داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ردیابی «بنگ»

یادداشتی بر داستان «بنگ» اثر ساموئل بکت
راه یافتن به «بنگ» دشوارتر از راه یافتن به سایر نوشته‌های بکت است؛ از این رو هر خواننده‌ای، درست یا غلط، درصدد برمی‌آید تا بلکه نشانه‌هایی از عالم عینی و علایمی از جهان ذهن در آن بیابد. عالم عینی «بنگ» در اتاقی خلاصه شده که نمونه‌ی دیگری است از اتاقی که دنیای دو اثر دیگر بکت، «آخر بازی» و «نام ناپذیر»، در آن محصور است. هرچند این اتاق در «بنگ» محصور است اما پناهگاه نیست و با اجزای اصلی آن، یعنی سقف و کف و دیوار، وصف شده است. جست‌وجو کردن راه خروجی این اتاق بی‌هوده است. اتاق به سیاه‌چال یا غار شبیه است و به دریا پنجره آن هیچ اشاره‌ای نمی‌شود. «اتاق‌هایی» که بکت توصیف کرده است و ما به آن‌ها اشاره کردیم فقط به صورت طرح اتاق وجود دارند. با این همه اتاقی که در «بنگ» وصف می‌شود بیش از اتاق‌های دیگر لخت و خالی است. اتاقی است بی‌اثاث و بی‌زینت که فقط ابعاد آن پیداست: دیوارهایش یک متر در دومتر است و سقف و کف آن هرکدام یک متر مربع. اگر این اتاق پر از نور و حرارت نبود می‌شد بگوییم که یک فضای تهی یا یک مکان هندسی است. نور و حرارت وجود اتاق را نمایان‌تر می‌کنند و هم حافظ حیات در آن هستند هم هادم آن(2). این خاصیت دوگانه ما را به یاد نور کور کننده‌ای می‌اندازد که «وینی»-در نمایش‌نامه‌ی «به به! چه روزهای خوشی»-نمی‌تواند خود را در برابر آن حفظ کند و همچنین به یاد نورافکن‌ها، این «بارقه‌های جهنمی» در نمایش‌نامه «کمدی» نوشته‌ی بکت می‌اندازد. در «بنگ» نیروی مرکب نور-حرارت به صورت یک نواخت و بی‌وقفه و بدون تغییر چیره است و بدنی آرام و سفید را در بر می‌گیرد و آن را از سپیدی خود سرشار می‌کند و جان می‌بخشد. این بدن بی‌نام که سخت نام‌ناپذیر است ممکن است مرده یا زنده باشد. چون قد آن یک متر است میان آن و اتاق تطابقی کامل و تناسبی پایدار برقرار است. این بدن، برعکس اتاق، هم به طور کلی وصف شده است و هم با جزئیات: دست‌ها، ساق‌ها، پاها، پاشنه‌ها، قلب، شکل، دهان، گوش، صورت، بینی، چشم‌ها. بنابراین سخن از موجودی است که بر خلاف «وینی» یا «نل» یا «نگ»(3)-نل و نگ در نمایش‌نامه‌ی «آخربازی»-مثله نشده بلکه، به حسب ظاهر کامل و بی‌نقص است. سربه اندام‌های آن، یعنی آن اعضای بدن که با دنیای خارج در تماس‌اند، هر لحظه از نو پدیدار می‌شوند. اولین خصوصیت این بدن آن است که حرکت ندارد، پاها از بالا تا پایین به یک‌دیگر چسبیده و پاشنه‌ها طوری به یک‌دیگر متصل است که انگشتان دو پا بر یک‌دیگر عمودند. این حالت ما را به یاد طرز ایستادن چارلی چاپلین می‌اندازد که شاید الگوی «ولادیمیر» و «استراگون»-در نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو»-نیز باشد. دست‌های آویزان، مشت‌های باز و سری که همواره راست و شق و رق است بر این احساس می‌افزایند که انگار حرکت کردن برای این موجود بسیار دشوار است. سرانجام پس از آن که به اعضای بدن این موجود نظر می‌کنیم به او نسبت فلج، بی‌حالی، بی‌خیالی و عدم تناسب می‌دهیم.
حتی موجوداتی که به چهارمیخ کشیده شده باشند، مانند دو شخصیت زن و مرد نمایش‌نامه‌ی «کمدی»، از توانایی دیدن و سخن گفتن برخوردارند. در «بنگ» چند بار همهمه‌هایی بروز می‌کند اما نمی‌توان گفت که از صدای انسان است. با وجود این، لب‌ها نیز مانند پاها سرانجام «چسبیده انگار به هم دوخته» و محکوم به سکوت است. آخرین چاره آن است که آن موجود از راه بدن درک کند و واکنش نشان دهد. فقط در چشمان اوست که ظاهراً رازی نهان است و باید آن را کشف کرد: نویسنده می‌گوید:«فقط چشم‌ها» ذره‌ای امید در خواننده برمی‌انگیزد. اما این امید که چند بار از راه تکرار واژه‌ها پدید می‌آید ناقص می‌ماند، نه قوت می‌گیرد و نه کانونی دارد. سرانجام از خود می‌پرسیم که آیا در این متوازی‌السطوح سفید چشم‌ها لکه‌ای به رنگ دیگر است، آیا در این دنیای خط‌های مستقیم بی‌انعطاف چشم‌ها شکل لطیف‌تری وارد می‌کنند که شاید رازی را پنهان می‌کند. این چشم‌ها که فقط از روبه‌رو پیدا هستند رنگ آبی روشنی دارند که به بی‌رنگی، به ناپیدایی، می‌زنند:«چشم‌ها حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید ثابت.» این چشم ها که بی‌حرکت، گود و کم رنگ هستند بیش‌تر در خور مرده‌اند تا سرچشمه‌ی حرکت و حیات. در پایان نوشته، نویسنده واژه‌ی مفرد «چشم» را به کار برده است و هم چنین تباین «سیاه و سفید» را آورده است، تباینی که با واژه‌ی «کدر» که پیش از «سیاه و سفید» آمده خفیف شده است. بکت در همان‌جا که بدین شیوه وجود قرینه و مردمک را با ایما و اشاره می‌نمایاند، وجود پلک‌ها را نیز نشان می‌دهد. در این‌جا حضور انسان نمودار می‌شود زیرا به جای چشمانی که کم‌رنگ و گود افتاده هستند، پلک می‌آید یا به چشم‌ها افزوده می‌شود؛ پلک ممکن است باز و بسته شود، نوعی زبان بی‌زبانی دارد و استغاثه می‌کند. فقط همین اشاره یا همین نگاه است که ظاهراً از فلج و بی‌حرکتی عمومی مصون مانده است؛ و با همهمه همراه می‌شود و گونه‌ای نومیدی و تسلیم و رضا را نشان می‌دهد که تا حد امکان به عدمی که آن‌ها را چون خوره می‌خورد نزدیک است.
از قلب، عضوی که حتی در عالم طرح و فرض نیز وجود آن ضروری است دو بار صدای سوفل برمی‌خیزد و با این نشانه‌ای که هم از لحاظ ادراک حسی هم از لحاظ ادراک ذهنی ناقص است، زندگی و مرگ کم و بیش برابر می‌شوند. صدای سوفل، مانند همهمه و چشم نیمه بسته، عمل مردن یا روبه مرگ بودن را بیش‌تر نشان می‌دهد تا این که واقعه‌ی مرگ را بیان کند. ضربان قلب و حرکت استغاثه‌آمیز چشم با یک‌دیگر انطباق ندارند زیرا ظاهراً این پیکر از ایجاد هم‌آهنگی و هم‌زمانی عاجز است. از این‌جا معلوم می‌شود چرا گرایش فزاینده به سفتی و سختی به صورت مدام و مرتب پیدا نمی‌شود بلکه، برعکس، به صورت گسسته و تکه‌تکه ظاهر می‌گردد.
اما در مورد علایم حیاتی که بسیار اندک بروز می‌کند، اغراق است اگر بگوییم که این علایم واکنش‌هایی هستند جسمانی که از حاشیه به متن زندگی درونی می‌روند (حقیقت آن که این‌گونه تفاوت‌ها در عالم طرح و فرض هیچ معنایی ندارند)، زیرا حداکثر می‌توان گفت که این علایم حیاتی میل به حرکت است که بر اثر نوعی انگیزش یا تحریک نامعلوم ایجاد شده است. و از آن‌جا که فقط از یک‌جا واژه‌های «گوشت تن» و «جای زخم‌ها» آمده است ظاهراً بدن رنگ حقیقت ملموس عینی به خود می‌گیرد و آن‌وقت حتی جای آن است که از بعد سوم و شکل اندامی سخن بگوییم. اما در حقیقت نویسنده از آن دو کلمه فقط رنج و درد را در نظر دارد و این احساس اولیه را با مثله‌ی تدریجی قوت می‌بخشد و این مثله شدن شاید به سرچشمه‌ی نامشخص و ناملموسی مانند نور-حرارت نرسد. هنگامی که مثله شدن به صورت ریزش مو ظاهر می‌شود بر ناتوانی موجودی که پاهایش به هم چسبیده و دست‌هایش آویزان است افزوده می‌گردد. از این گذشته، مثله شدن نوعی تلاقی بلکه نوعی پژواک تلاقی پیشین است. با وجود این واژه‌های «جای زخم‌ها» و «تلاقی» بیش از پرپرزدن چشم و سوفل قلب با یک‌دیگر مقارن نیستند. این تلاقی را نمی‌توان ثابت کرد مگر با چند نشانه که آن را فاش می‌کنند. برای مدتی بدن به تنهایی وجود دارد و ذهنی را آغشته می‌کند که بشریت در اوج ناتوانی خلاصه می‌شود. به دنبال آن عبارت «یک ثانیه نه تنها» از نو تکرار می‌شود. در این عالم تنگ و بی‌نام، برخورد با خویشتن، با زخم خویش، با تصویر خویش با برخورد با دیگری برابر می‌شود مخصوصاً که فقدان حافظه، کاهش تمام گذشته به «قدیم‌ها» سرانجام همه‌ی سدها را در هم می‌شکنند.
در این دنیای پر از سختی و سکوت، «بنگ» و «هوپ» نیروی خود را نمایش می‌دهند. در واقع، موضوع عبارت است از نوعی پویایی که صرفاً لفظی است هم در زمینه‌ی روانی و هم در زمینه‌ی زبانی و برخلاف سایر الفاظ که فقط معنی آن‌ها اهمیت دارد، اهمیت «بنگ» و «هوپ» در قوت القایی آن‌ها است. مثلاً یادآور الفاظی هستند که بچه‌ها تقلید می‌کنند یا صدای ماشین درمی‌آورند یا به خود فرمان می‌دهند. «بنگ» و «هوپ»، این اصوات کوتاهی که شاید کلمه هم باشند، گاه در پایان جمله‌هایی می‌آیند که نحو و نقطه گذاری آن‌ها با هیچ‌یک از قواعد دستوری یا حتی عروضی انطباق ندارد. دیوید لاج در مقاله‌ای راجع به متن انگلیسی «بنگ» تمام تفسیرهایی را که ممکن است «بنگ» صورت گیرد برمی‌شمارد (در ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» واژه‌ی «پینگ» هم به جای «بنگ» و هم به جای «هوپ» آمده است). پاره‌ای از آن معانی از متن فرانسه نیز برمی‌آید:«درباره‌ی خود واژه‌ی «پینگ» هیچ توضیح متقنی نمی‌توانم بدهم. از لحاظ دلالت منطوقی شاید به معنای صدایی باشد که از پاره‌ای از ابزارها بلند می‌شود، شاید علامت گذشت زمان باشد (مکرراً به «یک ثانیه» اشاره شده است، گرچه «بنگ»ها در فواصل زمانی منظم بلند نمی‌شود). از لحاظ دلالت مفهومی، «بنگ» صوتی است ضعیف، رقت‌انگیز، بی‌طنین، آزارنده و حتی دیوانه‌کننده و، از این رو، عنوان مناسبی برای این قطعه است و آن را نقطه‌گذاری می‌کند و چنان است که ضربه‌ای بر ساز «مثلث» در یک فوگ پیچیده.»(4) البته «بنگ» تقلید صدای طبیعی انسان نیست. در حالی که «هوپ» از یک طرف آوا یا صوتی است که با ادای آن کسی را به کاری وادار می‌کنند(5)، و از طرف دیگر یادآور جهش یا تغییر مکان سریع است و تکرار آن همواره غیر منتظره و اندکی مکانیکی است و غریب آن که این تکرار، برخلاف انتظار، این فکر را تقویت می‌کند که آن بدن با پاهای چسبیده به هم و دست‌های آویزان فقط ناشیانه تکان می‌خورد. منشاء این حالت دست و پا که از صدا جدا نمی‌شود به همان اندازه‌ی منبع نور-حرارت و علت جای زخم‌ها مجهول است. شاید بدن بی‌اراده تکان می‌خورد یا ذهن به خود هشدار می‌دهد یا یک صدای تیلیک در خارج برمی‌خیزد. با بلند شدن مکرر صدای «هوپ» یک رشته جابه‌جایی‌هایی ایجاد می‌شود که تأثیر غریبی به‌جا می‌گذارد که نه فقط حاکی از پویایی، بلکه حاکی از نوعی تنش در این دنیایی است که ذاتاً بی‌حرکت است و در آن سعی بر این است که از جنبه‌ی بصری هردو کار تنگ کردن جا و باز کردن آن به طور هم زمان ادامه یابد. هنگامی که لفظ «هوپ» با واژه‌ی «ثابت» همراه می‌شود، که اغلب هم چنین می‌شود، ظاهراً تصلب شدیدتر از پیش می‌گردد.
هربار که «بنگ» و «هوپ» به زبان می‌آید نوعی وقفه یا گسست در پیوستگی جمله، که در هرحال بریده بریده است پدیدار می‌شود. این دو صورت نوعی حرکت ناگهانی، نوعی هشدار یا نوعی پلک زدن برمی‌انگیزد، با توجه به این که «هوپ» صعودی و مکانی است و «بنگ» نزولی و زمانی. در این متن «بنگ» و «هوپ» هیچ‌گاه در کنار هم نمی‌آیند، بااین‌که غالب الفاظی که بارها تکرار می‌شوند به صورت‌های تازه‌ای تلفیق شده سرانجام با هم‌دیگر تألیف می‌یابند. از این رو «بنگ» و«هوپ» نسبت به یک‌دیگر استقلال شگفت‌انگیزی پیدا می‌کنند که استقلال آن‌ها را نسبت به سایر واژه‌ها افزایش می‌دهد. به نظر می‌رسد که خاصیت این دو صوت آن است که در میان گروه‌های واژه‌هایی که در حال شکل گرفتن یا در پی یک‌دیگرهستند، به صورت کاتالیزور عمل می‌کنند. استقلال «بنگ» از استقلال «هوپ» بیش‌تر است نه فقط از آن‌رو که «هوپ» به احتمالی با واژه‌های «جای دیگر» و «ثابت» خنثی یا مواجه با مانع می‌شود، بلکه از آن‌رو که «بنگ» سرانجام جای خود را باز می‌کند بی‌آن‌که در خط‌هایی که جمله‌ها در صدد رسم آن‌ها هستند تغییری بدهد.
«هوپ» به جست زدن مربوط می‌شود، خاه جست زدن صورت گیرد خاه صورت نگیرد، و از این رو، دست کم به طور غیرمستقیم، به بدن و پاها و پاشنه‌های برهنه مربوط می‌شود. «بنگ» به انسان ربط کم‌تری دارد نه فقط از آن‌رو که تقلیدی از صدا یا حرکت انسانی نیست بلکه از آن رو که صدایی که از آن برمی‌خیزد معادل صدایی است که از یک آلت موسیقی، به خصوص زنگ(6) «به به! چه روزهای خوشی» می‌اندازد. سرانجام «بنگ» به نوعی آوانویسی اجزای تئاتر بدل می‌شود: حرکات، اصوات، دکور و لوازم صحنه همه در یک واج خلاصه می‌شوند.
از میان الفاظی که به شنیدن مربوط می‌شوند مهم‌تر از همه واژه‌ی «سکوت» است. این متن که در باطن بارها از سرگرفته می‌شود و با واژه‌ی «تمام» پایان می‌یابد، هرگونه امکان از نو آغازیدن را منتفی می‌کند(7). «همهمه»، «بی‌صدا» و «سکوت»، برخلاف «بنگ» و «هوپ» از جمیع جهاد روشن و بازشناختنی است و بر بروز ضعف یا فقدان کامل زبان دلالت می‌کند. خواننده به جایی کشانده می‌شود که میان «بنگ» و همهمه یا سکوت ارتباطی برقرار کند زیرا لفظ «بنگ» که قوت ثابتی دارد به تأکید نشان می‌دهد که زبان آدمی نارسا است. از این‌جا تفاوت دیگری میان «بنگ» و «هوپ» نتیجه می‌شود و آن این که «هوپ»، برخلاف «بنگ»، هیچ ربطی به همهمه و سکوت ندارد. در مواردی که لفظ «هوپ» به سکون و حرکت مربوط می‌شود، بر نوعی جابه‌جایی دلالت می‌کند که به محض ادای این لفظ متوقف می‌شود. با این تدبیرهای زمانی است که «هوپ» به «بنگ» می‌پیوندد و حتی عاقبت در متن انگلیسی با آن منطبق می‌شود و هر دو به صورت «پینگ» درمی‌آیند.
دلالت «هوپ» برسکون و «بنگ» برسکوت جنبه‌ی شاعرانه‌ی متن را نشان می‌دهد. تناقض در این است که درهم‌ریختگی قواعد نحوی و واژگانی و کنارهم قرار گرفتن الفاظ پیش‌پاافتاده و الفاظ غیرادبی اما پرمعنی خواننده را به سوی معیارهای شاعرانه می‌کشاند: به تلمیحات، تشبیهات و ترجیعات. حرکات، اصوات و رنگ‌های طرح مانند یا گذرا با تمام انواع تصاویر، و در نتیجه با تمام انواع تطابق، سازگارند. اتاق و نور سفید یک‌دست هستند. رنگ‌های دیگر، آبی، صورتی و خاکستری، همه آن‌قدر کم‌رنگ هستند که به همان رنگ سفید پهلو می‌زنند. هرکدام به خودی خود نشانه‌ی ضعف است: صورتی یا برهنه علامت کم‌خونی و نبودن حفاظ است، خاکستری نشانه‌ی نبودن نور است. از آن‌جا که همه کم‌رنگ هستند با هم مخلوط نمی‌شوند، محو نمی‌شوند یا حتی با یک‌دیگر تلاقی نمی‌کنند. دیر یا زود به سفیدی یک دستی می‌رسند که این سفیدی در عرصه‌ی شنوایی با سکوت منطبق است. همان‌گونه که همهمه سخنی است که بی‌نهایت کاهش یافته یا ضعیف شده، رنگ‌های ملایم هشیاری یا نگاه را در شرف زوال نشان می‌دهند.
این متن، با آن که به نظر می‌رسد حیات انسان در آن به درجه‌ی صفر جنب و جوش خود رسیده است، مبین هوس آفرینش است و از لحاظ به رمان‌های بکت شباهت دارد و دنباله‌ی آن‌ها هست؛ در آن رمان‌ها نیز عمل نوشتن از هستی انسانی جدایی نمی‌پذیرد. در «بنگ» تپش یا شور خلاقیت در حیطه‌ی ذهن محفوظ می‌ماند و متوازی‌السطوح سفیدی را نشان می‌دهد که ما آن را اتاق خواندیم. اجزای سخن، که شمار آن‌ها اندک است، بی‌وقفه از اول تا آخر از نو سر می‌رسند. اگر چه پرش‌های مکرر آن‌ها باعث از میان رفتن تأثیر خاص آن‌ها نیست، سرانجام همه در تلاش برای رسیدن به یک هدف با هم‌دیگر شریک و به یک‌دیگر شبیه می‌شوند. این تلاش در راه رسیدن به نوعی صورت‌بندی، نوعی ساختار، نوعی وضوح، نه به شکست منتهی می‌شود نه به موفقیت. فقدان فعل در عرصه‌ی انسانی خطر سکون، خشکی و رکود را شدیدتر می‌کند و حتی نماد آن به شمار می‌آید؛ از لحاظ آفرینش اثر فقدان فعل باعث می‌شود که روانی ادامه‌ی متن و خارج شدن از کم‌رنگی شدید دشوارتر شود. ضربان‌ها و زجر کشیدن‌های آن سخت پابرجا هستند و نوشته در خطر آن است که از مرحله‌ی جنینی یک راست به مرگ برسد. اگر با وجود خطر ابهام و نقص باز هم پدید آمدن این اثر امکان داشت جای آن بود که پایان نوشته به نوعی نیستی بینجامد. «بنگ» در پهنه‌ی این اثر شاید علامتی باشد که به کاری برمی‌انگیزد یا مسیری را تغییر می‌دهد. الفاظی چون تصویرها، رد پاها، درهم‌ریختگی‌ها، نه تمام، و همچنین آخرین واژه که «تمام» است خود نشان می‌دهند که با پیگیری و سماجت کوشش شده است که مرحله‌ی طرح ناقص، فرار و موقتی پشت سر نهاده شود. در عین حال آن واژه‌ها نشان می‌دهند که شعور انتقادی هیچ‌گاه از شعور خلاقه جدا نمی‌شود. حاصل کوشش هنرمند-هرقدر هم خلاصه شده باشد-ذاتاً ربطی به چندپارگی و سمت و سوی اثر ندارد.
از لحاظ زبانی واژگان به همان اندازه کاهش یافته است که حرکت در مکان و گام اصوات. در این نوشته که زمان طول ندارد و به ندرت با همهمه و سوفل قلب تقطیع شده است، تکرار واژه‌ها خود کمکی است. حرکات دردناک که هم علامت وجود و هم نوعی ادای مقصود است با الفاظی بیان می‌شوند که گویا می‌خواهند به صورت زنجیره درآیند. واژه‌ها در نوری شدید محصورند که به هیچ سایه یا سایه‌روشنی مجال بروز نمی‌دهند و مانع هرگونه وضوحی هستند و از این رو هیچ‌ قدرت زایش یا نوزایی ندارند. این واژه‌ها در هیچ فضای معنایی محصور نیستند؛ هیچ معنایی ندارند از سوی دیگر به نظر لودوویک ژانویه(8) تمام نوشته یک جمله بیش نیست. واژگان «بنگ» از همان ابتدا تا اندازه‌ای یک‌نواخت است تقریباً هیچ تغییری در آن راه نمی‌یابد و با واژگان آثار دیگر بکت فرق دارد. در سایر آثار بکت تلمیحات ادبی، دینی، امثال و الحکم و تلمیحات عامیانه نقش مهمی دارند. فقدان نحو منظم-و فعل یعنی فقدان حرکت؛ فقدان حرف تعریف و اشاره یعنی فقدان آن چه معرفه است؛ فقدان حرف ربط یعنی واژه‌هایی که چیزی را به چیزی متصل می‌کنند-معنای واژه‌ها را محدود می‌کند و معما را پیچیده‌تر می‌سازد و بر قوت کنایی متن می‌افزاید زیرا فهم خواننده از اجزایی که در زیر پرده‌ی سکوت رفته‌اند تیزتر می‌شود(9). بااین‌همه احساس می‌شود که ترتیب واژه‌ها به همین صورت که هست ضرورت دارد. جابه‌جایی آن‌ها معنی آن‌ها را روشن نمی‌کند و بیش از آن که معنی واژه‌ها را روشن کند به آن‌ها حالت زاید و محذوف می‌دهد. ترتیب واژه‌ها به یک معنی مکانیکی است البته با این فرض که هر جمله نوعی از سرگیری کامل با همان اجزا باشد چون محال است بتوان اجزای دیگری یافت. نقطه گذاری، که ظاهراً مبنای نحوی معینی ندارد، هیچ‌چیز را در دایره‌ی معنایی مشخصی محدود نمی‌کند. بدین قرار زبان این اثر به اقتضای طبیعتش، متعلق به حوزه‌ای است که در نیمه‌ی راه بیان شدنی و بیان نشدنی، در نیمه‌ی راه هستی و نیستی، در نیمه‌ی راه جهشی خطرناک و بی‌حالی در عین انجماد، واقع شده است(10). بکت واژه‌ها را، فقط تک تک، تکرار نمی‌کند بلکه جفت‌جفت و رشته‌ای از واژه‌ها را تکرار می‌کند که هر کدام برای خود معنای معینی دارند و برای عالم نوشته‌ی او چیزی ثابت و محوناشدنی فراهم می‌آورند. این خصوصیت از آن‌رو برجسته‌تر می‌شود که بدن و ذهن، که شاید واژه‌ها از آن‌ها منشاء نمی‌گیرند، هیچ عینیتی ندارند. کوشش مدام بر این که آن واژه‌ها از سر گرفته شود ما را به یاد موزاییک می‌اندازد (نه بدان معنی که بخواهیم در ذهن خود موزاییک تام و تمام را تصور کنیم). گروه‌بندی الفاظ، که در غیاب عالم عینی استحکام آن ظاهر می‌شود، جانشین استخراج و انتخاب سنگ می‌شود. چنان‌که در موزاییک هر دانه ریگی برجسته می‌نماید، صناعت و سبک «بنگ» خواننده را وادار می‌کند زیر هر واژه‌ای خط بکشد. با حذف حروف ربط و اضافه و ضمایر موصولی و سایر ادات دستوری که نشانه‌ی وجود رابطه است، روابطی بر مبنای شباهت جای آن‌ها را می‌گیرد که بر اثر درهم‌ریختگی سایر واژه‌ها به وجود می‌آید. بدین‌گونه از رد پاها رد می‌شویم و از نه تمام به موزاییک سفید بر سفید، یعنی به تمام، می‌رسیم. در نتیجه «بنگ» در مجموع صحنه‌ای نهایی را نشان می‌دهد که در آن انسجام لفظ جای طرح و توطئه را می‌گیرد و واژه به جای بازیگری که حالت به خود گرفته است می‌نشیند و «بنگ»، که هم واج است و هم سازوکار، انتظار تک‌گویی را ایجاد می‌کند اما عبث.
——————————————–
یادداشت‌های نویسنده:
2. در «پینگ»، که عنوان ترجمه‌ی انگلیسی بکت از «بنگ» است، اصطلاحات هندسی بیش‌تر به کار رفته است، مثلاً: «تلاقی‌ها» و «سطح» گاه هردو به «سطح» ترجمه شده است. ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» در شماره‌ی دوم سال بیست و هشتم مجله‌ی «انکاونتر» Encounter (فوریه‌ی 1967) صص 25ــ26 منتشر شده است.
3. Winnie, Nell, Nagg
4. در مقاله‌ی some ping Understood در شماره دوم سال بیست و نهم مجله‌ی «انکاونتر» (فوریه 1968) ص87.
5. این لفظ به ویژه در سیرک‌ها به کار می‌رود.
6. دن پیکه دونکر Don pikkedoncker در «شکوه جهنم» به تقلید از صدای زنگ لفظ «بنگ» را به‌زبان می‌آورد.
7. بکت واژه‌ی فرانسه acheve را در ترجمه‌ی انگلیسی به over (و واژه‌ی inacheve را به واژه‌ی ساختگی unover-«نه تمام» ــم ) برگردانده است. واژه‌ی انگلیسی تأکید عاطفی بیش‌تری دارد ولی در عین حال حاکی از تسلیم و تفویض است.
8. Luodovic Janvier
9. در مقاله‌ی «Le lieu du retrait de la blancheur de lecho» [عزلتگاه سفیدی پژواک]، مجله‌ی [critique نقد]، سال بیست و سوم، ص237 (فوریه 1967)
10. در این‌جا به مفهوم خلاء می‌رسیم که ل. ژانویه بررسی کرده است: «به خلاء می‌رسیم، به خلئی که درون سروصدا پدیدار شده است، سروصدایی که با شنیدن صدای «بنگ» در عنوان نوشته به وجود آمده است. ردپا-پژواکی آنی از یک زندگی کم‌مایه، ردپا-پژواکی که بی‌نهایت سریع است و به گوش چنان سفید است که به چشم. در فضای زبانی هستیم که درهای آن به‌روی هرچه خارج از آن است به یک‌سان بسته است، از هر دلالتی تهی است، فضایی که فقط تکرار رکن اساسی «سفید» و هماهنگی اصوات پژواک سخن سفید را به گوش می‌رساند و چند برابر می‌سازد.» همان، صفحه 233
نویسنده: رنه ریس اوبر (Renee Riese Hubert)
مترجم: منوچهر بدیعی

بنگ

همه معلوم همه سفید بدن برهنه سفید یک متر پاها چسبیده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمین سفید یک متر مربع نادیده هرگز. دیوارهای سفید یک متر در دو متر سقف سفید یک متر مربع نادیده هرگز. بدن برهنه سفید ثابت فقط چشم‌ها اندکی. رد پاها درهم ریختگی‌ها خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست رو به جلو پاها سفید پاشنه‌ها چسبیده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفید تابان. بدن برهنه سفید ثابت هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها-در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا سفید بر سفید. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمه‌های کوتاه اندک تقریباً هیچ همگان معلوم. رد پاها در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاستری روشن تقریباً سفید بر سفید. پاها چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سیاه خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید نور حرارت دیوارها سفید تابان یک متر در دو متر. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. پاها سفید ناپیدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. چشم‌ها فقط ناتمام فرضاً آبی آبی روشن تقریباً سفید. همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید نه تنها. فرضاً اندکی صورتی بدن برهنه سفید ثابت یک متر سفید بر سفید ناپیدا. نور حرارت همهمه اندک تقریباً هیچ همواره همان همگان معلوم. دست‌ها سفید ناپیدا آویزان ازهم باز گودی کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید نفری. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید بنگ همهمه بنگ سکوت. لب‌ها انگار به هم دوخته ریسمان سفید ناپیدا. بنگ شاید از طبیعتی یک ثانیه تقریباً هیچ از حافظه تقریباً هیچ. دیوارها سفید هر کدام با آثار خود درهم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. نور حرارت همه معلوم همه سفید تلاقی‌های سطح‌ها ناپیدا. بنگ همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید این معنایی از حافظه تقریباً هرگز. پاها سفید ناپیدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود هوپ جای دیگر. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو پاها چسبیده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جای دیگر جایی همواره اما نامعلوم. فقط چشم‌ها فقط نه تمام فرضاً آبی حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفید سطح‌ها سفید تابان بنگ همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه زمان نجومی از حافظه تقریباً هیچ. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر سفید بر سفید ناپیدا قلب سوفل بی‌صدا. فقط چشم‌ها فرضاً آبی آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقی‌های ناپیدای سطح‌ها فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. بینی گوش‌ها حفره‌ها سفید لب‌ها ریسمان سفید انگار به هم دوخته ناپیدا. بنگ همهمه‌ها اندک تقریباً هیچ یک ثانیه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکی صورتی بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا همه معلوم بیرون اندرون. بنگ شاید طبیعت یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم تر آبی و سفید در باد. سقف سفید تابان یک متر مربع نادیده هرگز بنگ شاید از آن مفری یک ثانیه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سیاه درهم ریختگی‌ها خاکستری نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید همیشه همان. بنگ شاید نه تنها یک ثانیه با تصویر همواره همان همان زمان اندکی کم‌تر از حافظه تقریباً هیچ بنگ سکوت. افتاده اندکی صورتی ناخن‌ها سفید تماماً. موهای بلند فروافتاده سفید ناپیدا تماماً. جای زخم‌ها ناپیدا به همان سفیدی که گوشت تن مجروح اندکی صورتی پیش از این. بنگ تصویر اندک تقریباً هیچ یک ثانیه زمان نجومی آبی و سفید در باد. سرگرد بالا گرفته بینی گوش‌ها حفره‌ها سفید لب‌ها ریسمان سفید انگار به هم دوخته ناپیدا تمام. فقط چشم‌ها فرضاً آبی ثابت روبه جلو آبی روشن تقریباً سفید تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطح‌های سفید تابان فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبیعت اندک بعید تقریباً هرگز یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم‌تر همواره همان آبی سفید در باد. رد پاها در هم ریختگی‌ها خاکستری روشن چشم‌ها حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو بنگ شاید معنایی بعید تقریباً هرگز بنگ سکوت. سفید برهنه یک متر ثابت هوپ ثابت جای دیگر بی صدا چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها حفره‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جای دیگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شاید نه تنها یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم‌تر چشم تیره و سفید نیمه بسته مژه‌های بلند التماس کنان از حافظه تقریباً هیچ. در دور دست برق زمان همه سفید تمام همه از پیش هوپ برق دیوارها سفید تابان بی‌آثار چشم‌ها آخرین رنگ هوپ سفید تمام. هوپ ثابت آخرین جای دیگر پاها چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل برهم عمود دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفید ناپیدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکی صورتی یک متر ناپیدا برهنه سفید همه معلوم بیرون اندرون تمام. سقف سفید نادیده هرگز بنگ قدیم ها اندکی تقریباً هیچ یک ثانیه کف زمین سفید نادیده هرگز شاید از آن‌جا. بنگ قدیم‌ها اندکی شاید معنایی طبیعتی ثانیه‌ای تقریباً هیچ آبی و سفید در باد از حافظه دیگر هیچ. سطح‌ها سفید بی آثار فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفید قلب سوفل بی‌صدا. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفید ثابت روبه جلو پیر بنگ آخرین همهمه شاید نه تنها یک ثانیه چشم کدر سیاه و سفید نیمه بسته مژه‌های بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام.
نویسنده: ساموئل بکت (Samuel Beckett)
مترجم: منوچهر بدیعی

گل رس

خانم مدیر به او اجازه داده بود که به محض تمام شدن عصرانه‌ی زن‌ها به مرخصی برود و ماریا«1» چشم‌انتظار مرخصی شبانه‌اش بود. آشپزخانه پاک و پاکیزه بود: آشپز گفت که عکس آدم روی پاتیل‌های بزرگ پیداست. آتش مطبوع و درخشان بود و روی یکی از میزهای کناری چهار نان کشمشی بزرگ بود. ظاهراً بریده نشده بود، ولی اگر نزدیک‌تر می‌رفتی می‌دیدی که به تکه‌های کلفت دراز ومساوی تقسیم شده است تا سر عصرانه توزیع شود. ماریا خودش آن‌ها را بریده بود.
ماریا به راستی آدم خیلی‌خیلی ریزنقشی بود، ولی بینی خیلی دراز و چانه خیلی درازی داشت. کمی تو دماغی حرف می‌زد. مدام از سر دلجویی می‌گفت: «بله، جانم،» و «نه، جانم.» هروقت که زن‌ها سر تشت رختشویی مرافعه‌شان می‌شد، همیشه ماریا را خبر می‌کردند و او هم همیشه موفق می‌شد که آن‌ها را آشتی دهد. روزی خانم مدیر به او گفته بود: «ماریا، تو واقعاً فرشته آشتی هستی!»
و معاون و دو نفر از خانم‌های هیئت مدیره این تعریف را شنیده بودند. و جینجر مونی«2» همیشه می‌گفت اگر به خاطر ماریا نبود، چه‌ها که برسر آن خله اتوکش نمی‌آورد. همه شیفته ماریا بودند.
زن‌ها ساعت شش عصرانه می‌خوردند و ماریا می‌توانست قبل از ساعت هفت بیرون برود. از بالزبریج«3» تا پیلار«4» بیست دقیقه راه بود، بیست دقیقه هم از پیلار تا درام کندرا«5»، بیست دقیقه هم خرید طول می‌کشید. قبل از ساعت هشت می‌رسید. کیف پولش را که بست نقره‌ای داشت بیرون آورد و بار دیگر نوشته‌ی رویش را خواند: هدیه‌ای از بلفاست. به این کیف خیلی علاقه داشت، چون جو«6» پنج سال پیش، موقعی که با الفی«7» در تعطیلات عید خمسین«8»، به بلفاست رفته بود، آن‌را برایش آورده بود. توی کیف دوتا سکه‌ی دو شلینگ و نیمی و قدری پول خرد بود. بعد از خریدن بلیط تراموا سرراست پنج شلینگ برایش می‌ماند. چه شب خوبی خواهد بود. همه‌ی بچه‌ها آواز می‌خوانند! فقط خداخدا می‌کرد که جو مست به خانه نیاید. وقتی مست می‌شد، خیلی عوض می‌شد.
بارها جو از او خواسته بود که برود و با آن‌ها زندگی کند، اما او احساس می‌کرد سربار می‌شود (گرچه همسر جو همیشه با او خیلی مهربان بود) و به زندگی در رختشوی‌خانه عادت کرده بود. جو آدم خوبی بود. ماریا او را بزرگ کرده بود و همین‌طور الفی را، و جو بیشتر وقت‌ها می‌گفت: «مامان جای خود را دارد، اما ماریا در حق من مادری کرده است.»
در پی از هم پاشیدن خانواده، پسرها این کار را برایش در رختشوی‌خانه دوبلین در نور شب«9» پیدا کرده بودند و از کارش راضی بود. قبلاً نظر خوبی راجع به پروتستان‌ها نداشت، ولی حالا فکر می‌کرد که مردمان خوبی هستند، کمی ساکت و جدی‌اند، ولی با این همه برای حشرونشر آدم‌های خوبی هستند. بعد گلدان‌هایش را به گرم‌خانه آورده بود، از رسیدگی به گل و گیاه خوشش می‌آمد. سرخس‌ها و بگونیاهای شادابی داشت، و هروقت کسی به دیدنش می‌آمد، همیشه یکی دو قلمه از گرم‌خانه‌اش به او می‌داد. فقط از یک چیز خوشش نمی‌آمد و آن هم اعلامیه‌های مذهبی روی دیوار بود، اما خانم مدیر چه آدم نازنینی بود، چه رفتار خوبی داشت.
وقتی آشپز به او گفت که همه چیز آماده است، ماریا به اتاق زن‌ها رفت و زنگ بزرگ را به صدا درآورد. طولی نکشید که زن‌ها دوبه‌دو یا سه‌به‌سه پیداشان شد، دست‌های‌شان را که بخار از آن‌ها بلند می‌شد با پاچین‌های‌شان پاک می‌کردند و آستین پیراهن‌های‌شان را روی دست‌های سرخ و بخار کرده‌شان پایین می‌کشیدند. زن‌ها مقابل لیوان‌های بزرگ خود نشستند. آشپز و خله چای داغی که قبلاً در حلب‌های بزرگ با شیروشکر مخلوط شده بود در لیوان‌ها ریخته بودند. ماریا بر توزیع نان کشمشی نظارت کرد و مراقب بود که به هر نفر چهار برش سهمش برسد. سرشام شوخی و خنده حسابی به راه بود. لیزی فلمینگ«10» گفت که امسال دیگر حتماً انگشتری نصیب ماریا می‌شود«11»، ولی فلمینگ هر سال شب عید همین حرف را زده بود، ماریا به اجبار خندید و گفت که نه انگشتری می‌خواهد و نه همسر؛ وقتی خندید چشم‌های سبز مایل به خاکستری‌اش با شرم یأس‌آلودی برق زد و نوک بینی‌اش تقریباً به نوک چانه‌اش رسید. بعد جینجر مونی لیوان بزرگ چایی‌اش را به سلامتی ماریا بلند کرد و در حالی که بقیه‌ی زن‌ها لیوان‌های‌شان را روی میز می‌کوبیدند، گفت که حیف آبجویی در کار نیست تا در لیوانش بنوشد. و ماریا دوباره چنان خندید که نوک بینی‌اش تقریباً به نوک چانه‌اش رسید و هیکل ریزش چنان لرزید که نزدیک بود از هم در برود، چون می‌دانست که مونی قصد خیر داشت، و البته زنی عامی بود.
اما چه‌قدر ماریا خوشحال شد که زن‌ها عصرانه‌شان را خوردند و آشپز و خله مشغول برچیدن بساط عصرانه شدند! ماریا به اتاق کوچکش رفت، و چون به خاطر آورد که روز بعد عید است، عقربه‌ی ساعت‌شمار را از روی هفت بر روی شش آورد. بعد دامن و کفش‌های کارش را درآورد و بهترین دامنش را روی تخت پهن کرد. کفش‌های کوچک مهمانی‌اش را پای تخت گذاشت. بلوزش را هم عوض کرد و در حالی که جلو آیینه ایستاده بود، به یادش آمد که وقتی دختر جوانی بود، برای مراسم نماز یکشنبه چه لباس‌هایی می‌پوشید و با عطوفت خیال‌انگیزی به هیکل کوچکش که اغلب آن را آن‌همه آراسته بود نگاه کرد. با وجود گذشت زمان، هیکلش را ریزه و موزون یافت.
وقتی بیرون رفت، خیابان‌ها از باران می‌درخشید و از این‌که بارانی قهوه‌ای کهنه‌ی خود را به تن داشت خوشحال بود. تراموا پر بود و او مجبور شد روی چهارپایه‌ی کوچک انتهای تراموا بنشیند، رودرروی همه‌ی مسافرها، نوک پایش کاملاً به زمین نمی‌رسید. در ذهنش کارهایی را که در پیش داشت مرور کرد. فکر کرد چه‌قدر خوب است که آدم مستقل باشد و دستش توی جیب خودش برود. خداخدا می‌کرد شب خوبی در پیش باشد. مطمئن بود که همین‌طور هم می‌شود، اما حیف که الفی و جو با هم قهر بودند. حال مرتب دعوای‌شان می‌شود. ولی وقتی بچه بودند، خیلی با هم رفیق بودند: رسم روزگار چنین است.
در پیلار از تراموا پیاده شد و به سرعت راهش را از میان جمعیت باز کرد. وارد قنادی دونس«12» شد، ولی مغازه پر از مشتری بود و خیلی طول کشید تا نوبت او رسید. یک دوجین کیک یک پنی مخلوط خرید، و سرانجام با یک پاکت بزرگ از مغازه بیرون آمد. بعد با خود فکر کرد که دیگر چه بخرد: دلش می‌خواست یک چیز واقعاً حسابی بخرد. حتماً سیب و آجیل زیاد داشتند. نمی‌دانست چه بخرد و تنها چیزی که به فکرش رسید کیک بود. تصمیم گرفت یک کیک کشمشی بخرد، اما قنادی دونس روی کیک کشمشی شکرک بادام کافی نمی‌زند، پس به مغازه‌ای در خیابان هنری رفت. این‌جا مدتی این دست و آن‌دست کرد و دختر خانم جوان شیکی که پشت پیشخان بود، و ظاهراً کمی حرصش گرفت بود، ازش پرسید که می‌خواهد کیک عروسی بخرد. از شنیدن این حرف ماریا سرخ شد و به دختر خانم جوان لبخند زد، اما دختر جوان قیافه‌ی جدی به خود گرفت و سرانجام تکه ضخیمی کیک کشمشی برید، آن را توی کاغذ پیچید و گفت: «لطفاً، دو شلینگ و چهار پنی.»
فکر کرد باید توی تراموا سرپا بایستد، چون هیچ‌یک از این جوان‌ها ظاهراً متوجه او نبودند، ولی آقای مسنی برایش جا باز کرد. آقای چهارشانه‌ای بود و کلاه سیلندری قهوه‌ای به سرگذاشته بود؛ صورت چهارگوش قرمزی داشت، با سبیل جوگندمی. ماریا فکر کرد قیافه‌اش به سرهنگ‌ها می‌برد و به ذهنش رسید که چه‌قدر مؤدب‌تر از جوان‌هایی است که فقط به جلو زل می‌زنند. آقا با ماریا سرصحبت را درباره‌ی عید و هوای بارانی باز کرد. گمان کرده بود که پاکت پر از هدیه‌های خوب برای بچه‌هاست و گفت که درستش این است که جوان‌ترها تا وقتی جوان هستند خوش باشند. ماریا حرفش را تأیید کرد و با تکان موقرانه سر و هوم هوم گفتن به او التفات کرد. او با ماریا خیلی مهربان بود و ماریا وقتی در کانال بریج«13» پیاده می‌شد سرخم کرد و از او تشکر کرد، او هم سر خم کرد و کلاهش را برداشت و لبخند دل‌پذیری زد؛ و وقتی از پله‌های ایستگاه بالا می‌رفت و سرکوچکش را زیر باران خم کرده بود، فکر کرد چه‌قدر راحت می‌شود فهمید که یک کسی آقاست، حتی وقتی که لبی تر کرده باشد.
وقتی ماریا به خانه‌ی جو رسید، همه گفتند: «ا، ماریا آمد.»جو آن‌جا بود، از سر کار به خانه آمده بود، و همه‌ی بچه‌ها لباس نو عید به تن داشتند. دو دختر بزرگ همسایه‌ی بغلی نیز آمده بودند و بازی‌ها به راه بود ماریا پاکت بزرگ شیرینی را به الفی، پسر بزرگ، داد تا بین بچه‌ها تقسیم کند و خانم دانلی«14» گفت که چه‌قدر لطف کرده که پاکت شیرینی به این بزرگی آورده است و همه بچه‌ها را وادار کرد بگویند: «متشکریم، ماریا.»
اما ماریا گفت که هدیه‌ی مخصوصی برای مامان و بابای بچه‌ها آورده است، یک چیزی که حتماً خوششان می‌آید و دنبال کیک کشمشی گشت. توی پاکت مغازه‌ی دونس را نگاه کرد، بعد توی جیب‌های بارانی‌اش را دید. روی جالباسی را هم نگاه کرد، ولی هیچ‌جا نتوانست آن را پیدا کند. بعد از همه‌ی بچه‌ها پرسید که کسی آن را نخوردهالبته اشتباهاًولی بچه‌ها همگی گفتند نه و از قیافه‌شان پیدا بود که اگر قرار باشد به دزدی متهم بشوند، از کیک خوردن خوششان نمی‌آید. هرکسی درباره‌ی علت ماجرا حدسی زد و خانم دانلی گفت که حتماً آقایی که سبیل جوگندمی داشت دست‌پاچه‌اش کرده بود صورتش از شرم و ناراحتی و نومیدی سرخ شد. از فکر این‌که نتوانسته بود آن‌ها را با هدیه‌ی کوچکی غافل‌گیر کند و از دوشلینگ و چهارپنی که سرهیچ به باد رفته بود چیزی نمانده بود که آشکارا زیر گریه بزند.
اما جو گفت که اهمیتی ندارد و وادارش کرد که روبروی آتش بنشیند. خیلی با او مهربان بود. از اوضاع اداره‌اش برای او گفت و جواب دندان‌شکنی را که به رئیس داده بود برایش تعریف کرد. ماریا نفهمید چرا جو این همه از جوابی که داده بود می‌خندد، ولی گفت که رئیس جو حتماً آدم متکبری است. جو گفت که او آدم بدی نیست، به شرط این‌که رگ خوابش دستت باشد و آدم معقولی است، مگر این‌که پاروی دمش بگذاری. خانم دانلی برای بچه‌ها پیانو زد و بچه‌ها رقصیدند و آواز خواندند. بعد دو دختر همسایه به همه آجیل تعارف کردند. هیچ‌کس نتوانست فندق‌شکن را پیدا کند و کم مانده بود که سر همین موضوع جو از کوره دربرود و پرسید که چه‌طور توقع دارند ماریا بدون فندق‌شکن فندق‌ها را بشکند. ولی ماریا گفت که فندق دوست ندارد و به خاطر او خودشان را به زحمت نیندازند. بعد جو پرسید که آیا آبجو میل دارد و خانم دانلی گفت که اگر بخواهد شراب شیرین هم در خانه دارند. ماریا گفت که چیزی میل ندارد، ولی جو اصرار کرد.
بنابراین ماریا به حرف جو رفت و روبروی آتش نشستند و از گذشته‌ها گفتند و ماریا ذکر خیری از الفی کرد. اما جو فریاد زد که اگر تا عمر دارد یک کلمه با برادرش حرف بزند، خدا از زمین برش دارد و ماریا گفت از این‌که این موضوع را پیش کشیده متأسف است. خانم دانلی به شوهرش گفت که خجالت دارد این‌طوری راجع به وصله‌ی تنش حرف بزند، اما جو گفت که الفی برادر او نیست و چیزی نمانده بود که سر این موضوع مرافعه راه بیفتد. با این همه جو گفت که چون شب عید است اوقات تلخی نمی‌کند و از همسرش خواست تا باز هم آبجو باز کند. دخترهای همسایه چند تا بازی شب عید ترتیب داده بودند و طولی نکشید که دوباره حال و هوای جمع خوش شد. ماریا از این‌که بچه‌ها را شاد می‌دید خوشحال بود و جو و همسرش حسابی سردماغ بودند. دخترهای همسایه چند نعلبکی روی میز گذاشتند و بچه‌ها را با چشم‌های بسته به سمت میز بردند. یکی کتاب دعا بهش افتاد و سه‌تای دیگر آب نصیبشان شد؛ و وقتی که یکی از دخترهای همسایه انگشتر بهش افتاد، خانم دانلی انگشتش را به‌سوی دختر که صورتش سرخ شده بود تکان داد، انگار که بگوید: بعله، می‌دانم قضیه چیست! بعد اصرار کردند که چشم‌های ماریا را ببندند و او را به سمت میز ببرند تا ببینند چی به او می‌افتد؛ وقتی با نوار چشم‌های ماریا را می‌بستند، ماریا خندید و باز هم خندید، تا نوک بینی‌اش تقریباً به نوک چانه‌اش رسید.
در میان صدای خنده و شوخی ماریا را به سمت میز بردند و او دستش را همان‌طور که بهش گفتند در هوا دراز کرد. دستش را در هوا به این‌سو و آن‌سو برد و روی یکی از نعلبکی‌ها پایین آورد. ماده‌ی نرم و خیسی به انگشتانش خورد، متعجب بود که چرا هیچ‌کس حرفی نزد یا نوار را از روی چشمش برنداشت. چند لحظه به سکوت گذشت، بعد صدای خش‌خش و پچ‌پچ زیادی به گوش رسید. کسی چیزی راجع به حیاط گفت، و سرانجام خانم دانلی با تغیر چیزی به یکی از دخترهای همسایه بغلی گفت و بهش تذکر داد که فوراً آن را بیرون بیندازد: این دیگر بازی نبود. ماریا متوجه شد که آن‌دفعه قبول نبوده است و دوباره باید بازی کند و این بار کتاب دعا به او افتاد.
بعد خانم دانلی با پیانو آهنگ رقص اسکاتلندی خانم مک‌کلود«15» را برای بچه‌ها نواخت و جو ماریا را مجبور کرد لیوانی شراب بنوشد. باز دوباره همه سرحال شدند و خانم دانلی گفت که قبل از پایان سال ماریا به صومعه می‌رود، چون کتاب دعا نصیبش شده است. ماریا هرگز ندیده بود که جو این همه با او مهربان باشد، با صحبت‌ها و خاطره‌های دلنشین. ماریا گفت که همگی نسبت به او خیلی لطف دارند.
سرانجام بچه‌ها خسته شدند و خوابشان گرفت و جو از ماریا خواست قبل از رفتن آوازی بخواند، یکی از ترانه‌های قدیمی را. خانم دانلی گفت: «لطفاً بخوان، ماریا!» و در نتیجه ماریا مجبور شد از جا بلند شود و کنار پیانو بایستد. خانم دانلی به بچه‌ها دستور داد که ساکت باشند و به آواز ماریا گوش بدهند. بعد پیش درآمد را نواخت و گفت: «حالا،ماریا!» و ماریا که صورتش خیلی سرخ شده بود با صدای نازک لرزانی شروع به خواندن کرد. آهنگ «خواب دیدم که در قصرهای مرمرین می‌زیم» را خواند و وقتی بنددوم رسید، باز بند اول را خواند:
خواب دیدم که درقصرهای مرمرین می‌زیم
با کنیزکان و غلامانی در کنارم
میان همه کسانی که درآن‌جا جمع آمده بودند
من مایه‌ی امید و افتخار بودم.
ثروتی کلان داشتم و خاندانی
که مایه‌ی نازش بود و افتخاری
و نیز شادمان شدم که دیدم
تو هنوز هم مرا دوست داری.
ولی کسی نخواست اشتباه او را به رویش بیاورد؛ ولی وقتی آوازش تمام شد، جو خیلی منقلب بود. جو گفت که هیچ ایامی مثل گذشته‌ها نیست و هیچ‌کس جای بالف«16» نازنین را نمی‌گیرد، حالا بقیه هرچه می‌خواهند بگویند؛ چشمانش چنان از اشک پر شده بود که نتوانست آن‌چه را دنبالش می‌گشت پیدا کند و عاقبت مجبور شد از همسرش بپرسد که دربازکن کجاست.
————————————————-
پانویس‌ها:
1.Maria
2.Ginger Mooney
3.Ballsbrige، بخشی از دوبلین که حوالی پلی واقع شده است
4.Pillar، مجسمه‌ی نلسون که در سابق نشانه دوبلین بود
5.Drum Candra، حومه‌ی دوبلین.
6.Joe
7.Alphy
8.Whit-Monday، تعطیلات سه روزه‌ی پنجاه روز بعد از عید پاک
9.Dublin by lamplight
10.Lizza Fleming
11.اشاره به رسمی در شب اولیا(Hallow-Eves)، آخرین شب ماه اکتبر، که در نان کشمشی یک انگشتری می‌گذارند که نصیب هرکس بشود، او همان سال ازدواج می‌کند.
12.Downes
13.Canal Brige
14.Donnelly
15.Miss Mc Clud
16.William Michael Balfe،1808-1870- .موسیقیدان، متولد ایرلند

نویسنده: جیمز جویس (James Joyce)
مترجم: مریم خوزان

از مجموعه‌ی: «از این زمان از آن مکان»
درباره نویسنده:
جیمز جویس (James Joyce)، در سال 1882 در دوبلین به دنیا آمد. در مدرسه‌ی اصحاب یسوع درس خواند و در سال 1898 وارد دانشگاه دوبلین شد و در سال 1902 در رشته زبان‌های جدید فارغ‌التحصیل گشت. در سال 1902 به پاریس رفت تا طب بخواند، اما به دلیل بیماری مادرش به وطن بازگشت. او در دوبلین حرفه معلمی را پیشه کرد و تعدادی شعر نیز منتشر ساخت. اولین کتابش Chamber music در سال 1907 منتشر شد. در سال 1914 مجموعه داستان‌های کوتاهش را به نام دوبلینی‌ها و رمان A Portrait و تنها نمایش‌نامه‌اش را با نام Exiles منتشر کرد. جویس در سال 1920 به پاریس رفت سرانجام در سال 1922 رمان مشهور خود، اولیس، را منتشر کرد. آخرین اثر او Finnegans Waks نام دارد که در سال 1939 چاپ شد. جویس به علت آغاز جنگ در سال 1939 از پاریس خارج شد و پس از مدت کوتاهی به زوریخ در سویس رفت و در سال 1941 در آن‌جا درگذشت.
پختگی سبک جویس در آثار اولیه او آشکار است. در مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه او «دوبلینی‌ها» لایه‌های معنایی متعددی از خلال جزئیات به ظاهر ساده حاصل می‌شود. ارائه ذهنیت شخصیت به شیوه‌ی غیر مستقیم در داستان گل رس از نکات بارز سبک جویس است که در رمان معروف او اولیس جلوه‌های متنوعی، از جمله «سیلان ذهن»، می‌یابد.

مادر

آقای هولوهن، معاون دبیر انجمن Eire Abu (ایرلند به سوی پیروزی)، یک ماه بود که با دست‌ها و جیب‌های پر از تکه‌های کاغذ چرکین برای ترتیب یک سلسله کنسرت، سراسر دوبلین را زیر پا می‌گذاشت. پایش می‌لنگید و به همین سبب دوستانش او را هولوهن لنگ می‌نامیدند. دائم رفت و آمد می‌کرد، ساعت‌ها سر پیچ خیابان‌ها به بحث می‌ایستاد، و یادداشت برمی‌داشت؛ اما سرانجام، خانم کرنی بود که همه چیز را ترتیب داد.
میس دولین، که یک‌شبه خانم کرنی شده بود، در صومعه‌ای ممتاز درس خوانده بود و در همان جا زبان فرانسه و موسیقی آموخته بود. به سبب رنگ پریدگی طبیعی‌اش و روش و رفتار انعطاف‌پذیرش در مدرسه دوستان اندکی یافته بود. به سن ازدواج که رسید به تالارهای زیادی فرستاده شد، که در آن‌ها، نوازندگی او و رفتار متینش مورد تحسین قرار گرفت. در زمهریر دستاوردهایش می‌نشست و خواستگاری را انتظار می‌کشید که پا پیش بگذارد و زندگی درخشانی را در اختیارش بگذارد، اما مردان جوانی که سر راهش قرار می‌گرفتند، آدم‌هایی معمولی بودند و او هم به آن‌ها راه نمی‌داد و آرزوهای رؤیایی‌اش را با خوردن مقدار زیادی تنقلات ترکی در خفا ارضا می‌کرد. به هر تقدیر وقتی هم که بالاخره پا به «محدوده» گذاشت و دوستانش به شایعه پراکنی درباره‌اش پرداختند، با ازدواج با آقای کرنی – کفاشی در اسکلی‌ آرموند- دهانشان را بست.
آقای کرنی خیلی مسن‌تر از او بود. گفتارش، که جدی بود، به تناوب در میان ریش انبوه قهوه‌ای رنگش صورت می‌گرفت. پس از نخستین سال زندگی مشترکشان، خانم کرنی دریافت که مردی این چنین از آدمی رؤیایی بیشتر به‌درد می‌خورد؛ اما خود هیچ‌گاه عقاید رؤیایی‌اش را از دست نداد. آقای کرنی مردی بود هشیار، مآل‌اندیش و پرهیزگار. هر جمعی‌ اول ماه به کلیسا می‌رفت، گاهی با خانم کرنی و اغلب به تنهایی. اما خانم کرنی هیچ در عقاید مذهبی‌اش سست نشد و زن خوبی برای او بود. وقتی در جایی مهمان بودند، کم‌ترین اشاری‌ ابروی او کافی بود که آقای کرنی برخیزد و آمادی‌ رفتن شود، و به سرفه که می‌افتاد، خانم کرنی لحاف روی پاهایش می‌انداخت و مشروبی قوی برایش آماده می‌کرد. به سهم خودش پدری نمونه بود. با اندک پولی که به انجمن می‌پرداخت جهیزیه‌ای یک‌صد لیره‌ای برای هر یک از دخترانش در بیست سالگی تأمین کرد. دختر بزرگ‌تر، کاتلین، را به صومعی‌ آبرومندی فرستاد تا زبان فرانسه و موسیقی بیاموزد و بعد هم شهریی‌ او را در آکادمی[ سلطنتی موسیقی] پرداخت. هر سال، در ماه ژوئیه، خانم کرنی فرصت می‌یافت تا به دوستی بگوید:
– مرد خوبم دارد چمدان‌ها را می‌بندد که چند هفته‌ای ببردمان به اسکریز.
و اگر اسکریز نبود، هاوث بود یا گری‌استون.
با آغاز بازارگرمی نهضت احیای ایرلند خانم کرنی، تصمیم گرفت از نام دخترش سود جویدو آموزگاری ایرلندی به خانه آورد. کاتلین و خواهرش، کارت پستال‌های مصور ایرلندی برای دوستانشان فرستادند و دوستانشان هم با فرستادن کارت پستال‌های مصور ایرلندی دیگری به آن‌ها پاسخ دادند. در یکشنبه‌های بخصوص، وقتی آقای کرنی با خانواده‌اش به مراسم کلیسایی می‌رفت، پس از مراسم عشاء ربانی، جمعیتی کوچک در گوشی‌ خیابان کلیسا گرد می‌آمد که همه دوستان کرنی‌ها بودند- دوستان اهل موسیقی و دوستان ناسیونالیست- و پس از این‌که از هر دری حرف می‌زدند، همه با هم دست می‌دادند و به گذر آن همه دست از روی هم می‌خندیدند، و به ایرلندی با هم خداحافظی می‌کردند. به زودی نام میس کاتلین کرنی سر زبان‌ها افتاد. مردم می‌گفتند که در موسیقی مهارت دارد و دختر بسیار خوبی است و به علاوه، از معتقدان جنبش زنان هم هست. خانم کرنی از این بابت خشنود بود و به همین سبب روزی که آقای هولوهن به سراغش آمد و پیشنهاد کرد که دخترش در چهار کنسرت بزرگی که انجمنشان می‌خواست در تالار کنسرت آنتی‌نیت برگزار کند، هم‌نوازی کند، تعجبی نکرد. خانم کرنی او را به اتاق پذیرایی برد، دعوت به نشستن کرد، تنگ مشروب و بیسکویت خوری نقره را درآورد، با همی‌ وجود به جزییات امر دل داد، حک و اصلاح کرد، و سرانجام قراردادی بسته شد که به موجب آن کاتلین به خاطر زحماتش به عنوان هم‌نواز در چهار کنسرت بزرگ مبلغ هشت گینی دریافت می‌کرد.
چون آقای هولوهن در امور ظریفی مانند تنظیم قرارداد و ترتیب مواد برنامه تازه‌کار بود خانم کرنی به یاری‌اش شتافت. خانم کرنی خبره بود، می‌دانست که نام کدام هنرمند را باید با حروف بزرگ و نام کدام‌یک را با حروف کوچک نوشت. می‌دانست که خوانندی‌ اول تنور خوش ندارد پس از برنامی‌ کمدی آقای مید به صحنه بیاید. برای مشغول داشتن دائم تماشاگران برنامه‌هاینامرغوب را لابه‌لای برنامه‌های قدیمی مورد علاقه گنجانید. آقای هولوهن هر روز برای مشاوره به او سر می‌زند و خانم کرنی هم همواره دوستانه و مشاورانه- و در حقیقت خودمانی- با او رفتار می‌کرد. تنگ مشروب را به طرفش می‌راند و می‌گفت:
– میل کنید، آقای هولوهن.
و در حالی‌که آقای هولوهن برای خودش مشروب می‌ریخت، خانم کرنی می‌گفت:
– نترسید! هیچ ترسی نداشته باشید!
همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. خانم کرنی زیورآلات گلی‌رنگ قشنگی برای جلو لباسکاتلین از فروشگاه براون تامس خرید. این کمی خرج برداشت اما گاهی اندکی خرج توجیه‌پذیر است. یک دوجین بلیط دو شیلینگی آخرین کنسرت را هم خرید و برای آن عده از دوستانش فرستاد که در غیر این صورت امیدی به آمدنشان نبود. چیزی را فراموش نکرده بود، و به همت او آن‌چه باید انجام می‌گرفت انجام گرفت.
قرار شد کنسرت‌ها روزهای چهارشنبه، پنج‌شنبه، جمعه و شنبه برگزار شود. وقتی در شب چهارشنبه خانم کرنی با دخترش به تالار کنسرت آنتی‌نیت رسید، از ظاهر قضایا خوشش نیامد. چند جوان با نشان‌های آبی براقی که به کت‌هایشان زده بودند، عاطل و باطل در راهرو ایستاده بودند. هیچ‌کدام لباس شب به تن نداشتند. با دخترش از کنار ‌آن‌ها گذشت و با نگاهی سریع از لای در گشودی‌ تالار به دلیل بیکاری پیش‌خدمت‌ها پی برد. نخست گمان کرد که در وقت شروع برنامه اشتباه کرده است، اما نه، بیست دقیقه به ساعت هشت مانده بود.
در رختکن پشت صحنه، به دبیر انجمن آقای فیتز پاتریک معرفی شد. لبخندی زد و با او دست داد. آقای فیتز پاتریک مرد ریز نقشی بود با چهری‌ سفید وارفته. خانم کرنی دریافت که کلاه نرم قهوه‌ای رنگش را شلخته‌وار یک طرف سرش نهاده است و لهجی‌ شل و ولی دارد. برنامه‌ای در دستش بود که گوشه‌ای از آن را، با جویدن مدام، حین صحبت با او، به صورت خمیری مرطوب درآورده بود. چنان می‌نمود که می‌تواند ناکامی‌ها را به سهولت تحمل کند. آقای هولوهن هر چند دقیقه به خبرهایی از گیشی‌ بلیت‌فروشی به اتاق دفتر می‌آمد. هنرمندان با عصبانیت با هم حرف می‌زدند، گه‌گاه به آینه نگاه می‌کردند و برگ‌های نت موسیقی‌شان را می‌پیچاندند و وا می‌پیچاندند. نیم ساعتی از هشت گذشته بود که چند نفری از تماشاگران درون تالار برای شروع برنامه بی‌تابی کردند. آقای فیتز پاتریک هم به اتاق دفتر آمد، لبخند بی‌رمقی به حاضران زد و گفت:
– خوب، خانم‌ها و آقایان، به گمانم بهتره برنامه را شروع کنیم.
خانم کرنی آخرین هجای کشدار گفتی‌ او را با نگاهی سریع از رضایت پاسخ داد و بعد به لحنی دلگرم‌کننده به دخترش گفت:
– آماده‌ای، عزیزم؟
در فرصتی که به دست آورد، آقای هولوهن را به کناری کشید و از او پرسید که چه شده است. آقای هولوهن نمی‌دانست چه شده است و گفت که کمیته با ترتیب چهار کنسرت اشتباه کرده است: چهار کنسرت خیلی زیاد بوده است.
خانم کرنی گفت: «هنرمندها را بگو! البته آن‌ها نهایت سعی خودشان را می‌کنند، اما واقعاَ چندان خوب نیستند.»
آقای هولوهن اعتراف کرد که هنرمندان خوبی نیستند، اما گفت که کمیته تصمیم گرفته است بگذارد سه کنسرت اول همین‌طور پیش برود و همی‌ استعدادها را برای شنبه شبذخیره کند. خانم کرنی چیزی نگفت، اما هم‌چنان که برنامه‌های متوسط یکی پس از دیگری بر صحنه می‌آمدند و تماشاگران اندک تالار کم و کم‌تر می‌شدند، از این که خودش را برای چنین کنسرتی به خرج انداخته بود تأسف خورد. چیزی در ظاهر همه چیز بود که دوست نداشت، و لبخند بی‌رمق آقای فیتز پاتریک هم به شدت رنجش می‌داد. با این همه چیزی نمی‌گفت و انتظار می‌کشید تا ببیند عاقبت کار به کجا خواهد انجامید. کنسرت کمی پیش از ساعت ده به پایان رسید، و تماشاگران همه به سرعت راهی خانه‌هاشان شدند.
کنسرت پنج‌شنبه شب تماشاگر بیشتری داشت، اما خانم کرنی بی‌درنگ دریافت که بسیاری از تماشاگران با بلیت مجانی آمده‌اند. تماشاگران رفتار ناشایستی داشتند، انگار که نه در کنسرت بلکه در برنامه‌‌ای غیررسمی از آخرین تمرین با لباس شرکت کرده‌اند. آقای فیتز پاتریک به ظاهر خوش می‌نمود؛ و از این‌که خانم کرنی از حرکات او به خشم می‌آمد به کلی بی‌خبر بود. کنار صحنه ایستاده بود، گه‌گاه گردن می‌کشید و به یکی دو تن از دوستانش که درگوشی‌ بالکن نشسته بودند لبخند می‌زد. آن شب ، خانم کرنی، شنید که قرار است کنسرت جمعه شب برگزار نشود و کمیته درصدد است به هر کاری دست بزند تا شنبه شب پرتماشاگری راه بیندازد. با شنیدن این خبر به جست‌جوی آقای هولوهن پرداخت و سرانجام او را که داشت لنگان به سرعت می‌رفت تا لیوانی لیموناد برای خانمی جوان ببرد نگه داشت و از او پرسید که آیا موضوع حقیقت دارد یا نه؛ که البته حقیقت داشت.
خانم کرنی گفت:
– اما این البته تغییری در قرارداد نمی‌دهد. قرارداد برای چهار کنسرت است.
آقای هولوهن، که ظاهراَ شتاب داشت، به او توصیه کرد آقای فیتز پاتریک را ببیند. خانم کرنی کم‌کم داشت بیم‌ناک می‌شد. آقای فیتز پاتریک را از صحنه کنار کشید و به او گفت که دخترش برای چهار کنسرت قرارداد بسته است ، و این که البته، طبق شرایط قرارداد، می‌بایست مبلغی را که بدواَ تعیین شده است دریافت کند، خواه انجمن چهار کنسرت را اجرا بکند یا نکند. آقای فیتز پاتریک، که بی‌درنگ متوجه منظور او نشده بود، ظاهراَ نتوانست مشکلش را حل کند و گفت که موضوع را درجلسی‌ کمیته مطرح خواهد کرد. خشم خانم کرنی در چهره‌اش پرپر می‌زد و چیزی نمانده بود که بپرسد: «بفرمایید ببینم این کُمتی کی است» اما چون می‌دانست که چنین کاری خانمانه نخواهد بود خاموش ماند.
بامداد روز جمعه چند پسربچه با بسته‌هایی اعلامیه روانی‌ خیابان‌های اصلی دوبلین شدند. گزارش‌های ویژه‌ای هم در همی‌ روزنامه‌های عصر درج شدکه موسیقی دوستان را از آن‌چه برای شب بعد تدارک دیده بودند آگاه می‌کرد. به خانم کرنی هم اطمینان خاطر مجددی داده شد، اما صلاح دید چیزکی از سوءظن خود را با شوهرش درمیان بگذارد. آقای کرنی به دقتگوش داد و گفت شاید بد نباشد که، شنبه شب، او هم با زنش همراه شود. خانم کرنی هم پذیرفت. خانم کرنی همان‌قدر به شوهرش احترام می‌گذاشت که به اداری‌ پست عمومی، مثل چیزی عظیم، مطمئن و پابرجا؛ و با وجود آگاهی‌اش از موارد اندک استعدادهای او، به ارزش مجردش به عنوان یک مرد ارج می‌گذاشت. از پیش‌نهاد همراهی او خشنود بود و نقشه‌هایش را در ذهنش مرور کرد.
شب کنسرت بزرگ فرا رسید. خانم کرنی با شوهر و دخترش سه ربع ساعتی پیش از شروع کنسرت به تالار آنتی‌نیت رسیدند. از بخت بد آن شب بارانی بود. خانم کرنی لباس‌های دخترش و نت‌های موسیقی را به شوهرش سپرد و خود همی‌ ساختمان را برای یافتن آقای هولوهن یا آقای فیتز پاتریک زیر پا گذاشت، اما هیچ‌کدام را نیافت. از پیش‌خدمت پرسید که آیا کسی از اعضای کمیته در تالار است یا نه، و پس از دردسر زیاد، یکی از پیش‌خدمت‌ها، خانم ریز نقشی به نام میس برن را آورد و خانم کرنی به او گفت که می‌خواهد یکی از دبیران انجمن را ببیند. میس برن که هر لحظه آمدن آن‌ها را انتظار می‌کشید پرسید که آیا کاری از دست او برمی‌آید و خانم کرنی نگاهی پرسنده به صورت سالخوردی‌ زن، که با حالتی از صداقت و اشتیاق درهم کشیده شده بود، انداخت و جواب داد:
– نه، متشکرم!
زن ریزنقش امیدوار بود که آن شب تالار پر از تماشاگر باشد و آن‌قدر به باران نگریست که مالیخولیای خیابان خیس همی‌ صداقت و اشتیاق را از چهری‌ چروکیده‌اش زدود. بعد آهی کشید و گفت:
– آه، اما خدا می‌داند که ما همی‌ سعی‌ خودمان را کرده‌ایم.
خانم کرنی ناچار به اتاق رختکن بازگشت.
هنرمندان داشتند از راه می‌رسیدند. خوانندگان باس و تنور دوم قبلاَ آمده بودند. خوانندی‌ باس، آقای دوگان، جوان باریک اندامی بود با سبیل سیاه افشان. پسر باربری در یکی از ادارات شهر بود، و در کودکی میزان‌های بم ممتدی را در تالار مخصوص خوانده بود و توانسته بود خودش را از موقعیتی چنین محقر به مقام هنرمندی درجی‌ یک برساند. در گراند اوپرا آواز خوانده بود. یک شب وقتی یکی از خوانندگان اوپرا در تئاتر ملکه بیمار شده بود، نقش شاه را در اوپرای ماریتانا به عهده گرفته بود و آوازش را با احساس و قدرت تمام خوانده بود و با استقبال گرم تماشاگران روبرو شده بود. اما متأسفانه، یکی دو بار، از روی بی‌مبالاتی، بینی‌اش را با دستکش‌هایش پاک کرده بود و به اثر خوب کارش لطمه زده بود. آدم افتادی‌ کم‌حرفی بود. کلمی‌ «شما» را چنان به نرمی ادا می‌کرد که به درستی شنیده نمی‌شد و به خاطر صدایش هیچ‌گاه مشروبی قوی‌تر از شیر نمی‌نوشید. آقای بل، خوانندی‌ دوم تنور، مرد کوچک اندام موبوری بود که هر سال برای دریافت جوایز درFeis Ceoil مسابقه می‌داد. در چهارمین مسابقه به دریافت مدال برنز نایل شده بود. سخت عصبی بود و نسبت به سایر خوانندگان تنور به شدت حسادت می‌ورزید اما حسادتش را با صمیمیتی جوشنده پنهان می‌کرد. عادت داشت به همه بفهماند که شرکت در کنسرت‌ها برای او عذاب الیمی است و به همین سبب با دیدن آقای دوگان به سراغش رفت و پرسید:
– تو هم در کنسرت امشب هستی؟
آقای دوگان گفت: «بله.»
آقای بل چنان‌که گویی به هم‌درد خود می‌خندید، دستش را به سوی او دراز کرد و گفت:
– دست بده!
خانم کرنی از برابر این دو گذشت و به کنار صحنه رفت تا نگاهی به تالار بیندازد. صندلی‌ها به سرعت پر می‌شدند و سروصدایی خوشایند در تالار پیچیده بود. خانم کرنی برگشت و به‌طور خصوصی با شوهرش صحبت کرد.صحبت‌شان ظاهراَ درباری‌ کاتلین بود چون اغلب رو می‌گرداندند و به او که ایستاده بود و با میس هیلی یکی ازدوستان ناسیونالیست، و نوازندی‌ کنترآلتو گپ می‌زد، نگاه می‌کردند. زنی ناشناس و تنها، با صورتی رنگ‌پریده به درون اتاق آمد. زن‌ها با نگاهی دقیق لباس آبی رنگ‌باخته‌ای را که بر اندام لاغر زن کشیده شده بود، برانداز کردند. کسی گفت که او مادام گلین، خوانندی‌ سوپرانو است.
کاتلین به میس هیلی گفت:
– نمی‌دانم این را دیگر از کدام گوری پیدا کرده‌اند. من که هیچ اسمش را نشنیده بودم.
میس هیلی لبخندی زورکی زد. در همان لحظه، آقای هولوهن، لنگان به اتاق رختکن آمد و هر دو خانم از او پرسیدند که خانم جوان کیست. آقای هولوهن گفت که مادم گلین است و از لندن آمده است. مادام گلین جایی در گوشی‌ اتاق ایستاد، دسته‌ای نت موسیقی را سفت و سخت پیش رویش گرفته بود و گه‌گاه مسیر نگاه رمیده‌اش را تغییر می‌داد. تاریکی، لباس رنگ باخته‌اش را در پناه گرفت اما کینه‌توزانه در گودی کوچک پشت ترقوه‌اش افتاد. سروصدای تالار رساتر شد. خوانندگان اول تنور و بارتیون با هم وارد شدند. هر دو خوش لباس، تنومند و از خودراضی می‌نمودند، و با خود، نسیمی از وفور و تمول را به میان جمع دمیدند.
خانم کرنی دخترش را نزد آن‌ها برد، و مهرآمیز با آنان به گفتگو پرداخت. می‌خواست مناسبات خوبی با آن‌ها برقرار کند، اما در همان حال که سعی داشت مؤدب باشد، چشمانش رفت و آمدهای لنگان و کج و معوج آقای هولوهن را دنبال می‌کرد و همین‌که فرصتی به دست آورد معذرت خواست و دنبال او راه افتاد و گفت:
– آقای هولوهن، می‌خواهم یک لحظه با شما صحبت کنم.
به گوشی‌ خلوت راهرو رفتند. خانم کرنی پرسید چه وقت طلب دخترم پرداخت می‌شود. آقای هولوهن گفت مسئولیت این کار به عهدی‌ آقای فیتز پاتریک است. خانم کرنی گفت در این‌باره آقای فیتز پاتریک را نمی‌شناسم؛ دخترم قراردادی برای هشت گینی بسته است و باید این پول هم به او پرداخت شود. آقای هولوهن گفت این ارتباطی به من ندارد.
خانم کرنی پرسید: «چطور به تو ارتباطی ندارد؟ مگر تو خودت قرارداد را برای او نیاوردی؟ به‌هرحال، چه به تو ارتباط داشته باشد چه نداشته باشد من دنبالش را می‌گیرم.»
آقای هولوهن گفت: «بهتر است با آقای فیتز پاتریک صحبت کنید.»
خانم کرنی تکرار کرد: «من آقای فیتز پاتریک رانمی‌شناسم. من قراردادی دارمو سعی می‌کنم که اجرا هم بشود.»
وقتی خانم کرنی به اتاق رختکن بازگشت گونه‌هایش اندکی گل انداخته بود. اتاق شلوغ بود. دو مرد، در لباس مهمانی، کنار بخاری را اشغال کرده بودند و به نحوی خودمانی با میس هیلی و خوانندی‌ بارتیون حرف می‌زدند. یکی از آن دو خبرنگار روزنامی‌ فریمن بود و دیگری آقای اُمادن برک. خبرنگار روزنامی‌ فریمن آمده بود که بگوید نمی‌تواند منتظر شروع کنسرت بماند چون می‌بایست گزارش سخن‌رانی کشیشی امریکایی را که در عمارت شهرداری ایراد می‌کرد تهیه کند. می‌گفت که گزارش کنسرت را به دفتر روزنامه فریمن بفرستند تا او ترتیب چاپش را بدهد. مردی بود با موهای خاکستری،صدایی نرم و رفتاری با ملاحظه. سیگار برگ خاموشی در دست داشت که عطر دود آن در اطراف شناور بود. گفته بود خیال ندارد یک لحظه هم بماند چون کنسرت‌ها و هنرمندان به شدت حوصله‌اش را سر می‌برند، اما هم‌چنان به پیش بخاری تکیه داده بود و مانده بود. میس هیلی هم در برابرش ایستاده بود، حرف می‌زد و می‌خندید. این مرد به قدر کافی پیر بود و به همین سبب میس هیلی به او احترام می‌گذاشت، اما آن‌قدر هم از روحیه جوان بهره داشت که فرصت را از دست ندهد. گرمی و رایحه و رنگ تن زن احساسش را برمی‌انگیخت و شادمانه می‌دانست که سینی‌ درون آن که به آرامی بالا و پایین می‌رفت، به خاطر او است که در آن لحظه بالا و پایین می‌رود، و آن خنده و بوی خوش و نگاه‌های تعمدی هدیه‌ای‌ است که نثار او می‌کند. وقتی که دیگر نتوانست بیشتر بماند با تأسف او را ترک کرد و به آقای هولوهن گفت: «امادن برک خبر را می‌نویسد و من هم ترتیب چاپش را می‌دهم.»
آقای هولوهن گفت:
– خیلی متشکرم، آقای هندریک. مطمئنم که ترتیب چاپش را می‌دهید. پیش از رفتنتان چیزی نمی‌نوشید؟»
آقای هندریک گفت: «بدم نمی‌آید.»
هر دو از چند راهرو پیچ در پیچ گذشتند و پس از بالا رفتن از پلکانی تاریک به اتاقی پرت رسیدند که در آن یکی از پیش‌خدمت‌ها داشت بطری‌هایی را برای چند آقا باز می‌کرد. یکی از این آقایان امادن برک بود که به‌طور غریزی به اتاق راه یافته بود. آقای امادن برک مردی بود مؤدب و مسن که موازنی‌ اندام با هیبت‌اش را با تکیه بر چتر ابریشمین بزرگی حفظ می‌کرد. نام با طنطنی‌ انگلیسی‌اش هم چتری اخلاقی بود که برای حفظ توازن مسئله ظریف مالی‌اش از آن سود می‌جست. مورد احترام همه بود.
در مدتی که آقای هولوهن داشت از خبرنگار روزنامی‌ فریمن پذیرایی می‌کرد ، خانم کرنی آن‌قدر با حرارت با شوهرش حرف می‌زد که از او خواست آهسته‌تر صحبت کند، چون صدایش مزاحم گفتگوی دیگران در اتاق رختکن بود. آقای بل مجری برنامی‌ اول، با نت‌های موسیقی‌اش آماده ایستاده بود اما هنوز از هم‌نواز خبری نبود. ظاهراَ اشکالی پیش آمده بود. آقای کرنی راست به جلو رویش خیره شده بود، به ریشش دست می‌کشید، به نجوا حرف می‌زد و خانم کرنی، با تأکیدی آرام، در گوش کاتلین پچ‌پچ می‌کرد. از تالار صدای تشویق، دست زدن و کوبیدن پا بر زمین شنیده می‌شد. خوانندگان تنور اول و بارتیون و میس هیلی با هم ایستاده بودند و با آسودگی خیال انتظار می‌کشیدند، اما آقای بل به شدت عصبی می‌نمود چون می‌ترسید که تماشاگران خیال کنند او دیر کرده است.
آقای هولوهن و آقای امادن برک به اتاق آمدند. آقای هولوهن بی‌درنگ متوجه سکوت شد و به سراغ خانم کرنی رفت و التماس‌آمیز با او به گفتگو پرداخت. در مدتی که آن دو حرف می‌زدند، سروصدای تالار بلندتر شد. آقای هولوهن، برافروخته از هیجان، شیرین زبانی می‌کرد، اما خانم کرنی دمادم و تند و کوتاه می‌گفت:
– نمی‌رود. باید هشت گینی‌اش را بگیرد.
آقای هولوهن نومیدانه به طرف تالار، که در آن تماشاگران دست می‌زدند و پا می‌کوبیدند، اشاره کرد. به تناوب دست به دامان آقای کرنی و کاتلین می‌شد، اما آقای کرنی هم‌چنان دست به ریشش می‌کشید و کاتلین سرش را به زیر انداخته بود و نوک کفش‌های تازه‌اش را تکان می‌داد: او بی‌تقصیربود.
خانم کرنی تکرار کرد: «بدون پول نمی‌رود.»
آقای هولوهن پس از چانه‌زدنی سریع لنگان و به شتاب خارج شد. اتاق در سکوت فرو رفت و وقتی سنگینی سکوت ناراحت‌کننده شد، میس هیلی به خوانندی‌ بارتیون گفت:
– در این هفته خانم پت کمبل را دیده‌ای؟
خوانندی‌ بارتیون او را ندیده بود اما شنیده بود که حالش بسیار خوب است. گفتگو دیگر ادامه نیافت. خوانندی‌ تنور اول، سر خم کرد و به شمردن دانه‌های زنجیر طلای بسته به دور کمرش پرداخت و لبخند‌زنان، نغمه‌های پراکنده‌ای را زمزمه می‌کرد تا قدرت صدایش را بیازماید. گه‌گاه همه برمی‌گشتند و به خانم کرنی نگاه می‌کردند.
سروصدای درون تالار به همهمی‌ بلندی بدل شده بود که آقای فیتز پاتریک و به دنبال او آقای هولوهن، که نفس‌نفس می‌زد، سراسیمه وارد اتاق شدند. صدای دست زدن‌ها و پا کوبیدن‌های درون تالار گاه با سوت زدن تماشاگران همراه می‌شد. آقای فیتز پاتریک چند اسکناس در دست داشت که چهار تای آن را شمرد و در دست خانم کرنی گذاشت و گفت نصف دیگرش را هم در وقت تنفس خواهد گرفت. خانم کرنی گفت:
– این چهار شیلینگ کم دارد.
اما کاتلین دامنش را جمع کرد و به هنرمند برنامی‌ اول که داشت هم‌چون برگ سپیداری می‌لرزید گفت: «خوب دیگر برویم آقای بل.» خواننده و همنواز او با هم راه افتادند. سر و صدای درون تالار بند آمد، مکث کوتاهی شد، و بعد صدای پیانو به گوش رسید.
نخستین بخش کنسرت، جز در مورد برنامی‌ مادام گلین بسیار موفقیت‌آمیزبود. بانوی بی‌نوا تصنیف کیلارنیرا با صدایی گرفته و بی‌رمق، و با همی‌ اصول قدیمی تحریر صدا که خیال می‌کرد به صدایش ظرافت خواهد بخشید، خوانده بود. چنان می‌نمود که انگار از گنجی‌ لباس کهنه‌‌ای به صحنه سربرآورده بود و تماشاگران قسمت‌های ارزان‌تر تالار صدای ناله‌وار بلندش را دست می‌انداختند. اما خوانندگان اول تنور وکنترآلتو تالار را بر سر گرفتند. کاتلین هم منتخبی از آهنگ‌های ایرلندی نواخت که با کف زدن‌های شورانگیزی مواجه شد. نخستین بخش از برنامه‌های کنسرت با اجرای قطعه‌ای میهنی و تکان‌دهنده به وسیلی‌ بانویی جوان ، که برنامه‌های نمایشی آماتور ترتیب می‌داد خاتمه یافت. از این برنامه هم به شایستگی استقبال شد، و در پایان آن، تماشاگران، راضی و خشنود، برای تنفس، از تالار بیرون رفتند.
در تمام این مدت، اتاق رختکن به کندوی هیجان‌زده‌ای می‌مانست . در گوشه‌ای، آقای هولوهن، آقای فیتز پاتریک، میس برن، دو تن از پیش‌خدمت‌ها، خوانندگان بارتیون و باس و آقای امادن برک گرد آمده بودند. آقای امادن برک می‌گفت این جنجالی‌ترین نمایشی بوده که به عمرش دیده است و معتقد بود که زندگی هنری کاتلین کرنی در دوبلین دیگر تمام شده است. خوانندی‌ بارتیون از او پرسید که درباری‌ رفتار خانم کرنی چه عقیده‌ای دارد، اما او حاضرنشد چیزی بگوید. حق‌الزحمه‌اش را گرفته بود و نمی‌خواست کسی را از خودش برنجاند. با این همه گفت که خانم کرنی می‌بایست رعایت حال هنرمندان را می‌کرد. پیش‌خدمت‌ها و دبیران در این باره که پس از وقت تنفس چه باید بکنند به بحثی داغ مشغول بودند.
آقای امادن برک گفت:
– من هم با نظر میس برن موافقم. دیگر نباید چیزی به او پرداخت.
در گوشی‌ دیگر اتاق، خانم کرنی بود. و شوهرش ، آقای بل، میس هیلی و بانوی جوانی که قطعی‌ میهنی را اجرا کرده بود. خانم کرنی می‌گفت کمیته رفتار فضاحت‌باری بامن کرده است. نه دردسری برایشان درست کرده‌ام و نه هزینه‌ای اما حالا به این طریق از من قدردانی می‌کنند. آن‌ها خیال می‌کنند با دخترکی سر و کار دارند و می‌توانند هر بلایی که دلشان خواست به سرش بیاورند. اما، من، به آن‌ها نشان خواهم داد که اشتباه می‌کرده‌اند. اگر مرد بودم، جرأت نمی‌کردند چنین رفتاری بکنند. اما کاری می‌کنم که دخترم به حقوق خود برسد. نمی‌گذارم سرش را شیره بمالند. اگر تا آخرین دینارش را نپردازند دوبلین را روی سرم می‌گیرم. به خاطر هنرمندها شرمنده ام اما چه کار دیگری می‌توانستم بکنم؟ آن‌وقت از خوانندی‌ دوم تنور خواست و او هم تصدیق کرد که رفتار خوبی با او نکرده‌اند. بعد نظر میس هیلی را جویا شد. میس هیلی می‌خواست حق را به طرف دیگر بدهد اما این کار را نکرد چون از دوستان کاتلین بود و خانوادی‌ کرنی بارها او را به خانه‌شان دعوت کرده بودند.
به محض پایان یافتن بخش نخست برنامی‌ کنسرت، آقای فیتز پاتریک و آقای هولوهن به سراغ خانم کرنی آمدند و به او گفتند که چهار گینی باقی‌ماندهپس از تشکیل جلسی‌ کمیته در سه‌شنبی‌ آینده به او پرداخت خواهد شد، اما اگر دخترش در دومین بخش برنامه شرکت نکند، کمیته قرارداد را ملغی خواهد دانست و دیگر پولی نخواهد پرداخت.
خانم کرنی با عصبانیت گفت: «من که تا حالا کمیته‌ای ندیده‌ام. دختر من هم قراردادی دارد. یا چهار پاوند و هشت شیلینگش را می‌گیرد یا پا به صحنه نمی‌گذارد. »
آقای هولوهن گفت: «از تو تعجب می‌کنم. هیچ خیال نمی‌کردم هم‌چو رفتاری با ما بکنی.»
خانم کرنی جواب داد: «شما را بگو که چه رفتاری با من کردید.»
صورتش با رنگی از خشم پوشیده بود و چنان می‌نمود که می‌خواهد با دست‌هایش به کسی حمله‌ور شود. گفت:
– من حقم را می‌خواهم.
آقای هولوهن گفت:
– کمی شرم حضور داشته باشید.
«راستی؟… آن هم وقتی می‌پرسم که دخترم چه وقت پولش را می‌گیرد اما جواب درستی نمی‌شنوم» سرش را بالا انداخت و تحکم‌آمیز افزود: «شما باید با دبیرصحبت کنید. من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. من از آن بیدها نیستم که از این بادها بلرزم.»
آقای هولوهن گفت: «خیال می‌کردم که تو خانمی هستی» و به سرعت از او دور شد.
پس از آن از همه سو رفتار خانم کرنی را محکوم کردند: همه معتقد بودند که عمل کمیته بجا بوده است. خانم کرنی، خشمگین و نزار، کنار در ایستاده بود ، با دختر و شوهرش بحث می‌کرد و سر و دست تکان می‌داد. با این امید که یکی از دبیران به سراغش بیاید، تا شروع بخش دوم کنسرت به انتظار ماند اما میس هیلی لطف کرده بود و پذیرفته بود همنوازی یکی دو برنامه را به عهده بگیرد. خانم کرنی ناچار شد کنار بکشد تا خوانندی‌ بارتیون و همنواز او بگذرند و به صحنه بروند. لحظه‌ای هم‌چون پیکری‌ سنگی خشمگینی بی‌حرکت ماند و بعد، وقتی نخستین نغمه‌های آواز به گوشش رسید، بالاپوش دخترش را برداشت و به شوهرش گفت:
– یک تاکسی خبر کن!
مرد بی‌درنگ بیرون رفت. خانم کرنی بالاپوش را بر دوش دخترش انداخت و دنبال شوهرش راه افتاد. از درگاه که می‌گذشت ایستاد، به صورت آقای هولوهنزل زد و گفت:
– هنوز کارم با تو تمام نشده.
آقای هولوهن گفت: «اما من هیچ کاری با تو ندارم.»
کاتلین مثل بره‌ای مطیع از پی مادرش رفت. آقای هولوهن برای آرام کردن خودش به قدم زدن در اتاق پرداخت؛ احساس می‌کرد بدنش دارد در آتش می‌سوزد. گفت:
– چه خانم مهربانی! آه، واقعاَ که چه خانم مهربانی!
آقای امادن برک که به چترش تکیه داده بود با لحنی موافق گفت:
– کار درستی کردی، هولوهن.
———————————————-
پانوشت:
– احیای ایرلند (The Irish Revival)، احیای افسانه و زبان ایرلندی
– کاتلین نی‌هولیهان ( Kathleen – ni – Houlihan) ، انسان‌نمایی سنتی ایرلند، مورد ستایش نویسندگان احیای ایرلند بود. وی را معمولاَ به صورت پیرزنی بینوا مجسم می کنند که در حقیقت ملکه است. دو اثر دبلیو. بی. ییتس – Cathleen ni Houlihan , Countess Cathleen – مایه شهرت این نام گردید.
– Feis Ceoil نام جشنواره سالانه موسیقی
– امادن برک O’maddenBurke در نقش روزنامه نگار در اولیس هم ظاهر می‌شود
– کیلارنی تصنیفی احساساتی از ترانه ساز ایرلندی، مایکل ویلیام بالف ، ترجیع بند آن چنین است:
Beauty’s home , Killarney
Ever fa’ir Killarney
نویسنده: جیمز جویس
مترجم: محمدعلی صفریان – صالح حسینی

از: دوبلینی‌ها و نقد دوبلینی‌ها
چاپ چهارم : بهار 1386
انتشارات نیلوفر، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

اولین

گفت کنار پنجره نشسته بود و به گسترش پرده‌ی سیاه شب برفراز خیابان می‌نگریست. سرش را به پرده تکیه داده بود و مشام‌اش از بوی پارچه پر شده بود. تنها چند رهگذر از خیابان می‌گذشتند صدای پای مردی را که در خانه‌ی آخر می‌نشست بر روی سنگ‌فرش خیابان شنید که دور می‌شد و به سوی راهروی جلوی خانه‌های قرمز رنگ پیش می‌رفت. آن‌گاه صدای خش خش قدم‌هایش بر روی خاک‌های راهرو به گوش‌اش رسید. زمانی آن‌جا مزرعه‌ای بود و در آن کشت و کار می‌کردند و معمولا کودکان در آن بازی می‌کردند. او هم زمانی که بچه بود در آن‌جا با بچه‌های دیگر بازی‌ها کرده بود. بعدها مردی از مردم بلفاست این مزرعه را خرید و در آن خانه‌هایی ساخت. این خانه‌ها مثل خانه‌های قهوه‌ای رنگ معمولی نبود. خانه‌هایی بود که با آجرهای شفاف ساخته می‌شد. سقف آن‌ها از دور درخشندگی خاصی داشت. آن وقت که هنوز این خانه‌ها را نساخته بودند بچه‌های کوچه مانند بچه‌های خانواده «دوین» و «واترز» و «دون» و هم‌چنین «کیو»ی کوچولو که افلیج بود و خودش و برادران‌اش و خواهران‌اش آن جا بازی می‌کردند تنها «ارنست» بود که هیچ‌گاه بازی نمی‌کرد زیرا دیگر بزرگ شده بود. گاهی پدر «اولین» به سراغ او و خواهران و برادران‌اش می‌آمد و با نهیب چوب دستی‌اش آن‌ها را به خانه می‌برد ولی «کیو»ی کوچولو همیشه کشیک می‌کشید و تا می‌دید پدرشان به مزرعه می‌آید، فورا بچه‌ها را خبر می‌کرد فکر می‌کرد با همه‌ی این سختگیری‌ها در آن وقت خیلی شاد و سرخوش بود. پدرش به این بدخویی نبود. مادرش هنوز زنده بود. اکنون سال‌ها از آن زمان می‌گذشت. خودش و برادران و خواهران‌اش همه بزرگ شده بودند. مادرش مرده بود، «تیزی دون» هم مرده بود، خانواده «واترز» به انگلستان باز گشته بودند. آری در این جهان همه چیز دستخوش تغییر و زوال است. حالا خود او هم می‌خواهد از این جا برود خانه. وطن مدتی به دور بر اتاق نگاه کرد و همه‌ی اسباب و اثاثیه آن را یکی یکی از پیش چشم گذرانید. به این اثاثیه‌ها خو گرفته بود و همه‌ی آن‌ها برایش آشنا بود. هفته‌ای یک بار آن‌ها را گرد گیری می‌کرد و بارها با خود گفته بود که این همه گرد و خاک از کجا می‌آید حتا به خواب هم نمی‌دید که روزی این اثاثیه‌ها را بگذارد و برود. ممکن بود دیگر هرگز آن‌ها را نبیند. نگاه‌اش به دیوار خیره شد. در این چند سال هیچ‌گاه به فکرش نرسیده بود که نام کشیشی را که عکس رنگ و رو رفته‌اش روی دیوار بالای سر آن پیانوی شکسته آویزان شده بود، بپرسد. پدرش هر وقت آن را به کسی نشان می‌داد تنها می‌گفت: «حالا در ملبورن است» پذیرفته بود که این خانه را به حال خود بگذارد و برود. با خود می‌گفت آیا این کار عاقلانه‌ای است که خانه‌ی پدرم را ترک کنم. کوشش کرد که پیش و پس این کار را بنگرد و خوب و بد آن را بسنجد. تا کنون هر طور بود خانه‌ای و خوراکی داشت. آشنایانی دور و برش بودند که او آن‌ها را خوب می‌شناخت، عمری با آن‌ها خو گرفته بود. البته در این جا مجبور بود که هم در خانه و هم در فروشگاه کار کند؛ خیلی هم کار کند. با خود می‌گفت وقتی در فروشگاه بفهمند که او با جوانی گریخته است چه خواهند گفت. شاید بگویند آدم احمقی بود و سپس با آگهی در روزنامه‌ها دیگری را به جایش استخدام کنند. دوشیزه «کاون» از این کار خیلی خوشوقت می‌شد. مگر همیشه خاصه در انظار این و آن به او نیش نمی‌زد؟ و نمی‌گفت دوشیزه هیل مگر نمی‌بیند این خانم‌ها منتظرند؟ یا «دوشیزه هیل، شما را به خدا قدری تندتر کار کنید» از رها کردن فروشگاه ناراحت نبود در خانه جدیدش در کشوری دور و بیگانه این گونه رنج نخواهد برد. پس از مدتی عروسی خواهد کرد «اولین عروس می‌شود»، «اولین به خانه‌ی شوهر می‌رود» مردم به او احترام خواهند گذاشت و با او آن چنان که با مادرش رفتار کردند، رفتار نخواهند کرد. در این جا حتی حالا که نوزده سال دارد رفتار پدرش نسبت به او توهین‌آمیز است. می‌داند که علت رنجوری و تپش قلب‌اش همین ناگواری‌هاست. پدرش آن علاقه و محبتی که به پسران‌اش «هری» و «ارنست» داشته به او نداشته است. سبب این بی مهری آن بود که آن‌ها پسر بودند و او دختر. در روزهای اخیر تهدیدش کرده بود و گفته بود حتی برای شادی روح مادرش هم که شده است بلایی بر سر این دختر خواهد آورد. اکنون دیگر کسی را که پشت و پناه او باشد نداشت. برادر بزرگ‌اش مرده بود. هری هم که به کار تزیین کلیساها اشتغال داشت و بیش‌تر در دهکده‌ها به سر می‌برد. از این‌ها گذشته پدرش هر شب شنبه که به خانه می‌آمد سر پول با او دعوا می‌‌کرد و این بد خویی پدر سخت او را خسته کرده بود. تمام حقوقش را می‌گرفت، هر هفت شیلنگ را. هری هم تا آن جا که می‌توانست برای او پول می‌فرستاد. ولی بدتر از همه وقتی بود که می‌خواست پولی از پدرش بگیرد. می‌گفت تو پول می‌خواهی چه کنی. پول‌ها را می‌گیری و نفله می‌کنی. تو عقل معاش نداری و من هم حاضر نیستم پولی را که با این همه زحمت به دست می‌آید، به تو بدهم بیهوده خرج کنی. خیلی چیزهای دیگر هم می‌گفت زیرا معمولا شب‌ها حالش بد بود. بعد از این حرف‌ها آخر پولی به «اولین» می‌داد ولی می‌گفت آیا خیال نداری شام یکشنبه را دیگر خودت بخری. آن وقت او مجبور بود شتابان از خانه بیرون برود و خرید کند. کیسه پوستی سیاه را به دست بگیرد و با آرنج راه خود را از میان انبوه مردم راهگذر باز کند و دیر وقت کیسه‌ی خواربار به دوش، به خانه باز گردد. در خانه هم کارش دشوار بود، باید خانه را همیشه پاکیزه کند و مراقب باشد کوچولوها سر وقت به دبستان بروند و به موقع غذایشان حاضر باشد. تا کنون زندگی بسیار را گذرانیده بود ولی حالا که می‌خواست از رنج آن بگریزد می‌دید این وضع چندان هم ناخوش آینده نبوده است، می‌خواست برود و زندگی نویی را با «فرانک» آغاز کند. فرانک جوان بسیار مهربانی بود. اندامی مردانه داشت، خیلی خون گرم بود. قرار بود همان شب همراه او با کشتی حرکت کند. زن او بشود و با او در «بوینوس آیرس» زندگی کند. در آن جا فرانک خانه‌ای داشت که آماده‌ی زندگی آینده‌شان بود. خوب یادش بود که چگونه نخستین بار با او روبرو شده بود. فرانک در خیابان مرکزی شهر در خانه‌ای پانسیون بود. او هم گاه‌گاهی به آن خانه می‌رفت. مثل این است که همین چند هفته پیش بود. آن روز فرانک جلوی در ایستاده بود کلاه‌اش به پشت سر متمایل شده بود و موهایش روی پیشانی آفتاب خورده‌اش ریخته بود. سپس با هم آشنا شده بودند فرانک هر شب در بیرون فروشگاه به انتظارش می‌ایستاد و او را تا خانه همراهی می‌کرد. شبی هم با هم به تماشای دختر «بوهمی» رفته بودند و وقتی که در جای خلوتی در کنار فرانک نشسته بود مثل این بود که در جهان دیگری سیر می‌کند. فرانک از موسیقی بسیار لذت می‌برد و خودش هم کمی آواز خواندن می‌دانست. مردم می‌دانستند که این دو یکدیگر را دوست می‌دارند. هر بار که فرانک آهنگ «دخترک دلباخته‌ی دریانورد» را برایش می‌خواند، از خود بی خود می‌شد و دل‌اش از، اضطراب مطبوعی می‌تپید. در آغاز کار تنها از این که مردی را دلباخته‌ی خود کرده است شاد بود. اما بعدها حس کرد که از او خوش‌اش می‌آید. فرانک داستان‌هایی از کشورهای دوردست برایش نقل می‌کرد از سرگذشت خودش می‌گفت، که چگونه نخستین بار به عنوان ملوان کشتی «اسن لاین» با حقوق ماهی یک لیره به کار آغاز کرده بود. تمام کشتی‌ها و جزییات همه‌ی سفرهای دریایی خود را خوب به یاد داشت. از تنگه‌ی «ماگالن» گذشته بود و داستان‌های هراس‌انگیزی از «یاتاگوین ها» می‌دانست سرانجام در «بوینوس آیرس» اقامت گزیده بود و اکنون برای گذرانیدن ایام مرخصی به انگلستان آمده بود. پدرش از رابطه‌ی آن‌ها آگاه شده بود و به تاکید گفته بود که حق ندارد با فرانک حرف بزند. گفته بود: «من این ملوان‌ها را بهتر از هر کس می‌شناسم». یک روز هم با فرانک کارش به پرخاش و منازعه کشیده بود و از آن پس این دو دل‌داده ناگزیر پنهانی با هم دیدار کردند. تاریکی شب، خیابان را در خود فرو برد. دیگر رنگ سپید دو نامه که روی دامان‌اش بود به وضوح دیده نمی‌شد. یکی از این نامه‌ها را برای برادرش هری و دیگری را برای پدرش نوشته بود. برادر عزیز کرده‌اش ارنست بود اما هری را هم تا اندازه‌ای دوست می‌داشت. به تازگی دریافته بود که پدرش رفته رفته پیر و شکسته می‌شود. می‌دانست که اگر برود از دوری او رنج خواهد برد. گاهی پدرش با او به مهربانی رفتار می‌کرد. چندی پیش که بیمار شده و خوابیده بود، پدرش داستان‌هایی از اجنه و شیاطین برایش خوانده بود و همه با هم به گردش به بیرون شهر رفته بودند. کلاه مادرش را به سر گذاشته بود تا بچه‌ها را بخنداند. وقت می‌گذشت اما هنوز کنار پنجره نشسته و سر خود را به پرده تکیه داده بود و پارچه‌ها را بو می کشید. از جای دوردستی صدای ارگ به گوش می‌رسید که آهنگی ایتالیایی را می‌نواخت. این آهنگ را می‌شناخت. بسیار تعجب کرد از این که در چنین شبی این آهنگ را می‌شنید. این آهنگ قولی را که در آخرین لحظه‌های زندگی مادرش، به او داده بود به یادش آورد. در آن وقت به مادرش قول داده بود تا آن جا که ممکن است از خانه و زندگی او نگهداری کند. آخرین شب بیماری مادر به یادش آمد. آن شب مادرش را بار دیگر به همان اتاق تاریک آن سمت تالار برده بودند. از بیرون صدای ارگ شنیده می‌شد. شش پنی به نوازنده داده بودند که از آن جا دور شود. خوب به یاد داشت که آن شب پدرش غرولند کنان به اتاق بیمار برگشت و زیر لب گفت : «امان از دست این ایتالیایی‌های احمق» هم چنان که در عالم اندیشه فرو رفته بود زندگی مادر به یادش آمد. زند گی‌اش زندگی معمولی بود که در عالم بی‌خبری و جنون پایان یافته بود. وقتی صدای مادرش را به یاد آورد که با لجاجت احمقانه‌ای پی در پی فریاد می‌کرد، بی اختیار برخود لرزید. از فرط وحشت ناگهان از جا برخاست. فرار! باید فرار کند! فرانک او را از این زندگی پر بیم و هراس رهایی خواهد داد. به او زندگی و شاید هم عشق خواهد داد. آخر مگر او حق زندگی کردن ندارد. چرا باید همیشه با غم و اندوه به سر ببرد. او هم حق دارد خوشبخت باشد فرانک او را در آغوش خواهد گرفت و در بازوان‌اش به مهربانی خواهد فشرد. او را دوست خواهد داشت. در ایستگاه «نورت وال» ایستاه بود. دست‌اش در دست فرانک بود و می‌دانست که فرانک با او سرگرم سخن گفتن است. چیزهایی درباره‌ی مسافرت‌شان می‌گفت و باز تکرار می‌کرد. ایستگاه از سرباز و چمدان‌های قهوه‌ای رنگ پر بود. از لای دروازه چشم‌اش به هیکل کوه پیکر و تیره رنگ کشتی افتاد که در لشکرگاه پهلو گرفته بود. نور چراغ از پشت پنجره‌های کشتی سوسو می‌زد. در جواب فرانک چیزی نمی‌گفت. حس کرد که چهره‌اش سرد و رنگ‌اش پریده است. از میان موج حیرت و بی خودی، به درگاه خداوند نالید و از او خواست که راهی پیش پایش بگذارد. کشتی سوت بلند غم آوری کشید و صدای آن، در انبوه مه دریا گم شد. اگر با این کشتی همراه فرانک می‌رفت، شب را در دریا، در راه «بوینوس آیرس» می‌گذراند. بلیط مسافرت هم برای دو تن تهیه شده بود. آیا با این همه تدارک می‌توانست از تصمیم خود باز گردد؟ تشویش و آشفتگی حس خفته‌ای را در وجودش بیدار کرد. زیر لب دعا می‌کرد و لب‌هایش به هم می‌خورد. صدای زنگ کشتی برخاست و مثل این بود که ضربه‌های آن بردل‌اش کوفته می‌شود. فرانک دست‌اش را گرفت و گفت: بیا. گویی همه‌ی دریا‌های جهان گرد قلب‌اش در تلاطم بود. فرانک می‌خواست او را به درون این دریاها بکشاند و او را به کام امواج بسپارد. با هر دو دست به نرده‌ی آهنین چسبید. بیا. نه، نه محال است. دست‌هایش بی‌اراده به آهن چسبیده بود. از شدت تأثر نعره‌ای کشید. باز هم صدای فرانک را شنید که می‌گفت: «اولین، اوی». فرانک از دروازه گذشته بود و پی در پی صدا می‌زد. بیا، بیا، دنبال من بیا. مأموران فریاد زنان به فرانک امر کردند هر چه زودتر سوار شد. اولین فقط به او نگاه می‌کرد. چهره‌اش چون جانور بی‌چاره‌ای سرد و بی روح بود در چشمان‌اش اثری نه از عشق بود و نه از وداع و نه از آشنایی.
نویسنده: جیمز جویس
مترجم: جمال الدین فروهری

جیمز جویس

جیمز آگوستین آلوی ژیوس جویس، مشهور به جیمز جویس در ۲ فوریه ( ۱۳ بهمن) ۱۸۸۲ در دوبلین پایتخت ایرلند چشم به جهان گشود. وی در خانواده ای فقیر به دنیا آمد که غیر از خود ۹ فرزند دیگر در این خانواده وجود داشت و پدری الکلی و دایم الخمر که همیشه عصبانی بود و به عربده کشی و فحاشی و کتک زدن اهل خانه اش می‌پرداخت، این خانواده پر جمعیت را اداره می‌کرد. مادرش تحت فشارهای مالی و به خاطر وجود مشکلات زیاد برای تامین معاش خانه دست به هر کاری می‌زد. این مساله به شدت روحیه حساس و تاثیر پذیر جیمز را در دوران کودکی آزار می‌داد و محرومیت‌هایی که طی چند سال ابتدای زندگیش کشید او را دچار نوعی سرخوردگی، افسردگی و بدبینی نسبت به نهاد خانواده و جنس زن کرد. 
پدر جیمز جویس برای اینکه از هزینه‌های خانه بکاهد و شغل و درآمد آینده پسرش را تضمین کند، او را به مدرسه ای فرستاد که به وسیله یسوعیان اداره می‌شد. یسوعیان یا ژوزئیت‌ها فرقه ای از مسیحیان هستند که از دستورات و فرامین ایکناس قدیس پیروی می‌کردند. وی ۱۳ سال متوالی را در این مدرسه سپری کرد و تحصیل اولیه خود را در این مدرسه به پایان رساند. اما از همان زمان از اندیشه‌های خشک کاتولیکی و کوته نظری‌های اطرافیانش او را به شدت آزرده خاطر می‌ساخت. در سال ۱۸۹۸ وارد دانشگاه دوبلین شد و به تحصیل در زمینه زبان‌های خارجی پرداخت. وی تا سال ۱۹۰۴ به تحصیل خود ادامه داد تا اینکه به خاطر نگارش رساله ای کفر آمیز مجبور به ترک دوبلین و کشور خود شد. وی به پاریس رفت و در این شهر برای تحصیل در رشته طب وارد دانشگاه شد. اما پس از اتمام تحصیل، دوق و قریحه ذاتی او را به سمت مطالعه در رشته ادبیات و فلسفه سوق داد
جیمز جویس در این زمان یک مدت به مطالعه درباره افکار و زندگی "جیوردانو بورنو" پرداخت. بورنو فیلسوفی مذهبی در کشور ایتالیا بود که در قرن ۱۶ میلادی می‌زیست. به خاطر افکار و نوشته هایش ابتدا عنوان ارتداد به وی نسبت دادند و سپس او و آثارش را یکجا آتش زدند. این فیلسوف نظریه دوگانگی در طبیعت را مطرح کرده بود که بعدها در آثار هگل و سپس دانته مورد استفاده قرار گرفت. در همین زمان او به نگارش سلسله مطالبی درباره نمایشنامه نویسی دست زد و آنها را منتشر کرد. مطالعه آثار هنریک ایبسن باعث شد که جویس به این نمایشنامه نویس مشهور تمایل زیادی پیدا کند و مقالاتی را در مورد خصوصیات آثار وی به نگارش درآورد. جویس به تقلید از نمایشنامه نویس مورد علاقه اش "شغل پرافتخار" را به رشته تحریر درآورد که پس از مدتی نسبت به نگارش این اثر دچار تردید شد و آن را از میان برد. 
وی در سال ۱۹۰۷ برای مدتی به دوبلین بازگشت، اما شرایط موجود در کشور او را مجبور به ترک دوباره وطن کرد. او به شهرهای زوریخ، تریسته و رم سفر کرد و برای امرار معاش به تدریس انگلیسی پرداخت. وی در همین سال نخستین اثر منظوم خود با عنوان "موسیقی مجلسی" را به نگارش درآورد. سپس نگارش مجموعه داستان‌های "دوبلینی ها" را آغاز کرد و موفق شد در سال ۱۹۱۶ این اثر را به عنوان نخستین اثر بلند داستانی اش منتشر کند. وی همچنین همان سال رمان دوم خود با نام "تصویر هنرمند در جوانی" را منتشر کرد. 
جویس مدتی بعد نسبت به نگارش "دوبلینی ها" دچار تردید شد و درباره نگاه کاریکاتوری خود راجع به دوبلین و اینکه از این اثر بوی انزوا و فرار وی از این شهر می‌آید، احساس نوعی بدبینی کرد، اما به خاطر تاثیر‌های آزادی بخشی که اثر در خود داشت نسبت به اثر تغییر نگاه داد. وی در سال ۱۹۱۸ تنها اثر نمایش خود با عنوان "تبعیدی ها" را انتشار دارد که البته در زمان حیات جویس این اثر شهرت نیافت، اما بعدها به عنوان اثری در خور توجه در بسیاری از شهرهای اروپا بر صحنه رفت. این نمایشنامه در اصل شرح زندگی خود او به شمار می‌رود و حوادثی را بازگو می‌کند که در زندگی او به صورت واقعی اتفاق افتاده است. جویس زمانی این اثر را به نگارش در می‌آورد که تحت تاثیر هنریک ایبسن و نمایشنامه‌های "خانه عروسک" و "هدا گابلر" این نمایشنامه نویس است به همین خاطر در این درام مساله آزادی در عشق و تملک در ازدواج به خوبی دیده می‌شود. 
جیمز جویس در سال ۱۹۱۹ داستانی با عنوان "اولیسس" (Ulysses) را در پاریس به چاپ می‌رساند که نقطه نظرات گوناگونی را بر می‌انگیزد و همین مساله موجب شهرت نویسنده می‌شود. او این اثر را بر اساس کتاب شعر هومر با عنوان "ادیسه" به نگارش درمی آورد و از نظر موضوع و قالب حماسه هومر را دنبال کرده است. این کتاب سالها به عنوان کتابی گمراه کننده شناخته می‌شد و کمتر ناشری حاضر به چاپ آن بود. "اولیسس" در فوریه ۱۹۲۲ میلادی در پاریس انتشار یافت و بی درنگ در همه کشورهای انگلیسی زبان فروش و نشر این کتاب ممنوع اعلام شد. موریس دارانتیه پس از آن دوهزار نسخه از کتاب را که جان رادکر در پاریس برای نشر اگوییست سفارش داده بود، چاپ کرد. یک چهارم این تیراژ محدود در اداره پست نیویورک لو رفت و توقیف شد. چاپ دوم آن توسط نشر اگوییست که پانصد نسخه بود، تماما توقیف شد. شرایط، ده سال تمام به همین شکل ماند. این رمان بعدها در ۱۹۳۳ در آمریکا و در ۱۹۳۶ در انگلیس اجازه انتشار یافت. جیمز جویس نام این کتاب را از اودیسه، اثر بزرگ حماسی هومر، شاعر یونانی، اخذ کرده است. وی با انتشار رمان اولیس شهرتی جهانی را از آن خود کرد. 
جویس در سال ۱۹۳۹ دشوارترین کتاب خود با عنوان "بیداری فینگان" را انتشار داد که در آن به عالم هنر و تکنیک‌های هنری موجود در آن سال‌ها توجه خاصی شده بود. وی در قالب مصاحبه ای گفته بود: "کتاب من روز به روز واقعیت بیشتری را مطرح می‌کند. من می‌خواستم یک درام به وجود بیاورم، ولی پس از مدتی "آنا" قهرمان داستان برایم به صورت یک مجهول درآمد. فکر کردم اگر نمایشنامه ای بنویسم، موفق نخواهم شد این موجود تازه جان گرفته را بشناسم. "
دو کتاب آخر جیمز جویس تحولی در ساختمان درام و فرم داستان به وجود آورد. آخرین کتاب او اثر بسیار مهمی در ادبیات به شمار می‌رود. چون در عین حال که زبانی صریح و آزاد و دارد پر از ابهام و استعاره‌های مختلف است که تخیلات نویسنده در آن نقش مهمی را ایفا می‌کند. جویس از نویسندگان سورئالیسم به شمار می‌رود که در طول فعالتی خود کنکاش در پنهانی ترین زوایای روح را به این مکتب اضافه کرد. ایبسن، ویلیام بلیک و دانته از جمله افرادی بودند که به شدت مورد توجه این نویسنده قرار داشتند. جیمز جویس پس از سالها ضعف و درد چشم و پس از بارها عمل جراحی در سن ۴۰ سالگی قدرت بینایی بسیار کمی داشت. وی در ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ در حالی که از درد چشم و فقر و بیماری رنج می‌برد، در زوریخ چشم از جهان فروبست. 
«من یک دلقک ایرلندی هستم. . . . یک بذله گوی بزرگ جهان. .  . . می خواهم منتقدان را سیصد سال مشغول نگه دارم.»

اولیس

نخستین‌ واکنش‌ اکثر ناقدان‌ و برخی‌ خوانندگان‌ در برابر «اولیس‌» آن‌بود که‌ این‌ اثر ادبی‌ را یک‌سره‌ نوعی‌ "طنز" به‌شمار آورند. زمانی‌ گذشت‌تا با توجه‌ به‌ روش‌هایی‌ که‌ در آن‌ به‌کار رفته‌ بود «تک‌گویی‌ درونی‌» و«سیلان‌ خودآگاهی‌» و با تعمق‌ در انبوه‌ حقایق‌ و اموری‌ که‌ در اولیس‌مطرح‌ شده‌ است‌ معلوم‌ شد که‌ این‌ اثر یک‌سره‌ طنز نیست‌ اما از طنز هم‌خالی‌ نیست‌. شاید طنزآمیزترین‌ تکّه‌ی «اولیس‌» قطعه‌ای‌ از بخش‌دوازدهم‌ آن‌ «سیکلوپ‌» باشد که‌ در این‌جا ترجمه‌ی‌ آن‌ آمده‌ است‌:
آخرین‌ وداع‌ بی‌نهایت‌ تأثرآور بود. از مناره‌های‌ دور و نزدیک‌ صدای ناقوس‌ مرگ‌ لاینقطع‌ بلند بود و همه‌ را به‌ تشییع‌ جنازه‌ می‌خواند و در گوشه‌ و کنار محله‌های‌ غم‌زده‌ ده‌ها طبل‌ پوشیده‌ در نمد که‌ صدای‌ پوک‌ توپ‌ها آن‌هارا قطع‌ می‌کرد ندایی‌ شوم‌ سر می‌داد. غرش‌ کرکننده‌ی‌ رعد و روشنایی کورکننده‌ی‌ برق‌ که‌ این‌ صحنه‌ی‌ مرگبار را روشن‌ می‌کرد گواهی‌ می‌داد که‌ توپخانه‌ی آسمان‌ از قبل‌ تمام‌ طنطنه‌ی‌ مافوق‌ طبیعی‌ خود را به‌ این‌ منظره‌ی‌ مخوف‌ عاریه داده‌ است‌. از دریچه‌های‌ سیل‌بند آسمان‌ِ خشمگین‌ بارانی‌ سیل‌آسا بر سربرهنه‌ی‌ خلایقی‌ که‌ گرد آمده‌ بودند فرو ریخت‌ و عده‌ی‌ اینان‌ به‌ کم‌ترین‌ تخمین پانصد هزار بود. دسته‌ای‌ از پاسبان‌های‌ شهر دبلین‌ بزرگ‌ به‌ فرماندهی‌ شخص سرکلانتر در میان‌ آن‌ جمع‌ عظیم‌ به‌ حفظ‌ نظم‌ مشغول‌ بودند و برای‌ آن‌که‌ آن جمع‌ عظیم‌ سرگرم‌ شوند، دسته‌ی‌ موزیکانچی‌ سنج‌ و سازهای‌ بادی‌ خیابان یورک‌ با آلات‌ پوشیده‌ در پوشش‌ سیاه‌ ماهرانه‌ همان‌ نغمه‌ی‌ بی‌همتایی‌ را می‌نواختند که‌ قریحه‌ی‌ نالان‌ «اسپرانتزا» از گهواره‌ در دل‌ ما نشانده‌ است‌. قطارهای‌ تفریحی‌ سریع‌السیر فوق‌العاده‌ و دلیجان‌های‌ موتوری‌ با نیمکت‌های‌ روکش‌دار تهیه‌ دیده‌ بودند تا پسرعموهای‌ روستایی‌ ما که‌ جمع کثیری‌ از آنان‌ به‌ آن‌جا آمده‌ بودند در آسایش‌ باشند. وقتی‌ خوانندگان‌ دوره‌گرد محبوب‌ دبلین‌ ل‌ـ ن‌ـ هـ ن‌ و م‌ـ ل‌ـ گ‌ـ ن‌ ترانه‌ی‌ «شب‌ پیش‌ از آن‌روز که‌ لاری دراز شد» را با آن‌ طرز نشاط ‌انگیز مرسوم‌ خود خواندند تفرج‌ خاطر فراوانی پدید آمد. آن‌ دو مزه‌پران‌ بی‌مثل‌ و مانند ما با تصنیف‌های‌ یک ورقی‌ خود داد و ستد پر غوغایی‌ در میان‌ دوست‌داران‌ طنز و هجا برپا کردند که‌ اگر کسی‌ در گوشه‌ی‌ دل‌ عنایتی‌ به‌ طنز عاری‌ از لودگی‌ ایرلندی‌ داشته‌ باشد، به‌ آن‌ چند پول سیاهی‌ که‌ به‌ زحمت‌ به‌ کف‌ می‌آورند غبطه‌ نخواهد خورد. بچه‌هایی‌ که‌ در«یتیم‌خانه‌ی‌ دختران‌ و پسران‌» بودند، لب‌ِ پنجره‌ها جمع‌ شده‌ بودند و به‌ این صحنه‌ نگاه‌ می‌کردند و از این‌که‌ چنان‌ برنامه‌ی‌ غیرمنتظری‌ به‌ سرگرمی‌های آن روز افزوده‌ شده‌ بود شادی‌ها کردند و باید از «خواهران‌ نازنین‌ بینوایان‌» تقدیر و تمجید کنیم‌ که‌ به‌ فکر افتادند تا برای‌ یتیمان‌ پدر و مادر از کف‌ داده برنامه‌ی‌ تفریحی‌ به راستی‌ آموزنده‌ای‌ فراهم‌ آورند. جمع‌ مدعوین نایب‌السلطنه‌ که‌ در میان‌شان‌ بانوان‌ معروف‌ بسیار بود در سایه‌ی‌ همراهی عُلیا مخدرات‌ مکرّمات‌ به‌ بهترین‌ جای‌ جایگاه‌ هدایت‌ شدند و سفیران بدیع منظر خارجی‌ که‌ به‌ «دوستان‌ جزیره‌ی‌ زمرد» شهرت‌ دارند در جایگاهی درست‌ روبه‌روی‌ آنان‌ جای‌ داده‌ شدند. سفیران‌ که‌ با هیبت‌ تمام‌ حاضر بودند عبارت‌ بودند از کومنداتوره‌ باچی‌ باچی‌ بنینو بنونه‌ (که‌ شیخ‌السفرا بود و نیمه‌فلج‌ و ناگزیر بودند او را با یک‌ جرثقیل‌ نجاری‌ قوی‌ به‌ صندلی‌اش برسانند)، مسیو پیر پل‌ پتیت‌ اپتان‌، گراند ژوکر ولادیمنجلاب‌ حیض‌لته‌تشف‌، آرکژوکرلئوپوک‌ رودلف‌ فون‌ شوانزنباد هودنتالر، کنتس‌ مارهاویراگاکیسا سزونی‌ پوتراپستی‌، حرم‌خان‌ فیسافاده‌، کنت‌ آتاناتوس‌کاراملوپولیس‌، علی‌بابا بخشش‌ راحت‌القوم‌ افندی‌، سنیور هیداگلوکابالرودون‌ پکادیلوای‌ پالا براس‌ ای‌ پاترنوسترد و لامالورا و دولا مالاریا، هوکوپوکو هاراکیری‌، هی‌ هونگ‌ چانگ‌، اولاف‌ کوبرکدلسن‌، ماین‌هیر حقه‌ وان‌ کلک‌، پان‌ پولاکس‌ پادی‌ ریسکی‌، گوزپوند پره‌ کلشتر کراچینابریچی‌سیچ‌، بوروس‌ هوپینکوف‌، هرهورهوس‌ دیرکتور پرازیدنت‌ هانس‌چوچلی‌ اشتورلی‌، دکتر پروفسور ورزشگاه‌ ملیوم‌ موزیوم‌ آسایشگاهیوم فتق‌بندیوم‌ مبتذلیوم‌ اختصاصیوم‌ سنتیوم‌ تاریخ‌ عمومیوم‌ ویژگیوم‌ کریگفریداوبرآل‌ گماینه‌. کلیه‌ی‌ سُفرا بدون‌ استثنا با عباراتی‌ بسیار محکم‌ که‌ ناهنجارتراز آن‌ها ممکن‌ نبود درباره‌ی‌ عملیات‌ وحشیانه‌ی‌ بی‌نامی‌ که‌ آنان‌ را به‌ تماشای‌ آن دعوت‌ کرده‌ بودند سخن‌ راندند. سپس‌ مناقشه‌ی‌ پرحرارتی‌ (که‌ همه‌ در آن‌شرکت‌ کردند) در میان‌ «د. ج‌. ز» بر سر آن‌ درگرفت‌ که‌ روز تولد قدیس نگهبان‌ ایرلند روز هشتم‌ مارس‌ بوده‌ است‌ یا روز نهم‌ مارس‌. در ضمن‌ این مباحثه‌ به‌ توپ‌ و شمشیر و تیر برگرد و قره مینا و نارنجک‌ گازی‌ و ساطور و چتر و منجنیق‌ و پنجه‌بُکس‌ و کیسه‌شن‌ و پاره‌آهن‌ نیز متوسل‌ شدند و بی‌محابا بر هم‌ ضرب‌ و شتم‌ وارد آوردند. پیک‌ ویژه‌ فرستادند و پاسبان‌ کوچول‌، آجدان‌ مک‌فادن‌، را از بوترزتاؤن‌ خبر کردند که‌ آمد و به‌ شتاب‌ نظم‌ را اعاده کرد و به‌ سرعت‌ برق‌ پیشنهاد کرد که‌ هر دو طرف‌ متخاصم‌ با قبول‌ روز هفدهم‌ قضیه‌ را فیصله‌ دهند. پیشنهاد آن‌ پاسبان‌ تیزهوش‌ سه‌متری‌ بی‌درنگ‌ مورد پسند همگان‌ واقع‌ شد و به‌ اتفاق‌ آرا مورد قبول‌ قرار گرفت‌. تمامی‌ «د. ج‌. ز» به‌ آجدان‌ مک‌فادان‌ از ته‌ دل‌ تبریک‌ گفتند، در حالی‌ که‌ از بدن چند تن‌ از آنان‌ خون‌ فراوانی‌ می‌رفت‌. کومنداتوره‌ بنینو بنونه‌ را از زیر کرسی ریاست‌ بیرون‌ کشیدند و مشاور حقوقی‌ او آووکاتو پاگامی‌می‌ توضیح‌ دادکه‌ او فقرات‌ متنوعی‌ را که‌ در سی‌ و دو جیبش‌ پنهان‌ شده‌ است‌ در بحبوحه‌ی غوغا از جیب‌ همکاران‌ فرودست‌تر خود اقتباس‌ کرده‌ است‌ بدان‌ امید که‌ شاید آنان‌ بر سر عقل‌ بیایند. آن‌چیزها (که‌ مشتمل‌ بر چند صد ساعت‌ زنانه‌ و مردانه‌ی نقره‌ و طلا بود) بی‌درنگ‌ به‌ صاحبان‌ برحقش‌ اعاده‌ گردید و هماهنگی‌ عمومی حاکم‌ مطلق‌ شد. 

رامبولد، آرام‌ و بی‌تکلّف‌، در لباس‌ بی‌نقص‌ صبحگاهی‌ که‌ گل‌ مورد پسندخود، Gladiolus Cruentus گلایول‌ خون‌آلود را زده‌ بود قدم‌ به‌ سوی‌ چوبه‌ی‌دار برداشت‌. حضور خود را با همان‌ سرفه‌ی‌ ملایم‌ رامبولدی‌ اعلام‌ داشت‌ که بسیاری‌ کوشیده‌اند تا آن‌ را تقلید کنند (و ناکام‌ مانده‌اند) سرفه‌ای‌ کوتاه‌ و دقیق‌ و با این همه‌ مختص‌ خود او. آمدن‌ جلادی‌ که‌ شهرت‌ جهانی‌ داشت‌ با غریو تحسین‌ آن‌ جمع‌ کثیر روبه‌رو شد، بانوانی‌ که‌ از اطرافیان‌ نایب‌السلطنه بودند در عین‌ شور و شادی‌ دستمال‌های‌ خود را تکان‌ می‌دادند در حالی‌ که ‌سفرای‌ خارجی‌ که‌ از آنان‌ هم‌ پرشورتر بودند نعره‌ی‌ تحسین‌ می‌کشیدند و ملغمه‌ای‌ از فریادهای‌ هوخ‌، بانزایی‌، الجن‌، زیویو، چین‌چین‌، پولاکرونیا، هیپ‌هیپ‌، ویو، الاه‌، برداشته‌ بودند که‌ در میان‌ آن‌ فریاد زنگ‌دارِ او ویوای‌ سفیر سرزمین‌ِ ترانه‌ها (یک‌ نت‌ «فا»ی‌ بلند مضاعف‌ که‌ یادآور نُت‌های‌ دِل‌دوز زیبایی‌ بود که‌ خواجه‌ی‌ کاتالانی‌ جده‌ی‌ جده‌های‌ ما را با آن‌ به وجد می‌آورد) به‌آسانی‌ تشخیص‌ داده‌ می‌شد. ساعت‌ دقیقاً هفده‌ بود. سپس‌ علامت‌ شروع‌ نماز بی‌درنگ‌ از پشت‌ بلندگو داده‌ شد و در یک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ همه‌ی‌ سرها برهنه‌شد، کلاه‌ سروری‌ کومنداتوره‌ که‌ از زمان‌ انقلاب‌ رینزی‌ در تصرف‌ خانواده‌ی او بود به‌ دست‌ مستشار پزشکی‌ او، دکتر پ‌ پ‌، از سرش‌ برداشته‌ شد. اسقف‌ فاضلی‌ که‌ تقبل‌ کرده‌ بود تا به‌ آن‌ قهرمان‌ شهید که‌ در شُرُف‌ تأدیه‌ی‌ دِین خود با مجازات‌ اعدام‌ بود واپسین‌ تسلاهای‌ دیانت‌ مقدس‌ ما را بدهد با حضور قلب‌ بسیار مسیحایی‌ خود در گودالی‌ پر از آب‌ِ باران‌ زانو زد، و در عین این‌که‌ ردایش‌ روی‌ موهای‌ سفیدش‌ بود، در برابر بارگاه‌ رحمت‌ الهی‌ به‌ دعا و نُدبه‌ و زاری‌ مشغول‌ شد. جلاد با آن‌ هیکل‌ مهیب‌، در کنار کُنده‌ی‌ چوب‌، زیر تبر ایستاده‌ بود، چهره‌اش‌ در یک‌ ظرف‌ ده گالنی‌ که‌ دو سوراخ‌ در آن‌ بریده‌ بودند پنهان‌ بود و چشمانش‌ از میان‌ آن‌ دو سوراخ‌ برق‌ غضب‌ بیرون‌ می‌داد. همچنان که‌ در انتظار علامت‌ مرگبار بود لبه‌ی‌ سلاح‌ مخوف‌ خود را با مالاندن‌ آن به‌ ساعد ورزیده‌ی‌ خود امتحان‌ می‌کرد، یک‌ نفس‌ پشت‌ سر هم‌ سر از تن گوسفندان‌ گله‌ای‌ جدا می‌کرد که‌ دوست‌داران‌ حرفه‌ی‌ ظالمانه‌ اما ضروری‌ او فراهم‌ آورده‌ بودند. روی‌ میز ماهون‌ زیبایی‌ در کنار او یک‌ کارد سلاخی‌ قرار داشت‌ و انواع‌ ابزارهای‌ فولادی‌ آبدیده‌ برای‌ درآوردن‌ دل‌ و روده‌ (آن‌ها را مؤسسه‌ی‌ کارد و چنگال فروشی‌ آقایان‌ جان‌ راوند و پسران‌، شفیلد که‌ شهرت جهانی‌ دارد به‌ سفارش‌ مخصوص‌ آورده‌ بودند)، یک‌ ماهی‌تابه‌ی‌ سُفالی‌ برای آن‌که‌ وقتی‌ اثناعشر و ستون‌ فقرات‌ و روده‌ی‌ کور و آپاندیس‌ و غیره‌ را با موفقیت‌ بیرون‌ کشیدند در آن‌ قرار دهند و دو پارچ‌ شیرِ بزرگ‌ برای‌ آن‌که‌ خون بسیار عزیز قربانی‌ بسیار عزیز را در آن‌ بریزند. مباشرِ خانه‌ی‌ مختلط‌ گربه‌ها و سگ‌ها شرف‌ حضور داشت‌ تا این‌ ظرف‌ها را پس‌ از آن‌که‌ پر می‌شوند به‌ آن مؤسسه‌ی‌ خیریه‌ ببرد. مقامات‌ مربوطه‌ طعامی‌ بسیار عالی‌ مشتمل‌ بر قاچ‌های نازک‌ گوشت‌ خوک‌ و تخم‌ مرغ‌، بیفتک‌ِ برشته‌ و پیاز، که‌ همه‌ را لذیذ پخته بودند با گرده‌های‌ نان‌ِ داغ‌ِ خوش‌مزه‌ی‌ مخصوص‌ صبحانه‌ و چای‌ قوت‌بخش‌ به مقدار فراوان‌ تهیه‌ کرده‌ بودند تا شمع‌ این‌ محفل‌ غم‌بار آن‌ را صرف‌ کند، همان‌که‌ وقتی‌ او را برای‌ سربریدن‌ آماده‌ می‌کردند در عین‌ سرخوشی‌ بود و به تشریفات‌ اعدام‌ من‌البدو الی‌ الختم‌ توجهی‌ دقیق‌ می‌کرد اما وی‌ با کف نفسی‌ که در زمانه‌ی‌ ما کمیاب‌ است‌، در کمال‌ نجابت‌ از جا برخاست‌ و گفت‌ که‌ آرزوی‌ او در دم‌ِ مرگ‌ آن‌ است‌ که‌ طعام‌ را به‌ نشانه‌ی‌ عنایت‌ و احترام‌ او در بخش‌های‌ قابل قسمت‌ در میان‌ اعضای‌ «جمعیت‌ نظافتچیان‌ تنگدست‌ و بیمار» تقسیم‌ کنند (و این‌ آرزو بی‌درنگ‌ برآورده‌ شد) و هیجان‌ nec and non plus ultra در نقطه‌ی اعلای‌ قابل‌ حصول‌ وقتی‌ به‌ اوج‌ خود رسید که‌ نامزد برگزیده‌اش‌ صف‌های مسلسل‌ تماشاگران‌ را شکافت‌ و خود را در بغل‌ عضلانی‌ او انداخت‌، در بغل همان‌ مردی‌ که‌ در شرف‌ آن‌ بود تا در راه‌ وصل‌ او به‌ عالم‌ ابدیت‌ پرتاب‌ شود. قهرمان‌، اندام‌ باریک‌ او را در آغوش‌ پُر مهر خود جای‌ داد و زیر لب‌ عاشقانه گفت‌: شیلای‌ من‌. دختر که‌ از این‌ طرز استعمال‌ نام‌ کوچک‌ خود به‌ شوق آمده‌ بود. وقتی‌ که‌ رودهای‌ شور اشک‌های‌شان‌ درهم‌ آمیخت‌ به‌ آن قهرمان‌ قول‌ داد که‌ یاد او را همواره‌ عزیز خواهد داشت‌ و هرگز آن‌ یار قهرمان‌خود را از یاد نخواهد برد که‌ ترانه‌گویان‌ چنان‌ به‌سوی‌ مرگ‌ رفت‌ که‌ گویی‌ به تماشای‌ مسابقه‌ی‌ چوگان بازی‌ در پارک‌ کلانتورک‌ می‌رود. آن‌ روزگاران‌ خوش پر برکت‌ کودکی‌ را به‌ خاطرش‌ آورد که‌ دست‌ در دست‌ یکدیگر بر سواحل آنالیفی‌ در سرگرمی‌های‌ معصومانه‌ی‌ جوانی‌ غرق‌ می‌شدند و آن‌گاه‌ هر دو روزگار دهشتناک‌ِ کنونی‌ خود را از یاد بردند و هر دو از ته‌ دل‌ خندیدند و همه‌ی تماشاگران‌، از جمله‌ حضرت‌ کشیش‌، در سرور همگانی‌ شریک‌ شدند. جمع هیولاوار تماشاگران‌ از شادی‌ بی رودرواسی‌ تلوتلو می‌خوردند. اما در دم‌ غم بر آنان‌ چیره‌ شد و برای‌ آخرین بار انگشتان‌شان‌ را درهم‌ فرو کردند. سیل تازه‌ای‌ از اشک‌ از مجاری‌ اشکی‌ آنان‌ جاری‌ شد و جمع‌ کثیر مردمان‌ که‌ تا اعماق‌ جان‌شان‌ متأثر شده‌ بود به‌ هق‌هق‌ دل‌خراشی‌ افتادند و تأثر حضرت کشیش‌ پیر به هیچ‌وجه‌ از دیگران‌ کمتر نبود. مردان‌ تنومند پر زور، اُمنای‌ صلح و غولان‌ خوش مشرب‌ شهربانی‌ سلطنتی‌ ایرلند بی رودرواسی‌ دستمال‌های خود را به‌ کار می‌بردند و بی اغراق‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ در آن‌ جمع‌ بی‌نظیر حتی یک‌ چشم‌ خشک‌ پیدا نمی‌شد. پرشورترین‌ واقعه‌ای‌ که‌ روی‌ داد آن‌ بود که جوان‌ زیبایی‌ از فارغ‌التحصیلان‌ آکسفورد که‌ به‌ فداکاری‌ در راه‌ جنس لطیف‌ معروف‌ بود پا پیش‌ نهاد و با ارائه‌ی‌ کارت‌ ویزیت‌ و دسته چک‌ و شجره‌نامه‌ی‌ خود از آن‌ دوشیزه‌ی‌ جوان‌ِ تیره‌روز خواستگاری‌ کرد و از او خواست‌ تا روز عروسی‌ را تعیین‌ کند و خواستگاری‌ او بی‌معطلی‌ پذیرفته‌شد. به‌ کلیه‌ی‌ بانوانی‌ که‌ در میان‌ تماشاگران‌ بودند در کمال‌ خوش‌سلیقگی یادگاری‌ به‌ مناسبت‌ آن‌ روز دادند که‌ عبارت‌ بود از جمجمه‌ای‌ با یک‌ دسته‌گل سینه‌ از دو استخوان‌ متقاطع‌ و این‌ کار، کاری‌ بود به‌ موقع‌ و سخاوت‌مندانه‌ که بار دیگر چشمه‌ی‌ احساسات‌ همگان‌ را به‌ جوش‌ آورد: و وقتی‌که‌ آن‌ جوان زن دوست‌ِ آکسی‌ (که‌، ضمناً دارای‌ یکی‌ از معروف‌ترین‌ نام‌هایی‌ بود که‌ در تاریخ‌ انگلستان‌ پیدا می‌شود) حلقه‌ی‌ نامزدی‌ گران قیمتی‌ با زمردهایی‌ که‌ به‌صورت‌ شبدر چهار پر بر آن‌ سوار شده‌ بود به‌ انگشت‌ نامزد پر آزَرم‌ خود کرد هیجان‌ و احساسات‌ را دیگر حد و مرزی‌ نبود. کار به‌جایی‌ رسید که‌ حتی رییس‌ سنگدل‌ِ امنیه‌، سرهنگ‌ دوم‌ تامکین‌ ماکسول‌ فرنچمولان‌ تاملینسون‌ که ریاست‌ آن‌ مجلس‌ را بر عهده‌ داشت‌، حتی‌ او که‌ جمع‌ کثیری‌ از سپاهیان‌ هندی را بی آن‌که‌ خم‌ به‌ ابرو بیاورد دم‌ توپ‌ گذاشته‌ بود، نمی‌توانست‌ جلو بروز احساسات‌ طبیعی‌ خود را بگیرد. با دستکش‌ آهنین‌ خود اشک‌ دزدانه‌ای‌ را از چشم‌ زدود و هم‌شهریان‌ برجسته‌ای‌ که‌ افتخار داشتند در جوار ایشان‌ حضور داشته‌ باشند شنیدند که‌ او زیر لبی‌ و با لکنت‌ زبان‌ می‌گوید: ‌های جانمی‌. های‌های‌ که‌ وقتی‌ چشمم‌ بهش‌ می‌افته‌ دلم‌ می‌خاد بزنم‌ زیر گریه‌ برا این‌که‌ به‌یاد آن‌ خمره‌ خودم‌ می‌افتم‌ که‌ آن‌جا ته‌ جاده‌ لایم‌هاوس‌ چشم‌ به‌ راه‌ منه‌.

نویسنده: جیمز جویس

گـِل رس

مدیر به ماریا گفته بود به محض اینکه زن‌ها چایشان را تمام کردند می‌تواند برود و او چشم انتظار عصر بود. آشپزخانه تر و تمیز بود. به قول آشپز آدم می‌توانست عکس خودش را در قابلمه‌های مسی ببیند. آتش ملایم و درخشان بود و روی میز کنار دیوار چهار نان کنجدی بزرگ به چشم می‌خورد. 
از دور به نظر می‌رسید که آنها را نبریده اند اما نزدیک تر که می‌رفتی می‌دیدی به قطعه‌های بزرگ و مساوی تقسیم شده و آماده بودندکه با چای سرو شوند. خود ماریا آن‌ها را بریده بود. 
قد ماریا خیلی خیلی کوتاه بود اما بینی دراز و چانه ای کشیده داشت. کمی تودماغی حرف می‌زد و همیشه با لحن آرامش بخشی می‌گفت «بله عزیزم» و «نه عزیزم». هر وقت زن‌ها سر تشت‌های رختشویی دعوا می‌کردند دنبال ماریا می‌فرستادند و او همیشه در آشتی دادن آنها موفق می‌شد. یک روز مدیر به او گفت: 
– ماریا تو یه آشتی دهنده‌ی درست و حسابی هستی! 
معاون و دو تا از خانم‌های انجمن تحسین او را شنیده بودند. جینجر مونی همیشه می‌گفت که اگر به خاطر ماریا نبود بلایی سر کر و لالی که مسئول اتو کشیدن بود می‌آورد. همه ماریا را دوست داشتند. 
زن‌ها ساعت شش چایشان را می‌خوردند و او می‌توانست قبل از ساعت هفت برود. از بالزبریج تا پیلار بیست دقیقه، از پیلار تا دارم کندرا نیز بیست دقیقه و بیست دقیقه هم برای خرید کردن. می‌توانست قبل از ساعت هشت خود را به آنجا برساند. کیف پولش را که دکمه ای نقره ای داشت بیرون آورد و دوباره جمله‌ی هدیه ای از بلفاست را خواند. خیلی از آن کیف خوشش می‌آمد زیرا جو آن را پنج سال پیش وقتی با الفی روز دوشنبه‌ی عید گلریزان به بلفاست رفته بودند برایش آورده بود. در کیفش پنج شیلینگ و چند پنی بود. بعد از پرداخت کرایه تراموا دقیقاً پنج شیلینگ برایش باقی می‌ماند. چه شب خوبی پیش رو داشتند، همه‌ی بچه‌ها آواز می‌خواندند. فقط خدا خدا می‌کرد که جو مست به خانه برنگردد. وقتی مشروب می‌خورد اخلاقش خیلی عوض می‌شد. 
جو بارها از ماریا خواسته بود که با آنها زندگی کند اما او این طوری راحت تر بود (گرچه همسر جو همیشه به او محبت می‌کرد) و به زندگی در رختشوخانه عادت کرده بود. جو مرد خوبی بود. وقتی او و الفی بچه بودند خود ماریا از آن‌ها پرستاری کرده بود. جو همیشه می‌گفت: 
– مامان مامانه اما مادر واقعی من ماریاست. 
پس از فروپاشی خانواده پسرها در رختشورخانه‌ی دوبلین در نور چراغ‌ها کاری برایش پیدا کردند و او از آنجا خوشش می‌آمد. پیش تر در مورد پروتستان‌ها نظر خوبی نداشت اما الان باور داشت که انسانهای خوبی هستند. کمی آرام و جدی بودند اما خوب می‌شد با آن‌ها سر کرد. در گلخانه نیز گل می‌کاشت و از پرورش دادن آن‌ها لذت می‌برد. گل‌های سرخس و پیچ شمعی زیبایی داشت و هر وقت کسی به دیدارش می‌رفت او دو- سه قلمه از گل‌هایش را به آنها می‌داد. تنها چیزی که دوست نداشت شعارهای مذهبی روی دیوار بود. اما خود مدیر آدم خوب و خوش رفتاری بود. 
وقتی آشپز به او گفت که همه چیز آماده است ماریا به اتاق زن‌ها رفت و زنگ بزرگ را به صدا در آورد. در عرض چند دقیقه زن‌ها دو تا دو تا و سه تا سه تا وارد شدند، دست هایشان را که بخار از آن‌ها بلند می‌شد با زیردامنی‌هایشان خشک می‌کردند و آستین‌های بلوزشان را بروی دست‌های سرخ و بخارسوخته‌شان پایین می‌کشیدند. 
پشت میز جلوی فنجان‌های بزرگشان نشستند و آشپز و کر و لال فنجان‌ها را با چایی که قبلاً با شیر و شکر مخلوط شده بود پر می‌کردند. ماریا بر توزیع نان‌های کنجدی نظارت کرد و دید که هر کس چهار قطعه‌ی خودش را برداشت. در حین خوردن صدای خنده و شادی بلند بود. لیزی فلمینگ گفت که این بار حلقه حتماً گیر ماریا می‌آید و گرچه فلمینگ قبلا بارها این حرف را شب عید هالووین زده بود اما ماریا مجبور شد بخندد و بگوید که نه حلقه‌ای می‌خواهد و نه مردی؛ و وقتی خندید چشمان سبز تیله‌ای‌اش از شرم و نومیدی درخشید و نوک بینی‌اش به نوک چانه‌اش نزدیک شد. سپس در حالی که دیگران فنجان‌هایشان را روی میز می‌کوبیدند جینجر مونی فنجانش را به سلامتی ماریا بالا برد و گفت متاسف است که جرعه‌ای آبجو سیاه ندارد بخورد و ماریا دوباره آن قدر خندید که نوک بینی‌اش به نوک چانه‌اش رسید و اندام ریزه میزه‌اش به لرزه افتاد. می‌دانست که جینجر مونی منظور بدی ندارد فقط عقاید زن‌های معمولی را دارد. 
اما وقتی زن‌ها چایشان را تمام کردند و آشپز و کر و لال شروع کردند به تمیز کردن میز ماریا دیگرخوشحال نبود! به اتاق کوچک خود رفت و یادش افتاد که صبح روز بعد مراسم عشای ربانی انجام می‌شود بنابراین شماطه‌ی ساعت را از هفت به شش تغییر داد. کفش و دامن کارش را در آورد، بهترین دامن خود را روی تخت و کفش‌های بیرونی‌اش را کنار پایه‌ی تخت گذاشت. بلوزش را هم عوض کرد و همان طور که جلوی آینه ایستاده بود به یاد آورد که وقتی دختر جوانی بود چگونه صبح یکشنبه برای مراسم عشای ربانی خود را آماده می‌کرد. با رفتاری تصنعی به اندام ریزه‌ی میزه‌ای که بارها آراسته بود چشم دوخت، به نظرش آمد که با وجود سن و سالش اندام کوچک و تر و تمیزی دارد. 
وقتی بیرون آمد خیابان‌ها زیر باران می‌درخشیدند و او خوشحال بود که بارانی کهنه و قهوه‌ای رنگش را به تن دارد. تراموا شلوغ بود و ماریا مجبور شد روی صندلی کوچکی آخر ماشین روبروی دیگران بنشیند. انگشت‌های پاهایش به سختی به کف تراموا می‌رسید. کارهایی راکه می‌خواست انجام بدهد در ذهنش مرور کرد و با خود اندیشید که چقدر خوب است مستقل باشی و دستت در جیب خودت باشد. آرزو کرد عصر خوبی داشته باشند. مطمئن بود که عصر خوبی خواهد بود اما نتوانست به این‌که چقدر حیف بود که الفی و جو با هم حرف نمی‌زدند فکر نکند در بچگی خیلی با هم رفیق بودند اما حالا همیشه با هم دعوا داشتند، رسم روزگار همین است! 
پیلار از تراموا پیاده شد و به سرعت راه خود را از میان جمعیت باز کرد. به شیرینی فروشی دانز رفت اما آن قدر شلوغ بود که خیلی طول کشید تا نوبت به او برسد. دوازده کیک کوچک مخلوط خرید و سرانجام با پاکتی بزرگ از مغازه خارج شد. سپس به این فکر کرد که دیگر چه می‌خواهد. دلش می‌خواست یک چیز خیلی خوب بخرد. حتماً خودشان کلی سیب و آجیل خریده بودند. انتخاب برایش سخت بود. تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید کیک بود. تصمیم گرفت مقداری کیک کشمشی بخرد اما کیک‌های مغازه‌ی دانز به اندازه کافی با بادام تزیین نشده بود بنابراین به مغازه‌ای در خیابان هنری رفت. آنجا هم کلی وقت گرفت تا کیکی را که می‌خواهد انتخاب کند و خانم جوان شیک‌پوش پشت پیشخوان که گویا کمی دلخور شده بود پرسید که آیا خیال دارد کیک عروسی بخرد. ماریا سرخ شد و لبخند زد اما خانم جوان موضوع را جدی گرفت و بالاخره تکه‌ی بزرگی از کیک کشمشی برید، آن را پیچید و گفت: 
– دو شیلینگ و چهار پنس لطفاً. 
از آن جایی که در تراموای درام کندرا هیچ کدام از مردهای جوان متوجه او نشده بودند فکر می‌کرد مجبور باشد سرپا بایستد اما مرد میان‌سال محترمی برایش جا باز کرد. مرد نیرومندی بود و کلاهی قهوه‌ای رنگ به سر داشت. صورت سرخ و مربعی شکل داشت و سبیل‌های خاکستری رنگ. از نظر ماریا شبیه سرهنگ‌ها بود و خیلی مودب‌تر از مردهای جوانی بود که فقط به جلوی رویشان زل می‌زدند. مرد از عید هالووین و هوای بارانی سخن گفت. گمان می‌کرد پاکت پر از چیزهای خوب برای بچه‌هاست و گفت که جوان‌ها تا جوان هستند باید خوش باشند. ماریا گفته‌ی او را تایید کرد، موقرانه سرش را تکان می‌داد و با اهم اهم گفتن موافقت خود را نشان می‌داد. او با ماریا خیلی خوش رفتار بود و وقتی ماریا می‌خواست در کانال بریج پیاده شود به نشانه‌ی احترام کمی خم شد و از او تشکر کرد. او نیز خم شد و کلاهش را بالا آورد و با خوشرویی لبخند زد. وقتی داشت از پله‌ها بالا می‌رفت و سر کوچک خود را زیر باران خم کرده بود به این فکر می‌کرد که چقدر ساده می‌توان یک مرد محترم را شناخت حتا زمانی که مشروب خورده است. 
وقتی به خانه‌ی جو رسید همه گفتند «هی، ماریا اومده!». جو تازه از سرکاربرگشته و خانه بود. همه‌ی بچه‌ها لباس روز یکشنبه‌شان را پوشیده بودند. دو دختر همسایه نیز آمده بودند و بازی‌های شب هالووین هم‌چنان ادامه داشت. ماریا پاکت کیک‌ها را به الفی که از دیگر بچه‌ها بزرگ‌تر بود داد و خانم دونلی گفت که خیلی لطف کرده این همه کیک با خود آورده است و همه‌ی بچه‌ها را مجبور کرد که بگویند «ممنون ماریا». اما ماریا گفت که برای مامان و بابا چیز مخصوصی آورده که حتما خوششان می‌آید و به دنبال کیک کشمشی گشت. پاکت مغازه‌ی دانز را گشت و بعد جیب‌های بارانی‌اش را و سپس روی میز داخل راهرو اما اثری از آن نبود. بعد از بچه‌ها پرسید که کسی آن را اشتباهی نخورده است اما بچه‌ها گفتند نه و به نظر می‌رسید که اگر قرار است متهم به دزدی شوند تمایلی به خوردن کیک‌ها ندارند. هر کس برای معمای کیک حدسی می‌زد و خانم دونلی گفت که حتما ماریا آن را در تراموا جا گذاشته است. ماریا با به یاد آوردن این‌که چگونه مرد سبیل خاکستری حواس او را پرت کرده بود از ناراحتی و خجالت سرخ و سرخورده شد. فکر این‌که نتوانسته بود با هدیه‌ای کوچک مامان و بابا را خوشحال کند و همین طور دو شیلینگ و چهار پنی که به باد داده بود داشت به وضوح اشکش را در می‌آورد. 
اما جو گفت که مهم نیست و او را کنار آتش نشاند. جو خیلی به او محبت داشت. تمام ماجراهای اداره‌اش را برایش تعریف کرد و جواب زیرکانه‌ای را که به مدیرش داده بود تکرار کرد. ماریا نمی‌فهمید چرا جو آن قدر به جوابی که به مدیرش داده بود می‌خندید اما گفت که مدیرش باید آدم غیرقابل تحملی باشد. جو گفت که اگر آدم بداند چه طور با او سر کند آن قدر هم بد نیست و این‌که اگر عصبانیش نکنی آدم مودبی است. خانم دونلی برای بچه‌ها پیانو نواخت و آن‌ها رقصیدند و آواز سر دادند. سپس دو دختر همسایه آجیل‌ها را تعارف کردند. کسی نتوانست فندق شکن را پیدا کند و جو داشت عصبانی می‌شد و گفت وقتی فندق شکن نیست چه طور انتظار دارند که ماریا آجیل بخورد اما ماریا گفت که آجیل دوست ندارد و نیازی نیست به خاطر او خودشان را به دردسر بیاندازند. بعد جو از او پرسد که آیا آب جو سیاه می‌خورد و خانم دونلی گفت که اگر بخواهد شراب شیرین هم دارند. مارایا گفت که چیزی میل ندارد اما جو اصرار کرد. 
بنابراین ماریا اجازه داد هر کاری می‌خواهد بکند و کنار آتش نشستند و از گذشته‌ها حرف زدند و ماریا فکر کرد که چیزی از الفی بگوید اما جو فریاد زد که خدا او را بکشد اگر دیگر با برادرش حرف بزند و ماریا گفت از این‌که حرف او را پیش کشیده متاسف است. خانم دونلی به همسرش گفت مایه خجالت است که او درباره‌ی برادری که از گوشت و خون خودش است این گونه سخن بگوید اما جو گفت که الفی برادر او نیست و نزدیک بود بر سر این موضوع دعوا راه بیفتد اما جو گفت که نمی‌خواهد در چنین شبی خلق خود را تنگ کند و به همسرش گفت که چند آبجوی دیگر باز کند. دختر‌های همسایه ترتیب چند بازی را دادند و دوباره همگی شاد شدند. ماریا از دیدن شادی بچه‌ها و سرحالی جو و همسرش خوشحال بود. دختر‌های همسایه چند نعلبکی روی میز گذاشتند و بچه‌ها را چشم بسته پای میز بردند. یکی از بچه‌ها کتاب دعا را برداشت و سه تای دیگر آب، و وقتی یکی از دخترهای همسایه حلقه را برداشت خانم دونلی به دختر که صورتش از شرم سرخ شده بود اشاره کرد و انگشتش را طوری تکان داد که گویی می‌خواست بگوید «آه، خوب میدونم قضیه چیه!» سپس اصرار کردند که چشمان ماریا را ببندند و او را پای میز ببرند تا ببیند او چه چیزی برمی‌دارد. و هنگامی که داشتند چشمانش را می‌بستند آن قدر خندید و خندید تا نوک بینی‌اش تقریبا به نوک چانه‌اش رسید. 
با خنده و شیطنت او را پای میز بردند. ماریا همان طور که به او گفته بودند دست‌هایش را بالا برد و به این طرف و آن طرف حرکت داد سپس دستش را به سمت نعلبکی‌ها پایین آورد. چیزی نرم و مرطوب را لمس کرد و از این‌که کسی چشم‌هایش را باز نمی‌کرد و یا چیزی نمی‌گفت متعجب بود. برای چند ثانیه همه ساکت بودند و بعد پچ و پچ و همهمه بلند شد. یک نفر در مورد باغچه چیزی گفت و بالاخره خانم دونلی با عصبانیت چیزی به یکی از بچه‌های همسایه گفت و خواست که فوراً آن چیز را بیرون بریزند: بازی‌ای در کار نبود. ماریا فهمید که اشتباهی رخ داده و باید یک بار دیگر امتحان کند: و این بار کتاب دعا را برداشت. 
سپس خانم دونلی قطعه‌ای با نام «میس مک کلود» را برای بچه‌ها نواخت و جو ماریا را مجبور کرد تا جامی شراب بنوشد. خیلی زود دوباره همگی شاد شدند و خانم دونلی گفت که چون ماریا کتاب دعا را برداشته است قبل از این‌که سال تمام شود وارد صومعه می‌شود. ماریا هیچ وقت جو را به اندازه‌ی آن شب مهربان ندیده بود خاطره‌ها را مرور می‌کرد و حرف‌های خوشایندی می‌زد. ماریا به آن‌ها گفت که خیلی به او لطف کرده‌اند. 
بالاخره بچه‌ها خسته و خواب‌آلود شدند و جو از ماریا خواست که قبل از رفتن یکی از آن آوازهای قدیمی را برایشان بخواند. خانم دونلی گفت «بخوان ماریا، خواهش می‌کنم» و ماریا بلند شد و رفت کنار پیانو ایستاد. خانم دونلی از بچه‌ها خواست که آرام باشند و به آواز ماریا گوش کنند بعد پیش درآمدی را نواخت و گفت «حالا ماریا» و ماریا که خیلی سرخ شده بود با صدایی لرزان آواز «به خواب دیدم در سرایی مرمرینم» را خواند و وقتی به بند دوم رسید دوباره گفت: 
در خواب دیدم که ساکن سرایی مرمرین هستم 
و کنیزان و ندیمان گرداگردم هستند 
و من مایه‌ی غرور و افتخار 
تمام کسانی بودم 
که در آن سرا گرد آمده بودند 
ثروتی بی شمار داشتم و 
به اصل و نسب والایم می‌بالیدم 
اما چیزی در خواب دیدم که بسیار مسروم کرد 
دیدم هنوز چون گذشته به من عشق می‌ورزیدی 

اما هیچ کس اشتباهش را به رویش نیاورد و وقتی آوازش تمام شد جو خیلی هیجان زده شده بود و گفت که دیگر هیچ وقت آن روزها تکرار نمی‌شود و هر کس هر چه می‌خواهد بگوید اما برای او هیچ آهنگی مثل آهنگ‌های بالف پیر نمی‌شود؛ و چشمانش آن قدر پر از اشک شد که نتوانست چیزی را که می‌خواست پیدا کند و مجبور شد از همسرش بپرسید که دربازکن کجاست. 
نویسنده: جیمز جویس
مترجم: یاسمن میرزائی

واکنش غیرارادی

«او، یک کمی… نمیدانم چطور می‌شود گفت- این سال‌‌های آخر دائم در خیابان‌‌ها بود.»
پدربزرگم در صندلی جلو ساکت نشسته بود. دختر را دیدم که سر چراغ قرمز برگشت و یک لحظه نگاهش کرد. او پدربزرگم را درک نمی‌کرد.
«این موضوع را می‌دانستید؟»
پدربزرگم چیزی نگفت.
«البته بعضی وقت‌‌ها واقعاً چاره‌ای نداشت. می‌آمد اداره‌ی خدمات اجتماعی و درخواست‌‌های جور واجور می‌کرد. به همین دلیل بچه‌‌ها را از او گرفتیم. او به درد آن‌‌ها نمی‌خورد.»
به طرف تراس آجرقرمز راندیم و کنار خیابان ایستادیم.
دختر گفت: «این خانه‌اش است. فکر می‌کنم ضدعفونی‌اش کرده باشند. بهرحال ما گفتیم که بکنند و تا آنجایی که می‌دانم باید یک کارهایی کرده باشند. حالا شما مطمئنید که می‌خواهید بروید داخل خانه، آقای ها؟»
«مگر مجبور نیستم؟»
تعجب کرده بود.
«من تصور کردم که شما خواسته بودید.»
«عجب، شما این‌طور فکر کرده بودید؟ البته خوب برای درک حکم دادگاهِ امروز بعد از ظهر بهتر است. خودتان این‌طور فکر نمی‌کنید؟ شاید خیالتان راحت‌تر بشود. چیزهایی هم از او باقی مانده که شاید بخواهید نگاهی بهشان بیندازید.»
رفتیم توی پیاده‌رو.
«یک پلیس جوان پیدایش کرد. خانه بوی بدی می‌داده. سه هفته در اتاق خوابش مانده بوده.»
به پنجره‌ی طبقه‌ی بالا اشاره کرد. پدربزرگم پرسید:«با پلیس هم مجبورم صحبت کنم؟»
«خودتان فکر می‌کنید که دلیلی برای صحبت با افسر پلیس وجود دارد؟ من فکر می‌کنم گزارش او کافی باشد. در طول محاکمه این گزارش را با صدای بلند خواهند خواند.»
از لحنش برنمی‌آمد که به حرف خودش مطمئن است. ادامه داد: «یک چیزی یادداشت کرده بودم که از شما بپرسم.»
با انگشتانش مشغول جستجو در کیف دستی‌اش شد. «این هم کلید. بهتر است آن یادداشت را قبل از این که یادم برود پیدا کنم.»
تکه کاغذی را از روی چرم آستر کیفش کند. «می‌توانم بلند بخوانم؟ فقط یک سوال کوچک است که در دادگاه مطرح خواهد شد. بهتر است آماده باشید: آیا او کودکیِ شادی داشت؟»
من دنبالشان از روی پله‌‌های سیمانی بالا رفتم تا به در پوسیده‌ی خانه رسیدیم. کثیفی ظاهر خانه مثل کثیفی بقیه‌ی شهر توی چشم می‌زد. بالای این خانه هم آسمانی خاکستری و گرفته هوار شده بود.
دختر گفت: «اجازه بدید ببینم.»
در را هل داد و باز کرد. «یک کارهایی انجام شده، گمانم.»
به کاسه‌ای اشاره کرد که روی زمینِ هال کوچک قرار داشت. پر از مایعی که در آن راکد مانده بود. شاید محلولی که باید بخار می‌شد و هوای خانه را ضدعفونی می‌کرد. بوی تعفنی سمج از پله‌‌ها به طرف من روان بود. دختر گفت: «همه جای خانه تقریباً به همین ترتیب است. با خودتان دستمالی دارید، آقای ها؟»
پدربزرگ دست در بغل بارانی‌اش کرد و چند دستمال سفید از جیبش بیرون آورد و به طرف او گرفت. «اوه، نه. من عادت دارم. برای نوه‌اتان گفتم.»
گفتم: «نه، متشکرم.»
به اتاق خالی طرف راست رفتم. آن‌ها پشت سر من ماندند به صحبت کردن. یک میز پلاستیکی به دیوار تکیه داده شده بود و دو صندلی ناراحت پشت آن قرار داشت. پدربزرگم و مددکار اجتماعی به دنبال من آمدند.
دختر گفت: «چیز زیادی اینجا وجود ندارد. اما بهرحال فکر می‌کنم هرچه را که دلتان بخواهد می‌توانید بردارید.»
روی یکی از دیوار‌ها تقویمی آویزان بود: «کلیسای ملاقات با خدا»
گفتم: «نگاه کن.»
پدربزرگ گفت: «هرماه مذهبش را تغییر می‌داد.»
و وقتی دختر مشغول جستجوی پشت کاناپه شد، پدربزرگ رو به من گفت: «انیسلی، چرا تو این رادیو را برنمی‌داری؟»
رادیوی ترانزیستوری روی میز کنار پنجره بود. دولا شدم و امتحانش کردم. خاکستری رنگ بود با دسته‌ی براق نقره‌ای. دور و بر پیچ تعویض موج‌‌ها و روی شیشه‌ی رادیو پر از چرک بود. بدنه‌ی رادیو با چسب باندپیچی شده بود. می‌توانستم مجسمش کنم که به آن گوش می‌دهد.
پدربزرگم گفت: «بردار، اشکالی ندارد.»
نفهمیدم منظورش رادیو بود، یا برداشتن آن. گفتم:«نه، فکر نمی‌کنم.»
دختر پرسید: «می‌خواهید حالا بروید طبقه‌ی بالا، آقای ها؟» و ادامه داد: «فکر می‌کنم کمدی در اتاق خواب او هست که باید وارسی شود. هفته‌ی آینده چند کارگر می‌آیند که باقی خرت و پرت‌‌های او را ببرند. خانه بیش از این نمی‌شود خالی بماند.»
پدربزرگ پایین پله‌‌ها ایستاد و مؤدبانه گفت: «اول شما بفرمایید.»
پشت سرشان بالا رفتم. تمام در‌های بالا به اتاق‌هایی کوچک و تاریک باز می‌شد. تا نیمه‌راه پله‌‌ها رفته بودیم که بوی تعفن شدیدتر شد. آستینم را جلو دماغم گرفتم. احساس می‌کردم بو در چشم‌هایم می‌نشیند. دختر به اتاقی که در آن چند کمد بچه وجود داشت اشاره کرد و گفت: «آن اتاق مال بچه‌‌ها بود- حداقل تا زمانی که با او بودند.»
و بعد به اتاق دیگری اشاره کرد: «این هم اتاق او بود.»
وارد محوطه‌ای شدند که بوی تعفن تهوع‌آور بود. من عقب ماندم تا بلکه کمتر احساس دل به هم‌خوردگی کنم. البته آن‌‌ها نیازی به من نداشتند اما در راهرو احساس تنهایی می‌کردم.
روی میزی که بیرون اتاق او قرار داشت یک کیف زنانه دیدم. تحت تاثیر فضای جست و جو، با دست آزادم شروع به گشتن کیف کردم. تمام چیزی که یافتم سه شیشه قرص بود و چند کپسول که ته یکی از شیشه‌‌ها قل می‌خوردند. فکر کردم آن‌ها را به پدربزرگ ‌ها نشان دهم شاید بدرد بخورد و به این منظور وارد اتاق شدم. به نظر می‌رسید مرکز بوی تعفن اینجا باشد. هوای این اتاق از هرجای دیگر خانه سنگین‌تر بود. شیشه‌‌های قرص من بی ارزش شدند. روی میز کنار تخت‌خواب کلی از آن شیشه‌‌ها بود. پدربزرگ به آن‌ها خیره شده بود.
دختر گفت: به نظر خیلی زیاد می‌رسند، اما باید متوجه باشید که خودش همیشه می‌خواست داروی سه ماه را یکجا به او بدهند. اینطوری مجبور نمی‌شد هر هفته سراغ دکتر برود. این کار خیلی معمول است.
پدربزرگم گفت: «ویسکی هم همین‌طور.» اما دولا نشد که به بطری‌‌های خالی زیر تخت دست بزند.

دختر گفت: «ترکیب همیشگی. عادت داشت شکایت کند که مادربزرگش را دائم کنار تختش می‌بیند؛ وهم و ‌خیال. این را در دفترچه یادداشت مربوط به او می‌نویسیم. شما فکر می‌کنید دلیلی برای این ادعایش وجود داشته باشد؟»
«در بچگی با مادربزرگش زندگی می‌کرد.»
به طرف دختر برگشت و سرش را به علامت تایید حرف خود تکان داد: «البته، و خیلی هم دوستش داشت.»
«دکتر آسیب‌شناسی تشخیص داده که او قبل از خواب مقداری قرص خواب‌آور مصرف می‌کند و نیمه‌‌های شب که دوباره با افسردگی شدید بیدار می‌شود مقدار دیگری قرص می‌خورد و این‌بار بیش از حد معقول و دوباره به خواب می‌رود. طبق گفته‌ی او غالباً این‌طور اتفاق می‌افتد. معمولاً کسی که این‌کار را می‌کند قصد خودکشی ندارد. می‌توانید اگر دوست دارید نامش را یک عمل غیر ارادی بگذارید.»
از پای تخت کنار رفتند. تخت‌خواب کاملاً لخت نبود. تشک و ملافه‌ای روی آن باقی مانده بود. متوجه شدم که بقیه‌ی رختخواب را پوشیده در پودر سفیدی در گوشه‌ی اتاق تلنبار کرده‌اند. از همان پودر سفیدی که روی تخت هم ریخته شده بود. روی سرتاسر ملافه یک لکه‌ی خیس قهوه‌ای دیده می‌شد که از روی بالش تا پایین تشک ادامه داشت. با خودم فکر کردم بو از آن‌جا متصاعد می‌شود. دلم می‌خواست آنجا را ترک کنم. دختر دید که پدربزرگ هم به لکه چشم دوخته. «شما باید به خاطر داشته باشید که او را تا سه هفته بعد پیدا نکرده بودند. گذشت زمان چیز‌ها را نرم می‌کند. پلیس او را شناسایی کرده بود و دیگر باید حرکتش می‌دادیم. حمل یک‌پارچه‌ی جسد امکان نداشت بعد از این همه مدت. تشخیص افسر پلیس کمک کرد که شما زحمت بی‌خودی نکشید و برای تشخیص هویت این همه راه نیایید آقای ها! آن‌‌ها صحت گزارش پلیس را قبول دارند. می‌دانند که او را درست شناسایی کرده است.»
پدربزرگم گفت: «مطمئنم درست شناخته. مطمئنم.»
تمام حواسم پیش لکه بود. آن‌ها به طرف کمد لباس رفتند. می‌توانستم زیر نور کمرنگ اتاق، لباس‌‌ها را تشخیص دهم، چند کت و پیراهن. اما چشمانم روی لکه و سفیدی ملافه منحرف می‌شد. دلم می‌خواست پدربزرگم می‌آمد کنار. احساس می‌کردم بوی تعفن جایی در درون من است. نمی‌توانستم بروم طبقه‌ی پایین- به خاطر رادیو، به خاطر کاناپه، به خاطر تقویم روی دیوار.
دختر با مهارت تمام رانندگی می‌کرد.
«بفرمایید، تمام شد. این بدترین قسمت ماجرا بود. حالا فقط حکم دادگاه مانده. بعد می‌توانید برگردید ایرلند سر خانه و ‌زندگی‌اتان.»
پدربزرگم گفت: «بله.»
دختر گفت: «با در نظر گرفتن تمامی مسائل فکر نمی‌کنم دادگاه رای بر خودکشی بدهد.»
پدربزرگم گفت: «نه خودش هم حتمن اینطور نمی‌خواهد.»
«البته به عنوان پدر، شما کاملاً حق دارید چیزهایی در دفاع از او بگویید. هرچند که رای بر محور گزارش پلیس و تشخیص دکتر صادر خواهد شد. و آنجا احتمال عمل غیرارادی مطرح است.»
پدربزرگم گفت: «دلم می‌خواهد بتوانم یک آخرین کار برای او انجام بدهم.»
دختر گفت: «و هیچ‌گونه علائمی مبنی بر میل او به خودکشی وجود نداشت.»

نویسنده: سباستین بری
مترجم: سودابه اشرفی
توضیح مترجم:
داستان "واکنش غیراردای" رو من حدود چهارده سال پیش در کتابی به اسم "بخشش، مجموعه‌ای از بهترین داستان ‌های کوتاه ایرلندی" که در امریکا چاپ شده بود خوندم و ترجمه کردم. همون زمان سباستین بری خیلی از آثارش (شامل شعر و رمان و داستان برای کودکان و…) چاپ شده بود. حالا که ایشون به خاطر رمان اخیرش Secret Scripture برنده‌ی جایزه‌ی Costa شده به یاد این داستان افتادم.
منبع: www.jenopari.com

درباره‌ی آثار جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس
بعد از نیم قرن جر و بحث که جیمز جویس را گاه هرزه‌دهان می‌خواندند و گاه مغلق‌گو، وی اکنون یکی از غول‌های ادبیات عصر جدید به شمار می‌رود. کمیت کار وی اندک بود: دو دفتر شعر، یک نمایشنامه، پانزده داستان کوتاه، سه رمان، چند نقد. ولی دستاورد وی بی‌مانند است و از نظر تأثیر در تکامل داستان‌نویسی امروز، شاید بی‌همتا. 
جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس در سال ۱۸۸۲ در ایرلند، در خانواده اشرافی رو به زوالی چشم به جهان گشود. در سال تولد او، اروپا در وضعیت سیاسی مطلوبی نبود و جویس در چنین شرایطی پا به عرصه خانواده پرجمعیت دوازده نفری خود گذاشت. پدر جویس کار‌های زیادی را تجربه کرد ولی سرانجام مأمور مالیات شد. دو عامل بزرگ از عوامل مؤثر در اندیشه او مذهب کاتولیک مادرش و میهن‌پرستی پدرش بود. در سال ۱۹۱۲ برای همیشه از ایرلند رفت، ولی هرگز از چیزی به جز ایرلند ننوشت. از مذهبش برگشت، اما وقتی از او می‌پرسیدند، آیا جانشینی برایش یافته است، پاسخ می‌داد:"ایمانم را از دست داده‌ام، عقلم را که از دست نداده‌ام."
مراحل رشد هنری او نمودار سیر تکاملی داستان‌نویسی قرن بیستم بود. مجموعه داستان دوبلینی‌ها(۱۹۱۴) به شیوه ناتورالیسم درآمد. جویس وقت نوشتن «دوبلینی‌ها» به همسرش گفت می‌خواهد برای هموطنانش وجدان خلق کند و هنگام خواندن دوبلینی‌‌ها می‌بینیم که بیراه هم نمی‌گفته. داستان‌‌ها همه در مورد زندگی‌ اهالی دوبلین است. مردمی که دچار تعصب و خشک مذهبی هستند و از آن جا که مذهب‌شان نتوانسته به طور طبیعی به نیاز‌های روحی‌شان پاسخ دهد، تبدیل به آدم‌‌هایی منزوی، سرخورده و اغلب دغل‌باز شده‌اند.

چهره هنرمند در جوانی
چهره هنرمند در جوانی (۱۹۱۶) رویدادنگاری آغاز‌های زندگی استیون ددالوس است. تصویرپردازیش شاعرانه و امپرسیونیستی است. جالب توجه، افزایش پیچیدگی و ایهام زبان آن با ابلا رفتن سن استیون در داستان است.

اولیس
جیمز جویس، در سال ۱۹۲۲، اولیس را نوشت، این اثر، یک اثر عظیم تجربی و شاهکار مکتب عریان ذهنی است ، که به عنوان مهمترین و مؤثرترین داستان قرن شناخته شده است.
زمان وقوع داستان روز ۱۶ ژوئن ۱۹۰۴ و محل آن شهر دوبلین، پایتخت ایرلند است. تمام حوادث تقریباً در مدت ۱۶ ساعت اتفاق می‌افتد. این کتاب با مهارت و دقت تمام در همان قالب ادیسه، اثر معروف هومر نوشته شده است. در این قالب جدید ستیفن دیدلس «تلماک» در جست وجوی پدرش جوک و پولدبلوم «اولیس» می‌باشد. در طول روز آن‌ها دو بار از مسیر یکدیگر می‌گذرند. بدون آنکه همدیگر را بشناسند، ستیفن باباک ملیگن که دانشجوی طب است، در یک قلعه قدیمی نزدیک ساحل زندگی می‌کند. وجدان او از رفتاری که در واپسین دم حیات مادرش انجام می‌دهند، عذاب می‌کشد. پدرش آنچنان مشروبخوار عاطل و باطلی است که اصلاً به حساب نمی‌آید. در مدرسه آقای دیزی او را نصیحت می‌کند. بلوم، که اصلاً مجارستانی است، برای همسر بی وفایش مولی تویدی بلوم «پنه لوپ» صبحانه تهیه می‌کند و سپس به کار‌های مختلفش ازجمله ادای آخرین احترامات به پدی دیگنم می‌پردازد، در مراسم تشییع جنازه او به فرزندش رودی که یازده روز پس از تولدش درگذشت، فکر می‌کند.
در میان مهیج ترین قسمت ‌های داستان یکی دیدار ستیفن از کتابخانه یعنی جایی است که در آن رابطه بین شکسپیر و پدرش را حدس می‌زند و دیگر اغوا شدن بلوم توسط گرتی مک داول جوان «سیرس» است. بلوم و ستیفن یکدیگر را در فاحشه خانه ای ملاقات می‌کنند و در آنجا از کابوس ‌ها و رؤیا‌هایی که به نظرشان می‌آید رنج می‌برند. ستیفن آنچنان مدهوش می‌شود که بلوم «که وقتی بر روی او خم می‌شود، فرزندش رودی را می‌بیند» باید از او مواظبت کند. آن‌ها به خانه بلوم می‌روند، ولی ستیفن شب را در آنجا نمی‌ماند. داستان با اندیشه ‌های مبهم و درهم و برهم خانم بلوم، درحالی که بعد از نیمه شب در رختخواب خود دراز کشیده است، به پایان می‌رسد. (متأسفانه این اثر مهم ادبیات جهان تاکنون در ایران اجازه چاپ پیدا نکرده است.)

بلومزدی، روزی برای بزرگداشت هنر جویس
جالب است بدانید سال گذشته، هزاران نفر صدمین سالگرد روز ۱۶ ژوئن را که در آن، اولیس، جاودانه شده و به "بلومزدِی"، معروف است جشن گرفتند. بیش از ۸۰ رخداد رسمی برای بزرگداشت بلومزدی، روزی خیالی که لئوپولد بلوم سفر خود را در کتاب «اولیس» آغاز می‌کند، اجرا شد. دراین میان مرکز جیمز جویس برای صبحانه بلومزدی که با حضور رییس این مرکز، مری مک‌الیس، برگزار شد بیش از هزار بلیت فروخت. درهمین مرکز برنامه‌‌های سرگرم‌کننده زنده‌ای هم اجرا شد، از جمله برنامه اولیس‌خوانی توسط گِی بیرن، مجری سابق تلویزیون، جری استِمبریج، نمایشنامه‌نویس، و رانی درو، خواننده. 
برنامه اولیس‌خوانی به همراه نمایش خیمه‌شب‌بازی و گروهی که نقش شخصیت‌‌های اولیس را بازی خواهند کرد در خیابان‌‌های دابلین ادامه یافت. می‌گویند جویس با افتخار اعلام کرده است که می‌توان خیابان‌‌ها و شهر دابلین را خراب کنند و دوباره از روی صفحات کتاب اولیس بسازند. اما از آن زمان تاکنون شهر دابلین دستخوش تغییراتی بسیار شده است، به طوری که برخی از صحنه‌‌های کتاب در جایی غیر از آن چه در کتاب آمده است اجرا شد. موزه ملی ایرلند نیز درصدد است یک مجسمه از بودای نشسته متعلق به کشور برمه را که جویس در دوران زندگی‌اش در دابلین آن را دیده بود و دو بار در صفحات اولیس به آن اشاره شده است بار دیگر به نمایش بگذارد. 
جشن بلومزدی در دست‌کم ۴۰ شهر در سراسر دنیا از جمله شیکاگو، سیدنی، نیویورک، پاریس، و توکیو برگزار شد.

احیای فینیگن
احیای فینیگن (۱۹۳۹) شلوغ و عالمانه است. یک کمدی هرزه‌درا و یک دایرة‌المعارف مذهبی است. یک نقب در ناخودآگاه و یک تاریخ تمدن است. خواننده‌ای که برای وقت‌گذرانی می‌خواندش ممکن است آن را پرت و پلا بیابد، حال آنکه منتقدانی آن را بزرگترین دستاورد تخیل انسان در قرن ما می‌دانند.

مردگان
می‌توان گفت که داستان شرح جزء به جزء یک مهمانی است که در شب کریسمس در دوبلینِ ایرلند ترتیب یافته است، یک خانواده از اهالی موسیقی، ‌دو خواهر پیر و دختر برادرشان، ‌همه ساله برای خویشان نزدیک و دوستان و هوادار این موسیقی مهمانی شاهی می‌دهند و امشب یکی از آن شب‌ها است. شرح دقیق، ‌مو به موی این مهمانی، ‌از ورود مهمان‌ها و لباس بیرونی و پالتو و گالوش را درآودرن و برف روی کلاه‌ها و شانه‌ها را تکان دادن گرفته تا طرز چیده شدن بشقاب‌ها و غذاها و نوشابه‌ها و کارد و چنگال‌ها، ‌از رقص‌های دو نفره تا چند نفره، گفت و گوهای میان مهمان‌ها همه و همه با دقتی موشکافانه، استادانه، واقع‌گرایانه و بسیار ماهرانه بیان شده است. زیبایی داستان در گفت و گوهای مهمانان است که شما را به شهر دوبلین و فضای آن روزش و با هنر پروری و هنر دوستی مردمانش و با خیابان‌ها، ‌مجسمه‌ها، ‌درشکه‌ها و گرمای رشگ‌انگیز احساسات جوان‌ها آشنا می‌کند. احساس می‌کنید که در دوبلین آغاز قرن بیستم هستید و همراه با جوانان پر شور دوبلینی از خوانندگان بزرگ ایتالیایی استقبال می‌کنید. داستان به درستی «مردگان» ‌نامیده شده است،‌ چرا که در داستان جا به جا از رفتگان خانواده و دوستان و هنرمندان و موسیقی‌دانان و خوانندگان گذشته‌ی نزدیک یاد می‌شود تا تلنگر آخری که داستان را به جهت ویژه‌ای می‌کشاند. 
نوآوری جویس در این اثر، ‌افزون بر واقع‌گرایی دقیق و موشکافانه‌ی آن، ‌در دو مورد است:
1- در این داستان از شیوه‌ی مرسوم و پذیرفته شده‌ی سنتی داستان که حادثه‌ای آن را توجیه کرده و به پیش می‌برد خبری نیست و. . . 
2- نویسنده حالات گوناگون روانی و تأثیر گفتارها و کردارها بر درون شنونده و بیننده را به نحوی زیبا و درخشان بیان می‌کند و به درون روان زن و شوهری در این مجلس نقب می‌زند و داستان را به نتیجه و اوج می‌رساند جویس نشان می‌دهد که توصیف واقع‌گرایانه‌ی بیرون و ظاهر به جای خود نیکو است و به پاره ای از کارکردها و روندها پاسخ می‌دهد اما درون انسان نیز دنیایی شگرف و شگفت است و پاسخ‌گویی درون انسان به رویدادها و لحظه‌ها و تلنگرهای گوناگون، ‌چه به صورت حرکت سیال ذهن و چه حرکت دقیق و حساب شده‌ی آن اهمیت بسزایی دارد و کلید فهم بسیاری از واکنش‌های آدمی به شمار می‌رود. 

داستان کوتاه "عربی"
عربی بیانگر تجربه‌ای بسیار مهم در جوانی جویس است. «عربی» ماجرای پسرکی‌است که همراه عمو و زن‌عمویش زندگی می‌کند و دلباخته‌ خواهر دوستش می‌شود. بسیاری از جزییات داستان ما را به این نتیجه می‌رساند که پسرک داستان «عربی» خود جویس بوده. اما داستان وقتی اوج می‌گیرد، به طرز هنرمندانه‌ای از یک حدیث نفس صرف فراتر می‌رود و تبدیل می‌شود به اثری پر از اشاره به قدیسین و اساطیر. 
پسر جوان در طول داستان بار سنگینی بر دوش دارد: مذهب کاتولیک، خانواده‌اش، فرهنگ ایرلندی، دلبستگیش بع رمز و راز، بلوغ جنسی‌اش، آرزوی آزادیش. از آنجا که داستان لبریز از نماد و تلمیح است( او عشق خود را همچون جام شراب مقدس "از میان انبوه دشمنان " عبور می‌دهد و سکوت بازارمانند سکوت " کلیسا بعد از یک مراسم" است) قطعا شایسته یک بار دیگر خواندن با دقت و حوصله است. با این همه حتی در پایان بار نخست خواندن، خواننده با پسر در مکاشفه شاعرانه اما دردناکی که نمودار خودشناسی اوست، شریک می‌گردد.

داستان «گِل»
داستان «گِل» هم مانند اغلب داستان‌‌های این مجموعه با توصیف صحنه‌ای آغاز می‌شود که نماد سرخوشی و زیبایی و نظم و امنیت است: "آشپزخانه از تمیزی می‌درخشید: آشپز گفته بود آدم می‌تواند خودش را در کتری‌‌های بزرگ مسی ببیند. آتش روشن و مطبوع بود، و روی یکی از میز‌های کناری، چهار کیک کشمشی قرار داشت… " اما این حس آرامش مدت زیادی نمی‌انجامد، فاجعه‌ مخرب، سرکوبگر و حقارت بار کمین کرده‌است. به اعتقاد جویس دنیا بد مخمصه‌ای ‌است و شادی‌‌های حقیر و فقر و رذالت زندگی انسان را تهدید می‌کند. «ماریا» پیردختری است با ظاهری مقدس، همه را با هم آشتی می‌دهد و باکرگی‌اش نشان از عفاف و پاکی‌ دارد.

داستان‌های جویس عناصر تقریبا ناهمگونی را درمی‌آمیزند: عرفان شاعرانه و شیوه ناتورالیستی، دقت در تصویرپردازی و توجه بسیار به صدا و آهنگ صدا، حقارت بی‌اندازه و دلسوزی فراگیر. 
جویس در سراسر آثارش همواره از طنز و کنایه و اشاره به اساطیر و کتاب‌‌های مقدس استفاده می‌کند و مخاطب او اگر بتواند معنای این همه رمز و کنایه را دریابد به لذتی می‌رسد که شاید از مطالعه‌ هیچ اثر دیگری درنیابد.جویس پیش از آن که نویسنده باشد، یک مهندس زبان است. نگاه ویژه‌ جویس به زبان و کلمات به عنوان سلول‌‌های تشکیل‌دهنده‌ بدنه‌ داستان، چنان عمیق و بدیع است که هنوز منتقدان درگیر کشف لایه‌‌های مبهم داستان‌‌های جویس هستند. بخش‌‌هایی که در لا‌به‌لای کلماتی نو که توسط خود جویس اختراع شده، مستترند. از این روست که کتابی مانند «اولیس» مانند کتاب‌‌های دینی دارای چندین تفسیر و تحلیل است و باز به همین خاطر است که در مورد جویس دو نظر کاملاً مخالف وجود دارد. این که عده‌ای او را دیوانه‌ مغلق‌گو می‌دانند که درگیری‌اش با زبان او را به بیراهه کشانده و یا این که او استعدادی بی‌نظیر است که از حدود درک انسان امروز هم فراتر رفته. 
نوآوری جویس در زبان خارق‌العاده است. او نه تنها واژه‌‌های کهن زبان خود را احیا می‌کند بلکه در آثارش دست به واژه‌سازی هم می‌زند. واژگانی با بیش از صد حرف و یا ترکیبی از چندین کلمه که یک کلمه را تشکیل می‌دهند تا حسی چندگانه را نشان دهند. واژه‌گانی چند لایه که چندین معنا را می‌رسانند.
جویس در زمان حیاتش خوانندگان زیادی نداشت و خانواده‌اش را با تدریس زبان و کار دفتری اداره می‌کرد. البته بعد از چاپ اولیس جویس، وضعیت مالی بهتری پیدا کرد. او در سال ۱۹۴۱ تقریبا نابینا در شهر زوریخ، از دنیا رفت.
www.1pezeshk.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.