داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

غول‌های ادب دو آلمان – 1956

در ماه مارس آن سال عزادار و اندوه گینی که طی آن یکی‌شان در ژوئه، اندکی پس از هفتادمین زاد روزش و دیگری در ماه اوت در آستانه‌ی شصت‌سالگی درگذشت و به تبع آن جهان از منظر من متروک و صحنه‌ی تئاتر تهی می‌نمود، من، دانش‌جوی ادبیات آلمانی(1) ـ که این دو غول عالم ادب بر تلاش‌های ساعیانه‌اش در سرایش شعر سایه افکنده بودند ـ آن‌ها را کنار آرام‌گاه کلاسیت(2) دیدم، همان محل دورافتاده با چشم‌اندازی به دریاچه‌ی «وان» که در کناره‌اش دیدارهایی باور نکردنی(3)، چه تصادفی چه با قرار قبلی، انجام شده بود.
به گمان من محل و ساعت این ملاقات را پنهانی، احتمالاً به یاری زن‌های رابط، تعیین کرده بودند. من کم‌ترین کاملاً اتفاقی آن‌جا بودم. من دانش‌جوی در حاشیه‌ای که اولی را ـ با سری بی‌مو چون بودا(4) ـ و دیگری را ـ شکننده و با نشانه‌هایی از بیماری(5) تنها در نگاه دوم بود که شناخته بودم، دلم نمی‌خواست از آن‌ها فاصله بگیرم. و اما از آن‌جا که در آن روز آفتابی و خنک ماه مارس باد از وزش ایستاده بود، صدای یکی نرم و بم(6) و صدای دیگری روشن و اندکی زیر(7) به گوشم می‌رسید. زیاد صحبت نمی‌کردند، گاه مکث می‌کردند. گاه کیپ هم ـ گویی بر پایه‌ی تندیسی دو نفره(8) می‌ایستادند و پس از آن باز فاصله‌ی (9) [قانون] نانوشته را رعایت می‌کردند. یکی در قسمت غربی شهر سلطان ادبیات ـ و به همین دلیل بی‌تاج و تخت ـ محسوب می‌شد و دیگری در بخش شرقی مرجعی بود که سخنانش [برای اثبات هر باوری به کرات و] به دل‌خواه نقل می‌شد. از آن‌جا در آن سال‌ها میان شرق و غرب جنگ ـ گیرم از نوع «سرد»ش ـ جریان داشت این دو را در برابر یک‌دیگر علم کرده بودند. دیدار آن‌ها با ترفندی دو سویه، خارج از این نظم جنگی، امکان‌پذیر شده بود. بت‌های من احتمالاً خشنود بودند که ساعتی از نقش خود رهایی یافته‌اند.
آری چنین به نظر می‌آمد، با هم بودن‌شان چنین به گوش می‌رسید. مفاهیمی که از جمله‌ها و نیم‌جمله‌های‌شان برای خود می‌ساختم معنایی دشمنانه علیه یک‌دیگر نداشت. از خود چیزی نقل نمی‌کردند. کلام دیگری را به زبان می‌آوردند. انتخاب‌شان لذت [هنری] ایهام را به انسان می‌داد. یکی شعر کوتاه «آن که پس از ما می‌آید»(10) را توانست از بر بخواند و آخرین بندش را با چنان لذتی دکلمه می‌کرد که گویی شعر را خودش سروده است.
خطاهامان(11) که پایان یابد، آن گاه
عدم چون واپسین همدم
نشیند روی در رومان

آن دیگری آخرین بند یکی از نخستین سروده‌های آن یکی را با عنوان «مرد و زن از کلبه‌ی سرطان عبور می‌کند» بی‌تکلف بازگو می‌کرد:
گور این‌جا گرد هر تختی می‌آماسد.
گوشت می‌گردد بدل با خاک و گرما دور خواهد شد.
خون سر جاری شدن دارد
خاک می خواند به خود تن را.

فرهیختگان این‌گونه با لذت آثار یکی دیگر را نقل می‌کردند. میان نقل قول‌ها یک‌دیگر را می‌ستودند و در میان ستایش‌ها واژه‌پرانی‌های طعنه‌آمیزی می‌کردند که برای ما دانش‌جویان زیاده از حد آشنا بود: «از دیدگاه غیرتوارثی موفق به بیگانه‌سازی شدین» یکی گفت و آن دیگری با صدای زیر پاسخ داد: «سردخانه‌ی اجساد شما که مربوط به سرزمین‌های غربه از تئاتر داستانی(12) من چه در زمینه‌ی تک گفتار و چه در زمینه‌ی دیالکتیک کم نمی‌آره» و با لذتی دوسویه به نیش‌های‌شان ادامه می‌دادند.
سپس از توماس مان که سال پیش در گذشته بود با اشاره به «درون‌مایه‌های محوری بس استوار»ش مضحکه ساختند. پس از آن نوبت به بشر(13) و برونن(14) رسید که اسامی‌شان بازی‌های زبانی را امکان‌پذیر می‌ساخت(15). آن‌چه به خطاهای فردی هر کدام‌شان مربوط می‌شد از سوی دیگری تنها با کنایه‌ای کوتاه مورد اشاره قرار گرفت. یکی با لودگی دو ـ سه سطر از سرود حزبی دیگری را نقل کرد(16):
… از کود گفت و ارزن و از باد خشک سال
آن رهبر کبیر کشاورزی و
محصول خلق روس: ژوزف استالین.

پاسخ به آن، ذوق زدگی کوتاه مدت آن یکی از دولت پیشوا بود که در نوشته‌ی تبلیغی‌اش به نام جهان در یک(17) و سخن‌رانی‌اش در ستایش فوتوریست فاشیست مارینتی(18) عرضه شده بود. آن یکی «اقدام(19)» دیگری را به گونه‌ای کنایی و به مثابه‌ی «جهان بیان یک بطلمیوسی تمام عیار»(20) ستیاش کرد تا بلافاصله این هردو گناه کار گرد آمده بر مزار کلاسیت با [ترفند] نقل مصراع‌هایی از شعر کم‌نظیر «به آنان که پس از ما می‌آیند» تطهیر شوند.
ای شمایان! که سر، فراز آرید
از دل موج ــ موج طوفانی
که فروخورد هستی ما راــ
کاستی های ما چو بر شمرید
هم از آن روزگار ظلمت نیز
یاد آرید، یاد از دوران
که شما ــ بخت یارــ از آن رستید.

از «شما» منظور لابد من هم بودم: از پس آمده‌ای، گوش ایستاده در کناره‌ای. این اخطار احتمالاً برایم کافی بود، هرچند از بت‌هایم توقع داشتم که به لغزش‌های لغزاننده‌ی خود وقوف روشن‌تری داشته باشند. اما بیش از این در پی‌ نیامد. حال هر دو تن، فرهیخته در مسکوت گذاشتن، تنها به سلامتی یک دیگر پرداختند. این یکی در هیأت پزشک نگران آن یکی بود که چندی پیش پروفسوری بروگش(21) نام، اقامتی طولانی در Charite (22) را به او توصیه کرده بود و از این رو من باب توضیح به سینه‌ی خود کوفت(23). حالا آن یکی نگران «جنجال همگانی»ای بود که این یکی به مناسبت هفتادمین زاد روزش پیش رو داشت. ـ«یه آبجوی تگری کافیه یه»ـ آن دیگری با لحنی که گویی بر آن است که پیش‌بینانه در وصیت‌نامه‌ای از خود احقاق حق کند گفت: «هیچ کس، دولت هم، حق نداره جنازه‌ام رو برای خداحافظی در ملا عام به نمایش بذاره». هیچ‌کس نمی‌بایست بر مزارش سخن‌رانی کند. این یکی، البته، تأیید کرد اما پس از آن نگرانی خود را نیز به زبان آورد: «پیش‌گیری البته خوبه، اما کی از ما در مقابل مقلدین‌مون محافظت می کنه؟»
کلامی درباره‌ی وضعیت سیاسی به زبان نیامد. کلامی درباره‌ی تسلیح مجدد دولت غربی و شرقی گفته نشد. خندان از واپسین مزاح‌ها درباره‌ی مردگان و زندگان، آرامگاه کلایست را ترک کردند بی آن که نام شاعری را که در «جا محکوم به جاودانگی شده بود به زبان آورند یا مصراعی از او نقل کنند. در ایستگاه راه آهن دریاچه‌ی وان این یکی که ساکن شونه برگ(24) ـ نزدیک میدان بایر ـ بود سوار قطار شهری شد؛ اتومبیل و راننده‌ای در انتظار آن‌یکی بود که او را ـ می‌شد حدس زد ـ به بوکوو(25) یا شیفت باوردام(26) می‌برد. هنگامی که تابستان فرا رسید و این دو تن با فاصله‌ای کوتاه از یک‌دیگر در گذشتند بر آن شدم که سروده‌هایم را بسوزانم، ادبیات آلمانی را رها کنم و از آن پس در دانشگاه صنعتی با جدیت به تحصیل در رشته‌ی مکانیک بپردازم.
—————————————–
پی نوشت:
1. دانش‌جوی ادبیات در این داستان «گونترگراس» است.
2. «هاینریش فن کلایست» Heinrich von kleist (1777-1811) شاعر، داستان‌سرا، نمایش‌نامه‌نویس و روزنامه‌نگار آلمانی، در سال 1811 در سن 24 سالگی خودکشی کرد.
3. یکی از این دیدارهای باورنکردنی کنفرانسی است که تحت عنوان «کنفرانس دریاچه‌ی وان» (وان دریاچه‌ای است واقع در برلین) در تاریخ ثبت شده است. در سال 1942 در این محل نازی‌ها در یک گردهم‌آیی، نسل کشی سازمان یافته‌ی یهودیان اروپا را تصویب کردند. پرونده‌ی این گردهم‌آیی پس از جنگ جهانی اخیر به دست متفقین افتاد.
4. برتولت برشت.
5. گوتفرید بن ر.ک. داستان 1901 پی نوشت 3.
6. گوتفرید بن (نوار کاست).
7. برتولت برشت (نوار کاست).
8. اشاره دارد به تندیس‌های دو نفره از شیلر و گوته در شهرهای مختلف آلمان.
9. منظور فاصله‌ای است که دو ایدئولوژی متضاد دو آلمان اقتضا می‌کرد.
10. اثر برشت.
11. یکی از دو معنی «به پایان رسیدن خطاها» به پایان رسیدن زندگی است.
12.تئاتر داستانی در برابر تئاتر نمایشی شیوه‌ی ابداعی «برشت» بوده است که «بیگانه سازی» “Verfremdung” از ویژگی‌های آن است. رک. درباره‌ی تئاتر اثر «برشت» ترجمه‌ی «فرامرز بهزاد» صفحه های 130 تا 143 و یا پیش گفتار ترجمه‌ی «زندگانی گالیله» به قلم «عبدالرحیم احمدی».
13. «بشر» Johanes Robert Becher (1958-1891) داستان‌نویسی آلمانی که در دهه‌ی پیش از پایان جنگ در مسکو به سمت سردبیری اشتغال داشت و پس از جنگ به آلمان بازگشت.
14. «برونن» Arnold Brunen (1959-1895) نمایش‌نامه‌نویس و منتقد تئاتر. ساکن آلمان شرقی.
15. نخستین نام لیوان، پیاله… و نام دیگر فواره، حوض… معنا می‌دهد.
16. «برشت» علاوه بر آن که برترین نمایش‌نامه‌نویس قرن بیستم جهان محسوب می‌شود شماری از مشهورترین اشعار معاصر آلمان و جهان را نیز سروده است. در کنار آن شعرها، سروده‌های تبلیغی و در نتیجه، غیر ارتجالی نیز تحریر کرده است. مصراع های متن بخشی از یکی از بدترین نوع این «نظم‌های» مقفی است.
17. «درر»ها قومی بودند که در قرن دوازدهم پیش از میلاد با تصرف بخش هایی از یونان دولت «اسپارت» را تشکیل دادند. ما به مقاله‌ی «گوتفریدبن» دست رسی نیافتیم. اما به نظر می‌رسد که «بن» در این سخن رانی هیتلر را با رهبر «درر»ها برابر نهاده باشد و رایش سوم را با «اسپارت» شاید هم چنین نباشد.
18. «امیلیو فیلپو مارینتی» Emilio philippo marinetti (1944-1876) یکی از ارکان مکتب ادبی «فوتوریسم» که گرایشی به حزب فاشیستی «موسولینی» داشت.
19. نمایش‌نامه‌ای آموزشی از «برشت».
20. «بطلمیوس» معلم و جغرافی دان یونانی،از سرداران «اسکندر مقدونی» و فاتح مصر، پس از مرگ «اسکندر» «بطلیموس» کشور مصر را مستقلاً اداره می کرد. سلسله‌ی «بطلمیوسیان» تا زمان «کلئوپاترا» و مدت کوتاهی پس از آن، تا زمان بطلمیوس«16»، فرزند «کلئوپاترا و سزار»، ادامه داشت. «اوکتاویوس» امپراتور رم (ممدوح ویرژیل) این سلسله را منقرض ومصر را به خاک رم منضم کرد.
21. Brugsch.
22. charite : بیمارستانی در برلین.
23. اشاره به بیماری برشت دارد.
24 Schoneberg.: محل سکونت «گوتفرید بن» در بخش غربی برلین.
25.Buckow: محل سکونت برشت در بخش شرقی برلین.
26.”Schiffbauerdamm” محلی که تئاتر «برشت» در آن جا قرار داشت. در صحنه‌ی این تئاتر فقط نمایش‌نامه‌ی‌های «برشت» به اجرا در می‌آمد. گویا این محل امروزه هم فقط به نمایش‌نامه‌های بی شمار او اختصاص دارد.

نویسنده: گونتر گراس
مترجم: کامران جمالی

درباره نویسنده
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۲۷ – درگذشته ۱۳ آوریل ۲۰۱۵) نویسنده، مجسمه‌ساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه ۴۷ و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پایین‌دستی‌ها می‌دانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال ۱۹۹۹ گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، فرهنگستان پادشاهی علوم سوئد هنگام اعلام نام او، داستان‌هایش را تصویرگر چهرهٔ فراموش شده تاریخ خواند.

چپ دست‌ها

اریش مرا زیر نظر دارد. من هم چشم از او بر نمی‌دارم. هر دوی ما اسلحه به دست داریم و مسلم است که ماشه را خواهیم چکاند و یکدیگر را زخمی خواهیم کرد. اسلحه‌های ما پُرند. ما هفت تیرهایی را به طرف هم گرفته‌ایم که طی تمرین‌هایی طولانی آن‌ها را آزمایش کرده و بلافاصله پس از تمرین به دقت تمیزشان کرده‌ایم. فلز سرد اسلحه کم کم گرم می‌شود. چنین ماسماسکی از درازا بی خطر به نظر می‌رسد. آیا نمی‌توان یک خودنویس یا یک کلید بزرگ و برجسته را هم همین طور نگه داشت و خاله‌ی ترسوی خود را که دستکش چرمی مصنوعی و سیاه رنگی به دست دارد، وادار به جیغ زدن نمود؟ من هرگز نباید این فکر را به خود راه بدهم که هفت تیر اریش خطا نشانه‌گیری می‌کند و یا یک اسباب‌بازی بی خطر است. از طرفی می‌دانم که اریش هم ثانیه‌ای در خطرناک بودن اسلحه‌ی من شک نمی‌کند. به علاوه ما حدود نیم ساعت پیش اسلحه‌هایمان را بازکرده، تمیزشان کرده‌ایم، و مجددا آن‌ها را بسته‌ایم، فشنگ‌گذاری کرده‌ایم و ضامن‌ها را هم کشیده‌ایم. ما اهل خیال‌بافی نیستیم و حتا اقامتگاه کوچک آخر هفته‌ی اریش را هم به عنوان محل انجام دوئل اجتناب ناپذیر خود مشخص کرده‌ایم. از آن‌جا که از ایستگاه راه آهن تا آن خانه‌ی یک طبقه، بیشتر از یک ساعت راه است و با این حساب واقعا دورافتاده محسوب می‌شود، می‌توانیم بپذیریم که به معنای واقعی کلمه هیچ مزاحمی صدای شلیک گلوله را نخواهد شنید. ما اتاق نشیمن را از اثاثیه تخلیه کرده و تابلوها را که اغلب صحنه‌های شکار و صید حیوانات وحشی را نشان می‌داد، از دیوارها برداشته‌ایم. گلوله‌ها اصلا نباید به صندلی‌ها، کمدهای براق و تابلوهای نقاشی که قاب‌های گرانقیمتی دارند، اصابت کند. ما نمی‌خواهیم تیری به آینه بخورد یا سرامیک‌ها آسیب ببینند. ما فقط قصد جان هم‌دیگر را کرده‌ایم.
هر دوی ما چپ دستیم و هم‌دیگر را از انجمن چپ دست‌ها می‌شناسیم. می‌دانید که ما چپ دست‌های این شهر مانند همه‌ی کسانی که دردی مشترک آن‌ها را رنج می‌دهد، انجمنی تاسیس کرده‌ایم و مرتبا همدیگر را ملاقات می‌کنیم و می‌کوشیم دست راست خود را که متاسفانه در کارها بسیار ناشی است، تمرین بدهیم. مدتی یک راست دست خوش قلب ما را آموزش می‌داد. متاسفانه او دیگر نمی‌آید. آقایان هیئت رئیسه از روش‌های آموزشی او انتقاد می‌کردند و معتقد بودند، اعضای انجمن باید با نیروی خود تغییر عادت بدهند. به این ترتیب ما با هم و بدون هیچ اجباری،‌ فقط به بازی‌های دسته جمعی ابداعی و انجام کارهایی می‌پردازیم که مهارت را بالا می‌برند مثل: سوزن نخ کردن، آب ریختن، و باز و بسته کردن در با دست راست. یکی از اصول اساسی ما این است: «تا زمانی که دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نمی‌گیریم.»
این جمله هر چقدر هم که زیبا و دهن پرکن باشد، بی معناترین حرف‌هاست. با این روش، ما هرگز به نتیجه دست نخواهیم یافت. جناح افراطی انجمن ما از مدت‌ها قبل خواسته بود که این جمله به طور کامل حذف و به جای آن نوشته شود: «ما به دست چپمان افتخار می‌کنیم و از آنچه با آن متولد شده‌ایم، شرمگین نیستیم.»
مسلما این شعار هم درست نیست و تنها جذابیت آن و نیز بلند طبعی‌مان به ما اجازه داد چنین حرف‌هایی را انتخاب کنیم. اریش و من که هر دو جزو جناح افراطی محسوب می‌شویم بخوبی می‌دانیم سرخوردگی تا چه حد در ما ریشه دوانده است. خانه، مدرسه و بعدها خدمت سربازی هم به ما کمک نکرد تا یاد بگیریم این نقص جزئی را ـ جزئی در مقایسه با سایر ناهنجاری‌های رایج ـ با بردباری تحمل کنیم. باعث و بانی این احساس سرخوردگی هم آن طرز کودکانه‌ای است که اطرافیان  دست آدم را می‌گیرند؛ خاله‌ها و عمه‌ها، دایی‌ها و عموها، دوستان مادر و همکاران پدر، این‌ها همان جمع خانوادگی غیرقابل تحمل و وحشتناکی هستند که افق آینده‌ی یک کودک را تاریک می‌کنند. باید دستمان را به همه‌ی این افراد می‌دادیم. آن‌ها می‌گفتند: «نه. با آن دست بدقواره نه! با دست واقعی ات دست بده، با دست راست!!»
وقتی شانزده ساله بودم، برای اولین بار به یک دختر دست زدم. او با ناامیدی دستم را پس زد و گفت: «اه! تو که چپ دستی!» چنین خاطراتی در ذهن می‌مانند. با وجود این، وقتی بخواهیم، آن جمله را ـکه من و اریش آن را ساختیم- در کتاب خود بنویسیم، باید عنوان «هدفی دست نیافتنی» را برای آن در نظر گرفت.
حالا اریش لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و پلک‌هایش را کمی می‌بندد. من هم همین کار را می‌کنم. گونه‌هایمان کمی می‌پرد. پیشانی‌هایمان را درهم می‌کشیم و نوک بینی‌هایمان کشیده می‌شود. حالا اریش شبیه هنرپیشه‌ای شده است که حرکاتش پس از دیدن صحنه‌های پرماجرای بسیار، برایم آشناست. آیا می‌توانم بپذیرم که این شباهت‌های مخرب مرا هم مانند قهرمانان خشن سینما می‌کند؟ ممکن است خشن به نظر برسیم و من خوشحالم که هیچکس در این حالت متوجه ما نیست. آیا او، یعنی همان شاهد ناخوانده، نخواهد پذیرفت که دو مرد جوان با طبیعتی رومانتیک با هم دوئل می‌کنند؟ ممکن است فکر کند آن‌ها هر دو از یک قماش اند یا یکی از کارهای زشت دیگری تقلید کرده است. این یک دعوای بی قید و شرط خانوادگی است که نسل‌ها به طول انجامیده است. فقط دو دشمن این طور به هم نگاه می‌کنند. لب‌های نازک و رنگ پریده و بینی‌های چروکیده از خشم ما را، که مبتلا به جنون مرگ اند، نگاه کنید و زمزمه‌ی نفرت را در آن‌ها ببیند!
ما دو دوستیم. اریش مدیر بخشی از یک فروشگاه است و من شغل پردرآمد ساخت قطعات ظریف فنی را انتخاب کرده‌ام. با این که شغلمان با هم تفاوت بسیار دارد، علائق مشترک فراوانی داریم که لازمه‌ی تداوم بخشیدن به یک دوستی هستند. اریش بیشتر از من عضو انجمن بوده است. به خوبی روزی را به یاد می‌آورم که لباسی کاملا رسمی تنم بود و با کمرویی به مجمع آن‌ها وارد شدم. اریش از روبرو به سمتم آمد و مرا که نامطمئن بودم از طریق راهرو راهنمایی کرد، در عین حال با زیرکی و بدون کنجکاوی‌های بی مورد به من نگاه کرد و گفت: «مسلما می‌خواهید عضو گروه ما بشوید. هیچ نترسید! ما برای کمک به هم اینجا هستیم.»
من بلافاصله گفتم: «می‌خواهم عضو یک طرفی‌ها بشوم!» ما رسما خودمان را این گونه می‌نامیم. به نظرم می‌آید، این نام‌گذاری هم مثل بیشتر مقررات آن طور که باید مناسب نیست. این عنوان چندان واضح بیان نمی‌کند که چه چیز اعضای انجمن را به هم پیوند می‌دهد و قوی‌تر می‌کند. یقینا بهتر بود نامی کوتاه مثل چپ‌ها یا کمی خوش آهنگ‌تر مانند برادران چپ دست را برای خودمان انتخاب می‌کردیم. شاید بتوانید حدس بزنید چرا مجبور شدیم، از معرفی خودمان تحت این عناوین صرف نظر کنیم. هیچ چیز نادرست‌تر و علاوه بر این آزار دهنده‌تر از این نبود که خود را با آن نوع آدم‌های قابل ترحمی مقایسه کنیم که طبیعت تنها ارزش انسانی آن‌ها را برای ارج نهادن به عشق از آن‌ها سلب کرده است. کاملا برعکس ما جمع متنوعی هستیم و می‌توانم بگویم که زنان مجمع ما از نظر زیبایی، جذابیت و خوشرفتاری قادرند با بعضی از زنان راست دست رقابت کنند. بله، اگر با دقت مقایسه کنیم، از بین آن‌ها مجموعه‌ای از ستارگان بدست می‌آید که کشیشی را که از سکوی وعظ برای مخاطبان خود طلب آمرزش می‌کند، وامی دارد با دیدن آن‌ها خطاب به جمع فریاد بزند: «آه! کاش همه‌ی شما چپ دست بودید!»
این عنوان برای انجمن ناخوشایند است. حتا اولین رئیس ما که فردی بود با طرز فکر مردسالار و متاسفانه از کارمندان رده بالای شهرداری و ثبت اسناد هم بود، گاه و بیگاه به این نکته اذعان می‌کرد که ما با چنین روندی موافق نیستیم و دست چپمان را هم لازم داریم. به علاوه نه یک طرفه هستیم و نه یک طرفه فکر، احساس و عمل می‌کنیم.
مسلما دغدغه‌های سیاسی نیز باعث شد، پیشنهادهای بهتری مطرح کنیم و خود را با عنوانی که هرگز نباید آن را برمی گزیدیم، بنامیم. پس از آن که اعضای میانه رو پارلمان به یکی از جناحین متمایل شدند و صندلی‌های خانگی آن‌ها طوری قرار گرفت که ترتیب قرار گرفتن شان وضعیت سیاسی سرزمین آبا و اجدادی ما را مشخص می‌کرد؛ باب شد که هر نوشته یا سخنرانی‌ای را که کلمه‌ی چپ بیشتر از یکبار در آن تکرار شده باشد متهم به رادیکالیسم مخاطره آمیز کنند. حالا همه دوست دارند اینجا آرامش حاکم باشد. اگر در شهر ما یک انجمن بدون گرایش سیاسی و به منظور همیاری و همزیستی وجود داشته باشد، آن انجمن ماست. در اینجا ، برای جلوگیری از هرگونه سوظن در مورد مسائل جنسی، باید یادآوری کنم که من نامزدم را از بین گروه جوانان انجمن انتخاب کرده‌ام. قصد داریم، به محض این که آپارتمانی برایمان خالی شود، ازدواج کنیم. بالاخره سایه‌ی تیره‌ی تاثیری که اولین برخوردم با جنس مخالف بر روحیه‌ام انداخته بود؛ رفته رفته کمرنگ شد و من این را مدیون حمایت مونیکا هستم.
عشق ما نه تنها با مشکلات متعارفی که در بسیاری از کتاب‌ها توصیف شده، به پایان نرسید؛ بلکه سختی‌های جزیی زندگی‌مان هم برطرف و تا حدی به شادی تبدیل شد تا توانستیم به یک خوشبختی نسبی برسیم. پس از آن که در آشفتگی محسوس اوایل رابطه‌مان سعی کردیم با دست راستمان خوب کار کنیم؛ متوجه شدیم که قسمت دیگر بدنمان لمس است و با احتیاط همه چیز را لمس و نوازش می‌کنیم، یعنی همان طور که خداوند ما را آفرید. بیش‌تر از این چیزی نمی‌گویم و امیدورام بی ملاحظگی نباشد، اگر اینجا اشاره کنم که دست مهربان مونیکا همیشه به من نیرو می‌دهد تا در امور استقامت داشته باشم و به وعده هایم عمل کنم. در اینجا، متاسفانه، ضمن تأکید بر استعداد خود در ناشیگری، باید اعتراف کنم که درست پس از اولین باری که با هم سینما رفتیم مجبور شدم به او قول بدهم، تا زمانی که حلقه نامزدی را در انگشت سبابه‌ی دست راستمان نکرده‌ایم، او هم‌چنان دختر خواهد ماند. به علاوه در شهرهای کاتولیک نشین جنوب، نشان طلایی ازدواج را به دست چپ می‌کنند، و در این میان در همین مناطق آفتابی نیز بیشتر قلب حاکم است تا عقل خشن. در این مورد، شاید برای اعتراض به رفتار دختران و نشان دادن این که آن‌ها هنگام به خطر افتادن منافعشان چه شیوه‌ی یک جانبه‌ای را برای استدلال بر می‌گزینند، بانوان جوان‌تر انجمن ما با کار خستگی ناپذیر شبانه این جمله را روی پرچم سبز انجمن مان دوختند: «قلب چپ هنوز می‌زند.»
مونیکا و من قبلا درباره‌ی لحظه‌ی به دست کردن حلقه خیلی با هم بحث کرده‌ایم و همیشه به این نتیجه رسیده‌ایم: ما جرأت نمی‌کنیم در یک دنیای نامطمئن و پر از شر خود را نامزد معرفی کنیم، در حالی که از مدت‌ها قبل زوج با شهامتی بوده‌ایم که همه چیزشان را از ریز و درشت با هم تقسیم کرده‌اند. مونیکا اغلب به خاطر ماجرای حلقه گریه می‌کند. در روز نامزدی‌مان همان طور که خوشحالی می‌کردیم، غباری از غم بر تمام هدایا، میزهای پر زرق و برق و سایر مراسم ویژه‌ی جشن نشسته بود.
حالا اریش دوباره چهره‌ی خوب و عادی خود را نشان می‌دهد. من هم کوتاه می‌آیم، اما با این حال تا مدتی حالت اخم را در ماهیچه‌های صورتم حس می‌کنم. علاوه بر این، شقیقه‌هایم هنوز می‌پرند. نه! کاملا مشخص است که این قیافه‌ها به ما نمی‌آمد. با نگاه‌هایی آرام‌تر و به تبع آن با شهامت بیش‌تری به هم خیره می‌شویم. نشانه می‌گیریم. هدف هر یک از ما دست راست دیگری است. مطمئنم که اشتباه نخواهم کرد و در مورد اریش هم یقین دارم. ما مدت زیادی تمرین کرده‌ایم. تقریبا هر دقیقه از وقت آزادمان را به تمرین در گودالی شنی در حاشیه‌ی شهر گذرانده‌ایم تا در روزی مثل امروز که باید خیلی چیزها مشخص شود، بازنده نباشیم.
شاید از تعجب فریاد بزنید. این کار یک نوع سادیسم، یا نه یک خودزنی است. حرفم را باور کنید. تمام این استدلال‌ها برایم آشناست. ما همدیگر را به هیچ جنایتی محکوم نکرده‌ایم. به هیچ جنایتی. این اولین باری نیست که ما در این اتاق خالی می‌ایستیم. چهار بار همدیگر را این طور مسلح دیده‌ایم و چهار بار وحشت زده از نیت خود، هفت تیرها را انداخته‌ایم. اما امروز شجاعت این کار را داریم. پیشامدهای اخیر در امور شخصی و نیز در دوران انجمن به ما حق می‌دهند که این کار را انجام دهیم. حالا بالاخره پس از تردیدی طولانی و زیر سوال بردن خواسته‌ی جناح افراطی انجمن، دست به اسلحه می‌بریم. بسیار تاسف‌انگیز است. ما دیگر نمی‌توانیم همکاری کنیم. وجدان ما حکم می‌کند که از اصول رایج اعضای انجمن فاصله بگیریم. آیا در این موضوع جناح‌گرایی بوجود آمده است یا خیالبافان و خیالپردازان جای صفوف عقلا را گرفته‌اند؟ یک دسته رویای خود را در سمت راست می‌بینند و دسته‌ی دیگر جناح چپ را معبود خود قرار داده‌اند. چیزی که هرگز نمی‌توانستم باور کنم این بود که شعارهای سیاسی را محفل به محفل فریاد بزنند. سنت نفرت آور و دست چپی کوبیدن میخ همراه با سوگند خوردن آنچنان مرسوم است که بعضی از نشست‌های هیئت رئیسه به مجالس عیش و نوشی شبیه است که در آن باید با پایکوبی دیوانه‌وار و شدید به وجد و سرور رسید. اگر هم کسی این را با صدای بلند به زبان نیاورد و کسانی را که آشکارا گرفتار گناه شده‌اند، بدون معطلی تا مدت‌ها از خود دور کند، نمی‌توان انکار کرد که همان عشق بیهوده و به نظر من کاملا نامفهوم بین همجنس‌ها نیز در میان ما طرفدار پیدا کرده است. حالا بدترین چیز ممکن را بگویم: رابطه‌ی من و مونیکا هم تحت تاثیر این جو قرار گرفت. او اغلب اوقات را کنار یکی از دوستانش که دختری متزلزل و دمدمی مزاج بود، می‌گذراند. او اغلب اوقات مرا در ماجرای حلقه‌ی ازدواج به سهل انگاری و بی جربزگی متهم می‌کند و زیاده روی است اگر باور کنم که هنوز همان اعتماد سابق میان ما وجود دارد و او همان مونیکایی ست که من قبلا بیش‌تر در آغوشش می‌گرفتم.
حالا اریش و من سعی می‌کنیم به یک اندازه نفس بکشیم. هر چه بیش‌تر با هم هماهنگی داشته باشیم، بیشتر مطمئن می‌شویم که کارمان ناشی از احساسات مثبت است. باور نکنید که این یکی گفته‌ی کتاب مقدس است که به انسان پند می‌دهد خشم خود را فروخورد. این بیشتر آرزویی شدید و دائمی برای رسیدن به صراحت است و، به بیان صریح‌تر، برای دانستن این که در اطرافم چه می‌گذرد. آیا این سرنوشتی تغییرناپذیر است یا در دستان ما قرار دارد و قادریم در آن دخالت کنیم و به زندگی خود مسیری عادی بدهیم؟ ممنوعیت‌های بچگانه و حقه‌هایی از این دست دیگر بس است! ما می‌خواهیم از طریق انتخابات آزاد به اهداف خود برسیم و دیگر مجددا به خاطر هیچ چیز خاصی جدا از عموم آغاز به کار نکنیم و در کارها دستی داشته باشیم.
حالا نفس‌هایمان با هم هماهنگ است. بدون این که علامتی بدهیم همزمان شلیک کردیم. اریش به هدف زد، من هم او را بی نصیب نگذاشتم. همان طور که پیش بینی می‌شد، هر یک از ما چنان محکم ماهیچه‌ی دستان خود را می‌کشد که هفت تیرها به خاطر نداشتن نیروی کافی برای نگه داشتن آن‌ها، از دست مان روی زمین می‌افتند و به این ترتیب هر شلیک دیگری اضافی است. ما می‌خندیم و آزمایش بزرگ خود را با پیچیدن پانسمان زخم آغاز می‌کنیم. اما ناشیانه، زیرا تنها از دست راستمان استفاده می‌کنیم.
نویسنده: گونتر گراس
مترجم : فرهاد سلمانیان

منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.