داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

واژه‌نامه‌ی نان

برِد (BREAD): واژه ای از انگلیسی کهن، ازگویش قدیمی مردم فریزلند (فرهنگ انگلیسی کهن) که ابتدا به معنای لقمه، تکه، یا خرده نان بوده است. ( فرهنگ آنگلوساکسون، تلخیص کلارک هال، 1966).
رول (ROLL): یک قرص نان کوچک که قبل از پخت حسابی با وردنه صافش می کنند و بعد آن را لول 
می کنند. ( فرهنگ انگلیسی کهن ) 
رول: این نامیست که امروزه به آن داده ایم، یعنی یک قرص نان کوچک، حالا هر چقدر که می خواهد سفت باشد یا هر شکلی که می خواهد داشته باشد ـ این نام درعصر توزیع انبوه، عصر پیدایش شرکتهای غذایی چند ملیتی، دوره ای که نامهای محلی خاص حذف شده اند، یا تبدیل به محصـولی مختـص به یک منطقه گشته‌اند و اینک تنها خرده فروشی می شوند، در هر کجا که به کار رود تنها یک برچسب کلی روی قفسه های سوپر مارکت‌ها ست. این نان‌ها همان گردیهای نرمی هستند که حالا من و جینی داریم آن‌ها را برای مراسم تدفین پدر کره مال می کنیم.
زمان معانی را بر باد می دهد.
با فشار بازشان می کنم و درون سفید و نرمشان را چرب می کنم. جینی در دلشان مربا می ریزد و دوباره لبه شان را به هم می چسباند. این همان مربایی ست که در تمام دوران کودکی پدر خوردن اش را در خانه ممنوع کرده بود، اما آخر خودش هم وا داد و آن را خورد.
ساعت روی دیوار تیک تاک می کند، زمان در گلویش گیر کرده است.
جینی می گوید قبلا به این نان‌ها می گفتیم باپ، اما هیچکدام به یاد نمی آوریم این قضیه مال کی و کجا بود.
باپ (Bap): اولین کاربرد آن در اواخر قرن شانزدهم ثبت شد، ریشه‌اش نامعلوم است. یک رول یا تکه‌ی کوچک نان نانوایی در شکل‌‌ها و اندازه‌های متفاوت در مناطق مختلف. (فرهنگ انگلیسی کهن، 1933): یک رول نان نرم و بزرگ ( فرهنگ فشرده انگلیسی کهن 1993). 
یعنی حقیقت داشت؟ در اوایل دهه‌ی  پنجاه، یعنی زمانی که کوچکتر از آن بودیم تا بدانیم حالا سال‌های پس از جنگ است، از کجا سر در آورده بودیم؟ ما جهان سبز را ترک کرده بودیم جایی که گذشته از میان عکسهای قاب گرفته‌ی  چهره هایی که آشنا می نمودند و مردم می گفتند شبیه مان هستند، ما را می پایید. خانه‌ی  پدر بزرگ و مادر بزرگ. والدین مادرمان. دنیای مادرمان. 
اینجا جایی بود که پدر ما را آورده بود، ساخته شده از بتن و نئون. اینجا روح نداشت، اینجا شکل قایقی دستخوش امواج بود، نه می فهمیدی چرا همه چیز در اطرافت آنقدر غریبه است نه از غریبگی خودت با خودت سر در می آوردی. دنیای پدرمان. 
اینجا بود که دیگر مامان به کلیسـا نرفت نه به این دلیل که نمی‌خواست برود، البته ما این را حــدس زدیم. این‌جا بود که لبخندش خشک و بی روح شد. بابا ساکت و دائم در فکر بود. آپارتمان ما، بالای نانوایی، تاریک و قهوه ای رنگ و پر سایه بود، نور تندی این آپارتمان بی هوا در بلوار ساحلی را روشن می کرد. پنجره تا پیاده روی آهنی زیر پایمان ارتفاعی ترسناک داشت.
از همین جا بود که کز کردن را شروع کردیم. 
وقتی مامان به نانوایی می رفت، پیش کالسکه‌ی  برادرمان منتظر می ماندیم. نانهای باپ پشت ویترین کپه شده بودند، البته اگر این همان اسمی باشد که آن موقع به آن‌ها می گفتیم: ممنوعه، بسیار گران برای ما، و برای مردمی مثل ما ( اگر چه مردم زیادی نبودند که مثل ما بی هیچ توضیح و توجیهی آشفته و سرگردان باشند.) این نان‌ها در مقـابل قیمتی که داشتند هیچ بودند، فقط چند تکه نان. اما خوب هیچِ هیچ هم که نه: این تکه های خوشمزه، طلایی و آرد پاشیده خبر از نرمی وگرمی خود می دادند. دهانمان آب می افتاد و پیشانی هایمان را به شیشه می چسباندیم.
و بعد مادر در حالی که قرصی نان درکیف نایــلونی اش گذاشته بود بیرون می آمد. نان از قبل برش زده شده سرد بود و مزه‌ی  لاستیک می داد. لبخند مادر پر از شادی بود. سر حال فریاد می زد:" بیایید." و نان را توی کالسکه‌ی  بچـه می چپاند، نان فـشرده می شد و بعـد دوباره به شکل اولش برمی گشت : " بیایید بریم در بلوار قدم بزنیم." 
و راه می افتاد، ما هم به دنبالش می رفتیم، پیراهن ابریشمی آبی رنگش که از عمه ای پولدار به او رسـیده بود در آن هوای نا آرام، بالا می رفت و می لرزید، و اگر به آن سویش می رفتم به دور پایم می پیچید. 
باپ. لغتی تپل مپل، کلمه ای که در خود نوعی نرمی داشت، اما با این حال ضرب صدایی را نیز می شد در آن شنیـد. شاید ما آن را با خود از جـایی امن تر آورده بودیم، همان جایی که ترکش کردیم، شاید یک لغت کهن انگلیسی باشد از دره‌ی  ولز جایی که ساکنین اش به راحتی انگلیسی شده بودند، یا شاید بعد‌ها مانند دانه‌ی  شنی که طوفان به آن ساحل سلتی آورده باشد، ساحلی که با بتون و نئون برایش مرز ساخته بودند، آن را همراه خود بردیم؟ 
بارا (BARA): لغت ولزی به معنای نان. هرگز نفهمیدیم چه مزه ای ست چون دستمان به آن نمی رسید. بیصـدا می نشستیم و درس می خواندیم. شب وقتی صدای هق هق موسیقی را از بیرون، از بازارچـــــــــــه می شنیدیم از ترس پدر ساکت و خاموش در خانه می ماندیم تا او بیاید. 
و بعد ناگهان و خیلی غیر منتظره دوباره به شهری انگلیسی زبان در میدلندز رفتیم. در اینجا رولهای نان را با نامهای مختلفی می خواندند. آیا اینجا همان جایی بود که به نان بان می گفتند؟ 
بان (BUN): لغتی از اواخر زمان انگلیسی میانه، با ریشه ای نا مشخص. نانی شیرین، کوچک، نرم و گرد یا کیک کشمشی ( فرهنگ فشرده انگلیسی کهن، 1993) این واژه احتمالا از لغت باگن در زبان فرانسه کهن مشتق شده است که به معنای باد شدن در اثر دمیدن است.(فرهنگ فشرده انگلیسی کهن، 1993) 
پسر‌ها به خاطر شکل حرف زدنمان به سویمان ســــنگ پرت می کردند و ما سرمان را می دزدیدیم، می دانستیم هر جا برویم لهجه مان به گوش دیگران غریبه است، اسمهایی که بر اشیا می گذاریم نا آشنا هستـند و دیگر به کار نمی روند، خیلی سـریع آن‌ها را از دهانمان می انداختیم، فراموششان می کردیم گویی دیگر به ما تعلق نداشتند. 
ما همان قدر برای پدرمان غریبه بودیم که او برای ما، با سکوتش، با تکه های کوچکی که از سر گذشتش می دانستیم، با زادگاه دوردستش که اصلا حرفی از آن نمی زد، با شکستش در میراث گذاشتن حس بقا و تعلق برای ما.
چشمهایش با دیدن ما گیج و بی حالت برق می زد. روز‌ها دور از خانه می ماند و بعد وقــــــــــتی بر می گشت چراغهای روشن ماشینـش در پایین دیوار هال سایه هـایی شکل آدمـهای غش کرده می ساختند.
در آن خانه‌ی  سرد و خالی بود که وقتی به آشـپزخانه می رفتیم می دیدیـم مادرمان روی میز آشپزخانه خم شده است و گریه می کند.
جای دیگری هم بودیم آنجا به نان کوب می گفتند.
کوب (COB): لغتی از اواخر انگلیسی میانه، به معنای،"گرد شده "به معنای " دسر " نیز هست. ریشه نامعلوم. یک قرص نان سر گرد (فرهنگ فشرده انگلیسی کهن، 1993)
 پدر یکی به سرم کوبیـد و بعد کشیده ای به صورتم زد که جایش خیلی سوخت. حالا دیگر شلاق می زد، بی هیچ دلیلی و غیر قابل کنترل.
 ما فرار می کردیم. می دویدیم به خیابان، به خیابان پر از تراسهای سیاه در شهرهایی که بندری یا معدنی داشتند، به خیابان پر از خانه های کرایه ای درحال سقوط در شهری از شهرهای اسکاتلند: به باند بچه های خیابانی پیوستیم، بازیهای خیابان را یاد گرفتیم، در بندر پر سر وصدا و روشن از نور چراغهای خیابان به آب نبات‌ها مک میزدیم، تکیه کلامـــــــهای هر جای تازه ای را مثل آفتاب پرستی که مگس‌ها رابه چنگ می آورد، می بلعیدیم. تا می شد بیرون از خانه می ماندیم، اما می دانستیم اگر بیشتر از این بمانیم، احتمال اینکه دمپایـیهای نیش دار یا ترکه های گزنده یا کمربند گازگیر و سوزان بخوریم هم بیشتر می شود. 
کوب: به معنای کوبیدن روی کپل با چیزی برای تنبیه نیز هست. این واژه مربوط به دریا نوردی و کشتیرانی ست و در اواسط قرن هجدهم به کار می رفت. 
به معنای خردکردن یاکبود کردن نیز در صنعت و در اواخر قرن هجدهم از آن استفاده می شد.
اصطلاحی نیز با این واژه وجود دارد (to get a cob on) که به معـنای عصبانی شدن است. این اصطلاح عامیانه‌ی اواسط قرن هجدهم، ریشه ای نامعلوم دارد (فرهنگ فشرده انگلیسی کهن، 1993) 
آنجایی که زندگی می کردیم و مردم از لغت کوب استفاده می کردند، این واژه خاص نه به معنای یک رول نان نرم بلکه به معنای نانی بود که رویه ای سفت داشت.
ما سفت و سخت شدیم، ما زرنگ شدیم. 
مافین، درگلاسکو نان چنین اسمی داشت. مادر یکی از دوستان تازه‌ام گفت:" یک مافین می خوای؟ " انتظـار داشتم چـیزی شبیه کماج ببـینم (فرهنگ فشرده انگلیسی کهن : یک کیک اسپنجی گرد و صاف که اغلب به صورت تست خورده می شود.) اما یک رول نان صاف به دستم دادند که حتی یک ذره‌اش را هم از دست ندادم. من آمده بودم تا به خاطـر سقوط تعاریف معیار، به خاطر قابلــیت تغیر واژه ‌ها جشن بگیرم: لغت باپ دوباره سر و کله‌اش پیدا شده بود، اما این بار نه به شکل رولهای کوچک نان، بلکه به صورت نانهای صاف و بزرگی که هنوز هم در جایی دیگر به آن‌ها اُوِن باتم می گفتند. عاشق واژگونی این درهم شـدگی های همه گیر بودم، عاشق این حقیقت که در بعضی جا‌ها به رولهای نان، کیک می گفتند.
در شهر جلگه ای میدلـندز به آن‌ها می گفتـند بارم کیک، و اینجا همان جایی بود که عاقبـت شورش کردم. 
بارم (BARM): لغتی از انگلیسی کهن که احتمالا از زبان آلمانی وارد این زبان شده است، یعنی از لغت بئورما (beorma) به معنای کف روی مایع ذوب شـده در تخمیر ـ خمیر ترش. این لغت متعلق به مردم طبقه‌ی  فقیر آلمان بود (فرهنگ فشرده انگلیسی کهن ).
بارمی (BARMY): پر جوش و خروش (فرهنگ انگلیسی کهن، 1993) 
دوازده سالم بود، پر از جوش و خروش، پر از احتمـالات، پر از این حس که هیچ تعریف یا وضعیتی وجود ندارد که تا کنون تغییر نکرده باشد، هر حقیقتی می تواند تغییر کند، می شود با آن‌ها جنگید. من هم با او جنگیدم : پریدم و مثل یک مارمولک از سر راه پدرم کنار رفتم و او تنها هوا را به لرزه در آورد، از فاصله ای امنتر جوابش را دادم، او که از شدت عصبانیت دیوانه شده بود پر از جوش و خروش همان جا ایستاد، طوری که یعنی بلاخره بدترین کتک را خواهم خورد اما من از درک واقعیتی که هم اکنون متولد شده بود در آسمان‌ها سیر می کردم.
گفتم (و اصلا نمی ترسیدم )که می خواهم به کلیسا بروم. واقعا نمی خواستم بروم اما پسری که دوستش داشتم دعوتم کرده بود، و من داشتم با تمام سلطه‌ی  پدرم می جنگیدم، سلطه ای که همیشه فکر کرده بودم شامل ممنوعیت مذهبی مادرم هم می شود. داد و هوار نکرد، اخم کرد اما براق نشد چشم غره هم نرفت.
زمان معانی را بر باد می دهد. هیچ تعریف یا وضعیتی نیست که تا کنون تغییر نکرده باشد.
او گفت نمی خواهد جلوی مرا بگیرد. 
احســاس پیروزی می کردم. می دانسـتم که آن را به چشم دیده ام، و تنفر را نیز. دیدم که او هم آن را دید و رویش را برگرداند. شانه هایش یکباره پایین افتادند. 
دوباره که برگشت و نگاهم کرد چشمهایش از داغی سفید به نظر می آمدند. محتاطانه، به تلخی و کم وبیش با لحنی پر کنایه گقـت آخرین چیزی که می خواسـته برایم اتفاق بیافتد این بوده که زندگیم به خاطر مذهب فنا شود بلایی که قبلا بر سر خودش آورده بودند.
ییدیشد (yiddish): برویت (broyt) مشتق از لغـتی آلمانی بروت (brot) لغتی متـعلق به مردم طبقه‌ی اعیانا.
برد (BREAD) : واژه ای که از معنای اولیه‌اش یعنی تکه یا تکه های شکسته، جدا گشتـه و از معنای تکه ای نان به مفـهوم نان به عنوان یک ماهیـت مستقل رسیده است. ( فرهـنگ فشرده‌ی  انـگلیسی کهن،1993).
نان (BREAD) وسیله‌ی سیر کردن شکم در یک زندگی بخور و نمیر ( فرهنگ انگلیسی کهن، 1993).
نویسنده: الیزابت باینز
مترجم: آزاده کامیار

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.