها برای آینده‌ای روشن و قانون و این جور چیزها بودند. یعنی مردم این‌طور می‌گفتند.»
میکا با احتیاط گفت: «خب، من برای این جنگیدم که یه ترول بزرگ با یه شلاق به من گفت. ولی می‌دونم منظورت چیه.»
«یعنی، می‌گم همه اون‌ها برای درست کردن مزرعه و کاشتن درخت صنوبر که نبود، نه؟»
میکا سرش را پایین انداخت و گفت: «و حالا من به خاطر وضعیت پل از تو معذرت خواهی می‌کنم. خیلی احساس بدی دارم. تو این همه راه اومدی و…»
کوهن که به آب نگاه می‌کرد با ابهام گفت: «و یک شاه و افراد دیگری هم بودند. فکر می‌کنم جادوگرها هم بودند. ولی شاهی هم بود، در این‌باره مطمئنم. می‌دونی؟ هیچ وقت ندیدمش.» او لبخندی تلخ به ترول زد. «اسمش یادم نیست. فکر نمی‌کنم کسی اسمش رو به من گفته باشد.»
نیم ساعت بعد، اسب کوهن از جنگل‌های افسرده بیرون آمد تا به دشتی متروک و بادخیز برسد. او قبل از حرف زدن هن هنی کرد و بعد گفت: «خیلی خب… چقدر بهش دادی؟»
کوهن گفت: «دوازده سکه طلا.»
«برای چی دوازده سکه طلا دادی؟»
«بیشتر از دوازده تا نداشتم.»
«تو دیوونه‌ای.»
کوهن گفت: «وقتی که داشتم شغلم رو به عنوان وحشی شروع می‌کردم، زیر هر پلی یک ترول بود. و اون موقع نمی‌تونستی مثل الان از یک جنگل رد شوی. یک دوجین جن[18] دنبالت می‌افتادند تا سرت رو گوش تا گوش ببرند.» او آه کشید. «یعنی سر اون‌‌ها چی اومده؟»
اسب گفت: «بلایی مثل تو.»
«خب، آره. ولی من همیشه فکر می‌کردم باز هم هستند. همیشه فکر می‌کردم مرزهای بیشتری وجود داره.»
اسب پرسید: «چند سالته؟»
«نمی‌دونم.»
«به هر حال آنقدر سن داری که بیشتر از این‌ها بفهمی.»
کوهن گفت: «آره، راست می‌گی.» او سیگاری دیگر روشن کرد و آن‌قدر سرفه کرد تا آب از چشمانش سرازیر شود.
«دلت نرم شده!»
«آره.»
«آخرین پولت رو به یه ترول دادی!»
«آره.» و بعد از دهانش رودی از دود به سمت غروب خورشید بیرون داد.
«چرا؟»
کوهن به آسمان خیره شد. تابش سرخ خورشید به سرمای سراشیبی جهنم بود. بادی سرد از دشت برخاست و باقی مانده‌ی موهای کوهن را تازیانه تکان داد.
او گفت: «به خاطر این‌که چیزها باید این‌جوری باشند.»
«ها!»
«و به خاطر چیزهایی که بودند.»
«ها!»
کوهن به پایین نگاه کرد. او پوزخندی زد و گفت: «و من یک روز خواهم مرد. ولی فکر نکنم امروز باشد.»
باد از کوه‌ها برخاست و آسمان را مملو از کریستال‌های یخی کرد.
برای برف آمدن، هوا زیادی سرد بود. در هوایی این چنینی گرگ‌ها به روستاها می‌آمدند و درختان در قلب جنگل یخ می‌زدند و می‌ترکیدند. البته این روزها تعداد گرگ‌ها کمتر و کمتر می‌شدند و جنگل‌ها یکی پس از دیگری از بین می‌رفتند.
در هوایی این چنین، مردم عاقل داخل خانه‌هایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف می‌کردند…
———————————–
پانویس‌ها:
[1] DiscWorld
[2] ترول‌ها یا همان غول‌ها، انواع مختلفی دارند. در این داستان ترول‌ها در زیر پل زندگی می‌کنند و هنگام عبور مسافرین، بر روی پل می‌پرند تا جواهرت و اشیاء قیمتی آن‌ها را بدزدند.
[3] دامن مردانه‌ی اسکاتلندی
[4] Cohen the Barbarian، کوهن وحشی که قهرمان چند کتاب پرچت است، مردی لاغر 87 ساله، با سری تاس و ریشی بسیار بلند است که تقریباً به زانویش می‌رسد. او یک چشمش را از دست داده و روی آن را مانند دزدان دریایی پوشانده است. کوهن همچنین از بیماری‌های کمردرد، آرتروز و سوءهاضمه رنج می‌برد.
[5] Rimwards
[6] Mica، سنگ طلق
[7] Beryl، سنگ بهادار
[8] Scree، سنگ‌ریزه
[9] Pyrites، سنگ چخماق
[10] chert، سنگ آتش‌زنه
[11] روزی سه بز نر که در راه رفتن به کوهستان بودند، به پلی چوبی می‌رسند. زیر پل، جریان سریع آب وجود داشت و ترولی هم در آن‌جا زندگی می‌کرد که اجازه‌ی عبور به کسی نمی‌داد. بز اولی، روی پل می‌رود. ترول جلو او را می‌گیرد و بز توضیح می‌دهد که فقط برای خوردن علف تازه به آن سمت می‌رود. و این که بز دیگری بعد از او خواهد آمد که از او چاق‌تر است و می‌تواند برای ترول غذای بهتری باشند. ترول اجازه می‌دهد بز کوچک عبور کند، به امید این که بز کوچک بعد از بازگشت از کوهستان چاق می‌شود و او می‌تواند آن را بخورد. بز دوم هم به همین طریق از پل عبور می‌کند و بز سوم که از دو بز قبلی بزرگ‌تر و قوی‌تر بوده، هنگام مواجه با ترول، با شاخ‌هایش به او حمله می‌کند. ترول بیچاره در آب پرت شده و غرق می‌شود. از آن پس، تمام ترول‌های زیر پل از بزهای نر می‌ترسند.
[12] Sour Water
[13] Bitter Pike
[14] Blade
[15] Cutshade
[16] Spruce، به معنی تمیزی و آراستگی نیز می‌باشد.
[17] Clay ، خاک رس
[18] Goblin

نویسنده: تری پرچت
مترجم: پریا آریا

درباره نویسنده:
«ترنس دیوید جان پرچت» در تاریخ هشتم آوریل ماه سال 1948 در انگلیس به دنیا آمد. او که ابتدا به حرفه‌ی خبرنگاری روی آورده بود بعد از منتشر کردن چهارمین کتابش در سری «دنیای گرد»[1]، تمام وقتش را اختصاص به نویسندگی داد.
فروش دوازده میلیونی کتاب‌های پرچت در سال 1990 باعث شد تا او خود را به عنوان موفق‌ترین نویسنده‌ی داستان‌های فانتزی در بریتانیا معرفی کند.
داستان حاضر، پل ترول[2]، یکی از معدود داستان‌های کوتاه تری پرچت است؛ زیرا او اعتقاد دارد که نوشتن داستان کوتاه، نیازمند وقت و کاری به اندازه‌ی رمان است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.