داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یرما

پرده اول
یرما به معنی بی‮باروبر، بی‌ثمر، بایر و سترون است.

صحنه‮ی نخست.
پرده که باز می‌شود یرما روی صندلی خوابیده. گلدوزی‌اش روی پای اوست. نور تند رویا بر صحنه حاکم است. چوپانی نوک پنجه وارد می‌شود. بچه‌ی سفیدپوشی به بغل دارد و نگاه‌اش را به یرما می‌دوزد. با خروج او صحنه را نور شادِ بهاری فرامی‌گیرد و یرما بیدار می‌شود.

ترانه
(از پشت صحنه)
واسه‌ی بچه که لالاش میاد
میون کِشت ننو می‌بندیم
ننویی خوشگل و رنگین و بزرگ
زیر اون خَف می‌کنیم می‌خندیم.
یرما: خوآن! کجایی؟… خوآن !
خوآن: ‌اومدم .
یرما: وَقتشه.
خوآن: ‌ورزاها رد شدن؟
یرما: آره.
خوآن: ‌خُب پس، خدافظ …
(می‌خواهد برود).
یرما: یه لیوان شیر نمی‌خوای؟
خوآن: ‌واسه چی؟
یرما: آخه خیلی کار می‌کنی، باید بنیه داشته باشی، نه؟
خوآن: ‌مردای استخونی مثِ فولاد سختن.
یرما: نه تو! وقتی با هم عروسی کردیم پاک یه جور دیگه بودی. حالا رنگ‌وروت چنون پریده‌س که پنداری اصلاً آفتاب بِت نمی‌خوره. دلم می‌خواد ببینم تو رودخونه شنو می‌کنی‌ و وقتایی که آبِ بارون چیکه می‌کنه بالا پشت‌بوم می‌ری. تو این دو سالی که از عروسی‌مون گذشته تو روز به روز گرفته‌تر و هفته به هفته لاغرتر شدی.
خوآن: تموم شد؟
(بلند می‌شود)
یرما: اوقات تلخی نکن. اگه خودم ناخوش بودم دلم می‌خواست تو ِبم برسی… دلم می‌خواس بگی: «زنم ناخوش‌احواله، دارم این بَره رو می‌برم بُکُشم یه کباب حسابی بش برسونم.» یا مثلاً: «زنم حالش خوب نیس، چربی این مرغو واسه سرفه‌ی اون می‌خوام. این پوست بره‌رو براش می‌برم تا پاهاش تو برف یخ نکنه.»
خلاصه، اگه این جوری تا می‌کنم واسه اینه که دوس دارم با خودم هم همین‌جور تا کنن.
خوآن: ‌ممنونتم یرما.
یرما: گیرم تو که نمی‮ذاری من بت برسم.
خوآن: ‌چون من چیزیم نیس. همه‌ش فکر و خیالاتیه که تو واسه خودت می‌کنی. من زیادی کار می‌کنم و خب البته هر سالی که می‌گذره از سال پیش شیکسه‌تر و پیرتر می‌شم.
یرما: واسه من و تو همه‌ی سال‌ها مث همن.
خوآن: (خندان) معلومه. مث همن و آروم. کاروبار خوبه‌و بچه هم نداریم که تو دردسرمون بندازه.
یرما: ما بچه نداریم… خوآن !
خوآن: ‌چیه؟
یرما: من تورو دوس دارم یا نه؟
خوآن:‌ البته که داری، منظور؟
یرما: من دخترایی‌رو می‌شناسم که بار اول پیش از رفتن تو رختخواب شووراشون، لرزه و گریه امونشونو بریده. می‌خوام بدونم بار اولی که من با تو خوابیدم همچین چیزی ازم دیدی؟… خودت بگو… . مگه من وقتی می‌خواستیم بریم تو رختخواب مث بلبل چهچه نمی‌زدم؟ مگه نگفتم این ملافه‌ها چه بوی سیبی می‌دن؟
خوآن: ‌آره، همینو گفتی.
یرما: مگه مادرم از این که دید من از ترکش غصه‌ام نیست گریه نکرد؟ راستش اینه که هیچ‌دختری تو عروسیش مث من با دُمبش گردو نشکسته بود… با وجود این …
خوآن: ‌تورو خدا… بسه دیگه، مدام اینو تکرار می‌کنی!
یرما: نه! نمی‌خوام چیزایی‌رو که از این‌واون شنیدی واسه من بگی. با چشم‌های خودم می‌بینم که همه‌ش یاوه‌س. بارون سنگ‌ها‌رو نرم می‌کنه. از شنزار علف‌هایی در میاره که آدما می‌گن به درد هیچ کوفتی نمی‌خوره. اما من گلبرگ‌های زردشونو می‌بینم که تو باد می‌رقصن …  خوآن:‌ باید امیدوار بود.
یرما: آره… و باید خواست.
(یرما شوهرش را در آغوش می‌فشارد و می‌بوسد.)
خوآن: ‌هر وقت چیزی لازم داشتی بگو خودم برات بیارم. می‌دونی که دلم نمی‌خواد پاتو از خونه بذاری بیرون.
یرما: من که هیچ‌وقت از خونه بیرون نمی‌رم.
خوآن: (خندان) هیج‌جا واسه‌ت از خونه بهتر نیست.
یرما: معلومه .
خوآن: ‌کوچه مالِ اوناییه که کار و زند‌گی ندارن.
یرما: (گرفته) آره.
(خوآن می‌رود).
(یرما می‌رود سراغ کارِ خیاطی‌اش. دستی روی شکم‌اش می‌کشد. بازوهای‌اش را با خمیازه‌یی پُرکش و قوس به دو طرف باز می‌کند و می‌نشیند پشتِ کار خیاطی‌اش).

ترانه
ازکجا میای جون جیگر، بچه‌ی ناز؟
ازنوک اون کوه دراز
چی‌چی می‌جوری،
گُل پسر قند و عسل
پیرن گرمت، تو بغل.
سرشاخه‌های آفتابی
فواره‌های مهتابی .
(سوزن‌اش را نخ می‌کند.)
هاپو تو حیاط واق می‌کنه
باد درو چارتاق می‌کنه
توتوئه تو باغ ورمی‌زنه
ماه موهاشو فر می‌زنه.
سرشاخه‌های آفتابی
فواره‌های مهتابی.
(انگار که واقعاً برای بچه‌یی می‌خواند)
خوارزا جونم ! ـ چی می‌گی خاله؟
دلم واسه‌ت یه مثقاله.
زیر قبای گلناری
برام سوقاتی چی داری؟
سوقات شهر قال‌قالو
چه شفتالو چه خرمالو!
(سکوت)
سهم دلم غصه‌ی تو
خوشیم فقط قصه‌ی تو.
(چیزی می‌دوزد)
سرشاخه‌ها ننوت می‌شه
گربه زن عموت می‌شه
کشک تو قرقوروت می‌شه
مامان فدای موت می‌شه
سهم دلم غصه‌ی تو
خوشیم فقط قصه‌ی تو.
(پارچه‌یی را قیچی می‌کند.)
آخ که فدات شدن کمه
خاکِ کف پات شدن غمه
فدای پای کُپلت
غش‌غش خنده‌ی گُلت.
سهم دلم غصه‌ی تو
خوشیم فقط قصه‌ی تو!
(ماریا با یک بسته پارچه می‌آید تو.)
یرما: ازکجا میای؟
ماریا: از درِ دکون.
یرما: دکون؟ این وقتِ صبح؟
ماریا: اگه به خودم بود که خیلی پیش از وازشدنش رفته بودم… حدس می‌زنی چیا خریده باشم؟
یرما: قهوه و شیکر و لابد نون… آره؟
ماریا: نه! تور خریدم و پارچه و روبان و پشم رنگی واسه درست کردن منگوله. شوهرم پولو داد. خودش بم داد.
یرما: می‌خوای واسه خودت بولیز بدوزی؟
ماریا: نه! اینارو واسه‌ی… نتونسی حدس بزنی؟
یرما: نه. واسه‌چی؟
ماریا: آخه شده دیگه .
(سرش را می‌اندازد پایین. یرما بلند می‌شود و با تحسین ماریا را برانداز می‌کند).
یرما: سرِ پنج ماه؟
ماریا: آره.
یرما: مطمئنی؟
ماریا: معلومه خب .
یرما: (کنجکاو) چه‌جوریه؟ چی حس می‌کنی؟
ماریا: نمی‌دونم… نگرونی …
یرما: نگرونی؟
(به‌اش نزدیک می‌شود و دست روی شانه‌اش می‌گذارد.)
یرما: خوب… چه جوری… بگو تورو خدا… فکرش که نبودی؟
ماریا: نه… اصلاً تو فکرش نبودم …
یرما: چرا؟ لابد آواز می‌خوندی… مگه نه؟… اگه من بودم چهچه می‌زدم… تو چی… بگو ببینم .
ماریا: چه جوری می‌خوای برات بگم؟ هیچ وقت یه گنجیشکِ زنده رو تو دستت گرفتی؟
یرما: آره آره.
ماریا: خب. اینم عیناً مث اونه… منتها انگار تو خونت.
یرما: وای! چه محشره! قیامته!
(سرگشته نگاه‌اش می‌کند).
ماریا: گیج ومنگم… هیچی بلد نیستم.
یرما: چی‌رو بلد نیستی؟
ماریا: اینی که چی کار باس بکنم… می‌خوام برم سراغ مادرم از اون بپرسم.
یرما: واسه‌چی؟ اون پیره، همه‌ی اینا فراموشش شده… بذار بت بگم: مواظب باش تند راه نری. نفس‌هم که می‌کشی همچین خیلی آروم. درست انگاری یک گُلو با لبات گرفته باشی.
ماریا: گوش کن: می‌گن از یه‌خورده بعد بنا می‌کنه با پاهای کُپلش آدمو لقت‌زدن .
یرما: آخ! درست همون موقع است که آدم بیش‌تر از هر وقتی دوسش داره و دیگه می‌تونه بگه پسرم، پسرم!
ماریا: هیچ کدوم جلو اینو نمی‌گیرن که آدم از خجالت چک‌چکِ آب و عرق بشه.
یرما: شووَرِت بت چی می‌گه؟
ماریا: هیچی.
یرما: خاطرتو خیلی می‌خواد. نه؟
ماریا: به خودم که چیزی نمی‌گه. اما منو نگه می‌داره جلوِ خودش و چشماش مث یه جفت برگ سبز بنا می‌کنن لرزیدن.
یرما: می‌دونست که تو…؟
ماریا: آره.
یرما: چه جوری فهمید؟
ماریا: نمی‌دونم. گیرم شبی که با هم عروسی کردیم لباشو رو صورتم می‌کشید و راجع بهش یه بند تو گوشم زمزمه می‌کرد. جوری که حس‌کردم بچه‌م یه کفتر داغه که تو گوشم لونه داره.
یرما: خوش به حالت !
ماریا: ناقلا! تو که این‌چیزارو خیلی بیش‌تر از من می‌دونی.
یرما: چه فایده؟
ماریا: واسه چی آخه؟ از همه‌ی اونایی که همون سال عروسی کردن فقط تو یکی …
یرما: درسته. سه سال آزگار اما اینم ممکنه اتفاق بیفته. اله‌نا Elena سه سال آزگار منتظر موند و زن‌های قدیمی زمونِ مادرِ من خیلی‌هاشون از اله‌نا هم بیش‌تر. دو سال و بیست روز وقتِ درازیه، می‌دونم ولی من بیخودی خودمو می‌خورم. خیلی شب‌ها بی‌این‌که بدونم چرا پا برهنه می‌رم تو حیاط خلوت قدم می‌زنم. اگه این وضع همین جورا پیش بره پاک دیوونه می‌شم.
ماریا: بس کن دختر! جوری حرف می‌زنی که پنداری یه پیرزنی. آدم نباس از این چیزا شکایت کنه… یکی از خاله‌های خودم چارده سال طول کشید تا صاحب بچه شد. اونم چه بچه‌ی ماهی!
یرما: (با اشتیاق) بچه‌هه چه جوری بود؟
ماریا: عین یه گوساله ماغ می‌کشید. انگاری یه هو هزار تا سیرسیرک با هم بیفتن به جیرجیرکردن… رومون جیش می‌کرد. سرمونو می‌برد. چنگ مینداخت گیس و کُلِ مونو می‌کند. گوشمونو می‌کشید… از چارماهه‌گیشم پنجول می‌کشید؛ سر و صورتمونو غرقِ خون می‌کرد.
یرما: (از خنده غش می‌کند) این چیزا که ناراحتی نداره… نمکشه.
ماریا: بذا برات بگم …
یرما: به! خودم بارها خواهرمو دیدم که با پستونای زخم و زیلی نی‌نیشو شیر می‌داد. ناله‌ش از درد به آسمون می‌رفت. گیرم همون درد هم براش لذت داشت. اصلاً اون دردا واسه سلامتی هر مادری لازمه.
ماریا: بچه تا بزرگ بشه جیگر مادرشو خون می‌کنه.
یرما: دروغه! این جور نق‌زدن‌ها کار مادرای ضعیفه. اصلاً بپرس واسه چی بچه‌دار می‌شین؟… بچه‌دارشدن کم چیزی نیست. بچه دسته‌گُل که نیست، تا مادر هزار جور بلا بدتر سرش نیاد بچه‌ش بزرگ نمی‌شه که. اگه از من می‌شنوی هربچه‌یی نصفِ خونِ مادرشو می‌گیره. تازه خداییشو بخوای کیف و لذتشم به همینه. هر زنی هم واسه چهار پنج‌تا بچه خون داره که اگه بچه نیاره اون خون تو رگاش زهرِ هلاهل می‌شه. … همون بلایی که داره سر خودم میاد!
ماریا: نمی‌دونم . یه حس عجیب غریبی دارم …
یرما: همیشه شنیدم که زن‌ها تو شیکم اولشون وحشت می‌کنن .
ماریا: (محجوبانه) گوش کن… توکه دس به دوخت‌ودوزت این قدر خوبه…
یرما: (بسته را می‌گیرد) بده من… دوتا پیرهن کوچولوی نازِ خوشگل براش می‌بُرم… این چیه؟…
ماریا: پارچه‌ی پوشک…
یرما: آها …
(می‌نشیند.)
ماریا: پس به امیدِ دیدار دیگه… هان؟
(می‌رود نزدیک یرما. یرما عاشقانه با دو دست شکم‌اش را نوازش می‌کند.)
یرما: تو دونی و خدا ، تو کوچه پس کوچه‌رو سنگ و سقطا خیلی با احتیاط راه برو!
ماریا: خدافظ !
(یرما را می‌بوسد و می‌رود).
یرما: زود بیایی پیشم!
(یرما در حالتِ ابتدای همین صحنه، پارچه را برای برش بررسی می‌کند. ورود ویکتور . سلام ویکتور)!
ویکتور: (با نگاهی عمیق و مجذوب) خوآن کوش؟… سلام .
یرما: سرِ زمین.
ویکتور: چی می‌دوزی؟
یرما: چیز میز بچه .
ویکتور: (لبخندزنان) مبارکه!
یرما: دورشم تور می‌دوزم.
ویکتور: اگه دختر شد اسم خودتو بذار روش!
یرما: (لرزان) چه طور مگه؟
ویکتور: برات خوش‌حالم.
یرما: (تقریباً به حال خفقان) نه. اینا مالِ بچه‌ی همسایه‌مون ماریاس.
ویکتور: خوب سرمشقیه برات. تو این خونه‌م جای یه بچه خالیه.
یرما: (باحسرت) راستی هم!
ویکتور: مأیوس نباش… به شوورت بگو کم‌تر فکرِ کار باشه. دلش می‌خواد پول‌دار باشه. خب به دست هم میاره اما وقتی مُرد میذاره‌تشون واسه کی؟… خب، من گوسفندمو با خودم می‌برم. به خوآن بگو اون دو تا رو که ازم خریده بیاد ببره. برای اون موضوع هم بش بگو یه خورده قرص‌تر بغلت بکنه !
(با لبخند خارج می‌شود).
یرما: (با احساس) آره. باید یه خورده قرص‌تر بغلم کنه!
می‌گم:
ـ چیه، بره‌ی من
که مرده و هلاکتم؟
من آتیشم تو آبمی
تو سبزه‌یی من خاکتم.
اگر نباشم آخریت
پس ننوی اولتم
تو آفتاب من بشو
که من یه پاره ظلمتم.
(یرما به حال متفکر بلند می‌شود می‌رود به جایی که ویکتور ایستاده بود و به جای قبلی خودش نگاه می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد. بعد می‌رود به طرف مقابل و انگار که جویای چیزی باشد به طرف صندلی خودش برمی‌گردد؛ می‌نشیند؛ کارش را دست می‌گیرد و در آن حال نگاه‌اش راه می‌کشد.)

پرده‌ی اول
صحنه‌ی دوم
(مزرعه. یرما زمبیل به دست می‌گذرد . ورود پیرزن .)
یرما: سلام!
پیرزن: سلام خوشگلک! کجا می‌ری؟
یرما: ناهارِ شوهرمو می‌برم. تو زیتون‌زار مشغول کاره .
پیرزن: ‌خیلی وقته زنش شدی؟
یرما: سه سالی می‌شه.
پیرزن: بچه مچه چی؟
یرما: هیچی!
پیرزن: به!… خب ، بچه هم پیدا می‌کنی .
یرما: (مشتاقانه) حتماً؟
پیرزن: چرا که نه؟ (می‌نشیند.) منم دارم واسه مَردَم شکم‌گیره می‌برم. بیچاره پیره. اما خب دیگه، ناچاره کار کنه. نُه تا پسر دارم عینِ شاخ شمشاد اما دختر ندارم. می‌بینی مجبورم خودم این‌ور و اون‌ور سگ دو بزنم و همه‌ی کارها رو خودم بکنم.
یرما: اون‌ورِ رودخونه می‌شینین؟
پیرزن: ‌آره. سرِ آسیابا… پدر مادرت کیا هستن؟ انریکه‌ی چوپونم، یرما دختر انریکه.
پیرزن: ‌آهااااا! انریکه چوپونه. می‌شناسمش. آدم خوبیه… سر تا پای زنده‌گی ما چیه؟ بیدارشدن و یه لقمه نون لُمبوندن و ترکیدن. دیگه نه تفریحی نه چیزی… حتا هفته بازارام مال کسون دیگه‌س… آدمای سر به زیر… چیزی نمونده بود من زن یکی ازعموهات بشم‌ها… اپوف‌ف! اون زمونا من سرم با جاهای دیگه‌م بازی می‌کرد. یه ناخونک این جا، یه ناخونک اون جا. بارها و بارها شده بود که توتاریک روشنِ دمِ صبح دویدم جلوِ پنجره چون به خیالم صدای گیتار شنفته بودم. (می‌خندد.) بعد تازه هم معلوم می‌شد صدای باد بوده. لابد تو دلت به گیسم می‌خندی… دو بار شوور کردم. چارده شیکم زاییدم. پنج‌تاشون مردن. اما غصه به دلم راه ندادم. چون حالا حالاها خیال دارم زنده‌گی کنم. مرامم اینه. مث درخت انجیر که سال‌های سال عمر می‌کنه. خونه‌ها سرپا می‌مونن و ما خاک می‌شیم می‌ریم پی کارمون !
یرما: می‌خوام ازتون یه چیزی بپرسم.
پیرزن: ‌چی بپرسی؟ (می‌رود تو نخ‌اش) می‌دونم چی می‌خوای بگی. اما همه‌ی حرفارو نباس به زبون آورد.
(بلند می‌شود.)
یرما: (نگه‌اش می‌دارد) چرا نه؟ ازشنیدن صداتون قوت قلب پیدا می‌کنم. خیلی وقته که می‌خواستم با یه زنِ دنیا دیده گپ بزنم. چون که می‌خوام بدونم. آره. حالا شما به من بگین …
پیرزن: چی‌چی‌رو؟
یرما: (صدا را می‌آورد پایین) اونی‌رو که می‌دونین. چرا من بچه ندارم؟ این همه عمر نباید فقط خرج جوجه خوابوندن و اتوکردن پشت‌دری‌ها بشه. نه! به من بگین چی کار باید بکنم تا رو تخم چشام انجامش بدم، حتا اگه اون کار سوزن فروکردن توهمون تخم چشام باشه.
پیرزن: من هیچی نمی‌دونم. رو پشتم خوابیدم زدم زیرِ آواز و بچه‌ها مثِ آب راه افتادن. آخ! کی جرات داره بگه این قد و بالا خوشگل نیس؟ تو یه قدم ورمی‌داری و اسبِ ته کوچه به شیهه در میاد. آی‌ی! ولم کن دخترجون، مجبورم نکن به‌حرف بیام. هر چی از کله‌ی آدم می‌گذره که به دردِ گفتن نمی‌خوره.
یرما: واسه‌چی؟ من با شوهرم حرف دیگه‌یی نمی‌زنم .
پیرزن: ‌گوش‌کن. شوورت بات خوب تا می‌کنه؟
یرما: چه طور مگه؟
پیرزن: ‌خب… تو دوسش داری؟ دلت می‌خواد باهاش باشی؟
یرما: نمی‌دونم…
پیرزن: وقتی میاد طرفت هفت بند تنت بنا نمی‌کنه لرزیدن؟ وقتی لباشو میاره پیش دست و پات بی‌حس نمی‌شه؟ ها …
یرما: نه. هیچ‌وقت همچین حسی نداشتم.
پیرزن: هیچ وقت؟ حتا موقع رقص؟
یرما:( یادش می‌آید )شاید… یه‌بار… ویکتور …
پیرزن: بگو، بگو …
یرما: کمرمو گرفت و من نتونستم چیزی بش بگم چون قدرت حرف زدن نداشتم. یه بار دیگه، موقعی که چارده سالم بود ویکتور که دیگه اون موقع واسه خودش مردی بود بغلم کرد که از یه چاله ردم کنه و من چنون شروع به لرزیدن کردم که دندونام به‌هم می‌خورد. اما همیشه خجالتی بودم …
پیرزن: با شوورت چی؟
یرما: شوهرم فرق می‌کنه. پدرم منو به اون داد… منم راضی بودم… این یه حقیقته. چون همون روزی که دست ما رو تو دست هم گذاشتن… من به بچه‌هامون فکر کردم و چشم تو چشمِ طرف دوختم. آره. گیرم واسه این که خودمو اون تو خورد و مطیع ببینم، انگار که خودم دختر کوچولوی خودم بودم .
پیرزن: من درست برعکس! شاید واسه همینه که هنوز بچه‌دار نشدی. باید ما از مرد خوشمون بیاد دخترجون. دوست داشته باشیم که موهامونو واکنن و بذارن از دهنشون تشنه‌گیمونو رفع کنیم. زنده‌گی اینه.
یرما: واسه تو، نه واسه‌من. من به هزار چیز فکر کردم و آخر سر به این‌جا رسیدم که پسرم به رویاهام واقعیت می‌ده. واسه خاطر بچه‌س که هنوز بش راه می‌دم… واسه چیز دیگه نیست.
پیرزن: حاصلش خالی بودن دستته!
یرما: نه. خالی نیس. کور خوندی! چون جاش دارم از نفرت پُر می‌شم. بگو بینم: تقصیر منه؟ تو وجودِ یه مرد نباید جز یه مرد پی چیزی گشت؟ اون وقت، بعد از اون که رو تخت درازت کرد، وقتی برمی‌گرده؛ پشتشو بت می‌کنه خورخورش هوا می‌ره، تو که چشمای پُر اشکتو دوختی به سقف به چی می‌تونی فکر کنی؟ به خودِ اون باید فکر کنی یا به اون چیز فوق‌العاده‌یی که شاید ازت به دنیا بیاد؟… من که نمی‌دونم، اگه تو می‌دونی محض رضای خدا به منم بگو !
(به زانو در می‌آید).
پیرزن: آخ! چه گُلِ شکفته‌یی! تو چه مخلوق زیبایی هستی! ولم کن! سعی نکن ازم حرف بکشی. دیگه هیچی نمی‌دونم. پای آبرو درمیونه و من با شرف و آبروی هیشکی نمی‌تونم بازی کنم. خودت برو پیداش کن! هر جور حساب کنی می‌بینی خودتم نباس اون قدرا بی‌گناه باشی.
یرما: (غم‌زده) دخترایی‌از قماشِ من که تو دهات بزرگ می‌شن همه‌ی درهارو رو خودشون بسته می‌بینن. چه جوری می‌شه دونست؟ همه با علم و اشاره حرف می‌زنن، به این بهانه که خوب نیست از این حرف‌ها زده بشه… تو هم که همه چی‌رو می‌دونی به این بونه که همه‌چی‌رو نمی‌شه گفت با ادای همه‌چیز دونیت میذاری میری و آبو از اونی که داره از عطش می‌میره پنهون می‌کنی.
پیرزن: ‌من با یه زنِ آروم می‌تونم حرف بزنم نه با تو. من یه پیرزنم و می‌دونم چی می‌گم.
یرما: خب، پس فقط خدا باید به دادم برسه!
پیرزن: ‌خدا؟ نه… هیچ‌وقت با خدا میونه‌یی نداشتم. کی می‌خواین بفهمین که برای این مشکل خدا نمی‌تونه کومکتون کنه؟ واسه اون چیزی که تو منتظرشی فقط مردها می‌تونن کومکت کنن!
یرما: واسه چی اینو به من می‌گی؟ ها؟ واسه چی؟
پیرزن: (در حال رفتن) به هر حال باید خدایی وجود داشته باشه. هر قدر هم که کوچیک باشه. تا صاعقه‌رو رو مردایی که نطفه‌ی گندیده‌شون شادی زمینو به لجن می‌کشه نازل کنه.
یرما: حالیم نمی‌شه چی می‌خوای بگی.
پیرزن: عوضش خودم حالیم می‌شه. دیگه غصه‌دار نباش. قرص و محکم و امیدوار باش. هنوز خیلی جوونی. می‌خوای من چی‌کار کنم؟
(می‌رود بیرون. دو زن جوان وارد می‌شوند.)

زن جوان اول: هرجا می‌ری یه بُر آدمه.
یرما: مردا تو زیتون‌زارها سرگرمِ کارن. ناچار باید براشون ناهار برد. فقط پیر پاتالا کنجِ خونه‌ها موندن.
زن جوان دوم: تو برمی‌گردی ده؟
یرما: از اون جا رد می‌شم.
زن جوان اول: ‌من عجله دارم. کوچولومو تو خواب گذاشتم خونه. هیچ‌کی هم پهلوش نیس.
یرما: ای‌وای! تکون بخور دختر جون! هیچ‌وقت نباید یه بچه‌ی بی‌زبونو تنها گذاشت. ببینم خوک‌موکی چیزی که تو خونه‌ت نیس؟
زن جوان اول: نه. اما حق با توئه همین الانه خودمو می‌رسونم.
یرما: بجمب! یه اتفاق می‌تونه کار دستِ آدم بده. امیدوارم درِ خونه‌رو حسابی بسته باشی.
زن جوان اول: معلومه، خب.
یرما: بدو! انگار شماها از بیخ حالیتون نیس یه نی‌نی شیرخوره چه جور موجودیه. یه هیچ وپوچ ممکنه حسابشو برسه… یه سوزن کوچولو… یه چیکه آب …
زن جوان اول: حق با توئه. به تاخت می‌رم. حق‌داری که می‌گی حالیمون نیس.
یرما: بجُنب!
زن جوان دوم: اگه چار پنج تا بچه داشتی دیگه این جوری حرف نمی‌زدی.
یرما: واسه چی؟ چل‌تام زاییده بودم باز همینو می‌گفتم …
زن جوان دوم: ‌هر جور بگیری نداشتنش به صرفه‌تره. همین من و خودت چه قدر آرومیم؟
یرما: من نه.
زن جوان دوم: ‌من چرا. دردسر بیخودیه! عوضش، ننه‌ی من هزار جور علف و جوشونده و کوفت و ماشرا به خوردِ من می‌ده که صاحاب یه بچه بشم. آخرِ پاییز رفتیم زیارتِ یه قدیسی که می‌گن اگه از سرِ صدق دعاکنی بی‌خیرت نمیذاره. ننه‌م کلی دعا معا کرد من نه.
یرما: تو واسه چی شوهر کردی؟
زن جوان دوم: ‌من نکردم شوورم دادن. همه‌مونو شوور می‌دن. اگه این وضع ادامه پیدا کنه دیگه جز دختربچه‌ها هیشکی بی‌شوور نمی‌مونه. خب، بعدش… خیلی پیش از اونی که موقع کلیسا رفتنمون بشه عروسمون می‌کنن. پیر پاتالای خونواده دماغشونو تو هر کاری فرو می‌کنن… من مثلا نوزده سالمه. دلم از هر چی پُخت‌وپز و رُفت‌وروبو رخت شستنه به هم می‌خوره. اما صبح تا شب باید همه‌ی این کارایی‌رو که دلم ازشون آشوب می‌شه انجام بدم… یکی نیس بپرسه این بابا واسه چی باید شوور من باشه؟ وقتی با هم نامزد بودیم هم کارایی‌رو که امروز با همدیگه می‌کنیم می‌کردیم همه‌ی این آتیشا از گورِ پیر پاتالا بُلن می‌شه.
یرما: ساکت‌شو، این جوری حرف نزن!
زن جوان دوم: ‌تو هم به من انگِ دیوونه‌گی می‌زنی. دیوونه! دیوونه! (می‌خندد.) می‌تونم بشینم هر چی‌رو که از زنده‌گی می‌دونم دونه‌دونه بشمرم. همه‌ی زنا تو خونه زنجیری‌ین تا فقط به کارایی برسن که دل و روده‌شونو بالا میاره. پس واقعاً کوچه‌گردی شرف داره. بُدوبُدو می‌رم تا لب رودخونه. از کوه‌ها و تپه‌ها و درختا می‌کشم بالا تو کلیسا خودمو می‌رسونم به برج ناقوس و ناقوسو به صدا در میارم. آخر سرم آب یه انیسون تازه‌رو می‌مکم کیفِ عالمو می‌برم…
یرما: واقعاً که بچه‌یی.
زن جوان دوم: آره. اما دیوونه که نیستم.
(می‌خندد.)
یرما: مادرت بالای همون ده می‌شینه؟
زن جوان دوم: آره.
یرما: تو اون خونه آخریه؟
زن جوان دوم: ‌اوهوم.
یرما: اسمش چی بود؟
زن جوان دوم: دولورس. چه‌طو مگه؟
یرما: هیچی. همین جوری.
زن جوان دوم: ‌یه دلیلی داره، مگه نه؟
یرما: نمی‌دونم. بم گفتن …
زن جوان دوم: ‌به خودت مربوطه. خب دیگه، من می‌رم ناهارِ شوورمو بش برسونم. (می‌خندد) خیلی حیفه که عوضِ شوورم نمی‌تونم بگم نامزدم. مگه نه؟
(می‌خندد).
دیوونه داره می‌ره. (با غش غش خنده‌ی شادش می‌رود) خدافظ!
ویکتور: (صدایش خارج از صحنه) واسه چی تنها می‌خوابی، چوپون؟
واسه چی تنها می‌خوابی، چوپون؟
رو لاحاف پشمی من
خوابت شیرین‌تر می‌شه
واسه چی تنها می‌خوابی، چوپون
یرما: (گوش تیز کرده) واسه چی تنها می‌خوابی، چوپون؟
رو لاحاف پشمی من
خوابت شیرین‌تر می‌شه.
پناه سنگی تاریکی،
پیرهنی از یخچه‌ی نازک،
چوپون،
و بوریاهای خاکستری زمستون
تو دل شب تخت روونت
ریشه‌ی بلوط سوزنک‌هارو می‌نشونه
زیر بالشت، چوپون
و تو تو شرشر آب
صدای دختر رو نمی‌شنوی
چوپون، چوپون،
کوه ازت چی می‌خواد؟
علف‌های تلخ کوهستون،
خار گلای طاووسی!
بچه رو کشته در تو!
(یرما در حال خروج است که سینه به سینه‌ی ویکتور در می‌آید).
ویکتور: (شادمانه) کجا می‌ری خوشگله؟
یرما: تو بودی که می‌خوندی؟
ویکتور: آره.
یرما: عجب خوب می‌خوندی! تا حالا صداتو نشنیده بودم .
ویکتور: هیچ‌وقت؟
یرما: عجب صدای پُرطنینی! پنداری یه فواره تو گلو داری!
ویکتور: من همیشه خوشم.
یرما: آره، درسته.

پرده‌ی دوم
صحنه‌ی نخست
(جویبارِ تُندِ کوهسار که زن‌های ده کنارش مشغول رختشویی‌اند و در ردیف‌های مختلف نشسته‌اند . صدای آوازهایی از پشت پرده می‌آید).
ترانه
تو آبِ نهرِ یخ‌زده
چنگ می‌زنم پیرهنتو.
خنده‌ی تُرد غش‌غشت
غنچه‌ی گرم تنِ تو.
اولی: از پُرچونه‌گی خوشم نمیاد.
سومی: ‌این‌جا وِر نزنیم چی‌کار کنیم؟
چهارمی: ‌همچین عیبی هم نداره .
پنجمی: ‌زنی که پی خوشنومیه باید هوای رفتارشم داشته باشه.
چهارمی: (می‌خوان )
اون آبشنی که ‌کاشتم
داره می‌زنه جوونه.
اونی که آواز می‌خونه
باس لِم‌شَم بدونه .
(خنده‌ی دسته‌جمعی).
پنجمی: ‌گُل گفتی!
اولی: ازش هیچ‌چی نمی‌دونیم.
چهارمی: همین‌قد می‌دونیم که شووره خواهراشو ور داشته آورده پیشِ خودشون.
سومی: ‌پیردخترن؟
چهارمی: ‌آره. پیش از اون کلیسارو ضبط و ربط می‌کردن. حالا می‌خوان اوستاچُسکِ زن برادره بشن. منو بُکُشن نمی‌تونم باهاشون سر کنم.
اولی: ‌واسه‌چی؟
چهارمی: ‌ازشون وحشت می‌کنم. خشکه مقدسا! عینِ مومیایی‌های از گور دراومده! چه‌قدر تو دارن! حتم دارم غذاشونو با روغن چراغ سرخ می‌کنن…
سومی: حالا خواهرا رسیدن؟
چهارمی: ‌همین دیروز. شوهره هم دوباره می‌ره سرِ مزرعه.
اولی: ‌می‌شه فهمید چه اتفاقی افتاده؟
پنجمی: ‌پریشب با این که هوا خیلی سرد بود زنه تمام شبو رو سکوی سنگی دمِ در نشسته بود.
اولی: ‌واسه چی آخه؟
چهارمی: ‌موندن تو خونه‌یی که دل‌خوشی توش نیست… به خرخره‌ش رسیده خب.
پنجمی: ‌این جور زنا موجودات غریبین. عوض توربافتن و شیرینی‌پختن دوست دارن برن رو پشت‌بوما قدم بزنن یا پابرهنه تو رودخونه راه برن.
اولی: ‌این حرف‌ها چیه می‌زنین؟ کوراجاقه، خیلی‌خب. اما این که گناه اون نیست.
چهارمی: ‌زنی که دلش بچه بخواد بچه‌دار می‌شه. گیرم نازک‌نارنجی‌ها و افاده‌یی‌ها جلو آبستنی‌شونو می‌گیرن که مبادا پوستِ مشکشون چین و چروک ورداره!
غش‌غش خنده‌ی زن‌ها.
سومی: ‌سرخاب سفیداب می‌مالن یه غنچه‌ی گُنده هم می‌زنن به سینه‌شون تا یه بابایی رو تور کنن.
پنجمی: ‌درسته.
اولی: خودتون اونو با یه مردِ دیگه دیدین؟
چهارمی: ‌نه، دیگرون دیدن.
اولی: همیشه دیگرون!
پنجمی: ‌می‌گن دوبار هم دیدن.
دومی: که چی‌کار می‌کردن؟
چهارمی: اختلاط می‌کردن.
اولی: اینم شد گناه؟
چهارمی: یه نگاه هم مهمه. همیشه مادرم اینو می‌گفت. نگاه داریم تا نگاه. زن یه گُلُ اون‌جوری نگاه نمی‌کنه که یه مردو دید می‌زنه. حالا اونم نگاهش نگاهِ به‌ یه مرد.
اولی: به کی؟
چهارمی: ‌یه مرد. هرکی. مگه خودتون نشنیدین؟ خودت برو ببین کی. می‌خوای داد بزنم؟( خنده‌ها )موقعی که نگاش نمی‌کنه هم چون تنهاس و یارو جلوِ چشمش نیست عکس اون تهِ چشماشه. اولی‌دروغه.
(قیل وقال).
پنجمی: ‌شووره چی؟
سومی: ‌شوهره که عین کَرهاس. مث یه آفتاب‌پرسته زیرِ آفتاب.
(خنده‌ی دسته‌جمعی.)
اولی: ‌اگه بچه داشتن همه‌ی این چیزا درست می‌شد.
دومی: ‌اینا همه‌ش مال آدماییه که واسه سرنوشتشون جفتک می‌پرونن.
چهارمی: ‌هر ساعتی که می‌گذره این خونه می‌شه جهنم. اون و خوارشوورهاش لام تا کام با هم اختلاط نمی‌کنن. سه تایی می‌افتن به جون خونه؛ چیزای مسی رو برق میندازن؛ رو شیشه‌ها ها می‌کنن و کفِ خونه‌رو می‌سابن و هر چی برق و بورق خونه بیشتر باشه جوش و جلاشون بیشتر می‌شه.
اولی: ‌تقصیرِ شوهره‌س. مردی که بچه تو دومن زنش نذاره باید چارچشمی بپادش.
چهارمی: ‌تقصیر زنیکه‌س. زبونی داره عین سنگ چخماق.
اولی: ‌مگه شیطون رفته تو جلدت که جرات می‌کنی این جوری حرف بزنی؟
چهارمی: ‌حالا کی گفته تو اوستا چُسکِ من بشی؟
دومی: بابا زبون به کام بگیرین دیگه!
اولی: ‌شیطونه می‌گه یه میل بافتنی تو اون زبونای وراجتون فروکنم ها!
دومی: ‌خفه!
چهارمی: دلم می‌خواد شیردون آدمای دو رو دو پیشه رو جِر بدم.
دومی: بسه. نمی‌بینی خواهرشوورهاش دارن می‌رسن؟
(پچپچه‌ها. خواهرشوهرها واردمی‌شوند. لباس عزا تن‌شان است و در سکوت مشغول رخت شستن می‌شوند. صدای زنگوله‌ی گوسفندها.)
اولی: ‌چوپون‌ها دارن می‌رن؟
سومی: ‌آره همه‌شون امروز می‌رن.
چهارمی:(با نفس عمیق) چه قد دوس دارم بوی گوسفندا رو!
سومی: ‌راستی؟
چهارمی: ‌بوشون درست مث عطرِ گِلِ سُرخیه که زمستونا رودخونه با خودش میاره.
سومی: ‌هَوَسو!
پنجمی: (نگاه می‌کند )همه‌ی گله‌ها با هم راه افتادن .
چهارمی: ‌یه دریا پشمو با خودشون راه انداختن. اگه گندمای سبز چشم داشتن با دیدنِ اومدن گله‌ها لرزشون می‌گرفت .
سومی: ‌ببین چه می‌دووَن! یه‌گله شیطون!
اولی: همه رفتن. یکی‌شون هم کم نیست.
چهارمی: ‌بذار ببینم. نه… یکی‌شون کمه .
پنجمی: ‌کدومشون؟
چهارمی: ‌گلّه‌ی ویکتور .
(خواهرشوهرها بلند می‌شوند نگاه می‌کنند.)
چهارمی: (می‌خواند)
میون نهرِ یخ‌زده
چنگ می‌زنم پیرهنتو.
خنده‌ی گرمِ غش‌غشت
یاسمنِ داغ تن تو .
حالا که عمر می‌گذره
کیفش تو برفا بیشتره.
اولی: ‌آی زَنَک بی بار و بر
با پستونای بی‌ثمر!
پنجمی: شوهرت اگه عرضه داره
تخمشو چرا نمی‌کاره؟
که تورو واسه شستن رخت
بتونه سر ذوقِ بیاره!
چهارمی: کشتی نقره و باد
رو کناره‌ی تن تو
مگه‌ی ‌ریخت دیگه‌س
نقشِ رو پیرهن تو؟
اولی: ‌اومدیم آب بکشیم
چیزای نی‌نی شیرخوره‌تو
تا چشمه ازبر بکنه
درسای سخت دوره‌تو .
دومی: ‌از نوکِ کوه میاد پایین
که سَت و سیر قاقاش بدم .
یک گُل اگه به من بده
سه‌تا بهش پاداش بدم .
پنجمی: جخ از دلِ صحرا میاد
واسه‌ی ناهار تنها میاد
شاید جرقه بم بده
که موردِ تازه جاش بدم .
چهارمی: از آسمون شهاب میاد
شوهرم به رختخواب میاد .
اولی: ‌بسته به‌جونم جونِ اون
می‌مکه تابسون خونِ اون .
چهارمی: تو خُرفه‌ها ناله خوشه!
اولی: قصه‌ی آلاله خوشه !
پنجمی: ‌پاشو که تو خونه میذاره
گندم و نونم می‌آره.
چهارمی: ‌حتا اگه ملافه‌ها
از اشکِ چشمات تر بشه
شوهرت نباس
از گریه‌هات خبر بشه.
سومی: ‌بغل واسه‌ی فشردنه
از زورِ شادی مُردنه .
دومی: خیمه‌ی باد کوهِ بلند
اولی :با دهن پُر شیرت بخند !
(ششمی روی بلندی کنار آبشار می‌ایستد.)
ششمی: ‌دلِ تاریکو جواب کن!
چهارمی: ‌یخِ دمِ صُبحو آب‌کن !
سومی: با عشق بیا ثواب کن !
پنجمی: ‌پاروکشون ، پاروکشا
اولی: ‌پشتِ سجافِ دریاها .
ششمی: ‌مردا که خسته پیش می‌رن
چهارمی: ‌عینِ گوزنِ زخمی‌ین
پنجمی: ‌زنی که بچه خواسه بود
نوک ممه‌هاش از ماسه بود !
سومی: چه می‌درخشه !
دومی: چه می‌دووه !
چهارمی: تا سرود بخونه
اولی: ‌تا پنهون بشه.
پنجمی: تا بخونه باز
دومی: سپیده می‌آد
تا بگه به ناز
این شبِ خسته
با یه دنیا راز
زود می‌شه تموم
نمی‌شه دراز.
اولی: (و بقیه به تدریج با او)
تو آبِ سردِ یخ‌زده
چنگ می‌زنم روبانتو .
خنده‌ی گرمِ غش‌غشت
یاسمن داغ جان تو!
آه!
(لباس‌ها را هماهنگ می‌کوبند).

پرده‌ی دوم
صحنه‌ی دوم
(خانه‌ی یرما. هوا تاریک می‌شود. خوآن نشسته است. خواهرشوهرها ایستاده‌اند.)
خوآن: ‌که الان رفت؟
(خواهر بزرگ‌تر با سر تصدیق می‌کند.)
باس رفته باشه سرِ چشمه… شماها که خوب می‌دونین من دوس ندارم اون تک و تنها بره بیرون.
(سکوت)
اگه می‌خوای میزو بچین.
(خروج خواهر کوچک‌تر)
من، این یه لقمه نونی‌رو که سق می‌زنم با تلاش و تقلای بازوی خودم در میارم. (به‌خواهرش) روز سختیو گذروندم. درختای سیبو هرس کردم و هوا که تاریک شد از خودم پرسیدم: منی که نای گاز زدن یه سیبو ندارم، واسه چی این همه جون می‌کنم؟ دیگه خسته شدم.
(سکوت. دستی به صورت خودش می‌کشد).
اینم که پیداش نشد. باس یکی‌تون باش می‌رفتین. شماها واسه همین این جایین، سرسفره‌ی من می‌شینین و شراب منو می‌خورین. من زنده‌گیم تومزرعه‌س اما شرف و آبروم این‌جاس. آبروی من آبروی شماهام هس .
(خواهر سرش را می‌اندازد پایین.)
حرف منو به بد ورندار .
(یرما با دوتا کوزه می‌آید. توی درگاه می‌ایستد.)
ازسر چشمه میای؟
یرما: فکر کردم سرِ سفره آبِ تازه داشته باشیم .
(خواهرِ دیگر هم می‌آید).
وضع زمینا چه طور بود؟
خوآن:‌ دیروز درختارو هرس کردم .
یرما: می‌مونی؟
خوآن‌: باید به حیوونا برسم. می‌دونی که این کار دستِ خودِ صاحب گله‌رو می‌بوسه .
یرما: می‌دونم. آره. گفتن نداره.
خوآن: هر مردی باید خودش زنده‌گی‌رو راه ببره.
یرما: هر زنی هم. منظورم پاگیرکردنت نبود. این‌جا واسه من همه چی‌فراهمه… خواهرات خوب بم می‌رسن. نون تُنُک و پنیر سفید و کباب‌بره می‌خورم. واسه گوسفندام تو کوه علوفه‌ی شبنم‌زده فراهمه. فکر کنم بتونی با خیال تخت زنده‌گی کنی .
خوآن‌: زنده‌گی راحت خیالِ آسوده می‌خواد.
یرما: یعنی تو خیالت آسوده نیس؟
خوآن: راستش نه، نیس.
یرما: به یه چیز دیگه فکر کن.
خوآن: مگه تو اخلاقِ منو نمی‌دونی؟ جای گوسفندا تو آغله جای زنا تو خونه. تو زیاد از خونه بیرون میری. همیشه‌ی خدام اینو بت گفتم .
یرما: درسته. زن‌ها تو خونه اما به شرطی که خونه یه قبر نباشه. تو خونه ریخت و پاش باشه. صندلی‌ها بشکنن و ملافه‌ها از کهنه‌گی پاره بشن. اما نه این‌جا. هر شب موقع خواب رختخوابمونوتر و ترتمیزتر می‌بینم، انگار که همون دم از شهر آوردن .
خوآن: ‌خودتم می‌دونی‌که من حق دارم شکایت کنم. که باید مدام گوش به زنگ باشم! یه چیزی خوابو بم حروم کرده.
یرما: گوش به زنگ؟ برای چی؟ من که مطیعتم. خون دلمم می‌ریزم تو جیگرم. اما هر روزِ خدا واسه من از روز پیش بدتره. بهتره صدامون در نیاد. بارمو هر جور که بتونم به دوش می‌کشم، منتها سعی نکن ازم چیزی بپرسی. باز اگه یه‌هُویی پیرزن می‌شدم یا دهنم مثِ یه گُلِ پژمرده می‌شد می‌تونستم یه جوری بت لبخند بزنم و بات راه بیام، اما حالا ازم چیزی نپرس. بذار با دردِ خودم سر کنم.
خوآن: حالیم نمی‌شه چی می‌خوای بگی. من برات چیزی کم و کسر نذاشتم. می‌فرسم برن دهاتِ دور و بر بگردن ببینن چی گیر میارن که دل تورو شاد کنه. من هم عیب‌هایی دارم. مث هر آدم دیگه. منتها دلم می‌خواد با تو زنده‌گی آرومی داشته باشم. می‌خوام با دونستنِ این که تو زیر این سقف آروم خوابیدی سر راحت رو متکام بذارم.
یرما: اما من نمی‌خوابم. نمی‌تونم بخوابم.
خوآن:‌ آخه کم و کسریت چیه؟ بم بگو! بم جواب بده!
(سکوت)
یرما: (خیره نگاه‌اش می‌کند) اونو کم دارم، اونو!
خوآن: همیشه همون بساطه. پنج ساله و من دیگه از یاد بردمش .
یرما: اما من که تو نیستم. مردا تو زنده‌گی یه جنمِ دیگه‌ن. رمه‌ها و درختا و گپ و گفتای خودشونو دارن. ما زن‌ها واسه دل‌خوشی جز بچه چی داریم؟
خوآن: همه مث هم نیستن که. هر کی احساسِ خودش و کاروبارِ خودش،… گیرم حالا تو یکی… . ببینم، اصلاً چرا یکی از بچه‌های برادرتو ور نمی‌داری؟ من که مخالف نیستم.
یرما: بچه‌ی دیگرون… نه! نمی‌خوام… بغلشون که بکنم دستام یخ می‌زنه .
خوآن: ‌انقد به یه چیز پیله می‌کنی تا دیوونه‌ت کنه. جاش به یه چیز دیگه فکر کن. اصرار داری سرتو به دیفار سنگی بکوبی.
یرما: معلومه که دیفار سنگیه… سنگ… پس می‌خواستی جاش زمبیل گل و بوهای خوش باشه؟
خوآن: کنار تو جز دلشوره و نارضایتی احساس دیگه‌یی نمی‌شه داشت. پنداری چاره‌ت به تن دادن و تسلیم‌شدنه .
یرما: اومدم تو این چار دیفاری که تسلیم نشم. می‌دونی زمون تسلیم‌شدنم کِیه؟ هر وقت سرمو بایه دسمال بستن… هر وقت دستام جوری بسته موند که وانشه… تو تابوت .
خوآن: ‌آخه چی‌کار می‌خوای بکنی؟
یرما: می‌خوام آب بخورم نه لیوانی هس نه آبی. می‌خوام برم نوک تپه و پا ندارم. می‌خوام یه کفن واسه خودم بدوزم نخ گیر نمیارم …
خوآن: ‌اصلِ ماجرا اینه که تو یه زن تموم و کمال نیستی و فقط سعی می‌کنی بیخود و بی‌جهت مردیو که تو این قضیه بی‌گناهه داغون کنی.
یرما: من نمی‌دونم چیم. بذار یه جوری با خودم کنار بیام. من، قصد داغون کردن تو رو ندارم.
خوآن: من دوس ندارم انگشت‌نمای اهلِ ده بشم. واسه همینه که می‌خوام همیشه‌ی خدا این در بسته بمونه. واسه همینه که می‌گم هر کی کُنجِ لونه‌ی خودش. (خواهر بزرگه آهسته می‌آید تو و می‌رود دمِ گنجه).
یرما: اختلاط کردن با مردم که گناه نیست.
خوآن: ‌گناه نیست، خوبیت نداره. (خواهر کوچکه می‌آید تو و می‌رود طرف سبوها و قُلقُلکی را آب می‌کند. خوآن صدای‌اش را پایین‌تر می‌آورد.) غیرتم اجازه نمی‌ده. می‌فهمی؟ وقتی یه چیزی بت می‌گن دهنتو ببند و فراموش نکن که یه زنِ شوهردار هستی.
یرما: (حیرت‌زده) شوهردار! خوآن‌هرخونواده‌یی آبرویی داره. آبرو هم چیزیه که همه باید حفظش کنن. (خواهر دومی قُلقُلک را برمی‌دارد و آهسته می‌رود بیرون). بارش رو دوشِ همه به یه اندازه‌ست، تو رگ و خونمونه. (خواهر بزرگه هم می‌رود و چیزی مثل سینی را با خود می‌برد. سکوت.)
می‌بخشی.
(یرما به خوآن نگاه می‌کند. خوآن سربلند می‌کند و نگاه‌شان به هم گره می‌خورد).
خوآن: جوری نگام می‌کنی که انگار عوض این که بگم ببخشید، باید وادارت می‌کردم اطاعت کنی، باید حبست می‌کردم چون وظیفه‌ی شوهر اینه. (خواهرها توی درگاهی پیداشان می‌شود.)
یرما: تورو خدا دیگه انقدر کشش نده.
خوآن: بریم شام بخوریم (خروج خواهرها). نشنیدی؟
یرما: (باملاحت) توبا خواهرات بخورین. من گشنه‌م نیست.
خوآن: هر جور میلته. (خارج می‌شود)
یرما: (پنداری در خواب)
آخ، چه جای پرتی!
چه‌آستانه‌ی فروبسته بر زیبایی‌یی!
وقتی می‌خواهم برای پسری رنج بکشم
هوا کوکبی‌های ماهِ خوابالوده را می‌گسترد
و دوفواره‌ی شیرگرم
در عمق تنم .
دو سُم ضربه‌ی اسب
که شکنجه‌ام را تپنده‌تر می‌کند.
ای پستان‌های کور زیر پیرهنم
کبوترهای بی‌چشم، بی‌سفیدی! آه
خون محبوسی که تحمل می‌کنم
نیش زنبورها را زیر پوستم می‌دواند.
اما باید به دنیا آیی کودکم
چراکه آب نمک می‌دهد، خاک ثمر
و آینده در میانِ کمرگاهِ ماست
آن گونه که باران میان ابرِ مهربان.
(به طرف در نگاه می‌کند.)
با این عجله کجا، ماریا؟
ماریا: (بچه به‌بغل وارد می‌شود) هر وقت بچه همرامه عجله می‌کنم که باعث گریه‌ت نشه.
یرما: حق داری .
(بچه را می‌گیرد و می‌نشیند)
ماریا: از این که داغِ دلتو تازه می‌کنم غصه‌مه.
یرما: داغِ دل چیه؟ حسرته …
ماریا: ناشکری نکن.
یرما: چه جوری؟ وقتی تو و زنای دیگه‌رو غرقِ گُلِ وجودتون می‌بینم و خودمو میون این همه زیبایی بی‌ثمر تنها؟
ماریا: عوضش تو یه چیزدیگه داری. اگه به حرف من گوش کنی تو هم می‌تونی خوشبخت باشی.
یرما: زنِ دهاتی که بچه‌ش نشه مث یه بغل خار بی‌فایده‌س. بی‌فایده و به درد نخور. گرچه خودم یکی از بنده‌های بی‌خیر خدا باشم.
(ماریا حرکتی می‌کند مثل گرفتن بچه).
بیا. بگیرش. با تو خیلی خوشبخت‌تره. فکر نمی‌کنم دستای من اون قدرها مادرونه باشه .
ماریا: این چه حرفیه؟
یرما:( بلند می‌شود )من از این دستایی که نمی‌تونم ازشون واسه یه چیزی کار بکشم که به درد خودم بخوره خسته شدم. من زخمیم، زخمی و تحقیر شده حتا پست‌تر از خاکی که می‌بینم توش گندم نیش کشیده، چشمه‌ها از آب دادن دست ورنمی‌دارن، بره‌ها صدها بره آوردن و سگ‌ها توله پس‌انداختن همه‌ی ده زاد و ولدشو، کوچولوهای ملوسِ چرتالوشو نشونم می‌ده در حالی که من، جایی که بایست دهن بچه‌هامو حس کنم ضربه‌ی چکش نوش‌جون می‌کنم.
ماریا: اصلاً دوس ندارم ببینم این حرفارو می‌زنی.
یرما: شما زنایی که بچه دارین نمی‌تونین حال ما زنای کوراجاقو بفهمین. شماها تر و تازه و بی‌خبر می‌مونین. اونی که تو آب شیرین بازی می‌کنه از حال تشنه چی می‌دونه؟
ماریا: نمی‌خوام حرفی رو که همیشه بت می‌گم تکرار کنم.
یرما: روز به روز بیشتر می‌خوامش و امیدم کمتر می‌شه.
ماریا: چه بدبختی‌یی !
یرما: یواش یواش داره باورم می‌شه که خودم بچه‌ی خودمم. اغلب که شبا پا می‌شم به گاوها علیق بدم ــ سابق این کارو نمی‌کردم، یعنی هیچ زنی اینکارو نمی‌کنه ــ و موقعی که تو تاریکی از سایه‌بون رد می‌شم حس می‌کنم قدم‌هام صدای پای مرد می‌ده.
ماریا: خدا هیچ‌کدوم از بنده‌هاشو فراموش نمی‌کنه.
یرما: شایدم واسه همینه که من هنوز امیدوارم. می‌بینی چه زنده‌گی‌یی دارم؟
ماریا: خوارشوهات چی؟
یرما: اگه بمیرم و بی‌کفن خاکم کنن باشون هم‌کلام نمی‌شم !
ماریا: شوورت چی؟
یرما: هرسه‌شون بد دلن.
ماریا: آخه چی فکر می‌کنن؟
یرما: واسه خودشون فکرهایی جور می‌کنن. فکرهای بیخود و احمقونه! خیال می‌کنن که من از یه مرد دیگه خوشم میاد. خبر ندارن که حتا اگه از یه مرد دیگه خوشم می‌اومد واسه من آبرو از همه‌چی مهم‌تره. اون مردا واسه من حکم سنگِ ته رودخونه‌رو دارن. اما نمی‌دونن که من اگه بخوام می‌تونم مث سیلی اونارو از جا بکنم.
(یکی از خواهرها وارد و با یک قرص نان خارج می‌شود).
ماریا: با تمام اینا شوهرت همون جور دوست داره.
یرما: شوورم نون و سرپناهمو می‌ده.
ماریا: تو چه درد و رنجی رو تحمل می‌کنی! زخم‌های حضرت مسیحو یادت بیار!
(میان درگاهی ایستاده‌اند.)
یرما:(بچه را نگاه می‌کند) بیدار شده.
ماریا: حالاس که داد و هوارش بره آسمون.
یرما: چشماش عین توئه. می‌دونستی؟ تماشاشون کردی؟ (به گریه می‌افتد) همون چشمای تورو داره (ماریا را به ملایمت هل می‌دهد که در سکوت خارج می‌شود. یرما به سمت دری می‌رود که شوهرش از آن بیرون رفته).
زن جوان دوم: ‌ش‌ش‌ش !
یرما: (برمی‌گردد) چیه؟
زن جوان دوم: ‌منتظر بودم یارو بره. مادرم منتظرته.
یرما: تنهاس؟
زن جوان دوم: ‌با دو تا از زنای همسایه.
یرما: بگو یه کم صبر کنن.
زن جوان دوم: حتماً می‌ری؟ نمی‌ترسی؟
یرما: می‌رم. آره. حتماً.
زن جوان دوم: خود دونی!
یرما: منتظر بمونن‌آ، حتا اگه خیلی دیر بشه.
(ویکتور وارد می‌شود).
ویکتور: خوآن این‌جاس؟
یرما: آره.
زن جوان دوم: (با همدستی) خب، الان برات بولیزو میارم.
یرما: باشه هر وقت شد.
(زن جوان می‌رود.)
بگیر بشین.
ویکتور: وایساده راحت‌ترم .
یرما: (ندا می‌دهد) خوآن!
ویکتور: اومدم خدافظی. (می‌لرزد ولی به خودش مسلط می‌شود.)
یرما: با برادرات می‌ری؟
ویکتور: پدرم این جور خواسته.
یرما: باید خیلی پیر شده باشه.
ویکتور: آره. خیلی.
(سکوت)
یرما: خوب می‌کنی که علفچرتو عوض می‌کنی.
ویکتور: همه‌شون عینِ همن.
یرما: نه. اگه من بودم می‌رفتم اون دوردورا.
ویکتور: همه یه جورن. گوسفندای یه جور پشمشونم یه جوره.
یرما: واسه مردا آره اما واسه زنا فرق می‌کنن. هیچ‌وقت نشنیدم یه مردی که داره می‌لمبونه بگه چه سیبای خوبی! یه راست می‌رین سمت هدفتون واسه همینم چیزای کوچولورو نمی‌بینین. من این‌جا بزرگ شدم و حتا از آب این چاه‌ها دلم آشوب می‌شه.
ویکتور: ممکنه …
(صحنه در نیم روشنایی ملایمی فرورفت).
یرما: ویکتور!
ویکتور: بگو …
یرما: واسه چی می‌ری؟ این‌جا مردم خیلی خاطرتو می‌خوان …
ویکتور: با مردم راه اومدم.
(سکوت)
یرما: همیشه با مردم خوب تا می‌کنی. شونزه سالت که بود یه بار منو گرفتی بغلت. یادت میاد؟ آدم نمی‌تونه بدونه چی پیش میاد.
ویکتور: همه چی عوض می‌شه.
یرما: چیزایی هم هس که عوض نمی‌شه. پشت دیفارا چیزایی هس که نمی‌تونه عوض بشه چون کسی نمی‌شنوه‌تشون .
ویکتور: همین‌جوره. (خواهر دومی وارد می‌شود و آهسته می‌رود به کنار دری که آخرین انوارِ غروب روشن‌اش‌کرده بدون حرکت باقی می‌مان).
یرما: اما اگه یه‌هو بنا کنن به داد و هوار، دنیارو به سرشون برمی‌دارن.
ویکتور: اون هم چیزی رو پیش نمی‌بره. جای آب تو نهره جای گله تو آغل، ماه تو آسمون و مرد پشت گاوآهن .
یرما: بدبختی اون‌جاس که ما از تجربه‌های پیرترها چیزی یاد نمی‌گیریم!
(صدای غم‌انگیز نفیر چوپان‌ها).
ویکتور: گله‌ها…
خوآن: (در حال ورود) داری راه می‌افتی؟
ویکتور: می‌خوام پیش از سفیده از گردنه رد شم .

پرده‌ی سوم
صحنه‌ی نخست
(کلبه‌ی دولورس ساحر. اولِ آفتاب است. یرما و دولورس با دو پیرزن وارد می‌شوند).
دولورس: ‌خیلی جیگر داری ها!
زن اول: تو دنیا هیچی مهم‌تر ازخواستن نیست.
زن‌دوم‌: اما قبرستون حسابی تاریک بودها!
دولورس: ‌من با زنایی که بچه می‌خواستن این مراسمو تو قبرستون انجام دادم. غیر از تو همه‌شون وحشت داشتن.
یرما: من واسه این اومدم که نتیجه بگیرم. از اون زن‌های چاخان که نیستی.
دولورس: ‌الاهی زبونم مثِ دهنِ مرده‌ها مورچه بزنه اگه حتا یه دفعه چاخان کرده باشم. آخرین باری که این دعارو خوندم واسه یه زنِ گدا بود که خیلی پیش از تو از اِزا بِزا افتاده بود. شیکمش چنون خوشگل نرم شد که اون پایین، دمِ رودخونه یه جفت پسرِ کاکُل‌زری زایید. ــ آخه طفلی وقت نکرد خودشو به خونه‌ش برسونه.ــ توله‌هاشو آورد خودم بشورمشون. پیچیده بودشون تو یه پیرهن کهنه.
یرما: از رودخونه تا این جارو تونست راه بیاد؟
دولورس: ‌آره. اومد. دامن و کفشای لخه‌ش غرقِ خون بود. اما صورتش برق می‌زد!
یرما: هیچ بلایی هم سرش نیومد؟
دولورس: چی می‌خواستی سرش بیاد؟ خدا جا حق نشسته جونم.
یرما: خب. اون که آره. هیچ بلایی نمی‌تونست سرش بیاد، کافی بود کوچولوهارو بگیره و تو آبِ روون بشوره. حیوونا بچه‌هاشونو می‌لیسن. مگه نه؟ من از مالِ پسرم اکراه ندارم. گمونم یه زنِ زائو انگار باید از توُ روشن شده باشه. بچه‌ش باید بتونه ساعت‌ها رو سینه‌ش بخوابه، به اون جوی‌بارهای ولرم شیری که از پستونای مادرش جاریه گوش کنه. پستون بگیره و اونقد بازی کنه تا وقتی سیرِ سیر بشه و دیگه‌نخواد و سرشو عقب بکشه: «یه خورده‌ی دیگه‌م، کوچولوی‌ناز!»ـ و پستونا و صورتِ خودِ کوچولو از قطره‌های سفیدِ شیر پُربشه .
دولورس: ‌تو بچه‌دار می‌شی. بت قول می‌دم.
یرما: بچه‌دار می‌شم چون که باید بشم. وگرنه از این دنیا هیچ خیری نمی‌بینم. گاهی وقتا که به خودم می‌گم محاله، محاله، یه موج آتیش از پاهام می‌گیره از سرم می‌زنه بالا. همه‌چی خالی به نظرم میاد. آدمایی که تو کوچه راه می‌رن، سنگا و گاوا انگار که از پمبه باشن محو به نظرم میان. اون‌وقت از خودم می‌پرسم: اونا به چه دردی می‌خورن.
زن اول: ‌اینی که یه زن شووردار بچه بخواد محشره، اما اگه بچه‌ش نشد نباید حرص بزنه! چیزی که تو این زنده‌گی مهمه اینه که آدم بذاره سال‌ها ببرنش. من بت ایراد نمی‌گیرم. تو دیدی که من به دعاکردن کومکت کردم. اما تو به امیدِ چه زمین حاصلخیزی، چه سعادتی، چه کرسی نقره‌یی برای پسرت هستی؟
یرما: من به فکر فردا نیستم، فکر امروزم. تو پیری و دیگه همه‌چی برات مث یه کتابیه که خونده باشی. من فکر می‌کنم عطش دارم و دستم به آب نمی‌رسه. دلم بچه می‌خواد برای این‌که بگیرمش تنگ بغلم و با خیال راحت بخوابم. حالا یه چیزی بت می‌گم که شاخ دربیاری. حتا اگه یقین داشته باشم که یه روز پسرم منو زجر می‌ده، ازم زده می‌شه، موهامو چنگ می‌زنه، تو کوچه‌ها می‌کِشَدَم بازم تولدشو از جون و دل می‌خوام. چون اشک ریختن واسه خاطرِ مردِ زنده‌یی که کاردمون بزنه خیلی بهتر از گریه‌کردن واسه خاطرِ این بختکی که سال‌هاس رو دلم نشسته.
زن اول: تو واسه گوش دادن به پندایی که بت می‌دن خیلی جوونی. اما با این که منتظرِ لطفِ خدایی باید به عشقِ شوورت هم پناه ببری.
یرما: آخ که رو عمیق‌ترین زخمِ تنم انگشت گذاشتی.
دولورس: ‌شوهرت خوب هست؟
یرما: (بلند می‌شود) خوبه! خوبه! اما که چی؟ ای کاش بد بود. اما نیست. صبح زود گوسفنداشو میندازه جلو و راه می‌افته. شبا هم پولاشو می‌شمره. وقتی هم میاد پیشم به وظیفه‌ش عمل می‌کنه. اما دست بش که می‌کشم تنش عین یه مُرده سرده. و من، منی که همیشه از زن‌های اون جوری نفرت داشتم تو اون لحظه دلم می‌خواد یه کوهِ آتیش باشم!
دولورس: ‌یرما!
یرما: من زنِ بی‌حیایی نیستم اما می‌دونم که بچه‌ها از یه زن و یه مرد به وجود میان. آخ! فقط اگه می‌شد بچه داشته باشم !
دولورس: ‌فکرکن که شوورتم رنج می‌بره.
یرما: نه. اون باکیش نیست. میلی به داشتن بچه نداره!
زن اول: ‌این حرفو نزن!
یرما: تو چشماش می‌خونم. چون آرزوشو نداره به من نمی‌دش. من دوسش ندارم، دوسش ندارم. با وجود این اون تنها امیدِ منه. واسه غرورم، تنها راهِ نجاتمه.
زن اول: (باوحشت) به زودی صبح می‌شه. باید برگشت خونه.
دولورس: ‌تا چش به هم بزنی گله‌هارو میارن بیرون و خوب نیست تو رو تنها ببینن.
یرما: به کومکت نیاز داشتم. چند دفعه باید دعاهامو تکرار می‌کردم؟ .St.Anne دولورس ‌دوبار دعای درخت غار، ظهر هم دعای سنت آن وقتی هم آبستن شدی گندمی رو که نذرِ من کردی ورمی‌داری میاری.
زن اول: سرِ کوه‌ها آسمون داره روشن می‌شه. برو دیگه.
دولورس: الانه که دروازه‌ها رو واکنن! واسه رفتن پیچ رودخونه رو دور بزن .
یرما: (دل سرد) نمی‌دونم واسه‌چی اومدم!
دولورس: ‌پشیمونی؟
یرما: نه!
دولورس: (مشوش) اگه می‌ترسی من تا سرِ پیچ بات میام.
زن اول: (پریشان‌خاطر) تا تو دم در برسی آفتاب زده.
دولورس: ‌ساکت‌شو!
(همه گوش تیز می‌کنند.)
زن اول: ‌کسی نبود. دست خدا به همرات .
(یرما راه می‌افتد طرف در. همین وقت در را می‌زنند. هر سه زن بی‌حرکت باقی می‌مانند.)
دولورس: ‌کیه؟ صدا منم!
یرما: وازش کن!
(دولورس تعلل می‌کند.)
وا می‌کنی یا نه؟
(نجواهایی شنیده می‌شود. ورود خوآن با دو خواهرش).
خواهرشوهر دوم: ‌این جاس.
یرما: آره این‌جام.
خوآن: ‌این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ اگه می‌تونستم داد می‌زدم همه‌ی دهو خبرمی‌کردم تا با چشماشون ببینن شرف خونه‌ی من کجا اومده. اما من باید بریزم تو دلم و خفقون بگیرم. برای اینکه تو زنِ منی.
یرما: منم اگه می‌تونستم فریادی می‌زدم تا حتا مُرده‌هام سر از گور بردارن و پاکی و بی‌گناهی منو تماشا کنن.
خوآن: نه، لازم نکرده این حرفارو به من بزنی همه چی‌رو تحمل می‌کنم جز اینو. تو کلک می‌زنی، با چرب زبونی سرمو شیره می‌مالی. من یه بابایی‌ام که رو زمین جون می‌کنم و شیله پیله‌یی هم تو کارم نیس از حقه‌های تو هیچ‌جور سر در نمی‌آرم.
دولورس: خوآن!
خوآن: ‌شماها دیگه حرف نزنین!
دولورس: (خشن )زنت کار بدی نکرده.
خوآن: ‌از همون روز عروسیمون هر چی از دستش بر می‌اومده کرده. با دو تا سوزن نگاهم می‌کنه. شبا که می‌خوابیم تا صبح با چشمای واز کنارمه و با آه‌هاش دیگه خواب و راحت ندارم.
یرما: ساکت شو!
خوآن: ‌دیگه تحملشو ندارم. واسه زنده‌گی کردن با زنی که می‌خواد انگشت توجیگرت فرو کنه و معلوم‌نیس شبا واسه چی از خونه می‌زنه بیرون باید از فولاد بود. بگو بینم واسه چی می‌ری بیرون؟ کوچه‌ها پُر از شَرن. تو کوچه حلوا پخش نمی‌کنن، گل هم نیس که بچنی.
یرما: دیگه نمی‌خوام حتا یک کلمه‌ی دیگه بگی، حتا یک کلمه. شما خیال می‌کنین که فقط تو خانواده‌ی شما شرف و آبرو مُهمه و انگار پاک بی‌خبرین که خونواده‌ی من چیزی ندارن قایم کنن. بیا، بیا پیرهنمو بو کن. بیا جلو! بیا دمبال بویی بگرد که مال خودت، بوی تن خودت نباشه. منو لخت بذار وسطِ میدون و تُف بارونم کن. هر کاری خواستی می‌تونی با من بکنی چون زنت هستم، اما وای بر تو اگه اسم مرد غریبه‌یی رو به من بچسبونی.
خوآن: ‌اسمو من نیستم که بت می‌چسبونم بلکه تو با رفتارت باعث می‌شی همه‌ی ده بنا کنه اونو پچ‌پچ کردن. بنا کنه اونو دهن به دهن تکرار کردن. وقتی به یه جمعی نزدیک می‌شم همه‌شون ساکت می‌شن. وقتی می‌رم آرد قپون کنم همه‌شون خفقون می‌گیرن و نصفه‌شب تو مزرعه وقتی از خواب بیدار می‌شم به نظرم میاد که شاخه پاخه‌های درختا از صدا می‌افتن.
یرما: من نمی‌دونم بادای بدی که گندمارو می‌ریزه از کجا میاد با وجود این می‌دونی که گندم، خوبیه. گندم، نعمته.
خوآن: ‌من نمی‌دونم یه زن دقیقه به دقیقه بیرونِ خونه پی چی می‌گرده.
یرما: (با حرارت بازوی شوهرش را می‌چسبد) پی تو می‌گردم. شب و روز پی تو می‌گردم یه سایه‌بونی که بتونم زیرش پناه بگیرم. این خونِ تو و حمایتِ توئه که من می‌خوام .
خوآن: ‌ولم کن!
یرما: کنارم نزن. سعی‌کن چیزی‌رو که من‌می‌خوام تو هم بخوای !
خوآن: ‌ولم کن !
یرما: ببین من چه جوری تنها موندم. مثل ماه تو آسمون که پی خودش بگرده. نگام‌کن .
(یرما به او نگاه می‌کند.)
خوآن: (نگاه‌اش می‌کند و پس‌اش می‌زند )یه‌بار واسه همیشه می‌گم، دست از سرم وردار!
دولورس: خوآن !
(یرما می‌افتد به زمین).
یرما: (خشن) وقتی رفتم قَرَنفُل‌هامو بچینم سرم به سنگ خورد آی! آی که فقط باید سرمو به سنگ بزنم!
خوآن: ساکت‌شو. بریم دیگه!
دولورس: ‌وای خدا!
یرما:(جیغ‌کشان) لعنت به پدرم که این خونو به من داد. پدر صد تا بچه. لعنت به این خون! که با کوبیدن به این سنگا دمبال بچه می‌گرده!
خوآن: ‌گفتم ساکت شو!
دولورس: ‌دارن از این سمت میان. یواش حرف بزن.
یرما: واسه‌م چه اهمیتی داره؟ حالا که دارم به گودترین چاه می‌افتم دست‌کم صدامو آزاد بذار.(بلند می‌شود) دست کم بذار فریادم هوارو بلرزونه.
(صداهایی به گوش می‌رسد).
دولورس: ‌دارن از این جا رد می‌شن.
خوآن: ساکت!
یرما: آره… ! خفه می‌شم، به روی خودم نمی‌آرم.
خوآن: ‌بریم. بجمب!
یرما: آره، آره. فایده نداره که از ناچاری دستامو به هم بمالم! خواستنِ آدمه که مهمه.
خوآن:ساکت!
یرما:(آهسته )یکی خواستنِ از ته دله، یکی هم خواستن تن ــ‌ که لعنت خدا به این تن‌ــ که نباید جوابشو بدی. این پیشونی نوشت منه و من نمی‌خوام با دریا بجنگم. همین. کار از کار گذشته. بذار لالمونی بگیرم. (می‌رود).
(پرده به سرعت پایین می‌افتد)

پرده‌ی سوم
صحنه‌ی دوم
حوالی یک زیارتگاه ، وسط کوه . جلوِ صحنه چرخ‌های گاری و چادرهاشان فضایی روستایی ایجاد می‌کنند که یرما زیر آن است. ورود زن‌هایی که برای زیارتگاه نذری‌هایی آورده‌اند. همه‌گی پابرهنه‌اند. پیرزن شاد اول نمایش در صحنه است. صدای آواز شنیده می‌شود:
ـ وقتی دختر بودی
جا نیاوردمت
اما وقتی شوورکردی
میام طرفت
ای‌همسر و ای زایر:
وقتی‌که نصفه شب
تو سیاهی زنگ می‌زنه.
پیرزن: (ریشخندکنان )تا حالا آبِ مقدس خوردین؟
زن‌اول: ‌آره .
پیرزن: حالا باس نشون بده چه‌کاری ازش بر میاد .
زن اول: ‌بش اعتقاد داریم .
پیرزن: ‌شماها اومدین برای بچه‌دارشدن دست به دامن حضرت بشین. اما سال به سال مردِ مجرد تو این زیارتگاه بیشتر می‌شه. این معنیش چیه؟ (می‌خندد).
زن‌اول: تو که اعتقادی نداری واسه چی راه می‌افتی میای؟
پیرزن‌: اومدم ببینم چه خبره. کشته مرده‌ی این چیزام. ضمناً اومدم مراقب پسرم باشم. پارسال دو تا جوون سرِ یه عقیمه همدیگه‌رو کشتن. از همه چی گذشته، خب اومدم چون دلم می‌خواست.
زن‌اول: خدا ببخشدت!
(می‌رود).
پیرزن:(بانیش و کنایه) خدا تورَم ببخشه!
(می‌رود . ماریا با زن جوان اول وارد می‌شود).
زن‌جوان‌اول: ‌بالاخره اومد؟
ماریا: ببین! گاریشون اون‌جاس. آوردنشون سخت بود. یه ماه تموم بی این که از جاش پاشه رو صندلیش نشسته بود. ازش خوف داشتم. یه فکری تو کله‌شه که نمی‌دونم چیه، گیرم یقین‌دارم فکرِ شومیه .
زن جوان اول: من با خواهرم اومدم. هشت ساله بیخودی میاد.
ماریا: اونی که باید بچه داشته باشه داردش.
زن جوان اول: ‌درست حرفیه که من می‌زنم.
(صداهایی شنیده می‌شود.)
ماریا: هیچ از زیارت و این چیزها خوشم نمیاد. بریم اون پایین تو مزرعه پیش مردم.
زن جوان اول: سال پیش هوا که تاریک شد پسرا سینه‌ی خواهرمو چنگ‌زدن .
ماریا: تا چاهار منزلی این دور و ور همه‌ش چیزای وحشتناک نقل می‌کنن.
زن جوان اول: ‌پشت زیارتگاه بیشتر از چهل تا بشکه شراب دیدم.
ماریا: سیلِ مرد عزب‌اوغلیه که از این کوه‌ها سرازیر می‌شه .
( خارج می‌شوند. صداهایی شنیده می‌شود. یرما با شش تا زن به کلیسا آمده. همه‌شان پابرهنه‌اند و شمع‌های بزرگ منقش دارند. دارد شب می‌شود.)
زن اول: خداوندا! سوری‌ها گل بدهند!
به تاریکی محکوم‌شان مکن.
زن‌دوم‌: الاهی سوری خرمایی گل‌دهد
بر بدنِ بی‌ثمرش.
یرما: و نیم‌سوز تاریک زمین
در زهدان خادمان‌ات .
زن‌ها باهم: ‌خداوندا، که سوری گل دهد!
به تاریکی محکوم‌اش مکن!
(به زانو در می‌آیند.)
یرما: آسمان باغ‌ها افشان کند
با گلبوته‌های‌خرمی.
در دل این گلزار
بشکفند سوری‌های عجایب.
به یک شعاع سپیده می‌ماند
و رویش ملک مقربی بیدار بماند،
بال‌های‌اش توفان‌وار
چشمان‌اش چون محتضران
گرد گل‌برگ‌های‌اش
چون جوبار شیر ولرم
بازی‌کنند و آب به صورت زنند
با ستاره‌های شبنمی.
خداوندا، بته‌ی گل‌سرخ‌ات را باز کن
بر بدنِ بی‌ثمرم.
(بر می‌خیزند).
زن دوم: ‌خداوندا، عطوفتِ دستانِ پرمهرت را
از گونه‌های شعله‌ورش دریغ مکن!
یرما: اجابت کن کفاره‌یی را
با زیارت مقدس‌ات،
و گرچه هزار خار داشته باشد
سوری‌اش را در گوشت من بگشا .
(همه با هم)
خداوندا، سوری بشکفد
به سایه محکوم‌اش مکن!
یرما: بر پیکر سوزان‌ام
بشکوفان سوری معجزه را.
(همه خارج می‌شوند. دوان دوان از سمت چپ، دخترها که روبـان‌های بلندی بر دست دارند وارد صحنه می‌شوند. از سمت راست سه دختر دیگر وارد می‌شوند که نگاه‌شان به پشت سر است. روی صحنه صداهای افزون شونده‌یی با جنجال زنگوله‌ها و گردن آویزهای زنگ. روی یک صفه‌ی فوقانی هفت دختر روبان‌هایی را به طرف چپ تکان‌تکان می‌دهند. صداها بیشتر می‌شود و دو نفر وارد می‌شوند با لباس‌های خشن و نقاب‌های بزرگ بر صورت. یکی‌شان نر است یکی‌شان ماده. آن که نر است شاخ گاوی به دست دارد. هیچ‌کدام خشن نیستند اما قیافه‌های زیبای زمینی دارند. زن گردن‌بند زنگوله‌یی‌اش را تکان می‌دهد. ته صحنه از مردمی پر می‌شود که شادی می‌کنند و رقص آغاز می‌گردد. حالا دیگر تقریباً شب شده).
بچه‌ها: شیطون و زنش… شیطون و زنش …

زن نقاب‌دار:
تو آب کوهسار
زن غمگین آب‌تنی‌می‌کنه .
حلزون‌های ریز
تا تنش بالا میان .
ماسه‌های ساحلی،
نسیم صبح‌گاهی
می‌شکفونه لبخندشو
می‌لرزونه شونه‌هاشو
چه تماشایی بود عریان
اون دختر میون آب !
پسربچه‌خوشگله چرا زار می‌زنه؟
مرداول‌: عشق زیر و روش کرده
عاشقی دیوونه‌ش کرده
مرد دوم: بذار بگه آرزوش کیه؟
مرداول: بگه که چشم به راه کیه !
مرد دوم: با یه شیکم چین‌چینی
و این رنگِ پریده.
زن نقاب‌دار: فقط می‌خوام به شب بگم
به زرق و برق شب بگم.
وقتی شب پر راز میاد
دامنمو پاره می‌کنم.
پسربچه: ‌شبِ مقدس اومده
از پس گریه‌ش اومده.
تو سقوطش سیاه می‌شه
آبشار کوهستونا.
(صدای گیتارها به گوش می‌آید. مرد نقاب‌دار می‌ایستد. شاخ را حرکت می‌دهد.)
مرد نقاب‌دار: چه‌قدر سفید و سرده
زن زیبای غمگین!
که تو بیشه شکایت و زاری می‌کنه!
به زودی می‌پوشوندت
ازمیخک‌ها وشقایق‌ها
وقتی مردت شنلش رو پهن کنه.
(می‌آید نزدیک)
اگه به زیارت اومدی
تا که تنت میوه بده
شَر عزا رو بردار
پیرهن نرم به تن دار
برو پشت یه دیوار
که انجیرا به زنجیرن
تن زمینی منو
رو سینه‌ت بذار
تا سپیده به بردار.
آه چه جرقه‌یی می‌زنه!
چه درخششی داره !
زن غمگین چه می‌لرزه!
زن نقاب‌دار: عشق، تاج و زیب و زیور
به‌پیشونیش می‌بافه،
زوبینای طلای خام
رو سینه‌ش می‌کاره.
مرد نقاب‌دار: هفت بار نالیده
نه بار از جاش پریده
پونزه بار نزدیک شدن
یاسمنا به باهارنارنجا .
مرد سوم: ‌با ساز و دهل برو پیش !
مرد دوم: با رقص و با گُل‌های سرخ!
مرد اول: آخ که زن چه می‌لرزه!
مرد نقاب‌دار: تو این زیارت
مرده که دستور می‌ده.
شوهرا نره‌گاون
مرده که فرمون می‌ده
زنا عین گُلن
واسه اونی که می‌بَرَدشون.
یک‌بچه: برو برو، با باد برو!
مرد دوم: برو، با شاخه‌ها برو!
مرد نقاب‌دار: بیاین برقو نگاه کنین
شکوه زنو نگاه کنین.
مرداول‌: مث یه نی خم می‌شه هی .
زن نقاب‌دار: مث یه گُل باز می‌شه هی .
مردها همه: ‌وقت اینه که بچه‌ها برن پی نخود سیا!
مرد نقاب‌دار: پیکر بی‌آلایش زن
با بوته‌های گل سرخ
تو قلب این باغ بلور
می‌شکفونه سوری شور
(با همان رقص، کف‌زنان و سرودخوانان می‌روند. دو دختر دوباره فریادکشان می‌گذرند. پیرزنِ خرم می‌آید روی صحنه).
پیرزن: ‌میذارین ما به‌خوابمون برسیم یا نه؟
(یرما می‌آید روی صحنه).
آی تو !
(یرما که سخت سر کوفته است جوابی نمی‌دهد.)
بگو بینم، واسه چی اومدی؟
یرما: نمی‌دونم .
پیرزن: ‌تو هنوز تسلیم نشدی؟ شوورت کو؟
یرما:( سکوت. به پیشانی خود دست می‌کشد )اون‌وره.
پیرزن: چی‌کار می‌کنه؟
یرما: می‌نوشه.
آی‌آی‌آی !
زن‌: کمتر بگو آی! باید روحیه داشت. پیش‌پیش نمی‌تونستم چیزی بت بگم. حالا بت می‌گم.
یرما: چی می‌تونی بم بگی که خودم ندونم؟
پیرزن‌: اونی که دیگه نمی‌تونم نگم. اونی که همه می‌دونن که تقصیر از شوهرته. گوشِت به منه؟ حاضرم بدم جفت دستامو قطع کنن اگه جز این باشه! نه پدرش نه پدربزرگش نه جدش. تو رگ هیچ‌کدومشون خون گرم نمی‌جوشه برای این که بتونن صاحب یه پسر بشن باید زمینو آسمونو به هم بدوزن. عوضِ خون تو رگاشون تُف دارن. اما فامیل تو فرق می‌کنه، تا صد فرسخی دور و بر تو دخترعمو و پسرعمو گرفته. حالا فهمیدی چه بلایی سرت اومده!
یرما: یه‌لعنت. یه رگبارِ زهر روی یه مزرعه سمبله .
پیرزن: ‌توکه واسه رفتن از خونه‌ت پا داری.
یرما: واسه رفتن؟
پیرزن‌: تو زیارتگاه که دیدمت قلبم ریخت. زنا میان این‌جا که با مردای تازه‌یی آشنا بشن. اون‌وقت اون حضرت هم معجزشو نشون می‌ده. پسر من پشت صومعه نشسته. منتظر منه. تو خونه‌ی من یه زن لازمه. باهاش راه بیفت. سه تایی با هم زنده‌گی می‌کنیم. پسرمن خونش یه پارچه آتیشه. عین خودم. عطرِ ننو رم تو خونه‌ی من حس می‌کنی. خاکستر ملافه‌هات واسه نی‌نی قنداقی‌هات نون و نمک می‌شه. برو. پهن هم بارِ حرفِ مردم نکن و اما شوورت. توخونه‌ی من اونقدر اسلحه و شجاعت پیدا می‌شه که جرات نکنه تو کوچه‌مون پا بذاره
یرما: درِ تو چف‌کن ننه. درِ تو چف‌کن. مگه پشت گوش‌تو ببینی! محاله همچین کاری رو بکنم! من از اون زنا نیستم که واسه شیکار از خونه میان بیرون. فکر می‌کنی ممکنه من به یه مرد دیگه نگاه کنم؟ تکلیف شرفم چی می‌شه؟ آب به سرچشمه‌ش برنمی‌گرده. قرص ماه هم صلاتِ ظهر در نمیاد. بزن به چاک! من راهِ خودمو بلدم. واقعاً خیال کردی من زنیم که جلو یه مرد دیگه کمر خم کنم؟ من از یه بره‌ی خودم چی می‌تونم بخوام؟ طرفت رو بشناس و دیگه هیچ‌وقت با من هم‌کلام نشو. من از اوناش نیستم.
پیرزن: وقتی آدم تشنه باشه از کسی که بش آب می‌رسونه ممنون می‌شه.
یرما: من به‌مزرعه‌ی خشکی می‌مونم که در آنِ واحد هزار جفت ورزا می‌تونن با هم شیارش کنن و اون وقت تو به من از چاهت یه جرعه آب می‌دی. دردِ من از یه درد جسمی خیلی بیشتره.
پیرزن: (خشن) پس به همین حال و روز بمون. پس اینو می‌خوای! مثِ خارخسکای بی‌ثمرِ شن‌زار انقدر بمون تا پژمرده بشی!
یرما: (خشن) بی‌ثمر، آره، می‌دونم! احتیاجی نیست که به رُخم بکشی. مث یه بچه‌ی شیطون که از تماشای جون کندنِ یه حیوون کوچولو تفریح می‌کنه. از وقتی شوور کردم از شنیدن این کلمه می‌ترسیدم و حالا اول دفعه‌یی‌س که یکی جرائت می‌کنه تو روم بگه. اول دفعه‌س که حس می‌کنم واقعیت همینه.
پیرزن: ‌به‌حالت دل نمی‌سوزونم. اصلاً. می‌رم واسه پسرم زن دیگه‌یی دست و پا می‌کنم.
(می‌رود. از دور سرود دسته‌جمعی زوار شنیده می‌شود. یرما می‌رود سمتِ گاری و از پشتِ آن شوهرش پیدا می‌شود).
یرما: تو این جا بودی؟
خوآن: آره.
یرما: زاغ سیاهِ منو چوب می‌زدی؟
خوآن: همچین.
یرما: همه‌چی رم شنیدی؟
خوآن: ‌آره.
یرما: خب؟… پس باز ولم کن برو با دیگرون آواز بخون.
(بالای رواندازها می‌نشیند).
خوآن: ‌دیگه وقتشه که منم به حرف بیام.
یرما: خب. حرف بزن.
خوآن: می‌خوام سرِ گله‌گذاری رو وا کنم.
یرما: در مورد چی؟
خوآن: ‌گلوم پر از تلخیه.
یرما: من تو استخونام !
خوآن: ‌باید یه بار واسه همیشه این حسرت‌های بی‌موردِ پا در هوا رو فراموش کرد.
یرما: (با حیرت نمایشی )گفتی بی‌مورد؟ گفتی پا در هوا؟
خوآن: ‌واسه چیزهایی که نه تو می‌تونی کاریشون کنی نه من.
یرما:( باخشونت) ادامه بده، ادامه بده…
خوآن: ‌واسه چیزایی که برا من اهمیتی ندارن. گوش می‌دی؟ چون واسه من به کلی علی‌السویه‌س. بالاخره یه روز باس بت می‌گفتم. اونی که واسه من مهمه اون چیزیه که تو دستام دارمش. اونیه که با جُف چشام می‌بینمش .
یرمـا: (کمر راست می‌کند، به‌زانو، نومید) که این طور… که این طور… چیزی که می‌خواستم از دهنت بشنوم. آدم حقیقتو وقتی تهِ وجودش مخفیه حس نمی‌کنه. اما وقتی بروز کرد چه وحشتناکه و پُرصدا! و از اون به بعد دیگه براش مهم نیست. حالا می‌فهمم!
خوآن: (در حالی که به او نزدیک می‌شود) فکر کن که باید همین‌جور باشه. گوش کن… (می‌خواهد بلندش کند) خیلی از زن‌ها آرزوی زند‌گی تو رو دارن. زند‌گی بدون بچه خیلی شیرین‌تره. من از این که بچه ندارم خیلی خوشحالم. تازه این که گناهِ تو نیست.
یرما: پس واسه چی اومدی سراغِ من؟
خوآن‌: خودت. خودتو می‌خواستم!
یرما:( سخت متغیر )واقعاً! تو یه خونه می‌خواستی و آرامش و یه زن! و دیگه هیچی… درست می‌گم؟
خوآن‌: کاملا. مث همه‌ی مردا.
یرما: باقیش چی؟ پسرت چی؟
خوآن: (جدی) نشنیدی که گفتم واسه‌م علی‌السویه‌س؟ از سوآلات دس وردار! باید داد بزنم تا تو مُخِت فرو بره که من فقط می‌خوام تو آرامش زنده‌گی کنیم.
یرما: حتا وقتی می‌دیدی که من این قدر آرزوشو دارم هیچ وقت بش فکر نکردی؟
خوآن‌: هیچ وقت!
(هر دو روی زمین می‌نشینند).
یرما: پس یعنی دیگه هیچ امیدی نیست؟
خوآن: ‌نه!
یرما: خودتم نه؟
خوآن: ‌خودمم نه. قبول کن!
یرما: بی‌ثمر!
خوآن: می‌خوام تو آرامش خیال زنده‌گی کنیم. جفت‌مون. با خوشی. بغلم کن. (به آغوش‌اش می‌کشد.)
یرما: پی چی می‌گردی؟
خوآن: ‌پی تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلی!
یرما: پی من می‌گردی، مث کبوتری که بخوای بخوریش.
خوآن: ‌منوببوس… این‌جوری.
یرما: هیچ‌وقت! هرگز!
(فریادی می‌کشد و چنگ به گلوی خوآن می‌اندازد. خوآن به زمین می‌غلتد. یرما تا وقتی خفه شود گلوی خوآن را می‌فشارد. آواز دسته‌جمعی زوار از دور).
یرما: یرما! اما مطمئن! آره، حالا دیگه مطمئنم. و تنها …
(بلند می‌شود. چند نفر از راه می‌رسند.)
می‌رم چنون استراحت کنم که دیگه هیچ وقت از خواب نپرم که ببینم خونم خونِ تازه‌یی رو نوید می‌ده یا نه. تنم واسه ابد خشکیده. ازم چی می‌خواین؟ نزدیک نشید! من پسرمو کشتم! من با دستای خودم پسرمو کشتم!
(یک دسته از ته صحنه نزدیک می‌شوند. آواز دسته‌جمعی زائران شنیده می‌شود).
نویسنده: فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
مترجم: احمد شاملو

نقل از کتاب: «سه نمایش‮نامه» – نشر چشمه
حروف‮چین: ساعد محمدی

آسیا‌های بادی

در باب پیروزی درخشانی که در ماجرای دهشتناک و غیر قابل تصور آسیاهای بادی نصیب دن کیشوت دلاور گردید با سایر حوادثی که در خور ذکر خیر است.
در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین‌که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: «بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همۀ ایشان نبرد کنم و هرچند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی برحق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد.- سانکو پانزا پرسید: کدام دیو؟ – اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریباَ به دو فرسنگ می‌رسد. – سانکو درجواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاهای بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیا است که چون از وزش باد به حرکت درآید سنگ آسیا را نیز با خود می‌گرداند.
دن کیشوت گفت: «معلوم است که تو از ماجراهای پهلوانی سررشته نداری. من به تو می‌گویم اینها دیو هستند. اگر می‌ترسی کنار بکش و در آن دم که من یک‌تنه نبردی بی‌مانند و هراس‌انگیز با ایشان آغاز می‌کنم تو دعا بخوان.» و پس از ادای این سخنان بی‌توجه به نصایح مهترش سانکو، که بر سرش بانگ می‌زد: ای امان! آن‌ها مسلماَ آسیای بادی‌اند نه دیو، به مرکب خود «روسی‌نانت » مهمیز می‌زند. دیو بودن آسیاهای بادی چنان بر لوح ضمیر دن کیشوت نقش بسته بود که نه تنها فریادهای مهترش سانکو را نمی‌شنید بلکه وقتی هم به نزدیک آسیاهای بادی رسید باز نتوانست به کُنه حقیقت پی ببرد. بالعکس، در حین تاختن هم‌چنان فریاد می‌زد که:«مگُریزید، ای مخلوقات زشت فرومایه! اینک تنها یک پهلوان است که به شما حمله می‌کند!» بر اثر اندک بادی که در آن لحظه وزید پره‌های آسیای بادی به حرکت درآمدند و چون دن کیشوت چنین دید باز بانگ برآورد که :«شما اگر از بریاره دیو نیز بیشتر بازو تکان بدهید به کیفر شوخ‌چشمی خود خواهید رسید.» و پس از ادای این کلمات، خویشتن را از ته دل به دلبرش دولسینه می‌سپارد و از وی می‌طلبد تا در این مهلکه به دادش برسد. سپس، در پناه سپر خود با نیزۀ آماده به حمله، روسی‌نانت را چهار نعل می‌تازاند و بر نخستین آسیای بادی که در جلو او بود می‌تازد. لیکن در همان‌دم که پهلوان با یک ضربت محکم نیزه پرۀ آسیا را سوراخ می‌کند، باد با چنان خشمی پره را می‌گرداند که نیزه تکه تکه می‌شود و اسب و اسب‌سوار را به دنبال خود از جا می‌کند و به حالی پریشان و نزار آن‌سوتر برخاک می‌غلتاند.
سانکو پانزا به سرعت تاخت یک خرسوار به کمک ارباب شتافت و چون به نزدیک او رسید دید که ضربت وارده و ، بر اثر آن ، سقوط چنان شدید بوده است که پهلوان نمی‌تواند تکان بخورد. سانکو بر او بانگ زد:«پناه بر خدا، ارباب، مگر من به حضرت‌عالی عرض نکردم مواظب رفتار خود باشید، و این‌ها چیزی به جز آسیاهای بادی نیستند، و آدم باید مخبط باشد تا در این باره اشتباه کند.- دن کیشوت در جواب گفت: آرام رفیق سانکو، آرام! رموز جنگ بیش از چیزهای دیگر به بخت و اقبال  وابسته است. تا آن‌جا که عقل من می‌رسد و قاعدتاَ هم باید عین واقع باشد آن فریسطون حکیم که کتب و کتاب‌خانۀ مرا دزدیده است با من چندان خصومت شدید دارد که این دیوان را به صورت آسیاهای بادی درآورده است تا مرا از افتخار غلبه بر آنان محروم سازد، لیکن با تمام این جهات فن شیطانی او نمی‌تواند با تیزی شمشیر من برابری کند.- سانکو گفت: خدا کند که چنین باشد. » و آن‌گاه به ارباب خود که استخوان شانه‌اش تقریباَ از جا دررفته بود کمک کرد تا دوباره بر روسی‌نانت سوار شد.
آن دو ضمن صحبت دربارۀ ماجرایی که پیش آمد راه پورلاپیس را در پیش گرفتند، چون بنا به گفتۀ دن کیشوت آن‌جا شاهراه بود و امید می‌رفت که در آن مکان با انواع حوادث روبرو شوند.  تنها اندوه دن کیشوت در راه، این بود که دیگر نیزه نداشت و در ابراز این تأسف با مهترش چنین
گفت: «به یاد دارم روزی داستان یک پهلوان اسپانیایی به نام دیگو پرز دو وارگاس را می‌خواندم که چون در یکی از جنگ‌ها  شمشیرش شکست شاخۀ قطوری از درخت بلوط و یا  شاید تنۀ همان درخت را برکند و با آن سلاح چندان دلاوری‌ها نمود و چندان اعراب مراکشی را از پای درآورد که او را عمود لقب دادند، و از آن پس او و اعقاب او این لقب را به اسم «وارگاس» افزودند. من این نکته را از آن جهت به تو گفتم که در نظر دارم همین‌که به درخت بلوطی اعم از خاکستری یا سبز برسم شاخه‌‌ای به همان صلابت از آن برکنم و با آن، چندان هنرنمایی کنم که تو از سعادت تماشا و از افتخار این‌که شاهد شگفتی‌هایی چنان باورناکردنی بوده‌ای بر خود ببالی. – سانکو جواب داد: انشاءالله ! من این مطلب را به همان نحو که می‌فرمایید باور می‌کنم ولی بهتر آن‌که حضرت‌عالی کمی راست‌تر بر اسب بنشینید، چون به نظر من اکنون قدری کج نشسته‌اید، و این باید ناشی از تکان‌ها و از سقوط حضرت‌عالی باشد. – دن کیشوت گفت: حرف تو کاملاَ صحیح است و اگر من از دردی که می‌کشم نمی‌نالم بدین سبب است که پهلوانان سرگردان حق ندارند از هیچ زخمی بنالند ولو این‌که امعا و احشای ایشان از دهانۀ آن زخم بیرون بریزد. 1 سانکو جواب داد: حال که چنین است من عرضی ندارم لیکن خدا علیم است که اگر عضوی از اعضای شما  به درد بیاید من از شنیدن نالۀ شما خوشحال نخواهم بود. و اما دربارۀ شخص خودم می‌توانم عرض کنم که به کمترین دردی ناله را سرخواهم داد مشروط بر این‌که قانون منع ناله شامل حال مهتران پهلوانان سرگردان نشود. » دن کیشوت نتوانست به ساده‌دلی مهتر خود نخندد و به او گفت که  چون تاکنون در قوانین پهلوانی به خلاف این اصل برنخورده است لذا او می‌تواند هر وقت و هر طور که دلش بخواهد به میل یا به بی‌میلی ناله کند.
آن‌گاه سانکو به ارباب خود یادآور شد که وقت ناهار است. دن کیشوت جواب داد که در حال حاضر اشتها ندارد ولی او می‌تواند هرقدر دلش بخواهد بخورد. سانکو با کسب این اجازه جای خود را  بر پشت خر خوش کرد و از زادراهی که در خورجین داشت بیرون کشید و همان‌گونه که پشت سر اربابش آهسته آهسته راه می‌پیمود به خوردن پرداخت. گاه‌گاه نیز مشکش را به دهان می‌برد و با چنان ولعی می‌نوشید که آب به دهان سرخوش‌ترین می‌فروشان مالاگا می‌انداخت. و در آن حال که بدین شیوه راه می‌سپرد و لقمه از پس لقمه می‌بلعید هیچ ازوعده‌هایی که اربابش به او داده بود یاد نمی‌کرد و رفتن به دنبال ماجراها را هر قدر هم پرخوف می‌بود حرفه‌ای سخت و خشن نمی‌پنداشت بلکه به آن به چشم یک تفریح واقعی می‌نگریست.
عاقبت، آن شب را در زیر درختان انبوهی گذراندند و دن کیشوت ازیکی از آن‌ها شاخۀ خشکی برید که به هنگام ضرورت می‌توانست از آن به جای نیزه استفاده کند، و پیکان نیزۀ شکسته را نیز بر آن افزود. دن کیشوت در تمام شب چشم برهم ننهاد و به یاد دلبر جانان خود دولسینه بیدار ماند تا وضع خویش را با آن‌چه در کتاب‌ها خوانده بود ، که پهلوانان سرگردان بسیاری از شب‌ها را در دل جنگل‌ها و بیابان‌ها به بیداری می‌‌گذراندند و با یاد دلبران خویش دل خوش می‌داشتند، تطبیق دهد. سانکو پانزا اصلاَ چنین نکرد چون او شکم خود را نه از آب کاسنی بلکه از طعام انباشته بود و به همین جهت تا صبح یک‌سر خوابید. صبح‌دم تا اربابش او را صدا نزد از خواب بیدار نشد، و این کار نه از اشعۀ آفتاب که قائم بر سروصورتش می‌تابید ساخته بود و نه از نغمۀ هزاران پرندۀ خوش الحان که مقدم روز نو را تهنیت می‌‌گفتند. سانکو همین‌که چشمانش را مالید دست نوازش بر سر مشک شرابش کشید و چون آن‌ را خالی‌تر از شب پیش یافت دلش از اندوه پر شد، چون تصور نمی‌کرد به راهی بروند که به زودی بتوان چاره‌ای برای قحط شراب اندیشید. دن کیشوت پروای ناشتایی صبح نیز نکرد زیرا چنان‌که گفته‌اند ، او نشخوار خاطرات لذت‌بخش را بر طعام ترجیح می‌داد.
باز راه «پورلاپیس » را در پیش گرفتند و درحدود ساعت سه بعدازظهر، مدخل آن را یافتند. دن کیشوت به محض دیدن آن‌جا گفت:«رفیق سانکو، همین جا است که ما می‌توانیم دست‌های خود را تا آرنج در آن‌چه به ماجراهای پهلوانی موسوم است فرو کنیم. ولی زنهار که تو اگر مرا در معرض عظیم‌ترین مخاطرات عالم نیز مشاهده کنی نباید دست به شمشیر ببری و به دفاع از من برخیزی مگر آن‌که به رأی‌العین ببینی که که مهاجمین دزدانی فرومایه و بی‌سروپایند که در آن صورت تو می‌توانی به کمک من بشتابی، لیکن اگر پهلوان باشند مادام که تو خود فرمان پهلوانی نیافته‌ای بنا به قوانین پهلوانی، به هیچ وجه مجاز و مأذون به کمک کردن به من نیستی .- سانکو گفت: ارباب، به راستی که من در این مورد امر حضرتت را به خوبی اطاعت می‌کنم مضافاَ بر این‌که خود نیز ذاتاَ مردی سلیم‌النفسم و از دخالت در کتک‌کاری و نزاع سخت بیزار. لیکن در حقیقت اگر پای دفاع از خود من به میان آید من چندان اهمیتی به این قوانین نخواهم داد، زیرا قوانین شرع و عرف هر دو اجازۀ دفاع در قبال تجاوز را به هر کسی می‌دهند.- دن کیشوت گفت: من نیز جز این چیزی نمی‌‌گویم، منتهی در مورد دفاع از من در برابر پهلوانان، تو باید به غرایز طبیعی خود دهنه بزنی. – سانکو گفت: باز تکرار می‌کنم که سمعاَ و طاعتاَ، و این فرمان را نیز مانند دستور تعطیل کردن روز یک‌شنبه رعایت خواهم نمود.»
چشم هر دو، ضمن این گفتگوی صمیمانه، به دو تن از کشیشان سلسلۀ سن بنوا افتاد که بر شتران یک‌کوهانه و یه به عبارت بهتر بر استرانی به بزرگی شتر یک‌کوهانه سوار بودند، و هر دو عینک سفر2 به چشم زده و چتر آفتابی بر سر گرفته بودند. پشت سر ایشان کالسکه‌ای می‌آمد که چهار پنج سوار اطراف آن را گرفته بودند و دو تن جوان قاطرچی پیاده به دنبال آن می‌آمدند. در آن کالسکه چنان‌که بعداَ معلوم شد بانوی محتشمی از اهالی بیسکه سوار بود که به «اشبیلیه» می‌رفت تا به شوهرش، که با شغل مهمی عازم هندوستان بود، ملحق شود .  کشیشان همراه آن بانو نبودند ولی به همان راه می‌رفتند. دن کیشوت تا چشمش به ایشان افتاد به مهتر خود گفت: «یا من در اشتباهم ویا با ماجرای نام‌آوری مواجهیم که نظیر آن هرگز دیده نشده است، چون آن سیاهی‌ها که از دور پیدا است باید جادوگرانی باشند که شهبانویی را به عنف در کالسکه ربوده‌اند و بی شک نیز چنین است. من باید با تمام قوا و به رغم هر خطری، در رفع این تعدی بکوشم .- سانکو جواب داد: به نظر من این امر از واقعۀ آسیاهای بادی نیز بدتر است. زینهار ارباب حذر کنید! اینان کشیشان سلسلۀ سن بنوا هستند و کالسکه نیز باید از آن کسانی باشد که به سفر می‌روند.  باز تکرار می‌کنم که بهتر است مراقب رفتار خود باشید و فریب وسوسۀ شیطان را نخورید .- دن کیشوت گفت: سانکو، من قبلاَ به تو گفتم که تو چندان سررشته‌ای از ماجراهای پهلوانی نداری. آن‌چه من به تو می‌گویم عین واقع است، چنان‌که تا لحظه‌ای دیگر خواهی دید.»
دن کیشوت ضمن ادای این سخنان پیش راند و وسط جاده را که کشیشان گذارشان از آن‌جا بود سد کرد. همین‌که کشیشان چندان نزدیک شدند که دن کیشوت حس کرد صدایش به گوش ایشان می‌رسد به بانگ بلند بر ایشان نهیب زد و گفت: «ای مردم سرای جاودانی و ای نفوس شیطانی، فوراَ این شهبانوان محتشم را که ربوده‌اید و به عنف با خود در این کالسکه می‌برید آزاد کنید وگرنه به کیفر اعمال سیاه خود آماده مرگی آنی باشید.» کشیشان عنان کشیدند و در حالی‌که هم از قیافۀ دن کیشوت و هم از سخنان او در شگفت مانده بودند توقف کردند و به او چنین جواب دادند: «جناب پهلوان، ما نه نفوس شیطانی هستیم و نه مردم سرای جاودانی، بلکه دو تن کشیشیم از حلقۀ سن بنوا که به راه خود می‌رویم و بی‌خبریم از این‌که در این کالسکه شهبانوانی ربوده شده‌اند یا نه.- دن کیشوت گفت: من به سخنان ظاهر فریب اکتفا نمی‌کنم و شما دزدان ناپاک را می‌شناسم.» سپس، بی‌آن‌که  منتظر جواب دیگری بماند هی بر روسی‌نانت می‌زند و با نیزۀ آماده به حمله با چنان خشم و حدتی بر کشیش اول می‌تازد که اگر پدر روحانی خود را از استر به زیر نینداخته بود خواه ناخواه بر خاک پرتاب می‌شد و سخت مجروح می‌گردید و یا شاید می‌مرد. کشیش دوم وقتی دید که با رفیقش چنین رفتاری شد دو پای دیگر برای قاطرش قرض کرد و به سرعت باد از معرکه گریخت. سانکو پانزا چون کشیش دیگر را بر زمین افتاده دید آهسته از مرکب خود به زیر آمد و خود را به روی کشیش انداخت و به کندن ردا و باشلق او پرداخت. آن‌گاه دو نوکری که کشیشان همراه خود داشتند پیش دویدند و از سانکو پرسیدند که چرا اربابشان را لخت می‌کند. سانکو به ایشان جواب داد که لباس اربابشان به عنوان غنیمت جنگی که فاتح آن ارباب او دن کیشوت است قانوناَ به وی تعلق دارد. نوکران که شوخی سرشان نمی‌شد و چیزی از این داستان جنگ و غنیمت نمی‌فهمیدند چون دیدند که دن کیشوت دور شده است تا با سواران همراه کالسکه صحبت کند بر سر سانکو ریختند و او را به پشت در انداختند و بی‌آن‌که ریش و پشمی به چانه‌اش بگذارند چندان کتکش زدند تا بی‌نفس و بی‌هوش نقش زمین شد. مرد روحانی برای سوار شدن به قاطر خود لحظه‌ای فرصت از دست نداد ولی از وحشت بر خود می‌لرزید و از غایت ترس رنگ از رخش پریده بود . وی همین‌که خویشتن را سوار بر مرکب خویش دید به سویی که هم‌سفرش به انتظار او ایستاده و از دور مترصد بود که ببیند پایان این معرکه چه خواهد بود تاختن گرفت، و هر دو، بی‌آن‌که منتظر پایان این ماجرا شوند به شتاب به راه خود ادامه دادند و چندان علامت صلیب کشیدند که گفتی خود شیطان سر در عقب‌شان نهاده است.
از آن سو دن کیشوت چنان‌که دیدیم، سرصحبت با بانوی کالسکه‌نشین باز کرده بود و می‌گفت: «حضرت علیه از این پس آزادید که با وجود نازنین خویش هرچه می‌خواهید بکنید ، زیرا سردار آن گروهی که شما را ربوده‌اند اکنون به ضرب بازوی مخوف من به خاک افتاده‌اند. ضمناَ برای آن‌که درپی یافتن نام ناجی خویش رنج نبرید بدانید که نام من دن کیشوت مانش، پهلوان سرگردان و اسیر کمند دلبر بی‌همتا «دونا دولسینه دو توبوزو» است؛ و به ازای این نیکی که در حق حضرت علیه کرده‌ام تقاضایی بیش ندارم و آن این‌که به شهر «توبوزو» باز گردید و از جانب من به حضور دلبر جانان من بروید و آن‌چه من برای آزادی شما کرده‌ام برای او حکایت کنید.» یکی از مهتران بیسکایی 3 که همراه کالسکه بود تمام آن‌چه را که دن کیشوت می‌گفت می‌شنید، و چون دریافت که دن کیشوت نمی‌خواهد بگذارد کالسکه به راه خود برود و برعکس مدعی است که آن را به «توبوزو» بازگرداند به وی نزدیک شد و نیزه‌اش را قاپ زد و به لهجه‌ای که نه کاستیلی بود و نه بیسکایی خطاب به او چنین گفت:«برو ای پهلوان، تو چه بدرفتاری! قسم به خدایی که مرا آفرید، اگر کالسکه را نگذاری برود همان‌طور که من  بیسکایی هستم نعش تو هم این‌جا خواهد افتاد.» دن کیشوت سخنان او را به خوبی فهمید و با خونسردی عجیبی جواب داد:«ای مخلوق بی‌مقدار، من می‌دانم که تو پهلوان نیستی ولی اگر بودی سزای این جسارت و وقاحتت را کف دستت می‌گذاشتم.»
بیسکایی جواب داد: «من نه پهلوانم ! قسم به خدا که تو به قدر یک مسیحی دروغ گفتی. اگر نیزه‌ات را بیندازی و شمشیرت را بکشی خواهی دید چگونه مثل گربه در آب خواهی بود. بیسکایی بر زمین و نجیب‌زاده بر دریا، نجیب‌زاده با شیطان و اگر چیز دیگری بگویی دروغ گفته‌ای. 4»  دن کیشوت جواب داد: بسیار خوب، هم اکنون خواهیم دید.»
و آن‌گاه نیزه‌اش را بر زمین می‌اندازد و شمشیر می‌کشد و سپر می‌گیرد و با خشم تمام به قصد کشتن مرد بیسکایی بر سر او می‌تازد. بیسکایی چون آمدن او را با آن حال دید خواست خود را از قاطر خویش که مال کرایه‌ای بی‌ارزشی بود و نمی‌شد به آن اطمینان کرد به زیر اندازد، لیکن فقط مجال یافت که شمشیرش را از نیام بکشد و خوشبختانه چون نزدیک به کالسکه ایستاده بود توانست بالشی از آن بیرون بکشد و از آن سپری برای خود بسازد. آن دو که گویی خصم جانی هم بودند بی‌درنگ به جان هم افتادند. حاضران می‌خواستند میانه را بگیرند لیکن موفق نشدند زیرا مرد بیسکایی به لهجۀ زشت خود دشنام می‌داد و تهدید می‌کرد که اگر نگذارند نبرد را به پایان برساند به دست خود بانوی خویش و همۀ کسانی را که جلو او را بگیرند خواهد کشت. بانوی کالسکه‌نشین که از آن‌چه می‌دید حیران و هراسان بود به سورچی اشاره کرد که قدری کالسکه را برگرداند و خود از فاصلۀ نسبتاَ کمی به تماشای آن برخورد هراس‌انگیز پرداخت.
بیسکایی وقتی نزدیک شد با دُم شمشیر خود چنان ضربتی گران بر شانۀ دن کیشوت نواخت که اگر به سپر نخورده بود پهلوان ما را تا کمر به دو نیم می‌کرد. دن کیشوت که سنگینی آن ضربت گران را احساس کرد فریادی بلند کشید و گفت:«ای دلبر جانان من دولسینه ، ای گل گلزار حسن و وجاهت، پهلوان خود را که برای خرسندی دل نیکوکار تو به چنین مصیبتی گرفتار آمده است مدد کن!» گفتن این کلمات همان و شمشیر در دست فشردن و سپر پیش رو گرفتن و به مرد بیسکایی حمله بردن همان! پهلوان با این تصمیم پیش تاخت که جان خود را به بهای زدن یک  ضربت کاری  به حریف به خطر اندازد. مرد بیسکایی وقتی تاختن دن کیشوت را بدین‌سان دید از ظاهر او پی به شدت خشمش برد و تصمیم گرفت که خود نیز همان نقش دن کیشوت را بازی کند.  لذا محکم و استوار انتظار او را کشید و بالش را سپر کرد لیکن نتوانست قاطرش را برگرداند یا حرکت دهد چون حیوان خسته و وامانده بود و چندان استعداد تحمل این بازی‌های کودکانه را نداشت و حاضر نبود نه به جلو برود و نه یک قدم به عقب بردارد. باری چنان‌که گفتیم دن کیشوت با شمشیر آخته به قصد دونیم کردن بیسکایی محتاط به او حمله برد و مرد بیسکایی نیز به همان قصد شمشیر کشیده و سپر بر سر گرفته منتظر مانده بود. تمام حاضران وحشت‌زده و مضطرب انتظار نتیجۀ ضربات هراس‌انگیزی را می‌کشیدند که آن دو یک‌دیگر را بدان تهدید می‌کردند . بانوی کالسکه‌نشین با زنان خدمتکارش هزاران نذر و نیاز به درگاه قدیسین جنت‌مکان و هزاران شمع به تمام نماز‌خانه‌های اسپانیا تقدیم می‌کردند تا مگر خداوند مهترشان را و خودشان را از خطر عظیمی که با  آن مواجه بودند رهایی بخشد. اما بتر از همه آن‌که مؤلف این داستان 5 نبرد را در همین جا ابتر و معلق می‌گذارد به عذر آن‌که نوشته‌ای راجع به دلاوری‌های دن کیشوت علاوه بر آن‌چه تاکنون نقل کرد به دست نیاورده است. بیان واقع آن‌که مؤلف دوم  این اثر نخواست باور کند که چنین داستان شگرفی در مغاک فراموشی مدفون شده باشد و صاحب‌دلان ایالت مانش چندان به افتخارات موطن خود بی‌اعتنایی نشان داده باشند که در بایگانی‌ها یا کتاب‌خانه‌های خود نسخه‌های خطی چندی از شرح ماجراهای این پهلوان نامدار نگاه نداشته باشند. این بود که بر مبنای همین گمان مأیوس نشد از این‌که روزی به پایان این داستان جالب بربخورد؛ و درواقع به لطف خداوند، سرانجام به شرحی که در بخش دوم  این کتاب ذکر خواهد شد بر آن نوشته‌ها  دست یافت.
نویسنده: سروانتس
مترجم: محمد قاضی

فصل هشتم از کتاب «دن کیشوت»
چاپ چهارم، 1361 – نشرنو با همکاری انتشارات نیل – تهران، 1361
حروف‌چین: ش. گرمارودی

سایه

حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.
سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود.
دست کم آنان را که بر احوال ستارگان آگاهی داشتند خبر بود که در آسمان اشاراتی از شوربختی هست. و میان دیگران‌‌، برای من- اوآنوآس یونانی- مسلم بود که در تکرار هر هفت صد و نود و چهار سال، یا به ورود در قوی اِایل، سیاره‌ی عطارد با چنبر سرخ زحل دهشت‌انگیز نزدیک می‌شود. و روح خاص آسمان‌ها قدرت خود را نه تنها بر حباب خاکی زمین، بلکه بر ارواح و افکار و اندیشه‌های انسانی تجلی می‌دهد.
ما در آن شب، هفت تن بودیم. در قصری بزرگ و محتشم، در شهری ظلمت‌زده که پتوله ماییس خوانده می‌شد، گرد چند مینای شراب سرخ کی یو جمع آمده بودیم. و اتاق ما جز دری بلند که کوری نوس صنعت‌کار به زینت آن رنج بسیار برده، دستکاری بس نادرآفریده بود، منفذ دیگر نداشت. دری که از درون بسته می‌شد.
هم بدین قرار، پرده‌ی سیاهی را که این خانه‌ی مالخولیایی را محفوظ می‌داشت، راه نگاه ما را به قرص ماه و ستارگان حزن‌انگیز و جاده‌ی خالی بسته بود؛ اما راه را بر احساس پیش از وقوع فاجعه و خاطره‌ی فله‌اِوو را چنان به سهولت نتوانسته بست.
گرداگرد ما و در برِ ما چیزهایی بود که نمی‌توانم به وضوع شرح کنم:
چیزهای روحی و مادی سنگینی طاقت‌شکنی در فضا،احساسی از خفقان، از دلواپسی و برتر از این‌ها همه، این دقیقه‌ی خوف‌انگیز زندگی که مردم عصبی‌مزاج تحمل می‌کنند، در آن هنگام که حواس مادی، همه ستم‌گرانه بیدار و زنده‌اند و نیروهای روانی، همه نیمه خواب و افسرده.
فشاری مرگ‌زا خُردمان می‌کرد؛ فشاری که بی باکانه براعضای ما، بر اثاثه و هر چیز دیگری که در خانه بود فرود می‌آمد، حتی بر میناها که از آن می‌نوشیدیم. و درماندگی زجرکشیده و کوفته می‌نمود همه چیز، به جز انوار این هفت چراغ آهنی که مجلس باده‌نوشی ما را روشن می‌کرد.
از این چراغ‌ها که پریده رنگ و تابان بر جای می‌سوخت رشته‌های دراز نورگسترده می‌شد. و در رویه‌ی صیقل خورده‌ی میز آبنوسی گرد که در اطرافش نشسته بودیم و از تابش این انوار به آیینه مبدل می‌شد، هر یک از مهمانان، رنگ‌پریدگی چهره‌ی خود را و برق نگران ِ چشمان ِ اندوه‌زده‌ی دوستان را به تماشا نشست.
با این همه، ما به قهقهه‌های خویش جنجالی سخت برپا می‌کردیم، و به شیوه‌ی صرعیان به نشاط اندر بودیم، و ترانه‌های آناک ره یون را که به حقیقت کلماتی درهم و آشفته بیش‌تر نبود به آواز می خواندیم، و به افراط می‌نوشیدیم هر چند که سرخی شراب، در خاطر ما یادآور سرخی خون بود. چرا که در خانه به جز ما، نفر هشتمی نیز بود زویی لوس ِ جوان، که با قامت ِ کفن شده‌ی خویش فرشته و شیطان صحنه بود.
دریغا که از شور و حرارت ما بهره‌ای نمی‌گرفت. چشم‌هایش که مرگ، در آن جز نیمی از آتش ِ طاعون را فروننشانده بود چنان می‌نمود که از نشاط ما به همان اندازه بهره گیرد که، مردگان، به بهره گرفتن از شور و شادمانی آن کسانی که مرگشان به انتظار نشسته است محقند!
اما هرچند که من اِوآنوآس نگاه ِ خیره‌ی مرده را بر چهره‌ی خویش دوخته دیدم، به رنج، بر آن شدم که تلخی حالت آن نگاه را درنیابم. و هم‌چنان که به پافشاری در ژرفنای آبنوس تماشا می‌کردم، ترانه‌های «تیوسی» را زنگ‌دار و بلند، به آواز می‌خواندم.
لیکن آواز من‌، دیری نپایید که فروکاست و به خاموشی گرایید. و طنین آن در سیاهی پرده‌های خانه فروپیچید و نرمک نرمک ضیف و نامتمایز و مبهم شد. خفه شد.
و هم در این هنگام، از عمق پرده‌های سیاهی که طنین ترانه‌ها در آن می‌مرد، سایه‌ای نامشخص و تاریک سربرافراشت سایه‌ای که در نظر مانند سایه‌ای بود که ماه، به هنگام افول خویش از هیکلی انسانی نقش بتواند کرد.
اما این سایه، نه از آن انسانی بود، نه از آن خدایی یا وجود آشنای دیگری، لحظه‌ای در برابر پرده‌ها لرزید و سرانجام، مریی و راست بر زمینه‌ی در مذهب برجای ماند هرچند که در این هنگام نیز، جز بی‌شکلی و ابهام نبود.
این سایه نه از آدمی بود، نه از خدایی، نه از خدایی یونانی، نه از خدایی کلدانی و نه از هیچ خدای مصری…
و سایه بر زمینه‌ی درِ بزرگ مذهب ایستاد و حرکتی نکرد و حرفی به زبان نیاورد. بی هیچ جنبشی برجای ماند. و در، که سایه بر زمینه‌ی آن در چشم می‌نشست،ـ اگر خطا نکنم درست در خلاف جهت پاهای زویی لوس ِ کفن پیچیده قرار داشت.
لیکن ما هفت تن که سایه را به هنگام خروج از میان پرده‌ها دیدیم، تاب آن نداشتیم که راست در آن نظر کنیم. چشم‌های خود را به زیر دوختیم و هم‌چنان در اعماق ِ آیینه‌ی آبنوس نگریستیم.
با این همه من اِوآنوآس دل به دریا زدم و به آوازی پست، از سایه، مسکنش را و نامش را پرسیدم. و سایه پاسخ داد:
"من سایه‌ام. و مسکنم دخمه‌های گ.رستان پتوله ماییس است، تنگ در تنگ ِ این دشت ِ ناهموار ِ دوزخی، که کاریز ناپاک کارون (Charon) را در خویش می‌فشارد."
و ما، هر هفت، وحشت‌زده از جای‌های خویش برجستیم، و لرز لرزان و مبهوت برپای ماندیم. چرا که طنین آواز سایه، نه طنین آواز یک تن، که صدای کسان بی‌شمار بود. و این صدا، با گردش خود از هجایی به هجای دیگر، آهنگ‌شناس و آشنای سخن گفتن هزاران هزار یارگم‌شده را به گونه‌ای بس مبهم به گوش‌های ما باز می‌آورد.
نویسنده: ادگار آلن پو
مترجم: احمد شاملو

برگرفته از: «شناخت ادگارآلن پو»، مقالاتی از شارل بودلر و خولیو کورتاسار
نشر دشتستان ۱۳۷۹، گردآورنده و ویراستار: محمدرضا پورجعفری

کتاب اول: فصل اول و دوم
1
اون‌چه‌ می‌دره‌
سینه‌ی وطن‌
نیست‌ گاوآهن‌، نیست‌ گاوآهن‌
سمب‌ اسباس‌ که‌
می‌کنه‌ شیار
خاک‌ این‌ دیار، خاک‌ این‌ دیار.
سر قزاقا
بذر خاک‌ ماس‌: 
خاک‌ پاک‌ ما، خاک‌ پاک‌ ما. 
* * *
ای‌ دن‌ آرام‌!
موج‌ سنگین‌ات‌
خون‌ پدراس‌، اشک‌ مادراس‌.
ای‌ پدر، ای‌ دن‌!
افتخار ما
خیل‌ بیوه‌هاس‌ که‌ میراث‌ ماس‌: 
ای‌ پدر، ای‌ دن‌!
پدر کشته‌ها
افتخارت‌اند، افتخار کن‌!

2
«تو ای‌ پدر، تو ای‌ پدر
تو ای‌ دن‌ سنگین‌گذر!
چرا این‌جور پریشونی‌
آشفته‌حال‌ و حیرونی‌؟ »
«من‌ که‌ دن‌‌‌‌ام چی‌کار کنم‌
که‌ ظاهرو مهار کنم‌؟ 
از غصه‌ جوش‌ نمی‌زنم‌
چشمه‌ی جوشه‌ تو تن‌ام‌:»
هزار چشمه‌ هم‌زمون‌
تو من‌ می‌جوشه‌ بی‌امون‌، 
مد‌‌‌ام ماهیا تومن‌
وول‌ می‌زنن‌، وول‌ می‌زنن‌. 

کتاب‌ اول
1
سامانه‌ی مه‌له‌خوف‌ها درست‌ ته‌ خوتور است‌. در کوچک‌مال‌خانه‌‌اش به شمال‌ نگاه‌ می‌کند یعنی‌ به دن‌. یک‌ شیب‌ تند هشت‌ ساژنی‌ از وسطصخره‌‌های گچی‌ِ خزه‌ بسته‌ و… این‌ هم‌ ساحل‌ رود: فرش‌ ضخیمی‌ از گوش‌ماهی‌های‌صدفی‌ و، مغزی‌ِ خاکستری‌ رنگ‌ بریده‌بریده‌ی سنگریزه‌‌های آبشور و… بعد هم‌ جریان پَرکلاغی‌ و چین‌چین‌ِ دن‌ که‌ از باد می‌جوشد. 
سمت‌ مشرق‌، پشت‌ پرچین‌ ترکه‌بیدی‌ِ خرمن‌جا‌‌‌ها جاده‌ی آتامان‌‌‌‌ها است‌ وگُله‌به‌گُله‌ بته‌‌های دَرمَنِه‌ و علف‌‌های آجری‌رنگ‌ بی‌عار و سم‌کوب‌ شده‌ی لب‌ جاده‌ و، نیایش‌گاه‌ کوچکی‌ بر سر دو راه‌ی و، پشت‌‌اش استپ‌، پوشیده‌ در مِه‌ی رقیق‌ و گذرا. 
طرف‌ جنوب‌ زنجیره‌ی کوه‌‌های گچی‌ است‌ و در غرب‌‌اش خیابانی‌ که‌ میدان‌ رامی‌برد و تا علفزار‌های باتلاقی‌ِ کنار رود پیش‌ می‌رود. 
پراکوفی‌ مه‌له‌خوف قزاق‌ از اردوکشی‌ِ ماقبل‌ آخری‌ِ روسیه‌ به عثمانی‌ که‌برگشت‌ برای‌ خودش‌ زن‌ ترک‌ کوچک‌اند‌‌‌ام شال‌پیچ‌ شده‌یی‌ آورد که‌ صورت‌‌اش راقایم‌ می‌کرد و فقط‌ چشم‌‌های وحشی‌ِ غمزده‌‌اش را نشان‌ می‌داد آن‌ هم‌ به ندرت‌. نقش‌‌های رنگین‌کمانی‌ِ شال‌ ابریشمی‌‌اش و عطر ناشناخته‌ و غریبی‌ که‌ داشت‌، چشم‌حسودِ خاله‌زنک‌‌‌‌ها را می‌ترکاند. 
زن‌ اسیر تُرک‌ با کس‌وکار پراکوفی‌ نمی‌جوشید. به همین‌ جهت‌ چیزی‌ نگذشت‌که‌ بابا مه‌له‌خوف‌ خرج‌ پسره‌ را از خانواده‌ جدا کرد و چون‌ تا دم‌ مرگ‌ هم‌ این‌ ننگ‌ رااز یاد نبرد هرگز پا به کورن‌ او نگذاشت‌. 
پراکوفی‌ به سرعت‌ سروسامان‌ گرفت‌: نجار‌‌‌ها کورناش را علم‌ کردند خودش‌هم‌ دور حیاط‌ مال‌خانه‌ را پرچین‌ کشید و نزدیکی‌‌های پاییز زن‌ غریب‌‌اش را که‌مختصر قوزکی‌ داشت‌ برداشت‌ آورد سرِ خانه‌ زنده‌گی‌اش‌. وقتی‌ هم‌راه‌ او دمبال‌ارابه‌یی‌ که‌ دار و ندارش‌ را بار آن‌ کرده‌ بود از وسط‌ خوتور می‌گذشت‌ جماعت‌ ازکوچک‌ و بزرگ‌ ریختند بیرون‌. مرد‌‌‌ها خوددارانه‌ زیرسبیلی‌ می‌خندیدند و خاله‌زنک‌هابا قیل‌ و قال‌ اختلاط‌ می‌کردند و یک‌بر بچه‌ی مفینه‌ پشت‌ سرش‌ هو می‌کشید اما او توچِکمن‌ قزاقی‌ِ دکمه‌ نکرده‌ مچ‌ زن‌ را با پنجه‌‌های سیاه‌‌اش چسبیده‌ سرش‌ را با آن‌کاکل‌ بی‌رنگ‌ مغرورانه‌ بالا گرفته‌ بود و آرام‌، مثل‌ کسی‌ که‌ از میان‌ شخم‌ می‌گذرد قدم‌بر می‌داشت‌ و فقط‌ گاهی قلمبه‌گی‌ِ گونه‌ه‌اش ورمی‌جست‌. میان‌ ابرو‌های بی‌حرکت‌تراز سنگ‌‌اش عرق‌ نشسته‌ بود. 
از آن‌ به بعد دیگر به ندرت‌ تو خوتور آفتابی‌ می‌شد. حتا به بازارمیدان‌ هم‌نمی‌آمد و تنها و بیغوش‌وار تو کورن‌ خودش‌ کنار دن‌ زنده‌گی‌ می‌کرد. تو خوتور هم‌چه‌چیز‌های شاخ‌داری‌ که‌ پشت‌ سرش‌ زبان‌ به زبان‌ نمی‌گشت‌. از قرار معلوم‌ پسربچه‌‌هایی که‌ گوساله‌‌‌‌ها را به علف‌چَر می‌بردند پراکوفی‌ را دیده‌ بودند که‌ تنگ‌ کلاغ‌پر، وقت‌ پریدن‌ آفتاب‌زردی‌، زن‌‌اش را بغل‌ می‌کرده‌ می‌برده‌ بالای‌ گورتپه‌ تاتاری‌، آن‌جااو را پشت‌ به سنگی‌ که‌ گذشت‌ قرن‌‌‌‌ها مثل‌ اسفنج‌ سوراخ‌ سوراخ‌‌اش کرده‌ کنار خودش‌می‌نشانده‌ و دوتایی‌ مدت‌‌‌‌ها به استپ‌ خیره‌ می‌شدند و آن‌قدر نگاه‌ می‌کردند تا شفق‌کاملاً بپرد و هوا تاریک‌ بشود. آن‌وقت‌ یاپونچی‌‌اش را می‌پیچیده‌ دور زن‌‌اش بغل‌اش‌می‌زده‌ برش‌ می‌گردانده‌ به کورن‌. 
تمام خوتور افتاد به هزار جور حدس‌ و گمان‌، تا برای‌ این‌کار عجیب‌ و غریب‌توضیحی‌ پیدا کند. پرچانه‌گی‌ِ زن‌‌‌‌ها بر سر این‌ موضوع‌ فرصت‌ شپش‌جوری‌ هم‌برای‌شان‌ باقی‌ نگذاشت‌. 
در مورد خود زن‌ هم‌ همه‌جور حرفی‌ می‌زدند. بعضی‌‌‌‌ها سفت‌ و سخت‌ عقیده‌داشتند که‌ دیگر مادر گیتی‌ دختری‌ با این‌ بر و رو نزاییده‌ و بعضی‌ هم‌ خلاف‌ این‌ رامی‌گفتند. و قال‌ قضیه‌ فقط‌ وقتی‌ کنده‌ شد که‌ ماورا ی‌ ژالمرکا پاچه‌ور مالیده‌ترین‌ زن‌ خوتور به بهانه‌ی گرفتن‌ خمیرترش‌ سراغ‌ پراکوفی‌ رفت‌ و تو فاصـله‌یی‌ که‌ پراکوفی‌ واسه‌ آوردن‌ خمیرترش‌ به زیر زمین‌ رفته‌ بود فرصت‌ کرد کاشف‌عمل‌ بیاورد که‌ زنک‌ ترک‌ مالی‌ نیست‌ و دردی‌ از دنیا و آخرت‌ کسی‌ دوا نمی‌کند. 
کمی‌ بعد ماورا با رنگ‌ و روی‌ برافروخته‌ و چارقد یک‌بری‌ تو کوچه‌ برای‌ بُرّی‌از زن‌‌‌‌ها رفته‌ بود منبر که‌: من‌ فقط‌ دل‌‌‌‌ام می‌خواهد بدانم‌ چی‌چی‌ِ این‌ تحفه‌ چشم‌ کورپراکوفی‌ را گرفته‌… باز اگر دست‌کم‌ یک‌ چیزی‌‌اش به زن‌‌‌‌ها می‌رفت‌ یک‌ حرفی‌… نه‌شکمی‌ نه‌ ک. و کپلی‌. فقط‌ مایه‌ی اسم‌ بدنامی‌ است‌! آخر دور و بر خودمان‌ که‌ کلی‌دختر ترگل‌ ورگل‌ می‌پلکد. زنکه‌ یک‌ کمر دارد عین‌ زمبور: می‌شود گرفت‌ چقی‌ ازوسط‌ نصف‌‌اش کرد. چشم‌‌های سیاه‌ گنده‌‌اش را که‌ نگو! وقتی‌ پلک‌ می‌زند انگار ابلیس‌لعین‌ قبای‌ لعنت‌ قیچی‌ می‌کند… خدایا توبه‌: غلط‌ نکرده‌ باشم‌ پنداری‌ پا به ماه‌ هم‌ هست‌به‌خدا!
زن‌‌‌‌ها حیرت‌زده‌ گفتند: پا به ماه‌؟ بگو «تو بمیری‌!»
ـ من‌ که‌ بچه‌ نیستم‌، خودم‌ سه‌تا بچه‌ به عرصه‌ رسانده‌ام‌. 
ـ ریخت‌ و قیافه‌‌اش چه‌طور است‌؟ 
ـ هیچی‌: یک‌ قیافه‌ی زردمبو با چشم‌‌های غصه‌دار. آخر، خدایی‌‌اش را بخواهیم‌هم‌، تو ولایت‌ غربت‌ به آدم‌ خوش‌ نمی‌گذرد که‌… تازه‌ یک‌ چیز دیگر: میدانید چی‌چی‌پ‌اش می‌کند؟ شلوار‌های پراکوفی‌ را. 
زن‌‌‌‌ها وحشت‌ زده‌ و یک‌صدا آه‌شان‌ درآمد که‌: نه‌ بابا… 
ـ خودم‌ دیدم‌. شلوار پ‌اش بود گیرم‌ بی‌نوار. غلط‌ نکنم‌ شلوار کار شوهره‌ رانیزه‌ می‌زند. یک‌ پیرهن‌ بلند رو شلوار انداخته‌ بود تن‌‌اش و دم‌ پاچه‌‌های شلواره‌ را آن‌زیر تپانده‌ بود تو جوراب‌هاش‌… خواهر! این‌ را که‌ دیدم‌ خشک‌‌‌‌ام زد… 
پچپچه‌ افتاد تو خوتور که‌ زن‌ پراکوفی‌ جـادو جمبل‌ می‌کند. آستاخوف‌ها که‌ نزدیک‌ کورن‌ پراکوفی‌ می‌نشستندعروس‌شان‌ خدا را گواه‌ گرفت‌ که‌روز عید تثلیث‌ پیش‌ از روشن‌ شدن‌ هوا زن‌ پراکوفی‌ را دیده‌ که‌ با سر لخت‌ و پای‌برهنه‌ آمده‌ بوده‌ تو مال‌خانه‌شان‌ داشته‌ گاوشان‌ را می‌دوشیده‌: از همان‌وقت‌ گاوه‌شیرش‌ خشکید پستان‌‌اش شد قد مشت‌ یک‌ بچه‌ و چند روز بعد هم‌ سقط‌ شـد. 
آن‌ سال‌ مال‌مَرگی‌ِ بی‌سابقه‌یی‌ پیش‌ آمد. هر روز دماغه‌ی شنی‌ِ آبشخورهای‌ساحل‌ رود از لاشه‌ی گاو و گوساله‌ خال‌خال‌ می‌شد. بعد هم‌ مرگ‌ و می‌ر به جان‌اسب‌‌‌‌ها زد و گله‌‌های علفچر استانیتسا بنا کرد تحلیل‌ رفتن‌. و آن‌وقت‌ بود که‌ زمزمه‌ی‌شومی‌ تو کوچه‌ و خیابان‌ از دری‌ به دری‌ خزید… 
یک‌ روز قزاق‌‌‌‌ها بعد از جلسه‌ی مشورتی‌ِ خوتور یک‌ راست‌ راه‌ افتادند رفتندسراغ‌ پراکوفی‌. صاحب‌خانه‌ با تعظیم‌ و تکریم‌ آمد رو جلوخان‌ که‌: چی‌ شده‌ آقایان‌بزرگتر‌‌‌ها سرافراز فرموده‌اند؟ 
جمعیت‌، پنداری‌ لال‌ مادرزاد، تو سکوت‌ به جلوخان‌ نزدیک‌تر شد تا بالاخـره‌اولین‌ کسی‌ که‌ صد‌اش درآمد، پیره‌مردی‌ که‌ دُمی‌ هم‌ به خمره‌ زده‌ بود، داد کشید: آن‌عفریته‌ی جادوگرت‌ را بینداز بیرون‌ می‌خواهیم‌ محاکمه‌‌اش کنیم‌. 
پراکوفی‌ خودش‌ را انداخت‌ تو خانه‌ اما وسط‌ دهلیز خودشان‌ را به ‌اش رساندند. توپ‌چی‌ نره‌غولی‌ که‌ «داربست‌» لقب‌‌اش داده‌ بودند سر او را کوبید به دیوار و به لحن‌نصیحت‌ درآمد که‌: جیک‌ات‌ در نیاد! جیک‌ات‌ در نیاد که‌ بی‌فایده‌ است‌. کسی‌ با توکاری‌ ندارد اما زنکه‌ باید برود زیر خاک‌. به تر است‌ تا همه‌ی اهل‌ خوتور از بی‌مالی‌به‌خاک‌ سیاه‌ ننشسته‌اند کلک‌‌اش را بکنیم‌… بپا جیک‌ات‌ در نیاد وگرنه‌ دیوار را باکله‌ات‌ می‌رمبانم‌!
از سمت‌ جلوخان‌ فریاد می‌زدند: ماچه‌سگ‌ را بکش‌‌اش بیرون‌!
یکی‌ از همقطار‌های هنگ‌ پراکوفی‌ که‌ مو‌های زن‌ ترک‌ را دور یک‌ دست‌اش‌پیچانده‌ بود و با دست‌ دیگر دهان‌ دریده‌ به فریادش‌ را چسبیده‌ بود دوان‌دوان‌ از دهلیزگذشت‌ کشان‌کشان‌ با خودش‌ برد سر پله‌‌‌‌ها پرت‌‌اش کرد زیر پای‌ جمعیت‌. جیغ‌ تیزی‌غلغله‌ی یک‌ دست‌ را از هم‌ درید. پراکوفی‌ شش‌تایی‌ از قزاق‌‌‌‌ها را به  یک‌ خیز خواباند خودش‌ را رساند به اتاق‌ و شوشکه‌‌اش را از دیوار قاپید. قزاق‌‌‌‌ها که‌ یکهو هوا را پس‌دیدند با له‌ولورده‌ کردن‌ هم‌دیگر خودشان‌ را از دهلیز انداختند بیرون‌. پراکوفی‌ که‌شوشکه‌ دور سرش‌ می‌چرخید و برق‌ می‌زد و تو هوا صفیر می‌کشید مثل‌ اجل‌ از پله‌هاسرازیر شـد. جمعیت‌ پس‌ زد و تو حیاط‌ ولو شـد. پراکوفی‌ داربست‌ْتوپ‌چی‌ را که‌تنه‌ی سنگین‌‌اش جلو دویدن‌‌اش را می‌گرفت‌ دم‌ امباری‌ گیر آورد و از پشت‌ به یک‌ضرب‌ شوشکه‌ کجکی‌ از شانه‌ی چپ‌ تا کمرگاه‌ دو شقه‌‌اش کرد. قزاق‌‌‌‌ها که‌ داشتنددستک‌‌های چپر را می‌کندند ول‌ کردند از خرمن‌جا زدند به استپ‌. 
نیم‌ ساعت‌ بعد جمعیت‌ که‌ دوباره‌ جگر پیدا کرده‌ بود به حیاط‌ نزدیک‌ شد. دوتااز قزاق‌‌‌‌ها واسه‌ سر و گوش‌ آب‌ دادن‌ با احتیاط‌ به دهلیز کله‌ کشیدند: زن‌ پراکوفی‌ باسر یک‌بری‌ و زبانی‌ که‌ لای‌ دندان‌‌های کلید شده‌ از دردش‌ مانده‌ بود غرق‌ خون‌ درازبه‌دراز وسط‌ درگاهی‌ِ مطبخ‌ افتاده‌ بود و پراکوفی‌ نوزاد پیش‌ از وقت‌ آمده‌ را که‌ لای‌بالاپوش‌ آسترپوستی‌ اونغا اونغا می‌کرد با سر لرزان‌ و نگاه‌ راه‌ کشیده‌ گرفته‌ بود توبغل‌اش‌. 
زن‌ پراکوفی‌ همان‌ شب‌ مرد. 
مادر پراکوفی‌ رحم‌‌اش آمد و پرستاری‌ِ بچه‌ی پیش‌ از وقت‌ را قبول‌ کرد. لای‌سبوسی‌ که‌ با بخار گرم‌ می‌کردند خواباندند به ‌اش شیر مادیان‌ خوراندند و یک‌ماه‌ بعدکه‌ خاطر جمع‌ شدند تُرک‌زاده‌ی سیاسوخته‌ از خطر جسته‌ بردندش‌ کلیسا تعمیدش‌دادند و اسم‌ بابا بزرگ‌‌اش پانته‌له‌ی را گذاشتند روش‌. 
پراکوفی‌ دوازده‌ سال‌ بعد دوره‌ی محکومیت‌ به اعمال‌ شاقه‌‌اش را تمام کرد وبرگشت‌. با آن‌ ریش‌ قرمز اصلاح‌ شده‌ی رگه‌رگه‌ سفید و تو آن‌ لباس‌ روسی‌ پاک‌ غریبه‌به‌نظر می‌آمد. دیگر اصـلاً به قزاق‌ جماعت‌ نمی‌برد. پسرش‌ را برداشت‌ رفت‌ سرخانه‌زنده‌گی‌ِ خودش‌، و چسبید به کار. 
پانته‌له‌ی بزرگ‌ شد. پوست‌‌اش از تیره‌گی‌ سیاه‌ می‌زد. یک‌پارچه‌ آتش‌ از آب‌درآمد. ریخت‌ و هیکل‌‌اش به مادره‌ رفته‌ بود. پراکوفی‌ دختر قزاقی‌ را که‌ همسایه‌شان‌بود برایش‌ گرفت‌. خون‌ ترک‌ قاتی‌ِ خون‌ قزاق‌ شد و از این‌جا بود که‌ قزاق‌‌های طایفه‌ی‌مه‌له‌خوف‌ تو خوتور به هم‌ رسیدند که‌ با بینی‌ِ عقابی‌ و زیبایی‌ِ لولی‌وش‌شان‌ لقب‌«تُرک‌» گرفتند. 
پانته‌له‌ی باب‌اش را که‌ به خاک‌ سپرد افتاد به جان‌ سامانه‌: بام‌‌اش را عوض‌ کرد ورو حدود نیم‌ دسیاتین‌ زمین‌ مواتی‌ که‌ سر ملک‌‌اش انداخت‌ چندتا امبار و یک‌کاه‌دانی‌ِ تازه‌ ساخت‌ که‌ ب‌‌‌ام همه‌شان‌ شیروانی‌ بود. شیروانی‌ساز به دستور او ازحلبی‌‌های دم‌ قیچی‌ دوتا خروس‌ هم‌ برید و رو بام کاه‌دان‌ نصب‌شان‌ کرد. حالت‌ولنگارانه‌ و بی‌خیال‌ خروس‌‌‌‌ها به سامانه‌ی مه‌له‌خوف‌‌‌‌ها قیافه‌ی شادتری‌ داد و به خانه‌ظاهر پروپیمان‌تری‌ بخشید. 
زیر بار سال‌‌هایی که‌ می‌خزید و می‌گذشت‌ پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ از ریخت‌افتاد: پهنا وا کرد و بفهمی‌نفهمی‌ قوزش‌ بیرون‌ زد اما با همه‌ی این‌‌‌‌ها پیرمرد خوش‌بنیه‌یی‌ به نظر می‌آمد. استخوان‌ه‌اش خشک‌ بود و می‌لنگید هم‌. آخر تو سال‌های‌جوانی‌ در یکی‌ از بازدید‌های امپراتور پای‌ چپ‌‌اش تو مسابقه‌ی پرش‌ با اسب‌ شکسته‌بود. گوشواره‌ی نقره‌ی هلالی‌شکلی‌ به گوش‌ چپ‌‌اش داشت‌. سر و ریشش‌ تا پیری‌ هم‌پرکلاغی‌ باقی‌ ماند. هروقت‌ روی‌ سگ‌‌اش از چیزی‌ بالا می‌آمد پاک‌ عقل‌‌اش را ازدست‌ می‌داد، لابد زن‌ پرتحمل‌‌اش که‌ روزگاری‌ بر و رویی‌ داشت‌ به همین‌ علت‌ پیش‌ ازوقت‌ به شکل‌ عجوزه‌یی‌ درآمد که‌ حالا دیگر صورت‌‌اش را چین‌ و چروک‌تارعنکبوت‌واری‌ پوشانده‌ بود. 
پسر بزرگه‌‌اش پترو که‌ زن‌ هم‌ داشت‌ به مادرش‌ رفته‌ بود: ریزه‌ و می‌شی‌چشم‌ و دماغ‌ کوفته‌یی‌، با مو‌های فرفری‌ِ پر پشتی‌ به رنگ‌ گندم‌ رسیده‌. اما پسرکوچکه‌‌اش گریگوری‌ به خود باباهه‌ رفته‌ بود: با این‌که‌ از پترو شش‌ سال‌ کم‌ترداشت‌ نصف‌ سروگردن‌ از او بلندتر بود. مثل‌ پدره‌ دماغ‌ عقابی‌ داشت‌. انگورک‌چشـم‌‌های فروزان‌‌اش از شکاف‌ نسبتاً اریب‌ پلک‌‌‌‌ها کبود می‌زد. پوست‌ کشیده‌ی لپ‌‌های برجسته‌‌اش سبزه‌ی تند بود. مثل‌ پدره‌ قوز می‌کرد و حتا تو لب‌خندشان‌ هم‌چیز مشترکی‌ داشتند: چموشی‌!
بعد هم‌ دونیاشکا بود، نازنازی‌ عزیزدُردانه‌ی بابا: دخترکی‌ بادست‌‌های دراز و چشم‌‌های درشت‌. و آخر از همه‌ هم‌ داریا زن‌ پترو بود بابچه‌ی کوچولوش‌. کوچک‌ و بزرگ‌ خانواده‌ی مه‌له‌خوف‌. 

2
هنوز تو آسمان‌ خاکستری‌ِ صبح‌گاهی تک‌ و توک‌ ستاره‌‌هایی برق‌ می‌زد. باد اززیر ابر‌های سیاه‌ می‌وزید. مه‌ در امتداد شیب‌ گچی‌ چراغ‌پا از روی‌ دن‌ می‌گذشت‌ بردامنه‌ی کوه‌‌های گچی‌ روهم‌ امباشته‌ می‌شد و مثل‌ افعی‌ِ سُربی‌رنگ‌ بی‌سری‌ بر شیب‌کناره‌ می‌خزید. ساحل‌ چپ‌ رودخانه‌ و ماسه‌‌‌‌ها و تالاب‌‌‌‌ها و نیزار‌های باتلاقی‌ِغیرقابل‌ عبور و جنگل‌‌های خیس‌ از شبنم‌ و همه‌چیز و همه‌چیز تو روشنایی‌ِ سرد فلق‌غوطه‌ می‌خورد. خورشید در نمی‌آمد: پشت‌ افق‌ تو تلاش و تقلا بود. 
تو خانه‌ی مه‌له‌خوف‌‌‌‌ها پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ اولین‌ کسی‌ بود که‌ بیدار شد. پاشد و در حال‌ دکمه‌ کردن‌ یخه‌ی پیرهن‌‌اش که‌ صلیب‌‌های کوچولوکوچولویی‌ روش‌شماره‌دوزی‌ شده‌ بود رفت‌ رو مهتابی‌. علف‌ کف‌ حیاط‌ از شبنمی‌ نقره‌یی‌ پوشیده‌ بود. مال‌‌‌‌ها را به کوچه‌ راند. داریـا تو پیرهن‌خواب‌ دوید که‌ گاو‌‌‌ها را بدوشد. شبنم‌ پُرطراوت‌مثل‌ شیر به نرمه‌ی ساق‌‌های سفیدش‌ پشنگ‌ می‌زد و عبورش‌ از حیاط‌ رد دودواری‌جامی‌ گذاشت‌. 
پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ مدتی‌ راست‌ شدن‌ علف‌‌هایی را که‌ داریا لگد کرده‌ بودتماشا کرد و به اتاق‌ برگشت‌. 
پنجره‌ چارتاق‌ وا بود و شکوفه‌‌های گیلاس‌ گل‌ریخته‌ی باغچه‌ رو کف‌ِ پنجره‌سرخی‌ِبی‌جانی‌ داشت‌. گریگوری‌ دمر خوابیده‌ یک‌ دست‌‌اش آویزان‌ مانده‌ بود. 
ـ ماهی‌گیری‌ می‌آیی‌ گریشکا؟ 
گریگوری‌ پا‌‌‌ها را از کنار تخت‌ آویزان‌ کرد و زیر لب‌ پرسید: چیه‌ بابا؟ 
ـ گفتم‌ دم‌ آفتابی‌ برویم‌ لب‌ آب‌. 
گریگوری‌ خمیازه‌کشان‌ شلوارش‌ را از چوب‌رختی‌ برداشت‌ کشید به پاش‌پاچه‌هایش‌ را چپاند تو جوراب‌ پشمی‌ِ سفیدش‌ و بالا کشیدن‌ پشت‌ خوابیده‌ی‌چیریک‌‌‌‌ها و بستن‌ بندشان‌ را مدت‌ درازی‌ طول‌ داد و همان‌جور که‌ پشت‌ سر پدرش‌وارد دهلیز می‌شد با صدای‌ خش‌داری‌ پرسید: 
ـ مادرجان‌ طعمه‌‌‌‌ها را پخته‌؟ 
ـ آره‌. تا تو بروی‌ تو قایق‌ من‌ هم‌ رسیده‌ام‌. 
پیره‌مرد ارزن‌‌های آب‌پز خوش‌بو را ریخت‌ تو کوزه‌، دانه‌‌های ولو شده‌ را هم‌دلسوزانه‌ دست‌برچین‌ کرد و همان‌جور که‌ پای‌ چپ‌‌اش را می‌کشید به طرف‌ رودخانه‌رفت‌. 
گریگوری‌ نشسته‌ بود تو قایق‌ کز کرده‌ بود: 
ـ کجا می‌رویم‌؟ 
ـ سیاه‌کنار، بغل‌ِ همان‌ کُنده‌ درخته‌. جای‌ دفعه‌ی پیش‌. 
ته‌ قایق‌ خطی‌ رو زمین‌ کشید به آب‌ افتاد و از ساحل‌ کنده‌ شد. جریان‌ تند آب‌برش‌ داشت‌ و ضمن‌ این‌که‌ به تلاطم‌‌اش انداخته‌ بود خواست‌ به پهلو بچرخاندش‌. گریگوری‌ سعی‌ کرد بی‌کومک‌ پارو راست‌‌اش کند. 
ـ پارو بزن‌ دِ !
ـ خودش‌ الان‌ می‌افتد وسط‌ِ آب‌. 
قایق‌ از تنداب‌ گذشت‌ و به ساحل‌ چپ‌ کشید. خروس‌‌‌‌ها که‌ آب‌ تیزی‌ِ بانگ‌شان‌را می‌گرفت‌ از خوتور صدابه‌صداانداخته‌ بودند. پهلوی‌ قایق‌ به کناره‌ی سیاه‌ نرم‌ و بلندخطی‌ کشید و در خلیجک‌ پناه‌ آن‌ به ساحل‌ چسبید. سرشاخه‌‌های درهم‌ پیچیده‌ی‌زبان‌گنجشک‌ جنگلی‌ِ غرق‌شده‌یی‌ در پنج‌ ساژنی‌ِ ساحل‌ از آب‌ بیرون‌ بود و کف‌تیره‌رنگ‌ زیادی‌ دور و برش‌ می‌جوشید و می‌چرخید. پدر گفت‌: «تو قـلاب‌ را حاضرکن‌ من‌ دان‌ می‌پاشم‌. »ـ و دست‌‌اش را به کوزه‌ی دانه‌‌های پخته‌ فرو برد. 
آب‌ از برخورد دانه‌‌‌‌ها صدای‌ خفیفی‌ درآورد، انگار یکی‌ زیر لب‌ گفت‌: شیپ‌!
گریگوری‌ دانه‌‌های پف‌ کرده‌ را به قلاب‌ زد و با خنده‌ گفت‌: بیایید، بیاییدماهی‌ها، هم‌ ریزهاتان‌ بیایید هم‌ درشت‌هاتان‌!
نخ‌ قلاب‌ به شکل‌ حلقه‌یی‌ روی‌ آب‌ افتاد. اول‌ کشیده‌ شد اما همین‌که‌ وزنه‌ی‌سربی‌ به  ته‌آب‌ رسید دوباره‌ وارفت‌. گریگوری‌ پایش‌ را رو ته‌ چوب‌ قلاب‌ گذاشته‌ بودو سعی‌ می‌کرد بی‌این‌که‌ بجمبد کیسه‌ توتون‌‌اش را بیرون‌ بکشد. 
ـ چیزی‌ دست‌مان‌ را نمی‌گیرد پدر: ماه‌ رو به محاق‌ می‌رود. 
ـ کبریت‌ با خودت‌ برداشته‌ای‌؟ 
ـ آره‌. 
ـ بزن‌ ببینم‌. 
پیره‌مرد پُک‌زنان‌ به آفتاب‌ که‌ انگار پشت‌ نارون‌ گیر کرده‌ بود نگاه‌ کرد. 
ـ کپور است‌ دیگر: هر وقتی‌ یک‌ حالی‌ دارد. یک‌وقت‌ دیدی‌ تو محاق‌ ماه‌هم‌گیر افتاد. 
گریگوری‌ نفس‌ عمیقی‌ کشید و گفت‌: پنداری‌ ریزه‌‌‌‌ها دارند نوک‌ می‌زنند. 
آب‌ به پهلوی‌ قایق‌ شلپی‌ کرد و پس‌ نشست‌ و کپوری‌ به درازی‌ِ دو آرشین‌ که انگار از مس‌ سرخ‌ ریخته‌ شده‌ بود ناله‌واره‌یی‌ کرد و بالا جست‌ و با دم‌ خمیده‌اش قطره‌‌های آب‌ را دانه‌دانه‌ به  بدنه‌ی قایق‌ پاشید. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ که‌ ریش‌خیس‌‌اش را با سر آستین‌‌اش خشک‌ می‌کرد گفت‌: حالا دیگر منتظرش‌ باش‌. 
از میان‌ شاخه‌‌های لخت‌ زبان‌گنجشک‌ غرق‌ شده‌ دو کپور باهم‌ بالا جستند. یکی‌دیگر هم‌ کمی‌ کوچک‌تر از آن‌ دوتا نزدیک‌ ساحل‌ بیرون‌ پرید و خودش‌ راچندبار با سماجت‌ به آب‌ کوبید. 
گریگوری‌ با بی‌صبری‌ ته‌خیس‌ سیگارش‌ را می‌جوید. آفتاب‌ بی‌رمق‌ کمی‌ بالاآمده‌ بود. 
پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ باقی‌ِ طعمـه‌‌‌‌ها را که‌ پاشید لب‌هایش‌ را با دل‌خوری‌ جمع‌کرد و نگاه‌‌اش را به نوک‌ بی‌حرکت‌ چوب‌ قلاب‌ دوخت‌. 
گریگوری‌ ته‌سیگارش‌ را تف‌ کرد و با خُلق‌ تَنگ‌ به پرواز شتابان‌‌اش چشم‌دوخت‌. ته‌ دل‌ به پدرش‌ که‌ صبح‌ به این‌ زودی‌ بیدارش‌ کرده‌ داغ‌ خواب‌ شیرین‌ سحری‌را به دل‌‌اش گذاشته‌ بود بد و بیراه‌ می‌گفت‌. سیگار ناشتا تو دهن‌‌اش بوی‌ کز باقی‌گذاشته‌ بود. درست‌ موقعی‌ که‌ خم‌ شد از رودخانه‌ یک‌مشت‌ آب‌ بردارد نوک‌ چوب‌قلاب‌ که‌ نیم‌ آرشین‌ از آب‌ بیرون‌ بود تکانی‌ خورد و آهسته‌ پایین‌ کشیده‌ شد. 
پیره‌مرد آهسته‌ اما با هیجان‌ گفت‌: بکش‌اش‌!
گریگوری‌ از جا جست‌ چوب‌ ماهی‌گیری‌ را بالا کشید اما سرچوب‌ خم‌ شد وخم‌ شد تا به شکل‌ کمان‌ درآمد و نوک‌‌اش به آب‌ رسید. نیروی‌ زیادی‌ چوب‌ سخت‌سرخه‌بید را مثل‌ فنر پایین‌ می‌کشید. پیره‌مرد که‌ قایق‌ را از کنار ساحل‌ به داخل‌رودخانه‌ هل‌ می‌داد ناله‌‌اش درآمد که‌: نگه‌اش‌دار!
گریگوری‌ همه‌ی زورش‌ را جمع‌ کرد که‌ چوب‌ را بالا بکشد و نتوانست‌. نخ‌کلفت‌ قلاب‌ با صدای‌ خشکی‌ پاره‌ شد. گریگوری‌ تعادل‌‌اش را از دست‌ داد و چیزی‌نمانده‌ بود پس‌ بیفتد. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ که‌ موفق‌ نمی‌شد طعمه‌ را نوک‌ قلاب‌ تازه‌سوار کند زیر لب‌ لندید: بی‌پیر انگار ورزا بود!
گریگوری‌ که‌ از هیجان‌ زیاد به خنده‌ افتاده‌ بود نخ‌ و قلاب‌ دیگری‌ به چوب‌ بست‌و انداخت‌. هنوز وزنه‌ی سربی‌ به کف‌ آب‌ نرسیده‌ بود که‌ چوب‌ دوباره‌ خم‌ شد. گریگوری‌ که‌ به زحمت‌ زیاد می‌کوشید ماه‌ی را که‌ برای‌ رسیدن‌ به تندی‌ِ جریان‌ آب‌تقلا می‌کرد بالا بکشد گفت‌: آی‌ ابلیس‌! پید‌اش شد. 
نخ‌ با صفیر تیزی‌ آب‌ را می‌برید و آن‌ را پشت‌ سر خودش‌ مثل‌ پرده‌ی سبزرنگ‌اریبی‌ از سطح‌ رود بلند می‌کرد. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ دسته‌ی تور کاسه‌یی‌ را باانگشت‌‌های کت‌ و کلفت‌‌اش چسبیده‌ بود: 
ـ بیارش‌ رو آب‌، اگر نه‌ باز پاره‌‌اش می‌کند… 
ـ هو‌اش را دارم‌. 
کپور بزرگ‌ زرد و سرخی‌ آمد رو، آب‌ را کف‌آلود کرد، کله‌ی پخ‌ پت‌ و پهن‌اش‌را برگرداند و باز رفت‌ زیر. 
ـ چه‌ تقلایی‌ می‌کند بی‌پیر! دست‌‌‌‌ام دارد از حس‌ می‌افتد… نخیر، حالا می‌بینی‌. 
ـ نگه‌اش‌دار گریشکا!
ـ نگه‌اش ‌… داشته‌… ام‌. 
ـ بپا … نگذار برود زیر قایق‌، بپـا!
گریگوری‌ نفسی‌ چاق‌ کرد و کپور را که‌ یک‌بر شده‌ بود به سمت‌ قایق‌ کشید اماتا پیره‌مرد آمد دست‌ بجمباند و با تور کاسه‌یی‌ بگیردش‌ زور آخرش‌ را زد و دوباره‌رفت‌ زیر آب‌. 
ـ سرش‌ را بگیر بالا! اگر وادارش‌ کنی‌ باد بخورد از تقلا می‌افتد. 
گریگوری‌ دوباره‌ کپور خسته‌ را بالا کشید و دوباره‌ آوردش‌ کنار قایق‌. پوزه‌ی‌کپور که‌ دهن‌‌اش خمیازه‌وار باز مانده‌ بود به پایین‌ دیواره‌ی قایق‌ گرفت‌ و دست‌ آخر، تنهاش که‌ پیچ‌وتاب‌ می‌خورد و پولک‌‌های طلایی‌ و نارنجی‌‌اش برق‌ می‌زد راست‌بی‌حرکت‌ ماند. پانته‌له‌ی پراکوفیه‌ویچ‌ تور کاسه‌یی‌ را زیرش‌ داد و غار زد: بالاخره‌ واداد. 
نیم‌ساعت‌ دیگر هم‌ نشستند. جنگ‌ کپور آر‌‌‌ام گرفته‌ بود. 
ـ جمع‌ کن‌ برویم‌، گریشکا. انگار اینی‌که‌ گرفتیم‌ آخری‌‌اش بود. دیگربه‌معطلی‌‌اش نمی‌ارزد. 
راه‌ افتادند. گریگوری‌ قایق‌ را از ساحل‌ دور کرد. 
نصفه‌نیمه‌‌های راه‌ گریگوری‌ تو قیافه‌ی پدرش‌ خواند که‌ می‌خواهد چیزی‌بگوید اما پیره‌مرد زبان‌ به ک‌‌‌ام کشیده‌ بود و کورن‌‌های خوتور را که‌ رو دامنه‌ی کوه‌پراکنده‌ بود سیاحت‌ می‌کرد تا بالاخره‌ گره‌ کیسه‌یی‌ را که‌ زیر پ‌اش افتـاده‌ بود گرفت‌کشید پیش‌ و دودل‌ درآمد که‌: ببین‌، گریگوری ‌… از قراری‌ که‌ بو برده‌ام‌… انگار تو بااین‌ آکسینیا آستاخوف … 
گریگوری‌تا بناگوش‌سرخ‌شدوصورت‌‌اشرابرگرداند. روگردن‌آفتاب‌سوخته‌‌اش از فشار یخه‌ی پیرهن‌ خط‌ سفیدی‌ افتاد. پیره‌مرد با خشونت‌ و تغیّرادامه‌ داد: مواظب‌ رفتارت‌ ب‌اش پسر. دفعه‌ی دیگر این‌جوری‌ بات‌ حرف‌ نمی‌زنم‌!… استپان‌ همسایه‌ی ما است‌، اصـلاً به ات‌ اجازه‌ نمی‌دهم‌ دور و ور عیال‌‌اش بِپلکی‌. این‌جور کار‌‌‌ها به معصیت‌ می‌کشد. پیش‌پیش‌ خبرت‌ کرده‌ باشم‌: اگر ببینم‌ زیر شلاق‌سیاه‌ و کبودت‌ می‌کنم‌! می‌کُشم‌ات‌!
مشت‌ پرگره‌‌اش را به هم‌ فشرد و با چشم‌‌های ریز نیم‌بسته‌ به پسرش‌ که‌ خون‌به‌صورت‌ آورده‌ بود نگاه‌ کرد. 
گریگوری‌ نگاه‌‌اش را راست‌ به فاصله‌ی کبود وسط‌ چشم‌‌های پدرش‌ دوخت‌ وبا صدای‌ خفه‌یی‌ که‌ انگار از ته‌ رودخانه‌ بالا می‌آمد گفت‌: بُهتان‌ است‌. 
ـ بُبر صدات‌ را!
ـ مردم‌ خیلی‌ چیز‌‌‌ها می‌گویند. 
ـ خفه‌، ننه‌قحبه‌!
گریگوری‌ رو پارو‌‌‌ها خم‌ شد. قایق‌ خیز به خیز جلو می‌رفت‌ و پشت‌ سرش‌ آب‌کف‌ کرده‌ رقص‌کنان‌ پیچ‌وتاب‌ می‌خورد و می‌جوشید. دیگر هیچ‌کدام‌شـان‌ تا رسیدن به  کُـرپی‌ چیزی‌ نگفتند. به آن‌جا که‌ رسیدند پدره‌ دوباره‌ گفت‌: نگاه‌ کن‌. یادت‌ نرود!اگر نه‌ از همین‌ امروز همه‌ی تفریح‌هات‌ موقوف‌ می‌شود. دیگر نمی‌گذارم‌ قدم‌ از خانه‌بگذاری‌ بیرون‌. همین‌. 
گریگوری‌ همان‌جور ساکت‌ ماند. وقتی‌ داشت‌ قایق‌ را به کرپی‌ می‌بست‌ پرسید: ماه‌ی را بدهم‌ دست‌ زن‌ها؟ 
پیره‌مرد نرم‌تر شـد. جواب‌ داد: ببر بفروش‌‌اش واسه‌ خودت‌ توتون‌ بخر. 
گریگوری‌ لب‌گزه‌کنان‌ پشت‌ سر پدره‌ می‌آمد با نگاه‌‌اش پس‌ گردن‌ شق‌ و رق‌ اورا سوراخ‌ می‌کرد و تو دل‌‌اش می‌گفت‌: کورخوانده‌ای‌! بخو هم‌ که‌ به پاه‌‌‌ام بزنی‌ شب‌می‌روم‌ پی‌ عیش‌ام‌. 
تو خانه‌ ماه‌ی را که‌ مشتی‌ ماسه‌ به پولک‌هایش‌ خشکیده‌ بود به دقت‌ شست‌ وترکه‌یی‌ از گوش‌ه‌اش گذراند. دم‌ در به دوست‌ قدیمی‌ِ هم‌سال‌‌اش میتکا کارشونوف برخورد که‌ ول‌ می‌گشت‌ و با قلاب‌ کمربندش‌ که‌ برجسته‌کاری‌ِفلزی‌ داشت‌ ورمی‌رفت‌. چشم‌‌های گرد زردش‌ با دریده‌گی‌ از شکاف‌ تنگ‌ پلک‌هایش‌برق‌ می‌زد. انگورک‌‌های گربه‌یی‌ِ چشم‌ه‌اش که‌ عمودی‌ بود به نگاه‌‌اش حالت‌ فرّار وزودگذری‌ می‌داد. 
ـ با آن‌ ماه‌ی کجا، گریشا؟ 
ـ صید امروز است‌. می‌برم‌ به پول‌ نزدیک‌‌اش کنم‌. 
ـ خانه‌ی موخوف ؟ 
ـ اوهوم‌. 
میتکا ماه‌ی را با نگاه‌ سبک‌سنگین‌ کرد: 
ـ یازده‌ فونتی‌ می‌شود. 
ـ نصفی‌ هم‌ بالاتر: با ترازو فنری‌ کشیده‌م‌اش‌. 
ـ مرا هم‌ با خودت‌ ببر. چک‌ و چانه‌ زدن‌‌اش با من‌. 
ـ بزن‌ برویم‌. 
ـ حق‌ و حساب‌ چی‌؟ 
ـ کنار می‌آییم‌، جر و بحث‌ِ الکی‌ نداریم‌ که‌. 
خیابان‌ پر از جماعتی‌ بود که‌ از کلیسا برمی‌گشتند. برادران‌ معروف‌ به شامیل ‌شانه‌ به شانه‌ خیابان‌ گز می‌کردند. آلکسه‌ی بی‌دست‌که‌ داداش‌بزرگ‌تره‌ بودوسط‌ راه‌ می‌رفت‌. یخه‌ی شق‌ّ و رق‌ّ فرنچ‌‌اش گردن‌ رگ‌و پی‌دارش‌ راسیخ‌ نگه‌ داشته‌ بود. ریش‌ نوک‌تیز کم‌پشت‌ وزوزی‌‌اش خودسرانه‌ یک‌وری‌ رفته‌ بود وچشم‌ چپ‌‌اش به حال‌ عصبی‌ مژک‌ می‌پراند. سال‌‌‌‌ها پیش‌ تو میدان‌ تیر تفنگ‌ تودست‌‌اش ترکیده‌ بود و یک‌ تکه‌ از فولاد گلنگدن‌ صورت‌‌اش را از ریخت‌ انداخته‌ بود. از آن‌ به بعد پلک‌ چپ‌‌اش وقت‌ و بی‌وقت‌ می‌پرید. رد کبود زخم‌ پس‌ از شیار کردن‌سرتاسر لپ‌‌اش زیر کنف‌ موه‌اش غیب‌ می‌شد. دست‌ چپ‌‌اش از آرنج‌ قطع‌ شده‌ بود اماآلکسه‌ی با تنها دست‌ دیگرش‌ چنان‌ ماهرانه‌ سیگار می‌پیچید که‌ بیا و سیاحت‌ کن‌: کیسه‌ توتون‌ را می‌چسباند به برجسته‌گی‌ِ سینه‌ی پهن‌‌اش کاغذ را با دندان‌ به اندازه‌می‌برید ناوه‌‌اش می‌کرد توش‌ توتون‌ می‌ریخت‌ و جلدی‌ میان‌ انگشت‌‌‌‌ها غلت‌اش‌می‌داد. روت‌ را برمی‌گرداندی‌ سیگاره‌ حاضرآماده‌ میان‌ لب‌ه‌اش بود و چلاقه‌ مژک‌زنان‌ ازت‌ آتش‌ می‌خواست‌. 
با وجود نقص‌ دست‌‌اش به ترین‌ مشت‌زن‌ خوتور بود. نه‌ این‌که‌ مشت‌ گت‌ وگنده‌یی‌ داشته‌ باشد ها: از قضا مشت‌‌اش از یک‌ هندوانه‌ی ابوجهل‌ هم‌ فسقلی‌تر بود. از قرار معلوم‌ یک‌بار سر شخم‌ که‌ بدقلقی‌ِ ورزا از کوره‌ درش‌ برده‌ بوده‌ آلکسه‌ی که‌شلاق‌ دم‌ دست‌‌اش نبوده‌ چنان‌ مشتی‌ حواله‌ی حیوان‌ کرده‌ که‌ همان‌جا رو شخم‌ ولوشده‌ خون‌ از گوش‌ه‌اش فواره‌ زده‌ و بعد هم‌ با چه‌زور و زحمتی‌ توانسته‌اند حیوان‌بینوا را از جا بلند کنند. 
دوتا برادر دیگرش‌ مارتین‌ و پراخور هم‌جزءبه‌جزء به آلکسه‌ی رفته‌بودند. همان‌جور پست‌قد و به کلفتی‌ِ تنه‌ی درخت‌ بلوط‌، با این‌ تفاوت‌ که‌ آن‌ دوتا هرکدام‌شان‌ عوض‌ یکی‌ و نصفی‌ دوتا دست‌ داشتند. 
گریگوری‌ با شامیل‌‌‌‌ها خوش‌وبش‌ کرد اما میتکا همان‌جور که‌ راه‌‌اش رامی‌رفت‌ چنان‌ رویش‌ را از آن‌ها برگرداند که‌ مهره‌‌های گردن‌‌اش صدا کرد: آلیوشا تومسابقات‌ مشت‌زنی‌ِ یکی‌ از جشن‌‌‌‌ها عوض‌ این‌که‌ به جوانی‌ِ میتکا رحم‌ کند دست‌‌اش رابرده‌ بود عقب‌ چنان‌ حواله‌ی پوزه‌ی این‌ مادرمرده‌ کرده‌ بود که‌ درجا دوتا دندان‌کرسی‌‌اش را رو یخ‌ کبودی‌ که‌ زیر نعل‌‌های آهنی‌ِ کفش‌‌‌‌ها خراش‌تر‌اش شده‌ بود تف‌کرد. 
وقتی‌ سینه‌به‌سینه‌ شدند آلکسه‌ی با پنج‌ شش‌تا مُژک‌ پشت‌ سرهم‌ گفت‌: ـبفروش‌اش‌. 
ـ خریداری‌؟ 
ـ به چند؟ 
ـ یک‌ جفت‌ ورزا و زن‌ات‌ هم‌ سر!
آلکسه‌ی چشم‌‌‌‌ها را تنگ‌ کرد و بنا کرد بازوی‌ بریده‌‌اش را جمباندن‌: هه‌هه‌هه‌، عجب‌ لوده‌یی‌ است‌ بابا!… هاه‌هاه‌هاه‌هاه‌، خیلی‌ لوده‌ای‌!… که‌ زن‌‌‌‌ام هم‌ سر… جل‌الخالق‌!… کرّه‌‌هایی را که‌ برایم‌ پس‌ انداخته‌ چی‌؟ آن‌ها را هم‌ ورمی‌داری‌؟ 
گریگوری‌ پوزخندزنان‌ گفت‌: خودت‌ واسه‌ تخم‌کشی‌ نگه‌شان‌دار، وگرنه‌ نسل‌شامیل‌‌‌‌ها از دارِ دنیا ورمی‌افتد. 
مردم‌ تو میدان‌ نزدیک‌ دیوار کلیسا جمع‌ شده‌ بودند. مباشر اموال‌ کلیسا غازی‌ رابرده‌ بود بالا سرش‌ فریاد می‌زد: پنجاه‌ کوپک‌، مال‌ حلال‌! بیش‌تر نبود؟ 
غازه‌ آن‌ بالا گردن‌ تاب‌ می‌داد و چشم‌‌های فیروزه‌یی‌‌اش را با نفرت‌ تنگ‌می‌کرد. 
آن‌ نزدیک‌‌‌‌ها پیره‌مردکی‌ با مو‌های فلفل‌نمکی‌ و سینه‌ی پر از صلیب‌ و نشان‌ باحرارت‌ سرو دست‌ تکان‌ می‌داد. میتکا با نگاه‌‌اش او را نشان‌ داد گفت‌: بابا گریشاکاGriىakہ مان‌ است‌ ها، دارد خاطرات‌ جنگ‌ عثمانی‌‌اش را چاخان‌ می‌کند. نرویم‌ گوش‌بدهیم‌؟ 
ـ تا معرکه‌‌اش تمام بشود کپوره‌ باد کرده‌ گندش‌ عالم‌ را برداشته‌. 
ـ چه‌ به تر! وقتی‌ باد کند سنگین‌تر می‌شود. به نفع‌مان‌ است‌ که‌. 
سر میدان‌، پشت‌ امبار اطفاییه‌ که‌ بشکه‌‌های آب‌ و مال‌بند‌های شکسته‌ وسط‌اش‌روهم‌ ریخته‌ بود شیروانی‌ِ خانه‌ی موخوف‌ سبز می‌زد. گریگوری‌ موقع‌ عبور از جلوامبار تف‌ غلیظی‌ انداخت‌ و دماغ‌‌اش را چسبید. پیره‌مردی‌ که‌ قلاب‌ کمربندش‌ را لای‌دندان‌ه‌اش گرفته‌ بود و داشت‌ دکمه‌‌های شلوارش‌ را میانداخت‌ از پشت‌ بشکه‌‌‌‌ها آمدبیرون‌. 
میتکا پراند که‌: بدجور بیخ‌ گلوت‌ را چسبیده‌ بود؟ 
پیره‌مرد دکمه‌ آخریه‌ را بست‌ قلاب‌ کمر را از دهن‌‌اش گرفت‌ و گفت‌: فضول‌ رابردند جهنم‌!
ـ باید دماغ‌ات‌ را گرفت‌ تپاند آن‌ تو … با ریش‌ات ‌… آره‌آره‌، مخصوصاً ریش‌ات را … جوری‌ که‌ زن‌ات‌ با یک‌ هفته‌ بشور و بمال‌ هم‌ نتواند پاک‌‌اش کند. 
پیره‌مرد از کوره‌ در رفت‌ گفت‌: اول‌ من‌ سر تا پای‌ تو را می‌تپانم‌ آن‌ تو، بچه‌قرتی‌!
میتکا ایستاد و چشم‌‌های گربه‌یی‌‌اش را انگار که‌ از آفتاب‌ ناراحت‌ است‌ تنگ‌کرد: 
ـ عالم‌ را به  گه‌ کشیده‌، تازه‌ به  تریج‌ قب‌اش هم‌ برخورده‌ طلب‌کار هم‌ شده‌!
ـ دِ بزن‌ به چاک‌ گورت‌ را گم‌ کن‌ دیگر مادرقحبه‌! چه‌ مرض‌داری‌ چسبید‌های درکون‌ من‌ ول‌‌‌‌ام نمی‌کنی‌؟ نکند هوس‌ چشیدن‌ مزه‌ی این‌ کمربند به سرت‌ زده‌؟ 
گریگوری‌ لب‌خندزنان‌ به جلوخان‌ِ خانه‌ی موخوف‌ رسید. تارُمی‌‌اش زیربرگ‌‌های به هم‌ پیچیده‌ی تاک‌ِ وحشی‌ پنهان‌ بود. کف‌ جلوخان‌ را سایه‌ی تمبل لکه‌لکه‌یی‌ پوشانده‌ بود. 
ـ هی‌، میتری، خانه‌ زنده‌گی‌ را باش‌!
ـ حتا دستگیره‌ی درشان‌ هم‌ مطلا است‌! (درِ مهتابی‌ِ جلوخان‌ را وا کرد و پوفی‌زد به خنده‌ که‌:) حق‌‌اش بود آن‌ باباهه‌ را می‌فرستادیم‌ سرش‌ را این‌جا سبک‌ کند… 
یکی‌ از روی‌ مهتابی‌ داد زد: کیه‌؟ 
اول‌ گریگوری‌ که‌ معلوم‌ بود دست‌وپایش‌ را هم‌ گم‌ کرده‌ رفت‌ تو. دم‌ کپوره‌کشیده‌ می‌شد به تخته‌‌های رنگ‌شده‌ی کف‌ ایوان‌. 
ـ با کی‌ کار دارید؟ 
دختری‌ نلبکی‌ِ توت‌فرنگی‌ به دست‌ نشسته‌ بود رو صندلی‌ گهواره‌یی‌ِ حصیری‌. گریگوری‌ در سکوت‌ تو بحر قلب‌ سرخی‌ رفت‌ که‌ توت‌فرنگی‌ دور لب‌‌های گوشتا لوددختر ساخته‌ بود. دخترک‌ هم‌ سرش‌ را کج‌ کرد رفت‌ تو نخ‌ تازه‌واردها. میتکا به دادگریگوری‌ رسید، سینه‌یی‌ صاف‌ کرد گفت‌: 
ـ خواستیم‌ ببینیم‌ ماه‌ی می‌خرید؟ 
ـ ماهی‌؟ صبرکنید بپرسم‌. 
پاشد، تابی‌ به صندلی‌ گهواره‌یی‌ داد، پا‌های لخت‌‌اش تق‌تق‌ دم‌پایی‌‌های گل‌دوزی‌شده‌‌اش را درآورد، آفتاب‌ از پیرهن‌ سفیدش‌ گذشت‌ و حدود نامشخص‌ ران‌‌های پر وتوری‌ِ پهن‌ و مواج‌ زیرپیرهنی‌‌اش قلب‌ میتکا را لرزاند و سفیدی‌ِ اطلس‌وار نرمه‌ی‌ساق‌‌های عریان‌ دختره‌ هاج‌ و واج‌‌اش کرد. فقط‌ پوست‌ دور پاشنه‌ه‌اش بود که‌ شیری می‌زد. میتکا آرنجی‌ حواله‌ی گریگوری‌ کرد و گفت‌: نگاه‌، گریشکا، دامن‌‌اش را! عین‌شیشه‌ است‌. لامذهب‌ همه‌ی جان‌‌اش را از آن‌ پشت‌ می‌شود دید. 
دختر برگشت‌ از میان‌ دولنگه‌ی در راهرو آمد بیرون‌ و آر‌‌‌ام رو صندلی‌اش‌نشست‌. 
ـ ببریدش‌ تو مطبخ‌. 
گریگوری‌ نوک‌ پنجه‌ وارد خانه‌ شد. میتکا با پا‌های دور از هم‌، با چشم‌‌های نیم‌بسته‌ زل‌ زد به خط‌ سفیدی‌ که‌ مو‌های سر دختر را به دو نیم‌ دایره‌ی طلایی‌ قسمت‌می‌کرد. 
دختر هم‌ با چشم‌‌های شیطنت‌بار تو نخ‌ او بود. پرسید: مال‌ همین‌ور‌‌‌ها اید؟ 
ـ بله‌، مال‌ همین‌جام‌. 
ـ فامیلی‌تان‌؟ 
ـ کارشونوف‌. 
ـ خب‌، اسم‌تان‌ چی‌؟ 
ـ می‌تری‌. 
دختر پولک‌ گل‌رنگ‌ ناخن‌ه‌اش را به دقت‌ وارسید و پاهاش را با حرکت‌ تندی جمع‌ کرد. 
ـ ماهیگیره‌ کد‌‌‌ام یکی‌تان‌اید؟ 
ـ رفیق‌‌‌‌ام گریگوری‌. 
ـ شما هم‌ ماه‌ی می‌گیرید؟ 
ـ بله‌، اگر هوس‌ کنم‌. 
ـ با قلاب‌؟ 
ـ با قلاب‌ هم‌ می‌گیریم‌. خودمان‌ به ‌اش می‌گوییم‌ پری‌توگا. 
دختر بعد از سکوت‌ کوتاه‌ی گفت‌: من‌ هم‌ خیلی‌ دل‌‌‌‌ام می‌خواهد بروم‌ماهی‌گیری‌. 
ـ خب‌، این‌که‌ چیزی‌ نیست‌: حالا که‌ دل‌تان‌ می‌خواهد، می‌رویم‌. 
ـ راستی‌؟ جدی‌؟ می‌شود ترتیب‌‌اش را داد؟ 
ـ فقط‌ باید صبح‌ زود بلند شد. 
ـ بلند می‌شوم‌، گیرم‌ باید یکی‌ بیدارم‌ کند. 
ـ کاری‌ ندارد که‌: می‌شود بیدارتان‌ کرد … اما راستی‌: پدرتان‌؟ 
ـ پدرم‌ چی‌؟ 
میتکا لب‌خندزنان‌ گفت‌: یک‌وقت‌ ممکن‌ است‌ خیال‌ کند آمده‌‌‌‌ام دزدی‌، سگ‌‌‌‌ها را بیندازد به جان‌ام‌. 
ـ چرت‌ است‌ بابا! … من‌ تنهایی تو اتاق‌ زاویه‌ می‌خوابم‌. آن‌هم‌ پنجره‌‌اش است‌. 
 (با انگشت‌ نشان‌‌اش داد.) اگر پی‌‌‌‌ام آمدید بزنید به شیشه‌ بیدار می‌شوم‌. 
از آشپزخانه‌ یک‌درمیان‌ صدا‌هایی می‌آمد: صدا خجالتیه‌ مال‌ گریگوری‌ بودصدا کلفته‌ دو رگه‌هه‌ مال‌ زنکه‌ی آشپز. 
میتکا که‌ به نقره‌کاری‌ِ مات‌ کمربندش‌ ور می‌رفت‌ ساکت‌ ماند. 
دخترک‌ لب‌خندش‌ را قورت‌ داد پرسید: زن‌ هم‌ دارید؟ 
ـ چه‌طور مگر؟ 
ـ هیچچی‌، همین‌جوری‌ … خواستم‌ بدانم‌. 
ـ نخیر، عزب‌ام‌. 
تا بناگوش‌ قرمز شد اما دختر که‌ لب‌خندزنان‌ با شاخه‌ی توت‌فرنگی‌ِ گلخانه‌یی‌بازی‌بازی‌ می‌کرد پرسید: ببینم‌ می‌تیا، دختر‌‌‌ها شما را دوست‌ هم‌ دارند؟ 
ـ بعضی‌شان‌ آره‌ بعضی‌شان‌ نه‌. 
ـ راستی‌ … ببینم ‌… علت‌‌اش چیه‌ که‌ چشم‌هاتان‌ مثل‌ مال‌ گربه‌ است‌؟ 
میتکا که‌ یک‌ضرب‌ دست‌ و پا را گم‌ کرد پرسید: گُر … گربه‌؟ 
ـ آره‌. درست‌ عین‌ چشم‌ گربه‌ است‌. 
ـ من‌ بی‌تقصیرم‌ والله‌، گمان‌‌‌‌ام خیر ندیده‌ کار ننه‌هه‌ است‌ …
ـ می‌تیا، چرا زن‌تان‌ نمی‌دهند؟ 
میتکا از آن‌ حالت‌ دست‌وپا گم‌کرده‌گی‌ِ موقت‌ درآمد. حس‌ کرد دختره‌ دست‌اش‌انداخته‌ و، چشم‌‌های زردش‌ برقی‌ زد. گفت‌: زن‌ من‌ حالا حالا‌‌‌ها تو قنداق‌ است‌. 
دختر ابرو‌‌‌ها را به حال‌ تعجب‌ برد بالا، قرمز شد و پاشد ایستاد. صدای‌ قدم‌هایی‌که‌ از کوچه‌ می‌آمد پیچید تو جلوخان‌. لب‌خند تمسخر کوتاه‌ و فروخورده‌ی دخترمیتکا را مثل‌ گزنه‌ می‌چزاند. هیکل‌ گَت‌ و گنده‌ی شخص‌ شخیص‌ ارباب‌ سرگه‌یی‌پلاتونویچ‌ موخوف. که‌ پوتین‌‌های برقی‌ِ گل‌وگشادش‌ را لخ‌می‌کشید با اِهن‌وتُلپ‌ از جلو میتکا که‌ خودش‌ را پس‌ کشیده‌ بود گذشت‌ و بی‌این‌که‌سرش‌ را برگرداند پرسید: با من‌ کار داشتید؟ 
ـ نه‌ پاپا، ماهی آورده‌اند. 
گریگوری‌ دست‌ خالی‌ برگشت‌ رو مهتابی‌.
نویسنده: میخاییل شولوخوف
مترجم: احمد شاملو

عروسک چوبین و عروسک گلین (افسانه‌ی چینی)
شاهزاده منک چانگ بر آن بود تا سرزمین خویش -ایالات تسی- را واگذارد و راهِ قلمرو پادشاهیِ تسین در پیش گیرد که می‌پنداشت در آن دیار مناصب عالی خواهد یافت. کوشش ملازمان او به منصرف‌ کردن وی، یکسره بیهوده ماند. تاآنکه یکی از آن میان به کنایه حکایتی کرد که شاهزاده را به شنیدن آن، اندیشه‌ی عزیمت از سر برفت.
آن مرد چنین گفته بود:
روزی از پشت در خانه‌ی عروسک‌سازی گفت‌وگوی دو عروسک را – یکی چوبین و یکی گلین – شنیدم.
عروسک چوبین، گلین را می‌گفت:
– تو در اصل به جز مُشتی خاک نبوده‌ای، بر کناره‌ی رود غربی. از آن خاکِ بی‌مقدار است که در وجود آمده‌ای. حالی اگر بارانی ببارد و بامیت بر سر نباشد، هر آینه آن خواهی شد که بودی!
آنگاه عروسک گلین را شنیدم که همسایه‌ی تنگ‌چشم خود را پاسخی شایسته داد.
عروسک گلین گفت:
– آری، به ویرانی می‌گرایم، چنین است. اما به سادگی هیأت پیشین خویش بازخواهم یافت و به صورت مُشتی گل درخواهم آمد … اما تو را که از درختی ساخته آمده‌ای -از چوب افرایی در کناره‌ی مرداب‌های شرق- وفور هیچ بارانی حاکم سرنوشت خویش نخواهد کرد!… چگونه دیگربار به هیأت پیشین خویش، به صورت افرایی، بازخواهی گشت؟ و چگونه دیگربار در سرزمین‌های شرقی بر کنار مردابی تیره بازخواهی رُست؟
شاهزاده منک چانگ نکته‌یی را که در این حکایت نهفته بود دریافت و از سرِ تصمیم خویش بازآمد.
نویسنده: احمد شاملو
برگرفته از کتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ی آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ی قصه و داستان‌های کوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387

منبع: www.rahpoo.com

ما آدم نمی‌شیم!..

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه‌ی داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
– آخه حیا هم واسه‌ی ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
– ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
– مرتیکه‌ی الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله‌ی وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم…اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده…مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
– نخیر ما آدم نمی‌شیم…انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…
هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه‌ی منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده… نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
– من تحصیل کرده‌ی کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم… در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!
گفتم:
– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده‌ی شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
– به چه کاری مشغولی؟
– می‌خواهم داستانی بنویسم…
– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟
– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…
– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده‌ی احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:
– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
 او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
– چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
– گفتم نه…
– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده‌ی نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:          .Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله‌ی مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
– کاملا صحیحه…
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه‌ی تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جمله‌ی یک کلمه‌یی من این بود که:
– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کرده‌ی آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه‌ی تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه‌ی شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده‌ی خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…
– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم…
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.

نویسنده: عزیز نسین
مترجم: احمد شاملو

حروف‌چین: علی چنگیزی
منبع: www.dibache.com

به نظر می‌آید که ما در امر دفاع از سرزمین‌مان سخت ول‌انگار بوده‌ایم. تا بدین‌جا از این بابت دل‌نگرانی نداشته‌ایم و سرمان به کارمان بوده، اما پیش‌آمدهای اخیر اندیشناک‌مان کرده است.
من پاره‌دوزم. دکه‌ام در میدان است. درست روبه‌روی کاخ شاهی. اولِ آفتاب تازه تخته‌های دکه را برداشته آم که می‌بینم افراد مسلحی دهنه‌ی تمامیِ کوچه‌هایی را که به میدان باز می‌شود، بسته‌اند، گیرم این‌ها سربازان خودی نیستند، چادرنشینان شمال‌اند. نمی‌دانم چطور توانسته‌اند به پایتختِ ما که با مرز فاصله‌‌ی زیادی دارد، نفوذ کنند، اما به هرحال اکنون اینجا هستند و چنین که پیداست، تعدادشان هم آفتاب به آفتاب بیشتر می‌شود.
شب‌ها را به میلِ خاطرِ خود، زیر آسمانِ خدا صبح می‌کنند. زیرا از زندگی در زیرِ سقف نفرت دارند و روزها را به تیزکردنِ شمشیرها و پیکانِ نیزه‌ها و تمرین سواری به شب می‌رسانند. میدانی چنان آرام و شسته و رفته را به استبلی آلوده مبدل کرده‌اند. روزهای نخست از دکه‌مان خارج شدیم و می‌کوشیدیم دست‌کم آخال و کثافات تحمل‌ناپذیر را تمهیدی کنیم. اما اکنون دیگر بسیار به‌ندرت، متوسل به چنین اقدامی می‌شویم؛ چرا که نه تنها کوشش بی‌حاصلی‌ است، خطر درغلتیدن به زیر دست‌وپای اسبان و گرفتارشدن به زخم تازیانه‌ی وحشیان نیز در میان است. با چادرنشینان گفت‌وگو نمی‌توان کرد. آنان زبان ما را نمی‌دانند و حتا بعید می‌نماید میان خود نیز زبانی داشته باشند. برای آنکه منظور خود را به یکدیگر برسانند چون زاغجه غوغو می‌کنند: اصوات نامفهومی که مدام با جیغ و فریاد در گوش ماست. برای آنان، آداب و ترتیبات ما به همان اندازه که بی‌معناست، علی‌السویه نیز هست.
لاجرم به درک آنچه می‌کوشیم با حرکات و اشارات حالی‌شان کنیم، علاقه‌یی نشان نمی‌دهند. فک بسیاری از ما دررفته، مچ بسیاریمان رگ‌به‌رگ شده است، اما کاری از پیش نبرده‌ایم. بارها با بی‌حوصلگی و ترشرویی‌شان مواجه شده‌ایم. گاه سفیدیِ چشم‌هایشان می‌پیچد و کف به دهانشان می‌آید. منتها نه به قصدِ بیانِ فلان یا بهمان حالت نه به نیت ایجادِ وحشت و دلهره: چنین می‌کنند تنها بدان جهت که عادت‌شان است. هرگاه به چیزی نیاز داشته باشند، بَرَش می‌دارند. نمی‌توان گفت خشونت به کار می‌برند. از برابرشان پا پس می‌کشیم و آنان را به خود وامی‌گذاریم.
به آذوقه‌ی من هم دستی می‌رسانند. اما هنگامی که می‌بینم فی‌المثل در دکه‌ی قصاب چه می‌کنند، دیگر نمی‌توانم شکایتی داشته باشم: لاشه را به قناره آویزان نشده از هضم رابع گذرانده‌اند. حتا اسب‌هایشان هم گوشت می‌خورند. اغلب می‌بینی سواری کنار اسب‌اش لمیده است و هر دو با هم تکه‌گوشتی را به دندان می‌کشند. قصاب جرأت ندارد سهمیه‌ی روزانه‌ی گوشتش را قطع کند. برای ما گرفتاری او عمیقاً قابل درک است و برای اینکه زیر بالَش را بگیریم زیانش را میان خودمان سرشکن می‌کنیم. اگر گوشت به چادرنشینان نرسد معلوم نیست چه آتشی به پا کنند. تازه هم‌اکنون نیز که گوشت‌شان فراهم است کسی نمی‌داند در سرشان چه می‌گذرد. این اواخر قصاب تصمیم گرفت دست‌کم هزینه‌ی کشتارِ حیوانات ار از مخارج خود بکاهد.
و یک روز صبح گاو را زنده زنده با خود آورد – کاری که دیگر نباید مرتکب شود! – من خود یک ساعتِ تمام در پستوی دکه بر زمین، زیر تلّی از هرچه لباس و لحاف و زیرانداز که در اینجا دارم، دراز شده بودم تا فقط نعره‌های دردِ حیوان را که چادرنشینان از هر سو بدو هجوم برده بودند تا سهم خود را به دندان از گوشتِ گرمِ خون‌چکانش برکَنَند، نشنوم. هنگامی که به خود دل دادم و برخاستم، آرامش به میدان بازگشته بود: وحشیان، خرد و خسته گِردِ بقایای گاو بر زمین ولو بودند، همچون مستان خرابی گرداگردِ خُمی.
درست در همین لحظه بود که گمان کردم شخصِ شاه را کنار یکی از پنجره‌های کاخ می‌بینم. او معمولاً هیچ‌گاه به این قسمت از کاخ که مُشرف به میدان است قدم نمی‌گذارد. همیشه در نهفته‌ترین اعماقِ باغ‌هایش زندگی می‌کند، اما این بار پشت یکی از پنجره‌های جلو ایستاده بود – یا دست‌کم به نظر من چنین آمد – و با سرِ به‌زیرافتاده به آنچه در برابر کاخش گذشته بود نگاه می‌کرد. همه از یکدیگر می‌پرسیم: – چه پیش خواهد آمد؟ این شکنجه و این بار را تا چه هنگام باید متحمل شویم؟
کاخ، چادرنشینان را به خود جلب کرده است، اما دفع ایشان نمی‌تواند. درش بسته مانده است. نگهبانِ بزرگ که پیش از این، همه‌روزه خروج و ورودش با دنیایی از شکوه و طمطراق صورت می‌گرفت، اکنون در پسِ فولادبندیِ پنجره‌ها به دام افتاده و وظیفه‌ی به قرار بازآوردنِ وطن را به کشاورزان و کارگران وانهاده است. – اما تشریفِ بلندى وظیفه‌یی این‌چنین بر بالای ما کوتاه است. وانگهی، ما هرگز چنین عهدی برعهده نداشته‌ایم. – این سوءتفاهمی است که ما را به نابودی خواهد کشید.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: احمد شاملو

برگرفته از کتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ی آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ی قصه و داستان‌های کوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387

منبع: www.rahpoo.com

«آنچه در زیر خواهید خواند، چیزهایی است که یکی از دوستان من، درباره‌ی من، به یکی دیگر از دوستانم گفته است. دوستان شما هم درباره‌ی شما همین چیزها را به هم می‌گویند. شما خوانندگان هم همین چیزها یا چیزهایی نظیر همین‌ها را درباره‌ی دوستان‌تان می‌گویید.»
نباید پا رو حق گذاشت، واقعاً آدم نازنینیه ولی…، نمی‌دونم چه‌طور بگم…، مثل اینکه یه خورده خودخواهه…، مگه نه؟… نه خیال کنی که دارم بدگویی‌شو می‌کنم…، ابداً چنین چیزی نیست…، ولی چه میشه کرد؟… از منفعت خودش- و تو به قیمت ضرر دیگرون هم باشه- نمی‌گذره… می‌دونی من از چی بدم میاد؟… از تظاهر… از اینکه آدم خودشو به خوش‌قلبی و نوع‌دوستی بزنه، اونوخ زیر زیرکی همه‌ش در فکر خودش باشه… وگرنه واقعاً آدم خوش‌قلبیه…، بله…، درسته…، واقعاً نویسنده‌ی خوبیه… نوشته‌هاش یکی از یکی بهتره، ولی چه فایده؟… چیزی که می‌نویسه چی هست؟… دلقک‌بازی که نویسندگی نمی‌شه…، هر بچه مکتبی هم می‌تونه از این شِر و وِرها سر هم کنه…، حرفامو بد تعبیر نکنی!… من واقعاً دوستش دارم…، اصلاً آدم نازنینیه…
قولش قوله… از اونایی نیست که زیر قولش بزنه…، خلاصه اینکه آدم قابل اعتمادیه…، ولی…، نمی‌دونم چه‌طوری بگم… حساب و کتابش درست نیست… فقط به درد این می‌خوره که بشینی و باهاش گپ بزنی و خوش‌وبش کنی… ولی خدا نکنه بهش قرض بدی… همچین که تیغت زد میره و دیگه پیداش نمی‌شه… آخه شرافت هم خوب چیزیه!… گل گفتن و گل شنیدن به جای خود، اول آدم باید پابند شرافتش باشه…
آدم دست‌ودل وازییه…، تا بخوای لوطیه… از این بابت واقعاً می‌شه گفت لنگه نداره…، ولی بذل و بخشش‌اش هم از رو حسابه… اگه بهت یه دونه زیتون بده، بدون که می‌خواد یه حلب روغن زیتون سرکیسه‌ت کنه… اگه لوطی‌گری اینه که…، نه خیال کنی… من واقعاً بهش خیلی علاقه دارم… اصلاً اگه بهش علاقه نداشتم چی کار داشتم که این حرف‌ها رو بزنم… مگه نه؟… خسیس نیست…، پول خرج‌کنه… برای رفیقش از جونش هم مضایقه نداره…، ولی اگه دقت کرده باشی، همه‌ی این‌ها به‌خاطر نفع شخصی خودشه
تو خوب بودنش که کوچک‌ترین حرفی نیست…، راستی راستی خوب آدمیه… اصلاً برای اینکه خودش به این و اون برسه از هیچ فداکاری‌یی روگردون نیست…، این‌ها درست… ولی…، نمی‌دونم متوجه هستی یا نه؟… خوب بودنش هم فقط به درد خودش می‌خوره… داستان اون گاوه‌رو می‌دونی دیگه… میگن گاوی بوده که پونصد کیلو یونجه می‌خورده و پنج سیر شیر می‌داده، تازه اونم با لگد می‌زده و می‌ریخته… اونم عین همین گاوه‌س… باور کن من از برادرم بیشتر دوستش دارم… حیف که یه خورده حسوده!… پس تو هم متوجه شدی…! خیلی حسوده…، به نزدیک‌ترین رفقاشم حسودی می‌کنه… نمی‌دونم منظورمو می‌فهمی یا نه؟… چرا؟… من هم منظور تو رو خوب می‌فهمم… منم خیلی دوستش دارم…، یعنی یکی از اون اشخاص معدویه که من بهش واقعاً علاقه دارم…، می‌تونم بگم که حتی از برادرم بیشتر دوستش دارم.
می‌دونی از چیش خیلی خوشم میاد؟… از رُک‌گویی‌ش… هر چی تو دلشه، میاره رو زبونش… ولی نمی‌دونم این حقه‌بازی‌ها چیه دیگه درمیاره؟… به خودش بگی، میگه: «نزاکته!»… ولی این کلاه‌ها سر کی می‌ره؟… حقه‌بازه، اونم از اون حقه‌بازها… راستشو بخوای منم تو دنیا از همین یه چیز خیلی متنفرم…
به خدا، باور کن که خیلی دوستش دارم… اصلاً آدم خوبو همه دوس دارن… این درست… ولی… حتماً تو هم متوجه شدی… خیلی آب زیر کاهه… وقتی پیشت باشه هی تعریفتو می‌کنه، هی خوبیتو می‌گه، ولی پشت سرت خدا می‌دونه که چه چیزهایی بهت می‌بنده… این اخلاقش واقعاً خیلی زننده‌س… اصلاً من از آن آدم‌های مردِ رند خیلی بدم میاد…
هم تو خوب می‌شناسیش هم من… راستی که از اون رفقایی‌س که خیلی کم گیر میاد، تا حالا دیده نشده که حق کسی رو زیر پاش بذاره… دیده نشده که به فکر خودش باشه… ولی حیف که از استثمار بدش نمی‌یاد… نه خیال کنی که فقط درمورد رفقاش این‌جوریه… وقتی پای نفع شخصی‌ش در بین باشه، به پدرش هم رحم نمی‌کنه… نه خیال کنی دارم بدی‌شو می‌گم… ابداً…
اینم باید گفت که واقعاً آدم شرافتمندیه…، حقیقتاً آدم شریفیه… ولی… نگاه کن… خودش هم اومد… به‌به‌به…، قربان تو… کجا هستی؟… الان یک ساعت بود داشتیم ذکر خیرتو می‌کردیم… بیخود نگفته‌ن: آدم حلال‌زاده سر صحبتش می‌رسه.
نویسنده: عزیز نسین
مترجم: احمد شاملو

برگرفته از کتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ی آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ی قصه و داستان‌های کوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387
Aziz Nesin: نویسنده‌ی ترک (۱۹۱۵)

منبع: www.rahpoo.com

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:
تو کتاب آمده بود که: "مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند".
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:
شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس ‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند:
– چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:
بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیک دیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: "این یک کلاه است". آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.
این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مس(ک*ی) رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یی چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: "بی زحمت یک برّه برام بکش!" از خواب پریدم.
– ها؟
– یک برّه برام بکش…
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این بهترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آنچه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.
با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مس(ک*ی) هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌یی نمی‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مس(ک*ی) تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
– آخه… تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
– بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مس(ک*ی) و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد:
– عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آن‌جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی‌ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه‌ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که:
– نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمی‌خواهم. بوآ خیلی خطرناک است، فیل جا تنگ کن. خانه‌ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش.
– خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
– نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش.
– کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
– خودت که می‌بینی… این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه…
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
– این یکی خیلی پیر است… من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند…
باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم، با بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که:
– این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
– آها… این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
– چطور مگر؟
– آخر جای من خیلی تنگ است…
– هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌ یی که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
– آن قدرهاهم کوچولو نیست… اِه! گرفته خوابیده…
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.
خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می‌کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‌های مرا نمی‌شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می‌پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی‌کنم، سختم است.) ازم پرسید:
– این چیز چیه؟
– این "چیز" نیست: این پرواز می‌کند. هواپیماست. هواپیمای من است.
و از این که به‌اش می‌فهماندم من کسی‌ام که پرواز می‌کنم به خود می‌بالیدم.
حیرت زده گفت:
– چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم:
– آره.
گفت:
– اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند.
خنده‌هایش را که کرد گفت:
– خب، پس تو هم از آسمان می‌آیی! اهل کدام سیاره‌ای؟…
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
– پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد.
گفت:
– هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی…
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف "سیاره‌ی دیگر"ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
– تو از کجا می‌آیی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
– حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود.
– معلوم است… اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله…
انگار از پیش‌نهادم جا خورد، چون که گفت:
– ببندمش؟ چه فکر ها!
– آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
– مگر کجا می‌تواند برود؟
– خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود…
– بگذار برود…اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
– یکراست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌رود…
به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگتر بود.این نکته آنقدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد "اخترک ۳۲۵۱".
دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.
این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند "آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟" – می‌پرسند: "چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟" و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که:
– وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر به‌شان بگویید "دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است" شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگویید "سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است" بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: "یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت…"، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشیند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. این که این جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غم‌انگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته‌ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‌ام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده – و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چیزهایی که می‌کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می‌آید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده‌ام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‌رفت. شاید مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌آید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ "باید پیر شده باشم".
هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزهای تازه‌ای دستگیرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسید:
– بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند دیگر، مگر نه؟
– آره. همین جور است.
– آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
– پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند دیگر؟
من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده ‌تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت:
– باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که:
– بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.
– درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هایت نهال‌های بائوباب را بخورند؟
گفت:
– دِ! معلوم است!
و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.
راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می‌رسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاه‌های خوب به هم می‌رسید، هم تخمِ بدِ گیاه‌هایِ بد. اما تخم گیاه‌ها نامریی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می‌روند تا یکی‌شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌آید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشید می‌دواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچه‌ای گلِ سرخی چیزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه‌کنش کند.
باری، تو سیاره‌ی شهریار کوچولو گیاه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسید.
یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر به‌اش برسند دیگر هیچ جور نمی‌شود حریفش شد: تمام سیاره را می‌گیرد و با ریشه‌هایش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می‌کنند.
شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: "این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هم‌اَند با دقت ریشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هیچ مشکل نیست."
یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه‌های سیاره‌ی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد…".
آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.
هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن ‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: "بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید!"
اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پیش بیخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با این نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: "پس چرا هیچ کدام از بقیه‌ی نقاشی‌های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب‌ها را ندارد؟" – خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشیدم احساس می‌کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
– غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم…
– هوم، حالاها باید صبر کنی…
– واسه چی صبر کنم؟
– صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
– همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
– راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین ‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
– یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
– خودت که می‌دانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
– پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
– گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
– گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.
– حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟
– آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.
– پس خارها فایده‌شان چیست؟
من چه می‌دانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
– پس خارها فایده‌شان چسیت؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
– خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
– دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
– حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند…
لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: "اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم." اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
– تو فکر می‌کنی گل‌ها…
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
– ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
– مساله‌ی مهم!
مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
– مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
– تو همه چیز را به هم می‌ریزی… همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.
موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
– اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: "من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!" این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
– یک چی؟
– یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
– کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: "گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست"، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: "گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم… خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم… خودم…" بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم… p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده ‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!…
هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
– اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام… عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است…
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
– وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
– چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم…
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
– به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود.
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که:
– نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
– تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
– من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
– عذر می‌خواهم…
– من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت: "وحشت از جریان هوا… این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد… چه مرموز است این گل!"
– شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم…
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
– تجیر کو پس؟
– داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت:
– حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد…"
یک روز دیگر هم به من گفت: "آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش… عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!".
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش "آدم کف دستش را که بو نکرده!" این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.
شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت:
– خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت:
– خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
– من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت:
– خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی… سعی کن خوشبخت بشوی… این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
– آخر، باد…
– آن قدرهاهم سَرمائو نیستم… هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
– آخر حیوانات…
– اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: "من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم".
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
– دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند…
خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی‌یکی‌شان را سیاحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
– خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید:
– او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.
پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت:
– بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت:
– خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
– نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام…
پادشاه گفت:
– خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت:
– آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم… دیگر نمی‌توانم.
شاه گفت:
– هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: "اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است".
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید:
– اجازه می‌فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت:
– به‌ات امر می‌کنیم بنشینی.
منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت:
– قربان عفو می‌فرمایید که ازتان سوال می‌کنم…
پادشاه با عجله گفت:
– به‌ات امر می‌کنیم از ما سوال کنی.
– شما قربان به چی سلطنت می‌فرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت:
– به همه چی.
– به همه‌چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های دیگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید:
– یعنی به همه‌ی این ها؟
شاه جواب داد:
– به همه‌ی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
– آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟
پادشاه گفت:
– البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنیم.
یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می‌داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا می‌کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
– دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم… در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
– اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت:
– شما.
پادشاه گفت:
– حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت:
– غروب آفتاب من چی؟
– تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید:
– کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
– هوم! هوم! حدودِ… حدودِ… غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه… و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
– من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:
– نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.
– وزیرِ چی؟
– وزیرِ دادگستری!
– آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت:
– معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت:
– بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد:
– خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت:
– من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت:
– هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد:
– من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت:
– نه!
اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
– اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد…
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد:
– سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.
شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد:
– به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!
آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد:
– مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
– چی؟
خودپسند گفت:
– دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: "دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است". و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید:
– چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید:
– تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
– ستایش و تحسین یعنی چه؟
– یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
– آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
– با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت
– چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد:
– مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید:
– مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد:
– که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید:
– چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت:
– سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید:
– سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد:
– سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!
اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
– سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش می‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
– پانصد میلیون چی؟
– ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه می‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!… من یک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من‌نه‌شاهی سر و کار ندارم!… دو و پنج هفت…
شهریار کوچولو که وقتی چیزی می‌پرسید دیگر تا جوابش را نمی‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
– پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
– تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشت‌ناکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بی‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم. وقت یللی‌تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی… این هم بار سومش!… کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و…
– این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت:
– میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌ای وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.
– مگس؟
– نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
– زنبور عسل؟
– نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‌بافی نمی‌کنم.
– آها، ستاره؟
– خودش است: ستاره.
– خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟
– پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
– خب، به چه دردت می‌خورند؟
– به چه دردم می‌خورند؟
– ها.
– هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.
– ستاره‌ها را؟
– آره خب.
– آخر من به یک پادشاهی برخوردم که…
– پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش "سلطنت" می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
– خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
– که دارا بشوم.
– خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
– به این کار که، اگر کسی ستاره‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: "این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد." با وجود این باز ازش پرسید:
– چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید:
– این ستاره‌ها مال کی‌اند؟
– چه می‌دانم؟ مال هیچ کس.
– پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
– همین کافی است؟
– البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت:
– این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پیشه گفت:
– اداره‌شان می‌کنم، همین جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
– اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!
– نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
– اینی که گفتی یعنی چه؟
– یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
– همه‌اش همین؟
– آره همین کافی است.
شهریار کوچولو فکر کرد "جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت". آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.
باز گفت:
– من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای یک بار پاک و دوده‌گیری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟
تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همه‌ی اخترک‌های دیگر کوچک‌تر بود، یعنی فقط به اندازه‌ی یک فانوس پایه‌دار و یک فانوس‌بان جا داشت.
شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه‌ای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوس‌بان چه می‌تواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
– خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقل‌تر نیست. دست کم کاری که می‌کند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن می‌کند عین‌هو مثل این است که یک ستاره‌ی دیگر یا یک گل به دنیا می‌آورد و خاموشش که می‌کند پنداری گل یا ستاره‌ای را می‌خواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفت‌وگو مفید هم هست.
وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
– سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
– دستور است. صبح به خیر!
– دستور چیه؟
– این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
– پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوس‌بان جواب داد:
– خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت:
– اصلا سر در نمیارم.
فانوس‌بان گفت:
– چیز سر در آوردنی‌یی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
– کار جان‌فرسایی دارم. پیش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم…
– بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت:
– دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
– خب؟
– حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش.
– چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش یک دقیقه طول می‌کشد!
فانوس‌بان گفت:
– هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط می‌کنیم.
– یک ماه؟
– آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهریار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست می‌دارد. یادِ آفتاب‌غروب‌هایی افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندلیش دنبال می‌کرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
– می‌دانی؟ یک راهی بلدم که می‌توانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوس‌بان گفت:
– آرزوش را دارم.
آخر آدم می‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
– تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‌توانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی می‌توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‌کنی به راه‌رفتن… به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش می‌آید.
فانوس‌بان گفت:
– این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‌کند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت:
– این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوس‌بان گفت:
– آره. باید بگذارمش در کوزه… صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.
شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را می‌دیدند دستش می‌انداختند و تحقیرش می‌کردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
– این تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.
چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.
اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌ای توش بود که کتاب‌های کَت‌وکلفت می‌نوشت.
همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
– خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره به‌اش گفت:
– از کجا می‌آیی؟
شهریار کوچولو گفت:
– این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما این‌جا چه‌کار می‌کنید؟
آقا پیره گفت:
– من جغرافی‌دانم.
– جغرافی‌دان چه باشد؟
– جغرافی‌دان به دانشمندی می‌گویند که جای دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را می‌داند.
شهریار کوچولو گفت:
– محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافی‌دان، این سو و آن‌سو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیده‌بود.
– اخترک‌تان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافی‌دان گفت:
– از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت:
– عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه‌طور؟
جغرافی‌دان گفت:
– از کجا بدانم؟
– شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافی‌دان گفت: از این‌ها هم خبری ندارم.
– آخر شما جغرافی‌دانید؟
جغرافی‌دان گفت:
– درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافی‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمی‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو می‌پذیرد ازشان سوالات می‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر می‌دارد و اگر خاطرات یکی از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور می‌دهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
– برای چه؟
– برای این که اگر کاشفی گنده‌گو باشد کار کتاب‌های جغرافیا را به فاجعه می‌کشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
– آن دیگر چرا؟
– چون آدم‌های دائم‌الخمر همه چیز را دوتا می‌بینند. آن وقت جغرافی‌دان برمی‌دارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست می‌نویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت:
– پس من یک بابایی را می‌شناسم که کاشف هجوی از آب در می‌آید.
– بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام می‌گیرد.
– یعنی می‌روند می‌بینند؟
– نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف می‌خواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش می‌خواهند سنگ‌های گنده‌ای از آن کوه رو کند.
جغرافی‌دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت:
– راستی تو داری از راه دوری می‌آیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشف‌ها را اول بامداد یادداشت می‌کنند و دست نگه می‌دارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر می‌نویسند.
گفت:
– خب؟
شهریار کوچولو گفت:
– اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی‌دان هم گفت:
– آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید.
– یک گل هم دارم.
– نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمی‌کنیم.
– چرا؟ گل که زیباتر است.
– برای این که گل‌ها فانی‌اند.
– فانی یعنی چی؟
جغرافی‌دان گفت:
– کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت:
– اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت:
– آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد:
– فانی یعنی چه؟
– یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
– گل من هم در آینده نابود می‌شود؟
– البته که می‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: "گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!"
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید:
– شما به من دیدن کجا را توصیه می‌کنید؟
جغرافی‌دان به‌اش جواب داد:
– سیاره‌ی زمین. شهرت خوبی دارد…
و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‌کرد به راه افتاد.
لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد.
زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست)، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند.
روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بی‌هودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند.
آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیه‌ی فانوس‌بان‌ها برای شما آن‌قدرهاروراست نبودم. می‌ترسم به آن‌هایی که زمین ما را نمی‌سناسند تصور نادرستی داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ی زمین جای خیلی کمی را اشغال می‌کنند. اگر همه‌ی دو میلیارد نفری که رو کره‌ی زمین زندگی می‌کنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات می‌روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بی‌درپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا می‌گیرند. همه‌ی جامعه‌ی بشری را می‌شود یک‌جا روی کوچک‌ترین جزیره‌ی اقیانوس آرام کُپه کرد.
البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمی‌کنند. آخر تصور آن‌ها این است که کلی جا اشغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلی مهم می‌بینند؟ بنابراین به‌شان پیش‌نهاد می‌کنید که بنشینند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیش‌نهاد حسابی کیفورشان می‌کند. اما شما را به خدا بی‌خودی وقت خودتان را سر این جریمه‌ی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمی‌ارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمی‌شد سخت هاج و واج ماند.
تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر می‌داشت که چنبره‌ی مهتابی رنگی رو ماسه‌ها جابه‌جا شد.
شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد.
مار گفت:
– سلام.
شهریار کوچولو پرسید:
– رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد:
– رو زمین تو قاره‌ی آفریقا.
– عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟
مار گفت:
– این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت:
– به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!… اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است… اما چه‌قدر دور است!
مار گفت:
– قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت:
– با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت:
– عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که:
– آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت:
– پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت:
– تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت:
– عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت:
– نه چندان… پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری…
– من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که:
– هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای…
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
– تو رو این زمین خارایی آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم… من می‌توانم…
شهریار کوچولو گفت:
– آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟
مار گفت:
– حلّال همه‌ی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام.
گل گفت:
– سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید:
– آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت:
– آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت:
– خداحافظ.
گل گفت:
– خداحافظ.
از کوه بلندی بالا رفت.
تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: "از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم…" اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.
همین جوری گفت:
– سلام.
طنین به‌اش جواب داد:
– سلام… سلام… سلام…
شهریار کوچولو گفت:
– کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد:
– کی هستید شما… کی هستید شما… کی هستید شما…
گفت:
– با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد:
– من تک و تنهام… من تک و تنهام… من تک و تنهام…
آن‌وقت با خودش فکر کرد: "چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند… تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد…"
اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت:
– سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.
گل‌ها گفتند:
– سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید:
– شماها کی هستید؟
گفتند:
– ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: "اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد…" و باز تو دلش گفت: "مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم."
رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن.
آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.
روباه گفت:
– سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت:
– سلام.
صداگفت:
– من این‌جام، زیر درخت سیب…
شهریار کوچولو گفت:
– کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت:
– یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت:
– بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته…
روباه گفت:
– نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:
– معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید:
– اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
– تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت:
– پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
– آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت:
– نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:
– یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
– ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت:
– معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت:
– کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت:
– بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت:
– اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:
– رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
– آره.
– تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
– نه.
– محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
– نه.
روباه آه‌کشان گفت:
– همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت:
– زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت…
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:
– اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد:
– دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت:
– آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست… تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید:
– راهش چیست؟
روباه جواب داد:
– باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت:
– کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟… هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت:
– قاعده یعنی چه؟
روباه گفت:
– این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:- آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت:
– تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: همین طور است.
– پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت:
– شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که:
– خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه گفت: خدانگه‌دار!… و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
– نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
– ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
– به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی…
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
– من مسئول گُلمَم.
شهریار کوچولو گفت: سلام.
سوزن‌بان گفت: سلام.
شهریار کوچولو گفت: تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
– عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت:
– این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
– جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت:
– آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید:
– این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت:
– این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت:
– فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه…
سوزن‌بان گفت:
– بخت، یارِ بچه‌هاست.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام!
پیله‌ور گفت:
– سلام.
این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید:
– این‌ها را می‌فروشی که چی؟
پیله‌ور گفت:
– باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود.
– خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست…
شهریار کوچولو تو دلش گفت: "من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم…"
هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چک‌ّه‌ی ذخیره‌ی آبم به قضیه‌ی پیله‌وره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
– خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامده‌ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر می‌توانستم خوش‌خوشک به طرف چشمه‌ای بروم سعادتی احساس می‌کردم که نگو!
درآمد که:
– دوستم روباه…
گفتم:
– آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
– واسه چی؟
– واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
– حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی خوشحالم…
به خودم گفتم نمی‌تواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنه‌اش می‌شود نه گشنه‌اش. یه ذره آفتاب بسش است…
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت:
– من هم تشنه‌م است… بگردیم یک چاه پیدا کنیم…
از سرِ خستگی حرکتی کردم:
– این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.
پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستاره‌ها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب می‌دیدم. حرف‌های شهریار کوچولو تو ذهنم می‌رقصید.
ازش پرسیدم:
– پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت:
– آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد…
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
– قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بینیمش…
گفتم:
– همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن‌های شن شدم.
باز گفت:
– کویر زیباست.
و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشیند، هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‌برق می‌زند.
شهریار کوچولو گفت:
– چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده…
از این‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: "خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود…"
گفتم:
– آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی‌اش می‌شود نامریی است!
گفت:
– خوشحالم که با روباه من توافق داری.
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید.انگار چیز شکستنیِ بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: "آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید…"
باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: "چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد…" و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پیداکردم.
شهریار کوچولو درآمد که:
– آدم‌ها!… می‌چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند. این است که بنامی‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن.
و بعد گفت:
– این هم کار نشد…
چاهی که به‌اش رسیده‌بودیم اصلا به چاه‌های کویری نمی‌مانست. چاه کویری یک چاله‌ی ساده است وسط شن‌ها. این یکی به چاه‌های واحه‌ای می‌مانست اما آن دوروبر واحه‌ای نبود و من فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
گفتم:
– عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همه‌چیز روبه‌راه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت و قرقره مثل بادنمای کهنه‌ای که تا مدت‌ها پس از خوابیدنِ باد می‌نالد به ناله‌درآمد.
گفت:
– می‌شنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار می‌کنیم و او دارد برای‌مان آواز می‌خواند…
دلم نمی‌خواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم:
– بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقه‌ی چاه آوردم بالا و آن‌جا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همان‌طور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز می‌لرزید لرزش خورشید را می‌دیدم.
گفت:
– بده من، که تشنه‌ی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز می‌گشته!
سطل را تا لب‌هایش بالا بردم. با چشم‌های بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییده‌ی راه رفتنِ زیر ستاره‌ها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمه‌شب عید کریسمس و لطف لب‌خنده‌ها عیدیی را که بم می‌دادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه می‌بخشید.
گفت:
– مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند…
گفتم:
– پیدایش نمی‌کنند.
– با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود…
جواب دادم:
– گفت‌وگو ندارد.
باز گفت:
– گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت.
من هم سیراب شده بودم. راحت نفس می‌کشیدم. وقتی آفتاب درمی‌آید شن به رنگ عسل است. من هم از این رنگ عسلی لذت می‌بردم. چرا می‌بایست در زحمت باشم…
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت:
– هِی! قولت قول باشد ها!
– کدام قول؟
– یادت است؟ یک پوزه‌بند برای بَرّه‌ام… آخر من مسئول گلمَم!
طرح‌های اولیه‌ام را از جیب درآوردم. نگاه‌شان کرد و خندان‌خندان گفت:
– بائوباب‌هات یک خرده شبیه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آن‌قدر به بائوباب‌هام می‌نازیدم.
– روباهت… گوش‌هاش بیش‌تر به شاخ می‌ماند… زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
– آقا کوچولو داری بی‌انصافی می‌کنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت:
– خب، مهم نیست. عوضش بچه‌ها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزه‌بند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
– تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بی‌خبرم…
اما جواب مرا نداد. بم گفت:
– می‌دانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه‌ای سکوت دوباره گفت:
– همین نزدیکی‌ها پایین آمدم.
و سرخ شد.
و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسید:
– پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمی‌گشتی به همان جایی که پایین‌آمدی…
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
– شاید به مناسبت همین سال‌گرد؟…
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآل‌هایی که ازش می‌شد جواب نمی‌داد اما وقتی کسی سرخ می‌شود معنیش این است که "بله"، مگر نه؟
به‌اش گفتم:
– آخر، من ترسم برداشته…
اما او حرفم را برید:
– دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. فردا عصر برگرد…
منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی‌نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه‌کردن بکشد.
کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،
و شنیدم که می‌گوید:
– پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
– چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست…
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
– … آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‌دیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
– زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت:
– خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!
آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگ‌ها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
– این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف می‌زنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‌هایش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تیر خورده‌است و دارد می‌میرد.
گفت:
– از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوش‌حالم. حالا می‌توانی برگردی خانه‌ات…
– تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که علی‌رغم همه‌ی نومیدی‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌های من هیچ جوابی نداد اما گفت:
– آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام…
و بعد غم‌زده درآمد که:
– گیرم راه من خیلی دورتر است… خیلی سخت‌تر است…
حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچه‌ی کوچولو. با وجود این به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست
نگاه متینش به دوردست‌های دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.
– عزیز کوچولوی من، وحشت کردی…
– امشب وحشت خیلی بیش‌تری چشم به‌راهم است.
دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کویر می‌مانست.
– کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت:
– امشب درست می‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمین آمدم.
– کوچولوئک، این قضیه‌ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت:
– چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی‌شود.
– مسلم است.
– در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‌ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
– مسلم است…
– در مورد آب هم همین‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می‌مانست… یادت که هست… چه خوب بود.
– مسلم است…
– شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود یکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی… همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو… راستی می‌خواهم هدیه‌ای بت بدهم…
و غش غش خندید.
– آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
– هدیه‌ی من هم درست همین است… درست مثل مورد آب.
– چی می‌خواهی بگویی؟
– همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
– چی می‌خواهی بگویی؟
– نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟… خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
– و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر) از آشنایی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی… دوستانت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گویی: "آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!" و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام…
و باز زد زیر خنده.
– به آن می‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند…
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
– نه، من تنهات نمی‌گذارم.
– ظاهر آدمی را پیدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد… یک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته این جوری‌ها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بی‌خود؟
– تنهات نمی‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
– این را بیش‌تر از بابت ماره می‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
– تنهات نمی‌گذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
– گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت:
– اِ! این‌جایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت:
– اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
– خودت درک می‌کنی. راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
– گیرم عینِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
– خیلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایی در می‌آیند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم…
من ساکت ماندم.
– خیلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره…
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه می‌کرد…
– خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسید.
می‌دانی؟… گلم را می‌گویم… آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بی‌شیله‌پیله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت:
– همین… همه‌اش همین و بس…
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پایش جرقه‌ی زردی جست و… فقط همین! یک دم بی‌حرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرام آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.
شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا… اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد… و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: "یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟…"
گاه به خودم می‌گویم: "حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد…" آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: "همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد… آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون…" آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!…
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده…
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: "بَرّه گل را چریده یا نچریده؟" و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید…
و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!
در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: "ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد".
آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.
نویسنده: آنتوان دو سنت اگزو پری
مترجم: احمد شاملو

ماه عسل

زنم ناخوش بود و به سرعت برگشتیم هتل که با کمی تب و لرز و حال تهوع به رختخواب رفته بود. نمی خواستیم فوری دکتر خبر کنیم، شاید خود به خود رفع می‌شد. آدم که ماه عسلش باشد مزاحمت غریبه ها را بر‌نمی تابد، حتی اگر برای معاینه‌ی پزشکی باشد. ناخوشی‌اش قولنج یا چیزی مشابه آن بود. در شهر سه‌بی بودیم، توی هتلی که تراسی آن را از شلوغی خیابان جدا می‌کرد . زنم که به خواب رفته بود( به محض این که او را روی تخت گذاشتم و رویش را کشیدم، به خواب رفت) تصمیم گرفتم رعایت سکوت را بکنم و بهترین راه این بود که به بالکن بروم تا سرو صدا راه نیندازم یا از سرکسالت با او حرف نزنم و رفت و آمد مردم را تماشا کنم که اهل سه‌بی چطور راه می‌ روند، چگونه لباس می‌پوشند، چطور حرف می‌زنند، اما به علت فاصله نسبتاً زیاد از خیابان و شلوغی جز همهمه چیزی نمی‌شنیدم. نگاه می‌کردم بی آن که ببینم، مثل کسی که وارد جشنی می‌شود ومی‌داند تنها فردی که به او علاقه دارد آن جا نیست، زیرا در خانه با شوهرش است. آن تنها آدم، الان با من بود، پشت سرم ، با شوهرش در کنارتختش. به بیرون نگاه می‌کردم و به فکر داخل بودم، اما ناگهان وسط جمعیت یک نفررا انتخاب کردم، چون برخلاف بقیه که یک لحظه می‌گذرند وناپدید می‌شوند، این یکی بی حرکت همان جایی که بود ماند. از دور که نگاهش می‌کردی سی سال را شیرین داشت، بلوز آبی آستین حلقه‌ای به تن داشت با دامن سفید، و کفش‌های پاشنه بلندی که تقریبا سفید بود. منتظر می‌نمود، بی‌تردید انتظار می‌کشید، چون گاهی یکی دو قدم به چپ یا راست می‌رفت و در آخرین گام کمی پاشنه‌ی تیز یک پا را به زمین می‌کشید، حرکتی ناشی از بی‌قراری. کیف بزرگی از دوشش آویزان بود، مثل همان‌هایی که وقتی بچه بودم مادرها داشتند، مادر خودم که کیف مشکی بزرگی روی دست می‌انداخت، نه مثل امروزی‌ها که روی دوش آویزان می‌کنند. پاهای فربهی داشت، هر بار که برمی‌گشت تا بعد از دو سه قدم جابه جایی، و انتظار در نقطه موعود، انگار می‌خواست زمین را سوراخ کند و در آخرین قدم پاشنه را می‌کشید. پاهایش چنان نیرویی داشت ، که پاشنه‌هایش حذف می‌شد و به چشم نمی‌آمد، چون انگار پاهایش را به پیاده رو میخ کرده بودند، مثل تیغه چاقویی که توی چوب خیس فرو می‌رود. یکی را خم می کرد تا به عقب نگاهی بیندازد و دامنش را صاف کند، انگار می‌ترسید چروک آن او را از پشت زشت نشان دهد، یا شاید هم جوراب کش در رفته ای را از روی دامنش درست می‌کرد، که آن را می‌پوشاند.
هوا تاریک می‌شد، و کاهش تدریجی نور هر بار او را تنهاتر، جدا افتاده‌ترنشان می‌داد که انتظاری عبث می‌کشید. کسی که منتظرش بود، سر قرار حاضر نمی‌شد. وسط خیابان مانده بود و مثل آدم‌هایی نبود که وقت انتظار برای آن که سرراه رهگذران قرار نگیرند، به جایی تکیه می دهند. به همین علت به رهگذرها برمی‌خورد. یکی چیزی به او پراند که با عصبانیت جوابش را داد و با کیف بزرگش تهدیدش کرد.
ناگهان رو به بالا نگاهی انداخت، به طبقه ی سوم، به نظرم آمد که چشم‌هایش را برای اولین بار به من دوخت. چشم تنگ کرد، انگار نزدیک‌بین بود یا لنزهایش کثیف بود، پلک زد تا بهتر ببیند، به نظرم به من نگاه می‌کرد. اما کسی را در سه‌بی نمی شناختم، تازه دفعه اول بود که به سه‌بی آمده بودم، برای ماه عسل با همسرتازه عروسم ، که پشت سرم خوابیده بود، امیدوار بودم چیزیش نباشد. زمزمه‌ای شنیدم که از تختخواب می‌آمد، اما سر برنگرداندم، زیرا ناله‌ای بود که از شخص خفته درمی‌آمد، آدم کم کم یاد می‌گیرد که صداهای مختلف کسی را که کنارش می خوابد تشخیص بدهد. زن چند قدم به سمت من برداشت، از خیابان ردشد، از وسط ماشین‌ها راه خود را پیدا می‌کرد، به چراغ عابرتوجهی نداشت، مثل این که می‌خواست زودتر نزدیک شود تا مرا از ایوانی که در آن ایستاده بودم ، بهتر ببیند. اما به زحمت وکندی راه می‌رفت، پنداری به کفش پاشنه بلند عادت نداشت، یا آن پاهای یغوربرای این کفش‌ها ساخته نشده بود، یا به خاطرسنگینی کیف، تعادلش را از دست داده بود، شاید سرش گیج می‌رفت. راه رفتنش مثل زنم بود که با ورود به اتاق احساس ناخوشی کرد و کمکش کرده بودم لباس عوض کند و روی تختخواب دراز بکشد و رویش را پوشانده بودم. زن خیابان را رد کرد، حالا نزدیک‌تر بود، اما هنوزفاصله داشت. تراس بزرگ هتل، او را از ازدحام خیابان جدا می‌کرد. نگاهش به سمت بالا بود، حالا به من یا به طبقه‌ای که در آن بودم. حرکتی با دست انجام داد، حرکتی که حاکی از سلام یا جلب توجه نبود، منظورم جلب توجه یک غریبه است، بدون آن که مناسبت یا آشنایی با او داشته باشد. گویا من کسی بودم که قرار بود به دیدن او بیاید. انگار با این حرکت دست و با آن تکان آخر انگشتانش می‌خواست یقه مرا بگیرد و بگوید«بیا این جا، گرفتمت.» در همان حال فریادی زد که نشنیدم چی گفت ، فقط با لب خوانی اولین کلمه را فهمیدم، که «اوهوی» بود که مثل بقیه جمله، به من نرسید و با بی‌ادبی ادا شد. به پیشروی ادامه می‌داد، حالا دامنش را با انگیزه بیشتری از عقب گرفته بود، چون به نظر می‌رسید کسی که باید درباره ی او قضاوت می‌کرد، الان جلو روی او بود، مردی که منتظرش بود می‌توانست الان از افتادگی دامنش لذت ببرد. آن وقت دیگر می‌توانستم بشنوم چه می گوید:«اوهوی! آن جا چه غلطی می‌کنی؟» فریادش حالا خیلی بلند شنیده می‌شد، و او را بهتر می‌دیدم. شاید بالای سی سال داشت. چشم‌هایش را تنگ کرده بود ، به نظرم روشن آمد، خاکستری یا آلویی، لب‌هایش درشت بود، بینی‌اش پهن ، سوراخ های آن ازعصبانیت می‌لرزید. لابد خیلی منتظر مانده بود، خیلی پیش‌تر اززمانی که متوجه او شدم. تلوتلو خوران می‌رفت که سکندری خورد و کف تراس افتاد، دامن سفیدش را کثیف کرد و یکی از کفش‌هایش از پایش درآمد. با زحمت بلند شد، گویا نمی‌خواست پای برهنه اش را روی پیاده رو بگذارد، مثل این که می‌ترسید کف پایش کثیف شود، چون سر قرارش حاضر بود، پس باید پاهایش را تمیز نگه می‌داشت. بدون آن که پایش را زمین بگذارد، کفشش را پا کرد، خاک دامنش را تکاند و فریاد زد:« این جا چه کارمی کنی؟ چرا نگفتی رفته‌ای بالا؟ نمی‌بینی یک ساعت است منتظرت ایستاده ام؟» (این حرف‌ها را با لهجه محلی سه بیایی گفت) وقتی این‌ها را می‌گفت، یک بار دیگر آن حرکت چنگ انداختن را انجام داد، یک حرکت خشک، بازوی عریانش در هوا و در ادامه، چنگ انداختن سریع انگشتان. مثل این که می‌گفت:« توی چنگ منی» یا «می‌کشمت» و با این حرکتش می‌توانست مرا بگیرد و بعد با پنجه‌اش بکشد. این بار چنان بلند فریاد زد و چنان نزدیک بود، که ترسیدم همسرم را که خواب بود بیدار کند.
همسرم با صدای ضعیفی گفت: « چی شده؟»
برگشتم، با چشم‌های هراس خورده بلند شده، مثل مریضی که از خواب می‌پرد و هنوز نه چیزی می‌بیند، نه می‌فهمد کجاست، نه خبر دارد چرا آن قدر احساس گیجی می‌کند. چراغ خاموش بود. مریض بود.
جواب دادم:«چیزی نیست برگرد بخواب.»
اما نرفتم که پهلویش بنشینم نوازشش کنم یا او را به آرامش بخوانم ، آن طور که در موقعیت‌های دیگر می‌کردم، چون نمی‌توانستم از ایوان جدا شوم، یا نگاهم را از زنی برگردانم که برایش مسجل شده بود با من قرار دارد. حالا مرا خوب می‌دید و لابد شک نداشت که من همانم که قرار مهمی گذاشته بود، کسی که از انتظار جان به سرش کرده بود و با غیبت وبدقولی طولانی اش به او بی احترامی کرده بود. « مرا ندیدی که از یک ساعت پیش این جا انتظارت را می‌کشیدم؟ چرا چیزی نگفتی؟» حالا دیگر جیغ می‌کشید. جلو هتل من و زیر ایوان من ایستاده بود، فریاد زد:«گوش بده به من! می‌کشمت!» واز نو همان حرکت را با بازویش و انگشتانش انجام داد.
زنم آشفته در رختخواب دوباره سؤال کرد:«چی شده؟»
در این لحظه پا پس کشیدم و در ایوان را بستم، اما قبل از آن که این کار را بکنم، دیدم که زن توی خیابان، با کیف بزرگ قدیمی و کفش‌های پاشنه بلند نیزه‌ای، و پاهای نیرومندش و قدم های سستش از دید من ناپدید شد، لابد داخل هتل شده بود و می‌آمد بالا دنبال من، و تصمیم داشت قرارش را با من محقق کند. احساس خلاء کردم از این فکر، که به زن مریضم چه بگویم؟ این مزاحمتی را که در شرف وقوع بود، برایش توضیح بدهم. در ماه عسل بودیم، سفری که آدم مزاحمت غریبه را تحمل نمی‌کند، فکر می‌کنم، هر چند برای شخصی که از پله‌ها بالا می‌آمد غریبه نبودم. ذهنم انگار خالی شد وپنجره ایوان را بستم. آماده شدم تا در را بازکنم.

نویسنده: خابی یر ماریاس فرانکو
مترجم: اسدالله امرایی
درباره‌ی نویسنده:
خابی یر ماریاس(Franco Javier Marías) در سال 1951 در مادریرد به دنیا آمد. رمان نویس روزنامه نگار و مترجم است. پدرش فیلسوف و مدرس دانشگاه بود که به علت مخالفت با دیکتاتوری فرانکو بازداشت شد و از تدریس باز ماند. نخستین رمان ماریاس در هفده سالگی اش منتشر شد. داستان ماه عسل نخستین داستان این نویسنده است که با اطلاع خودش به زبان فارسی منتشر می‌شود.

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.