داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دوستان، زمینی‌ها و فرازمینی‌ها، ارگان‌های حسی‌تان را به طرف من بچرخانید!
در آغاز سالی دیگر، پیام تبریک و آرزوهایی نیک برایتان دارم. دسامبر امسال نودمین سالگرد تولدم را جشن خواهم گرفت. درست چند هفته‌ی بعد از کامل شدن اولین نیم‌قرن عصر فضا.
در 4 اکتبر 1957، هنگامی‌که اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید که کسی هم سوگوارش نشد، اسپوتنیک یک را پرتاب کرد، فقط ۵ دقیقه طول کشید که دنیا بفهمد چه اتفاقی افتاده. اگرچه سال‌هاست که درباره‌ی سفر فضایی ‌نوشته‌ام و صحبت کرده‌ام، اما آن لحظه هنوز در خاطرم باقی مانده است. آن موقع برای شرکت در هشتمین «کنگره‌ی بین‌المللی فضانوردی» در بارسلون بودم. هنگامی‌که خبر پخش شد، همه‌ی ما بعد از یک روز شلوغ پر از سخنرانی در اتاق‌هایمان در هتل استراحت می‌کردیم. خبرنگارها من را بیدار کردند و از من خواستند تا درباره‌ی این شاهکار شوروی چیزی بگویم. تمام نظریه‌ها و گمانه‌زنی‌هایمان ناگهان به واقعیتی در دسترس تبدیل شده بودند.
با وجود دستیافت‌های قابل توجه 50 سال گذشته، من معتقدم که عصر طلایی سفر‌های فضایی هنوز نیامده و در پیش روی ما قرار دارد. قبل از اتمام همین دهه، مسافران پولی، پروازهای داخل مداری را تجربه خواهند کرد. این پروازها با فضاپیماهایی انجام می‌شوند که اختصاصاً برای همین ‌کار طراحی شده‌اند و نسل جدیدی از شرکت‌های طراحی مهندسی آن‌ها را ساخته‌اند. نسلی که اشتیاقی وصف‌ناشدنی برای فضا دارند (کاش من هم می‌توانستم به چنین سفری بروم) و در 50 سال آینده، هزاران نفر به قلمرو مدار زمین راه خواهند یافت و آن‌گاه به ماه و فراسوی ماه.
در طی سال 2006، ظهور این نوع جدید "فضانوردِ شهروند" و شرکت‌های فضایی خصوصی را با علاقه دنبال می‌کردم. از این‌که می‌بینم ایده‌ی آسانسور فضایی در سطح گسترده‌ای مورد قبول واقع شده خیلی خوشحالم. با آسانسور فضایی حمل و نقل فضایی ارزان خواهد شد، این‌قدر که مردم عادی هم می‌توانند از آن استفاده کنند. اکنون دیگر آژانس‌ها و شرکت‌های فضایی، این مفهوم مهندسی جسورانه را که من در کتاب «فواره‌های بهشت» (1979) ارایه کرده و به آن پر و بال دادم، خیلی جدی گرفته‌اند و در حال سرمایه‌گذاری مالی و منابع انسانی برای ساختن مدلی نمونه از آن هستند. چندین و چند تا از این گروه‌ها برای به دست آوردن جایزه اکس‌پرایز (با پشتیبانی مالی ناسا) که 150000 دلار آمریکا ارزش داشت، با یکدیگر رقابت کردند. این مسابقه در اکتبر 2006 در فرودگاه بین‌المللی لاس‌کروشز نیومکزیکو برگزار شد.
در این میان «بنیاد آرتور کلارک»، هم‌چنان در حال جستجو و تشویق زنان و مردان پیش‌قدمی است که راه‌های جدید به سوی فضا باز می‌کنند. چند روز قبل از مسابقه‌ی اکس‌پرایز دوست قدیمی من، والتر کرونکیت «جایزه‌ی دست‌آوردهای یک عمر» بنیاد را دریافت کرد. والتر را بیش از نیم قرن است که می‌شناسم و تفسیرها و انتقادهای من از عملکرد او در روزهای داغ و پرهیاهوی فرود آپولو بر ماه، دیگر به تاریخ پیوسته‌اند. باب بیگلو که یک کاشف فضایی قرن بیست و یکمی است، «جایزه‌ی نوآوری آرتور سی. کلارک» را به خاطر کارهایش در زمینه‌ی توسعه‌ی اقامتگاه‌های فضایی دریافت کرد. باب بیگلو بعد از پرواز موفقیت‌آمیز فضاپیمایش، جنسیس یک، دارد راه را برای افرادی که به اکتشافات فضایی پیشرفته، آن هم با کمترین اتکای ممکن به برنامه‌های فضایی دولتی علاقه‌مند هستند، باز می‌کند.
در همین حین، طرح‌ریزی و جمع‌آوری سرمایه برای برپایی «مرکز آرتور سی. کلارک برای "بررسی اثر و ماحصل تخیل انسانی"» هم‌‌چنان ادامه دارد. این مرکز با دانشگاه نوادا در ‌لاس‌وگاس همکاری خواهد داشت. اهداف این مرکز عبارتند از: یافتن کسانی که تخیلی خلاق دارند، کمک به والدین و معلم‌هایشان تا این استعداد را به بهترین نحو شکوفا کنند و کاری کنند که در تمام کلاس‌های درس دنیا به تخیل به اندازه‌ی نمره اهمیت داده شود. هیأت مدیره‌ی بنیاد کلارک که رییس خستگی‌ناپذیرش، تدسون میر، آن را اداره می‌کند، تا کنون 70 میلیون دلار آمریکا برای این پروژه جمع کرده‌اند. من امیدوارم که شرکت‌های صنعت میلیارد دلاری مخابرات ماهواره‌های که من آن را 60 سال پیش با مقاله‌‌ی «دنیای بی‌سیم» (اکتبر 1945) بنیان‌گذاری کردم و به خاطرش هم مبلغ نجومی 15 پوند دریافت کردم، در این حرکت همراه ما شوند.
این پروژه‌ و دیگر پروژ‌ه‌های ارزشمند مانند آن را من فقط توانسته‌ام دورادور تشویق کنم، چون به خاطر بیماری بازگشت فلج عصبی خیلی محدود‌ شده‌ام. اما خوشحالم به اطلاعتان برسانم که وضع سلامتی‌ام کماکان پایدار است و هیچ نوع درد یا ناراحتی ندارم. حالا که به طور کامل به ویلچر وابسته شدم، می‌توانم روی خواندن و نوشتنم تمرکز بیشتری داشته باشم. بعد از دومین عمل آب مروارید بینایی‌ام را به دست آورده‌ام و نوشتن را دوباره شروع کردم.
در خلال سال گذشته، تعدادی مقاله‌ی کوتاه و نقد کتاب نوشتم، همین‌طور هم یادداشت‌هایی بر برخی مطالب چاپی و آنلاین. هم‌چنین چند مصاحبه‌ی خبری را هم به دقت انتخاب کردم و در آن‌ها شرکت کردم و چند پیغام تبریک ویدیویی برای گرد‌هم‌آیی‌های مهم ادبی یا علمی در نقاط مختلف جهان، ضبط کردم.
هم اکنون به ‌خصوص خیلی خوشحالم که یک نویسنده‌ی همکار پیدا کردم تا آخرین رمانم، «آخرین قضیه» را که سال‌هاست نیمه‌کاره باقی مانده است تمام کند. طرح کلی داستان را ریخته‌ام، اما بعد دیدم که توان نوشتن آن را ندارم. حالا فردریک پول نویسنده‌ی باتجربه‌ی آمریکایی، به انجام رساندن آن را پذیرفته است. در همین حین، استفان بکستر نویسنده‌ی همکار دیگرم، رمان «نخست‌زاده»، را که سومین کتاب از سری ادیسه‌ی زمان ماست، به اتمام رسانده و این کتاب در سال 2007 منتشر خواهد شد.
اعضای خانواده‌‌خوانده‌ام هکتور، والری، چرن، تامارا و ملیندا اکانایاکا هم حالشان خوب است. هکتور از سال 1956 تا کنون از من مراقبت کرده، او به همراه همسرش والری خانه‌ای برایم ساخته‌اند. پلاک 25 بانرز پالاس، کلمبو، این نشانی خانه است. هکتور در حال باز‌سازی سکوی شیرجه‌ای است که تسونامی اقیانوس هند در دسامبر 2004 آن را از بین برد. بخش توریستی سری‌لانکا که هنوز در حال ترمیم آثار آن فاجعه است، بعد از سه سال صلح و آرامش نسبی، در پی اختلافات مدنی که دوباره شروع شده‌اند، با بحرانی جدید روبرو است. من هم‌چنان امیدوارم که ملیت‌های مختلف و شخصیت‌های مسئول بین‌المللی که در فرآیند صلح شرکت‌ داشته‌اند، یک راه‌حل نهایی پیدا خواهند کرد.
من هنوز هم برای چی‌هواهوا پپسی عزیزم که سال گذشته ما را ترک کرد، دلتنگ و سوگوارم. همین تازگی‌ها شنیدم که سگ‌ها را به بهشت راه نمی‌دهند. اگر این‌طور باشد من هم به بهشت نمی‌روم.
برادر فرد، کریس هاوس،‌ آنجی ادواردز و ناوام تامبایاه به امور من در انگلستان رسیدگی می‌کنند. کارگزاران من، دیوید هایام (www.davidhigham.co.uk)، اسکاویل، آژانس ادبی چیکاک و گالن (www.scglit.com) با منتقدان بی‌رحم و مسئولان اجرایی رسانه‌ها سر و کله می‌زنند. هیچ‌کدام ‌آن‌ها هم از خطوطی که من برایشان کشیده‌ام تخطی نمی‌کنند: هیچ پیشنهاد معقولی حتا بررسی هم نمی‌شود.
مدیر اجرایی: Nalaka Gunawardene
دستیار شخصی: Rohan De Silva
منشی: Dottie Weerasooriya
ملازمان: Titus, Saman, Chandra, Sunil
رانندگان: Lalith & Anthony
امور اندرونی: Kesavan, Jayasiri & Mallika
باغبان: Jagath
این پیغام را با گزیده‌ای از سخنرانی‌ام در جشن چهل سالگی «پیشتازان فضا» به پایان می‌برم. امروز این پیغام نسبت به روزهای درخشان آپولو یعنی زمانی که این مجموعه اولین بار پخش شد، مناسب‌تر است:
«پیشتازان فضا که در چنان روزگاری در تاریخ بشری ظاهر شد، دورنمای تمدن‌های فضایی دوردست را بسیار عامه‌پسند ساخت. قسمت بعد از قسمت، تصور رویارویی با تمدن‌های بیگانه و احترام گذاردن به تمامی اشکال حیات را که آن زمان هیچ محبوبیتی میان مردم نداشت، ارتقاء بخشید. این‌کار را هم بدون وعظ و خطابه و با حس شوخ‌طبعی همیشگی انجام داد.»
متن کامل این گفتار در این وب‌لاگ قابل دسترسی است:
http://startrek40.blogspot.com
کلمبو، سریلانکا
28 ژانویه 2007

نویسنده: آرتور سی. کلارک
مترجم: سمیه کرمی

ستاره

سه هزار سالِ نوری راه تا واتیکان مانده است. دیرزمانی می‌پنداشتم فضا هیچ تأثیری بر ایمانِ آدمی ندارد؛ کما این که گمانم بر این بود کائنات آیاتِ جلیلِ صُنعِ پروردگار است. امّا اکنون دستْ‌کار خدا را به چشمِ خویش دیده‌ام و ایمانم سخت در مشقّت افتاده است.
به صلیبی خیره می‌شوم که بر دیواره‌ی اتاقکم، بالای رایانه‌ی مارک شش آویزان است و اوّلْ بار در زندگیم تردید دارم که این صلیب چیزی بیش از نمادی پوچ و پوک باشد.
هنوز به کسی نگفته‌ام، امّا حقیقت در پس پرده نخواهد ماند. اطلاعات را این‌جا بر بی‌شمارْ نوار مغناطیسی و هزاران عکس که با خـود به زمین می‌بریم ضبط کرده‌اند و هر کسی مـی‌تواند بخواندشان. دانشمندان دیگر هم به حتم می‌توانند همانند من آن‌ها را تفسیر کنند. روا نیست از تحریفِ واقعیّتی چشم بپوشم که سابق بر این مذهبِ من را بدنام کرده است.
نمی‌دانم خدمه که سخت افسرده شده‌اند، چگونه این طعنه‌ی غریب را تاب می‌آورند. تعداد کمی‌شان ایمانِ مذهبی دارند؛ امّا نمی‌خواهند این آخرین تیرِ ترکش‌شان را در ستیز با من به کار ببرند؛ ستیزی که پنهان و خوش‌طینتانه امّا جدّی از زمین تا به این‌جا ادامه داشت. این که اخترفیزیک‌دان سرپرست‌شان یسوعی باشد در آغاز حیرت‌زده‌شان کرده بود. مثلاً دکتر چاندلر هیچ‌گاه با ایـن موضوع کنار نیامد. (راستی، چرا پـزشکان هـمیشه کافرکیشانی انگشت‌نما هستند؟) گاهی می‌شد که هم‌دیگر را در عرشه‌ی رصد ببینیم. این بخش همیشه کم‌فروغ است تا ستارگان با جاه و جلالِ زوال‌ناپذیرشان در آن‌جا بدرخشند. با حزن و یأسی آشکار بر چهره‌اش پیش می‌آمد و خیره به بیرون محوطه‌ی بیضوی، کنار من مـی‌ایستاد و در همان حال کائنات به آرامی همراه با چـرخشِ بی‌پایانِ ناوِ ما که هیچ خودمان را برای تصحیحش به زحمت نینداختیم بالای سرمان می‌چرخید.
عاقبت به حرف می‌آمد و می‌گفت: «قبول است، پدر! این جهان تا ابد راهش را می‌رود و می‌رود و شاید هم چیزی آن را ساخته باشد. امّا چطور می‌پذیرید آن چیز توجه خاصی به ما و جهان کوچک و بینوای ما دارد؛ هیچ سر در نمی‌آورم.» و سپس مجادله آغاز می‌شد و ستارگان و سحابی‌ها در سکوت پیرامون ما می‌گشتند و شکل‌شان پشتِ پلاستیکِ شفّافِ بخشِ رصد، کمان‌هایی بی‌انتها می‌ساخت.
گمان می‌کنم وضعیت آشکارا نامتناسب من بود که خدمه را… بله، گیج می‌کرد. بیهوده بود اگر به سه مقاله‌ام در گـاهنامه‌ی اخترفیزیک و پنج مقاله‌ام در خبرنامه‌ی انجمن ستاره‌شناسیِ سلطنتی اشاره می‌کردم. همیشه به یادشان می‌آورم که فرقه‌ی ما مدّت‌های مدید به سبب فعّالیت‌های علمیش شهره بوده است. شاید تعدادمان اکنون اندک باشد، امّا از قرن هیجدهم به این سو، در مقایسه با تعدادمان، تأثیرات بسیاری بر ژئوفیزیک و اخترشناسی داشته‌ایم.
آیا گزارش ما از سحابی «ققنوس» به تاریخ چندهزارساله‌مان پایان می‌دهد؟ ترسم از آن است که پایانِ بسیاری چبزهای دیگر باشد. نمی‌دانم چه کسی چنین اسمی را که از نگاه من سخت نامناسب است به سحابی داده. اگر این اسم در خود پیش‌گویی داشته باشد، پیش‌گوییش تا هزاران میلیون سال بعد صورت حقیقت به خود نخواهد گرفت. حتّا واژه‌ی سحابی گمراه‌کننده است. ققنوس بسی کوچک‌تر از آن ابرهای عظیم غبار است که مادّه‌ی ستارگان تولّدنیافته و پراکنده در راهِ شیری را فراهم می‌آورند. در مقیاسِ کیهانی، سحابی ققنوس پدیده‌ی بسیار کوچکی است. پوسته‌ی رقیقی است از گاز که ستاره‌ی تنهایی را احاطه کرده.
یا اگر بهتر بگوییم آن چه از ستاره‌ای باقی مانده است احاطه کرده…
انگار نقاشیِ روبنس[۱] از پدر لویولا[۲] که بالای نمودار نورسنجی‌های طیفی آویزان است به من ریشخند می‌زند. پدر! در این فاصله‌ی دور از زمینِ خُرد که همه‌ی جهانت می‌پنداشتیش، با این آگاهی که اکنون در خاطر من مأوا گرفته است چه می‌کردی؟ آیا رنج مشقّت‌باری که پیش پایت سر برآورده است بر ایمانت می‌افزود؛ همان قدر که ایمان من در برابرش شکست خورد؟
پدر! تو به دوردست چشم می‌دوختی، امّا من مسافتی فراتر از آن سفر کرده‌ام که هزار سال پیش در زمان تأسیس فرقه‌مان می‌توانستی به خیال خود درآوری. هیچ ناو کاوشگر دیگری این اندازه از زمین دور نبوده است. ما در مرز عالم مکشوف هستیم. سرِ دست‌یازی به سحابی ققنوس داشتیم و موفّق شدیم و اکنون زیر بارِ کمرشکنِ آگاهی به سوی خانه می‌رویم. کاش می‌شد این بار را از شانه‌هایم برگیرم. امّا از آن سوی سده‌ها و سال‌های نوری که میان ما قد علم کرده است به عبث با تو سخن می‌گویم. خواندن واژه‌ها از روی کتابی که تو در دست می‌گیرفتی آسان است؛ Ad Majorem Dei Gloriam[۳]. پیغام می‌رسد، امّا پیغامی است که دیگر باورش نمی‌کنم. آیا اگر آن چه ما دیدیم به چشم خویشتن می‌دیدی، باز هم باورش می‌داشتی؟
البته ما می‌دانستیم سحابی ققنوس چه بود.
هر ساله تنها در کهکشانِ ما بیش از صد ستاره منفجر می‌شوند و چند ساعت یا چند روز با هزاران برابرِ درخشندگیِ عادی‌شان، پیش از آن که باز به صندوقِ عَدَم بیفتند، می‌درخشند. این‌ها نُواَخترانی معمولی هستند که فجایعِ همیشگی جهان اند. از آن زمـان کـه کارم را در رصدخانه‌های ماه شـروع کـردم، طیف‌نگاشت‌ها و منحنی‌های چندتایی‌شان را ثبت کرده‌ام.
امّا سه یا چهار بار در هر هزار سال رخدادی عظیم‌تر از آن پیش می‌آید که حتّا درخشش نواختر در پای عظمت آن رنگ می‌بازد.
وقتی که ستاره‌ای به اَبَرنواختر تبدیل می‌شود، کوتاه‌زمانی از همه‌ی خورشیدهای کهکشان تابان‌تر می‌درخشد. اخترشناسان چینی چنین رخدادی را در سال ۱۰۱۴ میلادی مشاهده کردند، بی آن که بدانند چه رصد می‌کنند. پنج قرن بعد، در سال ۱۵۷۲ ابرنواختری در صورت فلکی ذات‌الکرسی آن چنان درخشیدن گرفت که مدّتی در آسمان روز نیز رؤیت‌پذیر بود. در هزار سالی که از آن هنگام گذشته است، سه ابرنواختر دیگر رخ داده‌اند.
مأموریت ما بازدید از بازمانده‌های چنین فاجعه‌ای بود و نیز بازسازی رویدادی که منجر به آن شد و اگر هم ممکن باشد کشف علّت رخ دادن آن. ما آرام در پوسته‌های گازیِ هم‌مرکزی رخنه کردیم که شش هزار سال پیش منفجر شده بود، امّا هنوز گسترش می‌یافت. پوسته‌ها بی‌نهایت داغ بودند و هنوز نور بنفش آتشینی از خود می‌تاباندند؛ با این همه، رقیق‌تر از آن بودند که آسیبی به ما بزنند. ستاره که منفجر شده بود، لایه‌های بیرونیش با چنان سرعتی پرتاب شده بودند که به تمامی از میدان گرانشیش گریخته بودند. اکنون، آن‌ها پوسته‌ی پوک و چنان بزرگی را شکل داده‌اند که به سهولت هزار منظومه‌ی شمسی را در دل خود جای می‌دهد. در مرکزِِ پوسته هم شیء کوچک و شگفت‌انگیزی می‌سوزد. ستاره اکنون «کوتوله‌ی سفید» شده و کوچک‌تر از زمین است، امّا میلیون‌ها برابر آن وزن دارد.
پوسته‌های تابانِ گاز همه جا اطراف‌مان بود و شبِ جاودانه در فضایِ میان‌ستاره‌ای را ناپدید می‌کرد. ما به مرکز بمبی کیهانی پرواز می‌کردیم که هزاره‌ها پیش از هم پاشیده بود و قطعات گداخته‌اش هنوز از هم دور می‌شدند. البته مقیاسِ عظیمِ انفجار و این امر که باقی‌مانده‌های آن پیشتر حجمی چند میلیارد کیلومتری از فضا را پوشانده بود، هر تغییری را در منظره‌ی سحابی نادیدنی می‌ساخت. سال‌های سال به درازا می‌کشد تا چشم غیرمسلح جنبشی را در این گرداب‌ها و مارپیچ‌های آشفته‌ی گازی تشخیص دهد. با این همه، حسّ انفجاری پرآشوب همه جا به چشم می‌آمد.
ما زودتر چند ساعت اولیه‌ی ورودمان را برنامه‌ریزی کرده بودیم و آرام به سوی ستاره‌ی کوچک و آتشینِ پیشِ روی‌مان سوق می‌خوردیم. این ستاره نیز زمانی خورشیدی شبیه به خورشید ما بوده است، امّا در چند ساعت انرژی‌ای را رها کرده است که می‌بایست برای یک میلیون سال درخشش خود نگه می‌داشته و حال پیرمرد خسیس و چروکیده‌ای بود که برای جبرانِ جوانیِ عیّاشانه‌اش ذخائرش را احتکار می‌کرد.
هیچ کس توقع نداشت سیّاره‌ای پیدا کنیم. اگر سیّاره‌ای پیش از انفجار بوده، باید اکنون به مانند پف‌های بخار جوشیده و مادّه‌اش شدیدتر از خود ستاره از میان رفته باشد. امّا ما مثل هر مرتبه که به خورشیدِ ناشناخته‌ای نزدیک می‌شویم، ترتیب جستجوی خودکاری را دادیم و بی‌درنگ دنیایی کوچک و منزوی را یافتیم که در فاصله‌ای بعید گرد ستاره می‌گشت. می‌بایست پلوتوی آن منظومه می‌بود که در مرزِ شب می‌چرخید. از خورشیدِ منظومه دورتر از آن بود که هیچ وقت حیاتی بر خود دیده باشد و همین فاصله‌ی زیاد، آن را از سرنوشتِ دیگر همراهانِ از میان رفته‌اش نجات داده بود.
آتش‌های گذران، سنگ‌هایش را گداخته بود و گوشته‌ی سیاره که از گاز یخ‌زده تشکیل شده بود و روزهای پیش از فاجعه آن را پوشانده بود، دیگر وجود نداشت. ما بر آن فرود آمدیم و «سردابه» را یافتیم.
سازندگانش آن را به گونه‌ای برپا کرده بودند که از یافته شدنش مطمئن شوند. نشانگر سنگی که بالای ورودی جای داشت، اکنون مانند کُنده‌ی سوخته‌ای به نظر می‌رسید. با این همه، حتّا نخستین عکس‌های دوربُردمان به ما گفت که این سنگ، ساخته‌ی هوشمندان است. کمی بعد، نقش و نگاری از رادیواَکتیویته به پهنای یک قاره آشکار کردیم که میان سنگ‌ها مدفون بود. حتا اگر دروازه‌ی بالای سردابه هم نابود می‌شد، این پرتوزایی باقی می‌ماند که ساکن بود و آوایش را الی‌الابد به سوی ستارگان می‌فرستاد. ناوِ ما، مانند پیکانی که به سمت هدف می‌رود، به سوی آن خالِ کوه‌پیکر رفت.
دروازه در زمان ساخت می‌بایست بیش از یک کیلومتر ارتفاع می‌داشته ، امّا اکنون هم‌چون شمعی به چشم می‌آمد که روی توده‌ی مومِ خود آب شده باشد. یک هفته طول کشید تا سنگِ تفته را ذوب کنیم، چرا که ابزارهای مناسب را برای این کار نداشتیم. ما ستاره‌شناس بودیم، نه باستان‌شناس؛ امّا توانستیم کارهایی از پیش ببریم. برنامه‌ی اوّلیه‌مان فراموش شده بود. این بنای تنها، که با چنین مشقّتی در بیشترین فاصله‌ی ممکن از خورشیدِ محکوم به فنا بـرپا شده بـود، تنها یک معنا داشت: تـمدّنی می‌دانسته که مرگش قریب‌الوقوع است و واپسین تلاشش را برای جاودانگی انجام داده.
نسل‌ها به درازا می‌کشد تا ما همه‌ی گنجینه‌های سردابه را بررسی کنیم. آن‌ها زمان کافی داشتند که این‌ها را گردآوری کنند. به احتمال، خورشیدشان سال‌های سال پیش از انفجار، نخستین هشدارهایش را داده بوده است. آن‌ها هر چه را دوست داشتند حفظ شود، همه‌ی ثمرات نبوغ‌شان را، روزها پیش از پایان به این‌جا در این جهان دوردست آورده بودند و امید داشتند که نژادِ دیگری پیدای‌شان کند و آن‌ها به بوته‌ی فراموشی سپرده نشوند.
کـاش کمی بیشتر فرصت داشتند! آن وقت می‌توانستند بـه راحتی فراتر از سیارات خورشیدشان سفر کنند؛ امّا آن‌ها هنوز نیاموخته بودند چگونه ورطه‌های میان‌ستاره‌ای را پشت سر بگذارند و نزدیک‌ترین منظومه‌ی ستاره‌ای هم صد سال نوری آن سوتر بود. حتّا اگر تا این اندازه که مجسّمه‌هاشان نشان می‌دهد به انسان شباهت نداشتند نمی‌توانستیم ستایش‌شان نکنیم و بر نصیبه‌شان اندوه نخوریم. آن‌ها هزاران سند بصری و دستگاه‌هایی برای نمایش‌شان به جا گذاشته بودند و همراه با آن‌ها دستورالعمل‌های مبسوطی که از روی آن‌ها می‌شد به آسانی زبان نوشتاری‌شان را فرا گرفت. ما بسیاری از آن اسناد را بررسی کردیم و اوّل بار پس از شش هزار سال، گرمی و زیبایی تمدّنی را زنده کردیم که از بسیاری جهات برتر از تمدّن ما بود. شاید آن‌ها تنها بهترین‌ها را و آن‌هایی را که کمترین ملامت را به بار می‌نشاند به ما نشان دادند، امّا دنیاهاشان بسیار دوست‌داشتنی بود و شهرهاشان با زیبایی و شکوهی برپا شده بود که هیچ کدام از شهرهای ما هم‌سنگ آن نـبود. مـا آن‌ها را وقت کار و بازی دیدیم و بـه صـحبت‌های نغمه‌سان‌شان از آن سوی قرن‌ها گوش سپردیم. صحنه‌ای از آن بر لوح ضمیرم حک شده است: دسته‌ای از کودکان روی ساحلی از شن‌های عجیب و آبی و میان موج‌ها بازی می‌کردند؛ همان گونه که کودکانِ زمین بازی می‌کنند. و در دریا خورشیدِ هنوز گرم و دوست‌داشتنی و زندگی‌بخش‌شان غروب می‌کرد که قرار بود خیلی زود به آن‌ها پشت کند و این همه سرخوشیِ معصومانه، نقش بر آب شود.
شاید اگر ما این قدر از خانه دور و نسبت به تنهایی آسیب‌پذیر نبودیم، چندان رنج نمی‌بردیم. بسیاری از ما ویرانه‌ی تمدّن‌های کهن را در جهان‌های دیگر دیده بودیم؛ امّا هیچ‌گاه این چنین بر ما تأثیر نگذاشته بودند.
مِحنَتِ این یکی بی‌مثال بود. فِترت و فَنای نژادها پذیرفتنی است؛ کما این که ملّت‌ها و فرهنگ‌هایی نیز در زمین چنین شده‌اند، امـّا آیا فنا در اوج شکوفایی دست‌آوردها و برجا نگذاشتن هـیچ بازمانده‌ای با رحمت پروردگار توجیه می‌شود؟ همکارانم از من این را پرسیده‌اند و من هم تا آن‌جا که در توانم بود پاسخِ آن‌ها را گفته‌ام. شاید، پدر لویولا، شما بهتر این کار را انجام بدهید. امّا من نتوانستم در [۴] Exercitia Spiritumalia چیزی بیابم که این‌جا یاری‌ام کند. مردمان پلیدی نبودند. نمی‌دانم چه خدایانی می‌پرستیدند، اگر اصلاً چیزی می‌پرستیدند. امّا از فاصله‌ی قرن‌ها آن‌ها را تماشا کرده‌ام و دیده‌ام که زیبایی‌ای که واپسین مساعی‌شان را برای حفظش به کار بستند، نور خورشید چروکیده‌شان را باز به دنیا آورده است.
من پاسخی را که همکارانم پس از بازگشت به زمین خواهند داد می‌دانم. آن‌ها خواهند گفت غایت و مقصودِ جهان جمله هیچ بر هیچ است؛ خواهند گفت از آن‌جا که یکصد خورشید هرساله در کهکشان ما از هم می‌پاشد، در همین لحظه نژادی در اعماق فضا در حال نابودی است. این که این نژاد حیاتی نیک یا پلید داشته، هیچ تأثیری بر فرجامش ندارد. هیچ عدل الهی‌ای نیست، چرا که هیچ خدایی نیست. البته آن چه ما دیدیم، هنوز چیزی را نشان نمی‌دهد. هر کس که چنان گفته‌هایی بر زبان بیاورد، بی‌حتم زیر یوغ احساسات است، نه منطق. پروردگار نیازی ندارد که انسان اعمالش را توجیه کند. او که جهان را آفریده، هر گاه که اراده کرد نابودش می‌کند. این کِبر است و سخت کفرآمیز که بگوییم او باید و یا نباید این چنین کند. با این همه، اگر همه‌ی عوالِم و مردمانش در چنین بوته‌ای می‌افتادند، پذیرفتنی‌تر بود. امّا زمانی فرا می‌رسد که حتّا استوارترین ایمان‌ها هم در آن متزلزل می‌شود. و اکنون با نگاه به محاسباتم درمی‌یابم که آن زمان برای من فرا رسیده است.
پیش از آن که به سحابی برسیم نمی‌توانستیم بگوییم انفجار چه مدّت پیش رخ داده است. اکنون از روی مدارک ستاره‌شناسی و اسناد موجود در سنگ‌های آن تَک‌سیّاره‌ی بازمانده توانسته‌ام تاریخ دقیق آن را به دست بیاورم. من می‌دانم در چه سالی نور این حریقِ هائل به زمین رسیده است. من می‌دانم ابرنواختری که نورِ جسدش اکنون در پیِ ناوِ پُرشتابِ ما تحلیل می‌رود، با چه فروغی در آسمان زمین درخشیده است. من می‌دانم که چگونه باید پیش از طلوع خورشید از شرق هم‌چون فانوسی در آن بامدادِ مشرقی شعله کشیده باشد. هیچ تردیدی نیست. سرانجام، معمّای کهن حل شد. با این همه، خداوندا! بسیارْ ستارگانِ دیگر بود که می‌توانستی انگشت بر آن‌ها بگذاری.
چه نیازی بود این مردمان را به آتش بسپاری تا آیتِ مرگ‌شان بر فراز بیت‌لحم بدرخشد؟
————————————-
پانوشت:
[۱] پیتر پاول روبنس (۱۶۴۰-۱۵۷۷) نقاش فلاندری
[۲] قدّیس ایگناتیوسِ لویولا (۱۵۵۶-۱۴۹۱)؛ عالِم اسپانیاییِ الهیات و یکی از تأثیرگذارترین چهره‌ها در اصلاحات قرن شانزدهم کلیسای کاتولیک. نام اصلی وی اینیگو دِ اونِز او لویولا و بنیان‌گذار جامعه‌ی عیسی (یسوعیون) در سال ۱۵۳۴ در پاریس بود که پاپ پل سوم در ۱۵۴۰ آن را به رسمیت شناخت.
[۳] «به سوی شکوه والاتر پروردگار» شعار یا حکمت اصلی یسوعیون.
[۴] یا پرورش روح، کتابی که قدّیس لویولا در طی دوران ده‌ماهه‌ی عزلت‌نشینی در غاری در منطقه‌ی کاتالونیای اسپانیا نوشت و دربرگیرنده‌ی تأملاتی بر زندگی است.

نویسنده: آرتور سی. کلارک
مترجم: حسین شهرابی

متن زیر در مقدمه‌ی کتاب «2010: اودیسه فضایی» به قلم خود کلارک به نگارش در آمده و در آن، به روند نوشته شدن کتاب 2001: اودیسه فضایی و ساخته شدن هم‌زمان فیلم اشاره شده است. در ضمن نکاتی در مورد کتاب 2010 و تاثیرات کتاب 2001 بر پیشرفت‌های فضایی بیان شده است. 
* * *
مان 2001: اودیسه فضایی بین سال‌های 1968-1964 نوشته و در جولای 1968 کمی پس از اکران فیلم، منتشر شد. همان طور که در «دنیاهای گمشده 2001» توضیح داده‌ام، هر دو پروژه هم‌زمان و همراه با بازخورد (فیدبک) دوطرفه پیش می‌رفتند. در تجربه‌ای جالب، اغلب اوقات بعد از دیدن صحنه‌های فیلمبرداری شده بر اساس داستان اولیه، نسخه‌ی دست‌نویس را ویرایش می‌کردم. نوشتن رمان به این روش، مهیج اما بسیار پر هزینه است.
نتیجه این شد که تطابق بین کتاب و فیلم بیشتر از حد معمول درآمد، البته تفاوت‌های عمده‌ای هم دارند. در کتاب، مقصد سفینه فضایی دیسکاوری، ژاپیتوس، معمایی‌ترین قمر زحل است. رسیدن به سیستم زحل از طریق مشتری صورت می‌گیرد. دیسکاوری به سیاره‌ی غول‌پیکر نزدیک شد تا با استفاده از میدان گرانشی عظیم آن، یک اثر فلاخنی [1] ایجاد کند و شتاب لازم برای نیمه دوم سفرش را به دست بیاورد. این دقیقاً همان مانوری است که پروب‌های فضایی وویجر [2] در سال 1979 اجرا کردند، یعنی زمانی که در حال اولین شناسایی تفصیلی خود از غول‌های فضای بیرونی بودند.
به هر حال در فیلم، استانلی کوبریک خردمندانه از سردرگمی اجتناب کرد. او محل سومین تقابل میان انسان و تک‌سنگ را میان قمرهای مشتری انتخاب کرد. زحل به کلی از فیلمنامه حذف شد. هر چند داگلاس ترامبال مهارتی را که برای فیلم‌برداری از سیاره‌ی حلقه‌دار به دست آورده بود، در کار تولیدی خودش، دونده‌ی‌ خاموش استفاده کرد.
هیچ کس در میانه‌های دهه‌ی شصت نمی‌توانست تصور کند که کاوش قمرهای مشتری نه در قرن آینده که ظرف پانزده سال بعدی انجام خواهد شد. و هیچ کس حتی خواب عجایب کشف شده در آن‌جاها را هم نمی‌دید؛ اگرچه ما می‌توانیم کاملاً مطمئن باشیم که زمانی یافته‌های جدید، این کشفیات وویجرهای دوقلو را پشت سر خواهند نهاد. زمانی که 2001 نوشته می‌شد، آیو، اروپا، گانیمد و کالیستو [5] حتی با نیرومندترین تلسکوپ‌ها فقط به صورت نقطه‌های نورانی دیده می‌شدند. امروز آن‌ها هر کدام دنیایی هستند منحصر به فرد، و یکی از آن‌ها ـ‌آیو‌ـ فعال‌ترین جسم آتشفشانی در منظومه‌ی شمسی است.
با این حال، با در نظر گرفتن همه‌ی مسائل، هم فیلم و هم کتاب در پرتو کشفیات جدید خیلی خوب خودشان را نشان داده‌اند. مقایسه‌ی سکانس‌های مشتری در فیلم با تصاویر دوربین‌های وویجر مجذوب کننده است. البته به طور واضح، هر چه که امروز نوشته شود باید از نتایج کاوش‌های 1979 استفاده کند: قمرهای مشتری دیگر جزو قلمرو کشف نشده به حساب نمی‌آیند.
عامل پیچیده‌ی روانی دیگری هم هست که باید به حساب آید. 2001 در عصری نوشته شد که امروزه آن سوی خطی عبورناپذیر در تاریخ بشری قرار گرفته است؛ لحظه‌ای که نیل آرمسترانگ پایش را روی ماه گذاشت، ما برای همیشه از آن عصر بریدیم. وقتی استانلی کوبریک و من شروع کردیم به فکر کردن در مورد «فیلم علمی تخیلی خوبی که سر زبان‌ها بیفتد» (اصطلاح کوبریک)، هنوز نیم دهه تا روز 20 جولای 1969 باقی مانده بود. امروز واقعیت و افسانه به شکلی جداناپذیر درهم تنیده شده‌اند.
فضانوردان آپولو موقعی که به سمت ماه حرکت کردند، فیلم را دیده بودند. خدمه‌ی آپولو 8 در کریسمس 1968به عنوان اولین انسان‌هایی که توانستند نیمه‌ی تاریک ماه را ببینند، شناخته شده‌اند. آن‌ها به من گفتند که وسوسه شده بودند که کشف یک لوح سنگی سیاه بزرگ را به زمین مخابره کنند: افسوس، حزم مانع شد.
و بعدتر، نمونه‌هایی غریب‌تر از تقلید طبیعت از مصنوعات ساخته‌ی دست بشر رخ دادند. عجیب‌ترینشان حماسه‌ی آپولو 13 در 1970 بود. [6]
برای خوش‌یمنی، ماژول فرمانی که خدمه در آن بودند، با نام اودیسه تعمید داده بودند. درست قبل از انفجار تانک اکسیژنی که باعث شد مأموریت ناتمام بماند، خدمه در حال گوش دادن به قطعه زرتشت ریچارد اشتراوس بودند، که امروزه در سرتاسر جهان با فیلم شناخته می‌شود. بلافاصله پس از قطع برق، جک سویگرت پیام زیر را به مرکز کنترل مخابره کرد: «هیوستن، ما به یک مشکل برخورده‌ایم.» کلماتی که هال در محاوره با فضانورد فرانک پول در شرایط مشابه به کار برد این‌ها بودند: «متأسفانه باید جشنتان را قطع کنم. ما به یک مشکل برخورده‌ایم.»
بعدها که گزارش مأموریت آپولو 13 منتشر شد، مدیر ناسا، تام پین یک کپی برای من فرستاد، و یک یادداشت هم زیر گفته‌های سویگرت اضافه کرد: «دقیقاً همان طور شد که تو همیشه می‌گفتی، آرتور.» من هنوز هم وقتی به مجموعه‌ی اتفاقات فکر می‌کنم دچار حس غریبی می‌شوم. انگار که واقعاً من هم نقشی در آن ماجرا داشته باشم.
موضوع دیگری هم هست که اگرچه کم اهمیت‌تر، اما همان قدر قابل توجه است. یکی از درخشان‌ترین سکانس‌ها در فیلم، آن است که فرانک پول در حال دویدن دور مسیر دایره‌ای شکل سانتریفیوژ بزرگ نشان داده می‌شود. او به خاطر جاذبه‌ی مصنوعی که اسپین [9] سانتریفیوژ ایجاد کرده، سر جای خودش می‌ماند.
تقریباً یک دهه بعد، خدمه‌ی سفینه‌ی بسیار موفق اسکای لب متوجه شدند که طراحان سفینه برایشان معماری مشابهی را تعبیه کرده‌اند؛ حلقه ای از کابینت‌ها، دایره‌ای هموار دور محوطه‌ی درونی ایستگاه فضایی ایجاد کرده بودند. اگرچه اسکای لب به دور خودش نمی‌چرخید، اما این مانع سرنشینان مبتکرش نشد. آن‌ها متوجه شدند که می‌توانند درست مثل موش‌های داخل قفس سنجاب، دور مسیر بدوند و وضعیتی ایجاد کنند که در ظاهر با آن‌چه که در 2001 نشان داده شد هیچ تفاوتی نداشته باشد. آن‌ها کل برنامه‌ی ورزشی را با توضیح زیر به زمین مخابره کردند (لازم است که نام موسیقی متن را ببرم؟):
«استانلی کوبریک باید این را ببیند.» و البته به موقعش او دید، چون من فیلم مخابره شده را که ضبط شده بود برایش فرستادم. (من هرگز پسش نگرفتم؛ استانلی از یک سیاهچاله‌ی دست‌ساز به عنوان سیستم نگهداری پرونده استفاده می‌کند.)
حلقه‌ی دیگر ارتباطی بین فیلم و واقعیت، پرده‌ی نقاشی اثر فرمانده‌ی آپولو-سایوز، فضانورد آلکسی لئونوف با نام «نزدیک ماه» است. من اولین بار آن را در 1968 دیدم. آن موقع 2001 در کنفرانس سازمان ملل درباره استفاده‌های صلح‌آمیز از فضای بیرونی، اکران شده بود. بلافاصله بعد از نمایش، آلکسی برایم توضیح داد که ایده‌ی کلی او (صفحه‌ 32، کتاب لئونوف-سوکولوف، ستارگان در انتظارمان هستند، مسکو، 1967) دقیقاً همان ساختار صحنه‌ی آغازین فیلم را نشان می‌دهد: زمین از پشت ماه درمی آید، و خورشید ماورای هر دو آن‌ها در حال طلوع کردن است. طرح امضا شده توسط خودش از نقاشی مزبور روی دیوار دفتر کارم آویزان است؛ برای جزییات بیشتر فصل دوازده (کتاب 2010) را نگاه کنید.
شاید الان لحظه‌ی خوبی برای معرفی شخص کمتر شناخته شده دیگری باشد که در صفحات این کتاب دیده می‌شود: هسوشن تسین. در 1936 دکتر تسین همراه با تئودور فون کارمان بزرگ و فرانک. ج. مالینا، آزمایشگاه هوافضای گوگنهایم در انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا را تاسیس کرد. این آزمایشگاه نیای مستقیم آزمایشگاه مشهور پیشرانش جت پاسادنا است. او همچنین اولین استاد گودارد [13] در کل تک [14] بود، و به تحقیقات موشکی آمریکا در دهه‌ی چهل کمک‌های زیادی کرد. بعدها، در یکی از رسواترین ماجراهای دوران مک کارتی، زمانی که می‌خواست به وطنش برگردد، به خاطر یک سری اتهامات جعلی دستگیر شد. در دو دهه‌ی گذشته، او یکی از رهبران برنامه‌ی موشکی چین بوده است.
و بالاخره، مورد عجیب و غریب چشم ژاپیتوس ـ‌توضیح داده شده در فصل 35 کتاب 2001‌ـ هم هست. در آن‌جا بوومن روی یکی از اقمار زحل چیزی کشف می‌کند : «یک بیضی درخشان سفید، حدود چهارصد مایل درازا و دویست مایل پهنا… کاملاً متقارن… و گوشه‌هایی آن‌قدر تیز که انگار… روی سطح قمر کوچک نقاشی‌اش کرده باشند. یک نقطه سیاه کوچک هم درست در مرکز بیضی وجود دارد»، که بعد معلوم می‌شود که همان تک‌سنگ (یا یکی از تجسم‌هایش) است.
جالب اینجا است که وقتی وویجر 1 اولین عکس‌های ژاپیتوس را به زمین مخابره کرد، آن‌ها واقعا شامل یک بیضی سفید بزرگ و واضح با یک نقطه‌ی سیاه کوچک در مرکز بودند. کارل ساگان [16] فوراً یک کپی از آزمایشگاه پیشرانش جت برایم فرستاد. در حاشیه‌اش یک جمله‌ی مرموز هم نوشته بود: «به تو فکر می‌کردم…» من نمی‌دانم از این که وویجر 2 مسأله را مفتوح باقی گذاشته احساس آسودگی کنم یا نا امیدی.
چهارده سال پیش، کلمات آخرین جمله را تایپ کردم: «اگرچه او ارباب جهان بود، اما هنوز کاملاً مطمئن نبود که پس از این چه بکند، اما بالاخره چیزی به فکرش خواهد رسید…» آن موقع احساس کردم که پرونده را بسته‌ام و از امکان نوشته شدن هرگونه دنباله‌ای جلوگیری کرده‌ام. در واقع هم، در طول یک دهه بعد از آن، ایده‌ی فوق را به خاطر دلایلی که به نظرم قطعی می‌رسیدند، مسخره می‌کردم. 2001 به مرحله‌ی بعدی تکامل انسانی می‌پردازد. داشتن این انتظار از من (یا حتی استانلی) که بتوانیم مرحله‌ی فوق را به تصویر بکشیم به همان اندازه پوچ است که توضیح خواستن از «نگرنده به ماه» [17] در مورد بوومن و دنیایش.
علی‌رغم همه امتناع‌هایم، اکنون واضح است که ناخودآگاه کوچک من حسابی مشغول بوده است. شاید این در پاسخ به جریان دایمی نامه‌های خوانندگان بوده است که می‌خواستند بدانند «بعدش چه شد؟» بالاخره، به عنوان تمرینی ذهنی، من چکیده‌ی یک دنباله‌ی احتمالی را در قالب طرح کلی یک فیلم کوتاه نوشتم و کپی‌هایش را برای استانلی کوبریک و مدیر برنامه‌ام، اسکات مردیت فرستادم. تا جایی که به استانلی مربوط می‌شد، این کار تنها از سر نزاکت بود، چرا که می‌دانم او هرگز خودش را تکرار نمی‌کند (همان طور که من هیچ‌وقت دنباله نمی‌نویسم)، اما من امیدوار بودم که اسکات بتواند خلاصه مزبور را به مجله امنی بفروشد. این مجله قبلاً یک طرح کلی دیگر با نام نغمه‌های زمین دوردست را منتشر کرده بود. به این ترتیب امیدوار بودم که روح 2001 بالاخره دفن شود.
استانلی علاقه ای محافظه کارانه به موضوع نشان داد، اما اسکات خیلی مشتاق بود – و نمی‌شد دکش هم کرد. غر می‌زد و می‌گفت: "بی چون و چرا باید این کتاب را بنویسی." و من متوجه شدم که حق با اوست…
بنابراین در این لحظه، ای خواننده نجیب (صرفاً برای این که اصطلاحی به کار برده باشم)، می‌توانید در «2010: اودیسه فضایی 2» بفهمید که بعدش چه اتفاقی می‌افتد. بسیار از New American library، دارندگان کپی‌رایت 2001: اودیسه فضایی به خاطر اجازه‌ی استفاده از فصل 37 در رمان جدید سپاس‌گزارم؛ این فصل به عنوان حلقه‌ی رابط بین دو کتاب عمل می‌کند.
آخرین توضیح بر هر دو رمان، آن‌طور که در این لحظه دیده می‌شوند: اکنون که تقریباً نیمی از زمان بین سال 2001 و زمانی که من و استانلی کوبریک با هم شروع به کار کردیم سپری شده است . برخلاف عقیده عموم، نویسندگان علمی‌تخیلی خیلی کم تلاش می‌کنند که آینده را پیشگویی کنند؛ در واقع، آن طور که ری بردبری به نغزی گفته است، آن‌ها بیشتر تلاش می‌کنند که جلوی آینده را بگیرند. در 1964، اولین دوره‌ی حماسی عصر فضا در حال آغاز بود؛ ایالات متحده ماه را هدف قرار داده بود، و زمانی که این تصمیم گرفته شد، فتح نهایی سایر سیارات، به نظر گریزناپذیر می‌آمد. تا سال 2001، کاملاً معقول به نظر می‌رسید که ایستگاه‌های فضایی غول‌پیکری وجود داشته باشند که دور زمین بچرخند و ـ‌کمی بعدتر‌ـ مسافرت‌های اکتشافی به سیارات آغاز شود.
در یک دنیای ایده‌آل، چنان چیزی ممکن می‌بود. جنگ ویتنام می‌توانست هزینه‌ی هر آن‌چه که استانلی کوبریک روی پرده‌ی سینما نشان داد را تامین کند. اکنون می‌دانیم که [این اتفاق] کمی بیشتر طول می‌کشد.
2001 در سال 2001 رخ نخواهد داد. با این حال ـ‌با صرف نظر از حوادث‌ـ تا آن تاریخ تقریباً هرچه که در کتاب و فیلم تصویر شده است در مراحل پایانی طرح‌ریزی خواهند بود.
البته به جز ارتباط با موجودات هوشمند بیگانه؛ این چیزی است که هرگز نمی‌توان برایش طرح ریخت و فقط می‌توان انتظارش را داشت. هیچ کس نمی‌داند که آن اتفاق فردا خواهد افتاد؛ یا هزار سال دیگر…
اما یک روز بالاخره اتفاق می‌افتد.
آرتور سی. کلارک
کلمبو، سریلانکا
نوامبر 1982
———-
1- Slingshot Effect
2- کاوشگرهای وویجر، در سال 1976 برای مطالعه‌ی مشتری و زحل به فضا پرتاب شدند. این دو فضاپیما توانستند اطلاعات بسیار ارزشمندی از این دو غول گازی منظومه‌ی شمسی به زمین مخابره کنند. با این وجود، هر دو فضاپیما راه خود را به طرف فضاهای بیرونی منظومه ادامه دادند و از منظومه خارج شدند. هر دوی این کاوشگرها یک صفحه طلایی خاص را با خود حمل می‌کنند ، دیسک گرامافونی که حاوی موسیقی‌ و عکس‌هایی از زمین است که نشاندهنده گونه گونی حیات و فرهنگ در زمین به موجودات هوشمند فرازمینی است. سال 2006 کاوشگرهای ویجر 1 و 2 به طور کامل از منظومه شمسی خارج شدند ، آنها بعد از از کاوشگرهای پایونیر 1 و 2 ، سومین و چهارمین وسیله دست‌ساخته بشر هستند که از منظومه خورشیدی خارج می‌شوند (یادشان گرامی باد.)
5- Io، Europa، Ganymede، Callisto: نام چهار قمر معروف سیاره‌ی سرخ
6- پروژه‌ی آپولو یک مجموعه از مأموریت‌های فضانوردی‌ بود که توسط سازمان علوم فضایی آمریکا (ناسا) با استفاده از فضاپیمای آپولو و پرتابگری عظیم در طول سال‌های 1961 تا 1975انجام شد آپولو 13 سومین سفینه سرنشین‌دار این مجموعه بود که در 11 آوریل 1970 با سه سرنشین از پایگاه کیپ کارناوال به فضا پرتاب شد. در روز دوم پرتاب، در اثر انفجار تانک اکسیژن، ماژول سرویس از کار افتاد و ذخیره اکسیژن و سیستم الکتریکی آسیب دید و سرنشینان را با خطری جدی روبه‌رو ساخت. خوشبختانه سیستم ماژول فرمان سفینه سالم مانده بود و فضانوردان ماه‌نشین سفینه را که «آکواریوس» نام داشت، به قایق نجات تبدیل کردند. این تنها ماه‌نشینی بود که از مدار ماه خارج شد و به زمین بازگشت و پس از نجات فضانوردان، بر اثر برخورد به جو زمین نابود شد.
9- چرخش یک جسم به دور خود.
13- رابرت هاچینگز گودارد، (1945-1882) مهندس موشکی و فیزیکدان آمریکایی، به عنوان پدر صنایع موشکی جدید شناخته می‌شود. وی اولین کسی بود که موفق شد موشکی را با سوخت مایع به فضا پرتاب کند. در 1920 گودارد مقاله‌ای در توصیف فرستادن یک موشک بی‌سرنشین به ماه نوشت که از طرف مطبوعات به خاطر این ایده مورد تمسخر قرار گرفت. او تمام فکر خود را به نظریات و امکانات عملی پرتاب موشک به فضا معطوف نمود. برنامه‌های فضایی آمریکا همه نشأت گرفته از کارها و تلاش‌های اولیه او بوده‌اند؛ هر چند که تا زمان مرگش کسی پی به اهمیت کارهای وی نبرده بود. گدارد موفقیت‌هایی نیز در دیگر بخش‌های فن‌آوری بدست آورد. او 214 اختراع جدید را به نام خود ثبت کرد، این اختراعات از سوخت‌های پیشران و جعبه احتراق گرفته تا موشک‌های چند مرحله‌ای را شامل می‌‌شوند. مرکز پرواز فضایی گودارد ناسا در مریلند به یا او نام‌گذاری شده است.
14- انستیتو تکنولوژی کایفرنیا که یکی از بزرگ‌ترین و تراز اولین‌ترین مؤوسسات آموزشی و تحقیقاتی جهان به شمار می‌رود.
16- کارل ساگان (1996-1934) ستاره‌شناس مشهور به منظومه‌ی شمسی توجه و علاقه‌ی خاصی داشت و همچنین از افراد گروهی بود که طرفدار امکان وجود حیات در سیارات دیگر و نیز کشف مبدأ حیات در کره زمین می‌باشند. هنگام ارسال سفینه‌های وویجر به فضا، کمیته‌ای به رهبری کارل ساگان از دانشگاه کورنل برای تعیین این‌که در دیسک‌های همراه دو سفینه، چه چیزهایی باید قرار بگیرند، تشکیل شد. ساگان می‌کوشید تا با ایجاد وضع و شرایطی مشابه وضع زمین در ادوار بسیار قدیم، ترکیباتی آلی تولید کند. او در سال 1963 موفق به تشریح چگونگی تشکیل تری فسفات آدونوزین (ATP) شد. کتاب بسیار معروف «کیهان» مهم‌ترین نوشته‌ی او برای آشنا ساختن عامه‌ی مردم با جهان هستی است. امروزه نشان کارل ساگان همه ساله به برترین تأثیر علمی یک دانشمند سیاره‌شناس فعال بر افکار عمومی، اهدا می‌شود.
17- همان میمون انسان‌نمای بخش آغازین فیلم 2001

نویسنده: آرتور سی. کلارک
مترجم: روزبه کاشانی

وقتی که ماروین ده ساله بود، پدرش او را از میان راهرویی طولانی که از میان نیروگاه و مرکز فرماندهی می‌گذشت و طنین گام‌ها در آن می‌پیچید عبور داد تا این که بالاخره به بالاترین طبقه رسیدند و در میان گیاهان سریع رشد کشتزارها قرار گرفتند. ماروین این‌جا را دوست داشت، تماشای گیاهان متعدد و ظریفی که با علاقه‌ای آشکار به طرف نور خورشیدی می‌خزیدند که از میان گنبد پلاستیکی عبور می‌کرد تا پایین بیاید و به آن‌ها برسد، لذت‌بخش بود. رایحه‌ی زندگی در همه جا به مشام می‌رسید، قلبش از اشتیاقی تکان‌دهنده و غیر قابل وصف آکنده می‌شد: دیگر هوای سرد و خشک قسمت‌های مسکونی را که هیچ بویی جز رایحه‌ی ضعیف اوزون نداشت، تنفس نمی‌کرد. او آرزو می‌کرد که بتواند برای چند لحظه بیشتر آن‌جا بماند ولی پدر به او اجازه نداد. آن‌ها به پیش رفتند تا این‌که به ورودی رصدخانه رسیدند که او هیچ وقت آن را ندیده بود، اما توقف نکردند و ماروین با احساس هیجانی که مدام افزایش می‌یافت فهمید که تنها یک احتمال باقی مانده است؛ برای اولین بار در عمرش، او داشت بیرون می‌رفت.
آن‌جا یک دو جین ماشین سطح‌پیما با لاستیک‌های بادی پهن و کابین‌های تحت فشار در تالار بزرگ نگهداری قرار داشتند. بایستی چشم انتظار پدرش بوده باشند چون آن‌ها بلافاصله به طرف یک ماشین پیشاهنگ کوچک هدایت شدند که با در دایره‌ای شکل بزرگ در مقابل هوابند منتظر بود. ماروین که از آنچه پیش رو داشتند هیجان‌زده شده بود خودش را درون کابین تنگ جا داد. پدرش موتور را روشن کرد و مشغول بررسی کردن کنترل‌ها شد. در کشویی قفل داخلی باز و سپس پشت آن‌ها بسته شد. او صدای خروش پمپ‌های بزرگ باد را می‌شنید که در ضمن آن‌که فشار تا حد صفر تقلیل می‌یافت کم‌کم محو می‌شدند، سپس علامت «خلاء» روشن شد، در بیرونی جدا و پشت سر ماروین زمینی که تا آن زمان هیچگاه به آن پا نگذاشته بود باقی ماند.
البته ماروین این را در عکس‌ها دیده بود، او صدها بار برهوتی را که بر صفحه تلویزیون به تصویر درآمده بود تماشا کرده بود، اما اکنون برهوت در همه‌ی اطرافش گسترده شده بود و در زیر خورشید شرزه که به کندی در امتداد آسمان سیاه کهربایی می‌خزید، می‌سوخت. او به سوی غرب چشم دوخته بود، جایی که دور از خورشید باشکوه کورکننده، ستارگان دیده می‌شدند. همان‌طور که به او گفته بودند اما هیچ‌گاه کاملاً باور نکرده بود. برای مدتی طولانی به آن‌ها خیره شد، شگفت‌زده از این‌که چطور چیزی می‌تواند چنین درخشان و در عین حال کوچک باشد.
آن‌ها نقاط کم نور بی‌شماری بودند و او ناگهان شعری را به یاد آورد که در یکی از کتاب‌های پدرش خوانده بود:
«چشمک بزن، چشمک بزن ستاره کوچک… من در شگفتم که تو چه هستی…»
خوب، او می‌دانست که ستاره‌ها چه چیزی هستند. هر کس که چنین سوالی را پرسیده بود باید خیلی خنگ بوده باشد. و منظور آن‌ها از «چشمک زدن» چه بود؟ هر کس با یک نگاه می‌توانست ببیند که همه‌ی ستارگان با نوری یکنواخت و بدون نوسان می‌درخشیدند. او معما را رها کرد و توجه‌اش را به چشم‌انداز اطرافش معطوف کرد.
آن‌ها تقریباً در یک ساعت یک‌صد کیلومتر در منطقه مسطحی پیش رفته بودند. لاستیک‌های بادی بزرگ ابر کوچکی از گرد و خاک را در پشت آن‌ها به هوا بلند کرده بود. نشانه‌ای از مهاجرنشین وجود نداشت: در دقایق اندکی که او به ستارگان خیره نگاه می‌کرد گنبد و برج رادیویی آن در پشت افق پنهان شده بود. هنوز نشانه‌های دیگری از حضور انسان وجود داشت. در حدود یک مایلی ماروین می‌توانست ساختارهایی را که به گونه‌ای عجیب شکل داده شده و اطراف ورودی یک معدن را احاطه کرده بودند ببیند. دیر یا زود توده‌ای بخار از یک دودکش عریض و پهن 
بیرون می‌آمد و فوراً ناپدید می‌شد.
آن‌ها در یک لحظه معدن را پشت سر گذاشتند؛ پدر به گونه‌ای بی ملاحظه و بی‌پروا رانندگی می‌کرد؛ مثل این‌که – این فکر عجیبی بود که به ذهن یک پسر بچه خطور کند – تلاش می‌کرد تا از چیزی فرار کند. پس از لحظاتی کوتاه آن‌ها به لبه فلاتی رسیدند که مهاجرنشین بر روی آن ساخته شده بود. از آن به بعد زمین در زیر پای آنها با شیبی گیج کننده به دره‌ای منتهی می شد که امتداد پایینی آن در سایه گم شده بود. در جلو، تا جایی که چشم کار می‌کرد تنها طرح درهم و برهمی از زمین لم یزرع با دهانه‌های آتشفشانی، رشته کوه‌ها و دره‌هایی عمیق وجود داشت. ستیغ کوه‌ها خورشید را که همچون جزیره‌ای از آتش در دریایی از تاریکی شعله‌ور بود در بر گرفته بود و در بالای سر آن‌ها ستارگان هنوز با همان درخشش ثابت همیشگی نورافشانی می‌کردند.
در پیش روی آن‌ها نمی‌توانست راهی وجود داشته باشد، یا هنوز نبود. در حالی که ماشین بر فراز سرازیری حرکت می‌کرد و سقوطی طولانی را آغاز می‌نمود ماروین مشت‌هایش را گره کرد. سپس او شیارهای قابل رویتی را دید که در پایین بخش کوهستانی باقی مانده بودند و کمی آسوده خاطر شد. به نظر می‌رسید که انسان‌های دیگری قبلاً از این راه رفته‌اند.
در حالی که آن‌ها در امتداد سایه حرکت می‌کردند تاریکی به گونه‌ای ناگهانی و موحش پایین آمد و خورشید در امتداد تاج فلات پنهان شد. نورافکن‌های دوتایی روشن شدند و شعاع‌های نور سفید و آبی را بر روی صخره‌های سر راه گستردند و باعث شد که نیاز اندکی به تنظیم سرعت پیدا کنند. برای ساعت‌ها آن‌ها از میان دره‌ها رانندگی کردند و دامنه کوه‌هایی را که به نظر می‌رسید قله‌هایشان سر به ستارگان می‌سایند پشت سر گذاشتند. برخی اوقات که از زمین‌های مرتفع‌تر بالا می‌رفتند برای لحظاتی در زیر نور خورشید قرار می‌گرفتند.
اکنون در سمت راست دشتی غبار آلود و چین و چروک خورده قرار داشت و در سمت چپ، پستی و بلندی‌های آن که مایل‌ها و مایل‌ها بالا می‌رفت تا به آسمان می‌رسید، دیواری از کوه‌ها بود که تا فاصله‌ای بسیار دور پیشروی کرده بودند تا آن‌که قله‌هایشان در زیر لبه‌ی جهان از دید مخفی می‌شد. آن‌جا هیچ نشانه‌ای نبود که نشان دهد انسان‌ها زمانی این سرزمین را مورد کاوش قرار داده باشند، هر چند که آن‌ها یک بار از کنار باقیمانده‌ای از یک موشک در هم شکسته عبور کردند که در کنار آن سنگ قبری که توسط یک صلیب فلزی مشخص شده بود قرار داشت.
به نظر ماروین ‌رسید که کوه‌ها تا ابد امتداد یافته‌اند اما سرانجام، ساعت‌ها بعد، رشته کوه‌ها در پرتگاهی ناگهانی و بلند که از تعدادی تپه‌ی کوچک با شیب تند تشکیل شده بود پایان یافتند. آن‌ها به سمت پایین و درون یک دره کم عمق قوسی شکل که به طرف بخش دورتر کوه‌ها انحنا یافته بود حرکت کردند و همین طور که پیش می‌رفتند ماروین کم‌کم متوجه شد که چیز بسیار عجیبی در زمین پیش رویشان اتفاق می‌افتد.
خورشید اکنون در ارتفاعی پایین، پشت تپه‌های سمت راست قرار گرفته بود؛ دره‌ی پشت سر آن‌ها می‌بایست در تاریکی مطلق باشد. با این وجود از درخشندگی سفید بی‌روحی لبریز شده بود که از بالای تخته سنگ‌های تحتانی که بر روی آن‌ها می‌راندند ساطع می‌شد. سپس به طور ناگهانی آن‌ها از دره خارج شدند و درون دشت آزادی قرار گرفتند و منبع نور در پیش روی آن‌ها با تمام شکوهش نمودار شد.
اکنون که موتورها خاموش شده بودند داخل کابین کوچک بسیار ساکت بود. تنها صدای موجود وزوز ضعیف تهویه‌ی اکسیژن و خش‌خش فلزی گاه و بیگاهی بود که هنگامی که دیواره‌های بیرونی سطح‌پیما حرارت خود را دفع می‌کردند به گوش می‌رسید؛ برای دفع حرارتی که هرگز از هلال نقره‌ای بزرگی که در آن پایین در بالای افق دوردست شناور بود و تمام این سرزمین را با نوری مرواریدوار در خود غرق می‌کرد، نمی‌رسید. هلال آن‌قدر تابان بود که لحظاتی گذشت تا ماروین توانست به مبارزه طلبیدنش را قبول و به طور ثابت به تابش خیره کننده‌ی آن نگاه کند. سرانجام او توانست طرح کلی قاره‌ها، کناره‌ی مبهم اتمسفر و جزیره سفیدی از ابرها را تشخیص دهد و حتی از این فاصله او می‌توانست تلالو و درخشندگی انعکاس نور خورشید بر روی یخ‌های قطبی را ببیند.
این منظره بسیار زیبا بود و از اعماق فضا قلب او را به خود فرا می‌خواند. آن‌جا در چنین هلال درخشانی تمام شگفتی‌هایی که او هرگز درک نکرده بود وجود داشت: منظره‌ی آسمان‌هایی با خورشید در حال غروب، مویه‌ی دریا بر روی شن‌های ساحل، شرشر ریزش باران و نعمت بی‌پایان برف. این چیزها و هزاران مورد دیگر می‌بایست حق طبیعی او باشد، اما او این‌ها را فقط از طریق کتاب‌ها و تاریخچه‌های قدیمی می‌شناخت و فکر و خیال او را با غم و اندوه تبعید در خود فرو برد.
چه می‌شد اگر آن‌ها می‌توانستند برنگردند؟ به نظر می‌رسید که جهان پایین آن ردیف‌های ابرهای قدم‌رو، بسیار آرام و مسالمت آمیز باشد. سپس ماروین-چشم‌هایش دیگر تحت تاثیر تابش خیره‌کننده قرار نداشت-دید که بخشی از قرص که می‌بایست در تاریکی باشد به طور خفیفی با روشنایی شریرانه‌ای سوسو زد و او به خاطر آورد؛ او داشت به آتش مراسم تدفین یک جهان که عواقب رادیواکتیویته‌ی نبرد نهایی[5] بود نگاه می‌کرد. در آن سوی فضا در فاصله یک چهارم میلیون مایل، درخشش اتم‌های در حال مرگ هنوز قابل رویت بود، یادآوری جاودانه‌ای از گذشته‌ی خانمان برانداز و ویران کننده. هنوز قرن‌ها مانده بود تا آن درخشش مرگ‌آور از روی صخره‌ها پاک شود و زندگی دوباره به جهان ساکت و خاموش بازگردد.
و اکنون پدر شروع به صحبت کرد، برای ماروین داستانی را گفت که تا این لحظه برای او معنایی بیش از داستان‌های افسانه‌ای که یک بار برای او گفته بود نداشت. چیزهای زیادی بود که او نمی‌توانست بفهمد؛ برای او غیر ممکن بود که طرحی روشن و واضح از زندگی بر روی سیاره‌ای که هرگز ندیده بود تصور کند. او نیروهایی را که در پایان سیاره را نابود کردند، مهاجرنشین را بنا نهادند و توسط انزوای آن به عنوان تنها باقیماندگان حفظ شدند، درک نمی‌کرد. با این وجود او می‌توانست در درد و رنج آن روزهای پایانی سهیم شود، هنگامی که مهاجرنشینان بالاخره فهمیدند که هرگز بار دیگر سفینه‌های تداراکات زبانه‌کشان از میان ستارگان با هدایی از خانه پایین نمی‌آیند. یکی پس از دیگری ایستگاه‌های رادیویی از گفتن باز می‌ایستادند، بر روی کره‌ی غبار گرفته روشنایی شهرها تحلیل می‌رفت و می‌مرد، و سرانجام آن‌ها تنها شدند، به گونه‌ای که هیچ انسانی قبلاً هرگز چنین تنها نبوده است، و آینده‌ی نژاد را در دستانشان گرفتند.
سپس سال‌های ناامیدی و یاس به دنبال آمدند و مبارزه‌ای ممتد و طولانی برای بقاء در این دنیای خشن و بی‌رحم آغاز شد. آن‌ها در این نبرد چیره شدند اگرچه با سختی‌های فراوانی همراه بود؛ این آبادی کوچک از زندگی در برابر بدترین حملات طبیعت ایمن بود، لیکن در صورتی که هدفی وجود نداشت -آینده‌ای که بتوان برای رسیدن به آن فعالیت کرد- مهاجرنشین اراده‌اش برای زنده ماندن را از دست می‌داد و نه ماشین، نه مهارت و نه علم نمی‌توانست آن را نجات دهد.
از این رو، در پایان، ماروین هدف از این سفر مقدس را فهمید. او هرگز در کنار رودخانه‌های آن جهان گم شده و افسانه‌ای گام بر نمی‌داشت یا به غرش رعدهای خشمناک از بالای تپه‌های مسطح آن گوش فرا نمی‌داد. با این حال یک روز -چقدر بعد؟- بچه‌هایِ بچه‌های او باز می‌گشتند تا میراث خود را طلب کنند باد و باران سموم را از زمین سوخته می‌شستند و به دریا می‌بردند و آن‌ها در اعماق دریا زهر خود را بیهوده تلف می‌کردند تا ‌که دیگر نتوانند به موجودات زنده آسیب برسانند. پس از آن سفینه‌های بزرگ، که هنوز این‌جا در سکوت در دشت‌های غبار آلود منتظر بودند، یک بار دیگر به درون فضا اوج می‌گرفتند و در مسیری که به خانه منتهی می‌شد پیش می‌رفتند.
این رویا بود: و یک روز، ماروین با بصیرتی ناگهانی دریافت که آن را به پسرش منتقل کند، این‌جا در چنین محلی با کوه‌هایی در پشت او و در میان نوری نقره‌ای رنگ از آسمان که بر صورت او می‌تابید.
هنگامی که آنها سفر بازگشت را شروع کردند او به عقب نگاه نکرد. او نمی‌توانست تحمل کند که درخشش سرد زمین هلالی شکل را که در میان صخره‌های اطرافش رنگ می‌باخت نظاره کند، در حالی که او می‌رفت تا به مردمش در تبعید طولانی آن‌ها ملحق شود.
نویسنده: آرتور سی. کلارک
مترجم: محمد حاج زمان

گربه

وقتی صدای مرکز فرماندهی پایگاه (1) برخاست و مرا خواند، توی برج دیده بانی(2) بابل (دفتر شیشه ای و گنبدی شکلی مانند قالپاق ماشین و درست خارج از محور پایگاه فضایی) نشسته بودم و گزارش پیشرفت کار‌های روزانه را می‌نوشتم. اتاقک شیشه ای که از هر سو به اطراف دید داشت، برای دفتر کار واقعا جای مناسبی نبود‏. فقط صد متر آن سو تر گروه‌های کارگران ساختمانی را می‌دیدم که با حرکات آهسته و باله مانندشان سرگرم اتصال قطعات پایگاه بودند. آن‌ها قطعات پایگاه را همانند تکه ‌های پازلی بزرگ کنار هم می‌چیدند. آن سوی آن‌ها و در فاصله سی و دو هزار کیلومتر پایین تر از ما، در پهنه‌ی توده ‌های ابرمانند ستارگان راه شیری، گوی باشکوه و سبز و آبی زمین دیده می‌شد.
‏به صدای مرکز فرماندهی پاسخ دادم: "سرپرست پایگاه صحبت می‌کند، چی شده؟"
– رادار ما در فاصله‌ی سه هزار و دویست متری و در حدود پنج درجه در جهت غرب شعرای یمانی(3) پژواک تقریبا ثابتی را نشان می‌دهد. می‌توانید مشاهده خود را از آن برای ما بیان کنید؟
به ندرت شهابی وارد مدار ما می‌شد، بنابراین شی مورد نظر باید از دست خود ما در فضا ر‌ها شده باشد. شاید قطعه ای نامناسب از وسایلی بود که برای محکم کاری و حمایت قطعات پایگاه به کار می‌رفت. حداقل من این طور فکر می‌کردم، اما وقتی دوربینم را برداشتم و آسمان اطراف صورت فلکی شکارچی (4) را به دقت نگاه کردم به سرعت متوجه اشتباه خود شد. آنچه در مقابل خود می‌دیدم، رهروی فضایی بود که به دست بشر ساخته شده بود و هیچ ربطی هم به ما نداشت.
به کنترل پایگاه گفتم: "پیدایش کردم. جسم مورد نظر ماهواره آزمایشی و مخروطی شکلی است با چهار آنتن که ظاهرا در قاعده آن هم دوربین فیلمبرداری نصب شده است. از ظاهرش احتمال می‌دهم یکی از ماهواره ‌های اوایل دهه.196 نیروی هوایی امریکا باشد. آن‌ها تعدادی از ا ین ماهواره ‌ها را هنگام از کار افتادن فرستنده هایشان گم کرده اند. تلاش‌های آن‌ها پیش از دستیابی به این مدار بار‌ها بی نتیجه مانده بود."

مرکز کنترل پس از جستجوی کوتاهی میان پرونده ‌ها حدس مرا تایید کرد. مدت زیادی طول نکشید که فهمیدیم واشنگتن کوچکترین علاقه ای به کشف ماهواره سرگردان بیست و یک ساله اش ندارد و بسیار خوشحال خواهد شد اگر ما دوباره آن را برایش در فضا گم و گور کنیم. مرکز کنترل گفت: نمی‌توانیم دست به این کار بزنیم و در فضا به حال خود رهایش کنیم. بهتر است یک نفر از پایگاه خارج شود و آن را به پایگاه بیاورد.
فهمیدم که آن یک نفر باید خود من باشم. جرات نداشتم هیچ یک از افراد گروه‌های ساختمانی را به ا ین ماموریت بفرستم چرا که ما هم اکنون هم از برنامه عقب بودیم و هر روز تاخیر در ا ین مورد، یک میلیون دلار هزینه بر می‌داشت. شبکه ‌های رادیو و تلویزیونی زمین بی صبرانه انتظار لحظه ای را می‌کشیدند که بتوانند برنامه ‌های شان را از طریق ما به سراسر جهان پخش کنند و به این طریق سرویس جهانی واقعی که از قلب جنوب تا قطب شمال را زیر پوشش قرار می‌داد، به وجود آورند.
نواری لاستیکی دور کاغذهایم بستم تا جریان هوایی که از دریچه هواکش داخل برج دیده بانی می‌شد آن‌ها را پراکنده نکند و به کنترل جواب دادم: "از پایگاه بیرون میروم و آن را با خود می‌آورم." گرچه سعی می‌کردم لحن صحبتم حاکی از منت بزرگی باشد که به گردن دیگران می‌گذارم، اما در دل خوشحال بودم. حداقل دو هفته می‌شد که از پایگاه خارج نشده بودم: کم کم داشتم از این جدول ‌های انبارداری، گزارش‌های انبارش و تمام خرده ریز‌های فریبنده زندگی سرپرست یک پایانه فضایی به ستوه می‌آمدم.
هنگام رفتن به اتاقک مکش هوا، تنها موجودی را که سر راهم دیدم تامی بود. ما این گربه را به تازگی مانند یکی از اعضای گروه، در پایگاه پذیرفته بودیم. برای افرادی که هزاران کیلومتر از سطح زمین دورند، جانوران دست آموز اهمیت ویژه ای دارند. با این همه حیوانات معدودی قادرند خود را با شرایط بی وزنی هماهنگ کنند. همچنان که داخل لباس فضاییم فرو میرفتم، تامی با لحنی غم انگیز میو میو می‌کرد، اما من بیش از آن عجله داشتم که بتوانم با او بازی کنم.
‏شاید بد نباشد همین جا یادآوری کنم لباس ‌هایی که ما در پایگاه می‌پوشیم با لباس‌های نرمی که فضانوردان به هنگام حرکت در اطراف ماه می‌پوشند، کاملا تفاوت دارد. لباس‌های ما در واقع مثل کشتی فضایی(5) بسیار کوچکی است. اما کشتی ای که فقط یک نفر در آن جا می‌گیرد. این لباسها، استوانه ‌های کوتاه و کلفتی هستند به ارتفاع دو متر و سیزده سانتی متر که به موشک‌های جلو برنده مجهزند. یک جفت آستین آکاردئون مانند در قسمت بالای آن‌ها وجود دارد. کسی که این لباس را می‌پوشد با دستهایش – که داخل این آستین‌ها فرو می‌روند – دستگاه‌های هدایت پیشرانه روی سینه اش را برای حرکت به اطراف به کار می‌اندازد.
به محض آنکه داخل کشتی یک نفریم شدم، دستگاه را روشن کردم و به بررسی درجه ‌های بسیار کوچک دستگاه مشغول شدم. فضانوردان به هنگام پوشیدن این لباس کلمه سحرآمیز FORB)6) را زیر لب زمزمه می‌کنند، این کلمه به یاد آن‌ها می‌آورد که سوخت، اکسیژن، رادیو و باتری ‌های لباس را قبل از حرکت آزمایش کنند. عقربه تمام درجه ‌ها وضعیت عادی را نشان می‌دادند بنابراین کلاهِ نیم کره مانند و شفافم را روی سرم پایین آوردم و آن را از داخل بستم. ما برای سفر‌های کوتاهی مثل این سفر، زحمت وارسی محفظه ‌های داخلی لباسهایمان را که برای حمل غذا یا وسایل ویژه در سفر‌های طولانی مورد استفاده ‏قرار می‌گرفتند، به خود نمی‌دادیم.
‏همچنان که کمربند انتقال مرا به داخل اتاقک مکش هوا می‌برد، احساس کودک سرخپوستی را ‏داشتم که مادرش او را به پشت خود بسته باشد. پس از آن، تلمبه ‌ها فشار هوا را به صفر پایین آوردند. در بیرونی باز شد و آخرین آثار هوا مرا همچنان که به آرامی معلق می‌زدم، به بیرون و به میان ستارگان راند.
‏ پایگاه چند متر بیشتر با من فاصله نداشت، با این حال اکنون دیگر من سیاره ای مستقل بودم. دنیای کوچکی که فقط به خودم تعلق داشت. من درون استوانه متحرک و کوچکی قرار گرفته بودم که دیدی شگفتزا بر تمام جهان هستی داشت. با این همه درون این لباس عملا هیچ گونه آزادی عملی ندا‏شتم. گرچه با دست‌ها و پاهایم به تمام دکمه ‌های کنترل و محفظه ‌ها دسترسی داشتم، صندلی نرم و کمربند‌های اطمینان، مانع چرخیدنم به اطراف می‌شد.
در فضا، بزرگترین دشمن خورشید است. نور خورشید می‌تواند در مدت چند ثانیه انسان را کاملا کور کند. در نهایت احتیاط ( ف – ی – ل – ت – ر)‌های تیره‌ی سمتِ شب لباسم را باز کردم و سرم را چرخاندم تا ستارگان را ببینم. در همان هنگام سایبانِ خودکارِ بیرونیِ کلاهم را به کار انداختم تا لباس به هر طرف که چرخید، چشمهایم از اشعه غیرقابل تحمل خورشید در امان باشد.
‏هدف، یعنی لکه‌ی روشنی از نقره را که پرتو فلزیش آن را کاملا از ستارگان اطراف متمایز می‌کرد، به سرعت تشخیص دادم. پدال موشک پیشرانه را با پا فشردم و همین که موشک‌های کم قدرت لباسم مرا از پایگاه دور می‌کردند، تکان ملایمی را که بر اثر این حرکت ایجاد شده بود، احساس کردم. پس از ده ثانیه، سرعتم را کافی تشخیص دادم و پایم را از روی پدال برداشتم. اکنون پنچ دقیقه طول می‌کشید تا بقیه راه را طی کنم و برای بازگشت نیز همین مقدار وقت کافی بود.
و درست در همین لحظه بود که متوجه شدم اشکالی وحشتناک پیش آمده است.
‏توی لباس فضایی هرگز سکوت کامل برقرار نیست. آدم همیشه می‌تواند صدای هیس هیسِ آرام اکسیژن، غژغژِ ضعیف پره ‌ها و مو‏تورها، خس خسِ نفسهایش و حتی اگر بدقت گوش کند صدای ضربان موزون قلبش را هم بشنود. این صدا‌ها که به دلیل خلاء نمی‌توانند وارد فضای اطراف شوند، درون لباس فضایی انعکاس می‌یابند. آن‌ها زمینه ‌های نامشهود زندگی در فضا هستند، چرا که تنها به هنگام تغییر آنهاست که انسان متوجه وجودشان می‌شود.
‏اکنون ا ین صدا‌ها تغییر کرده بود، صدا‏یی به این صدا‌ها افزوده شده بود که نمی‌توانستم آن را تشخیص بدهم. صدا که از ضربه ‌های خفه و متناوبی تشکیل می‌شد، گاهی با صدای کشیده شدن چیزی به چیزی دیگر، مثلا آهن به آهن همراه بود.
‏من که کاملا جا خورده بودم، سعی کردم نفسم را در سینه نگه دارم تا بتوانم جای صدای ناآشنا را با گوشهایم تعیین کنم. درجه ‌های صفحه‌ی فرمان هیچ اشکالی را در لباس نشان نمی‌دادند. تمام عقربه ‌ها سر جایشان ثابت ایستاده بودند و هیچ نشان چشمک زنی به نشانه‌ی اعلام خطری نزدیک به چشم نمی‌خورد. این برای من قوت قلب بود اما نه چنان که باید و شاید. مدت‌ها پیش آموخته بودم که در چنین مواردی به غرایز ذاتی خودم اعتماد کنم. اکنون علایم هشدار دهنده این غریزه ‌ها به کار افتاده بود و به من می‌گفتند پیش از آنکه دیر شود به پایگاه برگردم…
حتی حالا هم دلم نمی‌خواهد آن چند دقیقه آخر را به یاد بیاورم. در آن لحظات، هراس مثل موجی فزاینده، آهسته سراسر مغزم را در بر می‌گرفت و بر موانع منطقی، موانعی که هر انسانی باید برای مقابله با راز‌های جهان هستی در اختیار داشته باشد، چیره می‌شد. آن گاه احساس کردم به سر حد دیوانگی نزدیک می‌شوم؛ جز این هیچ توضیح دیگری به واقعیت نزدیک نبود.
دیگر نمی‌توانستم وانمود کنم صدایی که باعث تشویشم شده، ناشی از ایرادی است که در دستگاه‌های لباسم به وجود آمده بود. من گرچه دور از هر انسان یا در واقع هر جسم مادی دیگر و در تن‌هایی کامل به سر می‌بردم، در فضا تن‌های تنها نبردم. خلاء خاموش، هیجان‌های ضعیف، اما مسلم حیات را به درون گوشهایم هدایت می‌کرد.
در آن نخستین لحظه‌ی تکان دهنده، به نظرم می‌آمد چیزی غیرقابل رؤیت، چیزی که در آن خلاء ستمگر و بی رحم فضا به جستجوی پناهگاهی بود، سعی می‌کرد به درون لباس فضایی رخنه کند. روی صندلی دیوانه وار چرخیدم و جز به مخروط ممنوعه و کور کننده‌ی نوری که به سمت خورشید می‌رفت، به تمام نقاط دیگری که در نیم کره‌ی دیدم قرار داشت، به دقت نگاه کردم. هیچ چیز دیده نمی‌شد. هیچ چیز در مقابل من نبود. با این حال آن خراش‌های عمدی اکنون از قبل هم آشکارتر شده بود.

برخلاف مزخرفاتی که درباره‌ی ما نوشته اند، خرافاتی بودن فضانوردان به هیچ وجه صحت ندارد. با وجود این آیا شما می‌توانید مرا از آنچه به هنگام خشک شدن سرچشمه ‌های دلیل و منطقم به یاد آوردم سرزنش کنید؟ من ناگهان به یاد چگونگی مرگ برنی سامرز افتادم. او نیز به هنگام مرگ فاصله ای بیشتر از فاصله کنونی من با پایگاه نداشت.
‏ این حادثه یکی از آن حوادث "غیرممکن" بود. همیشه همین طور است. سه چیز در آن واحد از کار افتاده بود. رگولاتور اکسیژن برنی در رفته بود و اکسیژن را با فشار به بیرون فرستاده بود، دریچه‌ی اطمینان به موقع عمل نکرده بود و یکی از مفاصل معیوب لباسش هم از هم باز شده بود. آن گاه در کمتر از یک ثانیه لباس او در فضا از هم گشوده شده بود.
من هرگز برنی را ندیده بودم، اما ناگهان سرنوشت او در مقابل چشمانم ظاهر شد. اکنون فکر هراس آوری به مغزم هجوم آورده برد، نباید درباره این چیز‌ها حرف زد، اما لباس‌های فضایی معیوب را به دلیل قیمت بسیار زیاد آنها، حتی اگر موجب مرگ کسی هم شده باشد، نمی‌توان دور انداخت، این لباس‌ها را تعمیر و بازسازی می‌کنند و آن را به فضانوردان دیگری می‌دهند.
بر سر روح انسانی که دور از دنیای محل تولد خود و در میان ستارگان می‌میرد، چه می‌آید؟ ‏برنی، هنوز هم اینجایی؟ هنوز هم به آخرین چیزی که تو را به خانه‌ی گم شده و دور دستت پیوند می‌دهد، چنگ انداخته ای؟
همچنان که کابوس‌ها مرا در چنگال خود می‌فشردند، به نظرم می‌رسید خراش‌ها و حرکت‌های کور مال کور مال و نرم از هر طرف مرا در بر می‌گیرد. من به آخرین امیدی که در برابرم بود، متوسل شدم. باید برای اثبات سلامتی عقلی خودم هم که شده بود، ثابت می‌کردم لباسی که پوشیده بودم، لباس برنی نیست؛ باید ثابت می‌کردم لباسی که اکنون دور تا دور بدنم را در بر گرفته بود، هرگز تابوت انسان دیگری نبوده است.
چند بار تلاش کردم تا سرانجام موفق شدم دکمه‌ی فرستده ام را روی طول موجِ ضعیف اضطراری قرار دهم. نفس نفس زنان گفتم: "پایگاه! من دچار مشکل شده ام! از بایگانی در مورد لباسم سوال کنید و…"
هرگز موفق به تمام کردن جمله ام نشدم. آن‌هایی که در پایگاه بودند می‌گفتند صدای فریاد من میکروفون را به لرزه درآورده بود. اما چرا انسان تن‌هایی که در جدایی کامل از دیگران و درون لباسی فضایی است، هنگامی که چیزی به نرمی به پشت و گردنش ضربه می‌زند، نباید فریاد بکشد!
با وجود کمربند‌های اطمینان باید در آن لحظه به سمت جلو خیز برداشته باشم که در نتیجه سرم به لبه بالایی صفحه فرمان(7) خورده باشد. چند دقیقه بعد، وقتی گروه نجات خودشان را به من رسانده بودند، مرا با جراحت بزرگی روی پیشانی بیهوش یافته بودند.
بدین ترتیب من آخرین نفر از افراد پایگاه سامانه رله ماهواره ای بودم که فهمیدم چه بر سرم آمده بود. یک ساعت بعد وقتی به هوش آمدم تمام کارکنان گروه پزشکی پایگاه در اطراف تختم جمع شده بودند. اما مدت درازی طول کشید تا دکتر زحمت معاینه مرا به خود بدهد. آن‌ها همگی سرگرم بازی با سه بچه گربه‌ی کوچک و با مزه ای بودند که تامی، گربه‌ی بی حیای ما، توی محفظه شماره پنج و لباس فضایی من جا داده بود!
——————————
پی‌نوشت
1 – Station Control Center
2 – Observation
3 – Sirius
4 – Orion
منظومه جبّار یا شکارچی ماهر
5 – Space Ship
6 – Fuel – Oxygen – Radio – Batteries = FORB
حروف اول این چهار کلمه، کلمه forb را تشکیل می‌دهد.
7 – Control Plate

نویسنده: آرتور سی. کلارک
مترجم: حسن ابراهیمی

درباره‌ی داستان:
این داستان آذر ماه 1371 در مجله دانشمند چاپ شده است.

منبع: www.science-fiction.blogsky.com

قناری

تا جایی که من می‌دانم هرگز قانونی وجود نداشته که نگهداری حیوانات دست آموز را در پایگاه ‌های فضایی ممنوع کند. هیچ کس هم فکر نمی‌کرد چنین قانونی ضرورت داشته باشد. با این حال من یقین دارم اگر چنین قانونی هم وجود داشت، حتما "اِسون اُلسن" آن را نادیده می‌گرفت.
‏با شنیدن چنین نامی لابد فورا اسون را اسکاندیناویاییِ غول پیکری به ابعاد صد و هشتاد سانتیمتر در صد و هشتاد سانتیمتر تصور می‌کنید که صدا و هیکلی چون گاو نر داشته است. اما اگر چنین بود برای کار در فضا بخت چندانی نداشت. در واقع او، همانند اکثر فضانوردان پیشین، همکاری کوچک اندام و پرطاقت بود و براحتی موفق به دریافت اضافه غذایی صد و پنجاه پوندی خود می‌شد. اضافه‌ی غذایی که بسیاری از ما را نیز در رژیم غذایی کاهش وزن نگه می‌داشت.
‏اسون یکی از بهترین افراد ساختمانی ما بود که بر کار دشوار و تخصصی گردآوری تیرآهن‌های طبقه بندی شده تسلط داشت. او آن‌ها را که به حالت سقوط آزاد در فضا شناور بودند، آن قدر آرام آرام به رقصی سه بعدی وامی داشت تا در محل‌های درست خود قرار بگیرند. آن گاه وقتی قطعات مطابق نقشه تعیین شده دقیقأ جفت می‌شدند، آن‌ها را به هم جوش می‌داد. من هنگامی که پایگاه همانند پازل غول پیکری زیر دست‌های او و گروهش شکل می‌گرفت، هرگز از تماشایشان خسته نمی‌شدم. از آنجایی که لباس فضایی، مناسبترین لباس کار نیست کار آن‌ها بسیار سخت و ماهرانه بود. به هر حال اسون و همکاران او به افرادی که موقع برپایی آسمانخراش ‌های زمینی دیده اید، مزیت ویژه ای نیز داشتند: آن‌ها بدون آنکه نیروی جاذبه بتواند از آنچه ساخته اند ناگهان جدایشان کند، می‌توانستند به عقب بروند و کار خودشان را تحسین کنند…

از من نپرسید چرا اسون به نگهداری حیوانی دست آموز علاقه مند بود یا چرا این یکی را انتخاب کرد. من روانشناس نیستم، اما باید تایید کنم که انتخابش بسیار هوشمندانه بود، "کلاربیل"، عملا وزنی نداشت، نیاز‌های غذاییش بسیار اندک بود و بر خلاف اکثر حیوانات، نگران حالت بی وزنی هم نبود.نخستین باری که از وجود کلاریبل در ایستگاه با خبر شدم هنگامی بود که توی اتاقک کوچک، جایی که به آن دفتر کارم می‌گفتم، نشسته بودم. در آن هنگام سرگرم بررسی فهرست موجودی ‌های فنی ایستگاه بودم تا اقلامی را که به زودی تمام می‌شد، شناسایی کنم. وقتی صدای سوت خوش آهنگی به گوشم خورد، تصور کردم آن را از سامانه ارتباط داخلی ایستگاه شنیده ام و به همین خاطر منتظر خبری که باید پس از آن پخش می‌شد، ماندم. سامانه ارتباطی هیچ خبری را پخش نکرد، در عوض چنان آهنگ دلپذیر، طولانی و پر زیر و بمی برخاست که بدون توجه به تیر آهن پشت سرم ناگهان سرم را بلند کردم. وقتی ستاره ‌هایی که در مقابل چشمهایم جرقه می‌زدند از حرکت ایستادند، برای اولین بار کلاریبل را دیدم.
‏ کلاریبل، قناری زرد و کوچکی برد که با بال‌های بسته بدون کوچکترین تلاشی همانند مرغ مگس خوار، در هوا معلق بود. ما لحظه ای به یکدیگر خیره شدیم و پیش از آنکه حواس من کاملا سر جا بیاید، قناری چنان چرخ دقیقی به عقب زد که مطمئنا هیچ قناری زمینی قادر به انجام آن نبود. سپس بی آنکه عجله ای در کار باشد، با چند حرکت از آنجا خارج شد. کاملا مشخص بود که او قبلا حرکت در شرایط محیط بدون جاذبه را فراگرفته است و حرکتی غیر ضروری از خود نشان نمی‌دهد.
‏اسون تا چند روز مالکیت قناری را حاشا کرد و پس از آن هم چون کلاریبل پرنده ‏دست آموز همه برد، این مسئله دیگر اهمیتی نداشت. اسون ادعا کرد که هنگام مراجعت از مرخصی قناری را صرفا به خاطر کنجکاوی علمی با آخرین کشتی باری، قاچاقی به ایستگاه آورده است. او می‌خواست ببیند چگونه یک پرنده به هنگام بی وزنی می‌تواند از بالهایش استفاده کند.
‏کلاریبل بخوبی رشد می‌کرد و چاق می‌شد. با این حال روی هم رفته پنهان کردن این مهمان غیر مجاز، هنگامی که افراد مهمی از زمین برای بازدید ایستگاه می‌آمدند، چندان هم مشکل نبود. یک پایگاه فضایی بیش از آنکه تصور کنید، سوراخ سنبه دارد. اما تنها مشکل ما این بود که کلاریبل هنگام اضطراب، سر و صدای فراوانی راه می‌انداخت، و ما گاهی مجبور می‌شدیم برای توضیح جیک جیک‌ها و چهچه ‌های کنجکاوی برانگیزی که از کانال‌های تهویه هوا و آن سوی دیوار‌های انبار می‌آمدند، بسرعت چاره ای بیندیشیم. بهانه ‌های بسیاری وجود داشت، اما از همه‌ی این‌ها گذشته، کی به فکر جستجوی یک قناری در یک ایستگاه فضایی می‌افتاد؟
‏حالا ما کشیک‌های دوازده ساعته می‌دادیم و از آنجایی که در فضا خواب اندکی مورد نیاز است، چندان هم ناراحت نبودیم. البته وقتی آدم در معرض تابش مدام نور خورشید باشد، "شب" و "روزی" وجود نخواهد داشت. با این حال رعایت این اوقات لازم بود. آن روز "صبح" وقتی از خواب بیدار شدم، ساعت به وقت کره زمین، شش بامداد بود. سرم کمی درد می‌کرد و آثار مبهمی از خواب‌های آشفته‌ی شب پیش را احساس می‌کردم. انگار سال‌ها طول کشید تا تسمه ‌های تخت را باز کردم. وقتی برای صبحانه به بقیه افراد پایگاه پیوستم، هنوز در حالت نیمه خواب و نیمه بیداری بودم. سکوتی غیرعادی بر میز صبحانه سایه انداخته بود و یکی از صندلی‌ها نیز خالی بود.
‏من بدون آنکه اهمیت چندانی بدهم گفتم: "اسون کجاست؟"
‏یکی از افراد جواب داد: "دنبال کلاریبل می‌گردد، می‌گوید هر جا را می‌جوید پیدایش نمی‌کند. او معمولا با چهچه کلاریبل از خواب بیدار می‌شرد."
‏پین از آنکه بتوانم بگویم او مرا ‏هم بیدار می‌کرد، اسون توی در ظاهر شد. همگی متوجه شدیم اشکالی پیش آمده است. او به آرامی دستش را باز کرد و ما مشت کوچکی پر زرد رنگ دیدیم که از میان آن‌ها دو چنگال چفت شده به طرز رقت انگیزی به هوا رفته بود.
‏همه‌ی ما که به یک اندازه نگران شده بودیم، با هم پرسیدیم: "چی شده؟"
‏اسون با لحن اندوهباری گفت: "نمی دانم. همین طوری پیدایش کردم."
‏"جک وانکن"، آشپز، دکتر و مسئول رژیم غذایی ما گفت: "بگذار ببینم."
‏همه ما همچنان که جک برای شنیدن صدای ضربان قلب کلاریبل، پرنده را روی گوشش گذاشته بود، در سکوتی سنگین انتظار می‌کشیدیم.
‏اندکی بعد جک سرش را تکان داد و با لحنی پوزش خواهانه گفت: "چیزی شنیده نمی‌شود ولی این موضوع دلیل بر مرگ او هم نیست، من تا حالا به ضربان قلب یک قناری گوش نکرده ام."
‏یکی از افراد به کپسول اضطراری کنار در اشاره کرد و گفت: "کمی اکسیژن به او بدهیم."
همگی این فکر بکر را تایید کردیم و کلاریبل را زیر ماسکی که برای او همانند چادر اکسیژن بود، قرار دادیم.
‏قناری در مقابل چشمان شگفت زده ما جان گرفت. اسون با چهره بشاش ماسک را از روی قناری برداشت و پرنده توی انگشتان او جست زد. کلاریبل تحریری به صدا‏یش داد، کمی خواند و دوباره از حال رفت.
‏اسون با نگرانی گفت: "نمی فهمم چه ناراحتی برایش پیش آمده است، قبلا هیج وقت این طوری نمی‌کرد."
‏چند لحظه چیزی به سختی حافظه ام را به تکاپو واداشت. آن روز صبح ظاهرا مغزم بسیار تنبل شده بود، گویی هنور نمی‌توانستم از چنگ خواب خودم را ر‌ها کنم. احساس کردم به کمی اکسیژن احتیاج دارم، اما قبل ا‏ز آنکه بتوانم خودم را به ماسک برسانم، ناگهان فکری به مغزم رسید. به سوی مهندس کشیک چرخیدم و اصرار کنان به او گفتم: "جیم! باید اشکالی در هوا پیش آمده باشد! علت بی حالی کلاریبل هم همین است. الان یادم آمد، معدن چیان هم برای اطلاع از وجود گاز، با خودشان قناری می‌بردند".
‏جیم گفت: "مزخرف نگو. اگر این طور بود، آژیر‌ها به صدا درمی آمد. ما مدار‌های دوگانه ای داریم که هر کدام مستقل عمل می‌کنند."
‏دستیار مهندس گفت: "ولی مدار اعلام خطر دومی که هنوز وصل نشده است". این حرف جیم را تکان داد. آن گاه همچنان که ما بحث می‌کردیم و کپسول ‌های اکسیژن را ‏مانند چپق صلح دست به دست می‌گرداندیم، مهندس بدون حتی یک کلمه حرف ‏از آنجا خارج شد.
‏ده دقیقه بعد جیم با چهره ای شرمنده برگشت. ا‏ین یکی ا‏ز آن حوادثی بود که احتمال وقوع آن نمی‌رفت. آن شب یکی ا‏ز ماه گرفتگی ‌های نادری که ا‏ز سایه‌ی کره‌ی زمین ناشی می‌شدند، بر پایگاه ما ا‏فتاده بود، بخشی از پایگاه پالایشی هوا یخ زده و تنها آژیری نیز که در مدار قرار داشت، از کار افتاده بود.
وسایل مهندسی الکترونیکی و شیمیایی گران قیمت و بسیار پیشرفته، ما را‏ کاملا نا امید کردند. بدون کلاریبل بزودی همه‌ی ما با مرگی تدریجی از بین می‌رفتیم.
‏بدین ترتیب، اکنون اگر برای بازدید به پایگاهی فضایی رفتید و صدا‏ی بریده بریده و غیر قابل تشخیص پرنده ای را شنیدید، تعجب نکنید، در آنجا نه تنها نیازی به شنیدن آژیر خطر نیست، بلکه بر عکس این صدا به آن معنی است که در واقع بدون نیاز به هزینه اضافی، تحت مراقبتی دوگانه نیز قرار گرفته اید.

نویسنده: آرتور سی. کلارک
مترجم: حسن ابراهیمی
درباره‌ی داستان:
این داستان، آبان ماه 1371 در مجله دانشمند منتشر شده است.
منبع: www.science-fiction.blogsky.com

برتری

‏در ابتدای این اقرار، که آزادانه و به میل خودم صورت می‌گیرد، دلم می‌خواهد این نکته را کاملا روشن کنم که من به هیچ وجه نه قصد برانگیختن احساس همدردی دیگران را دارم و نه توقع کوچکترین تخفیفی در رای صادره از سوی دادگاه. من ‏فقط به خاطر تکذیب برخی گزارش‌های نادرست که از رادیو زندان پخش شده است، و یا گزارش‌هایی که در روزنامه ‌هایی که به من اجازه مطالعه آن‌ها را داده اند آمده است، این مطالب را بیان می‌کنم. این گزارش‌ها تصویر کاملا نادرستی از علت واقعی شکست ما ارائه می‌دهد و من، یعنی فرمانده نیرو‌های مسلحِ هم نژادانم، به هنگام پایان یافتن عملیات نظامی، وظیفه خود می‌دانم علیه چنین افترا‌هایی که به افراد زیردست من زده میشود اعتراض کنم. به علاوه امیدوارم این اقرار، علت آنچه را که تاکنون دو بار از دادگاه تقاضا کرده ام و دلیلی هم بر رد آن نمی‌بینم، تشریح کند.
اما شکست ما دلیل بسیار ساده ای داشت. با وجود آنچه تاکنون اظهار شده است، علت شکست ما فقدان شجاعت افراد یا ‏نقص فنی نبردناو‌های جنگی ما نبود. ما تنها به یک دلیل شکست خوردیم: پایین بودن سطح دانش دشمنانمان. بله تکرار می‌کنم: پایین بودن سطح دانش دشمنانمان.
‏وقتی جنگ درگرفت، ما تردیدی در پیروزی ن‌هایی خود نداشتیم. ناوگان نبردناو‌های ما و هم پیمانان ما، چه از نظر تعداد و چه از نظر تجهیزات، بر کشتی ‌هایی جنگی که دشمن علیه مان به کار می‌گرفت، دم به دم فزونی می‌یافت و تقریبا در تمام رشته ‌های علوم نظامی بر آن‌ها برتری داشتیم. ما مطمئن بودیم که قادر به حفظ این برتری هستیم. افسوس که بیش از حد خوشبین بودیم.
در آغاز جنگ، جنگ افزار‌های عمده‌ی ما اژدر‌های هدف یاب دور برد، آذرخش افکن‌های قابل هدایت و انواع گوناگون از "پرتو‌های کلایدن" بودند. تمام یگان‌های ناوگان فضایی ما به این جنگ افزار مجهز بود و ‏گرچه د‏شمن، جنگ افزار مشابهی در اختیار داشت، اما چنان که باید و شاید قادر به استفاده از آن نبود. از این‌ها گذشته ما، ‏سازمان تحقیقات جنگی بسیار بزرگتری نیز داشتیم و بدین ترتیب نباید شکست می‌خوردیم.
‏عملیات جنگی تا "نبرد پنج خورشید" طبق نقشه پیش رفت. البته این نبرد را هم ما بردیم، اما دشمن نشان داد از آنچه ما برآورد کرده بودیم، قوی تر است. این نبرد ثابت کرد پیروزی ممکن است سخت تر و دورتر از آن باشد که ما در ابتدا تصور کرده بودیم. بنابراین از فرهاندهان آرتش خواسته شده تا در جلسه ای، راهبرد آینده اداره جنگ را به بحث و تبادل نظر بگذراند. یکی از کسانی که برای اولین بار در گردهمایی ‌های ما شرکت می‌کرد "پروفسور آرتشبد نوردن"، رئیس جدید ستاد پژوهش بود. او به ‏تازگی و پس از مرگ "مالوار" بزرگترین دانشمند ما، به این مقام برگزیده شده بود.
‏رهبری مالوار، بیش از هر عامل دیگری، موجب کارایی و توان جنگ افزار‌های ما بود. از دست رفتن او ضربه شدیدی به ما زد و هر چند بسیاری از ما انتخاب دانشمندی نظریه پرداز را برای احراز چنین مقام حیاتی و حساس مورد بحث قرار دادیم، هیچ کس شکی در زیرکی و استعداد فوق العاده جانشینی او نداشت. با این همه، ما زیر سلطه‌ی او در آمده بودیم.
‏من تاثیری را که نوردن در آن گردهمایی برجای گذاشت به خوبی به خاطر دارم. مشاوران نظامی نگران شدند و طبق معمول برای کمک به دانشمندان روی آوردند. آن‌ها می‌پرسیدند آیا برای افزایش باز هم بیشتر موفقیت هایمان می‌توانیم جنگ افزار‌های بیشتری تولید کنیم؟ پاسخ نوردن کاملا غیرمنتظره بود. چنین پرسش‌هایی اغلب از مالوار هم می‌شد و او، هر چه که می‌خواستیم انجام می‌داد.
‏نوردن در پاسخ این سوال گفت: "آقایان، رک و راست بگویم که من در موفقیت چنین کاری تردید دارم. جنگ افزار‌های موجود ما عملا به آخر خط رسیده اند، ‏نمی خواهم از کسی که پیش از من در این مقام انجام وظیفه میکرده است یا از کار‌های برجسته ای که بخش پژوهش، در مدت چند نسل اخیر کرده است، انتقاد کنم، اما هیچ می‌دانید که در این یک قرن، هیچ تغییر بنیادی در تجهیزات ما صورت نگرفته است؟ ‏این مطلب متاسفانه نتیجه محافظه کاریِ سنتی ما بوده است. مدتهاست بخش تحقیقات به جای توسعه افزار‌های جنگی نو، به تکمیل جنگ افزار‌های کهنه پرداخته است. جای خوشبختی است که مخالفان ما خردمند و هوشیار نبوده اند، اما تضمینی هم وجود ندارد که این وضع همیشه همینطور بماند".
حرف‌های نوردن همان گونه ‏که انتظار داشت، تاثیر نگران کننده ای بر ‏جمع گذاشت. او درست به هدف زده بود.
– "آنچه ما احتیاج داریم جنگ افزار‌های جدید است. افزار‌های کاملا متفاوت با آنچه تاکنون به کار گرفته شده است. ما می‌توانیم چنین جنگ افزار‌هایی را بسازیم که البته زمان می‌خواهد، با این حال به واسطه‌ی مسئولیتی که من به عهده دارم، گروهی از افراد جوان را جانشین دانشمندان سالخورده کرده ام و دامنه پژوهش را به حوزه ‌های کشف نشده فراوانی که امیدوارکننده هستند کشانده ام. به اعتقاد من به زودی شاهد دگرگونی وسیعی در جنگ خواهیم بود. ‏همگی دچار شگفتی شده بودیم. در حرف‌های نوردن حالت گزافه گویانه ای احساس می‌شد که ما را نسبت به ادعا‌های او دچار تردید می‌کرد. در آن لحظه نمی‌دانستیم او تا چیزی را در آزمایشگاهش تقریبا کامل نکرده باشد، از آن حرف نمی‌زند. بله در "آزمایشگاه".
‏نوردن کمتر از یک ماه بود نظرش را با نمایش "اسفر آوانی هیلیشن"، که هدف را در کره ای به شعاع چندصد متر کاملا نابود می‌کرد، به اثبات رساند. ما چنان شیفته قدرت جنگ افزار جدید شده بودیم که حاضر شدیم کاستی اساسی آن، یعنی این حقیقت که این اسلحه به هنگام استفاده باعث نابودی دستگاه شلیک کننده اش می‌شود، را نادیده بگیریم.
‏این نکته به این معنی بود که این جنگ افزار را نمی‌توانستیم در ناو‌های جنگیمان مستقر کنیم و باید آن را در موشک‌های هدایت شونده به کار بگیریم. بدین ترتیب برنامه وسیعی برای دگرگونی در تمام اژدر‌های هدایت شونده تدارک دیده شد و به ناچار تمام حمله ‌هایی را هم که در نظر داشتیم، به تعویق انداختیم.
‏اکنون می‌فهمم که این نخستین اشتباه ما بود. من هنوز هم فکر می‌کنم این اشتباهی طبیعی بود، چرا که در آن لحظه تصور می‌کردیم تمام جنگ افزار‌های موجود، یک شبه کهنه و بی استفاده شده است و تفاوتی با جنگ افزار‌های جوامع بدوی ندارد. آنچه ما به آن توجه نمی‌کردیم، بزرگی کاری که قصد انجامش را داشتیم و طول زمانی که افزار‌های جنگی دگرگون کننده را به صحنه نبرد می‌فرستاد، بود. حدود ‏یکصد سال می‌شد که چنین چیزی رخ نداه بود و ما هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتیم.
‏مسئله‌ی تغییر نبردناو‌ها در عمل، پیچیده تر از آن بود که انتظار می‌رفت. از آنجا که نمونه استاندارد اژدر‌ها خیلی کوچک بود، باید نوع جدیدی طراحی شود و این به آن معنی بود که فقط ناو‌های بزرگتر ‏قادر به حمل این جنگ افزار بودند، ولی ما آماده بودیم تا این جریمه را هم بپذیریم. پس از شش ماه، واحد‌های سنگین ناوگان فضایی ما به "اسفر" مجهز شدند. مانور‌های آموزشی و آزمایش‌های گوناگون رضایت بخش بود و ما آماده می‌شدیم تا ‏دست به عمل بزنیم. حالا دیگر "نوردن" معمار پیروزی تلقی می‌شد و کم و بیش نوید جنگ افزار‌های دیدنی تر را هم می‌داد.
‏آنگاه دو حادثه روی داد. یکی از نبردناو‌های ما در پروازی آموزشی کاملا ناپدید شد و تحقیقات نشان داد که در شرایط مشخصی، رادار دوربرد ناو می‌تواند "اسفر" را بی درنگ پس از پرتاب، به کار بیندارد و در نتیجه خود ناو در بُرد آن قرار گرفته و نابود شود. تغییری که برای ‏رفع این کاستی صورت می‌گرفت، کوچک بود. با این حال حدود یک ماه دیگر عملیات را به تعویق انداخت و موجب دلخوری بین نظامیان و دانشمندان شد. ما تازه آماده عملیات می‌شدیم که "نوردن" اعلام کرد شعاع تاثیر "اسفر" ده برابر افزایش یافته است و بدین ترتیب بخت نابودی دشمن هزار بار بیشتر شده است.
بنابراین تغییرات همه جانبه دوباره از سر گرفته شد. با این حال همه قبول داشتند که چنین تاخیری نتایج ارزشمندی به همراه خواهد داشت. در این گیر و دار، دشمن از توقف عملیات جنگی ما جسارت یافته و به حمله‌ی سختی دست زده بود. به دلیل عدم ‏ارسال اژدر به ناوگان جنگی، همگی آن‌ها دچار کمبود ساز و برگ شدند و به ناچار عقب نشینی کردند. بدین ترتیب ما منظومه ‌های "گیرین" و "فلورانس"و دژ سیاره ای "رامسندرون" را از دست دادیم.
‏این ضربه دردناکی بود؛ اما چندان جدی نبود. ما تردیدی نداشتیم که در آینده نزدیک و به محض آماده شدن جنگ افزار جدید می‌توانیم به وضعیت قبلی برگردیم.
‏با این همه فقط بخشی از این امید‌ها برآورده شد. وقتی تاخت و تاز را از سر گرفتیم، برخلاف نقشه هایمان، ناچار شدیم از تعداد کمتری "اسفر" استفاده کنیم و این اولین دلیل موفقیت محدود ما بود. اما دلیل دوم بسیار جدی تر بود.
‏در حالی که ما با این جنگ افزار مقاومت ناپذیر در حال تجهیز ناو‌های بیشتری بودیم، دشمن با حرارت مشغول تولید جنگ افزار ‏بود. ناو‌ها و ساز و برگ جنگی دشمن، همگی ‏قدیمی بودند، اما اکنون دیگر تعداد آن‌ها از تعداد ناو‌های ما بسیار بیشتر شده بود. وقتی عملیات را از سرگرفتیم، متوجه شدیم که نسبت ناو‌های آن‌ها به ناو‌های ما صد در صد بیشتر از آن چیزی است که ‏می پنداشتیم و همین باعث سرگردانی جنگ افزار‌های خودکار ما می‌شد. خسارات ‏دشمن همچنان بالا بود، چرا که وقتی اسفر به هدفی می‌رسید، نابودی آن مسلم بود اما برخلاف انتظارِ ما، تعادلی در تعداد ناو‌ها به وجود نیامد. ‏از این گذشته، مادامی که ناوگان‌های ‏اصلی درگیر بودند، دشمن حمله سختی را تدارک دید و منظومه ‌های کم محافظ تر "اریستون، دورانوس، کارمیندورا و فارانیدون" را پس گرفت. بدین ترتیب ما با تهدیدی مواجه شدیم که فقط پنجاه ‏سال نوری از سیاره ‌های محل سکونت ما فاصله داشت.
‏در گردهمایی بعدی فرماندهان ارشد آرتش، انتقادات و اتهامات بسیاری مطرح شد. بیشتر این شکایات متوجه نوردن بود و "کیهان سالار تاگزاریس" فرمانده ‏کل آرتش، تقصیر را به گردن جنگ افزار غیرقابل مقاومتی که اکنون وضع ما را به روشنی از قبل هم ناگوارتر کرده ‏بود، انداخت. ‏با این همه نوردن ادعا می‌کرد باید به ساختن ناو‌ها ادامه بدهیم تا مانع از دست دادن برتری عددی خود بر دشمن شویم.
‏اما خود نوردن هم عصبانی بود و ستاد فضایی را، سَنبَل کارهایِ حق ناشناس خواند. اما به جرئت می‌توانم بگویم که او نیز، مثل همه‌ی ما از این چرخش غیرمنتظره‌ی اوضاع نگران بود. نوردن یادآور شد که شاید راه ‏سریعی برای بهبود اوضاع وجود داشته باشد. اکنون می‌دانیم که بخش پژوهش سال‌ها روی "بتل آنالایزر" کار کرده بود، اما این خبر در آن لحظه کاملا تازه بود و ما با اطلاع از آن سر از پا نمی‌شناختیم. به علاوه استدلال نوردن بسیار فریبنده ‏بود. او می‌گفت: "اگر کارایی ما دو یا سه برابر باشد چه اهمیتی دارد که دشمن دو برابر ما ناو جنگی داشته باشد؟ حدود چندین دهه عامل محدود کننده جنگ، نه تنها مکانیکی بلکه بیولوژیکی بوده ‏است؛ ‏هماهنگی با تغییرات سریع و پیچیدگی‌های ‏نبرد در فضای سه بعدی، برای مغز یک نفر ‏یا مغز‌های یک گروه روز به روز مشکل تر شده بود. ریاضیدان‌های نوردن برخی از ‏درگیری‌های کلاسیک گذشته را تجزیه و تحلیل کرده و نشان داده بودند که ما اغلب، حتی به هنگام پیروزی، کمتر از نصف توانایی ممکنِ یگان ‌های نظامی خود را به کار گرفته بودیم.
‏"بتل آنالایزر" تمام این مسائل را با جایگزینی ماشین حساب‌های الکترونیکی به جای کارکنان عملیاتی حل میکرد. از نظر تئوری فکر تازه ای نبود. اما تا آن لحظه جز رویایی دست نیافتنی چیز دیگری نبود.
‏بسیاری از ما هنوز آن را رویا می‌دانستیم، اما پس از چندین نبرد نمایشی پیچیده به هر ‏حال متقاعد شدیم. تصمیم گرفتیم آنالایزر ‏را در چهار فروند از بزرگترین نبردناوهایمان ‏مستقر کنیم تا هر یک از ناوگان‌های اصلی به یکی از آن‌ها مجهز باشد. در این مرحله ‏بود که مشکل شروع شد. گرچه ما مدتی از آن بی خبر بودیم. آنالایزر نزدیک به ‏یک میلیون دستگاه مکنده داشت و برای به کار انداختن آن نیازمند تلاش صد نفر کاردان فنی بودیم. جا دادن کارکنان اضافی در ناوی جنگی ابدا امکان نداشت، بنابراین همراه هر یک از چهار یگان نظامی، فضاپیمایی تغییر یافته نیز به حرکت درمی آمد تا کاردانان فنی را که در حال انجام وظیفه نبودند، حمل کند. نصب ‏دستگاه‌ها نیز کُند و کسالت بار بود. اما با تلاش و فعالیتِ افزون بر توانِ افراد در مدت شش ماه، تمام آن‌ها راه اندازی شدند. سپس در عین ناامیدی با مشکل دیگری رو به رو شدیم. برای خدمت در آنالایزر‌ها نزدیک به پنج هزار متخصص ورزیده انتخاب شدند. دوره ای فشرده و سخت را در مدارس آموزش فنی گذراندند. پس از هفت ماه، ده درصد آن‌ها دچار ناراحتی عصبی شدند و فقط چهل درصد آن‌ها با موفقیت دوره را طی کردند.
‏یک بار دیگر همه شروع به سرزنش هم کردند. البته نوردن کارکنان بخش تحقیقات را مقصر نمی‌دانست و بدین ترتیب دشمنی کارکنان و افسران آموزشی را برای خود خرید. سرانجام قرار شد به جای استفاده از چهار آنالایزر، از دو آنالایزر استفاده شود. فرصت اندکی داشتیم و دشمن که روحیه اش روز به روز بالا می‌رفت، همچنان دست به حمله می‌زد.

‏به نخستین آنالایزر دستور داده شد "منظومه اریستون"بگیرد. در یکی از نبرد‌های خونین، کشتی حامل کاردانان فنی به یک مین فضایی برخورد کرد. اگر این اتفاق برای ناوی جنگی بیش می‌آمد، میتوانست خودش را از معرکه بیرون بکشد، اما کیهان نوردِ حامل کاردانان، به کلی نابود شد. بنابراین و به ناچار عملیات را متوقف کردیم. در نبرد بعدی دشمن از برتری عددی خود برای حمله به نبردناو آنالایزر و کشتی غیرمسلح همراه آن استفاده کرد. آن‌ها در این حمله کوچکترین توجهی به تلفات بالای خود نداشتند و با وجود آنکه هر دو کشتی ما به شدت پشتیبانی و حمایت می‌شدند، موفق هم شدند. از آنجا که انتقال به روش‌های قبلی امکان پذیر نبود، این شکست باعث سرخوردگی روحی ناوگان ما شد. ما زیر آتش سنگین دشمن قرار گرفتیم و علاوه بر آنچه به دست آورده بودیم، منظومه ‌های "لورمیا، ایسمارنوس، برونیس، آلفانیدون و سایدینوس" را هم از دست دادیم.
‏در این مرحله از جنگ بود که "کیهان سالار تاگزاریس" با اقدام به خودکشی مخالفت خود با نوردن را به اثبات رساند و بدین ترتیب من به فرماندهی ارشد آرتش رسیدم.
‏اکنون وضعیت، هم حساس و هم خطرناک بود. حالا دشمن با همان شیوه کهنه و بدون ابتکار خود، اما به پشتوانه تعداد بسیار زیاد کشتی ‌های جنگی اش همچنان پیشروی می‌کرد.
‏کم کم متوجه می‌شدیم اگر بدون جستجوی جنگ افزار‌های جدید، همچنان به ساختن جنگ افزار‌هایی که داشتیم ادامه می‌دادیم، در وضعیتی به مراتب بهتر به سر می‌بردیم. باز جلسات متعددی برگزار شد و در حالی که همه، دانشمندان را به خاطر آنچه رخ داده بود سرزنش می‌کردند، نوردن باز هم از آن‌ها دفاع کرد. او افرادش را متقاعد کرده بود که برای تمام این مصیبت‌ها دلایل موجهی در اختیار دارد و ما هم دیگر نمی‌توانستیم به عقب برگردیم. تحقیق برای یافتن جنگ افزاری غیر قابل مقاومت باید همچنان ادامه می‌یافت. ابتدا چنین جنگ افزاری جنبه تجملی داشت، اما اکنون برای خاتمه پیروزمندانه‌ی جنگ، جنبه‌ی ضروری یافته بود.
ارتش ما اکنون به حالت تدافعی درآمده بود و نوردون هم همین وضعیت را داشت. حالا او بیش از پیش مصمم بود تا آبروی خود و کارکنان بخشی تحقیقات را دوباره بازگرداند. اما ما بیش از حد ناامید شده ‏بودیم و حاضر نبودیم یک اشتباه را دوباره مرتکب شویم. تردیدی نبود که بیست هزار دانشمند زیر نظر نوردن جنگ افزار‌های بسیاری می‌توانستند تولید کنند، ولی ما نباید تحت تاثیر حرف‌های آن‌ها قرار می‌گرفتیم.
با این همه، ما در اشتباه بودیم.آخرین جنگ افزار چنان رویایی بود که حتی اکنون نیز تصور وجود آن بسیار مشکل است. از نام این جنگ افزار به هیچ وجه نمیشد قدرت ویرانگری آن را تشخیص داد. بخش تحقیقات نام این جنگ افزار را که برخی از ریاضیدان‌های نوردن در خلال یکی از تحقیقات کاملا نظری خود درباره ‏ویژگی‌های فضا به کشف آن دست یافته بودند، "اکپاننشل فیلد" (Exponential field) گذاشته بود و در کمال شگفتی همگان، نتایج به دست آمده بسیار قابل قبول بود.
‏ظاهرا توضیح نحوه ‏عملکرد فیلد برای افراد عادی بسیار مشکل است. مطابق توضیحات فنی، "این جنگ افزار چنان شرایطی فراهم می‌کرد که فاصله ای محدود، در فضای عادی، ممکن است به فاصله ای نامحدود، در فضایی ساختگی، تبدیل شود". نوردن در توضیحاتش چنان تشبیهی به کار برد که در درک برخی از ما مفید واقع شد. این تشبیه چنان بود که کسی، توپی لاستیکی – نمایشگر بخشی از فضای عادی – را در بر دارد و بعد مرکز آن را تا بینهایت به سوی بیرون بکشد. در این حالت محیط توپ تغییر نخواهد کرد، اما "قطر" آن نامحدود خواهد شد. به هر حال وقتی ژنراتور فیلد روشن می‌شد، با فضای اطرافش چنین می‌کرد.
‏در این صورت وقتی کشتی ای با چنین ژنراتوری به حلقه‌ی محاصره ناوگان دشمن گرفتار می‌شد، اگر کلیدی را فشار می‌داد، هر یک از کشتی ‌های دشمن، چه دور و چه نزدیک، ناگهان به درون نیستی عقب رانده ‏میشدند. با این همه محیط حلقه محامره هیچ تفاوتی نمی‌کرد و فقط به نظر می‌آمد رسیدن به مرکز آن، زمانی بی پایان نیاز دارد؛ چرا که هر چه به سوی مرکز پیش می‌رفتی، چنانکه مقیاس فضا تغییر کرده باشد، فاصله آن دم به دم بیشتر می‌شد.
‏مثل کابوس اما بسیار سودمند بود. هیچ چیز نمی‌توانست به کشتی ای که مجهز به فیلد بود دست پیدا کند. حتی اگر ناوگان فضایی دشمن هم آن را محاصره می‌کرد، چنان دست نیافتنی میشد که گویی در آن سوی کهکشان قرار داشت. با این همه نبردناو بدون روشن کردن فیلد قادر به نبرد نبود. با روشن شدن این دستگاه، کشتی نه تنها قادر به دفاع بلکه قادر به حمله نیز میشد. چرا که کشتی مجهز به آن می‌توانست بدون جلب توجه ناوگان دشمن ناگهان در میان آن‌ها ظاهر شود.
‏این بار به نظر می‌آمد کوچکترین ایرادی به اسلحه جدید وارد نباشد. نیازی به گفتن ندارد که این بار پیش از آنکه دوباره گرفتار شویم تمام جزئیات را بررسی کردیم. خوشبختانه وسیله جدید کاملا ساده بود و به کارکنان زیادی احتیاج نداشت. پس از بحث‌های بسیار تصمیم گرفتیم به سرعت دست به کار تولید شویم، چرا که زمان به سرعت از دست رفته و جنگ به ضرر ما پیش می‌رفت. اکنون ما تقریبا تمام آنچه را به دست آورده ‏بودیم از دست داده بودیم و نیرو‌های دشمن چندین بار به منظومه‌ی خورشیدی ما یورشی برده ‏بودند.
‏سعی کردیم تا ناوگان ما دوباره تجهیز می‌شد و تکنیک‌های جدید نبرد به کار گرفته می‌شد، دشمن را همان جا که بود متوقف کنیم. برای استفاده‌ی ‏عملی از فیلد لازم بود دشمنی فرضی را در نظر بگیریم و زمان عملیات را اندازه ‏گیری کنیم. هنگام به کارگیری فیلد – اگر محاسبات دقیق انجام شده ‏بود – می‌شد به میان دشمن رفت و خسارات زیادی به آن زد.
‏نخستین مانور رضایت بخش بود و جنگ افزار جدید به نظر کاملا قابل اعتماد آمد. حملات فرضی متعددی صورت گرفت و افراد به سرعت به شگرد جدید خو گرفتند. من در یکی از این پرواز‌های آزمایشی شرکت کردم و کاملا تحت تاثیر عملکرد فیلد قرار گرفتم. گویی کشتی ‌های دور و بر ما مثل حباب‌هایی که بترکند، در یک لحظه محو و ناپدید می‌شدند. ستاره ‌ها هم ناپدید می‌شدند. با این حال می‌توانستیم کهکشان را همانند نوار کمرنگی از نور در اطراف کشتی ببینم. شعاع حقیقی فضای ساختگی ما واقعا نامحدود نبود. این شعاع چیزی در حدود چند صد هزار سال نوری بود و بنابراین فاصله تا دورترین ستارگان منظومه ما – با وجود آنکه نزدیک ترینشان کاملا ناپدید شده بودند، واقعا افزایش نیافته بود.
‏اما مانور‌های آموزشی باید تا رفع مشکلات فنی و اجرایی ناچیزی که در قطعات مختلف و به ویژه در مدار‌های ارتباطات دستگاه وجود داشت متوقف میشد. این نواقص آزار دهنده ‏بودند، اما عمده نبودند. به هر حال بهترین راه بازگشت به پایگاه و رفع آن‌ها بود. در این هنگام دشمن به "سیاره آیتون" که در انت‌های منظومه خورشیدی ما قرار دارد و دژ نظامی ما بود، یورش برد. ناوگان ما به ناچار و بیش از آنکه فرصت تعمیرات داشته باشیم، وارد نبرد شد.
‏دشمن باید می‌پذیرفت که ما به راز ناپدید شدن دست یافته ا‏یم. تا مدتی کشتی ‌های ما ناگهان ظاهر می‌شدند و ضربه ای مرگبار به دشمن می‌زدند. آن گاه چیزی حیرت انگیز و غیرقابل توضیح رخ داد.
‏من در حال فرماندهی بزرگترین نبردناو، نبردناو هیرکانیا، بودم که دردسر شروع شد. هر کدام از کشتی ‌های ما به طور مجزا علیه اهداف تعیین شده وارد عمل می‌شدند. دستگاه‌های رد یاب، یکی از کشتی ‌های دشمن را در برد متوسط ردیابی کردند و افسر مسئول نیز با دقتی بسیار زیاد، فاصله را دقیقا اندازه گرفت. ما آماده ‏شدیم و ژنراتور را روشن کردیم. "اکپاننشل فیلد" درست در لحظه ای که باید از مرکز ناوگان دشمن می‌گذشتیم ر‌ها شد. در کمال تعجب ما در فضایی عادی و در فاصله‌ی چند صد کیلومتری دشمن ظاهر شدیم و وقتی دشمن را یافتیم، او هم دیگر ما را یافته بود. ما عقب نشستیم و دوباره کار را از اول شروع کردیم. این بار به قدری از دشمن دور شدیم که او فورا جای ما را تشخیص داد.
‏بدون تردید ایرادی پیش آمده ‏بود. ما سکوت را شکستیم و سعی کردیم با کشتی ‌های دیگر ناوگان تماس بگیریم. می‌خواستیم بدانیم آن‌ها هم با چنین مشکلی رو به رو شده اند یا نه. ما باز هم شکست خورده بودیم و این بار ایراد بیش آمده ‏به هیچ وجه قابل قبول نبود، چرا که ظاهرا دستگاه‌های مخابراتی درست کار می‌کردند. ما فقط می‌توانستیم یک احتمال را در نظر بگیریم: بقیه ناوگان ما نابود شده ‏بودند.
‏به هیچ وجه دلم نمی‌خواهد صحنه ‌هایی که در آن‌ها واحد‌های پراکنده ما تلاش می‌کردند به پایگاه برگردند را شرح دهم. تعداد مجروحان ما واقعا ناچیز بود، اما روحیه افراد به شدت خراب شده بود. ارتباطِ تقریبا تمام کشتی ‌ها با هم قطع شده بود و متوجه شده بودند که دستگاه‌های آن‌ها نیز دچار اشتباهات غیرقابل توضیح شده اند. با وجود آنکه افراد به محض خاموش کردن اکپساننشل فیلد ظاهر میشدند، به وضوح آشکار بود که علت تمام دردسر‌ها نیز خود این حلقه بود.
‏عیب دستگاه ‏چنان دیر پیدا شد که دیگر کاری از دست ما ساخته نبود و آخرین حرف نوردن در مقابل شکست کامل، عبارتی از سر تاسف بود. همان گونه که پیش از این شرح ‏دادم ژنراتور‌های فیلد نوعی فضای دگرگون شده را سسب می‌شد، چنانکه وقتی کسی به مرکز این فضای ساختگی نزدیک می‌شد، ظاهرا فاصله ‌ها دم به دم به نظرش بیشتر می‌آمدند؛ وقتی فیلد خاموش می‌شد، همه چیز به صورت عادی خود در می‌آمد.
‏اما کاملا هم این طور نبود. بازگشت به "وضعیت ابتدایی" هرگز به طور دقیق عملی نبود، چرا که روشن و خاموش کردن فیلد برابر با انبساط و انقباض کشتی حامل ژنراتور بود و به دلیل وجود هزاران تغییر الکتریکی به هنگام روشن کردن فیلد و جابجایی جرم در کشتی، این را باعث می‌شد. این دگرگونی‌ها و ‏ناهماهنگی‌ها یکجا وارد می‌شدند و گرچه زمانی حتی کمتر از یک هزارم ثانیه برای رفع آن‌ها لازم بود، همین زمان کوتاه برای دشمن کفایت می‌کرد. این ناهماهنگی‌ها به این معنی بود که تجهیزات دقیق و مدار‌های تنظیم شده در دستگاه‌های ارتباطی کاملا به هم می‌ریختند. هیچ کشتی تنهایی، مگر آنکه تجهیزاتش را با تجهیزات کشتی دیگری مقایسه می‌کرد و یا می‌کوشید با آن ارتباط برقرار کند، قادر به تشخیص این دگرگونی نبود.
‏شرح بی نظمی حاصل از این عوامل غیرممکن است. هیچ اطمینانی نبود که حتی یک جزء از کشتی ای در کشتی دیگری کار کند. دیگر حتی پیچ و مهره ای را هم نمی‌توانستیم جا به جا کنیم. البته اگر وقت داشتیم می‌توانستیم بر تمام مشکلات غلبه کنیم، اما اکنون دیگر هزاران هزار ناو جنگی دشمن با جنگ افزار‌هایی که در برابر جنگ افزار‌های اختراعی ما چندین قرن عقب افتاده به نظر می‌رسیدند، دست به حمله ای همه جانبه زده بود. ناوگان باشکوه ما که به دست دشمنانمان فلج شده بود، در نهایت دلاوری تا پای جان جنگیدند، ولی شکست خوردند و به ناچار تسلیم شدند، ناو‌هایی که به فیلد مجهز شده بودند هنوز رویین تن بودند، اما از دست آن‌ها هم کاری ساخته نبود. هر بار که ژنراتورهایشان را روشن می‌کردند تا از حمله دشمن دور شوند، دگرگونی‌ها و تغییرات تجهیزاتشان بیشتر می‌شد. تمام ماجرا در مدت یک ماه ‏خاتمه یافت.
این حقیقت ماجرای شکست ماست که من بدون تظاهر به دفاع از خودم در این دادگاه بیان کردم، من همان گونه که پیشتر هم گفتم، تنها به خاطر خنثی کردن افترا‌هایی که علیه افراد زیر فرماندهی من صورت گرفته است و نیز نشان دادن علت اصلی این شکست، دست به این اقرار زدم.
‏در پایان امیدوارم دادگاه با درخواست من، که اکنون دیگر آن را بیهوده ‏و بی مورد نمی‌داند، موافقت کند.
‏به اطلاع دادگاه میرسانم شرایطی که ما اکنون در آن به سر می‌بریم و مراقبت شدید و دائمی که از ما می‌شود، کم و بیش دلتنگی آور است. با این همه من نه از این شرایط و نه حتی از این که به علت کمبود جا هر دو نفر ما را در یک سلول زندانی کرده اید، به هیچ وجه شکایتی ندارم.

نویسنده: آرتور سی. کلارک
مترجم: حسین ابراهیمی (الوند)
بازنویسی و پیرایش: سپهر رادمنش

درباره‌ی داستان:
این داستان در فروردین 1373 در مجله دانشمند چاپ شده است.

منبع: www.science-fiction.blogsky.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.