داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

گنج

ریچارد هارنجر1 مرد خوشبختی بود. به رغم آن‌چه آدم‌های بدبین، پس از زمان کتاب جامعة سلیمان2 تاکنون گفته‌اند، وجود آدمی خوشبخت دراین دنیای نگون‌بخت آن‌قدرها عجیب و غریب نیست. اما به راستی چیز بسیار عجیب و غریب آن است که ریچارد هارنجر از خوشبختی خود آگاه بود. میانه‌روی یا اعتدال طلایی، که قدیمی‌ها آن همه تحسین می‌کردند دیگر ور افتاده و کسانی که این راه و رسم را در پیش گرفته‌اند باید تمسخر مؤدبانه آدم‌هایی را به جان بخرند که نه از کف نفس خوبی دیده‌اند و نه از عقل سلیم راه به جایی برده‌اند. ریچارد هارنجر مؤدبانه و با بی خیالی شانه بالا می‌انداخت: بگذار دیگران با خطر زندگی کنند؛ بگذار دیگران با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزند3؛ بگذار دیگران دار و ندارشان را بر سر رو کردن یک کارت به خطر بیندازند؛ روی طناب محکمی که به افتخار یا گور منتهی می‌شود راه بروند؛ یا جان‌شان را بر سر هدف یا عشق یا حادثه‌ای به مخاطره بیندازند. او نه غبطة شهرتی را می‌خورد که ماجراجویی‌های آن‌ها برای‌شان به ارمغان می‌آورد و نه هنگامی که تلاش‌شان به بدبیاری منتهی شد وقت خود را با ابراز تأسف تلف می‌کرد.
اما ازاین موضوع نباید نتیجه‌گیری کرد که ریچارد هارنجر آدمی خودپسند یا بی عاطفه بود. خیر، هیچ‌کدام از این‌ها نبود. او آدمی ملاحظه‌کار و دست و دل باز بود. و همیشه آماده بود نسبت به دوستان ابراز لطف کند، و آن قدر مال و منال داشت که در لذت یاری رساندن به دیگران راه افراط بپیماید. پول کنار گذاشته‌ای داشت و در وزارت کشور صاحب مقامی بود که حقوق چشم‌گیری نصیبش می‌کرد. این کار با خلق وخوی او مناسبت داشت؛ یعنی با نظم و ترتیب، پر مسئولیت و جذاب بود. هر روز که اداره را ترک می‌گفت، راهی باشگاهش می‌شد و دو ساعتی را به بازی بریج می‌گذراند. شنبه‌ها و یکشنبه‌ها به سراغ بازی گلف می‌رفت. تعطیلات را به خارج کشور سفر می‌کرد؛ در هتل‌های گران‌قیمت جا می‌گرفت؛ و به دیدن کلیساها، نگارخانه‌های نقاشی و موزه‌ها می‌شتافت. همیشه در شب افتتاح نگارخانه‌ها حضور داشت. بیش‌تر شب‌ها بیرون از خانه شام می‌خورد. دوستانش از او خوش‌شان می‌آمد. هر کسی رغبت می‌کرد با او به حرف بنشیند. چون آدمی با مطالعه، با دانش و خوش مشرب بود، به علاوه ظاهر جذابی داشت؛ البته آن‌قدرها خوش قیافه نبود؛ اما بلند و باریک بود و اندام شق و رقی داشت با چهره‌ای لاغر و زیرک. موهایش تازگی‌ها کم‌پشت شده بود چون کم کم داشت به پنجاه سالگی نزدیک می‌شد؛ اما چشم‌های میشی‌اش تبسم دوران جوانی را حفظ کرده بود و دندان‌هایش همه طبیعی بودند. خوش بنیگی را به ارث برده بود و همیشه به خود می‌رسید. در دنیا دلیلی وجود نداشت که او مرد خوشبختی نباشد و اگر کسی در او ذره‌ای بی‌خیالی می‌دید احتمالاً ادعا می‌کرد که شایستگی‌اش را دارد.
او از چنان اقبال خوشی برخوردار بود که حتی از آن تنگناهای مخاطره‌آمیز و نا‌آرام ازدواج, که در آن، کشتی آن همه مردان عاقل و کاردان خرد می‌شود، به سلامت به ساحل رسیده بود. او و همسرش، که در اوایل دهة بیست با عشق ازدواج کرده بودند، به دنبال چند سالی لذت کمابیش کامل، کم کم جدا شده بودند. هیچ کدام نخواسته بود با شخص دیگری ازدواج کند؛ بنابرین مسئله طلاق به میان نیامده بود (موضوعی که، به راستی، موقعیت ریچارد هارنجر را، که در خدمت دولت بود، متزلزل می‌کرد)، بلکه، به خاطر سهولت کار، به کمک وکیل خانوادگی طوری ترتیب جدایی را دادند که هر کدام آزاد بود، بدون دخالت دیگری، آن‌طور که دوست دارد، زندگی کند و با رعایت احترام و حسن نیت متقابل از هم جدا شدند.
ریچارد هارنجر خانه‌اش را در سنت جان وود4 فروخت و آپارتمانی گرفت که فاصله‌اش را تا عمارت دولتی وایت‌هال می‌شد قدم‌زنان پیمود. کتاب‌هایش را در اتاق پذیرایی کنار هم جا داد؛ اسباب و اثاث چیپن‌دیل 5 او درست اندازة اتاق ناهار‌خوری‌اش بود؛ و اندازة اتاق خواب با خلق و خویش مناسبت داشت و، در طرف دیگر آشپزخانه، دو اتاق مخصوص خدمتکار‌ها بود. آشپزش را، که سال‌ها با او بود، از سنت جان وود با خود آورد؛ اما از آن‌جا که نیازی به آن همه خدمتکار نداشت عذر بقیه را خواست و در یک دفتر کاریابی سفارش کرد یک پیشخدمت خانه و اتاق پذیرایی برایش پیدا کنند. دقیقاً می‌دانست چه می‌خواهد و نیازهایش را به دقت برای مسئول دفتر شرح داد. پیشخدمتی می‌خواست که خیلی جوان نباشد؛ اولاً به این دلیل که زن‌های جوان سر به هوا هستند، و ثانیاً به این دلیل که، هر چند به سن پختگی رسیده و آدمی اخلاقی بود، مردم حرف می‌زدند واگر هم کسی چیزی نمی‌گفت، جلو زبان دربان و کاسب‌کارها را نمی شد گرفت. بنابرین، هم به خاطر حفظ آبروی خود و هم حفظ آبروی زن جوان، اندیشید که داوطلب می‌بایست به سن و سال فهم و شعور رسیده باشد. از این‌ها گذشته، پیشخدمتی می‌خواست که نقره‌آلات را خوب تمیز کند. همیشه شیفتة نقره‌آلات قدیمی بود؛ بنابرین، منطقی بود که بخواهد با قاشق و چنگال‌هایی که زنی متشخص در دوران حکومت ملکة آن6، بر سر میز آورده و برده بود، با ظرافت و احترام رفتار شود. خلق و خویی مهمان‌نواز داشت و خوش داشت دست‌کم هفته‌ای یک بار شام کوچکی تدارک ببیند که در آن عدة مهمان‌ها از چهار نفر کمتر و از هشت نفر بیشتر نباشد. خیالش از جانب آشپزش تخت بود؛ چون غذایی برای مهمان‌ها می‌فرستاد که با لذت می‌خوردند و میل داشت پیشخدمت اتاق پذیرایی نیز با دقت و سرعت به مهمان‌ها برسد. بنابرین، به یک پیشخدمت تمام عیار نیاز داشت. خوش لباس بود آن هم به شیوه‌ای برازندة سن و سال و موقعیت خود، و دلش می‌خواست از لباس‌هایش به دقت مراقبت شود. پیشخدمت اتاق پذیرایی که در پی یافتنش بود می‌بایست بتواند شلوارهایش را اتو‌بخار بکشد و کراوات‌هایش را اتو کند، و بسیار مقید بود که کفش‌هایش را خوب برق بیندازد. کفش‌های زیادی داشت و اصرار می‌ورزید که همین که از پا درمی‌آیند می‌بایست در قالب گذاشته شوند. و سرانجام آن‌که، آپارتمان باید تمیز و مرتب بماند. و البته روشن بود که هر داوطلب شغل پیشخدمتی می‌بایست بی‌عیب و نقص، متین، درست‌کار و قابل اعتماد باشد و ظاهر خوشایندی داشته باشد. در مقابل این‌ها آماده بود تا دست‌مزد قابل ملاحظه، آزادی معقول و روزهای تعطیل بسیار نثار کند. خانم مسئول دفتر، بی‌آن‌که مژه بزند، گوش فرا داد و گفت که کاملاً اطمینان دارد که پیشخدمتی مناسب او پیدا خواهد کرد و تعدادی داوطلب برایش فرستاد که ثابت شد کوچکترین توجهی به گفته‌های او نداشته است. ریچارد هارنجر تک تک آن‌ها را دید، بعضی واجد شرایط نبودند؛ برخی شرم وحیا سرشان نمی‌شد؛ چند تایی پیر و پاتال بودند؛ عده‌ای بیش از حد جوان بودند؛ گروهی فاقد شخصیتی بودند که او با اهمیت می‌دانست؛ خلاصه، حتی یک نفر پیدا نشد که ریچارد هارنجر تمایل نشان دهد به امتحانش بپردازد. و از آن‌جا که مهربان و مؤدب بود، با لبخند و ابراز تأسفی خوشایند عذرشان را خواست. صبر نشان داد و اعلام آمادگی کرد که با پیشخدمت‌های خانه و اتاق پذیرایی مصاحبه کند تا آدم دلخواه را بیابد.
چیز عجیب و غریبی که دربارة زندگی می‌شود گفت این است که اگر کسی جز دنبال بهترین نباشد، احتمال زیادی دارد که به آن دست یابد؛ به سخن دیگر، اگر آدم نخواهد با چیزی که در دسترس اوست بسازد، درین صورت احتمال زیادی دارد که به نوعی به خواسته‌اش برسد. گویی الهة سرنوشت بگوید: «این آدم احمقی به تمام معناست، دنبال بهترین است،» و سپس با آن یک‌دنگی زنانه‌اش بهترین را توی دست‌های آدم پرتاب کند. روزی دربان آپارتمان ناگهان به ریچارد هارنجر گفت:
«شنیده‌ام دنبال خدمتکار می‌گردین، قربان. من یکی‌رو می‌شناسم که دنبال همچین کاری‌یه.»
«خودت شخصاً می‌تونی معرفیش کنی؟»
ریچارد این عقیدة منطقی را داشت که اگر پیشخدمتی پیشخدمت دیگری را معرفی کرد ارزشش بیش از معرفی یک کارفرماست.
«ضمانت می‌کنم که آدم خوش‌نامی باشه. جاهای خیلی خوبی کار کرده.»
«من نزدیکی‌های ساعت هفت برمی‌گردم لباس عوض کنم. اگه براش مناسبه می‌تونم ببینمش.»
«چشم قربان. سعی می‌کنم به‌ش بگم.»
هنوز پنج دقیقه‌ای از آمدنش نگذشته بود که آشپز، به صدای زنگ در، جواب داد، و برگشت به او گفت که شخصی که دربان سفارش کرده آمده است.
مرد گفت: «بگین بیاد تو.»
چند چراغ دیگر را روشن کرد تا ببیند داوطلب چه شکل و قیافه‌ای دارد. و از جا بلند شد و پشت به بخاری ایستاد. زنی وارد شد و با حالتی محترمانه درست در درگاه اتاق ایستاد.
مرد گفت: «سلام. اسم‌تون چی‌یه؟»
«پریچارد7، قربان.»
«چند سال‌تونه؟»
«سی و پنج سال، قربان.»
«خوبه، سن و سال معقولی‌یه.»
پکی به سیگارش زد و متفکرانه به او نگریست. بلند قد بود، تقریباً هم قد خودش، اما حدس زد که کفش‌های پاشنه بلند پوشیده. پیراهن مشکی‌اش به سر و شکل او می‌خورد. خوب مانده بود. اجزای چهره‌اش خوش‌ ترکیب بود و رنگ گلگونی داشت.
گفت: «لطفاً، کلاه‌تونو بردارین.»
زن کلاهش را برداشت و مرد دید که او گیسوان خرمایی کمرنگی دارد. شیک و آراسته آرایش شده بود. زن ظاهر قوی و سالمی داشت. نه چاق و نه لاغر بود. با اونیفرم ظاهر بسیار آراسته‌ای پیدا می‌کرد. زیبایی‌اش توی ذوق نمی‌زد، بلکه به یقین ملاحت داشت، و چنان‌چه جزو طبقة دیگری از جامعه بود می‌شد گفت که زن زیبایی است. مرد پرسش‌هایش را شروع کرد. پاسخ‌ها رضایت‌بخش بود. آخرین جا را به دلیل معقولی ترک گفته بود. زیر نظارت یک سر‌پیشخدمت آموزش دیده بود و ظاهراً به خوبی با وظایفش آشنا بود. در جای قبلی سرپیشخدمت اتاق پذیرایی بود. و سه پیشخدمت زیر دستش کار می‌کردند. اما حرفی نداشت که دست تنها کارهای یک آپارتمان را بر عهده بگیرد. قبلاً پیشخدمت آقایی بود که وی را پیش خیاطی فرستاده بود تا کار اتو کردن را بیاموزد. اندکی کمرو بود؛ اما نه ترسو بود نه کسی بود که دست و پایش را گم کند. ریچارد با آن حالت بی‌خیالانه و دوستانه پرسش‌هایش را مطرح می‌کرد، و زن با خونسردی فروتنانه‌ای جواب می‌داد. مرد بسیار زیاد تحت تأثیر قرار گرفت. و پرسید که زن چه معرف‌هایی دارد و معرف‌ها بسیار در خور اهمیت بودند.
مرد گفت: «ببینین، من خیلی دلم می‌خواد شمارو استخدام کنم، چیزی که هست با تغییر و تبدیل میانه‌ای ندارم. دوازده‌ ساله یه آشپز برام کار می‌کنه؛ و اگه شما برای من مناسب باشین و من برای شما، امیدوارم این‌جا موندگار بشین. منظورم اینه که خوش ندارم بیایین سه چهار ماهی این‌جا پیش من بمونین و بعد بگین، دارین می‌رین ازدواج کنین.»
«ترسی ازین موضوع نداشته باشین، قربان. من بیوه‌م. خیال نمی‌کنم ازدواج برای آدمی با موقعیت من چنگی به دل بزنه، قربان. شوهرم از روزی که من باهاش عروسی کردم تا روز مرگ، کارش خوردن و خوابیدن بود. من بودم که اداره‌اش می‌کردم. چیزی که الآن به درد من می‌خوره یه سر پناهه.»
مرد لبخند زد: «با نظرتون موافقم. ازدواج چیز خوبی‌یه اما کار اشتباه اینه که آدم به‌ش عادت کنه.»
زن معقولانه پاسخی به این موضوع نداد بلکه صبر کرد تا مرد تصمیم خود را اعلام دارد. زن ظاهراً نگران نبود. مرد اندیشید که چنان‌چه زن آن گونه که ظاهرش گواهی می‌دهد واجد صلاحیت باشد، به خوبی آگاه است که پیدا کردن کار برایش دشوار نیست. مرد دستمزدی را که در نظر گرفته بود به زبان آورد که به نظر زن رضایتبخش بود. مرد اطلاعات را دربارة آپارتمان به او داد؛ اما زن اظهار نظری کرد تا مرد بداند که او قبلاً این موضوع را ارزیابی کرده است و مرد این‌طور دستگیرش شد که زن پیش از آن‌که حاضر به پذیرش این کار شود (و این موضوعی بود که به جای آن‌که اوقات مرد را تلخ کند باعث انبساط خاطر او شد) پرس و جوهایی دربارة او به عمل آورده که هم دوراندیشی و هم فهم و شعورش را نشان می‌داد.
«در صورتی که استخدام‌تون کنم کی می‌تونین بیایین؟ فعلاً من کسی رو ندارم. خانم آشپز به کمک یه نظافتچی هر چه از دستش برمی‌آد کوتاهی نمی‌کنه، اما من میل دارم هر چه زودتر کارهای خونه‌م روبه‌راه بشه.»
«خیلی خوب، قربان. می‌خواستم یه هفته به خودم مرخصی بدم ، اما حالا که مسئله لطف کردن در حق یه آقا پیش اومده حرفی ندارم که دور مرخصی را خط بکشم؛ اگه بخواین فردا خدمت می‌رسم.»
لبخند جذاب ریچارد هارنجر بر چهره‌اش نقش بست.
«میل ندارم که دور مرخصی‌تونو خط بکشین. به خصوص که نقشه‌شو هم کشیده‌ین. من یه هفته دیگه هم به همین صورت سر می‌کنم. دنبال مرخصی‌تونو بگیرین و وقتی تموم شد بیایین پیش من.»
«خیلی ممنونم، قربان. اگه هفتة دیگه یه هم‌چین فردایی بیام اشکالی داره؟»
«بسیار خوبه.»
زن که رفت ریچارد هارنجر احساس کرد که آن روز کارش را خوب انجام داده است. گویی دقیقاً آن‌چه را می‌خواست یافته بود. زنگ آشپز را به صدا در‌آورد و به او گفت که سرانجام پیشخدمت خانه و اتاق پذیرایی را استخدام کرده است.
زن گفت: «گمون می‌کنم ازش خوش‌تون بیاد، قربان. امروز بعدازظهر اومد با من صحبت کرد. فوری فهمیدم که وظایف‌شو خوب می‌دونه. از اون زن‌های سر به هوا نیست.»
«جز امتحان کردن چاره‌ای نداریم. خانم جیدی8، امیدوارم از من تعریف کرده باشین.»
«خب، گفتم که شما مشکل پسندین، قربان. گفتم که شما اربابی هستین که تو هر کاری مشکل پسندین.»
«همین طوره که می‌گین.»
«گفت که حرفی نداره. گفت از اربابی خوشش می‌آد که مو رو از ماست بکشه. گفت وقتی کسی توجه نکند چه فایده داره که آدم کارو درست انجام بده یا نده. امیدوارم ببینین که اون حسابی از کارش احساس غرور می‌کنه.»
«این همون کاری‌یه که من ازش انتظار دارم. گمون می‌کنم باید پیشتر بریم و مانعی سر راهش بذاریم.»
«بله، قربان. این که رو شاخ‌شه. آخه، اگه کسی بخواد ببینه پودینگ خوب شده یا نه باید ازش بچشه. اما اگه نظر منو بخواین می‌گم که اون گنج واقعی‌یه.»
و این دقیقاً همان چیزی بود که پریچارد از آب در‌آمد. هیچ مردی را تا آن وقت به آن خوبی تر و خشک نکرده بودند. شیوة واکس زدن پریچارد نیز تماشایی بود. مرد روزهای آفتابی، قدم زنان، با گام‌هایی سرزنده‌تر از گذشته عازم اداره می‌شد زیرا کمابیش می‌توانست عکس خود درا در کفش‌ها ببیند. زن از لباس‌های مرد طوری مواظبت می‌کرد که همکارانش به صرافت افتادند که خوش پوش‌ترین مرد وزارتخانه شده و شروع کردند برایش مضمون کوک کنند. روزی مرد، نامنتظر، پا به خانه گذاشت و بندی را در حمام دید که رویش جوراب و دستمال ردیف شده بود؛ پریچارد را صدا زد:
«جوراب‌ها و دستمال‌ها رو خودت می‌شوری، پریچارد؟ فکر می‌کردم آن قدر کار داری که دیگه به این کار نمی‌رسی.»
«این‌ها رو تو خشک‌شویی از میون می‌برن. اگه شما حرفی نداشته باشین ترجیح می‌دم خودم ترتیب شستن‌شونو بدم.»
از این‌ها گذشته، زن دقیقاً می‌دانست که مرد در هر موقعیت چه لباسی باید بپوشد و، بی آن‌که از او بپرسد، آگاه بود که او باید، برای شب، لباس شام بپوشد و کراوات مشکی بزند یا لباس مهمانی تن کند و کراوات سفید ببندد. وقتی عازم جشنی بود که می‌بایست نشان افتخار به سینه زد، ردیف کوچک و منظم مدال‌هایش را می‌دید که خود به خود به لبة کتش نصب شده. چیزی نگذشت که او دیگر صبح‌ها کراواتی راکه می‌خواست از کمد دست‌چین نمی‌کرد؛ چون به صرافت می‌افتاد که زن دقیقاً همان را برایش آماده کرده که خود انتخاب می‌کرد. سلیقة زن کم و کسر نداشت. مرد تصور می‌کرد که زن نامه‌هایش را می‌خواند؛ چون همیشه حرکاتش را می‌خواند و اگر فراموش کرده بود که چه ساعتی قرار ملاقات دارد نیازی نبود به دفتر یادداشتش نگاهی بیندازد؛ چون پریچارد به او یاد‌آوری می‌کرد. زن دقیقاً می‌دانست که با افرادی که تلفنی صحبت می‌کند چه لحنی به صدایش بدهد. به استثنای کاسبکارها، که لحنش خود به خود با آن‌ها آمرانه می‌شد، پیوسته مؤدب بود؛ اما وقتی که یکی از دوستان ادبی یا همسر یکی از وزیران کابینه را طرف خطاب می‌داد در رفتارش تفاوت آشکاری مشاهده می‌شد. به طور غریزی می‌دانست که ریچارد هارنجر با چه کسی می‌خواهد صحبت کند و با چه کسی نمی‌خواهد. مرد گه‌گاه از اتاق پذیرایی صدای زن را می‌شنید که با صمیمیتی خونسردانه به مهمانی اطمینان می‌داد که او در خانه نیست و سپس سروکله‌اش پیدا می‌شد و به او می‌گفت که فلان کس تلفن کرده؛ اما او فکر کرده که آقا نمی‌خواهد کسی مزاحمش شود. ‌
مرد لبخند می‌زد: «حق با توست، پریچارد.»
پریچارد می‌گفت: «شستم خبردار شد که خانم دربارة اون کنسرت خیال مزاحمت دارن.»
دوستانش به وسیلة زن با او قرار ملاقات می‌گذاشتند و شب هنگام که مرد به خانه برمی‌گشت، زن می‌گفت که چه کارهایی کرده است.
«خانم سو‌آمز9 تلفن کردن، قربان، و پرسیدن که روز پنج‌شنبه باهاشون شام می‌خورین یا نه. اما من مراتب تأسف شمارو اعلام کردم و گفتم که با لیدی ورسیندر10 شام می‌خورین. آقای اوکلی11 تلفن کردن و پرسیدن که سه‌شنبة هفتة آینده، ساعت شش، برای شرکت در مهمانی کوکتل، به سی‌وُی12 تشریف می‌برین یا نه. و من گفتم که اگه بتونین تشریف می‌برین اما با دندان‌پزشک قرار دارین.»
«حق با توست، پریچارد.»
«با خودم گفتم که موقعی که وقتش برسه فکرشو می‌کنین، قربان.»
آپارتمان را مثل دستة گل نگه می‌داشت. یک بار، اندکی پس از آن‌که زن به خدمت مرد درآمده بود، ریچارد، که از تعطیلات برگشته بود، کتابی را از یکی از قفسه‌ها‌یش بیرون کشید و بی‌درنگ پی برد که گردگیری شده است. زنگ را به صدا در‌آورد.
«یادم رفت به‌ت بگم، وقتی بیرون می‌رم به هیچ عنوان دست به کتاب‌هام نزن. کتاب‌ها همین که برای گردگیری از سر جاشون بیرون می‌آن دیگه در جای خودشون قرار نمی‌گیرن. برای من مهم نیست که کتاب‌هام کثیف باشن یا نباشن؛ اما خوش ندارم ببینم سر جاشون نیستن.»
خانم پریچارد گفت: «متأسفم، قربان. می‌دونم که بعضی آقایون خیلی مقیدند؛ بنابرین، دقت کردم هر کتابی رو که برمی‌دارم درست سر جاش بذارم.»
ریچارد هارنجر نگاهی به کتاب‌ها انداخت . تا آن‌جا که به خاطرش می‌آمد هر کتابی درست سر جایش بود. لبخند زد.
«عذر می‌خوام، پریچارد.»
«سر تا پا خاک‌آلود بودن، قربان. منظورم اینه که آدم نمی‌شد یکی‌شونو بازکنه و دست‌هاش از خاک سیاه نشه.»
زن نقره‌آلات او را طوری تمیز می‌کرد که مرد خود قبلاً هیچ‌گاه تمیز نکرده بود. مرد احساس کرد که به راستی باید از کارش تمجید کند.
توضیح داد: «راستش، بیشتر این‌ها مربوط به دورة ملکة آن و جورج اولن.»
«بله، می‌دونم، قربان. وقتی آدم یه هم‌چین چیزهای بی‌نظیری داشته باشه که باید ازشون مواظبت کنه، باعث مسرت خاطر آدمه که آن طور که باید و شاید ازشون نگهداری کنه.»
«تو حتماً فوت و فن این کارو می‌دونی. هیچ پیشخدمتی رو ندیدم که نقره‌آلاتو به این خوبی تمیز کنه.»
زن با فروتنی جواب داد: «مردها صبر و حوصلة زن‌هارو ندارن.»
مرد همین که به صرافت افتاد پریچارد دیگر در خانه جا افتاده مهمانی‌های شام کوچکی را که مشتاق بود هفته‌ای دو بار برگزار کند از سر گرفت. قبلاً کشف کرده بود که زن به خوبی راه و رسم رسیدن به مهمان‌ها را در سر میز می‌داند؛ اما وقتی به چشم دید که او با چه مهارتی مهمانی را اداره می‌کند، رضایت خاطر بی‌اندازه‌ای احساس کرد. زن در کارها سریع، ساکت و مرتب بود. مهمان هنوز در کشُ و قوس آن بود که چه چیزی نیاز دارد که پریچارد کنار دستش ایستاده بود و آن‌چه را می‌خواست به او تعارف می‌کرد. چیزی نگذشت که سلیقة دوستان مرد را که صمیمی‌تر بودند شناخت و به خاطر سپرد که یکی ویسکی را به جای سودا با آب دوست دارد و دیگری به خصوص از سر باریک پاچة بره خوشش می‌آید. دقیقاً می‌دانست که ران خوک چه اندازه باید سرد شود تا طعمش را از دست ندهد و شراب قرمز چند وقت باید در هوای اتاق بماند تا عطرش همه جا را بیاکند. آدم وقتی او را می‌دید که شیشة بورگوندی را با چنان حالتی در لیوان می‌ریزد که لردش جا به جا نمی‌شود، مسحور می‌شد. یک‌بار چیزی را که ریچارد دستور داده بود سر میز نیاورد.
مرد با اندکی خشونت این موضوع را به رویش آورد.
«در بطری رو باز کردم، قربان، چوب پنبه‌اش محکم نبود. برای همین شامبرتین13 آوردم؛ چون فکر کردم سالم‌تره.»
«حق با توست ، پریچارد.»
چیزی نگذشت که این موضوع را یک‌سره به عهدة او گذاشت؛ زیرا به صرافت افتاد که زن دقیقاً می‌داند که مهمانانش چه نوشابه‌ای دوست دارند. زن بی‌آن‌که دستوری از هارنجر بگیرد، بهترین‌ها را از خمخانة مرد دست‌چین می‌کرد و نیز چنان‌چه به صرافت می‌افتاد که مهمان‌ها آدم‌هایی هستند که می‌دانند چه می‌نوشند کهنه‌ترین برندی را می‌آورد. به ذائقة زن‌ها اعتقادی نداشت، و وقتی در مهمانی حضور داشتند هوشیارانه شامپانی دور می‌گرداند، که پیش از آن‌که از دهان بیفتد باید نوشید.
زن از دانش غریزی اختلاف طبقاتی پیشخدمت‌های انگلیسی برخوردار بود، و نه مقام و نه پول، هیچ‌کدام، چشم او را در برابر این واقعیت کور نمی‌کرد که بعضی‌ها آقا نیستند؛ و در میان دوستان مرد کسانی بودند که طرف توجهش بودند، و وقتی کسی مشغول خوردن شام بود که زن به خصوص گوشة چشمی به او داشت محجوبانه از شیشه‌ای برایش می‌ریخت که هارنجر برای فرصت‌های خاص نگه‌داشته بود. گل از گلش شکفته می‌شد ، می‌گفت:
«تو کت پریچارد رفته‌ی، پسر. ازین قرابه برای هر کسی نمی‌ریزه.»
پریچارد به صورت قطب در‌آمد. چیزی نگذشت که بهترین پیشخدمت اتاق پذیرایی شناخته شد. مردم از میان دار و ندار هارنجر به او غبطه می‌خوردند. به اندازة طلای هم‌وزنش قیمت داشت. از یاقوت بیش‌تر می‌ارزید. وقتی از زن تعریف می‌کردند، هارنجر با احساس رضایت از خود لبخند می‌زد.
با خوشحالی می‌گفت: «ارباب خوب، پیشخدمت خوب تحویل می‌ده، جونم.»
یک شب که همه نشسته بودند شراب پرتغالی می‌نوشیدند و زن از اتاق بیرون رفته بود، درباره‌اش حرف می‌زدند.
«اگه ولت کنه بره، ضربة بزرگی به‌ت می‌خوره.»
«برای چی ول کنه بره؟ یکی دو نفر سعی کرده‌ن از چنگم درش بیارن؛ اما اون روشونو زمین گذاشته. خودش می‌دونه کجا به‌ش خوش می‌گذره.»
«یکی از همین روزها ازدواج می‌کنه.»
«خیال نمی‌کنم اهل ازدواج باشه. »
«آخه تو دل برووه.»
«بله، ظاهر خیلی مؤدبانه‌ای داره.»
«چی داری میگی؟ زن خیلی زیبایی‌یه. اگه جزو یه طبقه دیگه بود، تو خوشگلی لنگه نداشت؛ روزنامه‌ها هم عکس‌شو چاپ می‌کردن.»
در آن لحظه پریچارد سینی قهوه به‌دست وارد شد. ریچارد هارنجر به او نگریست. پس از چهارسال که هر روز او را دیده بود که می‌رود و می‌آید -راستی، زمان چه زود می‌گذرد!- به کلی فراموش کرده بود چه سر و شکلی دارد. از روز اولی که او را دیده بود ظاهراً تغییری نکرده بود. چاق‌تر نشده بود، چهره‌اش هنوز همان رنگ گلگون را داشت و اجزای چهره‌اش همان حالت مصمم و در عین حال بی‌خیال را القا می‌کردند. اونیفرم مشکی برازنده‌اش بود. زن از اتاق بیرون رفت.‌
«من که می‌گم انسان نمونه‌س.»
هارنجر گفت: «بله، انسان نمونه‌س. بی نقصه. بدون اون من از دست رفته‌م. و چیزعجیب اینه که به نظر من چنگی به دل نمی‌زنه. »
«چرا، آخه؟»
«حوصله‌مو سر می‌بره. ببینین، اهل بگو بشنو نیست. بارها سر حرفو باهاش باز کرده‌م. حرف که می‌زنم جواب‌مو می‌ده، همین و بس. تواین چهار سال یه بار نشده از خودش اظهار نظر بکنه. من اصلاً چیزی درباره‌ش نمی‌دونم. خبر ندارم از من خوشش می‌آد یا کاملاً نسبت به من بی‌تفاوته. هر کاری بگم می‌کنه. من البته به‌ش احترام می‌ذارم، تحسینش می‌کنم، به‌ش اعتماد دارم. هر صفت خوبی‌رو که بگین داره و من اغلب از خودم پرسیده‌ام که چرا با وجود همة این‌ها کاملاً نسبت به اون بی‌تفاوتم. گمونم علتش این باشه که گیرایی نداره.»
دیگر حرفی نزدند.
دو سه روز گذشت. شب مرخصی پریچارد بود، ریچارد هارنجر که قراری نداشت تک و تنها در باشگاهش مشغول صرف شام بود. پسر پادویی پیش او آمد و گفت که از آپارتمانش تلفن کرده‌اند و گفته‌اند که او بدون برداشتن کلیدها بیرون رفته و اگر اجازه بدهد کلیدها را با تاکسی به او می‌رسانند. هارنجر دست درجیب کرد. واقعیت داشت. در یک فرصت منحصر به فرد، وقتی لباسش را بیرون آورده و کت و شلوار سرمه‌ای را پوشیده تا برای شام بیرون برود فراموش کرده کلیدها را بردارد. قصدش آن بود که بریج بازی کند؛ اما در باشگاه شبی جنجالی بود و به نظر نمی‌رسید که بازی دلچسبی سر بگیرد. به این نتیجه رسید که فرصت خوبی است تا به دیدن فیلمی برود که تعریفش را شنیده؛ این بود که به وسیلة پسر پادو پیغام فرستاد که نیم ساعت دیگر خودش برای برداشتن کلیدها می‌آید.
زنگ در آپارتمان را به صدا در‌آورد و در را پریچارد به رویش گشود. کلیدها در دستش بود.
پرسید: «این‌جا چه کار می‌کنی، پریچارد؟ مگه شب مرخصی تو نیست؟»
«چرا، قربان. نخواستم برم؛ این بود که گفتم خانم جیدی به جام بره.»
مرد با حالت متفکرانة معمول خود گفت:«وقتی فرصتی پیدا می‌کنی باید بری بیرون؛ برات خوب نیست شب و روز خودتو این‌جا زندونی کنی.»
«گاهی برای کاری بیرون میرم؛ اما تو این ماه هیچ شبی بیرون نبوده‌م.»
«چرا، آخه؟»
«خب، تنهایی بیرون رفتن لطفی نداره، و تازه کسی رو نمی‌شناسم که به‌خصوص دوست داشته باشه باهاش بیرون برم.»
«گاهی باید یه سرگرمی برای خودت پیدا کنی، برای حالت خوبه.»
«دیگه عادت این کار از سرم افتاده.»
«ببین، چی می‌گم، من الآن دارم می‌رم یه فیلم ببینم. تو هم اگه دوست داری بیا.» اما پس از آن‌که حرفش تمام شد تا اندازه‌ای احساس پشیمانی کرد.
پریچارد گفت: «بله، قربان. دوست دارم.»
«پس بدو برو آماده شو.»
«یه دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشه.»
زن ناپدید شد، و مرد به اتاق نشیمن رفت و سیگاری گیراند. از کاری که داشت می‌کرد اندکی هاج و واج ، در عین حال، خوشحال بود؛ بدش نمی‌آمد با تحمل اندک دردسری کسی را شاد کند. پریچارد با آن خلق و خویی که داشت نه تعجب کرد و نه دچار تردید شد. پنج دقیقه‌ای مرد را منتظر نگه داشت، و وقتی برگشت مرد به صرافت افتاد که او لباسش را عوض کرده است. پیراهن آبی رنگی پوشیده بود که به نظر مرد از جنس ابریشم مصنوعی بود؛ کلاه مشکی کوچکی به سر گذاشته بود که به گلی آبی مزین بود و خزی نقره‌ای گردنش را می‌پوشاند. اندکی آسودگی خیال احساس کرد؛ چون سر و وضع زن نه ژنده بود و نه پر زرق و برق. اگر از سر اتفاق کسی آن‌ها را می‌دید به ذهنش نمی‌رسید که یک مقام سرشناس وزارت کشور همسرش را به تماشای فیلم می‌برد.
«متأسفم که منتظرتون گذاشتم، قربان.»
مرد با لحنی مؤدبانه گفت: «اصلاً اهمیتی نداره.»
در جلو را برایش گشود و زن پیش از او بیرون رفت. به یاد لطیفة معروف لویی چهاردهم و ملازمش افتاد. خوشش آمد که زن درنگ نکرد تا او اول بیرون برود. سینما آن قدر‌ها از آپارتمان هارنجر فاصله نداشت و آن‌ها قدم‌زنان به آن‌جا رفتند.
مرد دربارة هوا و موقعیت جاده‌ها و آدلف هیتلر صحبت کرد. پریچارد جواب‌های بجایی داد. وقتی وارد شدند که برنامة میکی ماوس شروع شده بود و این موضوع اسباب خندة آن‌ها شد. در مدت چهار سال که زن در خدمت او بود به‌ندرت دیده بود که حتی لبخند بزند و حالا که غش غش خنده‌های او را پیاپی می‌شنید، انبساط خاطری به او دست داد. از شادی او احساس نشاط کرد. درین وقت همة حواس‌شان به پرده دوخته شد. فیلم خوبی بود و هر دو با هیجانی نفس‌گیر تماشا می‌کردند. مرد جعبة سیگارش را بیرون آورد تا نفسی تازه کند و بی‌اراده به پریچارد هم تعارف کرد.
زن یک نخ برداشت و گفت: «ممنونم، آقا.»
سیگار زن را روشن کرد. چشمان زن به پرده دوخته شده بود و کمابیش به صرافت کارهای مرد نبود. فیلم که تمام شد همراه سیلاب آدم‌ها به خیابان سرازیر شدند. قدم‌زنان به آپارتمان برگشتند. شب پر ستارة زیبایی بود.
مرد گفت:«دوست داشتی؟»
«عالی بود، قربان. خیلی لذت بردم.»
فکری به نظر مرد رسید.
«راستی ، امشب شام خورده‌ی؟»
«خیر، قربان. فرصت نداشتم.»
«گرسنه نیستی؟»
«وقتی برسم خونه، نون و پنیری می‌خورم و یه فنجان کاکائو برای خودم درست می‌کنم.»
احساس شادی در هوا موج می‌زد و مردمی که سیلاب‌وار از کنارشان می‌گذشتند و به‌راه خود می‌رفتند ظاهراً غرق شعف بودند. فکر کرد کاری که شروع شد باید تمام شود و آهسته گفت:«ببین، چی می‌گم، دوست داری بریم یه جا شام بخوریم؟»
«اگه شما دوست داشته باشین، چرا، قربان.»
«پس برو بریم.»
یک تاکسی صدا زد. احساس نیکوکاری به او دست داده بود و این احساس ناخوشایندی برای او نبود. به راننده گفت، به رستورانی در خیابان آکسفورد برود که با روح بود اما اطمینان داشت که با آدمی آشنا برنخواهد خورد. ترنم ارکستر شنیده می‌شد و مردم در پیچ و تاب بودند. تماشای آن‌ها برای پریچارد دل‌انگیز بود. وقتی نشستند پیشخدمت سر میزشان آمد.
مرد گفت:«این‌جا یه شام همیشگی داره.» سپس فکر کرد که زن هم همان را دوست دارد و افزود: «پیشنهاد می‌کنم همونو بخوریم. نوشیدنی چی می‌خوری؟ یه کم از نوع سفیدش چطوره؟»
زن گفت: «چیزی که الآن من واقعاً دوست دارم یه آبجو زنجبیلی‌یه.»
ریچارد هارنجر برای خود ویسکی و سودا سفارش داد. زن شام را با اشتهای زیادی خورد و مرد با آن‌که گرسنه نبود به خاطر آسودگی خیال زن غذا خورد. فیلمی که تازه دیده بودند چیزی برای گفتن در اختیارشان نهاده بود. از طرف دیگر، چیزی که شب پیش مطرح شده بود واقعیت داشت؛ پریچارد بد قیافه نبود و مرد بدش نیامد کسی آن‌ها را با هم ببیند. اگر برای دوستانش تعریف می‌کرد که چطور در حق پریچارد بی‌نظیر راستی راستی لطف کرده، چه داستان جذابی می‌شد. پریچارد، لبخند ملیح بر لب، به آدم‌های روی صحنه نگریست.
مرد گفت: «خوشت می‌آد؟»
«دختر که بودم خیلی کم اهلش بودم. بعد از ازدواج خیلی زیاد طرفش نرفتم. شوهرم بفهمی نفهمی از من کوتاهتر بود و من این کارو درست نمی‌دونستم مگه این‌که مرد از آدم بلند‌تر باشه، می‌دونین چی می‌گم. خیال می‌کنم دیگه کم‌کم دارم برای این کار پیر می‌شم.»
ریچارد به یقین از پیشخدمت اتاق پذیرایی بلند‌تر بود. به هم می‌خوردند. مرد مشتاق بود و خودش سنگ تمام می‌گذاشت. اما او دودل بود. نمی‌خواست با درخواست از پریچارد او را آشفته خاطر کند. شاید بهتر می‌بود آن‌قدرها پیش نمی‌رفت. با وجود این چه اشکالی داشت؟ زن زندگی کسالت‌باری داشت. عاقل هم بود؛ اگر می‌اندیشید که کار نادرستی است مرد مطمئن بود که زن بهانة خوبی پیدا می‌کرد.
همین که ترنم از سر گرفته شد، مرد گفت: «میل داری دوری بزنیم، پریچارد؟»
«اصلاً تمرین ندارم، قربان.»
«چه اشکالی داره؟»
زن از روی صندلی که برمی‌خاست خونسردانه گفت: «در صورتی که شما حرفی نداشته باشین، قربان.»
زن سر سوزنی خجالتی نبود. تنها ترسش از این بود که نتواند با گام‌های مرد همراهی کند. پا به صحنه گذاشت، مرد دریافت که زن تسلط کامل دارد.
گفت: «تو که کارت بی‌نظیره، پریچارد.»
«داره کم‌کم یادم می‌آد.»
هر چند تنومند بود، پاهایش حرکت و توازنی طبیعی داشت. همراهی با او خوشایند بود. مرد نگاهی به آینه‌هایی انداخت که ردیف دیوارها را پوشانده بود و دید که بسیار خوب به هم می‌آیند. چشم‌های‌شان در آینه تلاقی کرد؛ نمی‌دانست او هم در همین فکر است یا نه. دو دور دیگر هم زدند و سپس ریچارد هارنجر پیشنهاد کرد که بروند. مرد صورت حساب را پرداخت و هر دو قدم‌زنان بیرون رفتند. مرد به صرافت افتاد که زن بدون ذره‌ای کمرویی راهش را از میان جمعیت می‌گشاید. سوار تاکسی شدند و ده دقیقه بعد در خانه بودند.
پریچارد گفت: «من از راه پله می‌رم، قربان.»
«نیازی به این کار نیست. با من بیا تو آسانسور.»
مرد نگاهی چپ به دربان شب‌پا انداخت تا خیال نکند که بازگشت او با پیشخدمت اتاق پذیرایی در آن ساعت کمابیش دیروقت چیز عجیبی است، و با کلید در را گشود و زن را به آپارتمان راهنمایی کرد.
زن گفت: «خوب، شب خوش، قربان خیلی ممنونم. برای من یه مهمونی حسابی بود.»
«من ممنونم، پریچارد. اگه تنها بودم شب کسل‌کننده‌ای رو می‌گذروندم. امیدوارم لذت برده باشی.»
«لذت بردم، قربان. آن‌قدر که نمی‌تونم به زبون بیارم.»
با موفقیت روبه‌رو شده بود. ریچارد هارنجر از خودش رضایت داشت . کاری محبت‌آمیز انجام داده بود. بخشیدن لذت واقعی به دیگری احساس خوشایندی به دنبال داشت. نیکوکاری به او گرمی بخشید و لحظه‌ای در قلبش برای تمامی نژاد انسان عشق عمیقی احساس کرد.
گفت:«شب خوش، پریچارد.»
معمولاً از خواب برنمی‌خاست تا این‌که پریچارد با نامه‌هایش وارد می‌شد؛ اما آن روز صبح، ساعت هفت، از خواب بیدار شد. احساس عجیبی به او دست داده بود که علتش را نمی‌دانست. عادت داشت سرش را روی دو بالش بگذارد و ناگهان به صرافت افتاد که روی یک بالش خوابیده. سپس به یاد آورد، یکه‌ای خورد و به اطراف نگاهی انداخت. بالش دیگر در کنارش بود. خدای را شکر، هیچ سری رویش قرار نداشته؛ اما جای سری پیدا بود. قلبش فرو ریخت. عرق سردی بر تنش نشست.
آخر، زن از قماش او نبود؛ و همان‌طور که آن شب گفته بود، حوصله‌اش را سر می‌برد. حتی حالا او را به نام پریچارد می‌شناخت. نمی‌دانست اسم کوچکش چیست. چه دیوانگیی! حالا چه اتفاقی می‌افتاد؟ موقعیت تحمل ناپذیر بود. روشن بود که دیگر نمی‌توانست او را نگه دارد و با جواب کردن او به خاطر اشتباه خود و نیز اشتباه زن ظاهراً غیر عادلانه بود.
نالید: «باز گرفتار این دل‌نازکی همیشگی شده‌م.»
دیگر هیچ‌گاه نمی‌توانست کسی را پیدا کند که به این شکل تحسین‌‌انگیز به لباس‌هایش برسد یا این‌که نقره‌آلاتش را به این خوبی تمیز کند. زن شمارة تلفن همة دوستانش را می‌دانست و در شناخت شراب خبره بود. اما البته باید برود. باید خودش به این نتیجه برسد که، با این اتفاق، وضع دیگر مثل گذشته نیست. هدیة جانانه‌ای برایش می‌خرید و معرفی‌نامة شایسته‌ای به دستش می‌داد. حالا هر لحظه ممکن بود وارد شود، آیا دست به شیطنت می‌زد یا حالتی خودمانی به خود می‌داد؟ یا این‌که قیافه می‌گرفت؟ شاید حتی این زحمت را به خود نمی‌داد که با نامه‌ها وارد شود. اگر زنگ را به صدا در‌می‌آورد و خانم جیدی وارد می‌شد و می‌گفت‌: «پریچارد هنوز بیدار نشده، قربان. بعد از شب گذشته تو رختخوابش دراز کشیده.» چه مصیبتی بود!
کسی به در زد. مرد از نگرانی حالش را نمی‌فهمید.
«بیا تو.»
ریچارد هارنجر آدم بسیار بدبختی بود.
پریچارد با صدای زنگ ساعت دیواری وارد شد. پیراهن چیتی پوشیده بود که معمولاً صبح‌های زود به تن می‌کرد.
گفت: «سلام، قربان.»
«سلام.»
پرده‌ها را کشید و نامه‌ها و روزنامه‌ها را به دست مرد داد. چهره‌اش بی‌تفاوت بود. نگاهش همان نگاه همیشگی بود. حرکاتش همان متانت توأم با مهارت همیشگی را داشت. نه از نگاه ریچارد پرهیز می‌کرد و نه می‌خواست چشم در چشم او بیندازد.
«کت و شلوار خاکستری‌تونو می‌پوشین، قربان؟ دیروز از پیش خیاط آوردن.»
«بله.»
مرد وانمود کرد که نامه‌هایش را می‌خواند، اما زیر چشمی او را می‌پایید. زن پشت به او کرد. زیر پیراهن و زیرشلوار او را برداشت، تا کرد و روی صندلی گذاشت. دکمه سردست‌های پیراهن را، که روز گذشته پوشیده بود، بیرون آورد و به جای‌شان دکمه سردست تمیز انداخت. جوراب تمیز برایش آورد و با کش جوراب هم‌رنگ روی نشیمن‌گاه صندلی گذاشت. سپس لباس خاکستری او را بیرون آورد و بندهای شلوار را به دکمه‌های پشت شلوار بست. کمد لباس مرد را گشود و پس از لحظه‌ای تفکر کراواتی هم‌رنگ لباس دست‌چین کرد. از میان کفش‌ها یک جفت کفش جدا کرد و لباس‌های روز پیش را روی دست انداخت.
«الآن صبحانه می‌خورین یا اول حمام می‌رین؟»
مرد گفت: «صبحانه می‌خورم.»
«چشم، قربان.»
زن با حرکات آرام و آهسته عاری از اضطراب از اتاق بیرون رفت. در چهره‌اش همان نگاه کمابیش جدی، مؤدب و بی‌خیال همیشگی خوانده می‌شد. آن‌چه پیش آمده بود احتمالاً خواب و خیال بوده. رفتار پریچارد حاکی از آن بود که کوچک‌ترین چیزی از شب پیش به یاد ندارد. مرد آهی از سر آسودگی خیال کشید. جای نگرانی نبود. زن لزومی ندارد برود، لزومی ندارد برود. پریچارد پیشخدمت اتاق پذیرایی بی‌نظیری است. ریچارد هارنجر مرد بسیار خوشبختی است.
—————————————–
پانویس ها:
1– Richard Harenger
2– اشاره به بخش جامعة سلیمان کتاب عهد عتیق است که نگاهی سیاه و غم‌بار به زندگی دارد و با این جمله ها آغاز می‌شود: «جامعه بن داوود، شاه اورشلیم، می‌گوید، "باطل اباطیل، همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشقتش که در زیر آسمان می‌کشد چه منفعت است…."» – م .
3- اشاره به گفتة معروف والتر پاتر، منتقد انگلیسی، است که در «نتیجه گیری » کتابش، رنسانس، به خوانندگان توصیه می‌کند: «پیوسته با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزید.» و منظورش آن بود که زندگی پر شر و شوری را در پیش بگیرند بی آن‌که آن قدرها به نتایج بیندیشند.- م .
4- St . John’s Wood
5- Chippendale
6- ضبط آن، برابر واژة Anne یا کویین آن، ملکة انگلیس، را به صورت «آن» آورده‌اند که ما نیز به همین صورت ضبط کرده‌ایم.- م .
7- Pritchard
8- Jeddy
9- Soames
10- versinder
11- Oakley
12- Savoy
13- Chambertin

نویسنده: ویلیام سامرست موآم (Somerset Maugham)
مترجم: احمد گلشیری

قدیس

وقتی هیفده ساله بودم؛ ایمان خود را از دست دادم. چندی بود که ایمانم متزلزل شده بود، و سپس خیلی ناگهانی، در اثر حادثه ای که بر روی قایقی واقع در رودخانه کنار شهری که در آن زندگی می کردیم، اتفاق افتاد، بکلی زایل گردید. عموی من، که مجبور بودم مدت طولانی از عمر خود را با او زندگی کنم، یک کسب و کار حقیر تولیدی مبل و میز و صندلی را در شهرمان راه انداخته بود و همیشه از نظر مالی در مضیقه قرار داشت ولی معتقد بود که خداوند بطریقی به او کمک خواهد رساند.
و چنین چیزی اتفاق افتاد. یک سرمایه گذارکه متعلق به فرقه ای موسوم به کلیسای آخرین تطهیر، در تورنتو کانادا بود، از راه رسید. این مرد از ما پرسید که چطور به خودمان این اجازه را داده ایم به این فکر بیفتیم که خداوند قادر متعال و خوب فرزندان خودش را بی پول رها خواهدکرد. مجبور شدیم که تصدیق کنیم هرگز نمی شود چنین فکری را به مغز خود راه داد. این مرد قدری سرمایه برای راه انداختن کسب و کار عمویم پرداخت کرد و ما به مذهب او درآمدیم. خانواده ما بقول اهالی شهر اولین تطهیر کننده های شهر ما بودند.
بزودی گروههای پنجاه شصت نفره ای در یک اتاق در محل خرید و فروش غلات گرد هم می آمدند. خیلی زود دریافتیم که ما به آدمهای سوا شده از بقیه و مطرودی بدل شده ایم . هرکسی درباره ما جوکهایی می ساخت. ما مجبور بودیم در کنار هم باشیم چون گاها به دادگاهها کشانده می شدیم. انچه که دیگران، (به مذهب ما درنیامده ها) در مورد ما نمی توانستند تحمل کنند، این بود که اولا ما به ثمربخش بودن دعا ها اعتقاد داشتیم و ثانیا اینکه الهامات ما از تورنتو سرچشمه می گرفت.
اعتقاد ما به ثمربخش بودن دعا و عبادت مبنای بسیار ساده ای داشت: متکی بودن به شواهد عینی را اشکال می دانستیم. (اشکال داشتن از نظر ما یعنی اهریمنی و شیطانی بودن)
یعنی اگر چنانچه مبتلا به آنفلوانزا ویا سل میشدیم، یا پولمان را از دست می دادیم، و یا بیکار می شدیم، واقعیت اینجور چیزها را انکار می کردیم. و می گفتیم که از آنجائیکه اینکارها نمی توانسته اند از جانب خداوند صادر شده باشند، پس وجود ندارند.
وقتی به مجامع فرقه ای مان فکر می کردیم، روحیه می گرفتیم. از اینکه می دیدیم آنچه که بنظر عوام معجزه شمرده می شود؛ در میان ماها تقریبا بطور عادی و روزمره اتفاق می افتاد. گرچه شاید اینها معجزه های بزرگی نبوده باشند، ولی میدانستیم که آنجا در لندن و تورنتو، همه روزه، کری کوری سرطان جنون و سوختگی های شدید، بطور مداوم و در اثر دعای تطهیر کننده گان والاتر و پیشرفته تر، ناپدید می شوند.
مدیر مدرسه امان، یک ایرلندی با چشمانی شبیه به شیشه شکسته، در حالیکه خشم و نفرت را از طریق پره های دماغش تو می کشید گفت: " چی ؟ تو اینقدر پررو هستی که می گویی اگر از بالای این ساختمان پائین بیفتی و کله ات داغون بشود، خواهی گفت که پائین نیفتاده ای و صدمه ندیده ای؟ "
من پسربچه کوچکی بودم و از همه می ترسیدم ولی نه موقعی که پای مذهب درمیان باشد.من به این نوع سئوالات گیج کننده ای که مرد ایرلندی بکار گرفته بود عادت داشتم . بحث کردن بیفایده بود ولی مذهب ما پیشاپیش راه حل جالبی را ارائه کرده بود. با خونسردی و گزافه گوئی پاسخ دادم: " خواهم گفت! و در ضمن کله ام هم داغون نخواهد شد. "
مرد ایرلندی جواب داد: "تو چنین چیزی نخواهی گفت " چشمانش از خوشی برقی زدند
"تو مرده خواهی بود" بچه ها خنده سردادند. ولی در عین حال با نگاه تحسین آمیزی بمن نگاه می کردند.
بعد، ناگهان نمی دانم چطوری و چرا یک اشکال در من شروع به شکل گرفتن کرد. بدون اخطار قبلی. و مثل اینکه شب به رختخوابم رفته باشم و مشاهده کرده باشم که یک گوریل گنده بروی رختخوابم نشسته و از آن به بعد هرلحظه بدنبالم راه افتاده و با غرشهایش و مگسهای دور سرش، و با نگاه دیرینه و بیقرارش که در صورت قهوه ای اش تعبیه شده، تعقیبم می کند. من با اشکالی مواجه شده بودم که درمرکزهرگونه ایمان مذهبی پرسه میزند.من با اشکالی بنام مبدا و منشا شیطان رودر رو شده بودم. بما آموخته بودند که شیطان توهمی بیش نیست ولی حتی توهمات هم منشائی باید داشته باشند. تطهیر کننده گان این را انکار می کردند.
مشکل را با عمویم درمیان گذاشتم. در آن روزها وضع تجارت خوب نبود و ایمان او را بهم ریخته بود. وقتی من حرف می زدم او اخم کرد. گفت: " آخرین باری که کت خودت را شسته بودی کی بود؟ داری درباره وضع ظاهری خودت بیخیال می شوی. اگر وقت خودت را بیشتر صرف کتاب خواندن بکنی (منظور نوشته های تطهیر کننده ها) و کمتر دستهایت را داخل جیبت گذاشته و در کنار رودخانه پرسه بزنی و با قایقها وربروی، آنوقت اجازه نخواهی داد اشکال به تو نفوذ بکند.
هرنوع عقیده دگم و تعصب آمیز، واژگان مخصوص خودش را دارد. عموی من یک تاجر بود و به واژگان مخصوص تجاری تطهیرکننده گان علاقه داشت: (نگذار اشکال نفوذ کند) عبارت مورد علاقه او بود. کل آنچه که او در مورد مذهب آخرین تطهیر می گفت این بود که آن مذهب علمی است و بنا بر این دارای دقت عمل علمی می باشد. و درنتیجه وارد شدن به بحث و مناظره صرفا نشان دهنده ضعف مطلق می باشد. در واقع نشان دهنده خیانت و افشاگری اسرار مذهبی است. عینکش را از روی دماغش برداشت، چائی اش را بهم زد و نشان داد که من یا باید تسلیم بشوم و یا اینکه موضوع را عوض کنم. ترجیحا دومی.
با شگفتی ملاحظه می کردم که حرفهای من عمویم را مغلوب کرده است. ایمان و شک همچون طناب هایی بدور گلویم حلقه زده شده و می فشردند. عمه من، با حالتی اظطراب آلود در حالیکه مرا در بیرون رفتن از خانه دنبال می کرد پرسید: " تو که نمی خواهی بگویی آنچه را که پروردگار ما گفته، واقعیت ندارد ؟ عمویت که اینطور می گوید "
نتوانستم جواب بدهم. از خانه بیرون رفتم و از خیابان اصلی بطرف رودخانه که قایقهای کوچک در ساحل درخشان تابستانی اش، همچون سوسک هائی به شن فرورفته بودند، راه افتادم. اندیشیدم : زندگی یک خواب است. نه، یک کابوس. چون گوریله دنبالم بود.
من هنوز در این وضعیت بسر می بردم .نیمی افسرده و نیمی سرشار از شور و شوق معنوی که آقای هوبرت تیمبرلیک به شهر ما وارد شد. او یکی از آدم های مهمی بود که از مقامات عالیرتبه کلیسای ما بشمار می رفت و آمده بود تا در فصل خرید غلات درباره تطهیر سخنرانی بکند. همه جا پوسترهائی چسبانده شده بود که همین را بازگو می کرد. قرار بود آقای تیمبرلیک بعد از ظهر یکشنبه را با ما بگذراند . این باور نکردنی بود که شخص برجسته ای همچون او واقعا در اتاق ناهار خوری ما بنشیند از قاشق و چنگالهای ما استفاده بکند و از غذای ما بخورد. هرگونه نقص و عیبی در خانه ما و در شخصیت ما در برابر او تابلو خواهد شد. حقیقت، با دقت عمل علمی، به انسان وحی شده بود . این دقت عمل علمی را ما می توانستیم با تجربیات خود بسنجیم . و اینجا درآقای تیمبرلیک، مردی قرار داشت که نه تنها معجزات زیادی از او سرزده بود از جمله گفته می شد که دو بار مرده را زنده کرده بلکه، مردی که واقعا در تورنتو مقر حکومتی مذهب ما حضور داشته، جائی که این وحی عظیم و انقلابی برای اولین بار در آنجا الهام شده بود.
عموی من، در حال معرفی کردن من گفت: "این برادر زاده من است. با ما زندگی می کند. او فکر می کند که فکر می کند، آقای تیمبرلیک، ولی من بهش می گویم که او فقط فکر می کند که فکر میکند! ها ها."
عموی من وقتی آدم بزرگی را می دید، شوخ طبع می شد. ادامه داد: "او اغلب روی رودخانه است . بهش می گویم آب به مغزش نفوذ کرده . پسرم داشتم راجع بتو با آقای تیمبرلیک حرف می زدم."
دستی بنرمی عالیترین نوع چرم بزکوهی، دستهای مرا گرفت. یک مرد بلند بالا با لباس آبی رنگ نیروی دریائی دارای دو بنده مشاهده کردم. سری گرد و صورتی رنگ با گوشهائی بسیار کوچک و یکی از آن لبخندهای قالبی و خالی که دشمنانمان می گفتند در فرقه ما چیز بسیار رایج و متداولی می باشد. آقای تیمبرلیک که بخاطر تماسهایش با تورنتو با لهجه امریکائی صحبت می کرد گفت: " چرا ؟ اتفاقا خیلی هم خوب است . چطوره به عمویت بگوئیم اینکه او فکر میکند حرفهایش با مزه است، بامزه است! " نگاه آقای تیمبرلیک مستقیم و چشمانش بیرنگ بود. او نگاه یک بازرگان دریانورد بازنشسته ای را داشت که دیگراز آلودگی دریا ضدعفونی شده و تغییر شکل داده و به پول درآوردن پرداخته . دفاعی که از من کرد، بلافاصله مرا شیفته او نمود. شک هایم برطرف شدند. آنچه که آفای تیمبرلیک بهش ایمان دارد حتما حقیقت دارد و هنگامی که در موقع صرف ناهار بحرفهای او گوش می دادم به این می اندیشیدم که هرگز زندگی ای به زیبائی زندگی او نمی تواند وجود داشته باشد.
عمه من گفت " فکر می کنم آقای تیمبرلیک بعد از آن سخنرانی خسته می باشند "
عموی من با خشم و شگفتی پرسید: " خسته؟ چطور ممکنه آقای تیمبرلیک خسته شده باشند ؟ اجازه نده اشکال نفوذ بکند! "
چون در مکتب ما، اگر آدم می خواست قدری سختگیری بکند، که حضور آقای تیمبرلیک باعث شده بود ما همه سختگیری بکنیم، اندیشه هرچیز ناراحت و ناجور، درست به اندازه یک فاجعه و مصیبت، عامل گمراهی و گناه بحساب می آمد.
بعد متوجه شدم که لبهای آقای تیمبرلیک، پس از نیشخندی گل و گشاد، طبق معمول ؛ انحنای عمیق و کشیده ای را بعلامت استهزاه پیدا کردند. با لحن کشداری گفت: " فکر کنم، که خدای متعال هم گاها احساس خستگی می کرده . چون گویند که روز هفتم را به استراحت پرداخته.
رویش را بطرف من برگرداند و گفت " میگویم که، آیا میدانی قصد دارم امروز بعد از ظهر چکار بکنم. " درحالیکه عمو و عمه تو پس از این غذا به خوابشان می پردازند،تو و من بروی رودخانه میرویم و می گذاریم که آب به مغزمان نفوذ کند .به تو یاد میدم که چطوری قایقرانی می کنند."
مایوسانه، ملاحظه کردم که آقای تیمبرلیک برای اینکه نشان بدهد جوانان راخوب می فهمد، زیاده روی ناشیانه ای بخرج داده است.میدیدم که نقشه می کشد تاگفتگوی ساکت و آرامی درباره اشکالات من ترتیب بدهد. عموی من با لحن معذبی گفت " یکشنبه ها روی رودخانه خیلی شلوغ است " آقای تیمبرلیک نگاه خشنی به عموی من انداخت و گفت " اوه، من شلوغی را خیلی دوست دارم. امروز روز استراحت است. میدانی که "
سرتاسر صبح آنروز را، آقای تیمبرلیک، کوچکترین و جزئی ترین شایعات و نقل قولها را درباره شهر مقدس تورنتو به خورد عمویم داده بود. برای عموی من و عمه ام باورکردنی نبود که آدمی مثل تیمبرلیک درمیان غوغای آنهمه بلندگوها و گرامافونهای روزهای یکشنبه بروی رودخانه حضور یابد. در مورد هرکس دیگری از اعضای کلیسای ما، این امر گناه تلقی میشد. آقای تیمبرلیک گفت" خب، چه میگویی؟" من فقط من و من کردم. آقای تیمبرلیک گفت "پس تمام است." لبخندی ساده، روشن و بی برو برگرد، از آن لبخندهائی که در آگهی های تجاری یافت می شود تحویلمان داد "آیا واقعا جالب نیست؟"
آقای تیمبرلیک به طبقه بالا رفت تا دستانش را بشوید. عمویم کاملا دلخور و شوکه شده بود. ولی نمی توانست چیزی بگوید. عینکش را از روی دماغش برگرفت. گفت " چه مرد والائی. با حالت تاسف آمیزی گفت :"چقدر انسانیت." عمویم بمن گفت:" پسرم: این می تواند برای تو تجربه ای باشد. آقای تیمبرلیک ده سال پیش، از تجارت بیمه، سالیانه یکهزار درآمد داشت. بعد راجع به تطهیر مطالبی شنید. همه چیز راهمینطوری رها کرد . شغلش را ترک گفت و کار جدید را در پیش گرفت. امروز صبح خودش بمن می گفت کار مشقت باری را بعهده گرفته بود. میگفت بسیاری از مواقع نمی دانسته که وعده غذای بعدی از کجا تامین خواهد شد ؛ ولی راه نشان داده میشد. او از ورسستر به لندن کوچ کرد و دوسال بیشتر طول نکشید که از تلاشهایش به درآمدی بیش از هزار و پانصد در سال دست یافت. "
شفا دادن بیماران با دعا و عبادت، با توسل به اعتقادات و اصول مذهبی کلیسای آخرین تطهیر، شغل آقای تیمبرلیک بود. عموی من پلک چشمانش را پائیتتر آورد. بدون عینک پلکهایش کوچکتر و بیقرارتر بنظر می رسیدند. صدایش را هم پائین تر آورد. بطور آهسته و با شور و هیجان گفت :" من درباره اشکال کوچک تو با او حرف زدم " از خجالت ملتهب شدم و عمویم بطرف بالا نگاه کرد و با اطمینان خاطر چانه خودش را منقبض کرد.
گفت : " او فقط لبخند زد." " همه اش همین " بعد ما منتظر آقای تیمبرلیک شدیم تا پائین بیاید. من پیراهن سفید فلانل خودم را پوشیدم و طولی نکشید که با آقای تیمبرلیک داشتیم بطرف رودخانه سرازیرمی شدیم. احساس می کردم همراهی ما با همدیگر با نوعی تظاهر و دروغ همراه است. چون او شروع خواهد کرد به توضیح دادن منشاه شیطان و من مودبانه پاسخ خواهم داد که در همان لحظه اول که او را دیده ام به عقاید او ایمان آورده ام و اشکالم برطرف شده است. یک پل سنگی که پایه های کمان شکلش شبیه به چشمان جغد محوطه را زیر نظر داشت، نزدیک بارانداز قرار داشت. به این فکر می کردم که افسوس،مردان فلانل پوش و دختران برنزه حاضر در آنجا، نمی دانند که من این بلیط را برای آقای تیمبرلیک می خرم که همین امروز صبح در شهر سخنرانی می کرده. برای یافتن او به اطراف نگریستم و و وقتی او را پیدا کردم قدری شگفت زده شدم . او در لبه رودخانه ایستاده بود و با نگاه خرفتی به آب خیره شده بود. درمیان ازدحام جمعیت سفیدپوش، کارآئی و قدرت نفوذ سریع او خدشه دارو کمرنگ ترشده بود. او میانسال، ناجور، و بی اهمیت بنظر می رسبد. ولی وقتی مرا دید، لبخندش برقرار شد. صدا زد: " آماده ای؟ خوبست! "
به این فکر افتادم که احتمالا در درون او یک گرامافون وجود دارد که در حال چرخیدن بوده و با گفتن ان حرف از چرخیدن باز ایستاده.
وارد قایق شد و سرجایش قرار گرفت." حالا ازت میخوام تا ساحل آنطرفی برانی آنوقت نشانت می دهم چطوری قایقرانی می کنند. "
هرآنچه آقای تیمبرلیک می گفت هنوز بنظرم غیر واقعی می آمد. این واقعیت که او در داخل یک قایق ساخته شده از چیزهای معمولی و بی اهمیت، نشسته باشد باور نکردنی بود.اینکه او می خواست قایق را به سمت بالای رودخانه براند، ترسناک بود. اگر به رودخانه می افتاد؟ بلافاصله این فکر را بررسی کردم. یک رهبر مذهبی کلیسای ما، تحت هدایت مستقیم خداوند، امکان ندارد به رودخانه بیفتد.
در این قسمت جریان آب پهن و عمیق است ولی در ساحل جنوبی، یک عمق قابل کنترل و بستر سفت و سختی وجود دارد.شاخه های بید روی ساحل گلی آویزان اند و تصویر مشبکی از آفتاب و سایه روی آب ایجاد کرده اند درحالیکه در زیر قایقهای شناور، گودالها و غارهای غبارآلود سفید رنگی نهفته اند. شاخه های حلقه مانند درختان روی آب خم شده اند تا اینکه نوک انگشت مانندشان سطح آب را لمس می کند مثل انگشتانی که قصد دارند موزیک بنوازند .جلوتر در وسط نهر، در روزی آفتابی مثل آنروز، خطی از نور آفتاب وجود داشت که نگاه کردن مستقیم به آن سخت بود مگر اینکه ادم با چشمان نیم باز به آن نگاه کند و در طول این خط، در ازدحام روز یکشنبه قایقهای موتوری با سایبانها و پرچمهایشان و نیز قایقهای پاروئی با پاروهای مانند پای سوسک در رفت و آمد بودند و بنظر می رسید که پاروهایشان هنگام بلند شدن از درون آب تکه ائی از نورآفتاب را می کنند و با خود بالا می
برند.همینطوری بطرف بالای رودخانه بدون توقف حرکت میکردیم از میان باغها و محوطه هائی که برای چراگاه نگه داشته شده بودند. در بعد از ظهری که من و آقای تیمبرلیک برای حل کردن مسئله مبدا و منشاه شیطان بیرون آمده بودیم، چراگاهها مملو از گلهای آلاله بودند.
 وقتی در حال راندن بطرف دیگر رودخانه بودم آقای تیمبرلیک بطور مصمم گفت: حالا، من میگیرمش. از روی صندلی بلند شد و به چاله عقب قایق وارد شد. گفتم : فقط بگذار از درختها قدری فاصله بگیرم. آقای تیمبرلیک در روی سکوی کوچک قرارگرفت و در حین اینکار از چکمه هایش صدای ناهنجاری برخاست و گفت پارو را بده بمن، متشکرم آقا، هیجده سالی میشود که اینکار را نکرده ام، ولی میتوانم بتو بگویم برادر که در آن روزها برای خودم یک پاروزن بشمار می رفتم.
به اطراف نگاهی انداخت و تیرک پارو را از دستانش بطرف پائین رها کرد. سپس اولین فشار را به پارو وارد نمود. قایق بطرز خوشایندی به حرکت درآمد و ما بجلو رانده شدیم. من در مقابل او نشستم، پارو در دست، تا مواظب کج شدن قایق باشم. آقای تیمبرلیک در حالیکه به گرداب پشت قایق ما نگاه می کرد و پارو را بداخل می کشید گفت: چطور است بچه ها؟ صدای دلپذیرشرشر آب ازته آن بلند شد.
 کلمه منحصر بفردی را بکار گرفتم. گفتم : زیباست.دومین و سومین ضربه اش را به پارو وارد نمود.اب زیادی به آستینهایش وارد شد و شاید خوب بلد نبود به قایق جهت بدهد که من تصحیح کردم، ولی کارش خوب بود. گفت: بطرف خودم برمی گردد، چکار باید بکنم؟
گفتم: فقط از درختها دورتر نگهش دار. گفت: درختها؟ گفتم : از شاخه های بید.
گفت: الان اینکار را می کنم، این چطوره؟ کافی نیست ؟ خب این چطور؟
گفتم: یکی دیگه، جریان آب اینطرف پر فشار است.
گفت: چی؟ بازهم درختان دیگر؟ او داغ شده بود.
گفتم: ما می توانیم از کنارشان دربیائیم، بااستفاده از پارو میتوانیم از بغلشان بلغزیم و دور بشویم.
آقای تیمبرلیک این پیشنهاد را نپذیرفت.
گفت: نه، اون کار را نکن، من از عهده اش برمیام.
من نخواستم به یکی از رهبران کلیسایمان بیحرمتی کرده باشم، بهمین خاطر پارو را کنار نهادم. ولی در عین حال احساس کردم که باید او را از مجاورت درختان دست و پا گیر، دور میکردم. گفتم : البته، ما می توانیم زیر درختان هم برویم باید جای زیبائی باشد.
آقای تیمبرلیک گفت: فکر کنم، عقیده بسیار خوبی است.
به پارو حمله ور شد و بشدت پارو زد تا اینکه ما را به اولین ورودی طاقدار ایجاد شده بوسیله شاخه های بید رساند. من گفتم : فقط شاید مجبور بشویم کمی خم بشویم.
آقای تیمبرلیک گفت: اوه نه، من می توانم شاخه ها را کنار بزنم.
گفتم: بهتر است خم بشویم. حالا ما بسرعت بطرف طاق سرازیر شده بودیم، درواقع من در زیر طاق قرارداشتم .گفتم: بهتر است خم بشویم. فقط به این یکی خم بشوید.
آقای تیمبرلیک پرسید: چه چیزی باعث می شود درختها اینطوری روی آب خم بشوند؟
سپس در حالیکه شاخه از بالای سرمن عبور می کرد شروع به سخنرانی نمود: بیدهای گریان،
در این باره چیزی بتو یاد خواهم داد،اینکه خودش اشکال است که اندیشه های ما روی چیزهای غم انگیز متمرکز شود، چرا نباید آنها را بیدهای خندان بنامیم؟
گفتم : خم بشوید. آقای تیمبرلیک نظری به اطراف انداخت و پرسید: کجاست؟ من نمی بینمشان. گفتم : نه،بالای سرتان. شاخه.
اوه، شاخه! این یکی؟ آقای تیمبرلیک شاخه ای را درست مقابل سینه اش یافت و دستش را برای بلند کردن آن دراز کرد. بلند کردن شاخه بید آسان نبود و آقای تیمبرلیک متعجب شد.
درحالیکه شاخه باملایمت ولی محکم به سینه او فشار می آورد او قدمی به عقب نهاد. بطرف عقب خم شد و با پاهایش فشار داد. و خیلی زیاد هم فشار داد. قایق براهش ادامه داد. دیدم که بمحض اینکه آقای تیمبرلیک بی ملاحظه گام دیگری به عقب برمی داشت، چکمه هایش از ته قایق جدا شدند . در آخرین تلاشش سعی کرد شاخه بلندتر و محکمتری را بچسبد و سپس در آنجا آویزان ماند در یک یاردی روی آب، درست مثل یک شلیل آبی رنگ تپل مپل رسیده و آماده چیدن که با کوچکترین تکانی پائین خواهد افتاد. خیلی دیر شده بود و با پارو در اثر نیروئی که با پاهایش وارد آورده بود نتوانستم او را نجات دهم .
برای لحظه درازی نتوانستم آنچه را دیده بودم باور کنم .در واقع مکتب ما بما حالی کرده بود آنچه را میبینیم باور نکنیم. در حالت ناباوری نمی توانستم حرکت کنم .با دهان باز ماتم برده بود. غیرممکن اتفاق افتاده بود .بخود گفتم فقط یک معجزه می تواند او را نجات بدهد.
آنچه بیشتر موجب شگفتی می شد سکوت آقای تیمبرلیک بود در حالیکه آویزان و معلق در هوا مانده بود. من مانده بودم میان هاج و واج نگریستن به او و سعی در بیرون آوردن قایق از میان شاخه های درختان .وقتی قایق را از میان شاخه ها درآوردم، میان ما چندین یارد فاصله افتاده بود و پاشنه چکمه های او، در اثر خم شدن شاخه ای که اوبا تمام وزن به آن آویزان بود، چیزی نمانده بود که به آب بخورد. قایقهائی از اطراف رد می شدند ولی بنظر نمی رسید کسی توجهی بما داشته باشد. از این بابت خوشحال بودم، چون این یک بدبیاری خصوصی بشمار می رفت. یک چانه دومی در صورت آقای تیمبرلیک ایجاد شده بود،
و کله اش در لای شانه ها و بازوان آویزانش فشرده می شد. مشاهده کردم که پلک می زند و بطرف آسمان نگاه می کند. پلک چشمانش رنگپریده و مثل پلکهای چشم جوجه بود.
همانطور در حالت معلق، منظم،مرتب، وموقر و متین بنظر می رسید، کلاهش کج نشده بود، و دگمه بالائی کتش بسته مانده بود. یک دستمال ابریشمی آبی رنگ درجیب سینه اش قرار داشت.آنقدر خونسرد و متین بنظر می رسید که من با دیدن اینکه نوک کفشهایش کم کم به اب می خوردند، احساس خطر کردم. او قادر بود چیزی را که به آن معجزه می گویند، انجام بدهد. در این لحظه حتما داشت به این فکر می کرد که فقط دراثر یک توهم اشکال دار و اهریمنی است که او فکر می کند از یک شاخه درخت روی فاصله شش پایی آب معلق مانده است.احتمالا حالا داشت یکی از آن دعاهای دقیقا مبتنی بر استدلال مذهب مان را که بیشتر شبیه به بحث و مناظره با اقلیدس بود تا طلب یاری از خداوند کردن، می خواند. آرامش صورتش این را تداعی می کرد.با خود فکر کردم اگر او در معرض دید مردم درگذرگاه اصلی شهر،یا مرکز تفریحی شهر یا در اسکله پر از ازدحام قرارمی گرفت، آیا قادر بود تا یک معجزه خارق الاده را به نمایش بگذارد؟ آرزو کردم که نتواند. دعا کردم که نتواند. از صمیم قلب دعا کردم که آقای تیمبرلیک نتواند روی آب راه برود. آخر سر دعای من بود که مورد قبول واقع شد،نه دعای او.
مشاهده کردم که کفشها در آب غوطه ورشدند،آب به قوزک پا و به جورابها رسید. او سعی کرد تا دستش را به شاخه بازهم بالاتری برساند، ولی نتوانست.و در اثر این تقلا، کت و جلیقه اش از شلوار فاصله گرفتند.یکی ازدرزهای پیراهنش، با قلاب شلوارهای مربوطه،و نوار حاشیه بند شلوار، مانند شکافی که در میان آقای تیمبرلیک ایجاد شده باشد، جر خورد و پاره شد. آن شکاف مانند یک خدشه مهلکی بود که در پیکر یک مجسمه ایجاد شده باشد، مثل شکاف حاصله از زلزله که بناهای یادبود را فانی میسازد. یونانیان باستان هم، وقتی ترکی دروسط پیکره آپولو مشاهده میکردند،احتمالا همین احساس مرا داشته اند. در این لحظه بود که پی بردم آخرین وحی درمورد انسان و جامعه بر روی زمین، به هیچکس الهام نشده است،و آقای تیمبرلیک ابدا چیزی در مورد مبدا و منشا شیطان نمی داند.
شرح دادن همه اینها، زمان زیادی طول می کشد، ولی اتفاق افتادنش چند لحظه بیشتر طول نکشید، در اثنائی که قایق را بطرف او می راندم. برای اینکه بتواند با پاهایش روی قایق فرود بیاید خیلی دیر شده بود، و تنها کاری که می شد کرد این بود که بگذارم در آب فرو برود تا اینکه دستهایش به سطح لبه قایق برسند و در آن لحظه شاخه را رها کرده و لبه قایق را بچسبد. بعد قایق را بطرف ساحل برانم. همینکار را کردم. پیکر آقای تیمبرلیک، درحالیکه تدریجا بوسیله آب اره می شد،اول نیم تنه،بعد بالاتنه،بعد فقط یک سرو شانه ها،دیدم که در حال غرق شدن غم انگیز و تنها بنظر می رسد . او یک تعصب در حال زوال بود. در حالیکه آب از روی یقه اش جاری می شدـ چون او از اینکه شاخه را ول کرده قایق را بچسبد امتناع میکردـ درحدفاصل گوشه لبانش و بینی اش، مثلث کوچکی ازسرخورده گی،افسرده گی و بدیختی را مشاهده کردم. سرش که بر روی بستری از آب آرمیده بود نیشخند فاجعه آمیزی بر لب داشت. از آن نیشخندهائی که در شمایل هائی از سرهای بریده قدیسین دیده می شود. مصرانه گفتم: قایق را بگیرید آقای تیمبرلیک، قایق را بگیرید.
او چنین کرد. با لحن خشک دلالهای بازار به راهنمائی کردن من پرداخت: از طرف عقب پارو بزن. اطاعت کردم. با دقت، پاروزنان او را بطرف کناره رودخانه بردم.او برگشت و شالاپی خودش را از لبه رودخانه بالا کشید.بعد آنجا ایستاد و دستهایش را بالا گرفت و به آبی که شرشر از لباسهای بادکرده اش میریخت و در زیر پاهایش گودالی تشکیل می داد، نگاه کرد. با لحن سردی گفت: میگویم که، مثل اینکه ما در آن لحظه گذاشتیم قدری اشکال در ما نفوذ بکند.
چقدر باید از خانواده ما متنفر بوده باشد!
گفتم:متاسفم آقای تیمبرلیک، من بی نهایت متاسفم.من باید پارو می زدم. تقصیر من بود. همین الان شما را به خانه می رسانم. اجازه بدهید کت و جلیقه شما را بچلانم. ممکن است شما از سرما تلف بشو… فورا حرفم را قطع کردم. نزدیک بود کفربگویم. چیزی نمانده بود که اینطور نظر بدهم که آقای تیمبرلیک به آب افتاده و برای آدمی به سن او ممکن است این خطرناک باشد.
آقای تیمبرلیک حرف مرا تصحیح کرد. صدای او کلی و عمومی بود و گویا به عوض خطاب کردن به من، کل قوانین وجود بشری را خطاب قرار می داد .
"اگر آب را خداوند خلق کرده است، مسخره است اگر فکر کنیم آنرا طوری خلق کرده که بتواند به مخلوقات خدا صدمه بزند. اینطور نیست؟"
ریاکارانه جواب دادم: بله. آقای تیمبرلیک گفت: بسیارخوب. برویم.
گفتم: من بزودی خودم را بشما می رسانم.
او گفت: نه، منظورم این بود که ادامه بدهیم. ما نباید اجازه بدهیم چیز کوچکی مثل این، بعد از ظهر ما را خراب بکند. داشتیم کجا می رفتیم؟ راجع به یک اسکله قشنگی در آنطرفتر صحبت می کردی. به آنجا می رویم.
"ولی من باید شما را به خانه برسانم. شما نباید با این حالت آب کشیده در قایق بنشینید. لباسهایتان خراب می شود. "آقای تیمبرلیک گفت: حالا، حالا، همین کاری که می گویم بکن. ادامه بده. کاری نمی شد با او کرد. قایق را در کناره رود نگه داشتم و او سوار شد.
در حالیکه من پارو می زدم او همانند یک متکای وارفته و آب کشیده در روبروی من نشست. البته ما جهت را گم کرده بودیم. برای مدت زیادی نمی توانستم به صورت اقای تیمبرلیک نگاه کنم .او اینطور وانمود می کرد که هیچ چیزی اتفاق نیفتاده، و این مرا خلع سلاح می کرد. می دانستم که چیز قابل ملاحظه ای اتفاق افتاده است. لعابی که بسیاری از افراد فرقه ما در چهره داشتند، در شخصیتشان و در افکار و کردارشان داشتند، شسته شده بود. آقای تیمبرلیک برای من درخشش و جلوه ای نداشت. پرسید: آن خانه ای که در آنجاست چیه؟ می خواست صحبت کند. من بطرف وسط رودخانه می راندم تا او را به گرمای آفتاب برسانم. دیدم که ازش بخار بلند شده است. بخود جرات داده و براندازش کردم.فهمیدم که او مردی است با وضعیت جسمانی ضعیف، نه اهل ورزش و نه تحرک.حال که جلوه شکوه از وی زایل شده بود میشد پوست ارغوانی رنگ رگه داریک آدم تنومدی را دید که قلب ضعیفی دارد.یادم است سر میز ناهار میگفت:" زن جوانی که می شناختم می گفت آیا این عالی نیست؟ من میتوانم روزی سی مایل بدون اینکه کوچکترین احساس خستگی بکنم، راه بروم من به او گفتم : فکر نمیکنم زیاده روی های جسمانی چیزی باشد که یک عضو کلیسای آخرین تطهیر خواسته باشد درباره اش فخرفروشی کند."
آری، یک چیز شل، سست و منفعل در آقای تیمبرلیک نهفته بود. داخل لباسهای باد کرده اش کز کرد و از درآوردن آنها امتناع نمود. وقتی که او با نگاهی سرد و خشک به داخل آب و به قایقهای درحال رفت و آمد،و حومه شهرنگاه می کرد،اینطور بنظرم رسید که او هرگز در حومه شهر نبوده است. اینکه با گردش در اطراف شهر موافق بوده ولی همیشه با بی اعتنائی از کنار آن رد می شده است. کاملا بی علاقه نشان می داد. با سئوالاتش: آن کلیسا چیه؟ آیا توی این رودخانه ماهی پیدا می شود؟ـ آیا آن بیسیم است یا گرامافون؟ـ می دیدم که بصورتی کاملا رسمی و خشک با دنیائی که هرگزدر آن اقدام به زندگی نکرده است، تعارف می نماید. این دنیا، دنیائی بسیار جالب و پر حادثه بود. روان او، راکد و گرفتار، در دیار دیگری که بی حادثه و غیر مادی بود سکونت داشت. او یک مرد کودن بود. کودن تر از هرکسی که می شناختم،ولی کودنی او نوعی رسوب زمینی و مادی بجامانده از موجودی بود که ذهنش در جای دوری غرق در نشاط و طراوت مسائل ماوراه طبیعی جای داشت. در چهره اش یک نگاه آزرده و اخم آلود جزئی خوانده می شد،هنگامی که سعی می کرد ( البته برای خودش ) تلقین کند که خیس نشده،و اینکه سکته قلبی نخواهد کرد و ذات الریه نخواهد گرفت.
آقای تیمبرلیک حرف زدن را کمتر کرد. گاها آستینهایش را می چلاند تا آبش گرفته شود. کمی می لرزید.به بخاری که از خودش برمی خاست نگاه می کرد.وقتی راه می افتادیم من قصد داشتم او را تا سد ببرم، ولی حالابا این وضع پیش آمده دو مایل دیگر پیش رفتن مسئولیت بزرگی محسوب می شد. وانمود کردم که از انحنائی که داشتیم به آن میرسیدیم، نمی خواسته ام جلوتر بروم، جائی که انبوه ترین آلاله ها در چمنزارهایش دیده می شدند. این را به او یادآوری کردم. او برگشت و با بیمیلی به منظره نگاه کرد .به آرامی نزدیک ساحل رفتیم. قایق را بستم و پیاده شدیم.
آقای تیمبرلیک گفت: زیباست. در حاشیه چمنزار ایستاد. درست همانطوریکه در اسکله ایستاده بودـ گمگشته، بی احساس،و گیج.
گفتم: بهتر است پاهایمان را دراز کنیم. بطرف انبوهترین قسمت گلها رفتم. آلاله ها بقدری انبوه بودند که در آنجا بندرت چمن دیده میشد. روی زمین نشستم. آقای تیمبرلیک بمن نگاه کرد و او هم نشست.بعد در آخرین تلاشم برای راضی کردن او بطرف او روکردم .مطمئن بودم که مشکل او حفظ حرمتش بود.
گفتم: اینجا ازرودخانه دیده نمی شود. کت و شلوارت را دربیار و آبش را بگیر .
آقای تیمبرلیک قاطعانه پاسخ داد: ترجیح می دهم همینطوری که هستم باقی بمانم. برای اینکه موضوع را عوض کند پرسید: این چه گلیه؟ گفتم: آلاله. جواب داد: البته.
نمی توانستم کاری برایش بکنم. در زیر آفتاب تمام قد دراز کشیدم. و با دیدن این، با این فکر که مرا خوشحال کند، او هم دراز کشید. احتمالا اینطور فرض کرده بود که من برای انجام دادن اینکار بود که از قایق بیرون آمده بودم. این فقط انسانیت بود. دیدم برای این با من از قایق پیاده شده که فقط انسانیت بخرج بدهد.
ولی وقتی در آنجا دراز کشیده بودیم، دیدم که هنوز دارد بخار بلند می شود. احساس کردم بس است. در حال برخاستن گفتم: یه خورده گرم است. او فورا بلند شد. مودبانه پرسید:
دوست داری در سایه بنشینی؟ گفتم : نه، شما دوست دارید؟
گفت: نه، فقط بخاطر شما می گفتم. گفتم: بهتر است برگردیم.
هردو برخاستیم و گذاشتم که او جلو بیفتد. وقتی به او نگاه کردم دوباره باشگفتی و حیرت سرجای خودخشکم زد. آقای تیمبرلیک دیگر آدمی با کت و شلوار آبی رنگ نیروی دریائی نبود. دیگر آبی نبود. او مسخ شده بود. او زرد شده بود.پوشیده از دانه گرده آلاله ها شده بود. رطوبت، رنگ کاملی از دانه گرده ها را در خود جذب کرده بود. از سر تا به پا.
گفتم: لباستان. او قدری ابروان نازکش را بلند کرد ولی لبخندی نزد و چیزی نگفت.
اندیشیدم: این مرد یک قدیس است. همانقدر قداست دارد که شکلهای ترسیم شده در روی برگهای زرین در کلیساهای سیسیل از آن برخوردارند. با همان وضعیت زرین در قایق نشست.در فاصله یکساعته ای که او را بطرف پائین رودخانه میبردم بهمان صورت زرین سرجایش باقی ماند.زرین و کسل. زرین،درحالیکه از قایق پیاده می شدیم وزرین،هنگامی که در خیابانهای شهر بطرف خانه عمویم می رفتیم . در آنجا هم حاضر نشد لباسش را عوض کند و یا در کنار آتش بنشیند.منتظر ماند تا ساعت حرکت قطار برگشت او به لندن برسد.هیچ اظهار نظری در باره فجایع و یا زیبائی های جهان ابراز نکرد.اگر قرار بود آنها بر وجود او چاپ شوند، بروی پوسته ای از او چاپ می شدند.
شانزده سال از روزیکه آقای تیمبرلیک را به رودخانه انداختم و منظره جر خوردن بند شلوارش ایمان مرا برباد داد، گذشته است. از آن موقع تا حالا او را ندیده ام.و امروز شنیدم که او مرده است. پنجاه و هفت ساله بود. مادر او،خانم بسیار مسنی که وی سرتاسر عمرش را با او گذرانده بود، به اتاق خواب او رفته بود و او را مرده یافته بود در حالیکه می خواسته خود را برای رفتن به کلیسا آماده کند، با پیراهن آستین داری بتن روی کف اتاق دراز کشیده بود با یک یقه سفت و کراواتی نیمه گره زده شده در یکی از دستانش.مادرش به دکتر گفته بود که پنج دقیقه پیش داشته با او حرف می زده.
دکتر به جسد سنگین مرد میانسالی که روی تختخواب یکنفره دراز کشیده بود نگاه میکرد که عوض اینکه محکم و ستبرباشد، پهن و وارفته بود و و صورتی که بطور غیرمعمول قوطی شکل و دارای آرواره های ضخیم بود .در سالهای بعد عمویم بمن گفت که او چاق شده بوده گونه های خپل و جگری رنگش شبیه پوست یک سگ تازی شده بود.واضح بود که بیماری قلبی باعث مرگ آقای تیمبرلیک شده است.در مرگ، عضلات صورتش شل، وارفته، و حتی فاسد شده بنظر میرسید. دکتر گفت که این معجزه بوده او توانسته آنقدر عمر کند. در طول بیست سال گذشته کوچکترین شوک هم می توانسته او را بکام مرگ بفرستد.
بیاد آن بعد از ظهر روی رودخانه افتادم. بیاد آویزان شدنش ازدرخت. بی تفاوتی اش و در میان آلاله ها برنگ طلائی در آمدنش، پی بردم که چرا همیشه یک سپر محافظ در جلو خودش نگه می داشته،ملایمتی آمیخته با سستی و عدم تحرک، یک لبخند اتوماتیک ومجموعه ای از عبارت ها. او از همه آنها، بعنوان پوششی برای خود بعد از غوطه ور شدنش در آب استفاده می کرده.و فهمیدم که چراـ گرچه در تمام وقتی که روی قایق بودیم بیشتر از این می ترسیدم فهمیدم که چرا، او از مبدا و منشاه شیطان برایم حرفی نزد. او صداقت بخرج داده بود. گوریله با ما بود. گوریلی که قبلا هم به دنبال من افتاده بود، پیشاپیش،در درون اقای تیمبرلیک جای گرفته بود و قلبش را خورده بود.
ترجمه در تابستان 85
تبریز
نویسنده: وی اس پریچت (V.S.Brichette)
مترجم: عبدالعلی عالمی

دقیقاً

(دو مرد، سر یک میز، با نوشابه.)
سکوت
ستیون: منظورم اینه که بارها و بارها حرف‌مون این بوده، مگه نه؟
راجر: البته
ستیون: بارها و بارها. ده میلیون. آره، حرف‌مون همین بوده. بارها و بارها. آمار و ارقام هم همینو می‌گه. مشقامونو نوشتیم. ده میلیون یه حقیقته. وقتی این مردم می‌گن بیست، می‌دونی در حقیقت دارن چه کار می‌کنن؟ دارن حقیقتو تحریف می‌کنن.
راجر: شرم‌آوره.
ستیون: آره. منظورم اینه که اونا سگِ کی باشن که بدون؟
راجر: آره.
ستیون: ما نشستیم و فکر کردیم.
راجر: آره.
ستیون: اصلاً واسه همین پول می‌گیریم.
راجر: پول خوبی هم می‌گیریم.
ستیون: آره دیگه. پول خوب، واسه فکر خوب.
جرعه‌ای نوشابه می‌نوشند.
بیست میلیون! آخه یعنی…!
راجر: آره دیگه.
ستیون: ببین چی می‌گم، نه من، نه اون بالا بالایی‌ها، هیچ‌کدوم دیگه تحملشو نداریم. راجر، اینا دارن مجدانه و مصرانه مردمو فریب می‌دن. گرفتی چی می‌گم؟
راجر: اگه دست من بود، این حروم‌زاده‌ها رو می‌ذاشتم‌شون سینه دیوار و از دَم تیربارونشون می‌کردم.
ستیون: راستشو بخوای، صرفاً واسه بررسی همین موضوع یه کمیته تشکیل دادم.
راجر: جداً؟ آفرین بر تو.
جرعه‌ای نوشابه می‌نوشند.
راستش…شنیدم که صحبت از سی میلیونه.
ستیون: چی؟
راجر: تازه یکی دونفرشون… از اینم جلوتر رفتن.
ستیون: منظورت چیه؟
راجر: خوب… دیگه… چهل… پنجاه… شصت… هفتاد…
ستیون: آخه این‌که می‌شه کل جمعیت!
راجر: آره، می‌دونم.
ستیون: ای‌بابا، من که تو کَتم نمی‌ره.
راجر: واقعاً که پُرروییه، مگه نه، ستیون؟
ستیون: از پُررویی یه چیزی هم اون‌طرف‌تره راجر.
راجر: آره، بابا.
مکث
ستیون: می‌دونی من می‌گم با این آدما چه کار کنیم؟
راجر: چه کار کنیم؟
ستیون: من می‌گم آویزون‌شون کنیم، و دست و پاشونو بکشیم، و شقه شقه‌شون کنیم. دلم می‌خواد رنگ دل و روده‌ها‌شونو ببینم.
راجر: رنگ "پرچم سرخه"، پسر.
ستیون: دقیقاً
جرعه‌ای نوشابه می‌نوشند.
می‌دونی چیه، چیزی که حال آدمو از این ماجرا بیشتر به‌هم می‌زنه اینه که همۀ مردم کشور پشت‌مان. اونا آمادگیشو دارن که همون ده میلیون ما رو قبول کنن. راضیِ راضی‌اَن! اون‌وقت این حروم‌زاده‌ها در مقابل چه کار می‌کنن؟ عمداً سعی می‌کنن که امنیت‌شونو منحرف کنن و اونو زیر سوال ببرن. حتی ایمانشونو.
راجر جرعه‌ای نوشابه می‌نوشد و نگاهی به ستیون می‌کند.
راجر: دو تا دیگه بذار روش، ستیون.
ستیون به او زل می‌زند.
ستیون: دو تا دیگه؟
راجر: دو میلیون دیگه. اون‌وقت یه نوشابه دیگه مهمون منی. دو تا دیگه واسه یه نوشابه.
ستیون: (به آرامی) نه، نه، راجر. همون ده میلیون. فاتحه.
راجر: می‌خوای بگی دقیقاً؟
ستیون: می‌خوام بگم فاتحه. دقیقاً
مکث
ازت می‌خوام این رقمو قبول کنی.
مکث
قبولش کن.
به یکدیگر زل می‌زنند.
راجر: ده میلیون فاتحه، دقیقاً؟
ستیون: دقیقاً
نویسنده: هارولد پینتر (Harold Pinter)
مترجم: بهرام قاسمی‮نژاد

از کتاب: «خاکستر به خاکستر» – نشر قطره

مردی از جنوب

کم‌کم ساعت شش می‌شد، برای همین فکر کردم یک آبجو بخرم و بروم بیرون و کنار استخر روی یک صندلی بنشینم و از آفتاب غروب لذت ببرم.
رفتم طرف بار و آبجو را گرفتم و بردم بیرون و در باغ به طرف استخر سرازیر شدم.
باغ زیبایی بود با زمین پر از چمن و باغچه‌های آزالیا و درخت‌های بلند نارگیل، باد شدیدی در شاخ و برگ‌های نوک درخت‌ها پیچیده بود و برگ‌ها را چنان به جرق‌جروق انداخته بود که گویی آتش گرفته بودند. خوشه‌های بزرگ نارگیل زیر برگ‌ها آویزان شده بودند.
دورتا دور استخر پر از صندلی‌های حصیری و میزهای سفید و چترهای بزرگ و رنگارنگ بود و زن‌ها و مردها با لباس شنا دور استخر نشسته بودند. سه چهار دختر و حدود دوازده پسر در استخر شلپ شولوپ می‌کردند و توپ لاستیکی بزرگی را با سر و صدا به طرف هم پرتاب می‌کردند.
ایستادم و تماشای‌شان کردم. دخترها انگلیسی و از مهمانان هتل بودند. پسرها را نمی‌شناختم، اما به نظر آمریکایی می‌آمدند و فکر کردم که احتمالاً کارآموزان ملوانی کشتی آموزشی آمریکایی هستند که صبح در بندر لنگر انداخته بود.
رفتم و روی یکی از چهار صندلی خالی زیر یک چتر زرد نشستم و آبجویم را در لیوان ریختم و راحت تکیه دادم و سیگاری را دود کردم.
نشستن در آن‌جا با آبجو و سیگار و تماشای شلپ و شولوپ شناگران در آب‌های فیروزه‌ای بسیار لذت بخش بود.
ملوان‌های آمریکایی حسابی با دختر‌های انگلیسی جور شده بودند و به جایی رسیده بودند که با آن‌هال شیرجه می‌رفتند و پاهای‌شان را می‌گرفتند و این طرف و آن طرف می‌کشیدند.
در همان موقع متوجه مردی کوچک اندام و مسن شدم که تند تند از لب استخر عبور می‌کرد. کت و شلوار خوش‌دوخت سفیدی تنش بود و کلاه پانامایی شیری رنگی سرش گذاشته بود. نوک پا نوک پا راه می‌رفت و قدم‌های ریز برمی‌داشت. ورجه ورجه‌کنان همان‌طور که مردم را نگاه می‌کرد، به این طرف آمد.
کنار من که رسید، ایستاد و لب‌خند زد و دو ردیف دندان کوچک و نامنظم و زردش را بیرون انداخت. در جواب به او لب‌خند زدم.
«لطفاً ببخشید، می‌شود من این‌جا بنشینم؟»
گفتم: «البته، بفرمایید بنشینید.»
ورجه ورجه‌ای دور صندلی کرد تا ببیند سالم است یا نه، بعد نشست و پاهایش را روی هم انداخت. دور تا دور کفش‌های چرم گوزن سفیدش سوراخ‌های کوچکی برای عبور هوا داشت.
به من گفت: «غروب زیبایی است، غروب‌های جامائیکا همیشه زیبا هستند.» نتوانستم بفهمم لهجه‌اش ایتالیایی بود یا اسپانیایی، اما احساس کردم. که باید اهل یکی از کشورهای امریکای جنوبی باشد. و از نزدیک کاملاً پیر بود. شاید حدود شصت و هشت یا هفتاد سال داشت.
گفتم: «بله، جای فوق‌العاده‌ای است.»
مرد آدم‌های توی استخر را نشان داد و پرسید: «ممکن است بپرسم که این‌ها کی هستند؟»
گفتم: «فکر می‌کنم ملوان‌های امریکایی باشند. امریکایی‌هایی که دارند آموزش ملوانی می‌بینند.»
«در امریکایی بودن‌شان که شکی نیست. اگر امریکایی نبودند که این همه سر و صدا راه نمی‌انداختند. شما که امریکایی نیستید، نه؟»
گفتم: «نه، من امریکایی نیستم.»
ناگهان یکی از کارآموزان امریکایی جلو ما ظاهر شد. از سراپای‌اش آب می‌چکید و یکی از دخترهای انگلیسی هم کنارش ایستاده بود.
پرسید: «این صندلی‌ها مال کسی هستند؟»
جواب دادم: «نه.»
«اشکالی ندارد که ما این‌جا بنشینیم؟»
«بفرمایید بنشینید.»
او گفت: «متشکرم.» نشست و حوله‌ای را که در دست داشت باز کرد و یک بسته سیگار و یک فندک از لای آن بیرون آورد. بسته‌ی سیگار را به دخترک تعارف کرد که او رد کرد، بعد به من تعارف کرد و من یکی برداشتم. مرد کوچک اندام گفت: «متشکرم، فکر می‌کنم خودم یک سیگار داشته باشم.» بعد یک قوطی سیگار پوست کروکودیل از جیب خود بیرون آورد و ته سیگار را جدا کرد.
پسر امریکایی فندک‌اش را جلو برد و گفت: «اجازه بدهید برای‌تان روشن کنم.»
«این فندک توی این باد کار نمی‌کند.»
«نخیر کار می‌کند، همیشه کار می‌کند.»
مرد کوچک سیگارش را از لای لب‌هایش برداشت. سرش را کمی کج کرد و به پسرک خیره شد و آرام پرسید: «همی– شه؟»
«بله، هرگز از کار نمی‌افتد. در هر حال دست من که همیشه روشن شده است.»
سر مرد هم‌چنان به یک طرف کج بود و هم‌چنان پسر را نگاه می‌کرد.
«خوب، پس این‌طور. پس به گفته‌ی شما این فندک معروف هرگز از کار نمی‌افتد. شما همین را گفتید، نه؟»
پسر گفت: «بله، درست است.» پسرک نوزده یا بیست ساله بود و صورتی کشیده و کک‌ مکی و دماغی دراز و منقار مانند داشت. سینه‌اش هم آن‌‌قدرها آفتاب سوخته نبود و مثل صورت‌اش کک و مک داشت و چند تار موی خرمایی رنگ هم روی آن دیده می‌شد. فندک را در دست راستش گرفته بود و آماده بود که چرخکش را بزند. عمداً لب‌خند می‌زد تا به لاف و گزاف کوچکش رنگ و لعاب بدهد، گفت: «به‌تان قول می‌دهم که هرگز از کار نمی‌افتد.»
«خواهش می‌کنم یک لحظه صبر کنید.» دست مرد با سیگار در هوا بالا رفت، و کف آن مثل دست پلیس‌های راهنمایی رانندگی بالا قرار گرفت. «یک لحظه صبر کنید.» صدایش عجیب وارفته و بدون طنین بود و چشم از پسرک چشم برنمی‌داشت.
لبخندی به پسر زد و گفت: «می‌‌شود یک شرط کوچک روی این موضوع ببندیم؟ می‌شود یک شرط ببندیم که آیا فندک شما روشن می‌شود یا نه؟»
پسر گفت «چرا نمی‌شود. شرط می‌بندم. چرا شرط نبندم؟»
«شما شرط‌ بندی را دوست دارید؟»
«بله،من همیشه شرط می‌بندم.»
مرد چند لحظه‌ای سیگار خود را زیر و بالا کرد و من از این کار او خوشم نیامد. انگار با این کار می‌خواست چیزی را به اثبات برساند و پسر را ناراحت کند و در عین حال احساس کردم که رازی شخصی در کار است و او دارد مزه‌مزه‌اش می‌کند.
دوباره سرش را بلند کرد و آرام به پسر گفت من هم شرط بندی را دوست دارم. می‌خواهید یک شرط حسابی روی این ببندیم؟ یک شرط بزرگ حسابی؟»
پسر گفت: «یک دقیقه صبر کنید ببینم، من چنین شرطی نمی‌توانم ببندم. می‌توانم سر بیست‌وپنج سنت باهاتان شرط ببندم. شاید هم سر یک دلار، یا سر پول این‌جا، گمان می‌کنم شیلینگ است.»
مرد کوچک اندام دوباره دستش را تکان داد و گفت «گوش کنید چه می‌گویم. می‌خواهیم کمی تفریح کنیم. با هم شرط بندی می‌کنیم، بعد می‌رویم به اتاق من، در همین هتل، که هیچ بادی نمی‌آید و من با شما شرط می‌بندم که شما نمی‌توانید این فندک معروف را ده بار پشت سر هم روشن کنید، و یک بار هم از کار نیفتد.»
پسر گفت: «شرط می‌بندم که می‌توانم.»
«بسیار خوب، عالی شد. پس شرط ببندیم؟»
«بله، من یک دلار با شما شرط می‌بندم.»
«نه، نه، من یک شرط خیلی خوب با شما می‌بندم. من مرد ثروتمندی هستم، خیلی هم دست و دلبازم. گوش کنید چه می‌گویم ماشین من بیرون هتل است، ماشین خیلی خوبی است. یک ماشین امریکایی، از مملکت تو. کادیلاک.»
پسرک با خنده به صندلی‌اش تکیه داد و گفت: «یک دقیقه صبر کن ببینم. این کار احمقانه‌ای است من چنین ثروتی ندارم.»
«ابداً احمقانه نیست. تو ده بار پشت سر هم فندک را روشن می‌کنی و کادیلاک من مال تو می‌شود. از ماشین کادیلاک خوشت می‌آید، نه؟»
پسرک با همان خنده گفت: «البته که خوشم می‌آید یک کادیلاک داشته باشم.»
«عالی است. من سر کادیلاک‌ام با تو شرط می‌بندم.»
«آن وقت من سر چی شرط ببندم؟»
مرد کوچک اندام با دقت باندرول قرمز سیگارش را برداشت و گفت: «دوست من، من هرگز از تو نمی‌خواهم سر چیزی شرط ببندی که از عهده‌اش برنیای. متوجه می‌شوی؟»
«پس سر چی شرط ببندم؟»
«می‌خواهی من کار را برایت آسان کنم؟»
«باشد، برایم آسان کنید.»
«یک چیز کوچک که تو می‌توانی از عهده‌اش بربیایی و اگر هم باختی، خیلی ناراحت‌ات نکند. قبول است؟»
«مثلاً چی؟»
«مثلاً شاید، انگشت کوچک دست چپ‌ات.»
«خنده از صورت پسرک محو شد «چی؟»
«بله، مگر اشکالی دارد؟ اگر تو بردی، ماشین مال تو، اگر باختی، من انگشت‌ات را بر‌می‌دارم.»
«من نمی‌فهمم، منظورتان چیست که انگشت را بر می‌دارید؟»
«آن را می‌بُرم.»
«به حق چیزهای نشنیده! چه شرط مسخره‌ای. من سر همان یک دلار شرط می‌بندم.»
مرد کوچک اندام به صندلی‌اش تکیه داد، بعد کف دست‌هایش را بالا برد و با تحقیر شانه‌هایش را کمی بالا انداخت و گفت: «عجب، اصلاً سر درنمی‌آورم. تو می‌گویی که این فندک روشن می‌شود، اما حاضر نیستی سر حرفت شرط ببندی. پس بهتر است فراموش‌اش کنیم، ها؟»
پسر بی‌حرکت نشسته و به شناگران خیره شده بود. بعد ناگهان یادش آمد که سیگارش را روشن نکرده است. سیگار را بین لب‌هایش گذاشت، دست‌هایش را دور فندک گرفت و چرخ آن را زد. فندک با شعله‌ی کوچک و پایداری روشن شد و طرز نگه داشتن دست‌های او نگذاشت که باد خاموش‌اش کند.
من گفتم: «می‌شود من هم سیگارم را روشن کنم؟»
«آخ، معذرت می‌خواهم، حواسم نبود که شما فندک ندارید.»
دستم را برای گرفتن فندک دراز کردم، اما او بلند شد و جلو آمد تا سیگارم را روشن کند.
گفتم: «متشکرم» و او سر جای خودش برگشت.
پرسیدم: «به‌تان خوش می‌گذرد، نه؟»
او جواب داد: «بله، این‌جا خیلی قشنگ است.»
بعد سکوت برقرار شد، مرد کوچک اندام موفق شده بود که ذهن پسر را با پیشنهاد عجیب خود مشغول کند. پسرک بی‌حرکت نشسته بود و معلوم بود که با خودش در کشمکش قرار گرفته است. بعد روی صندلی‌اش جا‌به‌جا شد و دستی به سینه و پس گردنش کشید. بعد هردو دستش را روی زانوهایش گذاشت و با انگشت روی کاسه‌ی زانویش ضرب گرفت. بعد یکی از پاهایش را هم روی زمین به حرکت درآورد.
سرانجام گفت: «اجازه بدهید یک کم پیشنهادتان را بررسی کنم. منظور شما این است که به اتاق‌تان برویم و اگر من ده بار توانستم فندک‌ام را روشن کنم، یک کادیلاک می‌برم. و اگر باختم، انگشت کوچکم را از دست می‌دهم. درست است؟»
«دقیقاً. شرط‌‌مان این است. اما فکر می‌کنم که شما می‌ترسید.»
«اگر باختم چه کار می‌کنم؟ باید انگشتم را موقعی که دارید قطعش می‌کنید، با دست بگیرم؟»
«آه نه! این طوری خوب نیست، چون ممکن است وسوسه شوید که دست‌تان را پس بکشید. من قبل از شروع کار، دست‌تان را به میز می‌بندم و با چاقو آماده می‌ایستم تا به محض این که فندک‌تان روشن نشد، قطعش کنم.»
پسر پرسید «کادیلاک مال چه سالی است؟»
«معذرت می‌خواهم، متوجه‌ی منظورتان نمی‌شوم.»
«چه سالی – کادیلاک چند سال‌اش است؟»
«آه! چند سال؟ بله، فهمیدم. مال پارسال. نوِ نو است. اما به نظر من شما مردش نیستید. امریکایی‌ها هرگز مردش نیستند.»
پسر لحظه‌ای مکث کرد، بعد نگاهی به دختر انگلیسی کرد و نگاهی به من و به سرعت گفت: «باشد، شرط می‌بندم.»
مرد کوچک اندام دست‌های خود را آرام به هم زد و گفت «خوب است! عالی است. شروع می‌کنیم.» بعد روبه من کرد و گفت: «قربان، ممکن است شما لطف کنید و به‌اش چه می‌گویند – این شرط‌ ‌بندی را داوری کنید.» چشم‌های کم رنگ و در واقع ‌بی‌رنگ‌اش به من دوخته شده بود.
گفتم: «راستش به نظر من شرط عاقلانه‌ای نیست، فکر نمی‌کنم ازش خوشم بیاید.»
دختر انگلیسی هم که تا آن لحظه سکوت کرده بود، گفت: «من هم خوشم نمی‌آید. به نظر من شرط احمقانه و مسخره‌ای است.»
من گفتم: «شما جداً می‌خواهید اگر این پسر باخت، انگشتش را قطع کنید؟»
«البته، حرف‌ام در مورد دادن کادیلاک هم جدی است. بلند شوید برویم به اتاق من.»
از جای خود بلند شد و به پسر گفت: «می‌خواهید اول لباس‌تان را بپوشید؟»
پسر جواب داد: «نه، همین طوری می‌آیم.» بعد روبه من کرد و گفت: «اگر لطف کنید و به عنوان داور با ما بیایید، خیلی ازتان ممنون می‌شوم.»
گفتم: «بسیار خوب، باهاتان می‌آیم، اما از این شرط خوشم نمی‌آید.»
پسر به دختر گفت: «تو هم بیا، بیا تماشا کن.»
مرد ما را از باغ به طرف هتل برد. جان گرفته بود و به هیجان آمده بود و به نظر می‌رسید که موقع راه رفتن پاهایش را بیشتر از قبل روی پنجه‌هایش بلند می‌کرد.
«من توی ساختمان غربی هتل زندگی می‌کنم. می‌خواهید اول ماشین را ببینید؟ همین جاست.»
بعد ما را به جایی برد که می‌توانستیم راه ماشین‌رو جلوِ هتل را ببینیم و کادیلاک شیک سبزرنگی را که آن‌جا پارک شده بود، نشان‌مان داد.
«آن است، آن سبزه، ازش خوش‌ات می‌آید؟»
پسر گفت: «آره، ماشین قشنگی است.»
«بسیار خوب،حالا می‌رویم بالا تا ببینیم می‌توانی ببری‌اش.»
دنبال او وارد ساختمان فرعی هتل شدیم و یک پله بالا رفتیم. او در را باز کرد و همه‌گی وارد یک اتاق دو تخته‌ی بزرگ و خوش منظره شدیم. لباس خواب زنانه‌ای پایین دست یکی از تخت‌ها افتاده بود.
او گفت: «اول، کمی مارتینی می‌خوریم.»
چند بطری شراب و دست‌گاه مخلوط کن و یخ و تعداد زیادی گیلاس روی میز کوچکی در گوشه‌ی اتاق بود و مشروب‌ها تنها می‌بایست مخلوط می‌شدند. مرد سرگرم درست کردن مارتینی شد؛ در ضمن این کار دگمه‌ی زنگ اتاق را فشار داد. صدای دو زن به گوش رسید و زن سیاه‌پوشی وارد اتاق شد.
مرد گفت: «آه!» بطری جین را روی میز گذاشت و کیفی از جیب خود بیرون آورد و یک اسکناس یک پوندی بیرون کشید و به مستخدم داد و گفت: «می‌شود یک خواهش ازتان بکنم؟ ما می‌خواهیم بازی کوچکی بکنیم، لطفاً شما بروید و دوتا، نه سه تا چیز برای من بیاورید، یک مقدار میخ، یک چکش و یک چاقوی بزرگ، یکی از آن چاقوهای قصابی. می‌توانید از آشپزخانه برایم قرص بگیرید، نه؟» مستخدم که چشم‌هایش از تعجب گشاد شده بود، دست‌هایش را به هم قلاب کرد و گفت: «چاقوی بزرگ! منظورتان چاقوی بزرگ واقعی است؟»
«بله، البته. خواهش می‌کنم بجنبید. مطمئناً شما می‌توانید این چیزها را برایم پیدا کنید.»
«بله قربان، سعی‌ام را می‌کنم. مطمئناً می‌توانم پیدا کنم.» و از در بیرون رفت.
مرد کوچک اندام مارتینی‌ها را دور گرداند. همه‌گی ایستاده مشروب‌مان را خوردیم. پسر کک‌مکی و دماغ دراز جز یک مایوی قهوه‌ای رنگ و رورفته چیز دیگری بر تن نداشت؛ دختر انگلیسی درشت هیکلِ خوش برو رو مایوی آبی کم‌رنگی بر تن داشت و تمام مدت از بالای گیلاس‌اش پسرک را نگاه می‌کرد. مرد کوچک اندام با پیراهن سفید پاک و تمیزش ایستاده بود و مارتینی‌اش را می‌خورد و مایوی آبی دخترک را ورانداز می‌کرد. من از موضوع سر در‌نمی‌آوردم. به نظر می‌رسید که مرد درباره‌ شرط‌بندی و قطع کردن انگشت دست پسرک شوخی نمی‌کرد. اما اگر پسرک می‌باخت، چه؟ آن وقت می‌بایست با کادیلاک می‌بردیمش بیمارستان. این کار جرم محسوب می‌شد. من که نفهمیدم چه نیازی به این کار مسخره وجود داشت.
دختر گفت: «به نظر تو این شرط‌بندی بی‌معنی نیست؟»
پسر که لیوان بزرگ مارتینی‌اش را تمام کرده بود جواب داد: «نه،شرط خوبی است.»
دختر گفت: «به نظر من که شرط احمقانه و مسخره‌ای است. اگر ببازی چی‌؟»
«اهمیتی ندارد. وقتی فکرش را می‌کنم، می‌بینم که در تمام زندگی‌ام هیچ استفاده‌ای از انگشت کوچک دست چپ‌ام نکرده‌ام.» بعد انگشت‌اش را با دست دیگرش گرفت و گفت: «این انگشت تا به حال هیچ کاری برای من انجام نداده است. پس چه دلیلی دارد که سرش شرط نبندم، به نظرم شرط‌بندی خوبی است.»
مرد کوچک اندام با لب‌خند گیلاس‌های ما را برداشت و دوباره پر کرد و گفت: «قبل از شروع، می‌خواهم کلید ماشین را به دست داور بدهم.» بعد کلیدی از جیبش بیرون آورد و به من داد و گفت: «سند ماشین و اوراق بیمه در جیب روکش صندلی ماشین است.»
بعد دوباره مستخدم سیاه‌پوست وارد اتاق شد. در یک دستش یک چاقوی کوچک، از آن چاقوها که قصاب‌ها باهاش استخوان گوشت را قطع می‌کنند، و در دست دیگرش چکش و یک کیسه میخ بود.
«آفرین، پس همه‌اش را تهیه کردی! متشکرم. دیگر می‌توانی بروی.» و صبر کرد تا مستخدم در را پشت سر خود بست، آن وقت وسایل را روی یکی از تخت‌ها گذاشت و گفت: «دیگر باید آماده شویم.» و به پسر گفت: «لطفاً بیا کمک‌ام کن این میز را کمی بکشیم این طرف.»
میز از همان میزهای معمولی هتل‌ها بود، یک میز مستطیل ساده‌ی سیزده در ده با یک کاغذ خشک کن، چند قلم و مقداری کاغذ. پسرک و مرد میز را از کنار دیوار آوردند وسط اتاق و چیز‌های‌اش را برداشتند.
مرد گفت: «حالا یک صندلی لازم داریم.» و یک صندلی برداشت و کنار میز گذاشت. چنان فرز و چابک این کار را کرد که گویی داشت ترتیب یک بازی را برای مهمانی بچه‌ها می‌داد. «حالا باید میخ‌ها را بکوبم.» بعد میخ‌ها را برداشت و با چکش روی میز کوبید.
من و پسر و دختر مارتینی به دست ایستاده بودیم و کارهای مرد را تماشا می‌کردیم. او دو میخ را به فاصله‌ی هجده سانتیمتر به میز کوبید و بعد استحکام‌شان را با انگشت امتحان کرد.
با خودم گفتم، کاملاً معلوم است که این حرام‌زاده قبلاً هم این کار را کرده. خیلی به کارش وارد بود، میز، میخ، چکش، چاقوی آشپزخانه. دقیقاً می‌دانست که چه چیز‌هایی لازم دارد و چه‌طور باید ترتیب کار را بدهد.
«حالا تنها چیزی که لازم داریم، مقداری نخ است» و مقداری نخ آورد و گفت: «خیلی خوب، حالا همه‌چیز حاضر است.» بعد به پسر گفت: «ممکن است بنشینی پشت میز.»
پسر گیلاس‌اش را کنار گذاشت و پشت میز نشست.
«حالا دست چپ‌ات را بگذار وسط این دو تا میخ، برای این که ببندم‌اش. خیلی خوب، حالا محکم می‌بندمش به میز.»
نخ را دور مچ دست پسر پیچاند و چند بار از بالای مچ‌اش گذراند و بعد به میخ‌ها بست. کارش عالی بود حالا دیگر پسر به هیچ وجه نمی‌توانست دستش را تکان دهد. اما انگشت‌هایش آزاد بودند.
«حالا لطفاً دستت را مشت کن، فقط انگشت کوچکت را آزاد بگذار. انگشت کوچکت را باید بگذاری روی میز.»
«عالی است! عالی است. حالا همه‌چیز حاضر است. حالا دست راستت را باز کن تا بتوانی فندک را بگیری، یک دقیقه‌ صبر کن.»
بعد پرید طرف تخت و چاقو را برداشت و آمد و کنار میز ایستاد.
بعد پرسید: «همه حاضرید؟ آقای داور، علامت شروع را بدهید.»
دختر انگلیسی ساکت بالاسر صندلی پسر ایستاده بود. پسر کاملاً بی‌حرکت نشسته بود و فندک را در دست راستش گرفته بود و به چاقو نگاه می‌کرد. مرد کوچک اندام به من نگاه می‌کرد.
من از پسر پرسیدم: «حاضری؟»
«بله، حاضرم.»
بعد از مرد پرسیدم: «شما چه‌طود؟»
او گفت: «کاملاً حاضرم» و چاقو را در هوا بالا برد و در چهار سانتیمتری انگشت پسر گرفت، تا به موقع آن را قطع کند. پسر بی‌هیچ تردید و تزلزی در سکوت نگاهش می‌کرد. تنها ابروهایش را بالا برده و پیشانی‌اش را در هم کشیده بود.
من گفتم: «بسیار خوب، شروع کن.»
پسر گفت: «ممکن است هر بار که فندک را روشن می‌کنم با صدای بلند بشمرید؟»
گفتم: «بله، با صدای بلند می‌شمرم.»
پسر با شست‌اش در فندک را بلند کرد و با همان انگشت چرخ را محکم کشید. سنگ فندک جرقه زد و با شعله‌ای کوچک و زرد روشن شد.
من گفتم: «یک!»
پسر بی‌آن که فندک را خاموش کند، درش را بست و حدود پنج ثانیه صبر کرد و دوباره باز کرد.
چرخ را محکم زد و دوباره شعله‌ای کوچک روی فتیله ظاهر شد.
«دو!»
بقیه ساکت بودند. پسرک چشم از فندک برنمی‌داشت. مرد کوچک اندام هم‌چنان چاقو را در هوا بالا گرفته بود و فندک را تماشا می‌کرد.
«سه!»
«چهار!»
«پنج!»
«شش!»
«هفت!»
«هفت!» فندک مشخصاً از آن‌هایی بود که کار می‌کرد. سنگ جرقه می‌زد و فتیله‌اش طول کافی داشت. شست پسرک محکم در را روی شعله بست، بعد کمی مکث کرد و دوباره آن را بلند کرد. این نمایشی برای نشان دادن کار شست بود. شست هرکاری انجام می‌داد. نفسی کشیدم و آماده گفتن هشت شدم. شست چرخ را فشار داد، سنگ فندک جرقه زد. شعله کوچک نمایان شد. گفتم «هشت!» در همان موقع در باز شد. همه برگشتیم و دیدیم زنی کوچک اندام و نسبتاً مسن و مو مشکی در درگاه ایستاده است. زن دو ثانیه‌ای مکث کرد و بعد جلو دوید و فریاد کشید «کارلوس، کارلوس!» بعد مچ دست او را گرفت و چاقو را از دستش بیرون کشید و روی تخت انداخت و یقه پیراهن مرد را چسبید و به شدت تکانش داد و با عصبانیت بلند‌بلند به زبان اسپانیایی چیزهایی به او گفت. چنان تکانش می‌داد که مرد دیگر دیده نمی‌شد و مثل پره‌های چرخِ در حال حرکت، به یک چیز نا‌‌مشخص و گنگِ متحرک تبدیل شده بود.
کمی بعد آرام گرفت و مرد قابل رویت شد. زن او را به طرف دیگر هل داد و روی تخت انداخت. مرد لب تخت نشست و چند بار چشم‌هایش را باز کرد و بست و گردن‌اش را این طرف و آن طرف برد تا ببیند می‌چرخد یا نه.
زن به انگلیسی سلیس گفت: «خیلی متأسفم، بی‌نهایت متأسفم که این اتفاق افتاد. خیلی بد شد، همه‌اش تقصیر من بود. ده دقیقه تنهایش گذاشتم تا بدهم موهایم را بشویند و او دوباره کارش را شروع کرد.»
عمیقاً ناراحت و نگران به نظر می‌آمد.
پسر بند دست‌اش را باز می‌کرد. من و دختر ساکت ایستاده بودیم.
زن گفت: «اوبیماری روانی دارد. توی محل زندگی‌مان تا حالا انگشت چهل‌ویک نفر را قطع کرده و یازده تا ماشین از دست داده است. تهدیداش کرده‌اند که از آن‌جا تبعید‌اش می‌کنند. برای همین آورده‌امش این‌جا.»
مرد از روی تخت زیر لب گفت: «فقط داشتیم یک شرط‌بندی کوچک می‌کردیم.»
زن گفت: «لابد سر ماشین.»
پسر جواب داد: «بله، یک کادیلاک.»
زن گفت: «او ماشین ندارد، ماشین مال من است. اشکال کار در این است که او هیچ چیزی ندارد که سرش شرط ببندد. من از این موضوع خیلی متأسف و شرمنده‌ام» زن بی‌نهایت خوبی به نظر می‌رسید.
من گفتم: «بفرمایی این هم کلید ماشین‌تان، می‌گذارمش روی میز.»
مرد کوچک اندام من من کرد: «ما فقط داشتیم یک شرط‌بندی کوچک می‌کردیم.»
زن گفت: «او دیگر چیزی ندارد که با آن شرط ببندد. توی دنیا هیچ چیز ندارد، هیچ چیز. در واقع مدت‌ها پیش خود من همه‌ی آن‌ها را ازش برده‌ام. کار بسیار سختی بود و وقت خیلی زیادی گرفت. اما بالاخره همه‌اش را بردم.» سرش را بلند کرد و نگاهی به پسرک انداخت و بی‌رمق و غم‌زده لب‌خند زد. بعد به طرف میز رفت تا کلید ماشین را بردارد.
و آن وقت بود که دست او را دیدم، دست او تنها یک انگشت و یک شست داشت.
نویسنده: رولد دال (Roald Dahl)
مترجم: شهلا طهماسبی

به نقل از کتاب «بانوی من، قمری من»
برگردان: شهلا طهماسبی – چاپ اول 1384 – نشر مرکز
حروف‌چین: متین امامی

خانه اشباح

هر ساعت که بیدار می‌شدی، دری بسته می‌شد. آنها از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتند، دست در دست هم، این طرف چیزی را جا به جا می‌کردند، آن طرف دری را باز می‌کردند، تا یقین کنند، زوج شبح‌وار.
زن گفت: «این جا رهایش کردیم.» و مرد افزود: «اما این جا نیز.» زن زمزمه کرد: «بالای پله‌هاست»، مرد به نجوا گفت: «و در باغ.» گفتند: «آرام باشیم»، «وگرنه بیدارشان می‌کنیم.»
اما این شما نبودید که ما را بیدار کردید. آه نه، «آنها دنبالش می‌کردند، دارند پرده را کنار می‌زنند.» شاید کسی بگوید و این چنین در صفحه‌ای بخواند و بعد اطمینان یابد: «اکنون آن را یافته اند،» قلم روی حاشیه می‌ماند. و سپس، خسته از خواندن، شاید برخیزد و خودش به جستجو برود، خانه سراسر خالی است، درها باز مانده‌اند، فقط کبوتران با خرسندی بغبغو می‌کنند و صدای ماشین خرمن‌کوب از مزرعه به گوش می‌رسد. «به جستجوی چه چیز این جا آمدم؟ چه چیزی را می‌خواستم پیدا کنم؟ دست‌هایم خالی بود. «پس شاید طبقه ی بالا باشد؟» سیب‌ها به بار نشسته بودند. و باز هم طبقه ی پایین، باغ چون همیشه آرام بود، فقط کتاب روی علف‌ها لغزیده بود.
اما آنها آن را در اتاق پذیرایی پیدا کرده بودند. جایی که هیچ کس نمی‌توانست ببیند. انعکاس سیب‌ها بر شیشه ی پنجره، انعکاس گل‌های سرخ بر شیشه ی پنجره، رنگ همه ی برگ‌ها در شیشه سبز بود. اگر در اتاق پذیرایی حرکت می‌کردند، سیب‌ها فقط طرف زرد خود را نشان می‌دادند. با این حال، لحظه ای بعد، اگر در باز می‌شد، بر کف اتاق پخش می‌شدند. چه چیزهایی؟ دست‌های من خالی بود. سایه ی باسترکی از روی فرش عبور کرد، کبوتری از عمیق ترین چاه‌های سکوت بغبغو کرد. «ایمن، ایمن، ایمن»، نبض خانه به آرامی‌می‌زد «گنج دفن شده؛ اتاق…» نبض دمی‌ایستاد. آه، همان گنج دفن شده بود؟
دمی بعد روشنایی رنگ باخته بود. پس بیرون در باغ؟ اما درخت‌ها ظلمت را بر نور سرگردان خورشید گستردند، نوری که من جستجو می‌کردم و همیشه پشت شیشه می‌سوخت چقدر زیبا، چقدر ناب، به آرامی ‌به زیر سطح فرو رفت… شیشه مرگ بود، مرگ بین ما بود؛ نخست بر زن فرود آمد، صدها سال پیش، با ترک خانه، با مهر و موم کردن همه ی پنجره‌ها، اتاق‌ها تاریک شدند. مرد خانه را ترک کرد، زن را ترک کرد. به شمال رفت، به شرق رفت، ستاره‌ها را دید که رو به سوی آسمان جنوب داشتند؛ به جستجوی خانه رفت، آن را زیر اعماق دانز یافت. «ایمن، ایمن، ایمن» نبض خانه شادمانه نواخت، «گنج از آن شماست.»
باد در خیابان می‌غرد. درخت‌ها به این سوی و آن سوی خم می‌شوند. باریکه‌های نور ماه دیوانه‌وار در باران فرو می‌بارند و پخش می‌شوند. اما پرتو چراغ یکراست از پنجره به درون می‌ریزد و شمع همچنان و مداوم می‌سوزد. سرگردان در خانه، پنجره‌ها را می‌گشایند، برای آن که ما را بیدار نکنند در گوشی حرف می‌زنند، زوج شبح‌وار شادی خود را می‌جویند.
زن می‌گوید: «این جا خوابیدیم». مرد می‌افزاید: «بوسه‌های بی شمار…»، «در بامداد بیدار می‌شدیم»، «سیماب در میان درخت‌ها»، «بالای پله‌ها»، «در باغ»، «وقتی تابستان می‌آمد»، «در زمستان به وقت بارش برف.» درها در دوردست بسته می‌شوند، به آرامی‌مثل تپش قلب بر درها می‌کوبند.
آنها نزدیک‌تر می‌شوند، بر آستانه‌ی در خاموش می‌مانند. باد می‌وزد، باران بر شیشه نقره می‌ریزد. چشم‌های ما سیاهی می‌رود. صدای هیچ گامی‌را کنار خود نمی‌شنویم؛ بانویی را نمی‌بینیم که شنل شبح‌وارش را می‌گسترد. دست‌های مرد سپری است در برابر نور فانوس. مرد زیر لب می‌گوید: «نگاه من در خواب عمیق‌اند. عشق بر لب‌های آنهاست.»
خم می‌شوند، چراغ سیمگون خود را بالای سرما نگه می‌دارند، ژرف و طولانی نگاه می‌کنند. درنگی طویل. باد یکراست می‌وزد؛ شعله به آرامی‌تکان می‌خورد. باریکه‌های نور وحشی مهتاب بر کف اتاق و دیوار می‌گذرند و در تلاقی هم چهره‌های خم شده را پر لک می‌کنند. چهره‌ها غرق فکرند، چهره‌هایی که خفتگان را می‌جویند و در جستجوی شادی پنهان خوداند.
«ایمن، ایمن، ایمن» قلب خانه با غرور می‌تپد. مرد آه می‌کشد: «سال‌های طولانی، باز تو مرا پیدا کردی.» زن زمزمه می‌کند: «این جا به خواب می‌رفتیم، در باغ کتاب می‌خواندیم، می‌خندیدیم، سیب‌ها را در اتاق زیر شیروانی می‌غلتاندیم. در این جا گنجمان را رها کردیم.» خم می‌شوند، نور چراغ آنها چشم‌های مرا باز می‌کند. «ایمن، ایمن، ایمن» نبض خانه وحشیانه می‌تپد. بیدار می‌شوم. فریاد می‌زنم: «وای این گنج پنهان توست؟ نوری در قلب.»
نویسنده: ویرجینیا وولف
مترجم: فرزانه قوجلو

برگرفته از کتاب: «بانو در آینه» – موسسه انتشارات نگاه- تهران 1386
شهاب لنکرانی

دیر وقت بود و شب رسیده بود. زیاد از پل شیپس دور نشده بودم و داشتم به سکوت آنجا فکر می‌کردم، سکوتی که تنها با صدای آب‌بند شکسته می‌شد. در همان حال، ناگهان صدای لرزان جغدی که درست بالای سرم بود از جا پراندم. هول ناگهانی همیشه آدم را عصبانی می‌کند، ولی من جغدها را دوست دارم. به نظر می‌رسید این یکی خیلی به من نزدیک است: به دنبالش گشتم. آنجا بود، روی شاخه‌ای دوازده پایی بالای سرم. چوبم را به طرفش نشانه رفتم و گفتم "توبودی؟" جغد گفت: "بندازش" جغد ادامه داد: "می‌دونم این فقط یه چوب نیست ولی دوستش ندارم. البته که من بودم. فکر می‌کنی کی بوده اگه من نبودم؟"
این جملات باعث تعجب من شد. چوبم را پایین آوردم. جغد گفت: "خب، در موردِ این چی می‌گی؟ وقتی یک عصر تابستون مثل امروز به این‌جا میای، به دنبال چی هستی؟" من گفتم: "معذرت می‌خوام. باید به یاد می‌آوُردم. می‌تونم خودم رو خوش‌شانس حساب کنم که امشب تو رو دیدم؟ امیدوارم وقت برای یه گپ کوچیک داشته باشی؟" جغد با بی‌میلی گفت: " خب، نمی‌دونم امشب اشکال خاصی پیش میاد یا نه. این طور که معلومه شامم رو خورده‌ام، و اگه زیاد طولش ندی- آااه‌ه" ناگهان سکوت با فریادی بلند شکست، جغد بال‌هایش را با عصبانیت باز کرد، به جلو خم شد و شاخه‌ای را که روی آن نشسته بود محکم با چنگالش گرفت و به فریاد کشیدن ادامه داد. چیزی از پشت سر، جغد را محکم می‌کشید. تقلا تمام شد و جغد تقریباً داشت می‌افتاد. تلوتلو خورد و پرهایش را از همه طرف سیخ کرد و ضربه‌ای محکم به چیزی زد که من نمی‌دیدم. صدایی واضح با لحنی مشتاق گفت: "اُه، متأسفم، مطمئن بودم که ول شده، امیدوارم اذیتت نکرده باشم." جغد با تلخی گفت: "اذیتم نکرده باشی؟ البته که اذیتم کرده‌ای، خودت خوب می‌دونی، تو جوونِ لامذهب. اون پَر وِل‌تر از – اُه، اگه دستم بهت می‌رسید." الان دیگه تعجب نمی‌کنم ولی تو تعادلم رو به‌هم زدی. چرا نمی‌تونی بذاری آدم دو دقیقه آرام بشینه. مجبوری بخزی و بیای بالا- خب، این دفعه به هرحال این کار رو کردی. من بهتره برم به مقر فرماندهی و – (فهمیدم داشت به آسمان خالی اشاره می‌کرد.) –چرا، الان کجا رفتی؟ اُ خیلی بد شد، اوناهاش"
من گفتم: "عزیزم، فکر کنم اولین باری نیست که این‌طوری اذیت می‌شی. می‌تونم بپرسم دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟" جغد در حالی که به دقت به اطراف نگاه می‌کرد گفت: "بله، می‌تونی بپرسی، ولی تا آخرای هفته‌ی دیگه طول می‌کشه تا جوابت رو بدم. دوست داری بیای و پرِ دُمِ کسی رو بکنی! یه ظالم منو اذیت کرد. و دوست دارم بدونم برای چی؟ جوابم رو بده! دلیلش چیه؟" تمام آنچه برای من رخ داد این بود که زمزمه کنم "جغد پرسروصدایی که شبا هوهو می‌کنه و به ارواح شگفت‌انگیز ما خیره می‌شه". فکر نمی‌کردم که متوجه حرفم بشود ولی جغد با تیزی گفت: "چی گفتی؟ بله، احتیاجی نیست کلمات رو تکرار کنی. من شنیدم و بهت می‌گم چه چیزی تَهِ دُمِ اون جغد قرار داره و تو هم حرفم رو می‌فهمی." جغد به سوی من خم شد و با کلی تکان دادن سرش در گوشم زمزمه کرد: "غرور! نچسب بودن! اینه! به ملکه‌‌ی پریان ما نزدیک نشو." (این جمله‌ی آخر را با لحنی تحقیرآمیز و تلخ گفت.) "اُه، عزیزم! ما برای امثال اون‌ها به قدر کافی خوب نیستیم. ما برای بهترین خواننده‌های زمین تابلو هستیم، حالا بگو این‌جوری نیست؟"
من با تردید گفتم: "خب، من خیلی دوست دارم صدات رو بشنوم : اما می‌دونی، اکثر مردم به قناری و بلبل و مثل اون فکر می‌کنن؛ حتماً راجع بش شنیدی، نشنیدی؟ و به خاطر همین فکر کنم شاید- البته نمی‌دونم- شاید سبک خوندن تو دقیقاً اون چیزی نیست که اونا مناسب همراهی رقصشون می‌دونن. آهان؟" جغد که داشت خودش را بالا می‌کشید گفت: "من باید محترمانه چنین امیدی نداشته باشم، خانواده‌ی ما هیچ‌وقت برای رقص کوتاه نمیان و نخواهند اومد. چرا، اصلاً به چی داری فکر می‌کنی؟" جغد با عصبانیت ادامه داد: "برای من اونجا نشستن و سک‌سکه کردن خیلی قشنگه" –جغد حرفش را قطع کرد و با دقت به اطرافش و بالا و پایین نگاه کرد و سپس با صدایی بلندتر ادامه داد: "که برای اون آقا و خانمای کوچیک سک‌سکه کنم. اگه این کارم برای اونا مناسب نیست،‌مطمئنم برای من هم نیست. و " (عصبانیت جغد برمی‌گردد) " اگه اونا از من انتظار دارن چون دارن، من یک کلمه هم حرف نزنم چون دارن می‌رقصن وبه حماقتشون ادامه می‌دن، خیلی در اشتباهن و واسه‌ی همین بهشون می‌گم"
از حرف‌هایی که قبل از ترسیدنم رد و بدل شد این خط بی‌پروا ذکر شد و من حق داشتم. هنوز جغد داشت برای آخرین بار سر خود را مصرانه تکان می‌داد که 4 جسم لاغر از شاخه‌ای بالای سر آن پایین آمدند و در یک چشم به‌هم زدن نوعی طناب کنفی به دور بدن پرنده‌ی ناراحت انداخته شد و پرنده را در حالی ‌که با صدای بلند اعتراض می‌کرد به هوا برد و در برکه‌ی "فِلوُ" انداخت. وقتی به سمت جغد دویدم صدای آب و غل‌غل کردن آب در گلوی جغد و صدای خنده‌ی سرد آن شنیده می‌شد. چیزی از بالای سرم با سرعت عبور کرد و وقتی که لب برکه، که الان دیگر پرهیاهو شده بود، مشغول جستجو بودم، جغدی ژولیده وعصبانی از لبه‌ی ‌برکه بالا آمد و کنار پایم ایستاد، خودش را تکان داد و بال زد و برای چندین دقیقه بدون آن‌که چیز قابل ذکری بگوید، با خشم دندان‌هایش را به هم فشرد.
در حالی که به من خیره شده بود ناگهان گفت –و خشمی سرکوب شده و بی‌رحم در صدایش بود که من سریعاً یکی دو قدم عقب رفتم- "شنیدی؟ گفتن خیلی متأسف هستن، ولی منو با اردک اشتباه گرفتن. البته اگه توی ذهنشون برای گمراه کردن و خرد کردن همه چیز کافی نباشه." جغد را با احساس جابه‌جا کردند و اول از همه این‌گونه شروع شد که منقارش را از علف پر کردند که این کار مرا واقعاً ترساند که نکند رگ یا مجرایی پاره شود. ولی جغد توانست غلبه کند و سالم بماند و در حالی که ساکت و بی‌نفس بود نشست.
به نظر کمی دلسوزی لازم می‌آمد ولی من هنوز در دلسوزی محتاط بودم چون احساس کردم با این ذهنیتی که الان دارد ممکن است پرنده‌ی ما این عبارت پرمعنا را نوعی ناسزا تلقی کند. پس برای یک دقیقه‌ی شرم‌بار ایستادیم و بی‌هیچ صحبتی به هم نگاه کردیم که صدایی منحرفمان کرد. اول از همه صدای نازک ساعت آلاچیق و سپس صدای عمیق‌تر چهار گوشه‌ی قلعه و بعد برج لپتون که صدای ساعت برج کورفیو را به خاطر نزدیکی در صدای خود غرق کرد.
جغد یک مرتبه و با خس‌خس گفت: "اون چیه؟" من در حالی که برای اطمینان به ساعت مچیم نگاه کردم گفت: "فکر کنم نیمه شبه" جغد فریاد زد و با شگفت‌زدگی گفت: "نیمه شب؟ و من انقدر خیس شدم که نمی‌تونم یک یارد هم بپرم! بیا این جا،‌ تو منو بلند می‌کنی و می‌ذاری روی درخت، نمی‌کنی، خب من از پات بالا می‌رم و تو دیگه مطمئناً هیچ‌وقت اینو از من نمی‌خوای. حالا زود باش!" من اطاعت کردم.
"چه درختی رو می‌خوای؟" "معلومه، درخت خودم، مطمئناً! اونجا!" سرش را به سمت دیوار تکان داد. "خب، منظورت درخت کالکسِ؟" این جمله را در حالی گفتم که به آن سمت دویدم. "من باید اِسمای مسخره‌ای که روشون می‌ذارید رو بدونم؟" "اونی که انگار یه در توش داره. سریع‌تر برو! تا یه دقیقه دیگه می‌رسن." همانطور که می‌دویدم پرسیدم: "کی؟ چی شده؟" در حالی که آن موجود خیس را گرفته بودم و بیشتر از تلوتلو خوردن می‌ترسیدم و می‌خواستم روی چمن بلند تلوتلو نخورم. این پرنده‌ی خودخواه گفت: "خیلی زود می‌بینیشون." "تو فقط بذار من روی درخت برم، دیگه حالم خوب میشه."
و حدس می‌زنم که همین‌طور بود چون خیلی سریع با بال‌های باز از درخت بالا رفت و بدون یک کلمه تشکر لابلای یک سوراخ ناپدید شد. من نگاهی به اطراف انداختم اما احساس راحتی نمی‌کردم. برج کورفیو هنوز آهنگ دیوید را پخش می‌کرد و تون ادامه آن را برای سومین و آخرین بار پخش کرد ولی ساعت‌های دیگر آنچه را می‌خواستند بگویند گفته بودند و حالا سکوت بود و دومرتبه آب‌بند آسیاب تنها چیزی بود که بدون خستگی این سکوت را می‌شکست و یا نه – آن را تشدید می‌کرد.
چرا جغد آنقدر مضطرب بود تا مخفی شود؟ علتش همان چیزی است که الان به سراغ من آمده است. هرچند هر کسی هم که داشت می‌آمد باز می‌دانستم وقت آن نبود که از زمین‌های باز عبور کنم. بهتر بود تلاشم را بکنم تا حضور خود را مخفی کنم و این کار را نیز با ماندن در سوی تاریک درخت انجام دادم.
تمامی این اتفاقات چندین سال پیش رخ داد، قبل از این‌که زمان آمدن تابستان شود. من هنوز بعضی شب‌ها داخل زمین‌های بازی می‌روم ولی قبل از نیمه شب برمی‌گردم. فهمیده‌ام که بعد از تاریکی از جمع خوشم نمی‌آید- مثلاً در آتش‌بازی‌های 4 ژوئن. می‌دانی- نه نمی‌دانی،‌ اما من می‌دانم- این نگاه‌های کنجکاو را: و افرادی که آن نگاه‌ها را به صورت دارند. آنقدر ناگهانی تغییر مکان می‌دهند که ممکن است صورت‌هایشان را زیر آرنجت بیابی در حالی که انتظارش را نداری، ‌و به گونه ای به صورتت می‌نگرند که انگار به دنبال کسی می‌گردند که فکر می‌کنم فردی است که اگر پیدایش نکنند خوشحال خواهد شد. "از کجا می‌آیند؟" بعضی‌هایشان فکر کنم از آب و بعضی دیگر از زمین. این طور به نظر می‌رسد. اما مطمئنم بهترین کار آن است که توجهی به آن‌ها نکرده و لمسشان نکنیم.
بله، من مطمئناً جمعیت زمین‌های بازی به هنگام روز را نسبت به جمعیتی که پس از تاریکی به آن‌جا می‌آیند ترجیح می‌دهم.
نویسنده: ام آر جیمز
مترجم: داوود مشهدی‌زاده

پسر نازنین

دکتر داشت می‌گفت:
«همه‌چیز طبیعی است. فقط دراز بکش و استراحت کن.»
صدایش از فرسنگ‌ها دورتر می‌آمد و انگار داشت سرزن داد می‌کشید:
«صاحب پسر شدی.»
«چی؟»
«صاحب پسر نازنین شدی. می‌فهمی چی می‌گویم؟ صدای گریه‌اش را می‌شنوی؟»
«حالش خوب است، دکتر؟»
«خواهش می‌کنم بگذارید ببینمش.»
«الساعه.»
«می‌بینمش.»
«شما یقین دارید که حالش خوب است؟»
«کاملا یقین دارم.»
«هنوز دارد گریه می‌کند؟»
«سعی کن استراحت بکنی، نگران هیچ‌چیز نباش.»
«چرا دیگر گریه نمی‌کند دکتر؟ چه‌اش شده؟»
«خواهش می‌کنم جوش بی‌خود نزن. گفتم که همه‌چیز طبیعی است. می‌خواهم ببینمش تمنا می‌کنم بگذارید بچه‌ام را ببینم.»
دکتر، در حالی‌که داشت دست زن را نوازش می‌کرد، گفت:
«خانم عزیز، شما صاحب یک پسر نازنین، خوش بنیه و سالم شدی. مگر حرف مرا باور نمی‌کنی؟»
«آن خانم که اینجاست چکار دارد باهاش می‌کند؟»
دکتر گفت:
«دارد بچه را تمیز می‌کند که خوشگل‌تر بشود. فقط داریم کمی شستشویش می‌دهیم، همین و بس.»
«قسم می‌خورید که حالش خوب است؟»
«قسم می‌خورم. حالا به پشت دراز بکش و استراحت کن. چشم‌هایت را ببند. یالا، چشم‌هایت را ببند. آها، حالا شد. اینطوری بهتر است. خانم خوب…»
«دکتر، نمی‌دانید چقدر راز و نیاز کرده‌ام که پسرم زنده بماند.»
«البته که زنده می‌ماند. این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟»
«آخر آن یکی‌ها نماندند.»
«چی‌ها نماندند؟»
«هیچ‌کدام از بچه‌های قبلی‌ام زنده نماندند.»
دکتر کنار تختخواب ایستاد و مشغول برانداز کردن صورت رنگ‌پریده و تکیده‌ی زن جوان شد. قبلا این زن را ندیده ‌بود. زن و شوهرش آدم‌های تازه‌واردی در شهر بودند. زن مسافرخانه‌چی، که همراه او برای کمک به وضع حمل آمده‌بود، به دکتر گفته ‌بود که شوهر زن در گمرک‌خانه‌ی مرکزی کار می‌کند و اینکه زن و شوهر با یک چمدان و یک صندوق حدود سه ماه پیش ناگهان به مسافرخانه‌ی آنها وارد شده‌ بودند. زن مسافرچی گفته‌بود که شوهرش آدمی است دائم‌الخمر، بدقلق، عربده‌کش که به هر بهانه‌ای زنش را به باد کتک می‌گیرد، اما زن جوان بسیار آرام و اهل طاعت و عبادت است. و خیلی غصه‌دار و محزون. هیچ‌وقت لبخند به لب‌هایش نمی‌آید. در مدتی که زن توی مهمان خانه‌ی آنها بود هیچ‌‌وقت لبخند او را ندیده. همین‌طور، شایع است که این زن سومین زن شوهرش است، و اینکه زن اولش مرده و زن دومش هم به خاطر رفتارهای ناپسندش از او طلاق گرفته. البته اینها همه‌اش شایعه است.
دکتر خم شد و ملافه را کشید بالاتر، تا روی سینه‌ی زن. با لحن آرامی گفت:
«خیالت تخت باشد؛ هیچ‌جای نگرانی نیست. بچه کاملا طبیعی است.»
«عین همین حرف را راجع‌به آن یکی‌ها هم به من می‌گفتند. اما همه‌شان از دستم رفتند، دکتر. در عرض یک سال و نیم گذشته داغ سه بچه‌ام را دیده‌ام؛ این است که نباید مرا سرزنش کنید که نگران هستم.»
«سه‌تا؟»
«این چهارمین بچه‌ام است…در عرض چهار سال.»
دکتر از روی ناراحتی پاهایش را روی کف بی فرش اتاق جابجا کرد.
«دکتر، گمان نکنم درک کنید از دست دادن سه تا بچه یعنی چه، هر سه‌تاشان، دانه به دانه، پشت سرهم. همیشه جلوی چشمم هستند. همین آلان صورت گوستاو را آنقدر واضح می‌بینم که انگار کنار من روی تخت دراز کشیده. دکتر، نمی‌دانید گوستاو چه پسر نازنینی بود؛ اما دائم مریض بود. خیلی وحشتناک است که بچه‌های آدم همیشه مریض باشند و آدم هیچ کاری از دستش برنیابد.»
«می‌دانم.»
زن چشم‌هایش را باز کرد، چند لحظه‌ای به دکتر خیره‌شده، بعد دوباره چشمانش را بست.
«اسم دختر کوچکم آیدا بود. چند روز قبل از عید مرد. یعنی چهار ماه پیش. کاش شما آیدا را دیده‌بودید، دکتر.»
«حالا یک بچه نو رسیده داری.»
«ولی آیدا معرکه خوشگل بود.»
دکتر گفت:«بله، می‌دانم.»
زن گریه‌کنان گفت:«از کجا می‌دانید؟»
«برایم مسلم است که آیدا دختر خوشگلی بود. اما این نورسیده هم مثل او خوشگل است.»
دکتر برگشت و رفت دم پنجره و مشغول نگاه کردم به بیرون شد. هوا بارانی بود، بعدازظهر یک روز اردیبهشت، و آن طرف خیابان بام‌های قرمز رنگ خانه‌ها را می‌دید و دانه‌های درشت باران را که روی سفال بام‌ها پخش و پلا می‌شدند.
«آیدا دو سالش بود، دکتر…و آنقدر خوشگل بود که از صبح که لباس تنش می‌کردم تا وقتی که دوباره شب می‌خوابید نمی‌توانستم چشم از او بردارم. همیشه وحشت داشتم که مبادا بلایی سرش بیاید. گوستاو از دستم رفته‌بود و همین‌طور اتو(otto)‌ی کوچولوی من و فقط همین بچه برایم مانده‌بود. بعضی وقت‌ها نصف شب بلند می‌شدم یا سرپنجه می‌رفتم بالای گهواره‌اش و گوشم را می‌گذاشتم دم دهانش تا مطمئن بشوم که دارد نفس می‌کشد.»
دکتر در حالی که داشت به طرف رختخواب برمی‌گشت گفت:
«سعی کن استراحت کنی. خواهش می‌کنم استراحت کن.» چهره‌ی زن مثل گچ سفید و بی‌خون بود، اما اطراف بینی و لب‌هایش کمی به کبودی می‌زد. چندتار موی مرطوب روی پیشانی‌اش ریخته‌بود، چسبیده بود به پوست.
«وقتی که آیدا مرد…وقتی که این اتفاق افتاد من دوباره حامله بودم. وقتی که او مرد.، پنج‌ماهم بود. بعد از اینکه از سر خاک برگشتیم فریاد زدم: نمی‌خواهمش. این یکی را دیگر نمی‌خواهم. مگر چندتا بچه را باید به خاک بسپارم. و شوهرم… که با یک لیوان آبجو توی مهمان‌های عزا پرسه می‌زد…تند آمد پیش من و گفت: یک خبر برایت دارم، کلارا. یک خبر خوش. تصورش را می‌کنید، ذکتر؟ سومین بچه‌مان را تازه به خاک سپردیم و او با یک لیوان آب جو ایستاده آنجا و دارد می‌گوید که خبر خوشی برایم دارد. می‌گوید: امروز منتقلم کرده‌اند به براناو. این است که فی‌الفور شروع کن به جمع‌آوری اسباب و اثاثه. کلاره، این برای تو شروع یک دوران جدیدی است. می‌روی یک جای تازه و به یک دکتر تازه مراجعه می‌کنی…»
«خواهش می‌کنم دیگر بس کن.»
«شما دکتر تازه هستید، مگر نه؟»
«بله.»
«من می‌ترسم.»
«سعی کن نترسی.»
«این چهارمی چقدر شانس زنده ماندن دارد؟»
«نباید به فکر این چیزها باشی.»
«دست خودم نیست. یقین دارم یک چیز ارثی هست که باعث می‌شود بچه‌های من اینطور تلف بشوند. باید یک چیز ارثی باشد.»
«چرند می‌گویی.»
«وقتی که اتو به دنیا آمد می‌دانید شوهرم چی به‌من گفت، دکتر؟ آمد توی اتاق و راست رفت سر گهواره اتو را تویش گذاشته‌بودند و گفت: چرا باید تمام بچه‌های من اینقدر کم جثه و ضعیف باشند؟»
«حتما این حرف را نزده.»
سرش را برد توی گهواره اتو، انگار داشت یک حشره ریز را وارسی می‌کرد، و گفت:«حرف من فقط این است‌که چرا نباید بچه‌های من از جنس بهتری باشند. حرف من فقط همین است.»
و سه روز بعد اتو مرد. روز سومش بود که ما اتو را به سرعت غسل تعمید دادیم و عصر همان روز مرد. و بعد گوستاو مرد و بعد آیدا مرد. همه‌شان مردند، دکتر. و یک‌باره تمام خانه خالی شد….»
«حالا دیگر لازم نیست به فکر این چیزها باشی.»
«این یکی هم خیلی ریزه میزه است.»
«بچه طبیعی است.»
«طبیعی اما کوچک و ریز.»
«شاید کمی کوچک باشد. ولی بچه‌های کوچک غالبا به مرتب مقاوم‌تر و سالم‌تر از بچه‌های درشت هستند. تصورش را بکن، سال دیگر این موقع ‌ها بچه دارد یواش یواش راه می‌افتد. چه فکر لذت‌بخشی، تصورش را بکن؟»
زن جواب نداد.
«و دو سال دیگر یک بند حرف می‌زند و کله‌ی آدم را می‌برد. شماها هیچ فکر کرده‌اید چه اسمی رویش بگذارید؟»
«اسم؟»
«بله.»
»نمی‌دانم. مطمئن نیستم. فکر می‌کنم شوهرم گفت اگر پسر باشد اسمش را می‌گذاریم آدولفوس، برای اینکه تا حدودی شباهت به آلویس دارد. اسم شوهرم آلویس است.»
«عالی است.»
«اوه، نه.»
ناگهان سرش را از روی متکا بلند کرد.
«همین سوال را موقعی که اتو به دنیا آمد از من کردند. به دلم این‌طور برات شده که اینهم خواهد مرد. فورا او را غسل تعمید بدهید.»
دکتر آرام شانه‌های زن را گرفت، گفت:
«بس کن، بس کن. کاملا اشتباه می‌کنی. قول می‌دهم اشتباه می‌کنی. تقصیر من پیرمرد بود که بی‌خودی فضولی کردم. و نگاه کن. آقا پسر دارند تشریف می‌آورند.»
زن مسافرچی، که بچه را روی سینه‌ی درشتش گذاشته بود، خرامان خرامان آمد تا دم تختخواب. شاد و شکفته، با صدای بلند گفت:
«بفرما، این هم شازده پسر خوشگل. می‌خواهی بغلش کنی، خانم خوب؟ یا اینکه بگذارمش کنارت؟»
دکتر پرسید:
«خوب قنداقش کردی یا نه؟ اینجا هوا خیلی سرد است.»
«حسابی قنداقش کردم.»
بچه را توی یک شال سفید پشمی سفت و تنگ پیچیده بودند، و فقط سر کوچک سرخش پیدا بود. زن مسافرچی بچه را خیلی آرام گذاشت روی تخت‌خواب کنار مادرش. گفت:
«بفرما، خانم. حالا قشنگ دراز بکش و با لذت به‌اش نگاه کن.»
دکتر تبسم کنان گفت:
«حتم دارم مهرش را به دلت می‌گیری. پسر کوچولوی نازنینی است.»
زن مسافرچی با شور و شعف گفت:«چه دست‌های مامانی دارد، چه انگشت‌های ظریف و درازی.»
مادر حرکتی نکرد. حتی سرش را برنگرداند که نگاهی به بچه بیندازد. زن مسافرخانه چی به صدای بلند گفت:
«ده بگیرش، نترس گازت نمی‌گیره.»
«می‌ترسم به‌ش نگاه کنم. باورم نمی‌شود که بچه‌ام سالم باشد.»
«اینقدر پرت و پلا نگو.»
آهسته آهسته مادر سرش را برگرداند و به صورت کوچک، و به نحوی باور نکردنی آرام بچه که روی متکا کنار بستر او قرار داشت، نگاه کرد.
«بچه این است؟»
«پس چی؟»
«اوه….اوه…اما بچه‌ی خوشگلی است.»
دکتر رفت به طرف میز و شروع کرد به جمع‌آموری وسایلش و گذاشتن آن‌ها توی کیف‌اش. مادر به بچه خیره شده بود و لبخند می‌زد و نوازشش می‌کرد و صداهای خفیفی حاکی از لذت در می‌آورد. به نجوا می‌گفت:
«سلام، پسرم.»
زن مسافرچی گفت:
«هیس! گوش کن؛ گمانم شوهرت دارد می‌آید.»
دکتر رفت به طرف در و آن را باز کرد و نگاهی به راه رو انداخت. گفت:«خواهش می‌کنم بفرمائید تو.»
مرد کوچک اندامی در لباس اونیفورم زیتونی رنگ آرام وارد اتاق شد و نگاهی به اطرافش انداخت.
دکتر گفت:
«تبریک می‌گویم. به مبارکی صاحب پسری شدید.»
مرد سبیل از بناگوش در رفته‌ای داشت که به شیوه‌ی امپراتور فرانتز ژوزف خیلی مرتب تابش داده‌بود، و دهانش بدجوری بوی آب جو می‌داد.
«گفتید پسر؟»
«بله.»
«حالش چطور است؟»
«بسیار خوب، حال زنتان هم خوب است.»
«خوب.»
پدر برگشت و با قدم‌های کوتاه رفت به طرف تختخوابی که زنش روی آن دراز کشیده‌بود. لبخند زنان گفت:«خوب، کلارا، چطور بود؟» خم شد تا نگاهی به بچه بیندازد. بعد بیشتر خم شد. طی یک رشته حرکات سریع کوتاه، پیوسته خم و خم‌تر می‌شد تا اینکه صورتش بیشتر از طول آرنج دست از کله‌ی بچه فاصله نداشت. زن به پهلو خوابیده‌بود، و با نگاهی ملتمسانه به او خیره شده‌ بود.
زن مسافرچی مژده داد:
«هیچ بچه‌ای نفس و سینه‌ی این آقا پسر را ندارد کاش وقتی تازه به دنیا آمد و شروع کرد به نعره زدن، اینجا بودی و صدایش را می‌شنیدی.»
«ولی کلارا، من…»
«چی شده؟»
«این یکی حتی از اتو هم کوچک‌تر است!»
دکتر چند قدم سریع به جلو برداشت. گفت:«این بچه هیچ عیبی‌اش نیست.»
شوهر آهسته آهسته قد راست کرد و از تختخواب دور شد و به دکتر نگاه کرد. مات و مبهوت به‌نظر می‌رسید. گفت:«دکتر فایده ندارد به من دروغ بگوئید. من قضیه را می‌دانم. حتما دوباره تکرار می‌شود.»
دکتر گفت:
«گوش کن ببین چه دارم می‌گویم.»
«ولی شما می‌دانی چه بلایی سر آن یکی‌ها آمد، دکتر؟»
«باید فکر آن یکی‌ها را از سرت بدر کنی. باید به فکر این یکی باشی.»
«ولی این خیلی ریزه و ضعیف است.»
«آخر، آقای عزیز، این بچه تازه به دنیا آمده.»
«با این وصف…»
زن مسافرچی گفت:
«چکار می‌خواهی بکنی؟ سر بچه را بخوری؟ خودت شگون بد می‌زنی؟»
دکتر با تحکم گفت:«بس است دیگر.»
در این موقع مادر داشت گریه می‌کرد. هق و هق شدید بدنش را تکان می‌داد. دکتر رفت به طرف شوهر و دستش را گذاشت روی شانه‌اش. آهسته به او گفت:
«نسبت به زنت مهربان باش، جناب آدولف هیتلر. خواهش می‌کنم آدم باش. موضوع بسیار مهم است.»
بعد شانه‌ی شوهر را فشار داد و بی‌آنکه کسی متوجه شود شروع کرد به هل دادن او به طرف تختخواب. شوهر تعلل کرد. دکتر شانه‌اش را محکم‌تر فشار داد، و با فشار انگشت‌هایش به او حالی کرد که دستورش را فوراً اطاعت کند. بالاخره مرد، با اکره، خم شد و بوسه‌ی کوتاهی بر گونه‌ی زنش زد.
مرد گفت:
«بسیار خوب، کلارا. دیگر نمی‌خواهد گریه کنی.»
«من چقدر راز و نیاز کرده‌ام که خدا آدولفوس را زنده نگاه بدارد.»
«آره.»
«ماه‌ها هر روز به کلیسا رفتم و روی زانویم افتادم و از خدا استغاثه کردم که این بچه را از کن نگیرد.»
«آره، کلاره. می دانم.»
سه تا بچه‌ام مرده‌اند و بیشتر از این طاقتش را ندارم، می‌دانی داغ مرگ بچه یعنی چه؟»
«البته.»
«آدولفوس باید زنده بماند، آلویس. باید زنده بماند، باید…بارالها، این‌بار رحم و شفقت را از او دریغ مکن…» 
نویسنده: رولد دال
مترجم: احمد کریمی

برگرفته از «مجله‌ی الفبا»، شماره 2، سردبیر: غلامحسین ساعدی
حروف‌چین: فرشته نوبخت

لباس نو

میبل از همان اول به سر و وضع خود جداً شک داشت، همان موقع که داشت شنلش را درمی‌آورد و خانم بارنت، با دادن دادن آینه به دستش و وررفتن به برس و شاید تا حدی جلب توجه او به همه‌ی وسایلی که برای مرتب کردن و آرایش مو، صورت و لباس لازم است، که روی میز آرایش موجود بود، این شک را تأیید کرد این که سر و وضعش دست نبود، اصلاً درست نبود، و وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت این شک قوت بیشتری گرفت و به او تلنگر زد، همین اعتقاد را داشت وقتی با کلاریسا دالووی احوال پرسی کرد، بعد یک راست به انتهای اتاق رفت، به کنجی تاریک که آینه‌ای آویزان بود و نگاه کرد. نه! درست نبود. و یک مرتبه همه‌ی آن بدبختی که می‌کوشید مخفی‌اش کند، نارضایتی همین احساسی که از زمان بچگی داشت، این که از دیگران پایین تر بود در او سربرآورد، بی‌امان، ظالمانه، با شدتی که نمی‌توانست آن را پس براند، برخلاف شب‌هایی که در خانه از خواب بیدار می‌شد، آثار بارو یا اسکات را می‌خواند چرا که وای الآن همه از زن و مرد دارند فکر می‌کنند «این چیه که میبل پوشیده؟ چه زشت شده! چه لباس جدید بدترکیبی!» همان‌طور که پیش می‌آمدند پلک‌هایشان می‌پرید و سعی می‌کردند با او روبرو نشوند. بی‌کفایتی بیش از حد خودش، بزدلی‌اش، خانواده‌ی بی‌اصل و نسبش باعث افسردگی او می‌شد و یک مرتبه تمام اتاق پذیرایی، جایی که ساعت‌ها با آن خیاط ریزجثه درباره‌ی این که چطور باید باشد نقشه ریخته بود، به نظرش پست و تنفر آور آمد و اتاق پدیرایی خودش مستعمل و خودش نیز که موقع بیرون رفتن دستی به نامه‌های روی میز تالار زده و با ژست گفته بود «چقدر کسل کننده» به نظرش مسخره می‌رسید. اکنون همه‌ی این‌ها بی‌نهایت احمقانه، مبتذل و دهاتی می‌نمود. درست همان لحظه‌ای که به اتاق نشیمن خانم دالووی قدم گذاشت، همه‌ی این‌ها کاملاٌ منهدم شده، برملا شده، ترکیده بود.
آن شبی که میبل در برابر فنجان چای خود نشسته بود و دعوت خانم دالووی را دریافت کرد، با خود فکر کرد نمی‌تواند شیک پوش باشد. مسخره بود که حتی وانمود کند مد یعنی برش، یعنی سبک، یعنی حداقل سی سکه طلا اما چرا اصیل نباشد؟ چرا به هر جهت خودش نباشد؟ و در همان حال که بلند می‌شد کتاب قدیمی ‌مد مادرش را برداشت، کتاب مد پاریسی زمان ناپلئون را، و با خود فکر کرده بود چقدر آن وقت‌ها برازنده‌تر، موقرتر و زنانه‌تر بودند و همین‌طوری خودش را آماده کرد وای احمقانه بود که بخواهد شبیه آنها باشد، در واقع خود را به خاطر فروتنی و مد قدیمی‌و دلربایی‌اش ستود و بدون هیچ تردیدی تسلیم خود شد، تسلیم خودستایی‌اش، که همین سزاوار عقوبت بود،
و با همین شکل و شمایل بیرون رفت. اما جرأت نداشت در آینه نگاه کند، نمی‌توانست با کل آن وحشت روبرو شود لباس ابریشمی‌از مد افتاده‌ی زرد رنگ با آن دامن بلند و آستین‌های دراز و بالا تنه و همه‌ی چیزهای دیگری که در آن کتاب مد فریبنده به نظر می‌رسید، اما نه در تن او، نه در بین این آدم‌های معمولی. حس می‌کرد مثل مدل‌های خیاطی شده که جوان‌ها در آن سنجاق فرو می‌کنند.
رز شاو که او را با همان لب و لوچه‌ای که میبل انتظارش را داشت سرتاپا برانداز می‌کرد گفت «اما عزیزم خیلی خوشگل شدی!» رز خودش مثل همیشه طبق آخرین مد لباس پوشیده بود، درست مثل بقیه.
میبل فکر کرد ما همه مثل مگس‌هایی هستیم که سعی می‌کنند از لبه‌ی نعلبکی بالا بروند و این عبارت را با خودش تکرار کرد انگار داشت صلیب می‌کشید، انگار به دنبال وردی می‌گشت که این رنج را از بین ببرد، این عذاب را قابل تحمل کند، وقتی در عذاب بود عباراتی از شکسپیر، جملاتی از کتاب‌هایی که مدت‌ها قبل خوانده بود ناگهان به ذهنش خطور می‌کرد و او بارها و بارها تکرارشان می‌کرد. تکرار کرد «مگس‌هایی که سعی می‌کنند بالا بروند» اگر می‌توانست این عبارت را به حد کافی تکرار می‌کرد تا خود را وادارد که مگس‌ها را ببیند، آن وقت می‌توانست بی‌حس، خنک و منجمد و گنگ شود. اکنون مگس‌ها را می‌دید که آهسته و با بال‌هایی چسبیده به هم از لبه‌ی نعلبکی پر از شیر بالا می‌روند و او باز هم بیش از پیش سعی کرد ( در جلوی آینه ایستاده بود و به رز شاو نگاه می‌کرد) تا خود را وادارد رز شاو و دیگران به شکل مگس‌هایی ببیند که سعی می‌کنند از چیزی بیرون بیایند یا داخل چیزی شوند، مگس‌هایی ناچیز، بی‌ارزش و پرتلاش. اما نمی‌توانست آنها را، باقی مردم را این طور ببیند، خودش را این‌طور می‌دید مگس بود و دیگران سنجاقک، پروانه، حشرات زیبا که می‌رقصیدند، پر می‌زدند، می‌چرخیدند، در حالی که او به تنهایی خود را از نعلبکی بالا می‌کشید. ( رشک و کینه، منفورترین گناهان، معایب اصلی او بودند.) گفت «حس می‌کنم مگسی پیر، زهوار دررفته و شلخته‌ام.»، رابرت هیدن را واداشت تا بایستاد و حرفش را بشنود که می‌کوشید با کلماتی آبکی و بی‌ارزش به خود اطمینان دهد و وانمود کند که چقدر خونسرد و چقدر بذله گوست، که اصلاً از چیزی ناراحت نیست. و طبیعتاً رابرت هیدن در پاسخ چیزی گفت، کاملاً مؤدبانه، کاملاًریاکارانه، که او بلافاصله آن را تشخیص داد، و همان‌طور که هیدن می‌رفت ( باز هم از روی کتاب) به خود گفت «دروغ، دروغ، دروغ!» چرا که به نظر ‌او مهمانی‌ها یا همه چیز را واقعی می‌کردند یا کمتر واقعی. در یک آن تا اعماق قلب هیدن را دید، باطن همه چیز را دید. حقیقت را دید. حقیقت همین بود، این اتاق پذیرایی، خویشتن او و آن دیگری که کاذب بود، کارگاه کوچک خیاطی دوشیره میلان واقعاً به طرزی وحشتناک گرم، خفه و مبتذل بود. بوی پارچه و کلم پخته می‌داد و با این وجود، وقتی دوشیزه میلان آینه را به دستش داد و او خودش را لباس پوشیده در آینه دید، شادی زاید الوصفی به قلبش راه یافت. غرق در نور، هستی دوباریافت. دور از همه‌ی دلواپسی‌ها و دلهره‌ها، اکنون تصویر رویایی خودش را می‌دید زنی زیبا. فقط برای یک لحظه ( جرأت نداشت بیشتر نگاه کند، دوشیزه میلان می‌خواست درباره‌ی قد دامن بداند) به او نگاه کرد، در چارچوب ماهونی آینه بود، دختری با موهای خاکستری، لبخندی مرموز، دلربا، درون خودش، روح خودش، و فقط غرور نبود، صرفاً خودپسندی نبود که او را واداشت تا تصویر خودش را خوب، لطیف و حقیقی بپندارد. دوشیزه میلان گفت که دامن را نمی‌توانست از این بلندتر کند، اگر قرار است دامن باشد، با چینی در پیشانی او را سرتاپا برانداز کرد و گفت گه دامن باید کوتاه‌تر می‌شد و ناگهان احساس کرد از ته دل دوشیزه میلان را دوست دارد و چیزی نمانده بود از سر دلسوزی برای او که با دهانی پر از سوزن، چهره‌ی سرخ و چشم‌های از حدقه در آمده روی کف اتاق می‌خزید، گریه کند؛ برای این که انسانی برای انسانی دیگر بتواند چنین کند، و در آن لحظه همه را صرفاً انسان می‌دید، و خودش را که آماده‌ی رفتن به مهمانی می‌شد و دوشیزه میلان که روکش قفس قناری را می‌کشید یا می‌گذاشت قناری دانه‌ای را از بین لب‌های او نوک بزند و این فکر، فکر به این جنبه‌ی سرشت بشر و شکیبایی و بردباری و خرسندی‌اش از چنین خوشی‌های کوچک، ناچیز، مبتذل و بی‌ارزش او را به گریه انداخت.
و حالا همه چیز ناپدید شده بود. لباس، اتاق، عشق، ترحم، آینه‌ی قاب‌دار و قفس قناری همگی ناپدید شده بودند و او این‌جا در کنج اتاق پذیرایی خانم دالووی بود، عذاب می‌کشید، چشم‌هایش کاملاً در برابر واقعیت باز شده بود. اما چقدر آدمی ‌با این سن و سال و با داشتن دو بچه باید حقیر، ضعیف‌النفس و کوته‌بین باشد که این‌قدر به این چیزها اهمیت بدهد و این‌قدر متکی به عقاید دیگران باشد و برای خودش اصولی نداشته باشد و نتواند مثل بقیه‌ی مردم اظهار نظر کند و بگوید «شکسپیر هست! مرگ هست! ما همه مثل کپک‌های روی بیسکویت ناخداها هستیم بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند.»
خود را از روبرو در آینه دید، تلنگری به شانه‌ی چپ خود زد؛ در اتاق به راه افتاد، انگار نیزه‌ها از هر طرف به سوی لباس زرد رنگش پرتاپ می‌شد. اما به جای آنکه عصبانی‌تر یا غمگین‌تر شود، همان کاری که احتمالاً رز شاو می‌کرد وضعیتی که اگر رز شاو گرفتارش می‌شد، حال رز مثل ملکه بودیکا1 به نظر می‌رسید مسخره به نظر می‌آمد، و از خود مطمئن و مثل دختر مدرسه‌ای‌ها با خنده‌ای ساده‌لوحانه و با حالتی قوز کرده سراسر اتاق را طی کرد، مثل سگی که کتک خورده باشد و به یکی تصاویر، یکی از گراورها نگاه کرد. انگار آدمها به مهمانی می‌روند تا به عکس‌ها نگاه کنند! همه علت کار او را می‌دانستند از شرمندگی بود، از سر حقارت.
با خود گفت «حالا مگس در نعلبکی است، درست در وسط آن و نمی‌تواند از آن بیرون بیاید و شیر» همان‌طور که به تابلو زل زده بود فکر کرد «بال‌های آن را به هم چسبانده.»
به چارلز برت گفت «خیلی از مد افتاده است!» او را واداشت در حالی که می‌خواست با کس دیگری حرف بزند همان جا بایستد ( کاری که چارلز از آن متنفر بود.)
منظورش این بود، یا سعی می‌کرد به خود بقبولاند که منظورش این بود که تابلو از مد افتاده بود نه لباس او. و یک کلمه‌ی تحسین آمیز، یک کلمه‌ی محبت آمیز از جانب چارلز می‌توانست همه چیز را ار در آن لحظه برای او تغییر دهد. اگر فقط گفته بود «میبل؛ امشب دلربا شده‌ی!» همه‌ی زندگی اش تغییر کرده بود. اما میبل باید صادق و روراست می‌بود. ارلز اصلاٌ چنین چیزی نگفت. او تجسم بدخواهی بود. همیشه درون آدم‌ها را می‌دید، به خصوص آنهایی را که احساسی از حقارت، ابتذال و کوته فکری در خود داشتند.
چارلز گفت «میبل لباس نو پوشیده!» و این طوری مگس بیچاره کاملاً به وسط نعلبکی غلتید. میبل فکر کرد که چارلز واقعاً دلش می‌خواست او غرق شود. این مرد اصلاً قلب نداشت، محبتش بی‌اساس بود فقط تظاهر به دوستی می‌کرد. دوشیزه میلان بسیار واقعی‌تر، بسیار مهربان‌تر بود. کاش آدم‌ها همیشه همین‌طور احساس می‌کردند و به آن می‌چسبیدند. از خودش پرسید «چرا» با عصبانیت جواب چارلز را داد و به او فهماند که از کوره در رفته است یا به قول چارلز «به هم ریخته بود» (کمی به هم ریخته‌ای، این را گفت و رفت که با زنی آن طرف‌تر به او بخندد) از خودش پرسید «چرا من نمی‌توانم همیشه یک جور احساس داشته باشم، مطمئن باشم که حق با دوشیزه میلان است و چارلز اشتباه می‌کند و به همین بچسبم، درباره‌ی قناری و ترحم و عشق اطمینان داشته باشم و به محض ورود به اتاقی پر از جمعیت سرخورده نشوم؟ باز شخصیت منفور، ضعیف و متزلزل او ظاهر شد که همیشه در لحظه‌ی حساس می‌آمد و به هیچ روی به صدف شناسی، واژه شناسی، گیاه شناسی، باستان شناسی، به کشت سیب زمینی و تماشای رشد آنها مثل مری دنیس، مثل ویولت سرلی علاقمند نبود.
بعد خانم هولمن که دید او آن جا ایستاده روی سرش هوار شد. البته، چیزی مثل لباس مورد توجه خانم هولمن نبود، او که همیشه بچه‌هایش یا از پله‌ها می‌افتادند و یا سرخک می‌گرفتند. آیا میبل می‌توانست به او بگوید ویلای المتروپ برای اجاره در ماه آگوست و سپتامبر خالی بود؟ وای این گفتگویی بود که او را بی‌نهایت کسل می‌کرد! عصبانی می‌شد از این که می‌دید مثل معاملات ملکی‌ها یا نامه‌سان‌ها با او رفتار می‌کنند. فکر کرد ارزشی ندارد که سعی کنی به چیزی چنگ بیندازی، چیزی سخت، چیزی واقعی، در همان حال سعی می‌کرد تا به پرسش‌هایی در مورد حمام و بخش جنوبی و آب گرم خانه پاسخ‌هایی معقول بدهد و در تمام مدت می‌توانست تکه‌هایی کوچک از لباس زرد رنگش را در آینه‌ی گرد ببیند که آنها را به اندازه‌ی دکمه‌ی کفش یا بچه قورباغه در می‌آورد؛ و تعجبآور بود که ببینی همه‌ی این تحقیر و عذاب و ازخودبیزاری و تلاش و فراز و نشیب سودایی احساسات در چیزی به اندازه‌ی یک سکه‌ی سه پنی جای می‌گرفت. و عجیبتر آن که این چیز، این میبل وارینگ، تنها بود، جدا از همه و گرچه خانم هولمن ( دکمه‌ی سیاه) به سویش خم شده بود و می‌گفت که چطور قلب پسر بزرگش بر اثر دویدن زیاد ناراحت شده، می‌توانست او را هم کاملاٌ مجزا در آینه ببیند و غیرممکن بود که لکه‌ی سیاه، خم شده به جلو، با حرکت دست‌ها، بتواند احساسش را به آن لکه‌ی زرد، تنها و غرق در خود، منتقل کند، با این وجود باز هم تظاهر می‌کردند.
«پس نمی‌شود پسرها را ساکت کرد!» این همان چیزی بود که می‌شد گفت.
و خانم هولمن که هیچ‌وقت نمی‌توانست به آن میزان همدردی که می‌خواست برسد و هر همدردی هرقدر کوچک حریصانه چنگ می‌زد انگار که حقش باشد ( اما مستحق بیش از این بود چرا که امروز صبح دخترش با زانوی ورم کرده آمده بود) این همدردی کوچک را که به او ارزانی می‌شد با سوءظن و از ناچاری گرفت، انگار که پشیزی گیرش آمده باشد، در حالی که باید یک لیره‌ی طلا نصیبش می‌شد و آن را در کیفش گذاشت، باید به همین بسنده می‌کرد، هر چند ناچیز بود و فقیرانه، دوران سختی بود، بسیار سخت و خانم هولمن آزرده و وزوزکنان داستان زانوی ورودم کرده‌ی دخترش را ادامه داد. این ولع، این هیاهوی آدم‌ها، مثل خیل قره قازها که سروصدا می‌کنند و بال‌هایشان را به نشانه‌ی همدردی تکان می‌دهند غم انگیز بود. اگر کسی می‌توانست آن را احساس کند و فقط تظاهر نمی‌کرد که حسش می‌کند!
اما او امشب با این لباس زرد نمی‌توانست یک قطره دیگر همدردی نثار کند، تمام همدردی‌ها، تمامش را برای خودش می‌خواست. می‌دانست ( همچنان در آینه نگاه می‌کرد، در آن برکه‌ی آبی رنگ مرگبار برملاکننده غوطه می‌خورد) که محکوم است، منفور است، همین طوری در گنداب رها شده بود، همه‌اش به خاطر این که موجودی ضعیف بود، موجودی متزلزل و به نظرش می‌رسید که لباس زرد رنگ عقوبتی سزاوار او بود و اگر مثل رز شاو لباس پوشیده بود، لباسی سبز، زیبا و چسبان با آن تزئینات پر قو لیاقت همان را داشت؛ و فکر کرد که راه گریزی برای او نبود هیچ راه فراری. اما روی هم رفته تقصیر او نبود. وقتی عضوی هستی از یک خانواده‌ی ده نفره، وقتی هیچ وقت به اندازه‌ی کافی پول نداری، همیشه در تنگنای مالی به سر می‌بری و مادرت قوطی‌های بزرگ حمل می‌کند و لبه‌های کفپوش پلکان پوسیده است و مصیبت‌های ناچیز خانوادگی یکی پس از دیگری پیش می‌آید نه این که فاجعه ای باشد، کار گوسفند داری به شکست انجامید، اما نه کاملاً؛ برادر بزرگ‌ترش با دختری از خانواده‌ای پایین وصلت کرد اما نه خیلی پایین‌تر عشقی در کار نبود، هیچ چیز فوق‌العاده‌ای در هیچ یک از آنها وجود نداشت. محترمانه در خانه‌های کنار ساحل می‌پوسیدند. همین حالا هم هر کدام از خاله‌هایش در پلاژ آب معدنی دراز کشیده بودند که پنجره‌هایش هم کاملاً رو به دریا باز نمی‌شد. اوضاع آنها این طوری بود همیشه باید به همه چیز یک‌وری نگاه کنند. و خودش هم همین کار را کرده بود او هم درست مثل خاله‌هایش بود. با آن همه رویا که درباره‌ی زندگی در هندوستان در سر داشت، این که با قهرمانی چون سرهنری لارنس، بانی یک امپراطوری، ازدواج کند ( هنوز هم با دیدن یک هندی دستار به سر پر از خیال‌های عاشقانه می‌شد)، کاملاٌ ناکام مانده بود. با هیوبرت ازدواج کرد، با سمتی مطمئن و دائمی ‌به عنوان کارمند دون پایه‌ی دادگاه و روزگار را بردبارانه و درخانه ای کوچک سر می‌کردند، بدون خدمتکارهای درست و حسابی، قورمه می‌خوردند و وقتی خودش تنها بود، فقط نان و کره، اما گاهی خانم هولمن از او گذشت، با این فکر که او خشک‌ترین، بی‌احساس ترین آدم و نیز بدلباس ترین آدمی‌بود که تا به حال دیده بود و می‌رفت که برای همه از ظاهر خیال انگیز میبل بگوید. گاهی میبل وارینگ که در کاناپه‌ی آبی رنگ تنها مانده بود و با کوسن بازی می‌کرد تا خود را سرگرم نشان دهد، چرا که نمی‌خواست پیش چارلز برت و رز شاو برود که داشتند کنار بخاری مثل زاغچه‌ها گپ می‌زدند و شاید هم به او می‌خندیدند، فکر کرد گاهی هم لحظاتی لذت بخش پیش می‌آمد، مثل وقتی آن شب در رختخواب کتاب می‌خواند، یا روز عید پاک کنار دریا و روی ماسه‌ها زیر نور خورشید بهتر است همین را به خاطر آورد انبوهی از نی‌های کمرنگ مرداب که چون نیزه‌هایی رو به آسمان افراشته شده بودند، آسمانی که مثل پوسته‌ی تخم مرغ صاف و آبی بود، آن قدر سفت، آن قدر محکم، بعد ترنم امواج، می‌خواندند «هیس، هیس» و داد و فریاد بچه‌ها که پارو می‌زدند بله لحظه‌ای آسمانی بود و او احساس کرد در دست‌های الهه‌ای آرمیده که همان جهان بود، الهه‌ای کمی‌سنگدل اما بسیار زیبا و او بره‌ای کوچک بود بر محراب ( گاهی این چیزهای احمقانه به ذهن آدمی‌خطور می‌کند و عیبی هم ندارد تا زمانی که برای کسی بازگویشان نکند). و همین‌طور هیوبرت وقتی او انتظارش را نداشت وقتی داشت گوشت ناهار روز یکشنبه را می‌برید، بی هیچ دلیلی، نامه ای را باز می‌کرد، به اتاقی وارد می‌شد لحظاتی قدسی، وقتی به خود می‌گفت ( چرا که او هیچ وقت چنین چیزهایی را به کس دیگری نمی‌گفت)، «همین است. بالاخره اتفاق افتاد. همین است!» و گاهی برعکس آن همه چیز همین قدر حیرت آور بود یعنی وقتی ترتیب همه چیز را داده بودند موسیقی، هوا، تعطیلات، همه‌ی دلایل شادی یک جا جمع شده بود بعد اتفاقی نمی‌افتاد. خوشحال نبودی، همه چیز یکنواخت بود، فقط یکنواخت، همین.
باز هم بی تردید احساس بدبختی می‌کرد! همیشه مادری پریشان، ضعیف و ناراضی بود، همسری متزلزل، که از یک جور هستی کمرنگ گیج بود، بدون چیزی روشن یا بارز، هیچ چیزش بهتر از بقیه‌ی چیزها نبود، مثل همه‌ی خواهرها و برادرهایش، شاید به غیر از هیوبرت همگی موجوداتی بیچاره وبی‌مایه بودند که هیچ کاری نمی‌کردند. بعد در میان این زندگی کند و خزنده وار، ناگهان او بر سینه‌ی امواج بود. آن مگس بیچاره کجا آن داستان را درباره‌ی مگس و نعلبکی خوانده بود که حالا به خاطرش می‌آمد؟ با تقلا بیرون آمد. بله چنین لحظاتی هم داشت. اما حالا او چهل ساله بود، این لحظات روز به روز کمتر پیش می‌آمدند. به تدریج از تقلای بیشتر فروماند. اما این رقت انگیز بود! نمی‌شد آن را تحمل کرد! به این صورت از خودش شرمنده می‌شد!
فردا به کتابخانه‌ی لندن می‌رود، کاملاٌ تصادفی کتابی شگفت انگیز، سودمند و حیرت آور پیدا می‌کند، نوشته‌ی فردی روحانی، نویسنده ای امریکایی، که کسی نامش را نشنیده باشد؛ یا در خیابان استراند راه می‌رود و اتفاقاً به سالنی می‌رسد که یک معدنچی از کار خود در معدن حرف می‌زند و ناگهان میبل به آدم جدیدی بدل می‌شود. کاملاً تغییر شکل می‌دهد، اونیفورم به تن می‌کند؛ او را خواهر می‌نامند؛ دیگر هیچ وقت به لباس فکر نمی‌کند. و پس از آن دیگر اهمیتی به چارلز برت و دوشیزه میلان و این اتاق و آن اتاق نمی‌دهد؛ انگار برای همیشه، روز از پس روز، زیر نور آفتاب دراز کشیده‌ یا گوشت می‌برد. همین است!
به این ترتیب از روی کاناپه‌ی آبی رنگ بلند شد و دکمه‌ی زرد در آینه نیز بلند شد و او دستش را برای چارلز و رز شاو تکان داد تا نشان دهد که ذره ای به آنها متکی نیست و دکمه‌ی زرد از آینه بیرون آمد و همان‌طور که به سوی خانم دالووی می‌رفت همه‌ی نیزه‌ها در سینه اش جمع شد، گفت «شب خوش»
خانم دالووی که همیشه خوش مشرب بود گفت «چقدر زود می‌روید.»
میبل وارینگ گفت «متأسفم که باید بروم. اما» با صدای ضعیف و لرزان خود که وقتی سعی می‌کرد به آن استحکام بخشد فقط مضحک می‌شد اضافه کرد «اما به من خیلی خوش گذشته است.»
در راه پله‌ها به آقای دالووی هم گفت «به من خوش گذشت.»
در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفت با خود گفت «دروغ، دروغ، دروغ! درست داخل نعلبکی!» با خود چنین گفت و از خانم بارنت برای کمکی که به او می‌کرد ممنون شد و خودش را در آن شنل چینی که بیست سال آزگار می‌پوشید پیجید و پیجید و پیجید.
————————————————-
پی نوشت:
1- Boudicca Boadica ملکه‌ی Iceni حدود 100 سال پیش از میلاد مسیح و در زمان تجاوز رومیان به بریتانیا
نویسنده: ویرجینیا وولف (Virginia)
مترجم: فرزانه قوجلو

از کتاب «بانو در آیینه» – ویرجینیا وولف – نشر نگاه 
حروف‌چین: فریبا حاج دایی

یک تصویر

آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته کاناپه‌ی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز می‌دیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای می‌ساخت و تصویر را قطع می‌کرد کوچه با سرسبزی را می‌دیدی که در دو طرف، میان گل‌هایی بلند، ادامه داشت.
خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس می‌کردی مثل یکی از این طبیعی دان‌هایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات می‌نشینند گورکن‌ها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو می‌روند انگار کسی آنها را نمی‌بیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پرده‌ها در باد، ریزش گلبرگ‌ها، چیزهایی که به نظر می‌رسید اگر کسی به آنها توجه کند هرگز رخ نمی‌دهند. اتاق روستایی آرام و قدیمی‌با حصیرها و بخاری‌های سنگی اش، با کتابخانه‌های فرسوده و قفسه‌های سرخ و طلایی جلا خورده اش، پر از چنین موجودات مرموزی بود. چرخ زنان از کف اتاق گذشتند، با پاهای بلند و ظریف گام بر می‌داشتند و دم‌های باز خود را می‌گشودند و با منقارهای وهم آلودشان به همه چیز نوک می‌زدند. انگار دسته ای از درناها یا فلامینوگوهای زیبا بودند که رنگ صورتی شان پریده بود، یا طاووس‌هایی که بدن‌هایشان را با نقره پوشانده بودند. و رنگ‌های سرخ و سیاه غریبی در هم آمیخته بود، انگار ناگهان ماهی مرکبی فضا را با رنگ ارغوانی پوشانده باشد؛ اتاق چون موجودی انسانی، شور و سودا و خشم و دشمنی و ماتم خود را داشت و رشک و اندوه بر آن غلبه می‌یافت و فضایش را تیره می‌کرد. هیچ چیز برای لحظه ای هم یکسان باقی نمی‌ماند.
اما، در بیرون، آینه میز تالار و گل‌های آفتابگردان و کوچه باغ را چنان دقیق و ثابت نشان می‌داد که گویی تمامی‌آنها به گونه ای گریزناپذیر در واقعیت وجودی خود گرفتار شده بودند. تضادی شگفت بود این جا همه چیز در حال دگرگونی، آن جا همه چیز ساکن. نمی‌توانستی از یکی به دیگری نگاه نکنی. در عین حال، از آن رو که به علت گرمای هوا همه ی درها و پنجره‌ها باز بود، صدایی را می‌شنیدی که یکسره آه می‌کشید و بعد از صدا می‌افتاد، صدایی گذرا و میرا که به نظر می‌رسید چون نفس فرو می‌رود و بر می‌آید. با آن که همه چیز در آینه از نفس افتاده اما در آینه بود که همه چیز نامیرا می‌نمود.
نیم ساعت پیش، خانم خانه، «ایزابلاتیسون»، در لباس تابستانی نازکش، با سبدی در دست، به باغ سبز رفت، حاشیه ی طلایی آینه تصویر او را قطع کرد و از نظر ناپدید شد. شاید به پایین باغ رفته بود تا گل بچیند؛ یا شاید این تصویر طبیعی تر به نظر می‌رسید، رفته بود تا چیزی سبک و خیال انگیز، پر برگ و مواج، پیچکی وحشی یا دسته ای از آن نیلوفرهای زیبا را بچیند که دو دیوار زشت تاب خورده و غنچه‌های سپید و بنفش آن به همه سو ریخته بود. تصویر او نیلوفرهای لرزان وهم انگیز را به جای مینای راست قامت و گل‌های آهار شق و رق، یا به جای گل‌های آتشین خود او که چون مشعل‌هایی بر درختچه‌های رز می‌درخشیدند به بیینده القا می‌کرد … چنین مقایسه ای نشان می‌داد که پس از این همه سال ایزابلا را چقدر کم می‌شناختی؛ زیرا غیرممکن است که زنی از گوشت و خون با پنجاه و پنج یا شصت سال سن بتواند واقعا" پیچیک یا تاج گلی باشد. چنین مقایسه‌هایی بدتر از حماقت و سطحی نگری است. حتی ظالمانه اند، چرا که چون نیلوفری لرزان بین تو و حقیقت قرار می‌گیرند. باید حقیقتی باشد؛ باید دیواری باشد. اما عجیب بود که پس از شناختن ایزابلا در طول این همه سال نمی‌توانستی حقیقت او را به زبان آوری؛ ولی می‌توانستی نیلوفر و پیچک وحشی را با همین عبارات وصف کنی. اما در مورد حقایق، حقیقت داشت که او پیر دختر بود؛ که او ثروتمند بود؛ که این خانه را خریده و آن را با دست‌های خود با غریب ترین اشیاء از سراسر جهان آراسته بود، خطر نیش‌های زهرآگین و بیماری‌های مشرق زمین را به جان خریده بود. حصیرها، صندلی‌ها و قفسه‌هایی را آورده بود که اکنون زندگی شبانه ی خود را پیش چشم‌های بیننده به نمایش می‌گذاشتند. گاه به نظر می‌رسید که آنها بسی پیش از ما ایزابلا را می‌شناختند، پیش از ما که روی آنها می‌نشستیم، آن قدر با دقت روی آنها گام برمی‌داشتیم مجاز به شناختن او بودند … هر کدام از این قفسه‌ها پر از کشوهای کوچک بود و هر کشو یقینا" پر از نامه‌هایی که با روبان بسته شده و با ساقه‌های اسطوخودوس یا برگ‌های گل رز آذین شده بودند. زیرا واقعیتی دیگر نیز وجود داشت، اگر واقعیات چیزی باشد که تو می‌خواهی، این که ایزابلا افراد زیادی را می‌شناخت و دوستان بسیاری داشت؛ پس اگر شهامت به خرج می‌دادی و کشویی را باز می‌کردی و نامه‌هایش را می‌خواندی، ردپای پریشانی‌ها، قرارهای ملاقات، سرزنشبرای خلف وعده‌ها، نامه‌های طویل عاشقانه و صمیمانه، نامه‌هایی خشونت آمیز لبریز از حسادت و شماتت و واژه‌های هول انگیز وداع را در آنها می‌یافتی چرا که تمامی‌آن وعده و وعیدهایی عاشقانه به جایی نرسیده بود، یعنی او هرگز ازدواج نکرده بود و با این وجود، می‌شد از چهره ی بی اعتنای نقاب مانندش دریافت که بیست باز بیش از همه ی کسامی‌که عشق خود را در بوق و کرنا جار می‌زنند در عشق و سودا گرفتار آمده و تجربه ی عشق را از سر گذرانده بود. با اندیشیدن به ایزابلا، اتاقش پر سایه تر و رمزآلودتر می‌شد؛ زوایای اتاق تاریک تر می‌نمود، پایه‌های صندلی و میزها اسرارآمیزتر و بلندتر.
ناگهان این تصاویر با خشونت و اما بی کلامی‌پایان گرفت. هیبتی فراخ و سیاه آینه را در خود پوشاند، همه چیز را تیره و تار کرد، میز را با لوحه‌های مرمری پر از خطوطی صورتی و خاکستری پوشاند و سپس رفت. اما تصویر کاملا" تغییر کرد. برای لحظه ای ناآشنا و نامعقول و دست نیافتنی می‌نمود. نمی‌توانستی آنها را با غایتی انسانی مربوط کنی. و سپس رفته رفته جریانی منطقی بر آنها حاکم شد، به آنها نظم و ترتیب داد و آنها را به قلمرو تجربه ی معمول آورد. سرانجام می‌فهمیدی که آنها فقط نامه بودند. پستچی نامه آورده بود.
آن جا روی میز مرمر قرار داشتند، در نگاه اول توده ای روشن و رنگی و خشن و زشت بودند. و بعد با شگفتی می‌دیدی که چگونه نظم و ترتیب می‌یافتند و در هم می‌آمیختند و بخشی از تصویر می‌شدند و آن نامیرایی و آرامشی را که از آینه می‌تراوید به همه چیز می‌بخشیدند. آنها انباشته از واقعیت و مفهومی‌نو و با وزنی سنگین تر در آن جا قرار داشتند، انگار برای جدا کردن آنها از میز به تیغه ای نیاز داشتی. و خواه خیال بود یا نبود، به نظر نمی‌رسید که فقط دسته ای نامه از سر تصادف باشند بلکه لوحه‌هایی بودند که حقیقت ابدی رویشان حک شده بود. اگر می‌توانستی آنها را بخوانی همه ی آن چه را که باید درباره ی ایزابلا و آری درباره ی زندگی می‌فهمیدی. باید معنایی عمیق بر صفحات داخل آن پاکت‌های مرمرگونه جمع شده باشد. ایزابلا وارد می‌شود و آنها را برمی‌دارد، یکی یکی باز می‌کند و خیلی آهسته و به دقت، کلمه به کلمه می‌خواند و سپس با آهی عمیق، گویی که ژرفای همه چیز را دیده باشد، پاکت‌ها را تکه تکه می‌کند و نامه‌ها را به یکدیگر می‌بندد و کشوی قفسه را مصمم قفل می‌کند تا آن چه را نمی‌خواهد دیگران بدانند از نظرها پنهان کند.
اندیشه چون رقیبی به میدان در آمد. ایزابلا نمی‌خواست کسی او را بشناسد، اما دیگر نباید فرار کند. احمقانه بود، هولناک بود. حال که او این همه می‌داند و این همه پنهان می‌کند، باید با نخستین ابزاری که به دستت می‌رسد، تخیل او را بگشایی و باید ذهنت را در همین لحظه روی او متمرکز کنی. باید او را محکم به آن جا ببندی، از هر گفتار و دیداری که تو را از کارت باز می‌دارد، از چیزهایی که در یک دم پیش می‌آیند، مثل شام خوردن، دیدارها و گفتارهای مؤدبانه سرباز زنی تا او را به تمامی‌دریابی. باید پا در کفشش کنی. اگر کسی معنای تحت اللفظی را در نظر بگیرد، دیدن کفش‌هایی که او اینک به پا داشت آسان بود، در همین لحظه ایستاده در انتهای باغ. باریک بودند و بلند و مد روز، از نرم ترین و قابل انعطاف ترین چرم‌ها. مانند هر چی دیگری که او می‌پوشید بی نقص بودند. و او در زیر پرچین بلند در بخش انتهایی باغ ایستاده بود، با قیچی که با نخ به کمرش بسته بود تا با آن گل‌های خشک و علف‌های هرز را بچیند. آفتاب به صورتش می‌تابید، درست به چشم‌هایش؛ اما نه، در لحظه ی حساس سایه ی ابری خورشید را پوشاند و آن چه را که چشم‌هایش بیان می‌کرد در تردید فرو برد، تمسخرآمیز بودند یا مهربان، باهوش یا کند ذهن؟ تنها می‌توانستی خطوط نامصمم چهره ی زیبا و نسبتا" رنگ پریده اش را ببینی که به آسمان می‌نگریست. شاید در این فکر بود که باید حصاری جدید برای توت فرنگی‌ها سفارش دهد، برای بیوه ی جانسون گل بفرستد؛ زمان آن رسیده بود که به دیدن هیپسلی‌ها در خانه ی جدیدشان برود. اینها همه ی چیزهایی بودکه قطعا" موقع شام درباره شان حرف می‌زد. اما تو از چیزهایی که در موقع شام درباره شان حرف می‌زد خسته بودی. می‌خواستی به حالت ژرف تر او دست یابی و بر زبان آوری، حالتی که به ذهن راه دارد مثل نفس کشیدن که به جسم، آن چه را که نیک بختی یا نگون بختی می‌نامی. با بیان این کلمات واضح بود که او مطمئنا" باید نیکبخت باشد. ثروتمند بود، مشهور بود؛ دوستان زیادی داشت؛ به سفر می‌رفت حصیرهای ترکی و گلدان‌های ایرانی می‌خرید. در حالی که ابرهای تورگونه چهره اش را پوشانده بودند، انوار شادی از جایی که ایستاده بود و با قیچی شاخه‌های لرزان را می‌برید، به هر سو می‌تراوید.
در این لحظه با تکان سریع قیچی دسته ای از پیچک‌های وحشی را برید و به زمین انداخت، در آن دم که پیچک می‌افتاد، مطمئنا" نوری هم به درون آمد، یقینا" به وجود او کمی‌نزدیک تر می‌شدی. ذهنش لبریز از مهربانی و تأسف بود … بریدن شاخه‌های هرز غمگینش می‌کرد چرا که زمانی آن شاخه زنده بود و زندگی برای ایزابلا عزیز بود. آری، و در عین حال، سقوط شاخه به یادش می‌آورد که خود نیز باید بمیرد و تمامی‌بیهودگی و نابودی همه چیز را به خاطرش می‌آورد. سپس بار دیگر به سرعت از این اندیشه گذشت، عقل سلیمش بی درنگ به این نتیجه رسید که زندگی با او خوب تا کرده بود، حتی گرچه مقرر بود فرو افتد، بر خاک می‌غلتید و به آرامی‌در ریشه ی بنفشه‌ها می‌پوسید. پس همان طور ایستاده اندیشید، بی آن که به چیزی مشخص فکر کند زیرا از آن دسته افراد کم حرفی بود که افکار خود را پشت ابرهای سکوت نگه می‌دارند، لبریز از فکر شده بود. ذهنش چون اتاقش بودن که در آن نورها پیش می‌رفتند، به عقب بر می‌گشتند، چرخ زنان می‌آمدند و به چابکی گام برمی‌داشتند، خود را می‌گستردند، راه خود را می‌گشودند؛ و سپس تمامی‌وجودش، باز هم مثل اتاق، یا ابری از آگاهی ژرف، تأسفی ناگفتنی پر شد، و بعد او پر از کشوهای بسته بود، پر از نامه، مثل قفسه‌هایش. سخن از «گشودن او» انگار صدفی باشد ابلهانه و توهین آمیز بود حتی اگر نرم ترین و ظریف ترین ابزار را به کار می‌گرفتی باید از تخیل مدد بگیری. اینک او در آینه بود از آن یکه خوردی.
نخست چنان دور بود که نمی‌توانستی او را به وضوح ببینی. با تأنی و به آرامی‌پیش آمد، این جا گل سرخی را صاف کرد، آن جا گلی صورتی را برای بوییدن برداشت اما هرگز توقف نکرد؛ و تمام مدت در آینه بزرگ و بزرگ تر و کامل تر از کسی می‌شد که زمانی کوشیده بودی به ذهنش راه پیدا کنی. رفته رفته یقین می‌یافتی که او برازنده ی تمام ویژگی‌هایی بود که در آن پیکر مرئی کشف کرده بود. آن جا لباس سبز تیره اش بود و کفش‌های بلندش، سبدش و چیزی که در سینه اش می‌درخشید. چنان آهسته آمد که حتی تصویر آینه را در هم نریخت، بلکه عنصری تازه بر آن افزود که به آرامی‌حرکت می‌کرد و اشیاء دیگر را تغییر می‌داد انگار، مؤدبانه، از آنها می‌خواست تا برای او جا باز کنند. و نامه‌ها و میز و سبزه زار و گل‌های آفتابگردان که در آینه منتظر بودند، راه باز کردند طوری که او در میانشان جای گیرد. سرانجام آن جا بود، در تالار. بی حرکت باز ماند. کنار میز ایستاد. کاملا" آرام ایستاد. به یکباره آینه نوری را پیرامون او پاشید. انگار می‌خواست او را ثابت نگه دارد؛ گویی مثل اسید تمامی‌ان چه را زاید و سطحی بود می‌زدود و فقط حقیقت را باقی می‌گذاشت. چشم اندازی افسون کننده بود. همه چیز از او فرو می‌ریخت ابرها، لباس، سبد، الماس، همه ی آن چه که تاکنون نیلوفر و عشق نامیده بودی. اکنون دیوار زمخت زیر آشکار می‌شد. اکنون خود زن بود. عریان در نور بی رحم ایستاد. و آن جا هیچ چیز نبود. ایزابلا کاملا" خالی بود. اندیشه ای نداشت. دوستی نداشت. هوای کسی را در سر نداشت. همان طور که نامه ایش، صورت حساب بودند. نگاه کن، آن جا ایستاده است، پیر و خمیده، پر چین و چروک، با بینی کشیده و گردن چروکیده، حتی زحمت باز کردن آنها را به خود نداد.
آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه بیاویزند.
نویسنده: ویرجینیا وولف
مترجم: فرزانه قوجلو

برگرفته از کتاب «بانو در آینه» – موسسه انتشارات نگاه – تهران 1386
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

آستین‌های سبز

دختر گفت: باغبانی!
و صندلی اش را طوری که می‌دانست حرس مادرش را در می‌آورد عقب داد: مثل بافتنی می‌ماند نه؟
مادرش گفت: لارا بسه. صندلی را می‌شکنی.
لارا گفت: نشانه میانسالی، پیری. وقتی دیگرهیچ چیزتوی زندگی آدم نمانده از این کارها می‌کند.
مادرش سوزان از بالای عینک مطالعه باریکش که تازه خریده بود به او نگاهی انداخت و گفت: مگر قرارنبود درباره هنری هشتم مطالعه کنی.
لارا پدرش را که با قیچی باغبانی توی باغچه کار می‌کرد نشان داد و گفت: نگاهش کن چه طوری دور خودش می‌چرخد! شما دوتا عشق کنترل کردن دارید. باید ولش کنید به حال خودش وحشی بشود.
سوزان زیر لب گفت: خوب.
و سر کارش برگشت.
– باید بگذارید علفزار بشود. سبز باشید. مثل جنگل.
سوزان گفت: همین طور هم خواهد شد. سنجاب های گنده و چاق مثل میمون روی درخت ها تاب می‌خورند. خیلی خوب لارا چطوره یک کم درست را دوره کنی.
لارا داد زد: به من نگو چی کار کنم.
سوزان گفت: همچین خیالی هم ندارم. اما اگر می‌خواهی میز آشپزخانه را این طوری شلوغ کنی وقتی که خودت توی اتاقت میز به آن خوبی داری..
لارا آرام گفت: گوش کن چی می‌گم. این زحمتی که من دارم به خودم می¬دهم و برای امتحان درس ها را دوره می‌کنم کاملا دل به خواهی است.  اجباری نیست، خودم انتخاب کرده ام. تمام بچه های باهوش دارند تجارت اینترنتی راه می‌اندازند؛ وقتشون را برای همچین چیزی تلف نمی‌کنند حتا خوابش را هم نمی‌بینند که این کار را بکنند. در عرض پنج سال میلیونر می‌شوند اما من بیست سی هزار دلار قرض بالا خواهم آورد.
زنگ موبایلش حرفش را قطع کرد؛ آهنگی پرسروصدا و رقصی بود. بلافاصله لارای عصبانی و بی حوصله سرتاپا لبخند و ناز شد. " راستی …راستی … نه نه او اصلا این طوری نیست. آه چه بامزه…"
و قهقهه خنده بی ظرافتش پشت هم توی اتاق پیچید.
سوزان از پنجره به ماه می‌با رنگ های سبز و سفیدش نگاه کرد. فکر کرد آخر تقصیر همه چیز گردن من می‌افتد. چه هوای متغییری بود، مثل تغییرات هورمونی یا یک نمایش ملودرام، در عرض یک ساعت طوفان و رعد و برق به آفتاب درخشان یا برعکس تبدیل می‌شد. صبح زود قبل از صبحانه بیرون رفته بود و از لابه لای موهایش نسیم ملایم را روی پوستش حس کرده بود.  برگ های تازه بهاری با سرعت حداقل یک اینچ در روز بزرگ می‌شدند. می‌شد نشست و بزرگ شدن شان را مثل یک تحریک جنسی نگاه کرد. رابطه جنسی با لذت زیاد بدون آن که مهم باشد طرف مقابل کیست. چیزی که وقتی همسن لارا بود نخواسته بود. دیگر نباید او را ببیند. از طرف دیگر نمی‌خواست. دفترش دنیای دیگری بود. ربطی به آن ها نداشت.
لارا تلفنش را تمام کرد و  گفت: روبی بود.
– روبی این روزها چطوره؟ دیگر با آن پسره بهم زد؟ اسمش چی بود؟ شان؟
– آه. نه به هم نزد. روبی بهش اعتماد ندارد اما دلیل نمی‌شود باهاش به هم بزند. نه. مجبورش کرده رمز ای میل هات¬میلش را بهش بدهد که هر وقت خواست بتونه نامه هاش را بخواند.
سوزان گفت: راستی؟
لارا به بری که از توی باغچه آمد و کنار او نشست گفت: مواظب باش بابا. حواست به یادداشت های من باشد.
سوزان نگاهی به شوهرش انداخت و فکرکرد: او رمز من را نمی‌داند.
بری پیروزمندانه به بازوی لارا زد و گفت: یکی از مزاحم کوچولوها را گرفتم. انداختمش زیر در سطل اشغال و روی در آجر گذاشتم.
لارا گفت: کدام مزاحم کوچولو؟
– یک سنجاب.
سوزان فکر کرد دست کم در نفرتشان از سنجاب ها با هم تفاهم دارند. اوایل آن سال با ناراحتی غنچه های گاز زده کاملیای سفید را که مثل ذرت بو داده روی چمن ریخته بود نگاه کرده بودند و از عصبانیت روی چمن ها پا کوبیده و مشت هایشان را توی هوا تکان داده بودند. بری کم کم با اشتیاق درباره تله موش صحبت می‌کرد. با شگفتی گفته بود: تمیز، سریع، انسانی. یک فک فلزی قوی پایین می‌آد و گردنشان را می‌زند.
بری زود جوش می‌آورد درست مثل لارا. هر دو تاشان مثل سنگ آتش زنه زود گر می‌گرفتند و حساس بودند . سوزان از این که همیشه نقش میله برق گیر را برای عصبانیت های ناگهانی آن ها بازی کند خسته شده بود.
لارا گفت: از بین این همه موضوع تو دنیا شما سنجاب ها را پیدا کردید که اعصابتون را خرد کنند؟ گرم شدن کره زمین چی؟ چرا غصه آن را نمی‌خورید؟ به خاطر این  همه سفرهوایی شماها بچه های من از گرما کباب خواهند شد.
بری دست توی موهای دخترش کرد و گفت: باید سرش را ببرم و بزنم سر میخ، همان بلایی که هنری هشتم سر خیانتکارها می‌آورد.
سوزان فکر کرد: بری نمی‌داند. نمی‌داند.
لارا از زیر مژه هایش به پدرش نگاه کرد و گفت: خیلی بیرحمانه است. واقعا نمی‌کشیش که مگر نه؟
بری شانه اش را بالا انداخت و گفت: نمی‌دانم چی کار کنم. انگار هیچ چیز دیگری جلوشان را نمی‌گیرد.
سوزان گفت: قانون می‌گوید هر سنجابی را که شکار کنی باید ببری تو جنگل.
لارا گفت: و آن جا بکشیش؟ مثل سفید برفی؟
سوزان گفت: نه آزادش کنی.
بری گفت: همین مانده که شنبه ام را تلف کنم یک سنجاب را ببرم بگردانم. سوزان  راستی مگر قرار نبود یک کم دیگر کود گلدان جور کنی. تقریبا تمام شده.
سوزان به آن دوکه پهلوی هم کنار میز نشسته بودند نگاه کرد. بری  بور بود اما ترکیب رنگ آنگولا ساکسونی داشت، با چشم هایی آبی کشیده که گاه گاه ظاهر خطرناکی به او می‌داد. لارا هم بور بود اما خیلی از پدرش بورتر، با موهایی که به سفیدی می‌زد و پوستی آن قدر روشن که اجزای صورتش را مثل میوه نشان می‌داد؛ دهانش آدم را یاد گیلاس، یا وقتی خمیازه می‌کشید توت فرنگی، می‌انداخت. اولین بار نبود سوزان از این که ژن های به ظاهر قالب خودش- چشم های قهوه ای و پوست تیره- در مقابل ژن های بری شکست خورده بودند تعجب می‌کرد. خانواده سوزان، که بری یک بار وقتی روز بعد از کریسمس از خانه آن¬ها در کرنوال بر می‌گشتند گفته بود یک مشت آدم ناسازگار هستند که سرشان برای دردسر درد می‌کند، هنوز بعد از هفده سال می‌گفتند امکان ندارد ازدواج سوزان با این آدم رک و راست اهل منچستر که استعداد چاق شدن و وزن کردن داشت دوام بیاورد.
سوزان گفت: هنری هشتم قلدر بود. چشم هاش مثل خوک بود و اخلاقش تند بود. فقط همین ازش یادم مانده.
بری با غرور شروع کرد: فاسدهای قدرت مطلق..
لارا حرفش را برید: دقیقا
سوزان گفت: نکته مهم درباره فرمانروایان ستمگر این است که خودخواه هستند و عاشق خودنمایی. مگر با فرانسیس اول کشتی نگرفت؟ همه شون هم قد کو تاه هستند. هیتلر. ناپلیون. استالین کفش پاشنه بلند می‌پوشید.
بری گفت: هنری هشتم قد کوتاه نبود. مرد خوش اندامی‌بود.
نفسش را از سینه بیرون داد و دست هایش را روی کمر کلفتش گذاشت. مثل این بود که بازوهایش را به کمرش زده باشد.
لارا بشکن زد: شماها خیلی آدم را عصبانی می‌کنید. همه کسانی که هم سن شما هستند، پیرها، فکر می‌کنند که درس تاریخ همان طوری است که زمان خودشان بوده. اما الان خیلی سخت تر شده.
بری نجوا کرد:  طلاقش داد، گردنش را زد، مرد. طلاقش داد، گردنش را زد، نجات پیدا کرد. آن پیره را که مال اسپانیا بود  و آن زشته،  جادوگر اهل فلندر را طلاق داد، مگر نه؟ گردن هر کی را که بهش خیانت می‌کرد می‌زد.
سوزان فکر کرد بری حتا اگراز چیزی بوبرده باشد، نمی‌خواهد بداند.
لارا با عصبانیت گفت: الان دیگر این جوری نیست. آن ماجرای زن ها مال بچه هاست. آلان همه اش خشک و مقدس و مسیحی شده.
– خشکه مقدس.
– هرچی.
سوزان گفت: آن بولین هفت سال منتظرش گذاشت. آستین های سبز را هنری هشتم برای او نوشت. بعد براش یک دختر دنیا آورد نه یک وارث پسر. برای همین هم گفت: گردنش را بزنید. اما هنوز یک کم دوستش داشت به همین خاطر به واردترین شمشیرباز فرانسه پول داد تا بیاید و کار را تمام کند.
بری از پهلو نگاه کرد و گفت به خاطر این که دختر دنیا آورده بود نبود. بخاطر این بود که زنا کرده بود.
سوزان یک لحظه زبانش بند آمد. گفت: لولاردها.
بری گفت: آنها چی؟
سوزان فکر کرد ما هیچ وقت از تلفن همراهمان به هم زنگ نزده ایم. ذهنش وحشیانه از این شاخه به آن شاخه می‌پرید.همیشه فقط به هم ای میل داده ایم و بری رمز من را نمی‌داند. کامپیوتر من توی دفتر است، به ای میل های من دست رسی ندارد. حتا اگر موبایل بلک بری من را بردارد نمی‌داند چطور ازش استفاده کند.
گفت: آن ها یک ربطی به نان و شراب مسیح نداشتند؟
بری گفت: نه.
چشم های آبی براقش را به او دوخت.
لارا دستش را توی هوا نگه داشت تا آن ها را ساکت کند و زمزمه کرد: جان لامبرت را در سال 1538 به ستون بستند و سوزاندند برای این که اعتقاد داشت جسم مسیح موقع عشا ربانی حضور نداشت. نان و شراب مراسم عشا ربانی.
بری گفت: کاتولیک ها هنوز همین عقیده را دارند. این که نان تبدیل به بدن مسیح شد. به معنی واقعی.
لارا گفت: اما اجازه ندارند که به کاندوم اعتقاد داشته باشند.
بری گفت: چی؟
و ناگهان مثل یک دختر ازدواج نکرده سرخ شد.
– لارا می‌شود برای من یک لیوان چایی درست کنی تا من تصمیم بگیرم با این زندانی چی کار کنم.
سوزان گفت: زندانی؟
بری یادآوری کرد: سنجاب.
سوزان فکر کرد، من.
لارا از سر یادداشت هایش بلندشد و گفت: آخرین برده ات از چی مرد؟
وقتی که کتری را پر می‌کرد شروع به آواز خواندن کرد:
افسوس عشق من تو به من بد کردی
من را به تندی کنار گذاشتی…
به نظر سوزان رسید که بری به او زل زده است.
لارا خواند: وقتی که من تو را این قدر دوست داشتم و از در کنار تو بودن خوش حال بودم…
– مامان این تنها آوازی بود که تو بلد  بودی. وقتی می‌خواستی من را بخوابانی برام می‌خواندیش. هر شب. آستین های سبز.
سوزان گفت: آره.
این دیگر آخرش بود. اگر قرار بود که احساس گناه کند حالا وقتش بود. دختر هفده ساله اش رمز او را توی آوازش بخواند. انتخاب احمقانه ای بود. واقعا خیلی واضح بود. شاید بری همین طور شانسی واردش کرده باشد. با این حال سوزان به هیچ عنوان احساس گناه نکرد. به بری ربطی نداشت. فقط نمی‌خواست مچش را بگیرد.
بری با حالتی جدی گفت: می‌تونم با میخ بکوبمش به داربست. البته بعد از این که کشتمش.
سوزان گفت: چرا این کار را بکنی؟ چرا میخش کنی به داربست؟
بری گفت: برای هشدار به بقیه شون.
سوزان گفت: مجازات اعدام برای درس عبرت فایده ای نداره. این را ثابت کرده اند. جلوی هیچ کس را نمی‌گیرد.
لارا که پشت میز برگشته بود گفت: دار زدن، غرق کردن، چهار قسمت کردن. معنی اش چیه؟
بری گفت: آن نیست که دست و پای مجرم را می‌بندند به چهارتا اسب و اسب ها را به چهار جهت مختلف ول می‌کنند؟
لارا گفت: عق.
و خشکش زد.
سوزان گفت: نه. آن یک اسم دیگر دارد.
بری گفت: غیر اشراف زاده ها را دار می‌زدند. اشراف را گردن می‌زدند. هنوز هم توی عربستان سر را مجرم ها قطع می‌کنند.
سوزان گفت: واقعا؟
بری گفت: وقتی که سر بریده را بالا نگه می‌دارند تا چند ثانیه، می‌دانی، در واقع می‌تواند جمعیت را ببیند. آن قدر اکسیژن توی مغز می‌ماند که تا ده ثانیه دیگر فعال باشد.
سوزان گفت: خیلی خوب. بیا لارا برگرد سر کارت. تقریبا از صبح هیچ کاری نکرده ای.
لارا داد زد: واقعا شماها اعصاب خرد کن هستید. نمی‌توانید کاری به کار من نداشته باشید؟ همیشه باید حال آدم را بگیرید.
– اگر نشینی سرش قبول نمی‌شوی. اگر بخوای می‌توانم ازت بپرسم.
لارا داد زد: ساکت شو. فکر می‌کنی هرچی که دلت می‌خواهد می‌توانی به من بگویی؟ اصلا برای من خلوتی نمی‌گذاری.
سوزان فکر کرد؛ خلوت. من یک کمی‌ازش دارم. خلوت. یا هر چی که دوست داری اسمش را بگذار.
بری گفت: ببین لارا. اگر می‌خواهی یک کم درس بخوانی ما تنهات می‌گذاریم. مگر نه سوزان. بیا، می‌خواهم بیای کمکم کنی تصمیم بگیرم با این مجرم چی کار کنم.
سوزان گفت: آه آره.
در آشپرخانه به حیاط سنگفرش شده مربعی باز می‌شد که با گلدانهای مینا و رزماری و مریم گلی تزیین شده بود. به دیوار پهلویی یک قاب دست ساز آویزان بود که ساقه های کلفت شمعدانی را که برای قلمه زدن بریده بودند روی آن گذاشته بودند تا نزدیک آخر ماه بکارند. کنار آن بوته ای گل صد تومانی بود با گل های صورتی بزرگ و شاداب در اوج شکفتگی شان. بری دست سوزان را گرفت و جلو دهانش نگه داشت. نوک انگشت هایش را بوسید، بعد آ ن را توی دهنش کرد و دندانهایش را روی آن فشار داد تا این که سوزان گفت: آخ.
و دستش را عقب کشید.
گفت: پشت سایبان است. کلی آجر سنگین روش گذاشته ام.
– تصمیم گرفتی باهاش چی کار کنی؟
– خوب امیدوار بودم تو نظری داشته باشی.
سوزان با احتیاط گفت:  آه.
لحظه ای مکث کرد انگشت های پایش را توی کفش نگاه کرد. ادامه داد: بستگی دارد که بخواهی بکشیش یا نه. و اگر بخواهی باید بهت هشدار بدهم که لارا از دستت ناراحت خواهد شد و جلاد و ظالم صدات خواهد کرد و هرچی اسم دیگر که به دهنش بیاد.
بری پرسید: چه گلی دوست داری؟ می‌خواهم برات بکارمش.
سوزان گفت: باید بدانی. تا حالا دیگر باید بدانی چه گلی دوست دارم.
– می‌دانم که باید بدانم، اما نمی‌دانم.
دست در دست هم تا انباری باغچه رفتند.  آن جا روی در آهنی سطل آشغال یک کپه آجر گذاشته شده بود.
بری گفت: خوب؟
سوزان جواب داد: رز. اما نه هر رزی.
فکر کرد خوب فکر نکن که بعدش بیش¬تر از این توضیح می‌دهم که چه رزی. اما من آن گل های محمدی ظریف و کوچک را دوست دارم که بوی شیرین و غلیظی دارند و گلبرگ های چین خورده و رنگ سرخ قدیمی‌شون. این هم باید راز من بماند، مگر نه؟
بری گفت: لحظه افشای حقیقت.
همان طور که کپه آجرها را با پایش تکان می‌داد درسطل را از دسته اش گرفته بود. یک طرف در را چند اینچی بلند کرد. هیچ چیزتکان نخورد. چند اینچ دیگر بلندش کرد و خم شد تا نگاهی زیر آن بیندازد. بعد مثل پیشخدمتی که سرپوش نقره ای را از روی بشقاب رست بیف بلند می‌کند، سریع در را با حالتی پیروزمندانه توی هوا بلند کرد. دهانش باز ماند.
گفت: رفته. رفته.
سوزان نفس اش را که حبس کرده بود بیرون داد. پس.
– نه سوزان واقعا گرفته بودمش. آن جا بود. خیلی کوچولو بود، بچه بود، اما آن تو بود. حتما یک جوری با تقلا به بیرون راه دربرده.
سوزان با اعتماد به نفس زیاد و بی احساس گفت: خیال پردازی کردی.
-چه طور ممکنه خیال کنم یک سنجاب گرفتم؟
گفت: لارا راست می‌گه تووسواس پیدا کرده ای.
بری نا امید گفت: باور نمی‌کنی مگر نه؟
سوزان دست او را بلند کرد و بوسید. بعد برگشت و همان طور که زیر لب آواز می‌خواند به طرف باغچه رفت.
———————————————————
پانویس:
گرین اسلیوز green Sleeves، ترانه سنتی انگلیسی است که آهنگساز آن ناشناس است. گفته می‌شود که این ترانه راهنری هشتم برای ان بولین (همسر دومش  و مادر ملکه الیزابت) ساخته است؛ اما سبک این آهنگ با ترانه های مرسوم دوران هنری هشتم تفاوت دارد و این روایت صحیح به نظر نمی‌آید.
یکی از تعبیرهای متن ترانه این است که بانو گرین اسلیوززنی بی بندوبار و یا احتمالا فاحشه بوده است. در زمان ساخته شدن این آهنگ رنگ سبز معنی جنسی داشته است و به خصوص عبارت پیراهن سبزدر متن ترانه ممکن است اشاره به لکه سبز روی لباس زنی که در علفزار عشق بازی کرده داشته باشد.

نویسنده: هلن سیمپسون
مترجم: دنا فرهنگ

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.