داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بعد از هفته‌ها به تئاتر نرفتن، دیروز تصمیم گرفتم به تئاتر بروم. اما دو ساعت پیش از شروع نمایش، در همان حال که هنوز سرگرم کار علمی‌ام بودم، همان‌جا توی اتاق، درست نفهمیدم پیش یا پس از آن کار پزشکی که بالاخره یک روزی باید تمامش کنم – کم‌تر به خاطر پدر و مادرم و بیش‌تر به خاطر مغز خسته‌ی خودم – فکر کردم بهتر نیست از رفتن به تئاتر منصرف شوم؟ فکر کردم هشت یا ده هفته است که دیگر به تئاتر نرفته‌ام و خودم خوب می‌دانم که چرا به تئاتر نرفته‌ام. چون از تئاتر بیزارم، از هنرپیشه‌ها متنفرم. تئاتر یک هرزه‌ی کریه است، تئاتر یک کریه هرزه است. پس حالا چه شده که باید باز به تئاتر بروم؟ معنی ندارد. به خودم گفتم، می‌دانی که تئاتر جز کثافت‌کاری چیزی نیست. سرانجام، بررسی‌ای را که درباره‌ی تئاتر در ذهنت آماده کرده‌ای خواهی نوشت. بررسی تو یک‌بار برای همیشه توی صورت تئاتر خواهد زد و خواهد گفت تئاتر چیست، هنرپیشه‌ها چی‌اند، تئاترنویس‌ها، مدیران تئاتر و…
هرچه بیش‌تر اسیر تئاتر بودم، هرچه کم‌تر در بند پاتولوژی، شکست‌خورده در این تلاش که از تئاتر چشم بپوشم و به پاتولوژی رو بیاورم. شکست‌خورده! شکست‌خورده!
لباس پوشیدم و به خیابان رفتم.
از خانه‌ی من تا محل تئاتر پیاده فقط نیم‌ساعت راه است. در طول این نیم‌ساعت برایم به‌وضوح روشن شد که نمی‌توانم به تئاتر بروم، که برای من رفتن به تئاتر و تماشای نمایش یک‌بار برای همیشه ممنوع شده است. با خود فکر کردم وقتی بررسی‌ات را درباره‌ی تئاتر نوشتی، باز وقتش می‌رسد، آن‌موقع دوباره اجازه داری به تئاتر بروی و ببینی که رساله‌ات عین واقعیت است! از این شرمگین بودم که اصولاً چه‌طور به خود اجازه داده‌ام بلیت تئاتر بخرم – من آن بلیت را خریده بودم، هدیه نگرفته بودم. راستی من چه‌طور توانسته بودم دو روز تمام خودم را با این فکر کلافه کنم که خیال دارم به تئاتر بروم، که خیال دارم نمایشی را تماشا کنم و پشت سر خیل هنرپیشه‌ها، کارگردان مزخرف و بوگندویی به‌نام آقای ت.ح.! رابو بکشم… بدتر از همه اینکه برای رفتن به تئاتر، لباس عوض کرده بودم. به خودم گفتم تو به خاطر تئاتر لباس عوض کرده‌ای!
بررسی تئاتر، بالاخره یک روزی بررسی تئاتر! با خودم گفتم، آدم از عهده‌ی توصیف چیزی که از آن متنفر است خوب برمی‌آید. به‌زودی بررسی من در پنج یا احتمالاً هفت فصل با تیتر «تئاتر- تئاتر؟» آماده می‌شود. (آماده که شد، آن‌را می‌سوزانی، چون انتشار آن بی‌معنی است. خودت آن‌را می‌خوانی و بعد آتش می‌زنی. انتشار آن مسخره و بی‌فایده است!) فصل یکم «هنرپیشه‌ها»، فصل دوم «هنرپیشه‌ها در هنرپیشه‌ها»، فصل سوم «هنرپیشه‌ها در هنرپیشه‌های هنرپیشه‌ها» و … فصل چهارم «طراحی صحنه» و … فصل آخر: «و اما تئاتر چیست؟»
تا رسیدن به باغ ملی با این افکار سرگرم بودم.
با آنکه در این فصل سال، نشستن روی نیمکت باغ ملی احتمالاً عواقب مرگباری به دنبال دارد، در نزدیک‌ترین کافه‌تریای مایرآی [۲] روی نیمکت می‌نشینم، حواسم را کاملاً جمع می‌کنم، به‌دقت و با لذت تمام چشم می‌دوزم ببینم چه کسانی و با چه سر و وضعی به تئاتر می‌روند.
با خودم فکر می‌کنم با این بی‌پولی که دچارش هستی، بد نیست بروی و بلیت‌ات را بفروشی. به خودم می‌گویم بلند شو، برو، و در همان حال که در این فکر هستم، با لذت هرچه بیش‌تر بلیت را میان شست و انگشت اشاره‌ی دست راستم مچاله می‌کنم، تئاتر را مچاله می‌کنم.
با خودم می‌گویم اولِ کار، آدم‌های زیادی به تئاتر می‌روند، بعد کم‌تر و کم‌تر و آخر سر دیگر کسی به تئاتر نمی‌رود. با خودم فکر می‌کنم نمایش شروع شده است. بلند می‌شوم و چند قدمی به‌طرف مرکز شهر پیش می‌روم. سردم است. غذا نخورده‌ام، از ذهنم می‌گذرد که بیش از یک هفته است با کسی حرف نزده‌ام و درست در همان لحظه کسی مرا مخاطب قرار می‌دهد: مردی مرا مخاطب قرار می‌دهد، می‌شنوم که مردی می‌پرسد ساعت چند است و صدای خودم را می‌شنوم که می‌گویم «هشت». می‌گویم: «ساعت هشت است، تئاتر شروع شده است.»
بعد سر برمی‌گردانم و مرد را می‌بینم.
مردی بلند قد و لاغر اندام.
از ذهنم می‌گذرد که جز این مرد، کسی در باغ ملی نیست. بلافاصله فکر می‌کنم چیزی برای از دست‌دادن ندارم. ولی به نظرم احمقانه می‌آید که این جمله را به زبان بیاورم و به صدای بلند بگویم: «من چیزی برای از دست‌دادن ندارم.» درنتیجه، جمله را به زبان نمی‌آورم، هرچند به‌شدت هوس کرده‌ام آن‌را به صدای بلند بگویم.
مرد می‌گوید ساعتش را گم کرده است.
«از وقتی ساعتم را گم کرده‌ام، ناچارم هرازگاه به مردم رو بیاورم.»
خندید و گفت: «اگر ساعتم را گم نکرده بودم، به شما رو نمی‌آوردم. به هیچ کس رو نمی‌آوردم.»
گفت این قضیه برایش خیلی جالب است که بعد از اینکه من گفتم ساعت هشت است، حالا می‌داند که ساعت هشت است و اینکه او آن روز یازده ساعت تمام، سراپا غرق در تنها یک فکر، بدون وقفه (گفت: بدون وقفه، نگفت بی‌وقفه) راه رفته است، «آن‌هم همین‌طور مستقیم» (گفت: همین‌طور مستقیم و نه بالا و پایین) و این‌طور که حالا می‌بینم هی دور خودم راه رفته‌ام. جالب است، مگر نه؟»
متوجه شدم که مرد کفش‌های سبک زنانه به پا دارد، و مرد متوجه شد که من متوجه شده‌ام که او کفش سبک زنانه به پا دارد.
گفت: «بله، حالا ممکن است پیش خودتان فکرهایی بکنید.»
برای اینکه فکر او و خودم را از کفش‌های سبک زنانه‌اش دور کنم، به‌سرعت گفتم: «خیال داشتم بروم تئاتر، ولی از جلوی در تئاتر برگشتم، وارد تئاتر نشدم.»
مرد گفت: «من بارها به این تئاتر رفته‌ام.»
پیش از این، خودش را معرفی کرده بود، ولی من فوراً اسمش را از یاد بردم. اسم کسی یاد من نمی‌ماند. گفت: «یک‌روز برای آخرین‌بار به این تئاتر رفتم، همان‌طور که هرکس یک‌روز برای آخرین‌بار به تئاتر می‌رود.» گفت" «نخندید. هر چیزی یک‌بار برای آخرین‌بار است. نخندید!»
گفت: «راستی، امروز چه نمایشی اجرا می‌شود؟» اما بعد به‌سرعت گفت: «نه، نه. نمی‌خواهد بگویید امروز چه نمایشی اجرا می‌شود…» گفت هر روز به باغ ملی می‌آید. «از آغاز فصل نمایش، هر شب همین ساعت به باغ ملی می‌آیم و از این‌جا، از این گوشه‌ی دیوار کافه‌تریا، آدم‌هایی را تماشا می‌کنم که به تئاتر می‌روند.» گفت: «می‌بینید؟ چه آدم‌های عجیبی.»
گفت: «البته بد نبود اگر می‌دانستم امروز نوبت چه نمایشی است. ولی نمی‌خواهد بگویید امروز چه نمایشی اجرا می‌کنند. برای من خیلی جالب است که یک‌بار هم ندانم چه نمایشی اجرا می‌کنند.» پرسید: «نمایش امروز کمدی است؟ تراژدی است؟» و بلافاصله گفت: «نه. نه. نمی‌خواهد بگویید، نمی‌خواهد حرفی بزنید!»
به نظر، پنجاه ساله می‌رسید، یا شاید هم پنجاه‌وپنج ساله، پیشنهاد کرد به‌طرف پارلمان قدم بزنیم.
گفت: «بله، مطالعه‌ی شخص شما به‌مرور و درباره‌ی همه‌چیز به من اطالاعاتی می‌دهد در این‌باره که در تئاتر چه می‌گذرد و اینکه در خارج از تئاتر چه می‌گذرد، درباره‌ی هر چیز که در دنیا اتفاق می‌افتد و هر لحظه به طور کامل با شکا مرتبط است. اگر من به شما دقیق شوم، بالاخره ممکن است لحظه‌ای برسد که من به‌دلیل تمرکز کامل روی شما به همه‌چیزتان پی ببرم.
به دیوار بخش سوییسی که رسیدیم، گفت: «مرد جوانی که من چهل‌وهشت روز پیش دیدم، این‌جا در این نقطه از من خداخافظی کرد. دوست دارید بدانید چه‌طور؟» گفت: «مواظب باشید! شما خیال ندارید خداحافظی کنید؟ خیال ندارید شب‌به‌خیر بگویید؟» گفت: «بله، پس از بخش سوییسی برگردیم به همان‌جایی که آمدیم. راستی ما از کجا آمدیم؟ بله، از کافه‌تریا. نکته‌ی عجیب در آدم‌ها این است که مدام خودشان را با دیگران اشتباه می‌گیرند.» گفت: «شما می‌خواستید بروید و نمایش امروز را تماشا کنید. هرچند به قول خودتان از تئاتر نفرت دارید. نفرت از تئاتر؟ من عاشق تئاتر هستم…»
در این لحظه متوجه شدم که مرد کلاه زنانه هم به سر گذاشته است. تمام مدت متوجه کلاه نشده بودم.
پالتویی هم که به تن داشت زنانه بود، یک پالتوی زمستانی زنانه.
با خودم گفتم درواقع هرچه به تن دارد زنانه است.
گفت: «من تابستان‌ها به باغ ملی نمی‌آیم. تابستان‌ها تئاتر تعطیل است. ولی همیشه وقتی تئاتر دایر است به باغ ملی می‌آیم. وقتی تئاتر دایر است، جز من کسی به باغ ملی نمی‌آید، چون این موقع‌ها در باغ ملی، هوا خیلی سرد است. تک و توکی مرد جوان به باغ ملی می‌آیند. من هم همان‌طور که می‌دانید، فوراً سر صحبت را با آن‌ها باز می‌کنم و دعوت‌شان می‌کنم که با من قدمی بزنند، یک‌بار به‌سمت پارلمان، یک‌بار تا بخش سوییسی … بعد هم دوباره از بخش سوییسی به‌سمت کافه‌تریا…»
گفت: «ولی اکنون متوجه شدم که تابه‌حال، هیچ‌کس با من دوبار تا پارلمان نیامده بود. تابه‌حال، کسی با من دوبار تا بخش سوییسی و دوبار تا کافه‌تریا قدم نزده بود. ولی ما دوبار تا بخش سوییسی و دوبار تا کافه‌تریا رفتیم و برگشتیم.» گفت: «راه‌رفتن دیگر بس است. اگر دوست دارید می‌توانید مرا کمی به‌سمت خانه همراهی کنید. تابه‌حال از اینجا یک نفر هم مرا به‌سمت خانه همراهی نکرده است.»
ساکن منطقه‌ی بیست بود.
گفت در آپارتمان پدر و مادرش زندگی می‌کند، پدر و مادری که شش‌هفته پیش مرده بودند.
گفت: «باید برویم آن‌طرف کانال دانوب.» کنجکاو شده بودم، دلم می‌خواست تا جایی که امکان دارد همراهش بروم.
گفت: «به کانال دانوب که رسیدیم باید برگردید. اجازه ندارید بیش‌تر از کانال دانوب با من بیایید. تا وقتی به کانال نرسیده‌ایم نپرسید چرا!»
از پادگان روسائر که گذشتیم، صدمتر مانده به پلی که به منطقه‌ی بیست منتهی می‌شد، ناگهان ایستاد و درحالی‌که به آب کانال خیره شده بود، گفت: «آن‌جا، آن نقطه.»
رو به طرف من کرد و دوباره گفت: «آن نقطه.»
بعد گفت: «به‌سرعت هلش دادم توی آب. لباس‌هایی که به تن دارم مال اوست.»
بعد با دست اشاره‌ای کرد. معنی‌اش این بود که: گم‌شو!
می‌خواست تنها باشد.
با تحکم گفت: «برو!»
بلافاصله راه نیفتادم.
گذاشتم حرفش را بزند. گفت: «بیست‌ودو سال و هشت‌ماه پیش.»
«و اگر فکر می کنید توی زندان خوش می‌گذارنید سخت در اشتباه‌اید! دنیا همه‌اش علم قضاست و بس. دنیا همه‌اش زندان است. درضمن، یک چیزی را از من بشنوید. چه باورتان بشود، چه نشود، امشب آن‌جا، توی آن تئاتر، نمایش کمدی اجرا می‌کنند، واقعاً کمدی.»
نویسنده: توماس برنهارت
مترجم: علی‌اصغر حداد

توماس برنهارت، (Thomas Bernhard)، نویسنده‌ی اتریشی (۱۹۳۱-۱۹۸۹)
برگرفته از کتاب:
دورنمات، فریدریش، ریکله، راینر ماریا و… ؛ مجموعه‌ی نامرئی؛ برگردان علی‌اصغر حداد؛ چاپ سوم؛ تهران: ماهی 1388

منبع: www.rahpoo.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.