داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شرلوک هولمز بطری‌اش را از کنج ِ پیش بخاری برداشت و سرنگ تزریق زیرجلدی‌اش را از جلد تیماج ِ تروتمیز آن بیرون آورد. با انگشتان لرزان ِ بلند و سفید خود سوزن نازک را میزان کرد و آستین چپش را بالا زد. نگاهش اندیشناک لختی روی ساعد عضلانی و مچ درنگ کرد که از تعداد زیادی اثر تزریق سرتاسر سوراخ سوراخ و کوچک را رو به پایین فشار داد و بار دیگر در مبل مخملی فرو رفت و از سر رضایت آه بلندی برآورد.
چندین ماه بود که روزی سه بار شاهد این برنامه بودم، ولی ذهنم به آن خو نگرفته بود. برعکس، این منظره روزبه روز بیش تر ناراحتم می‌کرد، و شبها گرفتار عذاب وجدان می‌شدم که چرا شهامت اعتراض کردن نداشتم. بارها و بارها قسم یاد کردم که با تمام توان به این کار همت کنم؛ ولی موضوع این بود که خونسردی و بی اعتنایی دوستم موجب می‌شد طرف مقابل جرئت هیچ اقدامی‌را به خود ندهد. نیروهای عظیمش، رفتار هوشمندانه‌اش، و استعدادهای خارق‌العاده و بی شمارش که به تجربه به آنها پی برده بودم، همه و همه موجب می‌شد هنگام مخالفت با او اعتماد به نفس خود را از دست بدهم و دست و پایم را گم کنم.
ولی آن روز بعدازظهر، نمی‌دانم به خاطر شراب بویونی (1) بود که با نهارم خورده بودم، یا به دلیل عصبانیت اضافی ِ ناشی از کُندی بیش از حد رفتار او، که ناگهان احساس کردم دیگر نمی‌توانم طاقت بیاورم. پرسیدم:
ـ امروز نوبت کدام یکی بود، مرفین یا کوکائین؟
نگاه بی حالش را از کتابی که باز کرده بود، کتاب کهنه ای با حروف قدیمی(2)، برگرفت و گفت:
ـ کوکائین، محلول هفت درصد. دلت می‌خواهد امتحانش کنی؟
با لحن خشکی جواب دادم:
ـ نه، به هیچ وجه. بعد از جنگ افغان هنوز بنیه‌ام را باز نیافته‌ام. نمی‌توانم فشار دیگری را تحمل کنم.
با دیدن خشم من لبخند زد و گفت:
ـ شاید حق با تو باشد، واتسن. گمان می‌کنم تأثیر جسمانی بدی داشته باشد. ولی تأثیرش در تحریک و روشن کردن ذهنم به قدری مثبت و متعالی است که تأثیر ثانویه‌اش برایم آن قدرها اهمیت ندارد.
خیلی جدّی گفتم:
ـ ولی خوب درباره‌اش فکر کن! ببین ارزشش را دارد؟ شاید ذهنت همان طور که می‌گویی، تحریک شود و به هیجان بیاید، ولی این فرآیندی بیمارگون و بیماری زاست که موجب تغییرات زیادی در بافت بدن می‌شود، و ممکن است در نهایت نوعی ضعف مزمن ایجاد کند. خودت هم می‌دانی که بدنت چه واکنش بدی از خود نشان می‌دهد. مسلماً ارزشش را ندارد. چرا باید به خاطر لذتی صرفاً گذرا آن نیروهای عظیمی‌را که از آنها بهره مند هستی به خطر بیندازی؟ یادت باشد که من نه فقط مثل رفیقی با رفیق دیگر، بلکه در مقام یک پزشک با کسی صحبت می‌کنم که تا حدی پاسخگوی وضع سلامتی‌اش هستم.
به نظر نمی‌رسید ناراحت شده باشد. برعکس، مثل کسی که اشتیاق به صحبت داشته باشد، نوک انگشتانش را به هم چسباند، آرنج‌هایش را به دسته های صندلی اش تکیه داد و گفت:
ـ ذهن من تحمل ندارد عاطل و باطل بماند. مشکلات و کار بر سرم بریز، پیچیده‌ترین پیام رمز را جلویم بگذار، یا استادانه‌ترین تحلیل را، و من در فضای مناسب خود قرار می‌گیرم. آن وقت دیگر نیازی به محرک‌های مصنوعی ندارم. ولی از جریان عادی و یکنواخت زندگی بیزارم. شور و هیجان ذهنی برای من ضروری است. به همین دلیل این حرفۀ خاص را انتخاب کرده‌ام، یا بهتر بگویم، آن را خلق کرده‌ام، چون در سراسر دنیا منحصر به فرد هستم.
در حالی که ابروهایم را به نشانۀ تعجب بالا می‌بردم گفتم:
ـ تنها کارآگاه خصوصی؟
او جواب داد:
ـ تنها کارآگاه مشاور خصوصی. من بالاترین مرجع استیناف در حرفۀ کارآگاهی هستم. وقتی گرگسن (3)، یا لِسترید (4)، یا اتلنی جونز (5) با موضوعی مواجه می‌شوند که قدرت فهمش را ندارند ـ که، در واقع، وضعیت همیشگی شان است ـ آن را به من ارجاع می‌دهند. من، در مقام متخصص، اطلاعات را بررسی می‌کنم و نظر کارشناسی می‌دهم. در چنین مواردی، مدعی هیچ اعتبار و امتیازی نیستم. اسمم در هیچ روزنامه ای ذکر نمی‌شود. بالاترین پاداش برایم نفس ِ کار است، لذتِ یافتن عرصه ای برای به کار گرفتن نیروهای ویژه ام. ولی خودِ تو تا حدی با شیوه های کار من در پروندۀ جفرسن هوپ (6) آشنا شده‌ای.
با صمیمیت گفتم:
ـ بله، البته. در تمام عمرم هرگز تا این حد از چیزی حیرت نکرده بودم. حتی آن را در جزوۀ کوچکی با عنوان کم و بیش خیال انگیزِ «اتود در قرمز لاکی» بیان کردم.
او غمگین سر تکان داد و گفت:
ـ نگاهی به آن انداختم. راستش را بخواهی، نمی‌توانم به خاطر نوشتن آن به تو تبریک بگویم. کشف و پیگیری جرم و جنایت یک علم دقیق است، یا باید این گونه باشد، و باید به همان شیوۀ خشک و غیرعاطفی با آن برخورد کرد. تو سعی کرده‌ای به آن رنگ رمانتیسم بزنی، و تأثیرش کم و بیش مثل آن است که بخواهی یک داستان عاشقانه یا یک فرار مخفیانه با معشوق را در قضیۀ پنجم اقلیدس بگنجانی.
با اعتراض گفتم:
ـ ولی ماجرای عاشقانه وجود داشت. من که نمی‌توانستم واقعیتها را عوض کنم.
ـ بعضی واقیعتها را باید پنهان کرد، یا، دست کم، باید در برخورد با آنها نوعی حسّ ِ تناسبِ درست را درنظر گرفت. تنها نکتۀ درخور ذکر در این پرونده استدلال ِ تحلیلی ِ عجیب از معلول به علت بود که از طریق آن توانستم مسئله را حل کنم.
از انتقاد هولمز از کاری که مخصوصاً برای خوشایند او انجام شده بود رنجیدم. در ضمن، باید اعتراف کنم که این خودخواهی که ظاهراً می‌خواست جزوۀ من خط به خط به کارهای خاص شخص او اختصاص داشته باشد مرا به خشم آورده بود. طی سالهایی که با او در خیابان بیکر زندگی کرده بودم، بارها متوجه شده بودم که در پشت رفتار آرام و معلم مآباب دوستم اندک تکبری نهفته است. با این حال، چیزی نگفتم؛ نشستم و به مداوای پای مجروحم پرداختم. مدتی پیش گلولۀ یک تفنگ جِزیل (7) پایم را مجروح کرده بود و، هرچند این امر مانع راه رفتنم نمی‌شد، با هر تغییری در هوا پایم سخت درد می‌گرفت.
هولمز پس از مدتی، در حالی که پیپِ چوب خلنگِ خود را پر می‌کرد، گفت:
ـ دامنۀ کار من اخیراً به سراسر قارۀ اروپا گسترش یافته. هفتۀ گذشته فرانسوا لو ویار (8) که، همان طور که احتمالاً می‌دانی، این اواخر در تشکیلات کارآگاهی فرانسه برای خود اسم و رسمی‌به هم زده، با من مشورت کرد. او از نیروی الهام سریع قوم سلت بهره مند است، ولی در عرصۀ پهناور دانش دقیق، که برای پیشرفت عالی تر در حرفه‌اش حیاتی است، ضعف دارد. او را به دو پروندۀ مشابه ارجاع دادم: یکی در ریگا (9) در 1857، و دیگری در سنت لوییز (10) در 1871، که راه حل صحیح را به او نشان می‌داد. این هم نامه ای که امروز صبح به دستم رسید و در آن از کمک من قدردانی شده است.
همان طور که حرف می‌زد، یک برگ کاغدنامۀ خارجی ِ مچاله شده را به سوی من انداخت. نگاهی به آن انداختم و چندین کلمه و عبارت تحسین آمیز از قبیل «باشکوه»، «شاهکار»، و «اقدام بی نظیر» تصادفاً به چشمم خورد که همگی حاکی از ستایش پرشورِ مرد فرانسوی بود. گفتم:
ـ مثل حرفهای شاگردی است که به استادش خطاب می‌کند.
شرلوک هولمز با بی اعتنایی گفت:
ـ اوه، او برای کمک من ارزش زیادی قائل است. خودش هم استعدادهای زیادی داردد. از سه ویژگی ِ لازم باری یک کارآگاه ایده آل، دوتایش را دارد. او قدرت مشاهده و استنتاج را دارد. فقط از نظر دانش ضعیف است که آن هم شاید با گذشت زمان حل شود. حالا مشغول ترجمۀ آثار مختصر من به زبان فرانسه است.
ـ آثار تو؟
هولمز در حالی که می‌خندید فریاد زد:
ـ مگر نمی‌دانستی؟ بله، من مرتکبِ نوشتن چندین مقاله شده‌ام. همۀ آنها هم دربارۀ مسائل فنی است. مثلاً این یکی از آنهاست: «دربارۀ تفاوت خاکستر توتون‌های مختلف». من در این مقاله 140 نوع سیگار برگ، سیگار، و توتون پیپ را برمی‌شمارم و با تصاویر رنگی تفاوت خاکسترهایشان را نشان می‌دهد. این نکته‌ای است که مدام در محاکمات جنایی مطرح می‌شود، و گاه سرنخِ بسیار مهمی‌است. مثلاً اگر بتوانی با قاطعیت بگویی جنایت کار کسی است که لونکاهِ (11) هندی دود می‌کرده، مسلماً دامنۀ تحقیقاتت محدود می‌شود. چشم آموزش دیده بین خاکستر سیاه سیگارِ تریکینوپالی (12) و پُرز سفید بِردز آی (13) همان قدر فرق می‌گذارد که بین هویج و سیب زمینی.
من گفتم:
ـ تو در مورد جزئیات استعداد خارق العاده‌ای داری.
ـ من به اهمیت آنها واقفم. این هم رسالۀ من دربارۀ دنبال کردن ردّپا، با نکاتی دربارۀ کربردهای گچ پاریس (14) به عنوان قالب و محافظِ ردها و اثرها. این یکی هم رسالۀ کوچک و عجیبی است دربارۀ شکل دست، با چند تصویر چاپ سنگی از دست سنگ تراش ها، ملوانها، چوب پنبه بُرها، حروفچین ها، بافنده ها و جواهرسازها. در کارآگاهی علمی، این موضوع به لحاظ علمی‌خیلی اهمیت دارد ـ به خصوص در مورد اجساد مجهول الهویه، یا کشف سابقۀ جنایتکاران. ولی حرفهای من دربارۀ سرگرمی‌ام تو را کسل می‌کند.
با اشتیاق جواب دادم:
ـ به هیچ وجه. برایم بی اندازه جالب است، به خصوص از این نظر که کاربرد آن را در عمل هم دیده‌ام. ولی همین الآن دربارۀ مشاهده و استنتاج صحبت کردی. بی تردید هریک از آنها تا حدی به دیگری بستگی دارد.
هولمز راحت و آسوده در مبلش لم داد، حلقه‌های غلیظ و آبی رنگِ دود را به هوا فرستاد و گفت:
ـ خُب؛ نه چندان. به عنوان مثال، مشاهده به من می‌گوید که تو امروز صبح در ادارۀ پست خیابان ویگمور (15) بوده ای، ولی استنتاج این اطلاع را به من می‌دهد که وقتی آنجا بوده ای، تلگرامی‌مخابره کرده‌ای.
گفتم:
ـ درست است! هر دو مورد درست است! ولی اعتراف می‌کنم که نمی‌فهمم چطور به چنین نتیجه ای رسیده‌ای. هوسی بود که ناگهان به سرم افتاد و در مورد آن با هیچ کس صحبت نکرده‌ام.
هولمز که با دهان بسته به حیرت من می‌خندید گفت:
ـ خیلی ساده است. از فرط سادگی چنان مضحک است که توضیح آن زائد خواهد بود؛ و با این حال، شاید برای تبیین وجه تمایزِ مشاهده و استنتاج مفید باشد. مشاهده به من می‌گوید که یک تکۀ کوچک گل ِ مایل به رویۀ کفشت چسبیده است. درست روبه روی پستخانۀ خیابان ویگمور پیاده رو را کنده و مقداری خاک بیرون ریخته‌اند، به نحوی که هنگام ورود به پستخانه مشکل بتوان از قدم گذاشتن روی آن اجتناب کرد. این خاک رنگ قرمز عجیبی دارد که، تا آنجا که من می‌دانم، در هیچ جای دیگر این محله پیدا نمی‌شود. تا این حد، مشاهده بود. از اینجا به بعد استنتاج است.
ـ پس چطور نتیجه گرفتی که تلگرامی‌در کار بوده؟
ـ البته این را می‌دانستم که تو نامه ای ننوشته‌ای، چون تمام مدت صبح رو به رویت نشسته بودم. این را هم می‌بینم که توی میز تحریرت، که درش باز است، یک ورق تمبر و یک دستۀ قطور کارت پستال هست. پس برای چه کاری غیر از مخابرۀ تلگرام به ادارۀ پست رفته‌ای؟ همۀ این عوامل دیگر را حذف کن و عاملی که باقی می‌ماند لاجرم واقعیت است.
پس از آنکه کمی‌فکر کردم، جواب دادم:
ـ در این مورد، قطعاً حق با توست. با این حال، موضوع، همان طور که می‌گویی، بسیار ساده است. فکر می‌کنی گستاخی است اگر بخواهم نظریه‌های تو را در معرض آزمایش جدّی تری قرار دهم؟
او پاسخ داد:
ـ بر عکس، مانع از آن می‌شود که برای بار دوم کوکائین مصرف کنم. خوشحال می‌شوم مسئله ای را که تو به من ارائه می‌کنی بررسی کنم.
ـ این را از دهان تو شنیده‌ام که بعید است آدم به طور روزمره از شیئی استفاده کند بی آنکه اثر شخصی خود را به نحوی روی آن باقی بگذارد که برای مشاهده‌گر ِ تعلیم یافته قابل تشخیص نباشد. خُب، این ساعت اخیراً به مالکیت من درآمده است. ممکن است لطف کنی و دربارۀ شخصیت یا عادتهای قبلی آن اطلاعاتی در اختیارم بگذاری؟
ساعت را در حالی به او دادم که ته دلم کمی‌احساس خوشحالی می‌کردم، چون این آزمایش، به نظر من، آزمایش محالی بود و قصدم این بود که درسی باشد در مقابل حالت کم و بیش خودپسندانه ای که گهگاه پیدا می‌کرد. هولمز ساعت را در دستش سبک و سنگین کرد، به دقت به صفحۀ آن خیره شد، پشتش را باز کرد و قطعات درون آن را، اول با چشم غیرمسلح و سپس با یک عدسی محدب قوی، وارسی کرد. وقتی که درِ ساعت را بست و آن را به من برگرداند، با دیدن ِ چهرۀ گرفتۀ او بی اختیار لبخند زدم.
او گفت:
ـ تقریباً هیچ اطلاعاتی وجود ندارد. ساعت تازه تمیز شده و این امر موجب می‌شود از مهم ترین واقعیتها محروم شود.
جواب دادم:
ـ حق با توست. قبل از آنکه آن را برای من بفرستند، تمیزش کرده‌اند.
ته دلم دوستم را متهم می‌کردم که برای پنهان کردن شکست خود به بهانه ای بسیار ناموجه و غیرقابل قبول متوسل شده است. مگر توقع داشت از یک ساعت تمیز نشده چه اطلاعاتی به دست بیاورد؟
هولمز، که با نگاهی گنگ و بی فروغ به سقف خیره شده بود، گفت:
ـ هرچند تحقیق من رضایت بخش نبوده، ولی کاملاً هم بیهوده نبوده است. با عنایت به اینکه خطاهای احتمالی مرا تصحیح خواهی کرد، باید بگویم که این ساعت به برادر بزرگ ترت تعلق داشته و از پدرت به او ارث رسیده بوده است.
ـ بی تردید از حروف  H.W. در پشت ساعت به این نتیجه رسیده‌ای؟
ـ کاملاً درست است. W که نشانۀ اسم خودِ توست. این ساعت تقریباً پنجاه سال پیش ساخته شده؛ عمر این حروف اختصاری هم به اندازۀ خودِ ساعت است؛ به این ترتیب، آن را برای نسل قبل ساخته بوده‌اند. جواهرآلات معمولاً به پسر بزرگ تر می‌رسد و به احتمال بسیار زیاد او هم اسم پدر است. پدرت، اگر درست به خاطر داشته باشم، سالها پیش از دنیا رفت. در نتیجه، این ساعت در اختیار بزرگ ترین برادرت بوده است.
گفتم:
ـ تا اینجا درست است. چیز دیگری هم هست؟
ـ او آدم نامرتبی بوده ـ بسیار نامرتب و  بی مبالات. امکانات خوبی در اختیار داشته، ولی همۀ فرصت‌هایش را از دست داده، مدتی در فقر زندگی کرده، با دوره های کوتاه و تصادفی رفاه، و سرانجام به مشروب پناه برده و از دنیا رفته است. این تمام چیزهایی است که می‌توانم استنباط کنم.
از جا پریدم و بی قرار و لنگ لنگان دور اتاق راه رفتم؛ در دل احساس تلخ و ناخوشایندی داشتم. گفتم:
ـ این کار در شأن تو نیست، هولمز. باورم نمی‌شود تا این حد سقوط کرده باشی. تو دربارۀ زندگی برادر بی‌نوایم پرس وجو کرده ای، و حالا وانمود می‌کنی که این اطلاعات را به روشی تخیل آمیز به دست آورده‌ای. نمی‌توانی از من توقع داشته باشی که باور کنم همۀ اینها را از ساعت قدیمی‌او فهمیده‌ای! این کار خیلی ظالمانه است و، راستش را بگویم، بوی شارلاتان‌بازی می‌دهد.
هولمز با ملاطفت گفت:
ـ دکترِعزیزم، تمنا می‌کنم پوزش مرا بپذیر. من این موضوع را به صورت مشکلی انتزاعی در نظر گرفته بودم، و فراموش کرده بودم تا چه حد ممکن است برای تو شخصی و دردناک باشد. ولی به تو اطمینان می‌دهد که تا وقتی ساعت را به من نداده بودی، به هیچ وجه نمی‌دانستم برادری داری.
ـ پس به خاطر خدا بگو این واقعیتها را از کجا فهمیدی؟ از هر نظر کاملاً درست اند.
ـ اوه، بخت با من یار بود. من فقط می‌توانستم بگویم که توازن احتمالات به چه صورت بوده است. اصلاً توقع نداشتم این قدر دقیق از کار دربیاید.
ـ ولی صرفاً که حدس و گمان نبوده؟
ـ نه، نه؛ من هرگز حدس نمی‌زنم. عادت خوبی نیست ـ برای قابلیت منطقی ِ ذهن مضر است. این موضوع صرفاً به این دلیل به نظرت عجیب می‌آید که مسیر فکری مرا دنبال نمی‌کنی یا واقعیتهای کوچک را، که استنتاجهای بزرگ ممکن است به آنها وابسته باشند، نمی‌بینی. مثلاً من صحبتم را از اینجا شروع کردم که برادرت بی فکر بوده است. هنگام مشاهدۀ قسمت زیرین بدنۀ ساعت، متوجه می‌شوی که نه تنها در دو نقطه ضربه خورده، بلکه سرتاسر آن پوشیده از خراش و زدگی است، چون عادت داشته چیزهای تیز، مثل سکه یا کلید، را در همان جیب بگذارد. مسلماً این فرض آن قدرها هم نبوغ آسا نیست که آدمی‌که ساعتی به ارزش پنجاه گینی (16) را این طور با بی قیدی نگه می‌دارد باید آدم بی مبالاتی باشد. این استنباط هم آنقدرها دور از ذهن نیست که کسی که فقط یک قلم از چیزهایی که به ارث برده چنین ارزشی دارد، حتماً از نظرهای دیگر هم تأمین بوده است.
سرم را تکان دادم تا نشان بدهم که استدلال او را دنبال می‌کنم.
ـ بین کارگشاهای انگلستان خیلی مرسوم است که وقتی ساعتی را گرو برمی‌دارند، شمارۀ رسید را با نوک سنجاق داخل بدنۀ آن حک می‌کنند. این کار از برچسب زدن مطمئن‌تر است، چون خطر آن وجود ندارد که شماره گم یا جابه جا شود. من می‌توانم با عدسی خود حداقل چهار تا از این شماره ها را داخل بدنۀ این ساعت ببینم. استنباط اول: برادرت اغلب آس و پاس بوده است. استنباط دوم: گه گاه ناگهان پول و پله‌ای به هم می‌زده، وگرنه نمی‌توانسته گرویی‌اش را از گرو دربیاورد. در پایان از تو خواهش می‌کنم به صفحۀ داخلی ساعت نگاه کنی که سوراخ ِ کوک در آن قرار دارد. به خراشهای بی شمار دورتا دور این سوراخ نگاه کن ـ نشان می‌دهد که کوک از دستش در می‌رفته است. کوکِ کدام آدم هشیاری ممکن است آن خراشها را ایجاد کرده باشد؟ ولی هرگز ساعت یک آدم مشروبخوار را بدون این خراشها نمی‌بینی. شبها ساعت را کوک می‌کند، و با دستهای لرزانش این نشانه‌ها را به جا می‌گذارد. آیا در تمام اینها رمز و رازی وجود دارد؟
جواب دادم:
ـ مثل روز روشن است. متأسفم که در حقّت بی انصافی کردم. باید بیش از این به قوۀ بی‌نظیر تو ایمان می‌داشتم. می‌شود بپرسم که آیا در حال حاضر سرگرم تحقیقی حرفه‌ای هستی یا نه؟
ـ به هیچ وجه. به همین دلیل کوکائین مصرف می‌کنم. بدون فعالیت نمی‌توانم زندگی کنم. آیا دلیل دیگری هم برای زندگی وجود دارد؟ بیا اینجا پشت پنجره. هرگز دنیایی چنین ملال آور و غم انگیز و بی حاصل وجود داشته؟ ببین این مه زرد رنگ چطور در سرتاسر خیابان پیچ و تاب می‌خورد و دور خانه های قهوه ای ِ مات جمع می‌شود؟ چه چیز می‌تواند تا این حد پیش پاافتاده و حقیر باشد؟ وقتی آدم عرصه‌ای برای استفاده از قابلیتهایش نداشته باشد، داشتن ِ آنها چه فایده ای دارد، دکتر؟ جنایتها پیش پا افتاده‌اند، زندگی پیش پا افتاده است، و روی زمین هیچ خصوصیتی جز همین خصوصیتهای پیش پا افتاده نقشی ندارد.
دهانم را باز کرده بودم تا به این نطق آتشین پاسخ بدهم که ضربۀ محکمی‌ به در خورد و خانم صاحبخانه‌مان با کارتی در سینی برنجی وارد شد و خطاب به دوستم گفت:
ـ بانوی جوانی با شما کار دارند، آقا.
هولمز نوشتۀ روی کارت را خواند:
ـ دوشیزه مری مورستن (17). اوهوم! اسمش که اصلاً برایم آشنا نیست. خانم هادسن (18)، از این بانوی جوان خواهش کنید تشریف بیاورند بالا. برو، دکتر. ترجیح می‌دهم حضور داشته باشی.  
————————————————————
پانویس:
1- Beaune ،شرابهای بورگوندی مرغوبی که در اطراف بویون در فرانسه تولید می‌شود. ـ م.
2- letter black، نوعی حروف چاپی که چاپچی های اولیه به کار می‌بردند و عبارت بود از حروف گوتیک یا سبک انگلیسی قدیمی‌که در اواسط قرن چهاردهم در انگلستان رایج شد. در اولین کتابهای چاپی عموماً از این حروف استفاده می‌شد. ـ م.
3- Gregson
4- Lestrade
5- Athelney Jones
6- Jefferson Hope
7- Jezail ،نوعی تفنگ سر پُر سنگین و بلند که در کشورهای آسیایی ساخته می‌شد و به کار می‌رفت. ـ م.
8- Francois Le Villard
9- Riga
10- St Louis
11- Lunkah ،سیگار برگ نازکی که دو سرش باز است. این سیگار در هندوستان تولید می‌شد و شبیه سیگار برگ هندی (cheroot) بود. ـ م.
12- Trichinopoli ،سیگار برگی که از تنباکوی تیره و در منطقه ای به همین نام در هند جنوبی تولید می‌شود. ـ م.
13- bird’s eye ،نوعی توتون که در آن رگبرگ برگها همراه الیاف بریده می‌شود. ـ م.
14- plaster of Paris ،نوعی گچ لطیف که بعد از مخلوط شدن با آب خیلی سریع می‌گیرد و برای قالب گیری و مجسمه سازی و غیره به کار می‌رود. علت این نام گذاری آن است که از سنگهای گچی ِ محلۀ مونمارتر در پاریس تهیه می‌شده است. ـ م.
15- Wigmore Street
16- guinea ،در نظام پولی جدید انگلستان برابر با 21 شلینگ یا یک پوند و پنج پنی است. ـ م.
17- Miss Mary Morstan
18- Mrs. Hudson

نویسنده: آرتور کانن دویل
مترجم: مژده دقیقی

فصل اول از رمان «نشانۀ چهارم»، از کتاب داستان‌های شرلوک هولمز – نشر هرمس

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.