داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نان

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند.
مرد گفت: «فکر کردم که این‌جا چیزی هست.» و به اطرافش نگاه کرد. زن در جواب گفت: «من هم چیزی شنیدم» و با خودش فکر کرد که مرد در شب و با پیراهن، چقدر پیر به نظر می‌رسد؛ همان اندازه که سنش است، یعنی شصت و سه سال. مرد در روز گاهی جوانتر به نظر می‌رسد. مرد هم با خودش گفت: «زن چقدر پیر شده است، به خصوص با پیراهن خیلی پیر جلوه می‌کند؛ دلیلش شاید آشفتگی ِ مویش باشد. نامرتب بودن زنان در شب، معمولاً به وضعیت موی ِ آن‌ها برمی‌گردد. مو گاهی آدم را پیر نشان می‌دهد». «تو باید کفش می‌پوشیدی، با پای برهنه روی کاشی‌ها حتماً سرما می‌خوری.» زن به مرد نگاه نمی‌کرد، چون نمی‌توانست قبول کند که مرد پس از سی و نه سال زندگی ِ زناشویی، حالا دارد به او دروغ می‌گوید.
مرد دوباره گفت: «فکر کردم که این‌جا چیزی هست». سپس به گوشه و کنار آشپزخانه سَرَک کشید. «من صدایی شنیدم، و بعدش فکر کردم که این‌جا چیزی هست». «من هم صدایی شنیدم، اما ظاهراً که چیزی نبود.»
زن بشقاب را از روی میز برداشت و خرده نان‌ها را جمع کرد. مرد با صدای لرزان تکرار کرد: «نه، ظاهراً چیزی نبود.» زن به کمک مرد رفت و گفت: «بیا برویم، حتماً از بیرون بوده، بیا برویم داخل رخت‌خواب، روی کاشی‌های سرد سرما می‌خوری.» مرد به پنجره نگاه کرد و گفت: «درست است، حتماً از بیرون بوده، من فکرکردم این‌جاست.»
زن دستش را بسوی کلید برق دراز کرد و با خود گفت: «فوراً باید چراغ را خاموش کنم، وگرنه نگاهم به بشقاب خواهد افتاد، نباید به آن نگاه کنم.»
زن به مرد گفت: «بیا برویم، حتماً از بیرون بوده، باد که می‌وزد، ناودان هم به دیوار می‌خورد، حتماً ناودان بوده، همیشه همراه ِ باد، سر و صدای آن هم بلند می‌شود.» و چراغ را خاموش کرد. همان‌طور که پاهای برهنه‌‌یشان را روی زمین می‌کشیدند، از میان راه‌روی تاریک بااحتیاط به‌سوی اتاق خواب رفتند.
مرد گفت: «آری، حتماً باد بوده؛ باد تمام شب می‌وزید.» روی تخت‌خواب که دراز کشیدند، زن گفت: «باد تمام شب می‌وزید، حتماً صدای ناودان بوده». «درست است؛ اول فکر کردم که صدا از آشپزخانه بود، ولی حتماً ناودان بوده.» مرد این را طوری گفت که انگار داشت خوابش می‌برد؛ اما حقیقی نبودن لحن ِ صدایش را زن همیشه احساس می‌کرد، هنگامی‌که مرد دروغ می‌گفت. زن گفت: «هوا خیلی سرد است، من می‌روم زیر پتو، شب بخیر.» مرد پاسخ داد: «آری، خیلی سرد است، شب به‌خیر.» سپس همه جا ساکت شد.
زن پس از چند دقیقه احساس کرد که مرد دارد آهسته و با احتیاط چیزی را می‌جَوَد. زن برای این‌که مرد متوجه بیدار بودنش نشود، مخصوصاً آرام و یکسان نفس کشید. اما مرد آن‌قدر آرام می‌جَوید که زن خوابش بُرد.
غروب ِ روز بعد که مرد به خانه بازگشت، زن چهار قطعه نان برایش گذاشت. این در حالی بود که مرد روزهای گذشته تنها سه قطعه نان برای خوردن داشت. زن گفت: «تو چهار تکه بخور، من همه‌ی سهمم را نمی‌توانم بخورم؛ تو یک تکه بیش‌تر بخور؛ راستش برای من زیاد هم خوب نیست.» و از جلوی لامپ کنار رفت. زن دید که مرد روی بشقاب خَم شده و به آن خیلی نزدیک است. مرد بالا را نگاه نمی‌کرد. این‌جا بود که زن برایش متأسف شد.
مرد از روی بشقاب گفت: «تو که نمی‌توانی فقط دو تکه نان بخوری». «چرا می‌توانم، چون شب‌ها نان به معده‌ام نمی‌سازد، بُخور مرد، بُخور». سپس زن زیر لامپ کنار میز نشست.
——————————————–
* Das Brot
نویسنده: ولفگانگ بورشرت (Wolfgang Borchert)
مترجم: نیما حسین‌پور

درباره نویسنده:
ولفگانگ بورشرت، شاعر و نویسنده‌ی آلمانی در ۲۰ مه ۱۹۲۱ در هامبورگ به دنیا آمد. هنوز در سنین نوجوانی بود که به سربازی فرا‌خوانده شد. او را به جبهه‌ی شرق فرستادند، و در آن‌جا بیماری Wolfgang Borchert به‌سراغش آمد. او را به‌دلیل به‌سخره‌گرفتن هیتلر و این‌که با سخنان ضد جنگ خود روحیه‌ی هم‌رزمانش را تضعیف ‌می‌کرد، به آلمان فرا‌خواندند. در دادگاه نظامی محاکمه و به مرگ محکوم شد و چندین ماه در انتظار اجرای حکم خود بود تا سرانجام به‌دلیل پیشرفت بیماری و این‌که امیدی به زنده‌ماندنش نبود، بخشوده و دوباره به جبهه فرستاده شد. در سال ۱۹۴۲ در حالی که سخت مجروح شده ‌بود، نمایش‌نامه‌ی «بیرون، پشت در» را نوشت. در پایان جنگ، با وجود بیماری شدید، شوق نوشتن او را به مدت دو سال زنده نگاه داشت، و در این مدت به شیوه‌ای واقع‌گرایانه و در عین حال نمادین، سرنوشت سربازان بازگشته از جنگ را در داستان‌های کوتاه و اشعار خود بازگو کرد. او سرانجام در ۲۰ نوامبر سال ۱۹۴۷ در آسایشگاهی در شهر بازل چشم از جهان فرو بست.


فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت
یادداشتی بر داستان نان و دیگر داستان‮های کتاب «بیرون، پشت در» و «گزیده‌ی داستان‮های» ولفگانگ بورشرت از هانریش بل
این گزیده، که به ارزش یک بلیت سینماست، برای کسانی در نظر گرفته شده که شاید سن کنونی‌شان چون سن ولفگانگ بورشرت در زمانی باشد که برای اولین بار به زندان نظامی افتاد: نامه‌های ولفگانگ بورشرت سرباز بیست ساله همچون تهدیدی علیه مصالح دولتی شناخته شد و بورشرت را به مرگ محکوم کردند. محکوم را شش هفته در سلول زندان نگاه داشتند تا بالاخره عفو شد: چه دردناک است که انسانی در سن بیست سالگی شش هفته تمام در سلولی در انتظار بنشیند و بداند که به خاطر چند نامه‌ای که نوشته و در آن‮ها عقایدش را درباره‌ی هیتلر و جنگ بیان داشته باید بمیرد. بیست سالگانی که این کتاب کوچک را در دست می‌گیرند ممکن است درباره‌ی آن به اندیشیدن وادار شوند. واقعاَ چقدر ابراز عقیده‌ی شخصی سنگین تمام می‌شود و چه بهای گرانی باید برای آن پرداخت.
ولفگانگ بورشرت عفو شد. اما این عفو در شرایطی این چنین، فقط نوعی پیشامد بود که در چارچوب بیداد‌گری حکومت استبدادی می‌گنجید. اما خواهر و برادر شول2 عفو نشدند، آنان هم بیست ساله بودند. چندی بعد بورشرت بیست و چهار ساله را به خاطر چند شوخی که برای جمعی حکایت کرده بود، به مدت 9 ماه به زندان افکندند. نامه‌های جوانی بیست ساله، و شوخی‌های جوانی بیست و چهار ساله کافی بود که تمام دستگاه قضایی را به خاطر گرفتن انتقام به کار بیندازد. چنین است حساسیت دولت‮های توتالیتر و استبدادی. فقط یک سنجاق علامت‌گذاری که به نقشه‌ی ستاد فرماندهی فرو رود معنایش آنست که جان ده هزار انسان برای اعزام به جبهه به خطر افتاده است. اما آن‮ها، یعنی دولت‮ها، تحمل یک نیش سوزن آزادی را هم ندارند. پاسخ آن‮ها فقط کشتار است. ولفگانگ بورشرت هجده ساله بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد، بیست و چهار ساله بود که جنگ پایان گرفت. جنگ و زندان و بعد از آن هم گرسنگی و قحطی سال‮های پس از جنگ تندرستی را از او گرفت. او در 26 نوامبر 1947 ، در بیست و شش سالگی مرد. فقط دو سال برای نوشتن وقت داشت و او در این دو سال چنان می‌نوشت که انگار با مرگ در مسابقه است. ولفگانگ بورشرت وقت زیادی نداشت و این را نیز می‌دانست. بورشرت در زمره‌ی قربانیان این جنگ است. به او پس از جنگ فقط یک فرصت کوتاه داده شده بود تا برای بازماندگانی که به علت شرایط تاریخی لباس عوض کرده بودند، بگوید که کشتگان جنگ، که بورشرت هم جزو آنانست، چه چیز را ناگفته گذاشته بودند: که سستی و تنبلی آنان، بی‌تفاوتی‌شان، عقل و منطقشان و تمام کلمات زیبایشان، زشت‌ترین دروغزنی‌ها بوده است. جشن و مراسم احمقانه برای به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها، غرش توپ‌های خوشامدگویی و قهرمان پروری‌های بی‌مزه هنگام مارش‌های عزا- تمام این‮ها دیگر برای کشتگان علی‌السویه است. پرچم‌ها ، شلیک تیر‌های احترام بر سر مزار آنان و موسیقی عزا- انجام این مراسم ممکن است برای کسانی درست باشد که جان خود را داوطلبانه به خاطر آزادی نثار کرده باشند، یا برای شورشیانی که تاریخ با رغبت، نادانی آنان را گواهی کرده باشد؛ اما ما را، در حالی که برادرمان کشته شده است، نمی‌توان با به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها و شلیک گلوله‌های تیر و نوای موسیقی گول زد. تاریخ ممکن است آن را جایی به ثبت برساند که در حمله‌ی «ایکس» یک برد و در حمله‌ی «ایگرگ» یک شکست نصیبمان شده است، برد برای«آ» و باخت برای «ب». حقیقت شاعر، حقیقتی است که بورشرت آن را بازگو می‌کند این است که هر دوی این نبرد‌ها، صرف‌نظر از آن که برد و یا باخت داشته‌ باشند، کشتاری عام بوده‌اند، که دیگر گلی برای کشتگان نمی‌روید، نانی برایشان پخته نمی‌شود، دیگر به خاطر آنان بادی نخواهد وزید، فرزندان آنان یتیم می‌مانند، زنهایشان بیوه می‌شوند و پدر و مادرشان به خاطر فرزندانشان سوگوارند.
در ادبیاتی که مختص خاطره نویسی است، اغلب با بی تفاوتی بشردوستانه و شانه بالاانداختن زعمای قوم روبرو می‌شویم که به این وسیله می‌خواهند بی‌گناهی خود را به اثبات رسانند.
گفتگوی بکمن با سرهنگی گمنام در«بیرون، پشت در، فقط در چند صفحه‌ی این کتاب کوچک، ممکن است ارزشمند‌تر باشد تا بی‌تفاوتی و شانه بالاانداختن‌های زعمای قوم که از روی بی‌حوصلگی انجام می‌شود؛ زعمایی که حامی نویسندگان و خاطره نویسان مبتذل‌اند. در این گفتگو حساب و کتاب پس گرفته می‌شود، حساب و کتاب به خاطر فقط یازده پدر، پسر و برادری که از میان میلیون‌ها نفر انسان دیگر در جنگ نابود شدند- اما بکمن پاسخی دریافت نمی‌کند. و این سنگینی روی دوش خودش می‌ماند که البته او هم آن را بر گردن تاریخ می‌اندازد. در آن فضای پر از بی‌تفاوتی و سرد و یخ‌زده، در جایی که مردگان دیگر گل‌ها را نمی‌بینند، و دیگر نانی نمی‌توانند خورد، این‮ها دیگر برایشان معنا و مفهومی ندارد. استالینگراد، ترموپیل،3 دین- بین- فو فقط نامی از محلی بر جای می‌ماند و مقداری هم اندوه، که زندگان برای از یاد بردن آن شرابی تلخ می‌نوشند و خود را دمی به مستی می‌زنند.
بیست سالگانی که این گزیده برای آنان در نظر گرفته شده، ممکن است آن شعاری را به یاد آورند که بر دیواره‌ی سرخرنگ واگن‌های قطار رایش سوم نوشته شده بود: 6 اسب یا 40 نفر. این شعار حمل‌ونقل در دوران جنگ بود و این شعار می‌توانست موضوع یکی از داستآن‮های ولفگانگ بورشرت قرار گیرد. واگن‌های راه‌آهن هنوز همآن‮ها هستند. آن‮ها را فقط رنگ تازه‌ای زده‌اند. اما کافی است فقط چند تن رنگ سفید و چند کلیشه تهیه شود تا دوباره روی آن بنویسند: 6 اسب یا 40 نفر- حمل سربازانی که باید بیهوده هلاک می‌شدند و یهودیانی که باید کشته می‌شدند. و در مراجعت،برای آنکه نقل و انتقال دچار وقفه نشود، بردگانی برای کارخانه‌ها می‌آوردند: مردان، زنان و کودکان یکی از ملیتها که آنان را خیلی سریع به عنوان مردمانی در رده‌ی پست انسانی برچسب می‌زدند.
در باره‌ی«فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت» بسیار گفته و نوشته شده و از این«اعتراض» با بی تفاوتی یاد شده است. افراد بی تفاوت که فریاد و اعتراضی سر نمی‌دهند- آنان پیام‌آوران خسته‌دلی هستند که حتی از تلخی مرگ نیز لحظه‌ای بر‌آشفته نمی‌شوند. اما بالاخره کودکان که فریاد برمی‌دارند و انعکاس آن در تاریخ جهان خواهد ماند.
شاعرانی که به محیط‌های ظاهراَ هنرشناس ولی بی‌مسئولیت خو گرفته‌اند این نکته را می‌دانند که در کجا این اصطکاک بزرگ بین تک‌تک افراد و تاریخ به وقوع می‌پیوندد تا نسبت به آن بی‌تفاوت نمانند. آنان به هر حال در حیرتند و هیچ کسی نمی‌تواند بار سنگین آنان را از دوش‌شان بردارد، همان بار سنگینی که بر شانه‌ی بورشرت جوان نیز بود. آنان ناچارند این حیرت‌زدگی و دودلی را به گونه‌ای بیان کنند که چون بی‌تفاوتی به نظر آید. بین این دودلی و بی‌تفاوت ماندن نقطه‌ای است که شاعر در آن نقطه بیشترین اصطکاک را در انتخاب شکل و یا محتوا مشاهده می‌کند. داستان کوتاه بورشرت به نام «نان» را می‌توان به عنوان مثالی آورد و آن سند و کارنامه‌ی ناظرانی است که خود در رنج قحطی و گرسنگی به سر برده‌اند و در عین حال داستانی است استادانه که به اختصار و با خونسردی بیان شده، بدون آن که کلمه‌ای از آن زیاد یا کم باشد. از این راه می‌توان پی برد که بورشرت چه توانایی‌های بالقوه‌ای داشته است. این داستان کوتاه بسیار سنجیده‌تر از گزارش‌هایی است که درباره‌ی قحطی و گرسنگی سال‮های بعد از جنگ نوشته شده و حتی از آن‮ها نیز فراتر رفته است: نمونه‌ی بی‌بدیلی است از گونه‌ای داستان کوتاه ، که در آن اوج‌های داستانی و برداشت‌های اخلاقی گنجانده نشده، بلکه همان‌گونه که تعریف می‌کند، تجسمی از واقعیت را در بردارد. در مورد داستان«نان» ، تفاوت بین یک قطعه‌ی ادبی و یک گزارش روزنامه‌ای که اغلب نیز با سوه‌یتفاهم همراه می‌شود،آشکار می‌گردد؛ علت تنظیم گزارش، همواره بیان یک چیز واقعی و ملموس مثل گرسنگی، سیل، یا اعتصاب است، همان گونه که گزارش عکس رادیولوژی همیشه نشانگر یک چیز واقعی و ملموس است: یک پای شکسته، در رفتگی مفصل شانه. اما عکس رادیولوژی تنها نشان دهنده‌ی آن محلی که پا شکسته و یا شانه در رفته نیست، بلکه همیشه و در عین حال نمایانگر لحظه‌ی کوتاهی از مرگ است، نشان دهنده‌ی انسانی است که از پایش عکس گرفته شده، با ابهت ولی ترسناک؛ جایی که چشمان نافذ شاعر از میان واقعیت‌ها عبور می‌کند و انسان را در تمامی بعد آن می‌بیند، با ابهت ولی ترسناک- همانگونه که در داستان«نان» بورشرت آمده است. قهرمانان این قصه همه آدم‌هایی عادی هستند: یک زوج مسن که سی‌ونه سال است با یکدیگر ازدواج کرده‌اند و نکته‌ای که«ارزش بحث» داشته باشد در این قصه زیاد نیست( گر چه عملاَ بسیار نیرومند است ، همان‌گونه که شاهدان عینی قحطی و گرسنگی آن را هنوز در خاطره‌ها دارند): فقط یک قطعه نان! قصه کوتاه است و غیر خودمانی ولی با این همه تمام شوربختی و تمام شکوه و عظمت انسانی را در خود دارد. همان گونه که در عکسی که از استخوان صدمه دیده‌ی بینی جمجمه‌ی مرده‌ای برداشته‌اند، منعکس باشد. قصه‌ی «نان» هم یک سند تاریخی است و هم قطعه‌ای ادبی، مانند خلق جوناتان سویفت است درباره‌ی گرسنگی خلق ایرلند.
این قصه‌ی کوتاه و مختصر و گفتگوی بکمن با سرهنگ4 تنها کفایت می‌کند تا بورشرت را به عنوان شاعری فراموش نشدنی بشناسیم. یعنی آن چه را که تاریخ با میل و رغبت به دست فراموشی سپرده است: دردسری که هر کسی که در کار ساختن تاریخ و تجربه کردن آن است، باید تحمل کند. یک خط ساده بر نقشه‌ی ستاد عملیات جنگی، یعنی یک هنگ حین حرکت، یک سنجاق با سر قرمز، سبز، آبی یا زرد نشانه‌ی یک تیپ در حین عملیات جنگی است. روی نقشه خم می‌شویم و پرچم کوچکی ، سنجاقی، در جایی فرو می‌کنیم که نشانه‌ی هماهنگی نیروهاست و معیار تمام این عملیات همانست که در آن زمان بر واگنی سرخرنگ بر دیواره‌اش نقش بسته بود: 6 اسب یا 40 نفر.
برای افراد تک و تنها هیچگاه علایم شخصی در نظر گرفته نشده : مرد مسنی که، پنهانی در شب برای خودش نانی می‌برد و همسرش که قطعه‌ی نان خود را به او پیشکش می‌کند. یازده کشته: مردان، برادران، پسران، پدران و همسران،- تاریخ از برابر آنان با بی‌اعتنایی می‌گذرد، زعمای قوم خود را تطهیر می‌کنند. تنها نامی در کتاب‌ها باقی می‌ماند«استالینگراد» یا «بحران خواربار»- کلماتی که در پس آن‮ها افراد تک و تنها گم می‌شوند. آنان تنها در خاطر شاعری چون ولفگانگ بورشرت می‌مانند، که نمی‌توانست در برابر آن‮ها بی‌تفاوت باشد.
————————————–
پی نوشت:
DIE STIMME WOLFGANG BORCHERTS(1956) ولفگانگ بورشرت (1947-1921)
2- geschwister SCHOLL  این خواهر و برادر که ار دانشجویان دانشگاه مونیخ بودند در سال 1944 همگام با چند دانشجوی دیگر علیه رژیم نازی فعالیت می‌کردند و بسیاری از انان دستگیر و به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند.
3-  ترموپیل، تنگه‌ی باریکی است در شرق یونان که در سال 480 قبل از میلاد صحنه نبرد خونین بین اسپارتی ها و ایرانیان بود و به شکست کامل اسپارت انجامید.
4- اشاره به نمایشنامه بورشرت «بیرون، پشت در» است. م.

از کتاب: «به یاد هاینریش بل»، گزیده‌ای از مقالات و سخنرانی‌های ادبی و اجتماعی هاینریش بل 
گرد‌آوری و ترجمه‌ی: بیژن قدیمی
انتشارت آگاه چاپ اول ، تهران 1364
حروف‮چین: شراره گرمارودی

صداها در فضا و در شب

تراموا در بعدازظهری که از مه مرطوب بود پیش می‌رفت. بعدازظهر خاکستری بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالی و خاموش و بی‌نشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کسانی نشسته بودند، گرم و نفس زنان و مضطرب؛ پنج شش نفر در تراموا بودند، آدم‌هایی نامشخص و تنها در بعدازظهر دسامبر، اما گریبان خود را از مه مرطوب نجات داده بودند. زیر چراغ‌های کوچک امیدبخش نشسته بودند و سخت تنها بودند. فقط پنج شش نفر بودند؛ تنها و نفس‌نفس‌زنان؛ و بلیت‌فروش ششمین نفر بود. در آن عصر مه‌آلود و خلوت با دکمه‌های برنجی ظریفش در تراموا بود و بر شیشه‌های مرطوبی که براثر نفس‌ها مه گرفته بود، چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. تراموا با سرعت و با تکان‌های شدید پیش می‌رفت. زرد، در دل دسامبر. در تراموا پنج نفر از مه نجات یافته نشسته بودند و بلیت‌فروش سرپا بود و آقای سالخورده که در زیرچشم‌هایش کیسه‌های اشک پر از چین و چروک بود، دوباره با صدای خفی، شروع به صحبت کرد: «در فضاست و درشب، یا فقط در شب! این است که آدم خوابش نمی‌برد. آری، فقط به این علت است. یگانه علتش صداهاست. باور کنید که فقط به علت آن صداهاست.»
آقای پیر اندامش را به جلو خم کرد. کیسه‌های اشک آهسته تکان خوردند و انگشت سبابه او که به طور عجیبی براق بود مستقیما به‌طرف سینه پیرزنی که روبرو نشسته بود دراز شد. زن با سروصدا از دماغ نفس کشید و به انگشت سبابه براق و هیجان زده مرد چشم دوخت. همان‌طور با سروصدا از راه دماغ تنفس می‌کرد. چاره‌ای نداشت، زیرا زکام زمستانی سختی گرفته بود که تا ریه‌هایش نفوذ کرده بود. اما با وجود این، اشاره انگشت براق زن را به هیجان آورده بود. دو دختر که در آن سر تراموا نشسته بودند با هم پچ‌پچ می‌کردند، از وجود صداهای شبانه خبر داشتند؛ آن‌ها بیش از هرکس دیگر از این صداها باخبر بودند، اما همان طور پچ‌پچ می‌کردند و نیز از هم‌دیگر خجالت می‌کشیدند و بلیت‌فروش برشیشه‌های مه گرفته چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. و باز مردجوانی در تراموا نشسته بود؛ چشمانش را بسته بود و چهره‌اش زرد بود با چهره زرد زیر نور کدر چراغ نشسته بود و چشمانش را چنان بسته بود که گویی در خواب است. و در بعدازظهر مه‌آلود و خلوت، تراموای زرد شنا می‌کرد و راه به جلو باز می‌کرد. بلیت‌فروش چهره اخم‌آلودی برشیشه کشید و به مرد سالخورده که کیسه‌های اشکش آهسته تکان می‌خورد گفت: «آری، درست است؛ صداها هست، انواع صداها. و طبعا شب‌ها بیشتر است.»
دو دختر در ته دل خجالت کشیدند و به پچ‌پچ‌شان ادامه داداند و یکی از آن‌ها با خود فکر کرد: «شب‌ها، بیشتر شب‌ها!». مردی که کیسه‌های اشک چشمش تکان می‌خورد انگشت براقش را از سمت پیرزن زکامی کنار کشید و به طرف بلیت‌فروش دراز کرد و آهسته گفت: «گوش کنید چه می‌گویم. صداها هست! در فضا، در شب و آقایان محترم، خانم‌های محترم…»
انگشت سبابه‌اش را از بلیت‌فروش برگرداند و به طرف آسمان گرفت: «می‌دانید صدای چه کسانی است؟ این صداها در فضا و درشب هیچ می‌دانید که صداهای چه کسانی است؟»
کیسه‌های اشک در زیر چشم‌هایش آهسته تکان خوردند. چهره جوان که در آن سر تراموا نشسته بود زرد بود و چنان که گویی در خواب باشد چشم‌هایش بسته بود. مرد سالخورده که کیسه‌های اشک داشت زمزمه کرد: «صدای مرده‌هاست. بیشتر صدای مرده‌هاست. صدای مرده‌ها، آقایان محترم، خانم‌های محترم. عده‌شان خیلی زیاد است، تا شب می‌رسد در فضا جمع می‌شوند. مرده‌ها زیادند. خیلی زیادند. چون‌که همه قلب‌ها پر است. قلب‌ها مالامال است و مرده‌ها فقط می‌توانند در قلب مردم جا بگیرند. این‌طور نیست؟ اما مرده‌ها خیلی زیادند و نمی‌دانند کجا بروند؟»
دیگران که در این تراموای بعدازظهر بودند نفس‌ها را در سینه حبس کردند. فقط جوانی که چشم‌هایش را بسته بود چنان که گویی در خواب باشد، نفسی عمیق کشید. پیرمرد انگشت براقش را به ترتیب به سوی کسانی که حرف‌های او را گوش می‌دادند دراز کرد. به سوی دخترها، بلیت‌فروش و زن سالخورده. و بعد هم زمزمه کرد: «این است که آدم خوابش نمی‌برد. برای همین است. در فضا خیلی مرده هست؛ بی‌جا و ومکان. تا شب سروصدا به راه می‌اندازند و برای خودشان بیدارند. این است که آدم خوابش نمی‌برد. مرده‌ها خیلی زیادند، مخصوصا شب‌ها. تا همه‌جا غرق سکوت می‌شود آن‌ها دهن باز می‌کنند و تا کوچه خلوت می‌شود آن‌ها پیدایشان می‌شود. آن‌ها شب‌ها می‌توانند حرف بزنند. این است که آدم خوابش نمی‌برد.»
پیرزن زکام با سروصدا از دماغ نفس کشید و به کیسه‌های اشک پیرمرد که آهسته زمزمه می‌کرد چشم دوخت. اما دخترها همان‌طور پچ‌پچ می‌کردند. دخترها شبانگاه صداهای دیگری می‌شنیدند، صداهایی شبیه صدای مردی که به سمت آن‌ها می‌آمد و این صداها را بیشتر شب‌ها می‌شنیدند. پچ‌پچ می‌کردند و از هم‌دیگر خجالت می‌کشیدند و هیچ یک از آن دو نمی‌دانستند که دیگری هم شب‌ها در رویاهایش صدا می‌شنود.
بلیت‌فروش بر شیشه مرطوب مه‌آلود، چهره‌ای درشت کشید و گفت: «آری، مرده‌ها. شب‌ها توی فضا می‌لولند. بالای بستر ما این است که نمی‌شود خوابید، درست است.»
زن سالخورده دماغش را بالا کشید و با سر تصدیق کرد و گفت: «مرده‌ها، آری، مرده‌ها؛ صدای مرده‌ها بالای بسترها! درست است کاملا روی سرِ ما.»
و دخترها نگاه مردان بیگانه را احساس می‌کردند و چهره‌شان در این تراموای عصر خاکستری برافروخته شد. اما چهره جوان پژمرده بود و در گوشه خودش تنها بود و چنان که گویی در خواب باشد چشمانش را بسته بود. ناگهان پیرمردی که کیسه‌های اشک داشت، انگشت براقش را به گوشه تاریکی که جوان نشسته بود برگرداند و زمزمه‌کنان گفت: «آری، جوان‌ها! آن‌ها می‌توانند بخوابند. عصرها، شب‌ها، در دسامبر، همیشه می‌توانند بخوابند صدای مرده‌ها را نمی‌شنوند؛ جوان‌ها می‌خوابند و صداهای مخفی را نمی‌شنوند، فقط ما گوش معنوی داریم. ما پیرها! گوش‌های آن‌ها صداهای شبانه را نمی‌شنود. آن‌ها می‌توانند بخوابند.»
انگشت سبابه پیرمرد از دور با تحقیر به سوی جوان پژمرده‌رو دراز شد د دیگران با هیجان نفس‌نفس زدند. فورا جوان افسرده‌رو چشم‌هایش را باز کرد و ناگهان بلند شد و تلوتلو خوران به طرف مرد سالخورده آمد. انگشت سبابه در کف دست پنهان شد و کیسه‌های اشک لحظه‌ای از حرکت بازماند. جوان افسرده‌رو دستش را به سمت صورت پیرمرد آورد و گفت: «لطفا سیگارتان را دور نیندازید. خواهش می‌کنم به من بدهید. سرم گیج می‌رود. کمی هم گرسنه‌ام. ته سیگارتان را به من بدهید. ممکن است حالم را بهتر کند. چون سرم گیج می‌رود.»
با شنیدن این حرف، کیسه‌های اشک، اشک پس داد و چین و چروک آن‌ها تکان خورد. پیرمرد کمی غمزده و محجوب شد و گفت: «آری، رنگ‌تان زرد شده. مثل این که حالتان هیچ خوب نیست. پالتو ندارید. در ماه دسامبر هستیم.»
جوان افسرده جواب داد: «می‌دانم آقا، خودم می‌دانم. مادرم هر روز صبح می‌گوید پالتو بپوش ماه دسامبر است. می‌دانم، اما مادرم سه‌سال است که مرده، خبر ندارد که من دیگر پالتو ندارم. مادرم هرروز صبح می‌گوید در ماه دسامبر هستیم. اما کسی که مرده از موضوع پالتو چه خبر دارد؟»
جوان ته سیگار روشن را گرفت و تلوتلو خوران از تراموا پایین رفت. در بیرون، مه بود، بعدازظهر و دسامبر بود و جوان زردرو با سیگاری در میان لب‌ها در خلوت مه فرورفت و به طی عصر پرداخت. گرسنه بود، بی‌پالتو بود، مادرش مرده بود و ماه دسامبر بود. در درون تراموا دیگران نشسته بودند و دیگران نفس در سینه حبس کرده بودند. کیسه‌های اشک آهسته و اندوه‌بار تکان می‌خورد و بلیت‌فروش بر شیشه چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. چهره‌های درشت اخم‌آلود.
نویسنده: ولفگانگ بورشرت (Wolfgang Borchert)
مترجم: رضا سیدحسینی

حروف‮چین: علی چنگیزی

سه قدیس تیره

کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانه‌های ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمی‌خورد و سنگ‌فرش از قدم‌های دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیده‌ای از آن ناله‌ای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستاره‌ای در آسمان نبود.
وقتی در را باز کرد (با این‌کار ناله در بلند شد)، چشمان آبی و بی‌حا زنش به او خیره شد. نگاه از چهره خسته حکایت می‌کرد. نفس‌هایش در آن اتاق سفید می زد، چون بسیار سرد بودند. مرد زانوی استخوانی‌اش را خم کرد و چوب را شکست. چوب ناله‌ای کرد. آن وقت تردی و شیرینی همه‌جا را آکند. تکه‌ای از آن را جلو بینی گرفت. کمابیش بوی کیک می‌داد.
آرام خندید. چشمان زن می گفتند، نه، نخند، خوابیده.
مرد چوب ترد و شیرین را توی بخاری کوچک حلبی گذاشت. آتش زبانه کشید و نور گرمی اتاق را انباشت. نور بر چهره کوچک و گردی افتاد و لحظه‌ای درنگ کرد. چهره تنها یک‌ساعت از عمرش می‌گذشت، اما چیزهای ضروری را با خود داشت : گوش، بینی، دهان و چشم. چشم‌ها به یقین درشت بودند، پیدا بود، اگرچه بسته بودند. اما دهان باز بود و نفسی آرام از آن بیرون می‌آمد. بینی و گوش‌ها سرخ بودند. مادر فکر کرد که زنده است. و چهره کوچک در خواب بود.
مرد گفت : «باز هم تفاله آبجو داریم.» زن جواب داد : «آره، چیز خوبی‌یه. هوا سرده.» مرد باز چند تکه چوب نرم و شیرین آورد. فکر کرد حالا بچه کنار زنش است و حتما یخ می‌زند. ولی کسی نبود که مرد به این خاطر چند مشت نثار چهره‌اش کند. وقتی مرد در بخاری را باز کرد، چند پرتو نور دیگر به صورت خواب آلود افتاد. زن آهسته گفت : «ببین، هاله نوره، می‌بینی؟» مرد فکر کرد : هاله‌! و کسی نبود که چند مشت نثار چهره‌اش کند.
بعد چند نفر پشت در بودند. گفتند : «نورو از پنجره دیدیم. می‌خوایم ده دقیقه‌ای اینجا بشینیم.»
مرد به آنها گفت : «آخه، ما بچه نوزاد داریم.» آنها دیگر چیزی نگفتند، ولی آمدند توی اتاق. از دماغشان مه بیرون می‌زد و پاهایشان را بلند کردند. سپس نور روی آنها افتاد.
سه نفر بودند. سه یونیفرم کهنه به تن داشتند. یکیشان یک کارتن مقوایی داشت و یکیشان یک کیف. و سومی دست نداشت. گفت : «یخ زده‌ا‌ن.» و دست‌های بریده را بالا گرفت. آن وقت جیب پالتو‌اش را رو به مرد گرفت. توی جیب توتون و کاغذ بود. آنها سیگار پیچیدند. اما زن گفت : «نکشین، برای بچه بده.»
آن وقت چهار نفر از در بیرون رفتند و سیگارهایشان چهار نقطه در دل شب بود. یکیشان پاهای باند پیچی چاقی داشت و تکه‌ای چوب از کیفش درآورد. گفت : پیکره‌ی خره. تراشیدنش هفت ماه طول کشید. برای بچه‌س.» این را گفت و آن را به مرد داد. مرد پرسید : «چه بلایی سرپاهاتون اومده؟»
کندهِ کارِ پیکره‌ی خر گفت : «آب آورده، از گشنگی‌یه.» مرد پرسید : «اون یکی چی؟ سومی؟» و در تاریکی به پیکره خر دست گذاشت. سومی تنش لرزید. آهسته گفت : «چیزی نیس. فقط مربوط به اعصابه. ترس آدمو آروم نمی‌ذاره.» بعد سیگارهایشان را خاموش کردند و برگشتند توی خانه.
پاهایشان را بلند کردند و به چهره کوچک بچه نگاه کردند، که خوابیده بود. آن‌که لرزیده بود، از کارتن مقوایی‌اش دو شیرینی زرد درآورد گفت : این‌ها رو بدین به زن‌تون.»
وقتی زن آن سه مرد تیره را دید که روی بچه‌اش خم شده‌اند، چشمان آبی بی‌حالش را کاملا باز کرد. ترسید. اما همان‌وقت بچه پاهایش را روی سینه‌اش بالا آورد و طوری جیغ کشید که سه مرد تیره پاهایشان را بلند کردند و به طرف در خزیدند. بار دیگر سرهایشان را تکان دادند. بعد از شب بالا رفتند.
مرد آنها را نگاه می‌کرد. به زنش گفت : «قدیس‌های عجیب و غریبی‌ا‌ن.» بعد در را بست. غرغرکنان گفت : «قدیس‌های خوبی‌ان.» و دنبال تفاله‌های آبجو گشت. اما چهره‌اى برای مشت‌هایش نداشت.
زن آهسته گفت : «ولی بچه جیغ زد. خیلی بلند جیغ زد. به خاطر همین رفتن.» مغروزانه گفت : «ببین چقدر سرحاله.» چهره، دهانش را باز کرد و جیغ کشید.
مرد پرسید : «داره گریه می‌کنه؟»
زن جواب داد : «نه، فکر کنم داره می‌خنده.»
مرد چوب را بو کرد و گفت : «تقریبا مث کیکه. مث کیکه. خیلی شیرینه.»
زن گفت : «امروز عید کریسمس هم هس.»
مرد غرغرکنان گفت : «آره، کریسمسه.» و از بخاری چند پرتو نور بر چهره کوچکِ خفته افتاد.
نویسنده: ولفگانگ بورشرت (Wolfgang Borchert)
مترجم: سیامک گلشیری

برگرفته از مجموعه داستان: «اندوه عیسی»، انتشارات نگاه
حروفچین : فرشته نوبخت

بررسی نمایشنامه جنگی «بیرون پشت در» نوشته «ولفگانگ بورشرت»
معرفی نمایش به همراه فضا و حالت آن بیرون پشت در، شرح حال ناامیدانه سربازی به نام " بکمان " است که پس از سه سال اسارت، برای پیدا کردن همسر و خانه اش از " سیبری " به آلمان باز می‌گردد؛ ولی زهی خیال باطل. او همه درها را به این منظور باز می‌کند. 
ولی همگی به روی او بسته می‌شوند. حتی پس از خودکشی، رودخانه هم او را نمی‌پذیرد و او را به روی ساحل پس می‌زند. تنها در مرگ باز است و بکمان تنها می‌ماند ؛ با قیافه ای همچون مترسک‌های سر مزارع. 
به سبب حساسیت موضوع، در دوره گذار پس از جنگ آلمان، " بورشرت " در ابتدای نمایشش چنین می‌نویسد : " نمایشی که هیچ تئاتری آن را اجرا نخواهد کرد و هیچ تماشاگری قادر به دیدن آن نیست. " اولین اجرای صحنه ای آن یک روز پس از مرگ بورشرت در تاریخ 21 نوامبر 1947 صورت می‌پذیرد. نمایش شامل پنج پرده می‌باشد. سبک آن اکسپرسیونیستی و تکنیک نگارش آن خاص بورشرت می‌باشد. تکنیک هایی همچون ا ستفاده از جلوه ترفندهای خاص، جهت آشنایی زدایی و منقلب کردن و به هم ریختن تماشاگر. 
پس از لیست شخصیت‌های نمایش، مقدمه کوتاهی به مانند پرولوگ‌های نمایش‌های کلاسیک، نوشته شده است: 
" بکمان به وطن خود آلمان باز می‌گردد. کسی برای ادامه راه وجود ندارد.. او احساس می‌کند از زندگی واقعی دور شده است. او به‌یک فیلم نگاه می‌کند. آرام آرام متوجه می‌شود که این فیلمی‌است که هر روز تکرار می‌شود. " 
نمایش با ورود یک مامور کفن و دفن پر خور شروع می‌شود ( مرگ ). او در حالی که ( س – ک – س )که می‌کند و بدون این که خود را به سرباز در حال خودکشی نشان دهد، راجع به او صحبت می‌کند، " مرگ او هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد " 
( ادعایی نهیلیستیک ). در این بین پیرمردی وارد می‌شد ( خدا ). پیرمرد گریه می‌کند و جملاتی را تکرار می‌کند : 
" فرزندانم همدیگر را کشته اند. کسی دیگر به من اعتقادی ندارد. من دیگر نمی‌توانم جلو آنها رابگیرم ". مامور کفن و دفن با خونسردی تمام با او راجع به غم انگیز بودن این مساله تراژیک، همراهی می‌کند. پیرمرد اظهار می‌کند: " که مرگ، خدای جدید است و مردم دیگر به مرگ معتقدند. " پیرمرد به‌یاد داشته که مرگ، پیش از این لاغر و مریض بوده است. مامور می‌گوید که در قرن اخیر چاق شده است ؛ به سبب تجارتی به نام جنگ و دلیل سسکه متناوبش هم همین است. در پایان صحنه، مرگ به عنوان نژاد برتر، خدا را برای استراحت بدرقه می‌کند تا هیجانات و ا حساساتش دوباره احیا شوند. 
یک رویا ؛ بکمان چشمانش را باز می‌کند و بعد از خودکشی، خود را در آغوش رودخانه البه شناور می‌بیند. رودخانه در ابتدا به مانند یک مادر او را در آغوش خود می‌چرخاند. ولی وقتی متوجه می‌شود او خودکشی کرده، رفتارش را تغییر می‌دهد ؛ او را ترسو خطاب می‌کند و به او اجازه نمی‌دهد که خودش را بکشد. این کابوس، با پرتاب شدن بکمان به روی شن‌های ساحل به پایان می‌رسد. 
در پرده‌یک، شخصیت " دیگری " خودش را به بکمان در قالب یک انسان موافق و مثبت نشان می‌دهد. بکمان حوصله دیگری را ندارد و از دیگری می‌خواهد که او را ترک کند. در این بین دختری ( زن به عنوان موجودی هستی بخش در اثر ) در ساحل پیدا می‌شود و در حالی که دیگری را نمی‌بیند، می‌خواهد به بکمان کمک کند و با لباس گرم از او پذیرایی کند. دختر می‌گوید : " فقط به این خاطر به تو کمک می‌کنم که خیس و سرمازده هستی. " او به بکمان می‌قبولاند به خاطر چهره غمگین و نارحت بکمان است که به او کمک می‌کند. 
در پرده دوم، بکمان به دنبال دختر، وارد خانه او می‌شود. بکمان می‌فهمد که همسر دختر هم مانند خود بکمان سرباز بوده است. دختر از عینک ماسک ضد گازی که بکمان به چهره زده، خنده اش می‌گیرد ؛ عینکی که با آن، دنیا تیره و خاکستری دیده می‌شود. ناگهان همسر دختر با یک پا و چوب زیر بغل وارد می‌شود. بکمان همسر دختر را به‌یاد می‌آورد. بکمان به او فرمانی داده بود و مرد به خاطر آن فرمان نظامی‌پایش را از دست داده است. پس، بکمان آنجا را به قصد رودخانه ترک می‌کند. اما دیگری بکمان را از خودکشی دوباره منصرف می‌کند. در عوض او را به ملاقات کسی می‌برد تا بار مسوولیت و عذاب وجدانش را به او بسپارد. 
پرده سوم، اوج هیجان نمایش به شمار می‌رود. بکمان جلو خانه فرمانده سابقش ( کلنل ) ظاهر می‌شود. درست هنگام شام خوردن. او بی معطلی، کلنل را سرزنش می‌کند چرا که برای سه سال، کلنل خاویار می‌خورده و بقیه از گشنگی تلف می‌شدند. همچنین از کابوس‌های شبانه اش برای کلنل می‌گوید ؛ در کابوس او یک مرد چاق ( مجددا مرگ ) یک مارش نظامی‌را با " زایلوفونی " ساخته شده از استخوان انسان می‌نوازد. مرد چاق مدام در تحرک است و عرقش که از خون است، مانند نواری باریک و قرمز از کنار شلوارش تاب ه پایین امتداد دارد. به مانند یک ژنرال ارتش آلمان. در این بین، همه جنگجویان تاریخ از دل خاک بیرون می‌آیند و آنجا حاضر می‌شوند. بکمان نیز در میان آنها ایستاده. کوچک و مریض. همچون یک ماه رنگ پریده و همگی، آواز " بکمان، سرجوخه بکمان ! " را دسته جمعی می‌خوانند. بکمان می‌خواهد حالا که بازگشته، مسوولیتش را به کلنل باز گرداند. مسوولیت مرگ یازده نفری که تحت فرمان او بوده اند. چرا که اگر کلنل می‌تواند با فکر دو هزار کشته بخوابد، یازده نفر چیزی نیست که وضعیت کلنل را تغییر دهد. کلنل طرز فکر بکمان را نمی‌پذیرد و آن را یک جوک تلقی می‌کند و بکمان را به هنرپیشه شدن تشویق می‌کند. بکمان عصبی در تاریکی، مقداری نان و یک بطری نوشیدنی از روی میز کش می‌رود و خارج می‌شود. 
پرده چهارم با مونولوگ یک کارگردان نمایش شروع می‌شود. (صاحب و تهیه کننده‌یک تئاتر درجه دو " کاباره ". مونولوگی درباره حقیقت تئاتر و نیاز به انسانی رک و جدید و با وجدان. بکمان که به هیجان آمده، عقایدش را درباره جنگ و سرگذشتش ابراز می‌کند. اما کارگردان نیز به بکمان می‌گوید که باید عقایدش را تغییر دهد. با این همه، کارگردان موافقت می‌کند تا گوشش را در اختیار بکمان قرار دهد. بکمان شعرش را می‌خواند. خیلی شسته و رفته، خلاصه، خشک و تلخ. ترانه ای راجع به جنگ زمانه؛ " همسر سرباز شجاع و کوچک ". اما این اشعار، به نظر کارگردان، شوم و سیاه می‌رسند. از نظر او تماشاگران زمانه می‌خواهند سرگرم شوند و از این رو منکر حقیقت گفته‌های بکمان می‌شود : " حقیقت هیچ ارتباطی با هنر ندارد ". بکمان در حالی که کارگردان را ملامت می‌کند، تئاتر را هم ترک می‌کند. بکمان دوباره با دیگری روبرو می‌شود و این بار، دیگر پیشنهاد می‌کند تا بکمان به خانه پدریش باز گردد ؛ پیش والدینش. این برای اولین بار و تنها مرتبه ای در نمایش است که بکمان تقاضایی را با رغبت می‌پذیرد. 
در پرده پنجم، هنگام ورود به خانه پدری، زنی که او قبلا هرگز ندیده اش، جواب می‌دهد (خانم " کرامر ". بکمان با توجه به گفته‌های خانم کرامر متوجه می‌شود که والدینش در قبرستان خوابیده اند. آنها در یک عملیات " نازی زدایی "، پس از جنگ کشته شده اند. بکمان آنجا را هم به قصد خودکشی ترک می‌کند. دیگری او را دنبال می‌کند و در کشمکشی طولانی (بین زندگی و مرگ) دیالوگ‌های فراوانی میان آن دو شکل می‌گیرد. (اوج نقطه پوچی در نمایش)؛ " 
عذاب و نکبت همیشه در جهان هست و کسی نمی‌تواند آن را تغییر دهد. دنیا درست نمی‌شود اگر فقط بنشینیم و فقط شاهد باشیم ". 
بطور خلاصه در اینجا برای بکمان، به ترتیب پنج فضا و اکسیون می‌توان فرض کرد: 
1ـ خاکستری / در حال رنج کشیدن. 
2ـ خاکستری / باید به رنج کشیدن ادامه دهد. 
3ـ تاریک / خیس و سرما زده. 
4ـ تاریکتر / یک در می‌بیند. 
5ـ شب تاریک / در بسته است / او بیرون پلکان در ایستاده / در کنار رودخانه ای می‌ایستد ( البه، ولگا یا می‌سی سی پی ) / ایستاده / جنون زده / منجمد / گرسنه و خسته / سپس خودش را به درون رود می‌اندازد / دایره‌های اواج حاصل از سقوط او، آرام آرام محو می‌شوند. 
شخصیت دیگری که در نقطه مقابل بکمان است، اظهار می‌دارد که اگر رنج و عذاب در دنیا هست، امید و شادی هم هست. خانه هیچ وقت روی نا امیدی دوام نمی‌آورد و با تمرکز بر روی چیزهای خوب می‌توان چیزهای بهتری ساخت یا به عبارتی زنگ خطر بکمان از ناامیدی به زندگی است : 
" آیا تو از تاریکی بین دو تیر چراغ برق وحشت داری؟ " 
سپس همه کاراکترها، یکی یکی، برای دفاع از خودشان باز می‌گردند. آنها نمی‌توانند کمکی به بکمان بکنند. در بین این ملاقات‌ها، همچنان کلنجار میان بکمان و دیگری ادامه دارد که تغییر آنچنانی اتفاق نمی‌افتد. سرانجام، پس از ملاقات با دختر و همسر یک پایش، بکمان نا امید و خسته مونولوگی بلند را با تماشاگرش آغاز می‌کند. از دیگری می‌پرسد : " چه کسی راه را محور کرده است؟ " پاسخی نمی‌گیرد. او متوجه می‌شود که کسی نمانده و تنهاست و احتمالا خودش را غرق کرده است و یا؟ !. 
وضعیت کشور آلمان پس از جنگ دوم جهانی و بازتاب آن در نمایشنامه " بیرون پشت در " محرومیت، رنج، شکست، محکوم شدن و لحظات بحرانی به همراه همدیگر در بردارنده شاکله فریاد و خروش ادبیات ویرانه‌های پس از جنگ در آلمان است. دومین دوره تسلیم شدن، تلاش مردم برای ساختن فرهنگ و تمدنی تازه بعد از خرابی‌های جنگ، افسردگی و فشارهای روحی، کشتارهای دسته جمعی و اصلاح نژادی در دوره نازی‌ها و سپس یاس دردناک ناشی از جنگ و مصایب آن و سقوط رژیم نازی، همه و همه را نویسنده نمایش با چشمان خود دیده و با پوستش لمس کرده است. بورشرت هم سرباز آلمان بود ولی ضد نازی. او این مخالفتش را در بیش از چهل داستان کوتاه و تنها نمایشش بارها فریاد می‌زند. او دو سال آخر عمرش را به شدت بیمار بود و سرانجام در بیمارستانی در بازل سوئیس مرد. علت بیماری و ضعف او، کار اجباری در روسیه بود که پس از بازگشت محذورات موقعیت آلمان به سبب وضعیت متزلزل پس از جنگ مزید بر علت گردید و سرانجام، او را به کام مرگ کشاند. ولفگانگ تک فرزند بود. او از یک پدر معلم و یک مادر نویسنده در هامبورگ متولد شد. در یک کتاب فروشی کار می‌کرد و نوشتن را از بدو ورود به ارتش آغاز کرد. نمایشنامه فوق به بسیاری از زبان‌ها ترجمه و فیلم‌های بسیاری بر اساس آن ساخته شده است. همچنین مدت‌ها در آلمان و بعد در سراسر دنیا بر روی صحنه‌های گوناگون اجرا شد ؛ نمایشی که به دنبال پاسخ است. 
نمایشنامه بورشرت یک روز پس از مرگش به روی صحنه می‌رود و این در حالی است که خود بورشرت در جریان تمرین اثرش تا زمان اجرا مشارکت داشت ؛ شاهکاری بی پرده درباره کتمان حقیقت و اظهار عقیده آزادانه. وی در جنگ جهانی اول به دنیا آمد و در پایان جنگ جهانی دوم از دنیا رفت. بیرون پشت در، با زبانی ساده، واقعی و معنای والای موضوعات و حوادث درونش، هیجانات و احساسات مردم آلمان را که ضربه روحی ملی بزرگی دیده اند، تصویر می‌کند. بکمان، نماینده گروه بزرگ اسیرانی است که " به خانه باز می‌گردند ". سربازان آلمانی که با چنگ و دندان، خود را برای ساختن زندگی بعد از جنگ دوم جهانی،، به وطن می‌رسانند. داستان نمایش در واقع یک " 
اتوبیو گرافی " است. چرا که بورشرت بسیار به بکمان شباهت دارد. جز در مورد والدین. این تنها داستان بورش رت نیست بلکه تراژدی هم نسلان او نیز هست. بکمان ( به عبارتی خود بورشرت ) به لحاظ لغوی از ریشه " اکمان " یعنی : مردی تنهاست که به او خیانت شده است. بکمان و بورشرت هر دو مجروح می‌شوند، پس از جنگ برای کار به کاباره می‌روند و هر دو تمام اعضای خانواده شان را از دست می‌دهند. 
بورشرت از اعمال غیر انسانی رنج می‌برد، پس بکمان را از میان مردمان درمانده و واخورده انتخاب و به این طریق، به خاطر صداقت این افراد، از آنها دفاع می‌کرد. 
همچنین این اثر، بازتابی نو از سبک هنری اکسپرسیونیسم، به شیوه بورشرت به حساب می‌آید. بازتابی درخشان از یک واقعیت تجربی تلخ و مهم و کم نظیر در جهان. برای نمونه ؛ صحنه رویا، مرور خاطرات، خیال پردازی‌ها و کشمکش‌های درونی قهرمان نمایش را در پرده میانی نمایشنامه به وضوع می‌توان دید. به لحاظ جلوه ترفندهای شنیداری، این نمایشنامه سرچشمه فراوانی است از انواع افکت هایی چون : باد و آب، جیر جیر کفش، باز و بسته شدن مکرر درها، صدای عصای زیر بغل مرد یک پا، موسیقی و آواز، صدای باد گلو و ( س – ک – س )که مامور کفن و دفن که مشغول بلعیدن کشته‌های جنگ است. این‌ها همه بر متنی پر معنی و هنرمندانه دلالت می‌کند. تلاشی همه جانبه از طرف قهرمان نمایش در مقابل حالت‌های منفعل دیگر شخصیت‌های نمایش. نمایش حقیقت ؛ گروتسکی جهانی که سرشار است از ترس، تهاجم، احساس گناه و تخیل بیهوده. 
پیکره ای از محکومیت و احساس گناه در پس ساختار نمایشنامه 
بیرون پشت در، یکی از مشهورترین نمایش‌های نوینی بود که بر صحنه آلمان پدیدار شد. در دهه اول بعد از جنگ جهانی دوم، آثاری معدود یافت می‌شوند که از اعتقادات اکسپرسیونیست‌های ماقبل خود پیروی کرده باشند و به سختی می‌توان آثاری را یافت که به سراغ اشکال و شیوه‌های غیر رئالیستی رفته باشند. لذا، به عنوان پیشاهنگ ادبیات آلمان پس از جنگ، بهترین نمایشنامه پس از جنگ نیز به شمار می‌رود که به طور مستقیم به مصائب آن می‌پردازد. 
بورشرت با تنها نمایشنامه خود، پایگاه درام اکسپرسیونیسم را دوباره احیا کرد، با سرگذشت سرباز آلمانی که از جبهه‌های روسیه به خانه اش باز می‌گردد. او با به کارگیری تکنیک‌های غیر رئالیستی، فرم درام اکسپرسیونیستی مخصوص بورشرت، کاراکترهای نمادینش را با چالش و وضعیت‌های دشوار ویژه ای روبرو ساخته و در مقابل مخاطبش افقی وسیع از ارزش‌ها را قرار می‌دهد ؛ هدف و نظری شاعرانه که هرگز گمراه نمی‌گردد. 
شاید بتوان گفت بیشترین اهیمت این اثر، سبب عدم جوابی ساده و روشن برای رسیدگی به سوالات اخلاقی و مسوولیتی پیامدهای جنگ بوده است ؛ تاثیر جنگ در رفتارهای بشری. کارکترها در دنیایی که بورشرت می‌آفریند، در سراسر مسیرهای نمایش، دچار یک از خود بیگانگی اند؛ دنیایی سراسر احساس گناه و جرم که خود را به جهان بیرون تسری داده تا آنجا که در پاره ای از موارد، غیر قابل تمیز می‌شوند. جهانی که اعتقادات مذهبی در آن از بین رفته است. البته این استراژدی، به لحاظ درماتیک، کجا می‌تواند پاسخگوی تجربه تحمل فجایع جنگ جهانی دوم باشد ؛ جنگی تجاوز کارانه که تنها جان انسان‌ها در آن بی ارزش است. بنابراین یکی از کارکرد این نمایش این است که علاوه بر تصویر واقعیات به مانند یک واقعه تاریخی مهم زمینه ساز پاسخ به سوالات اخلاقی مخاطبانش نیز می‌گردد. به همین سبب، خیلی از آثار نمایشی با مضمون، به رغم موفقیت در اجرای نخست، به سرعت به فراموشی سپرده و از فهرست درام نوین آلمان پاک شدند. 
با این کارهایی که در تئاتر جنگی سیاسی زمان " برتولت برشت " و حتی بعد از آن انجام یافته، همه در سایه " برشت " بوده اند، بورشرت با استفاده از تکنیک‌های درام مدرن، افکارش را به تصویر می‌کشد. قهرمانش با وضعیت موجود دیگر کاراکترها آن را پذیرفته اند کنار نمی‌آید و از این نظر از آنها متمایز است. لذا بورشرت برای قبولاندن قرمانش نسبت به مخاطبش را وعظ می‌کند، زیرا بکمان بخشی از وجود خود بورشرت است که به تماشا گذاشته می‌شود ؛ او با اراده و عملش در سراسر نمایش، خود را رائه می‌کند. دنیای ساکن نمایش که اغلب به سبب وجود در آن است به لحاظ اخلاقی نمی‌خواهد کاراکترها از پروتاگونیست تفکیک کند. بلکه‌یک مفهوم غیر اخلاقی را به طور عمده و هدف را به بازی می‌گیرد، " کی می‌تونه همچین زندگی رو تحمل کنه؟ ! " 
در بیرون پشت در، دو پارگی و برش دیده نمی‌شود ؛ هستی نمونه ای منزوی است از بدی در یک جامعه خوب متفاوت. با وجود این یک شکاف هستی شناسانه، همین کاراکترها را به پیوند می‌دهد ؛ در نهایت، همه در بیرون در هستند. نثر آهنگین ابتدای نمایش، نوید بخش برخورد با اثری تجربی است ؛ 
" مردی به آلمان به خانه اش باز می‌گردد. یکی از خیلی‌ها ". 
در ابتدای نمایش است که با قهرمان بورشرت به عنوان یک بیگانه آشنا می‌شویم. او پس از یک غیبت طولانی، از جبهه‌های روسیه، برای یافتن همسرش که گویا عاشقش بوده، به وطنش باز می‌گردد. با این وجود او یک بی خانمان است. در اولین نگاه، موقعیتش به شکل ساده ای، گیرا و قابل ترحم است. او به خانه زنی وارد می‌شود. در این لحظه همسر زن نیز مانند بکمان از سیبری باز می‌گردد. بکمان متوجه می‌شود، شوهر زن یک پایش را به خاطر فرمان بکمان از دست داده است. ناگهان همه چیز دگرگون شده و بدبختی بکمان تشدید می‌گردد ؛ همینطور است که انگار جنگ همه چیز را به هم ریخته است. بکمان به خانه والدینش می‌رود و در می‌یابد آنها خودکشی کرده اند. به سراغ فرمانده اش می‌رود، مرگ را می‌بیند که به شکل رفتگر در آمده و خدا را در هیبت پیرمردی رنجور می‌بیند که از نجات بشریت، مستأصل شده است ؛ " دیگه کسی به خدا اعتقادی نداره ". انگاری خدا را در ظاهر انسانی در آورده و او را نیز به بیرون ازدرگاه الهی تبعید کرده باشند. 
با خلق چنین جهانی در نمایشنامه، هدف درام به سمت کنایه و طعنه سوق یافته است. زمانی که شخصی تبعید می‌شود، از اعتبار می‌افتد. گویا بکمان در پی برگرداندن اعتبار از دست رفته اجتماعی اش است. زنجیره دراماتیک این امر، بوسیله کاراکتری " بدون چهره " با نام " دیگری " کامی‌می‌شود. او جان کندن بکمان را با خوش بینی بیهوده ای نظاره می‌کند و بکمان را مدام به ادامه سفرش ترغیب می‌کند. سفرهایی تکراری که فقط به ناامیدی بکمان دامن می‌زند. خونسردی " دیگری "، تعبیر همچو آمیز تعامل انسانی است. او نمایش را از حرکت باز می‌دارد. " دیگری " با قدرت کلامش با بکمان روبرو می‌شود و او را از خودکشی باز می‌دارد. 
به شکل علمی‌، تعداد برخوردها و تقابل‌ها در این اثر، کاملاً قراردادی است. به همین خاطر تکراری به نظر می‌آیند. از نظر تجربی و حسی هم، کاراکترها تغییر کرده و جایگزین می‌شوند تا بتواند از این تکرارها بکاهد. اما در انتها دوباره همه چیز در جای خود است و تغییری نمی‌کند. دیگری در پایان نمایش به شکل غیر مسوولانه ای ناپدید می‌شود. بکمان خدای از پا افتاده ر ا ملاقات می‌کند، مرد یک پا را که موفق می‌شود خودش را بکشد اما بکمان نمی‌تواند. 
به این ترتیب هر کاراکتر، موضوع تغییر مکان می‌گردد. 
" بیرون پشت در " با توجه به سوژه و مضمون داستانی، می‌تواند به تراژدی و حماسه، قرابت محسوسی داشته باشد، اما بر اساس ویژگی‌های ساختاری، قطعاً نه تراژدی است و نه حماسه ! به نظر می‌رسد که این نمایش چه در حوزه پردازش متن و چه در زمینه ساختمان و ساختار، بیش از ژانرهای دیگر نمایش به " گروتسک " متمایل باشد ؛ هر چند که نمی‌توان آن را کاملاً بر اساس معیارهای گروتسک نیز مورد سنجش قرار داد. در واقع نمایش در برخی از فصول تا اندازه بسیار زیادی به گروتسک نزدیک می‌شود، اما این قرابت، حتی اگر شکل بگیرد، باز هم استمرار نمی‌یابد. وحشت، تهوع، اشمئزار و بغض و خنده، احساساتی هستند که مخاطب را تحریک می‌کنند. برای نمونه می‌توان به پرده‌های اول و دوم نمایش اشاره کرد. در این مقطع، سه شخصیت افزار نمایشی، حرکتی را در راستای ساختار گروتسکی دنبال می‌کنند ؛ ماسک ضد گاز، وحشت را تعریف می‌کند و تهوع را به وجود می‌آورد. کاراکتر دختر، آن را تقویت می‌کند و در وجود تماشاگر می‌پروراند و کت پشمی‌گشاد، آن را با بغض و خنده ترکیب می‌کند. این روند در یک سیکل تکرار شونده و همسو چندین بار در این پرده‌ها و حتی در پرده‌های بعدی نیز تکرار می‌شود، اما به صورت یک قاعده مرسوم در کلیت نمایش، قابل تعمیم یافتن نیست. بنابراین، بورشرت قصد ندارد که به بازنمایی جنگ بپردازد، بلکه به گمانش در این زمینه، چراهای پرداختن به مسائل جنگ مهم است و نه ارائه‌یک راهکار ! 
بکمان هم مرتکب گناه شده و موجب خودکشی مرد یک پا را فراهم می‌آورد و به گفته مرد یک باعث جابه جایی با دیگران می‌شود. " ما هر روز می‌میریم و هر روز مرتکب قتل می‌شویم… ما هر روز این قتل‌ها رو نادیده می‌گیریم. " ؛ 
جهان مملو از سیاست است ولی هنوز آن طوری نیست که سیات می‌خواهد. شخصیت‌های نمایش، هم تحمل رنج می‌کنند و هم باعث درد و رنج دیگران می‌شوند ؛ صدای عصای زیر بغل مرد یک پا، به نوعی یادآور تقصیر بکمان است. و تا جایی پیش می‌رود که به مانند تیک تیک ساعت می‌شود و همچون ساعت که زمان را نشان می‌دهد، عصا نیز آگاهی از گناهی انسانی می‌دهد. نشانه ای نهیلیستیک به این معنا که قهرمان، هیچ ساحل نجاتی حتی مرگ را نیز نخواهد یافت و تا ابد پشت در سرگردان خواهد ماند. 
مرگ و زندگی در چنین اجتماعی تابع یکدیگرند و مساله مهم درباره مرگ افراد، از معنای وجودی آن نشات نمی‌گیرد، چرا که ترجیحاً زندگی به جای هیچی وجود دارد. سوال این طور مطرح می‌شود که آیا من حق " بودن " دارم؟ 
آیا دنیای پریشان، می‌تواند جایگاه هر کسی باشد؟ با مطرح شدن این بینش از بورشرت است که نمایش به پیش می‌رود. اما در انتها قهرمان نمایش، جواب آن را پیدا نمی‌کند. پس از دیوار چهارم، گذشته با تماشاگرانش سخن می‌گوید. 
این در صورتی است که نه " دیگری " حضور دارد و نه سایر شخصت‌های نمایش. بکمان سعی می‌کند خودش را استنباط کند : " چرا شما ساکتید؟ چرا؟ کسی جوابی نمی‌دهد؟ جوابی نیست؟ جوابی نیست. " این پایان، خود به نوعی یافتن پاسخ را به عهده مخاطبان می‌گذارد. عملی پیش برنده به آن سوی انزوا در نمایشنامه. با تقابل بین دیالوگ‌های بین دیگری و بکمان، مخاطب، خود را در چالش سوال بکمان می‌بیند. اینجاست که دیگر این دیالوگ به ظاهر طولانی، پیش پا افتاده به نظر نمی‌رسد. بلکه سوال آن را پیچیده تر هم می‌کند. طرح سوال در پایان " دیگری " را بالکن از داشتن امید، ناامید می‌کند. دیالوگی معتبر که اساس آن از بازشناخت متقابل گناه نشات می‌گیرد و بکمان آن را فقط در قالب یک سوال و نه‌یک بیانیه، مطرح می‌کند. چرا که بودن بیانیه، انتهای نمایش را " چیپ " می‌کند و " دیگری " را به موجودی پیش پا افتاده مبدل می‌سازد. بورشرت با بلاغت و شیوایی کلام تلاش دارد ارزشها را به مخاطبش نشان دهد تا مخاطب بتواند به دور از هر گونه تفکیک اخلاقی و کاملاً آزاد، پاسخی برای سوال برجسته نمایش بیابد. 
در آثار اکسپرسیونیست‌های ماقبل بورشرت با اینکه بازگشت سربازان به خانه به عنوان طرح و موضوع مطرح بود، اما گرایش به تشدید حالات و نوعی تئاتریکال مصنوعی از یک روح در عذاب به وفور دیده می‌شود که همگی در تلاشند تا یک تصویر اخلاقی ارائه دهند و یک راهکار پیشنهاد کنند. حال این که بورشرت از این سنت درام اکسپرسیونیستی پیروی نکرده و فارغ از اصول و قواعد درام نویسی و مکاتب ادبی، عصاره درام اکسپرسیونیستی را با یک تراژدی رئالیستی عاشقانه ترکیب کرده و معجون " بیرون، پشت در " را فرآوری کرده است.
اما صبح دیگری در ره است….
آنچه در این نمایش، موضوع فرت و اشمئراز است نفس جنگ است هر نوع جنگی که گوشت و پوست آدم‌ها را از هم جدا می‌کند چرا که زندگی تمام می‌شود و روح ؛ سرگردان است و خود مرگ هم نمی‌داند به کجا می‌ورد. 
بلکه جنگ بد است، اما این یک نیمه لیوان است روی دیگر جنگ را ما خود اخساس کردیم دیدن زیبایی وجود انسان هایی که برای حیات انسانی، آزادی، زندگی و حقیقت، برای مردمانشان و نه فقط خودشان، از زندگی خود دست می‌شویند و به زشتی جنگ مورد نظر بورشرت تن می‌دهند، در این نمایشنامه، فراموش شده است و جایی ندارد که البته به سبب عدم تطابق نشانه‌ها و آرمان‌ها و عقاید در دو جنگ، زیاد دور از تصور به نظر نمی‌آید. 
—————–
منابع:
1- لسکو، داوید. هنر نمایشنامه نویسی جنگ، نادعلی همدانی، قطره، تهران، 1383
2- خانیان، جمشید. وضعیت‌های نمایشی دفاع مقدس، عابد، تهران، 1383
3- بورشرت، ولفگانگ، بیرون پشت در، هوشنگ بهشتی، رز، تهران، 1366
4- ملشینگر، زیگفیرید. تاریخ تئاتر سیاسی جلد 2، سعید فرهودی، سروش، تهران 1366
5- براکت، اسکار گروس، تاریخ تئاتر جلد 3، هوشنگ آزادی ور، مروارید، تهران
6- ملک پور، جمشید. گزیده ای از تاریخ تئاتر جهان، طهران
7- نکو روح، حسن. سیاست در نمایش رادیویی آلمان، انتشارات دانشگاه شیراز 1369

نویسنده: وحید نفر
منبع: کتاب نت گمشده/ مجموعه مقالات چهارمین همایش پژوهشی تئاتر مقاومت/ به کوشش و ویرایش محسن بابایی ربیعی/انتشاراتانجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس
منبع: www.navideshahed.com

قصه‌های خواندنی

رئیس کارخانه گفت: «همه‌ی مردم چرخ خیاطی، رادیو، یخچال و تلفن دارند. چه چیز دیگری می‌شود ساخت؟» مخترع گفت: «بمب.»
ژنرال گفت: «یعنی جنگ؟»
و رئیس کارخانه گفت: «خُب، اگر راه دیگری نباشد، چه اشکالی دارد؟»
مردی که روپوش سفید به تن داشت، ارقامی‌را روی کاغذ نوشت و حروف بسیار ظریفی به آن‌ها اضافه کرد. بعد روپوشش را درآورد و یک ساعت تمام به مرتب کردن گُل‌های کنار پنجره پرداخت. هنگامی‌که متوجّه شد یکی از آن‌ها پژمرده است، غمگین شد و زد زیر گریه. و اعداد، هنوز روی کاغذ دیده می‌شدند. 
پس از آن می‌شد تنها با نیم گرم طّی دو ساعت هزار انسان را کشت. 
خورشید روی گُل‌ها می‌تابید
و روی کاغذ نیز. 

دو مرد با هم حرف می‌زدند. 
«تقریباً چقدر می‌شود؟»
«باکاشی؟»
«البتّه با کاشی‌های سبز.»
«چهل هزار.»
«چهل هزار؟ بسیار خوب. بله، جانم، اگر من کارخانه‌ی شکلات‌سازی را به موقع به کارخانه‌ی ساخت باروت تبدیل نمی‌کردم، حالا بی‌شک نمی‌توانستم این پول را در اختیار شما بگذارم.»
«و من هم نمی‌توانستم یک حمام در اختیار شما بگذارم.»
«البتّه با کاشی‌های سبز.»
«البتّه.»
مردها از هم خداحافظی کردند. 
یکی از آن‌ها صاحب کارخانه بود و دیگری مقاطعه کار ساختمان. 
زمان، زمان جنگ بود. 

در یک باند بولینگ دو مرد با هم حرف می‌زدند. 
«چه خبر شده است، جناب ناظم؟ باز هم لباس تیره؟ مگر خدای نکرده عزادارید؟»
«خیر، خیر، جشن بود. جوان‌ها به جبهه می‌رفتند، من هم سخنرانی مختصری کردم. از اسپارتی‌ها حرف زدم. از کلائزه‌ویتس نقل قول کردم؛ با چند تعریف جانانه از شرافت، از وطن. گفتم شعرهای هولدرلین را بخوانند. از 

لانگه‌مارک یاد کردم. جشن هیجان‌انگیزی بود. بسیار هیجان‌انگیز. جوان‌ها سرودهای میهنی می‌خواندند. چشم‌هایشان برق می‌زد. هیجان‌انگیز، بسیار هیجان‌انگیز.»
«بس کنید، آقای ناظم، بس کنید، این واقعاً مشمئز کننده‌است.»
ناظم با وحشت به آن‌ها خیره شد. او در اثنای صحبتش چند صلیب کوچک روی کاغذ کشیده بود. چند صلیب کوچک. 
ناظم از جا بلند شد و شروع کرد به خندیدن. گوی دیگری برداشت و روی باند بولینگ پرتاب کرد. صدای ضعیف رعد و برق می‌آمد. سپس ماکوها فرو افتادند. آن‌ها به مردانی کوتاه قد شباهت داشتند. 

دو مرد با هم حرف می‌زدند. 
«خُب، وضع چطور است؟»
«نسبتاً بد.»
«چند تای دیگر هنوز دارید؟»
«اگر اتّفاقی نیفتد، چهار هزارتا.»
«و چند تا از آن‌ها را می‌توانید در اختیار من بگذارید؟»
«حداکثر هشتصد تا.»
«همه‌شان از بین می‌روند.»
«بسیار خوب، هزار تا.»
«متشکرم.»
مردها از هم خداحافظی کردند. 
آن‌ها درباره‌ی آدم‌ها حرف می‌زدند. 
و هر دو ژنرال بودند. 
زمان، زمان جنگ بود. 

دو مرد با هم حرف می‌زدند. 
«داوطلبی؟»
«آره خب.»
«چند سال داری؟»
«هیجده. و تو؟»
«من هم همینطور.»
مردها از هم خداحافظی کردند. 
آن‌ها هر دو سرباز بودند. 
یکی از آن‌ها نقش بر زمین شد و مرد. 
زمان، زمان جنگ بود. 

وقتی که جنگ تمام شد، سرباز به خانه‌اش بازگشت. امّا نان نداشت. در این موقع آدمی‌را دید که نان داشت. او را با ضربه‌ای کشت. 
قاضی گفت: «تو حق نداری انسانی را بکُشی.»
و سرباز پرسید: «چرا نه؟»
هنگامی‌که کنفرانس صلح به پایان رسید، وزرا از میان شهر عبور کردند. آن‌ها به دکّه‌ای رسیدند که در آن می‌شد تیراندازی کرد. ناگهان دخترانی که به لب‌هایشان ماتیک زده بودند، فریاد کشیدند: «می‌خواهید نشانه بگیرید آقایان؟» 
و وزرا هر یک تفنگی برداشتند و به سوی مردان کوچک مقوائی تیر انداختند. امّا در گرماگرم تیراندازی زن سالخورده‌ای سر رسید و تفنگ‌ها را از آن‌ها گرفت. هنگامی‌که‌یکی از آقایان تفنگش را پس‌خواست، زن سیلیِ محکمی‌به گوش 
او نواخت. 
او یک مادر بود. 

زمانی دو انسان وجود داشتند. 
وقتی آن‌ها دو ساله بودند، با دست‌هایشان همدیگر را زدند. 
هنگامی‌که دوازده ساله شدند، با چوبدستی و سنگ به هم حمله کردند. 
زمانی که بیست و دوساله شدند، با تفنگ به هم شلیک کردند. 
وقتی چهل و دو ساله شدند، به هم بمب پرتاب کردند. 
هنگامی‌که شصت و دو ساله شدند، بیمار شدند. 
وقتی هشتاد و دو ساله شدند، مُردند و کنار هم به خاک سپرده شدند. 
و زمانی که پس از صد سال کِرمی‌قبر آن‌ها را سوراخ کرد، اصلاً متوجه نشد که در اینجا دو انسان متفاوت به خاک سپرده شده‌اند. 
خاک، همان خاک بود. 

هنگامی‌که در سال ۵۰۰۰ موش کوری سر از خاک بیرون آورد، به سادگی پی برد که:
درخت‌ها هنوز درختند. 
کلاغ‌ها هنوز قارقار می‌کنند. 
سگ‌ها هنوز یک پایشان را بالا می‌گیرند. 
ماهی‌ها و ستاره‌ها، 
خزه‌ها و دریا
و پشه‌های کور
همه همانند که قبلاً بوده‌اند. 
و گاهی… 
گاهی هم می‌توان با انسانی رو‌برو شد. 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت
مترجم: سیامک گلشیری

برگرفته از کتاب «اندوه عیسی»، مجموعه آثاری از ولفگانگ بورشرت، ترجمه سیامک گلشیری، انتشارات نقش خورشید
www.ayat.ir

قابِ خالی پنجره‌ی دیوار تنها مانده، پر از غروبِ زود هنگامِ آفتاب، خمیازه‌ی سرخ‌آبی می‌کشید. توده‌ای غبار از میان باقیمانده‌ی دودکش‌های کج شده می‌درخشید. ویرانه داشت چرت می‌زد. 
او چشم‌هایش را بسته بود. یک باره تاریک‌تر شد. حس کرد که کسی آمده و حالا جلوی او ایستاده است، تیره و بی‌صدا. و فکرکرد: «حالا توی چنگشون هستم!» ولی وقتی کمی لای چشم‌ها را باز کرد، تنها دو پا را در شلواری ژنده دید. آن‌ها، خمیده، پیش روی او بودند. طوری که او از میان آن‌ها می‌توانست آن سو را ببیند. او به خود جرأت داد و با چشمان نیمه باز به سرعت از دم‌پای شلوار به بالا را نگاه کرد و پیرمردی را دید. پیرمرد چاقو و سبدی در دست داشت و نوک انگشتانش خاکی بود. 
مرد پرسید: «مث اینکه تو اینجا خوابیدی، آره؟» و از روی موهای ژولیده‌ی او به پایین نگاه کرد. یورگن از میان پاهای مرد رو به خورشید پلک زد و گفت: «نه. نخوابیدم. من این جا باید مواظب باشم.» مرد سر تکان داد: «خُب، پس برای همین این چوب‌دستی بزرگو دستت گرفتی؟»
یورگن با جرأت جواب داد: «بله.» و چوب‌دستی را محکم در دست‌هایش فشرد. 
«حالا مواظب چی هستی؟»
«نمی‌تونم بگم.»
«لابد پولی، چیزی؟» مرد سبد را پایین گذاشت و دو طرف تیغه‌ی چاقو را روی شلوار کشید و پاک کرد. 
یورگن با تحقیر گفت: «نه، مواظب پول که اصلاً نه. مواظب یه چیز دیگه.»
«خب، چی؟»
«نمی‌تونم بگم. اصلا یه چیز دیگه.»
«خب، نگو. پس منَم بهت نمی‌گم توی سبد چی دارم.» مرد با پا به سبد زد و چاقو را بست. 
یورگن با بی‌اعتنایی گفت: «بَه. می‌تونم فکر کنم تو سبد چیه، غذای خرگوش.»
مرد، حیرتزده گفت: «عجب، آره! پسر تو چه ناقلایی. حالا چند سالته؟»
«نُه سال.»
«اوه. فکرشو بکن. خُب، نُه سال. پس می‌دونی که سه نُه تا هم چند تا می‌شه؟»
یورگن گفت: «معلومه.» و برای این که وقت داشته باشد، دوباره گفت: «این که خیلی سادهس.» و از لای پاهای مرد به آن سو نگاه کرد، باز پرسید: «سه نُه تا، نَه؟ بیست و هفت تا. از اول می‌دونستم.»
مرد گفت: «درسته. درست همین اندازه َم من خرگوش دارم». 
یورگن دهانش گِرد شد: «بیست و هفت تا؟»
«اگه بخوای می‌تونی اونا رو ببینی. خیلی‌هاشون کوچیکن، می‌خوای؟»
یورگن با دودلی گفت: «من که نمی‌تونم. باید این‌جا مواظب باشم.»
مرد پرسید: «دائم؟ شبااَم؟»
یورگن از پاهای خمیده به بالا نگاه کرد و نجوا کنان گفت: «شبااَم. دائم. همیشه. از یکشنبه شب تا حالا.»
«پس اصلا هیچ خونه نمی‌ری؟ غذا که باید بخوری!»
یورگن سنگی را بلند کرد. زیر آن یک نصفه نان بود و یک قوطی حلبی. 
مرد پرسید: «تو سیگار می‌کشی؟ پیپ‌اَم داری؟»
یورگن چوب‌دستی‌اش را محکم گرفت و با ترس و دودلی گفت: «من سیگار می‌پیچم. پیپ دوست ندارم.»
مرد روی سبدش خم شد: «حیف. خرگوشا رو راحت می‌تونستی ببینی، مخصوصاً بچه خرگوشا رو. شاید برای خودت یکی رو انتخاب می‌کردی. ولی تو که نمی‌تونی از این جا دور بشی.»
یورگن غمگین گفت: «نه. نه، نه.»
مرد سبد را بلند کرد و آماده‌ی رفتن شد: «خب دیگه، تو که باید این جا بمونی حیف.» و چرخید. 
یورگن تند گفت: «اگه منو لو نمی‌دی بهت می‌گم، به خاطر موشای صحراییه». 
پاهای خمیده یک گام به عقب برگشتند: «به خاطر موشای صحرایی؟»
«آره. آخه اونا مرده‌هارو می‌خورن. آدما رو. با همین زنده‌اَن.»
«کی اینو میگه»؟
«معلممون.»
مرد پرسید: «و حالا تو مواظب موشای صحرایی هستی؟»
«مواظب اونا که نه.» بعد خیلی آهسته گفت: «مواظب برادرم‌اَم. آخه اون زیره. اون‌جا.» یورگن با چوب‌دستی به دیوارِ درهم فرو ریخته اشاره کرد: «خونه‌ی ما رو بمب زد. یه دفعه برق زیرزمین رفت. اون َم همینطور. ما هِی صداش زدیم. اون خیلی کوچیک‌تر از من بود. تازه چهار سالش شده بود. باید هنوز این‌جا باشه. آخه اون خیلی کوچیک‌تر از منه.»
مرد از بالا به موهای ژولیده نگاه کرد. بعد یک باره گفت: «آره، پس معلمتون به شما نگفت که موشای صحرایی شبا می‌خوابن؟»
یورگن زیرلب گفت: «نه.» ناگاه خیلی خسته به نظر آمد. «اینو نگفت.»
مرد گفت: «خُب، عجب معلمیه که حتا اینو هم نمی‌دونه. شبا موشای صحراییَم می‌خوابن. تو شبا می‌تونی با خیال راحت بری خونه. اونا شبا همیشه می‌خوابن. همین که هوا تاریک میشه.»
یورگن با چوب‌دستی‌اش سوراخ‌های کوچکی در خاک و خل درست می‌کرد. فکر کرد، «تختخوابای کوچیکاَن اینا. یه عالمه تختخواب کوچیک.»
آن وقت مرد که این پا و آن پا می‌کرد گفت: «می‌دونی چیه؟ الان زود به خرگوشام غذا می‌دم. و تاریک که شد می‌آم دنبال تو. شاید بتونم یکی رو با خودم بیارم. یه خرگوش کوچولو، یا…، تو چی فکر می‌کنی؟»
یورگن سوراخ‌های کوچکی در خاک و خل درست می‌کرد. «یه عالمه خرگوش کوچولو؛ سفید، خاکستری، سفید و خاکستری.» آهسته گفت: «نمی‌دونم.» و به پاهای خمیده نگاه کرد: «اگه اونا واقعا شبا می‌خوابن.» مرد از روی باقیمانده‌ی دیوار به خیابان رفت. از آن سو گفت: «معلومه، معلمتون اگه اینو نمی‌دونه، باید بساطشو جمع کنه.» آن وقت یورگن از جا بلند شد و پرسید: «پس یه دونه به من می‌دی؟ شاید یه دونه سفید؟»
مرد موقع دور شدن گفت: «من سعی خودمو می‌کنم. اما تو تا اون وقت باید این‌جا منتظر بشی. بعد با هم ‌خونه‌ی شما، می‌دونی؟ باید به پدرت بگم چطور یه لونه خرگوش ساخته میشه. اینو که دیگه شما باید بدونین.»
یورگن صدا زد: «آره. منتظر می‌مونم. من که هنوز باید مواظب باشم تا هوا تاریک بشه. حتماً منتظر می‌شم.» و ادامه داد: «ما تخته َم توی خونه داریم. تخته‌ی جعبه.»
مرد ولی دیگر این را نشنید. او با پاهای خمیده‌اش به سوی خورشید می‌رفت که از غروب سرخ بود. و یورگن می‌توانست تابیدن آن را از لای پاهایی چنان خمیده، ببیند. و سبد تند و تند تاب می‌خورد. غذای خرگوش در آن بود. غذای سبز خرگوش، که از خاک و خل کمی خاکستری بود. 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت
مترجم: معصومه ضیائی / لطفعلی سمینو

www.forum.98ia.com

یادداشتی بر داستان نان و دیگر داستان‮های کتاب«بیرون، پشت در» و «گزیده‌ی داستان‮ها»ی ولفگانگ بورشرت از هانریش بل
این گزیده، که به ارزش یک بلیت سینماست، برای کسانی در نظر گرفته شده که شاید سن کنونی‌شان چون سن ولفگانگ بورشرت در زمانی باشد که برای اولین بار به زندان نظامی‌افتاد: نامه‌های ولفگانگ بورشرت سرباز بیست ساله همچون تهدیدی علیه مصالح دولتی شناخته شد و بورشرت را به مرگ محکوم کردند. محکوم را شش هفته در سلول زندان نگاه داشتند تا بالاخره عفو شد: چه دردناک است که انسانی در سن بیست سالگی شش هفته تمام در سلولی در انتظار بنشیند و بداند که به خاطر چند نامه‌ای که نوشته و در آن‮ها عقایدش را درباره‌ی هیتلر و جنگ بیان داشته باید بمیرد. بیست سالگانی که این کتاب کوچک را در دست می‌گیرند ممکن است درباره‌ی آن به اندیشیدن وادار شوند.
واقعاَ چقدر ابراز عقیده‌ی شخصی سنگین تمام می‌شود و چه بهای گرانی باید برای آن پرداخت. 
 ولفگانگ بورشرت عفو شد. اما این عفو در شرایطی این چنین، فقط نوعی پیشامد بود که در چارچوب بیداد‌گری حکومت استبدادی می‌گنجید. اما خواهر و برادر شول2 عفو نشدند، آنان هم بیست ساله بودند. چندی بعد بورشرت بیست و چهار ساله را به خاطر چند شوخی که برای جمعی حکایت کرده بود، به مدت 9 ماه به زندان افکندند. نامه‌های جوانی بیست ساله، و شوخی‌های جوانی بیست و چهار ساله کافی بود که تمام دستگاه قضایی را به خاطر گرفتن انتقام به کار بیندازد. چنین است حساسیت دولت‮های توتالیتر و استبدادی. فقط یک سنجاق علامت‌گذاری که به نقشه‌ی ستاد فرماندهی فرو رود معنایش آنست که جان ده هزار انسان برای اعزام به جبهه به خطر افتاده است. اما آن‮ها، یعنی دولت‮ها، تحمل یک نیش سوزن آزادی را هم ندارند. پاسخ آن‮ها فقط کشتار است. ولفگانگ بورشرت هجده ساله بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد، بیست و چهار ساله بود که جنگ پایان گرفت. جنگ و زندان و بعد از آن هم گرسنگی و قحطی سال‮های پس از جنگ تندرستی را از او گرفت. او در 26 نوامبر 1947، در بیست و شش سالگی مرد. فقط دو سال برای نوشتن وقت داشت و او در این دو سال چنان می‌نوشت که انگار با مرگ در مسابقه است. 
ولفگانگ بورشرت وقت زیادی نداشت و این را نیز می‌دانست. بورشرت در زمره‌ی قربانیان این جنگ است. به او پس از جنگ فقط یک فرصت کوتاه داده شده بود تا برای بازماندگانی که به علت شرایط تاریخی لباس عوض کرده بودند، بگوید که کشتگان جنگ، که بورشرت هم جزو آنانست، چه چیز را ناگفته گذاشته بودند: که سستی و تنبلی آنان، بی‌تفاوتی‌شان، عقل و منطقشان و تمام کلمات زیبایشان، زشت‌ترین دروغزنی‌ها بوده است. جشن و مراسم احمقانه برای به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها، غرش توپ‌های خوشامدگویی و قهرمان پروری‌های بی‌مزه هنگام مارش‌های عزا- تمام این‮ها دیگر برای کشتگان علی‌السویه است. پرچم‌ها، شلیک تیر‌های احترام بر سر مزار آنان و موسیقی عزا- انجام این مراسم ممکن است برای کسانی درست باشد که جان خود را داوطلبانه به خاطر آزادی نثار کرده باشند، یا برای شورشیانی که تاریخ با رغبت، نادانی آنان را گواهی کرده باشد؛ اما ما را، در حالی که برادرمان کشته شده است، نمی‌توان با به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها و شلیک گلوله‌های تیر و نوای موسیقی گول زد. تاریخ ممکن است آن را جایی به ثبت برساند که در حمله‌ی «ایکس» یک برد و در حمله‌ی «ایگرگ» یک شکست نصیبمان شده است، برد برای «آ» و باخت برای «ب». حقیقت شاعر، حقیقتی است که بورشرت آن را بازگو می‌کند این است که هر دوی این نبرد‌ها، صرف‌نظر از آن که برد و یا باخت داشته‌ باشند، کشتاری عام بوده‌اند، که دیگر گلی برای کشتگان نمی‌روید، نانی برایشان پخته نمی‌شود، دیگر به خاطر آنان بادی نخواهد وزید، فرزندان آنان یتیم می‌مانند، زنهایشان بیوه می‌شوند و پدر و مادرشان به خاطر فرزندانشان سوگوارند. 
 در ادبیاتی که مختص خاطره نویسی است، اغلب با بی تفاوتی بشردوستانه و شانه بالاانداختن زعمای قوم روبرو می‌شویم که به این وسیله می‌خواهند بی‌گناهی خود را به اثبات رسانند. 
 گفتگوی بکمن با سرهنگی گمنام در«بیرون، پشت در، فقط در چند صفحه‌ی این کتاب کوچک، ممکن است ارزشمند‌تر باشد تا بی‌تفاوتی و شانه بالاانداختن‌های زعمای قوم که از روی بی‌حوصلگی انجام می‌شود؛ زعمایی که حامی‌نویسندگان و خاطره نویسان مبتذل‌اند. در این گفتگو حساب و کتاب پس گرفته می‌شود، حساب و کتاب به خاطر فقط یازده پدر، پسر و برادری که از میان میلیون‌ها نفر انسان دیگر در جنگ نابود شدند- اما بکمن پاسخی دریافت نمی‌کند. و این سنگینی روی دوش خودش می‌ماند که البته او هم آن را بر گردن تاریخ می‌اندازد. در آن فضای پر از بی‌تفاوتی و سرد و یخ‌زده، در جایی که مردگان دیگر گل‌ها را نمی‌بینند، و دیگر نانی نمی‌توانند خورد، این‮ها دیگر برایشان معنا و مفهومی‌ندارد. استالینگراد، ترموپیل، 3 دین- بین- فو فقط نامی‌از محلی بر جای می‌ماند و مقداری هم اندوه، که زندگان برای از یاد بردن آن شرابی تلخ می‌نوشند و خود را دمی‌به مستی می‌زنند. 
 بیست سالگانی که این گزیده برای آنان در نظر گرفته شده، ممکن است آن شعاری را به‌یاد آورند که بر دیواره‌ی سرخرنگ واگن‌های قطار رایش سوم نوشته شده بود: 6 اسب یا 40 نفر. این شعار حمل‌ونقل در دوران جنگ بود و این شعار می‌توانست موضوع یکی از داستآن‮های ولفگانگ بورشرت قرار گیرد. واگن‌های راه‌آهن هنوز همآن‮ها هستند. آن‮ها را فقط رنگ تازه‌ای زده‌اند. اما کافی است فقط چند تن رنگ سفید و چند کلیشه تهیه شود تا دوباره روی آن بنویسند: 6 اسب یا 40 نفر- حمل سربازانی که باید بیهوده هلاک می‌شدند و یهودیانی که باید کشته می‌شدند. و در مراجعت، برای آنکه نقل و انتقال دچار وقفه نشود، بردگانی برای کارخانه‌ها می‌آوردند: مردان، زنان و کودکان یکی از ملیتها که آنان را خیلی سریع به عنوان مردمانی در رده‌ی پست انسانی برچسب می‌زدند. 
 در باره‌ی«فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت» بسیار گفته و نوشته شده و از این«اعتراض» با بی تفاوتی یاد شده است. افراد بی تفاوت که فریاد و اعتراضی سر نمی‌دهند- آنان پیام‌آوران خسته‌دلی هستند که حتی از تلخی مرگ نیز لحظه‌ای بر‌آشفته نمی‌شوند. اما بالاخره کودکان که فریاد برمی‌دارند و انعکاس آن در تاریخ جهان خواهد ماند. 
 شاعرانی که به محیط‌های ظاهراَ هنرشناس ولی بی‌مسئولیت خو گرفته‌اند این نکته را می‌دانند که در کجا این اصطکاک بزرگ بین تک‌تک افراد و تاریخ به وقوع می‌پیوندد تا نسبت به آن بی‌تفاوت نمانند. آنان به هر حال در حیرتند و هیچ کسی نمی‌تواند بار سنگین آنان را از دوش‌شان بردارد، همان بار سنگینی که بر شانه‌ی بورشرت جوان نیز بود. آنان ناچارند این حیرت‌زدگی و دودلی را به گونه‌ای بیان کنند که چون بی‌تفاوتی به نظر آید. بین این دودلی و بی‌تفاوت ماندن نقطه‌ای است که شاعر در آن نقطه بیشترین اصطکاک را در انتخاب شکل و یا محتوا مشاهده می‌کند. داستان کوتاه بورشرت به نام «نان» را می‌توان به عنوان مثالی آورد و آن سند و کارنامه‌ی ناظرانی است که خود در رنج قحطی و گرسنگی به سر برده‌اند و در عین حال داستانی است استادانه که به اختصار و با خونسردی بیان شده، بدون آن که کلمه‌ای از آن زیاد یا کم باشد. از این راه می‌توان پی برد که بورشرت چه توانایی‌های بالقوه‌ای داشته است. این داستان کوتاه بسیار سنجیده‌تر از گزارش‌هایی است که درباره‌ی قحطی و گرسنگی سال‮های بعد از جنگ نوشته شده و حتی از آن‮ها نیز فراتر رفته است: نمونه‌ی بی‌بدیلی است از گونه‌ای داستان کوتاه، که در آن اوج‌های داستانی و برداشت‌های اخلاقی گنجانده نشده، بلکه همان‌گونه که تعریف می‌کند، تجسمی‌از واقعیت را در بردارد. در مورد داستان«نان»، تفاوت بین یک قطعه‌ی ادبی و یک گزارش روزنامه‌ای که اغلب نیز با سوه‌یتفاهم همراه می‌شود، آشکار می‌گردد؛ علت تنظیم گزارش، همواره بیان یک چیز واقعی و ملموس مثل گرسنگی، سیل، یا اعتصاب است، همان گونه که گزارش عکس رادیولوژی همیشه نشانگر یک چیز واقعی و ملموس است: یک پای شکسته، در رفتگی مفصل شانه. اما عکس رادیولوژی تنها نشان دهنده‌ی آن محلی که پا شکسته و یا شانه در رفته نیست، بلکه همیشه و در عین حال نمایانگر لحظه‌ی کوتاهی از مرگ است، نشان دهنده‌ی انسانی است که از پایش عکس گرفته شده، با ابهت ولی ترسناک؛ جایی که چشمان نافذ شاعر از میان واقعیت‌ها عبور می‌کند و انسان را در تمامی‌بعد آن می‌بیند، با ابهت ولی ترسناک- همانگونه که در داستان«نان» بورشرت آمده است. قهرمانان این قصه همه آدم‌هایی عادی هستند: یک زوج مسن که سی‌ونه سال است با یکدیگر ازدواج کرده‌اند و نکته‌ای که«ارزش بحث» داشته باشد در این قصه زیاد نیست (گر چه عملاَ بسیار نیرومند است، همان‌گونه که شاهدان عینی قحطی و گرسنگی آن را هنوز در خاطره‌ها دارند): فقط یک قطعه نان! قصه کوتاه است و غیر خودمانی ولی با این همه تمام شوربختی و تمام شکوه و عظمت انسانی را در خود دارد. همان گونه که در عکسی که از استخوان صدمه دیده‌ی بینی جمجمه‌ی مرده‌ای برداشته‌اند، منعکس باشد. قصه‌ی«نان» هم یک سند تاریخی است و هم قطعه‌ای ادبی، مانند خلق جوناتان سویفت است درباره‌ی گرسنگی خلق ایرلند. 
 این قصه‌ی کوتاه و مختصر و گفتگوی بکمن با سرهنگ4 تنها کفایت می‌کند تا بورشرت را به عنوان شاعری فراموش نشدنی بشناسیم. یعنی آن چه را که تاریخ با میل و رغبت به دست فراموشی سپرده است: دردسری که هر کسی که در کار ساختن تاریخ و تجربه کردن آن است، باید تحمل کند. یک خط ساده بر نقشه‌ی ستاد عملیات جنگی، یعنی یک هنگ حین حرکت، یک سنجاق با سر قرمز، سبز، آبی یا زرد نشانه‌ی یک تیپ در حین عملیات جنگی است. روی نقشه خم می‌شویم و پرچم کوچکی، سنجاقی، در جایی فرو می‌کنیم که نشانه‌ی هماهنگی نیروهاست و معیار تمام این عملیات همانست که در آن زمان بر واگنی سرخرنگ بر دیواره‌اش نقش بسته بود: 6 اسب یا 40 نفر. 
 برای افراد تک و تنها هیچگاه علایم شخصی در نظر گرفته نشده : مرد مسنی که، پنهانی در شب برای خودش نانی می‌برد و همسرش که قطعه‌ی نان خود را به او پیشکش می‌کند. یازده کشته: مردان، برادران، پسران، پدران و همسران، – تاریخ از برابر آنان با بی‌اعتنایی می‌گذرد، زعمای قوم خود را تطهیر می‌کنند. تنها نامی در کتاب‌ها باقی می‌ماند «استالینگراد» یا «بحران خواربار»- کلماتی که در پس آن‮ها افراد تک و تنها گم می‌شوند. آنان تنها در خاطر شاعری چون ولفگانگ بورشرت می‌مانند، که نمی‌توانست در برابر آن‮ها بی‌تفاوت باشد. 
———————
پی نوشت:
1- DIE STIMME WOLFGANG BORCHERTS ولفگانگ بورشرت (1947-1921)
2- geschwister SCHOLL این خواهر و برادر که از دانشجویان دانشگاه مونیخ بودند در سال 1944 همگام با چند دانشجوی دیگر علیه رژیم نازی فعالیت می‌کردند و بسیاری از آنان دستگیر و به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند. 
3- ترموپیل، تنگه‌ی باریکی است در شرق یونان که در سال 480 قبل از میلاد صحنه نبرد خونین بین اسپارتی‌ها و ایرانیان بود و به شکست کامل اسپارت انجامید. 
4- اشاره به نمایشنامه بورشرت «بیرون، پشت در» است.

نویسنده: هاینریش بل
گرد‌آوری و ترجمه: بیژن قدیمی

از کتاب: به‌یاد هاینریش بل، گزیده‌ای از مقالات و سخنرانی‌های ادبی و اجتماعی هاینریش بل
انتشارت آگاه چاپ اول، تهران 1364
حروف‮چین: شراره گرمارودی

www.dibache.com

شمعدانی‌های غمگین

زمان آشنایی آن دو، هوا تاریک بود. زن او را به آپارتمان دعوت کرد. مرد پذیرفت. زن آپارتمان، رومیزی، ملافه‌ها، حتا بشقاب‌ها و چنگال‌ها را به او نشان داد. اما همین که در روشنایی رو به روی هم نشستند، چشم مرد به بینی زن افتاد. 
با خود اندیشید: انگار بینی را چسبانده اند. اصلن شبیه بقیه‌ی بینی‌ها نیست، بیشتر شبیه نوعی میوه است. عجب! سوراخ‌های بینی اش اصلن با هم تناسب ندارد. یکی خیلی تنگ وبیضی شکل است، یکی مثل حفره، چاهی دهان باز کرده است. تیره و بی انتها. 
با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد. 
زن گفت: «خیلی گرم است، اینطور نیست؟»
مرد نظری به بینی او انداخت و گفت: «آه، بله.»
و دوباره به فکر فرو رفت: باید آن را چسباند باشند. وصله‌ی ناجوری است. رنگش هم با این پوست فرق می‌کند. تیره تر است. راستی، سوراخ‌های بینی هم ناهماهنگند یا شاید مدل جدید است. 
یاد کارهای پیکاسو افتاده بود. 
مرد گفت: «شما کارهای پیکاسو را می‌پسندید.»
زن گفت:«گفتید کی؟ پی… کا…»
مرد بی مقدمه پرسید: «تصادف کرده اید؟» زن گفت: «چطور مگر؟»
مرد گفت: «خب…»
زن گفت: «آها به خاطر بینی ام می‌پرسید؟»
مرد می‌خواست بگوید:«عجب!» اما گفت: «پس این طور!»
زن گفت: «من به تناسب خیلی اهمیت می‌دهم. آن دو شمعدانی کنار پنجره را ببینید! یکی سمت چپ و دیگری سمت راست است. متناسب نیستند. باور کنید باطن من خیلی با ظاهرم فرق می‌کند. خیلی.»
و دستش را روی زانوی مرد گذاشت. مرد در عمق چشمان زن آتشی را روشن دید. 
زن آرام و اندکی شرم زده گفت: «و مخالفتی هم با ازدواج و زندگی مشترک ندارم.»
از دهان مرد پرید: «به خاطر تناسب؟»
زن اشتباه او را با مهربانی تصحیح کرد:«هماهنگی… به خاطر هماهنگی.»
مرد گفت:«بله به خاطر هماهنگی.» و بلند شد. 
زن گفت: «دارید می‌روید؟»
مرد گفت: «بله می‌روم.»
زن او را تا دم در بدرقه کرد. گفت: «باطن آدم‌ها مهم است نه ظاهرشان.»
مرد فکر کرد: «تو هم با این دماغت!» و گفت: «یعنی در باطن مثل قرار گرفتن شمعدانی‌ها متناسبید.»
و از پله‌ها پایین رفت. 
زن کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد. 
دید که مرد آن پایین ایستاد و با دستمال عرق‌های پیشانی اش را پاک کرد. یک بار، دو بار و باری دیگر و اما نیشخند فارغ بال او را ندید. ندید چون اشک، چشم هایش را پوشانده بود. شمعدانی‌ها بوی غم می‌دادند. 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

بمان زرافه

بر سکوی خالی شبانگاه که باد زوزه ‌کش بر آن می‌‌گذشت، در سالن متروک مهتابی خاکستری دودی بزرگ ایستاد. شب‌‌ها ایستگاه‌های خالی ته دنیایند، خاموش، پوچی پرورده و تهی. تهی، تهی، تهی. اما اگر پیشتر بروی، گم می‌‌شوی. 
پس گم شده ‌ای. چرا که تاریکی صدایی مهیب دارد. نمی‌توانی از آن بگریزی و برق آسا بر تو چیره شده است. با یاد قتلی که دیروز مرتکب شدی، بر تو می‌تازد و با پیش آگهی از قتلی که فردا مرتکب خواهی شد، بر تو حمله ‌ور می‌‌شود و فریادی را از اندرونت بالا می‌‌کشاند:فریاد ناشنیده ماهی یکه و تنها، که در دریای خودش غرق می‌‌شود. و فریاد صورتت را تکه پاره می‌کند و گودی ‌هایی پر از خوف و خطر گذشته در آن پدید می‌‌آورد که دیگران را می‌ترساند. تاریکی خوفناک این چنین خاموش است – فریاد جانور یکه و تنها در دریای خودش. و چون سیلابی برمی‌‌آید و پیش می‌تازد، تیره بال، تهدیدگر، موج وار. و شرورانه فش فش می‌کند، چون کف. در ته دنیا ایستاد. 
چراغ‌های نئون سفید سرد و بی ‌رحم بودند و همه چیز را عریان و محزون می‌کردند. اما پس آن‌ها تاریکی ترسناکی گسترده می‌‌شد. هیچ سیاهی ای به سیاهی تاریکی پیرامون چراغ‌های سفید سکوهای خالی شبانگاه نبود. دختر با آن دهان بس سرخ در سیمای رنگ پریده گفت، می‌‌بینم سیگار داری. گفت، آره، دارم. دختر نزدیک شد و به زمزمه گفت، پس چرا با من نمی‌‌آیی؟ گفت، نه، برای چی؟ دختر دور و برش موس موس کرد، نمی‌‌دانی به چی می‌‌مانم. جواب داد، می‌‌دانم، مثل همه آن‌های دیگر می‌مانی. تو زرافه ‌ای، گنده بک، یک زرافه کله شق! می‌‌دانی چه طوری ام، هان؟ گفت، گرسنه و لخت و بزک کرده. مثل همه ‌شان. دختر کنار دستش نخودی خندید، تو زرافه دیلاق و خنگی، اما تو دل برویی و سیگار هم که داری. بیا، پسر، تاریک است. به دختر نگاه کرد. خندید، باشد، تو به سیگار می‌‌رسی و من تو را می‌بوسم. اما اگر دست به پیرهنت بزنم، چی؟ دختر گفت، آن وقت سرخ می‌‌شوم، و او فکر کرد که خنده دندان نمای دختر جلف است. قطاری باری در ایستگاه زوزه کشید و ناگهان از جا کنده شد. چراغ عقب کم سویش سراسیمه در تاریکی محو شد. دنگ دنگ، جیرجیر، درق درق، تلغ تلغ – رفته. بعد با دختر رفت. بعد دست‌ها، صورت‌ها و لب ها. فکر کرد، اما همه صورت‌ها خون چکانند، از دهان‌ها خون بیرون می‌ریزد، و در دست‌ها نارنجک دستی است. اما بعد بزک را مزه کرد و دست دختر بازوی استخوانی ‌اش را گرفت. بعد صدای ناله ‌ای بلند شد و کلاهخودی فولادی پایین افتاد و چشمی‌ترکید. فریاد کشید، تو داری می‌‌میری. دختر شاد شد، مردن، این شد یک چیزی! بعد دختر کلاهخود را تا پیشانی پس زد. موی تیره درخت درخششی ملایم داشت. به زمزمه گفت، آه، موهایت. دختر نرم پرسید، می‌مانی؟ آره. زیاد؟ آره. همیشه؟ گفت، موهایت بوی ترکه‌های تر را می‌دهد. دختر دوباره پرسید، همیشه؟ و بعد از دوردست:فریاد بلند، درشت، نزدیک. فریاد ماهی، فریاد خفاش، فریاد سوسک سیاه. فریاد جانور وار تا به حال نشنیده لوکوموتیو. آیا قطار، ترسیده از آن فریاد، روی ریل‌ها به حرکت درآمد؟ فریاد زرد سبز ناشناخته نور زیر صور فلکی رنگ باخته. آیا آن فریاد ستاره‌ها را به لرزه در آورد؟ بعد پنجره را باز کرد، چون شب با دست‌های سرد به سینه عریانش چنگ انداخته بود، و گفت:من باید بروم. بمان، زرافه!دهان دختر در صورت پریده رنگش سرخی می‌‌زد. اما زرافه با گام ‌هایی که طنینی پوک داشت، با طمانینه از پیاده رو گذشت و پس او خیابان مهتابی خاکستری باردیگر در سکوت فرو رفت و به تنهایی حجری ‌اش برگشت. پنجره‌ها چون چشم خزنده مرده می‌‌نمودند، گویی با پوسته ای شیری مات شده بودند. پرده‌ها، پلک‌های سنگین‌ خوابی که در خفا نفس می‌‌کشیدند، آرام موج می‌‌خوردند. تاب خوران. تاب خوران، سفید، نرم، و غمگین پس او در جنبش بودند. از پنجره کرکره‌ای صدای میو درآمد و سینه دختر سرد بود. وقتی او سربرگرداند، پس جام پنجره دهانی بس سرخ بود. زرافه گریه کرد. 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت
مترجم: فرشته مولوی

ولفگانگ بورشرت

ولفگانگ بورشرت در ۲۰ مه ۱۹۲۱ در هامبورگ به دنیا آمد. پیش از جنگ به بازی‌ گری و کتابفروشی می‌پرداخت. او سال 1936 نخستین شعر خود را سرود. در سال 1942 به سربازی فراخوانده شده و به جبهه‌ی شرق (روسیه) اعزام شد. در جبهه به سختی مجروح شد و همزمان بیماری به سراغش آمد. به دلیل انتقاد‌های تند و بی پروا از رژیم نازی دوباره به جبهه فرستاده شد و چند بار به زندان افتاد. او را به دلیل به سخره گرفتن هیتلر و اینکه با سخنان ضد جنگ خود روحیه‌ی هم‌قطارانش را تضعیف می‌کرد به آلمان فراخواندند. او در دادگاه نظامی‌محاکمه و به مرگ محکوم شد و چندین ماه در انتظار اجرای حکم خود به‌سر برد، اما سرانجام به دلیل پیشرفت بیماری و اینکه امیدی به زنده‌ماندنش نبود بخشوده و دوباره به جبهه اعزام شد. 
بعد از رهایی درسال 1945 یکسره بیمار بود، با این حال سراسر دو سال آخر عمر را صرف نوشتن کرد. در پایان جنگ، علی‌رغم بیماری شدید، شوق نوشتن او را به مدت دو سال زنده نگاه داشت و او در این مدت به شیوه‌ای واقع‌گرایانه و در عین حال نمادین، سرنوشت سربازان بازگشته از جنگ را در داستان‌های کوتاه و اشعار خود بازگو کرد. 
او در سال ۱۹۴۷ در حالی که سخت بیمار بود، ظرف یک هفته نمایشنامه‌ی پر شور خود «بیرون، پشت در» را که‌یک نمایشنامه اکسپرسیونیستی است، نوشت. این نمایشنامه‌یک روز بعد از مرگ نویسنده‌اش در یکی از سالن‌های شهر هامبورگ آلمان به روی صحنه رفت. او سرانجام در ۲۰ نوامبر سال ۱۹۴۷ در آسایشگاهی در شهر بازل سوئیس چشم از جهان فرو بست. 

برگردان آثار به فارسی
سال ۱۳۸۶ مجموعه 14 داستان کوتاه، چند شعر و نمایشنامه «بیرون پشت در» با عنوان گل قاصد؛ ترجمه‌ی معصومه ضیایی و لطفعلی سمینو، نشر اختران
سال ۱۳۷۷ «اندوه عیسی» (مجموعه هفده داستان و یک نمایشنامه) ترجمه‌ی سیامک گلشیری، انتشارات نگاه (و بعداً در سال ۱۳۸۰ انتشارات نقش خورشید)

مشخصات
زادروز: ۲۰ مه ۱۹۲۱
محل تولد: هامبورگ, آلمان
مرگ: ۲۰ نوامبر ۱۹۴۷ (۲۶ سال)
محل مرگ: بازل, سوئیس
ملیت: آلمانی
پیشه: شاعر، نمایشنامه‌نویس و نویسنده
سبک نوشتاری: Trümmerliteratur
نام به آلمانی: Wolfgang Borchert
منبع: ویکی‌پدیا

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.