داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دینو بوتزاتی

درباره نویسنده
دینو بوتزاتی (به ایتالیایی: Dino Buzzati) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۰۶ – درگذشته ۲۸ ژانویه ۱۹۷۲) نویسنده اهل ایتالیا بود.
معروفترین کتاب او رمان بیابان تاتارها (Il deserto dei Tartari) است که شهرت جهانی یافته است. از این کتاب فیلمی هم ساخته شده که فیلمبرداری آن در ارگ تاریخی بم در ایران صورت گرفته است.
دینو بوتزاتی نویسنده نامدار ایتالیایی در سال ۱۹۰۶ در شهر بلونو از شهرهای استان ونیز ایتالیا به دنیا آمد. اولین رمان بوتزاتی- «بارنابوی کوهستان‌ها» – نام این نویسنده را بر سر زبان‌ها انداخت.
در سال ۱۹۵۸ کتاب «شصت داستان» بوتزاتی جایزه معتبر استرگا را برای نویسنده به ارمغان می‌آورد و در سال ۱۹۶۰ رمان «تصویر بزرگ» به چاپ می‌رسد (که اولین رمان علمی- تخیلی در تاریخ ادبیات ایتالیا به حساب می‌آید).
داستان کولومبره در زمره بهترین داستان‌های کوتاه بوتزاتی است. تعداد زیادی از داستان‌های او توسط کارگردانان معاصر ایتالیا به صورت فیلم درآمده که برای نمونه می‌توان از فیلم‌های بارنابوی کوهستان به کارگردانی ماریوبرنتا، یک مورد بالینی (اوگوتونیاتزی) و صحرای تاتارها به کارگردانی والریو زورلینی نام برد. بسیاری از صحنه‌های فیلم صحرای تاتارها در ارگ بم فیلمبرداری شده بود.
پیشینه ترجمه‌های این نویسنده در زبان فارسی به دهه پنجاه بازمی‌گردد که دو کتاب «تصویر بزرگ» ترجمه بهمن فرزانه و «بیابان تارتارها» ترجمه سروش حبیبی به چاپ رسید. در سال‌های اخیر نیز آثار این نویسنده به همت مترجمانی چون رضا قیصریه (سامر ۱۳۷۹)، مهشید بهروزی (صحرای تاتارها ۱۳۶۵)، محسن ابراهیم (برندهٔ جایزهٔ بنیاد بوتزاتی برای ترجمهٔ بیست داستان- شصت داستان- کولومبره و پنجاه داستان دیگر- صحرای تاتارها) به چاپ رسیده است.
دینو بوتزاتی در سال ۱۹۷۲ در سن ۶۶ سالگی به علت ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت.

آثار
صحرای تاتارها (1940) (Il deserto dei Tartari)
بارنابوی کوهستان‌ها (Barnabo delle montagne)
هفت فرستاده (I Sette Messaggeri) (1942)
مرده اشتباهی
“متاسفیم از …”
راز جنگل کهن (1935) (Il segreto del Bosco Vecchio)
کولومبره
شصت داستان
یک مورد بالینی
تصویر بزرگ
و دیگر داستان‌ها.

آینه‌ها

جوانی بسیار خوش لباس در حالی که به زنان بسیاری که پشتِ میزها نشسته بودند، نگاهی از سر بی اعتنایی و تکبر می‌انداخت، از تالار چای‌خوری در شیرینی فروشی متداولِ روز عبور کرد. 
خانم سیمونا چِری ، به شکل نوعی چهچه‌ی لرزان که خاص او بود، زیر خنده‌ی کوتاهی زد و به دوست هم سن و سالش، خانم فلوسیه گفت: «اَه اَه، دیدیش؟ جوونای امروزی؛ جوونای امروزی، چه کسالتی! آخه تو کله‌شون چیه؟ غیرقابل فهمه. عجیب و غیرقابل فهم، به شرفم قسم. دوست دارم بدونم تو کله‌شون چیه. یکی از اونا، اونیه که رد شد. احیاناً می‌گی اونا نمونه‌ی جوون‌ها و مردای کاملن و قیافه شونم بد نیست. اما زن‌ها رو، اصلاً زن‌ها رو نگاه هم نمی‌کنن! همین بیست سال پیش، بیست سال پیش چیه؟ همین پونزده سال، ده سال پیش، جوون‌ها یه چیزای دیگه‌ای بودند؛ به شرفم قسم. ده سال پیش، این جا یه جوونک از بس دخترای خیلی قشنگِ دور و ورشو نگاه می‌کرد، هیچی هیچی گردن درد می‌گرفت. و دیدیش چطوری گذاشت و رفت؟ انگار نه انگار که آدم بودیم. «اَه آه». و در حالی که خنده را چاشنی‌اش می کرد تکرار کرد: «فقط خدا می‌دونه که از جوونایی از این قماش، چه دنیایی ممکنه ساخته بشه. جوونایی که زن‌ها براشون وجود ندارن. آه انکار نمی‌کنم، یه زمانی حتی شورش در اومده بود. تو خیابون، اون نگاه‌های هیز، و وای که اگه زنی تنها بود: «دختر خانوم، دختر خانوم اجازه می‌فرمایین؟» واقعاً عذابی بود. اما امان از این بی‌محلیِ امروزه روز! تو فلوسیه، به نظرت نمی‌یاد؟»
«آره آره همین طوره که تو می گی. سلیقه‌ی جوونا عوض شده. به هر حال دیگه دنیا، اون دنیای سابق نیست. مثلا" به آینه‌ها دقت کرده‌ای؟»
«آینه‌ها، چطور؟»
«دیگه مثل سابق درست شون نمی‌کنن؛ بهت قول می‌دم. فوت و فنش از یادشون رفته. حالا همه شون کج و کوله‌ن. نمی‌دونم چرا؛ ولی صورتِ تو کج و کوله نشون می‌دن. آدم در جا ترس ورش می‌داره. دهن کج؛ گونه‌هاش همه‌ش چروک؛ چشم‌های بی‌حال. تو تا حالا متوجه‌ش نشده‌ای؟»
سیمونا مشتاقانه تصدیق کرد: «آره بابا! حق داری! حالا می‌فهمم چرا بعضی وقت‌ها … دیگه بلد نیستن درست‌شون کنن. دلیلش اینه. بمب اتم اختراع کرده‌ان؛ می‌خوان با موشک برن به ماه؛ عجب حکایتی! اما دیگه بلد نیستن حتی یه آینه درست کنن که درست نشون بده.»
نویسنده: دینو بوتزاتی
مترجم: محسن ابراهیم

منبع: http://pourahmadi.blogfa.com

معرفی آثار بوتزاتی

… پرمایگی داستان‌های بوتزاتی هرگز به او اجازه‌ی پرداخت‌های بیهوده و تطویل کلام در بیان چگونگی چهره‌ها و لباس و مکان و زمان را نمی‌دهد. او با اشاراتی کوتاه، زمان و مکان را تعیین می‌کند و بعد، خواننده را به هزار توی سرگیجه آوری از لحظات پررمز و راز زندگی می‌کشاند.
دینو بوتزاتی، در 28 ژانویه 1972 پس از پایان آخرین اثرش -وقایع زمینی- به درود حیات گفت.
معرفی تیتروار داستان‌های این مجموعه:
* قطار سریع السیر: استعاره‌ای است از قطار عمر که با سرعت به پیش می‌رود و مسافر آن همه چیز را بدون دریافت نتیجه پت سر می‌گذارد…
* هفت فرستاده: شاهزاده‌ای برای مشاهده و ملاحظه‌ی حدود قلمرو کشور موروثی‌اش به پیش می‌تازد و هر روز از پایتختش و بخت پادشاهی‌اش، بیش‌تر فاصله می‌گیرد…
* دیوار شهر آناگور: این استان را خودتان بخوانید…
* عکس دست جمعی: گفت و گوی یک پیرزن تنها و در حال احتضار با عکس دست جمعی دوستان دوران مدرسه‌اش و بازگو کردن رازهای مگوی آن دوره از زبان اشخاص توی عکس با پیرزن…
* عظمت انسان: داستان موروی بزرگ است که داستانی شگفت انگیز و سرگیجه آوریست…
* سایه‌ی جنوب: این دست داستان‌ها می‌توانند ایده‌ی جالبی برای نوشتن داستانی از سرگشتگی‌ها باشند. از بیم و امید از خواستن و نتوانستن و بازهم خواستن و…
* پایان جهان: فضاسازی و آغاز و انجام فوق‌العاده گیرایی دارد. شروع و پایان کم نظیر این داستان آن را به خودی خود، تبدیل به یک کلاس فشرده داستان نویسی می‌کند…
* نامه های عاشقانه: انریکو روکّو، مدیر سی و یک ساله شرکتی تجاری که غرق در مشغله‌ی کاری و حرفه‌ای خود است، عاشق دوشیزه اورنلا می‌شود؛ اما فراوانی کار ، مزاحم عشق ورزی و حتی ابراز عشق او به معشوقه‌اش می‌شود طوری که هرگز نمی تواند نامه‌ی عاشقانه‌ای را که شروع به نوشتنش کرده به آخر برساند…
* افسون طبیعت: این داستان  چند دقیقه از زندگی آدلفو 52 ساله و همسر38 ساله‌اش را بیان می‌کند. شبی که زن بعد از نیمه شب به خانه برمی‌گردد و نسبت به همسر بیمارش بی توجهی می‌کند؛ اما با دیدن بزرگ شدن لحظه به لحظه‌ی ماه، وحشت زده از شوهرش طلب بخشش می‌کند…
* شنل: ماجرای آخرین دیدار سرباز «جووانّی» با مادرش است. سربازی که بعد از دو سال از جنگ برگشته و در نهایت گرما هوا، حاضر نیست شنلش را دربیاورد تا مادرش زخم و خونش را نبیند. فقط قهوه‌ای می‌نوشد و برای همیشه از مادر و برادر و خواهر کوچکش خداحافظی می‌کند، بدون آن که به دیدار نامزدش برود.
فرشته‌ی مرگ یا به قول بوتزاتی «ارباب جهان» بخشنده و صبور  جووانّی را پیش از آن که برای همیشه با خود ببرد، برای خداحافظی از مادر به خانه‌ی قدیمی اش آورده است و خودش همچون گدایی گرسنه در خیابان منتظر است تا او را با خود ببرد…
* دوستان: روح سرگردان «آپاخر» نوازنده‌ی ویلون، که بیست روز پیش مرده از پرسه زدن در معابر و در زیر باران خسته شده است. نزد هر یک از دوستان قدیمی و صمیمی که می‌رود او را به حریم خانه‌شان راه نمی‌دهند تا این که در پایان یک کشیش مهربان به و پناه می‌دهد و جای خواب خودش را به او تعارف می‌کند…
در نهایت نتیجه می‌گیرد که «اشباح نمی خواهند با ما زندگی کنند  و به خانه‌های متروکه و به خرابه‌های برج‌های افسانه‌ای ، به مقبره‌های دورافتاده و به بیشه‌زارها و روی تک صخره‌هایی که امواج دریا بر آن‌ها می‌کوبد و ویرانشان می‌کند، می‌روند.»
* شکارچیان پیرمردان: جوانان سر به طغیان گذاشته‌اند و شب‌ها پیرمردها را شکار می‌کنند، کتک می‌زنند و حتی می‌کشند؛ غافل از این که خودشان هم روزی پیر می‌شوند  طعمه شکارچیان جوانان. مصداق ضرب المثل فارسی «از مکافات عمل غافل مشو…»
* بشقاب پرنده‌ای فرود آمد: داستان دو موجود فضایی و گفت و گوی آن‌ها با کشیش دهکده است. در ضمن این گفت و گو مسأله‌ی همیشگی جبر و اختیار طرح می‌شود و این که انسان‌ها با وجود حریص و پست و دروغگو بودن، بهتر از موجودات فضایی هستند که همیشه مثل شاگرد اولی‌ها به یک روال و یکنواخت عمر می‌کنند. به نظر کشیش -دون پیئترو- «وقتی که بدی، عذاب وجدان و گریه وجود نداشته باشد، زندگی چه معنی می‌دهد؟!»
* چشم در برابر چشم: داستان انتقام‌جویی موجودات عجیب‌الخلقه از یک خانواده است که خودشان اعتقاد به قصاص و انتقام دارند آما وقتی خودشان در برابر این حقیقت تلخ قرار می‌گیرند…
این داستان، در مقایسه با سایر داستان‌های این مجموعه به نظر من ضعیف بود.
* موش‌ها: داستانی است که وقتی به آخرش رسیدم، به یاد این ابیات از ادبیات خودمان افتادم؛ «ترحّم بر پلنگ تیزدندان / ستمکاری بود بر گوسفندان» یا «سر گرگ باید هم اول برید / نه چون گوسفندان مردم درید»
بزرگ خانواده‌ای روستایی، -کوریو- دلش به حال بچه موش‌های کوچولوی خانه می‌سوزد و نه تنها کاری به کارشان ندارد بلکه برایشان گوشت چرخ کرده هم آماده می‌کند؛ تا این که بعد از چند سال موش‌ها آنقدر بزرگ و جسور می‌شوند که خانه را به تصرف خود در می‌آورند و زن صاحب خانه را وادار می‌کنند برای آن‌ها آشپزی کند و…
* بسیار محرمانه به آقای رئیس: داستانی است دوست داشتنی در قالب یک اعتراف نامه و طلب بخشش که در انته به لحن تهدید و ارعاب تبدیل می‌شود. نویسنده نامه برای مدیر نشریه می‌نویسد که داستان‌هایی را که از سی سال پیش به این ور به اسم او چاپ می‌شده در حقیقت کس دیگری می‌نوشته و …
* مرحوم اشتباهی: فوق‌العاده تکان دهنده است این داستان. خودتان بخوانید… طعم تلخ پایانش را هرگز فراموش نمی‌کنید. مثل تلخ‌ترین و گرمترین قهوه‌ای که نوشیده‌اید.
* یک قطره:داستان قطره‌ایست که بر خلاف قانون جاذبه زمین رو به بالا از پله‌ها و دیوارهای ساختمان بالا می‌رود و این امر ترس و وحشت در مردم ایجاد می‌کند.
* سگی که خدا را دید: بلندترین داستان این کتاب است …
به جرأت می‌توانم بگویم، یکی از زیباترین داستان‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام. «گالئونه» اسمی است که اهالی روستایی روی سگی ولگرد گذاشته‌اند که فکر می‌کنند خدا را دیده است و از طرف او مأمور است تا مردم دهکده را زیر نظر بگیرد و در حضور او مردم مرتکب هیچ خطا و خلافی نمی‌شوند؛ حتی در خلوت خود، چون نگاه‌های نافذ او را شاهد و ناظر خود می‌دانند. همین عدم توانایی ارتکاب به جرم آن‌ها کلافه می‌کند طوری که هر یک از آن‌ها در دلشان آرزوی مرگ او را دارند و …
اگر کسی این داستان را نخوانده باشد، هرگز لذّت داستان خوانی را آن چنان که باید و شاید نچشیده است.
* برآمدگی‌هایی در باغ: آخرین داستان در این کتاب است و به یک باغ استعاری می‌پردازد که صاحبش هنگام قدم زدن در آن، به برآمدگی‌هایی شبیه قبر، برمی خورد و توسط باغبانش متوجه می‌شود که هر یک از این برآمدگی‌ها متعلق به عزیزانی است که از دنیا می‌روند…
نویسنده: حسن سلمانی
http://elaheelham.lxb.ir

داستان مسائل بیمارستانی

با آن دخترِ در آغوشم، سراپا خیسِ خون، دوان دوان، با عبور از دری فرعی که نیمه باز بود، به محوطه‌ی بیمارستان وارد شدم. نمی دانم آیا آنجا نگهبانی بود، و آیا مرا دید، و آیا پشت سرم فریاد کشید. با دلهره‌ای که برای زودتر رسیدن داشتم، هیچ صدایی نشنیدم.
در آن باغ بزرگ، عمارات بسیاری سربرافراشته بود. همچنان دوان دوان به طرف نزدیکترین شان به راه افتادم.از چند پله بالا رفتم. به راهروی ورودی رسیدم. مرد پرستاری یا کسی از این قبیل، روپوش به تن، رد می‌شد و انگار عجله داشت.
متواضعانه گفتم: «ببخشین». او بی آنکه بگذارد حرفم تمام شود جواب داد: «اینجا درمونگاه پزشکیه. این کار ما نیست». و با چانه به آن دختر بیچاره‌ی در آغوشم، انگار که او کالایی و یا گاوی باشد، به اویی که شاید داشت می‌مرد، اشاره کرد.
التماس کردم: «پس کجا؟ پس کجا؟». پرستارِ مشوش نهیب زد: «سمت در اصلی؛ ساختمان بستری(و این کلمات را با غیظ ادا کرد)؛ ته خیابون درختی؛ سمت چپ».
به سمت خیابان درختی شتافتم. دست‌هایم دیگر از خستگی نا نداشت. سر کوچک او با هر قدمم از سمتی به سمت دیگر تکان می‌خورد. گویی که بگوید نه، ول کن، دیگر همه چیز تمام شده است.
نوشته‌ای را با حروف درشت بر نمای ساختمانی کوچک دیدم: "بخش جراحی". درنگ نکردم. اما در آستانه‌ی در، خواهری روحانی، سفید پوش، با چهره‌ای تسلابخش ایستاده بود. گفتم: «خواهر، به خاطر خدا، نگاه کنین…». صدایی ملایم نگذاشت تمام کنم. خواهر روحانی با همدردی انسانی گفت:«ولی آقا این طوری غیرممکنه. اگه شما ورقه ندارین…ورقه‌ی پذیرش….این جا نمی شه». التماس کردم: «ولی نمی بینین چه زخمی؟ همین طور خون می‌ره. بهش برسین. شمارو به خدا عجله کنین!». جواب داد: «به من مربوط نمی شه آقا». و صدایش ناگهان سرد و مقرراتی شده بود: «ممکن نیست اینطوری مریضی پذیرفته بشه! شما بهتره وقتو از دست ندین. برین به بخش بستری!». با بغضی در گلو گفتم: «آخه کجاست؟». «اون ته، می‌بینینش؟ اونی که رنگش قرمزه». آن گاه در آن انتهای دور باغ، از ورای اشک ها، عمارتی سرخگون، و به خاطر فاصله دور، کوچک را دیدم. مبهوت، درنگ کردم. در ضمن خواهر روحانی زمزمه می‌کرد: «طفلکی». صدایش دوباره ملایم شده بود و در حالی که آن سر کوچک خونین را نوازش می‌کرد، سر خود را پرهیزکارانه تکان می‌داد: «طفلکی، دخترک بیچاره».
نومید به راه افتادم. دیگر قادر به دویدن نبودم. دیوانه وار، به آن لکه‌ی سرخ دور، خیره نگاه می‌کردم. چه وقت خواهم رسید؟
اما کسی به طرفم می‌آمد. مردی بود حدودا چهل ساله، ریشو، او هم با روپوش سفید: قسم می‌خورم که یک پزشک بود.
«شما کجا می‌رین اینطوری؟ کی گذاشته بیاین تو؟» و من را به شدت به باد حمله گرفت و در حالی که سرزنشم می‌کرد، انگار به لکه های سرخ بر جامانده بر سنگریزه های سفید خیابان پشت سرم زل زده بود.
با لکنت گفتم: «دکتر، آخه نمی بینین؟ کمکم کنین. شما بگیرینش. التماس تون می‌کنم!».
او خونسرد پافشاری کرد: «از کدوم طرف اومدین تو؟ ممکنه بهم بگین؟».
جواب دادم: «از در ورودی. از در ورودی اومدم تو».
«خب» چهره‌اش از خشم درهم شد. «اینجوری نگهبانی می‌دن؟ ای تنه لش ها! حالا دیگه درو واز می‌ذارن؟ خب، تلافی شو پس می‌دن… و شما بهم بگین از کدوم در ورودی؟ بهم بگین».
مغشوش، جواب دادم: «چی می‌خواین که بدونم؟» و بعد، از ترس اینکه جریحه دارش کرده باشم و چون نگران کمکش بودم گفتم: «از اون جا. از اون جا. باز بود». و اقدام به رفتن کردم.
شانه‌ام را گرفت: «نه نه. این چیزیه که باید خوب روشن بشه. اولا دقیقا برام توضیح بدین از کدوم در اومدین تو».
در ضمن با سر و صدای مشاجره، یک نفر دیگر جلو آمده بود. او هم، با قضاوت از قیافه اش، می‌بایست پزشک و حتی شخص مهمی می‌بود.
آن که ریش داشت، در نهایت خشم، به او اطلاع داد: «می خوای یه چیز قشنگی درباره اش بدونی؟ این یارو از یه در اومده تو! حالا دیگه انگار که طویله ست می‌یان تو! حالا دیگه انگار که خونه‌ی خاله ست مریض می‌یارن!».
همکار ملحق شده، مرموزانه از سر کیف لبخند می‌زد و بی آنکه آرامش خود را از دست بدهد، با سر تصدیق می‌کرد. بعد با یک انگشت، کنار لبه‌ی زخم شقیقه‌ی دختر بی حال را به آرامی لمس کرد. انگار که زغالی سوزان به من چسبانده باشند، خود را عقب کشیدم. لبخند پزشک مشوش. شنیدم که زمزمه می‌کرد: «در خطره…». و بعد، کلمه‌ی سختی که نتوانستم تشخیص دهم.
پرسیدم: «چی در خطره پروفسور؟ بهم بفرمایین؛ کمکم کنین؛ ازتون خواهش می‌کنم…. قبل از اینکه خیلی دیر بشه کمکم کنین!».
بی نهایت آقامنشانه و آگاه به قدرت بی حد و مرز خود جواب داد: «اما این جا بیمارستانه. می‌دونی که این جا بیمارستانه جوونک! هتل که نیست… بجنب دیگه. راه بیفت. باید بری اون ته!».
بی اراده راه افتادم. صدای بلند پزشک ریشو را، مشتاق استنطاق، پشت سرم شنیدم: « پس نمی خوای بگی از کدوم در اومدی تو! پس دیگه راهی نداره، نمی خوای بهم بگی!». و باز هم: «بی شعور!». دیگر دور شده بودم. خدا می‌داند چطور با او، خیس خون در آغوشم، می‌دویدم و می‌دویدم و علیه پزشکان، خواهران روحانی و پرستاران می‌خروشیدم: « لعنت بر همه تون! مرگ بر همه تون». و، می‌دانم، حق داشتند. فریاد می‌زدم: «مرگ بر همه تون! مرگ بر همه تون!».
نویسنده: دینو بوتزاتی
بر گرفته از کتاب «متاسفیم از …»

http://aasepanjom.persianblog.ir

عکس دسته جمعی

عکس، دختران کلاس دوّم مدرسه‌ی شبانه‌روزی چه‌زارینی را که در حیاط مدرسه جمع شده‌اند نشان می‌دهد. پیرزن آن را به طور اتفاقی در ته کشو پیدا کرد و مشغول بررسی‌اش شد. او هم با موهای بافته در ردیف اوّل ایستاده بود.
تصوّر می‌کرد که برای همیشه، همشاگردی‌هایش را از دست داده است. در حالی که اکنون، آنان در سه ردیف پلّکانی در دست‌های او قرار داشتند و نمی‌توانستند بگریزند.
"تو بگو ببینم، نفر اوّل سمت راست که روی صندلی واسّادی. آهان تو هستی آدا. بله بگو ببینم چرا می‌خندی؟"
"نمی‌دونم چرا می‌خندم خانم، ولی همه‌مون می‌خندیم. همه وقتی عکس می‌گیریم می‌خندیم."
"چطور از اونای دیگه خبر داری؟ تو که اونارو نمی‌بینی. پشتشون به توست. شاید از موضوعی که تو می‌دونی، کسی خنده‌اش نگیره. فقط از این می‌ترسم که تو دخترک سبک مغزی باشی آدا… شرط می‌بندم که دوست کناری‌ات جواب منطقی‌تری به من می‌ده… بله تو، رزتّا، می‌خوای بهم بگی چرا می‌خندی؟"
"من؟… خب، عکس گرفتن خنده داره… خنده‌ام می‌افته چون که… چون که همه‌مون تو ژست هستیم. همه لباس‌های مرتب پوشیدیم… مثل خانم‌ها شدیم و معلوم نیست تو عکس چطور می‌افتیم."
"روبرتینا، تو چرا می‌خندی؟ به نظر تو هم خنده‌داره؟"
"نمی‌دونم. امّا شنیده‌ام که همیشه تو عکس باید لبخند زد… شاید به خاطر این که جالب‌تر بشه. وقتی که دیگران می‌بینند فکر می‌کنند که خوشحال و شادیم. به هر حال اگر کسی ناراحتی‌ای داره، بهتره برای خودش نگه داره…"
"ناراحتی، ناراحتی. چه حرف‌های مزخرفی. و تو چی اتّا، ممکنه به من بگی چرا می‌خندی؟"
"راستش اگه می‌خواین بدونین خانم، وقتی یاد گوش‌های پائولا افتادم خنده‌ام گرفت. همونی که تو ردیف سوّمه. می‌دونین، بهش عادت کردیم. امّا معلوم نیست اون دو تا بادبزن چطور تو عکس می‌افته…"
"تا اونجا که معلومه همه‌تون یک کم می‌خندین. امّا تو کریستینای قشنگ. به من می‌گی چرا می‌خندی؟"
"آخه خانم، تقصیر فرانکاست که با من شوخی می‌کنه…"
"چطور با تو شوخی می‌کنه؟"
"با آرنج به من می‌زنه. می‌خواد که اخم کنم. با آرنج می‌کوبه به من…"
"تو خودت به من می‌زنی… خانم حرفشو باور نکنین. کریستینا اوّل شروع کرد به دهن کجی."
"بسّه، بسّه. فکر می‌کنم اگه اشتباه نکنم تو اسمت پالومتّاست. بهم می‌گی چرا می‌خندی؟"
"می‌بخشین خانم، چرا از من نپرسیدین؟ چرا از من چیزی نمی‌پرسین؟"
"از تو نپرسیدم که نپرسیدم. مگه مجبورم از همه سوال و جواب کنم و تازه تو لوئیزا به نظرم نمی‌یاد که خیلی بخندی."
"ولی من هم می‌خندم."
"خب دیگه. حالا می‌خوام تو به من جواب بدی پالومتّا. چرا می‌خندی پالومتّا؟"
"می‌خندم چون که جشنه و تازه مدرسه تموم شده و می‌ریم تعطیلی و بعد این که هوا گرمه و من دیگه سردم نیست. چون از سرما خیلی عاجزم…"
"و تو سوفیا؟"
"من نمی‌خندم خانم. دهنم این طوریه، لبهام کشیده‌اس و دندون‌هام پیداس… مامانم می‌گه که مهم نیست… همین طوری هم قشنگه… امّا این همشاگردی‌هام به من می‌گن… به من می‌گن…"
"بگو ببینم چی بهت می‌گن؟"
"بهم می‌گن جنازه، جمجمه، صورت‌مرده. از این حرف‌ها بهم می‌زنن…"
"و تو مادّالنا، شازده خانم. اگه اشتباه نکنم، می‌خندی یا نمی‌خندی؟"
"خب، نگام کنین خانم. شما باید قضاوت کنید که آیا می‌خندم…"
"نمی‌بینم. درست روی دهنتو یک لکه گرفته."
"پاکش کنین خانم، اونوقت می‌بینین که می‌خندم یا نه."
"نمی‌شه پاکش کرد. عمر این لکه حداقل پنجاه ساله… تقریباً مثل من پیره. چون که من پیرم. خب بچه‌ها بهم بگین ببینم هنوز منو نشناختین؟"
"خانم مدیر جدید؟"
"کدوم خانم مدیر! یکی از شمام. لوئیزام. اصلاً شبیه‌اش نیستم؟ لوئیزام و همه‌تونو به یاد دارم… می‌خندین؟‌ آره می‌خندین. امّا می‌دونین یا نه که چند تا از شما هنوز زنده‌این؟… کسی هست که بخواد بدونه؟… حرف نمی‌زنین؟ نکنه می‌ترسین بدونین؟ پس حالا بهتون می‌گم. از سی و هشت نفر فقط چهار نفر موندیم."
"گوش کن لوئیزا، من بهت یک کیف چرمی هدیه دادم، یادته؟ پس بهم بگو، بگو که من هنوز زنده‌ام."
"معلومه که یادمه مادّالنای عزیز. کیف! امّا در هجده سالگی هم سعی کردی نامزدمو تور بزنی. درسته؟ درست به همین خاطر می‌خوام خوشحالت کنم. بله تو مرده‌ای. مدّتهاست که مرده‌ای و زیر خاکی."
"مدّت‌هاست؟ چند وقت می‌شه؟"
"اگه می‌خوای بدونی، چهل سال بیشتره. در مراسم تشییع جنازه‌ات هم بودم. چیز تحفه‌ای نبود. به جون تو قسم. دیفتری گرفته بودی."
"بسه دیگه خانم! امروز که جشنه، دست از سرمون بردار. چرا اومدی این مزخرفاتو بهمون بگی؟"
"گراتزیئلّا دست از فضولی برنمی‌داری؟ می‌ترسی؟ پس می‌رفتی پیش خانم معلم جاسوسی می‌کردی. خوشت می‌اومد وقتی می‌دیدی که تنبیه می‌شیم… پس حالا خوب گوش کن…"
"نه، نه. چیزی نگین خانم. من نمی‌خوام چیزی بدونم. من گوش‌هامو می‌گیرم."
"چطوری؟ نمی‌تونی. با دست‌های آویزونت ازت عکس گرفته شده. نمی‌‌تونی دست‌هاتو روی گوش‌هات بذاری."
"نه، نه خانم لوئیزا، ازتون خواهش می‌کنم چیزی نگین…"
"امّا می‌گم تا دیگه جاسوسی نکنی. تو در بیست و شش سالگی مردی. پیش خانواده‌ای به اسم ملّونی خدمتکار بودی. بهم گوش می‌کنی؟ معشوقه‌ی یکی از پسرهاش بودی. توی بیمارستان تقریباً مثل یک بدبخت مردی. به خاطر تیفوس. می‌فهمی؟ هنوزم می‌خندی؟"
"از این جا بریم. بریم بیرون تا دیگه این عجوزه حرف نزنه. بدویم بریم توی آسایشگاه قایم بشیم."
"برین بیرون؟ حتّی یک میلیمتر هم نمی‌تونین تکون بخورین. مثل مجسمه‌هایی که ردیف، یکی کنار یکی دیگه میخکوب شده باشن ازتون عکس گرفته شده. و حالا یکی به یکی از موضوع‌هایی که هنوزم خبر ندارین براتون می‌گم. از کارهای کثیفتون. از بدبختی‌هایی که گریبونتونو گرفته بود… بهتون می‌گم که برای چی مردین… بله کمی تفریح می‌کنم. بچه‌ها بگین ببینم اون لباس قرمزم رو که خیلی بهم می‌اومد یادتونه؟ یادتونه که رفتیم به چرتوزا گردش؟ از اون همه خنده چی باقی موند؟ می‌خندیدم درسته؟‌ سر هیچی… حالا لوئیزا تنهاست. توی سرما. توی این زیرشیروانی لعنتی. بدون کسی که ازم مواظبت بکنه. با درد قلب، فقر، بدون دندون، بیچاره… و خوابم هم نمی‌آد و شب هم درازه… کسی هم نمی‌آد که بهم سر بزنه… آه که بذارین براتون تعریف کنم که چطور مردین تا دلم آروم بگیره."  
نویسنده: دینو بوتزاتی
http://deadpoetsociety.blogfa.com

سربازی که به خانه‌اش بازگشت

پس از انتظاری دراز، زمانی که دیگر همه دست از امید شسته بودند، یوهانس به خانه اش بازگشت. یکی از روزهای تیره و تار ماه مارس بود. کلاغها به این سوی و آن سوی پرواز میکردند. به صورت غیر مترقبه‌ای از در وارد شد. هیچ کس انتظار ورودش را نمی‌کشید. 
مادرش دوید تا او را در آغوش بکشد و فریاد زد: «خدایا، ای خدای بزرگ!». خواهر و برادر کوچک یوهانس یعنی آنا و پتر نیز از شادی به جنب و جوش در آمده بودند. لحظه‌ای که ماههای مدید در آرزوی رسیدنش بودند، فرا رسیده بود؛ لحظهای که بارها آن را در خواب دیده بودند.
یوهانس به طرز مرموزی خاموش بود و هیچ نمیگفت، حالتی داشت که گویا می‌کوشید از گریستن خودداری کند. مادر با گریه گفت: «بگذار تماشایت کنم، بگذار تماشایت کنم، چقدر بزرگ شده ای، اما چرا رنگت پریده؟» مادر با گفتن این جمله در حالی که ترسیده بود، عقب رفت. به راستی هم رنگش پریده بود؛ مثل آنکه رمق و توانش رو به پایان باشد با حالتی خسته کلاهش را از سر برداشت و به میان اتاق رفت و روی صندلی نشست. چقدر خسته به نظر میرسید، چقدر زیاد؛ گویی لبخند زدن هم برایش دشوار است. در نظر مادرش شبح غریبی مینمود که هر لحظه با او بیگانه تر و گریز پاتر می‌شود.
مادر گفت: «پسرم دست کم پالتویت را در بیاور.»
با خودش فکر کرد چقدر پسرش بزرگ، زیبا، موقر و متین شده است، گر چه به طور ترسناکی رنگش پریده بود، اما خب زیاد مهم نبود.
«پالتو را در بیاور و بده به من، مگر نمیبینی اتاق گرم و خفه است؟» 
ولی یوهانس ناگهان با حرکتی تند و ناخودآگاه خودش را عقب کشید و از ترس آن که مبادا دست به پالتو بزنند، آن را محکم‌تر به خود پیچید.
«نه، ولم کنید، نمیخواهم پالتویم را در بیاورم، از آن گذشته همین الان باید بروم.»
«باید بروی؟ بعد از دو سال تازه برگشتهای و حالا میخواهی دوباره بروی؟!» 
پس از خوشحالی بزرگ بار دیگر رنجی بزرگ او را فرا گرفت، رنجی که تنها مادرانی آن را حس میکنند که طعم فراق را چشیده باشند.
«همین حالا میخواهی بروی؟ یعنی نمیخواهی چیزی بخوری؟»
یوهانس با لبخندی غمناک در حالی که گوشه گوشه خانه را مینگریست گفت: «مادر جان من غذا خورده ام.»
و در حالیکه به نقطه‌ی نامعلومی در گوشه‌ی اتاق خیره شده بود با لحن مرموزی ادامه داد: «در منزلگاهی که در نزدیکی اینجاست توقف کرده ایم.»
«آه پس تو تنها نیستی؟ کی با تو بود؟ از رفقای هم گروهانت بود؟ شاید پسر منا بوده؟»
«نه، نه، در بین راه با او آشنا شدم، الان بیرون خانه در انتظار من است.»
«بیرون منتظر است؟ چرا او را به خانه دعوت نکردی؟ او را در خیابان تنها گذاشتی؟»
مادر به سوی پنجره رفت و آن سوی باغچه، پشت نرده های حیاط مرد سیاهپوشی را دید که با خونسردی جلوی خانه قدم میزد. بیآنکه بداند چرا، در قلبش در کشاکش شادی فراوان، رنجی مرموز و ناشناس حس کرد که هر لحظه بیشتر قلبش را میفشرد. یوهانس گفت: «این طور بهتر است، ممکن است این کار برایش مشکل ایجاد کند.»
«پس دستکم یک جام آب برایش ببریم، نظرت چیست، عیبی که ندارد؟»
«نه، مادر، راستش را بخواهی او کمی غیر عادی است، ممکن است عصبانی شود.»
«این دیگر چه جور آدمی است؟ خب چرا با او دوست شده ای؟ از جان تو چه میخواهد؟»
پسر آهسته و غمگین گفت: «درست نمیشناسمش، توی راه به او برخوردم. خودش با من آمد. چیز دیگری هم نمی‌دانم.»
مثل اینکه خوشش نمی‌آمد در این مورد صحبت کند، مادر هم که این را حس کرده بود، برای اینکه او را ناراحت نکند موضوع صحبت را عوض کرد و گفت: «هیچ فکر کرده‌ای اگر ماریا بفهمد تو برگشته‌ای چه حالی می‌شود؟ می‌دانی چقدر شاد خواهد شد؟ حتماً به خاطر اوست که دائماً میگویی باید بروم. اینطور نیست؟ میخواهی پیش او بروی مگر نه؟»
یوهانس فقط لبخند تلخی زد؛ لبخندی که گویی میخواهد وانمود کند که شاد است ولی به علت درد پنهانی که در دل دارد نمیتواند. مادر نمیتوانست درک کند که او چرا چنین غمگین نشسته است؟ چقدر شبیه روزی بود که می‌خواست راهی جبهه جنگ بشود.
اما اکنون دیگر جنگ به پایان رسیده و او بازگشته است. دیگر زندگی جدیدی پیش روی اوست. روزهای آزادی، روزهایی که در آن ترس و نگرانی نیست، چه شب‌هایی که با هم خواهند بود و چه شب‌هایی که آن‌ها پشت سر نگذاشته بودند، شب‌هایی که ناگهان صدا و نور انفجار آن را شعله ور می‌ساخت و هر لحظه به یاد آدمی می‌انداخت که شاید عزیزش نیز در چنین آتشی سوخته و نابود شده باشد و یا شاید بدن عزیزش با سینه‌ای تیر خورده و خونین در میان خرابه‌ها، خشک و بی‌حرکت افتاده است. نه، دیگر این تصورات به پایان رسیده بود، او دیگر باز گشته بود. چقدر ماریا خوشحال می‌شد. به زودی بهار می‌رسید و آن‌ها در کلیسای دهکده ازدواج می‌کردند. حتماً هم روز یک‌شنبه مراسم عقد را اجرا می‌کردند. آوای دلنشین ناقوس به گوش می‌رسید و بوی گل‌ها هوا را عطر آگین می‌کرد. اما چرا یوهانس چنین رنگ‌پریده و پریشان است؟ چرا نمی‌خندد؟ چرا از نبردهایش حکایت نمی‌کند؟ چه رازی در این 
پالتو است؟ چرا آن را در خانه و در این گرما از تن بیرون نمی‌آورد؟ شاید لباس زیر آن پاره و کثیف است. اما از مادر نباید که خجالت کشید و چیزی را پنهان کرد.
خیلی دوست داشت به افکار پسرش پی ببرد. شاید مریض است یا خیلی خسته؟ اما چرا حرفی نمی‌زند؟ چرا او را نگاه نمی‌کند؟
براستی هم یوهانس کم‌تر به او نگاهی می‌انداخت. حتی به نظر می‌آمد که می‌کوشد نگاهش با نگاه او تلاقی نکند. گویا از چیزی می‌ترسید. در این مدت برادر و خواهر کوچکش با کنجکاوی و تعجب بی آنکه چیزی بگویند، نگاهش می‌کردند.
مادر با دلسوزی و مهربانی گفت :«آه! یوهانس چقدر خوب است که تو پیش ما برگشته‌ای، بگذار برایت قهوه‌ای بیاورم.»
با شتاب راهی آشپزخانه شد و یوهانس را با برادر و خواهر کوچک‌ترش تنها گذاشت. چقدر در این دو سال عوض شده بودند. در سکوت همدیگر را نگاه می‌کردند و گاهی لبخندی شرمگین به هم می‌زدند، گویی در گذشته قرار و مدار خاصی با هم گذاشته باشند. مادر با فنجانی قهوه گرم و مقداری نان شیرینی برگشت. پسر قهوه را سرکشید و با بی میلی نان شیرینی را گاز زد.
مادر دلش می‌خواست بپرسد: «چرا این طور با بیمیلی می‌خوری؟ مگر سابقاً از آن خوشت نمی‌آمد؟» اما هیچ نپرسید، دلش نمی‌خواست او را ناراحت کند. درعوض پرسید: «یوهانس! دلت نمیخواهد دوباره اتاقت را ببینی؟ تختخواب نو برایت گذاشته‌ام، داده‌ایم دیوارها را سفید کردهاند، یک چراغ جدید هم برای اتاقت خریده‌ام. بیا ببین، باز هم نمی‌خواهی؟… نمی‌خواهی پالتویت را به من بدهی؟ نمی‌بینی اتاق چقدر گرم شده است؟»
یوهانس پاسخی نداد، از صندلی بلند شد و به اتاق روبه رو رفت. چنان آرام حرکت می‌کرد که گویی در خواب راه می‌رود. مادر جلوتر دوید تا پنجره‌ها را بگشاید، سرباز همان گوشه ایستاد و اثاثیه نو، پرده‌های سفید و دیوارهای شفاف را تماشا کرد. همه چیز تمیز و مرتب بود. گفت: «چقدر زیباست؟»
اما چشم‌هایش به طرز عجیبی بیحالت و سرد می‌نمود. در این لحظه مادر متوجه شانه‌های نحیف و تکیده پسرش شد و غمی که هیچ کس نمی‌توانست آن را دریابد، وجودش را فرا گرفت. آنا و پتر معصومانه پشت سر برادرشان ایستاده بودند و در انتظار ابراز شادی و سروری بودند که دیده نشد. دوباره گفت: «چقدر زیباست، متشکرم مادر!»
دیگر چیزی نگفت. با دیدگانی مضطرب به این سو و آن سو نگاه می‌کرد. به کسی می‌مانست که بخواهد گفتگوی رنج آوری را پایان دهد. مرتب با دلواپسی از پنجره مرد سیاه‌پوش را نگاه می‌کرد که آهسته به چپ و راست قدم می‌زد. با کوشش فراوان تبسمی کرد. اما مادرش سرانجام صبرش تمام شد و به او التماس کرد: «تو را به خدا یوهانس، راستش را بگو چه مشکلی داری؟ تو چیزی را از من پنهان می‌کنی، چرا نمی‌خواهی به من بگویی؟»
پسر لب‌هایش را گاز گرفت؛ گویی بخواهد نالهاش را در گلو خفه کند. سپس با صدایی غم آلود و آهسته گفت: «مادر جان، حالا دیگر وقت رفتن من رسیده است، دیگر باید بروم.»
«باید بروی؟ خب حتماً خیلی زود بر می‌گردی، مگر نه؟ میروی پیش ماریا؟»
یوهانس با صدای دردناک گفت: «نمی‌دانم، مادر، نمی‌دانم!»
در این لحظه او به سوی در رفت و کلاه سربازی‌اش را بر سر نهاد.
«اما حتماً برمی‌گردی، این طور نیست؟ من عمو یولیوس و عمه‌ات را هم خبر می‌کنم، خیلی خوشحال خواهند شد و با هم جشن خواهیم گرفت، سعی کن قبل از غروب حتماً برگردی.» 
یوهانس نگاه تلخ و دردناکی به مادرش انداخت؛ نگاهی که تا اعماق وجودش نفوذ کرد. گویی می‌خواست بگوید: «تو را به خدا مادر بیش از این چیزی نگو و قلبم را مخراش!» 
دوباره گفت: «مادر، من باید بروم؛ آن کسی که بیرون ایستاده، در انتظار من است. حالا دیگر خیلی بیتاب شده است.»
خواست از در بیرون برود، و خواهر و برادرش که هنوز از دیدنش شادمان بودند خود را به او چسباندند و پتر گوشه پالتویش را بالا زد تا ببیند یونیفرم برادرش در زیر پالتو چه شکلی است. مادر که می‌ترسید یوهانس ناراحت شود، داد زد: «پتر دست نزن، چه می‌کنی؟»
به راستی نیز وقتی مرد جوان این کار برادرش را دید ناراحت شد و داد زد: «نه، نه! دست نزن!» ولی دیگر دیر شده بود. پالتو برای لحظه‌ای کنار رفت.
مادر در حالی که دست‌هایش را جلوی دیدگانش گرفته بود با لکنت فریاد کشید: «آه! یوهانس، پسر عزیزم، چه به روز تو آمده است؟ چرا چنین خون آلودی؟»
یوهانس برای بار دیگر و برای آخرین بار، کاملا مصمم گفت: «مادر، وقت رفتن من فرا رسیده، او را خیلی در انتظار گذاشتم. خداحافظ آنا، خداحافظ پتر، خداحافظ مادر عزیزم.»
وقتی به در رسید ناگهان خارج شد، گویی او را باد برد. او و مرد سیاه‌پوش سوار بر اسب به تاخت رفتند؛ اما نه به سوی خانه ماریا بلکه به سوی افق و به سوی کوه‌های سر به فلک کشیده.
مادر به اطراف خود نگاه کرد. قلبش خاموش و خالی شده بود، چنان خالی و تهی که حتی قرون متمادی هم نمی‌توانست آن را پر کند.
حالا ماجرای آن پالتو و علت غم پسرش را می‌فهمید؛ مهمتر از همه مردی که در خیابان قدم می‌زد، همان مرد سیاه‌پوش و صبور جلوی خانه را. به راستی که او چقدر مهربان، دل‌سوز و صبور بود. او یوهانس را به خانه بازگردانده بود تا با مادرش بدرود گوید، تا سپس او را به سفری ابدی ببرد.
نویسنده: دینو بوتزاتی
ترجمه‌ی رضا نجفی

www.forum.98ia.com

دینو بوتزاتی

دینو بوتزاتی نویسنده‌ی نامدار ایتالیایی در سال 1906 در شهر بلونو از شهرهای استان ونیز به دنیا آمد. ر جوانی به مطالعه آثار نویسندگانی چون ادگار آلنپو، لوییس استیونسن و رادیار کیپلینگ پرداخت. اولین رمان بوتزاتی «بارنابوی کوهستان‌ها» نام داشت که نام این نویسنده را بر سر زبان‌ها انداخت.
دینو بوتزاتی از سال 1928 به عنوان منتقد و روزنامه نگار در روزنامه معتبر «کوریه دلاسرا» به فعالیت پرداخت و این فعالیت مطبوعاتی را تا پایان عمرش حفظ کرد. لازم به ذکر است که اصولاً بوتزاتی به کارهای ژورنالیستی علاقه وافری داشت و جدا از مقام معتبر نویسندگی، منتقدی برجسته نیز محسوب می‌گشت.
با انتشار کتاب «صحرای تاتارها» در سال 1940، موقعیت بوتزاتی در ادبیات ایتالیا تحکیم شد. او طرح این رمان را از تکرارهای زندگی روزمره خود و همکاران مطبوعاتی اش برگرفت.
«صحرای تاتارها» که مجموعه‌ای از نظریات هستی شناسانه و فلسفی نویسنده را در برداشت، نقطه عطفی در نثر با شکوه و شاعرانه بوتزاتی به حساب می‌آید و موضوعاتی چون انتظار و نگرانی بی پایان و خصوصاً روزمره گی به بهترین شکلی در این زمان مطرح گردیده است.
در این جا توضیح این نکته لازم به نظر می‌رسد که بوتزاتی در دوره‌ای خاص و حساس در ادبیات ایتالیا ظاهر می‌گردد، دوره‌ای که جریان غالب آن نئورئالیسم است و مسایلی مانند تعهد سیاسی و اجتماعی نویسنده مطرح می‌باشد و تنها کوته زمانی از رهایی ایتالیا از یوغ فاشیسم و پایان جنگ جهانی دوم می‌گذرد. در این دوره نویسندگان بزرگی چون آلبرتو موراویا، چزاره پاوهزه، الیو ویتورینی و کارلو لوی (که همگی دارای گرایشات دست چپی و ضدتوتالیتری بودند) با قدرت عرصه ادبیات ایتالیا را در اختیار خود دارند.
از این رو ظهور چهره‌ای چون دینو بوتزاتی به مثابه نویسنده‌ای خلاف جریان در عرصه ادبیات ایتالیا قابل تعمق است. او در این دوره به داستان های تخیلی و سمبولیک روی می‌آورد. بوتزاتی اصولاً نویسندهای که دارای مواضع و گرایشات سیاسی باشد، نبود و دل مشغولی های هستی شناسانه دیگری را در سر می‌پروراند. بی جهت نیست که بوتزاتی همواره مورد بی مهری نویسندگان و منتقدان ایتالیایی بود، چرا که به علت شخصیت غیر محفلی و دور بودنش از ادبیات سیاسی مرسوم، همواره مورد خشم و بی مهری روشن فکران ایتالیا بود.
تازه پس از پایان عصر نئورئالیسم است که اهمیت این نویسنده در ادبیات ایتالیا شناخته می‌شود و نسل دوم و سوم نویسندگان بعد از جنگ مانند آنتونیو تابوکی (1943)، استفانو بنی (1941)، ویتوریو توندللی (1895 – 1991) متوجه اهمیت نگاه نمادین و سبک کاملاً شخصی بوتزاتی می‌شوند.
در این میان شاید بتوان استفانو بنی را یکی از بهترین و خلاق ترین نویسندگان ایتالیایی دانست که از نحوه تفکر و جهان بینی بوتزاتی تأثیر گرفته است. نمونه‌ی تأثیرپذیری این نویسنده، داستان «کاف های زیر دریا» است که فضایی کاملاً تخیلی و فانتزی دارد و خواننده را به یاد داستان ارزشمند «کولومبره» می‌اندازد که بی گمان از شاهکارهای داستان کوتاه در ادبیات ایتالیا محسوب می‌شود. اما با تمام بی مهری هایی که در دوره‌ای از حیات نویسنده به او شد، باز هم بودند نویسندگان برجسته‌ای چون آلبر کامو که متوجه اهمیت نگاه نمادین این نویسنده می‌شوند. کامو داستان «یک مورد بالینی» بوتزاتی را به فرانسه ترجمه می‌کند.
در سال 1958 کتاب «شصت داستان» بوتزاتی جایزه معتبر استرهگا را برای نویسنده به ارمغان می‌آورد و در سال 1960 رمان «تصویر بزرگ» به چاپ می‌رسد (که اولین رمان علمی، تخیلی در تاریخ ادبیات ایتالیا به حساب می‌آید)
برای درک و شناخت بهتر از این نویسنده باید دانست که اصولاً دینو بوتزاتی نویسنده‌ای تخیلی است و حتی در رئالیستی ترین آثار خود جنبه هایی از فانتزی و تخیل را در کارهایش وارد می‌کند. در آثار این نویسنده هیچ قهرمانی وجود ندارد و هر کس در لحظه‌ای که انتظار قهرمان شدن اش می‌رود، سقوط می‌کند.
در بسیاری از داستان های بوتزاتی با این که طرح و فضا کاملاً رئالیستی است، پرداخت داستان به سمت نوعی سورئالیسم و تخیل صرف پپش می‌رود. نیرو و تقدیری هول انگیز و شوم همواره در داستان های بوتزاتی حضور دارد، گویا انسان از پیش محکوم به قبول تقدیری وهم انگیز است، سرنوشتی غیر قابل تغییر که خود آدمی نیز از این آگاهی به آن به شگفتی در می‌آید. برای این که در این مورد مثالی نیز به دست داده باشیم می‌توان از داستان کوتاه کولومبره نام برد.
در این داستان استفانو که دوازده سالگی را به پایان برده، از پدرش می‌خواهد که به جای هدیه تولد، او را با خود به عرشه کشتی ببرد. پدر نیز درخواست او را قبول کرده و استفانو را در روزی آفتابی به کشتی می‌برد. در این هنگام استفانو در دریا و در فاصله‌ای نزدیک متوجه موجودی غریب می‌شود که هر چند ثانیه سر از آب بیرون می‌آورد و به استفانو خیره می‌شود. استفانو این رویداد شگفت را با پدر خود در میان می‌گذارد. این موجود غریب که استفانو دیده است یک کولومبره است: نوعی ماهی که ملوانان همه‌ی دریاهای جهان بیش از همه از آن وحشت دارند، موجودی که قربانی خود را انتخاب می‌کند و سال های دراز او را دنبال می‌کند تا در نهایت او را ببلعد.
در این هنگام پدر استفانو، او را برای همیشه از این که به دریا بیاید منع می‌کند و در نهایت استفانو به کار دیگری مشغول می‌شود، اما در تمامی این سال‌ها کولومبره انتظار استفانو را می‌کشد. در این میان نیروی از پیش تعیین شده تقدیر و سرنوشت محتوم، استفانو را پس از سال‌ها دوباره به کار دریانوردی می‌کشاند.
استفانو با شگفتی می‌بیند که کولومبره هم چنان او را دنبال می‌کند و این جریان تعقیب و گریز سال‌ها ادامه می‌یابد تا این که پس از سال‌ها که استفانو به سن کهولت می‌رسد و مرگ خود را از نزدیک می‌بیند، تصمیم می‌گیرد تا با این موجود اسطوره‌ای رو به رو شود. نقطه‌ی عطف داستان که از قدرتمندی ذهن خلاق نویسنده‌ی آن خبر می‌دهد، از این قسمت آغاز می‌شود.
در پایان داستان، کولومبره که با استفانو رو به رو شده، به او حقیقتی را می‌گوید که ذهن خواننده‌ی داستان هرگز انتظار آن را ندارد. کولومبره می‌گوید: من از طرف پادشاه دریاها مأموریت داشتم که در طی این سال‌ها این مروارید گران بها را به تو بدهم، مرواریدی که اگر به دست تو می‌رسید مالک تمامی ثروت های جهان می‌شدی، ولی افسوس تو در همه‌ی این سال‌ها از دست من فرار کردی و من اکنون پیر و خسته در کنار تو هستم.
منتقدان درباره‌ی این داستان نظریات مختلفی مطرح کرده اند که توضیح آن نظریات در حوصله‌ی بحث ما نمی گنجد، اما در این میان بازی تقدیر با انسان و نا آگاهی عمیق آدمی از بازی های سرنوشت با طنزی بسیار درخشان و فاخر در این داستان مطرح گردیده است.
داستان کولومبره که در زمره‌ی بهترین داستان های کوتاه بوتزاتی می‌باشد، برای آشنایی بیشتر خوانندگان با فضای ذهنی بوتزاتی آورده شد و این نوع نگرش را می‌توان به تمامی داستان های این نویسنده تعمیم داد.
بازی تقدیر با انسان، مرگ – تنهایی و اضطراب های وجودی از بن مایه های جهان بینی دینو بوتزاتی به حساب می‌آید.
از دیگر خصوصیات داستان های دینو بوتزاتی جنبه ایماژی و سینمایی این آثار است، به طوری که تعداد زیادی از داستان های او به دست کارگردانان معاصر ایتالیا به فیلم در آمده است. برای نمونه می‌توان به فیلم های «بارنابوی کوهستان» به کارگردانی ماریو برنتا، «یک مورد بالینی» اوگو تونیاتزی و «صحرای تاتارها» به کارگردانی والریو زورلینی نام برد. بسیاری از صحنه های فیلم صحرای تاتارها در ارگ بم فیلمبرداری شده بود. منتقدان ایتالیایی همواره بوتزاتی را به تقلید از نگاه تلخ و بدبینانه کافکا متهم می‌کنند، و خود بوتزاتی نیز می‌گوید: از زمانی که شروع به نوشتن کرده ام، کافکا چوبه دار من بوده است.
اما باید دانست که نگاه بدبینانه بوتزاتی در تقلید از کافکا بلکه در دوران و عصر پرآشوبی است که نویسنده عمر خود را در آن گذراند.
در پایان این یاد داشت جا دارد اندکی هم به ترجمه های فارسی این نویسنده اشارهای شود: سابقه ترجمه های این نویسنده در زبان فارسی به دهه پنجاه خورشیدی باز می‌گردد که دو کتاب تصویر بزرگ به ترجمه بهمن فرزانه و بیابان تاتارها به ترجمه‌ی سروش حبیبی به چاپ رسید.
در سال های اخیر نیز آثار این نویسنده به همت مترجمانی چون رضا قیصریه (ساحر، 1379)، مهشید بهروزی (صحرای تاتارها، 1365)، محسن ابراهیم (بیست داستان. شصت داستان. کولومبره. صحرای تاتارها) به چاپ رسیده است.

از نگاه ویکی‌پدیا
معروفترین کتاب او رمان بیابان تاتارها (Il deserto dei Tartari) است که شهرت جهانی یافته است. از این کتاب فیلمی هم ساخته شده که فیلمبرداری آن در ارگ تاریخی بم در ایران صورت گرفته است.
دینو بوتزاتی نویسنده نامدار ایتالیایی در سال ۱۹۰۶ در شهر بلونو از شهرهای استان ونیز ایتالیا به دنیا آمد. اولین رمان بوتزاتی- «بارنابوی کوهستان‌ها»- نام این نویسنده را بر سر زبان‌ها انداخت.
در سال ۱۹۵۸ کتاب «شصت داستان» بوتزاتی جایزه معتبر استرکا را برای نویسنده به ارمغان می‌آورد و در سال ۱۹۶۰ رمان «تصویر بزرگ» به چاپ می‌رسد (که اولین رمان علمی- تخیلی در تاریخ ادبیات ایتالیا به حساب می‌آید).
داستان کولومبره در زمره بهترین داستان‌های کوتاه بوتزاتی است. تعداد زیادی از داستان‌های او توسط کارگردانان معاصر ایتالیا به صورت فیلم درآمده که برای نمونه می‌توان از فیلم‌های بارنابوی کوهستان به کارگردانی ماریوبرنتا، یک مورد بالینی (اوگوتونیاتزی) و صحرای تاتارها به کارگردانی والریو زورلینی نام برد. بسیاری از صحنه‌های فیلم صحرای تاتارها در ارگ بم فیلمبرداری شده بود.
پیشینه ترجمه‌های این نویسنده در زبان فارسی به دهه پنجاه باز می‌گردد که دو کتاب «تصویر بزرگ» ترجمه بهمن فرزانه و «بیابان تارتارها» ترجمه سروش حبیبی به چاپ رسید.در سال‌های اخیر نیز آثار این نویسنده به همت مترجمانی چون رضا قیصریه (سامر ۱۳۷۹)، مهشید بهروزی (صحرای تاتارها ۱۳۶۵)، محسن ابراهیم (برنده‌ی  جایزه‌ی  بنیاد بوتزاتی برای ترجمه‌ی  بیست داستان – شصت داستان – کولومبره و پنجاه داستان دیگر – صحرای تاتارها) به چاپ رسیده است.
سرانجام اینکه دینو بوتزاتی در سال ۱۹۷۲ در سن ۶۶ سالگی به علت ابتلا به سرطان لوزالمعده (پانگراس) درگذشت.

آثار
صحرای تاتارها (1940) (Il deserto dei Tartari)
بارنابوی کوهستان‌ها (Barnabo delle montagne)
هفت فرستاده (I Sette Messaggeri) (1942)
مرده اشتباهی
متاسفیم از …
راز جنگل کهن (1935) (Il segreto del Bosco Vecchio)
کولومبره
شصت داستان
یک مورد بالینی
تصویر بزرگ
و دیگر داستان‌ها

مشخصات
زادروز: ۱۶ اکتبر ۱۹۰۶
محل تولد: در سان پلگرینو از حوالی بلونو ایتالیا
درگذشت: ۲۸ ژانویه ۱۹۷۲
محل مرگ: میلان
ملیت: ایتالیایی
پیشه: نویسنده
نام به ایتالیایی: Dino Buzzati
منبع 1: www.forum.98ia.com
منبع 2: ویکی پدیا

مُرده‌ی اشتباهی

«لوچو پره دونتزانی» نقاش مشهور چهل و شش ساله که از مدت‌ها پیش در خانه‌ی ییلاقی‌اش واقع در «ویمرکاته» گوشه‌گیری اختیار کرده بود، یک روز صبح، وقتی روزنامه را باز کرد، از فرط حیرت سر جایش خشک شد. زیرا در پایین صفحه‌ی سوم روزنامه، در قسمت راست با عنوان درشت چنین چیزی چاپ شده بود:
«هنر ایتالیا سوگوار شد؛ لوچو پره دونتزانی، نقاش مشهور، در گذشت.»
و بعد، در زیر آن، یادداشت کوتاهی با حروف ایتالیک چاپ شده بود:
«ویمرکاته، ۲۱ فوریه. دو روز پیش «لوچو پره دونتزانی» نقاش به‌دنبال بیماری شدیدی که از پزشکان در قبال آن هیچ کاری ساخته نبود، درگذشت. متوفی خود خواسته بود که خبر مرگش پس از پایان مراسم تشییع جنازه اعلام شود.»
بلافاصله پس از این اعلان، مقاله‌ی بسیار ستایش‌آمیزی تقریباً در یک ستون در توصیف متوفی آمده بود که سرشار از مداهنه و تحسین بود و «استفانی» منتقد بزرگ هنری، امضای خود را زیر آن گذاشته بود. همراه مقاله حتی عکسی از پره دونتزانی که تقریباً متعلق به بیست سال پیش بود، چاپ شده بود. پره دونتزانی، مات و مبهوت مانده بود و نمی‌توانست آنچه چشم‌هایش می‌دید باور کند. با تب و تاب مقاله‌ی مرگ خود را خواند و با عجله‌ای که به خرج داد، توانست در یک چشم‌برهم‌زدن
طعنه‌های زهرآگینی را که به کمک دیپلماسی زیرکانه‌ای در لابه‌لای انبوه صفات ستایش‌آمیز، اینجا و آنجا گنجانده شده بود، تشخیص دهد.
پره دونتزانی به محض اینکه توانست به خود آید، با فریاد همسرش را صدا زد:
– ماتیلده! ماتیلده!
زنش از اتاق مجاور جواب داد:
– چه شده؟
پره دونتزانی با لحنی تضرع‌آمیز گفت:
– بیا، زودباش بیا، ماتیلده!
– یک دقیقه صبر کن! مشغول اتوکشی‌ام.
– گفتم بیا!
صدایش به‌قدری آمیخته به اضطراب بود که ماتیلده اتو را رها کرد و با شتاب خودش را به او رساند.
نقاش روزنامه را به طرف او دراز کرد و ناله‌کنان گفت:
– بگیر… بخوان!
زن روزنامه را گرفت و بلافاصله رنگ از رویش پرید و بعد با بی‌منطقی شگفتی‌انگیز زن‌ها به شکل نومیدانه‌ای هق‌هق گریه‌اش را سر داد. همراه با ریزش شدید اشک بریده، بریده می‌گفت:
– آه! لوچوی من…! لوچوی بیچاره‌ی من، گنج من…
این صحنه عصبانیت مرد را شدیدتر کرد:
– ماتیلده، مگر دیوانه شده‌ای؟! مگر نمی‌بینی که من اینجایم؟ مگر متوجه نیستی که اشتباهی صورت گرفته، اشتباهی هولناک؟
ماتیلده بلافاصله شیون و زاری را کنار گذاشت، به شوهرش نگریست و چهره‌اش یکباره آرام شد. آن‌وقت، ناگهان، با همان سرعتی که یک لحظه پیش احساس کرده بود که بیوه شده است، تحت تأثیر جنبه‌ی خنده‌آور وضع، تغییر حالت داد و گرفتار بحرانی ناگهانی شد و خنده‌ای شدید سر داد.
او در حالی که قاه‌قاه می‌خندید و به‌شدت، سر و صدا به راه انداخته بود، گفت:
– وای خدای من!… چقدر خنده‌دار! آه!آه!… چه ماجرایی! مرا ببخش، لوچو، اما می‌دانی… سوگی برای هنر… درحالی‌که تو سالم و تندرست اینجایی!
نقاش از جا در رفت:
– خیلی خوب! کافی است! متوجه نیستی؟ وحشتناک است، کاملاً وحشتناک است! آه! الان حرف‌هایم را به مدیر روزنامه خواهم زد! مطمئناً این شوخی برایش گران تمام خواهد شد.
پره دونتزانی با عجله به شهر رفت و یکراست به دفتر روزنامه شتافت. مدیر با مهربانی و ادب او را پذیرفت:
– استاد عزیز، خواهش می‌کنم، بفرمایید بنشینید. نه، نه، این مبل راحت‌تر است. سیگار میل دارید؟ آه! امان از این فندک‌ها که هیچ وقت درست کار نمی‌کنند، آدم را عصبی می‌کنند. بفرمایید؛ زیرسیگاری اینجاست… حالا گوشم به شماست. چه امر خیری شما را به این طرف‌ها کشانده است؟
آیا تظاهر می‌کرد یا به‌راستی نمی‌دانست که روزنامه‌اش چه چیزی چاپ کرده است؟
پره دونتزانی هاج و واج مانده بود:
– اما… اما… در روزنامه‌ی امروز… در صفحه‌ی سوم… خبر مرگ من چاپ شده…!
– مرگ شما؟!
مدیر به‌سرعت روزنامه‌ی تاشده‌ای را که روی میز بود برداشت و باز کرد. اعلان مرگ را خواند و ظاهراً موضوع را دریافت. به‌نظر می‌رسید که برای یک لحظه دچار تردید شده، اما فقط برای یک چندم ثانیه؛ سپس به نحوی شگفت‌آور بر خود مسلط شد، سرفه‌ای کرد و گفت:
– آه! آه! درست است… واقعاً اشتباه کوچکی شده… مختصر فرقی دارد… در این حالت به پدری می‌ماند که فرزندش را درمقابل رهگذری که از دست بچه به ستوه آمده است، برای حفظ ظاهر سرزنش می‌کند.
کاسه‌ی صبر پره دونتزانی لبریز شد، با حالتی عصبی فریاد زد:
– مختصر اختلاف؟! شما مرا کشته‌اید، بله، این کاری است که با من کرده‌اید! وحشتناک است!
– بله، بله. امکان دارد… منظورم این است که… که متن خبر… هوم… بله خبر کمی از آنچه موردنظر ما بوده، تجاوز کرده است… از طرفی، امیدوارم توانسته باشید به ارزش واقعی تجلیلی که روزنامه‌ی من از هنر شما به عمل آورده، پی ببرید.
– تجلیل معرکه‌ای است! شما مرا خانه‌خراب کرده‌اید!
– هوم!… انکار نمی‌کنم که مختصر اشتباهی صورت گرفته…
– چطور؟! اینجا اعلان داده‌اید که من مرده‌ام، درحالی‌که زنده‌ام… و آن‌وقت، اسم این را می‌گذارید مختصر اشتباه؟! من توقع دارم تصحیحی شایسته و بایسته صورت بگیرد، آن هم درست در همین جایی که این اعلان و مقاله‌ی اصلی چاپ شده است. درضمن، من حق هرگونه تعقیب شما را از نظر ضرر و زیان برای خودم محفوظ می‌دارم!
– ضرر و زیان؟ آقا- در این هنگام مدیر از عنوان «استاد» به «آقا»ی خشک و خالی رسیده بود، و این به‌هیچ‌وجه نشانه‌ی خوبی نبود – شما متوجه نیستید که چه شانس خارق‌العاده‌ای به شما روآورده! هر نقاش دیگری بود از خوشحالی ده‌متر به هوا می‌پرید…
– شانس؟!
– بله، شانس! چه شانسی هم! وقتی که نقاش می‌میرد، قیمت تابلوهایش به‌نحو قابل ملاحظه‌ای بالا می‌رود. ما بی‌آنکه خودمان خواسته باشیم، خدمت بسیار با ار… ز… شی به شما کرده‌ایم!
– در این صورت، من باید خودم را مرده قلمداد کنم؟ باید ناپدید شوم؟ مسلماً دود شوم و به هوا بروم؟
– مسلماً! البته اگر شما بخواهید از این فرصت هیجان‌بخش و استثنایی استفاده کنید… ها؟ شما که نمی‌خواهید بگذارید این فرصت از چنگ‌تان فرار کند؟ کمی فکر کنید: یک نمایشگاه مجلل بعد از مرگ؛ تبلیغات خوبی که هماهنگ شده باشد… ما هر کاری از دست‌مان بربیاید برای تبلیغ این نمایشگاه انجام می‌دهیم. استاد عزیز من! پای چندین میلیون در میان است.
اما در تمام این ماجرا به سر من چه می‌آید؟ باید از انظار ناپدید شوم؟
– ببینم… شما تصادفاً برادری ندارید؟
– دارم، چرا؟ او در افریقای جنوبی زندگی می‌کند.
– عالی است! به شما شباهت دارد؟
– تاحدودی، بله. اما ریش دارد.
– معرکه است! شما هم ریش بگذارید و بگویید که برادر «لوچو» هستید. خیلی ساده است، مثل آب خوردن… به من اعتماد کنید: بهتر است بگذارید کارها جریان عادی خود را طی کند… گذشته از این باید متوجه منظورم بشوید: تصحیحی از این گونه که می‌گویید… معلوم نیست که اصلاً فایده‌ای داشته باشد… صداقت مرا ببخشید، خودتان قیافه‌ی خنده‌داری پیدا می‌کنید… اعتراض فایده‌ای ندارد، در این نوع موارد،‌ آن‌هایی که دوباره زنده شده‌اند، همیشه حس همدردی دیگران را تحریک نمی‌کنند… خودتان هم خوب می‌دانید که در دنیای هنر چه وضعی پیدا خواهید کرد؛ رستاخیز شما بعد از آن همه مدح و تجلیل که از شما پس از مرگ شده، اثر خیلی ناهنجاری می‌گذارد و بیشتر وضعیت مشکوکی ایجاد می‌کند…!
پره دونتزانی نتوانست کمترین چیزی بگوید. به خانه‌ی ییلاقی‌اش برگشت. در اتاقی پنهان شد و گذاشت که ریشش بلند شود. زنش به سوگ او نشست. دوستانی برای تسلیت به ملاقات او آمدند، بخصوص «اسکار پراده‌لی» که او هم نقاش بود و همه جا از او به عنوان سایه‌ی پره دونتزانی نام برده می‌شد. طولی نکشید که پای خریدارها به خانه‌ی آن‌ها باز شد: تاجران، کلکسیونرها، کسانی که مشام تیزی دارند و بوی معاملات پرسود را احساس می‌کنند. تابلوهایی که قبلاً قیمت ‌آن‌ها به‌زحمت به چهل، پنجاه هزار لیر می‌رسید، اکنون به‌آسانی به بهای دویست هزار فروخته می‌شد. پره دونتزانی، آنجا، در کنام خود، پیوسته کار می‌کرد و تابلو پشت سر تابلو می‌کشید و البته فراموش نمی‌کرد که تاریخ جلوتر را زیر آن‌ها بگذارد.
یک ماه گذشت. پره دونتزانی که طی این مدت ریشش به اندازه‌ی کافی انبوه شده بود، خطر کرد و از کنامش بیرون آمد. او به همه چنین وانمود می‌کرد که برادر «لوچو» است و از افریقای جنوبی می‌آید. عینکی به چشم زده بود و ادای لهجه‌ی محلی را درمی‌آورد. کسانی که به او برخورد می‌کردند، می‌گفتند که او عجب شباهتی به برادرش دارد.
در خلال یکی از گردش‌هایش پس از مدتی زندگی در مخفیگاه شهر، بر اثر کنجکاوی به گورستان رفت. در سردابه‌ی خانوادگی، روی سنگ زیبای مرمر، سنگتراش مشغول حک نام او و تاریخ تولد و مرگش بود. او به سنگتراش گفت که برادر «لوچو»ی متوفی است. سپس، قفل در کوچک سردابه‌ای را که از جنس مفرغ بود، باز کرد و به درون رفت. تابوت‌های بستگانش روی هم چیده شده بود. بستگان مرده‌اش چقدر زیاد بودند: نه نفر! تابوت او هم آنجا بود. چه خوب! روی پلاک مسی تابوت، نام خود را خواند: «لوچو پره دونتزانی». سرپوش تابوت با پیچ روی تابوت مجکم شده بود. با انگشتان خمیده و با ترسی مبهم، به دیواره‌ی جعبه ضربه‌ای زد. از روی تابوت صدای مخصوص بلند شد که نشان می‌داد خوشبختانه خالی است!
عجیب بود. به‌تدریج که بر دیدارهای «اسکار پراده‌لی» افزوده می‌شد، ماتیلده شکفته‌تر می‌شد. به نظر می‌رسید که روز به روز جوان‌تر می‌شود. به نظر می‌رسید که عزاداری به او خوب می‌سازد.
پره دونتزانی با احساسی آمیخته به لذت و بیم، استحاله‌ی او را نظاره می‌کرد. شبی متوجه شد که در وجودش احساس تازه‌ای سر برآورده است که از سال‌ها پیش در وجودش مرده بود: هوس دربرگرفتن همسر بیوه‌اش را کرده بود.
اما آیا خوش‌خدمتی و آمد و رفت «پراده‌لی» غیرعادی و نابجا نبود؟ وقتی دونتزانی این موضوع را به ماتیلده گفت، زن حالتی تهاجمی به خود گرفت و عکس‌العمل شدیدی از خود نشان داد:
– ترا چه می‌شود؟ بیچاره «اسکار»! یگانه دوست واقعی‌ات. تنها دوستی که از مرگ تو صمیمانه احساس تأسف می‌کند. او به خودش زحمت می‌دهد که مرا دلداری و تسلی بدهد و آن‌وقت تو به او سوءظن داری! باید از خودت خجالت بکشی!
در این میان، نمایشگاه نقاشی‌ای که بعد از مرگ «لوچو» ترتیب داده شده بود، موفقیت کم‌نظیری کسب کرد. فروش تابلوها با کسر کلیه‌ی مخارج پنج‌میلیون و نیم لیر سود دربرداشت. اما چیزی نگذشت که فراموشی با سرعت حیرت‌آوری، پره دونتزانی و کارهایش را در خود فرو برد. در ستون‌های جراید و نیز در صفحات مجله‌های هنری، دیگر به‌ندرت نامی از او برده می‌شد.
نقاش بینوا با حیرتی آمیخته به اندوه می‌دید که حتی بدون «لوچو دونتزانی» هم دنیا مانند سابق به گردش خود ادامه می‌دهد: خورشید مثل قبل طلوع و غروب می‌کرد، خدمتکارها صبح‌ها قالیچه‌ها را تکان می‌دادند. قطارها به‌سوی مقصد در حرکت بودند. مردم می‌خوردند و تفریح می‌کردند و شب‌ها هم پسرها و دخترها، کماکان ایستاده در برابر نرده‌های تیره‌ی پارک، یکدیگر را می‌بوسیدند.
یک روز مرد مرده، وقتی از گردش در دشت و دمن به خانه بازگشت، بارانی دوست عزیزش «اسکار پراده‌لی» را در کفش‌کن خانه بازشناخت. خانه به شکلی شگفت‌آور، حالتی آرام و خودمانی داشت و از ورای دیوارها صداهایی خیلی آهسته، نجواهایی فروخورده، همراه با آه‌هایی مهرآمیز به گوش می‌رسید.
پره دونتزانی لحظه‌ای درنگ کرد و بعد با نوک پا به طرف در برگشت. از خانه به آهستگی خارج شد و به سوی گورستان به راه افتاد. شب بارانی و ملایمی بود.
لوچو پره دونتزانی وقتی خود را در مقابل سردابه‌ی خانودگی یافت، با تأنی به اطرافش نگاه کرد. در حول و حوش مقبره، جنبنده‌ای دیده نمی‌شد. آن‌وقت، لنگه درِ مفرغی سردابه را گشود و به درون رفت. شب به‌تدریج تاریک‌تر می شد و سایه‌ی سیاهش را به درون سردابه می‌کشاند. لوچو آهسته و بی‌شتاب به کمک چاقو شروع به بازکردن پیچ‌هایی کرد که در تابوت کاملاً نو، تابوت او، تابوت «لوچو پره دونتزانی» را می‌بست.
در تابوت را گشود و با خونسردی کامل، به پشت در آن دراز کشید و آرام گرفت. در این لحظه حالتی را به خود گرفته بود که می‌اندیشید شایسته‌ی مردگان در خواب ابدی‌شان است. این حالت شگفت‌آور را خیلی راحت‌تر از آنچه پیش‌بینی می‌کرد، به دست آورده بود.
و بعد، بی‌آنکه کمترین اضطرابی در درونش راه یابد، خیلی آهسته، سرپوش را روی تابوت کشید. وقتی که فقط شکاف کوچکی بازمانده بود، چند لحظه به صداهای بیرون گوش داد که شاید صدایش کرده باشند. ولی کسی او را صدا نزده بود.
آن‌وقت، سرپوش را کاملاً روی خودش کشید.

نویسنده: دینو بوتزاتی
برگرفته از کتاب:
داستان‌های کوتاه ایران و جهان؛ به کوشش صفدر تقی‌زاده و اصغر الهی؛ جلد۳؛ چاپ سوم؛ تهران: توس، 1382
منبع: www.rahpoo.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.