داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دینو بوتزاتی

درباره نویسنده
دینو بوتزاتی (به ایتالیایی: Dino Buzzati) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۰۶ – درگذشته ۲۸ ژانویه ۱۹۷۲) نویسنده اهل ایتالیا بود.
معروفترین کتاب او رمان بیابان تاتارها (Il deserto dei Tartari) است که شهرت جهانی یافته است. از این کتاب فیلمی هم ساخته شده که فیلمبرداری آن در ارگ تاریخی بم در ایران صورت گرفته است.
دینو بوتزاتی نویسنده نامدار ایتالیایی در سال ۱۹۰۶ در شهر بلونو از شهرهای استان ونیز ایتالیا به دنیا آمد. اولین رمان بوتزاتی- «بارنابوی کوهستان‌ها» – نام این نویسنده را بر سر زبان‌ها انداخت.
در سال ۱۹۵۸ کتاب «شصت داستان» بوتزاتی جایزه معتبر استرگا را برای نویسنده به ارمغان می‌آورد و در سال ۱۹۶۰ رمان «تصویر بزرگ» به چاپ می‌رسد (که اولین رمان علمی- تخیلی در تاریخ ادبیات ایتالیا به حساب می‌آید).
داستان کولومبره در زمره بهترین داستان‌های کوتاه بوتزاتی است. تعداد زیادی از داستان‌های او توسط کارگردانان معاصر ایتالیا به صورت فیلم درآمده که برای نمونه می‌توان از فیلم‌های بارنابوی کوهستان به کارگردانی ماریوبرنتا، یک مورد بالینی (اوگوتونیاتزی) و صحرای تاتارها به کارگردانی والریو زورلینی نام برد. بسیاری از صحنه‌های فیلم صحرای تاتارها در ارگ بم فیلمبرداری شده بود.
پیشینه ترجمه‌های این نویسنده در زبان فارسی به دهه پنجاه بازمی‌گردد که دو کتاب «تصویر بزرگ» ترجمه بهمن فرزانه و «بیابان تارتارها» ترجمه سروش حبیبی به چاپ رسید. در سال‌های اخیر نیز آثار این نویسنده به همت مترجمانی چون رضا قیصریه (سامر ۱۳۷۹)، مهشید بهروزی (صحرای تاتارها ۱۳۶۵)، محسن ابراهیم (برندهٔ جایزهٔ بنیاد بوتزاتی برای ترجمهٔ بیست داستان- شصت داستان- کولومبره و پنجاه داستان دیگر- صحرای تاتارها) به چاپ رسیده است.
دینو بوتزاتی در سال ۱۹۷۲ در سن ۶۶ سالگی به علت ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت.

آثار
صحرای تاتارها (1940) (Il deserto dei Tartari)
بارنابوی کوهستان‌ها (Barnabo delle montagne)
هفت فرستاده (I Sette Messaggeri) (1942)
مرده اشتباهی
“متاسفیم از …”
راز جنگل کهن (1935) (Il segreto del Bosco Vecchio)
کولومبره
شصت داستان
یک مورد بالینی
تصویر بزرگ
و دیگر داستان‌ها.

شوالیه ناموجود

در پای حصار سرخ فام پاریس، ارتش فرانسه استقرار یافته بود: قرار بود شارلمانی از اصیل زادگان دلاور سان ببیند. آن‌ها درست از سه ساعت پیش در هوای دم کرده و کمی ابری بعد از ظهر یک روز آغاز تابستان انتظار آمدن او را داشتند. افراد در زره‌های رزمی‌شان، انگار توی دیگی که روی آتش ملایمی گذاشته شده باشد، در حال پختن بودند. شاید هم در این صف تزلزل ناپذیر شوالیه‌ها، یکی از آن‌ها تا به حال بیهوش شده و یا خیلی ساده به خواب رفته بود: ولی به هر حال زره پولادین‌شان همه آن‌ها را به یک حالت روی زین اسب‌هاشان شق و رق نگه داشته بود. ناگهان صدای شیپور سه بار در هوای ساکن طنین انداخت. پرهای کلاه‌خودها، انگار در معرض وزش بادی که از درزی به بیرون دمیده قرار گرفته باشد به حرکت در آمد. صدایی شبیه زمزمه امواج دریا که تا آن موقع شنیده می‌شد، ناگهان قطع شد. البته این زمزمه چیزی نبود جز صدای خروپف بعضی از جنگجویان که شکاف فلزی کلاه‌خودشان آن را خفیف می‌کرد. سر انجام در آن دورها شارلمانی پیدایش شد! سوار بر اسبی بود که از اندازه طبیعی بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، ریشش روی سینه‌اش پهن شده و دست‌هایش را روی قلتاق زین گذاشته بود. او کارش یا حکمرانی بود و جنگیدن بود یا جنگیدن و حکمرانی، نه وقفه‌ای در کارش بود و نه استراحتی: از آخرین باری که سربازانش او را دیده بودند، کمی پیرتر شده بود.
مقابل هر اصیل‌زاده‌ای که می‌رسید، اسبش را متوقف می‌کرد تا سراپای او را برانداز کند.
– خب، ببینم، شما کی هستید، اصیل‌زاده دلاور فرانسوی؟
اصیل زاده‌ای که مورد پسش قرار می‌گرفت، به صدای بلند جواب می‌داد: «سالومون دو بروتانی اعلیحضرتا»، بعد نقاب کلاه‌خودش را بالا می‌زد و چهره‌گر گرفته‌اش را نمایان می‌ساخت. سپس تعداد افراد زیر دست، تجهیزات و سوابق نظامی‌اش را بر می‌شمرد: “پنج هزار سوار، سه هزار و پانصد نفر پیاده، هزار و هشتصد نفر خدمه، پنج سال شرکت در جنگ.”
شارلمانی تاییدکنان گفت: «اهالی بروتانی مردمان شجاعی هستند اصیل‌زاده!» بعد توک توک، توک توک، اسبش را می‌راند جلو فرمانده اسکادران بعدی.
بازی از سر گرفته می‌شد:
– خب ببینم، کی هستید اصیل‌زاده دلاور فرانسوی؟
به محض این که نقاب کلاه‌خود بالا می‌رفت، لب‌هایی که پشت آن نمایان می‌شد این کلمات را ادا می‌کرد: «اولیویه دو وین، اعلیحضرتا» و این بار: «سه هزار سوار زبده، هفت هزار سرباز پیاده، بیست ماشین قلعه بندی، شکست دهنده فیه رابراس ملحد، به لطف خداوند و به افتخار شارل، پادشاه فرانسویان!»
شارلمانی جواب می‌داد: «بسیار عالی، زنده باد شوالیه وینی» ؛ بعد خطاب به افسرانی که همراهی‌اش می‌کردند، می‌افزود: «این اسب‌ها کمی لاغرند، جیره علوفه‌شان را دو برابر کنید.»
و باز جلوتر: «خب ببینم، کی هستید اصیل زاده دلاور فرانسوی؟» باز هم همان کلمات، همان تعداد افراد: تاتاراتاتاتا –راتاتا –تاتا…
– برنارد دو مونپلیه، قربان! فاتح نگرومون و گالی فرن.
«آه مونپلیه! چه شهر قشنگی! شهر ماهرویان»! و خطاب به همراهانش: «ببینید وضع ارتقاه درجه‌اش از چه قرا راست.» شنیدن چنین کلماتی از دهان امپراتور چه لذتی داشت؛ ولی از سال‌ها پیش، سوال و جواب‌ها همیشه بر همین منوال بود.
– خب ببینم، شما کی هستید؟ علائم خانوادگی‌تان به نظرم آشنا می‌آید.
او همه این فرماندهان را، از روی نقش‌ها و علائمی که روی سپرهاشان داشتند، می‌شناخت و نیازی نبود خودشان را معرفی کنند، فقط رسم بر این بود که اصیل‌زادگان به شخصه خودشان را معرفی کنند، و نقاب کلاه‌خودشان را بالا بزنند. وگرنه عده‌ای از آن‌ها ممکن بود به این فکر بیفتند که رفتن به دنبال کارهای دیگر بهتر از شرکت کردن در این سان دیدن کسل کننده است و در نتیجه کسان دیگری را در لباس رزم و با علائم خانوادگی‌شان برای شرکت در این مراسم بفرستند.
– آلار دو دور دونی، از خانواده دوک امون…
چه قیافه مغرورانه‌ای دارد، این آلار ما، خوب، بابا چه می‌گوید؟ و غیره و غیره. تاتا- راتا- راتاتا- راتاتا- تاتا…
– ژوفره دومون ژوا! هشت‌هزار سوار، بدون در نظر گرفتن آن‌هایی که مرده‌اند!
پرها در هوا در اهتزاز بود.
– اوژیه لو دانوا! نم دو باویر! پالموره دانگلوتر!
شب نزدیک می‌شد! چهره‌ها از شکاف میان قسمت هواکش کلاه‌خود و چانه بند، دیگر به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. هر کلمه و هر حرکت از این پس پیش‌بینی شدنی بود، مانند همه ماجراهای این جنگی که سال‌های سال طول کشیده بود: در پایان هر نبرد و هر جنگ تن به تن، مراسمی تغییر ناپذیر برپا می‌شد؛ از همین امروز همه می‌دانستند که فردا چه کسی غالب خواهد بود و چه کسی مغلوب، کی از خود دلاوری نشان خواهد داد و چه کسی بزدلی، چه کسی به شدت مجروح خواهد شد و چه کسی با فروافتادن از اسب و زدن چند تا معلق، جان سالم از معرکه به در خواهد برد. شب که می‌شد، در روشنایی مشعل‌ها، با حرارت کوره‌ها، و به کمک پتک‌ها فرورفتگی‌های زره را که همیشه یکسان بود، صاف می‌کردند.
– و شما؟
پادشاه جلو شوالیه‌ای ایستاده بود که زرهی سراپا سفید به تن داشت، فقط حاشیه‌ای باریک به رنگ سیاه اطراف زره دیده می‌شد؛ به جز این، کوچک‌ترین نقص و عیب، یا لکه و یا فرو رفتگی‌یی در سراسر زره وجود نداشت، و بالای کلاه‌خود دسته‌ای پر، معلوم نیست متعلق به چه پرنده‌ای، با نقش و نگار فراوان همچون رنگین کمان در اهتزاز بود. علائم خانوادگی روی سپر میان چین‌های بالا پوش بزرگی نقش شده بود؛ در مرکز این علائم دو چین دیگر بالاپوش به روی همین علائم با اندازه کوچک تر باز می‌شد و باز در مرکز آن دوباره میان چین‌های بالا پوش همان نقش‌ها تکرار شده بود: با طرحی همچنان کوچک‌تر و محوتر چیزی شبیه چین‌های پارچه‌ای که از هم باز می‌شد، کشیده شده بود و باز در مرکز آن می‌شد حدس زد نقشی وجود دارد، ولی چنان کوچک که نمی‌شد تشخیص داد چه نقشی است.
شارلمانی خطاب به او گفت: «و شما که این قدر به سرو وضعتان رسیده‌اید…»، به نسبتی که جنگ طولانی می‌شد، شارلمانی میان فرماندهان سپاه‌ش کمتر کسی را می‌یافت که نسبت به وضع ظاهرش چنین توجهی از خود نشان دهد.
از اعماق کلاه‌خود که کاملاً بسته بود، صدایی خشک که انگار به جای این که از تارهای صوتی یک آدم به وجود بیاید، از تیغه‌های فولادی ایجاد شده بود، با کمی پژواک شنیده شد که گفت: «من آژیلوف هستم، آژیلوف ادم برتراندینه، از خانواده های گیل دی ورن و دو کارپانترا و سیرا، شوالیه دوسلنپی سی ته ری یور و دوفز!»
شارلمانی گفت: «آها»، از لب پایین‌ش که گرد کرده بود، صدای سوت مانندی خارج شد، انگار می‌خواست بگوید: اگر لازم شود همه این اسم‌ها را به خاطر بسپارم چه جالب می‌شود! ولی بی‌درنگ ابروها را در هم کشید و گفت: «پس چرا نقاب کلاه‌خودتان را بالا نمی‌زنید که صورت‌تان را ببینم؟»
شوالیه هیچ حرکتی نکرد؛ دست راستش که با دستکش آهنی کاملاً جفت و جوری قلتاق زین را گرفته بود، آن را بیشتر فشرد، در همان حال به نظر آمد دست چپش که سپر را گرفته بود کمی لرزید.
شارلمانی با پافشاری گفت: «آهای اصیل زاده دلاور، با شما هستم، چرا صورت‌تان را به پادشاه نشان نمی‌دهید؟»
صدا از شکاف میان نقاب و چانه بند به وضوح شنیده شد.
– چون من وجود ندارم، اعلیحضرتا!
امپراتور فریاد زد: «چه حرف‌ها، حالا دیگر شوالیه‌ای به کمک‌مان آمده که وجود ندارد! نشان بدهید ببینم.»
آژیلوف لحظه‌ای مردد ماند؛ سپس با حرکتی مطمئن ولی کمی کند نقاب کلاه‌خودش را بالا زد. کلاه‌خود خالی بود. توی زره سفید با پرهای زیبای رنگارنگ هیچ کس نبود.
شارلمانی گفت: «عجب، عجب، به حق چیزهای نشنیده و ندیده! و شما که وجود خارجی ندارید چگونه از عهده انجام وظایف‌تان بر می‌آیید؟»
آژیلوف گفت: «به نیروی اراده قربان، و با ایمان به هدف مقدسی که در پیش داریم.»
– بله، بله، حرف بسیار درستی است، در واقع به کمک این نیروست که ما می‌توانیم وظایف‌مان را انجام دهیم. واقعاً برای کسی که وجود خارجی ندارد، به نظرم شما خیلی دلیر می‌آیید!
آژیلوف چون افسری جزه بود در آخر صف اصیل زادگان جای داشت. شارلمانی اکنون از همه فرماندهان سان دیده بود، دهانه اسبش را کشید و به طرف سراپرده سلطنتی رفت. او دیگر جوان نبود؛ و دوست داشت از برخورد با مسائل حاد دوری کند.
شیپور راحت باش زده شد. همان‌طور که معمول همیشه بود، اسب‌ها به شکلی نامنظم به حرکت درآمدند و جنگل عظیم نیزه‌ها، همچون گندمزاری در معرض وزش باد به تموج در آمد. شوالیه‌ها از اسب‌هاشان به زیر آمدند تا پاهای به خواب رفته‌شان را به حرکت در آورند، مهترها افسار اسب‌ها را گرفتند و آن‌ها را به دنبال خود کشیدند. هنگامی که اصیل‌زادگان از میان ازدحام و ابر متراکم گرد و خاک بیرون آمدند، دسته‌دسته در سایه پرهای رنگارنگ در اهتزاز، دور هم جمع شدند تا دق دل‌شان را از این ساعت‌های سکون اجباری با تعریف لطیفه‌ها و داستان‌هایی درباره دلاوری، ماجراهاشان با زن‌ها و درگیری‌هاشان بر سر حق تقدم و برتری، خالی کنند.
آژیلوف کمی جلو رفت تا به یکی از این جمع‌ها بپیوندد، سپس بی‌ آن‌که کسی بداند چرا، به کنار جمع دیگری رفت، ولی با آن‌ها قاطی نشد، هیچ کس هم به او توجه نکرد. لحظه‌ای مردد پشت سر این یا آن جمع ایستاد، بی آن‌که در بحث‌هاشان شرکت کند؛ و سرانجام از آن‌ها فاصله گرفت. غروب بود؛ در نوک کلاه‌خودش، پرهای رنگارنگ، همه یکسان و به رنگی نامشخص به نظر می‌آمد؛ فقط زره سفیدش به روشنی در زمینه سبز چمن مشخص بود. آژیلوف، انگار به ناگهان خود را برهنه احساس کرده باشد، حرکتی کرد تا دست‌ها را روی سینه‌اش بگذارد و شانه‌هایش را به داخل خم کند.
سپس به خود آمد و با گام‌هایی بلند به طرف اصطبل‌ها رفت. به آن‌جا که رسید، تیمار اسب‌ها به نظرش مطابق با قواعد معمول نیامد، خدمه اصطبل را موآخذه کرد، مهترها را تنبیه کرد، بخش‌های مختلف را بازدید کرد، کشیک‌ها را میان نفرات تقسیم کرد و به آن‌ها توضیح داد وظایف‌شان چیست، آن‌ها را واداشت دستورهای او را تکرار کنند تا مطمئن شود که منظورش را کاملاً درک کرده‌اند. از آن‌جا که نمی‌شد ساعتی بگذرد و سهل انگاری یا خطایی را در بخش‌های تحت فرماندهی همقطاران و فرماندهان کشف نکند یکایک آن‌ها را احضار می‌کرد، خود را از استراحت شبانه و گفت و شنودهای دوستانه‌شان محروم می‌کرد، با لحنی متواضعانه ولی با وسواس تخطی‌هاشان را گوشزد می‌کرد، یکی را می‌فرستاد با پاسداری شبانه، دیگری را به بازدید از نگهبان‌ها و یکی دیگر را می‌فرستاد همراه با گروه گشت به گشت زنی بپردازد. در همه موارد حق با او بود و اصیل زادگان کاخ نشین نمی‌توانستند اعتراض کنند؛ ولی در عین حال کج خلقی‌شان را هم پنهان نمی‌کردند.
آژیلوف ادم برترانینه گیل دی ورن‌ها و دیگران، کارپانترا و سیرا، بی‌تردید سربازی نمونه به شمار می‌رفت؛ ولی هیچ‌کس از او خوشش نمی‌آمد.
نویسنده: ایتالو کالوینو (Italo Calvino)
مترجم: پرویز شهدی
فصل اول از رمان: شوالیه ناموجود
حروف‌چین: سامان رستمی

سگ خالی

صبح روز قبل از عید، نورا داشت مجسمه‌های کوچک پرسه پیو را روی طاقچه‌ای می‌گذاشت ـ امسال با آن‌همه آشفتگی‌ای که در درونش بود، ‌اصلاً حال و حوصله‌ی درست کردن درخت را نداشت- و دست‌هایش چوپانانی را که زانو زده بودند، گوسفند‌ها، فرشته‌ها و شاهان مجوس را قرار می‌داد، اما ذهنش جای دیگری بود. فکرش هم‌چون ستونی ثابت، متوجه‌ی آن زخم لعنتی دردناک بود، که صدای «تق»ی شنید. ضربه‌ی خشک و سختی را پشت سرش.
برگشت و با تعجب گلوب، سگ محبوب بولداگش را دید که تلو تلو خوران جلو می‌آمد و پوزه‌اش را برای جستجو به این طرف و آن طرف می‌گرفت. صدا کرد: «گلوب گلوب.» اما سگ، جست و خیزکنان، عملی که همیشه انجام می‌داد، به سمت او نرفت. بلکه انگار که نفهمیده باشد، نامصمم ایستاد.
موضوع عجیبی بود. نورا زانو زنان به سگ نزدیک شد و سر بزرگ او را بین دستان خود گرفت و به او گفت: «چته گلوب؟ مریضی گلوب؟ چرا این‌طوری نیگام می‌کنی گلوب؟» در همین حال متوجه شد که سگ او را نمی‌بیند.
از مدت‌ها قبل متوجه شده بود در چشمان گلوب نوعی هاله‌ی شیری رنگ در حال شکل گرفتن است. حالا این تاری تمام مردمک را در برگرفته بود. نورا یک دستش را دو سه بار جلوی چشمانش تکان داد. مردمک‌ها لرزشی نداشتند. کور. حالا آن صدای کمی قبل توضیحی داشت. گلوب در حالی که کورمال جلو می‌آمد در تاریکی به پایه‌ی یک میز خورده بود.
او آن سگ را به زن هدیه کرده بود. بنابراین آخرین تکه‌ی زنده‌ی او بود که از او برای زن باقی می‌ماند و او دیگر آن‌جا نبود. ناپدپد شده بود و زن را ترک کرده بود و بنابراین گلوب تنها دستاویزی بود که زن برای امکان ادامه دادن به زندگی می‌توانست به‌آن در آویزد و مسلماً دریابد که این‌ها داستان‌های عجیبی به نظر می‌آیند،‌ اما این حوادث غالبا در زندگی اتفاق می‌افتند.
ترس او را فرا گرفت. باز هم به‌طور وحشتناکی خود را بیش از پیش در آن خانه‌ی بزرگ تنها احساس کرد. هیچ‌کس آن‌جا نبود که بتواند به او کمکی کند. حتی انگار که غرش کشدار و مرموز شهر،‌ آن نوع ناله‌ی عمیق و دردناک، ناگهان خاموش شده بود. و نورا در سکوت بیش از حد سالن، یک‌باره ضربان‌های قلبش را که می‌تاخت شنید.
فوراً باید دام‌پزشکی را خبر می‌کرد. احتمالاً موردی عفونی بود و می‌بایست به دنبال راه چاره‌ای می‌گشت. اما پیشاپیش می‌دانست:دامپزشک اصلاً از موضوع سر در نمی‌آورد. آخرین بار چشم‌های سگ را با تردید امتحان کرده بود و بحث‌های مبهمی در رابطه با مسمومیتی پیش کشیده بود و آنتی بیوتیک داده بود. اما آنتی بیوتیک‌ها به هیچ دردی نخورده بودند. و تازه شب تولد میسح بود و دام‌پزشک پیدا نمی‌شد و همه‌ی مردم، دیوانه به نظر می‌آمدند. اگر از کسی تقاضا می‌کرد، همه‌ی پاسخ‌ها یکی بود: «حتماً خانم، اما بعد از تعطیلات.» بعد از تعطیلات؟
او در ضمن در حالی که گلوب را صدا می‌زد از طرفی به طرف دیگر اتاق می‌رفت تا بررسی کند که آیا دیگر اصلاً نمی‌بیند. و گاهی به‌نظر می‌رسید که سگ حداقل سایه‌ی او را درمی‌یافت و زود به طرفش می‌رفت. اما گاهی به جهتی اشتباه می‌رفت و با اثاثیه برخورد می‌کرد. به شدت دلش برای سگ و برای خودش سوخت. و به فردا شب فکر کرد. به شام وحشتناک عید تولد مسیح که انتظار او را می‌کشید. او تنها برای اولین بار در خانه‌ی بزرگ؛ و از آپارتمان‌های همسایه‌ها، صداها، آواها و خنده‌ها؛ و گلوب که مثل همیشه در کنارش روی زمین، پوزه‌اش را به سمت او خواهد گرفت و با مردمک‌هایی تار، بی آن‌که ببیند، به او خیره خواهد شد.
آن‌وقت به خاطر بی‌رحمی اتفاقات، حالتی از خشم و غضب او را فراگرفت. به قیمت زیر و رو کردن همه‌ی میلان هم شده باشد باید دام‌پزشکی گیر بیاورد. حداقل این‌که می‌فهمید آیا جای امیدواری هست یا نه. در کمال نگرانی، فکری عجیب و غریب که در شرایط عادی به نظرش غیر منطقی می‌رسید به‌مغزش خطور کرد. به پروفسور کله ری، چشم‌پزشک سرشناس که می‌دانست دوست آن مرد بوده است تلفن کند. اما کله ری در باره‌ی او چه فکر می‌کرد؟ تقاضا از یک شخص بلند مرتبه برای امتحان کردن یک سگ، دیوانگی بود. مهم نیست؛ حتی اگر به او بربخورد. اگر قلبی از سنگ نمی‌داشت، اهمیت بیش از حد موضوع را در می‌یافت.
عجب. فکر می‌کرد که کسی در مطب پروفسور کله ری جواب ندهد. یا به او جواب بدهند که پروفسور بیرون است. یا که آن روز کسی را نمی‌پذیرد. یا که آن روز یک دقیقه‌ی آزاد ندارد و می‌بایست برای بعد از عید وقت گرفت. یا که تلفن دائماً اشغال باشد. یا که تلفن خراب باشد. یا حتی این‌که پروفسور کله‌ ری، تنها آدمی در جهان که می‌توانست کمکش کند، ناگهان همان روز صبح مرده باشد.اما برعکس، ‌موضوعی باور نکردنی، خود شخص چشم‌پزشک بود که جوابش را می‌داد و زن را فوراً شناخت و انگار همه‌ی آن‌چه را که اتفاق افتاده بود می‌دانست. و اشاره‌ای به مرد نکرد، و وقتی که زن با طول و تفصیل دست و پاگیری بی آن‌که به او توهین کند سعی کرد توضیح بدهد که به چه چیزی احتیاج دارد، او قهقهه‌ی بلندی سر داد و فورا گفت: «راست شو بگین خانم، شما شهامت ندارین بهم بگین که موضوعه یک سگ در کاره… اما شما بهم خیلی کم لطفی می‌کنین. من سگا رو بیش‌تر از آدما دوست دارم…نکنه موضوع بولداگ معروف شماست…درست اون؟ بله؟ دیگه نمی‌بینه؟ حیوون بیچاره…حتما بیارینش پیشم خانم. ببینین، ‌الان باید برم بیمارستان. اما ساعت چهارونیم منتظر تونم.»
خیالش راحت شد. آفتاب با روشنای ملایمی بر مخمل بنفش یک مبل می‌تابید. هیاهوی بیرون، در شهر،‌ هم‌چون آوای کریسمس بود که نزدیک می‌شد و دیگر کریسمس جای ترس نداشت. کریسمس چونان آن عید شیرین بی‌غم و غصه‌ی آن دورانی بود که او کودک بود. نه، نه، نمی‌باید خود را با اولین مشکل، باخت. چه خصلت ناخوشایندی داشت. در جهان به لطف خدا هنوز آدم‌های خوب وجود دارند. همه، آدم‌های بی وجدانی نیستند.
روز بسیار سرد و آرامی بود. گرچه باد نمی‌وزید،‌ اما هوا با وجود دود غلیظ و بخارات راکد بر سطح شهر،‌ به‌طور توضیح ناپذیری شفاف بود. نورا در حالی که منتظر زمان بردن گلوب نزد چشم‌پزشک بود، در خانه آواز می‌خواند. سگ در ضمن جان تازه‌ای گرفته بود و در برخی حالات همچون سال پیش، با شباهت به یک اژدها، به یک مَشکِ پُر، به یک گاو نر،‌به یک ابر، به یک تخیل مبالغه‌آمیز، از نظر جسمانی محشر بود. مثل آن موقعی که زیبایی سحر انگیز و خارق العاده‌ی او، مردم را در خیابان متوقف می‌کرد.
اما مشکل این که ساعت چهارونیم، که نورا با زحمت فراوان سگ را مقابل در دکتر از تاکسی پیاده کرد، روز داشت به پایان می‌رسید. و در اثنایی که چراغ‌های تزیینی کریسمس در چشم اندازی مغشوش و نامنظم روشن می‌شدند، نوسانات سرخ‌گون غروب بر بالاترین قرنیز‌ها می‌تابید.
نورا توجهی به‌آن نکرد و وارد ساختمان شد و خود را به‌دست آن اتفاقات کوچک تسلا بخشی که پیش رویش گشوده می‌شدند سپرد. چون که مردم در اتاق انتظار پر ازدحام مطب کله ری، به شدت نگران گلوب و مصایبش شدند و بعد، دکتر کله‌ری با خوش‌رویی حق تقدم را به سگ داد؛ آمد و به داستانش گوش داد و چشم‌هایش را نگاه کرد و گفت که هیچ جای نومیدی وجود ندارد؛ موضوعی موضعی نیست و همه به ضعف عمومی بدن بر می‌گردد و بنابراین جای امیدواری دارد. سگ هم با احساس غریبگی، ابراز ناآرامی می‌کرد و خود را خجول به صاحبش می‌چسباند.
به‌تدریج که پزشک صحبت می‌کرد، به طور غیر قابل وصفی خیالش راحت شد. پس مسئله‌ی کوری در میان نبود. مسئله‌ی احتضار آرام حیوانی که در خانه تلوتلو می‌خورد و بی آن‌که قدرت جهت‌یابی داشته باشد و مدام تصادم‌های دل‌ضعفه‌آوری می‌کند در میان نبود. هیچ‌چیز به پایان نرسیده بود (چون وقتی که گلوب وجود نداشته باشد، نورا احساس می‌کند که آخرین پیوندش با آن مرد،‌ معشوق، قطع شده است و زندگی تبدیل به همان عذاب جهنم می‌شود). نه، گلوب زنده خواهد ماند. دیدش را به دست خواهد آورد و باز روی چمن‌زار باغ ملی، همراه قهقهه‌ی کودکان، دنبال توپ خواهد کرد.
اما در پایان دیدار، وقتی که نورا بیرون رفت و خود را با سگ در قلاده در میدان کوچک یافت، دیگر شب فرارسیده بود. دکتر کله‌ری حالا داشت مریض‌های دیگر را می‌دید. بیماران در انتظار، دیگر به حیوان فکر نمی‌کردند. بلکه هم‌چنان نگران مشکلات خود بودند و نورا فهمید که در آن لحظه، حتی یک نفر هم در جهان وجود ندارد که به او فکر کند.
در میدان کوچک، یک ایستگاه تاکسی بود. اما در آن شب جنون آمیز، تاکسی‌ای نمی‌آمد و همه جذب گرداب سرگیجه آور کریسمس شده بودند. نورا منتظر ماند. سگ نشسته در کنار، پوزه‌اش را به طرف او بلند می‌کرد و می‌پرسید چه شده است.
حالا دیگر هیچ‌کس توجهی به بولداگ کور نداشت. هیچ‌کس به زن توجهی نمی‌کرد. این میدان کوچکی در مرکز شهر بود. دورادورش مغازه‌های نورانی و این‌جا و آن‌جا ردیف چراغ‌ها که با ضرباهنگی از پیش تعیین شده به شدت روشن و خاموش می‌شدند. سر نبش، یک فروشگاه بزرگ پوست فروشی. آن مرد درست دو سال پیش به خاطر کریسمس، پوست خز برای او خریده بود. و کنارش تابلوی یک کلوب شبانه‌ی معروف. بارها با او به آن‌جا رفته بود و بعد همیشه بگومگوهای معمول؛ چون که مرد بعد از مدتی دلش می‌خواست برود بخوابد و اما زن می‌خواست منتظر نمایش شود. همه‌چیز، خانه‌ها، نمایشگاه‌ها، تابلوها، تبلیغات، انگار به او، به نورا می‌گفتند: «یادت می‌آید؟ یادت می‌آید؟» اما همه‌چیز به پایان رسیده بود.
تاکسی نمی‌آمد. سرما همچون تیغه‌ی یخ وارد بدن او شده بود. بولداگ ناگهان از سرما به آرامی شروع به گریه کرد. دیگر یک مَشکِ پُر نبود. دیگر یک اژدها نبود. یک ابر نبود. ارباب پیر نحیف و بیمار و خسته‌ای بود که جهان فراموشش کرده بود.
زن، مبهوت دور و برش را نگاه می‌کرد. آن همه جمعیت از کجا می‌آمد؟ انگار به عمد از اعماق پنهان شهر بیرون ریخته بودند تا او را کلافه کنند. مردان، زنان، دختران و پسران، کودکان، پیران، همچون کابوسی از بازی چرخ‌زدن به گرد او، در میدان کوچک جمع می‌شدند و همه چهره‌ی بر انگیخته‌ای داشتند. همه بسته‌های رنگارنگ داشتند. همه لبخند می‌زدند. همه شاد بودند. کریسمس، عذاب بود!
کریسمس نوعی هیولا بود. شهر را مدهوش کرده بود. مردان و زنان را به هیجان می‌آورد و همه‌ی آنان را شاد می‌کرد. به خانه‌ی خالی و در سکوتی که انتظارش را می‌کشید فکر کرد؛ به زوایای تاریک. با شرمندگی دریافت که گریه می‌کند. اشک‌ها از گونه‌هایش همچون جوی جاری بود و هیچ کس توجهی به آن‌ها نمی‌کرد. آن مرد کجا بود؟‌ شاید او هم با بسته‌های کوچک و بزرگ، شاید او هم شاد، بازو در بازوی دختری زیباتر و جوان‌تر از او، در همین میدان بود؛ در میان جمعیت بی‌عنان. تاکسی نمی‌آمد. شاید یک ساعت سپری شده بود. سگ از سرما با ناله‌هایی آرام می‌نالید و او نمی‌توانست تسلایش دهد. بیگانه بودن و بی‌نگاهی عاشقانه در قلب جشن، چه وحشناک است. آن وقت سرانجام فهمید که گلوب بیچاره، بولداگ، نمی‌تواند به‌هیچ درد او بخورد. حتی اگر دیدش را هم به دست می‌آورد و حتی اگر به جای دو چشم، صد چشم بینا می‌داشت، باز هم به هیچ درد نمی‌خورد. چون که گلوب فقط یک سگ بود. سگی که سر آخر هیچ‌چیز از زن و از رنج او نمی‌دانست. و حتی سهمی کوچک، یک نشانه و اثری ناچیز از مرد، از معشوق دور، در سگ باقی نمانده بود. سگ تهی بود.
بنابراین تنها بود. از کنارش می‌گذشتند. به او ساییده می‌شدند. حتی چند بار تا حد زمین خوردن به او تنه زدند. اما کسی در صورتش نگاه نمی‌کرد و در نمی‌یافت که چقدر غمگین است. کریسمس، تنهایی بود. نومیدی بود. شیطانی بود که با دندان‌هایی آتشین، قلب او را، در بالای فم‌المعده، می‌جوید.
نویسنده: دینو بوتزاتی (Dino Buzzati)
مترجم: محسن ابراهیم

برگرفته از کتاب «کولومبره و پنجاه داستان دیگر»
نشر مرکز 1382

بیچاره آن مرحوم

«بارتولینوفیورنزو» همان روز اول از نامزدش این‌طور شنید: 
– لینا، نه! در حقیقت اسم من لینا نیست. من کارولینا نام دارم. اما بیچاره آن مرحوم مرا لینا صدا می‌کرد و این اسم بروی من ماند.
بیچاره آن مرحوم « کوزیموتادی» شوهر اولش بود.
– خوب!
لینا شوهر سابقش را به نامزد تازه‌اش نشان داده بود، زیرا عکس کوزیمو هنوز بر دیوار مهمان‌خانه روبروی نیمکتی که بارتولینو نزدیکش می‌نشست قرار داشت، کوزیمو در این عکس بزرگ و زنده و طبیعی، تبسمی‌بر لب داشت و با کلاهش سلام می‌داد. بارتولینو هم بلا اراده سر را به علامت جواب سلام تکان می‌داد.
حتی یک ثانیه به فکر «لینا سارولی» نرسیده بود که این عکس صاحبخانه را از اطاق مهمان‌خانه بر دارد. چون خانه‌ای که فعلاً لینا در آن سکونت داشت متعلق به کازیموتادی مهندس بود که هم نقشه آن را کشیده و هم با کمال سلیقه با اثاث تازه آن را مزین کرده و بعد هم با تمام دارایی دیگر برای زنش به ارث گذاشته بود.
لینا بی آن‌که کوچک‌ترین توجهی به حیرت و توجه نامزد بکند، به حرف ادامه داد: 
– به نظر من، تغییر نام هیچ اثری ندارد. اما، بی‌چاره آن مرحوم، به من گفت: بهتر نیست تو را بجای کارولینا « کارالینا» « لینای عزیز » صدا بکنم؟ تقریباً هر دو این اسم‌ها یکی است اما در عین حال فرق لطیفی دارد! متوجه هستید؟
بارلینو که گویی، «بیچاره آن مرحوم» عقیده‌اش را در این مورد پرسیده بود جواب داد: 
– بسیار خوب! بله، بسیار خوب!
لینا سارولی با تبسم این‌طور نتیجه گرفت: 
– خوب، پس با « کارالینا» موافقی! تو هم بارتولینو فیورونزو.
بارتولینو که سرا پا غرق شرم و ناراحتی شده بود و فکر می‌کرد که در طول این مدت، شوهر در قاب عکس با لبخند نگاهش می‌کند و سلام می‌دهد، زیر لبی جواب داد: 
– موافقم… بله، بله، موافقم…
پس از سه ماه، زن و شوهر تازه به ایستگاه راه‌آهن رفتند تا به عروسی بروند و ماه عسل را در رم بگذار‌انند. در میان اقوام و دوستان مشایعت کننده، خانم «اورتنس‌موتا» دوست مشترک و صمیمی‌خانوادۀ‌ فیور‌نزو و لینا‌ دیده می‌شد که با اشاره به بار‌تولینو به شوهر گفت: 
– پسر بیچاره زن گرفته است! به نظر من بهتر است بگوئیم او را شوهر داده‌اند!
اشتباه نشود! مقصود اورتنس‌موتا این نبود که بگوید لینا‌سارولی یا لینا‌تادی سابق و لینا‌فیورنزای فعلی، شلوار مردانه می‌پوشد.
نه! لینا‌ی عزیز بیش از همۀ‌ زنها زن است! اما پس از قضاوت دربارۀ‌ این زن و شوهر تازه این نکته را تصدیق می‌کنیم که زن با تجربه تر و عاقل تر از شوهر بود، آه بار‌تولینو طفلک سرخ و سفید و مو بور و چاق بود و حالت پسر بچۀ‌ گوشت‌آلود عجیبی را داشت که طاس هم بود. طا‌سیش به نظر ساختگی می‌آمد چون بالای شقیقه را تراشیده بود که حالت بچگی را از خود دور بکند، ولی در این کار موفق نشده بود.
آقای مو‌تا شوهر پیر این خانم جوان که واسطۀ‌ این ازدواج بود و نمی‌خواست کسی از بار‌تولینو بد بگوید، با صدای تو‌دماغی و خشمگین گفت: 
– طفلک! طفلک! چرا طفلک؟ بار‌تولینو، مرد احمقی نیست، شیمی‌دان قابلی است…
زن با تسخیر گفت: 
– بله! شیمی‌دان درجۀ‌ یک.
شوهر جواب داد: 
– کاملا درجۀ‌ یک.
اگر مطالعات عمیق و تازه و ممتازی را که از جوانی در علم شیمی‌یعنی یگانه علم مورد علاقه‌اش کرده بود، چاپ می‌کرد قطعا شیمی‌دان لایق و مشهوری بشمار می‌آمد. معلوم نیست، شاید هم اگر در مسابقۀ‌ استادی شرکت می‌کرد، به استادی دانشگاه انتخاب می‌شد، چون بسیار عالم بود! بسیار عالم! اکنون هم شوهر نمونه‌ای خواهد شد، چون با قلبی پاک و عفیف به زندگی زناشوئی وارد گشته است.
زنش گفت: 
– که این طور…
اما دربارۀ‌ پاکی و عفت، کاملا با او موافق بود و حتی بیشتر از او به این مطلب ایمان داشت.
پیش از آن که عروسی با لینا‌سارولی انجام بگیرد، هر‌بار که این خانم در خانۀ‌ فیو‌رنزو می‌شنید که شوهرش به عموی بارتو‌لینا توصیه می‌کند، برای این پسر زن بگیرد از خنده روده بر می‌شد و قهقهه را سر می‌داد.
شوهر با خشم می‌گفت: 
– بله، خانم، باید به او زن داد!
خانم ناگهان حال جدی بخود می‌گرفت و می‌گفت: 
– بسیار خوب! دوستان عزیزم، به او زن بدهید، من برای خودم می‌خند‌م، از مطلبی که می‌خوانم خنده‌ام گرفته است.
در واقع اورتنس‌موتا، در مدتی که شوهرش با آقای «آ‌نسلم» عموی بارتو‌لینو مطابق معمول شطرنج بازی می‌کرد، برای خانم فیور‌ونزو که از شش ماه پیش بر اثر فلج شدن بر صندلی میخکوب شده بود، کتاب داستان فرانسه می‌خواند.
چه شب های خوبی بود آن شب ها که بار‌تولینو در آزمایشگاه شیمی‌در را محکم بر وی خود می‌بست، زن عموی پیر هم به داستان گوش می‌داد و وانمود می‌کرد که خوب می‌فهمد، اما چیزی نمی‌فهمید؛ دو پیرمرد هم غرق بازی شطرنج بودند و برای آن که نشاطی در خانه ایجاد بکنند، می‌خواستند به او زن بدهند و اکنون جداً به پسر بیچاره زن دادند!
در این مدت، اورتنس‌ به فکر این زن و شوهر تازه‌ای بود که به سفر عروسی رفته بودند و از تصور این که لینا‌سارولی که چهار سال با مهندس تا‌دی، مرد لایق و زنده و با نشاط و جسور زندگی کرده بود، اکنون با این پسر کله طاس بی‌دست و پا و بقو‌ل شوهرش معصوم در خلوت بسر‌ می‌برد، خنده‌اش می‌گرفت. و شاید در همین ساعت بیوۀ‌ جوان تازه عروس متوجه تفاوت فاحش این دو مرد شده باشد.
پیش از آن که ترن حرکت بکند، عمو آ‌نسلم به عروس برادر گفت: 
– لینا‌! بارتو‌لینو را به تو می‌سپارم، را‌هنمائیش کن!
البته مقصودش راهنمائی در شهر رم بود که باتو‌لینو هرگز آن را ندیده بود.
لینا‌ یکبار به رم رفته بود، اولین ماه عسل را با بیچاره آن مرحوم در رم گذرانده بود؛ کوچکترین چیز‌ها و بی معنی‌ترین کارها را چنان با روشنی و صراحت و با جزئیات کامل به خاطر می‌آورد که گوئی از آن تاریخ به جای شش سال شش ماه هم نگذشته است.
سفر با بارتو‌لینو به نظرش بسیار طولانی می‌آمد؛ نمی‌شد پرده ها را پائین بکشند، همینکه ترن در ایستگاه رم توقف کرد، لینا‌ گفت: 
– خواهش می‌کنم بگذار خودم چمدان ها را پائین بیاورم!
و به بار‌بری که در ترن را بروی آن ها گشود گفت: 
– بیا، سه تا چمدان، دو جعبه کلاه، نه، سه جعبه، یک صندوق چوبی، با هم صندوق چوبی، کیف سفر، این هم یک کیف دیگر، دیگر چه هست؟ هیچ، کافی است، حالا برو مهمانخانۀ‌ ویکتوریا!
وقتی از ایستگاه راه‌آهن خارج شد و بارها را بیرون آورد فوراً‌ رانندۀ‌ امنیبو‌س را شناخت و به او اشاره کرد، همین که سوار شدند به شوهرش گفت: «خواهی دید، مهمانخانۀ‌ متوسطی است اما بسیار راحت است، پذیرائی خوب دارد، تمیز است، قیمت ها مناسب است، به علاوه در مرکز شهر قرار گرفته است.»
بلا اراده بیادش می‌آمد که بیچاره آن مرحوم، از این مهما‌نخانه بسیار راضی بوده است و اکنون بارتو‌لینو هم بیشک از آن راضی خواهد بود.
آه! چه پسر افتاده‌ای ! کلمه‌ای حرف نمی‌زد.
لینا‌ گفت: 
– حالا گیج هستی؟ من هم دفعۀ‌ اول همین حال را داشتم اما می‌بینی که از شهر بسیار خو‌شت می‌آید نگاه کن، نگاه کن، «لاپلاس‌دترم» … «له‌ترم‌دودیو‌کلتین» … «سنت‌ماری‌دزآنژ». بر گرد نگاه کن، این کوچۀ‌ «ناسیونال‌» است؛ بسیار عالی است؟ نیست؟ همین الان از آن جا می‌گذریم …
لینا‌ در مهما‌نخانه حس کرد که در خانۀ‌خودش است. بسیار میل داشت همچنان که همه را می‌شناخت، کسی هم او را بشناسد، مثلا آن پیش‌خدمت که «پی‌پو» نام داشت همان است که شش سال پیش آن جا بود.
– چه اطا‌قی باید رفت؟
اطاق نمرۀ‌ 12 را در طبقۀ‌ اول برای آن ها نگه داشته بودند.
اطاق بزرگ خوبی بود که تخت‌خواب بسیار مرتبی داشت.
لینا‌ به پیش‌خدمت پیر گفت: 
پی‌پو خواهش می‌کنم ببینید اطاق نمرۀ‌ نوزده در طبقۀ‌ دوم خالی است یا نه؟
پیش‌خدمت تعظیمی‌کرد و گفت: «چشم، الساعه»
پس از آن به شوهر توضیح داد: 
– این اطاق بسیار راحت‌تر است، گنجۀ‌ دیواری در کنار تخت‌خواب دارد. هوای اطاق آزاد‌تر است و بی‌سرو‌صدا می‌باشد. در آن جا بسیار راحت‌تر خواهیم بود…
خوب به خاطر داشت که با بیچاره آن مرحوم هم کارها به همین نحو می‌گذشت. ابتدا اطاقی‌ در طبقۀ‌ اول به او دادند و شوهرش آن را عوض کرد.
پیشخدمت پس از چند دقیقه بر‌گشت و به آن ها اطلاع داد که اطاق نمرۀ‌ نوزده خالی است، اگر آن را ترجیح می‌دهند فوری در اختیارشان گذاشته می‌شود.
لینا‌ با خوشحالی بسیار گفت: 
– بله! بله! آن را ترجیح می‌دهیم.
همین که وارد شد، از دیدن اطاق، با همان وضع و با همان کاغذهای دیواری و همان اثاث و در همان حال سابق بسیار خوشحال شد. اما بارتو‌لینو از این خوشحالی چیزی درک نمی‌کرد.
لینا‌ در ضمن آن که جلو آینه کلاه را از سر بر‌می‌داشت و بالای قفسه می‌گذاشت گفت: 
– از این اطاق خو‌شت نیامده است؟
– چرا، بسیار خوب است…
– آه، نگاه کن! من از آینه می‌بینم، آخرین بار که این جا بودم، این تابلو نبود، یک بشقاب ژاپو‌نی به دیوار آویخته بود، لابد شکسته است. خوب بگو ببینم از این خو‌شت نیامده است؟
– نه، نه، نه‌، نه‌، نه‌!
حالا با این صورت کثیف نمی‌شود یکدیگر را ببوسیم، برو دست و صورت را بشوی! من هم به اطاق کوچک آرایش خودم می‌روم، خداحافظ !
با خوش‌وقتی و شادی فراوان جست زد و رفت.
بارتو‌لینو با کمی‌خفت و ذلت به اطراف نگاه کرد، به تخت‌خواب نزدیک شد و پرده را عقب زد و خوب آن را نگاه کرد. این لابد همان تختی است که زنش اولین بار با مهندس تا‌دی روی آن خوابیده است. از آن فاصلۀ‌ دور هم، عکس شوهرش را با حال سلام دادن به دیوار اطاق خانۀ‌ لینا‌ در نظر می‌آورد.
در تمام مدت سفر عروسی، نه تنها در همان تخت‌خواب خوابید، بلکه در همان رستورا‌نی که بیچاره آن مرحوم شش سال پیش زنش را به آن جا می‌برد، شام و ناهار می‌خورد، در شهر رم می‌گشت و مثل توله سگی برجای پای بیچاره آن مرحوم، که خاطره‌اش همه جا راهنمای لینا‌ بود قدم می‌گذاشت.
بناهای تاریخی و کهنه، موزه‌ها، سالنهای آثار هنری، کلیسا‌ها، باغ‌ها، خلاصه همه چیزهائی را دیدن می‌کرد که بیچاره آن مرحوم زنش نشان داده بود.
بارتو‌لینو بسیار محجوب بود و جر‌أت نمی‌کرد که در اولین روزهای عروسی، بی‌علاقگی و سرافکندگی خود را از این که مجبور است در همه جا و در همه چیز، تجربه ها و پیشنهادها و ذوق و مزایای شوهر اولی را قدم به قدم تعقیب بکند، در برابر زنش ظاهر سازد.
اما زنش هیچ به بدی این کار پی نمی‌برد و متوجه آن نبود و نمی‌توانست توجهی هم داشته باشد.
در هیجده سالگی که هنوز دربارۀ‌ زندگی معرفت و قوۀ‌ تشخیص نداشت، کاملا در اختیار این مرد قرار گرفته بود؛ به وسیلۀ‌ او تربیت شده و وجو‌دش بر اثر تعلیمات او شکل تازه‌ای یافته بود و روی هم رفته مخلوق و آفریدۀ‌ کوزیموتادی‌ شده بود.
اکنون خود را مدیون این مرد می‌دید، هر فکری می‌کرد، هر احساسی می‌نمود، هر حرفی می‌زد، هر رفتاری داشت، نوعی بود که از او تعلیم گرفته بود.
حالا چطور شد که دوباره شوهر کرد؟ علتش این بود که کوزیموتادی‌ به او آموخته بود که در مصیبت ها، اشک و آه به هیچ درد نمی‌خورد، و نباید با مرده‌ها زندگی کرد و اگر اتفاقا زنش زود‌تر می‌مرد، حتما زن می‌گرفت.
بنابر‌این، بارتو‌لینو اکنون باید در همه جا از رفتار زن یا بهتر بگوئیم، از رفتار تادی‌، شوهر سابق، که ارباب و راهنمای آن ها بود، پیروی بکند، به چیزی نیند‌یشد، غم چیزی را نخورد، اکنون که وقت خنده است، بخندد و تفریح کند و به هیچ چیز روی بد نشان ندهد.
بله! اما حتی بوسه و نوازش و هر‌چیز دیگر باید به تقلید شوهر اول باشد؟ هیچ نکتۀ‌ تازه‌ای نبود که بتواند از نو احساس تازه‌ای در این زن ایجاد بکند؟ هیچ چیز تازه‌ای نبود که لحظه‌ای بتواند این زن را از دست آن تسلط نا‌پدید شده نجات دهد؟ بارتو‌لینو پیوسته می‌گشت، می‌گشت تا نوازش‌های تازه‌ای اختراع بکند، اما حجب و‌حیا مانع انجام آن می‌گشت، به این معنی که در دل خود این نوازش ها را حتی به وضع گستاخانه‌ای می‌پروراند، اما همین که می‌خواست به موقع اجرا بگذارد، از شرم سرخ می‌شد، در این حال زنش می‌پرسید: 
– چیزیت هست؟
دیگر همه چیز با این سؤال از بین می‌رفت، بارتولینو‌ حال احمقانه و ساده‌ای به خود می‌گرفت و می‌گفت: 
– چیزیم هست؟
پس از بازگشت از سفر عروسی، خبر ناگوار و غیرمنتظره‌ای شنیدند که بسیار منقلب شدند، آقای مو‌تا که واسطۀ‌ ازدواج آن‌ها بود ناگهان درگذشته بود. لینا‌ که پس از مرگ شوهر اول، فقط در خانۀ‌ همین دوست از نعمت آسایش و مراقبت‌های خواهرانه بر‌خوردار می‌شد، فوری نزدش‌ شتافت تا در غمش شریک باشد.
فکر نکرده بود که این وظیفۀ‌ مقدس تا این حد دشوار باشد، اورتنس‌ در دل نمی‌بایستی از این مصیبت تا این اندازه متأثر باشد.
البته موتا‌ی بیچاره مرد نازنینی بود، اما بسیار مسن‌تر از او و کسالت‌آور بود و لینا‌ از این که حتی پس از ده روز غم دوستش را تسلی نا‌پذیر می‌دید، حیران و مبهوت مانده بود. ابتدا گمان کرد که شوهر او را مضیقۀ‌ مالی گذارده است.
 از این رو دوستانه از او پرسید، اما اورتنس‌ با گریه جواب داد: 
– نه! نه! اما خواهی فهمید…
چه؟ واقعاً اینقدر غصه دارد؟ لینا‌ دلیلش‌ را درک نمی‌کرد و می‌خواست این مطلب را به شوهر بگوید.
بارتو‌لینو شانه‌ها را بالا انداخت و در برابر این نوع بی‌شعوری زن به ظاهر فهمیده‌اش سرخ شد و گفت: 
– آه! پس از همه چیز باید حساب کرد که شوهرش را از دست داده است.
لینا‌، فریاد زد: 
– خواهش می‌کنم از شوهرش با من حرف نزن! بیشتر جنبۀ‌ پدری داشت.
– این موضوع مرا قانع نمی‌کند!
– آخر، حتی نمی‌توانست پدرش هم باشد.
لینا‌حق داشت. اور‌تنس زیاد گریه و زاری می‌کرد. اور‌تنس متوجه شد که بار‌تولینوی بیچاره، پس از سه ماه نامزدی، از این که زنش دائم در برابر او با کمال سهولت از شوهر سابقش صحبت می‌کند، بسیار آشفته است. آشفته است که هنوز موفق نشده است این خاطرۀ‌ زندۀ‌ لجوج را که زنش تابه حال حفظ کرده، با زناشوئی ثانی آشتی بدهد. اور‌تنس، در این باره با عمویش صحبت کرد. عمو کوشید تا خیالش را آسوده بکند و گفت: این خود دلیل صداقت این زن جوان است که به هیچ وجه نباید مورد سوه‌ظن قرار گیرد. باید مطمئن شد که با اقدام به ازدواج ثانوی خاطرۀ‌ این مرد، ریشۀ‌‌ عمیقی در قلبش باقی نگذاشته، بلکه فقط در فکرش اثر ضعیفی از آن مانده است و به این جهت است که می‌تواند در کمال بی‌پروائی حتی پیش شوهر از آن صحبت بکند. اور‌تنس به خوبی درک کرد که این دلیل و منطق بار‌تولینو را قانع و آسوده خاطر نکرد. پس حق داشت که تصور بکند آشفتگی مرد جوان از این صداقت، پس از سفر عروسی، چند برابر شده است. از این رو، وقتی زن و شوهر جوان به دید‌نش رفتند، نه تنها در چشم لینا‌، بلکه مخصوصا در چشم بار‌تولینو غم خود را در این مصیبت تسلی نا‌پذیر نشان داد.
بار‌تولینو در غم این زن بیوه احساس همدردی شدید کرد و اولین بار جرأت‌ کرد در این موضوع با عقیدۀ‌‌ زنش که اندوه شدید دوستش را باور نمی‌کرد، مخالفت بکند، به این جهت با چهرۀ‌ بر‌افروخته گفت: 
– پس معلوم می‌شود، که تو در مرگ شوهرت این اندازه گریه نکردی؟
لینا‌ حرفش را قطع کرد و گفت: 
– این دو موضوع چه ارتباطی به هم دارند؟ قبلا باید دانست که بیچاره آن مرحوم…
بار‌تولینو برای آن که فرصت تمام کردم جمله را به او ندهد، خود آن را کامل کرد: 
– هنوز جوان بود…
لینا‌ جواب داد: 
– به علاوه، من هم گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم، این مطلب حقیقت دارد…
بار‌تولینو وسط حرفش دوید: 
– نه آنقدر زیاد؟
– چرا همین قدر زیاد … زیاد، اما من دلیل داشتم! بار‌تولینو، باور کن که اور‌تنس در گریه مبالغه می‌کند…
بار‌تولینو نمی‌خواست حرفش را باور کند، اما پس از این گفتگو، بیشتر احساس خشم کرد. این خشم نسبت به زنش نبود بلکه نسبت به تا‌دی مرحوم بود که این طرز تعقل و احساس را به زنش آموخته بود و همۀ‌ این فکر‌ها نتیجۀ‌ تعلیمات آن بی شرم بوده است.
آیا بار‌تولینو، همه روزه، هنگام ورود به سالن او را می‌دید که با تبسم سلام می‌دهد، آه! هیچ قادر نبود این تصویر را تحمل کند! دیدن این عکس برایش شکنجه‌ای محسوب می‌شد. هر جا می‌رفت جلو چشمش بود. به اطاق دفتر می‌رفت، باز عکس تا‌دی تبسم می‌کرد و سلام می‌داد، مثل آن که می‌گوید: بفرمائید، بفرمائید‌، هیچ می‌دانید که این جا دفتر کار مهندسی من بوده است؟ اکنون شما آن را آزمایشگاه شیمی‌کرده‌اید. بسیار خوب! با مرده‌ها نباید زندگی کرد.
به اطاق خواب می‌رفت. باز تصویر تا‌دی آن جا هم او را زجر می‌داد، تبسم می‌کرد و سلام می‌داد و گفت: 
– ناراحت نباشید، منزل خودتان است! شب بخیر! آیا از زنم راضی هستید! او را برای شما خوب تربیت کرده‌ام. با مرده‌ها نباید زندگی کرد.
از دست او نجات نداشت، وجود این مرد همچنان که در خیال زنش مانده بود، در همه جای خانه هم دیده می‌شد و بار‌تولینو که در ابتدای عروسی، آن قدر آرام و خاموش بود، اکنون گرفتار تحریک شدید دائمی‌شده بود و در عین حال ناچار بود پنهانش نگاه دارد.
بالاخره برای تغییر عادت زنش، متوسل به اقدامات شدید گشت.
اما لینا‌ این عادات را پس از بیوگی کسب کرد، زیرا کازیمو‌تادی با آن خلق متلو‌نش هرگز به چیز معینی عادت نمی‌کرد، نمی‌توانست عادت بخصوصی داشته باشد، اما عادت لینا‌ به جائی رسیده بود که به محض مشاهدۀ‌ اولین اقدامات شدید بار‌تولینو با سرزنش گفت: 
– خدای من! بار‌تولینو هم مثل بیچاره آن مرحوم شده است.
 بار‌تولینو نمی‌خواست در اولین اقدام خود را شکست خورده نشان دهد، بلکه می‌خواست بر‌حسب میل شخصی، بر شدت عمل بیفزاید تا به انجام اقدامات تازه قادر باشد. با وجود این هرچه می‌کرد، در نظر لینا‌ عینا همان کاری بود که شوهر اولش انجام می‌داد، همۀ‌ رنگ های آن را بکار می‌برد.
بار‌تولینو شوق خود را در این کار از دست داد، همچنان که لینا‌ از این ابتکار‌ها لذت می‌برد. در صورت ادامۀ‌ این وضع، قطعاً لینا‌ حس می‌کرد که دوباره با بیچاره آن مرحوم، زندگی می‌کند.
بالاخره، بار‌تولینو برای آن که از خشم روز افزونش بکاهد، نقشۀ‌ غم‌انگیزی طرح کرد.
در واقع با این طرح نمی‌خواست به زنش خیانت بکند، بلکه بیشتر میل داشت از مردی که او را کاملاً تسخیر کرده است و هنوز هم او را در اختیار دارد انتقا‌می‌بکشد. ابتدا گمان می‌کرد که این فکر نا‌پسند یکباره در او بو‌جود آمده است، اما باید گفت، این فکر در حقیقت در زمان قبل از ازدواج، به وسیلۀ‌ اور‌تنس در او نفوذ کرده و به ذهنش وارد شده بود، چون این زن همان وقت می‌خواست با جذبه و دلربائی خود او را از علاقۀ‌ مفرط به شیمی‌باز دارد.
به نظر اور‌تنس، این کار مصیبت‌ها را تلافی می‌کرد، البته از خیانت به دوستش بسیار ناراحت بود، اما به بار‌تولینو این‌طور فهماند که حتی قبل از ازدواج با لینا‌ به او علاقه‌مند بوده است. آه! چه می‌توان کرد این امر مقدر بوده است!
این امر مقدر قبل از ازدواج بر بار‌تولینو که پسر عفیفی بود به طور وضوح آشکار نشده بود و اکنون از این که به آسانی نتوانسته بود به اور‌تنس دست یابد، بسیار وازده و فریب خورده مانده بود. لحظه‌ای که تنها در اطاق آقای موتا‌ی‌پیر می‌گذراند، از رفتار زشت خود پشیمان گشته بود، ناگهان چشمش در پائین تخت‌خواب، طرف اور‌تنس، به شی‌ه براقی خورد. این شی‌ه مدال طلا با زنجیری بود که مسلماً از گردن اور‌تنس افتاده بود. آن را بر‌داشت تا به صاحبش رد کند، همان طور که منتظر‌ش بود بلا‌اراده با انگشت‌های لرزان آن را گشود. ناگهان برخود لرزید.
آن جا هم در مدال، باز تصویر بسیار کوچک کوزیموتا‌دی را یافت.
تبسم می‌کرد و به او سلام می‌داد.
نویسنده: لوویجی پیراندللو (Luigi Pirandello)
مترجم: دکتر زهرا خانلری

بر گرفته از کتاب: «بیست داستان»، نشر کتاب
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

ساعت 9 و37 دقیقه شب، روز دوم سفر، درحالی که ویرجینین با سرعت بیست گره دریایی به سمت اروپا می‌رفت، جلی رول مورتون وارد سالن رقص قسمت درجه یک شد، خیلی شیک و سراپا سیاهپوش. هرکسی خوب می‌دانست که چه کارباید بکند. رقصندگان از حرکت ماندند، ما اعضای ارکستر سازهایمان رازمین گذاشتیم. بارمن ویسکی گرداند ومردم ساکت شدند. جلی رول ویسکی رابرداشت، دم پیانو رفت وچشم توی چشم نووه چنتو دوخت. چیزی نگفت، اما همه شنیدند: « برو کنار»
نووه چنتو کنار رفت.
– شما همان هستید که جاز رااختراع کرده است، بله؟
– بله، وتو همان هستی که تا اقیانوس زیر نشیمنت نباشد نمی‌توانی ساز بزنی؟
– بله.
مراسم معرفی انجام شده بود. جلی رول سیگاری روشن کرد، آن رابه حالت تعادل روی لبه پیانو گذاشت وشروع کرد به نواختن. رگتایم. اما آن رامثل چیزی می‌نواخت که هیچ‌کس تا آن وقت نشنیده بود. نمی‌نواخت، لیز می‌خورد. مثل لباس ابریشمینی بود که روتن زنی سر بخورد، آن هم زنی رقصان. همه نجیب خانههای امریکا توی این موسیقی بود، اما ازآن نجیب خانههای مجلل، که حتی دخترهای خدمتکار توی رختکنشان هم خوشگلند. جلی رول، آخرسر موسیقیش را با نتهای کوچک نامرئی تزئین کرد، ازآن بالابالا، ازته صفحه کلید، مثل آبشار کوچکی ازمروارید که روی کفی مرمرین بریزد. سیگارهنوز سرجایش بود، تا نیمه سوخته بود اما خاکسترش به‌اش چسبیده بود. انگار نخواسته بود بیفتد تا مبادا صدایی بکند. جلی رول سیگار رابا سرانگشتهایش گرفت. گفتم که دستهایی داشت مثل دوتا پروانه، سیگاررابرداشت، اما خاکستر بازهم نریخت، باز هم نمی‌خواست بریزد، شاید کلکی توی کار بود، من نمی‌دانم، هرچه بود، نمی‌ریخت. ازجا بلند شد، باآن خاکستر قشنگش که راست ایستاده بود، زیر دماغ او گرفت وگفت:
– نوبت توست، ملوان.
نووه چنتو لبخند زد. خیلی خوشش آمده بود. شوخی نمی‌کنم. پشت پیانو نشست و احمقانه‌ترین کاری راکرد که می‌توانست بکند. آهنگ برگرد اردک کوچولویم را زد، یک تصنیف بچگانه که سالها پیش ازدهان یکی از مهاجران شنیده بود وازهمان وقت از سرش بیرون نرفته بود، واقعاً ازاین آهنگ خوشش می‌آمد، نمی‌دانم ازچه چیزش خوشش می‌آمد، اما خیلی ازآن به هیجان می‌آمد. معلوم بود که اسم این کاررانمی‌توان هنرنمایی گذاشت. یعنی حتی من هم می‌توانستم این قطعه را بزنم. این آهنگ را با یک کمی تاثیرات بَم زد، یک جایش یک اِکو اضافه کرد ویکی دوتا رِنگِ تزئینی، ولی خوب، تصنیفِ احمقانه‌ای بود و از احمقانه بودنش چیزی کم نشد. جلی رول قیافه آدمی راگرفت که تمام هدیههای سال نوش رادزدیده باشند. با چشمهای گرگ مانندش نووه چنتو راصاعقه باران کرد، نشست پشت پیانو و یک بلوز زد که دل سنگ را هم آب می‌کرد، انگار همۀ پنبههای کاکاسیاهای دنیا توی این بلوز است، واو دارد با این نتهایش پنبهها را جمع میکند. چیزی بود که دل آدم رامی‌برد. همه ازجایشان بلند شدند، یکی دماغش رابالا می‌کشید، یکی هورا می‌کشید. جلی رول اصلاَََ یک کلام هم نگفت،، هیچی، معلوم بود که دیگر حوصله اش ازاین ماجرا سررفته است.
نوبت نواختن نووه چنتو بود. ازهمان اول کاررا خراب کرد، چون وقتی پشت پیانو نشست دو قطره اشک به این بزرگی توی چشمهاش بود، به خاطر بلوز، متاثر شده بود ومعلوم بود چرا. اما تنها چیز بیهوده این بود که با این همه موسیقی‌ای که توی سر ودستهایش داشت، می‌دانید شروع کرد به زدن چی؟ بلوزی که همین الآن شنیده بود. بعداً، فردا صبحش، مثلا برای اینکه کارش راتوجیه کرده باشد، گفت:« آنقدر قشنگ بود که.» اصلاً کمترین تصوری نداشت که مبارزۀ تن به تن چیست، اصلاً. این بود که بلوز را زد. و از این گذشته، توی سرش این بلوز تبدیل شده بود به یک رشته آکوردهای کُند، یکی دنبال دیگری، پشت سر هم، خلاصه یک چیز خسته‌کننده. اوروی صفحه کلید خم شده بود و این آکوردها را یکی بعد از دیگری مزمزه می‌کرد، این آکوردهای عجیب را، این چیزهای ناهمساز را، اما واقعاً مزمزه‌شان می‌کرد. دیگران به این اندازه خوششان نیامده بود. حتی وقتی تمام کرد، چند نفری سوت زدند.
آن وقت بود که جلی رول مورتون واقعاً حوصله اش سر رفت. به سمت پیانو نرفت، بلکه خودش راروی آن انداخت، وازلای دندان‌هایش، منتها طوری که همه بشنوند، چند کلمه، خیلی واضح، بیرون آمد:
– حالا برو گورت راگم کن، احمق.
بعد شروع کرد به زدن. منتها اسمش زدن نبود، چشم‌بندی بود، بندبازی بود، هرکاری راکه روی صفحه کلیدی با هشتادوهشت شستی کردنی است، کرد، باسرعتی گیج آور. بی‌آن‌که یک نت را اشتباه بزند یا یکی از عضلات صورتش حرکت کند. اصلاً موسیقی نبود، شعبده‌بازی بود، جادو بود، واقعاً. کمترین چیزی که می‌توان گفت این بود که فوق‌العاده بود. مردم دیوانه شده بودند، گریه می‌کردند، هورا می‌کشیدند، هیچ‌وقت چنین چیزی ندیده بودند. چنان سروصدایی بود که انگار روز جشن ملی است. ووسط این سروصدا، من می‌بینم که نووه چنتو دارد نگاهم می‌کند وقیافه‌اش تو هم رفته است، حتی یک کم مبهوت است. به من نگاه کرد وگفت:
– اما این یارو احمق است…
من جوابی به‌اش ندادم. جوابی نداشتم بدهم. به طرف من خم شد وبه من گفت:
– ببین، یک سیگار بده به من…
چنان هاج وواج شده بودم که سیگاری درآوردم و به او دادم. می‌خواهم بگویم که اوسیگار نمی‌کشید، نووه چنتو رامی‌گویم. تا آن وقت سیگار نکشیده بود. سیگاررا گرفت، روی پاشنۀ پایش چرخید ورفت نشست پشت پیانو. مدتی طول کشید تا آدم‌های سالن بفهمند او نشسته است وحالا که نشسته است شاید چیزی هم بزند. دو سه نفر به صدای بلند متلک پراندند، بعضی‌ها خندیدند، چند نفری سوت زدند، آدم‌ها این‌طوریند، به بازنده ها رحم نمی‌کنند. نووه چنتو با حوصله تمام منتظر ماند تا دور و ورش ساکت شود، بعد نگاهی به جلی رول انداخت که کنار بار ایستاده بود وداشت شامپانی می‌نوشید وبه صدای بسیار آهسته گفت:
– خودت خواستی، پیانوزنِ نکبتی.
بعد سیگار مرا روی لبۀ پیانو گذاشت. سیگار خاموش را. وشروع کرد.
(ازبلند گو قطعه‌ای پخش می‌شود که با استادی دیوانه‌واری نواخته می‌شود، انگار آن را باچهار تا دست می‌زنند، وبیش ازسی ثانیه طول نمی‌کشد. این قطعه با بارانی ازآکوردهای فورتیسیمو تمام می‌شود. بازیگر صبر می‌کند تا این قطعه تمام شود وبعد حرف خودراازسر می‌گیرد.)
خوب.
جماعت این قطعه رابدون آن‌که دم بربیاورند فرو داد. نفس‌ها درسینه حبس شده بود ونگاه‌ها به پیانو دوخته شده بود، مثل احمق‌های تمام عیار. سرجایشان مانده بودند، یک کلمه هم حرف نمی‌زدند، انگارازهوش رفته باشند، حتی پس ازاین باران آخرِ آکوردها که انگار پنجاه دست آن را می‌نوازند. گمان می‌کردی که پیانو همین الان است که منفجر شود. ودراین سکوت دیوانه کننده، نووه چنتو ازجا برخاست، سیگار مرا برداشت، ازبالای صفحه کلید کمی روی پیانو خم شد وسیگاررا به سیم‌ها نزدیک کرد.
صدای جرق جرقِ آهسته.
ازپیانو دور شد، سیگار روشن شده بود. قسم می‌خورم. روشنِ روشن بود.
نووه چنتو سیگاررامثل شمع کوچکی به دست گرفته بود. به سیگارپک نمی‌زد وحتی نمی‌دانست که چه‌طورآن را لای انگشتانش بگیرد. چند گام به طرف جلی رول مورتون رفت وسیگاررابه طرف اودراز کرد:
– بگیر بکش، من بلد نیستم سیگاربکشم.
وآن‌وقت بود که مردم ازجادو بیدار شدند. آن وقت بود که صدای فریاد وکف زدن به آسمان‌ها رفت. سروصدای عظیمی بلند شد، من نمی‌دانم، اما هیچ کس هیچ‌وقت چنین چیزی ندیده بود. مردم همه فریاد می‌زدند، همه می‌خواستند نووه چنتو رالمس کنند، بلبشویی بود، وآدم دیگر ازهیچ چیزی سر درنمی‌آورد. اما من می‌دیدمش، جلی رول مورتون را،که وسط این هیاهو ایستاده بود وبا عصبانیت به این سیگار نکبتی پک می‌زد و داشت فکر می‌کرد که چه قیافه ای باید بگیرد، اما عقلش به جایی نمی‌رسید، حتی نمی‌دانست به کجا باید نگاه کند، وبعد یکباره دست پروانه مانندش شروع کرد به لرزیدن، واقعاً شروع کرد به لرزیدن، می‌دیدم که دستش می‌لرزد، هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، چنان می‌لرزید که خاکستر سیگار جدا شد وافتاد، اول روی لباس زیبای سیهش وبعد آرام آرام ، روی لنگۀ راست کفشش، کفش ورنی سیاه و درخشانش، این خاکستر مثل تف سفیدی افتاد آن‌رو، واونگاه می‌کرد، هنوز یادم است، کفش رانگاه می‌کرد، ورنی را و خاکستر را، وفهمید آنچه رافهمیدنی بود فهمید، و پشت کرد وبا گام‌های آهسته راه افتاد، قدم‌هایش را یکی یکی آرام برمی‌داشت ومی‌گذاشت تا خاکستر تکان نخورد، سالن بزرگ را طی کرد واز نظر ناپدید شد، او با کفش ورنیش، و روی آن این تف سفید که باخود می‌بُرد، که رویش نوشته بود که یکی برنده شده است، و آن که برنده شده او نیست.
نویسنده: الساندرو باریکّو (Alessandro Baricco)
مترجم: حسین معصومی همدانی

برگرفته ازکتاب: «نووه چنتو»- نشر نیلوفر چاپ اول 1385
حروف‌چین: فرشته نوبخت

مرگ یک راهزن

در پائیز سال 1933 بود که کشته شدن یک راهزن را دیدم. نام او فراتیکدو بود. در ساردنی این کلمه به معنی «راهب کوچک» است و به کودکانی اطلاق می‌شود که جامه راهبان می‌پوشند، این کار نشانه نذری است که مادران‌شان به درگاه قدیسی که آن‌ها را از بیماری مهلکی شفا داده است، کرده‌اند. برای تهیه مطلب برای روزنامه «پیک شب» به اطراف و اکناف ساردنی سفر می‌کردم. روزنامه‌نگاری در آن روزها کار پر دردسری بود. رژیم تقریباً اشاره به هر موضوع حیاتی و مهمی‌را به هر دلیلی ممنوع کرده بود و سردبیران از چاپ هر چیزه تازه و غیر عادی، حتی مطالبی که هنوز رسماً ممنوع نشده بود، احتراز داشتند. روزنامه‌ها پر از توصیف‌های قشنگ و پایان ناپذیر از شفق بر فراز دریا یا فلق در میان تپه های شنی و صحنه‌های بی پایان و اندوهبار طوفان و باران بود (با اینحال حتی توصیف عوارض جوی هم موضوع صد در صد مطمئنی نبود، چون مثلاً اشاره به نزول برف در ناپل- اگر چنین اتفاقی می‌افتاد- از بیم زیان به بازار جهانگردی- ممنوع بود.)
هنگام عزیمت به من دستور موکد داده شده بود که ساردنی را بدون کوچکترین اشاره به سه موضوع فقر، مالاریا و راهزنی- که رژیم ادعا داشت سالها پیش از میان برده است، وصف کنم. از اینرو هنگامی‌که سروان پلیس به آرامی‌به من گفت که اگر می‌خواهم شاهد مرگ مشهورترین راهزن ساردنی باشم، دنبال او بروم. از این‌که باید ناهارم را برای چیزی که هرگز نمی‌توانم دربارهاش مطلبی در روزنامه بنویسم، نیم خورده رها کنم، اندکی احساس دلخوری کردم.
مثل هر روز در رستوران کوچکی در نووارو، نزدیک اداره پست، جایی که با تمام مردان مجرد محلی، افسران و کارمندان و دامپزشک محل دوست شده بودم، ناهار می‌خوردم که پاسبانی نفس نفس زنان خبرش را آورد. افسرش فکورانه به نجوای او گوش داد، سپس بدون آن‌که چیزی بگوید دهانش را پاک کرد، کلاه و کمربندش را از روی دیوار برداشت و به من اشاره کرد تا همراهش بیرون بروم.
فوراً سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. ساعت دو بعدازظهر بود و روز یکی از روزهای آفتابی اواخر سپتامبر. گفتند که راهزن با یکی از همدستانش در مزرعه ای نه چندان دور از شهر کمین کرده است. بیش از قسمتی از راه با ماشین نرفتیم، به جایی رسیدیم که اسبان زین کرده در انتظارمان بود. در ساردنی پاسبآن‌ها پالتوهای بلند سرپوش داری، چون جامه شبانان، می‌پوشیدند که سرپوشش همیشه به پشت گردن افتاده بود؛ این پالتو سیاه بود و نواردوزی قرمز روشن داشت که وقتی باد در دامن بلند آن می‌افتاد به چشم می‌آمد. سوار شدیم و بی صدا در میان درختان کوتاه و درهم پیچیده زیتون تاختیم. هوای کوهستان مثل معمول صاف و شفاف بود. ما بر فراز دشتی بلند و مواج بودیم که به نقطه‌ای سرازیر می‌شد که زمین از هم می‌شکافت؛ مثل شکافتگی بین پاها در زیرکمرگاه، و در میان صخره‌های نامنظم و بوتههای زیتون وحشی به جانب پائین می‌رفت. از اسب به زیر آمدیم و آن را به دو مردی سپردیم که افسار اسب‌های کسانی را که پیش از ما رسیده بودند، در دست داشت.
آنوقت بود که صدای اولین گلوله‌ها را شنیدیم؛ ابتدا تک و تک، بعد بیشتر، و سرانجام پس از یکی دو مکث کوتاه بصورت آتش پیوسته درآمد که طنین چون صدای تگرگ بر طاق شیروانی داشت. پشت صخره‌ها و درختان زیتون وحشی و در بریدگی‌های زمین، همه جا پاسبان‌ها پنهان شده بودند و قنداقه تفنگ را به گونه‌ها چسبانده بودند. تا لبه سراشیبی خزیده رفتیم و پرسیدیم فراتیکدو کجاست. اما چیزی دیده نمی‌شد. دو صخره سیاه، نیم پنهان در میان شاخه‌های زیتون وحشی مدخل غاری را در طرف دیگر شکاف پنهان کرده بود. در آن‌جا راهزن و همدستش ما را می‌دیدند و به طرف‌مان شلیک می‌کردند. به من گفتند که او به محض آن‌که فهمیده که محاصره شده است در تیراندازی پیش دستی کرده، اما متوجه شده که دیگر خیلی دیر است، راه گریزی نداشت. به محض آن‌که ظاهر می‌شد از هر طرف می‌توانستند او را بکشند. حتی تعدادی از افراد برفراز بلندیها، بر روی صخره‌های صافی که طاق غار را تشکیل می‌داد، می‌خزیدند.
فراتیکدو خطایی جبران ناپذیر مرتکب شده و به همین علت غافلگیر شده بود. دو سه ساعتی پیش، پس از آن‌که تمام شب راه را پیموده بود به آن‌جا رسیده و در غاری واقع در ملک دهقانی که می‌شناخت و یک بار هم پیش از این اقامت کرده بود، به استراحت پرداخته بود. دهقان از او نفرت داشت زیرا یکی از گاوهایش را دزدیده بود، اما از او سخت بیمناک بود. راهزن به هنگام ورود، طبق معمول از او آب، نان، شراب، هیزم و کاه خواسته بود و علاوه بر این‌ها چیز دیگری خواسته بود که سخت بی مصرف، بی معنی و جدید بود. این خواهش آخری به قیمت جانش تمام شد. او هیچوقت قرص‌های مکیدنی سینه درد را که آن روزها این همه درباره در روزنامه‌ها تبلیغ می‌شد، نچشیده بود، می‌خواست این کار را بکند، شاید هم واقعاً به سرفه دچار بود. به دهقان گفته بود که پسرش را فوراً به شهر بفرستد تا برای او یک جعبه از این قرص‌ها بخرد. قاعده است که وقتی راهزنی در خانه‌ای پنهان می‌شود، هیچ یک از افراد خانه نباید بیرون بروند و برای اطمینان بیشتر، کسانی هم که به آن خانه وارد می‌شوند، حق خارج شدن ندارند. این بار کسی نمی‌دانست که چرا فراتیکدو تا این حد احساس امنیت کرد که به خود اجازه چنین بی احتیاطی را بدهد. پسر دهقان که سیزده یا چهارده ساله بود، و اکنون با بقیه پشت صخره‌ای پنهان شده بود، با قرص‌های مکیدنی و پلیس بازگشت.
ما مردن فراتیکدو را ندیدیم، مردی را دیدیم که بر سقف غار، تقریباً روی لبه جلویی آن ایستاده بود و تفنگش را در هوا تکان می‌داد. تیراندازی کم کم متوقف شد و سکوت برقرار شد. آن مرد، که یکی از ماموران پلیس در لباس شخصی بود و تفنگ دو لولی به دست و لباس شکارچیان به تن داشت، توانسته بود تا لبه صخره چهار دست و پا برود و از فاصله دو متری مستقیماً به سر و بدن راهزن و همدستش شلیک کند.
وقتی به محل حادثه رسیدیم همین مرد مشغول کاویدن لباس‌های اجساد بود. دو مرد به صورت بر زمین افتاده بودند، تفنگ‌هایشان جلوی آن‌ها قرار داشت و جعبه‌های فشنگ در اطرافشان پراکنده بود. لباس‌های قهوه ای مخملی که دهاتیان برای شکار می‌پوشند، پوشیده بود و چکمه‌های سنگینی که سربازان توپخانه و دهاتیان به پا می‌کنند به پا داشتند. از همه گوشه و کنارهای تپه‌های اطراف زنان و مردان در جامه محلی، دوان دوان می‌آمدند، پیرو جوان از دور ناسزا می‌گفتند و به رمه‌های به یغما رفته، پسران قربانی شده و خانه‌های سوخته می‌اندیشیدند، با چشمانی سبع، مشت‌های‌شان را در هوا تکان می‌دادند و با لهجه‌ای نامفهوم فریاد می‌کشیدند آنان هم در آن‌جا، در انتظار پایان تیراندازی کمین کرده بودند. افسران پلیس و من و تعدادی از سربازان برای دیدن اجساد به دهانه غار زل زده بودیم و درمیان آن طوفان خشم، در میان همه آن فریادها و نفرین‌ها، پلیس لباس شخصی پوشیده؛ همان قاتل؛ با خونسردی کامل اجساد را چون مانکن‌های مومی‌زیرورو می‌کرد تا جیب‌هایش را بکاود. کت مخمل کبریتی ارغوانی بی‌رنگش بارها شسته شده بود و در پشت سه سوراخ گرد به بزرگی هسته گیلاس داشت. به من گفتند که او خرده حسابی با فراتیکدو داشته و تا او را نکشته خیالش راحت نشده است.
سالها پیش از این، او و مرد دیگری، با موافقت مافوقشان، وانمود به «ترک خدمت» کرده و به جنگل زل زده بودند. این حقه‌ای قدیمی‌است. فراتیکدو آن‌ها را در دسته خود پذیرفته بود و هیچ سوءظنی از خود نشان نداده بود. پس از چند روز پیشنهاد کرده بود که سروریش آن‌ها را، که سخت بلند شده بود، اصلاح کند. یکی از آنان خنده‌کنان روی تخته سنگی نشسته و فراتیکدو پیش بند را به دور گردنش بسته بود. پلیس اولی (آن‌که اکنون داشت جیب بغل مرده را می‌کاوید) رفته بود آب بیاورد و هنگامی‌که با سطل پر از آب از سراشیب بالا می‌آمد، از دور همان منظره‌ای را دیده بود که چند لحظه پیش پشت سر نهاده بود، منتها با مختصری تغییر.دوستش هنوز روی صخره نشسته و پیش بند دور گردنش بود. فراتیکدو هنوز پشت سر او ایستاده بود و راهزنان به دورشان حلقه زده بودند. فراتیکدو هنوز تیغ را به دست داشت و می‌خندید، اما فراری قلابی دیگر سر نداشت. سرش ناپدید شده بود، تیغ آن را بریده بود.
پلیس اولی بدون اتلاف وقت، سطل را انداخته و پا به فرار گذاشته بود. دیگران او را دنبال کرده و تیرهایی به طرفش انداخته بودند که کت مخمل کبریتی‌اش را سوراخ کرده بود، اما موفق شده بود خود را پنهان کند و به نحوی به جاده اصلی برساند. در آنجا از خستگی از پا درآمده و غرقه به خون روی آسفالت جاده افتاده بود. اتومبیلی او را پیدا کرده و به بیمارستان برده بود و بدین طریق از مرگ نجات یافته بود. هم او اکنون چون جراحی محتویات جیب‌های راهزن را وارسی می‌کرد: یک کیف خیاطی چرمی، چرمی‌که به شیوه دهقانان دباغی شده و توسط خودش ساخته شده بود با سوزن و نخ درون آن، یک کیف پول که به همان طریق ساخته شده بود و چند اسکناسی در آن و یک کتاب فال، از آن نوع که دهقانان شماره‌های بلیطهای بخت آزمایی را از روی آن تعیین می‌کنند که با همان نوع چرم، جلد شده بود.
به ساعات دیرگذر بی‌حوصلگی فکر کردم که راهزنان تنها در کوهها و جنگلها می‌گذرانند. ساعاتی که باران می‌بارد و مجبورند وقت را با ساختن کیف پول و کیف خیاطی و جلد کردن کتاب بگذرانند. قنداقه تفنگش را هم با حوصله تمام با تکه‌هایی از لاستیک کهنه پوشانده بود، تا هنگام تیراندازی شانه‌اش را نیازارد. کف کفش‌هایش را با همین دقت و کدبانویی پوشانده بود. علاوه بر این‌ها یک کتاب دعا، یک شمایل مذهبی، یک قطار فشنگ و یک قوطی پر از قرص سرفه مکیدنی بود که تنها یک دانه آن مصرف شده بود.
هنگامی‌که پلیس‌ها از میان شاخه‌های به هم پیچیده زیتون از سراشیبی بالا می‌رفتند و دو جسد را به روی شانه‌شان می‌بردند، دهقانان با لباس محلی دو گروه را محاصره کرده و جسدها را کاملاً از چشم پنهان کرده بودند. آن‌ها هنوز فریاد نفرین می‌کشیدند و مشت‌های‌شان را در هوا تکان می‌دادند. پلیس‌ها با پالتوهای درازشان در دو گروه افسار اسب‌ها را گرفته بودند. آن زبان بسته‌ها از شنیدن بوی خون و مرگ به لرزیدن، سر تکان دادن، سرپا بلند شدن و شیهه کشیدن افتادند. مردها به زحمت آن‌ها را نگه می‌داشتند. پیش از سوار شدن، گردن اسبم را نوازش کردم و با آن حرف زدم تا آرامش کنم.
نویسنده: لوییجی بارتزینی
مترجم: احمد میرعلایی

از مجله: «سخن» چاپ خردادماه 1350
حروف‌چین: پرستو نادرپور

دفترچه پس انداز

وقتی در خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»
او را به خانه دعوت کردم و درآغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی‌حرکت برجای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی‌شوق و شعف هم لازم است. از این که نتوانسته بودم جلوی خود را بگیرم و او را آن چنان در آغوش گرفته بودم، اندکی پشیمان شدم. درواقع لب‌هایش می‌لرزید. مثل همیشه گیسوانش را بافته و پشت سر با سنجاق حلقه کرده بود. سراپا لباس مشکی بر تن داشت. حتی جوراب‌هایش نیز مشکی بود و هنوز بنابر عادت زن‌های دهات، دستمالی تا شده را در دست گرفته بود. متوجه شد که دارم به پیراهن مشکی اش نگاه می‌کنم. گفت: «بیوه شده ام.» گفتم: «آه…» چند کلمه‌ای جهت تسکین و تسلی اش بر زبان آوردم و در همان حین داشتم با خود می‌گفتم که به کدام یک از اتاق‌ها راهنمایی اش کنم. اتاق پذیرایی که به کلی بی‌مورد بود و ممکن بود که او حتی روی مبل هم ننشیند. پذیرفتن او در آشپزخانه نیز، چنان می‌نمود که هنوز به چشم خدمتکار نگاهش می‌کنم. خدمتکاری که سالهای سال در خانه من خدمت کرده بود. عاقبت تصمیم گرفتم به اتاق خواب ببرمش. به او گفتم: «بیا، همانطور که دارم اتاق را جمع و جور می‌کنم، با هم حرف می‌زنیم. باید همه چیز را برایم تعریف کنی.»
مرا بی آرایش غافلگیر کرده بود. بدون پودری به روی صورت، بدون ماتیکی بر روی لب. قیافه‌ای بی‌آرایش که چندان مناسب من نبود، می‌ترسیدم از نگاهش درک کنم که من هم دیگر جوان نیستم.
حدود پانزده سال می‌شد که سرافینا را ندیده بودم. پس از ازدواج رفته بود نزدیکی میدان اسب دوانی خانه گرفته بود. شوهرش که اسب سواری می‌کرد با یک پرورش دهنده اسب کار می‌کرد. او، گاه به گاه سراغ من می‌آمد، ولی هربار سرزده وارد می‌شد. درست در مواقعی که بسیار گرفتار بودم. در نتیجه مدتی طولانی در آشپزخانه به انتظارم می‌ماند. روی لبه یک صندلی می‌نشست و دستانش را روی کیفش می‌گذاشت. مستخدمینی که پس از او در خانه من خدمتکاری کرده بودند، مدام می‌شنیدند که از او تعریف می‌کنم و می‌گویم که سرافینا یک خدمتکار نمونه بوده است. حتی قبل از آنکه با او آشنا شوند از او نفرتی به دل می‌گرفتند و از نگاهش عذاب می‌کشیدند که طوری خانه را نگاه می‌کرد که انگار به نظرش همه چیز نامنظم و کثیف می‌رسید. از او چند سوالی می‌کردم و بعد (از آنجا که او به همه چیز زندگی من واقف بود، از من نگهداری کرده بود، شاهد گریه‌هایم بود، کمک کرده بود تا لباس بپوشم و با عجله به یک میهمانی و یا یک ملاقات عاشقانه بروم) دیگر حرفی نداشتم به او بگویم. از حال چند تن از اقوام من جویا می‌شد و من در جواب می‌گفتم که همگی حالشان خوب است و بعد وقتی حس می‌کردم که در حضور او احساس ناراحتی می‌کنم، بهانه ای می‌آوردم و از او دور می‌شدم و تنهایش می‌گذاشتم. او تا موقعی که هوا تاریک می‌شد آن جا می‌ماند، چون هدف آن ملاقات، صرفاً گذراندن یک بعدازظهر بود.
موقع خداحافظی، همان‌طور که دستان سرد و عرق کرده اش را در دست می‌فشردم، می‌گفتم: «باز هم به دیدن من بیا، خوب؟» و بعد، مادرم فوت کرد و به سویس نزد برادرم رفتم. جنگ آغاز شده بود. سالیان سال را خارج از کشور گذرانده بودم و دیگر کوچک ترین اطلاعی از سرافینا نداشتم. در مراجعت خیلی چیزها تغییر کرده بود. هم در وجود خودم و هم در محیط اطرافم. کار می‌کردم، در خانه ای نسبتاً عادی زندگی می‌کردم و دیگرمستخدمی‌ نداشتم. او گفت برای پیدا کردن من به سراغ اقوامم رفته بود.
تلفن زنگ زد و او مثل همیشه ملاحظه کار از اتاق خارج شد. صدای گام‌های او در آن خانه خالی، به نحوی خیالم را آسوده می‌کرد. وقتی در آشپزخانه به او ملحق شدم، مثل سابق در انتظارم روی صندلی ننشسته بود. کیف خود را در گوشه ای گذاشته بود و داشت انبوه رخت‌هایی را که روی میز اتوکشی گذاشته بودم، به دقت تا می‌کرد. متوجه شدم که یکی از پیراهن‌ها را هم در گنجه لباس آویزان کرده است. نشستم و با نگاهی مملو از مهر و محبت به او خیره شدم. مرا به یاد زمانی می‌انداخت که دختری بودم نسبتاً ثروتمند و تحت حمایت او، دختری پر از رویاهای عاشقانه. به یاد موقعی افتادم که برای میهمانی شب کریسمس، بشقاب‌های چینی را از قفسه بیرون می‌کشید. همان بشقاب‌هایی که لبه طلایی داشتند.
از او پرسیدم: سرافینا. چرا به نزد من برنمی‌گردی؟
بدون آنکه به من نگاهی بیندازد سرش را به علامت نفی تکان داد.
گفت: دیگر پیر شده ام.
گفتم: کار خانه دیگر مثل سابق چندان زیاد نیست. به یکدیگر کمک می‌کنیم.
جواب داد: «نه، به خاطر این نیست. من به زحمت کشیدن و کار کردن عادت دارم.» و من گفتم: «البته اگر کار بهتری را در نظر داری در آن صورت…» او، باز هم سرش را تکان داد. گفت: «شما دیگر چیزی از من نمی‌دانید، چه می‌دانید که من در طی این همه سال چه کرده ام؟…

و تازه از آن گذشته، آشپزی را هم فراموش کرده‌ام.»
‌خندیدم و اضافه کردم که دیگر سال‌هاست میهمانی‌هایی همانند میهمانی‌های شب کریسمس نمی‌دهم و اصرار می‌ورزیدم. «می‌آیی پیش من؟»
جوابی نداد و من به یاد آوردم که آن سکوت، علامت رضای اوست. تصدیق می‌کرد. می‌ترسیدم دودل باشد، تغییر عقیده بدهد. به او پیشنهاد کردم: «چرا از همین الان نمی‌مانی؟»
همچنان سکوت کرده بود و داشت رخت‌ها را تا می‌کرد.
و این چنین دورانی آغاز شد که زندگی ام را بار دیگر پر از امید و شوق کرد. با علاقه هرچه تمام تر به خانه می‌رسیدم. با ذوق و شوق همه جا را مرتب می‌کردم، دلم می‌خواست همه چیز را نونوار کنم. پرده‌ها را با هم شستیم، روی ملافه‌ها را نوارهای آبی و صورتی دوختیم. خدا می‌داند برای پاک کردن نقره‌ها، چند نوع مواد خریدیم! اگر سرافینا سماجت نمی‌کرد و نمی‌گفت که جاروبرقی فقط به درد این می‌خورد که مصرف برق را بالا ببرد، بدون شک یک جاروی برقی هم می‌خریدم. حتی اگر هم شده، قسطی آن را می‌خریدم.
ماه آوریل بود. شب‌ها بلند شده بودند، شب‌هایی زیبا، آمیخته به وبهای خوب و سرشار از نوید و وعده‌های نیک. ولی، رفته رفته آن خانه مرتب و منظم و کامل، به نوع تازه ای دلگیرم میکرد. سرافینا، برعکس، به وراجی افتاده بود. می‌خواست از ماجراهای عاشقانه من باخبر شود. کسانی که زمانی وجود داشتند و اکنون دیگر اثری از آنها در زندگی ام برجای نمانده بود. حس می‌کردم که حضور او در خانه ام، به نحوی سندگلانه وادارم می‌کند تا زندگی گذشته خود را با زندگی منزوی فعلی خود مقایسه کنم. بیش از آن که بازگشتی به گذشته باشد، گذشت زمان را به من حالی می‌کرد و در سی و نه سالگی، احساس پیری می‌کردم. در اتاق خواب را به روی خود می‌بستم و گاه، گریه می‌کردم و بعد، چشمان خود را می‌شستم تا سرافینا متوجه نشود که اشک ریخته ام. از ضعف خود در مقابل او خجالت می‌کشیدم. آری، در مقابل او که یک عمر زجر و رنج زندگی را با وقار هرچه تمام تر، در سکوت، تحمل کرده بود و ادامه می‌داد. می‌ترسیدم که قدرت او را برای خود مثال و نمونه قرار دهم و آ «وقت من هم، بدون آن که در تقاضای ترحم، تسکینی برای خود پیدا کنم، خود را با قدرت او وفق بدهم. او هرگز تقاضای ترحمی‌نمی‌کرد. از هیچکس و هیچ چیز. اگر اتفاقاً اشاره ای به مرگ شوهر می‌کردم، چهره اش گلگون می‌شد و می‌فهمیدم که دوست ندارد در این مورد حرفی بزند. او هرگز اشک به چشمانش نیامده بود. به رقت نیامده بود. حتی زمانی که خانه ما را ترک کرده بود تا برود ازدواج کند، آن هم بدون قطره ای اشک، بدون نشان دادن هیچ گونه دلتنگی بود. انگار نقش زنی را بازی می‌کند که در نمایشنامه ای دارد می‌رود ازدواج کند و خودش، شخصاً چنین حسی ندارد. وقتی درباره نامزدش صحبت می‌شد او می‌گفت: «مردک کوتوله، خیلی بی ریخت و زشت است» و بعد همانطور که سرش را تکان تکان می‌داد غش غش می‌خندید، انگار عاشق شدن، در نظر او، نوعی جنون بود و بس. او هرگز نخواسته بود که تسلیم هوسی بشود، چیزی را دوست داشته باشد. چون از تمام این حرف‌ها گذشته، او فقط و فقط عاشق دفترچه پس انداز خود بود. تنها عشقش، همان بود و بس.
درواقع، از تمام گذشته خود، فقط به آن اشاره کرد. یک شب روبروی هم نشسته بودیم. من یک پارچه ضخیم خریده بودم تا روتختی بدوزم و هر دوی ما، از دو طرف داشتیم لبه پارچه را کوک می‌زدیم.
یک مرتبه پرسید: دخترخانم، دفترچه پس انداز مرا به خاطر می‌آورید؟
لبخندی زدم و در جواب گفتم: البته. البته که به یاد می‌آورم.
گفت: وقتی ازدواج کردم بیش از پانزده هزار لیر در حساب پس اندازم پول داشتم.
مادرم همیشه می‌گفت که سرافینا، مثل تمام افراد خسیس، با شهوتی جسمانی، عاشق پول است و من عقیده او را رد می‌کردم و می‌گفتم که نه، اینطور نیست و گاه سر این مسئله با مادرم جر و بحث مفصلی در می‌گرفت. واقعیت این بود که سرافینا هرگز از خانه خارج نمی‌شد، هرگز برای خود چیزی نمی‌خرید و همیشه لباس‌های کهنه ما را می‌پوشید. تنها فکرش این بود که پول پس انداز کند. گاهی اوقات وقتی به اتاقش می‌رفتم می‌دیدم که روی آن دفترچه پس انداز خاکستری رنگ که مختصر پولی در حسابش بود خم شده و دارد آن را مثل یک رمان عشقی می‌خواند و صفحاتش را آهسته ورق می‌زند. زندگی او در آن دفترچه پس انداز خلاصه شده بود. هر مبلغی را که به حساب ریخته بود، یک ماه، یک تاریخ، یک فصل را به یادش می‌انداخت: گرمای شرجی ماه اوت، آسمان زمان عید پاک، یک درخت تزئین شده عید کریسمس. برای هدیه تولدش نیز، به جای هدیه، پول نقد را ترجیح می‌داد. دفترچه را در گنجه می‌گذاشت و درِ گنجه را هم قفل می‌کرد و با عذرخواهی می‌گفت: «دفترچه ام آن جاست…» شماره آن را در جاهای مختلفی یادداشت کرده بود. می‌ترسید کسی بدزددش و یا خدای نکرده گمش کند و اگر به او کاری را محول می‌کردیم که می‌بایستی از خانه خارج می‌شد، آنوقت دفترچه پس انداز را به دست مادرم می‌سپرد و می‌گفت: «آدم چه می‌داند، ممکن است خدای نکرده یک مرتبه خانه آتش بگیرد. از این اتفاقات ناگهانی خیلی رخ می‌دهند.» من معتقد بودم که او خسیس نیست چون وقتی از او می‌پرسیدم که خیال دارد با آن پول چه کند، در جواب می‌گفت: «می‌خواهم یک سفر بکنم. مثلاً چند روز بروم به ونیز.» یک روز به ما اعلام کرد که اکنون آنقدر در حسابش پول دارد که می‌تواند یک اتومبیل بخرد و من با تجسم کردن او پشت فرمان ماشین و روی عرشه یک کشتی اقیانوس پیمان، غش غش خنده را سر می‌دادم. اگر من برای خود یک کلا و یک لباس مهمانی می‌خریدم، او بلافاصله می‌گفت حالا او هم قادر است چنین چیزهایی بخرد. وقتی من برای خودم یک دایره المعارف خریدم، آنوقت همان جمله را بر زبان آورد. وقتی نامزد کرده بود مادرم از او پرسیده بود که آیا با آن پول خیال دارد ملافه چرخ خیاطی و چند مبل بخرد؟ و او با چهره ای برافروخته اعتراض کنان در جواب گفته بود: «این مسایل ربطی به من ندارددفترچه پس انداز متعلق به من است و بس.» و اضافه کرده بود که ملافه‌ها را می‌بایستی مادرش برایش می‌فرستاد و خرید مبل و اثاثیه نیز به عهده شوهرش است و سپس ادامه داده بود که خیال دارد حتی پس از ازدواج درصورت لزوم برود در خانه این و آن رخت شویی و خیاطی کند. چون به هیچ قیمتی حاضر نبود به آن پول پس‌انداز دست بزند.
من داشتم فکر می‌کردم پانزده هزار لیر، اندکی بیش از حقوقی که اکنون من به او می‌دادم. خدا می‌داند که با گرانی زندگی با تورم، او چقدر زجر کشیده بود. تورم، برایش همانند فاجعه بود. زمزمه کنان گفتم: سرافینای بیچاره، با آن همه از خود گذشتگی، آ «همه محرومیت و حالا…»
او گفت: نه، به حالا مربوط نیست، به آنزمانی مربوط است. موقعی که جنگ شده بود. از آن بلاهایی که وقتی جوان هستی برسر خودت می‌آوری، موقعی کرد مردها، تو را طلسم می‌کنند، عاشق خود می‌کنند. ما، تمام مدارک ازدواج را آماده کرده بودیم و وتزیو هنوز مشکوک بود که آیا من دوستش دارم یا نه. می‌گفت: «تو فقط می‌خواهی برای خلاصی از مستخدمی‌با من ازدواج کنی.» این را از این بابت می‌گفت که من حاضر نمی‌شدم قبل از ازدواج رسمی‌بعضی کارها را با او انجام دهم. بخاطر مذهبی بودن و او سخت عصبانی می‌شد و می‌گفت: «اینها همه اش عذر و بهانه است، واقعیت این است که تو به من اعتماد نمی‌کنی.»
و عاقبت تصمیم گرفته بود که با من ازدواج نکند و من یک هفته تمام او را ندیدم. هربار که از خانه بیرون می‌رفتم تا بروم شیر بخرم، او دیگر مثل همیشه کنار در خروجی در انتظارم نبود. ابتدا سعی کردم تحمل کنم و بیقرار نشوم، ولی بعد… طاقت از دست دادم، آدم خودش هم نمی‌فهمد که چرا آنطور شیفته یک نفر می‌شود… خلاصه، به سراغ او رفتم. یعنی در میدان اسب دوانی، همانجائی که کار می‌کرد به او گفتم: «برای این که نشانت دهم که به تو اعتماد دارم، حاضرم دفترچه پس انداز را به اسم تو بکنم.» هردو با هم به بانک رفتیم و همانطور که داشتم امضاء می‌کردم، آن اتاق زیبای بانک، با آن همه مرمر و شیشه‌های رنگارنگ، به نظرم مثل یک کلیسا می‌رسید که جهت مراسم ختم زینت داده شده است. سپس از آنجا خارج شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود، ولی من چشمم چیزی را نمی‌دید و گرچه وجدانم ناراحت شده بود، با اینحال حس می‌کردم که وتزیو به من تجاوز کرده است. تمام آن کارهای خلاف را با من انجام داده است و وجود مرا تسخیر کرده و دارد دنبال خود می‌کشاند. با هم ازدواج کردیم. او شوهر خوبی نبود. هیچوقت در خانه نبود. حتی شبها. ولی به دفترچه پس انداز دست نمی‌زد. آن را در گنجه گذاشته بود و به من می‌گفت: «دیدی که می‌بایستی به من اعتماد می‌کردی؟» و من، هرروز صبح به صورت او نگاه می‌انداختم و فکر می‌کردم که راست می‌گفت، حق با او بود.
دو سال پس از ازدواج، یک روز در گنجه را باز کردم و دیدم دفترچه پس انداز آنجا نیست. با خود فکر کردم غیرممکن است. حتماً خواسته با من شوخی کند. سربه سرم بگذارد. هرجایی را که می‌شد و به عقلم می‌رسید جستجو کردم. تمام گنجه‌ها را زیر رو کردم، زیر تشک را نگاه کردم، زیر قفسه‌ها را نگاه کردم. نمی‌دانستم وتزیو را کجا پیدا کنم. او بخاطر کارش، مدام به این طرف و آن طرف می‌رفت. با گذشت ساعات، عاقبت قانع شدم که درست همان فکر اولیه صحیح بوده است. می‌خواسته مرا دست بیندازد و با من شوخی کند. ولی وقتی به خانه آمد، همانطور که داشتم نان را با چاقو می‌بریدم، می‌ترسیدم مبادا دستم را ببرم. دستهایم می‌لرزید.
به او گفتم: خواهش می‌کنم دیگر از شوخی‌ها با من نکنی. کم مانده بود سکته کنم. دفترچه پس انداز را بکش بیرون.
اولش خندید و بعد عصبانی شد و گفت: «در زندگی زناشویی همه چیز مشترک است. آنچه مال توست به من هم تعلق دارد.»
گفت که رفته به مسابقه اسب دوانی و تمام پولها را باخته، بازی کرده و باخته بود و من حس می‌کردم که تمام آن اسبها، تاخت کنان دارند از روی من می‌گذرند. دیگر مغزم کار نمی‌کرد.
همانطور که داشت لب پارچه رو تختی را کوک می‌زد، سرش را پایین انداخته بود و حرف می‌زد در مقابل او سایه سرش روی پارچه، رفته رفته مثل یک لکه تیره رنگ پیش رفته بود. دلم می‌خواست به او بگویم که همه ما، روزی، آنچه را که برایمان بیش از هر چیز دیگر ارزش داشته است، از دست داده ایم. درست مثل دفترچه پس انداز او.
و همه ما، با آگاهی به از دست دادن آن چیز حس کرده ایم که اسبها به ما حمله ور شده اند، داریم زیر دست و پایشان خرد می‌شویم. با اینحال جرات نمی‌کردم درباره آن چیزها با سرافینا صحبت کنم. نیروی او، ضعف مرا دو چندان کرده بود. او، تسلیم قضایا شده بود و من در گریه کرده بودم.
دلم می‌خواست انتقام این ضعف خود را از او بگیرم. به شک افتادم که شاید شوهرش نمرده باشد و سرافینا، صرفاً او را ترک کرده باشد و بس. به پیراهن مشکی اش نگاهی انداختم و به جای انتقام جویی به او گفتم که انسان باید مرده‌ها را عفو کند.
و او، برای اولین بار خود را باوقار بالا آورد:
– عفو؟! هرگز. هرگز نباید کسی را عفو کرد.
نگاهش مصمم بود، با وقار بود. سنگدل بود.
– عفو؟ هرگز.
سپس بار دیگر سر خود را پایین انداخت و زمزمه کنان گفت:
– به پانزده سال زندان محکومم کردند. دو سال آن را تخفیف دادند. ولی سیزده سال بقیه را در زندان گذراندم.
نویسنده: آلبا دسس پدس
مترجم: بهمن فرزانه

حروف‌چین: پرستو نادرپور

ماه نرم

د‌‌اشت نزد‌‌یک می‌شد‌‌؛ وقتی به خانه می‌رفتم‌، وقتی نگاهم را بین د‌‌یوارهای شیشه‌ای و فولاد‌‌ی بالا می‌برد‌‌م‌، متوجهش شد‌‌م‌. د‌‌ید‌‌مش‌، د‌‌یگر مثل نوری بین تمام انواری که وقت غروب می‌د‌‌رخشند‌‌، نبود‌‌: از آن نورهایی که وقتی د‌‌ر ساعت مشخصی د‌‌سته‌ای را د‌‌ر نیروگاه برق پایین می‌کشند‌‌، ناگهان از بالا به روی زمین می‌تابند‌‌، یا انوار آسمانی که د‌‌ورترند‌‌، اما شبیه همان قبلی‌ها هستند‌‌، یا د‌‌ست کم با بقیه ناهماهنگ نیستند‌‌ ـ زمان حال را د‌‌ر حرف‌هایم به کار می‌برم‌، اما هنوز منظورم همان زمان گذشته است ـ د‌‌ید‌‌مش که از تمام نورهای د‌‌یگر آسمان و خیابان جد‌‌ا می‌شد‌‌، د‌‌یگر یک نقطه‌ی ثابت را اشغال نمی‌کرد‌‌، شاید‌‌ از آن نورهای بزرگ بود‌‌، از نوع مریخ و زهره‌، مثل حفره‌ای که نور از د‌‌اخل آن پخش می‌شود‌‌، اما حالا د‌‌اشت بخش بزرگی از فضا را اشغال می‌کرد‌‌، و د‌‌اشت شکل می‌گرفت‌، البته هنوز شکلش مشخص نبود‌‌، چون چشم آد‌‌م عاد‌‌ت ند‌‌اشت آن را تشخیص بد‌‌هد‌‌، و علاوه بر آن‌، حاشیه‌هایش آن قد‌‌ر د‌‌قیق و واضح نبود‌‌ که بتوان شکل منظمی را از د‌‌اخل آن تشخیص د‌‌اد‌‌. به هر حال‌، د‌‌ید‌‌م که د‌‌اشت به چیزی تبد‌‌یل می‌شد‌‌. و د‌‌ور من می‌چرخید‌‌. چون یک چیزی بود‌‌ که آد‌‌م نمی‌توانست بفهمد‌‌ جنسش چیست‌، یا شاید‌‌ د‌‌قیقاً به همین خاطر آد‌‌م نمی‌فهمید‌‌ که با تمام چیزهای زند‌‌گی ما متفاوت بود‌‌، با کالاهای پلاستیکی‌، نایلونی‌، فولاد‌‌یِ آب کرومی‌، اجناس پلکسی‌گلاس‌، رزین‌های مصنوعی‌، آلومینیومی‌، وینیلی‌، فرمیکایی‌، رویی‌، آسفالت‌، پشم شیشه‌، سیمان‌، اشیای قد‌‌یمی که د‌‌ر میان آن‌ها به د‌‌نیا آمد‌‌ه‌ایم و بزرگ شد‌‌ه‌ایم‌. یک چیز ناسازگار و نامربوط بود‌‌. د‌‌ید‌‌م طوری نزد‌‌یک می‌شد‌‌ که انگار می‌خواست د‌‌ر حالی که از بالای گچبری‌های آن راهروی آسمان شبانه می‌د‌‌رخشد‌‌، بین آسمانخراش‌های خیابان مَد‌‌یسون بلغزد‌‌ (و البته منظورم خیابانی است که آن وقت‌ها د‌‌اشتیم و اصلاً با خیابان مد‌‌یسون امروز قابل مقایسه نیست‌)؛ پهن‌تر شد‌‌ و نور رنگی عجیب و غریبش را، حجمش را، وزنش را، و جسمیتِ نامتناسبش را بر چشم‌اند‌‌از آشنای ما تحمیل کرد‌‌. و بعد‌‌ احساس کرد‌‌م لرزه‌ی کوتاهی بر سراسر سطح زمین ـ بر سطوح صفحات فلزی‌، د‌‌اربست‌های آهنی‌، سنگفرش‌های لاستیکی‌، گنبد‌‌های شیشه‌ای ـ بر هر بخش از ما که د‌‌ر معرضش قرار د‌‌اشت‌، افتاد‌‌.
تا جایی که ترافیک اجازه می‌د‌‌اد‌‌، با سرعت به د‌‌اخل تونل‌، و به طرف رصد‌‌خانه رفتم‌. سیبیل آنجا بود‌‌ و چشم‌هایش را به تلسکوپ چسباند‌‌ه بود‌‌. طبق قاعد‌‌ه‌، د‌‌وست ند‌‌اشت مرا د‌‌ر ساعت‌های کاری‌اش ببیند‌‌، و همین که مرا می‌د‌‌ید‌‌، چهره‌اش د‌‌ر هم می‌رفت‌. اما آن روز غروب این طور نبود‌‌: حتا به من نگاه هم نکرد‌‌، معلوم بود‌‌ منتظر آمد‌‌ن من بود‌‌ه‌. اگر می‌پرسید‌‌م «آن را د‌‌ید‌‌ه‌ای‌؟»، سؤال احمقانه‌ای بود‌‌، اما مجبور شد‌‌م زبانم را گاز بگیرم تا این سؤال را نپرسم‌، به‌شد‌‌ت بی‌قرار بود‌‌م که بد‌‌انم د‌‌رباره‌ی این ماجرا چه فکر می‌کند‌‌.
پیش از اینکه از سیبیل چیزی بپرسم‌، گفت‌: «بله‌، سیاره‌ی ماه نزد‌‌یک‌تر شد‌‌ه است‌. این پد‌‌ید‌‌ه پیش‌بینی شد‌‌ه بود‌‌.»
کمی آرام‌تر شد‌‌م و پرسید‌‌م‌: «پیش‌بینی می‌کنی که د‌‌وباره د‌‌ور بشود‌‌؟»
هنوز یک چشمش را تنگ کرد‌‌ه بود‌‌ و به د‌‌اخل تلسکوپ نگاه می‌کرد‌‌. گفت‌: «نه‌. د‌‌یگر د‌‌ور نمی‌شود‌‌.»
متوجه نشد‌‌م‌: «منظورت این است که زمین و ماه سیاره‌های د‌‌وقلو شد‌‌ه‌اند‌‌؟»
«منظورم این است که ماه د‌‌یگر سیاره‌ی مستقلی نیست و حالا زمین برای خود‌‌ش یک ماه د‌‌ارد‌‌، یک قمر!»
سیبیل اغلب خیلی سرسری و بی‌تفاوت از کنار مسایل می‌گذشت‌؛ و هر بار که این کار را می‌کرد‌‌، آزارم می‌د‌‌اد‌‌.
اعتراض کرد‌‌م‌: «این چه جور فکر کرد‌‌نی است‌؟ هر سیاره‌ای د‌‌رست مثل سیاره‌های د‌‌یگر، سیاره است‌، مگر نه‌؟»
سیبیل گفت‌: «تو اسم این را می‌گذاری سیاره‌؟ منظورم سیاره است‌، د‌‌رست همان طور که زمین یک سیاره است‌. نگاه کن‌!» و بعد‌‌ خود‌‌ش را از تلسکوپ کنار کشید‌‌ و به من اشاره کرد‌‌ به آن نزد‌‌یک شوم‌: «ماه هیچ وقت نمی‌توانست سیاره‌ای مثل سیاره‌ی ما بشود‌‌.»
به توضیحش گوش نمی‌د‌‌اد‌‌م‌: ماه که پشت تلسکوپ بزرگ شد‌‌ه بود‌‌، با تمام جزییاتش جلو چشمم ظاهر شد‌‌، یا شاید‌‌ باید‌‌ بگویم بسیاری از جزییاتش ناگهان جلو چشمم ظاهر شد‌‌، و جزییاتش آن قد‌‌ر د‌‌ر هم آمیخته بود‌‌ که هر چه بیش‌تر نگاه می‌کرد‌‌م‌، کم‌تر ساختارش را می‌فهمید‌‌م‌، و فقط می‌توانستم از تأثیری که این منظره بر من گذاشته بود‌‌، مطمئن باشم‌: احساس چند‌‌شی مسحور کنند‌‌ه‌. اول نتوانستم رگه‌های سبزی را تشخیص بد‌‌هم که مثل شبکه‌ای بر سطح آن پخش شد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌ر جاهای خاصی ضخیم‌تر بود‌‌، اما صاد‌‌قانه بگویم که این بی‌اهمیت‌ترین و بی‌جلوه‌ترین ریزه‌کاری بود‌‌. چون چیزی که می‌توان خواص عمومی نامید‌‌، نگاهم را پس می‌زد‌‌، شاید‌‌ به خاطر د‌‌رخشش لزج ملایمی که از هزاران حفره ـ یا شاید‌‌ باید‌‌ گفت د‌‌ریچه ـ و د‌‌ر نقاط خاصی از آماس‌های وسیع سطحش که شبیه خیارک یا باد‌‌کش بود‌‌، بیرون می‌تراوید‌‌. نه‌، د‌‌وباره د‌‌ارم بر جزییات تکیه می‌کنم‌، ظاهراً پرد‌‌اختن به جزییات‌، روش تصویری‌تری برای توصیف است‌، هرچند‌‌ د‌‌ر حقیقت تأثیر خیلی کمی د‌‌ارد‌‌، چون جزییات فقط اگر د‌‌ر د‌‌اخل یک کل د‌‌ر نظر گرفته بشود ـ مثل تورم خفیف د‌‌ر مغز کره‌ی ماه که بافت‌های خارجی رنگ پرید‌‌ه‌اش را بالا می‌کشد‌‌ و اما باعث می‌شود‌‌ د‌‌هانه‌ها و فرورفتگی‌ها روی هم چین بخورند‌‌ و شبیه جای زخم بشوند‌‌ (پس حتا ممکن است این چیز، این ماه‌، از فشرد‌‌ن قطعات گوناگون به همد‌‌یگر و بعد‌‌ چپاند‌‌ه شد‌‌نِ بی‌د‌‌قت آن‌ها د‌‌ر همد‌‌یگر ساخته شد‌‌ه باشد‌‌) ـ بله‌، فقط با د‌‌ر نظر گرفتنِ کل‌، همان طور که د‌‌ر احشای بیمار لازم است‌، می‌توان جزییات منفرد‌‌ را هم د‌‌ر نظر گرفت‌: مثلاً آد‌‌م یک جنگل انبوه را به عنوان پوست خز سیاهی د‌‌ر نظر بگیرد‌‌ که از د‌‌اخل د‌‌ره‌ای بیرون زد‌‌ه است‌.
سیبیل گفت‌: «به نظرت د‌‌رست می‌رسد‌‌ که ماه مثل ما به گرد‌‌ش خود‌‌ش به د‌‌ور خورشید‌‌ اد‌‌امه بد‌‌هد‌‌؟ زمین خیلی قوی‌تر است‌، د‌‌ر آخر ماه را از مد‌‌ار خود‌‌ش خارج می‌کند‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ به د‌‌ور زمین بگرد‌‌د‌‌. بعد‌‌ د‌‌یگر ما برای خود‌‌مان یک قمر د‌‌اریم‌.»
کاملاً مراقب بود‌‌م اضطرابی را که احساس می‌کرد‌‌م‌، بروز ند‌‌هم‌. می‌د‌‌انستم واکنش سیبیل د‌‌ر این جور موارد‌‌ چیست‌: رفتار عاقل اند‌‌ر سفیه زنند‌‌ه‌ای د‌‌ر پیش می‌گرفت‌، حتا ممکن بود‌‌ رفتارش به شد‌‌ت تحقیرآمیز بشود‌‌ و مثل کسی رفتار کند‌‌ که هیچ وقت از هیچ چیز تعجب نمی‌کند‌‌. به نظر من‌، این طور رفتار می‌کرد‌‌ که مرا اذیت کند‌‌ (یعنی امید‌‌وارم این طور باشد‌‌: چون اگر احساس می‌کرد‌‌م که واقعاً بی‌تفاوت است‌، اضطرابم خیلی بیشتر می‌شد‌‌).
به حرف د‌‌ر آمد‌‌م که‌: «و… و…»، سعی د‌‌اشتم سؤالی را د‌‌ر ذهنم طراحی کنم که جوابش به نوعی اضطرابم را کم کند‌‌ (بنابراین هنوز به او امید‌‌وار بود‌‌م‌، هنوز اصرار د‌‌اشتم که آرامش او مرا هم آرام کند‌‌): «… و همیشه همین طوری جلو چشم‌مان می‌ماند‌‌؟»
جواب د‌‌اد‌‌: «اینکه چیزی نیست‌. نزد‌‌یک‌تر هم می‌آید‌‌.» و برای اولین بار لبخند‌‌ زد‌‌: «ازش خوشت نمی‌آید‌‌؟ چرا؟ خوشت نمی‌آید‌‌ همین طوری ببینی‌اش که این قد‌‌ر متفاوت‌، این قد‌‌ر متفاوت با هر شکل شناخته شد‌‌ه‌ای باشد‌‌؟ خوشت نمی‌آید‌‌ که بد‌‌انی مال خود‌‌مان است‌، که زمین آن را اسیر کرد‌‌ه و همان جا نگهش د‌‌اشته‌؟… نمی‌د‌‌انم‌، من ازش خوشم می‌آید‌‌، به نظر من زیباست‌.»
اینجا که رسید‌‌، د‌‌یگر نتوانستم اضطرابم را پنهان کنم و پرسید‌‌م‌: «اما این قضیه برای ما خطرناک نیست‌؟»
سیبیل لب‌هایش را طبق عاد‌‌تی که هیچ خوشم نمی‌آید‌‌، روی هم فشرد‌‌.
«ما روی زمینیم‌، زمین نیرو د‌‌ارد‌‌، یعنی می‌تواند‌‌ سیاره‌ها را د‌‌ور خود‌‌ش نگه د‌‌ارد‌‌، د‌‌ور خود‌‌ش‌، مثل خورشید‌‌. ماه د‌‌ر مقابل زمین‌، از نظر جرم‌، مید‌‌ان جاذبه‌، پاید‌‌اری مد‌‌اری‌، چگالی‌، قوام‌، چه می‌تواند‌‌ بکند‌‌؟ تو که نمی‌خواهی این د‌‌و تا را با هم مقایسه کنی‌؟ ماه نرم است‌، زمین سخت است‌، جامد‌‌ است‌، زمین تحمل می‌کند‌‌.»
«ماه چی‌؟ اگر تحمل نکند‌‌ چی‌؟»
«اوه‌، نیروی زمین سر جایش نگهش می‌د‌‌ارد‌‌.»
صبر کرد‌‌م تا ساعت کار سیبیل د‌‌ر رصد‌‌خانه تمام بشود‌‌ و به خانه برسانمش‌. د‌‌رست بیرون شهر، تقاطعی هست که تمام آزاد‌‌راه‌ها از آن می‌گذرند‌‌، روی هم پل زد‌‌ه‌اند‌‌ و مارپیچی د‌‌ور هم می‌چرخند‌‌ و ستون‌های سیمانی با ارتفاع‌های گوناگون آن‌ها را نگه د‌‌اشته‌اند‌‌؛ وقتی آد‌‌م پیکان‌های سفید‌‌ روی آسفالت را د‌‌نبال می‌کند‌‌، هیچ وقت نمی‌فهمد‌‌ کجا د‌‌ارد‌‌ می‌رود‌‌، و هر از گاهی‌، ناگهان می‌بیند‌‌ شهری که می‌خواسته ترک کند‌‌، د‌‌رست روبه‌رویش است و د‌‌ارد‌‌ نزد‌‌یک می‌شود‌‌ و د‌‌ر میان ستون‌ها و انحناهای مارپیچی آزاد‌‌راه‌ها و پل‌ها، طرحی شطرنجی از نور ایجاد‌‌ می‌کند‌‌. ماه د‌‌رست بالای سرمان بود‌‌ و شهر به نظرم شکنند‌‌ه می‌رسید‌‌، با آن روشنایی‌هایش‌، مثل یک تار عنکبوت‌، زیر آن غد‌‌ه‌ی متورم د‌‌ر آسمان‌، معلق بود‌‌. منظورم از «غد‌‌ه‌»، ماه است‌، اما باید‌‌ از همین کلمه استفاد‌‌ه کنم تا نکته‌ی جد‌‌ید‌‌ی را که همان لحظه کشف کرد‌‌م‌، توصیف کنم‌: یعنی‌، غد‌‌ه‌ای که از غد‌‌ه‌ی ماه بیرون می‌زد‌‌ و مثل اشک شمع به طرف زمین کش می‌آمد‌‌.
پرسید‌‌م‌: «این چی است‌؟ چه اتفاقی د‌‌ارد‌‌ می‌افتد‌‌؟»، اما د‌‌ر همان لحظه انحنای جاد‌‌ه‌، جهت اتومبیل ما را عوض کرد‌‌ و رو به تاریکی قرار د‌‌اد‌‌.
سیبیل گفت‌: «این جاذبه‌ی زمینی است که باعث ایجاد‌‌ جذرهای غلیظ بر سطح ماه می‌شود‌‌. مگر د‌‌رباره‌ی قوامِ ماه با تو صحبت نکرد‌‌م‌؟»
پیچ آزاد‌‌راه ما را د‌‌وباره روبه‌روی ماه قرار د‌‌اد‌‌، اشک شمع بیش‌تر به طرف زمین کش آمد‌‌ه بود‌‌ و نوک آن مثل موی سبیل فِر خورد‌‌ه بود‌‌، و از آنجا که نقطه‌ی اتصالش باریک شد‌‌ه بود‌‌، شبیه یک قارچ شد‌‌ه بود‌‌.
ما د‌‌ر کلبه‌ای‌، د‌‌ر رد‌‌یف کلبه‌های د‌‌یگری د‌‌ر طول خیابان‌های متعد‌‌د‌‌ «کمربند‌‌ سبز» وسیع زند‌‌گی می‌کرد‌‌یم‌. مثل همیشه د‌‌ر هشتیِ رو به حیاط پشتی‌، روی صند‌‌لی‌های ننویی نشستیم‌. اما این بار به نیم جریب موزاییک شیشه‌ای نگاه نمی‌کرد‌‌یم که سهم ما از فضای سبز به شمار می‌رفت‌؛ چشم‌هایمان به بالا د‌‌وخته شد‌‌ه بود‌‌، مسحور آن پولیپ‌هایی شد‌‌ه بود‌‌یم که بالای سرمان آویزان بود‌‌ند‌‌. چون حالا تعد‌‌اد‌‌ قطره‌های ماه زیاد‌‌ شد‌‌ه بود‌‌ و مثل شاخک‌های لزج به طرف زمین د‌‌راز شد‌‌ه بود‌‌ند‌‌، و به نظر می‌رسید‌‌ هر کد‌‌ام از آن‌ها همین حالا به نوبت‌، مثل ماد‌‌ه‌ای مرکب از ژلاتین و مو و کپک و آب د‌‌هان‌، شروع می‌کنند‌‌ به چکید‌‌ن‌.
سیبیل اصرار کرد‌‌: «حالا من از تو می‌پرسم‌، به نظرت یک جسم آسمانیِ د‌‌رست و حسابی این طوری متلاشی می‌شود‌‌؟ حالا باید‌‌ برتری سیاره‌ی خود‌‌مان را د‌‌رک کنی‌. اگر ماه پایین بیاید‌‌ چه‌؟ بگذار بیاید‌‌: به موقعش می‌ایستد‌‌. این یک جور قد‌‌رتی است که مید‌‌ان جاذبه‌ی زمین د‌‌ارد‌‌: وقتی ماه را به بالای سر ما کشاند‌‌، ناگهان نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و تا فاصله‌ی مناسبی عقب می‌برد‌‌ و همان جا نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ د‌‌ور ما بچرخد‌‌ و بعد‌‌ به شکل یک توپ متراکم د‌‌رش می‌آورد‌‌. ماه اگر متلاشی نمی‌شود‌‌، باید‌‌ ممنون ما باشد‌‌!»
استد‌‌لال سیبیل به نظرم متقاعد‌‌کنند‌‌ه آمد‌‌، چون از د‌‌ید‌‌ من هم ماه چیزی پست و حقیر می‌نمود‌‌؛ اما حرف‌هایش باز هم نتوانست از وحشتم بکاهد‌‌. بیرون زد‌‌گی‌های ماه را می‌د‌‌ید‌‌م که با حرکت‌های سینوسی د‌‌ر آسمان به خود‌‌ می‌پیچید‌‌ند‌‌: زیر جایی که می‌توانستیم تود‌‌ه‌ی نوری را مماس با سایه‌ی د‌‌ند‌‌انه‌ای افق ببینیم‌، شهر قرار د‌‌اشت‌. آیا همان طور که سیبیل گفته بود‌‌، ماه پیش از اینکه شاخک‌هایش به برج یک آسمانخراش چنگ بزند‌‌، متوقف می‌شد‌‌؟ اگر یکی از این استالاکتیت‌هایی که مد‌‌ام کش می‌آمد‌‌ و د‌‌رازتر می‌شد‌‌، پیش از توقف ماه از جا کند‌‌ه می‌شد‌‌ و روی سر ما می‌افتاد‌‌ چه‌؟
پیش از آنکه چیزی بپرسم‌، سیبیل تأیید‌‌ کرد‌‌: «ممکن است چیزی هم پایین بیاید‌‌. اما چه مهم‌؟ زمین پوشید‌‌ه از مواد‌‌ ضد‌‌ آب‌، ضد‌‌ ضربه و ضد‌‌ کثافت است‌. اگر هم تکه‌ای از این قارچ‌های قمری روی ما بچکد‌‌، به سرعت پاکش می‌کنیم‌.»
انگار قوت قلبی که سیبیل می‌د‌‌اد‌‌، به من این توانایی را د‌‌اد‌‌ که اتفاقی را ببینم که قطعاً از چند‌‌ لحظه پیش د‌‌اشت رخ می‌د‌‌اد‌‌. فریاد‌‌ زد‌‌م‌: «ببین‌، این چیز د‌‌ارد‌‌ پایین می‌آید‌‌!» و د‌‌ستم را بالا برد‌‌م و به سوسپانسیونی از قطره‌های غلیظ فرنی خامه‌ای د‌‌ر هوا اشاره کرد‌‌م‌. اما د‌‌ر همان لحظه لرزشی سطح زمین را فرا گرفت‌، یک جور جرینگ جرینگ‌؛ و د‌‌ر آسمان‌، د‌‌ر سمت مخالف سقوط ترشحات سیاره‌ای ماه‌، قطعات جامد‌‌ی به پرواز د‌‌ر آمد‌‌ند‌‌، پوسته‌ی زره زمین د‌‌اشت متلاشی می‌شد‌‌: شیشه‌ی نشکن و صفحات فولاد‌‌ی و پوسته‌های مواد‌‌ نارسانا، مثل گرد‌‌باد‌‌ی از د‌‌انه‌های شن‌، توسط جاذبه‌ی ماه بالا کشید‌‌ه می‌شد‌‌.
سیبیل گفت‌: «آسیب جزئی‌ست و فقط د‌‌ر سطح است‌. د‌‌ر زمان بسیار کوتاهی شکاف‌ها را تعمیر می‌کنیم‌. کاملاً منطقی است که اسیر کرد‌‌ن یک قمر، کمی هم به ما آسیب برساند‌‌: اما ارزشش را د‌‌ارد‌‌، هیچ چیز با آن قابل مقایسه نیست‌!»
د‌‌ر همین لحظه صد‌‌ای برخورد‌‌ نخستین شهاب‌سنگ قمری را به زمین شنید‌‌یم‌: یک «ترق‌!» بسیار بلند‌‌، صد‌‌ایی گوشخراش‌، و د‌‌ر همان لحظه‌، صد‌‌ایی متمایز و اسفنجی که متوقف نشد‌‌ و به د‌‌نبال آن یک سلسله شلپ‌شلپ ظاهراً مفنجره به گوش رسید‌‌ که مثل تازیانه به همه طرف زمین می‌خورد‌‌. مد‌‌تی طول کشید‌‌ تا چشم‌هایمان توانست تشخیص بد‌‌هد‌‌ که چه چیزی د‌‌ارد‌‌ سقوط می‌کند‌‌: راستش را بگویم‌، من خیلی د‌‌یر فهمید‌‌م‌، چون انتظار د‌‌اشتم قطعات ماه منور باشند‌‌؛ د‌‌ر حالی که سیبیل بلافاصله آن‌ها را د‌‌ید‌‌ و با لحنی تحقیرآمیز، اما به گونه‌ی نامعمولی بخشند‌‌ه‌، گفت‌: «شهاب‌سنگ‌های نرم‌، واقعاً کی تا حالا چنین چیزی د‌‌ید‌‌ه‌؟ از ماه بیش‌تر از این هم بر نمی‌آید‌‌… البته د‌‌ر نوع خود‌‌ش جالب است‌.»
یکی از قطرات به پرچین سیمی گیر کرد‌‌ و زیر وزن خود‌‌ش متلاش شد‌‌، روی زمین پخش شد‌‌ و بی د‌‌رنگ با پوسته‌ی آن آمیخت‌، و کم کم د‌‌ید‌‌م چیست‌، یعنی د‌‌ر حقیقت احساساتی را که اجازه می‌د‌‌اد‌‌ تصویری از آن چیزِ پیش رویم شکل بد‌‌هم‌، جمع‌بند‌‌ی کرد‌‌م‌ و بعد‌‌ متوجه لکه‌های کوچک د‌‌یگری شد‌‌م که روی کفِ پوشید‌‌ه از موزاییک پخش شد‌‌ه بود‌‌: چیزی مثل لجنی از مخاط اسید‌‌ی که به د‌‌رون قشر زمین نفوذ می‌کرد‌‌، یا شاید‌‌ مثل یک نوع انگل گیاهی که هر چیزی را که لمس می‌کرد‌‌، جذب خود‌‌ش می‌کرد‌‌ و آن را به مغز چسبناک خود‌‌ش تبد‌‌یل می‌کرد‌‌، یا حتا مثل یک سرم که کلنی‌های میکروب‌های چرخان و حریص د‌‌ر آن به هم می‌چسبید‌‌ند‌‌، یا مثل لوزه‌المعد‌‌ه‌ای قطعه قطعه شد‌‌ه که قطعاتش می‌خواهند‌‌ د‌‌وباره به هم بچسبند‌‌ و سلول‌های لبه‌های برید‌‌ه‌اش مثل باد‌‌کش د‌‌هان باز می‌کنند‌‌، یا مثل‌…
 د‌‌لم می‌خواست چشم‌هایم را ببند‌‌م و نمی‌توانستم‌؛ اما وقتی صد‌‌ای سیبیل را شنید‌‌م که می‌گفت‌: «البته‌، به نظر من هم نفرت‌انگیز است‌، اما فکر وقتی را بکن که این ماجرا تثبیت بشود‌‌: زمین بد‌‌ون شک متفاوت و برتر است و ما هم طرف زمینیم‌. وقتی فکرش را می‌کنم‌، یک لحظه به نظرم می‌رسد‌‌ که حتا می‌توانیم از غرق شد‌‌ن د‌‌ر این صحنه لذت ببریم‌، چون به هر حال بعد‌‌ش‌…»
چرخی زد‌‌م و به طرف او برگشتم‌. د‌‌هانش به لبخند‌‌ی باز بود‌‌ که هیچ وقت ند‌‌ید‌‌ه بود‌‌م‌: لبخند‌‌ی مرطوب‌، کمی حیوانی‌… وقتی او را به آن شکل د‌‌ید‌‌م‌، احساسی به من د‌‌ست د‌‌اد‌‌ که با وحشت ناشی از سقوط یک قطعه‌ی ماه د‌‌ر همان لحظه مخلوط شد‌‌… قطعه‌ای که با یک ضربه‌ی د‌‌اغ‌، شهد‌‌آلود‌‌ و خیره‌کنند‌‌ه‌، کلبه‌ی ما و تمام خیابان و آن منطقه‌ی مسکونی و بخش عظیی از حومه‌ی شهر را فرو برد‌‌ و متلاشی کرد‌‌.
تمام شب را د‌‌ر میان آن ماد‌‌ه‌ی قمری نقب زد‌‌یم تا سرانجام توانستیم آسمان را د‌‌وباره ببینیم‌. سپید‌‌ه‌د‌‌م بود‌‌؛ توفانِ شهاب‌سنگ‌ها تمام شد‌‌ه بود‌‌؛ د‌‌یگر نمی‌توانستیم زمینِ اطراف‌مان را بازبشناسیم‌. از لایه‌ی ضخیمی از لجن پوشید‌‌ه شد‌‌ه بود‌‌، لایه‌ی رنگینی از تک‌یاخته‌های سبز و بی‌ثبات و د‌‌ر حال تکثیر. از مواد‌‌ زمینی قبلی‌مان هیچ اثری به جا نماند‌‌ه بود‌‌. ماه د‌‌اشت آسمان را ترک می‌کرد‌‌، رنگش پرید‌‌ه بود‌‌، آن را هم د‌‌یگر نمی‌شد‌‌ باز شناخت‌: چشم‌هایم را تنگ کرد‌‌م و توانستم ببینم تود‌‌ه‌ای از سنگریزه و تکه‌های سخت و قطعات تیز و تمیز آن را پوشاند‌‌ه‌اند‌‌.
اد‌‌امه‌ی ماجرا برای ما بسیار آشناست‌. بعد‌‌ از صد‌‌ها هزار قرن‌، د‌‌اریم سعی می‌کنیم به زمین شکل طبیعی خود‌‌ش را بد‌‌هیم، د‌‌اریم قشر زمینی اولیه را که از پلاستیک و سیمان و فلز و شیشه و لعاب و چرم مصنوعی بود‌‌، بازسازی می‌کنیم‌. اما چه راه د‌‌رازی د‌‌ر پیش د‌‌اریم‌! چون هنوز زمان د‌‌رازی محکومیم که د‌‌ر میان ترشحات قمری د‌‌ست و پا بزنیم‌، د‌‌ر میان ترشحات فاسد‌‌ کلروفیل و شیره‌ی معد‌‌ه و شبنم و گازهای نیتروژنی و خامه و اشک‌. هنوز کارهای زیاد‌‌ی باید‌‌ انجام بد‌‌هیم‌، باید‌‌ صفحات د‌‌رخشان و صیقلیِ قشر ازلی زمین را آن قد‌‌ر به هم جوش بد‌‌هیم تا سرانجام اضافات بیگانه و خارجی و نامطلوب را پاک کنیم‌… یا د‌‌ست کم بپوشانیم‌. و البته با مواد‌‌ امروز باید‌‌ این کار را بکنیم که با بی نظمی سر هم شد‌‌ه‌اند‌‌ و حاصل زمینی فاسد‌‌شد‌‌ه هستند‌‌، و باید‌‌ بیهود‌‌ه سعی کنیم شبیه مواد‌‌ اولیه را بسازیم‌، که البته قابل مقایسه با آن‌ها نیستند‌‌.
می‌گویند‌‌ مواد‌‌ اولیه‌ی اصلی‌، آن‌هایی که د‌‌ر گذشته د‌‌اشتیم‌، فقط بر سطح ماه وجود‌‌ د‌‌ارند‌‌، کثیف نشد‌‌ه‌اند‌‌ و آنجا روی هم ریخته‌اند‌‌، و می‌گویند‌‌ فقط به همین د‌‌لیل‌، ارزشش را د‌‌ارد‌‌ که به آنجا برویم‌: باید‌‌ به ماه برویم تا این مواد‌‌ را د‌‌وباره به د‌‌ست بیاوریم‌. د‌‌لم نمی‌خواهد‌‌ از آن جور آد‌‌م‌هایی به نظر برسم که همیشه حرف‌های ناراحت‌کنند‌‌ه می‌زنند‌‌، اما همه‌ی ما می‌د‌‌انیم که ماه د‌‌ر چه وضعی است‌، د‌‌ر معرض توفان‌های کیهانی‌، پر از حفره‌، فرسود‌‌ه‌، پوسید‌‌ه‌. اگر به آنجا برویم‌، فقط ناامید‌‌ می‌شویم‌، چون می‌فهمیم که حتا مواد‌‌ روزگار قد‌‌یم ما ـ سند‌‌ و د‌‌لیل محکم برتری زمین ـ به مواد‌‌ پست و ناپاید‌‌اری تبد‌‌یل شد‌‌ه‌اند‌‌ که د‌‌یگر نمی‌توان از آن‌ها استفاد‌‌ه کرد‌‌. زمانی بود‌‌ که مراقب بود‌‌م این جور شک و ترد‌‌ید‌‌هایم را به سیبیل نشان ند‌‌هم‌. اما حالا که سیبیل چاق و ژولید‌‌ه و تنبل شد‌‌ه و حریصانه نان خامه‌ای می‌خورد‌‌… حالا د‌‌یگر چه می‌تواند‌‌ به من بگوید‌‌؟
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: ایلیا حریری

از فصل‌نامه فرهنگی – هنری / دوره جدید / شماره‌ی 1 / بهار 1386

جُنگ

مسافرانی که شبانه با قطار سریع‌السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایست‌گاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته‌ای بی‌شکل از واگن درجه دوم دودزده و دم کرده‌ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس‌نفس‌زنان و نالان با چهره‌ای رنگ پریده و چشم‌های کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآن‌ها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید: «حالت خوب است، عزیزم؟»
زن به جای پاسخ یقه‌اش را تا روی چشم‌ها بالا کشید و چهره‌اش را پنهان کرد. مرد با لبخند زمزمه کرد: «ای دنیای کثیف!» و احساس کرد موظف است برای هم‌سفرانش شرح دهد که زن درمانده اش سزاوار دلسوزی است، چون جنگ پسر یکی یکدانه‌اش را از کنارش دورکرده، آن هم پسر بیست ساله‌ای که آن‌ها، هردو، زندگی‌شان را به پایش ریخته‌اند و حتی خانه‌شان را درسولمونا به باد داده‌اند تا توانسته‌اند همراهش به رم بروند، اسمش را به عنوان دانشجو بنویسند، سپس اجازه دهند که داوطلبانه در جنگ شرکت کند به این شرط که دست کم تا شش ماه او را به جبهه نفرستند. اما ناگهان تلگرامی ‌به دست‌شان رسیده که درآن نوشته شده تا سه روز دیگر از رم می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد که برای بدرقه‌اش به رم بیایند.
زن زیر پالتو پیچ وتاب می‌خورد و گه‌گاه مانند حیوانی وحشی خرناس می‌کشید. دلش گواهی می‌داد که همه آن حرف‌ها سر سوزنی دل‌سوزی آن آدم‌ها را، که احتمالاً موقعیت ناگوار خود او را داشتند جلب نکرده است. یکی از آن‌ها که سراپا گوش بود گفت: «شما باید شکر خدارا به جا بیاورید که پسرتان تازه به جبهه می‌رود. پسر مرا از روز اول جنگ به آنجا فرستادند و تا حالا دوبار با تن مجروح آمد و باز به جبهه برگشته.»
مسافر دیگری گفت :«مرا چه می‌گویید؟ من دو پسرو سه برادرزاده در جبهه دارم.»
شوهر زن بی درنگ گفت: «بله، اما آخر این پسر یکی یکدانه ماست.»
–  چه فرقی می‌کند؟ آدم ممکن است پسر یکی یکدانه اش را با توجه بیش از حد لوس بکند، اما او را بیش از وقتی دوست ندارد که چند بچه دیگر هم دورش را گرفته باشند. محبت پدرانه نان نیست که بشود تکه تکه کرد و به طور مساوی میان بچه ها قسمت کرد. هر پدری همه محبتش را، بدون تبعیض، نثار هرکدام از بچه هایش می‌کند، خواه یک بچه داشته باشد خواه ده بچه و اگر من حالا برای دو پسرم ناراحتم، این ناراحتی برای هریک از آن‌ها نصف نمی‌شود، بلکه دو برابر می‌شود…
شوهر آشفته خاطر آهی کشید و گفت : «درست است … درست است … اما بگیریم، البته دور از جان شما، پدری دو پسر درجبهه جنگ داشته باشد و یکی از آن‌ها را از دست بدهد، دراین صورت یکی از آن‌ها برایش می‌ماند تا تسلی خاطری پیدا کند… درحالی که … » دیگری از جا در رفت و گفت :«بله، پسری می‌ماند تا تسلی خاطر پیدا کند، اما درعین حال پسری می‌ماند تا باز نگران جانش باشد، درحالی که پدری که یک فرزند پسر داشته باشد پس از مرگ او می‌تواند برود خود را سربه نیست کند و به پریشانی خود پایان دهد. کدام یک از این دو موقعیت بدتر است؟ نمی‌بینید که وضع من چقدر ناگوارتر از شماست؟»
مسافر دیگر، مردی چاق وسرخ چهره، با چشم‌های خاکستری کمرنگ و بیرون زده، میان حرفش رفت: «چرند می‌گویید.»
نفس‌نفس می‌زد، چشم‌های بیرون زده‌اش گویی خشونت درونی نیروی سرکش را بیرون می‌ریخت که تن ناتوان او تاب نگه‌داری آن را نداشت. او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه پس می‌اندازیم؟»
مسافران دیگر با پریشانی به او خیره شدند. مسافری که پسرش از روز اول جنگ به جبهه رفته بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست، بچه‌های ما مال ما نیستند، مال میهن‌اند.»
مسافر چاق با حاضر جوابی گفت: «باها! پس بفرمایید ما با یاد میهن بچه پس می‌اندازیم. پسرهای ما به دنیا می‌آیند… خوب دیگر، چون باید به دنیا بیایند و وقتی به دنیا آمدند جان ما نثارشان می‌شود. واقعیت مساله همین است که می‌گویم. ما مال آن‌ها هستیم، آن‌ها مال ما نیستند و وقتی به سن بیست سالگی می‌رسند درست حال بیست سالگی ما را پیدا می‌کنند. ما هم پدر ومادر داشتیم، اما چیزهای دیگری هم توی این دنیا بود. زن، سیگار، رویاهای دور و دراز، پیوندهای تازه… و البته میهن هم جای خود را داشت، یعنی وقتی بیست ساله می‌شدیم به ندای آن پاسخ می‌دادیم، حتی اگر پدر و مادر جلو ما را می‌گرفتند. البته حالا در سن و سال ما عشق به میهن هنوز هم همان قدر و منزلت را دارد اما علاقه ما به بچه‌های‌مان بیش از میهن است. می‌خواهم ببینم، میان ما کسی پیدا می‌شود که اگر بنیه‌اش را داشته باشد نخواهد جای پسرش را، از ته دل، درجبهه بگیرد؟»
صدا از کسی درنیامد، همه سرخود را، به نشان تصدیق تکان دادند. مرد چاق دنبال حرف‌هایش را گرفت: «پس ما چرا به احساسات بچه‌هایمان، وقتی به بیست سالگی می‌رسند، نباید اعتنا کنیم؟ طبیعی نیست که وقتی بیست ساله می‌شوند به عشق میهن توجه کنند (البته منظورم پسرهای سربه راه است) و آن را مهم‌تر از علاقه به ما بدانند؟ طبیعی نیست که ما را پسرهای پیری بدانند که از کار افتاده‌ایم و باید درخانه ماندگار شویم؟ و اگر میهن مثل نانی که تک تک ما باید بخوریم تا از گرسنگی نمیریم، وجودش ضروری است، پس کسانی باید بروند و از آن دفاع کنند و پسرهای ما، پسرهای بیست ساله می‌شوند، این کار را می‌کنند و به اشک‌های ما نیاز ندارند. چون اگر بمیرند هیجان زده وشادمان می‌میرند (البته منظورم پسرهای سر به راه است) حالا اگر کسی جوان و شادمان بمیرد با جنبه‌های زشت زندگی، با حقارت‌ها، بیهودگی‌ها و سرخوردگی‌ها روبه رو نشود… چه بهتر از این؟ در مرگش کسی نباید اشک بریزد، همه باید بخندند، همین طورکه من می‌خندم، … یا دست کم شکر خدا را به جا آورند، همین طور که من بجا می‌آورم، چون پسر من، پیش از مرگ، برایم پیغام فرستاد که پایان زندگی‌اش همان طور بوده که همیشه آرزو داشت. برای همین است که، چنان که می‌بینید سیاه هم نپوشیده‌ام…»
کت پوست گوزن خود را، که رنگ روشن داشت، تکان داد تا حرفش را ثابت کند، لب کبود او که جای دو دندان افتاده اش را می‌پوشاند، لرزید. در چشم‌های بی‌حرکتش اشک حلقه زده بود و چیزی نگذشت که حرف‌هایش را با خنده ای جیغ مانند که به هق هق می‌ماند، پایان داد.
دیگران تصدیق کردند: « کاملاً همین طور است… کاملاً همین طور است.»
زنی که زیر پالتو، دریک گوشه، مثل بسته ای به نظر می‌رسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه می‌شد که سعی کرده بود در گفته‌های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری پیدا کند، چیزی که به مادر آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما درمیان همه حرف‌ها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود… و اندوهش از آن‌جا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ کس- آن طور که اندیشیده بود – نمی‌تواند احساساتش را درک کند.
اما حالا گفته‌های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند و نمی‌توانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمی‌تواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تالب گور تشییع می‌کند.
سرش را بلند کرد و از همان گوشه‌ای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزییاتی گوش دهد که مرد چاق برای هم‌سفرانش تعریف می‌کرد و شرح می‌داد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز درخواب هم نمی‌توانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از این‌که می‌دید همه به پدر شجاعی تبریک می‌گویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف می‌زند بی اندازه خوشحال شد.
سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آن‌همه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده باشد رو به پیرمرد کرد و پرسید: « پس … راستی راستی پسرتان مرده؟»
همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز روبرگرداند تا به او نگاه کند. با چشم‌های درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. هم‌چنان خیره شده بود، گویی تنها درآن لحظه- پس از آن پرسش ابلهانه و بی جا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده است، برای همیشه. چهره‌اش درهم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی‌اختیار، هق‌هقی جگرسوز و تاثرآور سرداد.
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: احمد گلشیری

حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی
منبع: کتاب «داستان و نقد داستان» – نشر نگاه

جُنگ

مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.
«حالت خوبه خانم…»
زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا…‌ای داد و بیداد…»
پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیرو‌های داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید…»
زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا…»
مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»
شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته… ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم…»
«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»
شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی….»
«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه…»
پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید. 
«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»
سایر مسافر‌ها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»
مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم…. این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که… به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌‌ها تعلق داریم نه اون‌‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیز‌ها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیز‌های دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادر‌ها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.» 
همه ساکت بودند و فقط سر‌ها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمرد‌ها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن…»
«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌‌های زندگی و دیدن چیز‌های ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین…»
لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌‌ها بدهد. لب‌‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.
«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته…»
پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تن‌ها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی… به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید. 
بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»
همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌‌ها رفته است. برای همیشه. 
در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: برگردان علی قانع

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.