داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

در آسمان و بر زمین

سایه‌ی سرخی از روی پیشانی ِ آمِلی [2] گذشت. زن از جلوی آینه کنار رفت و چشمانش را بست. این‌جا بود که اثر ِ ضربه‌ی دست ِ جاستین [3] بر صورتش، برای لحظه‌ای ناپدید شد. مرد تنها یک‌بار او را کتک زده بود و بعد خود را شتاب‌زده به‌کناری کشیده بود تا از لو‌رفتن ِ زودهنگام ِ خویش جلوگیری کند. سراسر ِ وجود ِ مرد را چنان توفان ِ افسارگسیخته‌ای فراگرفته بود، که زدن ِ هزار ضربه به آملی هم نمی‌توانست او را آرام کند.
مرد زیر لب گفت: «ای خدا»، و دستانش را شست. او اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خشمش را نشان دهد. آمِلی وحشت‌زده‌تر از آن بود که به‌ مرد نزدیک شود؛ اما به ‌خوبی می‌دانست که اگر از مرد سؤالی بشود، حال‌اش بهتر خواهد شد؛ و به ‌همین خاطر از انتهای اتاق خیلی آرام پرسید: «چی…؟» با این وجود زن جرأت نکرد که بپرسد: چی شده؛ چه اتفاقی برایت افتاده؛ آیا کسی به ‌تو توهین کرده؟ زیرا ‌که دلیل ِ خشم ِ مرد مطمئناً خود ِ زن بود. زن پس از مدت کوتاهی به‌ خود قبولاند که چیزی بگوید و چهره‌اش سرخ شد: «آیا می‌توانم جبران کنم؟»
جاستین فریاد زد: «نه، پول ِ ازدست‌رفته را که دیگر نمی‌توانی…»، مرد از فرط ِ خستگی حرف‌اش را ناتمام گذاشت؛ و سپس با لحنی تمسخرآمیز رشته‌ی سخن را دوباره به‌دست گرفت: «جبران کنم! جبران کنم! تو لابد دیوانه‌ای. علیه این ناکس‌ها که کاری نمی‌شود کرد!»
زن نجواکنان گفت: «کسی سَرَت را کلاه گذاشته؟»
مرد در پاسخ گفت: «نه، من سر ِ آن‌ها را کلاه گذاشتم؛ حقِشان بود. پولی که آن‌ها استحقاق‌اش را ندارند، از ایشان پس گرفتم. می‌فهمی؟ آنها استحقاق‌اش را ندارند.»
زن گفت: «بله»، و با خاطری آسوده دید که چطور داشت پیشانی ِ مرد صاف می‌شد.
مرد اندکی بعد رفت. آملی شروع به‌کار کرد و کوشید تا ساعت‌هایی که مجبور بود هم‌صحبت ِ تک‌گفتارهای مرد باشد، جبران کند. انگشتان ِ زن از روی ابریشمی که می‌بایست کوک‌های رنگارنگ ِ زیادی به‌ آن بزند، لیز می‌خوردند. در این میان شتاب‌زده به ‌ساعت نگاه کرد و به‌جای آن‌که آرزو کند تا مرد زودتر به‌خانه بازگردد، آرزو کرد که بازگشت ِ مرد به‌عقب افتد. اما همه‌ی آرزوها در نهایت آن‌گونه که دلخواه ِ جاستین بود، برآورده می‌شدند. نیمه‌های شب بود که زن کوشید تا از روی زمین بلند شود؛ اما کمرش سفت شده بود؛ و این نشان ‌می‌داد که او می‌بایست به‌کارش ادامه دهد. خواب‌آلودگی ِ عجیبی در مَفصل‌های زن جریان گرفت؛ و هنگامی که متوجه گام‌های جاستین شد و خواست بلند شود، توانش را نداشت. زن به ‌مرد خیره ماند.
مرد با لبخندی که باعث شد تا زن همه چیز را فراموش کند، پرسید: «چرا نمی‌روی بخوابی؟» زن با خوشحالی ِ وحشیانه‌ای از جای‌اش پرید و به‌شدت زمین خورد. زن دستان ِ مرد را که برای کمک به‌ طرف او آمده بودند، پَس زد و تته‌پته‌کنان گفت: «چیزی نیست». چهره‌ی مرد در تاریکی رو به‌روی زن قرار داشت: «تو که مریض نیستی؟ قرار هم نیست برای من دَردِسر درست کنی!» زن مرد را آرام کرد: «تنها بدنم از نشستن ِ زیاد سخت شده است».
مرد گفت: «آملی»، و صدایش در اثر سوه‌یظن ِ بیدارشده بلند شد: «می‌خواهی انکار کنی که نشستَن‌ات تنها به‌این دلیل بوده که می‌خواستی بدانی من چه وقت به‌خانه بازمی‌گردم؟»
زن چیزی نگفت و تکه ابریشمی که از دستش رها شده بود، دوباره برداشت.
زن جسورانه گفت: «باز هم مست کردی؟»
مرد بی‌درنگ گفت: «منتظر ماند‌ه‌ای تا این را بفهمی؟ من آخرین پولم را از دست داده‌‌ام و تو این‌جا نشسته‌ای و منتظری تا مرا سرزنش کنی.» مرد صدایش را بلند‌تر کرد تا بدین‌وسیله سکوت ِ زن را تحت‌الاشعاع ِ خود قرار دهد. سپس با لحنی بسیار مهربانانه که انگار می‌خواست با یک بچه صحبت کند، گفت: «آملی، بیا با هم عاقلانه حرف بزنیم. این درست نیست که تو در خانه بنشینی و سَربار ِ من باشی و سرزنِشَم کنی. این را قبول داری؟»
زن سرش را به‌نشانه‌ی تصدیق تکان داد و به‌گونه‌ای تحسین‌برانگیز به‌مرد نگاه کرد.
«گمان می‌کنم به‌اندازه‌ی کافی از این زندگی که به یک بازار ِ مکاره‌ی وحشی شبیه است، عذاب کشیده‌ام.» مرد این را گفت و خود را بر ‌روی صندلی ِ راحتی انداخت؛ جیب‌های کُتَش را بیرون کشید و پشت و رویشان کرد: «به‌غارت رفته، به‌تماشا گذاشته شده»، مرد پس از این توضیح، به آملی که اکنون خونش از جریان بازایستاده بود، خندید. زن آرام و خاموش به‌سوی کمد رفت و یک پاکت ِ نازک را از زیر ِ لباس‌ها بیرون کشید، و آن را با شتاب به‌مرد داد: «همه‌اش این‌جاست. زمانی که تو در خانه نبودی، خیاطی می‌کردم.»
مرد پاکت را در جیب گذاشت و پرسید: «چند وقت است؟»
زن پاسخی نداد و روی تخت دراز کشید. پس از آن که زن چراغ را خاموش کرد، مرد نفس عمیقی کشید: «این موضوع که تو مدتی زیاد چیزی را از من پنهان نگاه داشته‌ای، شدیداً منقلبم کرد». مرد سینه‌اش را صاف کرد: «شدیداً منقلب شدم». مرد این را چندین بار تکرار کرد و روی هر هجا نیز تأکید نمود. زن چراغ را دوباره روشن کرد و با حالتی طلبکارانه به‌چهره‌ی مرد نگریست. سپس از جایش برخاست و دوباره مشغول به‌کار شد. مرد با خونسردی و بدون آن‌که به‌زن نگاه کند، گفت: «فکر نکن که چون به‌کارت ادامه می‌دهی، دلم برایت خواهد سوخت». زن برای مدت کوتاهی به‌خیاطی ادامه داد؛ سپس مجبور شد تا از کار دست بکشد؛ زیرا اشک‌های زیادی از چهره‌اش سرازیر شدند و نمی‌دانست که چگونه باید آن‌ها را پنهان کند.
مرد به‌آرامی گفت: «بیا پیش ِ من».
زن اطاعت کرد.
مرد کلیدی در دست ِ زن گذاشت: «تو اکنون به‌کارخانه‌ی قدیمی ِ من می‌روی و از گاوصندوق ِ داخل ِ دفتر، پوشه‌ی سیاهی را که من در هنگام بازگشت فراموش کرده‌ام، برمی‌داری و با خود می‌آوری.»
زن گفته‌ی مرد را تصحیح کرد: «پوشه‌ی قهوه‌ای».
مرد دوباره گفت: «یک پوشه‌ی سیاه، من آن را به‌تازگی خریده‌ام.»
زن یادآور شد: «اکنون هیچ کس آن‌جا نیست»؛ مرد سر به‌هوا پاسخ داد: «بله، معلوم است. اما تو لطف ِ بزرگی در حق من می‌کنی، اگر اکنون به‌آن‌جا بروی. اصلاً مسئله‌ای نیست؛ چون همه از این موضوع آگاه هستند.»
زن تذکر داد: «سعی کن بخوابی»، و آرام از اتاق بیرون رفت…
هنگامی که زن بازگشت، با تعجب دید که مرد هنوز بیدار است. زن فهمید که اعلام ِ آمادگی‌اش باعث شده تا مرد با او آشتی کند؛ و شهامت این را یافت که با چشمانی درخشان و ملودی ِ آرامی زیر ِ لب، وسایل ِ خیاطی ِ خود را جمع کند. سپس آهسته به‌رختخواب رفت و نجواکنان به‌مرد گفت: «شب بخیر!»، و شادمانه پاسخ ِ سلامش را شنید.
بامداد زیبا و آفتابی بود. زنگ به‌صدا درآمد. آملی گل‌ها را کنار پنجره گذاشت و به‌سوی در رفت. زن به‌طرز دوستانه‌ای به‌پرسش‌های سه مأمور پلیس پاسخ داد و از آن‌ها خواهش کرد تا وارد شوند. جاستین خواب‌آلود به‌آن‌ها پیوست؛ و وانمود کرد که از چیزی خبر ندارد و خود را وارد گفتگوی‌شان نکرد. شکیبایی ِ آملی باعث ِ شگفتی ِ مأموران شد و یکی از آن‌ها مستقیماً از زن پرسید که آیا او پوشه را از داخل ِ دفتر دزدیده است. زن در پاسخ گفت: «نه، من آن را شب ِ پیش آوردم.»
جاستین از معصومیت ِ نهفته در چشمان ِ آملی بی‌اندازه خشمگین شد. مأمور از زن خواست تا همراه ِ آن‌ها برود؛ اما زن حاضر به‌انجام این کار نشد. زن به‌مأمور لبخندی آمیخته به‌گذشت زد و چهره‌ی خندانش را به‌سوی جاستین برگرداند. این‌جا بود که پاکی از چشمان ِ زن فروریخت و جایش را به‌ژرفای آگاهی‌ای داد که به‌یک‌باره مرد و زن و تار و پود ِ رابطه‌ی‌شان را با هم در خود فروبُرد. زن بی‌آن که بخواهد سؤالی بکند، و یا از چیزی آگاه شود، به‌سوی پنجره دوید و خود را به‌درون ِ حیاط ِ تاریکی پرتاب کرد، که چونان گودالی سیاه، مربع ِ کوچکی را در برابر ِ آسمان خالی نگه داشته بود.
جاستین زیر ِ لب گفت: «ای خدا، ای خدا»؛ چون مرد اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خَشمش را نشان دهد.
—————————————–
پانویس ها:
۱- عنوان: Im Himmel und auf Erden 
2- Amelie
3- Justin

نویسنده: اینگه‌بُرگ باخمان (Ingeborg Bachmann)
مترجم: نیما حسین پور

شاعر و نویسنده‌ی اتریشی در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۲۶ در شهر کلاگن‌فورت چشم به‌جهان گشود. کودکی و نوجوانی‌اش را در شهر کِرنتِن، در جنوب اتریش گذراند. در سال‌های پس از جنگ (۱۹۴۵-۱۹۵۰) به‌تحصیل در رشته‌های فلسفه، روان‌شناسی و زبان و ادبیات آلمانی در دانشگاه‌های شهرهای اینسبروک، گراتس و وین پرداخت. دکترای خود را در رشته‌ی فلسفه و با نوشتن ِ رساله‌ای درباره‌ی هایدگر گرفت. در همین سال‌ها بود که با نویسندگانی چون پل سلان، ایلزه آیشینگِر و کلاوس دِموس آشنا شد. در اوایل دهه‌ی پنجاهِ میلادی فعالیتِ خود را با سمت مدیر برنامه‌های رادیویی در وین آغاز کرد، و در سالِ ۱۹۵۲ نخستین نمایشنامه‌ی رادیویی‌اش را با نام ِ «معامله‌ای با رویاها» نوشت. یک سال بعد جایزه‌ی ادبی ِ «گروه ۴۷» را به‌خاطر دفتر شعر «زمان تمدیدشده» ازآن ِ خود کرد و ستاره‌ی ادبی ِ آن دوران شد. میانِ سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۳با ماکس فریش رابطه‌ی عاشقانه داشت و در همان سال نمایش‌نامه‌ی رادیویی ِ «خدای خوب منهتن» را نگاشت که مورد استقبالِ منتقدان قرار گرفت. در سالِ ۱۹۷۱ رمانِ «مالینا»، نخستین رمان از سه‌گانه‌ی «اشکالِ مرگ» را، منتشر کرد. او سال‌های زیادی ساکن ِ شهر رُم بود و همان‌جا در یک سانحه‌ی آتش‌سوزی در منزلش به‌شدت زخمی شد و چند روز ِ بعد، در تاریخ ۱۷ اکتبر ۱۹۷۳ بر اثر جراحات زیاد، جان سپرد.

اتهام به خود

من به دنیا آمدم.
من شدم. من هست شدم. من پدید آمدم. من رشد کردم. من متولد شدم. من در دفتر موالید ثبت شدم. من بزرگ شدم.
من جنبیدم. من بخش‌هایی از بدن‌ام را جنباندم. من بدن‌ام را جنباندم. من در یک نقطه جنبیدم. من از جایم جنبیدم. من از جایی به جای دیگر جنبیدم. من باید می‌جنبیدم. من می‌توانستم بجنبم.
من دهان‌ام را جنباندم. من صاحب حس شدم. من خود را مطرح کردم. من جیغ زدم. من حرف زدم. من سروصدا شنیدم. من سروصداها را از هم تشخیص دادم. من سروصدا به راه انداختم. من صدا درآوردم. من لحن درآوردم. من توانستم لحن، سروصدا، و صدا درآوردم. من توانستم حرف بزنم. من توانستم جیغ بزنم. من توانستم سکوت کنم.
من دیدم. من دیده‌ها را باز دیدم. من شعور پیدا کردم. من چیزهایی را که پیش‌تر دیده بودم باز شناختم. من بازدیده‌ها را بازشناختم. من درک کردم. من درک‌کرده‌ها را باز درک کردم. من با شعور شدم. من درک‌کرده‌ها را باز شناختم.
من نگاه کردم. من چیزها را دیدم. من به چیزهای نشان داده‌شده نگاه کردم. من چیزهای نشان‌داده‌شده را نشان دادم. من یاد گرفتم بر نشان‌داده‌شده‌ها نام بگذارم.من بر نشان‌داده‌شده‌ها نام گذاشتم. من یاد گرفتم بر نشان‌ندادنی‌ها نام بگذارم. من یاد گرفتم. من به خاطر سپردم. من علائمی را که یاد گرفتم باز به خاطر سپردم. من صوَر اسم‌گذاری شده را دیدم. من صوَر مشابه را مشابه نام گذاشتم. من صوَر نا مشابه را نامشابه نام گذاشتم. من صوَر غایب را نام گذاشتم. من یاد گرفتم از صوَر غایب بترسم. من یاد گرفتم آرزو کنم صوَر غایب حاضر شوند. من لغت «آرزو کردن» و «ترسیدن» را یاد گرفتم.
من یاد گرفتم. من لغت‌ها را یاد گرفتم. من فعل‌ها را یاد گرفتم. من فرق بودن و بوده را یاد گرفتم. من کلمات اسم را یاد گرفتم. من فرق مفرد و جمع را یاد گرفتم. من کلمات قید را یاد گرفتم. من فرق این‌جا و آن‌جا را یاد گرفتم. من ضمایر اشاره را یاد گرفتم. من فرق خوب و بد را یاد گرفتم. من ضمایر ملکی را یاد گرفتم. من فرق مالِ من و مالِ تو را یاد گرفتم. من صاحب یک مجموعه لغات شدم.
من مفعول جمله‌ها شدم. من مسندالیه جمله‌ها شدم. من مفعول و مسندالیه عبارت‌های اصلی و عبارت‌های تابع شدم. من تبدیل شدم به باز و بسته شدن دهان. من تبدیل شدم به یک سلسله حروف الف- با.
من اسم‌ام را گفتم. من گفتم من. من روی چهار دست‌وپا خزیدم. من رفتم. من به طرف چیزی رفتم. من از چیزی رفتم. من سرپا شدم. من از انفعال به در آمدم. من فعال شدم. من عمودی راه رفتم. من پریدم. من با نیروی جاذبه درافتادم. من یاد گرفتم بیرون از لباس‌ام قضای حاجت کنم. من یاد گرفتم بدنم را در کنترل بیاورم. من یاد گرفتم خودم را کنترل کنم. من توانستن را یاد گرفتم. من توانستم. من توانستم بخواهم. من توانستم روی پا راه بروم. من توانستم روی دست راه بروم. من توانستم بمانم. من توانستم ایستاده بمانم. من توانستم درازکشیده بمانم. من توانستم روی شکم بخزم. من توانستم خودم را به مُردن بزنم. من توانستم نفس خود را حبس کنم. من توانستم خودم را بکُشم. من توانستم تُف بیاندازم. من توانستم با سر تأیید کنم. من توانستم نفی کنم. من توانستم با دست و سر منظورم را بیان کنم. من توانستم سوال کنم. من توانستم سوال‌ها را پاسخ بدهم. من توانستم تقلید کنم. من توانستم از الگویی پی‌روی کنم. من توانستم بازی کنم. من توانستم کاری بکنم. من توانستم کاری نکنم. من توانستم چیزها را نابود کنم. من توانستم چیزها را در ذهن مقایسه کنم. من توانستم چیزها را در ذهن تصویر کنم. من توانستم چیزها را ارزش‌گذاری کنم. من توانستم از چیزها حرف بزنم. من توانستم درباره‌ی چیزها حرف بزنم. من توانستم چیزها را به خاطر بیاورم.
من در زمان زیستم. من به آغاز و انجام فکر کردم. من به خود فکر کردم. من به دیگران فکر کردم. من از طبیعت بیرون شدم. من شدم. من غیرطبیعی شدم. من صاحب سرگذشت شدم. من فهمیدم که تو نیستم. من توانستم که سرگذشت خود را بیان کنم. من توانستم سرگذشت خود را سکوت کنم.
من توانستم چیزی بخواهم. من توانستم چیزی نخواهم.
من خود را ساختم. من خود را آن طور که هستم ساختم. من خود را تغییر دادم. من کس دیگری شدم. من مسئول سرنوشت خود شدم. من در سرنوشت دیگران سهیم شدم. من سرنوشتی از سرنوشت‌ها شدم. من جهان را درونی خودم کردم. من واقف شدم.
من دیگر مجبور نبودم از طبیعت پی‌روی کنم. من مکلف شدم. قوانین را مراعات کنم. من مکلف شدم. من مکلف شدم قوانین تاریخی بشریت را مراعات کنم. من مکلف شدم بکنم. من مکلف شدم نکنم. من مکلف شدم. بگذارم بشود. من قوانین را یاد گرفتم. من استعاره‌ی «دام قوانین» را یاد گرفتم. من قوانین رفتار و افکار را یاد گرفتم. من قوانین درون و بیرون را یاد گرفتم. من قوانین چیزها و آدم‌ها را یاد گرفتم. من قوانین عام و خاص را یاد گرفتم. من قوانین این جهان و آن جهان را یاد گرفتم. من قوانین آب و خاک و باد و آتش را یاد گرفتم. من قوانین قاعده و استثنا را یاد گرفتم. من قوانین پایه و مشتق را یاد گرفتم. من یاد گرفتم مکلف باشم. من لایق جامعه شدم.
من شدم: من مکلف شدم. من قادر شدم با دست غذا بخورم: من مکلف شدم خود را کثیف نکنم. من قادر شدم پسندهای دیگران را بپذیرم: من مکلف شدم از ناپسندهای خود خودداری کنم. من قادر شدم بین داغ و سرد تمیز قایل شوم: من مکلف شدم با آتش بازی نکنم. من توانستم خیر را از شر جدا کنم: من مکلف شدم از شر دوری کنم. من قادر شدم مطابق مقررات بازی کنم: من مکلف شدم از مقررات سرپیچی نکنم. من قادر شدم به خلاف مقررات بودنِ اعمال واقف شوم و مطابق با این وقوف عمل کنم: من مکلف شدم از خلاف دوری کنم. من قادر شدم از قوه‌ی جنسی‌ام استفاده کنم: من مکلف شدم از سوه استفاده از قوه‌ی جنسی‌ام بپرهیزم.
من مشمول تمام مقررات شدم. من به خاطر نام و مشخصات‌ام، در دفاتر قانونی ثبت شدم. من به خاطر روح‌ام، به گناه نخستین آلوده شدم. من به خاطر بلیت بخت آزمایی‌ام، در فهرست بخت‌آزمایی ثبت شدم. من به خاطر مریضی‌ام، در دفتر کل بیمارستان پرونده‌دارشدم. من به خاطر شرکت‌ام، در دفاتر ثبت تجاری وارد شدم. من به خاطر مشخصات ویژه‌ام، در دفاتر مشخصات ویژه وارد شدم.
من قانوناً بالغ شدم. من قادر شدم قرارداد امضا کنم. من قادر شدم آرزوی آخر و وصیت‌نامه داشته باشم.
من از یک زمانی توانستم مرتکب گناه شوم. من از زمان دیگری توانستم تحت تعقیب قانونی قرار گیرم. من از زمان دیگری توانستم آبروی خود را از دست بدهم. من از زمان دیگری توانستم، طبق قرارداد، به انجام یا ادم انجام کاری متعهد شوم.
من مکلف شدم مکافات پس بدهم. من مکلف شدم. محل سکونت داشته باشم. من مکلف شدم غرامت بدهم. من مکلف شدم مالیات بدهم. من مکلف شدم وظیفه‌ام را انجام بدهم. من مکلف شدم خدمت زیر پرچم انجام بدهم. من مکلف شدم به مدرسه بروم. من مکلف شدم واکسینه بشوم. من مکلف شدم کفالت به عهده بگیرم. من مکلف شدم صورت‌حساب‌هایم را بپردازم. من مکلف شدم معاینه‌ی پزشکی بشوم. من مکلف شدم آموزش ببینم. من مکلف شدم مدرک ارائه بدهم. من مکلف شدم بیمه بشوم. من مکلف شدم شناس‌نامه داشته باشم. من مکلف شدم ثبتِ دفاتر بشوم. من مکلف شدم خرجی بدهم. من مکلف شدم اجرا بکنم. من مکلف شدم گواهی بدهم.
من شدم. من مسئول شدم. من مقصر شدم. من قابل عفو شدم. من مجبور شدم مکافات سرنوشت‌ام را پس بدهم. من مجبور شدم مکافات گذشته را پس بدهم. من تازه با زمان به این دنیا پا گذاشتم.
من کدام مقتضیات زمان را زیر پا گذاشتم؟ من کدام مقتضیات منطق علمی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام بندهای سری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام برنامه‌ها را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین ابدی جهان هستی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین جهان زیرین را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین بسیار ابتدایی ادب را زیر پا گذاشتم؟ من کدام مشی کدام حزب را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین تئاتری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام امیال حیاتی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قانون ناگفته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قانون نانوشته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام اقتضای زمانه را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین زندگی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین عقل سلیم را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد؟ عشق را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد بازی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد زیبایی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد هنر را زیر پا گذاشتم؟ من کدام حقوق اقویا را زیر پا گذاشتم؟ من کدام فرامین پرهیزکاری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین بی‌قانونی‌ها را زیر پا گذاشتم؟ من کدام میل به تنوع را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین مربوط به این جهان و آن جهان را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد املا را زیر پا گذاشتم؟ من کدام حق گذشته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین سقوط آزاد را زیر پا گذاشتم؟ آیا من قواعد، نقشه‌ها، ایده‌ها، فرض‌ها، اصول، اتیکت‌ها، قضایای عام، نقطه‌نظرات، و فرمول‌های کل جهان را زیر پا گذاشتم؟
من کردم. من خودداری کردم. من گذاشتم کرده شمود. من ابراز وجود کردم. من با افکار ابراز وجود کردم. من با ابرازهایم ابراز وجود کردم. من به خودم ابراز وجود کردم. من به دیگران ابراز وجود کردم. من به نیروی غیرشخصی قوانین و سلوکِ نیک ابراز وجود کردم. من به قدرت شخصی خدا ابراز وجود کردم.
من با حرکت‌ها ابراز وجود کردم. من با عمل ابراز وجود کردم. من با بی‌حرکتی ابراز وجود کردم. من با بی‌عملی ابراز وجود کردم.
من اشاره کردم. من با یک‌یک ابرازهایم اشاره کردم. من با یک‌یک ابراز‌هایم، به مراعات یا عدم مراعات قواعد اشاره کردم.
من با تُف‌کردن ابراز وجود کردم. من با نشان‌دادن نارضایتی ابراز وجود کردم. من با نشان دادن رضایت ابراز وجود کردم. من با قضای حاجت ابراز وجود کردم. من با دور ریختن چیزهای بی‌فایده و مستعمل ابراز وجود کردم. من با کشتن موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با نابود کردن چیزها ابراز وجود کردم. من با نفس کشیدن ابراز وجود کردم. من با عرق‌کردن ابراز وجود کردم. من با فین‌کردن و اشک‌ریختن ابراز وجود کردم.
من انداختنم. من تُف‌انداختم. من با هدف تُف‌انداختم. من تُف انداختم به. من تُف انداختم به زمین در جاهایی که تُف‌انداختن به زمین ناشایست بود. من تف انداختم به زمین در جاهایی که تف انداختن به زمین نقص مقررات بهداشت بود. من تف انداختم به صورت کسانی که تف‌انداختن به صورت‌شان توهین علنی به مقدسات بود. من تف انداختم به چیزهایی که تف انداختن به آن‌ها توهین علنی به بشریت بود. من تف نیانداختم جلوی کسانی که تف‌انداختن جلوی آن‌ها بنا بر افواه خوش‌یمن بود. من تف نیانداختم جلوی افلیج‌ها، من تف نیانداختم به بازی‌گرها پیش از رفتن‌شان به روی صحنه. من تف نیانداختم در تف‌دانی. من تف انداختم در اتاق‌های انتظار. من تف انداختم در باد.
من تحسین و تشویق کردم در جاهایی که تحسین و تشویق ممنوع بود. من تقبیح کردم در اوقاتی که تقبیح‌کردن خوش‌آیند نبود. من تحسین و تقبیح کردم در جاها و مواقعی که تحسین و تقبیح‌کردن را بر نمی‌تافتند. من تشویق نکردم آن‌گاه که باید تشویق می‌کردم. من وسط عملیاتِ سیرک تشویق کردم. من نابه‌جا تشویق کردم.
من چیزهای مستعمل و بی‌فایده را در جاهایی دور انداختم که دور انداختن چیزها ممنوع بود. من چیزها را در جایی به ودیعه گذاشتم که به ودیعه گذاشتن چیزها مجازات داشت. من در جاهایی چیزها را انبار کردم که انبارکردن چیزها مذموم بود. من چیزهایی را تحویل ندادم که قانوناً شایسته بود تحویل می‌دادم. من از پنجره‌ی قطار در حال حرکت چیز بیرون انداختم. من آشغال را در ظرف آشغال نریختم. من آشغال را وسط جنگل گذاشتم. من سیگار روشن روی علف‌ها انداختم. من اعلامیه‌های هواپیماهای دشمن را تحویل ندادم.
من با حرف‌زدن ابراز وجود کردم. من با تصرف کردن ابراز وجود کردم. من با بازتولید موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با تولید چیزها ابراز وجود کردم. من با نگاه کردن ابراز وجود کردم. من با بازی کردن ابراز وجود کردم. من با راه رفتن ابراز وجود کردم.
من رفتم. من بی‌هدف رفتم. من با هدف رفتم. من از راه‌ها رفتم. من از راه‌هایی رفتم که رفتن از آن‌ها ممنوع شده بود. من از راه‌‌هایی نرفتم که حکم شده بود بروم. من از راه‌هایی رفتم که بی‌هدف رفتن از آن‌ راه‌ها گناه بود. من در موقعی که خواسته می‌شد بی‌هدف بروم با هدف رفتم. من از راه‌هایی رفتم که با هدف رفتن از آن‌ها ممنوع بود. من رفتم. من رفتم حتی وقتی رفتن ممنوع و خلاف عرف بود. من از گذرهایی رفتم که رفتن از آن‌ها نوعی مخاصمت بود. من به قلمروهایی رفتم. که رفتن به آن قلمروها ننگ بود. من بدون اوراق هویت به قلمروهایی وارد شدم که وارد شدن بدون اوراق هویت به آن‌ها ممنوع بود. من از بناهایی خارج شدم که خارج شدن از آن‌ها از هم‌بستگی به دور بود. من به بناهایی وارد شدم که ورود با کلاه به آن‌ها نا شایست بود. من به سرزمینی پا گذاشتم که پا گذاشتن به آن ممنوع بود. من از خاک کشوری خارج شدم که خارج شدن از آن خصومت با دولت بود. من در خیابان‌ها در مسیری راندم که راندن در آن مسیر عین بی‌انضباطی بود. من در مسیرهایی راه رفتم که راه‌رفتن در آن مسیرها غیر قانونی بود. من تا جایی رفتم که دورتر از آن از مصلحت به دور بود. من هنگامی ایستادم که ایستادن بی‌ادبی بود. من از سمتِ راستِ کسانی رفتم که رفتن از سمت راست آ‌ن‌ها عین بی‌ملاحظگی بود. من در جاهایی نشستم که برای نشستن دیگران در نظر گرفته شده بود. من وقتی حکم به ادامه‌ی راه بود از ادامه‌ی راه خودداری کردم. من وقتی حکم به تند رفتن بود آهسته رفتم. من وقتی حکم به برپا ایستادن بود از برپا ایستادن خودداری کردم. من در جاهایی که دراز کشیدن ممنوع بود دراز کشیدم. من در راه‌پیمایی‌ها ایستادم. من وقتی نیاز به کمک بود به راه خود رفتم. من وارد منطقه‌ی بی‌طرف شدم. من در ماه‌هایی که یک R بود کف زمین دراز کشیدم (؟). من با کند راه رفتن در راه‌روها فرار آدم‌ها را به تأخیر انداختم. من از اتوبوس درحال حرکت پایین پریدم. من پیش از توقف کامل قطار، درِ واگن را باز کردم.
من سخن گفتم. من به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران فکر می‌کردند به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران به زبان می‌آوردند فقط فکر کردم. من نظر عموم را به زبان آوردم. من نظر عموم را تحریف کردم. من در جاهایی که سخن گفتن توهین به مقدسات بود سخن گفتم. من در جاهایی که بلند سخن گفتن عین بی‌ملاحظه‌گی بود بلند سخن گفتم. من در مواقعی که باید بلند سخن می‌گفتم به پچ‌پچ سخن گفتم. من در مواقعی که سکوت‌کردن ننگ بود سکوت کردم. من در مواقعی که باید از طرف خودم سخن می‌گفتم از طرف جمع سخن گفتم. من با کسانی سخن گفتم که سخن گفتن با آن‌ها قبیح بود. من به کسانی سلام گفتم که سلام گفتن به آن‌ها خیانت به اصول بود. من به زبانی سخن گفتم که سخن گفتن به آن زبان دشمنی با مردم بود. من از موضوعاتی سخن گفتم که سخن گفتن از آن‌ها عین بی‌ملاحظه‌گی بود. من از جنایتی که خبر داشتم سخن نگفتم. من از مرده‌ها به نیکی سخن نگفتم. من از آنان که حاضر نبودند به بدی سخن گفتم. من بی‌آن‌که از من بخواهند سخن گفتم. من با سربازانِ سرِ پٌُست سخن گفتم. من در حین سفر با راننده سخن گفتم.
من قوانین زبان را مراعات نکردم. من سهوهای زبانی مرتکب شدم. من بدون ملاحظه لغات را به کار بردم. من کورکورانه کیفیات را به چیزهای جهان نسبت دادم. من چشم‌بسته کلماتِ دالِ بر کیفیات‌ چیزها را به خود چیزها نسبت دادم. من کورکورانه از دریچه‌ی کلماتِ دالِ بر کیفیت‌ها به جهان نگاه کردم. من به چیزها گفتم مُرده. من به گونه‌گونی گفتم رنگارنگ. من به ماخولیا گفتم سیاه. من به دیوانگی گفتم روشن. من به هوس گفتم داغ. من به خشم گفتم قرمز. من به چیزهای غایی گفتم ناگفتنی. من به محیط گفتم اصیل. من به طبیعت گفتم آزاد. من به وحشت گفتم ترس‌ناک. من به خنده گفتم رهایی‌بخش. من به آزادی گفتم الزامی. من به صداقت گفتم مُثُلی. من به مه گفتم شیری. من به سطح گفتم صاف. من به سخت‌گیری گفتم عهد عتیقی. من به گناه‌کار گفتم بی‌چاره. من به شأن گفتم جبلی. من به بمب گفتم تهدیدگر. من به نظریه گفتم سودمند. من به تاریکی گفتم رسوخ‌ناپذیر. من به اخلاق گفتم مزور. من به مرزها گفتم مبهم. من به سبابه‌ی دراهتزاز گفتم اخلاقی. من به بدگمانی گفتم خلاق. من به اعتماد گفتم کور. من به جو گفتم منطقی. من به ضدونقیض گفتم پرثمر. من به شناخت‌ها گفتم راه‌گشای آینده. من به درستی گفتم روشن‌فکرانه. من به سرمایه گفتم فاسد. من به احساس گفتم فروخفته. من به تصویر جهان گفتم کج‌ومعوج. من به ایدئولوژی گفتم کذب. من به جهان‌بینی گفتم رنگ‌باخته. من به نقد گفتم سازنده. من به علم گفتم از پیش داوری به دور. من به دقت گفتم معلم. من به پوست گفتم باطراوت. من به نتایج گفتم دست‌یافتنی. من به دیالوگ گفتم مفید. من به جزمیت گفتم نرمش‌ناپذیر. من به مباحثه گفتم ضروری. من به نظر گفتم ذهنی. من به حُسن تأثیر گفتم پوچ. من به تصوف گفتم مبهم. من به افکار گفتم نارس. من به شوخی خرکی گفتم احمق. من به یک‌نواختی گفتم خسته کننده. من به پدیده‌ها گفتم شفاف. من به بودن گفتم واقعی. من به حقیقت گفتم عمیق. من به دروغ گفتم کم‌عمق. من به زندگی گفتم غنی. من به پول گفتم فرعی. من به واقعیت گفتم سطحی. من به لحظه گفتم گران‌بها. من به جنگ گفتم عادلانه. من به صلح گفتم تنبل. من به بارسنگینی گفتم مُرده. من به تناقضات گفتم آشتی‌ناپذیر. من به جبهه‌گیری گفتم انعطاف‌ناپذیر. من به کیهان گفتم خمیده. من به برف گفتم سفید. من به آب گفتم مایع. من به گوی گفتم گِرد. من به نا معلوم گفتم حتمی. من به پیمانه گفتم پُر. من به زنگ‌زدگی گفتم سیاه.
من چیزها را مال خود کردم. من چیزها را به ملکیت خود در آوردم. من در جاهایی چیزها را مال خود کردم که مال خودکردن چیزها در آن جاها اصولاً قدغن بود. من چیزهایی را مال خود کردم که مال خود کردن آن‌ها دشمنی با جامعه بود. من هنگامی به نفع مالکیت خصوصی استدلال کردم که استدلال‌کردن به نفع مالکیت خصوصی موقع نشناسی بود. من هنگامی چیزها را جزو اموال عمومی اعلام کردم که از مالکیت خصوصی خارج‌کردن آن‌ها اخلاقاً نادرست بود. من هنگامی به چیزها بی‌توجهی نشان دادم که توصیه بر توجه‌نشان‌دادن به آن چیزها بود. من به چیزهایی دست زدم که دست‌زدن به آن‌ها عین بی‌ذوقی و گناه بود. من چیزهایی را از چیزهایی جدا کردم که جداکردن آن‌ها عین بی‌عقلی بود. من از چیزهایی که باید فاصله‌ی لازم از آن‌ها گرفته می‌شد فاصله‌ی لازم را نگرفتم. من با آدم‌ها مثل شیه برخورد کردم. من با حیوان‌ها مثل آدم‌ها برخورد کردم. من با موجودات زنده‌یی ارتباط برقرار کردم که ارتباط برقرارکردن با آن‌ها قبیح بود. من چیزهایی را به چیزهایی مالیدم که مالیدن آن چیزها به یک‌دیگر بی‌فایده بود. من موجودات جان‌دار و بی‌جانی را خرید و فروش کردم که خرید و فروش کردن آن‌ها غیرانسانی بود. من ملاحظه‌ی اجناس شکستنی را نکردم. من قطب مثبت را به قطب مثبت وصل کردم. من داروهای جلدی را داخلی مصرف کردم. من به چیزهایی که برای نمایش گذاشته بودند دست زدم. من پوسته‌ی زخم التیام‌نیافته را کندم. من به سیم‌های افتاده‌ی برق دست زدم. من نامه‌هایی را که باید پست سفارشی می‌شدند پست سفارشی نکردم. من به فرم‌هایی که تمبر می‌باید می‌زدم تمبر نزدم. من در مراسم عزای خویشان لباس عزا نپوشیدم. من در آفتاب کرِم ضدآفتاب برای محافظت از پوست‌ام نزدم. من تجارتِ برده کردم. من گوشت معاینه نشده خریدوفروش کردم. من با کفش‌هایی کوه‌نوردی کردم که مناسب کوه‌نوردی نبودند. من میوه‌ی تازه را نَشُسته خوردم. من لباس قربانیان طاعون را ضدعفونی نکردم. من لوسیوم مو را قبل از مصرف تکان ندادم.
من نگاه کردم. من گوش کردم. من نگاه کردم به. من نگاه کردم به چیزهایی که نگاه‌کردن به آن‌ها بی‌حیایی بود. من نگاه نکردم به چیزهایی که نگاه‌کردن به آن‌ها کوتاهی در انجام وظیفه بود. من نگاه نکردم به حوادثی که نگاه‌نکردن به آن‌ها اُملی بود. من آن‌طور که انتظار می‌رفت نگاه نکردم. من هنگامی که نگاه‌برنگرداندن نشان خیانت بود نگاه‌ام را بر نگرداندم. من هنگامی که نگاه‌کردن به پشتِ سر نشان بی‌تربیتی بود به پشتِ سر نگاه نکردم. من هنگامی که نگاه برگرداندن نشان بزدلی بود نگاه‌ام را برگرداندم. من به کسانی گوش کردم که گوش کردن به آن‌ها از اصول به دور بود. من به دیدن جاهای ممنوعه رفتم. من به دیدن ساختمان‌هایی رفتم که خطر سقوط‌‌‌شان می‌رفت. من به کسانی که با من حرف می‌زدند نگاه نکردم. من به کسانی که با آن‌ها حرف می‌زدم نگاه نکردم. من فیلم‌های ناشایست و نا‌خوش‌آیند تماشا کردم. من به خبرهای رسانه‌های جمعی مخالف دولت گوش کردم. من بازی‌ها را بدون بلیت نگاه کردم. من به غریبه‌ها نگاه کردم. من بدون عینک آفتابی به آفتاب نگاه کردم. من در رخت‌خواب با چشمان باز نگاه کردم.
من خوردم. من بیش از ظرفیت شکم‌ام خوردم. من بیش از ظرفیت مثانه‌ام نوشیدم. من خوردنی و نوشیدنی به بدن‌ام رساندم. من در مواقعی که نباید، خوردم. من به روش بهداشتی تنفس نکردم. من هوایی را تنفس کردم که تنفس‌کردن آن از شأن من به دور بود. من در مواقعی عمل دم انجام دادم که عمل دم مضر بود. من در ایام روزه گوشت خوردم. من بدون ماسک گاز تنفس کردم. من در خیابان چیز خوردم. من دود اگزوز را فرو دادم. من بدون کارد و چنگال غذا خوردم. من فرصت تنفس به خود ندادم. من نان عشای ربانی را گاز زدم. من از راه بینی تنفس نکردم.
من بازی کردم. من غلط بازی کردم. من بنا بر قواعدی بازی کردم که بنا به قواعد موجود برخلاف عرف بود. من در مکان‌ها و زمان‌هایی بازی کردم که بازی‌کردن در آن مکان‌ها و زمان‌ها نشانه‌ی اجتماعی نبودن و بی‌تجربگی بود. من با کسانی بازی کردم که بازی‌کردن با آن‌ها از شرف به دور بود. من با چیزهایی بازی کردم که بازی کردن با آن‌ها از عرف به دور بود. من در مکان‌ها و زمان‌هایی بازی نکردم که بازی‌نکردن نشان اجتماعی نبودن بود. من آن‌جایی بر اساس عرف بازی کردم که بر اساس عرف‌بازی نکردن نشانه‌ی فردگرایی بود. من بر اساس عرف بازی کردم. من آن‌جایی با خودم بازی کردم که بازی‌کردن با دیگران انسانی بود. من با قدرت‌هایی بازی کردم که بازی‌کردن با آن‌ها گستاخی بود. من بازی‌ها را جدی نگرفتم. من بازی‌ها را زیاد جدی گرفتم. من با آتش‌ بازی کردم. من با فندک بازی کردم. من با ورق‌های نشان‌دار بازی کردم. من با زندگی آدم‌ها بازی کردم. من با قوطی‌های اسپری بازی کردم. من با زندگی بازی کردم. من با احساسات بازی کردم. من با خودم بازی کردم. من بدون شماره بازی کردم. من در وقتِ قانونی بازی بازی نکردم. من با گرایش به شر و بدی بازی کردم. من با افکار بازی کردم. من با فکر خودکشی بازی کردم. من روی لایه‌ی نازک یخ‌ بازی کردم. من در مکانِ متعلق به دیگران بازی کردم. من ناامیدی بازی کردم. من با ناامیدی خود بازی کردم. من با اسباب خود بازی کردم. من با کلمات بازی کردم. من با انگشتان‌ام بازی کردم.
من با گناه نخستین پا به این دنیا گذاشتم. من ذاتاً گرایش به بدی دارم. من از همان آغاز شرارتِ ذاتی‌ام را با غبطه‌خوردن به هم‌شیری‌ام نشان دادم. من یک روز هم در جهان بی‌گناه نزیستم. من ونگ‌ونگ کنان حرص سینه‌های مادرم زدم. من تنها کاری که بلد شدم مکیدن بود. من تنها کاری که بلد نشدم ارضای امیال‌ام بود. من نخواستم با منطق‌ام قوانین جاری در جهان و خودم را بازشناسم. من با خباثت پذیرفته شدم. من با خباثت تولید شدم. من با نابود کردن، خباثت‌ام را بروز دادم. من با لگدمال‌کردن موجودات زنده تا سرحد مرگ، خباثت‌ام را بروز دادم. من از عشق‌بازی سرباز زدم. من در بازی، نفسِ بردنِ را خوش‌ام آمد. من از قل‌قلک داستان‌های تخیلی در گوش‌ام خوش‌ام آمد. من از آدم‌ها بت ساختم. من از بی‌فایدگی شعرا بیش‌تر خوش‌ام آمد تا از فایده‌ی شناخت. من از غلط دستوری بیش‌تر ترسیدم تا از قوانین ابدی. من گذاشتم فقط ذائقه بر من حاکم شود. من فقط به حواس تکیه کردم. من نشان دادم که واقع‌بین نیستم. من نه فقط از نفس جنایت، که از ارتکاب به جنایت هم خوش‌ام آمد. من ترجیح دادم در جمع کار بد بکنم. من از شریک جرم‌ها خوشم آمد. من از شراکت در جرم خوش‌ام آمد. من از گناه به خاطر خطرش خوش‌ام آمد. من دنبال حقیقت نرفتم. من در هنر از رنج و هم‌دلی با خویش احساس لذت کردم. من امیال چشمان‌ام را ارضاع کردم. من هدف تاریخ را درک نکردم. من ترک شدم. جهان ترک‌ام کرد. من جهان را همین جهان ندانستم. من هیاکل آسمانی را نیز در زمره‌ی این جهان شمردم. من خودم برای خودم بس بودم. من فقط در فکر چیزهای جهان بودم. من برای رفع خستگی دوش آب سرد نگرفتم. من برای رفع شهوت دوش آب گرم نگرفتم. من از جسم‌ام استفاده‌ی نابه‌جا کردم. من به واقعیات‌ها توجه نکردم. من سرشت جسمانی‌ام را فرعِ بر سرشت روحانی‌ام نشمردم. من سرشت خودم را انکار کردم. من در جهت خلافِ سرشت چیزها تلاش کردم. من بی‌مهابا در پی قدرت رفتم. من بی‌مهابا در پی پول رفتم. من تکلیف‌ام را با پول روشن نکردم. من پایم را از گلیم‌ام فراتر گذاشتم. من خود را با وضع موجود وفق ندادم. من چه‌گونگی بنای زندگی‌ام را خودم تعیین کردم. من بر خودم پیروز نشدم. من در صفی نگنجیدم. من نظم ابدی را بر هم زدم. من نفهمیدم که شر یعنی نبودن خیر. من ندانستم که شر فقط یک هیولاست. من با گناهان‌ام به مرگ زندگی بخشیدم. من با گناه‌ام همانندِ گوسفندی شدم که قرار است به تیغ سلاخ سپرده شود اما همان تیغ سلاخی را می‌بوید. من در برابر آغازها مقاومت نکردم. من لحظه‌ی پایان دادن را پیدا نکردم. من از خودم تصویر متعالی‌ترین موجود را ساختم. من نخواستم از خودم تصویر متعالی‌ترین موجود را بسازم. من نام متعالی‌ترین موجود را مسکوت گذاشتم. من فقط به سه شخص گرامری اعتقاد کردم. من به خود قبولاندم که متعالی‌تری وجود ندارد تا ناچار نباشم از او بترسم. من به دنبال فرصت ماندم. من از فرصت استفاده نکردم. من تن به ضرورت ندادم. من تصادف را به حساب نیاوردم. من از نمونه‌های بد عبرت نگرفتم. من از گذشته عبرت نگرفتم. من خود را به دست بازی قوا سپردم. من آزادی را با بی‌بندوباری اشتباه گرفتم. من صداقت را با افشای نفس اشتباه گرفتم. من شناعت را با اصالت اشتباه گرفتم. من اجبار را با ارشادِ واجب اشتباه گرفتم. من عشق را با غریزه اشتباه گرفتم. من علت را با معلول اشتباه گرفتم. من اندیشه و عمل را یکی نشمردم. من به چیزها بدان صورت که هستند نگاه نکردم. من به جادوی لحظه تسلیم شدم. من هستی را ودیعه نشمردم. من قول‌ام را زیر پا نهادم. من بر زبان تسلط نیافتم. من دنیا را انکار نکردم. من بالایی‌ها را تأیید نکردم. من به اتوریته گردن نهادم. من در استفاده از قوای جنسی تعادل را رعایت نکردم. من لذت را به خاطر لذت جستم. من به خود مطمئن نبودم. من برای خود معما شدم. من وقت را هدر دادم. من وقت را خواب ماندم. من خواستم زمان را متوقف کنم. من خواستم زمان را شتاب دهم. من با زمان به تضاد رسیدم. من نخواستم پیر شوم. من نخواستم بمیرم. من نگذاشتم چیزها به من نزدیک شوند. من نتوانستم خود را مقید کنم. من صبوری نکردم. من انتظار نتوانستم. من به آینده نیاندیشیدم. من به آتیه‌ام نیاندیشیدم. من لحظه را زیستم. من خود را ستودم. من طوری رفتار کردم که انگار در دنیا تنها هستم. من ثابت کردم که از هنر زندگی بی‌بهره‌ام. من خودرأیی کردم. من از خود رأیی نکردم. من روی خودم کار نکردم. من کار را اساس زندگی قرار ندادم. من در هر سالک خدا را ندیدم. من شر را ریشه‌کن نکردم. من بدون احساسِ مسئولیت بچه پس انداختم. من تفریحات‌ام را با امکانات اجتماعی‌ام تطبیق ندادم. من دنبال رفیق ناباب رفتم. من خواستم همیشه مرکز توجه باشم. من خیلی تنها شدم. من خیلی تنها نشدم. من خیلی فردی زندگی کردم. من معنی «خیلی» را نفهمیدم. من خوش‌بختی کل بشریت را هدف غایی خود نساختم. من نفع جمع را بر نفع فرد ارجح نشمردم. من تن به بحث ندادم. من به فرمان‌ها اعتنا نکردم. من از اجرای فرمان‌های نادرست سر باز نزدم. من حدود خود را نشناختم. من مسایل را در ارتباط با هم ندیدم. من از سر نیاز دست به کار قابل ستایشی نزدم. من از این اعتقاد بدان اعتقاد پریدم. من اصلاح‌ناپذیر شدم. من خود را در خدمت موضوع ننهادم. من به آن‌چه یافتم رضا دادم. من جز خود کسی را ندیدم. من به تلقینات دیگران تن دادم. من بین این و آن مردد ماندم. من موضعی اتخاذ نکردم. من توازن قوا را بر هم زدم. من اصولی را که عموم به رسمیت شناختند زیر پا نهادم. من آن‌چه را که باید، انجام ندادم. من در پس هدف تعیین شده ماندم. من خودم برای خودم همه‌چیز شدم. من هوای تازه‌ی کافی تنفس نکردم. من خیلی دیر از خواب برخاستم. من پیاده‌رو را تمیز نکردم. من درها را قفل نکردم. من به قفس‌ها زیادی نزدیک شدم. من جلوی ورودی‌ها پارک کردم. من جلوی خروجی‌ها پارک کردم. من ترمز اضطراری قطار را بی‌دلیل کشیدم. من دوچرخه را به دیوارهایی که نباید تکیه دادم. من گدایی کردم. من خیابان‌ها را تمیز نگه نداشتم. من کف کفش‌هایم را پاک نکردم. من از پنجره‌ی قطارِ درحال حرکت به بیرون خم شدم. من در جاهایی که خروج اضطراری نداشت آتش افروختم. من بدون اطلاع قبلی به این و آن مراجعه کردم. من وقتی معلولی آمد از جا بلند نشدم. من با سیگار روشن برتخت هتل دراز کشیدم. من از بستن شیرها خودداری کردم. من شب‌هایی را بر نیمکت پارک‌ها صبح کردم. من از بستن قلاده به سگ خودداری کردم. من از بستن پوزه‌بند به سگی که گاز می‌گرفت خودداری کردم. من از گذاشتن چتر و بارانی‌‌ام در رخت‌کن خودداری کردم. من پیش از خرید هر چیز به آن دست زدم. من پیش از مصرف هر چیز، درِ ظرف آن را نبستم. من ظروف اسپری را در آتش انداختم. من چراغ قرمز را رد کردم. . من در بزرگ‌راه راه رفتم. من روی خط آهن راه رفتم. من از پیاده‌رو راه نرفتم. من در تراموا برای دیگران جا باز نکردم. من دست به دست‌گیره نگرفتم. من از توالت قطار در ایست‌گاه‌ها استفاده کردم. من دستورات مأموران قطار را رعایت نکردم. من وسایط نقلیه را در جاهای ممنوعه روشن گذاشتم. من دکمه‌ها را فشار ندادم. من در ایست‌گاه‌ها از خط آهن عبور کردم. من در موقع رسیدن قطار عقب نرفتم. من بر آسانسورها اضافی بار کردم. من مزاحم آسایش شبانه‌ی دیگران شدم. من به دیوارهایی که نصب پوستر قدغن بود پوستر نصب کردم. من سعی کردم درهای کشویی را با فشاردادن باز کنم. من سعی کردم درهای فشاری را با کشیدن باز کنم. من پس از تاریکی در خیابان‌ها پرسه زدم. من در خاموشی‌های اضطراری چراغ روشن کردم. من در سوانح آرامش خود را حفظ نکردم. من در موقع منع عبورومرور از خانه بیرون آمدم. من در هنگام وقوع فجایع در پست خویش نماندم. من اول فکر خودم را کردم. من یک‌باره از فضاهای سرپوشیده به بیرون پریدم. من بی‌اجازه آژیرهای خطر را به کار انداختم. من بی‌اجازه آژیرهای خطر را از میان بردم. من از خروجی‌های اضطراری استفاده نکردم. من دیگران را هل دادم. من لگدمال کردم. من از شکستن شیشه با چکش اضطراری خودداری کردم. من سد معبر کردم. من غیرمجاز مقاومت کردم. من به دستور ایست نایستادم. من دست‌ها را بالای سر نگرفتم. من پاها را نشانه نگرفتم. من با ماشه‌ی اسلحه‌ی مسلح وَر رفتم. من اول زن‌ها و بچه‌ها را نجات ندادم. من از پشت به غریقان نزدیک نشدم. من دست‌ها را در جیب نهادم. من پاشنه به هم نکوبیدم. من اجازه ندادم چشمانم را ببندند. من رعایت استتار را نکردم. من به راحتی خود را هدف قرار دادم. من زیادی کُند بودم. من زیادی سریع بودم. من جنبیدم. من جنبش سایه‌ی خود را دال بر جنبش زمین تلقی نکردم. من ترس از تاریکی را دال بر هستی‌ام تلقی نکردم. من تمایل‌ام به بی‌مرگی را دال بر وجود هستی پس از مرگ تلقی نکردم. من نفرت از اندیشیدن به آینده را دال بر عدم پس از مرگ تلقی نکردم. من فروخفتن رنج را دال بر گذر زمان تلقی نکردم. من عشق‌ام به زندگی را دال بر توقف زمان تلقی نکردم.
من آن چیزی نیستم که بودم. من آن چیزی که می‌باید می‌بودم نبودم. من آن چیزی که می‌باید می‌شدم نشدم. من آن چیزی را که باید رعایت می‌کردم نکردم.
من به تئاتر رفتم. من این نمایش‌نامه را شنیدم. من این نمایش‌نامه را گفتم. من این نمایش‌نامه را نوشتم.
نویسنده: پتر هانتکه (Peter Handke)
مترجم:حسن ملکی

درباره داستان:
این نمایش‌نامه یک قطعه‌ی کلامی (Sprechstuck) است برای یک سخن‌گوی مرد و یک سخن‌گوی زن. نقش ندارد. سخن‌گوهای مرد و زن، که صداهاشان با هم کوک است، یکی در میان یا با هم، هم آهسته هم بلند، هر یک بدون مقدمه سخن می‌گویند. در نتیجه یک نظام صوتی ایجاد می‌کنند. صحنه خالی است. دو سخن‌گو از میکروفون و بلندگو استفاده می‌کنند. هم محل تماشاگران، هم صحنه در تمام مدت روشن است. هیچ‌گاه از پرده استفاده نمی‌شود، حتی در پایان نمایش‌نامه.
تجربه‌های کوتاه – 9 (نمایش‌نامه – اتریش)
نام کتاب: «اتهام به خود»، انتشارات تجربه، چاپ اول 1377
حروف‌چین: متین امامی

تیزگوشی

زودتر از معمول به بستر رفته‌ام. احساس می‌کنم سرما خورده‌ام. شاید هم تب دارم. به سقف اتاق نگاه می‌کنم، یا آنکه چشم به پرده‌ی سرخگون آویخته به در بالکن اتاق هتل دوخته شده است؟ مشکل می‌توانم تشخیص بدهم. بلافاصله پس از آنکه مقدمات به بستر رفتن من به پایان رسید، تو هم شروع کردی به لُخت‌شدن. منتظر هستم و گوش تیز کرده‌ام. چپ‌وراست‌رفتنی نامفهوم، در این بخش از اتاق، در آن بخش از اتاق، می‌آیی که چیزی را روی تختخوابت بگذاری. نگاه نمی‌کنم، ولی کنجکاوم بدانم چه چیزی را روی تخت گذاشته‌ای. بعد درِ گنجه را باز می‌کنی، چیزی را توی آن می‌گذاری یا از توی آن برمی‌داری. می‌شنوم که دوباره در گنجه را می‌بندی. چیزهایی زمخت و سنگین را روی میز قرار می‌دهی. چیزهای دیگری را روی سنگ مرمر کمد می‌گذاری. مدام در آمدوشدی. بعد صدای آشنای گشودن موها و بُرس‌زدن آن‌ها به گوش می‌رسد. لحظه‌ای بعد، شُرشُر آب درون کاسه‌ی دستشویی. پیش از آن صدای برس‌کشیدن لباس‌ها و حالا یک‌بار دیگر. نمی‌توانم پی ببرم چند تکه لباس را از تن‌ات درمی‌آوری. حالا دیگر کفش‌ها را هم از پا درآورده‌ای. اما جورابت با همان مداومتی روی فرش نرم، بالا و پایین می‌رود که پیش از این، کفش‌هایت بالا و پایین می‌رفت. آب در لیوان می‌ریزی، سه چهار بار پشت سر هم. نمی‌توانم بفهمم برای چه. من مدت‌هاست در خیال خود از هر تصوری دست شسته‌ام. اما تو در عالم واقعیت هنوز به فکر چه کارها که نیستی. می‌شنوم که لباس خواب به تن می‌کنی، ولی با پوشیدن لباس خواب، جنب‌وجوش تو پایان نمی‌گیرد. باز صدها کار کوچک است که باید انجام بدهی. می‌دانم که به‌خاطر من عجله می‌کنی؛ به‌ظاهر، آنچه انجام می‌دهی، از ضروریات است و جزیی از مأنوس‌ترین منِ تو به حساب می‌آید. تو از بام تا شام همه‌جا حی و حاضری و بی‌آنکه خود بدانی، به‌سوی هزاران چیز دست دراز می‌کنی که در آن‌ها هرگز کم‌ترین صدایی از من نشنیده‌ای!
در این لحظه به حکم تصادف این را حس می‌کنم، زیرا با تنی تب‌دار چشم‌انتظار تو هستم.
نویسنده: روبرت موزیل
مترجم: علی‌اصغر حداد

Robert Musil: نویسنده‌ی صاحب‌نام اتریشی (۱۸۸۰-۱۹۴۲)
برگرفته از کتاب:
دورنمات، فریدریش، ریکله، راینر ماریا و …؛ مجموعه‌ی نامرئی؛ برگردان علی‌اصغر حداد؛ چاپ سوم؛ تهران: ماهی 1388

منبع: www.rahpoo.com

بعد از هفته‌ها به تئاتر نرفتن، دیروز تصمیم گرفتم به تئاتر بروم. اما دو ساعت پیش از شروع نمایش، در همان حال که هنوز سرگرم کار علمی‌ام بودم، همان‌جا توی اتاق، درست نفهمیدم پیش یا پس از آن کار پزشکی که بالاخره یک روزی باید تمامش کنم – کم‌تر به خاطر پدر و مادرم و بیش‌تر به خاطر مغز خسته‌ی خودم – فکر کردم بهتر نیست از رفتن به تئاتر منصرف شوم؟ فکر کردم هشت یا ده هفته است که دیگر به تئاتر نرفته‌ام و خودم خوب می‌دانم که چرا به تئاتر نرفته‌ام. چون از تئاتر بیزارم، از هنرپیشه‌ها متنفرم. تئاتر یک هرزه‌ی کریه است، تئاتر یک کریه هرزه است. پس حالا چه شده که باید باز به تئاتر بروم؟ معنی ندارد. به خودم گفتم، می‌دانی که تئاتر جز کثافت‌کاری چیزی نیست. سرانجام، بررسی‌ای را که درباره‌ی تئاتر در ذهنت آماده کرده‌ای خواهی نوشت. بررسی تو یک‌بار برای همیشه توی صورت تئاتر خواهد زد و خواهد گفت تئاتر چیست، هنرپیشه‌ها چی‌اند، تئاترنویس‌ها، مدیران تئاتر و…
هرچه بیش‌تر اسیر تئاتر بودم، هرچه کم‌تر در بند پاتولوژی، شکست‌خورده در این تلاش که از تئاتر چشم بپوشم و به پاتولوژی رو بیاورم. شکست‌خورده! شکست‌خورده!
لباس پوشیدم و به خیابان رفتم.
از خانه‌ی من تا محل تئاتر پیاده فقط نیم‌ساعت راه است. در طول این نیم‌ساعت برایم به‌وضوح روشن شد که نمی‌توانم به تئاتر بروم، که برای من رفتن به تئاتر و تماشای نمایش یک‌بار برای همیشه ممنوع شده است. با خود فکر کردم وقتی بررسی‌ات را درباره‌ی تئاتر نوشتی، باز وقتش می‌رسد، آن‌موقع دوباره اجازه داری به تئاتر بروی و ببینی که رساله‌ات عین واقعیت است! از این شرمگین بودم که اصولاً چه‌طور به خود اجازه داده‌ام بلیت تئاتر بخرم – من آن بلیت را خریده بودم، هدیه نگرفته بودم. راستی من چه‌طور توانسته بودم دو روز تمام خودم را با این فکر کلافه کنم که خیال دارم به تئاتر بروم، که خیال دارم نمایشی را تماشا کنم و پشت سر خیل هنرپیشه‌ها، کارگردان مزخرف و بوگندویی به‌نام آقای ت.ح.! رابو بکشم… بدتر از همه اینکه برای رفتن به تئاتر، لباس عوض کرده بودم. به خودم گفتم تو به خاطر تئاتر لباس عوض کرده‌ای!
بررسی تئاتر، بالاخره یک روزی بررسی تئاتر! با خودم گفتم، آدم از عهده‌ی توصیف چیزی که از آن متنفر است خوب برمی‌آید. به‌زودی بررسی من در پنج یا احتمالاً هفت فصل با تیتر «تئاتر- تئاتر؟» آماده می‌شود. (آماده که شد، آن‌را می‌سوزانی، چون انتشار آن بی‌معنی است. خودت آن‌را می‌خوانی و بعد آتش می‌زنی. انتشار آن مسخره و بی‌فایده است!) فصل یکم «هنرپیشه‌ها»، فصل دوم «هنرپیشه‌ها در هنرپیشه‌ها»، فصل سوم «هنرپیشه‌ها در هنرپیشه‌های هنرپیشه‌ها» و … فصل چهارم «طراحی صحنه» و … فصل آخر: «و اما تئاتر چیست؟»
تا رسیدن به باغ ملی با این افکار سرگرم بودم.
با آنکه در این فصل سال، نشستن روی نیمکت باغ ملی احتمالاً عواقب مرگباری به دنبال دارد، در نزدیک‌ترین کافه‌تریای مایرآی [۲] روی نیمکت می‌نشینم، حواسم را کاملاً جمع می‌کنم، به‌دقت و با لذت تمام چشم می‌دوزم ببینم چه کسانی و با چه سر و وضعی به تئاتر می‌روند.
با خودم فکر می‌کنم با این بی‌پولی که دچارش هستی، بد نیست بروی و بلیت‌ات را بفروشی. به خودم می‌گویم بلند شو، برو، و در همان حال که در این فکر هستم، با لذت هرچه بیش‌تر بلیت را میان شست و انگشت اشاره‌ی دست راستم مچاله می‌کنم، تئاتر را مچاله می‌کنم.
با خودم می‌گویم اولِ کار، آدم‌های زیادی به تئاتر می‌روند، بعد کم‌تر و کم‌تر و آخر سر دیگر کسی به تئاتر نمی‌رود. با خودم فکر می‌کنم نمایش شروع شده است. بلند می‌شوم و چند قدمی به‌طرف مرکز شهر پیش می‌روم. سردم است. غذا نخورده‌ام، از ذهنم می‌گذرد که بیش از یک هفته است با کسی حرف نزده‌ام و درست در همان لحظه کسی مرا مخاطب قرار می‌دهد: مردی مرا مخاطب قرار می‌دهد، می‌شنوم که مردی می‌پرسد ساعت چند است و صدای خودم را می‌شنوم که می‌گویم «هشت». می‌گویم: «ساعت هشت است، تئاتر شروع شده است.»
بعد سر برمی‌گردانم و مرد را می‌بینم.
مردی بلند قد و لاغر اندام.
از ذهنم می‌گذرد که جز این مرد، کسی در باغ ملی نیست. بلافاصله فکر می‌کنم چیزی برای از دست‌دادن ندارم. ولی به نظرم احمقانه می‌آید که این جمله را به زبان بیاورم و به صدای بلند بگویم: «من چیزی برای از دست‌دادن ندارم.» درنتیجه، جمله را به زبان نمی‌آورم، هرچند به‌شدت هوس کرده‌ام آن‌را به صدای بلند بگویم.
مرد می‌گوید ساعتش را گم کرده است.
«از وقتی ساعتم را گم کرده‌ام، ناچارم هرازگاه به مردم رو بیاورم.»
خندید و گفت: «اگر ساعتم را گم نکرده بودم، به شما رو نمی‌آوردم. به هیچ کس رو نمی‌آوردم.»
گفت این قضیه برایش خیلی جالب است که بعد از اینکه من گفتم ساعت هشت است، حالا می‌داند که ساعت هشت است و اینکه او آن روز یازده ساعت تمام، سراپا غرق در تنها یک فکر، بدون وقفه (گفت: بدون وقفه، نگفت بی‌وقفه) راه رفته است، «آن‌هم همین‌طور مستقیم» (گفت: همین‌طور مستقیم و نه بالا و پایین) و این‌طور که حالا می‌بینم هی دور خودم راه رفته‌ام. جالب است، مگر نه؟»
متوجه شدم که مرد کفش‌های سبک زنانه به پا دارد، و مرد متوجه شد که من متوجه شده‌ام که او کفش سبک زنانه به پا دارد.
گفت: «بله، حالا ممکن است پیش خودتان فکرهایی بکنید.»
برای اینکه فکر او و خودم را از کفش‌های سبک زنانه‌اش دور کنم، به‌سرعت گفتم: «خیال داشتم بروم تئاتر، ولی از جلوی در تئاتر برگشتم، وارد تئاتر نشدم.»
مرد گفت: «من بارها به این تئاتر رفته‌ام.»
پیش از این، خودش را معرفی کرده بود، ولی من فوراً اسمش را از یاد بردم. اسم کسی یاد من نمی‌ماند. گفت: «یک‌روز برای آخرین‌بار به این تئاتر رفتم، همان‌طور که هرکس یک‌روز برای آخرین‌بار به تئاتر می‌رود.» گفت" «نخندید. هر چیزی یک‌بار برای آخرین‌بار است. نخندید!»
گفت: «راستی، امروز چه نمایشی اجرا می‌شود؟» اما بعد به‌سرعت گفت: «نه، نه. نمی‌خواهد بگویید امروز چه نمایشی اجرا می‌شود…» گفت هر روز به باغ ملی می‌آید. «از آغاز فصل نمایش، هر شب همین ساعت به باغ ملی می‌آیم و از این‌جا، از این گوشه‌ی دیوار کافه‌تریا، آدم‌هایی را تماشا می‌کنم که به تئاتر می‌روند.» گفت: «می‌بینید؟ چه آدم‌های عجیبی.»
گفت: «البته بد نبود اگر می‌دانستم امروز نوبت چه نمایشی است. ولی نمی‌خواهد بگویید امروز چه نمایشی اجرا می‌کنند. برای من خیلی جالب است که یک‌بار هم ندانم چه نمایشی اجرا می‌کنند.» پرسید: «نمایش امروز کمدی است؟ تراژدی است؟» و بلافاصله گفت: «نه. نه. نمی‌خواهد بگویید، نمی‌خواهد حرفی بزنید!»
به نظر، پنجاه ساله می‌رسید، یا شاید هم پنجاه‌وپنج ساله، پیشنهاد کرد به‌طرف پارلمان قدم بزنیم.
گفت: «بله، مطالعه‌ی شخص شما به‌مرور و درباره‌ی همه‌چیز به من اطالاعاتی می‌دهد در این‌باره که در تئاتر چه می‌گذرد و اینکه در خارج از تئاتر چه می‌گذرد، درباره‌ی هر چیز که در دنیا اتفاق می‌افتد و هر لحظه به طور کامل با شکا مرتبط است. اگر من به شما دقیق شوم، بالاخره ممکن است لحظه‌ای برسد که من به‌دلیل تمرکز کامل روی شما به همه‌چیزتان پی ببرم.
به دیوار بخش سوییسی که رسیدیم، گفت: «مرد جوانی که من چهل‌وهشت روز پیش دیدم، این‌جا در این نقطه از من خداخافظی کرد. دوست دارید بدانید چه‌طور؟» گفت: «مواظب باشید! شما خیال ندارید خداحافظی کنید؟ خیال ندارید شب‌به‌خیر بگویید؟» گفت: «بله، پس از بخش سوییسی برگردیم به همان‌جایی که آمدیم. راستی ما از کجا آمدیم؟ بله، از کافه‌تریا. نکته‌ی عجیب در آدم‌ها این است که مدام خودشان را با دیگران اشتباه می‌گیرند.» گفت: «شما می‌خواستید بروید و نمایش امروز را تماشا کنید. هرچند به قول خودتان از تئاتر نفرت دارید. نفرت از تئاتر؟ من عاشق تئاتر هستم…»
در این لحظه متوجه شدم که مرد کلاه زنانه هم به سر گذاشته است. تمام مدت متوجه کلاه نشده بودم.
پالتویی هم که به تن داشت زنانه بود، یک پالتوی زمستانی زنانه.
با خودم گفتم درواقع هرچه به تن دارد زنانه است.
گفت: «من تابستان‌ها به باغ ملی نمی‌آیم. تابستان‌ها تئاتر تعطیل است. ولی همیشه وقتی تئاتر دایر است به باغ ملی می‌آیم. وقتی تئاتر دایر است، جز من کسی به باغ ملی نمی‌آید، چون این موقع‌ها در باغ ملی، هوا خیلی سرد است. تک و توکی مرد جوان به باغ ملی می‌آیند. من هم همان‌طور که می‌دانید، فوراً سر صحبت را با آن‌ها باز می‌کنم و دعوت‌شان می‌کنم که با من قدمی بزنند، یک‌بار به‌سمت پارلمان، یک‌بار تا بخش سوییسی … بعد هم دوباره از بخش سوییسی به‌سمت کافه‌تریا…»
گفت: «ولی اکنون متوجه شدم که تابه‌حال، هیچ‌کس با من دوبار تا پارلمان نیامده بود. تابه‌حال، کسی با من دوبار تا بخش سوییسی و دوبار تا کافه‌تریا قدم نزده بود. ولی ما دوبار تا بخش سوییسی و دوبار تا کافه‌تریا رفتیم و برگشتیم.» گفت: «راه‌رفتن دیگر بس است. اگر دوست دارید می‌توانید مرا کمی به‌سمت خانه همراهی کنید. تابه‌حال از اینجا یک نفر هم مرا به‌سمت خانه همراهی نکرده است.»
ساکن منطقه‌ی بیست بود.
گفت در آپارتمان پدر و مادرش زندگی می‌کند، پدر و مادری که شش‌هفته پیش مرده بودند.
گفت: «باید برویم آن‌طرف کانال دانوب.» کنجکاو شده بودم، دلم می‌خواست تا جایی که امکان دارد همراهش بروم.
گفت: «به کانال دانوب که رسیدیم باید برگردید. اجازه ندارید بیش‌تر از کانال دانوب با من بیایید. تا وقتی به کانال نرسیده‌ایم نپرسید چرا!»
از پادگان روسائر که گذشتیم، صدمتر مانده به پلی که به منطقه‌ی بیست منتهی می‌شد، ناگهان ایستاد و درحالی‌که به آب کانال خیره شده بود، گفت: «آن‌جا، آن نقطه.»
رو به طرف من کرد و دوباره گفت: «آن نقطه.»
بعد گفت: «به‌سرعت هلش دادم توی آب. لباس‌هایی که به تن دارم مال اوست.»
بعد با دست اشاره‌ای کرد. معنی‌اش این بود که: گم‌شو!
می‌خواست تنها باشد.
با تحکم گفت: «برو!»
بلافاصله راه نیفتادم.
گذاشتم حرفش را بزند. گفت: «بیست‌ودو سال و هشت‌ماه پیش.»
«و اگر فکر می کنید توی زندان خوش می‌گذارنید سخت در اشتباه‌اید! دنیا همه‌اش علم قضاست و بس. دنیا همه‌اش زندان است. درضمن، یک چیزی را از من بشنوید. چه باورتان بشود، چه نشود، امشب آن‌جا، توی آن تئاتر، نمایش کمدی اجرا می‌کنند، واقعاً کمدی.»
نویسنده: توماس برنهارت
مترجم: علی‌اصغر حداد

توماس برنهارت، (Thomas Bernhard)، نویسنده‌ی اتریشی (۱۹۳۱-۱۹۸۹)
برگرفته از کتاب:
دورنمات، فریدریش، ریکله، راینر ماریا و… ؛ مجموعه‌ی نامرئی؛ برگردان علی‌اصغر حداد؛ چاپ سوم؛ تهران: ماهی 1388

منبع: www.rahpoo.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.