داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دفترچه پس انداز

وقتی در خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»
او را به خانه دعوت کردم و درآغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی‌حرکت برجای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی‌شوق و شعف هم لازم است. از این که نتوانسته بودم جلوی خود را بگیرم و او را آن چنان در آغوش گرفته بودم، اندکی پشیمان شدم. درواقع لب‌هایش می‌لرزید. مثل همیشه گیسوانش را بافته و پشت سر با سنجاق حلقه کرده بود. سراپا لباس مشکی بر تن داشت. حتی جوراب‌هایش نیز مشکی بود و هنوز بنابر عادت زن‌های دهات، دستمالی تا شده را در دست گرفته بود. متوجه شد که دارم به پیراهن مشکی اش نگاه می‌کنم. گفت: «بیوه شده ام.» گفتم: «آه…» چند کلمه‌ای جهت تسکین و تسلی اش بر زبان آوردم و در همان حین داشتم با خود می‌گفتم که به کدام یک از اتاق‌ها راهنمایی اش کنم. اتاق پذیرایی که به کلی بی‌مورد بود و ممکن بود که او حتی روی مبل هم ننشیند. پذیرفتن او در آشپزخانه نیز، چنان می‌نمود که هنوز به چشم خدمتکار نگاهش می‌کنم. خدمتکاری که سالهای سال در خانه من خدمت کرده بود. عاقبت تصمیم گرفتم به اتاق خواب ببرمش. به او گفتم: «بیا، همانطور که دارم اتاق را جمع و جور می‌کنم، با هم حرف می‌زنیم. باید همه چیز را برایم تعریف کنی.»
مرا بی آرایش غافلگیر کرده بود. بدون پودری به روی صورت، بدون ماتیکی بر روی لب. قیافه‌ای بی‌آرایش که چندان مناسب من نبود، می‌ترسیدم از نگاهش درک کنم که من هم دیگر جوان نیستم.
حدود پانزده سال می‌شد که سرافینا را ندیده بودم. پس از ازدواج رفته بود نزدیکی میدان اسب دوانی خانه گرفته بود. شوهرش که اسب سواری می‌کرد با یک پرورش دهنده اسب کار می‌کرد. او، گاه به گاه سراغ من می‌آمد، ولی هربار سرزده وارد می‌شد. درست در مواقعی که بسیار گرفتار بودم. در نتیجه مدتی طولانی در آشپزخانه به انتظارم می‌ماند. روی لبه یک صندلی می‌نشست و دستانش را روی کیفش می‌گذاشت. مستخدمینی که پس از او در خانه من خدمتکاری کرده بودند، مدام می‌شنیدند که از او تعریف می‌کنم و می‌گویم که سرافینا یک خدمتکار نمونه بوده است. حتی قبل از آنکه با او آشنا شوند از او نفرتی به دل می‌گرفتند و از نگاهش عذاب می‌کشیدند که طوری خانه را نگاه می‌کرد که انگار به نظرش همه چیز نامنظم و کثیف می‌رسید. از او چند سوالی می‌کردم و بعد (از آنجا که او به همه چیز زندگی من واقف بود، از من نگهداری کرده بود، شاهد گریه‌هایم بود، کمک کرده بود تا لباس بپوشم و با عجله به یک میهمانی و یا یک ملاقات عاشقانه بروم) دیگر حرفی نداشتم به او بگویم. از حال چند تن از اقوام من جویا می‌شد و من در جواب می‌گفتم که همگی حالشان خوب است و بعد وقتی حس می‌کردم که در حضور او احساس ناراحتی می‌کنم، بهانه ای می‌آوردم و از او دور می‌شدم و تنهایش می‌گذاشتم. او تا موقعی که هوا تاریک می‌شد آن جا می‌ماند، چون هدف آن ملاقات، صرفاً گذراندن یک بعدازظهر بود.
موقع خداحافظی، همان‌طور که دستان سرد و عرق کرده اش را در دست می‌فشردم، می‌گفتم: «باز هم به دیدن من بیا، خوب؟» و بعد، مادرم فوت کرد و به سویس نزد برادرم رفتم. جنگ آغاز شده بود. سالیان سال را خارج از کشور گذرانده بودم و دیگر کوچک ترین اطلاعی از سرافینا نداشتم. در مراجعت خیلی چیزها تغییر کرده بود. هم در وجود خودم و هم در محیط اطرافم. کار می‌کردم، در خانه ای نسبتاً عادی زندگی می‌کردم و دیگرمستخدمی‌ نداشتم. او گفت برای پیدا کردن من به سراغ اقوامم رفته بود.
تلفن زنگ زد و او مثل همیشه ملاحظه کار از اتاق خارج شد. صدای گام‌های او در آن خانه خالی، به نحوی خیالم را آسوده می‌کرد. وقتی در آشپزخانه به او ملحق شدم، مثل سابق در انتظارم روی صندلی ننشسته بود. کیف خود را در گوشه ای گذاشته بود و داشت انبوه رخت‌هایی را که روی میز اتوکشی گذاشته بودم، به دقت تا می‌کرد. متوجه شدم که یکی از پیراهن‌ها را هم در گنجه لباس آویزان کرده است. نشستم و با نگاهی مملو از مهر و محبت به او خیره شدم. مرا به یاد زمانی می‌انداخت که دختری بودم نسبتاً ثروتمند و تحت حمایت او، دختری پر از رویاهای عاشقانه. به یاد موقعی افتادم که برای میهمانی شب کریسمس، بشقاب‌های چینی را از قفسه بیرون می‌کشید. همان بشقاب‌هایی که لبه طلایی داشتند.
از او پرسیدم: سرافینا. چرا به نزد من برنمی‌گردی؟
بدون آنکه به من نگاهی بیندازد سرش را به علامت نفی تکان داد.
گفت: دیگر پیر شده ام.
گفتم: کار خانه دیگر مثل سابق چندان زیاد نیست. به یکدیگر کمک می‌کنیم.
جواب داد: «نه، به خاطر این نیست. من به زحمت کشیدن و کار کردن عادت دارم.» و من گفتم: «البته اگر کار بهتری را در نظر داری در آن صورت…» او، باز هم سرش را تکان داد. گفت: «شما دیگر چیزی از من نمی‌دانید، چه می‌دانید که من در طی این همه سال چه کرده ام؟…

و تازه از آن گذشته، آشپزی را هم فراموش کرده‌ام.»
‌خندیدم و اضافه کردم که دیگر سال‌هاست میهمانی‌هایی همانند میهمانی‌های شب کریسمس نمی‌دهم و اصرار می‌ورزیدم. «می‌آیی پیش من؟»
جوابی نداد و من به یاد آوردم که آن سکوت، علامت رضای اوست. تصدیق می‌کرد. می‌ترسیدم دودل باشد، تغییر عقیده بدهد. به او پیشنهاد کردم: «چرا از همین الان نمی‌مانی؟»
همچنان سکوت کرده بود و داشت رخت‌ها را تا می‌کرد.
و این چنین دورانی آغاز شد که زندگی ام را بار دیگر پر از امید و شوق کرد. با علاقه هرچه تمام تر به خانه می‌رسیدم. با ذوق و شوق همه جا را مرتب می‌کردم، دلم می‌خواست همه چیز را نونوار کنم. پرده‌ها را با هم شستیم، روی ملافه‌ها را نوارهای آبی و صورتی دوختیم. خدا می‌داند برای پاک کردن نقره‌ها، چند نوع مواد خریدیم! اگر سرافینا سماجت نمی‌کرد و نمی‌گفت که جاروبرقی فقط به درد این می‌خورد که مصرف برق را بالا ببرد، بدون شک یک جاروی برقی هم می‌خریدم. حتی اگر هم شده، قسطی آن را می‌خریدم.
ماه آوریل بود. شب‌ها بلند شده بودند، شب‌هایی زیبا، آمیخته به وبهای خوب و سرشار از نوید و وعده‌های نیک. ولی، رفته رفته آن خانه مرتب و منظم و کامل، به نوع تازه ای دلگیرم میکرد. سرافینا، برعکس، به وراجی افتاده بود. می‌خواست از ماجراهای عاشقانه من باخبر شود. کسانی که زمانی وجود داشتند و اکنون دیگر اثری از آنها در زندگی ام برجای نمانده بود. حس می‌کردم که حضور او در خانه ام، به نحوی سندگلانه وادارم می‌کند تا زندگی گذشته خود را با زندگی منزوی فعلی خود مقایسه کنم. بیش از آن که بازگشتی به گذشته باشد، گذشت زمان را به من حالی می‌کرد و در سی و نه سالگی، احساس پیری می‌کردم. در اتاق خواب را به روی خود می‌بستم و گاه، گریه می‌کردم و بعد، چشمان خود را می‌شستم تا سرافینا متوجه نشود که اشک ریخته ام. از ضعف خود در مقابل او خجالت می‌کشیدم. آری، در مقابل او که یک عمر زجر و رنج زندگی را با وقار هرچه تمام تر، در سکوت، تحمل کرده بود و ادامه می‌داد. می‌ترسیدم که قدرت او را برای خود مثال و نمونه قرار دهم و آ «وقت من هم، بدون آن که در تقاضای ترحم، تسکینی برای خود پیدا کنم، خود را با قدرت او وفق بدهم. او هرگز تقاضای ترحمی‌نمی‌کرد. از هیچکس و هیچ چیز. اگر اتفاقاً اشاره ای به مرگ شوهر می‌کردم، چهره اش گلگون می‌شد و می‌فهمیدم که دوست ندارد در این مورد حرفی بزند. او هرگز اشک به چشمانش نیامده بود. به رقت نیامده بود. حتی زمانی که خانه ما را ترک کرده بود تا برود ازدواج کند، آن هم بدون قطره ای اشک، بدون نشان دادن هیچ گونه دلتنگی بود. انگار نقش زنی را بازی می‌کند که در نمایشنامه ای دارد می‌رود ازدواج کند و خودش، شخصاً چنین حسی ندارد. وقتی درباره نامزدش صحبت می‌شد او می‌گفت: «مردک کوتوله، خیلی بی ریخت و زشت است» و بعد همانطور که سرش را تکان تکان می‌داد غش غش می‌خندید، انگار عاشق شدن، در نظر او، نوعی جنون بود و بس. او هرگز نخواسته بود که تسلیم هوسی بشود، چیزی را دوست داشته باشد. چون از تمام این حرف‌ها گذشته، او فقط و فقط عاشق دفترچه پس انداز خود بود. تنها عشقش، همان بود و بس.
درواقع، از تمام گذشته خود، فقط به آن اشاره کرد. یک شب روبروی هم نشسته بودیم. من یک پارچه ضخیم خریده بودم تا روتختی بدوزم و هر دوی ما، از دو طرف داشتیم لبه پارچه را کوک می‌زدیم.
یک مرتبه پرسید: دخترخانم، دفترچه پس انداز مرا به خاطر می‌آورید؟
لبخندی زدم و در جواب گفتم: البته. البته که به یاد می‌آورم.
گفت: وقتی ازدواج کردم بیش از پانزده هزار لیر در حساب پس اندازم پول داشتم.
مادرم همیشه می‌گفت که سرافینا، مثل تمام افراد خسیس، با شهوتی جسمانی، عاشق پول است و من عقیده او را رد می‌کردم و می‌گفتم که نه، اینطور نیست و گاه سر این مسئله با مادرم جر و بحث مفصلی در می‌گرفت. واقعیت این بود که سرافینا هرگز از خانه خارج نمی‌شد، هرگز برای خود چیزی نمی‌خرید و همیشه لباس‌های کهنه ما را می‌پوشید. تنها فکرش این بود که پول پس انداز کند. گاهی اوقات وقتی به اتاقش می‌رفتم می‌دیدم که روی آن دفترچه پس انداز خاکستری رنگ که مختصر پولی در حسابش بود خم شده و دارد آن را مثل یک رمان عشقی می‌خواند و صفحاتش را آهسته ورق می‌زند. زندگی او در آن دفترچه پس انداز خلاصه شده بود. هر مبلغی را که به حساب ریخته بود، یک ماه، یک تاریخ، یک فصل را به یادش می‌انداخت: گرمای شرجی ماه اوت، آسمان زمان عید پاک، یک درخت تزئین شده عید کریسمس. برای هدیه تولدش نیز، به جای هدیه، پول نقد را ترجیح می‌داد. دفترچه را در گنجه می‌گذاشت و درِ گنجه را هم قفل می‌کرد و با عذرخواهی می‌گفت: «دفترچه ام آن جاست…» شماره آن را در جاهای مختلفی یادداشت کرده بود. می‌ترسید کسی بدزددش و یا خدای نکرده گمش کند و اگر به او کاری را محول می‌کردیم که می‌بایستی از خانه خارج می‌شد، آنوقت دفترچه پس انداز را به دست مادرم می‌سپرد و می‌گفت: «آدم چه می‌داند، ممکن است خدای نکرده یک مرتبه خانه آتش بگیرد. از این اتفاقات ناگهانی خیلی رخ می‌دهند.» من معتقد بودم که او خسیس نیست چون وقتی از او می‌پرسیدم که خیال دارد با آن پول چه کند، در جواب می‌گفت: «می‌خواهم یک سفر بکنم. مثلاً چند روز بروم به ونیز.» یک روز به ما اعلام کرد که اکنون آنقدر در حسابش پول دارد که می‌تواند یک اتومبیل بخرد و من با تجسم کردن او پشت فرمان ماشین و روی عرشه یک کشتی اقیانوس پیمان، غش غش خنده را سر می‌دادم. اگر من برای خود یک کلا و یک لباس مهمانی می‌خریدم، او بلافاصله می‌گفت حالا او هم قادر است چنین چیزهایی بخرد. وقتی من برای خودم یک دایره المعارف خریدم، آنوقت همان جمله را بر زبان آورد. وقتی نامزد کرده بود مادرم از او پرسیده بود که آیا با آن پول خیال دارد ملافه چرخ خیاطی و چند مبل بخرد؟ و او با چهره ای برافروخته اعتراض کنان در جواب گفته بود: «این مسایل ربطی به من ندارددفترچه پس انداز متعلق به من است و بس.» و اضافه کرده بود که ملافه‌ها را می‌بایستی مادرش برایش می‌فرستاد و خرید مبل و اثاثیه نیز به عهده شوهرش است و سپس ادامه داده بود که خیال دارد حتی پس از ازدواج درصورت لزوم برود در خانه این و آن رخت شویی و خیاطی کند. چون به هیچ قیمتی حاضر نبود به آن پول پس‌انداز دست بزند.
من داشتم فکر می‌کردم پانزده هزار لیر، اندکی بیش از حقوقی که اکنون من به او می‌دادم. خدا می‌داند که با گرانی زندگی با تورم، او چقدر زجر کشیده بود. تورم، برایش همانند فاجعه بود. زمزمه کنان گفتم: سرافینای بیچاره، با آن همه از خود گذشتگی، آ «همه محرومیت و حالا…»
او گفت: نه، به حالا مربوط نیست، به آنزمانی مربوط است. موقعی که جنگ شده بود. از آن بلاهایی که وقتی جوان هستی برسر خودت می‌آوری، موقعی کرد مردها، تو را طلسم می‌کنند، عاشق خود می‌کنند. ما، تمام مدارک ازدواج را آماده کرده بودیم و وتزیو هنوز مشکوک بود که آیا من دوستش دارم یا نه. می‌گفت: «تو فقط می‌خواهی برای خلاصی از مستخدمی‌با من ازدواج کنی.» این را از این بابت می‌گفت که من حاضر نمی‌شدم قبل از ازدواج رسمی‌بعضی کارها را با او انجام دهم. بخاطر مذهبی بودن و او سخت عصبانی می‌شد و می‌گفت: «اینها همه اش عذر و بهانه است، واقعیت این است که تو به من اعتماد نمی‌کنی.»
و عاقبت تصمیم گرفته بود که با من ازدواج نکند و من یک هفته تمام او را ندیدم. هربار که از خانه بیرون می‌رفتم تا بروم شیر بخرم، او دیگر مثل همیشه کنار در خروجی در انتظارم نبود. ابتدا سعی کردم تحمل کنم و بیقرار نشوم، ولی بعد… طاقت از دست دادم، آدم خودش هم نمی‌فهمد که چرا آنطور شیفته یک نفر می‌شود… خلاصه، به سراغ او رفتم. یعنی در میدان اسب دوانی، همانجائی که کار می‌کرد به او گفتم: «برای این که نشانت دهم که به تو اعتماد دارم، حاضرم دفترچه پس انداز را به اسم تو بکنم.» هردو با هم به بانک رفتیم و همانطور که داشتم امضاء می‌کردم، آن اتاق زیبای بانک، با آن همه مرمر و شیشه‌های رنگارنگ، به نظرم مثل یک کلیسا می‌رسید که جهت مراسم ختم زینت داده شده است. سپس از آنجا خارج شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود، ولی من چشمم چیزی را نمی‌دید و گرچه وجدانم ناراحت شده بود، با اینحال حس می‌کردم که وتزیو به من تجاوز کرده است. تمام آن کارهای خلاف را با من انجام داده است و وجود مرا تسخیر کرده و دارد دنبال خود می‌کشاند. با هم ازدواج کردیم. او شوهر خوبی نبود. هیچوقت در خانه نبود. حتی شبها. ولی به دفترچه پس انداز دست نمی‌زد. آن را در گنجه گذاشته بود و به من می‌گفت: «دیدی که می‌بایستی به من اعتماد می‌کردی؟» و من، هرروز صبح به صورت او نگاه می‌انداختم و فکر می‌کردم که راست می‌گفت، حق با او بود.
دو سال پس از ازدواج، یک روز در گنجه را باز کردم و دیدم دفترچه پس انداز آنجا نیست. با خود فکر کردم غیرممکن است. حتماً خواسته با من شوخی کند. سربه سرم بگذارد. هرجایی را که می‌شد و به عقلم می‌رسید جستجو کردم. تمام گنجه‌ها را زیر رو کردم، زیر تشک را نگاه کردم، زیر قفسه‌ها را نگاه کردم. نمی‌دانستم وتزیو را کجا پیدا کنم. او بخاطر کارش، مدام به این طرف و آن طرف می‌رفت. با گذشت ساعات، عاقبت قانع شدم که درست همان فکر اولیه صحیح بوده است. می‌خواسته مرا دست بیندازد و با من شوخی کند. ولی وقتی به خانه آمد، همانطور که داشتم نان را با چاقو می‌بریدم، می‌ترسیدم مبادا دستم را ببرم. دستهایم می‌لرزید.
به او گفتم: خواهش می‌کنم دیگر از شوخی‌ها با من نکنی. کم مانده بود سکته کنم. دفترچه پس انداز را بکش بیرون.
اولش خندید و بعد عصبانی شد و گفت: «در زندگی زناشویی همه چیز مشترک است. آنچه مال توست به من هم تعلق دارد.»
گفت که رفته به مسابقه اسب دوانی و تمام پولها را باخته، بازی کرده و باخته بود و من حس می‌کردم که تمام آن اسبها، تاخت کنان دارند از روی من می‌گذرند. دیگر مغزم کار نمی‌کرد.
همانطور که داشت لب پارچه رو تختی را کوک می‌زد، سرش را پایین انداخته بود و حرف می‌زد در مقابل او سایه سرش روی پارچه، رفته رفته مثل یک لکه تیره رنگ پیش رفته بود. دلم می‌خواست به او بگویم که همه ما، روزی، آنچه را که برایمان بیش از هر چیز دیگر ارزش داشته است، از دست داده ایم. درست مثل دفترچه پس انداز او.
و همه ما، با آگاهی به از دست دادن آن چیز حس کرده ایم که اسبها به ما حمله ور شده اند، داریم زیر دست و پایشان خرد می‌شویم. با اینحال جرات نمی‌کردم درباره آن چیزها با سرافینا صحبت کنم. نیروی او، ضعف مرا دو چندان کرده بود. او، تسلیم قضایا شده بود و من در گریه کرده بودم.
دلم می‌خواست انتقام این ضعف خود را از او بگیرم. به شک افتادم که شاید شوهرش نمرده باشد و سرافینا، صرفاً او را ترک کرده باشد و بس. به پیراهن مشکی اش نگاهی انداختم و به جای انتقام جویی به او گفتم که انسان باید مرده‌ها را عفو کند.
و او، برای اولین بار خود را باوقار بالا آورد:
– عفو؟! هرگز. هرگز نباید کسی را عفو کرد.
نگاهش مصمم بود، با وقار بود. سنگدل بود.
– عفو؟ هرگز.
سپس بار دیگر سر خود را پایین انداخت و زمزمه کنان گفت:
– به پانزده سال زندان محکومم کردند. دو سال آن را تخفیف دادند. ولی سیزده سال بقیه را در زندان گذراندم.
نویسنده: آلبا دسس پدس
مترجم: بهمن فرزانه

حروف‌چین: پرستو نادرپور

بوی خوش سیگار

 در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا می‌خوردیم و فقیرانه لباس می‌پوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازه‌ی خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم.
ما روی پله‌های میدان کوچک کالاشیون، نزدیک محله‌ی رامپا کپریولی می‌نشستیم. در آن ساعت شهر مثل بیابان برهوت، متروک بود؛ شهر مردگان درست مثل پومپی. هنگامی که ماه در آسمان بود همه‌چیز زیبا به نظر می‌رسید. مانند بازمانده‌هایی در جزیره بودیم، کنار هم می‌نشستیم، به دریا چشم می‌دوختیم و انتظار می‌کشیدیم. آن میدان کوچک دلگیر و ساکت را به خاطر می‌آورم. می‌نشستیم و سیگار می‌کشیدیم. آن روز عصر پاکت سیگار را از جیب بیرون کشیدم و سیگاری را به آرامی آتش زدم، مثل آدم‌هایی که باید به گونه‌ای وقت را بکشند. دوستی کنارم نشسته بود، وقتی بوی سیگار به او رسید ناگهان برگشت و با کنجکاوی پرسید:
ـ «چه سیگاری می‌کشی؟»
گفتم: «اولد گلد. امروز چیز دیگری پیدا نکردم. شما هم می‌خواهید؟» و پاکت را طرفش دراز کردم.
او سیگار را گرفت و مثل این که تصویری خیالی می‌بیند به آن نگاهی انداخت، سپس آن را برگرداند و گفت:
ـ «نه، ممنون»
سرش را به دیوار جایی که نشسته بودیم تکیه داد و با نفسی عمیق و چشمانی بسته دود سیگارم را به ریه‌هایش فرو برد و گفت:
ـ «خیلی وقت بود که دیگر بوی این سیگار به مشامم نخورده بود. درست از زمانی که در آمریکا زندگی می‌کردم. تصورش را بکن! آن موقع بیست و پنج ساله بودم. بوی بسیار تندی است.»
در حالی که سیگار را از او دور می‌کردم پرسیدم:
ـ «بوی سیگار اذیت‌تان می‌کند؟»
با نگاهی به دوردست گفت:
ـ «نه، نه» بعد با لبخندی حرفش را تصحیح کرد:
ـ «نه زیاد. آن موقع خیلی عاشقش بودم. او سیگار اولد گلد می‌کشید. بوی ملس و غلیظی دارد که به‌سرعت شناخته می‌شود. من از این بو لذت می‌بردم چون او می‌کشید.» پرسید:
ـ «با حرف‌هایم خسته‌ات می‌کنم؟»
همیشه این‌گونه سؤال می‌کردیم و دیگری همیشه جواب می‌داد نه برعکس. بدون هیچ حرفی موافق بودیم که هر کس برای همراهانش شرایط صحبت از گذشته را مشتاقانه فراهم کند. حرفش را از سر گرفت:
ـ «بزرگ‌تر از من بود. سی و سه سال داشت. آن موقع به نظرم زن کاملی می‌آمد و در واقع این پختگی‌اش مرا مجذوب خود کرده بود. می‌گفتند خاطرخواه بسیار داشته اما من باور نمی‌کردم. او هیچ چیز از گذشته‌اش نمی‌گفت و درباره‌ی زندگی کنونی‌اش کم صحبت می‌کرد. این توداری مثل بقیه‌ی خصلت‌هایش مرا تسخیر می‌کرد. عاداتش به نظرم عالی بود. سعی می‌کردم همیشه از او تقلید کنم. نوشیدنی‌هایی را ترجیح می‌دادم که او دوست می‌داشت. حتا با تکیه‌کلام‌هایش صحبت می‌کردم. می‌خواستم با او ازدواج کنم. فکر می‌کردم هرگز نخواهم توانست زن دیگری را دوست بدارم، قادر نخواهم بود بدون او زندگی کنم. می‌دانی چیزهایی که ما در بیست و پنج سالگی به آن‌ها اعتقاد داریم.»
سرم را با لبخندی بر لب تکان دادم. ادامه داد:
ـ «وقایع به پایان می‌رسد و دوباره از سر گرفته می‌شود. عجیب است که من هنوز به او فکر می‌کنم، اگرچه پخته‌تر شده‌ام. با وجود تمام حیله‌گری‌هایی که از زمانه دیده‌ام هنوز به احساسات ناب و ارزش‌های خالص و ابدی معتقدم. این جالب نیست؟ راستی چه می‌گفتیم؟»
گفتم:
ـ «او سیگار اولد گلد می‌کشید.»
ادامه داد:
ـ «همیشه همین سیگار را می‌کشید. با وجود این که افراد کمی این نوع سیگار را دود می‌کنند من نیز به کشیدن آن عادت کردم تا بتوانم هنگامی که کنار هم هستیم به او تعارف کنم. زمان زیادی کنار هم بودیم. باورم شده بود مرا دوست دارد. الان معنی بسیاری از چیزها را می‌فهمم.» ساکت شد و به فکر فرو رفت. پرسیدم:
ـ «چه چیزهایی؟»
ـ «نمی‌دانم. رازهای بسیاری که احاطه‌اش کرده بود. گاهگاهی به سفر می‌رفت بدون این که به من خبر بدهد و بگوید کجا می‌رود یا چند روزی گوشه‌گیر می‌شد، دوست نداشت هیچ کس را ببیند. می‌گفت خسته است یا میگرنش عود کرده. من برعکس همیشه خلق و خوی خوبی داشتم. این ظرافت دمدمی‌مزاجانه‌ی مخصوص زن‌های این‌چنینی است. زنان مجردی متفاوت از دخترانی که قبلن می‌شناختم. با آن‌ها به تنیس یا مجالس رقص می‌رفتیم و همیشه سر حال بودند. او دوست داشت محبت دیگران را به خود جلب کند. من از این امر رنج می‌کشیدم اما او را گناه‌کار نمی‌دانستم، این دیگران بودند که رهایش نمی‌کردند. یکی از دوستانم که مردی پنجاه ساله، متخصصی خبره و بسیار ثروتمند بود عاشقش شد. دوستم چیزی از روابط بین ما نمی‌دانست. ما سعی می‌کردیم این روابط را از دیگران پنهان کنیم، چون او شخصیت معروفی بود. دوست من در عشق خود مصر بود و من نمی‌توانستم نسبت به او بی‌تفاوت باشم. در عین حال به بی‌گناهیش مطمئن بودم. من به وفاداری و عشق درونی او و همچنین به اعتبار دوستی باور داشتم. می‌دانستم اگر دوستم از عشق بین ما آگاه شود بیش از این پافشاری نمی‌کند. نمی‌توانستم با دوستم که از من قوی‌تر بود مبارزه کنم، البته نه به این دلیل که ثروت فراوان داشت بلکه به خاطر بی‌تفاوتی‌اش نسبت به رنجی که در من برمی‌انگیخت. برایش گل می‌فرستاد و این تبدیل به کار همیشگی‌اش شده بود. او عصبی بود. بیش از پیش از میگرن رنج می‌کشید. حس می‌کردم بدون توجه من با خطر مواجه می‌شود و نوبت من است تا از او دفاع کنم. تصمیم گرفتم به دیدن دوستم بروم و با او صحبت کنم.»
سرش را تکان داد و لبخندی به لب آورد. به نظرم این تصمیم منطقی آمد. ادامه داد:
ـ «به دوستم تلفن کردم و گفتم قصد دیدنش را دارم و او فورن مرا به محل کارش دعوت کرد. سرش شلوغ بود. مجبور شدم منتظر بمانم. ساده‌لوحانه فکر می‌کردم این بهترین راه اثبات وفاداریم به معشوقم است. وظیفه‌ام این بود تا از رازمان حتا به قیمت جانم دفاع کنم. آن موقع این‌گونه می‌اندیشیدم. حق داشتم، زندگی لعنتی ما را مجبور به سازش‌های بسیار می‌کند و ما را به نقطه‌ای می‌رساند که اکنون در آن هستیم، این‌جا تنها در تاریکی. اگر امید به نقطه‌ی شروع نبود، زنده نمی‌ماندیم.»
اندکی مکث کرد و دوباره از سر گرفت:
ـ «نیم ساعت منتظر ماندم. چیزهایی را که قصد گفتن‌شان را داشتم تکرار می‌کردم. فکرم را با تصور گذشت دوستم آرام می‌کردم، حتمن همدیگر را برادرانه در آغوش می‌کشیدیم و از هم جدا می‌شدیم. در چشمانم اشک جمع شده بود و به عمق دوستی بین‌مان فکر می‌کردم. واقعن نمی‌دانم چرا تمام این چیزها را برایت می‌گویم.»
ـ «ادامه بده و بعد؟»
ـ «با رفتار موقرانه و اعتماد به نفس افراد بالغ که مرا به خود جذب می‌کرد به استقبالم آمد و از من به خاطر منتظرماندن عذر خواست. دوست داشتم مثل او بودم. اما فکر این که معشوقم مرا با تمام ناشی‌گری‌های جوانی‌ام دوست می‌داشت در من حس قدرشناسی برمی‌انگیخت. من همواره با تردیدهایم در جنگ بودم و رفتار بی‌ثباتم از بی‌تجربگی‌ام ناشی می‌شد. در انتخاب لباس‌هایم اشتباه می‌کردم. همیشه به دنبال چیز تازه‌ای بودم تا مرا از بقیه جدا کند و شخصیتم را آشکار سازد. برعکس، معشوقم همیشه همان سیگارها را می‌کشید، غذاهای مشخصی را می‌خورد. دوستم لباس‌های بسیار، اما همیشه از دو مدل داشت. کراوات‌هایی با رنگ‌های یکسان می‌زد. به نظرم آن یکنواختی و اطمینان آنگلوساکسونی سرچشمه‌ی اصلی تمام نیروی‌شان بود و در من حس ستایش بی‌انتهایی برمی‌انگیخت. دوستم پرسید: ـ «نوشیدنی میل دارید؟» باید شهامت اعتراف ضعفم را می‌یافتم و از او می‌خواستم تا از معشوقم دور شود، اما با وجود آن زن که در دستان من بود و دوستم در آرزویش می‌سوخت، حس برتری دلچسبی داشتم. به دنبال جمله‌ای بودم تا بحث را آغاز کنم. خود را قوی‌تر از او حس می‌کردم چون کسی که انتخاب شده بود، من بودم. به دوستم با حس ترحم نگاه می‌کردم. دیگر از رفتارهای موقرانه‌اش موقع تعارف لیوان نمی‌ترسیدم. روبه‌رویم نشست و گفت: ـ «خب! گوش می‌کنم.» حال که با تو صحبت می‌کنم همه‌ی صحنه‌ها به‌وضوح از جلوی چشمانم می‌گذرد، درست مثل این که تمام این‌ها دیروز اتفاق افتاده باشد. دوستم دست در جیب فرو برد و پرسید: ـ «سیگار می‌کشید؟» و پاکت سیگار را طرفم دراز کرد. اولد گلد بود.»
سکوت بین ما حکم‌فرما شد. ته‌سیگاری که انگشتانم را سوزاند به زمین انداختم و آهسته آن را با کفشم خاموش کردم. صحبتش را از سر گرفت:
ـ «قبل از آن هرگز ندیده بودم اولد گلد بکشد. از آن زن تنفر داشتم. دوستم گفت: ـ «خب؟» لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: ـ «خیلی دیر شده. دیگر وقت ندارم.» توضیح دادم نمی‌توانم بمانم و این که صحبت طولانی است. دوستم بار دیگر از منتظرگذاشتنم معذرت خواست و با لحنی مؤدبانه، بی‌تفاوت و کنترل‌شده درست مثل معشوقم جواب داد: ـ «البته، کاملن درک می‌کنم». روی میز کوتاهی که ما را از هم جدا می‌کرد چشمم به زرورق زرد و براق پاکت سیگار افتاد. خشم فراوانی در وجودم حس می‌کردم که قادر به کنترلش نبودم. می‌ترسیدم آرامشم را از دست بدهم، از جا در بروم و مرتکب اعمال خشونت‌آمیزی شوم یا این که نتوانم جلوی سیل اشک‌هایی را بگیرم که به چشمانم هجوم می‌آورد. می‌خواستم خودم را مسلط به نفس و بالغ نشان دهم. وارد خیابان شدم. یکی از آن خیابان‌های بزرگ و همیشه شلوغ نیویورک بود. میل شدید کشیدن سیگار درونم را آشوب می‌کرد. پاکت سیگار را از جیبم بیرون کشیدم اما خیلی زود منصرف شدم. چیزی جز اولد گلد نداشتم.» آخرین جملاتش را با طعنه‌ی تلخی بیان کرد.
ـ «و آن زن؟»
ـ «دیگر او را ندیدم، دنبالش هم نگشتم، گفتم که خیلی جوان بودم، او هم خبری از خودش به من نداد. درخواست بازگشت به ایتالیا دادم و زندگی جدیدی آغاز کردم. حالا این جا هستم.»
با لبخندی گفتم: ـ «به خاطر چند نخ سیگار…»
خنده‌کنان گفت: ـ «به نظرم هنوز هم بالغ نشده‌ام؛ در همان مرحله باقی مانده‌ام. هنوز در درونم شک و تردید، بی‌نظمی، نیاز به درخواست کمک و اراده‌ای برای رهایی از ناامیدی وجود دارد. امروز هم سعی می‌کنم تا در مقابل تحقیرها و شکست‌های جدید، خود را موقر و خونسرد نشان دهم، درست مثل آن روز در برابر آن سیگارها درون پاکت زرد براق.» و با لحنی کنایه‌دار اضافه کرد: ـ «اما انصافن سیگار خوبی بود. یکی به من بده.»
سیگار را آتش زد، در سکوت باقی ماندیم و او سیگار کشید. با همان پک اول دیگر آن درخشش را در صورتش ندیدم، چرا که سیگار روشن را روی سنگ‌فرش‌های سیاه میدان انداخته بود.

نویسنده: آلبادسس پدس
ترجمه: مرضیه غریب‌زاده
منبع: www.khazzeh.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.