داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

پدرم

پدرم پس از پرتو درمانى با کبالت روى لبه تخت نشسته بود و سرش را لاینقطع به علامت نفى تکان مى‏داد. دو ماه بعد از آن و چند روز قبل از پنجاه و ششمین سالروز تولدش، خود را از پنجره آپارتمانش در طبقه دهم به پایین پرت کرد.
تلگرافى از مرگش مطلع شدم و فورا نزد مادرم رفتم. با صورتى بى‏حرکت گفت، به چشم خود دید که پدرم چگونه تعادل خود را از دست داد. او از سر کار آمده و درست همان لحظه در آپارتمان را باز کرده بود. یکى از دم‏پایى‏‌های پدر در آپارتمان افتاد. مأمورین آتش‏نشانى آن یکى دم‏پایى و دندان مصنوعى‏اش را ـ به دلیل طلاى به کار رفته در آن ـ پیچیده در دستمالى برایش آوردند.
قبل از شروع مراسم عزادارى، گروهى مرد در یونیفورم‏هاى سیاه با تاج گل منتظر بودند. سپس بدون حرکت در مقابل صحن کلیسا نشستند. 
دو سنگ براق در ویترینِ بدون در دورانِ کودکى‏ام قرار داشتند. من با آن‌ها بازى نمى‏کردم، آن‌ها را در دست مى‏گرفتم و هرگز نتوانستم جلوى صداى آرامى را که به هنگام گذاشتن‏شان روى آینه ایجاد مى‏شد، بگیرم.
چوبى که براى گرم کردن استفاده مى‏کردیم، متعلق به معدن‏هاى تعطیل شده بود. آن را خرد مى‏کردم و در انبار روى هم مى‏چیدم. روى چوب را قشر تیره‏اى پوشانده بود که بویش هنوز برایم آشناست.
هنگامى که از پدرم معناى سیلیکوز را پرسیدم گفت: غبار اورانیوم به بلعیدن خود ادامه مى‏دهد.
هفته‏هاى او به شیفت‏هاى مختلف تقسیم شده بود. اگر قرار بود برنامه‏اى ریخته شود، جلوى تقویم آشپزخانه مى‏ایستاد و حساب مى‏کرد: صبح زود، ظهر، شب، کشیک یکشنبه. براى شیفت ظهر، بعد از ناهار باید به چاه مى‏رفت، در زبان محاوره از این اصطلاح استفاده مى‏شد. گاهى او را در میان افراد غریبه‏اى مى‏دیدم که به طرف ایستگاه اتوبوس آن شیفت مى‏رفتند. تنها تفاوت پدرم با دیگران در آن بود که او را مى‏شناختم. آنان سوار مى‏شدند و قبل از این که اتوبوس غرش‏کنان میدان بزرگ را ترک کند، خوابشان مى‏برد. شاید هم هنگامى که "مانند یک سگ رنگى" از خواب بیدار مى‏شد، فرز و چابک بین کمدهاى آهنى مى‏دوید و در دستگاه‏‌ها گم مى‏شد، در خواب راه مى‏رفت. چوب تیره به خانه مى‏آورد.
اغلب پس از شیفت صبح اگر حادثه‏اى در چاه اتفاق افتاده بود، سکوت مى‏کرد. باز هم کسى غافلگیر شده بود ـ اکثرا مردان جوان، له شده زیر سنگ‌ریزه یا زنجیر بودند. سرنوشت باج خود را مى‏طلبد. درک من از دنیاى بزرگ‏تر‌ها این بود که در آنجا هر کس زمانى جاى خود را اشغال خواهد کرد و در بدى و خوبى تسلیم ضربات این سرنوشت است. پدرم از این جهت برایم غیر قابل دسترس بود، زیرا من فاقد بزرگ‏ترین شرط یعنى سن بودم. بزرگ‏تر‌ها کارى براى انجام داشتند که با جدیتى مناسب، با آن برخورد مى‏شد، زیرا آنان وقت خود را با آن سپرى مى‏کردند. اعتبار آنان هم مربوط به همین زمان مى‏شد.
هرگز پدرم را در خانه بدون مشغولیت ندیدم. با پولى که در کنار کارش از بازسازى و تعمیرات درمى‏آورد، رادیوى کوچکى خرید که با باترى کار مى‏کرد. با آن به زیرزمین مى‏رفت و مشغول مرتب کردن اشیائى مى‏شد که استفاده آن‌ها را کسى جز خودش نمى‏دانست. قفسه‏هایى تیره و بى‏جان، مملو از قوطى‏هاى زنگ زده و دستگاه‏هاى دست دوم داشت. رفتارش طورى بود، گویى هر شى‏ء در انتظار استفاده شدن به سر مى‏برد. هنگامى که رادیو را باز کردم تا دل و روده‏اش را کشف کنم، خراب شد. دیدم که چه دسته گلى به آب داده‏ام و مى‏خواستم با استفاده از تمام جهالتم آن را به شکل اولیه‏اش درآورم. مادرم گفت پس پدر، او را به این نام مى‏خواندیم و طنینش مانند یک نام بود، یک آخر هفته را بیهوده روى نردبان سپرى کرده است. احساس گناهم موجب شد که تا چند روز سر راهش قرار نگیرم. به ندرت پیش مى‏آمد که یک‏دیگر را بدون دلیل لمس کنیم. وقتى ترک موتورش مى‏نشستم، از پشت او را با دو دست مى‏چسبیدم. یک بار تگرگ مى‏بارید. او موتور را در کنار یک درخت آلبالو نگه داشت و مرا بین بدن خود و تنه درخت گرفت. دانه‏هاى تگرگ سر و صدا مى‏کردند و من خشک بودم. سپس خورشید بیرون آمد.
غبار اورانیوم به بلعیدن خود ادامه مى‏دهد. پنجاه، شصت، هفتاد در صد مرگ و میر در اثر ناراحتى ریه است. او باید کمبود هوا را در خواب جبران مى‏کرد. گاهى اوقات براى این که تصور کنم پدرم چگونه زندگى مى‏کند، چند دقیقه مانند او تنفس مى‏کردم. جدیت این آزمایش‏‌ها مانند مسابقهٔ نگه داشتن نفس بود. با اولین تنفس‏هاى عمیق متوجه شدم که بیمارى چه معنایى باید داشته باشد.
فقط یک بار او را در حال گریه کردن دیدم. در سفر به مکانى که در آنجا بزرگ شده بود و مجبور شد در پانزده سالگى ترکش کند. ما در اتومبیل نشسته و در کنار کوه نزدیک شهر نگه داشته بودیم. خانه‏‌ها در بخار دره مى‏جنبیدند. من هق‏هق او را شنیدم و با او گریه کردم. ولى یکدیگر را لمس نکردیم.
هنگامى که اقامت‌هایش در بیمارستان بیشتر ‏شد، هرگز ضمن ملاقات روى تختش نمى‏نشستم، پایین تخت مى‏ایستادم و نمى‏دانستم چه بگویم. یک بار مرا به گردش برد و برایم شیرینى خرید. آدم مى‏توانست در بیمارستان خرید کند. مغازه شبیه مغازه‏هاى معمولى شهر بود، اما جز من، لباس، لباس خواب و حولهٔ حمام بقیه شبیه هم بود و هیچ کس حرف نمى‏زد. من با موضوع آشنایى داشتم و عادى بودن آن در اینجا بین یونیفورم بیماران مرا غافلگیر مى‏کرد.
پدرم هرگز بهبود نیافت و هر بار ساکت‏تر از قبل به خانه مى‏آمد. او گواهى سالم بودن مى‏گرفت، در زبان محاوره از این اصطلاح استفاده مى‏کردند، که هر بار موعدش کوتاه‏تر مى‏شد. بیمارى که سرکار به وجود بیاید اعتبار بیشترى از بیمارى معمولى دارد. بایستى خود را در چاه بین افراد شبیه به خود حس کرده باشد. از طریق کار و فداکارى مشترک، وجهه‏اى کسب کرده بود. زمانى رسید که دیگر سر کار نرفت، زیرا جسمش از آن امتناع کرد.
در آخرین بهار به ماردم گفته بود: همه چیز مى‏شکفد و من از دست مى‏روم. من از مدت‏‌ها پیش در شهر دیگرى زندگى مى‏کردم. مادرم برایم تعریف کرد. او در باغ را قفل و در حال رفتن از بالاى حصار به عقب نگاه کرد و بهشت کرایه‏ایشان را با میزى در سایه‏بان ونیمکتى که تاب مى‏خورد دید. براى آخرین بار از ردیف حصار‌ها رد شد. از کنار دیگران گذشت که طبق معمول مشغول بودند، زیر درخت آلو دور هم مى‏نشستند یا مانند همیشه با بی‌تفاوتی به یکدیگر سلام مى‏دادند.
مجبور شد تابستان را در کلینیک سپرى کند. روى سینه‏اش هاله‏هاى بنفش رنگى به چشم مى‏خورد. ضمن آخرین ملاقاتم، بعد از ظهر همراه او به پارک بیمارستان رفتم و دیگر سکوت نکردم. او ایستاد، بلوطى از زمین برداشت و بدون حرف به من داد. آفتاب در حال غروب بود. بین بوته‏هاى، اقطى تار عنکبوت‏هاى نقره‏اى مى‏درخشیدند. در داخل، هوا خنک بود. هنگامى که مى‏رفتم، روى لبه تخت نشسته بود. 
او را به خانه آوردند. دیگر نمى‏توانست بلند شود و با چشمان باز روى تخت دراز کشیده بود. سر و صداى همیشگى از خیابان به گوش مى‏رسید. اتومبیل او در حیاط پارک شده بود. روز قبل از مرگش، مادرم که مى‏خواست او را شاد کند پیشنهاد کرد با هم به حیاط بروند، مى‏توانست به مادر تکیه کند، و ضمن این که در هواى آزاد نشسته است، مادرم اتومبیل را بشوید. گفته بود که دیگر چیزى وجود ندارد.
قبل از ظهر روز بعد که تنها بود، بلند شد و به سراغ کمد سرسرا رفت که یک بطرى نیمه تمام کنیاک در آن داشت. نصف آن را نوشید. بعد به طرف پنجره رفت، به شهر و آسمان نگاهى انداخت و به قطار بعدى گوش کرد، آژیرها…
یک ماه بعد شروع به دیدن خواب پدرم کردم. هر شب به دنبالش در یک خانهٔ پیچ در پیچ مى‏دویدم، بدون این که صدایش کنم، او خود باید مى‏ایستاد. گفت‏وگویى وجود نداشت و من هر بار در داربست زیر شیروانى به او مى‏رسیدم. صورتش به طرف من بود، اما به خلاء مى‏نگریست. همیشه در پایان او را به طرف خود مى‏کشیدم، دست‏هایم را براى حفاظت در دو طرف سرش مى‏گرفتم و با صداى نالهٔ بلند خود از خواب بیدار مى‏شدم.
نویسنده: اشتفان کراوچیک
مترجم: مهشید میرمعزی

درباره‌ی نویسنده:
اشتفان کراوچیک (Stephan Krawczyk)، متولد سال 1955 در وایدا/تورینگن. تحصیلات در رشتهٔ گیتار کنسرت. از سال 1980 شاعر، 1985 تا 1988 ممنوعیت شغلى، پس از آن مهاجرت به آلمان غربى، سپس مجدداً شاعر و نویسنده. کارهاى چاپ شده: "دوباره برخاستن" در سال 1988، "دنیاى زیباى زخمى" در سال 1990. نفر دوم جایزهٔ بتینا فون آرنیم در سال 1992 برای داستان بالا.

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.