داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

روی پل

آن‌ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم. کار من شمردن مردمی است که از روی پل عبور می‌کنند. آن‌ها خیلی دلشان می‌خواهد که نتیجه‌ی فعالیتشان را با ارقام ثابت کنند و از این کار پوچ لذتی فراوان می‌برند. تمام روز، تمام روز دهان خاموش من مثل ساعت کار می‌کند، و من اعداد را روی هم می‌گذارم تا بتوانم غروب رقم بزرگی را برای خشنودی آنان پیشکش‌شان  کنم.
اما آمار آن‌ها درست نیست. متأسفم، ولی آمارشان درست نیست. و من باوجود آن‌که می توانم این احساس را در دیگران ایجاد کنم که آدم صادقی هستم، اما راستش موجود قابل اعتمادی نیستم. آن‌چه مرا در خفا خوشحال می‌کند، این است که گاهی عابری را وارد آمارشان نمی کنم و یا وقتی دلم به حالشان سوخت، چند نفری را به آمارشان اضافه می‌کنم. بله، خوشبختی آن‌ها در دست من است. آن‌ها پیش خودشان حساب می‌کنند که امروز چند نفر در دقیقه از روی پل رد شده‌اند و در ده سال آینده چند نفر« عبور خواهند کرد.» آن‌ها « مستقبل کامل» را دوست دارند. با وجود این، باید عرض کنم که آمارشان ابداَ درست نیست… زمانی که معشوقه‌ی کوچک من از روی پل عبور می‌کند، من در تمام این مدت هیچ یک از افرادی را که عبور می‌کنند به آن‌ها گزارش نمی‌دهم. این دو دقیقه به من تعلق دارد، تنها به من.
نویسنده: هانریش بل
مترجم: تورج رهنما

از: چهره غمگین من  داستان ابدیت آمار
حروفچین: ش. گرمارودی

اقدام خواهد شد

شاید یکی از عجیب‌ترین دوره‌‌های زندگانی من زمانی باشد که در کارخانه‌ی آلفرد وونزیدل کار می‌کردم. من ذاتاً بیشتر گرایش به افسردگی و کرختی دارم تا کار. ولی گه‌گاه مشکلات مالی دیرپا ناچارم می‌کنند (زیرا افسردگی نیز سودمندتر از خمودگی نیست) به اصطلاح شغلی برای خودم دست و پا کنم. چون خویشتن را یک‌بار دیگر در چنین سرازیری دیدم، خودم را به دست اداره‌ی کاریابی سپردم و با هفت همدرد دیگر به کارخانه‌ی وونزیدل فرستادندمان؛ و آنجا بایستی در آزمون شایستگی شرکت می‌کردیم.
ظاهر کارخانه کافی بود تا شک مرا برانگیزد. کارخانه را یکپارچه از آجر شیشه‌ای ساخته بودند؛ و نفرت من از ساختمان‌های پرنور و اتاق‌های پرنور، کمتر از نفرتم از کار نیست. ش‍َک‍ّم موقعی بیشتر شد که بلافاصله در تریای پرنور دلباز، به ما صبحانه دادند. پیشخدمت‌های خوشگلی برایمان تخم‌مرغ و قهوه و نان برشته آوردند؛ و آب پرتقال را در تنگ‌های خوش‌طرحی ریخته بودند، و ماهی‌های قرمز، صورت‌های خسته‌یشان را به دیواره‌‌های سبز کمرنگ آبزیدان‌ها فشار می‌دادند. پیشخدمت‌ها چنان سرحال بودند که انگار از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. فقط یک اراده‌ی قوی ـ به نظر من که این‌طور می‌آمد ـ مانع از آن می‌شد که زیر آواز بزنند. مثل مرغی که شکمش پر از تخم نگذاشته باشد، دلشان پر از آواز نخوانده بود.
بی‌درنگ به نکته‌ای پی بردم که گویا همدردانم به آن پی نبرده بودند: آن صبحانه، بخشی از آزمون ما بود. از این‌رو، شروع کردم به جویدن باصلابت، مانند کسی که خوب می‌داند در حال رساندن عناصر باارزشی به بدن خویش است. دست به کاری زدم که در حال عادی، هیچ قدرتی در دنیا نمی‌تواند مرا بدان وادارد: با شکم خالی آب پرتقال خوردم. دست به تخم‌مرغ و قهوه نزدم، و بیشترِ نان برشته را هم نخوردم، و از جا برخاستم و آبستن اقدام، شروع به قدم زدن در تریا کردم.
درنتیجه، نخستین نفری بودم که به درون اتاقی که پرسشنامه‌‌ها بر روی میز‌های قشنگش پخش شده بودند راهنمایی شدم. رنگ دیوار‌ها سایه‌ی سبزی داشت که بی‌گمان واژه‌ی «دل‌انگیز» را بر زبان دوستان طراحی داخلی جاری می‌کرد. اتاق به نظر خالی می‌آمد؛ و با این حال من به قدری مطمئن بودم تحت مراقبتم، که درست مانند شخص آبستن اقدامی رفتار می‌کردم که گمان می‌کند تحت مراقبت نیست: بی‌تابانه قلمم را از جیبم بیرون کشیدم و درش را پیچاندم و باز کردم و سر نزدیک‌ترین میز نشستم و پرسشنامه را مثل مشتری عصبی رستورانی که صورتحساب را چنگ می‌زند، پیش کشیدم.
پرسش شماره‌ی 1: آیا به نظر شما درست است که انسان فقط دو دست و دو پا و دو چشم و دو گوش داشته باشد؟
برای نخستین بار، از طبیعت افسرده‌ام سود جستم و بی‌درنگ نوشتم: «حتی چهار دست و پا و گوش برای محر من کم است. انسان به قدر کفایت تجهیز نشده است.»
پرسش شماره‌ی 2: در آن واحد با چند تلفن می‌توانید کار کنید؟
در این مورد نیز پاسخ، به آسانی یک عمل ریاضی ساده بود. نوشتم: «اگر تن‌ها هفت تلفن باشد، حوصله‌ام سر می‌رود. باید دست‌کم نه تلفن باشد تا احساس کنم دارم با تمام ظرفیت کار می‌کنم.»
پرسش شماره‌ی 3: وقت آزاد خود را چگونه می‌گذرانید؟
جواب من: «اصطلاح وقت آزاد را دیگر من به رسمیت نمی‌شناسم. در سال‌روز پانزده سالگی‌ام آن را از فرهنگ لغاتم حذف کردم. چون اصلاً خلقت با اقدام آغاز شده است.»
کار را گرفتم. ولی حتی با نه تلفن، واقعاً احساس نمی‌کردم دارم با تمام ظرفیت کار می‌کنم، توی دهنی‌ها داد می‌زدم: «فوراً اقدام کنید» یا «اقدامی بکنید» یا «باید اقدامی بکنیم» یا «اقدام خواهد شد» یا «اقدام شده» یا «باید اقدام بشود». اما علی‌القاعده (چون احساس می‌کردم حال و هوای محیط، این‌گونه اقتضا می‌کند.) از لحن آمرانه استفاده می‌کردم.
جالب توجه، استراحت وقت ناهارمان بود که اغذیه‌ی مغذی‌مان را در محیط فرحبخش ساعاتی صرف می‌کردیم. کارخانه وونزیدل پر بود از آدم‌هایی که تشنه گفتن داستان زندگی آن‌ها برای آن‌ها از خود زندگی‌شان مهم‌تر است. کافی است دکمه‌ای را فشار دهید تا بی‌درنگ از دلاوری‌های استفراغ‌شده آکنده شود.
وونزیدل دست راستی داشت به نام براشک، که خود نیز با سرپرستی هفت بچه و یک زن زمینگیر، با کار شبانه در دوران تحصیلش و اداره‌ی خوب چهار شرکت و گذراندن دو دوره‌ی تحصیلی عالی در دو سال، برای خود شهرتی به هم رسانده بود. یک‌بار که خبرنگاران از او پرسیده بودند «شما کی می‌خوابید، آقای براشک؟» او جواب داده بود «خوابیدن جنایت است.»
منشی وونزیدل نیز با بافندگی، از یک شوهر زمینگیر و چهار بچه سرپرستی کرده بود و در کنار آن موفق به فارغ‌التحصیل شدن در دو رشته‌ی روان‌شناسی و تاریخ آلمان شده بود، و افزون بر آن، به پرورش سگ گله نیز پرداخته بود؛ و غیر از آن، به‌عنوان خواننده در باشگاه‌های شبانه صاحب شهرتی خاص شده بود و «آکله‌ی شماره‌ی 7» نام گرفته بود.
وونزیدل خود از آن آدم‌هایی بود که هر صبح، تا چشم از خواب می‌گشایند، تصمیم به اقدام می‌گیرند. همچنان که به چابکی کمربند حوله‌ی حمامشان را گره می‌زنند، با خود می‌گویند: «باید اقدام کنم.» درحالی‌که ریش خود را می‌تراشند، به خود می‌گویند: «باید اقدام کنم.» و پیروزمندانه به مو‌های تراشیده‌ی ریششان نگاه می‌کنند که با کف صابون شسته می‌شود. این ذره‌‌های مو، نخستین قربانی‌های روزانه آن‌ها در پیشگاه نیروی محرک آنهاست. اعمال خصوصی‌تر نیز به این اشخاص احساس رضایت می‌بخشد: آبی که شرشر می‌کند، کاغذی که به کار می‌رود، اقدام صورت گرفته است. نان خورده می‌شود، تخم‌مرغ سر بریده می‌شود.
برای وونزیدل، پیش پا افتاده‌ترین کار‌ها نیز اقدام به نظر می‌رسیدند. آن‌طور که کلاهش را سرش می‌گذاشت، آن‌گونه که ـ لرزان از نشاط و نیرو ـ دکمه‌‌های پالتوش را می‌بست، بوسه‌ای که به همسرش می‌داد، همه و همه اقدام بود.
هنگامی که به دفترش می‌رسید با فریاد «باید اقدام بکنیم» به منشی‌اش سلام می‌کرد؛ و او با صدای پرطنینی جواب می‌داد: «اقدام خواهد شد.» سپس وونزیدل از این قسمت به آن قسمت می‌رفت و با نشاط فریاد می‌زد: «باید اقدامی بکنیم.» و همه پاسخ می‌دادند: «اقدام خواهد شد.» هنگامی که به داخل دفتر من نگاه می‌کرد، من نیز با لبخند دوستانه‌ای جواب می‌دادم: «اقدام خواهد شد.» ظرف یک هفته، تعداد تلفن‌های روی میزم را به یازده رساندم، و در دو هفته به سیزده؛ و هر روز صبح در تراموا لذت می‌بردم از اینکه فعل‌های امری تازه‌ای بسازم و فعل اقدام کردن را با زمان‌ها و لحن‌های مختلف آزمایش کنم. دو روز تمام به تکرار مکرر یک جمله واحد ادامه دادم؛ چون فکر می‌کردم بسیار خوش‌آهنگ است: «باید اقدام شده باشد.» دو روز دیگر به این جمله چسبیدم: «چنین اقدامی نباید انجام گرفته باشد.»
بدین‌سان، احساس می‌کردم دارم با تمام ظرفیت کار می‌کنم، و به‌راستی اقدامی در کار هست. یک صبح سه‌شنبه، تازه پشت میزم نشسته بودم که وونزیدل به داخل دفترم یورش آورد و جمله همیشگی‌اش «باید اقدامی بکنیم» را بر زبان آورد. ولی چیز غیر قابل توضیحی در چهره‌اش، مرا به تردید انداخت و نگذاشت طبق قاعده، با لحن شاد و شادابی پاسخ بدهم: «اقدام خواهد شد.» گویا زیاد مکث کرده بودم. چون وونزیدل که کمتر صدایش را بلند می‌کرد، سرم فریاد زد: «جواب بده! جواب بده! جواب بده! مگر قاعده را نمی‌دانی؟»
من، زیر لب، با اکراه، مثل بچه‌ای که وادارش کنند بگوید «من بچه بدی هستم»، جواب دادم. تن‌ها با تلاش بسیاری توانستم جمله را بر زبان آورده، بگویم: «اقدام خواهد شد.» اما هنوز دهان نبسته بودم، که به راستی اقدام به وقوع پیوست. وونزیدل نقش بر زمین شد. روی زمین غلت زد، و درست میان درگاه در باز، افتاد. من بی‌درنگ به حقیقت پی بردم؛ و هنگامی که آهسته میزم را دور می‌زدم و به نعش روی زمین نزدیک شدم، جای شک برایم نماند: او مرده بود.
سرم را ناباورانه به چپ و راست تکان دادم و از روی وونزیدل رد شدم و از راهرو، آهسته تا دفتر براشک رفتم، و بدون در زدن، وارد شدم. براشک پشت میزش نشسته بود و در هر دستش یک گوشی تلفن بود و لای دندانهایش قلم خودکاری، که داشت با آن روی کاغذی، یادداشتی می‌نوشت. درحالی‌که با پا‌های برهنه‌اش نیز مشغول کار کردن با یک دستگاه بافندگی در زیر میز بود. (او لباس خانواده‌اش را از همین راه تهیه می‌کند.) با صدای آهسته‌ای گفتم: «اقدامی پیش آمده.»
براشک، قلم خودکار را به بیرون تف کرد و دو گوشی را زمین گذاشت و انگشتان پایش را با اکراه از دستگاه بافندگی جدا کرد.
پرسید: «چه اقدامی؟»
گفتم: «وونزیدل مرده.»
براشک گفت: «نه.»
من گفتم: «باور کنید. بیایید خودتان ببینید.»
براشک گفت: «غیر ممکن است.» با وجود این، دمپاییهایش را پوشید و در راهرو دنبالم آمد.
هنگامی که کنار جسد وونزیدل ایستادیم، براشک گفت: «نه، نه، نه!»
من چیزی نگفتم. وونزیدل را با احتیاط به پشت خواباندم و چشمهایش را بستم و افسرده، نگاهش کردم. نسبت به او احساسی مثل دلسوزی پیدا کردم، و برای نخستین بار پی بردم که هرگز از او نفرت نداشته‌ام. چهره‌اش حالت چهره‌ی کودکی را داشت که لجوجانه از دست شستن از ایمانش به بابا نوئل، سر باز می‌زند؛ اگرچه استدلال‌های همبازی‌های خود را نیز کاملاً قانع‌کننده می‌یابد. براشک گفت: «نه، نه.»
من آهسته گفتم: «باید اقدام کنید.»
براشک گفت: «بله، باید اقدام کنیم.»
اقدام شد: وونزیدل به خاک سپرده شد، و من برای حمل یک حلقه گل سرخ مصنوعی در پشت تابوتش انتخاب شدم. زیرا علاوه بر گرایش به افسردگی و کرختی، از شکل و شمایلی هم برخوردارم که با کت و شلوار سیاه بی‌اندازه همخوانی دارد.
گویا هنگامی که با حلقه گل سرخ مصنوعی در پشت تابوت وونزیدل راه می‌رفتم، فوق‌العاده به نظر می‌رسیدم. چون از طرف یک شرکت کفن و دفن متجدد، به من پیشنهاد شد به‌عنوان عزادار حرفه‌ای برایشان کار کنم. مدیر شرکت گفت: شما مادرزاد عزادارید! رخت و لباستان با شرکت چهره‌تان حرف ندارد!
برگه‌ی استعفایم را به دست براشک دادم و گفتم آنجا هرگز به‌راستی احساس نکرده‌ام با تمام ظرفیتم کار می‌کنم؛ و با وجود سیزده تلفن، باز احساس می‌کنم مقداری از استعدادهایم به هدر می‌رود. به مجرد آنکه نخستین ظهور حرفه‌ای‌ام به‌عنوان عزادار سرآمده بود پی برده بودم: من به اینجا تعلق دارم، و برای این کار ساخته شده‌ام.
در شبستان، افسرده پشت تابوت می‌ایستم و دسته گل ساده‌ای در دست می‌گیرم؛ درحالی‌که ارگ، لارگوهندل را می‌نوازد؛ قطعه‌ای که می‌توان گفت از احترامی که درخور آن است برخوردار نمی‌گردد. کافه‌ی گورستان پاتوق همیشگی من است. فواصل بین اوقات کارم را در آنجا می‌گذرانم. اگرچه گاهی نیز پشت تابوت‌هایی راه می‌روم که هیچ تعهدی در قبالشان ندارم. از جیب خودم گل می‌خرم، و به مددکاری که پشت تابوت مرده‌ی بی‌خانمان راه می‌رود می‌پیوندم. گه‌گاه سری به گور وونزیدل هم می‌زنم. مگر نه اینکه کشف شغل واقعی‌ام را به او مدیونم؛ شغلی که در آن افسردگی ضروری است، و کرختی وظیفه‌ام.
تازه دیری بعد بود که پی بردم هرگز به خود زحمت نداده‌ام دریابم محصول کارخانه‌ی وونزیدل چیست. گمان می‌کنم صابون بود.
نویسنده: هاینریش بل
منبع: www.iricap.com

این‌جا تیبتن است

این‌جا تیبتن است (پاره‌ی نخست)
آدم‌های بی‌ذوق نمی‌توانند بفهمند چرا من این‌همه سختی و شکست‌نفسی را در انجام وظایفی که آن‌ها دون شأنم می‌دانند، تحمل می‌کنم. کار من شاید با میزان تحصیلاتم نخواند و مادر تعمیدی‌ام هم هرگز آن‌را در مراسم نامگذاری‌ام پیشگویی نکرده باشد! بااین‌حال، من، هم از کارم لذت می‌برم و هم با آن زندگی‌ام را می‌گذرانم. کار من این است که به مردم بگویم کجا هستند. به مسافرانی که شب‌ها در ایستگاه راه‌آهن شهر خود سوار قطار می‌شوند، و بعد از زمانی چند سرهاشان را از پنجره بیرون می‌آورند و گیج و منگ در تاریکی، این‌سو آن‌سو را نگاه می‌کنند، بی‌آنکه بدانند قطار به مقصد رسیده یا از آن رد شده یا هنوز نرسیده، می‌گویم که کجا هستند. (آخر، شهر ما جاذبه‌های توریستی دارد و جهانگردان بسیاری را به خود جلب می‌کند.) به‌محض آنکه قطار به ایستگاه می‌رسد و چرخ‌های لوکوموتیو از حرکت بازمی‌ایستد، بلندگو را روشن می‌کنم و در آن تاریکی شب با فروتنی می‌گویم: «این‌جا تیبتن است! شما هم‌اکنون در تیبتن هستید. مسافرانی که قصد بازدید از آرامگاه تیبرتیوس را دارند باید همین‌جا پیاده شوند!» بعد انعکاس صدایم را که سکوهای راه‌آهن به جایگاهم برمی‌گرداند می‌شنوم، صدایی گرفته که از دل شب برمی‌آید و به‌نظر می‌رسد مطلب مشکوک و مبهمی را به آگاهی می‌رساند! درحالی‌که سخن از حقیقتی عریان است.
در این‌جا عده‌ای از مسافران با عجله پیاده می‌شوند و روی سکوی تاریک – روشن چمدان به‌دست راه می‌افتند. من گرم تماشای کسانی هستم که مقصدشان تیبتن است، آن‌قدر نگاهشان می‌کنم تا از پله‌ها پایین بروند و دوباره روی سکوی شماره‌ی یک پیدایشان شود. بلیت خود را به مسئولی که کنار در خروجی ایستاده و چرت می‌زند، تحویل می‌دهند و می‌روند. تعداد کسانی که برای انجام کار شغلی به تیبتن می‌آیند کم است. آن‌ها افرادی هستند که برای امور تجاری درزمینه‌ی معادن سرب به تیبتن می‌آیند. اما بیشترِ مسافران جهانگردهایی هستند که به دیدار آرامگاه تیبرتیوس می‌آیند. تیبرتیوس جوانی رُمی بود که در هزار و هشتصد سال پیش به‌خاطر عشق دخترکی زیبا از اهالی تیبتن خودکشی کرده بود. بر سنگ گور این جوان که هم‌اکنون در موزه‌ی محلی ما قرار دارد، این جمله به چشم می‌خورد:‌ «جوانی که عشق از پا درآوردش. این جوان از رُم به این‌جا آمده بود تا برای پدرش که پیمانکار ارتش بود، سرب بخرد.»
برای اعلام جمله‌ی «این‌جا تیبتن است» یا «شما اکنون در تیبتن هستید» در دل شب، بی‌تردید نیازی به اینکه در دانشگاهی تحصیل کرده و درجه‌ی دکترا گرفته باشم، نبوده است! بااین‌حال من از کارم راضی هستم. جمله‌هایم را ملایم ادا می‌کنم تا آن‌هایی که در خوابند بیدار نشوند و درعین‌حال، آن‌هایی که بیدارند، آن‌را درست بشنوند. به صدایم چنان لحن دلنشینی می‌دهم که آن‌هایی که خواب و بیدارند از جا بپرند و از خود بپرسند آیا مقصدشان تیبتن نبوده است؟
صبح‌ها وقتی بیدار می‌شوم و از پنجره به بیرون نگاهی می‌اندازم، مسافرانی را می‌بینم که طلسم صدایم در آن‌ها اثر کرده است و سرگرم گشت‌وگذار در شهر کوچک‌مان هستند. آن‌ها کتابچه‌هایی در دست دارند که دفتر امور مسافرتی و جهانگردی شهر ما سخاوتمندانه در سراسر جهان توزیع می‌کند. تا وقت صبحانه همه‌ی آن‌ها در کتابچه خوانده‌اند که نام قدیمی لاتین تیبرتینوم بوده که در فراز و نشیب قرون و اعصار به شکل کنونی درآمده و به تیبتن بدل شده است. سر راهشان به موزه‌ی شهر می‌روند و به تماشای سنگ مزاری می‌پردازند که هزار و هشتصد سال پیش بر آرامگاه وِرتر نصب شده است. بر سنگ سرخ‌فام نیمرخ جوانی حک شده که دست‌هایش را در تلاشی بیهوده به‌سوی زن جوانی دراز کرده است. «جوانی که عشق از پای درآوردش.» شواهد دیگری نیز جوان‌مرگ شدن تیبرتیوس را تأیید می‌کند. در گور او اشیایی ازجمله پیکره‌هایی کوچک از عاج، دو فیل، یک اسب و یک نوع سگ پیدا شده است. چنانچه بروسلر در کتاب خود «نظریه‌ در باب آرامگاه تیبرتیوس» گفته است این پیکره‌ها برای نوعی بازی شطرنج مورد استفاده بودند؛ اما من نسبت به صحت این نظریه شک دارم. من معتقدم این اشیا در حکم بازیچه‌هایی برای تیبرتیوس بوده‌اند. این پیکره‌ها درست مثل آن‌هایی هستند که وقتی یک بسته‌ی نیم‌کیلویی مارگارین می‌خریم به‌عنوان جایزه‌ی خرید به ما می‌دهند. شاید آن‌ها همچنین چیزهایی بوده‌اند- جایزه‌ای برای بچه‌ها. بد نیست اشاره کنم به رمان عالی نویسنده‌ی محلی، فولکرسن، به نام «تیبرتیوس، سرنوشت جوانی رمی که در شهر ما شکل گرفت.» البته من این کتاب را گمراه‌کننده می‌دانم، چون او هم مانند بروسلر نظریه‌ی کاربرد اسباب‌بازی‌ها را تأیید می‌کند.
باید اعتراف کنم پیکره‌های اصلی گور تیبرتیوس نزد من است. درواقع دست به سرقت آن‌ها از موزه زدم و به جایشان همان پیکره‌هایی را گذاشتم که با خرید چند صد گرم مارگارین جایزه گرفته بودم. دو فیل، یک اسب، یک سگ، که همه‌شان درست مثل حیوانات تیبرتیوس‌اند؛ هم از لحاظ رنگ سفیدشان و هم از لحاظ وزن و اندازه‌شان، مهم‌تر از همه اینکه به همان منظور هم به‌کار می‌روند.
به این ترتیب، جهانگردان از سراسر جهان می‌آیند تا مقبره‌ی تیبرتیوس و اسباب‌بازی‌های آن‌ها را تماشا و تحسین کنند. در سراسر کشورهای آنگلوساکسون پوسترهایی بر در و دیوار اتاق‌های انتظار نصب شده که روی آن جمله‌ی «از تیبتن دیدن کنید» به انگلیسی نوشته شده است.
شب‌ها وقتی از بلندگو اعلام می‌کنم: «این‌جا تیبتن است، شما اکنون در تیبتن هستید، مسافرانی که قصد بازدید از آرامگاه تیبرتیوس را دارند باید همین‌جا پیاده شوند» در واقع کسانی را به پیاده‌شدن ترغیب می‌کنم که پوسترهای تبلیغاتی، آن‌ها را طلسم کرده است. آن‌ها می‌آیند و بر سنگ گوری که از لحاظ تاریخی معتبر است می‌نگرند و نیمرخ جذاب جوان رمی را روی آن مشاهده می‌کنند که در اعتبار آن تردید نیست. نیمرخ جوان ناکامی که خود را در یکی از آبراه‌های معدن سرب به جریان آب سپرده و کشته‌ی راه عشق است. سپس چشم‌های بازدیدکنندگان متوجه حیوانات کوچک می‌شود؛ دو فیل، یک اسب و یک سگ. درست در همین‌جاست که می‌توانند حکمت جهان را مطالعه کنند و نمی‌کنند! زمانی که از کشور خود یا سایر کشورها به این‌جا می‌آیند، بسیار تحت تأثیر قرار می‌گیرند و آرامگاه این جوان را گلباران می‌کنند. در این باره اشعاری هم سروده شده است. حتی حیوانات من، اسب و سگ و فیلی که به‌خاطر آن‌ها یک کیلو مارگارین اضافی خریده‌ام، آن‌ها هم موضوع مجموعه‌ای از اشعار عاشقانه قرار گرفته‌اند. شاعری که ناشناخته هم نیست، شعری به این مضمون می‌سراید:
«تو نیز همچو ما
پاره‌ای از عمر خود را
به بازی با اسبان و سگان سپری کردی.»
به‌این‌ترتیب، هدیه‌های رایگان شرکت سازنده‌ی مارگارین بر روی مخمل سرخ قرار داده شده و شیشه‌های ضخیم و محکم موزه‌ی شهر از آن‌ها نگهداری می‌کند. درواقع آن‌ها شاهدان عینی مصرف مارگارین توسط من هستند. گاه بعدازظهرها پیش از آنکه سر کارم بروم سری به موزه می‌زنم و آن‌ها را خوب برانداز می‌کنم. کاملاً اصل به‌نظر می‌آیند، رنگ‌شان کمی به زردی می‌زند و هیچ نمی‌توان آن‌ها را از پیکره‌های اصل که در کشو میزم هستند، تشخیص داد. حتی خودم پیکره‌های اصلی را با اسباب‌بازی جایزه‌ی مارگارین اشتباه می‌گیرم، کوشش در جداکردن اصلی از بدلی بی‌نتیجه است.
غرق در افکارم به سرکار می‌روم. کلاهم را روی جالباسی می‌گذارم؛ کُتم را درمی‌آورم. ساندویچم را در کشو میزم قرار می‌دهم. کاغذ سیگار و توتون و روزنامه‌ام را مرتب می‌کنم. وقتی قطاری از راه می‌رسد، جملاتی را می‌گویم که تنها وظیفه‌ام تکرار همان‌هاست: «این‌جا تیبتن است. شما اکنون در تیبتن هستید. مسافرانی که قصد بازدید از آرامگاه تیبرتیوس را دارند باید همین‌جا پیاده شوند.» جمله‌ها را با ملایمت ادا می‌کنم، تا آن‌هایی که در خوابند بیدار نشوند، درعین‌حال، آن‌هایی که بیدارند درست و واضح بشوند. از طرفی به صدایم چنان لحی دلنشینی می‌دهم که آن‌هایی که خواب و بیدارند از جا بپرند و از خود بپرسند آیا مقصدشان تیبتن نبوده است؟
هنوز نتوانسته‌ام بفهمم چرا همه این کار را دون شأن من می‌دانند.
نویسنده: هاینریش بل
ترجمه: شهلا حمزاوی

برگرفته از:
بل، هاینریش؛ آدم‌های ناباب (مجموعه داستان‌های کوتاه)؛ برگردان شهلا حمزاوی؛ چاپ دوم؛ تهران: قطره ۱۳۸۸

منبع: www.rahpoo.com

یادداشتی بر داستان نان و دیگر داستان‮های کتاب«بیرون، پشت در» و «گزیده‌ی داستان‮ها»ی ولفگانگ بورشرت از هانریش بل
این گزیده، که به ارزش یک بلیت سینماست، برای کسانی در نظر گرفته شده که شاید سن کنونی‌شان چون سن ولفگانگ بورشرت در زمانی باشد که برای اولین بار به زندان نظامی‌افتاد: نامه‌های ولفگانگ بورشرت سرباز بیست ساله همچون تهدیدی علیه مصالح دولتی شناخته شد و بورشرت را به مرگ محکوم کردند. محکوم را شش هفته در سلول زندان نگاه داشتند تا بالاخره عفو شد: چه دردناک است که انسانی در سن بیست سالگی شش هفته تمام در سلولی در انتظار بنشیند و بداند که به خاطر چند نامه‌ای که نوشته و در آن‮ها عقایدش را درباره‌ی هیتلر و جنگ بیان داشته باید بمیرد. بیست سالگانی که این کتاب کوچک را در دست می‌گیرند ممکن است درباره‌ی آن به اندیشیدن وادار شوند.
واقعاَ چقدر ابراز عقیده‌ی شخصی سنگین تمام می‌شود و چه بهای گرانی باید برای آن پرداخت. 
 ولفگانگ بورشرت عفو شد. اما این عفو در شرایطی این چنین، فقط نوعی پیشامد بود که در چارچوب بیداد‌گری حکومت استبدادی می‌گنجید. اما خواهر و برادر شول2 عفو نشدند، آنان هم بیست ساله بودند. چندی بعد بورشرت بیست و چهار ساله را به خاطر چند شوخی که برای جمعی حکایت کرده بود، به مدت 9 ماه به زندان افکندند. نامه‌های جوانی بیست ساله، و شوخی‌های جوانی بیست و چهار ساله کافی بود که تمام دستگاه قضایی را به خاطر گرفتن انتقام به کار بیندازد. چنین است حساسیت دولت‮های توتالیتر و استبدادی. فقط یک سنجاق علامت‌گذاری که به نقشه‌ی ستاد فرماندهی فرو رود معنایش آنست که جان ده هزار انسان برای اعزام به جبهه به خطر افتاده است. اما آن‮ها، یعنی دولت‮ها، تحمل یک نیش سوزن آزادی را هم ندارند. پاسخ آن‮ها فقط کشتار است. ولفگانگ بورشرت هجده ساله بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد، بیست و چهار ساله بود که جنگ پایان گرفت. جنگ و زندان و بعد از آن هم گرسنگی و قحطی سال‮های پس از جنگ تندرستی را از او گرفت. او در 26 نوامبر 1947، در بیست و شش سالگی مرد. فقط دو سال برای نوشتن وقت داشت و او در این دو سال چنان می‌نوشت که انگار با مرگ در مسابقه است. 
ولفگانگ بورشرت وقت زیادی نداشت و این را نیز می‌دانست. بورشرت در زمره‌ی قربانیان این جنگ است. به او پس از جنگ فقط یک فرصت کوتاه داده شده بود تا برای بازماندگانی که به علت شرایط تاریخی لباس عوض کرده بودند، بگوید که کشتگان جنگ، که بورشرت هم جزو آنانست، چه چیز را ناگفته گذاشته بودند: که سستی و تنبلی آنان، بی‌تفاوتی‌شان، عقل و منطقشان و تمام کلمات زیبایشان، زشت‌ترین دروغزنی‌ها بوده است. جشن و مراسم احمقانه برای به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها، غرش توپ‌های خوشامدگویی و قهرمان پروری‌های بی‌مزه هنگام مارش‌های عزا- تمام این‮ها دیگر برای کشتگان علی‌السویه است. پرچم‌ها، شلیک تیر‌های احترام بر سر مزار آنان و موسیقی عزا- انجام این مراسم ممکن است برای کسانی درست باشد که جان خود را داوطلبانه به خاطر آزادی نثار کرده باشند، یا برای شورشیانی که تاریخ با رغبت، نادانی آنان را گواهی کرده باشد؛ اما ما را، در حالی که برادرمان کشته شده است، نمی‌توان با به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها و شلیک گلوله‌های تیر و نوای موسیقی گول زد. تاریخ ممکن است آن را جایی به ثبت برساند که در حمله‌ی «ایکس» یک برد و در حمله‌ی «ایگرگ» یک شکست نصیبمان شده است، برد برای «آ» و باخت برای «ب». حقیقت شاعر، حقیقتی است که بورشرت آن را بازگو می‌کند این است که هر دوی این نبرد‌ها، صرف‌نظر از آن که برد و یا باخت داشته‌ باشند، کشتاری عام بوده‌اند، که دیگر گلی برای کشتگان نمی‌روید، نانی برایشان پخته نمی‌شود، دیگر به خاطر آنان بادی نخواهد وزید، فرزندان آنان یتیم می‌مانند، زنهایشان بیوه می‌شوند و پدر و مادرشان به خاطر فرزندانشان سوگوارند. 
 در ادبیاتی که مختص خاطره نویسی است، اغلب با بی تفاوتی بشردوستانه و شانه بالاانداختن زعمای قوم روبرو می‌شویم که به این وسیله می‌خواهند بی‌گناهی خود را به اثبات رسانند. 
 گفتگوی بکمن با سرهنگی گمنام در«بیرون، پشت در، فقط در چند صفحه‌ی این کتاب کوچک، ممکن است ارزشمند‌تر باشد تا بی‌تفاوتی و شانه بالاانداختن‌های زعمای قوم که از روی بی‌حوصلگی انجام می‌شود؛ زعمایی که حامی‌نویسندگان و خاطره نویسان مبتذل‌اند. در این گفتگو حساب و کتاب پس گرفته می‌شود، حساب و کتاب به خاطر فقط یازده پدر، پسر و برادری که از میان میلیون‌ها نفر انسان دیگر در جنگ نابود شدند- اما بکمن پاسخی دریافت نمی‌کند. و این سنگینی روی دوش خودش می‌ماند که البته او هم آن را بر گردن تاریخ می‌اندازد. در آن فضای پر از بی‌تفاوتی و سرد و یخ‌زده، در جایی که مردگان دیگر گل‌ها را نمی‌بینند، و دیگر نانی نمی‌توانند خورد، این‮ها دیگر برایشان معنا و مفهومی‌ندارد. استالینگراد، ترموپیل، 3 دین- بین- فو فقط نامی‌از محلی بر جای می‌ماند و مقداری هم اندوه، که زندگان برای از یاد بردن آن شرابی تلخ می‌نوشند و خود را دمی‌به مستی می‌زنند. 
 بیست سالگانی که این گزیده برای آنان در نظر گرفته شده، ممکن است آن شعاری را به‌یاد آورند که بر دیواره‌ی سرخرنگ واگن‌های قطار رایش سوم نوشته شده بود: 6 اسب یا 40 نفر. این شعار حمل‌ونقل در دوران جنگ بود و این شعار می‌توانست موضوع یکی از داستآن‮های ولفگانگ بورشرت قرار گیرد. واگن‌های راه‌آهن هنوز همآن‮ها هستند. آن‮ها را فقط رنگ تازه‌ای زده‌اند. اما کافی است فقط چند تن رنگ سفید و چند کلیشه تهیه شود تا دوباره روی آن بنویسند: 6 اسب یا 40 نفر- حمل سربازانی که باید بیهوده هلاک می‌شدند و یهودیانی که باید کشته می‌شدند. و در مراجعت، برای آنکه نقل و انتقال دچار وقفه نشود، بردگانی برای کارخانه‌ها می‌آوردند: مردان، زنان و کودکان یکی از ملیتها که آنان را خیلی سریع به عنوان مردمانی در رده‌ی پست انسانی برچسب می‌زدند. 
 در باره‌ی«فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت» بسیار گفته و نوشته شده و از این«اعتراض» با بی تفاوتی یاد شده است. افراد بی تفاوت که فریاد و اعتراضی سر نمی‌دهند- آنان پیام‌آوران خسته‌دلی هستند که حتی از تلخی مرگ نیز لحظه‌ای بر‌آشفته نمی‌شوند. اما بالاخره کودکان که فریاد برمی‌دارند و انعکاس آن در تاریخ جهان خواهد ماند. 
 شاعرانی که به محیط‌های ظاهراَ هنرشناس ولی بی‌مسئولیت خو گرفته‌اند این نکته را می‌دانند که در کجا این اصطکاک بزرگ بین تک‌تک افراد و تاریخ به وقوع می‌پیوندد تا نسبت به آن بی‌تفاوت نمانند. آنان به هر حال در حیرتند و هیچ کسی نمی‌تواند بار سنگین آنان را از دوش‌شان بردارد، همان بار سنگینی که بر شانه‌ی بورشرت جوان نیز بود. آنان ناچارند این حیرت‌زدگی و دودلی را به گونه‌ای بیان کنند که چون بی‌تفاوتی به نظر آید. بین این دودلی و بی‌تفاوت ماندن نقطه‌ای است که شاعر در آن نقطه بیشترین اصطکاک را در انتخاب شکل و یا محتوا مشاهده می‌کند. داستان کوتاه بورشرت به نام «نان» را می‌توان به عنوان مثالی آورد و آن سند و کارنامه‌ی ناظرانی است که خود در رنج قحطی و گرسنگی به سر برده‌اند و در عین حال داستانی است استادانه که به اختصار و با خونسردی بیان شده، بدون آن که کلمه‌ای از آن زیاد یا کم باشد. از این راه می‌توان پی برد که بورشرت چه توانایی‌های بالقوه‌ای داشته است. این داستان کوتاه بسیار سنجیده‌تر از گزارش‌هایی است که درباره‌ی قحطی و گرسنگی سال‮های بعد از جنگ نوشته شده و حتی از آن‮ها نیز فراتر رفته است: نمونه‌ی بی‌بدیلی است از گونه‌ای داستان کوتاه، که در آن اوج‌های داستانی و برداشت‌های اخلاقی گنجانده نشده، بلکه همان‌گونه که تعریف می‌کند، تجسمی‌از واقعیت را در بردارد. در مورد داستان«نان»، تفاوت بین یک قطعه‌ی ادبی و یک گزارش روزنامه‌ای که اغلب نیز با سوه‌یتفاهم همراه می‌شود، آشکار می‌گردد؛ علت تنظیم گزارش، همواره بیان یک چیز واقعی و ملموس مثل گرسنگی، سیل، یا اعتصاب است، همان گونه که گزارش عکس رادیولوژی همیشه نشانگر یک چیز واقعی و ملموس است: یک پای شکسته، در رفتگی مفصل شانه. اما عکس رادیولوژی تنها نشان دهنده‌ی آن محلی که پا شکسته و یا شانه در رفته نیست، بلکه همیشه و در عین حال نمایانگر لحظه‌ی کوتاهی از مرگ است، نشان دهنده‌ی انسانی است که از پایش عکس گرفته شده، با ابهت ولی ترسناک؛ جایی که چشمان نافذ شاعر از میان واقعیت‌ها عبور می‌کند و انسان را در تمامی‌بعد آن می‌بیند، با ابهت ولی ترسناک- همانگونه که در داستان«نان» بورشرت آمده است. قهرمانان این قصه همه آدم‌هایی عادی هستند: یک زوج مسن که سی‌ونه سال است با یکدیگر ازدواج کرده‌اند و نکته‌ای که«ارزش بحث» داشته باشد در این قصه زیاد نیست (گر چه عملاَ بسیار نیرومند است، همان‌گونه که شاهدان عینی قحطی و گرسنگی آن را هنوز در خاطره‌ها دارند): فقط یک قطعه نان! قصه کوتاه است و غیر خودمانی ولی با این همه تمام شوربختی و تمام شکوه و عظمت انسانی را در خود دارد. همان گونه که در عکسی که از استخوان صدمه دیده‌ی بینی جمجمه‌ی مرده‌ای برداشته‌اند، منعکس باشد. قصه‌ی«نان» هم یک سند تاریخی است و هم قطعه‌ای ادبی، مانند خلق جوناتان سویفت است درباره‌ی گرسنگی خلق ایرلند. 
 این قصه‌ی کوتاه و مختصر و گفتگوی بکمن با سرهنگ4 تنها کفایت می‌کند تا بورشرت را به عنوان شاعری فراموش نشدنی بشناسیم. یعنی آن چه را که تاریخ با میل و رغبت به دست فراموشی سپرده است: دردسری که هر کسی که در کار ساختن تاریخ و تجربه کردن آن است، باید تحمل کند. یک خط ساده بر نقشه‌ی ستاد عملیات جنگی، یعنی یک هنگ حین حرکت، یک سنجاق با سر قرمز، سبز، آبی یا زرد نشانه‌ی یک تیپ در حین عملیات جنگی است. روی نقشه خم می‌شویم و پرچم کوچکی، سنجاقی، در جایی فرو می‌کنیم که نشانه‌ی هماهنگی نیروهاست و معیار تمام این عملیات همانست که در آن زمان بر واگنی سرخرنگ بر دیواره‌اش نقش بسته بود: 6 اسب یا 40 نفر. 
 برای افراد تک و تنها هیچگاه علایم شخصی در نظر گرفته نشده : مرد مسنی که، پنهانی در شب برای خودش نانی می‌برد و همسرش که قطعه‌ی نان خود را به او پیشکش می‌کند. یازده کشته: مردان، برادران، پسران، پدران و همسران، – تاریخ از برابر آنان با بی‌اعتنایی می‌گذرد، زعمای قوم خود را تطهیر می‌کنند. تنها نامی در کتاب‌ها باقی می‌ماند «استالینگراد» یا «بحران خواربار»- کلماتی که در پس آن‮ها افراد تک و تنها گم می‌شوند. آنان تنها در خاطر شاعری چون ولفگانگ بورشرت می‌مانند، که نمی‌توانست در برابر آن‮ها بی‌تفاوت باشد. 
———————
پی نوشت:
1- DIE STIMME WOLFGANG BORCHERTS ولفگانگ بورشرت (1947-1921)
2- geschwister SCHOLL این خواهر و برادر که از دانشجویان دانشگاه مونیخ بودند در سال 1944 همگام با چند دانشجوی دیگر علیه رژیم نازی فعالیت می‌کردند و بسیاری از آنان دستگیر و به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند. 
3- ترموپیل، تنگه‌ی باریکی است در شرق یونان که در سال 480 قبل از میلاد صحنه نبرد خونین بین اسپارتی‌ها و ایرانیان بود و به شکست کامل اسپارت انجامید. 
4- اشاره به نمایشنامه بورشرت «بیرون، پشت در» است.

نویسنده: هاینریش بل
گرد‌آوری و ترجمه: بیژن قدیمی

از کتاب: به‌یاد هاینریش بل، گزیده‌ای از مقالات و سخنرانی‌های ادبی و اجتماعی هاینریش بل
انتشارت آگاه چاپ اول، تهران 1364
حروف‮چین: شراره گرمارودی

www.dibache.com

شغلم: خندیدن

وقتی از من راجع به شغلم می‌‎پرسند، دست و پایم را گم می‌کنم، صورتم سرخ می‌شود و زبانم می‌گیرد؛ منی که در سایر موارد، اعتماد به نفسم معروف است. به آدم‌هایی که در برابر چنین سوالی می‌توانند بگویند: «بنا هستم» غبطه می‌خورم. به آرایشگرها، حسابدار‌ها و نویسنده‌‌ها هم از این لحاظ غبطه می‌خورم که ماهیت شغلشان مشخص است، و نیاز به توضیح ندارد. اما من مجبورم در برابر چنین سؤالی بگویم: «شغل من خندیدن است.» و از آنجایی که در جواب سؤال دوم که می‌پرسند: «از این راه امرار معاش می‌کنید؟» مجبورم پاسخ مثبت بدهم، طبعاً توضیحات دیگر هم ضروری می‌شود. من جداً از راه خندیدن امرار معاش می‌کنم و کار و بارم هم بدک نیست؛ چون ـ اگر بخواهم به زبان بازاری بگویم ـ خنده‌هایم خریدار دارد. در این حرفه بسیار ماهر و کارآزموده‌ام و کسی در ظرافت‌های هنر خندیدن، به پای من نمی‌رسد. تا مدت‌ها برای اینکه از توضیحات کسالتبار یا ناخوشایند طفره بروم، خودم را بازیگر معرفی می‌کردم، اما استعداد بازیگری و فن بیانم آنقدر نازل است که احساس می‌کردم حقیقت را نمی‌گویم: من عاشق حقیقتم و حقیقت این است که شغل من خندیدن است. نه دلقکم نه کمدین، مردم را شاد نمی‌کنم، بلکه نقش شادی را بازی می‌کنم: مثل یک امپراطور رومی یا یک نوجوان احساساتی می‌خندم، با خنده قرن هفدهم به همان اندازه آشنایم که با خنده‌ی قرن نوزدهم، و اصلاً اگر لازم باشد به سبک همه قرون می‌خندم، مثل همه قشر‌های اجتماعی با سنین مختلف. خ‍ُب این حرفه را یاد گرفته‌ام، همانطور که کفاش تخت زدن به کفش را یاد می‌گیرد. خنده یک آمریکایی، آفریقایی، سفیدپوست، سرخ‌پوست یا زرد پوست را به خوبی در وجودم دارم و به اندازه دستمزدم، هر جور که کارگردان بخواهد، می‌خندم. خیلی به درد می‌خورم. خنده‌ام را روی صفحه گرامافون ونوارکاست ضبط می‌کنند. کارگردان‌های برنامه‌‌های تلویزیونی با من رفتاری محترمانه دارند. مثل آدم‌های مالیخولیایی، هیستریک یا متین و موقر می‌خندم، مثل مأمور تراموا یا کارآموز مواد غذایی؛ خندیدن در صبح، عصر و بعداز نیمه شب، و خنده سپیده‌دم، خلاصه هر جا و هر طور که فکرش را بکنی، من از عهده‌اش برمی‌آیم. بدون شک همه تایید خواهند کرد که چنین حرفه‌ای آسان نیست، به‌خصوص که به خنده مسری هم تسلط دارم و این در واقع تخصص من است. بنابراین به مهره‌ای غیر قابل حذف تبدیل شده‌ام، حتی برای کمدین‌‌های درجه سه و چهار، که به حق نگران مزه‌‌هایی هستند که در برنامه‌هایشان می‌پراکنند، و من تقریباً هر شب، به عنوان یک مشوق حرفه‌ای و نکته‌سنج در نمایش‌هایشان حضور می‌یابم و در جا‌های ضعیف برنامه، خنده‌‌های مسری سر می‌دهم. باید دقیقاً به موقع باشد خنده‌‌های هیجان‌انگیز و پرشورم نباید دیرتر یا زودتر از وقت خودش سر داده شود. طبق برنامه شلیک خنده را ر‌ها می‌کنم و کل شنوندگان را با خود همراه می‌سازم؛ و بدین ترتیب، برنامه نجات می‌یابد. اما بعد خسته و کوفته یواشکی به رختکن می‌خزم، پالتویم را به تن می‌کنم و از اینکه بالاخره کارم در آن روز به پایان رسیده است، احساس سعادت می‌کنم. در خانه اغلب تلگرام‌هایی انتظار مرا می‌کشند: «نیاز فوری به خنده شما. پذیرش سه‌شنبه» و چند ساعت بعد در حالی که در دل از مهارتم ناراضی‌ام، در قطاری گرم چمپاتمه زده‌ام. روشن است که چرا بعد از اتمام کار، یا در ایام مرخصی میل چندانی به خندیدن ندارم: شیردوش از اینکه می‌تواند گاو را فراموش کند خوشحال است و بنا نیز از اینکه سیمان را از ذهن دور کند سعادتمند. در‌های خانه نجار خرابند. قناد عاشق خیارشور است و قصاب عاشق شیرینی بادامی. نانوا هم سوسیس را به نان ترجیح می‎دهد. گاوباز‌ها عاشق بازی با کبوتر، و بوکسور‌ها وقتی خون دماغ شدنِ فرزندشان را می‌بینند، رنگ از صورتشان می‌پرد. همه این‌ها برای من قابل درک است، چون خودم هم هنگامی که کارم تمام می‌شود، هرگز خنده‌ای بر لب ندارم. من آدمی بی‌نهایت جدی هستم. و مردم، شاید به حق، من را آدمی بدبین می‌انگارند. در اولین سال‌های ازدواجمان همسرم اغلب می‌گفت: «یکبار هم که شده بخند!» اما در این مدت برایش مسلم شده که من قادر به برآوردن آرزویش نیستم. هنگامی که عضلات کشیده صورتم و روحیه خسته‌ام را با جدیتی عمیق جبران می‌کنم، خوشبختم. آری، حتی از خنده‌‌های دیگران عصبی می‌شوم چون این خنده‌‌ها مرا به یاد حرفه‌ام می‌اندازد. همسرم نیز خندیدن را از یاد برده و به این ترتیب زندگیمان آرام و بی‌سر و صداست. گه‌گاه او را هنگام لبخند زدن غافلگیر می‌کنم و خودم هم می‌خندم. ما با هم آهسته حرف می‌زنیم. چون از سر و صدای برنامه‌هایش نمایشی بیزاریم. به نظر کسانی که خوب مرا نمی‌شناسند آدم احمقی هستم. شاید هم همین‌طور باشد چون مجبورم اغلب بی‌دلیل بخندم. در زندگی شخصی چهره سردی دارم، فقط گاهی به خود اجازه می‌دهم لبخند کمرنگی بزنم. خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که آیا تاکنون واقعاً خندیده‌ام؟ نه. خواهر و برادرهایم که می‌گویند از بچگی آدم جدی‌ای بوده‌ام.
خلاصه، به شیوه‌‌های مختلفی می‌خندم، اما خنده‌ی خودم را نمی‌شناسم!

نویسنده: هاینریش بل
مترجم: سهراب برازش

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.