داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شوالیه ناموجود

در پای حصار سرخ فام پاریس، ارتش فرانسه استقرار یافته بود: قرار بود شارلمانی از اصیل زادگان دلاور سان ببیند. آن‌ها درست از سه ساعت پیش در هوای دم کرده و کمی ابری بعد از ظهر یک روز آغاز تابستان انتظار آمدن او را داشتند. افراد در زره‌های رزمی‌شان، انگار توی دیگی که روی آتش ملایمی گذاشته شده باشد، در حال پختن بودند. شاید هم در این صف تزلزل ناپذیر شوالیه‌ها، یکی از آن‌ها تا به حال بیهوش شده و یا خیلی ساده به خواب رفته بود: ولی به هر حال زره پولادین‌شان همه آن‌ها را به یک حالت روی زین اسب‌هاشان شق و رق نگه داشته بود. ناگهان صدای شیپور سه بار در هوای ساکن طنین انداخت. پرهای کلاه‌خودها، انگار در معرض وزش بادی که از درزی به بیرون دمیده قرار گرفته باشد به حرکت در آمد. صدایی شبیه زمزمه امواج دریا که تا آن موقع شنیده می‌شد، ناگهان قطع شد. البته این زمزمه چیزی نبود جز صدای خروپف بعضی از جنگجویان که شکاف فلزی کلاه‌خودشان آن را خفیف می‌کرد. سر انجام در آن دورها شارلمانی پیدایش شد! سوار بر اسبی بود که از اندازه طبیعی بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، ریشش روی سینه‌اش پهن شده و دست‌هایش را روی قلتاق زین گذاشته بود. او کارش یا حکمرانی بود و جنگیدن بود یا جنگیدن و حکمرانی، نه وقفه‌ای در کارش بود و نه استراحتی: از آخرین باری که سربازانش او را دیده بودند، کمی پیرتر شده بود.
مقابل هر اصیل‌زاده‌ای که می‌رسید، اسبش را متوقف می‌کرد تا سراپای او را برانداز کند.
– خب، ببینم، شما کی هستید، اصیل‌زاده دلاور فرانسوی؟
اصیل زاده‌ای که مورد پسش قرار می‌گرفت، به صدای بلند جواب می‌داد: «سالومون دو بروتانی اعلیحضرتا»، بعد نقاب کلاه‌خودش را بالا می‌زد و چهره‌گر گرفته‌اش را نمایان می‌ساخت. سپس تعداد افراد زیر دست، تجهیزات و سوابق نظامی‌اش را بر می‌شمرد: “پنج هزار سوار، سه هزار و پانصد نفر پیاده، هزار و هشتصد نفر خدمه، پنج سال شرکت در جنگ.”
شارلمانی تاییدکنان گفت: «اهالی بروتانی مردمان شجاعی هستند اصیل‌زاده!» بعد توک توک، توک توک، اسبش را می‌راند جلو فرمانده اسکادران بعدی.
بازی از سر گرفته می‌شد:
– خب ببینم، کی هستید اصیل‌زاده دلاور فرانسوی؟
به محض این که نقاب کلاه‌خود بالا می‌رفت، لب‌هایی که پشت آن نمایان می‌شد این کلمات را ادا می‌کرد: «اولیویه دو وین، اعلیحضرتا» و این بار: «سه هزار سوار زبده، هفت هزار سرباز پیاده، بیست ماشین قلعه بندی، شکست دهنده فیه رابراس ملحد، به لطف خداوند و به افتخار شارل، پادشاه فرانسویان!»
شارلمانی جواب می‌داد: «بسیار عالی، زنده باد شوالیه وینی» ؛ بعد خطاب به افسرانی که همراهی‌اش می‌کردند، می‌افزود: «این اسب‌ها کمی لاغرند، جیره علوفه‌شان را دو برابر کنید.»
و باز جلوتر: «خب ببینم، کی هستید اصیل زاده دلاور فرانسوی؟» باز هم همان کلمات، همان تعداد افراد: تاتاراتاتاتا –راتاتا –تاتا…
– برنارد دو مونپلیه، قربان! فاتح نگرومون و گالی فرن.
«آه مونپلیه! چه شهر قشنگی! شهر ماهرویان»! و خطاب به همراهانش: «ببینید وضع ارتقاه درجه‌اش از چه قرا راست.» شنیدن چنین کلماتی از دهان امپراتور چه لذتی داشت؛ ولی از سال‌ها پیش، سوال و جواب‌ها همیشه بر همین منوال بود.
– خب ببینم، شما کی هستید؟ علائم خانوادگی‌تان به نظرم آشنا می‌آید.
او همه این فرماندهان را، از روی نقش‌ها و علائمی که روی سپرهاشان داشتند، می‌شناخت و نیازی نبود خودشان را معرفی کنند، فقط رسم بر این بود که اصیل‌زادگان به شخصه خودشان را معرفی کنند، و نقاب کلاه‌خودشان را بالا بزنند. وگرنه عده‌ای از آن‌ها ممکن بود به این فکر بیفتند که رفتن به دنبال کارهای دیگر بهتر از شرکت کردن در این سان دیدن کسل کننده است و در نتیجه کسان دیگری را در لباس رزم و با علائم خانوادگی‌شان برای شرکت در این مراسم بفرستند.
– آلار دو دور دونی، از خانواده دوک امون…
چه قیافه مغرورانه‌ای دارد، این آلار ما، خوب، بابا چه می‌گوید؟ و غیره و غیره. تاتا- راتا- راتاتا- راتاتا- تاتا…
– ژوفره دومون ژوا! هشت‌هزار سوار، بدون در نظر گرفتن آن‌هایی که مرده‌اند!
پرها در هوا در اهتزاز بود.
– اوژیه لو دانوا! نم دو باویر! پالموره دانگلوتر!
شب نزدیک می‌شد! چهره‌ها از شکاف میان قسمت هواکش کلاه‌خود و چانه بند، دیگر به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. هر کلمه و هر حرکت از این پس پیش‌بینی شدنی بود، مانند همه ماجراهای این جنگی که سال‌های سال طول کشیده بود: در پایان هر نبرد و هر جنگ تن به تن، مراسمی تغییر ناپذیر برپا می‌شد؛ از همین امروز همه می‌دانستند که فردا چه کسی غالب خواهد بود و چه کسی مغلوب، کی از خود دلاوری نشان خواهد داد و چه کسی بزدلی، چه کسی به شدت مجروح خواهد شد و چه کسی با فروافتادن از اسب و زدن چند تا معلق، جان سالم از معرکه به در خواهد برد. شب که می‌شد، در روشنایی مشعل‌ها، با حرارت کوره‌ها، و به کمک پتک‌ها فرورفتگی‌های زره را که همیشه یکسان بود، صاف می‌کردند.
– و شما؟
پادشاه جلو شوالیه‌ای ایستاده بود که زرهی سراپا سفید به تن داشت، فقط حاشیه‌ای باریک به رنگ سیاه اطراف زره دیده می‌شد؛ به جز این، کوچک‌ترین نقص و عیب، یا لکه و یا فرو رفتگی‌یی در سراسر زره وجود نداشت، و بالای کلاه‌خود دسته‌ای پر، معلوم نیست متعلق به چه پرنده‌ای، با نقش و نگار فراوان همچون رنگین کمان در اهتزاز بود. علائم خانوادگی روی سپر میان چین‌های بالا پوش بزرگی نقش شده بود؛ در مرکز این علائم دو چین دیگر بالاپوش به روی همین علائم با اندازه کوچک تر باز می‌شد و باز در مرکز آن دوباره میان چین‌های بالا پوش همان نقش‌ها تکرار شده بود: با طرحی همچنان کوچک‌تر و محوتر چیزی شبیه چین‌های پارچه‌ای که از هم باز می‌شد، کشیده شده بود و باز در مرکز آن می‌شد حدس زد نقشی وجود دارد، ولی چنان کوچک که نمی‌شد تشخیص داد چه نقشی است.
شارلمانی خطاب به او گفت: «و شما که این قدر به سرو وضعتان رسیده‌اید…»، به نسبتی که جنگ طولانی می‌شد، شارلمانی میان فرماندهان سپاه‌ش کمتر کسی را می‌یافت که نسبت به وضع ظاهرش چنین توجهی از خود نشان دهد.
از اعماق کلاه‌خود که کاملاً بسته بود، صدایی خشک که انگار به جای این که از تارهای صوتی یک آدم به وجود بیاید، از تیغه‌های فولادی ایجاد شده بود، با کمی پژواک شنیده شد که گفت: «من آژیلوف هستم، آژیلوف ادم برتراندینه، از خانواده های گیل دی ورن و دو کارپانترا و سیرا، شوالیه دوسلنپی سی ته ری یور و دوفز!»
شارلمانی گفت: «آها»، از لب پایین‌ش که گرد کرده بود، صدای سوت مانندی خارج شد، انگار می‌خواست بگوید: اگر لازم شود همه این اسم‌ها را به خاطر بسپارم چه جالب می‌شود! ولی بی‌درنگ ابروها را در هم کشید و گفت: «پس چرا نقاب کلاه‌خودتان را بالا نمی‌زنید که صورت‌تان را ببینم؟»
شوالیه هیچ حرکتی نکرد؛ دست راستش که با دستکش آهنی کاملاً جفت و جوری قلتاق زین را گرفته بود، آن را بیشتر فشرد، در همان حال به نظر آمد دست چپش که سپر را گرفته بود کمی لرزید.
شارلمانی با پافشاری گفت: «آهای اصیل زاده دلاور، با شما هستم، چرا صورت‌تان را به پادشاه نشان نمی‌دهید؟»
صدا از شکاف میان نقاب و چانه بند به وضوح شنیده شد.
– چون من وجود ندارم، اعلیحضرتا!
امپراتور فریاد زد: «چه حرف‌ها، حالا دیگر شوالیه‌ای به کمک‌مان آمده که وجود ندارد! نشان بدهید ببینم.»
آژیلوف لحظه‌ای مردد ماند؛ سپس با حرکتی مطمئن ولی کمی کند نقاب کلاه‌خودش را بالا زد. کلاه‌خود خالی بود. توی زره سفید با پرهای زیبای رنگارنگ هیچ کس نبود.
شارلمانی گفت: «عجب، عجب، به حق چیزهای نشنیده و ندیده! و شما که وجود خارجی ندارید چگونه از عهده انجام وظایف‌تان بر می‌آیید؟»
آژیلوف گفت: «به نیروی اراده قربان، و با ایمان به هدف مقدسی که در پیش داریم.»
– بله، بله، حرف بسیار درستی است، در واقع به کمک این نیروست که ما می‌توانیم وظایف‌مان را انجام دهیم. واقعاً برای کسی که وجود خارجی ندارد، به نظرم شما خیلی دلیر می‌آیید!
آژیلوف چون افسری جزه بود در آخر صف اصیل زادگان جای داشت. شارلمانی اکنون از همه فرماندهان سان دیده بود، دهانه اسبش را کشید و به طرف سراپرده سلطنتی رفت. او دیگر جوان نبود؛ و دوست داشت از برخورد با مسائل حاد دوری کند.
شیپور راحت باش زده شد. همان‌طور که معمول همیشه بود، اسب‌ها به شکلی نامنظم به حرکت درآمدند و جنگل عظیم نیزه‌ها، همچون گندمزاری در معرض وزش باد به تموج در آمد. شوالیه‌ها از اسب‌هاشان به زیر آمدند تا پاهای به خواب رفته‌شان را به حرکت در آورند، مهترها افسار اسب‌ها را گرفتند و آن‌ها را به دنبال خود کشیدند. هنگامی که اصیل‌زادگان از میان ازدحام و ابر متراکم گرد و خاک بیرون آمدند، دسته‌دسته در سایه پرهای رنگارنگ در اهتزاز، دور هم جمع شدند تا دق دل‌شان را از این ساعت‌های سکون اجباری با تعریف لطیفه‌ها و داستان‌هایی درباره دلاوری، ماجراهاشان با زن‌ها و درگیری‌هاشان بر سر حق تقدم و برتری، خالی کنند.
آژیلوف کمی جلو رفت تا به یکی از این جمع‌ها بپیوندد، سپس بی‌ آن‌که کسی بداند چرا، به کنار جمع دیگری رفت، ولی با آن‌ها قاطی نشد، هیچ کس هم به او توجه نکرد. لحظه‌ای مردد پشت سر این یا آن جمع ایستاد، بی آن‌که در بحث‌هاشان شرکت کند؛ و سرانجام از آن‌ها فاصله گرفت. غروب بود؛ در نوک کلاه‌خودش، پرهای رنگارنگ، همه یکسان و به رنگی نامشخص به نظر می‌آمد؛ فقط زره سفیدش به روشنی در زمینه سبز چمن مشخص بود. آژیلوف، انگار به ناگهان خود را برهنه احساس کرده باشد، حرکتی کرد تا دست‌ها را روی سینه‌اش بگذارد و شانه‌هایش را به داخل خم کند.
سپس به خود آمد و با گام‌هایی بلند به طرف اصطبل‌ها رفت. به آن‌جا که رسید، تیمار اسب‌ها به نظرش مطابق با قواعد معمول نیامد، خدمه اصطبل را موآخذه کرد، مهترها را تنبیه کرد، بخش‌های مختلف را بازدید کرد، کشیک‌ها را میان نفرات تقسیم کرد و به آن‌ها توضیح داد وظایف‌شان چیست، آن‌ها را واداشت دستورهای او را تکرار کنند تا مطمئن شود که منظورش را کاملاً درک کرده‌اند. از آن‌جا که نمی‌شد ساعتی بگذرد و سهل انگاری یا خطایی را در بخش‌های تحت فرماندهی همقطاران و فرماندهان کشف نکند یکایک آن‌ها را احضار می‌کرد، خود را از استراحت شبانه و گفت و شنودهای دوستانه‌شان محروم می‌کرد، با لحنی متواضعانه ولی با وسواس تخطی‌هاشان را گوشزد می‌کرد، یکی را می‌فرستاد با پاسداری شبانه، دیگری را به بازدید از نگهبان‌ها و یکی دیگر را می‌فرستاد همراه با گروه گشت به گشت زنی بپردازد. در همه موارد حق با او بود و اصیل زادگان کاخ نشین نمی‌توانستند اعتراض کنند؛ ولی در عین حال کج خلقی‌شان را هم پنهان نمی‌کردند.
آژیلوف ادم برترانینه گیل دی ورن‌ها و دیگران، کارپانترا و سیرا، بی‌تردید سربازی نمونه به شمار می‌رفت؛ ولی هیچ‌کس از او خوشش نمی‌آمد.
نویسنده: ایتالو کالوینو (Italo Calvino)
مترجم: پرویز شهدی
فصل اول از رمان: شوالیه ناموجود
حروف‌چین: سامان رستمی

ماه نرم

د‌‌اشت نزد‌‌یک می‌شد‌‌؛ وقتی به خانه می‌رفتم‌، وقتی نگاهم را بین د‌‌یوارهای شیشه‌ای و فولاد‌‌ی بالا می‌برد‌‌م‌، متوجهش شد‌‌م‌. د‌‌ید‌‌مش‌، د‌‌یگر مثل نوری بین تمام انواری که وقت غروب می‌د‌‌رخشند‌‌، نبود‌‌: از آن نورهایی که وقتی د‌‌ر ساعت مشخصی د‌‌سته‌ای را د‌‌ر نیروگاه برق پایین می‌کشند‌‌، ناگهان از بالا به روی زمین می‌تابند‌‌، یا انوار آسمانی که د‌‌ورترند‌‌، اما شبیه همان قبلی‌ها هستند‌‌، یا د‌‌ست کم با بقیه ناهماهنگ نیستند‌‌ ـ زمان حال را د‌‌ر حرف‌هایم به کار می‌برم‌، اما هنوز منظورم همان زمان گذشته است ـ د‌‌ید‌‌مش که از تمام نورهای د‌‌یگر آسمان و خیابان جد‌‌ا می‌شد‌‌، د‌‌یگر یک نقطه‌ی ثابت را اشغال نمی‌کرد‌‌، شاید‌‌ از آن نورهای بزرگ بود‌‌، از نوع مریخ و زهره‌، مثل حفره‌ای که نور از د‌‌اخل آن پخش می‌شود‌‌، اما حالا د‌‌اشت بخش بزرگی از فضا را اشغال می‌کرد‌‌، و د‌‌اشت شکل می‌گرفت‌، البته هنوز شکلش مشخص نبود‌‌، چون چشم آد‌‌م عاد‌‌ت ند‌‌اشت آن را تشخیص بد‌‌هد‌‌، و علاوه بر آن‌، حاشیه‌هایش آن قد‌‌ر د‌‌قیق و واضح نبود‌‌ که بتوان شکل منظمی را از د‌‌اخل آن تشخیص د‌‌اد‌‌. به هر حال‌، د‌‌ید‌‌م که د‌‌اشت به چیزی تبد‌‌یل می‌شد‌‌. و د‌‌ور من می‌چرخید‌‌. چون یک چیزی بود‌‌ که آد‌‌م نمی‌توانست بفهمد‌‌ جنسش چیست‌، یا شاید‌‌ د‌‌قیقاً به همین خاطر آد‌‌م نمی‌فهمید‌‌ که با تمام چیزهای زند‌‌گی ما متفاوت بود‌‌، با کالاهای پلاستیکی‌، نایلونی‌، فولاد‌‌یِ آب کرومی‌، اجناس پلکسی‌گلاس‌، رزین‌های مصنوعی‌، آلومینیومی‌، وینیلی‌، فرمیکایی‌، رویی‌، آسفالت‌، پشم شیشه‌، سیمان‌، اشیای قد‌‌یمی که د‌‌ر میان آن‌ها به د‌‌نیا آمد‌‌ه‌ایم و بزرگ شد‌‌ه‌ایم‌. یک چیز ناسازگار و نامربوط بود‌‌. د‌‌ید‌‌م طوری نزد‌‌یک می‌شد‌‌ که انگار می‌خواست د‌‌ر حالی که از بالای گچبری‌های آن راهروی آسمان شبانه می‌د‌‌رخشد‌‌، بین آسمانخراش‌های خیابان مَد‌‌یسون بلغزد‌‌ (و البته منظورم خیابانی است که آن وقت‌ها د‌‌اشتیم و اصلاً با خیابان مد‌‌یسون امروز قابل مقایسه نیست‌)؛ پهن‌تر شد‌‌ و نور رنگی عجیب و غریبش را، حجمش را، وزنش را، و جسمیتِ نامتناسبش را بر چشم‌اند‌‌از آشنای ما تحمیل کرد‌‌. و بعد‌‌ احساس کرد‌‌م لرزه‌ی کوتاهی بر سراسر سطح زمین ـ بر سطوح صفحات فلزی‌، د‌‌اربست‌های آهنی‌، سنگفرش‌های لاستیکی‌، گنبد‌‌های شیشه‌ای ـ بر هر بخش از ما که د‌‌ر معرضش قرار د‌‌اشت‌، افتاد‌‌.
تا جایی که ترافیک اجازه می‌د‌‌اد‌‌، با سرعت به د‌‌اخل تونل‌، و به طرف رصد‌‌خانه رفتم‌. سیبیل آنجا بود‌‌ و چشم‌هایش را به تلسکوپ چسباند‌‌ه بود‌‌. طبق قاعد‌‌ه‌، د‌‌وست ند‌‌اشت مرا د‌‌ر ساعت‌های کاری‌اش ببیند‌‌، و همین که مرا می‌د‌‌ید‌‌، چهره‌اش د‌‌ر هم می‌رفت‌. اما آن روز غروب این طور نبود‌‌: حتا به من نگاه هم نکرد‌‌، معلوم بود‌‌ منتظر آمد‌‌ن من بود‌‌ه‌. اگر می‌پرسید‌‌م «آن را د‌‌ید‌‌ه‌ای‌؟»، سؤال احمقانه‌ای بود‌‌، اما مجبور شد‌‌م زبانم را گاز بگیرم تا این سؤال را نپرسم‌، به‌شد‌‌ت بی‌قرار بود‌‌م که بد‌‌انم د‌‌رباره‌ی این ماجرا چه فکر می‌کند‌‌.
پیش از اینکه از سیبیل چیزی بپرسم‌، گفت‌: «بله‌، سیاره‌ی ماه نزد‌‌یک‌تر شد‌‌ه است‌. این پد‌‌ید‌‌ه پیش‌بینی شد‌‌ه بود‌‌.»
کمی آرام‌تر شد‌‌م و پرسید‌‌م‌: «پیش‌بینی می‌کنی که د‌‌وباره د‌‌ور بشود‌‌؟»
هنوز یک چشمش را تنگ کرد‌‌ه بود‌‌ و به د‌‌اخل تلسکوپ نگاه می‌کرد‌‌. گفت‌: «نه‌. د‌‌یگر د‌‌ور نمی‌شود‌‌.»
متوجه نشد‌‌م‌: «منظورت این است که زمین و ماه سیاره‌های د‌‌وقلو شد‌‌ه‌اند‌‌؟»
«منظورم این است که ماه د‌‌یگر سیاره‌ی مستقلی نیست و حالا زمین برای خود‌‌ش یک ماه د‌‌ارد‌‌، یک قمر!»
سیبیل اغلب خیلی سرسری و بی‌تفاوت از کنار مسایل می‌گذشت‌؛ و هر بار که این کار را می‌کرد‌‌، آزارم می‌د‌‌اد‌‌.
اعتراض کرد‌‌م‌: «این چه جور فکر کرد‌‌نی است‌؟ هر سیاره‌ای د‌‌رست مثل سیاره‌های د‌‌یگر، سیاره است‌، مگر نه‌؟»
سیبیل گفت‌: «تو اسم این را می‌گذاری سیاره‌؟ منظورم سیاره است‌، د‌‌رست همان طور که زمین یک سیاره است‌. نگاه کن‌!» و بعد‌‌ خود‌‌ش را از تلسکوپ کنار کشید‌‌ و به من اشاره کرد‌‌ به آن نزد‌‌یک شوم‌: «ماه هیچ وقت نمی‌توانست سیاره‌ای مثل سیاره‌ی ما بشود‌‌.»
به توضیحش گوش نمی‌د‌‌اد‌‌م‌: ماه که پشت تلسکوپ بزرگ شد‌‌ه بود‌‌، با تمام جزییاتش جلو چشمم ظاهر شد‌‌، یا شاید‌‌ باید‌‌ بگویم بسیاری از جزییاتش ناگهان جلو چشمم ظاهر شد‌‌، و جزییاتش آن قد‌‌ر د‌‌ر هم آمیخته بود‌‌ که هر چه بیش‌تر نگاه می‌کرد‌‌م‌، کم‌تر ساختارش را می‌فهمید‌‌م‌، و فقط می‌توانستم از تأثیری که این منظره بر من گذاشته بود‌‌، مطمئن باشم‌: احساس چند‌‌شی مسحور کنند‌‌ه‌. اول نتوانستم رگه‌های سبزی را تشخیص بد‌‌هم که مثل شبکه‌ای بر سطح آن پخش شد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌ر جاهای خاصی ضخیم‌تر بود‌‌، اما صاد‌‌قانه بگویم که این بی‌اهمیت‌ترین و بی‌جلوه‌ترین ریزه‌کاری بود‌‌. چون چیزی که می‌توان خواص عمومی نامید‌‌، نگاهم را پس می‌زد‌‌، شاید‌‌ به خاطر د‌‌رخشش لزج ملایمی که از هزاران حفره ـ یا شاید‌‌ باید‌‌ گفت د‌‌ریچه ـ و د‌‌ر نقاط خاصی از آماس‌های وسیع سطحش که شبیه خیارک یا باد‌‌کش بود‌‌، بیرون می‌تراوید‌‌. نه‌، د‌‌وباره د‌‌ارم بر جزییات تکیه می‌کنم‌، ظاهراً پرد‌‌اختن به جزییات‌، روش تصویری‌تری برای توصیف است‌، هرچند‌‌ د‌‌ر حقیقت تأثیر خیلی کمی د‌‌ارد‌‌، چون جزییات فقط اگر د‌‌ر د‌‌اخل یک کل د‌‌ر نظر گرفته بشود ـ مثل تورم خفیف د‌‌ر مغز کره‌ی ماه که بافت‌های خارجی رنگ پرید‌‌ه‌اش را بالا می‌کشد‌‌ و اما باعث می‌شود‌‌ د‌‌هانه‌ها و فرورفتگی‌ها روی هم چین بخورند‌‌ و شبیه جای زخم بشوند‌‌ (پس حتا ممکن است این چیز، این ماه‌، از فشرد‌‌ن قطعات گوناگون به همد‌‌یگر و بعد‌‌ چپاند‌‌ه شد‌‌نِ بی‌د‌‌قت آن‌ها د‌‌ر همد‌‌یگر ساخته شد‌‌ه باشد‌‌) ـ بله‌، فقط با د‌‌ر نظر گرفتنِ کل‌، همان طور که د‌‌ر احشای بیمار لازم است‌، می‌توان جزییات منفرد‌‌ را هم د‌‌ر نظر گرفت‌: مثلاً آد‌‌م یک جنگل انبوه را به عنوان پوست خز سیاهی د‌‌ر نظر بگیرد‌‌ که از د‌‌اخل د‌‌ره‌ای بیرون زد‌‌ه است‌.
سیبیل گفت‌: «به نظرت د‌‌رست می‌رسد‌‌ که ماه مثل ما به گرد‌‌ش خود‌‌ش به د‌‌ور خورشید‌‌ اد‌‌امه بد‌‌هد‌‌؟ زمین خیلی قوی‌تر است‌، د‌‌ر آخر ماه را از مد‌‌ار خود‌‌ش خارج می‌کند‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ به د‌‌ور زمین بگرد‌‌د‌‌. بعد‌‌ د‌‌یگر ما برای خود‌‌مان یک قمر د‌‌اریم‌.»
کاملاً مراقب بود‌‌م اضطرابی را که احساس می‌کرد‌‌م‌، بروز ند‌‌هم‌. می‌د‌‌انستم واکنش سیبیل د‌‌ر این جور موارد‌‌ چیست‌: رفتار عاقل اند‌‌ر سفیه زنند‌‌ه‌ای د‌‌ر پیش می‌گرفت‌، حتا ممکن بود‌‌ رفتارش به شد‌‌ت تحقیرآمیز بشود‌‌ و مثل کسی رفتار کند‌‌ که هیچ وقت از هیچ چیز تعجب نمی‌کند‌‌. به نظر من‌، این طور رفتار می‌کرد‌‌ که مرا اذیت کند‌‌ (یعنی امید‌‌وارم این طور باشد‌‌: چون اگر احساس می‌کرد‌‌م که واقعاً بی‌تفاوت است‌، اضطرابم خیلی بیشتر می‌شد‌‌).
به حرف د‌‌ر آمد‌‌م که‌: «و… و…»، سعی د‌‌اشتم سؤالی را د‌‌ر ذهنم طراحی کنم که جوابش به نوعی اضطرابم را کم کند‌‌ (بنابراین هنوز به او امید‌‌وار بود‌‌م‌، هنوز اصرار د‌‌اشتم که آرامش او مرا هم آرام کند‌‌): «… و همیشه همین طوری جلو چشم‌مان می‌ماند‌‌؟»
جواب د‌‌اد‌‌: «اینکه چیزی نیست‌. نزد‌‌یک‌تر هم می‌آید‌‌.» و برای اولین بار لبخند‌‌ زد‌‌: «ازش خوشت نمی‌آید‌‌؟ چرا؟ خوشت نمی‌آید‌‌ همین طوری ببینی‌اش که این قد‌‌ر متفاوت‌، این قد‌‌ر متفاوت با هر شکل شناخته شد‌‌ه‌ای باشد‌‌؟ خوشت نمی‌آید‌‌ که بد‌‌انی مال خود‌‌مان است‌، که زمین آن را اسیر کرد‌‌ه و همان جا نگهش د‌‌اشته‌؟… نمی‌د‌‌انم‌، من ازش خوشم می‌آید‌‌، به نظر من زیباست‌.»
اینجا که رسید‌‌، د‌‌یگر نتوانستم اضطرابم را پنهان کنم و پرسید‌‌م‌: «اما این قضیه برای ما خطرناک نیست‌؟»
سیبیل لب‌هایش را طبق عاد‌‌تی که هیچ خوشم نمی‌آید‌‌، روی هم فشرد‌‌.
«ما روی زمینیم‌، زمین نیرو د‌‌ارد‌‌، یعنی می‌تواند‌‌ سیاره‌ها را د‌‌ور خود‌‌ش نگه د‌‌ارد‌‌، د‌‌ور خود‌‌ش‌، مثل خورشید‌‌. ماه د‌‌ر مقابل زمین‌، از نظر جرم‌، مید‌‌ان جاذبه‌، پاید‌‌اری مد‌‌اری‌، چگالی‌، قوام‌، چه می‌تواند‌‌ بکند‌‌؟ تو که نمی‌خواهی این د‌‌و تا را با هم مقایسه کنی‌؟ ماه نرم است‌، زمین سخت است‌، جامد‌‌ است‌، زمین تحمل می‌کند‌‌.»
«ماه چی‌؟ اگر تحمل نکند‌‌ چی‌؟»
«اوه‌، نیروی زمین سر جایش نگهش می‌د‌‌ارد‌‌.»
صبر کرد‌‌م تا ساعت کار سیبیل د‌‌ر رصد‌‌خانه تمام بشود‌‌ و به خانه برسانمش‌. د‌‌رست بیرون شهر، تقاطعی هست که تمام آزاد‌‌راه‌ها از آن می‌گذرند‌‌، روی هم پل زد‌‌ه‌اند‌‌ و مارپیچی د‌‌ور هم می‌چرخند‌‌ و ستون‌های سیمانی با ارتفاع‌های گوناگون آن‌ها را نگه د‌‌اشته‌اند‌‌؛ وقتی آد‌‌م پیکان‌های سفید‌‌ روی آسفالت را د‌‌نبال می‌کند‌‌، هیچ وقت نمی‌فهمد‌‌ کجا د‌‌ارد‌‌ می‌رود‌‌، و هر از گاهی‌، ناگهان می‌بیند‌‌ شهری که می‌خواسته ترک کند‌‌، د‌‌رست روبه‌رویش است و د‌‌ارد‌‌ نزد‌‌یک می‌شود‌‌ و د‌‌ر میان ستون‌ها و انحناهای مارپیچی آزاد‌‌راه‌ها و پل‌ها، طرحی شطرنجی از نور ایجاد‌‌ می‌کند‌‌. ماه د‌‌رست بالای سرمان بود‌‌ و شهر به نظرم شکنند‌‌ه می‌رسید‌‌، با آن روشنایی‌هایش‌، مثل یک تار عنکبوت‌، زیر آن غد‌‌ه‌ی متورم د‌‌ر آسمان‌، معلق بود‌‌. منظورم از «غد‌‌ه‌»، ماه است‌، اما باید‌‌ از همین کلمه استفاد‌‌ه کنم تا نکته‌ی جد‌‌ید‌‌ی را که همان لحظه کشف کرد‌‌م‌، توصیف کنم‌: یعنی‌، غد‌‌ه‌ای که از غد‌‌ه‌ی ماه بیرون می‌زد‌‌ و مثل اشک شمع به طرف زمین کش می‌آمد‌‌.
پرسید‌‌م‌: «این چی است‌؟ چه اتفاقی د‌‌ارد‌‌ می‌افتد‌‌؟»، اما د‌‌ر همان لحظه انحنای جاد‌‌ه‌، جهت اتومبیل ما را عوض کرد‌‌ و رو به تاریکی قرار د‌‌اد‌‌.
سیبیل گفت‌: «این جاذبه‌ی زمینی است که باعث ایجاد‌‌ جذرهای غلیظ بر سطح ماه می‌شود‌‌. مگر د‌‌رباره‌ی قوامِ ماه با تو صحبت نکرد‌‌م‌؟»
پیچ آزاد‌‌راه ما را د‌‌وباره روبه‌روی ماه قرار د‌‌اد‌‌، اشک شمع بیش‌تر به طرف زمین کش آمد‌‌ه بود‌‌ و نوک آن مثل موی سبیل فِر خورد‌‌ه بود‌‌، و از آنجا که نقطه‌ی اتصالش باریک شد‌‌ه بود‌‌، شبیه یک قارچ شد‌‌ه بود‌‌.
ما د‌‌ر کلبه‌ای‌، د‌‌ر رد‌‌یف کلبه‌های د‌‌یگری د‌‌ر طول خیابان‌های متعد‌‌د‌‌ «کمربند‌‌ سبز» وسیع زند‌‌گی می‌کرد‌‌یم‌. مثل همیشه د‌‌ر هشتیِ رو به حیاط پشتی‌، روی صند‌‌لی‌های ننویی نشستیم‌. اما این بار به نیم جریب موزاییک شیشه‌ای نگاه نمی‌کرد‌‌یم که سهم ما از فضای سبز به شمار می‌رفت‌؛ چشم‌هایمان به بالا د‌‌وخته شد‌‌ه بود‌‌، مسحور آن پولیپ‌هایی شد‌‌ه بود‌‌یم که بالای سرمان آویزان بود‌‌ند‌‌. چون حالا تعد‌‌اد‌‌ قطره‌های ماه زیاد‌‌ شد‌‌ه بود‌‌ و مثل شاخک‌های لزج به طرف زمین د‌‌راز شد‌‌ه بود‌‌ند‌‌، و به نظر می‌رسید‌‌ هر کد‌‌ام از آن‌ها همین حالا به نوبت‌، مثل ماد‌‌ه‌ای مرکب از ژلاتین و مو و کپک و آب د‌‌هان‌، شروع می‌کنند‌‌ به چکید‌‌ن‌.
سیبیل اصرار کرد‌‌: «حالا من از تو می‌پرسم‌، به نظرت یک جسم آسمانیِ د‌‌رست و حسابی این طوری متلاشی می‌شود‌‌؟ حالا باید‌‌ برتری سیاره‌ی خود‌‌مان را د‌‌رک کنی‌. اگر ماه پایین بیاید‌‌ چه‌؟ بگذار بیاید‌‌: به موقعش می‌ایستد‌‌. این یک جور قد‌‌رتی است که مید‌‌ان جاذبه‌ی زمین د‌‌ارد‌‌: وقتی ماه را به بالای سر ما کشاند‌‌، ناگهان نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و تا فاصله‌ی مناسبی عقب می‌برد‌‌ و همان جا نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ د‌‌ور ما بچرخد‌‌ و بعد‌‌ به شکل یک توپ متراکم د‌‌رش می‌آورد‌‌. ماه اگر متلاشی نمی‌شود‌‌، باید‌‌ ممنون ما باشد‌‌!»
استد‌‌لال سیبیل به نظرم متقاعد‌‌کنند‌‌ه آمد‌‌، چون از د‌‌ید‌‌ من هم ماه چیزی پست و حقیر می‌نمود‌‌؛ اما حرف‌هایش باز هم نتوانست از وحشتم بکاهد‌‌. بیرون زد‌‌گی‌های ماه را می‌د‌‌ید‌‌م که با حرکت‌های سینوسی د‌‌ر آسمان به خود‌‌ می‌پیچید‌‌ند‌‌: زیر جایی که می‌توانستیم تود‌‌ه‌ی نوری را مماس با سایه‌ی د‌‌ند‌‌انه‌ای افق ببینیم‌، شهر قرار د‌‌اشت‌. آیا همان طور که سیبیل گفته بود‌‌، ماه پیش از اینکه شاخک‌هایش به برج یک آسمانخراش چنگ بزند‌‌، متوقف می‌شد‌‌؟ اگر یکی از این استالاکتیت‌هایی که مد‌‌ام کش می‌آمد‌‌ و د‌‌رازتر می‌شد‌‌، پیش از توقف ماه از جا کند‌‌ه می‌شد‌‌ و روی سر ما می‌افتاد‌‌ چه‌؟
پیش از آنکه چیزی بپرسم‌، سیبیل تأیید‌‌ کرد‌‌: «ممکن است چیزی هم پایین بیاید‌‌. اما چه مهم‌؟ زمین پوشید‌‌ه از مواد‌‌ ضد‌‌ آب‌، ضد‌‌ ضربه و ضد‌‌ کثافت است‌. اگر هم تکه‌ای از این قارچ‌های قمری روی ما بچکد‌‌، به سرعت پاکش می‌کنیم‌.»
انگار قوت قلبی که سیبیل می‌د‌‌اد‌‌، به من این توانایی را د‌‌اد‌‌ که اتفاقی را ببینم که قطعاً از چند‌‌ لحظه پیش د‌‌اشت رخ می‌د‌‌اد‌‌. فریاد‌‌ زد‌‌م‌: «ببین‌، این چیز د‌‌ارد‌‌ پایین می‌آید‌‌!» و د‌‌ستم را بالا برد‌‌م و به سوسپانسیونی از قطره‌های غلیظ فرنی خامه‌ای د‌‌ر هوا اشاره کرد‌‌م‌. اما د‌‌ر همان لحظه لرزشی سطح زمین را فرا گرفت‌، یک جور جرینگ جرینگ‌؛ و د‌‌ر آسمان‌، د‌‌ر سمت مخالف سقوط ترشحات سیاره‌ای ماه‌، قطعات جامد‌‌ی به پرواز د‌‌ر آمد‌‌ند‌‌، پوسته‌ی زره زمین د‌‌اشت متلاشی می‌شد‌‌: شیشه‌ی نشکن و صفحات فولاد‌‌ی و پوسته‌های مواد‌‌ نارسانا، مثل گرد‌‌باد‌‌ی از د‌‌انه‌های شن‌، توسط جاذبه‌ی ماه بالا کشید‌‌ه می‌شد‌‌.
سیبیل گفت‌: «آسیب جزئی‌ست و فقط د‌‌ر سطح است‌. د‌‌ر زمان بسیار کوتاهی شکاف‌ها را تعمیر می‌کنیم‌. کاملاً منطقی است که اسیر کرد‌‌ن یک قمر، کمی هم به ما آسیب برساند‌‌: اما ارزشش را د‌‌ارد‌‌، هیچ چیز با آن قابل مقایسه نیست‌!»
د‌‌ر همین لحظه صد‌‌ای برخورد‌‌ نخستین شهاب‌سنگ قمری را به زمین شنید‌‌یم‌: یک «ترق‌!» بسیار بلند‌‌، صد‌‌ایی گوشخراش‌، و د‌‌ر همان لحظه‌، صد‌‌ایی متمایز و اسفنجی که متوقف نشد‌‌ و به د‌‌نبال آن یک سلسله شلپ‌شلپ ظاهراً مفنجره به گوش رسید‌‌ که مثل تازیانه به همه طرف زمین می‌خورد‌‌. مد‌‌تی طول کشید‌‌ تا چشم‌هایمان توانست تشخیص بد‌‌هد‌‌ که چه چیزی د‌‌ارد‌‌ سقوط می‌کند‌‌: راستش را بگویم‌، من خیلی د‌‌یر فهمید‌‌م‌، چون انتظار د‌‌اشتم قطعات ماه منور باشند‌‌؛ د‌‌ر حالی که سیبیل بلافاصله آن‌ها را د‌‌ید‌‌ و با لحنی تحقیرآمیز، اما به گونه‌ی نامعمولی بخشند‌‌ه‌، گفت‌: «شهاب‌سنگ‌های نرم‌، واقعاً کی تا حالا چنین چیزی د‌‌ید‌‌ه‌؟ از ماه بیش‌تر از این هم بر نمی‌آید‌‌… البته د‌‌ر نوع خود‌‌ش جالب است‌.»
یکی از قطرات به پرچین سیمی گیر کرد‌‌ و زیر وزن خود‌‌ش متلاش شد‌‌، روی زمین پخش شد‌‌ و بی د‌‌رنگ با پوسته‌ی آن آمیخت‌، و کم کم د‌‌ید‌‌م چیست‌، یعنی د‌‌ر حقیقت احساساتی را که اجازه می‌د‌‌اد‌‌ تصویری از آن چیزِ پیش رویم شکل بد‌‌هم‌، جمع‌بند‌‌ی کرد‌‌م‌ و بعد‌‌ متوجه لکه‌های کوچک د‌‌یگری شد‌‌م که روی کفِ پوشید‌‌ه از موزاییک پخش شد‌‌ه بود‌‌: چیزی مثل لجنی از مخاط اسید‌‌ی که به د‌‌رون قشر زمین نفوذ می‌کرد‌‌، یا شاید‌‌ مثل یک نوع انگل گیاهی که هر چیزی را که لمس می‌کرد‌‌، جذب خود‌‌ش می‌کرد‌‌ و آن را به مغز چسبناک خود‌‌ش تبد‌‌یل می‌کرد‌‌، یا حتا مثل یک سرم که کلنی‌های میکروب‌های چرخان و حریص د‌‌ر آن به هم می‌چسبید‌‌ند‌‌، یا مثل لوزه‌المعد‌‌ه‌ای قطعه قطعه شد‌‌ه که قطعاتش می‌خواهند‌‌ د‌‌وباره به هم بچسبند‌‌ و سلول‌های لبه‌های برید‌‌ه‌اش مثل باد‌‌کش د‌‌هان باز می‌کنند‌‌، یا مثل‌…
 د‌‌لم می‌خواست چشم‌هایم را ببند‌‌م و نمی‌توانستم‌؛ اما وقتی صد‌‌ای سیبیل را شنید‌‌م که می‌گفت‌: «البته‌، به نظر من هم نفرت‌انگیز است‌، اما فکر وقتی را بکن که این ماجرا تثبیت بشود‌‌: زمین بد‌‌ون شک متفاوت و برتر است و ما هم طرف زمینیم‌. وقتی فکرش را می‌کنم‌، یک لحظه به نظرم می‌رسد‌‌ که حتا می‌توانیم از غرق شد‌‌ن د‌‌ر این صحنه لذت ببریم‌، چون به هر حال بعد‌‌ش‌…»
چرخی زد‌‌م و به طرف او برگشتم‌. د‌‌هانش به لبخند‌‌ی باز بود‌‌ که هیچ وقت ند‌‌ید‌‌ه بود‌‌م‌: لبخند‌‌ی مرطوب‌، کمی حیوانی‌… وقتی او را به آن شکل د‌‌ید‌‌م‌، احساسی به من د‌‌ست د‌‌اد‌‌ که با وحشت ناشی از سقوط یک قطعه‌ی ماه د‌‌ر همان لحظه مخلوط شد‌‌… قطعه‌ای که با یک ضربه‌ی د‌‌اغ‌، شهد‌‌آلود‌‌ و خیره‌کنند‌‌ه‌، کلبه‌ی ما و تمام خیابان و آن منطقه‌ی مسکونی و بخش عظیی از حومه‌ی شهر را فرو برد‌‌ و متلاشی کرد‌‌.
تمام شب را د‌‌ر میان آن ماد‌‌ه‌ی قمری نقب زد‌‌یم تا سرانجام توانستیم آسمان را د‌‌وباره ببینیم‌. سپید‌‌ه‌د‌‌م بود‌‌؛ توفانِ شهاب‌سنگ‌ها تمام شد‌‌ه بود‌‌؛ د‌‌یگر نمی‌توانستیم زمینِ اطراف‌مان را بازبشناسیم‌. از لایه‌ی ضخیمی از لجن پوشید‌‌ه شد‌‌ه بود‌‌، لایه‌ی رنگینی از تک‌یاخته‌های سبز و بی‌ثبات و د‌‌ر حال تکثیر. از مواد‌‌ زمینی قبلی‌مان هیچ اثری به جا نماند‌‌ه بود‌‌. ماه د‌‌اشت آسمان را ترک می‌کرد‌‌، رنگش پرید‌‌ه بود‌‌، آن را هم د‌‌یگر نمی‌شد‌‌ باز شناخت‌: چشم‌هایم را تنگ کرد‌‌م و توانستم ببینم تود‌‌ه‌ای از سنگریزه و تکه‌های سخت و قطعات تیز و تمیز آن را پوشاند‌‌ه‌اند‌‌.
اد‌‌امه‌ی ماجرا برای ما بسیار آشناست‌. بعد‌‌ از صد‌‌ها هزار قرن‌، د‌‌اریم سعی می‌کنیم به زمین شکل طبیعی خود‌‌ش را بد‌‌هیم، د‌‌اریم قشر زمینی اولیه را که از پلاستیک و سیمان و فلز و شیشه و لعاب و چرم مصنوعی بود‌‌، بازسازی می‌کنیم‌. اما چه راه د‌‌رازی د‌‌ر پیش د‌‌اریم‌! چون هنوز زمان د‌‌رازی محکومیم که د‌‌ر میان ترشحات قمری د‌‌ست و پا بزنیم‌، د‌‌ر میان ترشحات فاسد‌‌ کلروفیل و شیره‌ی معد‌‌ه و شبنم و گازهای نیتروژنی و خامه و اشک‌. هنوز کارهای زیاد‌‌ی باید‌‌ انجام بد‌‌هیم‌، باید‌‌ صفحات د‌‌رخشان و صیقلیِ قشر ازلی زمین را آن قد‌‌ر به هم جوش بد‌‌هیم تا سرانجام اضافات بیگانه و خارجی و نامطلوب را پاک کنیم‌… یا د‌‌ست کم بپوشانیم‌. و البته با مواد‌‌ امروز باید‌‌ این کار را بکنیم که با بی نظمی سر هم شد‌‌ه‌اند‌‌ و حاصل زمینی فاسد‌‌شد‌‌ه هستند‌‌، و باید‌‌ بیهود‌‌ه سعی کنیم شبیه مواد‌‌ اولیه را بسازیم‌، که البته قابل مقایسه با آن‌ها نیستند‌‌.
می‌گویند‌‌ مواد‌‌ اولیه‌ی اصلی‌، آن‌هایی که د‌‌ر گذشته د‌‌اشتیم‌، فقط بر سطح ماه وجود‌‌ د‌‌ارند‌‌، کثیف نشد‌‌ه‌اند‌‌ و آنجا روی هم ریخته‌اند‌‌، و می‌گویند‌‌ فقط به همین د‌‌لیل‌، ارزشش را د‌‌ارد‌‌ که به آنجا برویم‌: باید‌‌ به ماه برویم تا این مواد‌‌ را د‌‌وباره به د‌‌ست بیاوریم‌. د‌‌لم نمی‌خواهد‌‌ از آن جور آد‌‌م‌هایی به نظر برسم که همیشه حرف‌های ناراحت‌کنند‌‌ه می‌زنند‌‌، اما همه‌ی ما می‌د‌‌انیم که ماه د‌‌ر چه وضعی است‌، د‌‌ر معرض توفان‌های کیهانی‌، پر از حفره‌، فرسود‌‌ه‌، پوسید‌‌ه‌. اگر به آنجا برویم‌، فقط ناامید‌‌ می‌شویم‌، چون می‌فهمیم که حتا مواد‌‌ روزگار قد‌‌یم ما ـ سند‌‌ و د‌‌لیل محکم برتری زمین ـ به مواد‌‌ پست و ناپاید‌‌اری تبد‌‌یل شد‌‌ه‌اند‌‌ که د‌‌یگر نمی‌توان از آن‌ها استفاد‌‌ه کرد‌‌. زمانی بود‌‌ که مراقب بود‌‌م این جور شک و ترد‌‌ید‌‌هایم را به سیبیل نشان ند‌‌هم‌. اما حالا که سیبیل چاق و ژولید‌‌ه و تنبل شد‌‌ه و حریصانه نان خامه‌ای می‌خورد‌‌… حالا د‌‌یگر چه می‌تواند‌‌ به من بگوید‌‌؟
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: ایلیا حریری

از فصل‌نامه فرهنگی – هنری / دوره جدید / شماره‌ی 1 / بهار 1386

دختران ماه

ماه که از پوشش هوا در نقش سپر محافظ محروم بود، از همان آغاز خود را در معرض بمباران همیشگی شهاب‌سنگ‌ها و اثر خورندگی پرتوهای خورشید دید. با توجه به گفته‌های توماس گلد از دانشگاه کرنل، سائیدگی مداوم ناشی از برخورد ذرات شهاب‌سنگ، تخته سنگ‌های سطح ماه را به گرده‌ی خاک بدل ساخته بود. با توجه به اذعان جرارد کویر از دانشگاه شیکاگو، احتمالا فرار گازها از ماگما [1] این قمر را نورانی ساخته و آن را به مانند سنگ‌پا، متخلخل ساخته باشد. 
کیو اف دبلیو اف کیو [2] قبول داشت ماه پیر است، پر از چاله و چوله است و زهوارش در رفته است. عریان در آسمان‌ها می‌غلتد و مانند استخوانی سق زده، گوشت خود را می‌ساید و از دست می‌دهد. این اولین باری نیست که چنین حادثه‌ای روی داده است. ماه‌هایی را به یاد دارم که حتا از این هم پیرتر و خرد و خمیرتر بودند. از این ماه‌ها زیاد دیده‌ام، دیده‌ام که متولد شده‌اند، آسمان را درنوردیده‌اند و از بین رفته‌اند. یکی را بارش شهاب‌های ثاقب سوراخ سوراخ کرده، دیگری از صدقه‌ی سر آن همه دهانه‌هایش منفجر شده، و اما دیگری آن قدر قطره‌های عرق زرد فام بیرون داد که بلافاصله بخار شد، بعد ابرهای متمایل به سبز آن را پوشاندند و به شکل پوسته‌ی اسفنجی خشکیده‌ای مستحیل شد. 
نمی‌شود به سادگی توضیح داد وقتی ماهی می‌میرد روی زمین چه اتفاقی رخ می‌دهد. سعی می‌کنم با رجوع به آخرین نمونه‌‌ای که به یاد دارم آن را توضیح دهم. زمین پس از طی یک دوره تکامل تدریجی دراز مدت، کمابیش به جایی رسید که ما اکنون هستیم؛ به عبارت دیگر به مرحله‌ای وارد شده بود که اتومبیل‌ها سریع‌تر از کف کفش‌ها فرسوده می‌شدند. موجوداتی که به زحمت ساخته‌ی دست انسان‌ها بودند، و اشیاء خرید و فروش شده، و شهرها، قاره‌ها را با رنگ تابناکی پوشاندند. این شهرها تقریبا در جایی رشد کردند که اکنون شهرهای ما قرار دارند، هر چند که شکل کشورها متفاوت بود. حتا نیویورکی وجود داشت که از جهاتی شبیه به نیویورکی بود که همه‌ی شما آن را می‌شناسید، البته بسیار نوتر یا نسبتا لبریزتر از محصولات نو و مسواک‌های نو بود، نیویورکی با جزیره‌ی مانهاتان خود، که انبوه آسمان‌خراش‌هایش براق مثل موهای نایلونی مسواکی کاملا نو، چگالی‌اش را افزوده بودند.
در این دنیایی که تمام اشیاء را به محض کوچک‌ترین نشانی از خرابی یا فرسودگی، با اولین لکه یا تو رفتگی، دور می‌انداختند، و به سرعت یک جانشین نو و کامل جایگزین می‌شد، تنها یک ساز مخالف وجود داشت، یک سایه: ماه. ماه عریان، پوسیده و کهنه در آسمان سرگردان بود. برای جهانی که این پایین بود، بیگانه‌تر و بیگانه‌تر می‌شد. بقایایی از نوعی موجود که دیگر قدیمی و منسوخ شده بود.
اصطلاحات قدیمی مثل بدر، هلال و آخرین تربیع ماه هنوز استفاده می‌شد، اما این‌ها فقط استعاره بودند. چطور می‌توانستیم شکلی را ”بدر“ بنامیم، وقتی همه‌اش شکاف و حفره بود و همیشه انگار می‌خواست خرد شود و به شکل باران قلوه‌سنگ بر سرمان بریزد؟ بگذریم که ماهی نقصان یافته بود! به اندازه‌ی یک تکه پنیر گاز زده کوچک شد و همیشه پیش از آن که انتظارش را داشتیم ناپدید می‌شد. در آغاز هر ماه، همه‌مان در این فکر بودیم که اصلا ماه دوباره ظاهر می‌شود (یعنی ما انتظار داشتیم ماه به همین سادگی ناپدید شود؟)، و هنگامی که دوباره ظاهر می‌شد، بیشتر و بیشتر شبیه به شانه‌ای بود که دندانه‌هایش شکسته است و ما با انزجار نگاهمان را از آن بر می‌داشتیم. 
منظره‌ی دلتنگ کننده‌ای بود. دسته دسته بیرون می‌رفتیم، دست‌هایمان پر از بسته بود، به فروشگاه‌های زنجیره‌ای رفت و آمد داشتیم که شبانه روز باز بودند، و همین طور که علامت‌های نئونی را نگاه می‌انداختیم که از آسمان خراش‌ها بالا و بالاتر رفته بودند و مدام محصولات جدید را به اطلاعمان می‌رساندند، ناگهان دیدیم آرام، بیمار و رنگ پریده در میان آن نورهای خیره کننده در حال پیشروی است، و نتوانستیم این موضوع را از ذهنمان دور کنیم که تمام چیزهای نو، هر محصولی که به تازگی خریده بودیم، می‌تواند به همین راحتی فرسوده شود، زوال یابد، ناپدید گردد و ما شوقمان را برای این طرف و آن طرف دویدن به قصد خرید و مثل دیوانه‌ها کار کردن از دست دادیم؛ فقدانی که بر صنعت و تجارت بی اثر نبود. 
این شد که برای حل این مشکل به فکر چاره افتادیم، مشکل قمر ضد تولیدی. به هیچ کاری نمی‌آمد و تنها لاشه‌ای به درد نخور بود. از آن‌جا که وزنش را از دست داده بود، کم‌کم مدارش را به سمت زمین منحرف کرد: این شی خطرناک بود، بیشتر از هر چیز دیگری خظرناک بود. هر چه نزدیک‌تر می‌شد خط سیر خود را آهسته‌تر می‌کرد. دیگر نمی‌تواستیم تغییر حالت‌هایش را محاسبه کنیم. حتا تقویم و دوره‌ی ماه‌ها صرفا به یک عرف تبدیل شده بود؛ ماه به میل خودش پیش می‌رفت، انگار که می‌خواست از هم متلاشی شود. 
در این شب‌ها که ماه پایین بود ، مردم دمدمی مزاج‌تر شروع به کارهای عجیب و غریب کردند. همیشه خوابگردی بود که دست‌هایش را به سمت ماه دراز کرده و روی لبه آسمان خراش راه می‌رفت، یا گرگ نمایی پیدا می‌شد که وسط میدان تایمز زوزه می‌کشید، یا آتش‌افروزی که در انبارهای بارانداز آتش درست می‌کرد. تا این‌جا همه‌ی این‌ها اتفاقات عادی بودند و دیگر مردم عادی فضول را به خود جلب نمی‌کرد. اما وقتی دختری را کاملاً برهنه، نشسته بر نیمکتی در پارک مرکزی دیدم، مجبور شدم بایستم.
حتا پیش از آن که او را ببینم، حس کرده بودم واقعه‌ای ناخوشایند در شرف وقوع است. همان طور که پشت فرمان ماشینم با سقف متحرکش [3] از میان پارک مرکزی می‌راندم، احساس کردم در بارقه‌ای از نور غوطه‌ور شده‌ام، انگار لامپی مهتابی‌ باشد که پیش از روشن شدن کامل، رشته نورهای کبود رنگی و کم‌سویی ساتع کند. تمام منظره‌ی اطرافم مثل باغی بود که در دهانه‌ای در ماه غرق شده باشد. دختر عریان نزدیک تالابی نشسته بود که قسمتی از ماه را منعکس می‌کرد. ترمز کردم. یک لحظه فکر کردم او را می‌شناسم. از ماشین به سمت او دویدم، اما بعد خشکم زد. نمی‌دانستم او کیست؛ فقط احساس می‌کردم که باید فی‌الفور کاری برایش انجام دهم.
همه چیز در اطراف نیمکت روی چمن پخش و پلا شده بود: لباس‌هایش، یک لنگه کفش و جوراب این طرف و لنگه‌های دیگر آن طرف بودند، گوشواره‌هایش، گردنبند و دستبندها، کیف پول و کیف خرید و محتوایش که در دامنه‌ی کمانی شکل وسیعی پخش شده بودند؛ و یک عالم بسته و خرت و پرت. تقریباً مثل این بود که این مخلوق گمان کرده در راه برگشت از یک مغازه‌گردی تجملی فرا خوانده شده و بعد همه چیز را پرت کرده، چرا که حس کرده باید خود را از تمام اشیاء و نشان‌هایی که او را محدود به زمین می‌کنند رها کند، و حالا منتظر بود به کره ی ماه برده شود. 
مِن‌مِن کنان گفتم: «چی شده؟ می‌تونم کمکت کنم؟»
چشم‌هایش را به بالا دوخت و پرسید: «کمک؟ هیشکی نمی‌تونه کمک کنه. هیشکی نمی‌تونه هیچ کاری کنه.» روشن بود در مورد خودش صحبت نمی‌کرد، بلکه در مورد ماه حرف می‌زد.
ماه بالای سرمان بود. هیئتی محدب که تقریباً ما را مچاله می‌کرد، سقف ویرانی آراسته به حفره‌هایی که شبیه به شبکه‌ی سوراخ سوراخ پنیر بود. درست در همان لحظه حیوانات باغ‌وحش شروع به خرناس کشیدن کردند.
بی‌اختیار پرسیدم: «این پایان کار هست؟» حتا خودم نفهمیدم منظورم چه بود.
پاسخ داد: «این آغاز کار هست.» یا چیزی شبیه به این گفت (تقریباً بدون باز کردن لب‌هایش حرف می‌زد).
«منظورت چیه؟ این آغاز پایان هست یا اتفاق دیگه‌ای داره شروع می‌شه؟»
بلند شد. روی چمن به راه افتاد. گیسوانی بلند به رنگ مس داشت که از شانه‌هایش پایین ریخته بودند. چنان آسیب‌پذیر بود که حس کردم لازم است به نحوی حفظش کنم و بپوشانمش. دستم را به سمتش بردم، انگار آماده باشم اگر افتاد بگیرمش، یا اگر چیزی خواست به او آسیب رساند از او دفاع کنم. اما دست‌هایم حتا جرأت نداشتند او را لمس کنند و مدام فاصله چند سانتی‌متری از پوستش را حفظ می‌کردند. در همان حین که به این شکل به دنبالش می‌رفتم، از باغ‌های گل گذشتیم، و فهمیدم حرکاتش شبیه به حرکات من است، یعنی او هم می‌خواست از چیز ضعیف و شکننده‌ای حفاظت کند. چیزی که شاید می‌افتاد و هزاران تکه می‌شد و نیاز بود به مکانی برود که به آرامی در جایش قرار گیرد. چیزی که او نمی‌توانست لمسش کند، اما تنها می‌توانست با حرکات دست و صورت هدایتش کند: ماه.
انگار ماه گم شده باشد. با ترک کردن مسیر مدارش دیگر نمی‌دانست باید کجا برود؛ به خودش اجازه می‌داد مثل برگ خشکی از مکانی به مکان دیگر حرکت کند. گاه به نظر می‌رسید به سمت زمین سرازیر شده، و گاه با حرکتی مارپیچی چرخ می‌خورد، و سایر اوقات انگار به زحمت شناور بود. ارتفاع کم می‌کرد، در این موضوع شکی نبود. یک لحظه به نظر رسید دارد با هتل پلازا تصادف می‌کند، اما در عوض به سمت دالان بین دو آسمان خراش سر خورد و در مسیر هودسان از نظر ناپدید شد. بعد از مدتی کوتاه در طرف دیگر شهر، از پشت ابری خارج شد، هارلم و رودخانه‌ی شرقی را در نور سفیدی شناور کرد و انگار تندبادی او را گرفته باشد، به سمت برانکس غلت خورد. 
فریاد زدم: «اون‌‌جاست! اون‌جا وایساد.»
دختر با تعجب فریاد زد: «ماه نمی‌تونه وایسه.» و لخت و پابرهنه روی چمن دوید. 
«کجا داری می‌ری؟ نمی‌توانی این طوری این طرف و اون طرف پرسه بزنی! وایسا! هی، دارم با تو حرف می‌زنم! اسمت چیه؟»
اسمی شبیه به دایانا یا دیانا را فریاد زد، شاید هم یک جور نیایش بود. [4] و ناپدید شد. برای دنبال کردنش، داخل اتومبیلم پریدم و شروع به جست و جو در جاده‌های پارک مرکزی کردم.
نور چراغ‌های جلوی ماشین روی پرچین‌ها، تپه‌ها و ستون‌های سنگی می‌تابید؛ اما آن دختر، دایانا، هیچ کجا دیده نمی‌شد. حالا دیگر خیلی دور شده بودم: «باید ردش کرده باشم». دور زدم تا راهی را که آمده بودم برگردم. صدایی پشت سرم گفت: «نه، اون‌جاست، ادامه بده!»
دختر عریان پشت سرم روی صندوق عقب نشسته بود و به سمت ماه اشاره می‌کرد.
از یکی از پل‌های ارتباطی مانهاتان به شهر گذشتیم. حالا به همراه دیگر ماشین‌های کنارمان در حال عبور از بزرگراه چندبانده‌ای بودیم و من مستقیم به جلو خیره شده بودم. از صدای خنده‌ها و تعبیرات خشن و تمسخرآمیز می‌ترسیدم، چرا که بدون شک منظره‌ی ما دو نفر باعث می‌شد دیگران به ما اشاره کنند و بخندند. اما وقتی یک خودروی سواری از ما سبقت گرفت، من شگفت‌زده تقریبا از جاده خارج شدم. دختر عریانی با موهای پریشان در باد، روی سقف آن ماشین دولا شده بود. لحظه‌ای فکر کردم مسافر من از ماشین پرسرعتی به روی ماشین دیگری پریده است، اما کافی بود سرم را کمی برگردانم تا ببینم زانوهای دایانا هنوز آن‌جا، درست روبه‌روی چشمانم بودند. بدن دایانا تنها پیکری نبود که روبه‌روی چشمانم می‌درخشید. حالا دیگر دختران را همه جا می‌دیدم که در عجیب‌ترین موقعیت‌ها همه جا پراکنده بودند؛ چسبیده به رادیاتورها، درها و گلگیرهای اتومبیل‌های پرسرعت. رشته‌های موی طلائی یا سیاه‌شان، در تضاد با درخشش صورتی یا تیره‌ی پوست عریانشان بود. روی تمام ماشین‌ها یکی از این مسافران مؤنث اسرارآمیز بود. همه به جلو خم شده بودند و راننده‌شان را وامی‌داشتند ماه را دنبال کنند.
ماهِ در خطر آن‌ها را فرا خوانده بود. از این موضوع کاملا مطمئن بودم. چندتایی از آن‌ها آن‌جا بودند؟ اتومبیل‌های بیشتری با دختران قمری در تمام تقاطع‌ها و چهارراه‌ها جمع شدند؛ از چهار گوشه‌ی شهر به مکانی نزدیک می‌شدند که به نظر می‌رسید ماه بالای آن متوقف شده باشد. در حاشیه‌ی شهر متوجه شدیم روبه‌روی یک محوطه‌ی ماشین‌های اوراق‌شده رسیده‌ایم.
جاده در میان ناحیه‌ای از دره‌ها، تپه‌ها، پشته‌ها و قله‌ها از نظر محو می‌شد، اما این کناره‌های زمین نبود که چنین سطح با پستی و بلندی را شکل داده بود، بلکه چینه‌های اشیائی دور انداخته شده بود؛ تمام چیزهایی که شهر مصرفگرا مصرف کرده و بیرون انداخته بود تا بتواند به سرعت از عیش به دست گرفتن چیزهای نویی لذت ببرند که کارشان به این همسایگی غیر جذاب ختم شده بود.
در طول سال‌های بسیار توده‌ی یخچال‌های کهنه، شماره‌های زرد مجله‌ی لایف و لامپ‌های روشنایی سوخته در محوطهی عظیم لاشه‌ها جمع شده بودند. حالا ماه بر فراز این سرزمین ناهموار و فرسوده از میان ابرها نمایان بود، ردیف‌های فلزهای مچاله، گویی که بر منتهی مد سوار باشد، بالا آمده بود. آن‌ها شبیه یکدیگر بودند؛ ماه فرتوت و پوسته‌ی زمینی که به ملغمه‌ی لاشه‌های شکسته جوش خورده بود. کوهستان فلزهای اوراق زنجیره‌ای را شکل داده بود که سرهایش شبیه به ساختمان آمفی تئاتری روی هم آمده بود. شکلش درست شبیه به دهانه‌ای آتشفشانی یا یکی از دریاهای ماه بود. ماه بر فراز این فضا معلق بود و انگار که این سیاره و قمرش، مثل آینه تصویر یکدیگر را منعکس می‌کردند. 
موتور ماشین‌های ما همه خاموش شده بودند؛ هیچ چیز ماشین‌ها را مثل دیدن گورستان خودشان نمی‌ترساند. دایانا پایین آمد و دیگر دایاناها هم همین کار را کردند. اما حالا انگار انرژیشان محو شده باشد، با قدم‌های نامطمئن حرکت می‌کردند؛ مثل این که وقتی خودشان را میان خرده‌ریزهای آهن قراضه‌ها دیده بودند، ناگهان متوجه‌ی عریانی‌شان شده‌اند. بسیاری از آن‌ها دست‌هایشان را خم کردند تا سینه‌هایشان را بپوشانند، انگار که داشتند از سرما می‌لرزیدند. در همین حین پراکنده شدند. از کوه‌های قراضه‌های بی‌مصرف بالا می‌رفتند و به میان آمفی تئاتر پایین می‌آمدند، همان‌جا بود که دیدند حلقه‌ی عظیمی در وسط محوطه تشکیل داده‌اند. بعد همه با هم دست‌هایشان را بالا بردند.
ماه حرکتی را آغاز کرد، انگار که تحت تأثیر حرکات دست و صورتشان قرار گرفته بود. لحظه‌ای به نظر رسید نیرویش را بازیافته و دوباره بالا می‌رود. حلقه‌ی دخترها دستانشان را گشوده بودند و صورت‌ها و سینه‌هایشان به سمت ماه چرخیده بود. آیا ماه از آن‌ها خواسته بود این کار را بکنند؟ آیا ماه نیاز داشت دخترها در آسمان حمایتش کنند؟ من وقت نداشتم عمیقاً به این سوال‌ها فکر کنم. همان لحظه جرثقیل بزرگ وارد صحنه شد.
جرثقیل را صاحب قدرتانی طراحی و ساخته بودند که تصمیم گرفته بودند آسمان را از اسباب نازیبایش پاک کنند. بولدزوری بود که نوعی چنگک خرچنگی را بالا برده باشد. کوتاه و چنبرک زده، درست به مانند یک خرچنگ، بر روی چرخ‌های زنجیردارش جلو می‌آمد. وقتی به جایی رسید که برای عملیات آماده شده بود، انگار حتا کوتاه‌تر شد تا با تمام سطحش به زمین بچسبد. دستگیره‌ی چرخ جرثقیل به سرعت چرخید و جرثقیل بازویش را به سمت آسمان بالا برد؛ هیچ کس در خیال هم ندیده بود بتوان جرثقیلی با چنین بازوی بلندی ساخت. بیل مکانیکی‌اش باز شد و تمام دندان‌هایش را آشکار کرد. حالا بیشتر از آن که شبیه چنگک خرچنگ باشد، به دهان کوسه می‌مانست. ماه درست همان‌جا بود. انگار که بخواهد فرار کند، تکان‌تکان خورد، اما به نظر می‌رسید جرثقیل مغناطیسی شده باشد: هم‌چنان که داشتیم تماشا می‌کردیم، ماه مکیده شد. همان طور که بود، در آرواره‌های جرثقیل فرود آمد، دندان‌هایش با صدای خشکی آن را در بر گرفتند؛ ترق! یک لحظه به نظر رسید ماه مثل مرینگو [5] خرد شد، اما در عوض آن‌جا آرمید. نیمی از جسمش درون آرواره‌ی بیل مکانیکی و نیمی دیگرش بیرون از آن بود. به شکل دوک بلندی صاف شده بود. مثل سیگار برگ ضخیمی بین دندان‌های بیل مکانیکی گیر کرده بود. رگباری از طیف خاکستری به پایین پاشیده شد. 
حالا جرثقیل سعی می‌کرد ماه را از مدارش پایین بکشد. دستگیره‌ی چرخ، پیچیدن به عقب را شروع کرده بود. در این وضعیت، پیچاندن به نیروی عظیمی نیاز داشت. در تمام این مدت دایانا و دوست‌هایش با دست‌هایشان افراشته بی‌حرکت مانده بودند؛ گویی امید داشتند با قدرت دایره‌شان بر تجاوز دشمن غلبه کنند. تنها وقتی خاکستر ماه خرد شده روی صورت‌ها و سینه‌هاشان پاشیده شد، شروع به پراکنده شدن کردند. دایانا زیر گریه زد و شروع به زاری کرد. 
همان وقت ماه محبوس اندک نوری را هم که داشت از دست داد؛ به تخته‌سنگ بدریخت و سیاهی بدل شد. دندان‌های بیل مکانیکی نتوانسته بودند نگهش دارند و ماه به پایین، به سمت زمین سقوط کرد. پایین پایین، کارکنان توری فلزی آماده کرده بودند که با میخ‌های بلند به سراسر زمینی کوبیده شده بود که جرثقیل بارش را به آرامی روی آن پایین می‌آورد.
وقتی که ماه روی زمین قرار گرفت، به تخته سنگی شنی و آبله‌گون تبدیل شده بود؛ آن‌قدر کدر و مات که باورکردنی نبود زمانی آسمان را با انعکاس درخشانش روشن می‌کرده است. آرواره‌های بیل مکانیکی باز شدند. بولدوزر بر چرخ‌های زنجیردار خود عقب رفت و تقریباً لنگر برداشت، انگار ناگهان از زیر بارش رها شده باشد. کارگران با تور آماده بودند؛ تور را دور ماه پیچیدند و بین تور و زمین گیرش انداختند. ماه که در ژاکت مخصوصش خفت شده بود [6] تقلایی به سان زلزله‌ای کرد و باعث شد بهمنی از قوطی‌های فلزی خالی از کوه زباله‌ها به پایین سرازیر شوند. سپس همه جا را دوباره آرامش فرا گرفت. حالا انفجار نور چراغ‌های بزرگ روشنایی آسمان بدون ماه را تأمین می‌کرد. به هر حال تاریکی پیش از این محو شده بود. 
سپیده‌دم گورستان ماشین‌های قراضه لاشهی دیگری هم داشت. ماه که در وسط گورستان گیر افتاده بود، تقریباً از دیگر اشیای دور انداخته قابل تشخیص نبود. به همان رنگ بود و همان نگاه محکوم به مرگی را داشت که نمی‌توانستید تصور کنید هرگز زمانی نو بوده است. پژواک زمزمه‌ای آهسته در دهانه‌ی زباله‌های خاکی پیچید. نور سپیده‌دم ازدحام موجودات زنده‌ای را آشکار کرد که به آهستگی از خواب بیدار می‌شدند. موجوداتی پشمالو در میان لاشه‌های دریده‌ کامیون‌ها، چرخ‌های شکسته و فلز مچاله پیش می‌رفتند.
در میان چیزهای دور انداخته، اجتماعی از مردم دور انداخته زندگی می‌کردند. مردمی که نادیده گرفته شده یا خودشان، خودشان را دور انداخته بودند، مردمی که از مسابقه‌ی جاری در تمام سطح شهر برای خرید و فروش اشیاء نویی که قرار بود بلافاصله از رده خارج شوند، خسته شده بودند. مردمی که به این نتیجه رسیده بودند اشیای دور انداخته، تنها ثروت‌های واقعی جهان هستند. این هیبت‌های دراز و باریک، که ریش یا موی ژولیده صورتشان را پوشیده بود، ایستاده یا نشسته، سراسر آمفی تئاتر به دور ماه حلقه زده بودند. جمعیتی ژنده‌پوش یا پوشیده در لباس‌های عجیب، که در میانه‌شان دایانای عریان من و تمام دختران شب پیش جای داشتند. جلو آمدند و شروع به آزاد کردن سیم‌های استیل توری از میخ‌هایی کردند که به زمین کوبیده شده بود.
ماه فوراً مثل بالونی که از مهارش آزاد شده باشد، بالا رفت و بر فراز سر دختران و جایگاه مملو از دوره‌گردان جای گرفت و همان جا آویزان ماند. توری فلزی، همان که دایانا و دیگر دختران سرگرم ور رفتن با سیم‌هایش بودند، ماه را نگه داشته بود. گاهی سیم‌ها را می‌کشیدند و گاهی رهایشان می‌کردند و زمانی که شروع به دویدن کردند، همچنان انتهای سیم‌ها را به دست داشتند. ماه دنبالشان رفت. 
به محض آن که ماه حرکت کرد، موجی شروع به بالا رفتن از پشته‌ی آهن‌قراضه‌ها کرد؛ لاشه‌های خودرو‌های قدیمی با صدای آکاردئونی که مارشی را بنوازد خرد شدند، غژغژکنان صف کشیدند و سیلی از قوطی‌های کهنه با صدای تندر به پایین سرازیر شد، طوری که نمی‌شد گفت خودشان را روی زمین می‌کشیدند یا روی زمین کشیده می‌شدند. تمام چیزها یا افراد کنار گذاشته شده که به گوشه‌ای پرت شده بودند، به دنبال ماه که از توده‌ی اشیاء قراضه نجات یافته بود، از نو به راه افتادند و به سمت ثروتمندترین همسایگی‌های شهر هجوم بردند. 
آن روز صبح، شهر روز شکرگزاری مصرف‌کنندگان را جشن می‌گرفت. این جشن هر سال در یکی از روزهای ماه نوامبر برگزار می‌شد تا خریداران، قدردانی‌شان را به خداوندگار تولید ابراز کنند؛ خداوندگاری که همیشه بی آن که خسته شود، تمام خواسته‌هایشان را برآورده می‌ساخت. هر سال بزرگ‌ترین فروشگاه زنجیره‌ای شهر رژه‌ای را ترتیب می‌داد: بالون عظیمی به شکل عروسکی رنگین و پر زرق و برق، با دنباله‌ای از روبان‌ها به دست دختران پولک‌پوشی که به دنبال دسته‌ی موسیقی رژه می‌رفتند، در میان خیابان‌های اصلی شهر حرکت داده می‌شد. آن روز، جمعیت خیابان پنجم را پایین می‌رفتند. طلایه‌دار دختران چوب‌دستش را در هوا چرخ داد، بر طبل‌های بزرگ کوفتند و بالون عظیم، سمبل مشتری راضی، از میان آسمان‌خراش‌ها به اهتزار درآمد. فرمان‌بردار بر تسمه‌های در دست دخترانی پیش می‌رفت که کلاه‌های کِپی منگوله‌دار و اپل‌های چین‌دار به تن داشتند و موتورسیکلت‌هایی با روکش‌های پولک‌دوزی‌شده را می‌راندند.
در همین حال رژه‌ی دیگری در مانهاتان در جریان بود. ماه فرسوده و پوسته پوسته نیز پیش می‌رفت، در میان آسمان خراش‌ها پرواز می‌کرد. به دست دختران عریان کشیده می‌شد و پشت سرش صفی از ماشین‌های فرسوده و اسکلت کامیون‌ها روان بود، در میان جمعیتی ساکت که رفته رفته رو به فزونی می‌رفت. هزاران نفر به جمعیتی پیوستند که از ساعات آغازین صبح ماه را دنبال کرده بودند؛ مردمی از همه رنگ، تمامی خانواده با بچه‌های قد و نیم‌قدشان، خصوصاً وقتی جمعیت از محله‌های شلوغ سیاه‌پوستان و مهاجران پورتو ریکویی هارلم گذشت.
جمعیت قمری در صفوفی شکسته به سمت شمال شهر حرکت کرد، سپس برادوی را پایین رفت و به سرعت و در سکوت راه افتاد که به جمعیت دیگر بپیوندد که بالون غول‌پیکرشان را در امتداد خیابان پنجم می کشیدند. 
دو جمعیت در میدان مدیسن به هم رسیدند، یا دقیق‌تر، هر دو جمعیت واحدی را تشکیل دادند. مشتری راضی، شاید به خاطر برخورد با سطح ناهموار ماه، از باد خالی و به تکه کهنه‌ای لاستیکی بدل شد. حالا دایانا‌ها روی موتورسیکلت‌ها بودند و ماه را با روبان‌های رنگارنگ می‌کشیدند. از آن‌جا که زنان عریان دست کم دو برابر بودند، موتورسواران مؤنث باید یونیفرم‌ها و کلاه کپی‌هایشان را دور می‌انداختند. تغییر مشابهی موتورسیکلت‌ها و اتومبیل‌های حاضر در رژه را درگیر کرد. دیگر نمی‌شد گفت کدام ماشین کهنه و کدام یک نو بود، چرخ‌های پیچ خورده و گلگیر‌های فرسوده با بدنه‌ی صیقلی چون آینه و به رنگی براق چون لعاب آمیخته بود.
پشت صفوف رژه، تار عنکبوت و کپک ویترین مغازه‌ها را پوشاندند. آسانسورهای آسمان‌خراش‌ها به غژغژ و جیرجیر افتادند، پوسترهای تبلیغاتی زرد شدند، جاتخم‌مرغی‌ها یخچال‌ها مثل ماشین‌های جوجه‌کشی، پر از جوجه شدند و تلویزیون‌ها اوضاع جوی نامساعدی را همراه با طوفان گزارش دادند. شهر به یک چشم بر هم زدن خود را مصرف کرده بود. شهر دیگر شهر یک بار مصرفی بود که ماه را در آخرین سفرش دنبال می‌کرد. 
صدای گروهی که بر کپسول‌های توخالی گاز می‌کوفتند، نشان از رسیدن جمعیت به پل بروکلین بود. دایانا چوب‌دست خود را بالا برد؛ دوستانش روبان‌ها را در هوا چرخ دادند. ماه ته‌مانده‌ی انرژی‌اش را خرج کرد، از میله‌های حفاظ خمیده‌ی پل گذشت، به سوی دریا منحرف شد و مثل یک آجر در آب افتاد. فرو رفت و هزاران حباب ریز به سطح آب فرستاد.
در این حال دختران به جای این که روبان‌ها را رها کنند، آن‌ها را چسبیدند. ماه آن‌ها را بالا برد، از بالای نرده‌های پل به پراوز درآورد و از پل عبور داد. دختران مانند غواصان در هوا هلال زدند و درون آب ناپدید شدند.
ما ایستادیم و با حیرت به آن‌ها خیره شدیم. بعضی‌هایمان روی پل بروکلین و دیگران روی اسکله‌ی ساحل بودند. میان میل به شیرجه زدن و در پی دختران رفتن، و یقین به آن که باز دختران را خواهیم دید که مانند قبل ظاهر می‌شوند، گیر افتاده بودیم.
نباید بیش از آن منتظر می‌ماندیم. دریا داشت با موج‌هایی که دایره‌وار پخش می‌شدند می‌لرزید. در مرکز این دایره جزیره‌ای نمایان شد و مانند کوهی رشد کرد، مانند یک نیم‌کره، مانند کره‌ای که روی آب آرمیده باشد یا تنها تا سطح آب بالا آمده باشد. نه، مثل ماهی بود که در آسمان طلوع می‌کرد. می‌گویم ماه، هر چند که دیگر به ماهی شباهتی نداشت که لحظاتی پیش دیده بودیم در اعماق آب غوطه‌ور شد. در هر صورت این ماه جدید به گونه‌ای بسیار متفاوت، متفاوت بود. از درون دریا ظاهر شد و رشته‌ای جلبک دریایی سبز درخشان را به دنبال خود می‌کشید. فواره‌های آب از چشمه‌های دشت‌هایی ترواش کرد که درخشندگی زمرد را به ماه بخشیده بودند. جنگلی مه‌آلود ماه را پوشانده بود، اما پوشش گیاهی نداشت. انگار این پوشش از جنس پرهای طاووس باشد، مملو از چشم و رنگ‌های درخشان بود.
پیش از آن که کره‌ی ماه به سرعت در آسمان دور شود، به سختی موفق شدیم نگاهی گذار به این چشم‌انداز بیاندازیم. جزئیات بیشتر آن دقیقه تحت تأثیر کلی طراوت و شادابی از دست رفت. هوا گرگ و میش بود، تضاد رنگ‌ها در تابلوی سیاه قلم لرزانی محو می‌شد، دشت‌ها و جنگل‌های قمری دیگر به سختی به شکل کناره‌های مرئی بر سطح مات آن جهان درخشان قابل تشخیص بودند. با این وجود می‌توانستیم منظره‌ی برخی از ننوهایی را ببینم که از شاخه‌ها آویزان بودند و در باد تکان می‌خوردند. من در آن‌جا جوجه‌های آشیانه‌ای را دیدم، دخترانی که ما را به آن مکان هدایت کرده بودند! دایانا را شناختم، سرانجام به آرامش رسید، با بادبزنی از جنس پر خود را باد می‌زد، شاید هم علامتی برای من می‌فرستاد که بشناسمش.
فریاد زدم: «اون‌جا هستند! اون‌جاست!» همه‌مان فریاد زدیم و خوشحال بودیم که باز آن‌ها را یافته‌ایم، و البته مالامال از رنج این که حال برای ابد آن‌ها را از دست داده‌ایم. ماه همان طور که در آسمان تاریک بالا می‌رفت، تنها انعکاس‌هایی از نور خورشید بر سطح دریاچه‌ها و دشت‌هایش را برایمان می‌فرستاد.
ما را جنون گرفته بود. چهار نعل رفتن در خشکی را پیش گرفتیم، سراسر دشت‌های بی‌درخت و جنگل‌هایی که زمین را پوشانده بودند زیر پا گذاشتیم. شهر‌ها و جاده‌ها را مدفون ساختیم و تمام نشانه‌های هر چه را که وجود داشت، زدودیم. شیپور زدیم. عاج‌های بلند و باریک و خرطوم‌هایمان را به سمت آسمان بلند می‌کنیم، موهای پرپشت کفل‌هایمان را به غم و اندوهی سخت که همه‌ی ما ماموت‌های جوان را فراگرفته، می‌جنبانیم، آن زمان که دریابیم اکنون زمان آغاز زندگی است، و با این وجود مشخص است آرزو داریم چه چیز را هرگز نداشته باشیم.
———————————–
پانویس‌ها:
[1] مواد مذاب/ تفتال
[2] این نام راوی اکثر داستان‌های کالوینو است و تمثیلی از قلب تبدیلی به شمار می‌رود، به این معنا که از ابتدا به انتها یا از انتها به ابتدا به سان هم خوانده می‌شود و به صورت عادی، قابل خوانش نیست.
[3] ماشینی که سقف متحرک دارد.
[4] اشاره دارد به الهه‌ی رومی دایانا، الهه‌ی شکار و جنگل و البته الهه‌ی «ماه». دایانا معادل الهه‌ی یونانی آرتمیس است.
[5] نوعی کیک میوه‌ای.
[6] ماه این‌جا به دیوانه‌ای تشبیه شده که در ژاکت مخصوص دیوانگان محبوس شده است.

نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: زهرا نی چین
ویراستار: محمد حاج ‌زمان

درباره نویسنده:
از شناخته‌ترین آثارِ ایتالو کالوینو، نویسنده‌ی ایتالیایی (1985-1923) می‌توان «کمدی‌های کیهانی» و «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» را نام برد. کالوینو چندین مجموعه‌ی داستان کوتاه دارد، که «کمدی‌های کیهانی‌» یکی از آن‌هاست. شخصیتِ اول و راویِ داستان‌های «کمدی‌های کیهانی» شخصی است به نام Qfwfq که از اول تا انتهای زمان زنده است و ماجراهایی را تعریف می‌کند.
داستان‌های کالوینو را پست‌مدرن و حتا سوررئال خوانده‌اند، اما تمام این داستان‌ها حال و هوایی کمابیش فانتزی و گاه علمی‌تخیلی دارند.
این داستان از مجموعه‌ی «کمدی‌های کیهانی» نیست، ولی راویِ آن همان Qfwfq است و فرمِ داستان مانندِ داستان‌های آن مجموعه و با خواندنِ این داستان با فرم کلی تعداد زیادی از داستان‌های کالوینو آشنا می‌شوید.

نرون و برتا

این برتا، زن فقیری بود که کاری نمی‌کرد جز نخ‌ریسیدن. چون که ریسنده‌ی ماهری بود. به روز که داشت می‌رفت، برخورد به نرون امپراتور روم و بهش گفت: «خدا اون‌قدر بهت سلامتی بده که بتونی هزار سال زندگی کنی!»
نرون که سنگدل بود و هیچ‌کس چشم دیدن‌ِ‌شو نداشت، وقتی شنید کسی براش آرزوی زندگی‌ِ هزارساله می‌کنه، تعجب کرد و گفت: «ای زن مهربون، چرا این حرفو بهم می‌زنی؟»
«چون که بعد از هر آدم بدی، یکی بدتر می‌یاد.»
بنابراین نرون گفت: «خب، حالا هرچی از امروز تا فردا صبح ریسیدی، برام بیار به قصر.» و گذاشت و رفت.
برتا همین‌طور که می‌ریسید به خودش می‌گفت:‌ »این رشته‌رو می‌خواد چی کار کنه؟ نکنه فردا که اینو براش بردم، باهاش دارم بزنه! از اون آدم بی‌رحم هرچی بگی برمی‌یاد!»
فردا صبح سرِوقت رفت به قصر نرون. نرون بهش اجازه‌ی ورود داد و تمام رشته‌هایی رو که ریسیده بود، ازش گرفت. بعد بهش گفت: «سر این کلافو ببند به درِ قصر و تا جایی که جا داره برو جلو. بعد مسئول قصرو صدا کرد و بهش گفت: «تا جایی که این رشته می‌ره، از این طرف و اون طرف جاده، همه‌ش مال اون زنه.»
برتا ازش خیلی تشکر کرد و خوشحال و خندون از اون‌جا رفت. از اون روز به بعد، دیگه احتیاجی به ریسیدن نداشت. چون که دیگه یک خانوم شده بود. وقتی که این خبر به رم رسید، همه‌ی زن‌هایی که دست‌شون به دهن‌شون می‌رسید، رفتند پیش نرون. به این امید که هدیه‌ای مثل مال برتا نصیب‌شون بشه.
اما نرون بهشون گفت: «دیگه گذشت اون زمانی که برتا نخ می‌ریسید.»
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم
برگرفته از کتاب:
کالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: مرکز 1389
این داستان کوتاه، توضیحی است بر دو مثل عامیانه. یکی: پیرزنی که برای نرون گریه می‌کرد و دیگری: گذشت اون زمانی که برتا نخ می‌ریسید.
منبع: www.rahpoo.com

پیراهن مرد ناراضی

پادشاهی بود که فقط یه پسر داشت و اونو اندازه‌ی جونش دوست داشت. اما این شاهزاده همیشه ناراضی بود و هر روز کنار پنجره می‌نشست و دوردست‌ها رو تماشا می‌کرد. پادشاه ازش می‌پرسید: «آخه چی کم داری؟ چت شده؟»
«نمی‌دونم پدرجون، خودم هم نمی‌دونم.»
«عاشق شدی؟ اگه دختری رو می‌خوای بهم بگو تا برات بگیرم. حتی اگه دختر قلدرترین پادشاه روی زمین باشه و یا دختر فقیرترین دهقان عالم.»
«نه پدر عاشق نیستم.»
و پدر هر کاری از دستش برمی‌اومد می‌کرد تا حواسشو پرت کنه.
تئاتر، رقص، ساز و آواز. اما هر روز رنگ و روی شاهزادهه پریده‌تر می‌شد. پادشاه اعلامیه داد و از هر گوشه‌ی عالم، داناترین‌ها اومدند: فیلسوف‌ها، حکیم‌ها، استادها.
شاهزاده‌رو بهشون نشون داد و مصلحت خواست. اونام فرصت خواستند که فکر کنن و بعد پیش پادشاه برگشتند:
«اعلیحضرت فکر کردیم و ستاره‌هارو هم رَصَد کردیم. حالا باید این کارو بکنید! مردی‌رو پیدا کنین که راضی باشه. اما راضی از همه چیز. اون‌وقت پیرهن پسرتونو با پیرهن اون عوض کنین.»
پادشاه همون روز فرستادگان‌شو واسه پیداکردن مرد راضی به سراسر جهان فرستاد. کشیشی رو آوردند. پادشاه ازش پرسید: «راضی هستی؟»
«بله اعلیحضرت!»
«بسیار خوب. دوست داری اسقف من بشی؟»
«ای کاش اعلیحضرت!»
«پس از اینجا برو بیرون! من دنبال مردی می‌گردم که از وضعش راضی باشه، نه کسی که دوست داشته باشه از اونی که هست بهتر باشه.»
و پادشاه منتظر کسی دیگه شد. پادشاهی در همسایگیش بود. گفتند اون کاملاً راضیه و خوشحاله. زنِ زیبا و جوونی داره و یه عالم بروبچه‌ و پوزه‌ی همه‌ی دشمناشو هم تو جنگ مالونده و کشورشم تو آرامش به‌سر می‌بره. پادشاه فوراً فرستادگان‌شو فرستاد پیش اون تا پیرهن‌شو بگیرن.
پادشاه همسایه، فرستادگان رو پذیرفت و گفت: «بله‌بله چیزی کم‌وکسر ندارم. اما حیف که با وجود این همه چیزها باید مُرد و همه‌رو گذاشت و رفت! با این فکر اون‌قدر عذاب می‌کشم که شب‌ها خواب خوش به چشمم نمی‌یاد!» و فرستادگان فکر کردند که بهتره برگردن!
پادشاه برای اینکه سرش باد بخوره پا شد رفت شکار. به یه خرگوش تیر انداخت و فکر کرد زده بهش. اما خرگوشه لنگ‌لنگون پا گذاشت به فرار. پادشاه گذاشت دنبالش و از ملازمین دور افتاد. وسط مزرعه‌ها صدای مردی رو شنید که زده بود زیر آواز: پادشاه واسّاد: «کسی که این‌طوری زده زیر آواز، حتماً باید آدم راضی‌ای باشه.» و دنبال صدارو گرفت و رسید به یک تاکستان و بین ردیف تاک‌ها جوانی رو دید که داره تاک‌هارو هَرس می‌کنه و آواز می‌خونه.
جوان گفت: «روزبه‌خیر اعلیحضرت، چه عجب سرِ صبح توی صحرا؟»
«سلامت باشی! می‌خوای که تورو با خودم ببرم پایتخت و دوستم باشی؟»
«ای وای نه اعلیحضرت حتی فکرشم نمی‌کنم. ممنون. جامو حتی با خودِ خودِ پاپ هم عوض نمی‌کنم.»
«آخه چرا، جوونی به این برومندی…»
«خدمت‌تون عرض کردم نه. به همین راضی‌ام و برام بسّه.»
پادشاه فکر کرد: «بالاخره یه آدم راضی پیدا کردم.»
و گفت: «گوش کن ای جوون! باید یه لطفی در حقم بکنی!»
«اگه بتونم رو چشمم اعلیحضرت!»
«یه لحظه صبر کن!» و پادشاه که از خوشحالی تو پوست نمی‌گنجید، رفت و ملازمین‌شو پیدا کرد: «بیاین! بیاین که پسرم نجات پیدا کرد. پسرم نجات پیدا کرد!»
و اونارو برد پیش اون جوان و گفت: «ای جوون مهربون، هرچی بخوای بهت می‌دم! اما تو هم…»
«من چی اعلیحضرت؟»
«پسرم دَمِ مرگه. فقط تو می‌تونی نجاتش بدی. بیا این‌جا، صبر کن!»
و اونو گرفت و شروع کرد به بازکردن دکمه‌های بالاپوشش. اما یه‌هو خشکش زد و دست‌هاش شُل شد. مرد راضی، پیرهن نداشت.
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم
برگرفته از کتاب:
کالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: مرکز 1389
منبع: www.rahpoo.com

ایتالو کالوینو چگونه می‌نوشت؟
ایتالو کالوینو نویسنده‌ای وسواسی بود که برای نوشتن هر اثرش زمان بسیار زیادی صرف می‌کرد.
به گزارش خبرآنلاین، اگر داستان‌نویسی را یک حرفه بدانیم، ناگزیر آن را ترکیبی از هنر و کار دانسته‌ایم. نویسنده جدا از خلاقیت و هنرش ساعت‌های متوالی همچون یک کارمند به نوشتن می‌پردازد. هر نویسنده عادات خاص خود را دارد. «شیوه‌های نوشتن» تلاشی است برای نشان دادن عادات روزانه نویسندگان مشهور هنگام نوشتن.
ایتالو کالوینو (15 اکتبر 1923 – 19 سپتامبر 1985) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار او از جمله «بارون درخت‌نشین» به ترجمه مهدی سحابی، «ویکنت دونیم شده» به ترجمه بهمن محصص، «افسانه‌های ایتالیایی» به ترجمه محسن ابراهیم و «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» به ترجمه لیلی گلستان به زبان فارسی ترجمه شده ‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز بود و فضای انتقادی آثارش باعث شد او را یکی از مهم‌ترین داستان‌نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.
کالوینو در گفت‌وگویی که پاییز سال 1992 با مجله معتبر «پاریس ریویو» انجام داد، شیوه‌های خود در نوشتن را چنین بیان کرد:
با خودکار می‌نویسم و خیلی خیلی اصلاح می‌کنم. باید بگویم بیشتر از آنکه بنویسم خط می‌زنم. وقت صحبت کردن برای یافتن واژه در ذهنم به شکار می‌روم، هنگام نوشتن هم همین مشکل را دارم. کلمات بسیاری اضافه و مدام ابرو باز می‌کنم، آنقدر ریز می‌نویسم که گاهی خودم هم نمی‌توانم دست‌خط خودم را بخوانم. به همین دلیل از ذره‌بین استفاده می‌کنم تا ببینم چه نوشته‌ام.
دو دست‌خط متفاوت دارم. یکی درشت است با حروف بزرگ و با فاصله، موقع نسخه‌برداری یا زمانیکه از آنچه نوشته‌ام اطمینان دارم این دست‌خط را به کار می‌برم. دست‌خط دیگر رابطه مستقیمی با ذهن نامطمئنم دارد و بسیار ریز است و حروف اندازه نقطه هستند. کشف و درک چنین دست‌خطی برای خودم هم دشوار است.
صفحه‌های دستنویس من همیشه مملو از خط‌خوردگی و تصحیح هستند. یک وقتی چندین نسخه دستنویس می‌نوشتم. حالا پس از نوشتن نسخه اول، که با دست آن را نوشته‌ام و خرچنگ قورباغه است، تایپ کردن را آغاز و آنچه نوشته‌ام را کشف می‌کنم.
وقت بازخوانی نسخه تایپی متنی کاملا متفاوت را کشف می‌کنم که آن را هم بازبینی می‌کنم. بعد باز هم اصلاح می‌کنم. در هر صفحه ابتدا سعی می‌کنم با ماشین تحریر اصلاحاتم را وارد کنم، بعد اصلاحات دیگر را با دست انجام می‌دهم. بعضی وقت‌ها صفحه چنان ناخوانا می‌شود که دوباره آن را تایپ می‌کنم. به نویسنده‌هایی که بدون اصلاح کارشان پیش می‌رود حسودی می‌کنم.
فرضم بر این است که هر روز بنویسم، اما صبح که از خواب بیدار می‌شوم هر بهانه‌ای می‌آورم که از نوشتن فرار کنم: باید بیرون بروم، خرید کنم و روزنامه بخرم. به عنوان یه اصل و قانون صبح‌هایم را حرام می‌کنم، به همین دلیل بعدازظهرها می‌نشینم پای نوشتن. من نویسنده روزانه هستم، اما چون صبح را حرام می‌کنم به نویسنده عصرانه بدل می‌شوم. شب‌ها هم می‌توانم بنویسم، اما وقتی این کار را می‌کنم دیگر خوابم نمی‌برد به همین دلیل این کار را نمی‌کنم.
همیشه چند پروژه دارم. فهرستی از بیست کتاب دارم که می‌خواهم آنها را بنویسم، اما زمانی می‌رسد که می‌گویم می‌خواهم این کتاب را بنویسم. فقط گاهی رمان‌نویس هستم. اغلب کتاب‌های من از کنار هم قرار گرفتن چند متن کوتاه، داستان کوتاه و غیره درست شده‌اند، کتاب‌هایی هستند که ساختاری کلی دارند اما شامل متن‌های متفاوتی هستند.
برای من طراحی یک کتاب بر محور یک ایده مسئله مهمی است. مدت زمان زیادی را صرف طراحی یک کتاب می‌کنم، طرح داستان را تیتروار می‌نویسم که البته سودی برایم ندارد. آن‌ها را دور می‌ریزم. چیزی که کتاب را شکل می‌دهد خود نوشته است، چیزی است که روی صفحه کاغذ نقش بسته.
در شروع کار بسیار کند هستم. اگر ایده‌ای برای رمان داشته باشم هر بهانه قانع‌کننده‌ای می‌آوردم تا آن را ننویسم. اگر کتابی شامل چند داستان و متن کوتاه بنویسم هر کدام از آن‌ها نقطه آغاز خود را دارد. حتی در شروع مقاله هم بسیار کند هستم. حتی اگر مقاله‌ای برای یک روزنامه باشد همین مشکل شروع کار را دارم. وقتی شروع کردم دیگر سریع هستم. به عبارت دیگر من سریع می‌نویسم، اما فاصله بزرگی بین نوشتنم است. مثل حکایت آن هنرمند بزرگ چینی است؛ امپراتور از او خواست تا خرچنگی برایش بکشد. هنرمند جواب داد 10 سال زمان، خانه‌ای بزرگ و 20 نوکر نیاز دارد. 10 سال گذشت و امپراتور سراغ نقاشی خرچنگ را گرفت. نقاش گفت دو سال دیگر وقت لازم دارد. بعد گفت یک هفته وقت لازم دارد. بالاخره هم مداد را برداشت و با یک حرکت در یک لحظه خرچنگ را کشید.
همیشه با ایده‌ای کوچک، با یک تصویر شروع و آن را بزرگ می‌کنم. درست است که در 10 سال گذشته معماری آثارم نقش بسیار مهمی داشتند، شاید نقش خیلی مهمی. اما فقط وقتی حس می‌کنم به معماری محکم رسیده‌ام که می‌تواند روی پای خودش بایستد مطمئن می‌شوم اثرم به پایان رسیده. مثلا وقتی نوشتن «شهرهای نامرئی» را شروع کردم تصور محوی از چارچوب و معماری داستان داشتم. اما بعد کم‌کم معماری داستان چنان مهم شد که جور تمام کتاب را کشید. معماری داستان به طرح کتابی تبدیل شد که اصلا طرح داستانی نداشت. درمورد «قصر سرنوشت‌های گره‌خورده» هم می‌توانیم همین را بگوییم؛ معماری کتاب خود کتاب است.
اما بعدا چنان به وسواس معماری دچار شدم که عقلم داشت می‌پرید. مثلا درمورد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» می‌توان گفت این اثر بدون ساختاری بسیار دقیق و پرداخت‌شده اصلا شکل نمی‌گرفت.
به نظرم در این امر موفق شده‌ام، این مسئله احساس لذت خاصی به من می‌دهد. البته این چیزها نباید برای خواننده مهم باشد. مصئله مهم لذت بردن از کتاب‌های من است، بدون درنظر گرفتن کار من هنگام نوشتن.
تجربه زندگی روزمره بر آنچه می‌نویسی تاثیر می‌‌گذارد، اما اینکه لحظه نوشتن کجا هستی خیلی تاثیر ندارد. مثلا در حال حاضر کتابی می‌نویسم که داستانش با خانه‌ام در توسکانی رابطه دارد اما اگر وسط نوشتن به جایی دیگر بروم نوشته‌ام تغییر نمی‌کند.
منبع: www.ketabnews.com

طرفدار سن‌جوزپه

یک نفر بود که فقط و فقط مخلص سن‌جوزپه بود. هرچی دعا و نیایش بود، فقط برای سن‌جوزپه می کرد. برای سن‌جوزپه شمع روشن می‌کرد. برای سن‌جوزپه صدقه جمع می‌کرد. خلاصه خواب و خوراکش شده بود فقط سن‌جوزپه. تا اینکه زد و مُرد و رفت پیش سن‌پیئترو که متولی بهشت بود. سن‌پیئترو نمی‌خواست قبولش کنه. چون تو زندگی، فقط کار خوبش شده بود عبادت سن‌جوزپه. اعمال خوب، اصلاً. مسیح و مریم و قدیسین دیگه، انگار نه انگار که وجود داشتند.
مخلص سن‌جوزپه گفت: «حالا که تا این‌جا اومد‌م، اقلاً بذارین ببینمش.» و سن‌پیئترو فرستاد پیِ سن‌جوزپه. سن‌جوزپه اومد و تا اون مخلص خودشو دید گفت: «آفرین، خیلی خوشحالم که اومدی پیش‌مون. بیا، بیا تو.»
«نمی‌تونم. اون یارو نمی‌ذاره.»
«آخه چرا؟»
«واسه اینکه می‌گه فقط شمارو عبادت کردم نه دیگرونو.»
«ای بابا مهم نیست. بیا تو.»
اما سن‌پیئترو پاشو کرده بود تو یه کفش که اونو راه نمی‌ده. خلاصه بگو مگوی حسابی شد و سن‌جوزپه به سن‌پیئترو گفت:
«خلاصه یا می‌ذاری بیاد تو یا من دست زن و بچه‌مو می‌گیرم و می‌رم یه جای دیگه بهشت درست می‌کنم.»
زنش، حضرت مریم بود و بچه‌ش حضرت مسیح.
بنابراین، سن‌پیئترو فکر کرد بهتره بذاره پیروِ سن‌جوزپه بره تو.
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم

برگرفته از کتاب:
کالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: مرکز 1389
قبلاً الکساندر دومای پدر در دو کتابش به نام‌های «ایل‌کوری‌کولو» و «باربون‌های ناپل»، این قصه را از زبان واعظی معروف به هنگام وعظ برای مردم از منبر برای نشان‌دادن ارجحیت سن‌جوزپه نقل می‌کند و آن پیرو گناهکار، راهزن معروفی به نام ماستریللی بوده است. این قصه را کشیشی به نام جووانی کریسوستومر در سال ۱۷۷۵ از منبر تعریف می‌کند که از طرف کلیسا مورد شکایت و تفتیش عقاید قرار می‌گیرد.

منبع: www.rahpoo.com

کشیش اینیاتزیو

کشیش اینیاتزیو کشیشی بود که هر روز می‌بایست بره و برای صومعه صدقه جمع کنه. به جاهایی که آدم‌های فقیر بودند بیش‌تر می‌رفت. چون‌که مردم فقیر اون‌چیزی رو که بهش می‌دادند از صمیم قلب می‌دادند. اما پیش فرانکینوی محضردار هیچ‌وقت نمی‌رفت. چون اونو آدم بدقلبی می‌دونست که خون مردم بدبخت را می‌مکید.
یک روز فرانکینوی محضردار که از دست اینیاتزیو به خاطر اینکه به خونه‌ش نمی‌رفت ناراحت بود، رفت به صومعه تا از رفتار بد کشیش اینیاتزیو پیش رئیس صومعه شکایت کنه: «پدر به نظرتون من این‌قدر آدم بی‌ارزشی هستم؟»
رئیس صومعه بهش گفت که آروم باشه و اون خودش کشیش اینیاتزیو رو سر جاش می‌شونه و محضردار آروم شد و رفت.
وقتی کشیش اینیاتزیو به صومعه برگشت، رئیس صومعه بهش گفت: «این چه رفتاریه که با فرانکینوی محضردار می‌کنی؟ برو پیشش و هرچی بهت داد بگیر!»
کشیش اینیاتزیو ساکت موند و تعظیم کرد. فردا صبح رفت پیش محضردار و فرانکینو خورجین‌هاشو از هر چیزی پر کرد. کشیش اینیاتزیو خورجین‌هارو انداخت رو دوشش و راه افتاد به طرف صومعه. اولین قدم رو که برداشت، یک قطره خون از خورجین‌ها چکید. بعد یکی دیگه و یکی دیگه. مردمِ سرِ راه که می‌دیدند از خورجین‌ها خون می‌چکه گفتند: «بَه‌بَه، چه روز پرباریه برای کشیش اینیاتزیو! پدرها امروز یه ناهار حسابی می‌زنن!» و کشیش بدون اینکه کلمه‌ای بگه به راهش ادامه می‌داد و پشت سرش خطی از خون باقی می‌گذاشت.
تو صومعه کشیش‌ها که دیدند اون با اون همه خون داره می‌یاد گفتند: «کشیش اینیاتزیو امروز برامون گوشت آورده! گوشت تازه‌ی کشتارشده!» درِ خورجین‌هارو باز کرد. اما گوشتی توش نبود.
«پس این همه خون از کجا اومده؟»
کشیش اینیاتزیو گفت: «نترسین. این خون درست از خورجین‌ها راه افتاده. چون صدقه‌ای رو که فرانکینو به من داده، دسترنج اون نیست، بلکه خون فقیرائیه که غارت‌شون می‌کنه.»
از اون به بعد، کشیش اینیاتزیو هیچ‌وقت برای گرفتن صدقه پیش محضردار نرفت.
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم

برگرفته از کتاب:
کالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: مرکز 1389.
منبع: www.rahpoo.com

ایتالو کالوینو (Italo Calvino) روزنامه نگار . نویسنده داستانهای کوتاه و متن های تجربی و رمان نویسی که افسانه های تخیلی اش او را در ردیف مهمترین داستانویسان قرن بیستم ایتالیا قرار داده است. دوره نویسندگی کالوینو نزدیک به چهار دهه بطول انجامید.
" بعد از چهل سال داستان نویسی زمان آن رسیده که یک تعریف کلی و جامع در مورد کارهایم بیان کنم. روش کار من بیشتر به این صورت نبوده که در متن . وزن ها و سنگینی ها را کاهش بدهم بلکه سعی کرده ام فقط سنگینی های محیط را جابجا کنم. گاهی از میان مردم. گاهی از پیکره های آسمانی و گاهی از درون شهر ها و یا از ساختار داستانها و همینطور از زبان " (از کتاب شش یاداشت برای هزاره بعدی-1988)
ایتالو کالوینو از والدینی ایتالیایی در شهر سانتیاگودلاس وگاس کوبا بدنیا آمد. در جایی گفته است. " میخواهم سخنانم را از این جا شروع کنم که من در زیر نشانه لیبرا بدنیا آمدم" ( لیبرا هفتمین برج از برج های دوازده گانه زودیاک است.)
در سنین نوجوانی او و خانواده اش به ایتالیا باز گشتند و تا چند سال اول در شهر سان رمو سکونت گزیدند. طی سالهای (1941-1947) در دانشگاه تورین و سپس در دانشگاه سلطنتی فلورانس تحصیل کرد . با شروع جنگ دوم جهانی واردحزب فاشیست های جوان شد ولی با فاصله کمی از آن جدا شد و به آلپ گریخت و کمونیستهای کوهستان لیگوریان پیوست که تجارب این دوران الهام گر اولین داستانهایش گردید. " دریا در مقابل صخره ها و موج شکن ها اوج میگرفت و دوباره فرو می افتاد و قایق های ماهیگیران را بازی میداد. مردان سیه چرده تورهای صید خرچنگ را برای ماهیگیری شبانه آماده میکردند. دریا آرام بود و فقط بطور نامحسوسی تغییر رنگ میداد. از آبی به سیاه و همینطور تیرگی دور تر میرفت. به وسعت آبی نظیر این فکر میکردم. به بی نهایت ذره های نرم ماسه در ته دریا که با جریان آرام آب صدفها را شستشو میداد. " ( "مورچه آرزانتینی" از مجموعه داستان " آدم یکروز بعد ازظهر" ) بعد از جنگ و فارغ التحصیلی از دانشگاه تورین(1945) بمدت سه سال بعنوان روزنامه نگار نشریه دوره ای ارگان حزب کمونیست مشغول بکار شد و سپس از سال 1948 الا 1984 در خانه نشر اینا اودی(Einaudi) کار نویسندگی اش را دنبال کرد. علاوه بر این در نشریات دیگر ایتالیا مثل لایونیته / لا نوسترا لوتا / لا گاریبالدینو / ووکا دلا دموکرازیا / (ک*ی)م پورانئو/ سیته لاپرتاو/ لا ریپوبلیکا کارهایی انجام داد. از سال 1959 الا 1967 بهمراه دوستش الیو ویتورینی سر دبیری مجله ادبی لامناب دی لیتراتو را بعهده گرفت. در سال 1952 سفری به اتحاد شوروی سابق داشت و از سال 1959 الا 1960 در ایالات متحده امریکا اقامت گزید. بسال 1964 با آوازه خوانی بنام ایستر جودیت ازدواج کرد . در سال 1976 به پاریس رفت و پس از دو سال به رم بازگشت. بغیر از کارهای ابتدائی او و اولین گامها که در کنار  چزاره پاوزه انجام گرفت تقریبا دیگر کارهای کالوینو توسط نشر اینا اودی مرکز تورین بچاپ رسید.
اولین رمان کالوینو با نام " راهی بسوی آشیانه عنکبوتها" در سال 1947 منتشر شد که بشیوه ای نئو رئالیستی از نگاه یک نوجوان حرکت مقاوت را در برابر مسائل جاری دنبال میکرد. این کتاب بخاطر حالت افسانه گونه اش در روایت داستان مورد توجه فراوان قرار گرفت. " اشرافی شکافته شده"(1952) کتاب بعدی کالوینو است آراء عمومی مردم را در مقابله پدیده ای بنام جنگ بتصویر میکشد و داستان مردی را نقل میکندکه در جریان جنگ ترکها_ مسیحی ها با گلوله توپ بدونیم شده است. چاپ این کتاب موجی از بحث و جدالهای رئالیستی را از سوی حزب کمونیست براه انداخت.
داستانهای تخیلی منتشر شده کالوینو طی دهه 1950 که حول تمثیل و حکایت و کارهای تخیلی محض دور میزد او را به عنوان یکی از مهمترین داستانویسان قرن بیستم ایتالیا تثبیت کرد. پس از " اشرافی شکافته شده" کتاب " بارون درخت نشین" در سال 1957 رونه بازار کتاب شد. وقایع کتا ب در قرن هیجدهم اتفاق می افتد . پسر یک بارون اشرافی روزی از درختی بالا میرود و طی مسایلی تصمیم میگیرد تا پایان عمرش را بالای درختان بسر برد. " چاقوی ناموجود" –(1959) کامل کننده این سه گانه ( سه کتاب اخیر) بود و ماورای کلیت نئو رئالیستی کتاب از سایر داستانهای تخیلی اش پیشی گرفت و علاوه بر در هم تنیده شدن ماهرانه روایت ها میتوان خواست ها ی مورد نظر کالوینو را در مورد وجدان شخصی و روند تاریخی مشاهده کرد.
"ماکووالدو " –(1963) مجموعه ای از داستانهای گوناگون است که در آن کالوینو زندگی مدرن شهری را مورد حمله قرار میدهد. مارکو والدو شخصیتی چاپلین گونه دارد. کاگری معمولی و پدری معمولی که نومیدانه زیبائی های از دست رفته را دنبال میکند و در کوچکترین فرصتی بدست میاورد در رویاء هایش غرق میشود. وقتی همه آدمها بخاطر گرمای تابستان شهر را خالی میکنند او از دیدن خیبانهای خلوت لذت میبرد . آرامش او فقط زمانی بهم میریزد که یک گروه  تلویزیونی تصمیم میگیرد با تنها کسی که به تعطیلات نرفته و در شهر مانده مصاحبه ای انجام دهد.
در دوران پس از سالهای 1956 با توجه به اتفاقاتی که در مجارستان روی داد باعث کناره گیری کالوینو از حزب کمونیست گردید وبهمین دلیل بیشتر اوقاتش صرف روزنامه نگاری و داستانویسی شد. بعد از ترک حزب کمونیست از شدت پریشانی و اضظراب بود که نوشت.  " هنوز هم بر این باورم که با وجود رشد در دوران دیکتاتوری و گیر افتادن در مخمصه ای بنام جنگ و نظامی گری زندگی کردن در صلح و آرامش نوع ضعیفی از خوش شانسی بود که آنهم میتوانست در یک چشه بهم زدن از من گرفته شود" . و در جایی دیگر گفته بود. " آیا واقعا من  یک استالینیست بودم؟" .
کالوینو وقتی برای اولین بار در سال1959 نیویورک را میبیند از آن با عنوان" شهر من" یاد میکند . "سفرنامه امریکا"ی او طی سالهای 1959-60 شامل نامه هایی است که به همکاران خود نوشته است. کالوینو از سردی و بیخبری امریکائی ها نسبت به نویسندگان ایتالیایی متعجب میشود. در سال 1964 راهی پاریس میشود تا خود را با نوآوری های جاری زمانه همگون سازد. هر چند در کتاب "غبار برخاسته از مصائب عاشقی " نویسنده اندک رجعتی میکند و با حالتی از واقعیت گرایی اجتماعی جامعه صنعتی اروپا را به تمسخر میگیرد.
کتاب " کمدی های کیهانی"(1965) مجموعه ای از مفاهیم سیر تکاملی را در برابر میزان های هستی قرار میدهد. در میان مفاهیم قابل طرح مسئله حیات که قدمت اش به پیدایش جهان میرسد کالوینو مفاهیم تمامی نظریه های علمی را زیر سوال میبرد. حیات دائما در حال تغییر بوده و ابتدا بصورت ماهی و نهایتا به دایناسور و … میرسد. و این بحث و جدال باعث طغیان عشق در او میگردید.
" بطور پیوسته و همزمان مفهومی از هستی . کلام. زمان. جاذبه زمین و جاذبه جهان و امکان وجود میلیونها و میلیونها خورشید و سیارات و مزارع گندم و…..  "
در کتاب " قلعه تقدیر دوگانه" کالوینو منبع الهام خود را از چند لوح باستانی میگیرد. کتاب نمونه کاملی از متن باز است و اجازه خوانش های متعدد را به هر کسی میدهد.
"آقای پالومار همانطور که در صف انتظار میکشد به ظرف ها فکر میکند. در حافظه اش غذایی را دنبال میکند. یک خوراک کامل گوشت و لوبیا که نقش اصلی را گوشت غاز ایفا میکند. اما نه بیاد آوردن نوع غذا و نه ذائقه اش کمکی به او نمیکنند. حتی کوچکترین چیزی و یا نشانه ای که مجذوب اش کند و تصوری آنی را زنده کند او را به اشتها بیاورد. تصور کوهی از غازهای چاق ماده با پرهای سفید. تصور اینکه راهی بسمت آنها باز شود  و او بطرف آنها برود . آنها را چنگ بزند و خود را خفه کند….  . (از کتاب آقای پالو مار1983)
" شهر های نادیده"(1972) یک داستان تخیلی سورئال بود که در ماکوپولو شهرهایی ساخته از خیال خود را برای تفریح کوبلای خان به تصویر میکشید. شهر هایی بنا شده بر روی داربست های چوبی . ساخته شده از نی های دریایی . شهر تارهای عنکبوتی. شهری که از یاد ها نمیرود و از این قبیل….  . " دروغی در کلام نیست بلکه فقط در اشیاء و مکان هاست "
"در ایزیدور (Isidore) یکی از شهرهای خیالی غریبه که در هراسی بین دو زن مانده است به زن بعدی بر میخوردو در شهر زیرما(zirma) دختری را میبیند که روی ریسمان راه میرود و شهر تامارا(Tamara) نا شناخته میماند. کاخ هزار توی امپراتوری خان بزرگ استعاره ای برای جهان هستی بشمار می آید. در سال 1979 کالوینو با کتاب " در شبی  زمستانی اگر مسافری" برنده جایزه ادبی فل رینلی (felrinelli ) شد.یکی از نویسندگان معروف معاصر در باره او میگوید.
" او همیشه در مورد چیزهایی مینویسد که می شناسیم ولی قبل از آن هیچوقت به آن فکر نکرده ایم ".
در " شهرهای نادیده"شاهد گفتگوی  مارکو پولوی خیالی با کوبلای خان هستیم.مارکو پولو شهرهایی را با حقیقت مجازی در سرزمین تحت حکومت خان  توصیف میکند. همه شهرها به اسامی زنها نام گذاری شده و از ترکیب بندی و شخصیت پردازی بی نظیر از نظر کیفیت و مفهوم برخوردار است .رمان در نه بخش اصلی تنظیم شده که در ابتدا و انتهای هر بخش با پنج تصویر روایتی آرایش گردیده است. در ابتدای کار داستانها بصورت نقل قول های مسافرانی است که  خان بدون لزومی برای باور کردن آنها را میشنود و  فقط سعی در یافتن نقاط مهمی در داستانهای مارکو پولو را دارد. خان دارای قدرتی در حال انزوال است و هر خواننده ای در خلال گفتگوی مارکو و خان به این امر پی میبرد که داستان واقعی در لابلای تخیلات مارکو و شک و تردید خان نسبت به این جوان نهفته است. و در پایان نهایتا اعلام میکند دستیابی خان به این سرزمینها غیر ممکن است و آخرین کلامی که خان به مارکو میگوید حتی برای خواننده هم امیدوارکننده است.
" با وجود بودن در دوزخ زندگی میتوانیم آن را بپذیریم و دست کشیدن بمعنای هشیاری از آن است. "
در کتاب " درشبی زمستانی اگر مسافری"  در بخش اول کتاب بطور متناوب ده داستان مختلف را شروع میکند و واز جایی آغاز میشود که مردی به ناقص بودن نسخه رمانی که بتازگی خریده است پی میبرد. این موضوع را از متن جلا داده شده داستان در می یابد. او در بازگشت به کتابفروشی با زن جوانی آشنا میشود و نهایتا متوجه میشوند که داستان های ده گانه تقلیدهایی مضحک از داستانهایی دنباله دار هستند. کتاب شامل مباحثی بر تجارب خواندن است و گشایش ده داستان جداگانه در ابتدا بنوعی ادبی روایت خیالی را تا به انتها دنبال میکند. بنظر میرسد کالوینو در این اثرخواندن را به نوشتن ارجع دانسته است .
ایتالو کالوینو در نوزدهم سپتامبر سالا 1985 بر اثر خونریزی مغزی در شهر سی ینا ایتالیا درگذشت. کتاب " شش یاداشت برای هزاره بعدی" پس از مرگ وی بچاپ رسید. از مجموعه "  زیر خورشید جاگوار" (1991) که بر اساس حسهای پنجگانه نوشته بود " لامسه" و " بینایی" هرگز کامل نشدو ناتمام ماند . کالوینو همچنین پیرامون خصایصی پنجگانه تحت عناوین " شفافیت"/ "سرعت انتقال"/ " سخت گیری"/ "قابلیت لمس" و " چند لایه گی" کارهایی را در دست داشت. در کتاب " استفاده های ادبیات" (1980) کالوینو خاطر نشان میکند ." در سنین بزرگسالی زمانی میرسد که دوباره رجعتی به کتابهای مهم ایام جوانی بپردازیم حتی اگر کاملا تغییر کرده باشیم و با چیزی که مواجه میشویم برایمان کاملا تازه و بدیع باشد" .

برگزیده کتابهای ایتالو کالوینو:
راهی بسوی آشیانه عنکبوتها – 1947
آدم – یک روز بعد اظهر- و داستانهای دیگر – 1949
اشرافی شکافته شده – 1952
فولکلورهای ایتالیایی –  1956
بارون  درخت نشین –  1957
چاقوی ناموجود –  1959
نیاکانمان –  1960
مارکو والدو –  1963
غبار برخاسته ازمصائب عاشقی – 1965
کمدی های کیهانی –  1965
صفر –   1967
شهر های  نادیده –   1972
قلعه  تقدیر دوگانه -1973
اگر در شبی زمستانی مسافری –   1979
استفاده های ادبیات –   1980
آقای پالومار – 1983
شش یاداشت برای هزاره بعدی –   1988
چرا کلاسیک میخوانیم –   1991
شرح حال نویسی – 2003

نویسنده: علی قانع
۱۳۸۵/۰۱/۲۴

منبع: www.ketabnews.com

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
ایتالو کالوینو در یک نگاه:
زادروز: ۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ در سانتیاگو دِلاس وگاس (کوبا)
درگذشت: ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵ در سیه‌نا (ایتالیا)
ملیت: ایتالیایی
خلاصه:
ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) ‏یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

زندگی
کالوینو در سانتیاگو دِلاس وگاس در کوبا به دنیا آمد پدر و مادرش هر دو گیاه‌شناس بودند و تأثیر آن‌ها در طبیعت‌گرایی آثار وی مشهود است[نیازمند منبع]. وی تا پنج سالگی در کوبا ماند، سپس به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همان‌جا سپری کرد.
کالوینو تا هجده سالگی در سان‌رمو ماند، سپس، در سال ۱۹۴۱ به تورین رفت. در سال ۱۹۴۳ به نهضت مقاومت ایتالیا و بریگاد گاریبالدی، و پس از آن به حزب کمونیست ایتالیا پیوست،
کالوینو در سال ۱۹۴۷ با نوشتن پایان‌نامه‌ای دربارهٔ جوزف کنراد در رشتهٔ ادبیات از دانشگاه تورین فارغ‌التحصیل شد، و سپس به همکاری با روزنامهٔ محلی حزب کمونیست لونیتا پرداخت. در همین سال، پس از انتشار کتاب راه لانهٔ عنکبوت با مضمون نهضت مقاومت که برای او جایزهٔ ریچنه را به ارمغان آورد، با برخی مشاهیر ادبی ایتالیا از قبیل ناتالیا گینزبرگ و الیو ویتورینی آشنا شد. او در این سال‌ها با مجلات کمونیستی مختلفی همکاری می‌کرد.
کالوینو در سال ۱۹۵۰ به اتحاد جماهیر شوروی سفر کرد. یادداشت‌های این سفر در روزنامهٔ لونیتا چاپ شد و برای او جایزه به ارمغان آورد.[۱] در دههٔ پنجاه کالوینو به نوعی تخیل ادبی‌تر نزدیک به حکایت‌های پندآمیز گرایش پیدا کرد که در آن هجو اجتماعی و سیاسی با تفننی طنزآمیز همراه است. چند کتاب از جمله شوالیهٔ ناموجود و مورچهٔ آرژانتینی را منتشر کرد و با نشریات کمونیستی و مارکسیستی همکاری کرد، تا این که در سال ۱۹۵۷ به شکل غیرمنتظره‌ای از حزب کمونیست کناره‌گیری کرد و نامهٔ استعفایش در نشریهٔ «لونیتا» چاپ شد. کتاب بارون درخت‌نشین هم در همین سال منتشر شد.
به رغم سخت‌گیری‌های موجود در آن دوران برای ورود بیگانگان متمایل به دیدگاه‌های کمونیست، توانست با دعوت بنیاد فورد به آمریکا سفر کند و شش ماه آنجا بماند. کالوینو چهار ماه از این شش ماه را در نیویورک گذراند و به گفتهٔ خودش کاملاً تحت تأثیر دنیای جدید قرار گرفت. در این مدت با ایستر جودیت سینگر هم آشنا شد، که چند سال بعد در سفری به کوبا، در هاوانا با او ازدواج کرد. کالوینو در این سفر به زادگاهش کوبا نیز رفت و با ارنستو چه گوارا هم دیدار کرد.
کالوینو در طول دههٔ ۶۰ به همراه الیو ویتورینی نشریه ادبی منابو را منتشر کرد. از این دوره به بعد، کالوینو بی آن که از طنز دور شود و یا خوانش بسیار شخصی خود را از کلاسیک‌ها را منکر شده باشد، به داستان‌های مصور و علمی-تخیلی با ترکیب بندی شکل‌گرایانه روی آورد. در این زمینه می‌توان از «مارکو والدو»، «کمدی‌های کیهانی»، «کاخ سرنوشت‌های متقاطع» و «شهرهای نامرئی» نام برد. مرگ ویتورینی در سال ۱۹۶۶، روی کالوینو که یکی از معدود دوستان زندگیش را از دست داده بود تأثیر عمیقی گذاشت. پس از آن بود که سفرهای زیادی به پاریس داشت و با رولان بارت ملاقات کرد، و فعالیت‌هایی در زمینهٔ ادبیات کلاسیک در دانشگاه سوربن و دیگر دانشگاه‌های فرانسه انجام داد. به این ترتیب آثار چاپ شده از او در طول دههٔ هفتاد (از جمله «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری») چاشنی یا درون‌مایه‌ای از ادبیات کلاسیک دارند.
ایتالو کالوینو در دهه۱۹۶۰ به زادگاهش کوبا برگشت و در هاوانا با ارنستو چه‌گوارا دیدار کرد. این نویسنده در اواخر دهه ۱۹۶۰ به همراه ویتورینی نشریه معتبر منابو را منتشر کرد و عضویت در کارگاه داستان‌نویسی (اولیپو) را پذیرفت و از این طریق با (رمون کنو) نیز آشنایی شد.
کالوینو از پایان همین دهه با حفظ سبک اصلی و طنز خاص خود روی به ادبیات علمی – تخیلی و فانتزی آورد داستان‌هایی چون مارکووالدو، کمدی‌های کیهانی و شهرهای نامریی را نوشت.
کالوینو در طول حیات ادبی خود در ژانرهای گوناگونی قلم زده‌است، داستان کوتاه، رمان، مقاله و رساله علمی و ادبی نوشته و تحقیقات فراوانی کرده‌است. مشخصه بارزِ نوشته‌های او از هر سنخی که باشد (کالوینویی) بودن آنهاست چرا که سبک و سیاق خاص او در تمامی آثارش به چشم می‌خورد.
کالوینو نویسنده‌ای مبدع و نوآور است. خلاقیت او در قصه‌نویسی از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجاب‌آور است. رولان بارت او و بورخس را به دو خط موازی تشبیه کرده و از کالوینو به عنوان نویسنده پُست مدرن نام می‌برد. کالوینو نویسنده‌ای است که جایی چنان روشن همه‌چیز را به طنز می‌گیرد و جایی جهانی خلق می‌کند. سراسر ابهام و رمز و راز و از این رو بر غنای داستان می‌افزاید.
شروع فوق‌العاده کتاب (اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری) گویای تسلط و توانایی او بر شیوه‌های داستان‌گویی مدرن است: (تو داری شروع به خواندن داستانِ جدید ایتالو کالوینو می‌کنی، آرام بگیر، حواست را جمع کن و …).
در دهه ۱۹۵۰ میلادی مطالعه بر روی افسانه‌های ایتالیایی را آغاز می‌کند که حاصل آن چاپ کتاب (افسانه‌های ایتالیایی) و همچنین تریلوژی معروف او: ویکنت شقه شده، شوالیه ناموجود، بارون درخت نشین اوج خلاقیت و پرواز فکری کالوینو در آثار تخیلی‌اش خواننده را حیران می‌کند. تسلط او در جمع مباحث علمی و جذابیت داستان‌نویسی راه‌ها و شیوه‌های نوین در چشم‌انداز ادبیات معاصر جهان خلق کرده‌است.
اومبرتو اکو نویسنده و اندیشمند هموطن کالوینو در مقاله‌ای تحتِ عنوان (نقش روشنفکران) از کتاب بارون درخت‌نشین و پرسوناژ اصلی آن به عنوان یکی از کلیدهای مهم درک مسئولیت روشنفکران نام می‌برد. و مطالعه آثار کالوینو را به همه توصیه می‌کند. غالب آثار مهم این نویسنده به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند.
در سال ۱۹۸۱ نشان افتخار فرانسه به او اعطا شد.
او بر اثر خونریزی مغزی در سیه‌نا چشم از جهان فرو بست.
آثار داستانی
– ۱۹۴۷ راه لانهٔ عنکبوت
– ۱۹۵۱ شوالیه ناموجود
– ۱۹۵۱ ویکنت دوشقه یا «ویکنت دو نیم‌شده» در فارسی ویکنت شقه‌شده، مترجم: بهمن محصص
– ۱۹۵۲ مورچه آرژانتینی، مترجم: شهریار وقفی پور، ناشر: انتشارات کاروان
– ۱۹۵۶ افسانه‌های ایتالیایی، مترجم: محسن ابراهیم، ناشر: نیلا
– ۱۹۵۷ بارون درخت‌نشین، مترجم: مهدی سحابی ناشر: نگاه
– ۱۹۵۷ چه کسی در دریا مین کاشت؟، مترجم: اعظم رسولی ناشر: کتاب خورشید
– ۱۹۵۹ سه‌گانهٔ «نیاکان ما» (شامل شوالیه ناموجود، ویکنت شقه‌شده و بارون درخت‌نشین)
– ۱۹۶۳ مارکو والدو
– ۱۹۶۵ کمدی‌های کیهانی، مترجم: موگه رازانی، ناشر: کتاب نادر
– ۱۹۶۷ تی صفر
– ۱۹۶۹ کاخ سرنوشت‌های متقاطع
– ۱۹۷۲ شهرهای نامرئی
– ۱۹۷۹ اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری، مترجم: لیلی گلستان ناشر: آگاه
– ۱۹۸۳ آقای پالومار
– ۱۳۸۲ شاه گوش می‌کند ترجمه: فرزاد همتی و محمدرضا فرزاد انتشارات مروارید
– ۱۹۸۳ یک روز ناظر انتخاباتی ترجمه: مژگان مهرگان انتشارات خورشید
– ۱۹۸۳ ابر آلودگی ترجمه: آرزو اقتداری انتشارات خورشید

آثار غیر داستانی
– شش یادداشت برای هزارهٔ بعدی، مترجم:لیلی گلستان
– چرا باید کلاسیک‌ها را خواند، ترجمه آزیتا همپارتیان، انتشارات کاروان
منبع: http://fa.wikipedia.org

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.