داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

اولتن پارک

یک‌شنبه‌ای است داغ در سپتامبر 1959، و در چشر متوقف مانده‌ایم. جلوتر از ما ماشین‌ها تا جایی که چشم کار می‌کند، تا خم جاده، صف کشیده‌اند. ده دقیقه است که از جایمان تکان نخورده‌ایم. همه ماشین‌هایشان را خاموش کرده‌اند، و حالا پدرم هم همین کار را می‌کند. در سکوت ناگهانی می‌توانیم صدای ناله‌ی دوردست را بشنویم که حتماَ صدای نخستین مسابقه‌ی بعدازظهر است، مسابقه‌ی ده دوری ماشین‌های استیشن. یک و ربع است. یک ساعت دیگر راننده‌ها برای مسابقه‌ی اصلی، کاپ طلا، آماده خواهند شد- گراهام هیل، جک برابام، روی سالوادوری، استرلینگ ماس و جواکیم بونیر. پدرم همیشه عاشق ماشین‌های تندرو بوده، و مسابقات اتومبیل‌رانی تازه در بریتانیا طرف‌دارهای پر و پاقرص پیدا کرده، و ما هم برای همین با صدها ماشین دیگر در این جاده‌ی خاکی بیرون شهر گیر کرده‌ایم.
پدرم از انتظار در صف خوشش نمی‌آید. عادت کرده که بیمارانش صف بکشند تا او را ببینند، اما خودش عادت ندارد در صف منتظر بماند. از نظر او، یعنی آدمی که حق بودن در جایی که می‌خواهد در زمانی که خودش می‌خواهد، یعنی آن جلو و حالا، از او سلب شده. ده دقیقه گذشته. آن جلو چه خبر است؟ کدام گوساله‌ای این‌جور راه‌بندان کرده؟ چرا از آن طرف هیچ ماشینی نمی‌آید؟ یعنی تصادف شده؟ چرا پلیس نیامده قضیه را فیصله بدهد؟ پدرم هر دو دقیقه یا این حدود از ماشین پیاده می‌شود، به آن طرف جاده می‌رود و سعی می‌کند ببیند آن جلوترها تکان می‌خورند یا نه. خبری نیست. دوباره سوار می‌شود و باز حرص و جوش می‌خورد. کروک سقف ماشین الویسمان را عقب داده‌ایم. خورشید صاف به چرم صندلی‌ها، کرُم در و دیوار، سبد پیک‌نیک می‌تابد. سقف تاخورده و در آن شکاف مرموز میان صندوق عقب و صندلی باریک عقب که مطابق معمول من و خواهرم روی آن مچاله شده‌ایم پلیسه شده است.کروک تقریباَ همیشه باز است، در هر هوایی که باشد: پدرم عاشق هوای تازه است، و هر اتومبیلی که تا حالا داشته کروکی بوده، تا بتواند هوای تازه بخورد. اما هوای امروز تازه نیست. هوا پرده‌ی سیاهی است از دود اگزوز موتورهایی که درجا کار می‌کنند، گرد و خاک، بنزین، موتورهای جوش‌آورده.
در ماشین‌های جلو و پشت سرمان مردم می‌‌خندند، ساندویچ می‌خورند، بطری‌های آبجو سرمی‌کشند، از هوا لذت می‌برند، به آن اهانت آشنای انتظار- برای- رسیدن- به- جلو عادت می‌کنند. اما پدرم با آن‌ها فرق دارد. او فقط به دو چیز فکر می‌کند: سر صف که پیدا نیست ، و، نه چندان بی‌ارتباط با آن، نیمه‌ی دیگر جاده‌ی خاکی، که خالی بودنش وسوسه‌کننده است.
مادرم می‌گوید: «آرام باش، آرتور. عین علی‌ورجه هی از ماشین سوار و پیاده می‌شوی.»
اما گفتن این‌که آرام باش فقط عصبانی‌ترش می‌کند. می‌پرسد: «یعنی چه شده؟ شاید تصادف شده. شاید منتظرند آمبولانس برسد.» حتی پیش از این‌که بگوید، همه‌مان می‌دانیم این فرض آخری قرار است به کجا برسد. « شاید دکتر لازم داشته باشند.»
در را که دوباره باز می‌کند و روی گلگیر می‌ایستد تا سرک بکشد، مادرم می‌گوید:
«نه، آرتور.»
پدرم اعلام می‌کند:
«نه، آرتور. فقط منتظرند نوبتشان برسد بروند تو. تازه، توی میدان هم حتماَ دکتر پیدا می‌شود.»
یک و نیم است و دیگر صدایی نمی‌آید. مسابقه‌ی ماشین‌های استیشن تمام شده. هنوز بیش از یک ساعت به خود کاپ طلا مانده، اما قبلش یک مسابقه‌ی دیگر هست، و تماشای ماشین‌ها قبل از شروع مسابقه، و تازه…
می‌گوید: «من یکی که حاضر نیستم دیگر این‌جا معطل بشوم. این‌طوری هیچ وقت نمی‌رسیم. اصلاَ بهتر است اگر این‌طور باشد برگردیم و از خیرش بگذریم.» ثانیه‌ی دیگر همان‌جا می‌نشیند، بعد به جلو خم می‌شود، داشبورد را باز می‌کند و گوشی معاینه را درمی‌آورد، آن را به بالای سرش آویزان می‌کند. مثل اسکلت است، دیافراگم آن بالاست، دسته‌های فلزی و لاستیکی مثل پاهای چنبری آویزان شده‌اند، دو گوشی عاجی به‌هم می‌خورند و تلق‌تلق استخوانی‌شان بلند می‌شود. ماشین را روشن می‌کند، ترمز دستی را می‌خواباند، یکی دو متری عقب می‌رود، بعد وارد آن طرف جاده می‌شود.
مادرم دوباره می‌گوید:
«نه،» اما این بار با تردید. آخر شاید بخواهد دور دو فرمانه بزند و برگردد. نه، نمی‌خواهد…
پدرم خیلی هم با سرعت از کنار ماشین‌های وامانده نمی‌گذرد. سی کیلومتر در ساعت سرعت دارد. با وجود این، احساس می‌کنی سریع می‌رود، و قلدرمآبانه، و همه‌ی سرنشینان وقتی می‌بینند داریم می‌آییم برمی‌گردند و خیره نگاهمان می‌کنند. بعضی‌شان عصبانی به‌نظر می‌آیند. بعضی‌شان دارند فریاد می‌زنند. به مادرم می‌گوید: «عزیز جان، گوشی را نشان بده،» اما مادرم روی صندلی کنار راننده یک‌بری پایین سریده، دیگر دیده نمی‌شود، نشیمنش کف ماشین است، از همان‌ جا شماتتش می‌کند. « محض رضای خدا، آرتور، چرا باید این کار را بکنی؟ چرا نمی‌توانی مثل بقیه صبر کنی؟ اگر یکی از روبه‌رو بیاید چی؟» حالا دیگر من و خواهرم هم همین کار را می‌کنیم، خودمان را پایین صندلی قایم می‌کنیم. پدرم تنها مانده است. با ما نیست این حقه‌باز زورگوی ضد دموکراسی مایه‌ی سرافکندگی. یا درواقع، ما با او نیستیم.
با صورت فشرده به چرم خوشبوی صندلی، تجسم می‌کنم که آن جلو چه خبر است. تشخیص نمی‌دهم که چقدر راه رفته‌ایم، چند تا پیچ بدون دید را پشت سر گذاشته‌ایم. اگر چیزی، در این جاده‌ی خاکی باریک، جلومان سبز شود، مجبوریم دنده عقب از کنار همه‌ی ماشین‌‌هایی که همین حالا پشت سر گذاشته‌ایم رد بشویم. تازه، اگر بتوانیم به‌موقع ترمز کنیم. منتظر صدای جیغ ترمزها می‌مانم، صدای برخورد فلز با فلز.
بعد از یک قرن که –چقد ر؟- دو دقیقه طول کشیده، مادرم سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «خوب، کار خودت را کردی،» و پدرم جواب می‌دهد، «نه، هنوز یک دروازه‌ی دیگر مانده،» و من و خواهرم خودمان را بالا می‌کشیم که نگاه کنیم. به کنار ماشین‌های سر صف رسیده‌ایم، که منتظرند به چپ بپیچند ، به سمت ورودی دارندگان بلیط قهوه‌ای، ورودی افراد عادی. یکی از خدمه از دورازه بیرون می‌آید، به طرف ما، اما پدرم که وانمود می‌کند او را ندیده است به راهش ادامه می‌دهد. مستقیم جلو می‌رود، به یک تکه جاده‌ی خلوت که دویست متر آن‌طرفترش شش هفت ماشین در جهت مقابل منتظرند که وارد دروازه‌ی دیگر شوند. برخلاف ماشین‌هایی که پشت سر گذاشته‌ایم، این ماشین‌ها انگار در حال حرکت‌اند. پدرم، در کمال بزرگواری، صبر می‌کند تا آخرین ماشین هم داخل شود، بعد از بین دو ستون سنگی دروازه عبور می‌کند و بر چمن ناهموار می‌رود تا به جایی می‌رسد که یکی از خدمه‌ی بازوبند به بازو با کت اسپورت کنار ورودی طناب‌کشی‌شده منتظر است.
«روز‌به‌خیر، قربان. بلیط قرمز دارید؟» از این سوأل یکه نمی‌خوریم: همه‌مان تابلوهای متعدد را دیده‌ایم که فریاد می‌زدند: ورودی دارندگان بلیط قرمز. اما پدرم خود را نمی‌بازد.
 می‌گوید: «این‌ها دیگر،» و بلیط‌های قهوه‌ای را به او می‌دهد.
«نه، قربان، متأسفانه این‌ها قهوه‌ای است.»
«اما حتماَ اشتباه شده. من بلیط قرمز خواستم. راستش را بخواهید، حتی نگاهشان نکردم.»
«متأسفم قربان، این‌ها قهوه‌ای‌اند، و ورودی بلیط‌های قهوه‌ای آن یکی است، دویست متر آن‌ طرف‌تر، همین جا دور بزنید، و …»
«با کمال میل مابه‌التفاوتش را می‌دهیم.»
«نه، متوجهید که ، مطابق مقررات…»
«می‌دانم ورودی قهوه‌ای‌ها کجاست، یک ساعت آن‌جا اشتباهی توی صف بودم. آمدم این‌جا چون فکر می‌کردم مال من قرمز است. حالا دیگر نمی‌توانم برگردم آن‌جا. صفش چند کیلومتر است. این بچه‌ها هم که می‌دانید، خیلی وقت است انتظار…»
در این موقع دیگر هفت هشت تایی ماشین پشتمان جمع شده‌اند. یکیشان بوق می‌زند. طرف دارد سست می‌شود.
«گفتید بلیط قرمز خواسته بودید.»
«نه فقط خواسته بودم، پولش را هم داده بودم. می‌بینید که»- گوشی معاینه را نشان می‌دهد- « من پزشکم، دلمان هم می‌خواهد که نزدیک جایگاه باشیم.» این مغالطه‌ی مضاعف از قرار قال قضیه را می‌کند.
«بسیار خوب، قربان، اما دفعه‌ی دیگر لطفاَ به بلیط‌هایتان دقت کنید. بروید جلو و بعد سمت راست.»
پدرم این‌طوری بود. کلک‌های جزیی. تقلب‌های کوچولو. فرصت‌طلبی‌های کوچولو برای صرفه‌جویی در پول، صرفه‌جویی در وقت، کسب امتیاز. جلوزدن در صف، رشوه، معامله‌ی زیر میزی. پارک در جایی که نباید، مشروب خوردن بعد از ساعت مجاز، پذیرفتن قرقاول و اجناس قاچاق کامیونی. آخر از همه‌ی حرف‌ها گذشته، « آن‌ها» خرمگس معرکه بودند- « آن‌ها» یعنی دستگاه، که او، هرچند متخصصی بود از طبقه‌ی متوسط، پزشک عمومی، به آن تعلق نداشت؛ وظیفه‌ی ما، آدم‌های معمولی که سعی می‌کنیم بیشترین بهره را از زندگی ببریم، این بود که سرشان کلاه بگذاریم. از قانون‌شکنی جدی واهمه داشت، هرچند به آن‌ها که در ارتکاب جرم‌های ابتکاری موفق شده بودند، رشک می‌برد و در تحسینشان برای ما داد سخن می‌داد، مثلاَ سارقان بزرگ قطار یا، پیش از آن‌ها، مردانی که راه بر کامیونی بستند که مقدار زیادی اسکناس کهنه را برای سوزاندن به کوره می‌برد ( « حواست هست، هنوز اعتبار داشتند، اما نو نبودند، برای همین شماره‌هایشان ثبت نشده بود و نمی‌توانستند ردشان را بگیرند. به کسی هم ضرری نرسید. معرکه است، واقعاَ معرکه»). خودش جرئت ارتکاب جرم‌های بزرگ را نداشت، اما اگر دوز و کلک‌های کوچکش را از او می‌گرفتند، حال و روزش خراب می‌شد. بخش اعظم لذت‌های زندگیش همین‌ها بود. من با این تصور بزرگ شدم که این کارها کاملاَ طبیعی است، که اغلب انگلیسی‌ها همین‌طورند. هنوز هم گمانم قضیه همین باشد.
کودکی من سلسله‌ای از کلک‌های کوچک و فتوحات کوچک بود. آن دفعه که در هتلی نزدیک مقر پنجم توپ در یک زمین گلف مشهور اقامت داشتیم- زمین ترون بود؟- و کشف کردیم که اگر از سوراخ هدف پنجم شروع کنیم و سر چهارمی تمام کنیم، می‌توانیم از دست دفتر باشگاه و پرداخت ورودیه‌ی مهمان قسر دربرویم. اسم یکی را می‌گفتیم و وارد باشگاه‌های خصوصی تنیس و باشگاه‌های قایق‌رانی و باشگاه‌هایی می‌شدیم که با نوشیدنی پذیرایی می‌کردند( بخصوص یک‌شنبه‌ها در طبیعت خشک ویلز): تا مسئول دم در بگردد و نتواند اسم را پیدا کند، پدرم اسم‌ها را سروته از روی لیست خوانده بود- « ایناها، دیدید، ویلسون- نه، من گفتم ویلسون، نه واتسون»؛ اگر این هم کارساز نمی‌شد، می‌شد یک اسکناس یک پوندی کف دست طرف گذاشت. پدرم، با آن معصومیت، اعتماد به‌نفس و بشاشیت و زودجوش بودنش معمولاَ می‌توانست با حرف‌زدن هر جایی خودش را داخل کند و معمولاَ، وقتی گیر می‌افتاد، از هر هچلی خودش را بیرون بکشد.
فقط یک بار نتوانست. برای تعطیلات رفته بودیم به اسکی در آویمور، و او ما را به نوشیدنی‌ای در یکی از آن هتل‌های اعیانی‌تر میهمان کرده بود. وقتی داشت از توالت برمی‌گشت، نزدیک در کوچک عقب هتل متوجه حمام سونایی مخصوص میهمانان هتل شد. تا آخر آن هفته، هر روز قاچاقی از سونای میهمانان استفاده کردیم. اما روز آخر داشتیم خودمان را خشک می‌کردیم که مدیر برافروخته وارد شد: «شما در این هتل که اقامت ندارید؟»
منتظر پاسخی ساده‌لوحانه بودم -«می‌خواهید بگویید که استفاده از سونای هتل، مثل بار، برای عموم آزاد نیست؟ فکر می‌کردم…»- اما برای اولین بار پدرم من‌من کرد و قیافه‌ی گناه‌کاران را به خود گرفت. نتیجه این شد که پول گزافی دادیم و ورودمان هم به آن هتل قدغن شد. از خشم برآشفته بودم. کشف کردم که او شکست‌پذیر است. احساس می‌کردم سرم کلاه رفته است.
*
اولتن پارک، نیم ساعت بعد. بچه‌های عمه‌مان را در پارکینگ قهوه‌ای‌ها پیدا کرده‌ایم- سر وقت هم رسیده‌اند- و با خودمان آن‌ها را به ورودی محوطه‌ی تماشای ماشین‌های مسابقه آورده‌ایم. پدرم فکر می‌کرد که با آن بلیط‌های قرمزی که با دوزوکلک به چنگ آورده‌ می‌توانیم مجانی، همراه میهمانانمان، وارد محوطه شویم. اشتباه می‌کند. بلیط ورودی به محوطه یک گینی است. ده نفریم. حرف یک پنی و دو پنی نیست.
پدرم دم باجه به مرد بلیط‌فروش می‌گوید،« باشد، یک دانه می‌خریم،» و با آن بلیط برمی‌گردد، یک تکه مقوای کوچک قهوه‌ای، مثل بلیط کتاب‌خانه، با یک تکه نخ در سوراخی در بالایش که بتوان آن را در سوراخ برگردان یخه فرو کرد. می‌گوید،« بگذارید بروم سروگوشی آب بدهم،» و وارد می‌شود، مأمور بلیط آویزان به برگردان یخه اش را می‌بیند و با تکان سر اجازه می‌دهد وارد شود: نه مهری روی دستش می‌زند نه نام روی بلیط را نگاه می‌کند. ده دقیقه بعد یا این حدود پدرم برگشته است. چیزی در گوش شوهر عمه‌ام می‌گوید، بلیط را به او می‌دهد و باقی ما را به طرف حفاظی تخته‌ای در کنج خلوتی از پارکینگ هدایت می‌کند. کمی بعد شوهر عمه‌ام آن طرف نرده ظاهر می‌شود که باز در کنج خلوتی از محوطه‌ی نمایش ماشین‌هاست، و از لای تخته‌ها بلیط را رد می‌کند. پسرعمه ریچارد این بار بلیط را می‌گیرد و همین کار را تکرار می‌کند. یکی‌یکی این دور شمسی قمری را می‌زنیم: کلا، عمه مری، ادوارد، جین، جیلیان، مادرم، من. ظرف پنج دقیقه هر ده تایمان داخل محوطه‌ایم.
پدرم می‌گوید: «از این بهتر نمی‌شود. با سه پوند و یازده شیلینگ چهار تا بلیط قرمز گیرمان آمده و ده‌تایی‌مان توی محوطه آمده‌ایم. هر کس دیگر بود برایش بیست گینی آب می‌خورد. بدک نیست.»
به دور ماشین کوپر جک برابام حلقه می‌زنیم، کاپوتش مثل بدنی روی تخت جراحی باز شده است، کلافی از لوله‌ها و سیم‌ها و تکه‌های براق سفید و نقره‌ای. فلز پشت صندلی راننده را لمس می‌کنم و به ماشین دینکی سبز شماره‌ی 8 خودم فکر می‌کنم که آن را با نام جک برابام در مسابقه‌ی روی فرش با فراری قرمز شماره‌ی 1 ( فانجو) و مازراتی نقره‌ای شماره‌ی 3 ( سالوادوری) و جگوار زرد شماره‌ی 4( استرلینگ ماس) شرکت می‌دهم. دلم می‌خواهد جک برابار برنده شود، و همیشه هم یک‌جوری برنده می‌شود، هرچند قسم می‌خورم که همه‌ی ماشین‌ها را به یک اندازه هل می‌دهم. در خانه که ادایش را درمی‌آورم، همه جا ساکت است. این‌جا در اولتن پارک ساکت نیست: ترکیب سرگیجه‌آوری است از بنزین و آفتاب و غرش موتورها.
بعدتر، ماس در دور ششم از برابام جلو می‌زند، و شصت و نه دور بعد هم جلو می‌ماند. اتومبیلی بین« لاج کرنر» و « دیر لیپ» درست در امتداد همان جایی که ما ایستاده‌ایم از مسیر خارج می‌شود. خون هست و تکه‌های چوب و خرده شیشه. پدرم غیبش می‌زند-« بروم ببینم کمکی از من برمی‌آید.» وقتی برمی‌گردد جور عجیبی ساکت است ، و در گوش مادرم می‌گوید: «کاری از من برنمی‌آمد.»
نویسنده: بلیک ماریسن
مترجم: فرزانه طاهری

از کتاب: «راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟»
چاپ اول: 1380، انتشارات سخن، تهران. حروفچین: ش. گرمارودی

ایردیل

او آن طرف تخت‌خواب بر صندلی نشسته، یا یکی آن‌جا نشسته، کسی با روپوش نازک سبز، که اصلاَ شبیه او نیست. بیمارستان‌ها به‌نحوی سبب می‌شوند آدم‌ها گم‌گشته به‌نظر بیایند. اما موضوع قاعدتاَ این نیست. پدرم به بیمارستان عادت دارد. این بیمارستان، ایردیل، همانی است که در آخرین دهة کار پزشکی عمومی‌اش بیشتر مراجعانش را به آن‌جا می‌فرستاد. این بخش، بخش19، همان بخشی است که، حتی بعد از بازنشستگی، به آن‌جا می‌آمده تا بیماران قدیمیش را ببیند. حتی این اتاق، اتاق شمارة 2 را از ملاقات‌های قبلی می‌شناسد، اتاقی خصوصی که چون پزشک است، بود، به او داده‌اند. اما امروز به ملاقات کسی نیامده. امروز خودش بیمار است. امروز ملاقاتی منم.
اگر پدرم بود که به ملاقات آمده بود، مختصری سربه‌سر این آدم نشسته آن طرف تخت می‌گذاشت. این دیگر چیست، هان؟ پیراهن خواب؟ مدلش آن‌قدرها هم باب طبعت نیست، هان؟ پیژامای فلانل‌ات کجاست؟ پتوی نخی سفیدی روی زانوهایش کشیده: چی، تو این اتاق گرم، پتوی بچه؟ بگذار این پنجره‌ها را باز کنم، یک کم هوا بیاید تو. وقتی داخل می‌شوم، فقط کمی سرش را می‌چرخاند: بس است دیگر، عزا نگیر، ممکن است هرگز اتفاق نیفتد. اما اتفاق خواهد افتاد، می‌داند که اتفاق خواهد افتاد، همه‌مان می‌دانیم که اتفاق خواهد افتاد، زود و نه دیر، و من هم برای همین این‌جا هستم.
می‌پرسم: «حالت خراب است، بابا؟»
«چه جور هم.»
یک لحظه در آغوش می‌کشمش، بعد دو تا صندلی می‌سُرانم کنار تخت، یک صندلی کوچک پلاستیکی کنار صندلی او، برای خودم؛ و یک صندلی راحتی- درواقع، راحتی‌اش فقط در این است که دسته دارد- برای مادرم.
از نزدیک، می‌بینم پوستش چه شل بر صورتش آویزان شده است. رنگش نپریده- آن گل‌انداختگی آفتاب‌سوختگی قدیم هنوز هست- اما چشمان تیرة بورنویلی‌اش بی‌فروغ شده‌اند: دیگر ممکن نیست کسی او را با میکی رونی اشتباه بگیرد- که گاهی اشتباه می‌گرفتند. گردنش انگار خشک شده است؛ سرش را کمی به جلو کشیده، مثل لاک‌پشتی که سر از لاکش بیرون کرده باشد: انگار از پشت سرش را به جلو هل داده‌اند تا فرو رفتن جلو، آب رو باختنش به معنای حقیقی کلمه، جبران شود. دستانش، وقتی جرعه‌ای از آب‌خوری شفاف پلاستیکی می‌نوشد، کمی می‌لرزند. به‌نظر می‌رسد آن طرف خطی نامریی، آن طرف پردة درد، قرار دارد.
«اما امروز حالت از دیروز بهتر است، هان؟»
«بله.»
«و تازه فقط چهار روز از عمل جراحی گذشته.»
«درست است.»
«و مامان می‌گوید که دکترها راضی‌اند.»
«فقط اگر می‌شد لوله‌کشی‌ام مرتب بشود. دلم خیلی باد کرده.»
«دل»: کلمه‌ای که همیشه به‌کار برده بود، حتی وقتی با آدم‌بزرگ‌ها حرف می‌زد، جزیی از روش قدیمی حرف‌زدن با بچه‌ها، یک‌جور صمیمیت هم- زبان- کودکی- باید- گشاد. می‌توانم ببینمش که بالای سرم ایستاده نگاهم می‌کند، با پف زیر چشم‌ها و جیرجیر نفس‌های توأم با بوی آبجوی ویتبرد، در شب طولانی تبی در کودکی، دیوارها جلو می‌آیند و عقب می‌روند، و تنها نقطة ثابت اوست: «دلت درد می‌کند؟ هرجا دردت آمد به بابا بگو.» دل- دل- ددل- دل- دل: موسیقی اعتماد است این- نیازی نیست از بیماری وحشت کنی یا تلفن بزنی دکتر بیاید با بدوی داروخانه، چون پدر و مادر هر دو پزشک‌اند، مطب‌شان خانة ماست، و داروخانه در قفسه‌های حمام ماست. اما حالا این منم که بالای سرش خم شده‌ام. حالا منم پدر و مادر، پزشک، همان که به زبان خاص تیمار بیمار حرف می‌زند.
«جیش که می‌کنی، درد می‌گیرد؟»
«نه خیلی. دیروز سوند گذاشتند، اما جیشم از دوروبرش می‌ریخت، برای همین درش آوردند. دیشب جام را خیس کردم.»
«خیلی ناجور است؟»
«آلتم خیلی ورم کرده: مثل داءالفیل است، باور کن.»
بعد از« دل»، سرمای کتاب درسی‌وار« آلت» به‌نظر غریب می‌آید. شاید به خاطر حضور مادرم است: کمی بعد، وقتی مادرم از اتاق بیرون رفته، از دست‌شویی، وسط شرشر و فش‌فش، فریاد می‌زند،« از ماتحتم بیشتر شاش می‌ریزد تا از فلانم.» اما« آلت» رنگی مؤدبانه دارد، به چیزی اطلاق می‌کند که از او دور است، عضوی که دیگر آن قدرها مال او نیست. از سر تکان دادن و چشمک‌زدن شیطنت‌آمیز، از نگاه هیز بعدی، وقت اشاره به بادکردن خبری نیست. اگر بخواهم بر اساس یک چیز بفهمم که بیمار است، همین است که می‌گذارد این فرصت برای یک خندة مستهجن از چنگش برود.
دانشجوی پرستاری، که نامش کایران است، از پلاک روی سینه‌اش می‌خوانم، از دم در می‌پرسد،« سوپ، دکتر؟» تختة شاسی‌اش را که نگاه می‌کند، می‌گوید: «نه، نه. نوشته‌اند آب پرتقال.»
«من آب پرتقال خواستم؟»
«این‌طور نوشته. اما می‌توانید سوپ بخورید.»
«سوپ چیست؟»
«سبزی‌جات.»
«سوپ می‌خورم.»
باز کایران با کاسة چینی سفید سوپ که روی سینی پلاستیکی و دستمال کاغذی لب‌پر می‌زند پیدایش می‌شود، و سینی را روی میز چرخ‌دار می‌گذارد. پدرم قاشقی لرزان به دست می‌گیرد و می‌مکد، فقط آبش را، نه سبزی‌های کوچک شناور در آن را، از آن‌ها پرهیز می‌کند طوری که انگار به بزرگی و سفتی یک شقه گوشت باشند.
من و مادرم، نشسته آن‌جا، در سکوت آرزو می‌کنیم بیشتر و بیشتر بخورد. بعد کایران برمی‌گردد. با صدایی کند و بلند و واضح می‌پرسد: «خوب، چطور پیش می‌رویم؟» دلم می‌خواهد سرش فریاد بزنم: «این پدر من است، الاغ. علیل زهوار دررفته‌ای نیست که بخواهی مورد تفقد قرارش بدهی.» اما معلوم است که جز این نیست.
کایران بساط سوپ را جمع می‌کند.
«حالا وقت تاس‌کباب است دیگر؟»
پدرم می‌گوید: «ممکن نیست تاس‌کباب سفارش داده باشم.» غذای محبوبش است، بعد از سیرابی با پیاز. در تمام دورة کودکی من، دست‌کم هفته‌ای یک بار، مادرم در یک دیگ سفالی قهوه‌ای بزرگ تاس‌کباب می‌پخت: پیاز، گردن، کره، نمک و فلفل- و بهتر از همه سیب‌زمینی‌های خشک قهوه‌ای‌شدة روی دیگ.
«مطمئنم که گفتم ماهی.»
«دوباره نگاه می‌کنم، دکتر.»
کایران برمی‌گردد، بشقابی به دست. «تاس‌کباب است البته با مرغ.»
«آهان، مرغ.»
اما سنگ هم بود فرقی نمی‌کرد. پدرم یکی دو دقیقه‌ای می‌جود و می‌جود، بعد تف می‌کند. دو کپة کوچک هم پورة سیب‌زمینی کنارش هست، اما اصلاَ محلشان نمی‌گذارد.
می‌گوید: «مزة پارافین می‌دهد،» شکوه نمی‌کند، فقط گزارش می‌دهد. « خیلی هم خشک است. انگار آدم دارد خاک‌اره قورت می‌دهد، یا شاخة درخت.»
چنگالش را در بشقاب می‌گذارد، و سرش را بر بالین، اجزاء صورتش محو است. به تابلویی از فرانسیس بیکن فکر می‌کنم، پیکر آرمیده، در شوریدگی، در پوسیدگی. به یاد تکه‌ای از شعر اودن می‌افتم: نادر بتوان غده‌ای یافت / تا بدین جا پیش‌رفته. و بعد فکر می‌کنم چه زشت است که به این چیزها فکر می‌کنم، که ذهنم به جایی دیگر می‌رود و او را حالا، این‌جا، یک چنین وقتی، تنها می‌گذارم.
خسته و کوفته، فنجان چای سرد را به طرف لبانش می‌برد، بعد لرزان آن را بر نعلبکی می‌گذارد. ساعت شش شده و برای خواب شبش حاضر است.
سه ماه پیش، پدر و مادرم برای هشتادمین سال‌روز تولد کسی به جنوب آمده بودند، از آن گشت‌ وگذارهای مورد علاقه‌شان: بلند شدن از خواب در سپیدة صبح، صدوشصت کیلومتر رانندگی قبل از صبحانه، جادة خلوت، ایستاده برپای خود، بی‌توقف برای غذا یا رفتن پیش کسی و پخت‌وپز و خواب در بدفورد کاراوانی‌شان( که بعداَ آن را با یک ماشین کاراوانی آلمانی تاخت زدند).
هفتاد هشتاد ساله‌های بی‌آرامی که آزاد بودند مطابق میلشان بروند و بیایند، با برچسب‌ مخصوص بازنشسته‌های خشنود بر شیشة عقبشان- این به آن در: آن‌قدر عمر کن که وبال گردن فرزندانت شوی. اما این یکی گردش عاقبت خوشی نداشت. شب توقف کردند تا در میهمان‌خانه‌ای غذایی بخورند. مادرم بایست تلفنی می‌زد و به طرف باجة کوبیستی براق صد متر آن‌طرف‌تر حرکت کرد و نمی‌دانست که بین او و آن باجه دیوارة کوتاهی هست و آن‌طرف دیواره یک مترونیم گود شده است. پدرم، نگران که چرا برنگشته، بیرون آمد که پیدایش کند، اول پیاده و بعد سواره. نور بالای ماشین تودة لباسی را بر بتون پای حصار کوتاه روشن کرد، توده‌ای خونین، فکر کرد شاید گردنش شکسته باشد، و جرئت نکرد تکانش بدهد. در بیمارستان استوک مندویل، رادیوگرافی دو شکستگی مختصر در مهره‌ها و دست را نشان داد، با کبودی شدید صورت و گردن و دست و پاها.
صبح روز بعد که تلفن زد، گفت: «حالش خوب می‌شود، اما نمی‌توانیم بیاییم دیدنتان،» طوری که انگار از سکندری خوردنی در اتاق بچه‌ها حرف می‌زند و نه موردی که به مهم‌ترین بیمارستان ضایعات ستون فقرات در کشور ارجاع شده است. روز بعدش با ماشینم به آن‌جا رفتم، هایموبیلش در پارکینگ توی چشم می‌زد. مادرم نشسته بود، با بریدگی‌ها، چشم کبود، کبودی آبی کم‌رنگی روی پیشانی، اما اوقات تلخی‌اش از بابت این‌که به دلیل کمبود جا او را در بخش مردان بستری کرده بودند نشانة سلامتش بود. پدرم در اسرع وقت ممکن، طوری که زننده نباشد، مرا به بیرون اتاق، به پارکینگ و به سروقت تایمز مالی هدایت کرد. می‌خواست دربارة سرمایه‌گذاری‌هایش صحبت کند. می‌خواست دربارة اظهارنامه‌های مالیاتی من صحبت کند. نمی‌خواست دربارة آن سانحه حرف بزند- هرچند بعدتر اعتراف کرد که به محل سقوط برگشته تا عکس بگیرد، از خون روی آسفالت،« شاید خواستیم از میهمان‌خانه خسارت بگیریم.»
چهار روز بعد که بیمارستان را راضی کرد زودتر مرخصش کنند- مگر خودم پزشک نیستم و مگر در خانه وضع بهتری ندارد تا در بخش، و مگر ماشین من کاراوان ندارد، با تخت‌خوابی که می‌تواند صاف رویش دراز بکشد، با تجهیزاتی به خوبی هر آمبولانس؟- او را به یورکشر برد. دو هفته نشده مادر بلند شده بود و راه می‌رفت.
برای همین، وقتی پدرم شکوه از دردهای شکمی و از دست دادن اشتها را شروع کرد، فکر کردیم تازه دارد شوک ناشی از آن حادثه را بروز می‌دهد- تقاص انکار، همین و بس.
«دردت، پدر: همان جای بخیه‌هاست؟»
«بله.»
«و هنوز خیلی تازه است؟»
«درست است.»
«درد از داخل است، یا از بریدگی روی پوست؟»
«هردو.»
«دیروز بهت خون زدند؟»
«بله.»
«پس کلی خون ازت رفته بود.»
«نه، دکتر تاگارت می‌گوید روال معمول است.»
سر هر ناهار، پدر و مادرم، نشسته بر چارپایه‌های بلند پشت پیش‌خان آشپزخانه وقت خوردن ساندویچ یا گاه پشت میز ناهارخوری وقت خوردن گوشت و سیب‌زمینی، دربارة بیمارانشان صحبت می‌کردند: کدامشان دردهای مرموزی در بازو احساس می‌کرده، کدام سه روز پشت هم استفراغ کرده بوده، کدام به بیمارستان رفته، کدام از بیمارستان آمده؛ کدام- من و خواهرم همیشه از شنیدن این کلمه با هم می‌خندیدیم – دچار« فیبریلاسیون» شده. بعد تلفن زنگ می‌زد و پدر مشغول پرس‌وجو از مُراجع ناخوش احوال می‌شد: چند وقت است این مشکل را دارید؟ درد دقیقاَ کجاست؟ تب هم دارید، آب مروارید، اسهال؟ هروقت که بیمار می‌شدیم، یا بعدها، هروقت که بچه‌هایم بیمار می شدند، یا هروقت کسی در تعطیلات انبوه درد و مرض‌هایش را بر سر او می‌ریخت، کاری که همه‌شان تا می‌فهمیدند پزشک است می‌کردند، وضع همین‌طور بود. من به این بازجویی‌های پزشکی( که گاه درمورد آنان که با تمارض وقت دکتر را تلف می‌کردند، خیلی هم تند می‌شد)، به این پرسش‌های بی‌امان، پاسخ‌هایی که ممکن بود به بیرون رفتن او در نیمه‌های شب منجر شود، عادت کرده بودم. اما عادت ندارم که پدرم آن طرف خط باشد.
«آن‌جایی که شکافته‌اند طولش خیلی زیاد است؟»
«نگاه کن.»
سعی می‌کند نشانم بدهد، اما بالاکشیدن پیراهن خوابش کار شاقی است. هن‌هن می‌زند و لبه‌اش را بالا می‌کشد. وقتی به آن‌جا می‌رسد، باند پرزدار سفید را می‌بینم که درست از زیر سینه تا موی زهارش- یا جایی که می‌بایست موی زهارش باشد- کشیده شده است.
«موها را تراشیده‌اند.»
«بله.»
«پاهاتان را هم؟»
«نه، پاها نه.»
هنوز پاهایش را ندیده‌ام، به خاطر پتوی بچه. قوزک‌هایش از دمپایی‌های نمدی موکازینش مثل دو کله‌قند، دوبرابر اندازة قبلی‌شان، بیرون آمده‌اند. استخوان‌های ساقش سرخ و براق‌اند. پاهایش مو دارد، حالا می‌توانم ببینم، اما زیر آن درخشش لکه لکة نور تیرگی تیغ‌تیغی‌شان را از دست داده‌اند. وقتی به آهستگی فضانوردها روی سطح ماه بلند می‌شود تا به حمام برود، می‌بینم که پاهایش واقعاَ چقدر ورم کرده است. پاهایش همیشه خیلی باریک و خوش‌ترکیب بود، می‌شد گفت، مثل پای زن‌ها( هرچند پای مردها اغلب همین‌طور است- در مردانی که لباس زنانه می‌پوشند، آن تکة از کمر به پایین، جوراب نایلون و کفش پاشنه بلند، از همه متقاعد‌کننده‌تر است). شاید پاهای پدرم به این دلیل این همه خوش‌ترکیب به‌نظر می‌رسید که با باقی هیکلش هیچ تناسبی نداشت- کمر گوشتالوی شل و ول، قفسة سینة پت‌وپهن، سر بی‌پخ. گاهی شبیه سرهم‌شدة تصادفی آن بازی ورق بچه‌ها می‌شد، ناجورها، که آدم پاهای غزال، تنة فیل، وسر یک فُک را از وسط کارت‌ها می‌کشید. تابستان، کنار ساحل، با شلوار کوتاه که لب آب ایستاده، شبیه یک پرندة آب‌چر است- دو میلة چنان نازک که باورکردنی نیست، و سینة عظیم پف‌کرده. حالا پاهایش باد کرده، انگار هر چیزی می‌خورد یک‌راست به قوزک پایش سرازیر می‌شود. از نفس افتاده به در حمام می‌رسد و آهسته آن را پشت سرش می‌بندد.
*
جشن هالووین بود که فهمیدم اشکالی پیش آمده است. سه ماه پیش آمده بود دربارة خرید خانه به من« مشاوره» بدهد- یعنی تصمیم بگیرد که من کجا باید زندگی کنم. تمام خانه‌هایی را که نشان کرده بودم نشانش دادم و وقتی خانه‌ای را دید که از پیش حدس می‌زدم همان را انتخاب خواهد کرد( یک چیز سه طبقة بزر گ بی‌خاصیت مال دهة پنجاه، واقع در جادة پهنی که بیشتر شبیه درودشت‌های داستان‌‌‌های جان چیور بود تا جنوب شرقی لندن)، گفت که معطلش نکن، خودم مابه‌التفاوتش را می‌دهم، بهترین جاست که سه تا بچه تویش بزر گ شوند، و برین به این تردیدهایت. می‌خواست صاحب‌خانه را ببیند تا اگر شد باز هم قیمت را پایین‌تر بیاورد. می‌خواست از پله‌ها و پاگرد عکس بگیرد و بعداَ در یورکشر با مقاطعه‌کار خودش دربارة امکان گسترش اتاق زیرشیروانی وهزینه‌اش بحث کند. نقشه‌های معمار آن‌جا را می‌خواست. اسم تک‌تک دلال‌های معاملات ملکی ناحیه را می‌خواست تا به سراغ همه‌شان برود و مطمئن شود که چیز بهتری ندیده نمانده باشد. گفت که کمکم می‌کند آن‌جا را تزیین کنم، و من می‌دانستم که وا خواهم داد و به آن‌جا اسباب‌کشی خواهم کرد و هرگز اعتراف نخواهم کرد که بخش اعظم وجودم چقدر از این خانه نفرت دارد، چه رسد به این‌که اعتراف کنم از این‌که در چهل سالگی چه از لحاظ مالی و چه قضایای دیگر به او وابسته‌ام چقدر احساس بدی دارم. آن شب پیشنهاد خرید خانه را به بنگاه دادم و با هم مست کردیم. روز بعد رفته بود.
در ماه اکتبر، با نزدیک شدن زمان امضای قرارداد، منتظر بودم که وقتی می‌فهمد برای اسبا‌ب‌کشی با یک شرکت قرار و مدار گذاشته‌ام با من داد و قال کند. « آخر چرا؟ من که این کاراوان را دارم، درست؟ بازنشسته هم که هستم، هرقدر وقت برای کمک بخواهی دارم. چرا پول نازنینت را خرج کردی وقتی که من می‌توانستم تمام اثاثت را برایت ببرم؟» نگران بودم که چطور به او اعلام کنم که راستش نمی‌خواهم برای اسباب‌کشی به آن‌جا بیاید، که بهتر است یکی دو روز یا هفته یا ماه بعدش بیاید.
اما داد و قالی در کار نبود- او هم پیدایش نشد. حتی پیشنهاد نکرد که بیاید. فکر کردم علتش ادامة نگرانی دربارة سقوط مادرم است. حتی با خودم گفتم که شاید بالاخره با تأخیر دارد ملاحظه‌کار را یاد می‌گیرد. شب هالووین دو کامیون اسباب‌کشی کنار خانة جدید توقف کردند. یک دوجین باربر و بسته‌بند دنبال هم می‌رفتند و می‌آمدند، کاناپه‌ها و گنجه‌های اول را با حرمت تمام انگار که تابوت باشند حمل کردند. بعد، با گذشت ساعت‌ها، شروع کردند به عرق ریختن و ناسزا گفتن و خوردن به هم‌دیگر، و هنوز این انبوه آت و آشغال‌ تمامی نداشت. تاریکی غلیظ‌تر شد. بچه‌ها برای قاشق‌زنی- دم در آمدند و خانمی که سرو صورتش را رنگ کرده بود و لباس جادوگرها را به تن داشت خودش را یکی از همسایه‌ها معرفی کرد. جادوگر دیگری پرسید شکلات داریم بدهیم به بچه روح‌هایی که کنارش بودند و کدوهای جمجمه‌وار را در دست داشتند. سرانجام آخرین کارتن اثاث آمد، و مردها روی پله‌های جلو خانه به آبجو خوردن نشستند. یکی‌شان گفت: «نگاه، روباه،» و روباهی آن‌جا بود، چند قدم آن‌طرف‌تر روی چمن میخ‌کوب شده بود، دزد شب‌گرد، یکی از پاهای جلوش را بلند کرده و به عقب تا کرده بود، بدنش منقبض بود، بینی‌اش را بالا گرفته بود و هوای شب را بو می‌کشید.
صبح روز بعد، از شکاف میان جعبه‌های اثاث به پدرم تلفن کردم.
در پاسخ دعوتم گفت: «این آخر هفته نه، پسر. حالم خیلی خوش نیست.»
مادرم وسط حرفش دوید.« به‌هم ریخته.»
«راست می‌گوید.»
دردهای شکمی‌اش بدتر شد. دیگر نمی‌پرسیدم که کی می‌آید. حتی دیگر تعریف نمی‌کردم که قفسه‌های کتاب را چطور دارم در زیرزمین نصب می‌کنم، چون می‌دانستم فکر این‌که این‌جا نیست و من هم حتماَ مشغول خراب‌کاری‌ام عذابش می‌داد. بعد، یک هفته که از اسباب‌کشی گذشته بود، خودش تلفن زد.
«برای پنج‌شنبة دیگر وقت جراحی تشخیصی تعیین کرده‌اند. اگر وارفارین نمی‌خوردم همین فردا این کار را می‌کردند.»
«وارفارین.»
«تو به اسم مرگ‌موش می‌شناسیش. برای رقیق کردن خون و جلوگیری از انسداد عروق. حالا این خون لعنتی آن‌قدر رقیق شده که لخته نمی‌شود. اما یک حسن دارد. فرصت می‌دهد که قبل از رفتن آن تو یک‌سر بیایم پیشت. فکر کردم شاید توی آن خانه‌ات کمکی لازم داشته باشی.»
فردا غروب رسید. آخرین شنبه یک‌شنبه‌ای بود که بیرون از یورکشر گذراند.
«مادرتان بهتان گفته‌اند؟»
«بله.»
دکتر تاگارت خودش شبیه بیماران سرطانی است، تکیده، پوست و استخوان، با صورت گودافتاده.
«خوب، نمی‌دانم چه چیز دیگری هست بهتان بگویم. در مورد دو بیمار آخرم، که در وضعیتی مثل او بودند، درد در مثانه، معلوم شد مسئلة انسداد است، نه سرطان؛ امیدوار بودیم مال او هم همین باشد. یا اگر سرطان است، به‌موقع متوجهش شده باشیم. اما متأسفانه وقتی باز کردیم، دیدیم که بیماری پیش‌رفته‌تر از آن است که بشود کاری کرد.»
«یعنی می‌خواهید بگویید قابل جراحی نیست.»
«بله. دارد می‌میرد. همه‌مان، دیر یا زود، می‌میریم، اما او زودتر. ممکن بود قلبش باشد. سه سال است به خاطر قلبش این‌جا می‌آید، و البته جراحی این خطر را داشت که قلبش زیر عمل از کار بیفتد. و هنوز هم ممکن است. اما به احتمال زیاد از سرطان تمام خواهد کرد.»
«دردش خیلی بیشتر خواهد شد؟»
«قاعدتاَ نه، در این نوع سرطان معمولاَ خیلی آرام تحلیل می‌روند. مادرتان دربارة لوله توضیح دادند؟»
«کمی.»
«اساساَ در کل ناحیة شکم، که بیماری آن‌جاست، عمل بای‌پس انجام داده‌ایم، تا روده‌ها بتوانند باز بهتر کار کنند، برای مدتی. احتمال دارد مبتلا به اسهال بشود، اما باز بهتر از یبوستی است که قبلاَ داشت.»
این یکی را راست می‌گفت. پدرم تازگی برایم تعریف کرده بود که سر راه برگشت از خانة ما در آن آخرین شنبه و یک‌شنبه، دم یک غذاخوری توقف کرده بود. « رفتم توالت مردانه و مجبور شدم با انگشت گه را دربیاورم، وحشتناک بود، اما هیچ راه دیگری نداشتم.»
«و نمی‌توانید پیش‌بینی کنید تا چند وقت دیگر؟»
«این همان چیزی است که همه می‌خواهند بشنوند، و همان چیزی است که نمی‌توانیم به آن‌ها بگوییم. قاعدتاَ آن‌قدر وقت دارد که برود خانه و سروصورتی به کارهایش بدهد. موارد معجزه‌آسایی را دیده‌ام که بیمارانی در شرایط او یک سال دوام آورده‌اند.»
دوستانم برای دل‌داری من از بیماران سرطانی گفته بودند که پنج سال پیش به آن‌ها گفته شده وقت رفتن است، اما هنوز سرومروگنده بودند. دکتر تاگارت ظاهراَ چنین چیزی نمی‌گفت. داشت می‌گفت یک سال معجزه است. داشت از ماه حرف می‌زد- عید پاک، شاید حتی کریسمس.
«روحیه هم مهم است؟ به نظر خیلی خودش را باخته.»
«آدم‌هایی را دیده‌ام که رو به دیوار می‌کنند و می‌میرند، همین. جنگیدن ممکن است مهلت را طولانی‌تر کند. و می‌دانم که او آدم مثبت و فعالی است. مشکل این است که وقتی اول کار این‌قدر بیمار است، شاید حال جنگیدن نداشته باشد.»
«به خودش گفته‌اید؟»
«تا به هوش آمد از من سوأل کرد. من هم او را در جریان گذاشتم.»
«چه عجیب، همیشه می‌گفت اگر روزی این‌طور شد، دلش نمی‌خواهد که بداند.»
«اما وقتش که شد می‌خواست که بداند. معنایش این نیست که بخواهد باز هم درباره‌اش صحبت کند. امکان دار اصلاَ منکر شود- آدم‌ها این کار را می‌کنند، و هیچ اشکالی هم ندارد. گفتن این‌که من سرطان ندارم، من یکی نه، آن دکترها یا احمق‌اند یا دروغ‌گو، خودش به‌نحوی به آن‌ها قوت قلب می‌دهد.»
«و هیچ درمانی انجام نمی‌دهید؟»
«ضرورتی نمی‌بینم. پرتودرمانی که ابداَ. اگر خودش بخواهد، شیمی‌درمانی‌اش می‌کنم، اما ممکن است عوارض جانبی خیلی بدی داشته باشد. یک دوره ویتامین هست که شاید به او پیشنهاد کنم- اما چون خودش پزشک است، ممکن است بگوید، ویتامین! مزخرف نگو.»
«همیشه خیلی به ویتامین اعتقاد داشت. باید به او پیشنهاد کنم.»
«خودم می‌کنم.» دکتر تاگارت به ساعتش نگاه می‌کند.
 می‌گویم: «متشکرم که با من صحبت کردید.»
«خواهش می‌کنم.» دستم را فشار می‌دهد.« و متأسفم.»
به اتاق 2 که برمی‌گردم، پدرم می‌خواهد بداند که دکتر تاگارت چه گفته است. نیاز دارد که بداند که می‌دانم، که هیچ توهمی ندارم. برای همین ترتیبی داد دکتر تاگارت مرا ببیند. یا شاید قضیه اصلاَ این نبود. شاید امیدوار است خبر جدیدی برایش بیاورم، خبر متفاوتی، خیر امیدوارکننده‌ای.
«می‌گوید از پیش‌رفت شما خیلی راضی است. می‌گوید پیش‌بینی می‌کند هفتة دیگر بروید خانه.»
از این حرفم کمی بلند می‌شود. اما خیلی زود دوباره در بالش‌ها فرو می‌رود، باز غرق در همان چیزی می‌شود که دارد از درون او را می‌خورد. سعی می‌کنم با روشن کردن تلویزیون از فکر بیرونش بکشم. سرفصل اخبار دو چاقوکشی در لندن است، پاسبان جوانی چاقور خورده و کشته شده، دو پلیس دیگر در بیمارستان‌اند.
پدرم می‌گوید: «کاکاسیاه‌های لعنتی، می‌آیند این‌جا و می‌افتند به جان مردم.» یک عمر خواندن دیلی میل و ساندی ‌اکسپرس سبب شده که در این ده سال آخر خیلی نژادپرست‌تر و مرتجع‌تر شود.
«تند نرو، پدر، نگفت که…»
«بله، اما جالب است که بیشتر وقت‌ها کار آن‌هاست، نیست؟»
دنبالش را نگرفتم، مصمم بودم این یک بارتحریک نشوم. خبر دوم دربارة بچة گری لینکر است، هشت هفته دارد و معلوم شده به نوع نادری سرطان خون مبتلاست. پدرم می‌گوید: «چه وحشتناک،» مادرم تصدیق می‌کند، و به دنبالش می‌گوید: «می‌دانی کی توی این بخش بستری است؟ آن پسری که از زمان هیلزبورو زندگی گیاهی دارد. دستگاه کمکی اعمال حیاتی- همه دلشان می‌خواهد خاموشش کنند، اما قانون اجازه نمی‌دهد. دردناک است.»
همه‌مان تصدیق می‌کنیم که دردناک است، هر بچه یا جوانی که می‌میرد یا به مرگ نزدیک می‌شود- هرچند دو ساعت پیش، در قطاری که از لیدز می‌آمد، دوروبرم به واگن پر از آدم‌هایی که به خانه می‌رفتند، به جماعت جوانان تنه‌لش روز جمعه با چشم‌های شیشه‌ای و واکمن‌هاشان که نگاه می‌کردم، با کمال میل حاضر بودم زندگی هرکدامشان را با زندگی پدرم تاخت بزنم.
هفت و نیم است، و من و مادرم داریم شب‌به‌خیر می‌گوییم. ترک کردنش غریب و ظالمانه به‌نظر می‌رسد. اما او ما را آن‌جا نمی‌خواهد، خوش‌حال‌تر می‌شود که فکر کند« مزاحم کسی نیست.» بغلش که می‌کنم بیشتر از حد معمول نگهم می‌دارد، بعد، دست مادر را در دست می‌گیرد و می‌نشیند، از آن کارهای ملاطفت‌آمیز و بی سروصدایی که هرگز نمی‌کند، صحنه‌ای که دلم می‌خواهد متأثرم کند اما چنان از او بعید است که تقریباَ زننده می‌شود: شکفتنی است دیرهنگام، شکوفه‌ای که از آدمی دیگر سبز شده است. همیشه در خیالم مرگ او را متناسب با خودش تصور می‌کردم- سبقت از سر کم‌طاقتی در جایی با میدان دید بسیار کم، یا سکتة قلبی وقت وجین علف‌های لجوج کنجی در باغ. این ملاطفت جدید، صورت بی‌حال از رمق‌افتاده‌اش بالای ملاف‌ها، پیشاپیش مردن است.
در تاریکی، در سرما پیاده می‌رویم، بعد با ماشین خم طولانی پس از تابش سدیمی کورکنندة بیمارستان را طی می‌کنیم، از کنار تابلوهای بی‌شماری که رویشان نوشته است ایردیل. فکر می‌کنم از آن زمانی که اول با در مدرسه اسم ایردیل را شنیدم چقدر دورم و معنای کلمه چقدر با معنایی که آن‌ وقت‌ها داشت فرق می‌کرد. ایر یکی از رودهای شمال بود که پدرم کمکم می‌کرد که از بالا به پایین به این صورت حفظ‌شان کنم، SUNWAcd ، سویل، اور، نید، وارف، ایر، کالدر، دان. در آن زمان دیل به معنی دره‌‌های یورکشر بود، هجاهای تپه‌ماهوری بارودیل، ونزلی‌دیل، ریبلزدیل،ملهام‌دیل، تپ‌ماهورها و نهرهایی که روزهای تعطیل با ماشین به دیدنشان می‌رفتیم، و دیل کم‌اهمیت‌تری که اسمش را نمی‌توانستم درست تلفظ کنم و هرگز باورش نکردم، آرکنگارت‌دیل. ایرودیل به معنی آن گذشتة نم‌نم بارانی بود. اما ایردیل، این کلمةمرکب، به معنی اکنون اجتناب‌ناپذیر است- دو هجای رک وسخت و سیم‌وار، نه غلت آهکی نرم زبان. ایردیل کارخانة بیماری یک طبقة بدترکییب کم‌نوری است که داریم در شب از آن دور می‌شویم.
من رانندگی می‌کنم. رانندگی مادرم، پیشتر که آمده بود ایستگاه قطار مرا سوار کند، نگرانم کرد- فقط چراغ‌های بغلش را روشن کرده بود، خیلی به همه چیز نزدیک می‌شد، آن‌جا که نبایست تند و آن‌جا که نبایست آهسته می‌رفت. می‌گوید: «زهوارم بفهمی نفهمی دررفته» و سرش را به عقب می‌برد. سال‌ها صبح زود بیدار شده، بی‌خواب، منتظر روشنایی، شیرفروش، روزنامه. و حالا چیز بیشتری دارد تا با چشم‌های بازباز بیدار بماند و نگرانش باشد، چیزی که پشت سرگذاشتنش حتی بدتر است- ضربة روانی، فرسایش ماندن در بخش، نور زنندة شیمیایی. تریلرها در بزرگ‌راه 59 A از کنارم تند می‌گذرند، کامیون‌های شن‌کش و کانتینرهای یخ‌چال‌دار، و مادرم را در خیال می‌بینم که تنها پشت فرمان است، چرتش می‌برد و سر راهشان قرار می‌گیرد، قبل از او می‌میرد. وقتی برمی‌گردم ببینم کمربندش را بسته یا نه، می‌بینم که خواب خواب است.
نویسنده: بلیک ماریسن
مترجم: فرزانه طاهری

از کتاب: راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ – چاپ اول: 1380 – انتشارات سخن، تهران
 حروفچین: ش. گرمارودی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.