داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بیچاره آن مرحوم

«بارتولینوفیورنزو» همان روز اول از نامزدش این‌طور شنید: 
– لینا، نه! در حقیقت اسم من لینا نیست. من کارولینا نام دارم. اما بیچاره آن مرحوم مرا لینا صدا می‌کرد و این اسم بروی من ماند.
بیچاره آن مرحوم « کوزیموتادی» شوهر اولش بود.
– خوب!
لینا شوهر سابقش را به نامزد تازه‌اش نشان داده بود، زیرا عکس کوزیمو هنوز بر دیوار مهمان‌خانه روبروی نیمکتی که بارتولینو نزدیکش می‌نشست قرار داشت، کوزیمو در این عکس بزرگ و زنده و طبیعی، تبسمی‌بر لب داشت و با کلاهش سلام می‌داد. بارتولینو هم بلا اراده سر را به علامت جواب سلام تکان می‌داد.
حتی یک ثانیه به فکر «لینا سارولی» نرسیده بود که این عکس صاحبخانه را از اطاق مهمان‌خانه بر دارد. چون خانه‌ای که فعلاً لینا در آن سکونت داشت متعلق به کازیموتادی مهندس بود که هم نقشه آن را کشیده و هم با کمال سلیقه با اثاث تازه آن را مزین کرده و بعد هم با تمام دارایی دیگر برای زنش به ارث گذاشته بود.
لینا بی آن‌که کوچک‌ترین توجهی به حیرت و توجه نامزد بکند، به حرف ادامه داد: 
– به نظر من، تغییر نام هیچ اثری ندارد. اما، بی‌چاره آن مرحوم، به من گفت: بهتر نیست تو را بجای کارولینا « کارالینا» « لینای عزیز » صدا بکنم؟ تقریباً هر دو این اسم‌ها یکی است اما در عین حال فرق لطیفی دارد! متوجه هستید؟
بارلینو که گویی، «بیچاره آن مرحوم» عقیده‌اش را در این مورد پرسیده بود جواب داد: 
– بسیار خوب! بله، بسیار خوب!
لینا سارولی با تبسم این‌طور نتیجه گرفت: 
– خوب، پس با « کارالینا» موافقی! تو هم بارتولینو فیورونزو.
بارتولینو که سرا پا غرق شرم و ناراحتی شده بود و فکر می‌کرد که در طول این مدت، شوهر در قاب عکس با لبخند نگاهش می‌کند و سلام می‌دهد، زیر لبی جواب داد: 
– موافقم… بله، بله، موافقم…
پس از سه ماه، زن و شوهر تازه به ایستگاه راه‌آهن رفتند تا به عروسی بروند و ماه عسل را در رم بگذار‌انند. در میان اقوام و دوستان مشایعت کننده، خانم «اورتنس‌موتا» دوست مشترک و صمیمی‌خانوادۀ‌ فیور‌نزو و لینا‌ دیده می‌شد که با اشاره به بار‌تولینو به شوهر گفت: 
– پسر بیچاره زن گرفته است! به نظر من بهتر است بگوئیم او را شوهر داده‌اند!
اشتباه نشود! مقصود اورتنس‌موتا این نبود که بگوید لینا‌سارولی یا لینا‌تادی سابق و لینا‌فیورنزای فعلی، شلوار مردانه می‌پوشد.
نه! لینا‌ی عزیز بیش از همۀ‌ زنها زن است! اما پس از قضاوت دربارۀ‌ این زن و شوهر تازه این نکته را تصدیق می‌کنیم که زن با تجربه تر و عاقل تر از شوهر بود، آه بار‌تولینو طفلک سرخ و سفید و مو بور و چاق بود و حالت پسر بچۀ‌ گوشت‌آلود عجیبی را داشت که طاس هم بود. طا‌سیش به نظر ساختگی می‌آمد چون بالای شقیقه را تراشیده بود که حالت بچگی را از خود دور بکند، ولی در این کار موفق نشده بود.
آقای مو‌تا شوهر پیر این خانم جوان که واسطۀ‌ این ازدواج بود و نمی‌خواست کسی از بار‌تولینو بد بگوید، با صدای تو‌دماغی و خشمگین گفت: 
– طفلک! طفلک! چرا طفلک؟ بار‌تولینو، مرد احمقی نیست، شیمی‌دان قابلی است…
زن با تسخیر گفت: 
– بله! شیمی‌دان درجۀ‌ یک.
شوهر جواب داد: 
– کاملا درجۀ‌ یک.
اگر مطالعات عمیق و تازه و ممتازی را که از جوانی در علم شیمی‌یعنی یگانه علم مورد علاقه‌اش کرده بود، چاپ می‌کرد قطعا شیمی‌دان لایق و مشهوری بشمار می‌آمد. معلوم نیست، شاید هم اگر در مسابقۀ‌ استادی شرکت می‌کرد، به استادی دانشگاه انتخاب می‌شد، چون بسیار عالم بود! بسیار عالم! اکنون هم شوهر نمونه‌ای خواهد شد، چون با قلبی پاک و عفیف به زندگی زناشوئی وارد گشته است.
زنش گفت: 
– که این طور…
اما دربارۀ‌ پاکی و عفت، کاملا با او موافق بود و حتی بیشتر از او به این مطلب ایمان داشت.
پیش از آن که عروسی با لینا‌سارولی انجام بگیرد، هر‌بار که این خانم در خانۀ‌ فیو‌رنزو می‌شنید که شوهرش به عموی بارتو‌لینا توصیه می‌کند، برای این پسر زن بگیرد از خنده روده بر می‌شد و قهقهه را سر می‌داد.
شوهر با خشم می‌گفت: 
– بله، خانم، باید به او زن داد!
خانم ناگهان حال جدی بخود می‌گرفت و می‌گفت: 
– بسیار خوب! دوستان عزیزم، به او زن بدهید، من برای خودم می‌خند‌م، از مطلبی که می‌خوانم خنده‌ام گرفته است.
در واقع اورتنس‌موتا، در مدتی که شوهرش با آقای «آ‌نسلم» عموی بارتو‌لینو مطابق معمول شطرنج بازی می‌کرد، برای خانم فیور‌ونزو که از شش ماه پیش بر اثر فلج شدن بر صندلی میخکوب شده بود، کتاب داستان فرانسه می‌خواند.
چه شب های خوبی بود آن شب ها که بار‌تولینو در آزمایشگاه شیمی‌در را محکم بر وی خود می‌بست، زن عموی پیر هم به داستان گوش می‌داد و وانمود می‌کرد که خوب می‌فهمد، اما چیزی نمی‌فهمید؛ دو پیرمرد هم غرق بازی شطرنج بودند و برای آن که نشاطی در خانه ایجاد بکنند، می‌خواستند به او زن بدهند و اکنون جداً به پسر بیچاره زن دادند!
در این مدت، اورتنس‌ به فکر این زن و شوهر تازه‌ای بود که به سفر عروسی رفته بودند و از تصور این که لینا‌سارولی که چهار سال با مهندس تا‌دی، مرد لایق و زنده و با نشاط و جسور زندگی کرده بود، اکنون با این پسر کله طاس بی‌دست و پا و بقو‌ل شوهرش معصوم در خلوت بسر‌ می‌برد، خنده‌اش می‌گرفت. و شاید در همین ساعت بیوۀ‌ جوان تازه عروس متوجه تفاوت فاحش این دو مرد شده باشد.
پیش از آن که ترن حرکت بکند، عمو آ‌نسلم به عروس برادر گفت: 
– لینا‌! بارتو‌لینو را به تو می‌سپارم، را‌هنمائیش کن!
البته مقصودش راهنمائی در شهر رم بود که باتو‌لینو هرگز آن را ندیده بود.
لینا‌ یکبار به رم رفته بود، اولین ماه عسل را با بیچاره آن مرحوم در رم گذرانده بود؛ کوچکترین چیز‌ها و بی معنی‌ترین کارها را چنان با روشنی و صراحت و با جزئیات کامل به خاطر می‌آورد که گوئی از آن تاریخ به جای شش سال شش ماه هم نگذشته است.
سفر با بارتو‌لینو به نظرش بسیار طولانی می‌آمد؛ نمی‌شد پرده ها را پائین بکشند، همینکه ترن در ایستگاه رم توقف کرد، لینا‌ گفت: 
– خواهش می‌کنم بگذار خودم چمدان ها را پائین بیاورم!
و به بار‌بری که در ترن را بروی آن ها گشود گفت: 
– بیا، سه تا چمدان، دو جعبه کلاه، نه، سه جعبه، یک صندوق چوبی، با هم صندوق چوبی، کیف سفر، این هم یک کیف دیگر، دیگر چه هست؟ هیچ، کافی است، حالا برو مهمانخانۀ‌ ویکتوریا!
وقتی از ایستگاه راه‌آهن خارج شد و بارها را بیرون آورد فوراً‌ رانندۀ‌ امنیبو‌س را شناخت و به او اشاره کرد، همین که سوار شدند به شوهرش گفت: «خواهی دید، مهمانخانۀ‌ متوسطی است اما بسیار راحت است، پذیرائی خوب دارد، تمیز است، قیمت ها مناسب است، به علاوه در مرکز شهر قرار گرفته است.»
بلا اراده بیادش می‌آمد که بیچاره آن مرحوم، از این مهما‌نخانه بسیار راضی بوده است و اکنون بارتو‌لینو هم بیشک از آن راضی خواهد بود.
آه! چه پسر افتاده‌ای ! کلمه‌ای حرف نمی‌زد.
لینا‌ گفت: 
– حالا گیج هستی؟ من هم دفعۀ‌ اول همین حال را داشتم اما می‌بینی که از شهر بسیار خو‌شت می‌آید نگاه کن، نگاه کن، «لاپلاس‌دترم» … «له‌ترم‌دودیو‌کلتین» … «سنت‌ماری‌دزآنژ». بر گرد نگاه کن، این کوچۀ‌ «ناسیونال‌» است؛ بسیار عالی است؟ نیست؟ همین الان از آن جا می‌گذریم …
لینا‌ در مهما‌نخانه حس کرد که در خانۀ‌خودش است. بسیار میل داشت همچنان که همه را می‌شناخت، کسی هم او را بشناسد، مثلا آن پیش‌خدمت که «پی‌پو» نام داشت همان است که شش سال پیش آن جا بود.
– چه اطا‌قی باید رفت؟
اطاق نمرۀ‌ 12 را در طبقۀ‌ اول برای آن ها نگه داشته بودند.
اطاق بزرگ خوبی بود که تخت‌خواب بسیار مرتبی داشت.
لینا‌ به پیش‌خدمت پیر گفت: 
پی‌پو خواهش می‌کنم ببینید اطاق نمرۀ‌ نوزده در طبقۀ‌ دوم خالی است یا نه؟
پیش‌خدمت تعظیمی‌کرد و گفت: «چشم، الساعه»
پس از آن به شوهر توضیح داد: 
– این اطاق بسیار راحت‌تر است، گنجۀ‌ دیواری در کنار تخت‌خواب دارد. هوای اطاق آزاد‌تر است و بی‌سرو‌صدا می‌باشد. در آن جا بسیار راحت‌تر خواهیم بود…
خوب به خاطر داشت که با بیچاره آن مرحوم هم کارها به همین نحو می‌گذشت. ابتدا اطاقی‌ در طبقۀ‌ اول به او دادند و شوهرش آن را عوض کرد.
پیشخدمت پس از چند دقیقه بر‌گشت و به آن ها اطلاع داد که اطاق نمرۀ‌ نوزده خالی است، اگر آن را ترجیح می‌دهند فوری در اختیارشان گذاشته می‌شود.
لینا‌ با خوشحالی بسیار گفت: 
– بله! بله! آن را ترجیح می‌دهیم.
همین که وارد شد، از دیدن اطاق، با همان وضع و با همان کاغذهای دیواری و همان اثاث و در همان حال سابق بسیار خوشحال شد. اما بارتو‌لینو از این خوشحالی چیزی درک نمی‌کرد.
لینا‌ در ضمن آن که جلو آینه کلاه را از سر بر‌می‌داشت و بالای قفسه می‌گذاشت گفت: 
– از این اطاق خو‌شت نیامده است؟
– چرا، بسیار خوب است…
– آه، نگاه کن! من از آینه می‌بینم، آخرین بار که این جا بودم، این تابلو نبود، یک بشقاب ژاپو‌نی به دیوار آویخته بود، لابد شکسته است. خوب بگو ببینم از این خو‌شت نیامده است؟
– نه، نه، نه‌، نه‌، نه‌!
حالا با این صورت کثیف نمی‌شود یکدیگر را ببوسیم، برو دست و صورت را بشوی! من هم به اطاق کوچک آرایش خودم می‌روم، خداحافظ !
با خوش‌وقتی و شادی فراوان جست زد و رفت.
بارتو‌لینو با کمی‌خفت و ذلت به اطراف نگاه کرد، به تخت‌خواب نزدیک شد و پرده را عقب زد و خوب آن را نگاه کرد. این لابد همان تختی است که زنش اولین بار با مهندس تا‌دی روی آن خوابیده است. از آن فاصلۀ‌ دور هم، عکس شوهرش را با حال سلام دادن به دیوار اطاق خانۀ‌ لینا‌ در نظر می‌آورد.
در تمام مدت سفر عروسی، نه تنها در همان تخت‌خواب خوابید، بلکه در همان رستورا‌نی که بیچاره آن مرحوم شش سال پیش زنش را به آن جا می‌برد، شام و ناهار می‌خورد، در شهر رم می‌گشت و مثل توله سگی برجای پای بیچاره آن مرحوم، که خاطره‌اش همه جا راهنمای لینا‌ بود قدم می‌گذاشت.
بناهای تاریخی و کهنه، موزه‌ها، سالنهای آثار هنری، کلیسا‌ها، باغ‌ها، خلاصه همه چیزهائی را دیدن می‌کرد که بیچاره آن مرحوم زنش نشان داده بود.
بارتو‌لینو بسیار محجوب بود و جر‌أت نمی‌کرد که در اولین روزهای عروسی، بی‌علاقگی و سرافکندگی خود را از این که مجبور است در همه جا و در همه چیز، تجربه ها و پیشنهادها و ذوق و مزایای شوهر اولی را قدم به قدم تعقیب بکند، در برابر زنش ظاهر سازد.
اما زنش هیچ به بدی این کار پی نمی‌برد و متوجه آن نبود و نمی‌توانست توجهی هم داشته باشد.
در هیجده سالگی که هنوز دربارۀ‌ زندگی معرفت و قوۀ‌ تشخیص نداشت، کاملا در اختیار این مرد قرار گرفته بود؛ به وسیلۀ‌ او تربیت شده و وجو‌دش بر اثر تعلیمات او شکل تازه‌ای یافته بود و روی هم رفته مخلوق و آفریدۀ‌ کوزیموتادی‌ شده بود.
اکنون خود را مدیون این مرد می‌دید، هر فکری می‌کرد، هر احساسی می‌نمود، هر حرفی می‌زد، هر رفتاری داشت، نوعی بود که از او تعلیم گرفته بود.
حالا چطور شد که دوباره شوهر کرد؟ علتش این بود که کوزیموتادی‌ به او آموخته بود که در مصیبت ها، اشک و آه به هیچ درد نمی‌خورد، و نباید با مرده‌ها زندگی کرد و اگر اتفاقا زنش زود‌تر می‌مرد، حتما زن می‌گرفت.
بنابر‌این، بارتو‌لینو اکنون باید در همه جا از رفتار زن یا بهتر بگوئیم، از رفتار تادی‌، شوهر سابق، که ارباب و راهنمای آن ها بود، پیروی بکند، به چیزی نیند‌یشد، غم چیزی را نخورد، اکنون که وقت خنده است، بخندد و تفریح کند و به هیچ چیز روی بد نشان ندهد.
بله! اما حتی بوسه و نوازش و هر‌چیز دیگر باید به تقلید شوهر اول باشد؟ هیچ نکتۀ‌ تازه‌ای نبود که بتواند از نو احساس تازه‌ای در این زن ایجاد بکند؟ هیچ چیز تازه‌ای نبود که لحظه‌ای بتواند این زن را از دست آن تسلط نا‌پدید شده نجات دهد؟ بارتو‌لینو پیوسته می‌گشت، می‌گشت تا نوازش‌های تازه‌ای اختراع بکند، اما حجب و‌حیا مانع انجام آن می‌گشت، به این معنی که در دل خود این نوازش ها را حتی به وضع گستاخانه‌ای می‌پروراند، اما همین که می‌خواست به موقع اجرا بگذارد، از شرم سرخ می‌شد، در این حال زنش می‌پرسید: 
– چیزیت هست؟
دیگر همه چیز با این سؤال از بین می‌رفت، بارتولینو‌ حال احمقانه و ساده‌ای به خود می‌گرفت و می‌گفت: 
– چیزیم هست؟
پس از بازگشت از سفر عروسی، خبر ناگوار و غیرمنتظره‌ای شنیدند که بسیار منقلب شدند، آقای مو‌تا که واسطۀ‌ ازدواج آن‌ها بود ناگهان درگذشته بود. لینا‌ که پس از مرگ شوهر اول، فقط در خانۀ‌ همین دوست از نعمت آسایش و مراقبت‌های خواهرانه بر‌خوردار می‌شد، فوری نزدش‌ شتافت تا در غمش شریک باشد.
فکر نکرده بود که این وظیفۀ‌ مقدس تا این حد دشوار باشد، اورتنس‌ در دل نمی‌بایستی از این مصیبت تا این اندازه متأثر باشد.
البته موتا‌ی بیچاره مرد نازنینی بود، اما بسیار مسن‌تر از او و کسالت‌آور بود و لینا‌ از این که حتی پس از ده روز غم دوستش را تسلی نا‌پذیر می‌دید، حیران و مبهوت مانده بود. ابتدا گمان کرد که شوهر او را مضیقۀ‌ مالی گذارده است.
 از این رو دوستانه از او پرسید، اما اورتنس‌ با گریه جواب داد: 
– نه! نه! اما خواهی فهمید…
چه؟ واقعاً اینقدر غصه دارد؟ لینا‌ دلیلش‌ را درک نمی‌کرد و می‌خواست این مطلب را به شوهر بگوید.
بارتو‌لینو شانه‌ها را بالا انداخت و در برابر این نوع بی‌شعوری زن به ظاهر فهمیده‌اش سرخ شد و گفت: 
– آه! پس از همه چیز باید حساب کرد که شوهرش را از دست داده است.
لینا‌، فریاد زد: 
– خواهش می‌کنم از شوهرش با من حرف نزن! بیشتر جنبۀ‌ پدری داشت.
– این موضوع مرا قانع نمی‌کند!
– آخر، حتی نمی‌توانست پدرش هم باشد.
لینا‌حق داشت. اور‌تنس زیاد گریه و زاری می‌کرد. اور‌تنس متوجه شد که بار‌تولینوی بیچاره، پس از سه ماه نامزدی، از این که زنش دائم در برابر او با کمال سهولت از شوهر سابقش صحبت می‌کند، بسیار آشفته است. آشفته است که هنوز موفق نشده است این خاطرۀ‌ زندۀ‌ لجوج را که زنش تابه حال حفظ کرده، با زناشوئی ثانی آشتی بدهد. اور‌تنس، در این باره با عمویش صحبت کرد. عمو کوشید تا خیالش را آسوده بکند و گفت: این خود دلیل صداقت این زن جوان است که به هیچ وجه نباید مورد سوه‌ظن قرار گیرد. باید مطمئن شد که با اقدام به ازدواج ثانوی خاطرۀ‌ این مرد، ریشۀ‌‌ عمیقی در قلبش باقی نگذاشته، بلکه فقط در فکرش اثر ضعیفی از آن مانده است و به این جهت است که می‌تواند در کمال بی‌پروائی حتی پیش شوهر از آن صحبت بکند. اور‌تنس به خوبی درک کرد که این دلیل و منطق بار‌تولینو را قانع و آسوده خاطر نکرد. پس حق داشت که تصور بکند آشفتگی مرد جوان از این صداقت، پس از سفر عروسی، چند برابر شده است. از این رو، وقتی زن و شوهر جوان به دید‌نش رفتند، نه تنها در چشم لینا‌، بلکه مخصوصا در چشم بار‌تولینو غم خود را در این مصیبت تسلی نا‌پذیر نشان داد.
بار‌تولینو در غم این زن بیوه احساس همدردی شدید کرد و اولین بار جرأت‌ کرد در این موضوع با عقیدۀ‌‌ زنش که اندوه شدید دوستش را باور نمی‌کرد، مخالفت بکند، به این جهت با چهرۀ‌ بر‌افروخته گفت: 
– پس معلوم می‌شود، که تو در مرگ شوهرت این اندازه گریه نکردی؟
لینا‌ حرفش را قطع کرد و گفت: 
– این دو موضوع چه ارتباطی به هم دارند؟ قبلا باید دانست که بیچاره آن مرحوم…
بار‌تولینو برای آن که فرصت تمام کردم جمله را به او ندهد، خود آن را کامل کرد: 
– هنوز جوان بود…
لینا‌ جواب داد: 
– به علاوه، من هم گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم، این مطلب حقیقت دارد…
بار‌تولینو وسط حرفش دوید: 
– نه آنقدر زیاد؟
– چرا همین قدر زیاد … زیاد، اما من دلیل داشتم! بار‌تولینو، باور کن که اور‌تنس در گریه مبالغه می‌کند…
بار‌تولینو نمی‌خواست حرفش را باور کند، اما پس از این گفتگو، بیشتر احساس خشم کرد. این خشم نسبت به زنش نبود بلکه نسبت به تا‌دی مرحوم بود که این طرز تعقل و احساس را به زنش آموخته بود و همۀ‌ این فکر‌ها نتیجۀ‌ تعلیمات آن بی شرم بوده است.
آیا بار‌تولینو، همه روزه، هنگام ورود به سالن او را می‌دید که با تبسم سلام می‌دهد، آه! هیچ قادر نبود این تصویر را تحمل کند! دیدن این عکس برایش شکنجه‌ای محسوب می‌شد. هر جا می‌رفت جلو چشمش بود. به اطاق دفتر می‌رفت، باز عکس تا‌دی تبسم می‌کرد و سلام می‌داد، مثل آن که می‌گوید: بفرمائید، بفرمائید‌، هیچ می‌دانید که این جا دفتر کار مهندسی من بوده است؟ اکنون شما آن را آزمایشگاه شیمی‌کرده‌اید. بسیار خوب! با مرده‌ها نباید زندگی کرد.
به اطاق خواب می‌رفت. باز تصویر تا‌دی آن جا هم او را زجر می‌داد، تبسم می‌کرد و سلام می‌داد و گفت: 
– ناراحت نباشید، منزل خودتان است! شب بخیر! آیا از زنم راضی هستید! او را برای شما خوب تربیت کرده‌ام. با مرده‌ها نباید زندگی کرد.
از دست او نجات نداشت، وجود این مرد همچنان که در خیال زنش مانده بود، در همه جای خانه هم دیده می‌شد و بار‌تولینو که در ابتدای عروسی، آن قدر آرام و خاموش بود، اکنون گرفتار تحریک شدید دائمی‌شده بود و در عین حال ناچار بود پنهانش نگاه دارد.
بالاخره برای تغییر عادت زنش، متوسل به اقدامات شدید گشت.
اما لینا‌ این عادات را پس از بیوگی کسب کرد، زیرا کازیمو‌تادی با آن خلق متلو‌نش هرگز به چیز معینی عادت نمی‌کرد، نمی‌توانست عادت بخصوصی داشته باشد، اما عادت لینا‌ به جائی رسیده بود که به محض مشاهدۀ‌ اولین اقدامات شدید بار‌تولینو با سرزنش گفت: 
– خدای من! بار‌تولینو هم مثل بیچاره آن مرحوم شده است.
 بار‌تولینو نمی‌خواست در اولین اقدام خود را شکست خورده نشان دهد، بلکه می‌خواست بر‌حسب میل شخصی، بر شدت عمل بیفزاید تا به انجام اقدامات تازه قادر باشد. با وجود این هرچه می‌کرد، در نظر لینا‌ عینا همان کاری بود که شوهر اولش انجام می‌داد، همۀ‌ رنگ های آن را بکار می‌برد.
بار‌تولینو شوق خود را در این کار از دست داد، همچنان که لینا‌ از این ابتکار‌ها لذت می‌برد. در صورت ادامۀ‌ این وضع، قطعاً لینا‌ حس می‌کرد که دوباره با بیچاره آن مرحوم، زندگی می‌کند.
بالاخره، بار‌تولینو برای آن که از خشم روز افزونش بکاهد، نقشۀ‌ غم‌انگیزی طرح کرد.
در واقع با این طرح نمی‌خواست به زنش خیانت بکند، بلکه بیشتر میل داشت از مردی که او را کاملاً تسخیر کرده است و هنوز هم او را در اختیار دارد انتقا‌می‌بکشد. ابتدا گمان می‌کرد که این فکر نا‌پسند یکباره در او بو‌جود آمده است، اما باید گفت، این فکر در حقیقت در زمان قبل از ازدواج، به وسیلۀ‌ اور‌تنس در او نفوذ کرده و به ذهنش وارد شده بود، چون این زن همان وقت می‌خواست با جذبه و دلربائی خود او را از علاقۀ‌ مفرط به شیمی‌باز دارد.
به نظر اور‌تنس، این کار مصیبت‌ها را تلافی می‌کرد، البته از خیانت به دوستش بسیار ناراحت بود، اما به بار‌تولینو این‌طور فهماند که حتی قبل از ازدواج با لینا‌ به او علاقه‌مند بوده است. آه! چه می‌توان کرد این امر مقدر بوده است!
این امر مقدر قبل از ازدواج بر بار‌تولینو که پسر عفیفی بود به طور وضوح آشکار نشده بود و اکنون از این که به آسانی نتوانسته بود به اور‌تنس دست یابد، بسیار وازده و فریب خورده مانده بود. لحظه‌ای که تنها در اطاق آقای موتا‌ی‌پیر می‌گذراند، از رفتار زشت خود پشیمان گشته بود، ناگهان چشمش در پائین تخت‌خواب، طرف اور‌تنس، به شی‌ه براقی خورد. این شی‌ه مدال طلا با زنجیری بود که مسلماً از گردن اور‌تنس افتاده بود. آن را بر‌داشت تا به صاحبش رد کند، همان طور که منتظر‌ش بود بلا‌اراده با انگشت‌های لرزان آن را گشود. ناگهان برخود لرزید.
آن جا هم در مدال، باز تصویر بسیار کوچک کوزیموتا‌دی را یافت.
تبسم می‌کرد و به او سلام می‌داد.
نویسنده: لوویجی پیراندللو (Luigi Pirandello)
مترجم: دکتر زهرا خانلری

بر گرفته از کتاب: «بیست داستان»، نشر کتاب
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

جُنگ

مسافرانی که شبانه با قطار سریع‌السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایست‌گاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته‌ای بی‌شکل از واگن درجه دوم دودزده و دم کرده‌ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس‌نفس‌زنان و نالان با چهره‌ای رنگ پریده و چشم‌های کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآن‌ها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید: «حالت خوب است، عزیزم؟»
زن به جای پاسخ یقه‌اش را تا روی چشم‌ها بالا کشید و چهره‌اش را پنهان کرد. مرد با لبخند زمزمه کرد: «ای دنیای کثیف!» و احساس کرد موظف است برای هم‌سفرانش شرح دهد که زن درمانده اش سزاوار دلسوزی است، چون جنگ پسر یکی یکدانه‌اش را از کنارش دورکرده، آن هم پسر بیست ساله‌ای که آن‌ها، هردو، زندگی‌شان را به پایش ریخته‌اند و حتی خانه‌شان را درسولمونا به باد داده‌اند تا توانسته‌اند همراهش به رم بروند، اسمش را به عنوان دانشجو بنویسند، سپس اجازه دهند که داوطلبانه در جنگ شرکت کند به این شرط که دست کم تا شش ماه او را به جبهه نفرستند. اما ناگهان تلگرامی ‌به دست‌شان رسیده که درآن نوشته شده تا سه روز دیگر از رم می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد که برای بدرقه‌اش به رم بیایند.
زن زیر پالتو پیچ وتاب می‌خورد و گه‌گاه مانند حیوانی وحشی خرناس می‌کشید. دلش گواهی می‌داد که همه آن حرف‌ها سر سوزنی دل‌سوزی آن آدم‌ها را، که احتمالاً موقعیت ناگوار خود او را داشتند جلب نکرده است. یکی از آن‌ها که سراپا گوش بود گفت: «شما باید شکر خدارا به جا بیاورید که پسرتان تازه به جبهه می‌رود. پسر مرا از روز اول جنگ به آنجا فرستادند و تا حالا دوبار با تن مجروح آمد و باز به جبهه برگشته.»
مسافر دیگری گفت :«مرا چه می‌گویید؟ من دو پسرو سه برادرزاده در جبهه دارم.»
شوهر زن بی درنگ گفت: «بله، اما آخر این پسر یکی یکدانه ماست.»
–  چه فرقی می‌کند؟ آدم ممکن است پسر یکی یکدانه اش را با توجه بیش از حد لوس بکند، اما او را بیش از وقتی دوست ندارد که چند بچه دیگر هم دورش را گرفته باشند. محبت پدرانه نان نیست که بشود تکه تکه کرد و به طور مساوی میان بچه ها قسمت کرد. هر پدری همه محبتش را، بدون تبعیض، نثار هرکدام از بچه هایش می‌کند، خواه یک بچه داشته باشد خواه ده بچه و اگر من حالا برای دو پسرم ناراحتم، این ناراحتی برای هریک از آن‌ها نصف نمی‌شود، بلکه دو برابر می‌شود…
شوهر آشفته خاطر آهی کشید و گفت : «درست است … درست است … اما بگیریم، البته دور از جان شما، پدری دو پسر درجبهه جنگ داشته باشد و یکی از آن‌ها را از دست بدهد، دراین صورت یکی از آن‌ها برایش می‌ماند تا تسلی خاطری پیدا کند… درحالی که … » دیگری از جا در رفت و گفت :«بله، پسری می‌ماند تا تسلی خاطر پیدا کند، اما درعین حال پسری می‌ماند تا باز نگران جانش باشد، درحالی که پدری که یک فرزند پسر داشته باشد پس از مرگ او می‌تواند برود خود را سربه نیست کند و به پریشانی خود پایان دهد. کدام یک از این دو موقعیت بدتر است؟ نمی‌بینید که وضع من چقدر ناگوارتر از شماست؟»
مسافر دیگر، مردی چاق وسرخ چهره، با چشم‌های خاکستری کمرنگ و بیرون زده، میان حرفش رفت: «چرند می‌گویید.»
نفس‌نفس می‌زد، چشم‌های بیرون زده‌اش گویی خشونت درونی نیروی سرکش را بیرون می‌ریخت که تن ناتوان او تاب نگه‌داری آن را نداشت. او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه پس می‌اندازیم؟»
مسافران دیگر با پریشانی به او خیره شدند. مسافری که پسرش از روز اول جنگ به جبهه رفته بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست، بچه‌های ما مال ما نیستند، مال میهن‌اند.»
مسافر چاق با حاضر جوابی گفت: «باها! پس بفرمایید ما با یاد میهن بچه پس می‌اندازیم. پسرهای ما به دنیا می‌آیند… خوب دیگر، چون باید به دنیا بیایند و وقتی به دنیا آمدند جان ما نثارشان می‌شود. واقعیت مساله همین است که می‌گویم. ما مال آن‌ها هستیم، آن‌ها مال ما نیستند و وقتی به سن بیست سالگی می‌رسند درست حال بیست سالگی ما را پیدا می‌کنند. ما هم پدر ومادر داشتیم، اما چیزهای دیگری هم توی این دنیا بود. زن، سیگار، رویاهای دور و دراز، پیوندهای تازه… و البته میهن هم جای خود را داشت، یعنی وقتی بیست ساله می‌شدیم به ندای آن پاسخ می‌دادیم، حتی اگر پدر و مادر جلو ما را می‌گرفتند. البته حالا در سن و سال ما عشق به میهن هنوز هم همان قدر و منزلت را دارد اما علاقه ما به بچه‌های‌مان بیش از میهن است. می‌خواهم ببینم، میان ما کسی پیدا می‌شود که اگر بنیه‌اش را داشته باشد نخواهد جای پسرش را، از ته دل، درجبهه بگیرد؟»
صدا از کسی درنیامد، همه سرخود را، به نشان تصدیق تکان دادند. مرد چاق دنبال حرف‌هایش را گرفت: «پس ما چرا به احساسات بچه‌هایمان، وقتی به بیست سالگی می‌رسند، نباید اعتنا کنیم؟ طبیعی نیست که وقتی بیست ساله می‌شوند به عشق میهن توجه کنند (البته منظورم پسرهای سربه راه است) و آن را مهم‌تر از علاقه به ما بدانند؟ طبیعی نیست که ما را پسرهای پیری بدانند که از کار افتاده‌ایم و باید درخانه ماندگار شویم؟ و اگر میهن مثل نانی که تک تک ما باید بخوریم تا از گرسنگی نمیریم، وجودش ضروری است، پس کسانی باید بروند و از آن دفاع کنند و پسرهای ما، پسرهای بیست ساله می‌شوند، این کار را می‌کنند و به اشک‌های ما نیاز ندارند. چون اگر بمیرند هیجان زده وشادمان می‌میرند (البته منظورم پسرهای سر به راه است) حالا اگر کسی جوان و شادمان بمیرد با جنبه‌های زشت زندگی، با حقارت‌ها، بیهودگی‌ها و سرخوردگی‌ها روبه رو نشود… چه بهتر از این؟ در مرگش کسی نباید اشک بریزد، همه باید بخندند، همین طورکه من می‌خندم، … یا دست کم شکر خدا را به جا آورند، همین طور که من بجا می‌آورم، چون پسر من، پیش از مرگ، برایم پیغام فرستاد که پایان زندگی‌اش همان طور بوده که همیشه آرزو داشت. برای همین است که، چنان که می‌بینید سیاه هم نپوشیده‌ام…»
کت پوست گوزن خود را، که رنگ روشن داشت، تکان داد تا حرفش را ثابت کند، لب کبود او که جای دو دندان افتاده اش را می‌پوشاند، لرزید. در چشم‌های بی‌حرکتش اشک حلقه زده بود و چیزی نگذشت که حرف‌هایش را با خنده ای جیغ مانند که به هق هق می‌ماند، پایان داد.
دیگران تصدیق کردند: « کاملاً همین طور است… کاملاً همین طور است.»
زنی که زیر پالتو، دریک گوشه، مثل بسته ای به نظر می‌رسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه می‌شد که سعی کرده بود در گفته‌های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری پیدا کند، چیزی که به مادر آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما درمیان همه حرف‌ها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود… و اندوهش از آن‌جا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ کس- آن طور که اندیشیده بود – نمی‌تواند احساساتش را درک کند.
اما حالا گفته‌های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند و نمی‌توانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمی‌تواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تالب گور تشییع می‌کند.
سرش را بلند کرد و از همان گوشه‌ای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزییاتی گوش دهد که مرد چاق برای هم‌سفرانش تعریف می‌کرد و شرح می‌داد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز درخواب هم نمی‌توانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از این‌که می‌دید همه به پدر شجاعی تبریک می‌گویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف می‌زند بی اندازه خوشحال شد.
سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آن‌همه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده باشد رو به پیرمرد کرد و پرسید: « پس … راستی راستی پسرتان مرده؟»
همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز روبرگرداند تا به او نگاه کند. با چشم‌های درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. هم‌چنان خیره شده بود، گویی تنها درآن لحظه- پس از آن پرسش ابلهانه و بی جا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده است، برای همیشه. چهره‌اش درهم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی‌اختیار، هق‌هقی جگرسوز و تاثرآور سرداد.
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: احمد گلشیری

حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی
منبع: کتاب «داستان و نقد داستان» – نشر نگاه

جُنگ

مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.
«حالت خوبه خانم…»
زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا…‌ای داد و بیداد…»
پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیرو‌های داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید…»
زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا…»
مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»
شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته… ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم…»
«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»
شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی….»
«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه…»
پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید. 
«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»
سایر مسافر‌ها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»
مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم…. این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که… به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌‌ها تعلق داریم نه اون‌‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیز‌ها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیز‌های دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادر‌ها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.» 
همه ساکت بودند و فقط سر‌ها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمرد‌ها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن…»
«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌‌های زندگی و دیدن چیز‌های ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین…»
لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌‌ها بدهد. لب‌‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.
«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته…»
پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تن‌ها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی… به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید. 
بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»
همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌‌ها رفته است. برای همیشه. 
در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: برگردان علی قانع

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.