داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

این‌جا در همسایگی خود دوستی دارم. مردی بور و چاق، که صندلی‌اش را زمستان و تابستان چفت پنجره می‌گذارد. جوان‌تر از سن و سالش به نظر می‌آید، چهر‌ه‌ی کنجکاوش گاهی وقت‌ها حالتی بچه‌گانه به خود می‌گیرد. اما روزهایی هم هست که پیر می‌نماید و دقیقه‌ها مثل سالی بر او می‌گذرد و یک‌هو پیری فرتوت می‌شود و چشم‌های بی‌فروغش تقریباً از زندگی خالی است. خیلی وقت است با هم آشناییم. اوایل فقط هم‌دیگر را می‌دیدیم. بعدها بی‌اختیار تبسمی بر لب‌های‌مان نقش می‌بست. یک سال آزگار فقط سلام و علیکی به‌هم می‌کردیم و یادم نمی‌آید از کی شروع کردیم به صحبت کردن و از این‌جا و آن‌جا و باب دوستی‌مان باز شد. یک‌بار که از کنارش رد می‌شدم پنجره‌اش رو به پاییز آرام و شاعرانه باز بود، با صدای بلند گفت:
«روز بخیر! مدتی است شما را ندیده‌ام.»
مثل همیشه کنار پنجره‌اش رفتم و در حال راه رفتن گفتم:
«سلام اوالد! رفته بودم سفر.»
با چشم‌های بی‌قرارش پرسید:
«کجا بودید؟»
«روسیه!»
بعد به‌صندلی تکیه داد و گفت:
«اوه، این همه دور. این روسیه چه‌طور سرزمینی است؟ پهناور است، نه؟»
گفتم:
«بله، پهناور است و به‌علاوه…»
اوالد تبسمی کرد و سرخ شد.
«سوالم احمقانه بود؟»
«نه، اوالد، برعکس به‌جا هم بود. وقتی شما می‌پرسید چه سرزمینی است، خیلی چیزها به دهنم می‌رسد. مثلاً این که روسیه با کجا هم ‌مرز است.»
دوستم دوید میان حرفم و گفت:
«در شرق است؟»
من به فکر فرو رفتم و گفتم:
«نه.»
دوست چلاقم با کنجکاوی پرسید:
«در شمال؟»
یک‌هو به فکرم رسید که بگویم:
«ببینید! نقشه‌های جغرافی مردم را گمراه می‌کنند. در نقشه‌ها همه چیز مسطح و صاف است و وقتی چهار جهت اصلی را نشان می‌دهند، خیال می‌کنند همه چیز را گفته‌اند. اما یک سرزمین که اطلس جغرافیایی نیست. کوه‌ها و دره‌هایی دارد که آن‌ها هم جایی وصل‌اند و پستی و بلندی‌هایی دارند.»
دوستم به فکر فرو رفت و گفت:
«آها، حق با شماست. روسیه از دو طرف با کجا هم مرز است؟»
یک‌هو قیافه‌ی دوست ناخوشم مثل بچه‌ها شد.
گفتم:
«می‌دانید که…»
«با خدا هم مرز است؟»
من در تأیید حرفش گفتم:
«بله، باخدا!»
دوستم طوری سرش را تکان داد که انگار حرفم را فهمیده است. بعد هم آثاری از تردید بر چهره‌اش نقش بست.
«مگر خدا کشور است؟»
در جوابش گفتم:
«گمان نمی‌کنم، ولی در زبان‌های ابتدایی خیلی از چیزها یک نام دارند. در آن جاها گاهی یک امپراتوری، خدا نام دارد و کسی را که بر آن حکم می‌راند، هم خدا می‌نامند. اقوام ابتدایی، اغلب بین سرزمین خود و پادشاه‌شان هیچ تمایزی قائل نمی‌شوند. هر دو بزرگ و مهربان‌اند، هراسناک و مقتدر.»
مرد کنار پنجره به آرامی گفت:
«می‌فهمم. ولی در روسیه مردم می‌دانند که با خدا همسایه‌اند؟»
«آدم در همه‌ی لحظات این را می‌فهمد. تأثیر خداوند بسیار قوی است. چیزهای زیادی از اروپا می‌آورند، که همین که به مرز می‌رسد تبدیل به سنگ می‌شود. در میان‌شان سنگ‌های قیمتی هم هست، ولی این مورد آخر فقط برای اغنیاست؛ برای طبقه‌ی به اصطلاح «ممتاز». از امپراتوری دیگری نان وارد می‌شود، که قوت لایموت مردم است.»
«پس مردم آن‌جا وضع شان خوب است؟»
با تردید گفتم:
«نه خیر! این طورها هم نیست. وارداتی که از طرف خدا می‌آید برای خودش حساب و کتابی دارد.»
سعی کردم او را از این فکرها در بیاوردم.
«ولی مردم خیلی از شعائر این همسایه‌ی پهناور را پذیرفته‌اند. مثلاً همه‌ی گذشته‌ی آیینی‌اش را. مردم با تزار طوری حرف می‌زنند که انگار خداست.»
«که این‌طور! پس به او نمی‌گویند: عالی جناب!»
«نه، هر دو را پدر عزیز خطاب می‌کنند.»
«و جلو هر دو زانو می‌زنند.»
«همه جلو هر دو به خاک می‌افتند؛ پیشانی بر زمین می‌سایند، می‌گریند و می‌گویند: من گناه‌کارم، پدر عزیز مراببخش! آلمانی‌هایی که این کارها را می‌بینند، ادعا می‌کنند که این کارشان بردگی خفت‌بار است. ولی من در این مورد طور دیگری فکر می‌کنم. زانو زدن یعنی چه؟ یعنی ابراز هراس و احترام باطنی. آلمانی‌ها معتقدند برای این‌کار فقط کافی است کلاهت را از سر برداری. سلام و تعظیم هم مطمئناً بیان همین حالت‌هاست، حرکت‌هایی کوتاه و مختصر: در سرزمین‌هایی آن‌قدر کوچک که کسی نمی‌توانست خود را روی زمین بیندازد. ولی این حرکت‌های کوتاه و مختصر به‌زودی مکانیکی شد، بدون این‌که کسی از معنای آن چیزی بداند. از این رو خوب است در آن جایی که هنوز وقت و زمان برای این کار هست، حرکت‌ها را توضیح بدهند، در قالب کلمه‌ای بسیار زیبا و مهم: یعنی بیم و احترام باطنی.»
دوست چلاقم آه کشید:
«بله، اگر می‌توانستم، من هم زانو می‌زدم.»
بعد از مکثی کوتاه ادامه دادم:
«ولی در روسیه خیلی چیزهای دیگر هم از سوی خدا وارد می‌شود. مردم احساس می‌کنند هر چیز نویی را او می‌فرستد. لباس، غدا، هر نوع فضیلت و حتا هر گناهی از اراده‌ی او سرچشمه می‌گیرد. اوست که فرمان می‌دهد، پیش از آن که از چیزی استفاده کنند یا مرتکب کاری بشوند.»
مرد ناخوش، ترسان به من نگاه کرد.
من هم برای این‌که خاطرش را آسوده کنم بلافاصله گفتم:
«این فقط یک افسانه است که دارم برای‌تان نقل می‌کنم. به اصطلاح یک Bylina که به آلمانی ترجمه شده است. می‌خواهم به اختصار محتوای آن را برای‌تان تعریف کنم. عنوان آن "خیانت چگونه به روسیه راه یافت" است.»
من به پنجره تکیه کردم و مرد افلیج چشم‌هایش را بست؛ کاری که همیشه موقع شروع داستان می‌کرد.
روزگاری تزار ایوان مخوف تصمیم گرفت از فرمانروایان همسایه‌اش خراج بگیرد و دستور داد، در صورتی که دوازده کیسه‌ی طلا به مسکو (شهر سفید) نفرستند، با آن‌ها جنگ سختی بکند. پادشاهان همسایه پس از رایزنی پیغام دادند که اگر پاسخ سه معمای ما را بدهی خواسته‌ات را بر آورده می‌کنیم. در روز موعود که ما آن را مشخص می‌کنیم، به شرق جانب کوه سفید روانه شو و پاسخ سه معمای ما را بگو. اگر پاسخ‌هایت درست باشند، دوازده کیسه‌ی طلا و جواهری را که از ما خواسته‌ای به تو می‌دهیم.
تزار ایوان واسیلیه‌ویچ، اول به فکر فرورفت، ولی ناقوس‌های متعدد مسکو، شهر سفیدش، حواس او را از موضوع پرت کرد. آن‌گاه حکیمیان و رایزنانش را فراخواند و گفت: هر کس در جواب معماها در بماند، دستور می‌دهد او را به میدان سرخ، جلو کلیسای واسیلی ببرند و گردن بزنند.
آن قدر حکیمان را گردن زد که زمان موعود فرا رسید و او راهی نداشت جز این که عازم شرق بشود و پای آن کوه سفید برود که پادشاهان منتظرش بودند. جواب هیچ‌کدام از معماها را نیافته بود. ولی از آن‌جا که راه کوه سفید دور بود، امکان این‌که در راه به فرزانه‌ای بربخورد و از او یاری بخواهد نیز منتفی نبود. چون در آن گیرودار بسیاری از فرزانگان از ترس این که مبادا امیران ولایات بنا به عادت همیشگی سرشان را به جرم کم دانشی از تن‌شان جدا کنند، در گوشه و کنار متواری بودند. هیچ‌کدام از آن‌ها را در بین راه ندید. ولی صبح یکی از روزها چشم‌اش به دهقانی پیر با محاسنی بلند افتاد که مشغول ساختن کلیسایی بود. چوب‌های اسکلت بندی را تراشیده و نصب کرده بود و داشت پاره‌های ریز آن را درست می‌کرد. نکته‌ی عجیب در کار او این بود که به‌جای این‌که همه را یک‌جا توی خفتان بریزد، ببرد و روی اسکلت تعبیه کند، ‌یکی یکی بالا می‌برد و دوباره پایین می‌آمد و مدام این کار را تکرار می‌کرد. او ناچار بود آرام آرام کار کند و همه‌ی چهارصد تیرک کوچک را یکی یکی در جای خودش بگذارد. تزار به همین خاطر تاب و توانش را از کف داد و داد زد:
«احمق خرفت! (در روسیه اغلب دهقانان را این طور صدا می‌زنند) بهتر نیست چوب‌ها را یک‌جا جمع بکنی و یک‌دفعه آن‌ها را بالای سقف ببری. این‌طور کارت خیلی ساده‌تر می‌شود.»
دهقان که در این لحظه از سقف پایین آمده بود، ایستاد. دست‌هایش را سایبان چشمش کرد و در جواب تزار گفت:
«کار هر کسی را به خودش واگذار کن، تزار ایوان واسیلیه‌ویچ! در ضمن، حال که داری از این جا رد می‌شوی بگذار جواب آن سه معمایی را که باید در شرق پای کوه سفید، که فاصله‌ی چندانی تا آن نمانده است، بدهی، به تو بگویم.»
او با تیزهوشی جواب هر سه معما را به تزار گفت.
تزار از شدت تعجب یادش رفت از او سپاس‌گزاری کند. سرانجام پرسید:
«در ازای این خدمتت چه پاداشی می‌خواهی؟»
دهقان در حالی‌که یکی از چوب‌ها را در دست داشت و به‌طرف نردبان می‌رفت،‌گفت:
«هیچی!»
تزار گفت:
«بایست! این‌طوری که نمی‌شود، باید چیزی از من بخواهی.»
«خب –پدربزرگوار- حالا که این‌طور است، دستور بده یک کیسه از آن دوازده کیسه طلایی را که در شرق از پادشاهان همسایه می‌گیری، به من بدهند!»
تزار به علامت تأیید سری تکان داد و گفت:
«باشد، یک کیسه از آن را به‌تو می‌دهم.»
بعد هم به سرعت برق از آن‌جا رفت تا مبادا جواب معماها را فراموش کند.
بعدها که تزار با دوازده کیسه طلا از شرق برگشت، در مسکو در قصر را به روی خودش بست و با خود خلوت کرد.
جواهرات را از کیسه‌ها در آورد و کوهی از جواهر در وسط تالار درست کرد. تالار در سایه‌ی جواهرات گم شده بود. تزار فراموش‌کار همه‌ی دوازده کیسه را خالی کرد. بعد یاد قولی که به دهقان داده بود افتاد. تصمیم گرفت کیسه‌ای از آن‌ها بردارد، ولی دلش نیامد، از آن کوه طلا چیزی کم شود. شبانگاه به حیاط قصر آمد؛ سه چهارم یکی از کیسه‌ها را با ماسهء نرم پر کرد، آرام به قصر برگشت، باقی مانده‌ی کیسه را با طلا پر کرد و صبح روز بعد با یکی از پیک‌هایش آن‌را برای دهقان پیر که در گوشه‌ای پرت و دور افتاده از روسیه، کلیسا می‌ساخت، فرستاد. همین‌که دهقان چشمش به پیک افتاد، از بام کلیسایی که هنوز خیلی مانده بود تمام شود، پایین آمد و فریاد زد:
«دوست من نزدیک‌تر نیا! با همان کیسه‌ای که سه چهارم آن ماسه و کمتر از یک چهارمش طلاست، از همان راهی که آمده‌ای برگرد! من لازمش ندارم. به سرورت بگو تاکنون پای خیانت به روسیه باز نشده بود. ولی از این به بعد هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتماد نخواهد کرد و تقصیر این‌کار به گردن اوست. چون حالا دیگر خودش راه و چاه خیانت را به همه نشان داد و قرن‌ها بعد این کار او در سراسر روسیه پیروان بی‌شمار خواهد یافت. من نیازی به طلا ندارم. من بدون طلا زندگی می‌کنم. من از او طلا نمی‌خواستم، بلکه خواسته‌ام حقیقت و صداقت بود. ولی او مرا فریفت. به سرورت، ایوان مخوف، تزار ایوان واسیلیه‌ویچ که در شهر سفیدش، در مسکو، با طینت بد در جامه زربفتش، جلوس کرده است؛ همه‌ی این حرف‌ها را بگو!»
هنوز پیک چند قدمی با تاخت نرفته بود که رو برگرداند، اما اثری از دهقان و کلیسایش نبود. از تیرچه‌های روی هم انباشته هم خبری نبود. تا چشم کار می‌کرد زمین خالی و مسطح پیش رویش بود. سوار، هراسان راه مسکو را در پیش گرفت. نقس نفس زنان خود را به تزار رساند و با زبانی که از ترس، بند آمده بود، تقریباً همه‌ی ماجرا را برایش حکایت کرد و با زبان بی‌زبانی گفت که دهقان مذکور، جز خداوند کس دیگری نبوده است.
دوستم بعد از این که حکایتم تمام شد، ‌آرام گفت:
«آیا واقعا پیک، درست می‌گفت؟»
گفتم:
«شاید! ولی می‌دانید که مردم… متعصب و خرافاتی هستند… خب اوالد، من باید بروم.»
مرد چلاق گفت:
«متأسفم. بازهم می‌آیید برایم قصه تعریف کنید؟»
«با کمال میل! ولی یک شرط دارم.»
اوالد با تعجب گفت:
«چه شرطی؟»
گفتم:
«شرطم این است که قصه را از سر تا ته برای بچه‌های همسایه تعریف کنید.»
«آخر، این روزها بچه‌ها به ندرت پیشم می آیند.»
من به او دلداری دادم و گفتم:
«به هر حال می‌آیند. شاید این اواخر حوصله نداشته‌اید برای‌شان قصه بگویید. شاید هم قصه یا قصه‌های دندان‌گیری در چنته نداشته‌اید. باور می‌کنید وقتی کسی یک قصه‌ی واقعی و درست و حسابی بلد است، نمی‌تواند آن را مخفی کند؟ قصه را به ذهن بسپارید، خیلی زود پخش می‌شود، به خصوص بین بچه‌ها! به امید دیدار!»
بعد از آن از پیش دوستم رفتم. درست در همان روز قصه به گوش بچه‌ها رسید.
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilke)
مترجم: علی عبداللهی

که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس. همه‌ی شهرها تابستان‌ها بو می‎دهند. آن‌گاه خانه‌ی سوت و کور عجیبی دیدم. روی نقشه نبود، روی سردرش به خط خوانا نوشته بودند: ازیل دونویی. کنار در ورودی قیمت‌ها را زده بودند. خواندم. گران نبود.
و دیگر چه؟ کودکی در کالسکه بی‎حرکت. تپل و سبزه‌رو بود و دملی گنده بر پیشانی داشت. پیدا بود دمل در حال خوب شدن پوست می‎اندازد و درد نمی‎کند. کودک با دهان باز خواب بود و در بوی یدوفرم، سیب زمینی سرخ کرده و ترس دَم می‎زد. درست به همین سادگی. اصل کار زنده ماندن بود. بله، اصل کار همین بود.
مـن از خوابیدن کنار پنجره‌ی باز دست بردار نیستم. ترامواها زنگ‌زنان با هیاهو از میان اتاقم می‎گذرند. از روی من می‎گذرند. دری به‌هم می‎خورد. جایی جام پنجره‎ای جرینگ می‎ریزد؛ غش‌غش تکه‎های گنده و کرکر خرده ریزه‎هایش را می‎شنوم. بعد ناگهان صدای گنگ و خفه‎ای از سوی دیگر، از توی خانه. کسی از پله‎ها بالا می‎آید. می‎آید و می‎آید. آن‌جاست، خیلی وقت است آن‌جاست، آن‌گاه می‎رود. و باز خیابان. دختری جیغ می‎کشد: «آه! ته توآ، ژونو ووپلو» تراموایی هیجان‌زده از راه می‎رسد، سپس می‎گذرد، از روی همه چیز می‎گذرد. کسی فریاد می‎کشد. مردم می‎دوند و از هم جلو می‎زنند سگی پارس می‎کند. چه آرامشی: سگ. دم‌دمای صبح حتا خروسی می‎خواند، و این آسایش بی‌کرانه است. یعد یک‌باره خوابم می‎برد.
این از سروصدا. اما این‌جا چیز ترسناک‎تری هم هست: سکوت. به گمانم گاه در آتش‌سوزی‌های بزرگ، چنین لحظه‌ی پرتنشی رخ می‎دهد: آب‌فشان‌ها بند می‎‏آیند، آتش‌نشان‌ها دیگر از نردبان‌ها بالا نمی‎روند، و کسی از جا نمی‎جنبد. قرنیزی دودزده بی‌صدا بر فراز سرکج می‎شود و دیواری بلند، که پشتش آتش زبانه می‎کشد، بی‎صدا شکم می‎دهد. همه گردن کشیده با چهره‎هایی پرچین منتظر فروپاشی وحشتناکند. این‌جا، سکوت، همان حال را دارد.
دیدن را یاد می‎گیرم. نمی‎دانم چرا، اما همه چیز ژرف‌تر در من رسوخ می‎کند و دیگر آن‌جا که همیشه باز می‎ایستد،‌ نمی‎ماند. ضمیری دارم که از آن بی‎خبر بودم. حالا همه‌چیز بدان‌جا می‎رود. آن‌جا چه پیش می‎آید، نمی‎دانم.
امروز که نامه می‎نوشتم، به فکرم رسیده تازه سه هفته این‌جا هستم. جای دیگر، مثلاً ییلاق، سه هفته، یک روز به نظر می‎رسد؛ اما این‌جا انگار یک سال گذشته است. دیگر نامه هم نمی‎خواهم بنویسم چه فایده دارد به کسی بگویم که دارم آدم دیگری می‎شوم؟ اگر آدم دیگری بشوم، پس دیگر کسی که بودم نیستم؛ و اگر چیزی جز آن‌چه بودم هستم، روشن است که دیگر آشنایی ندارم. پس برای غریبه‎ها، برای آن‌ها که مرا نمی‎شناسند، چه بسا نمی‎توانم چیزی بنویسم.
پـیش‌تر از این حرف را زده‎ام؟ دیدن را یاد می‎گیرم. بله، ‌تازه شروع کرده‎ام. هنوز خوب پیش نمی‎رود. اما می‎خواهم از وقتم بیشتر استفاده کنم.
برای نمونه تا کنون نمی‎دانستم چند صورت هست. آدم‌ها زیادند، اما صورت‌ها خیلی زیادترند، چون هر کس چند صورت دارد. برخی، سال‌های سال تنها یک صورت دارند که طبعاً فرسوده و چرک می‎شود، چین و چروک بر می‎دارد، و هم‌چون دستکشی که در سفر به دست کرده باشند کش می‎آید. این دسته، صرفه‌جو و ساده‎اند، صورت خود را تغییر نمی‎دهند و حتا تمیزش هم نمی‎کنند. می‎گویند همین صورت خوب است، و کیست که خلافش را اثبات کند؟ اما از آن‌جا که چند صورت دارند، این سوال پیش می‎آید که با بقیه چه می‎کنند؟ ذخیره‎اش می‎کنند. به درد بچه‎هاشان می‎خورد. اما گاهی هم پیش می‎آید که سگ‌هاشان با همان صورت‌ها بیرون می‎روند. و چرا نروند؟ صورت، صورت است دیگر.
کسانی هم صورت‌هاشان را یکی پس از دیگری می‎پوشند و در می‎آورند و کهنه می‎کنند. اولش انگار تا بخواهی صورت دارند، اما پا به چهل سالگی که می‎گذارند نوبت آخری می‎رسد. این دیگر غم انگیز است. آنان هوای صورت‌هاشان را ندارند، آخرین صورتشان هفت روز بیش‌تر دوام نمی‎آورد. سوراخ سوراخ می‎شود و جا‎به‎جا به نازکی کاغذ است. سپس، لایه زیرین، ناصورت، نم نم پیدا می‎شود و آن‌ها با آن می‎روند و می‎آیند.
اما آن زن، آن زن؛ یک‌سره در خود مچاله شده، بر دست‌هایش فرو افتاده بود. کنج خیابان نتردام دشان بود. همین که دیدمش، پا سست کردم. وقتی بی‌نوایی غرق فکر و خیال باشد، نباید مزاحمش شد. شاید سرانجام چیزی را که به فکرش می‎رسد، بیاید.
خیابان بسیار خلوت بود، ‌خلوتی ملال‎انگیز؛ چنان‌که گام‌هایم را از زیر پاهایم می‎قاپید و تلغ تلغ، انگار با کفش چوبی، به این سو و آن سو می‎برد. زن یکه خورد و چنان به سرعت و شدت از خود رها شد که صورتش میان دو دستش ماند. صورت را توی دست‌هایش دیدم، آن شکل تو خالی را. به قیمت تلاشی باور نکردنی توانستم تنها به دست‌ها نگاه کنم، نه به چیزی که از آن کنده شده بود. با دیدن صورتی از درون به خودم لرزیدم، اما از پوست کنده بی‎صورت بسی بیشتر می‎ترسیدم.
مـی ترسم. کسی که بترسد، باید در برابر ترس دست به کاری بزند. بیمار شدن در این‌جا مصیبتی است و اگر یکی به فکر بیفتد که مرا ببرد به هتل دیو، بی شک آن‌جا می‎میرم. هتلی دل‌پسند است،‌ با مراجعان بسیار. کمتر می‎توان نمای کلیسای جامع پاریس را تماشا کرد و از خطر تصادف با یکی از وسایل نقلیه بی‌شماری که با سرعت تمام از فضای باز جلو آن می‎گذرند در امان ماند. آن‌ها ترامواهای کوچکی هستند که یک‌ریز زنگ می‎زنند، و اگر بی‌نوایی رو به مرگ به سرش بزند که یک‌راست به مسافرخانه‌ی الهی برود، حتا شخص دوک ساگان هم ناچار باید کالسکه‎اش را نگه دارد. آدم‌های رو به مرگ یک‌دنده‎اند و هنگامی که مادام لوگران، سمسار خیابان مارتیر، به سوی میدان اصلی سیته می‎راند، پاریس از حرکت باز می‎ماند. لازم به یادآوری است که این کالسکه‎های کوچک شیطانی پنجره‎هایی با شیشه‎های مات دارند که حس کنجکاوی آدم را برمی‎انگیزد و می‎توان پشت آن‌ها با شکوه‎ترین سکرات موت را مجسم کرد؛ برای این کار نیروی تخیل دربانی کفایت می‎کند. اگر کسی تخیل قوی‎تری داشته باشد و مهارش را رها کند، هیچ چیز جلو دارش نیست. اما من کالسکه‎های روباز هم دیده‎ام، کالسکه‎های کرایه‎ای با کروک عقب زده که کرایه معمولی می‎گرفتند: دو فرانک برای ساعت احتضار.
این هتل عالی بسیار قدیمی است. حتا در عهد شاه کلوویس، مردم روی برخی تختخواب‌هایش می‎مردند. حالا بر 559 تخت می‎میرند درست هم‌چون کارخانه. اگر تولید بسیار زیاد باشد، دیگر مرگ یک تن به چیزی گرفته نمی‎شود؛ اما این اهمیت ندارد. چیزی که مهم است کمیت است. این روزها چه کسی برای مرگ تمام عیار ارزش قایل است؟ هیچ‌کس. حتا پول‌دارها، که هر چه باشد از عهده مرگی آبرومند بر می‎آیند، انگار دیگر به فکر این چیزها نیستند؛ آرزوی داشتن مرگی از آن خود روز به روز کمیاب‎تر می‎شود. کمی دیگر که بگذرد، مثل زندگی خوش کمیاب می‎شود. خدایا، همه چیز دم دست است. از راه می‎رسی، زندگی را می‎یابی، حاضر و آماده، تنها باید آن را زیب تن کنی. می‎خواهی بروی یا ناچاری بروی: به هر رو زحمتی ندارد: بفرمایید قربان، این هم مرگ حضرت عالی. هر جور که مرگ برسد، می‎میری؛ به مرگی می‎میری که با بیماری‎ات هماهنگ است. (چون از وقتی که بیماری‌ها را شناختی، این را هم دریافتی که پایان‌های گوناگون مرگ‌بار، به بیماری‌ها وابسته است نه به اشخاص، به بیان دیگر از دست بیمار کاری ساخته نیست.)
در آسایشگاه‌ها که مردم آن همه مشتاقانه و سپاسگزار پزشک‌ها و پرستاران می‎میرند، از مرگی در خور آن نهاد برخوردارند. بسیاری چنین مرگی را می‎پسندند. اما کسی که در خانه می‎میرد، طبیعی است که مرگ محترمانه‌ی اشراف را برگزیند، مرگی که سرآغاز تشییع جنازه درجه یک با تمامی تشریفات خوشایند بعدی است. بی‌نواها بیرون می‎ایستند و سیر تماشا می‎کنند. پیداست که مرگ اینان بسی پیش پا افتاده است، بی هیچ بروبیایی. به همین خرسندند که مرگی کم و بیش هم اندازه خود بیابند. گاهی خیلی گشاد است. فقط وقتی دور سینه تنگ باشد یا مایه‌ی خفگی بشود، کار دست آدم می‎دهد.
وقتی یاد خانه می‎افتم، که دیگر کسی در آن نیست، گمان می‎کنم پیش‌تر باید جور دیگری بوده باشد. در گذشته بر آن بودند (یا شاید گمان می‎‏کردند) که هر کس بارِ مرگی از آن خود دارد، هم‌چون میوه‎ای که هسته‎اش را. کودکان مرگی کوچک و بزرگ‌ترها مرگی بزرگ داشتند. مرگ زن‌ها در زهدان بود و از آن مردها در سینه‎هاشان. هر کس مرگ خود را داشت و همین به او منزلتی ویژه و غروری خاموش می‎بخشید.
پدر بزرگم بریگه پیش‌کار پیر انگار مرگش را با خود به هر سو می‎برد. چه مرگی هم: دوماه تمام، و چنان پر غوغا که صدایش تا آن سرخانه اربابی می‎رسید.
خانه‌ی دراز و کهنه‌ی اربابی برای این مرگ بسیار کوچک بود؛ انگار لازم بود اتاق‌های دیگری هم بسازند، چون بدن پیشکار دم به دم بزرگ‌تر می‎شد و مدام می‎خواست از اتاقی به اتاق دیگر ببرندش، اگر هنوز روز تمام نشده، از این‌که دیگر اتاقی نبود که در آن نخوابیده باشد، سخت به خشم می‎آمد. آن‌گاه خیل پیشخدمت‌ها و کلفت‌ها و سگ‌ها که همیشه دور و برش بودند، ناچار می‎شدند با او به طبقه‌ی بالا، به اتاقی بروند که مادر فقیدش در آن مرده بود، و از بیست سال پیش که او را از آن بیرون برده بودند، دست نخورده مانده بود و تا آن زمان به کسی اجازه نداده بودند پا در آن بگذارد. اکنون خرد و کلان به درون اتاق ریختند. پرده‎ها را پس زدند و نور شدید بعد از ظهر تابستان به هر چیز خجول و ترسان سرک کشید و ناشیانه در آینه‎هایی که ناگهان در برابرش قرار گرفتند باز تابید. کسانی هم که در اتاق بودند همین‌طور. دخترهای خدمتکار از فرط کنجاوی نمی‎دانستند دست‌هاشان را چه کنند، پیشخدمت‌های جوان با دهان باز به هر چیز زل می‎زدند، و پیشخدمت‌های مسن‎تر به هر گوشه سرک می‎کشیدند و می‎کوشیدند هر چه را که درباره‌ی این اتاق دربسته شنیده بودند و اینک سرانجام خود را در آن می‎یافتند به یاد آوردند
اما به ویژه چنین می‎نمود که سگ‌ها از حضور در اتاقی که همه چیزش بو می‎داد به هیجان آمده‎اند. تازی‌های دورگه بلند قد و باریک اندام روسی یک‌ریز پشت مبل‌های راحت به این سو و آن سو می‎دویدند، با حرکت‌های نرم و موزون و گام‌های بلند رقص‌وار در اتاق می‎رفتند و می‎آمدند، هم‌چون سگ‌هایی که بر بیرق خانوادگی می‎کشند، روی پا بلند می‎شدند، پنجه‎های باریک‌شان را بر قاب طلایی و سفید پنجره می‎گذاشتند و با پوزه کشیده و کنجکاو و پیشانی پس رفته به چپ و راست حیاط نگاه می‎کردند. سگ‌های کهربایی کوچک آلمانی بر صندلی راحت بزرگ با روکش ابریشمی نزدیک پنجره می‎نشستند و طوری نگاه می‎کردند که انگار همه چیز مرتب است، و توله‌ی شکاری پشمالوی اخمویی پشت خود را به لبه پایه مطلای میز می‎مالید و فنجان‌های چینی سِور توی سینی نقاشی شده را به لرزه می‎انداخت.
باری، آن اشیای خواب آلود منگ به بد هنگامه‎ای گرفتار شده بودند. چه بسا از لای کتابی که دست شتابزده‎‏ای ناشیانه بازش می‎کرد، گل‌برگ گل سرخی پرپر زنان می‎افتاد و لگدمال می‎شد؛ اشیای کوچک شکننده را برمی‎داشتند و همین که می‎شکستند، ‌آن‌ها را بی درنگ سرجایش می‎گذاشتند؛ برخی چیزهای پنهان شده را نیز یا زیر پرده‎ها می‎چپاندند یا پشت توری مطلای جلو بخاری پرت می‎کردند. دم به دم چیزی می‎افتاد؛ بر فرش صدایی خفه داشت و بر چوب‌فرش کف اتاق، صدایی روشن؛ اما به هر رو می‎شکست و یک‌باره ریز ریز می‎شد یا بی‌صدا ترک برمی‎داشت، چرا که این اشیای نازپرورده تاب هیچ گونه سقوطی را نداشتند.
و اگر به فکر کسی می‎رسید که بپرسد چه چیزی این نابودی تمام و کمال را به اتاقی کشانده که آن همه با وسواس از آن مراقبت می‎شد، پاسخ‌اش فقط یک کلمه بود: مرگ.
مرگ کریستف دِتِلو بریگه پیشکار سلطنتی در اولسگور. چون او با شکمی باد کرده که از اونیفورم سرمه‎یی‎اش بیرون زده بود وسط اتاق دراز کشیده بود و نمی‎جنبید. چشم‌های او، در صورت بزرگ غریبش که دیگر برای هیچ‌کس آشنا نبود، بسته بود: دیگر چیزهایی را که اتفاق می‎افتاد نمی‎دید. نخست سعی کرده بودند او را روی تخت بخوابانند، اما مقاومت کرده بود، چرا که از همان روزهای اول شدت بیماری‎اش، از تخت بی‌زار بود. از آن گذشته تخت بسیار کوچک بود، پس کاری نمی‎شد کرد جز این که روی فرش بخوابانندش؛ از رفتن به طبقه‌ی پایین هم خودداری می‎کرد.
به این ترتیب آن‌جا دراز کشیده بود و خیال می‎کردی مرده است. همین‌که هوا کم کم رو به تاریکی گذاشت، سگ‌ها یک به یک از لای در خزیدند. تنها توله سگ شکاری پشمالو، اخم کرده کنار اربابش نشسته بود و پنجه پر پشم دستش را روی دست گنده خاکستری کریستف دتلو گذاشته بود. بیش‌تر پیشخدمت ها هم بیرون اتاق، در راه‌رو سفید که از اتاق روشن‎تر بود ایستاده بودند؛ اما آن‌ها که در اتاق مانده بودند، گه‌گاه دزدانه به تل بزرگ وسط اتاق که کم کم تاریکی آن را می‎پوشاند می‎نگریستند و آرزو می‎کردند که کاش چیزی جز پوششی بزرگ روی چیزی پوسیده نباشد.
اما چیز دیگری هم بود. صدایی بود، صدایی که هفت هفته پیش از این، هیچ‌کس آن‌را نمی‎شناخت. چرا که صدای پیشکار نبود. صدای کریستف دتلو نبود، بلکه صدای مرگ کریستف دتلو بود.
مرگ کریستف دتلو چه روزهای بسیار که در اولسگور زیسته بود و با خرد و کلان حرف زده بود و خواسته بود ببرندش، اتاق آبی را خواسته بود، تالار کوچک را خواسته بود، سرسرای بزرگ را خواسته بود. خواسته بود آدم‌ها بخندند، حرف بزنند، بازی کنند و ساکت باشند و همه این‌ها هم زمان باشد. خواسته بود دوستان را ببیند، زن‌ها را ببیند و کسانی را که مرده بودند، ببیند. و خواسته بود خودش هم بمیرد: خواسته بود. خواسته بود و فریاد زده بود.
شب که فرا می‎رسید، آن دسته از خانگیان که مراقبت از بیمار را به عهده نداشتند آهنگ خواب می‎کردند. اما درست در آن دم، مرگ کریستف دتلو نفیر می‎کشید، نفیر می‎کشید و نعره می‎زد، و می‎غرید، چنان کشدار و ممتد که سگ‌ها، که نخست هم‌راه او زوزه می‎کشیدند، خاموش می‎شدند و یارای آن نمی‎یافتند دراز بکشند، ترسان و لرزان بر پاهای بلند و باریک‌شان می‎ایستادند. و هنگامی که روستاییان در شب تابستانی بی‌کرانه و نقره‌گون دانمارک غریو مرگ را شنیدند، چنان از بستر جهیدند که انگار تندری غریده است. لباس پوشیدند و بی آن‌که حرفی بزنند دور چراغ نشستند تا همه چیز پایان یافت . زن های پا به ماه را به دورترین اتاق‌ها و نفوذ ناپذیرترین پستوها بردند؛ اما آنان نیز آن صدا را شنیدند، شنیدند، انگار که از جسم خود آنان بر می‎خاست و التماس کردند که اجازه یابند از جا برخیزند، و آمدند، رنگ‌پریده و پت و پهن، در کنار کسانی نشستند که چهره‎هایی در هم داشتند. و گاوهایی که وقت زاییدن‌شان بود درمانده و بی یاور بودند، از شکم یکی از آن‌ها گوساله‎ای مرده را با دل و روده گاو بیرون کشیدند، چون که انگار قصد بیرون آمدن نداشت. و همه، کار روزانه‌شان را بد انجام دادند و یادشان رفت علوفه بیاورند، چون که روز را در هراس از شب به سر بردند و از بیدار خوابی مدام و از خواب پریدن‌های هراسان چنان کرخت بودند که نمی‎توانستند چیزی به خاطر بسپارند. و هنگامی که یکشنبه‎ها هم‌چنان به کلیسای سپید و آرام رفتند، دعا کردند که دیگر اربابی در اولسگور نمانده باشد: زیرا که این یکی، ارباب هول‌ناکی بود. کشیش هم از بالای سکوی وعظ فکر و دعای‌شان را با صدای بلند به زبان آورد؛ چون او هم دیگر شب‌ها خواب نداشت و نمی‎توانست از کار خدا سر درآورد. و ناقوس که رقیب سرسختی پیدا کرده بود که سرتاسر شب می‎غرید، و اگر از همه‌ی جان فلزی‎اش نیز صدا در می‎آورد باز هم حریف او نمی‎شد، همین را گفت. باری، همه همین را گفتند؛ و یکی از جوان‌ها نیز خواب دیده بود به عمارت اربابی رفته ارباب را با چنگک کشته است؛ و آنان چنان پریشان، از پا افتاده و وامانده بودند که به داستان خواب او گوش دادند و ناخودآگاه براندازش کردند تا ببینند آیا به‌راستی از پس چنین کاری برمی‎آید یا نه. فکر و ذکر همه در ناحیه چنین بود، در حالی‌که تا چند هفته پیش پیشکار را دوست داشتند و بر او دل می‎سوزاندند. اما با همه‌ی این حرفها، چیزی عوض نمی‎شد. مرگ کریستف دتلو که در اولسگور جا خوش کرده بود، شتابی نداشت. آمده بود که ده هفته بماند، و ده هفته ماند. و در این مدت چنان اربابی شده بود که کریستف دتلو بریگه به خواب هم ندیده بود. هم‌چون سلطانی بود که از آن پس و برای همیشه مخوف نامیده شده است.
این مرگ، مرگ آدمی استسقایی نبود. مرگ شریر شاه‌واری بود که پیشکار همه‌ی عمر در درونش داشت و از جان خود خوراکش داده بود. همه‌ی آن غرور بی‎حد، اراده و قدرت اشرافی که نتوانسته بود در زندگی آرام خود مصرف کند، به دست مرگش افتاده بود، همان مرگی که اکنون بی‎پروا در اولسگور خانه کرده بود.
اگر کسی از پیشکار می‎خواست که به مرگ دیگری جز این بمیرد، چگونه نگاهش می‎کرد؟ او به مرگ سرسخت خود می‎مرد.
و هنگامی که به کسانی که دیده‎ام یا درباره آنان شنیده‎ام، فکر می‎کنم، باز وضع از همین قرار است. همه، مرگی از آن خود داشتند. مردانی که مرگ خود را هم‌چون زندانی درون تخته‌بند تن با خود می‎بردند؛ زنانی که پیر و کوچک می‎شدند و سپس بر تختی بزرگ، انگار بر صحنه‌ی نمایش، در برابر همه‌ی خانواده، خدم و حشم و سگ‌ها، آرام و با وقاری اشرافی می‎مردند. حتا کودکان، کودکان بسیار کوچک، به مرگی کودکانه نمی‎مردند؛ در خود مچاله می‎شدند و چنان می‎مردند که پیش‌تر بودند و چنان‌که بعد می‎شدند.
چه زیبایی وهم انگیزی به زن‌ها می‎داد، زن‌هایی که آبستن بودند و شکم بزرگشان، که دست‌های ظریف‌شان به طور غریزی روی آن قرار می‎گرفت، دو میوه داشت: کودک و مرگ. آیا آن لبخند مات و پرورنده در چهره‌ی تهی آن‌ها از این فکر نبود که آن دو با هم رشد می‎کردند؟
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilki)
مترجم: مهدی غبرائی

از: «دفترهای مالده لائوریس بریگه»

بهار بود. خورشید شادمانه در پهنه شفاف و کبود آسمان لبخند می‌زد، انوار آن به سختی راه گم می‌کردند و تا طبقه میانی آن خانه در آن کوچه فرعی باریک می‌رسیدند. پرتو ضعیف نور از لابلای پنجره‌های کوچک آن اتاق ساده نفوذ می‌کرد و بر دیوار پشتی سفیدکاری شده دیواره‌های ناپایدار ترسیم می‌کرد، پرتو رنگ‌باخته‌ای که از یکی از پنجره‌های خانه مرتفع روبه‌رو باز تابیده بود.
پسربچه‌ای که هر روز کنار پنجره طبقه دوم بازی می‌کرد از دیدن جنب‌وجوش سرخوشانه لکه‌های روشن نور بر دیوار بسیار شادمان می‌شد، بالا می‌پرید و می‌کوشید آنها را بگیرد و چنان از ته دل می‌خندید که حتی چهره اندوه‌زده مادر از بازتاب آن می‌درخشید. یک سال نبود که بیوه شده بود. مرگ شوهر وفادارش آن رفاه نسبی را که از رهگذر کار شوهر نصیبشان می‌شد از میان برد. ناچار آپارتمان بزرگشان را با اتاقی عوض کرد و با دست‌رنج خود بر سکه‌های اندکی که از پیش اندوخته بود افزود، تا خود و مخصوصاَ فرزندش، ویل کوچولوی پنج ساله، از مایحتاج زندگی محروم نمانند؛ پس تعجبی نداشت که آن کودگ تنها دلخوشی او باشد، مادرهنگام کار چشم‌های محزونش را بلند می‌کرد و پر مهر و صمیمی پسر کوچکش را می‌نگریست که چهره کوچک و شادابش را بر مشت‌های کوچک گوشتالودش تکیه داده و به سوی پنجره خم شده بود.
آن روز بازی نور او را آن‌قدر سرگرم نمی‌کرد. و به اسب کوچک واژگون‌شده‌اش که بر لبه پنجره بود توجهی نداشت. آنچه او را مشغول کرده بود، بازی نور نبود، واقعه‌‌ای غیر معمول آن بیرون اتفاق می‌افتاد. در عمارت روبرو به تازگی حجره‌ای را خالی کرده بودند، پارچه فروش بساطش را به خیابان دیگری منتقل و آنجا را تمیز و براق کرده بود و نرده‌هایی را که قرار بود دو ویترین مخصوص شب‌ها و ایام تعطیل را بپوشانند، نخست سمباده زده بعد به رنگ زرد کدر و دست آخر به رنگ سیاه براق درآورده بود. همه اینها مایه سرگرمی کودک بود. هر چند که همه اینها علاقه ویلی را جلب کرده بود، اما هنگامی که صندوقچه‌های طلایی و نقره‌ای پشت شیشه‌های شفاف ظاهر شدند شادمانی‌اش از حد گذشت. تعدادی از این صندوقچه‌ها دراز و تعدادی کوتاه و تمامی آنها شش گوش بودند، اما ظاهراَ هیچ کدام چندان قطور نبودند. هننگامی که مرد‌ها یک صندوقچه طلایی بسیار کوچک را که دو فرشته کوچک بسیار زیبا روی آن بود، در طبقه بالای ویترین گذاشتند، پسرک بی‌اختیار با دست‌های کوچکش شروع به دست زدن کرد: 
– مامان، مامان نگاه کن، نگاه کن! این چیه؟! این صندوقچه قشنگ کوچولو که دو تا فرشته کوچولو داره؟ چیه؟
مادر با دیدن صندوقچه زیبا و براق هیچ تعجب نکرد، اصلاَ نخندید، نه،حتی قطره اشکی در حاشیه پلک‌های سرخش ظاهر شد.
کودک شگفت‌زده با صدایی آرام تکرار می‌کرد: «این چیه؟»
مادر به نرمی چشم‌هایش را با دستمال پاک کرد و خیلی جدی گفت: «ببین ویلی، توی این صندوق‌ها آدمهایی را می‌گذارند که خدای مهربان آنها را دوباره از روی زمین به سوی خودش می‌خواند، چه بزرگ و چه کوچک.» 
پسر بچه به نجوا در حالی که هر لحظه بیشتر از پیش با رضایت به ویترین چشم می‌دوخت گفت: «توی اینها؟»
مادر ادامه داد: «بله، پدر را هم توی یکی ازهمین صندوق‌ها…»
پسرک که هنوز فکرش مشغول حرف اول مادر بود، صحبت او را قطع کرد و گفت: 
«اما چرا خدای مهربان کوچکترها را هم پیش خودش می‌برد. حتماَ اونها خیلی کارهای خوب می‌کنند که به این زودی اونها را توی صندوق‌های به این قشنگی می‌گذارد. و بعد در آسمان فوراَ فرشته کوچکی می‌شوند؟ مگر نه؟» 
مادر، فرزندش را صمیمانه و با تمام وحود در آغوش گرفت بعد زانو زد و با بوسه‌ای طولانی لب‌های شاداب کودکش را بست. کودک دیگر سؤالی نکرد به سرعت به طرف پنجره برگشت و به ویترین‌های بزرگ نگاه کرد، لبخند شاد و رضایتمندانه‌ای بر چهره کوچکش درخشید. مادر به سر کارش برگشت، اما ناگهان به بالا نگریست. اشک بر گونه‌های پریده رنگش جاری بود. پارچه از دستش رها شد، دستها‌یش را در هم گره زد و با صدایی لرزان و اهسته گفت: «خدای مهربان، او را برایم حفظ کن.»
شب بی ستاره و تیره‌ای در ماه سپتامبر بود. سکوت اتاق‌های طبقه میانی را فرا گرفته بود. فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری و ناله کودک به گوش می‌رسید که در تخت کوچکش از تب می‌سوخت. مادر بالای سر ویلی بیچاره خم شده بود. نور سرخ فام چراغ خسته شب بر چهره نحیفش می‌خزید.
– ویلی! پسرم، جان دلم! چیزی می‌خواهی؟
فقط صداهایی نامفهوم و آشفته شنیده می‌شد.
– درد داری؟ پاسخی نشنید.
– خدایا، خدای من، چطور کار به این جا کشید؟ همه چیز به سرعت و به شکلی از ذهن زن رنج‌دیده گذشت. – بله، آن روز عصر پس از بازی، هنوز یک هفته هم نگذشته- چقدر بدنش داغ بود. دکتر می‌گفت به خاطر مه و گرفتگی هوای پاییزی بوده، و حالا، دیگرامیدی نبود. اگر بنیه‌اش قوی بود… زن نمی‌فهمید . آیا پسرک صدایش می‌زد؟
– چی شده، دلبندم؟
کودک که به دشواری سر جایش می‌نشست و چهره کوچک از تب سرخ‌شده خود را به بازوی مادر تکیه داده بود، با لکنت گفت: «اون… اون قشنگ بود.پدر مهربان آسمان‌ها به من گفته باید پیش او بروم. اجازه دارم، مگه نه، مامان جون؟ اجازه بده… خواهش می‌کنم. » بعد دست‌های کوچک نو داغش را به هم گره زد و بار دیگر از تب بی‌حال شد. و بر بستر افتاد. مادر بیچاره با دقت پتو را رویش کشید، سپس در حالی کهددرد و رنج بر او چیره شد به زانو افتاد، با دو دست حاشیه تخت کوچک فلزی را محکم چسبید و آهسته شروع به دعا خواندن کرد… آشفته و نامفهوم.
ساعت، هشت بار نواخت. اندکی از نور پریده رنگ روز پاییزی از پنجره به درون تابید. تخته‌های کف اتاق خاکستری و سایه‌های سنگین و سیاه اشیاه روی انها می‌افتاد. زن که زانو زده بود از جا برخاست و بار دیگر کنار تخت کوچک نشست و با چشم‌هایی بی‌اشک و سوزان به فضا خیره شد. اکنون پسرک کمی آرام‌تر خوابیده بود. اما خیلی تند نفس می‌کشید، پیشانی‌اش داغ و گونه‌هایش کبود بود. مادر دستش را آرام روی موهای بور، مجعد و ژولیده کودک گذاشت و در سکوت نشست. هنگامی که صداهای بسیار بلند از راه‌پله‌ها شنیده می‌شد یا ناگهان دری به هم می‌خورد، رعشه‌ای به جان زن می‌افتاد.
ناگاه کودک فریاد زد: «پدر، پدر!» و به پهلوی دیگر غلتید. مادر وحشت کرد. اما ویلی دوباره آرام گرفت. اتومبیلی از خیابان گذشت. سروصدای اتومبیل به تدریج منعکس شد. صدای جارو کشیدن در پیاده‌رو طنین انداخت.
پسرک آهی کشید و گفت: «خدای مهربان، خدای مهربان، خواهش می‌کنم. من… من… پسر خوبی بودم… می‌توانی از مادر بپرسی.»
مادر دست‌های لرزانش را در هم گره کرد . در این لحظه ویلی آهسته چشم‌هایش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگریست و به نجوا گفت: «من در آسمان بودم مادر.» سپس هیجان‌زده گفت: «در آسمان… اما نه راستی… نه راستی، تو مرا توی آن صندوق قشنگ طلایی می‌گذاری مامان، می‌دانی همان که آن طرف است.»
او شادمانه لبخند زد: «توی آن یکی که دو فرشته کوچک روش دارد، مادر.» مادر بلند‌بلند هق‌هق می‌کرد.« توی همان. قول بده…» زن بیوه با هراسی وحشت‌زا هر دو دست کوچک پسر دلبندش را محکم گرفت. دست به دعا برداشت: «خدایا! خدایا!» دیگر نتوانست چیزی بگوید. بعد احساس کرد لرزش سردی از دست‌های کوچک گذشت- رعشه‌ای- و زن فریاد کشید. سرخی گونه‌های کودک کاملا از بین رفته بود. لب‌هایش هنوز تکان می‌خورد و سپس آرام گرفت.
زن به پیکر کودک خیره شد. گویی گرما از بدنش بیرون رفته بود. پیکر کوچکش را در آغوش گرفت و به خود فشرد، بی‌فایده بود.
فقط لبخند، لبخندی شادمانه بر لب‌های بی‌روح و ساکن کودک بود!
 … و آفتاب بی‌رنگ پاییزی بیرون روی تابوت‌ها و هم‌چنین روی آن تابوت کوچک، زیبا و طلایی می‌تابید. انوار خورشید از شیشه بزرگ ویترین به درون اتاق میانی منعکس می‌شد، و اشعه بی‌فروغ، هراسان بر چهره پریده رنگ ویلی کوچولوی بیچاره می‌خزید و به تدریج در سطح سفید دیوار محو می‌شد…
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilki)
مترجم: رضا نجفی

آقای حسابرس عین تیرچراغ گازی که حباب کم رنگ ِشیشه‌ای به نوکش آویزان باشد، روی میز خودکار خم شده. این حباب مردی‌ست بسیار کوشا و جدی و در مقابل چنین شخصی جدی و کوشا بودن کار چندان ساده‌ای نیست. خوشبختانه روی میزها تا بخواهی پر است از اسباب و لوازم و می‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ دیواری قایم شد. سرِ طاس آقای حسابرس آنقدر روی ارقام ریزی و درشت خم شده که حرف‌های کارمند دون پایه از بالای سر او قیقاج می‌رود و یکراست به نقشه دیواره «گنجینه پادشاهی» یعنی «شبکه خطوط آهنِ اروپا» برخورد می‌کند.
به ظاهر آخرین دفعه است که مرد جوان در اداره آفتابی می‌شود و معلوم است که یک جو احترام برای اموال مقدس دولتی قائل نیست و خود را برای انجام هر کاری مجاز و مختار می‌داند. مثلاً بر می‌دارد و می‌گوید:
– باور کنید جناب «کنیمان1» صد شرف دارد که آدم برود سپور یا هرکاره دیگری بشود تا در این خراب شده بماند و به تدریج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به این دیوارها نگاه کنید، درست به این می‌ماند که آدم مثل چوق‌الفی لای کتاب کهنه‌ای، وسط آن‌ها گیر افتاده باشد. چوقی که «آقای قبلی» که روی این صفحه کتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.
حسابرس زیر لب می‌گوید:
– 850 و 17 !
بعد صفحه بزرگ تفکیک اموال را بر می‌گرداند که عینهو بادبان یک کشتی از جلوی چشمش عبور می‌کند.
کارمند دون پایه در توضیح همین حرکت می‌گوید:
– می‌خواهید بفرمایید که آدم همیشه خدا کارمند دون پایه نمی‌ماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئیس دایره و خدا را چه دیدی، حتی بازرس هم می‌شود. یعنی از لای یک دفتر در می‌آید. و لای دفتر دیگری که فقط لبه اوراقش طلایی‌ست قرار می‌گیرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغال‌ها» در می‌آید و وسط «کتابِ نغمه‌ها» جا خوش می‌کند. اما من به شما عرش می‌کنم که آدم آخرالامر همان چوق الفی باقی می‌ماند که بود. مگر اینکه موقع ترفیع رتبه‌اش شعار «فراموشم مکن ای جان» را هر چه رساتر علم کند. ولی، متشکرم! این ارزانی دیگران! من خودم را خیلی … خیلی زرنگ‌تر از آنی می‌دانم که دست به این کارها بزنم. باید بیرون بروم. بروم جایی …
حسابرس با قیافه کاملاً بی تفاوت خود می‌گوید:
– بله، درست می‌فرمایید!
بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع می‌کند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه کرده.
مرد جوان که در خیالات خود گم شده در ادامه می‌گوید:
– آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. این‌جا از این چیزها چه می‌دانید شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اینجایید و آخر سر دیگر از پارچه زر بافت روز برای‌تان چه می‌ماند؟ چند متر پارچه ارزان قیمت بنجل که به هیچ دردی نمی‌خورد. حتی یک جلیقه ناقابل هم نمی‌شود از آن دوخت. اما آن‌جا، در آن‌جا تا بخواهی روشنایی و هوا هست، رنگ هست، آزادی هست، بله … خیلی چیزها هست.
حسابرس بی‌آنکه دست از محاسبه بکشد، با بدگمانی می‌پرسد:
– کجا ؟ کجا را می‌گویید؟
مرد جوان با غرور و تبختر می‌گوید:
– در زندگی!
آقای کنی‌مان در حالی که دارد ارقام را می‌شمارد، با عصبانیت می‌گوید:
– شما هنوز جوان هستید!
و همانطور به محاسبه ادامه می‌دهد.
ولی کارمند جزء دنباله خیالات خودش را می‌گیرد و می‌رود جلو. او امروز شاعر است، ولی فقط شاعری یک روزه و اتفاقی. احساساتی و سانتی مانتال هم که هست، اما از نوعی که دیگر خیلی باب روز نیست. حتی شرم و سادگی شاعران حقیقی و ناب را هم ندارد و از فرط اشتیاق به خودش، دارد در تب التهاب می‌سوزد. درست عینهو شمعی که نامه عاشقانه پرسوزوگدازی را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خیال می‌بافد و خیال‌هایش را بر زبان هم می‌راند.
– باغ‌ها در بهار چه سحر و افسونی دارند! باغچه‌های حیات خلوت‌هایی که پنجره کوچک آشیزخانه طبقه طبقه رو به آن‌ها باز می‌شود. از همه طرف صدای آواز بلند است. از درخت‌ها، از پنجره‌ها، از پله‌ها و کوچه‌ها.
– جناب حسابرس تا به حال شنیده‌اید که این جا کسی بزند زیر آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط می‌بندم که چنین نیست. و تازه به این میدان‌ها نگاه کنید! همه‌شان پر از مجسمه‌های سرپا ایستاده و مجلل است. همه‌اش مجسمه آدم‌های کله گنده ، تا بتوانند یادمان شخصیت‌های مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضای خدا، یکبار هم که شده بخت آن را داشته‌اند که خود این اشخاص ابدی را روبروی خودتان ببینید؟ واضح است بخت آن را نداشته‌اید؟ برای این‌که وقت آن را نداشته‌اید.
کارمند دون پایه به بالا نگاه می‌کند. مگس چاق و چله‌ای روی پیشانی پایین افتاده کارمند پیر قیقاج می‌رود و وزوز دارد. کله بی‌حرکت و ساکن‌اش خیال مگس را از هر لحاظ راحت کرده. مرد جوان فکر می‌کند، نکند مَرد مُرده. از این فکری که به سرش خطور می‌کند، عصبی می‌شود. عاقبت از کوره در می‌رود و داد می‌زند:
– محض رضای خدا، دست کم مگس را از روی پیشانی‌تان دور کنید! خواهش می‌کنم ! ممنون می‌شوم از این لطف جنابعالی!
جناب حسابرس با دست زرد و خشکیده‌اش بی‌آنکه از محاسبه بی‌امانش دست بکشید، در هوا حرکتی رسم می‌کند:
– 473/12
مرد جوان با لبخند نمایانی دوباره بنا می‌کند به حرف زدن:
– از آن‌جا کوچه‌هایی هست، آن‌جا … کوچه‌ها …
مکث میکند. همین کفایت می‌کند که آدم حتی توی این کوچه‌ها قدم بزند. هر دقیقه یک خوبروی موبور و زیبا از آنجا رد می‌شود.
لبخندش آدم را وا می‌دارد دل به دریا بزند و او را با ضمیر «تو» خطاب کند … تو …» و پشت هر دریچه دختری ایستاده دارد کوچه را نگاه می‌کند و در همان حال پای کوچک و ظریفش را بر زمین می‌کوبد. بی‌تاب و منتظر است. دل توی دلش نیست …
در انتظار خوشبختی‌ست، انگار آدم از آنجا رد می‌شود و با خود فکر می‌کند: «من ، من خودِ خوشبختی او هستم.» و این حقیقت محض است. چه معجزه‌ای! به نظرم، جناب کنی­مان، فقط یک جو اراده می‌خواهد. خلاصه کلام این که فردا صبح که از خواب بیدار می‌شود، خیلی جدی به خودتان بگویید: «من امپراتور کل اروپا هستم!» بعد خواهید دید که واقعاً هم امپراتور هستید! بله، شما امپراتور خواهید شد.
حسابرس پشت باروی میزش کمی خم می‌شود و آه کشان می‌گوید:
– واه، چطوری؟
مرد جوان با قیافه‌ای خوشبخت به کله مرغی مضطرب و پیر و چروک خورده حسابرس لبخند می‌زند و با تأکید غلیظ و آوایی رسا می‌گوید:
– بله، آن‌جا دقیقاً همانطوری‌ست!
کارمند پیر حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوی‌اش فرو می‌رود ولی بعد از درنگی کوتاه، نا آرام می‌پرسد:
– کجا؟
مرد جوان با قیافه‌ای که انگار علامت سوال بزرگی‌ست می‌گوید:
– کجا؟ مثل روز روشن است. در زندگی!
حسابرس با خود فکر می‌کند. این حرف را فقط تو به من می‌زنی!
او خودش آدم با تجربه‌ای است که آبله‌اش را در آورده، مخملکش را گرفته و حتی غسل تعمیدش را هم به جا آورده. پس حالا بیاید و … هیأت مافوق‌ها را به خود می‌گیرد و لبخندی تحویل جوان می‌دهد. مثل این که خردک شعله‌ی در این حباب خاموش، روشن شده. در قسمتی از سرش جرقه‌ای کوچک، انگار قصد خود نمایی دارد و آخر سر هم لایه ضخیمی از گرد و خاک روی حباب شیشه‌ای ظاهر می‌شود. اما مرد جوان مقابلش از این بابت ذره‌ای تشویش به خود راه نمی‌دهد. همین امروزست که او باید کلیات آثارش را بیرون بدهد و منتشر کند.
در ادامه حرف‌های قبلی‌اش می‌گوید:
– یک روز تابستانی در نظر بیاورید. آیا چنین روزهایی بی‌پایان نیستند؟ تا بخواهد تابستان از این روزها در دامان خود دارد که هر کدامشان به تنهایی یک معجزه است.جز این در آنجا چیزی غیر از معجزه ناب در انتظار ما نیست. اگر ما چشم نداریم این معجزه‌ها را ببینیم، اگر اینجا جا خوش کرده‌ایم به بهانه اینکه مثلاً داریم کارهای مهمتری به سامان می‌رسانیم، تقصیر کیست؟ هی جمع می‌زنیم، تقسیم می‌کنیم و می‌نویسیم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالی که زندگی جایی در بیرون است. می‌نویسیم «واگن شماره 8715» در حالی که خوشبختی جایی در بیرون است.
من خودم کشاورز یا اگر لازم شد دهاتی ساده‌ای خواهد شد. چون باید به هر حال آدم پیشه‌ای داشته باشد که هم خدا خوشش بیاید هم خلق خدا. خیال می‌کنید می‌شود خدا ما را در ته این حیاط پشتی تاریک ببیند و ده روزی هم کشده شده اوقاتش از این بابت تلخ نشود؟ از این‌ها گذشته، فراموش نکنید که همه چیز در بیرون در رقص و نوسان است، می‌جنبد و پایکوبی می‌کند. کسی پایش خواب نمی‌رود و قلبش در سینه تنگش خفه نمی‌شود. ظاهراً ما زندگی ثابتی داریم. در حالی که اصلاً اینطور نیست. روی این زندگی نباید چنین اسمی گذاشت. این زندگی ما نوعی خودکشی یا دست کم مرگ تدریجی است، در حال س(ک*ن). اما من اصلاً نمی‌خواهم بمیرم. هنوز بدم نمی‌آید چند نخ سیگار با آدم‌های مهم و فرهیخته در محافل بزرگان دود کنم. آنجا (مثل این جا نیست) هر کاری در آن جایز است، حتی سیگار دود کردن …
حسابرس در حال گوش دادن به این خطابه غرا، نرم نرمک سرش را پایین می‌اندازد و آن را مثل کاغذ صاف کنی بی‌معنی با فک جلو آمده‌اش روی پرونده‌ای پر از اسنادی می‌گذارد که روی آن عبارت پرونده‌های حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تکانی به خود می‌دهد و می‌گوید:
– در زندگی ؟!
مرد جوان با گونه‌های سرخ و قیافه‌ای جدی و حق به جانب می‌گوید:
– بله، در زندگی !
در این هیچ تردیدی نیست که ما پیش از آن‌که در زندگی راهمان را بیابیم، مدتی دراز پشت دروازه آن به این سو و آن سو دست می‌سائیم. به علاوه، همین زندگی هم جز خط هیچ نیست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزیره است و هم موج. در یک کلمه، همه چیز است، همه چیز. حس می‌کنید این «همه چیز» یعنی چه؟
به حتم خواهید گفت شب پیش از نوئل، عیدی‌ها و چیزهای دیگری از این قبیل … آه، دست‌های ما اصلاً برای گرفتن این همه هدیه کافی نیست. و چشم‌های ما کافی نیست برای دیدن و تحسین کردنشان ما از زیادی دارایی، فقیر و تهی دستیم.
حسابرس این بار بی‌تردید و استفهامی در حرف‌هایش، با صدایی بر آمده از شور و شوق مرد جوان، می‌گوید:
– در زندگی !
ولی هنوز بگویی نگویی اندکی تعجب در لحن صدایش هست و عینهو کسی که زبان تازه‌ای یاد می‌گیرد، زیر لب با خودش تکرار می‌کند:
– در زندگی.
و مرد جوان هم بلافاصله تکرار می‌کند.
– در زندگی!
این تأکید دو سویه به این عبارت نیروی سوگند یا نیایشی می‌بخشد. شکوه ناگهانی محیط پیرامون، یک‌راست مرد جوان را به دل جنگل خاموشی پرت می‌کند. آنجا مادرش را در لباس یکشنبه‌هایش می‌بیند که دارد با کلاه و سربنده صورتی رنگ و چشم‌های اشک آلود، لبخند زنان از کلیسا بیرون می‌آید…
حالا با آن‌که سبیل بور و انبوهی بالای لبش دارد، سادگی کودکانه‌ای در قیافه او پیداست. حسابرس به خود اطمینان می‌دهد و می‌گوید: «نه، این یکی دیگر دروغ و دغل سر هم نمی‌کند.» بعد در انتظار بقیه ماجرا می‌ماند. ولی مرد جوان دیگر خاموش شده. آهسته به سرجای خودش می‌رود، دفتر را می‌بندد و مدتی به کاغذ خشک کن زیر دستس بزرگ و سیاه رنگ نگاه می‌کند. سه لکه ای که مدت‌هاست روی آن‌جا خوش کرده، نظرش را به خود جلب می‌کند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر می‌گرداند. جلوی آن هیچ نیست جز دیوار سیاهی که پنجره درست رو به آن باز می‌شود و پرتو خورشید در بالای آن بازی گوشانه پرپر می‌زند.
آقای کنی‌مان با خودش فکر می‌کند: که این‌طور! پس زندگی اصلاً این نیست که ما داریم!
در طول دیوار خاکستری روشن از وسط حیاط سه تا ماه نارنجی پدیدار می‌شود. چه سیاره‌های عجیبی! مثل لکه مرکب سیاه روی هوله‌ای کثیف مرتباً محود می‌شوند و دوباره در همان جای قبلی‌شان به رنگ نارنجی دیده می‌شوند. حسابرس که مضطرب به نظر می‌رسد ناگهان می‌گوید:
– سه تا ماه نارنجی! این دیگر چه جور دنیایی است؟
– دنیایی غمباز، جناب حسابرس!
حسابرس چند لحظه بعد از جایش بر می‌خیزد و با داد و فریاد پیشخدمت اداره را صدا می‌زند. داد و فریادهایش آنقدر بلند و پر جرس است که مرد جوان هول برش می‌دارد. هر چه در توان دارد در صدایش جمع می‌کند و می‌گوید:
– آهای، کنی ِ ژک!
مرد جوان فکر می‌کند حتماً یک کار فروی با او دارد.
– کنی ِ ژک !
 بیا و این کاغذ خشک کن مرا عوض کن!

نویسنده: راینر ماریا ریلکه
مترجم: علی عبداللهی

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.