داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آنا زگرس

آنا زگرس که نام اصلی او نتی رایلینگ است، در 19 نوامبر 1900 در خانواده‌ای فرهنگ‌دوست، در شهر ماینتس آلمان دیده به جهان گشود. از 1919 تا 1924 در دانشگاه‌های کلن و هایدلبرگ در رشته‌‌های زبان‌شناسی، تاریخ، چین‌شناسی و تاریخ‌ِ هنر تحصیل کرد. او درجه دکترا را از دانشکده علوم انسانی دانشگاه هایدلبرگ دریافت کرد، رساله دکترایش درباره آثار رامبراند بود.
در سال 1925 ازدواج کرد. شوهرش نویسنده، جامعه‌شناس و اهل مجارستان بود. در 1928 وارد حزب کمونیست آلمان (KPD) شد و در همین سال اولین کتابش «قیام ماهیگیران سن باربارا» را با نام مستعار آنا زگرس منتشر کرد. این داستان بلند، نظر منتقدان را جلب کرد و جایزه هاینریش فن کلاسیت را برای او به ارمغان آورد. در طی چند سال از روی این داستان، فیلمی در اتحاد جماهیر شوروی آن زمان ساخته شد.
او بعد از اینکه در سال 1933 توسط گشتاپو دستگیر و مدتی زندانی شد به پاریس گریخت. او حدود 7 سال در این شهر اقامت داشت و در این مدت، با مجلات ضد فاشیستی که نویسندگان‌ِ در تبعید آن را منتشر می‌کردند همکاری می‌کرد. در دوران تبعید در پاریس دو رمان با نام‌های «فزد‌ِسر» و «راهی که از میان فوریه می‌گذرد» را منتشر نمود. آنا زگرس در این دو رمان به علل شکل‌گیری نازیسم در آلمان می‌پردازد.
در سال‌های 39ـ 1938 با فیلسوف و منتقد معروف ادبیات، گئورک لوکاچ[1] نامه‌نگاری داشت.
بعد از اشغال پاریس توسط نیرو‌های آلمانی در 1940، به شهر مارسی که هنوز به اشغال مهاجمین درنیامده بود، گریخت.
یک‌سال بعد، از مارسی نیز گریخت و خود را به مکزیکوسیتی رساند. در مکزیک کلوپ ضد فاشیستی هاینریش هانیه را تأسیس کرد. این کلوپ، کانونی برای فعالیت در زمینه فرهنگ و ادبیات آلمان بود. در همین دوره بود که رمان «هفتمین صلیب»[2] را منتشر کرد. این رمان ضد فاشیستی، که موضوع آن گریختن هفت زندانی از یک اردوگاه کار اجباری است، باعث شهرت جهانی آنا زگرس شد.
زگرس در مقاله «وظایف هنر» به بررسی واقعیت‌گرایی می‌پردازد و هنر و سیاست را حتی در زندگی خصوصی غیر قابل تفکیک می‌داند.
زگرس بعد از حدود 6 سال تبعید خود خواسته در مکزیک، در سال 1947 از راه سوئد و فرانسه وارد آلمان شده و در برلین غربی ساکن شد. جایزه بوشنر را برای رمان هفتمین صلیب، در همین سال از مقامات آلمانی در شهردار مشتات دریافت کرد. کتاب «مرد‌ها جوان می‌مانند»[3] که اثری پرحجم با درونمایه‌ای اجتماعی ـ سوسیالیستی است، در 1949 منتشر گردید.
بعد از پایان جنگ، کشور‌های آمریکا، انگلستان، فرانسه و شوروی سابق آلمان را به مناطق اشغالی تقسیم کردند. اختلافات سیاسی‌ِ رو به گسترش، که بین این کشورها، ـ به‌خصوص میان دو قدرت آمریکا و شوروی ـ وجود داشت، مانع شکل‌گیری قرارداد صلح، بین مناطق مختلف اشغال‌شده در آلمان گردید و این امر منجر به تقسیم آلمان شد. در 1949 جمهوری فدرال آلمان (BRD) و جمهوری دمکراتیک آلمان (DDR) به‌طور جداگانه شکل گرفتند. یک‌سال پس از شکل‌گیری در آلمان، آنا زگرس به خاطر عقاید ایدئولوژیکی به برلین شرقی نقل مکان کرد.
سال 1951 اولین جایزه ملی جمهوری دمکراتیک آلمان به زگرس اعطا شد. یک‌سال بعد، به همراه چند تن دیگر، اتحادیه نویسندگان را تأسیس کرد که خود، مدت 26 سال رئیس آن بود. در 1959 دکترای افتخاری شهر «ینا» را دریافت کرد. رمان «تصمیم» که داستان آن ادامه رمان «مرد‌ها جوان می‌مانند» است در همین سال منتشر شد. آنا زگرس در 1983 در برلین شرقی درگذشت.
از دیگر آثار این نویسنده می‌توان به داستان «گردش دختران مرده»[4] داستان عاشقانه «سفر دریایی» و نوول «قاضی عادل» اشاره کرد.
اگرچه ایدئولوژی سوسیالیستی، تأثیری منفی بر آثار ادبی زگرس گذاشته است، اما او یکی از نویسندگان معتبر ادبیات آلمان است. منتقد معروف آلمانی، مارسل رایش ـ راینسکی، زگرس را برترین نثرنویس زن، در ادبیات آلمان می‌داند. داستان «سرپناه» که ترجمه‌ی آن را می‌آوریم، از آثار برگزیده اوست که منتقد معتبر آلمانی بنوفن ویزه در کتاب برگزیده آثارش تحت عنوان «آلمان روایت می‌کند» جای داده است.
——————————
پی‌نوشت‌ها:
1- (Georg Lukacs (1885-1971
2ـ "Das Siebte Kreuz" این رمان در سال 1360 توسط دکتر حسین نوروزی ترجمه و بوسیله نشر جهان‌سو در ایران منتشر شده است.
3ـ "Die Toten bleiben jung" این اثر در دو جلد به قلم علی‌اصغر حداد از آلمانی به فارسی ترجمه شده است. این مترجم همچنین در مجموعه داستان‌های آلمانی با عنوان «معجزه اشتیاق» داستان «بازگشت قبیله‌ی گم‌شده» Die Heimkehr des verlorenen Volkes از آنا زگرس را ترجمه کرده است.
4ـ‌ "Der Au’sflug der Toten Madchen این داستان سال‌ها قبل بوسیله هوشنگ طاهری ترجمه شد و در کتاب «داستان‌های نوین آلمانی» که در سال 1346 منتشر گردید آورده شده است.

منبع: www.iricap.com

سرپناه

صبح یکی از روز‌های سپتامبر 1940، وقتی در میدان کنکورد پاریس، بزرگ‌ترین پرچم، با نشان صلیب شکسته به اهتزاز درآمد، صف‌های جلوی مغازه‌‌ها به درازای خود خیابان‌ها بود. لوئیزه مونیه، همسر یک تراشکار و مادر سه فرزند، باخبر شد که در مغازه‌ای در خیابان آراندیسما ـ پلاک 14 ـ تخم‌مرغ می‌فروشند.
به سرعت راه افتاد. یک ساعت در صف ایستاد و پنج عدد تخم‌مرغ ـ یعنی برای هر عضو خانواده یک عدد ـ خرید. بعد از خرید، یادش آمد که دوست دوران مدرسه‌اش، آندویلار، که کارمند هتل بود در این خیابان زندگی می‌کند. از قضا او را در خیابان دید. برای ویلار که زنی آرام و مرتب بود، دیدن دوستش با آن سر و وضع غریب و شگفت‌انگیز می‌نمود.
ویلار درحالیکه پنجره و ظرفشویی را تمیز می‌کرد و مونیه نیز گاهی به کمکش می‌آمد، تعریف می‌کرد که بعدازظهر روز گذشته گشتاپو مردی را در هتل دستگیر کرده بود. این مرد خودش را به کارمند پذیرش هتل یک فرانسوی معرفی کرده بود. اما بعد مشخص شد چند سال پیش، از یک اردوگاه آلمانی فرار کرده است. ویلار همانطور که داشت شیشه‌‌ها را پاک می‌کرد گفت: «مرد را به سانته برده‌اند و احتمالاً به‌زودی به آلمان منتقل می‌شود و شاید در آنجا تیرباران بشود.»
جنگ بود و از این‌گونه اتفاقات گریزی نبود. اما کسی که برای ویلار اهمیتش از خود مرد بیشتر بود، پسر او بود. می‌گفت این مرد پسری دوازده ساله دارد که با او در هتل زندگی می‌کرد. همینجا مدرسه رفته بود و زبان فرانسه را مثل فرانسوی‌ها صحبت می‌کرد. مادرش مرده بود و مثل اکثر خارجیها، مناسباتشان مرموز و نامشخص بود. می‌گفت پسرک در راهش از مدرسه به هتل، از دستگیری پدرش مطلع شده بود. با این حال نه کلامی به زبان آورده بود و نه گریه کرده بود. اما وقتی که افسر گشتاپو از او خواست که وسایلش را جمع کرده و آماده شود تا روز بعد به آلمان، پیش اقوامش باز گردد، ناگهان با صدای بلند پاسخ داد که اگر بنا باشد او را نزد اقوامش برگردانند خودش را زیر ماشین می‌اندازد. افسر گشتاپو به تندی به او گفت که برگشتن او به آلمان حتمی است اما می‌تواند میان رفتن پیش اقوامش و سپرده شدن به یک دار التأدیب، یکی را انتخاب کند. پسرک که به آندویلار اعتماد داشت، شب هنگام از او تقاضای کمک کرده بود. آن‍ِد نیز صبح خیلی زود او را از هتل خارج کرده و به کافه کوچکی که صاحبش دوست او بود، برده بود.و اکنون پسرک در کافه منتظر او بود. ویلار تصور می‌کرد که نگهداشتن پسرک کار سختی نباشد اما اکنون از هر کس تقاضای کمک می‌کرد جواب رد می‌شنید. همه جا جو‌ّ وحشت و هراس حکمفرما بود. خود خانم صاحب کافه نیز به‌شدت از آلمانی‌ها وحشت داشت و از وجود این پسرک فراری عصبانی بود. مونیه به صحبت‌های دوستش در سکوت گوش می‌داد. بعد از تمام شدن صحبت‌های او گفت: «خیلی دوست دارم این پسر را ببینم.» ویلار با شنیدن این حرف اسم کافه را به او گفت و اضافه کرد: «اگر فکر می‌کنی نمی‌ترسی مقداری لباس می‌دهم که برای او ببری.»
صاحب کافه بعد از اینکه مونیه به او برگه‌ای از ویلار نشان داد او را به اتاق بیلیارد که صبح‌ها از آن استفاده نمی‌شد، هدایت کرد. پسرک آنجا نشسته بود و از پنجره حیاط را نگاه می‌کرد. او درست هم‌قد پسر بزرگ مونیه بود، لباسش نیز شبیه او بود، چشمهایش خاکستری بود و در خطوط چهره‌اش چیز خاصی که نشان از خارجی بودن داشته باشد، وجود نداشت. مونیه به او گفت برایش لباس آورده است. تشکر نکرد، فقط ناگهان به چهره زن خیره شد. مونیه تا این زمان مادری بود مثل همه مادرها: صف می‌ایستاد، با وجود همه کمبود‌ها خانه را اداره می‌کرد، علاوه بر کار‌های خانه کار‌هایی از بیرون سفارش می‌گرفت و در خانه انجام می‌داد. این امور کار‌های روزمره او را تشکیل می‌داد. اما اکنون با نگاه پسرک روزمره‌گی با شدت غول‌آسایی وسعت پیدا می‌کرد و نیرویش را افزایش می‌داد. به پسر گفت: «امروز عصر سر ساعت هفت جنب سرسرای بیرون کافه باش.»
مونیه با عجله به خانه رفت. برای آماده کردن مقداری غذا باید کلی در آشپزخانه وقت صرف کرد، شوهرش هم از سر کار آمده بود. او یکسال در جبهه ماژینو خدمت کرده بود و حالا سه ماه می‌شد که ترخیص شد و از یک هفته پیش دوباره کارگاهش را راه انداخته بود. نیمه وقت کار می‌کرد و بیشتر اوقات فراغتش را هم در کافه می‌گذراند و بعد عصبانی از هدر دادن پولهایش به خانه برمی‌گشت. وقتی زنش به خانه رسید، آنقدر هیجان‌زده بود که به حالت چهره او توجهی نکرد. هنگامیکه داشت تخم‌مرغ‌ها را می‌شکست، آنچه را که اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. اما وقتی صحبت‌های زن به آنجا رسید که پسرک از هتل فرار کرده و دنبال سرپناه می‌گردد، شوهرش حرفش را قطع کرد و گفت: «دوست تو آن‍ِد با حمایت از چنین حماقتی جداً دست به کار ابلهانه‌ای زده است. من اگر جای او بودم، این پسره را همانجا حبس می‌کردم. آن مرد آلمانی خودش باید مشکلش را با هموطنانش حل می‌کرد… او در فکر پسرش نبود. افسر آلمانی هم حق دارد که می‌خواهد این بچه را به آلمان بفرستد. هیتلر دنیا را تصرف کرده و این‌طور کار‌ها هم هیچ فایده‌ای ندارد.»
زن آنقدر باهوش و زیرک بود که موضوع صحبت را فوراً عوض کند. برای اولین بار، با تمام وجودش به روشنی می‌دید، شوهرش که زمانی در همه اعتصاب‌ها و راهپیمایی‌‌ها شرکت داشت و چهاردهم جولای هر سال، طوری رفتار می‌کرد که انگار تصمیم دارد یک‌تنه زندان باستیل را یکبار دیگر در تاریخ فتح کند، حالا به غول معروف افسانه‌‌ها شباهت پیدا کرده بود که مدام ارباب عوض می‌کرد. زیرا هر بار، کسی را قوی‌تر از اربابش می‌دید به او می‌پیوست و دست آخر نیز نوکر شیطان شد. اما نه در طبیعت زن و نه در زندگی پرمشغله‌ای که داشت، جایی برای غصه خوردن نبود. نباید وقت تلف می‌کرد چرا که پسرک منتظرش بود. عصر که شد، خودش را به کافه،‌جنب سرسرا، رساند و با دیدن پسربچه گفت: «فردا می‌توانم تو را پیش خودم ببرم.»
پسرک با همان حالت موشکافانه به زن نگاه کرد و گفت: «اگر می‌ترسید لازم نیست مرا پیش خودتان ببرید.»
زن با لحن خشکی گفت که باید یک روز دیگر هم صبر کند. بعد از صاحب کافه خواهش کرد که بچه را آن شب پیش خود نگه دارد و اضافه کرد که پسرک از بستگان اوست. از آنجا که پاریس پر از آدم‌های فراری بود این تقاضای بزرگی نبود.
روز بعد برای شوهرش توضیح داد: «دخترعمویم آلیس را دیدم، می‌گفت شوهرش در جنگ مجروح شده و الان در شهر پیتی‌ویه18 (Pithiviers) در بیمارستان ا‌ُسرا بستری است و قصد دارد چند روزی به دیدنش برود. از من خواهش کرده این چند روز از بچه‌اش نگهداری کنم.»
شوهرش که تحمل دیدن غریبه‌‌ها را در خانه‌اش نداشت، گفت: «به شرط اینکه فقط چند روز اینجا اقامت داشته باشد حرفی ندارم.»
بنابراین زن رختخوابی برای پسرک آماده کرد و از خانه خارج شد.
در راه از او پرسید: «چرا واقعاً نمی‌خواهی برگردی؟»
او جواب داد: «اگر می‌ترسید، هنوز هم دیر نشده است می‌توانید مرا همین جا به حال خودم ر‌ها کنید. اما من نزد بستگانم نخواهم رفت. هیتلر پدر و مادرم را زندانی کرد. جرم آن‌ها این بود که اعلامیه می‌نوشتند و آن‌ها را چاپ و پخش می‌کردند. مادرم در زندان فوت کرد. می‌بینید که ردیف جلوی دندانهایم ریخته است. در مدرسه‌ای که در آلمان می‌رفتم چون در خواندن سرود با آن‌ها همراهی نمی‌کردم مرا به باد کتک گرفتند و دندانهایم را خرد کردند. بستگانم نیز عضو حزب نازی هستند. آن‌ها بیش از همه باعث رنج و آزارم شدند. به والدینم ناسزا می‌گفتند.»
زن وقتی این حرف‌ها را شنید فقط از او خواست در مقابل شوهر و بچه‌هایش و همچنین همسایه‌‌ها سکوت اختیار کند.
بچه‌‌های مونیه از این پسر غریبه خوششان نمی‌آمد و تلاش پسرک هم تأثیری در این امر نداشت. او هم شاد نبود و گوشه‌گیری می‌کرد. شوهرش نیز از او خوشش نمی‌آمد؛ می‌گفت از نگاه‌های پسرک بدش می‌آید. زنش را به خاطر اینکه سهم غذایش را به او می‌داد، سرزنش می‌کرد. دخترعموی او را نیز به باد سرزنش می‌گرفت و می‌گفت: «وقاحت می‌خواهد آدم زحمت بچه‌اش را به گردن دیگران بیاندازد.» در این‌گونه مواقع، لحن شکوه‌آمیزش حالت موعظه و گوشزد به خود می‌گرفت و می‌گفت: «واقعیت این است که ما در جنگ شکست خورده‌ایم و آلمانی‌ها چون انضباط داشتند و برنامه‌ریزی سرشان می‌شده فرانسه را به اشغال خود درآورده‌اند.» یک‌بار وقتی پسرک ظرف شیر را برگرداند، مرد از جایش جهید و کتکش زد. وقتی که زن خواست دلداریش دهد پسرک به او گفت: «باز اینجا برایم از آلمان بهتر است.»
مرد می‌گفت: «دلم می‌خواهد یک‌بار هم که شده پنیر درست و حسابی سر سفره داشته باشیم.»
همان شب، وقتی هیجان‌زده به خانه آمد به همسرش گفت: «فکر می‌کنی چه دیده باشم؟ یک کامیون غول‌پیکر آلمانی پر از پنیر. آن‌ها هر چه دوست داشته باشند می‌خورند. خروار خروار پول چاپ می‌کنند و همین‌طور هم خرج می‌کنند.»
دو سه هفته بعد، لوئیزه مونیه پیش دوستش آند رفت. آند از دیدن او خوشحال نشد و تلویحاً به او فهماند که بهتر است در منطقه آن‌ها آفتابی نشود چون گشتاپو آن‌ها را تهدید کرده است. گشتاپو همچنین فهمیده بود که پسرک در کدام کافه منتظر بوده و اینکه زنی در آنجا به دیدارش رفته و آن‌ها کافه را چه ساعتی ترک کرده بودند. مونیه در راه بازگشت به خانه یکبار دیگر به خطراتی که نگهداشتن پسرک برای او و خانواده‌اش به همراه داشت، اندیشید. هر چه بیشتر به کاری که انجام داده بود فکر می‌کرد، بیشتر به این نتیجه می‌رسید که اشتباه نکرده است. آنچه در راه مشاهده می‌کرد نیز کارش را تأیید می‌کرد. صف‌های جلوی مغازه‌‌ها و بساط‌هایی که در پیاده‌رو‌ها برپا شده بود، صدای بوق ماشین‌های آلمانی که مثل برق از بلوار‌های پاریس می‌گذشتند و پرچم‌های نازی که بالای دروازه‌‌های شهر می‌جنبیدند.
زن وقتی وارد خانه شد دو بار حال پسرک را پرسید و بر سرش دست نوازش کشید. شوهرش او را از اینکه خیلی کشته مرده پسرک شده مورد عتاب قرار داد. پسرک محتاط‌تر و ساکت‌تر از آن بود که بهانه به دست کسی دهد، اما مرد بدون هیچ بهانه‌ای او را به باد کتک می‌گرفت و ادعایش این بود که نگاه‌های پسرک گستاخانه است. مرد آخرین سرگرمی‌اش را هم از دست داده بود، تا قبل از اینکه آلمانی‌ها دکان آهنگری انت‌های کوچه‌ای را که کافه در آن قرار داشت، مصادره کنند، بیشتر اوقات فراغتش را در کافه می‌گذراند و همین باعث می‌شد که کمی سبک شود. این کوچه ساکت و ‌آرام که هیچ پرچمی از اشغالگران را در خود نداشت ناگهان تبدیل به محلی شده بود که تعمیرکاران آلمانی در آن وول می‌زدند. اتومبیل‌های آلمانی که برای تعمیر به آنجا می‌آمدند راه را بند می‌آوردند و سربازان نازی کافه را اشغال کرده و در آنجا جولان می‌دادند. او تاب تحمل دیدن چنین مناظری را نداشت. زنش اغلب او را ساکت و غمزده سر میز آشپزخانه می‌دید. یک‌بار وقتی او را دید که حدود یک‌ساعت بی حرکت نشسته و با چشم‌های باز سرش را به دستش تکیه داده از او پرسید که به چه فکر می‌کند. مرد پاسخ داد: «به هیچ چیز و همه چیز به یک موضوع کاملاً فراموش‌شده. فکرش را هم نمی‌توانی بکنی، الان داشتم به آن مرد آلمانی که دوستت آند قضیه‌اش را برایت تعریف کرده بود فکر می‌کردم. نمی‌دانم به یاد می‌آوری یا نه. همان آلمانی که ضد هیتلر بود و نازی‌‌ها دستگیرش کردند. خیلی دوست دارم بدانم ماجرای او و پسرش به کجا رسید.»
مونیه در جواب گفت: «اخیراً ویلار را دیدم. همان موقع مرد آلمانی به سانته منتقل شد. تا حالا احتمالاً به قتل رسیده است. پسرش هم ناپدید شد. احتمالاً در شهر درندشت پاریس سرپناهی پیدا کرده است.»
از آنجا که هیچ‌کس حاضر نبود برای نوشیدن به آن کافه که پر از سربازان نازی بود برود، اغلب به کارگاه مونیه می‌آمدند و آنجا جمع می‌شدند که این کار ابتدا برای آن‌ها نامأنوس و تا حدی منزجرکننده بود. اکثر آن‌ها از همکاران خود مونیه بودند، در آن کارگاه بی‌دغدغه از هر دری سخن می‌گفتند. رئیس کارگاه دفترش را در اختیار کمیسر آلمانی گذاشته بود. این کمیسر هر وقت دلش می‌خواست به آنجا می‌رفت.
تعمیرکار‌های آلمانی مدام اندازه می‌گرفتند، وزن می‌کردند و برش می‌دادند. آلمانی‌ها دیگر حتی زحمتی به خود نمی‌دادند تا نیاتشان را از ساختن این قطعات پنهان کنند. این تجهیزات پیش‌ساخته که از قطعات فلزی درست شده بودند به جبهه شرق فرستاده می‌شد تا ملل دیگری را بوسیله آن‌ها به بند بکشند. آنچه در نهایت عاید مردم می‌شد ساعت کاری کمتر، دستمزد کمتر و نقل و انتقال‌‌های اجباری بود. لوئیزه مونیه کرکره‌‌های خانه را پایین کشید، همه در خانه آهسته حرف می‌زدند. پسرک غریبه عادت کرده بود سرش را پایین بیندازد، انگار می‌ترسید نگاهش آنقدر نافذ باشد که اسرار درونش را فاش کند. صورتش آنقدر رنگپریده و تکیده شده بود که مرد خانه با قیافه‌ای عبوس او را نظاره کرده و با نگرانی اظهار می‌کرد که نکند این پسر دچار بیماری مسری بوده و آنرا به بچه‌هایش منتقل کند. لوئیزه مونیه نامه‌ای ساختگی از طرف دخترعمویش به خودش نوشت که در آن دخترعمو گفته بود شوهرش حال و روز خوشی ندارد و او ترجیح می‌دهد برای مدتی خانه‌ای در آنجا اجاره کند تا بتواند از او مراقبت نماید و خواهش کرده بود مدتی دیگر نیز پسرش را نگهدارد. لوئیزه وقتی نامه را به شوهرش نشان داد او گفت: «خیالش را از جانب توله‌اش راحت کرده است.»
لوئیزه فوراً به تعریف و تمجید از پسرک پرداخت و گفت او پسر مفید و پرتلاشی است و مثلاً ساعت چهار صبح همان روز، به فروشگاهی در آن نزدیکی رفته، صف مانده و بدون کوپن مقداری گوشت گاو خریده است.
همسایه خانواده مونیه که حیاط خانه‌شان با آن‌ها مشترک بود، دو خواهر بودند که اخلاقیات درست و حسابی نداشتند. آن‌ها به‌تازگی به آن کافه می‌رفتند و با تعمیرکار‌های آلمانی حشر و نشر پیدا کرده بودند. مأمور پلیسی خواهر‌ها را در آنجا دیده بود و آن‌ها را به کلانتری برده بود. در کلانتری کلی گریه و زاری راه انداخته بودند. مأمور اسم آن‌ها را وارد لیست اشخاص تحت کنترل کرده بود. تمام ساکنان کوچه از این بابت خوشحال شدند اما متأسفانه وضع دو خواهر بدتر از قبل شد. حالا دیگر، آلمانی‌ها به خانه آن‌ها رفت و آمد می‌کردند و حیاط خانه آن‌ها را قرق کرده بودند، بطوریکه سر و صدای رفت و آمد آن‌ها را می‌شد از آشپزخانه مونیه شنید. مدتی بود که این مسئله باعث رنجش مونیه و مهمانانش شده بود، حالا دیگر او از انضباط آلمانی تعریف و تمجید نمی‌کرد. همین انضباط قوی، دقیق و کامل به زندگی او و خانواده‌اش، آسیب‌های جدی وارد کرده بود و رفاه، آبرو، آرامش، تغذیه، آب و هوای خوب و شادی‌های کوچک و بزرگی را که قبلاً از آن بهره‌مند بود نابود کرده بود.
یک روز که با زنش تن‌ها شد بعد از سکوتی طولانی گفت: «قدرت دست آنهاست! این هیتلر شیطان‌صفت عجب قدرتی دارد! کاش در دنیا کسی پیدا می‌شد که قدرتش از او بیشتر بود! اما ما دستمان به جایی بند نیست. به محض اینکه زبان به اعتراض بگشاییم جان ما را خواهند گرفت. ولی آن آلمانی که دوستت آند یک‌بار از او برایت صحبت کرده بود عجب جرأتی داشت. شاید او را فراموش کرده باشی ولی من فراموشش نکرده‌ام. و پسرش! چنین پسری قابل تحسین است. دخترعمویت باید خودش توله‌اش را جمع و جور می‌کرد. این پسر به چه دردی می‌خورد؟ اما پسر آن مرد آلمانی! چنین پسری را حاضرم با آغوش باز در خانه‌ام بپذیرم. چنین کسی بدرد زندگی می‌خورد. جای چنین بچه‌ای برای من بالاتر از بچه‌‌های خودم است و غذای بهتری را جلوی چنین بچه‌ای می‌گذارم. کاش آن پسر آلمانی را در خانه‌ام مسکن می‌دادم، آنوقت این راهزن‌ها که پایشان به حیاطمان باز شده حتی خوابش را هم نمی‌دیدند که چه جرأتی داشته‌ام و چه شخصی را در خانه‌ام پنهان کرده‌ام! با آغوش باز او را در خانه‌ام می‌پذیرفتم.» زن سرش را برگرداند و گفت: «تو قبلاً او را پذیرفته‌ای.»
من این داستان را در هتلی واقع در منطقه چهارده پاریس که زمانی آنجا اقامت داشتم از همان آند شنیدم. آند که در هتل قبلی‌اش مورد سوءظن نازی‌ها قرار گرفته بود مدتی می‌شد که در این هتل کار می‌کرد.
نویسنده: آنا زگرس
مترجم: سهراب برازش

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.