داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نُه

یکی این‌جا هست که می‌خواهد پرواز کند. تازه نُه ساله شده، امروز نُه ساله شده و حالا می‌خواهد بالاخره پرواز کند. هنوز دقیق یادش هست که پدرش گفته‌ بود:«روز تولدت می‌رویم پرواز». هنوز دقیق یادش هست، گرچه مالِ خیلی وقت پیش است، خیلی‌خیلی وقت پیش، مدت‌ها قبل از جدایی. به نظرش می‌آید، آن‌چه بعد از جدایی پیش آمده، دو برابر عمرش بوده. اما او هنوز خیلی دقیق یادش هست. صبح‌ها که توی تختش درازکشیده و منتظر سروصدایی است که نشان می‌دهد میهمان مامان رفته است، یادش می‌آید. در مدرسه وقتی که از پنجره نگاه می‌کند و صدای معلم ناپدید می‌شود و از خیلی دور به گوش می‌رسد، یادش می‌آید. و الان هم یادش هست. این را هم می‌داند که چنین موقعیتی دوباره پیش نمی‌آید: کلاس تعطیل می‌شود، مدیر می‌گوید: خانم وایزه[2] مریض است و این‌که: امروز کلاس تعطیل است. باید می‌رفت کودک‌سرا[3]، او بچه‌ی خانه[4] نیست، ولی مجبور نیست برود کودک‌سرا. امروز نُه ساله شده و می‌خواهد پروازکند. تو، آن بالا، توی آسمان هستی و توی هوا معلقی و همه چیز حسابی کوچک است. پس برو، برو بیرون. در راهروی مدرسه ایستاده ‌است. پله‌های سمت راست می‌رود طرف کلاس‌ها و پله‌های سمت چپ طرف کودک‌سرا. زنگ خورده، همه رفته‌اند و او تنهاست. پس برو بیرون، برو. اما او میخکوب شده. دروازه‌ آن‌جاست ولی او نمی‌تواند برود. صدایی می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا[5]؟ ایستاده جلوش، یک مرد، دقیقاً بین او و دروازه‌. آقای نوسینگ[6]. نمی‌گذارد برود بیرون و او می‌خواهد پرواز کند. چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد. می‌گوید: راه را باز کنید و یک قدم به عقب برمی‌دارد. ولی مرد می‌خندد و می‌گوید: اگر راست می‌گویی برو. و او شلیک می‌کند، دوبار شلیک می‌کند و مرد دست‌هایش را بالا می‌برد و خیره می‌شود و می‌افتد یک طرف. مرد یک‌بار دیگر می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا؟ حالا با شتابِ بیش‌تر و حوصله‌ی کم‌تر و او می‌گوید: بچه‌ی خانه. و داغ می‌شود، مثل همیشه، مثل مواقعی که باید دروغ بگوید و مرد می‌گوید: خُب پس، بدو برو پیش مامان. پس برو، برو بیرون. هرچه زودتر. الان ساعت ده است و ساعت چهار مامان می‌آید. مامان نباید باخبر شود، نه از جیم شدن از کودک‌سرا، نه از پرواز و نه از پدر. تا ساعت چهار شش ساعت است. تا آن وقت برگشته. از پس این یک کار برمی‌آید. کسی متوجه نمی‌شود. و ساعت چهار هم جلو کودک‌سرا ایستاده، کیف زیر بغل و منتظر است که مامان بیاید دنبالش. ولی اول باید از دست کیف راحت بشود و بعد به پول احتیاج دارد. پول توی خانه است. پنج مارکی که پس‌انداز کرده و قلک. کلید را از او گرفته‌اند، به خاطر پیشی[7] و به خاطر آتش‌بازیی که دو نفری راه انداخته بودند. چشم‌های غمگین مامان، سرکوفت: حسابی از دستت دمغم. از اعتمادم سوءاستفاده کردی. و این‌که: این پیشی دیگر حق ندارد بیاید توی این خانه. پیشی دوست اوست. از قدیم‌ها، از خانه‌ی قبلی. اما حالا پیشی می‌تواند بیاید. شنبه می‌تواند بیاید، برای تولد. ما شنبه جشن می‌گیریم، بیش‌تر برای هم وقت دارید. پس پیشی اجازه دارد بازهم بیاید، این را مامان امروز صبح به او گفته بود. او پرسیده بود، کی‌ها اجازه دارند بیایند و مادر پرسیده بود، چه کسانی را دوست دارد دعوت کند و او هم سربسته به پیشی اشاره ‌کرده ‌بود و مادر کاملاً غافلگیرکننده جواب داده بود: باشد. پیشی می‌تواند بیاید. و مهمان مامان هم می‌آید: ببین عمو یوخن[8] چی برات داده. عمو یوخن را هم باید دعوت کنی. و او پرسیده بود: بابا چی؟ و چشمان مادر را دیده بود و فهمید بابا اجازه ندارد بیاید. از موقع جدایی، پدر اجازه ندارد بیاید. ولی خیلی وقت پیش پدر گفته بود: به مناسبت تولدت می‌رویم پرواز. و حالا اجازه ندارد بیاید. مهمان مامان می‌تواند بیاید. اما او می‌خواهد پرواز کند. کیف مدرسه را توی پارک پشت یک نیمکت قایم می‌کند. از روی سطل آشغال و از توی پنجره می‌رود توی خانه که در طبقه‌ی اول است. امیدوارم کسی مرا ندیده باشد. پنج مارک و پول ِ توی قلک. برو، برو بیرون. خیابان، شهر. شهر برلین. هنوز سرد، ابری، گاهی آفتاب. ترامواها، اتوبوس‌ها، ماشین‌ها. وقتی چراغ سبز است، اجازه داری ردبشوی، وقتی قرمز است باید بیایستی. کجا می‌خواهد برود؟ می‌خواهد برود پیش پیشی، او اجازه دارد شنبه بیاید. می‌خواهد برود پیش پدر. آخر می‌خواهد پروازکند. پاپا قولش را داده. وقتی پیشی شنبه اجازه دارد بیاید، پس او هم اجازه دارد برود پیش پیشی. پیش پدر اجازه ندارد برود، ازموقع جدایی. پسرجان، بعدها خواهی فهمید. ولی او که آن‌جا بوده، دوبار هم آن‌جا بوده، ولی در واقع اجازه ندارد، ولی امروز نُه ساله شده و تا ساعت چهار برگشته. شماره تلفن پدر را دارد. و از سر یک چهارراه تلفن می‌زند. ولی کسی جواب نمی‌دهد. شاید همین الان رفته بیرون و بعداً برمی‌گردد. حتماً بعداً برمی‌گردد. پیش پیشی، مادرش در را بازمی‌کند، خانم هینتس[9] ِ چاق: پیشی هنوز مدرسه است. معلوم است، کلاس پیشی که تعطیل نشده. حالا چی؟ پس دوباره پیش پدر. پدر عکس می‌گیرد. در آتلیه عکس‌ می‌گیرد. آتلیه درست بغل خانه است. دو بار رفته پیش پدر، بعد از جدایی. یک‌بارش را مادر فهمیده‌ بود و دعواکرده بود. قول بده. وقتی بزرگ شدی، همه چیز را می‌فهمی. ولی قول بده. و او قول داده بود. پدر برای تو مضر است. پدر رفتار بدی دارد. پیشترها پدر برای او مضر نبوده، تازه از موقع جدایی مضرشده. پیشترها با هم می‌رفتند کودکستان، خودش و پدرش، هر روز، صبح و غروب و بعد می‌رفتند بستنی می‌خوردند، تابستان بود و زمستان می‌رفتند سورتمه‌سواری و ماجراجویی در یک خرابه، خانه‌ی صنعتگران یا می‌رفتند دنبال مامان، گل می‌خریدند و می‌رفتند دنبال مامان و همه چیز خوب بود، همه چیز خیلی ساده و راحت بود. حالا مامان مهمانی دارد که صبح‌ها، قبل از این‌که صبحانه بخورند، می‌رود و وقتی او با مامان سرمیز نشسته، مامان جوری رفتار می‌کند که انگار کسی آن‌جا نبوده. ولی او می‌داند، گوش دارد. اجازه ندارد برود پیش بابا و بابا اجازه ندارد بیاید. وقتی مهمان مامان می‌آید، بابا اجازه ندارد بیاید. بابا عاشق مامان بود و مامان عاشق بابا، ولی بعد عشق رفت و آن‌ها فقط با هم دعوا می‌کردند. پیشی می‌گوید: وقتی پای یک مرد یا یک زن در میان است ، پدرمادرها از هم طلاق می‌گیرند. یک روز پیش پدر پیشی هم یک زن بود، جنگ و دعواشد، ولی پدر و مادر پیشی طلاق نگرفتند. پیش بابا هم یک روز زنی بود و مامان هم مهمان دارد. از موقعی که مهمان مامان می‌آید، مامان عوض شده. قبل‌ترها مامان می‌نشست یک گوشه‌ای و به یک‌جا خیره می‌شد و حواسش پرت بود. الان هربار یک چیز دیگر می‌پوشد. به محض این‌که از کارخانه برگشت و خانه را تمیز کرد، لباسش را عوض می‌کند و می‌نشیند جلو میز آرایش. شده عین خواهرِ بزرگِ پیشی، وقتی عاشقِ یونانیِ آن‌طرف[10] شده بود. شاید هم اگر عاشق نشده بود، با بابا دعوا نمی‌کرد. شاید هم اگر بابا دایم مأموریت نمی‌رفت. اما آن‌وقت‌ها هم که دعوا می‌کردند، طلاق نمی‌گرفتند. و پدر و مادر پیشی هم دعوا می‌کنند، و طلاق نمی‌گیرند، حتا با یک زن. اگر مامان دیگر عاشق نباشد، شاید بابا هم دیگر به مأموریت نرود. پیشی می‌گوید: آدم می‌تواند دوبار ازدواج کند، با همان زن. پیشی می‌گوید تا چهاربار می‌شود ازدواج کرد، حتا با همان زن. ولی وقتی فقط دعوا می‌کنند. مامان غروب‌ها میهمان دارد و پیش پدر هم گاهی یک زن هست. یک‌بار وقتی پیش پدر بود، آن زن هم آن‌جا نشسته بود و روی میز پر از زیرسیگاری‌ها پر و بطری‌های خالی بود و زیر چشم پدر حلقه افتاده‌ بود و بو می‌داد و زن می‌خواست موهایش را نوازش کند ولی او سرش را پس کشیده بود و پدر صدایش را بلند کرده بود، طوری که او تا به حال نشنیده بود و فریاد کشیده بود: خودتو جمع و جورکن. ولی دفعه‌ی دیگر آن خانم آن‌جا نبود و پدر هم دوباره همان‌جوری بود که او می‌شناخت. حالا جلو در ایستاده و دارد زنگ می‌زند. اما کسی باز نمی‌کند. حتماً رفته جایی، شاید رفته خرید یا رفته انتشاراتی. حتماً می‌آید. پیشی نیست. پدر نیست. اول صبرمی‌کند و بعد شروع می‌کند به دویدن، ول می‌گردد. بازار، دیوار، کلیسا. همه‌ی این‌ها را می‌شناسد، این‌جا زندگی کرده، قبل از جدایی. بازار: قفسه‌ها، چرخ خرید، آدم‌ها. یک مرد که یک بطری بلند می‌کند و می‌گذارد توی جیب پالتو. چه جوری مرد را زیر نظر گرفته. چه‌جوری مرد می‌بیند که او را زیر نظر گرفته. دیوار[11]: سفیدی، بلندی، غلبه‌ناپذیر، برج[12]، پشتِ برج، آن‌طرف[13]، گاهی چندتا توریست آن بالا که این‌طرف را نگاه می‌کنند. مادر می‌گوید: مرز حکومتی. پدر می‌گوید: این‌جا و آن‌جا. پیشی می‌گوید: دیوار. کلیسا: پیشی کاتولیک است. پیشی شش‌تا برادر و خواهر دارد. پیشی از طرف کلیسا حمایت مالی می‌شود. باید به خاطرش برود کلیسا دعا کند. یک‌بار پیشی او را با خودش برد. چقدر سرد بود آن‌جا. باید زانو می‌زدند. بابا آدم زانویش درد می‌گیره تو کلیسا. پیشی هم به خدا اعتقاد دارد. او به خدا اعتقاد ندارد. راستش پیشی هم چندان اعتقادی ندارد. ولی می‌گوید: کسی هم خیلی دقیق نمی‌داند. پیشی عضو پیشاهنگان[14] هم هست. مادر پیشی می‌گوید: وقتی همه عضو پشاهنگی هستند، پیشی هم هست. چهارشنبه‌ها بعدازظهر پیشاهنگان است. یک‌بار پدرش هم آمده‌ بود، هنوز قبل از جدایی، و درباره‌ی کارش حرف زد. آن‌روز او نفراول کلاس بود. برمی‌گردد، زنگ می‌زند، اما پدر هنوز هم برنگشته. یادش رفته؟ خیلی راحت یادش رفته؟ ولی نمی‌تواند یادش رفته باشد، آخر قولش را داده‌ بود. وقتی تولدت شد، می‌رویم پرواز.
شاید پدر خانه‌ی آن‌هاست. شاید هم تو کودک‌سرا است. ولی او که هیچ‌وقت کودک‌سرا نیامده بود، خانه‌شان هم همین‌طور. از موقعی که مهمانِ مامان می‌آید، بابا دیگر اجازه ندارد بیاید. طلاق یعنی همین. ولی شاید هم در فرودگاه است. شاید هم رفته آن‌جا و منتظر است. منتظر است که او بیاید. بعله، می‌روم شونه‌فلد[15]. او که نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. من می‌روم آن‌جا. می‌رود، با تراموا می‌رود، آلکس[16]، پارک ترپتو، آدلرسهوف، شونه‌فلد[17]. از ایستگاه تراموا تا فرودگاه خط اتوبوس است، ولی پیاده هم می‌شود رفت. چه هیجانی. پرنده‌های نقره‌ای، همه بزرگ، همه پرسروصدا، همه دور. پیشتر‌ترها یک‌بار با پدر این‌جا بوده، ولی این مال خیلی خیلی وقت پیش بود. و او به سختی می‌تواند بیاد بیاورد. بعدش یک‌بار دیگر هم این‌جا بوده، موقع ملاقات دوستانه. همه آن‌جا بودند، کلاس و مدرسه، و آن‌ها به صف ایستاده بودند جلو سالن بزرگ، پرچم‌های کاغذی تکان می‌دادند. سریع روی نوکِ پا بلند شد ولی دیگر همه چیز به سرعت تمام شده بود، گروهِ موتورسواران، چهار تا ماشینِ سیاهِ بزرگ، دو تا تاترا[18] دو تا چایکا[19] و آن‌ها جیغ می‌کشیدند و دست تکان می‌دادند. و بعد تمام شد و او تقریبن هیچی ندیده بود. حالا محوطه‌ی جلو سالن خالی شده بود، غیر از چند تا اتوبوس، چندتا آدم، آفریقایی یا سرخ‌پوست، که آمریکایی هستند و قبلاً‌ها اسم‌شان سرخ‌پوست بود. نزدیک‌تر می‌رود، می‌رود داخل سالن، آن‌جا دیوارهای شیشه‌ای هستند، مات، این‌جا را بسته‌اند، ولی از توی آن یکی در می‌شود رفت تو، در باز است، وارد سالن دوم می‌شود، که از سالن اول بزرگ‌تر است. و مردهای اونیفورم‌پوش آن‌جا ایستاده‌اند و بعد دروازه و پشت‌اش محل پرواز هواپیماها. ولی پدر نیست. پدر آن‌جا نیست. ولی قولش را داده بود.
چه‌کار کند؟ برگردد؟ تلفن بزند؟ و یا بپرد توی تراموا و برود؟ ساعت دوازده است. شاید پیشی حالا برگشته. پیشی حتماً با من می‌آید. شاید هم پدر حالا آن‌جا است و منتظر اوست. شاید پدر، پیشی را هم برداشت. می‌خواهد برگردد، با تراموا برگردد، ولی از دروازه هم رد شده، ایستاده روی باند و جلوش، هیچ‌وقت این‌قدر نزدیک‌شان نبوده، هواپیماهای عظیم و بلند، پرنده‌های غول‌پیکر. کاملاً نزدیک. مثل یک اجبار است، او را به طرف خودش می‌کشد، می‌خواهد برود آن تو. حواسش اصلاً نیست، مثل آن‌ روز که می‌خواست چیزی اختراع کند، زیر میز آشپزخانه نشسته‌ بود و کاملاً دقیق می‌دانست که همین الان چیزی اختراع می‌کند که تا حالا هیچ‌کس اختراع نکرده بود. حالا هم حواسش نبود و تمام نمی‌شد و این حال فوق‌العاده عالی بود تا این‌که کم کم تمام شد و او کاملاً خالی و کوچک شد. اما هیچ‌وقت حالش این‌قدر خوب نبوده، مثل آن‌روز زیر میز، مثل حالا که هواپیما را کاملاً از نزدیک می‌بیند. فقط باید یک چیزی را از جان و دل بخواهی، در این‌صورت به دستش می‌آوری. و او می‌خواهد پروازکند. راه می‌افتد. مستقیم از توی دشت می‌رود، با اراده‌ای محکم و بدون هیچ‌ عجله‌ای‌. به طرف هواپیما می‌رود، صدای بلندگو را نمی‌شنود، مرد اونیفورم‌پوش را نمی‌بیند که دارد به طرفش می‌دود، تازه وقتی دستش را می‌گیرد، متوجه‌ی او می‌شود. ای بابا، بچه‌جان، می‌خواهی بروی کجا؟ سقوط! هشیاری، فضای خالی. ساختمان فرودگاه، مردها دوروبرش، سوال‌ها. صاف و محکم نشسته ‌است. اسمت چیست خانه‌ات کجاست این‌جا چی می‌خواستی؟ او سکوت می‌کند. بعد یکی که یک‌جور دیگر حرف می‌زند، می‌نشیند کنارش: اگر نمی‌خواهی، لازم نیست چیزی بگویی. بیا! این را ببین. او را می‌گرداند، همه چیز را به او نشان می‌دهد. و وقتی یکی می‌گوید: حالا دیگر باید پسرک را تحویل بدهیم، می‌گوید: خودم ترتیبش را می‌دهم. ساعت کار مرد تمام شده، او را سوار ماشینش می‌کند. ولی باید بروند پلیس. فقط فورمالیته هست و: واقعاً لازم نیست بترسی. یک‌جورهایی او هم، وقتی این مرد کنارش نشسته، خیلی نمی‌ترسد، فقط وقتی سرانجام در مرکز پلیس هستند و او مجبور است تنهای تنها در یک اتاق بنشیند، حالش خراب می‌شود، وای چقدر حالم خراب است و وقتی آن مرد از اتاقِ بغلی با یک نفر لباس شخصی می‌آید و می‌نشینند و به او می‌گویند، می‌تواند برود، لازم نیست این‌جا بماند و فقط لازم است اسمش را بگوید و این‌که خانه‌اش کجاست و ترا به خدا نترس، آن‌وقت حسابی داغ می‌شود. از کودک‌سرا جیم شده، پیش پدرش بوده، ول گشته و دستگیرشده. یک وقتی یک هم‌کلاسی‌ داشته و بعد از مدرسه همیشه می‌رفته آلکس، فروشگاه‌های بزرگ و هتل‌ها و یک‌بار دستگیرش کردند، چون دزدی کرده بود و تمام غروب توی کلانتری بود تا مادرش آمده ‌بود دنبالش و فردا یک پلیس توی مدرسه بود و آن پسر باید موضع می‌گرفت، در برابر کلاس. خُب تو کی هستی و خانه‌ات کجاست و مدرسه کجاست؟ من اسمم هینتس است، دیتر[20] هینتس، ولی همه به من می‌گویند پیشی. دیدی پیشی؟ حالا برویم. آن‌ها می‌روند، او و آن مرد و مرد با او مهربان است و یک‌جور دیگر است و می‌گوید: قبل از این‌که ترا ببرم منزل، برویم بستنی بخوریم. مرد خوبی است، اوکی است ولی می‌خواهد مرا ببرد منزل. زنگ خواهد ‌زد و به خانم هینتس چاق خواهد می‌گوید: این هم پسر شما، این کوچولوی فراری از خانه‌ و پیشی آن‌جاست و برادر و خواهرهای پیشی آن‌جا هستند و خانم هینتس چاق می‌گوید: این پسر من نیست، این دوستِ پسرِ من است. مادر، چشمان مادر، غمگین و سرزنش‌آمیز: حالا چه‌طور به تو اعتماد کنم؟ همه‌ چیز تمام شد و به آخر رسید. مرد کنارش راه می‌رود و از خودش و بچه‌هایش می گوید: چه‌کاره می‌خواهی بشوی؟ می‌گوید: خلبان، می‌خواهم خلبان بشوم. قبل‌ترها می‌خواست فضانورد بشود، اما فضانوردی فقط در اتحاد شوروی است. مرد می‌گوید: ها! اگر می‌خواهی خلبان بشوی، باید بیایی پیش من. ببینم چه‌کارمی‌شود کرد تا بتوانی پرواز کنی. هوا آفتابی است، ساعت دو و نیم است، از آلکس ردمی‌شوند، آدم موج می‌زند و حالا وسط جمعیت هستند و حالا شروع می‌کند به دویدن. می‌دود، هل می‌دهد، خودش را به جلو می‌کشد، از در می‌رود تو، فروشگاه بزرگ، سروصدا، ازدحام و صدای آن مرد، ضعیف: پیشی، پیشی! و او را می‌بیند که چه‌طور او هم از میان جمعیت راه باز می‌کند، برای یک لحظه صورتش را می‌بیند که بی‌چاره و مایوس است و او نزدیک است گریه کند. چشم‌هایش را می‌بندد و با آن مرد که جور دیگری است به طرف یک خانه می‌دود که خالی و وسط صحراست و هوا آفتابی است و پدرش روی ایوان ایستاده و می‌گوید: بیایید نزدیک‌تر غریبه‌ها و بنشینید و مادر از در وارد می‌شود و دستش را برای او درازمی‌کند، اما یکی به او تنه می‌زند، باید ادامه بدهد، از توی یک درِ کناری ردمی‌شود، از توی خیابان فرعی می‌دود و آن مرد را پشت سرش نمی‌بیند و برای یک لحظه آرام می‌شود. به راهش ادامه می‌دهد، آرام‌تر، و وقتی جلو یک کیوسک ِغذا می‌ایستد، احساس گرسنگی می‌کند. می‌رود تو. می‌نشیند، می‌خورد و فکر می‌کند. ساعت چهار باید جلو کودک‌سرا باشد. اسم پیشی را گفته است. پدر شاید منتظر باشد. آن مرد را جاگذاشته ‌است، ولی او چه‌کار خواهد کرد؟ قبل‌ترها که مشکلی در مدرسه یا با پدر یا با مادر داشت ، می‌رفت پیش مامان‌بزرگ. مادربزرگ پشتش خمیده بود و موسفید بود و یک آلبوم کت و کلفت داشت، اجداد تویش بودند. مردها با ریش سیاه، زن‌ها با دامن‌های بلند. پدرِ پدر، پدربزرگِ پدر، پدربزرگِ چاق و مامان‌بزرگ لنه[21]. هیچ‌وقت آن‌جا حرف نزد، اما همیشه احساس امنیت می‌کرد و یک‌جورهایی احساسِ کمال. یک‌بار هم، کمی قبل از جدایی، می‌خواست برود پیش مادربزرگ. تازه توی راه یادش آمد که دیگر کسی آن‌جا نیست که مامان‌بزرگ مرده است. خیلی راحت رفته بود، دیگر نبود. همان‌طور که پدرش هم در واقع خیلی راحت رفته بود. حتا اگر دوبار هم پیش پدرش رفته بوده باشد، باز پدرش دیگر آن‌جا نبود. به هرحال پدرش دیگر آن‌جا نبود، صبح که بیدار شد یا غروب که به خواب رفته بود. حتماً پدر الان منتظر است. نشسته منزل و منتظر او هست. و مردی که ‌جور دیگری بود، رفته است، ولی حالا اگر برود پیش پیشی و پیش خانم هینتس چاق و خانم هینتس چاق بگوید: او پسر من نیست، کسی که منظور شماست، فقط می‌تواند دوستِ پسرِ من باشد. و آن مرد می‌رود پیش مادرش. باید بروی پیش پیشی. باید باخبر بشوی که مردی که یک‌جور دیگر بود با مادر پیشی حرف زده است یا نه. پس بدو. سرِ چهارراه می‌ایستد. کسی جلو در خانه‌ی پیشی نیست. کنار خیابان پر از ماشین. جلو خانه کسی نیست، اما آن پایین‌تر یکی ایستاده است. مرد یک فیات بزرگِ پولسکی[22] داشت. نمی‌تواند تشخیص بدهد که آیا آن ماشین یک پولسکی هست یا یک شیگولی[23] و وقتی محتاطانه از آن‌جا ردمی‌شود و متوجه می‌شود که ماشین واقعاً یک پولسکی هست، بازهم خیلی دقیق نمی‌داند که آیا این ماشین همان مرد است. ممکن است باشد، ممکن است نباشد. همه شبیه هم‌اند. آن مرد یک فیاتِ پولسکی ِ بزرگ داشت. اما نمی‌تواند برود بالا پیش پیشی. چند تا بچه دارند می‌آیند. او دوتاشان را می‌شناسد. هی! تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ ببین، گوش کن، پیشی رو دیدی؟ کارش دارم. آها! پیشی! نه، ندیدمش. ای بابا! برو بالا. خیلی کارش دارم. یکی‌شان می‌رود بالا. کلی طول می‌کشد. او با آن یکی ایستاده آن‌جا و دارد عرق می‌کند، باوجود سرما. ولی پیشی نیست. پیشی اول باید برود کلیسا و بعد برود پیش عمویش والتر[24]. پیشی بعداً می‌آید. مادرپیشی چیزی درباره‌ی من گفت؟ چرا در مورد تو؟ عصبانی بود؟ از من پرسید؟ نه. چیزی نپرسید، اما خُب یه جوری بود. آها! پس یه جوری بود. حتماً یه خبرایی داره. اون یارو آن‌جا بود، اون مرده. حتماً اون‌جا بود. با من میای بریم بازار؟ پول دارم. نه، نمی‌تونم، باید برم. و می‌رود. بابا منتظره. حتماً. تا ساعت چهار هنوز وقت هست. من نُه‌ ساله شدم. می‌خوام پروازکنم. قولش رو داده بود. شاید هم فردا با هم رفتیم. ولی باید حتماً اون‌جا باشه. خانم هینتس حتماً می‌ره پیش مامان. چشمای مامان: چرا این‌قدر دمغم کردی؟ یک‌بار گریه کرده بود. با هم آتش‌بازی کرده بودند، او و پیشی، روی حلبی، جلو بخاری دیواری. راستش قرار نبود اتفاقی بیافتد، اما بعد تخته‌ی کف‌پوش سوخته بود. اصلاً متوجه نشده بودند. ردی از خودشان باقی نگذاشته‌بودند، ولی بو را نمی‌شد از اتاق بیرون کرد. و موقعی که مامان از سرکار برگشت، فهمید و گریه کرد و غروب مهمان مامان آمد و فردا مامان کلید را از او گرفت: بچه‌جان تو مجبورم می‌کنی. دیگر چه‌طور به تو اعتمادکنم؟ بدو بدو از پله‌ها می‌رود بالا، رسیده جلو در، زنگ می‌زند. هیچ خبری نمی‌شود. پدر نمی‌تواند رفته باشد. قول داده ‌بود. باید بیاید. حالا که با او پرواز نمی‌کند، پس باید دست‌کم خانه باشد. جلو درِ خانه ایستاده و منتظر است. آدم‌هایی که از ادارات بیرون می‌آیند، صف ماشین‌ها، زن‌ها با کیف: اون خانمه، اون‌جا، خانم هینتس نیست؟ خانم هینتس با یک کیف و قیافه‌ای جدی از روی مانعی ردمی‌شود. او می‌پرد توی دالانِ خانه، خیابان را دیدمی‌زند. خانم هاینتس وسط خیابان می‌ایستد، اول باید بگذارد ماشین‌ها ردبشوند و بعد به راهش ادامه می‌دهد، مستقیماً به طرفِ او می‌آید. از پله‌ها بدوبدو می‌رود بالا. ای دادوبیداد، دارد می‌رود پیش بابا. منتظر می‌شود، نفس نفس زنان، روی پاگرد. سکوت. حالا دیگر باید رسیده‌ باشد به درِ خانه. هیچ خبری نمی‌شود. او می‌خواهد دوباره برگردد پایین که لولای در قیژ قیژ می‌کند. با یاس روی زنگ فشارمی‌دهد، ولی آن تو هیچ خبری نمی‌شود. روی پله‌ها صدای پا. سرش را می‌دزدد، می‌دود، دوپله یکی، از پلکان بالا، تا می‌تواند بی‌سروصدا. هنوز هم صدای پا. دستگیره‌ی اتاقِ زیرشیروانی را فشارمی‌دهد، در باز می‌شود. خودش را می‌کشد گوشه‌ی گوشه، درست زیر پنجره. وای، اگر بیاید بالا. اگر مرا دیده باشد. گوش می‌خواباند، از ترس نفس‌اش درنمی‌آید، اما کسی نمی‌آید. اگر بفهمد پدر نیست، می‌رود پیش مادر. شاید هم جلو در منتظرمی‌ماند تا پدر بیاید. حتماً منتظر می‌شود. شاید هم آن یاور با او هست. با احتیاط پنجره را بازمی‌کند، بیرون را می‌بیند. ماشین‌ها، ترامواها، آدم‌ها. همه‌چیز کاملاً کوچک و کاملاً دور. وقتِ بسته‌شدن ادارات. خدای من، چقدر دیرشده. شاید هم ساعت سه و نیم است. تا ساعت چهار وقت دارد، بعد مادر می‌آید و او باید جلو کودک‌سرا باشد. ولی حالا نمی‌تواند برود بیرون. خانم هینتس حتماً جلو در ایستاده. منتظر است. لو می‌رود. از کودک‌سرا جیم شده، ول گشته، دستگیرشده. تو از اعتماد من سوءاستفاده‌ کردی. چرا بابا نیست؟ قول داده‌ بود که. وقتی تولد تو شد. نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. نه، بابا، فراموش نمی‌کند. بابا به من کمک می‌کند. من نُه ساله شدم. امروز. ولی بابا نیست. نیست، خیلی راحت رفته، همان‌طور که یک روز مامان‌بزرگ خیلی راحت رفته بود و دیگر نبود. آخرین چیزش: تابوتی سیاه در اتاقی سرد، صورتی رنگ‌پریده، خیلی کوچک‌تر از آن‌چه به یادش مانده بود. آرام گریه می‌کند و لبش را گاز می‌گیرد. الان ساعت می‌شود چهار، شاید هم شده. شاید هم مامان الان جلو کودک‌سرا ایستاده: نخیر! پسر شما امروز این‌جا نبود. نه، دیگه نمی‌خوام. دیگه برنمی‌گردم. خودش می‌دونه چیکار کنه، وقتی ببینه که من دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردم. وقتی دیگه اصلاً نیستم. دوباره گریه می‌کند. احساس بدبختی و خالی بودن می‌کند. مثل آن روز که می‌خواست چیزی اختراع کند و آن حسِ بزرگ و پهناور آرام آرام از بین ‌می‌رفت. چشم‌ها را می‌بندد و یک تابوت می‌بیند، پشت‌اش مادر، پدر، مردی که یک‌جوری بود، همه با گل و با قیافه‌ها‌ی جدی و موسیقی، مثل موسیقیِ کلیسای پیشی. چشم‌ها را پاک می‌کند. بیرون بازهم هوا آفتابی است. بام‌ خانه‌ها را می‌بیند، شهر را، آدم‌ها را. بعد صدای پایی می‌شنود که دارد نزدیک می‌شود. ولی او کاملاً آرام است. امروز نُه ساله شده. شهر را زیر پای خودش می‌بیند، پهن و بزرگ، خیابان را، پنجره‌ی خانه‌ها را، بامِ خانه‌ها را، آسمان را. چشم‌ها را می‌بندد و پرواز می‌کند. همه‌ چیز نرم، همه‌ چیز ظریف، همه چیز کوچک و خیلی دور. و آرام. توی دست پدر است، در یک ایستگاه اتوبوس ایستاده‌اند، و اتوبوس می‌آید و مادر بزرگ و اجداد با چهره‌های سفید و ریش‌های سیاه و پدر به مادر دسته‌گل می‌دهد و آن‌ها او را لمس می‌کنند و او می‌رود وسط‌‌‌شان و به آن‌ها آویزان می‌شود و معلق می‌خورد و احساس می‌کند آزاد است.
Deutsche Kurzgeschichte
Reclam, Stuttgart, 2003
S.26-36
——————————————-
پانوشت‌ها:
[1] Klaus Schlesinger-((2001-1937 از نویسندگانِ ناراضیِ آلمان شرقی. منتقدین آلمانی او را برلینی‌ترین نویسنده‌ی آلمانی بعد از جنگ می‌دانند.
[2] Weise
[3] Hort مکانی دولتی که بچه‌های دبستانی بعد از تعطیلی ِ مدرسه، برای انجام تکالیف مدرسه می‌توانند به آن‌جا ‌بروند. «کودک‌سرا» پیشنهاد دوستم خانم «شهلا شرف» را برای این کلمه پذیرفتم.
[4] Hauskind بچه‌هایی که بعد از تعطیلی مدرسه به خانه می‌روند.
[5] Hortkind بچه‌ای که بعد از تعطیلیِ مدرسه به کودک‌سرا می‌رود.
[6] Nüssing
[7] Kater در آلمانی به معنای گربه‌ی نر
[8] Jochen
[9] Hinz
[10] منظور آن طرفِ دیوار برلینِ شرقی است
[11] اشاره دارد به دیوار برلین
[12] اشاره دارد به برج تلویزونی در میدان الکساندر
[13] ن ک شماره‌ی دهم
[14] Pionier سازمانِ کودکانِ احزاب کمونیست در کشورهای سوسیالیستی
[15] Schönefeld فرودگاهی در برلین شرقی
[16] Alex میدانِ معروفِ آلکساندر که برلینی‌ها آن را مخفف کرده و «آلکس» می‌گویند
[17] Treptowerpark, Adlershof اسم محلات از میدان آلکساندر تا فرودگاه شونه‌فلد
[18] Tatra ماشین ساختِ چک
[19] Tschaika ماشین ساخت روسیه
[20] Dieter
[21] Lene
[22] Polski منظور فیاتِ ساختِ لهستان است
[23] Schiguli نوعی ماشین ِ ساخت روسیه
[24] Walter


نویسنده: کلاوس شلِ زینگر (Klaus Schlesinger)
مترجم: ناصر غیاثی

غول‌های ادب دو آلمان – 1956

در ماه مارس آن سال عزادار و اندوه گینی که طی آن یکی‌شان در ژوئه، اندکی پس از هفتادمین زاد روزش و دیگری در ماه اوت در آستانه‌ی شصت‌سالگی درگذشت و به تبع آن جهان از منظر من متروک و صحنه‌ی تئاتر تهی می‌نمود، من، دانش‌جوی ادبیات آلمانی(1) ـ که این دو غول عالم ادب بر تلاش‌های ساعیانه‌اش در سرایش شعر سایه افکنده بودند ـ آن‌ها را کنار آرام‌گاه کلاسیت(2) دیدم، همان محل دورافتاده با چشم‌اندازی به دریاچه‌ی «وان» که در کناره‌اش دیدارهایی باور نکردنی(3)، چه تصادفی چه با قرار قبلی، انجام شده بود.
به گمان من محل و ساعت این ملاقات را پنهانی، احتمالاً به یاری زن‌های رابط، تعیین کرده بودند. من کم‌ترین کاملاً اتفاقی آن‌جا بودم. من دانش‌جوی در حاشیه‌ای که اولی را ـ با سری بی‌مو چون بودا(4) ـ و دیگری را ـ شکننده و با نشانه‌هایی از بیماری(5) تنها در نگاه دوم بود که شناخته بودم، دلم نمی‌خواست از آن‌ها فاصله بگیرم. و اما از آن‌جا که در آن روز آفتابی و خنک ماه مارس باد از وزش ایستاده بود، صدای یکی نرم و بم(6) و صدای دیگری روشن و اندکی زیر(7) به گوشم می‌رسید. زیاد صحبت نمی‌کردند، گاه مکث می‌کردند. گاه کیپ هم ـ گویی بر پایه‌ی تندیسی دو نفره(8) می‌ایستادند و پس از آن باز فاصله‌ی (9) [قانون] نانوشته را رعایت می‌کردند. یکی در قسمت غربی شهر سلطان ادبیات ـ و به همین دلیل بی‌تاج و تخت ـ محسوب می‌شد و دیگری در بخش شرقی مرجعی بود که سخنانش [برای اثبات هر باوری به کرات و] به دل‌خواه نقل می‌شد. از آن‌جا در آن سال‌ها میان شرق و غرب جنگ ـ گیرم از نوع «سرد»ش ـ جریان داشت این دو را در برابر یک‌دیگر علم کرده بودند. دیدار آن‌ها با ترفندی دو سویه، خارج از این نظم جنگی، امکان‌پذیر شده بود. بت‌های من احتمالاً خشنود بودند که ساعتی از نقش خود رهایی یافته‌اند.
آری چنین به نظر می‌آمد، با هم بودن‌شان چنین به گوش می‌رسید. مفاهیمی که از جمله‌ها و نیم‌جمله‌های‌شان برای خود می‌ساختم معنایی دشمنانه علیه یک‌دیگر نداشت. از خود چیزی نقل نمی‌کردند. کلام دیگری را به زبان می‌آوردند. انتخاب‌شان لذت [هنری] ایهام را به انسان می‌داد. یکی شعر کوتاه «آن که پس از ما می‌آید»(10) را توانست از بر بخواند و آخرین بندش را با چنان لذتی دکلمه می‌کرد که گویی شعر را خودش سروده است.
خطاهامان(11) که پایان یابد، آن گاه
عدم چون واپسین همدم
نشیند روی در رومان

آن دیگری آخرین بند یکی از نخستین سروده‌های آن یکی را با عنوان «مرد و زن از کلبه‌ی سرطان عبور می‌کند» بی‌تکلف بازگو می‌کرد:
گور این‌جا گرد هر تختی می‌آماسد.
گوشت می‌گردد بدل با خاک و گرما دور خواهد شد.
خون سر جاری شدن دارد
خاک می خواند به خود تن را.

فرهیختگان این‌گونه با لذت آثار یکی دیگر را نقل می‌کردند. میان نقل قول‌ها یک‌دیگر را می‌ستودند و در میان ستایش‌ها واژه‌پرانی‌های طعنه‌آمیزی می‌کردند که برای ما دانش‌جویان زیاده از حد آشنا بود: «از دیدگاه غیرتوارثی موفق به بیگانه‌سازی شدین» یکی گفت و آن دیگری با صدای زیر پاسخ داد: «سردخانه‌ی اجساد شما که مربوط به سرزمین‌های غربه از تئاتر داستانی(12) من چه در زمینه‌ی تک گفتار و چه در زمینه‌ی دیالکتیک کم نمی‌آره» و با لذتی دوسویه به نیش‌های‌شان ادامه می‌دادند.
سپس از توماس مان که سال پیش در گذشته بود با اشاره به «درون‌مایه‌های محوری بس استوار»ش مضحکه ساختند. پس از آن نوبت به بشر(13) و برونن(14) رسید که اسامی‌شان بازی‌های زبانی را امکان‌پذیر می‌ساخت(15). آن‌چه به خطاهای فردی هر کدام‌شان مربوط می‌شد از سوی دیگری تنها با کنایه‌ای کوتاه مورد اشاره قرار گرفت. یکی با لودگی دو ـ سه سطر از سرود حزبی دیگری را نقل کرد(16):
… از کود گفت و ارزن و از باد خشک سال
آن رهبر کبیر کشاورزی و
محصول خلق روس: ژوزف استالین.

پاسخ به آن، ذوق زدگی کوتاه مدت آن یکی از دولت پیشوا بود که در نوشته‌ی تبلیغی‌اش به نام جهان در یک(17) و سخن‌رانی‌اش در ستایش فوتوریست فاشیست مارینتی(18) عرضه شده بود. آن یکی «اقدام(19)» دیگری را به گونه‌ای کنایی و به مثابه‌ی «جهان بیان یک بطلمیوسی تمام عیار»(20) ستیاش کرد تا بلافاصله این هردو گناه کار گرد آمده بر مزار کلاسیت با [ترفند] نقل مصراع‌هایی از شعر کم‌نظیر «به آنان که پس از ما می‌آیند» تطهیر شوند.
ای شمایان! که سر، فراز آرید
از دل موج ــ موج طوفانی
که فروخورد هستی ما راــ
کاستی های ما چو بر شمرید
هم از آن روزگار ظلمت نیز
یاد آرید، یاد از دوران
که شما ــ بخت یارــ از آن رستید.

از «شما» منظور لابد من هم بودم: از پس آمده‌ای، گوش ایستاده در کناره‌ای. این اخطار احتمالاً برایم کافی بود، هرچند از بت‌هایم توقع داشتم که به لغزش‌های لغزاننده‌ی خود وقوف روشن‌تری داشته باشند. اما بیش از این در پی‌ نیامد. حال هر دو تن، فرهیخته در مسکوت گذاشتن، تنها به سلامتی یک دیگر پرداختند. این یکی در هیأت پزشک نگران آن یکی بود که چندی پیش پروفسوری بروگش(21) نام، اقامتی طولانی در Charite (22) را به او توصیه کرده بود و از این رو من باب توضیح به سینه‌ی خود کوفت(23). حالا آن یکی نگران «جنجال همگانی»ای بود که این یکی به مناسبت هفتادمین زاد روزش پیش رو داشت. ـ«یه آبجوی تگری کافیه یه»ـ آن دیگری با لحنی که گویی بر آن است که پیش‌بینانه در وصیت‌نامه‌ای از خود احقاق حق کند گفت: «هیچ کس، دولت هم، حق نداره جنازه‌ام رو برای خداحافظی در ملا عام به نمایش بذاره». هیچ‌کس نمی‌بایست بر مزارش سخن‌رانی کند. این یکی، البته، تأیید کرد اما پس از آن نگرانی خود را نیز به زبان آورد: «پیش‌گیری البته خوبه، اما کی از ما در مقابل مقلدین‌مون محافظت می کنه؟»
کلامی درباره‌ی وضعیت سیاسی به زبان نیامد. کلامی درباره‌ی تسلیح مجدد دولت غربی و شرقی گفته نشد. خندان از واپسین مزاح‌ها درباره‌ی مردگان و زندگان، آرامگاه کلایست را ترک کردند بی آن که نام شاعری را که در «جا محکوم به جاودانگی شده بود به زبان آورند یا مصراعی از او نقل کنند. در ایستگاه راه آهن دریاچه‌ی وان این یکی که ساکن شونه برگ(24) ـ نزدیک میدان بایر ـ بود سوار قطار شهری شد؛ اتومبیل و راننده‌ای در انتظار آن‌یکی بود که او را ـ می‌شد حدس زد ـ به بوکوو(25) یا شیفت باوردام(26) می‌برد. هنگامی که تابستان فرا رسید و این دو تن با فاصله‌ای کوتاه از یک‌دیگر در گذشتند بر آن شدم که سروده‌هایم را بسوزانم، ادبیات آلمانی را رها کنم و از آن پس در دانشگاه صنعتی با جدیت به تحصیل در رشته‌ی مکانیک بپردازم.
—————————————–
پی نوشت:
1. دانش‌جوی ادبیات در این داستان «گونترگراس» است.
2. «هاینریش فن کلایست» Heinrich von kleist (1777-1811) شاعر، داستان‌سرا، نمایش‌نامه‌نویس و روزنامه‌نگار آلمانی، در سال 1811 در سن 24 سالگی خودکشی کرد.
3. یکی از این دیدارهای باورنکردنی کنفرانسی است که تحت عنوان «کنفرانس دریاچه‌ی وان» (وان دریاچه‌ای است واقع در برلین) در تاریخ ثبت شده است. در سال 1942 در این محل نازی‌ها در یک گردهم‌آیی، نسل کشی سازمان یافته‌ی یهودیان اروپا را تصویب کردند. پرونده‌ی این گردهم‌آیی پس از جنگ جهانی اخیر به دست متفقین افتاد.
4. برتولت برشت.
5. گوتفرید بن ر.ک. داستان 1901 پی نوشت 3.
6. گوتفرید بن (نوار کاست).
7. برتولت برشت (نوار کاست).
8. اشاره دارد به تندیس‌های دو نفره از شیلر و گوته در شهرهای مختلف آلمان.
9. منظور فاصله‌ای است که دو ایدئولوژی متضاد دو آلمان اقتضا می‌کرد.
10. اثر برشت.
11. یکی از دو معنی «به پایان رسیدن خطاها» به پایان رسیدن زندگی است.
12.تئاتر داستانی در برابر تئاتر نمایشی شیوه‌ی ابداعی «برشت» بوده است که «بیگانه سازی» “Verfremdung” از ویژگی‌های آن است. رک. درباره‌ی تئاتر اثر «برشت» ترجمه‌ی «فرامرز بهزاد» صفحه های 130 تا 143 و یا پیش گفتار ترجمه‌ی «زندگانی گالیله» به قلم «عبدالرحیم احمدی».
13. «بشر» Johanes Robert Becher (1958-1891) داستان‌نویسی آلمانی که در دهه‌ی پیش از پایان جنگ در مسکو به سمت سردبیری اشتغال داشت و پس از جنگ به آلمان بازگشت.
14. «برونن» Arnold Brunen (1959-1895) نمایش‌نامه‌نویس و منتقد تئاتر. ساکن آلمان شرقی.
15. نخستین نام لیوان، پیاله… و نام دیگر فواره، حوض… معنا می‌دهد.
16. «برشت» علاوه بر آن که برترین نمایش‌نامه‌نویس قرن بیستم جهان محسوب می‌شود شماری از مشهورترین اشعار معاصر آلمان و جهان را نیز سروده است. در کنار آن شعرها، سروده‌های تبلیغی و در نتیجه، غیر ارتجالی نیز تحریر کرده است. مصراع های متن بخشی از یکی از بدترین نوع این «نظم‌های» مقفی است.
17. «درر»ها قومی بودند که در قرن دوازدهم پیش از میلاد با تصرف بخش هایی از یونان دولت «اسپارت» را تشکیل دادند. ما به مقاله‌ی «گوتفریدبن» دست رسی نیافتیم. اما به نظر می‌رسد که «بن» در این سخن رانی هیتلر را با رهبر «درر»ها برابر نهاده باشد و رایش سوم را با «اسپارت» شاید هم چنین نباشد.
18. «امیلیو فیلپو مارینتی» Emilio philippo marinetti (1944-1876) یکی از ارکان مکتب ادبی «فوتوریسم» که گرایشی به حزب فاشیستی «موسولینی» داشت.
19. نمایش‌نامه‌ای آموزشی از «برشت».
20. «بطلمیوس» معلم و جغرافی دان یونانی،از سرداران «اسکندر مقدونی» و فاتح مصر، پس از مرگ «اسکندر» «بطلیموس» کشور مصر را مستقلاً اداره می کرد. سلسله‌ی «بطلمیوسیان» تا زمان «کلئوپاترا» و مدت کوتاهی پس از آن، تا زمان بطلمیوس«16»، فرزند «کلئوپاترا و سزار»، ادامه داشت. «اوکتاویوس» امپراتور رم (ممدوح ویرژیل) این سلسله را منقرض ومصر را به خاک رم منضم کرد.
21. Brugsch.
22. charite : بیمارستانی در برلین.
23. اشاره به بیماری برشت دارد.
24 Schoneberg.: محل سکونت «گوتفرید بن» در بخش غربی برلین.
25.Buckow: محل سکونت برشت در بخش شرقی برلین.
26.”Schiffbauerdamm” محلی که تئاتر «برشت» در آن جا قرار داشت. در صحنه‌ی این تئاتر فقط نمایش‌نامه‌ی‌های «برشت» به اجرا در می‌آمد. گویا این محل امروزه هم فقط به نمایش‌نامه‌های بی شمار او اختصاص دارد.

نویسنده: گونتر گراس
مترجم: کامران جمالی

درباره نویسنده
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۲۷ – درگذشته ۱۳ آوریل ۲۰۱۵) نویسنده، مجسمه‌ساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه ۴۷ و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پایین‌دستی‌ها می‌دانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال ۱۹۹۹ گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، فرهنگستان پادشاهی علوم سوئد هنگام اعلام نام او، داستان‌هایش را تصویرگر چهرهٔ فراموش شده تاریخ خواند.

این‌جا در همسایگی خود دوستی دارم. مردی بور و چاق، که صندلی‌اش را زمستان و تابستان چفت پنجره می‌گذارد. جوان‌تر از سن و سالش به نظر می‌آید، چهر‌ه‌ی کنجکاوش گاهی وقت‌ها حالتی بچه‌گانه به خود می‌گیرد. اما روزهایی هم هست که پیر می‌نماید و دقیقه‌ها مثل سالی بر او می‌گذرد و یک‌هو پیری فرتوت می‌شود و چشم‌های بی‌فروغش تقریباً از زندگی خالی است. خیلی وقت است با هم آشناییم. اوایل فقط هم‌دیگر را می‌دیدیم. بعدها بی‌اختیار تبسمی بر لب‌های‌مان نقش می‌بست. یک سال آزگار فقط سلام و علیکی به‌هم می‌کردیم و یادم نمی‌آید از کی شروع کردیم به صحبت کردن و از این‌جا و آن‌جا و باب دوستی‌مان باز شد. یک‌بار که از کنارش رد می‌شدم پنجره‌اش رو به پاییز آرام و شاعرانه باز بود، با صدای بلند گفت:
«روز بخیر! مدتی است شما را ندیده‌ام.»
مثل همیشه کنار پنجره‌اش رفتم و در حال راه رفتن گفتم:
«سلام اوالد! رفته بودم سفر.»
با چشم‌های بی‌قرارش پرسید:
«کجا بودید؟»
«روسیه!»
بعد به‌صندلی تکیه داد و گفت:
«اوه، این همه دور. این روسیه چه‌طور سرزمینی است؟ پهناور است، نه؟»
گفتم:
«بله، پهناور است و به‌علاوه…»
اوالد تبسمی کرد و سرخ شد.
«سوالم احمقانه بود؟»
«نه، اوالد، برعکس به‌جا هم بود. وقتی شما می‌پرسید چه سرزمینی است، خیلی چیزها به دهنم می‌رسد. مثلاً این که روسیه با کجا هم ‌مرز است.»
دوستم دوید میان حرفم و گفت:
«در شرق است؟»
من به فکر فرو رفتم و گفتم:
«نه.»
دوست چلاقم با کنجکاوی پرسید:
«در شمال؟»
یک‌هو به فکرم رسید که بگویم:
«ببینید! نقشه‌های جغرافی مردم را گمراه می‌کنند. در نقشه‌ها همه چیز مسطح و صاف است و وقتی چهار جهت اصلی را نشان می‌دهند، خیال می‌کنند همه چیز را گفته‌اند. اما یک سرزمین که اطلس جغرافیایی نیست. کوه‌ها و دره‌هایی دارد که آن‌ها هم جایی وصل‌اند و پستی و بلندی‌هایی دارند.»
دوستم به فکر فرو رفت و گفت:
«آها، حق با شماست. روسیه از دو طرف با کجا هم مرز است؟»
یک‌هو قیافه‌ی دوست ناخوشم مثل بچه‌ها شد.
گفتم:
«می‌دانید که…»
«با خدا هم مرز است؟»
من در تأیید حرفش گفتم:
«بله، باخدا!»
دوستم طوری سرش را تکان داد که انگار حرفم را فهمیده است. بعد هم آثاری از تردید بر چهره‌اش نقش بست.
«مگر خدا کشور است؟»
در جوابش گفتم:
«گمان نمی‌کنم، ولی در زبان‌های ابتدایی خیلی از چیزها یک نام دارند. در آن جاها گاهی یک امپراتوری، خدا نام دارد و کسی را که بر آن حکم می‌راند، هم خدا می‌نامند. اقوام ابتدایی، اغلب بین سرزمین خود و پادشاه‌شان هیچ تمایزی قائل نمی‌شوند. هر دو بزرگ و مهربان‌اند، هراسناک و مقتدر.»
مرد کنار پنجره به آرامی گفت:
«می‌فهمم. ولی در روسیه مردم می‌دانند که با خدا همسایه‌اند؟»
«آدم در همه‌ی لحظات این را می‌فهمد. تأثیر خداوند بسیار قوی است. چیزهای زیادی از اروپا می‌آورند، که همین که به مرز می‌رسد تبدیل به سنگ می‌شود. در میان‌شان سنگ‌های قیمتی هم هست، ولی این مورد آخر فقط برای اغنیاست؛ برای طبقه‌ی به اصطلاح «ممتاز». از امپراتوری دیگری نان وارد می‌شود، که قوت لایموت مردم است.»
«پس مردم آن‌جا وضع شان خوب است؟»
با تردید گفتم:
«نه خیر! این طورها هم نیست. وارداتی که از طرف خدا می‌آید برای خودش حساب و کتابی دارد.»
سعی کردم او را از این فکرها در بیاوردم.
«ولی مردم خیلی از شعائر این همسایه‌ی پهناور را پذیرفته‌اند. مثلاً همه‌ی گذشته‌ی آیینی‌اش را. مردم با تزار طوری حرف می‌زنند که انگار خداست.»
«که این‌طور! پس به او نمی‌گویند: عالی جناب!»
«نه، هر دو را پدر عزیز خطاب می‌کنند.»
«و جلو هر دو زانو می‌زنند.»
«همه جلو هر دو به خاک می‌افتند؛ پیشانی بر زمین می‌سایند، می‌گریند و می‌گویند: من گناه‌کارم، پدر عزیز مراببخش! آلمانی‌هایی که این کارها را می‌بینند، ادعا می‌کنند که این کارشان بردگی خفت‌بار است. ولی من در این مورد طور دیگری فکر می‌کنم. زانو زدن یعنی چه؟ یعنی ابراز هراس و احترام باطنی. آلمانی‌ها معتقدند برای این‌کار فقط کافی است کلاهت را از سر برداری. سلام و تعظیم هم مطمئناً بیان همین حالت‌هاست، حرکت‌هایی کوتاه و مختصر: در سرزمین‌هایی آن‌قدر کوچک که کسی نمی‌توانست خود را روی زمین بیندازد. ولی این حرکت‌های کوتاه و مختصر به‌زودی مکانیکی شد، بدون این‌که کسی از معنای آن چیزی بداند. از این رو خوب است در آن جایی که هنوز وقت و زمان برای این کار هست، حرکت‌ها را توضیح بدهند، در قالب کلمه‌ای بسیار زیبا و مهم: یعنی بیم و احترام باطنی.»
دوست چلاقم آه کشید:
«بله، اگر می‌توانستم، من هم زانو می‌زدم.»
بعد از مکثی کوتاه ادامه دادم:
«ولی در روسیه خیلی چیزهای دیگر هم از سوی خدا وارد می‌شود. مردم احساس می‌کنند هر چیز نویی را او می‌فرستد. لباس، غدا، هر نوع فضیلت و حتا هر گناهی از اراده‌ی او سرچشمه می‌گیرد. اوست که فرمان می‌دهد، پیش از آن که از چیزی استفاده کنند یا مرتکب کاری بشوند.»
مرد ناخوش، ترسان به من نگاه کرد.
من هم برای این‌که خاطرش را آسوده کنم بلافاصله گفتم:
«این فقط یک افسانه است که دارم برای‌تان نقل می‌کنم. به اصطلاح یک Bylina که به آلمانی ترجمه شده است. می‌خواهم به اختصار محتوای آن را برای‌تان تعریف کنم. عنوان آن "خیانت چگونه به روسیه راه یافت" است.»
من به پنجره تکیه کردم و مرد افلیج چشم‌هایش را بست؛ کاری که همیشه موقع شروع داستان می‌کرد.
روزگاری تزار ایوان مخوف تصمیم گرفت از فرمانروایان همسایه‌اش خراج بگیرد و دستور داد، در صورتی که دوازده کیسه‌ی طلا به مسکو (شهر سفید) نفرستند، با آن‌ها جنگ سختی بکند. پادشاهان همسایه پس از رایزنی پیغام دادند که اگر پاسخ سه معمای ما را بدهی خواسته‌ات را بر آورده می‌کنیم. در روز موعود که ما آن را مشخص می‌کنیم، به شرق جانب کوه سفید روانه شو و پاسخ سه معمای ما را بگو. اگر پاسخ‌هایت درست باشند، دوازده کیسه‌ی طلا و جواهری را که از ما خواسته‌ای به تو می‌دهیم.
تزار ایوان واسیلیه‌ویچ، اول به فکر فرورفت، ولی ناقوس‌های متعدد مسکو، شهر سفیدش، حواس او را از موضوع پرت کرد. آن‌گاه حکیمیان و رایزنانش را فراخواند و گفت: هر کس در جواب معماها در بماند، دستور می‌دهد او را به میدان سرخ، جلو کلیسای واسیلی ببرند و گردن بزنند.
آن قدر حکیمان را گردن زد که زمان موعود فرا رسید و او راهی نداشت جز این که عازم شرق بشود و پای آن کوه سفید برود که پادشاهان منتظرش بودند. جواب هیچ‌کدام از معماها را نیافته بود. ولی از آن‌جا که راه کوه سفید دور بود، امکان این‌که در راه به فرزانه‌ای بربخورد و از او یاری بخواهد نیز منتفی نبود. چون در آن گیرودار بسیاری از فرزانگان از ترس این که مبادا امیران ولایات بنا به عادت همیشگی سرشان را به جرم کم دانشی از تن‌شان جدا کنند، در گوشه و کنار متواری بودند. هیچ‌کدام از آن‌ها را در بین راه ندید. ولی صبح یکی از روزها چشم‌اش به دهقانی پیر با محاسنی بلند افتاد که مشغول ساختن کلیسایی بود. چوب‌های اسکلت بندی را تراشیده و نصب کرده بود و داشت پاره‌های ریز آن را درست می‌کرد. نکته‌ی عجیب در کار او این بود که به‌جای این‌که همه را یک‌جا توی خفتان بریزد، ببرد و روی اسکلت تعبیه کند، ‌یکی یکی بالا می‌برد و دوباره پایین می‌آمد و مدام این کار را تکرار می‌کرد. او ناچار بود آرام آرام کار کند و همه‌ی چهارصد تیرک کوچک را یکی یکی در جای خودش بگذارد. تزار به همین خاطر تاب و توانش را از کف داد و داد زد:
«احمق خرفت! (در روسیه اغلب دهقانان را این طور صدا می‌زنند) بهتر نیست چوب‌ها را یک‌جا جمع بکنی و یک‌دفعه آن‌ها را بالای سقف ببری. این‌طور کارت خیلی ساده‌تر می‌شود.»
دهقان که در این لحظه از سقف پایین آمده بود، ایستاد. دست‌هایش را سایبان چشمش کرد و در جواب تزار گفت:
«کار هر کسی را به خودش واگذار کن، تزار ایوان واسیلیه‌ویچ! در ضمن، حال که داری از این جا رد می‌شوی بگذار جواب آن سه معمایی را که باید در شرق پای کوه سفید، که فاصله‌ی چندانی تا آن نمانده است، بدهی، به تو بگویم.»
او با تیزهوشی جواب هر سه معما را به تزار گفت.
تزار از شدت تعجب یادش رفت از او سپاس‌گزاری کند. سرانجام پرسید:
«در ازای این خدمتت چه پاداشی می‌خواهی؟»
دهقان در حالی‌که یکی از چوب‌ها را در دست داشت و به‌طرف نردبان می‌رفت،‌گفت:
«هیچی!»
تزار گفت:
«بایست! این‌طوری که نمی‌شود، باید چیزی از من بخواهی.»
«خب –پدربزرگوار- حالا که این‌طور است، دستور بده یک کیسه از آن دوازده کیسه طلایی را که در شرق از پادشاهان همسایه می‌گیری، به من بدهند!»
تزار به علامت تأیید سری تکان داد و گفت:
«باشد، یک کیسه از آن را به‌تو می‌دهم.»
بعد هم به سرعت برق از آن‌جا رفت تا مبادا جواب معماها را فراموش کند.
بعدها که تزار با دوازده کیسه طلا از شرق برگشت، در مسکو در قصر را به روی خودش بست و با خود خلوت کرد.
جواهرات را از کیسه‌ها در آورد و کوهی از جواهر در وسط تالار درست کرد. تالار در سایه‌ی جواهرات گم شده بود. تزار فراموش‌کار همه‌ی دوازده کیسه را خالی کرد. بعد یاد قولی که به دهقان داده بود افتاد. تصمیم گرفت کیسه‌ای از آن‌ها بردارد، ولی دلش نیامد، از آن کوه طلا چیزی کم شود. شبانگاه به حیاط قصر آمد؛ سه چهارم یکی از کیسه‌ها را با ماسهء نرم پر کرد، آرام به قصر برگشت، باقی مانده‌ی کیسه را با طلا پر کرد و صبح روز بعد با یکی از پیک‌هایش آن‌را برای دهقان پیر که در گوشه‌ای پرت و دور افتاده از روسیه، کلیسا می‌ساخت، فرستاد. همین‌که دهقان چشمش به پیک افتاد، از بام کلیسایی که هنوز خیلی مانده بود تمام شود، پایین آمد و فریاد زد:
«دوست من نزدیک‌تر نیا! با همان کیسه‌ای که سه چهارم آن ماسه و کمتر از یک چهارمش طلاست، از همان راهی که آمده‌ای برگرد! من لازمش ندارم. به سرورت بگو تاکنون پای خیانت به روسیه باز نشده بود. ولی از این به بعد هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتماد نخواهد کرد و تقصیر این‌کار به گردن اوست. چون حالا دیگر خودش راه و چاه خیانت را به همه نشان داد و قرن‌ها بعد این کار او در سراسر روسیه پیروان بی‌شمار خواهد یافت. من نیازی به طلا ندارم. من بدون طلا زندگی می‌کنم. من از او طلا نمی‌خواستم، بلکه خواسته‌ام حقیقت و صداقت بود. ولی او مرا فریفت. به سرورت، ایوان مخوف، تزار ایوان واسیلیه‌ویچ که در شهر سفیدش، در مسکو، با طینت بد در جامه زربفتش، جلوس کرده است؛ همه‌ی این حرف‌ها را بگو!»
هنوز پیک چند قدمی با تاخت نرفته بود که رو برگرداند، اما اثری از دهقان و کلیسایش نبود. از تیرچه‌های روی هم انباشته هم خبری نبود. تا چشم کار می‌کرد زمین خالی و مسطح پیش رویش بود. سوار، هراسان راه مسکو را در پیش گرفت. نقس نفس زنان خود را به تزار رساند و با زبانی که از ترس، بند آمده بود، تقریباً همه‌ی ماجرا را برایش حکایت کرد و با زبان بی‌زبانی گفت که دهقان مذکور، جز خداوند کس دیگری نبوده است.
دوستم بعد از این که حکایتم تمام شد، ‌آرام گفت:
«آیا واقعا پیک، درست می‌گفت؟»
گفتم:
«شاید! ولی می‌دانید که مردم… متعصب و خرافاتی هستند… خب اوالد، من باید بروم.»
مرد چلاق گفت:
«متأسفم. بازهم می‌آیید برایم قصه تعریف کنید؟»
«با کمال میل! ولی یک شرط دارم.»
اوالد با تعجب گفت:
«چه شرطی؟»
گفتم:
«شرطم این است که قصه را از سر تا ته برای بچه‌های همسایه تعریف کنید.»
«آخر، این روزها بچه‌ها به ندرت پیشم می آیند.»
من به او دلداری دادم و گفتم:
«به هر حال می‌آیند. شاید این اواخر حوصله نداشته‌اید برای‌شان قصه بگویید. شاید هم قصه یا قصه‌های دندان‌گیری در چنته نداشته‌اید. باور می‌کنید وقتی کسی یک قصه‌ی واقعی و درست و حسابی بلد است، نمی‌تواند آن را مخفی کند؟ قصه را به ذهن بسپارید، خیلی زود پخش می‌شود، به خصوص بین بچه‌ها! به امید دیدار!»
بعد از آن از پیش دوستم رفتم. درست در همان روز قصه به گوش بچه‌ها رسید.
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilke)
مترجم: علی عبداللهی

که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس. همه‌ی شهرها تابستان‌ها بو می‎دهند. آن‌گاه خانه‌ی سوت و کور عجیبی دیدم. روی نقشه نبود، روی سردرش به خط خوانا نوشته بودند: ازیل دونویی. کنار در ورودی قیمت‌ها را زده بودند. خواندم. گران نبود.
و دیگر چه؟ کودکی در کالسکه بی‎حرکت. تپل و سبزه‌رو بود و دملی گنده بر پیشانی داشت. پیدا بود دمل در حال خوب شدن پوست می‎اندازد و درد نمی‎کند. کودک با دهان باز خواب بود و در بوی یدوفرم، سیب زمینی سرخ کرده و ترس دَم می‎زد. درست به همین سادگی. اصل کار زنده ماندن بود. بله، اصل کار همین بود.
مـن از خوابیدن کنار پنجره‌ی باز دست بردار نیستم. ترامواها زنگ‌زنان با هیاهو از میان اتاقم می‎گذرند. از روی من می‎گذرند. دری به‌هم می‎خورد. جایی جام پنجره‎ای جرینگ می‎ریزد؛ غش‌غش تکه‎های گنده و کرکر خرده ریزه‎هایش را می‎شنوم. بعد ناگهان صدای گنگ و خفه‎ای از سوی دیگر، از توی خانه. کسی از پله‎ها بالا می‎آید. می‎آید و می‎آید. آن‌جاست، خیلی وقت است آن‌جاست، آن‌گاه می‎رود. و باز خیابان. دختری جیغ می‎کشد: «آه! ته توآ، ژونو ووپلو» تراموایی هیجان‌زده از راه می‎رسد، سپس می‎گذرد، از روی همه چیز می‎گذرد. کسی فریاد می‎کشد. مردم می‎دوند و از هم جلو می‎زنند سگی پارس می‎کند. چه آرامشی: سگ. دم‌دمای صبح حتا خروسی می‎خواند، و این آسایش بی‌کرانه است. یعد یک‌باره خوابم می‎برد.
این از سروصدا. اما این‌جا چیز ترسناک‎تری هم هست: سکوت. به گمانم گاه در آتش‌سوزی‌های بزرگ، چنین لحظه‌ی پرتنشی رخ می‎دهد: آب‌فشان‌ها بند می‎‏آیند، آتش‌نشان‌ها دیگر از نردبان‌ها بالا نمی‎روند، و کسی از جا نمی‎جنبد. قرنیزی دودزده بی‌صدا بر فراز سرکج می‎شود و دیواری بلند، که پشتش آتش زبانه می‎کشد، بی‎صدا شکم می‎دهد. همه گردن کشیده با چهره‎هایی پرچین منتظر فروپاشی وحشتناکند. این‌جا، سکوت، همان حال را دارد.
دیدن را یاد می‎گیرم. نمی‎دانم چرا، اما همه چیز ژرف‌تر در من رسوخ می‎کند و دیگر آن‌جا که همیشه باز می‎ایستد،‌ نمی‎ماند. ضمیری دارم که از آن بی‎خبر بودم. حالا همه‌چیز بدان‌جا می‎رود. آن‌جا چه پیش می‎آید، نمی‎دانم.
امروز که نامه می‎نوشتم، به فکرم رسیده تازه سه هفته این‌جا هستم. جای دیگر، مثلاً ییلاق، سه هفته، یک روز به نظر می‎رسد؛ اما این‌جا انگار یک سال گذشته است. دیگر نامه هم نمی‎خواهم بنویسم چه فایده دارد به کسی بگویم که دارم آدم دیگری می‎شوم؟ اگر آدم دیگری بشوم، پس دیگر کسی که بودم نیستم؛ و اگر چیزی جز آن‌چه بودم هستم، روشن است که دیگر آشنایی ندارم. پس برای غریبه‎ها، برای آن‌ها که مرا نمی‎شناسند، چه بسا نمی‎توانم چیزی بنویسم.
پـیش‌تر از این حرف را زده‎ام؟ دیدن را یاد می‎گیرم. بله، ‌تازه شروع کرده‎ام. هنوز خوب پیش نمی‎رود. اما می‎خواهم از وقتم بیشتر استفاده کنم.
برای نمونه تا کنون نمی‎دانستم چند صورت هست. آدم‌ها زیادند، اما صورت‌ها خیلی زیادترند، چون هر کس چند صورت دارد. برخی، سال‌های سال تنها یک صورت دارند که طبعاً فرسوده و چرک می‎شود، چین و چروک بر می‎دارد، و هم‌چون دستکشی که در سفر به دست کرده باشند کش می‎آید. این دسته، صرفه‌جو و ساده‎اند، صورت خود را تغییر نمی‎دهند و حتا تمیزش هم نمی‎کنند. می‎گویند همین صورت خوب است، و کیست که خلافش را اثبات کند؟ اما از آن‌جا که چند صورت دارند، این سوال پیش می‎آید که با بقیه چه می‎کنند؟ ذخیره‎اش می‎کنند. به درد بچه‎هاشان می‎خورد. اما گاهی هم پیش می‎آید که سگ‌هاشان با همان صورت‌ها بیرون می‎روند. و چرا نروند؟ صورت، صورت است دیگر.
کسانی هم صورت‌هاشان را یکی پس از دیگری می‎پوشند و در می‎آورند و کهنه می‎کنند. اولش انگار تا بخواهی صورت دارند، اما پا به چهل سالگی که می‎گذارند نوبت آخری می‎رسد. این دیگر غم انگیز است. آنان هوای صورت‌هاشان را ندارند، آخرین صورتشان هفت روز بیش‌تر دوام نمی‎آورد. سوراخ سوراخ می‎شود و جا‎به‎جا به نازکی کاغذ است. سپس، لایه زیرین، ناصورت، نم نم پیدا می‎شود و آن‌ها با آن می‎روند و می‎آیند.
اما آن زن، آن زن؛ یک‌سره در خود مچاله شده، بر دست‌هایش فرو افتاده بود. کنج خیابان نتردام دشان بود. همین که دیدمش، پا سست کردم. وقتی بی‌نوایی غرق فکر و خیال باشد، نباید مزاحمش شد. شاید سرانجام چیزی را که به فکرش می‎رسد، بیاید.
خیابان بسیار خلوت بود، ‌خلوتی ملال‎انگیز؛ چنان‌که گام‌هایم را از زیر پاهایم می‎قاپید و تلغ تلغ، انگار با کفش چوبی، به این سو و آن سو می‎برد. زن یکه خورد و چنان به سرعت و شدت از خود رها شد که صورتش میان دو دستش ماند. صورت را توی دست‌هایش دیدم، آن شکل تو خالی را. به قیمت تلاشی باور نکردنی توانستم تنها به دست‌ها نگاه کنم، نه به چیزی که از آن کنده شده بود. با دیدن صورتی از درون به خودم لرزیدم، اما از پوست کنده بی‎صورت بسی بیشتر می‎ترسیدم.
مـی ترسم. کسی که بترسد، باید در برابر ترس دست به کاری بزند. بیمار شدن در این‌جا مصیبتی است و اگر یکی به فکر بیفتد که مرا ببرد به هتل دیو، بی شک آن‌جا می‎میرم. هتلی دل‌پسند است،‌ با مراجعان بسیار. کمتر می‎توان نمای کلیسای جامع پاریس را تماشا کرد و از خطر تصادف با یکی از وسایل نقلیه بی‌شماری که با سرعت تمام از فضای باز جلو آن می‎گذرند در امان ماند. آن‌ها ترامواهای کوچکی هستند که یک‌ریز زنگ می‎زنند، و اگر بی‌نوایی رو به مرگ به سرش بزند که یک‌راست به مسافرخانه‌ی الهی برود، حتا شخص دوک ساگان هم ناچار باید کالسکه‎اش را نگه دارد. آدم‌های رو به مرگ یک‌دنده‎اند و هنگامی که مادام لوگران، سمسار خیابان مارتیر، به سوی میدان اصلی سیته می‎راند، پاریس از حرکت باز می‎ماند. لازم به یادآوری است که این کالسکه‎های کوچک شیطانی پنجره‎هایی با شیشه‎های مات دارند که حس کنجکاوی آدم را برمی‎انگیزد و می‎توان پشت آن‌ها با شکوه‎ترین سکرات موت را مجسم کرد؛ برای این کار نیروی تخیل دربانی کفایت می‎کند. اگر کسی تخیل قوی‎تری داشته باشد و مهارش را رها کند، هیچ چیز جلو دارش نیست. اما من کالسکه‎های روباز هم دیده‎ام، کالسکه‎های کرایه‎ای با کروک عقب زده که کرایه معمولی می‎گرفتند: دو فرانک برای ساعت احتضار.
این هتل عالی بسیار قدیمی است. حتا در عهد شاه کلوویس، مردم روی برخی تختخواب‌هایش می‎مردند. حالا بر 559 تخت می‎میرند درست هم‌چون کارخانه. اگر تولید بسیار زیاد باشد، دیگر مرگ یک تن به چیزی گرفته نمی‎شود؛ اما این اهمیت ندارد. چیزی که مهم است کمیت است. این روزها چه کسی برای مرگ تمام عیار ارزش قایل است؟ هیچ‌کس. حتا پول‌دارها، که هر چه باشد از عهده مرگی آبرومند بر می‎آیند، انگار دیگر به فکر این چیزها نیستند؛ آرزوی داشتن مرگی از آن خود روز به روز کمیاب‎تر می‎شود. کمی دیگر که بگذرد، مثل زندگی خوش کمیاب می‎شود. خدایا، همه چیز دم دست است. از راه می‎رسی، زندگی را می‎یابی، حاضر و آماده، تنها باید آن را زیب تن کنی. می‎خواهی بروی یا ناچاری بروی: به هر رو زحمتی ندارد: بفرمایید قربان، این هم مرگ حضرت عالی. هر جور که مرگ برسد، می‎میری؛ به مرگی می‎میری که با بیماری‎ات هماهنگ است. (چون از وقتی که بیماری‌ها را شناختی، این را هم دریافتی که پایان‌های گوناگون مرگ‌بار، به بیماری‌ها وابسته است نه به اشخاص، به بیان دیگر از دست بیمار کاری ساخته نیست.)
در آسایشگاه‌ها که مردم آن همه مشتاقانه و سپاسگزار پزشک‌ها و پرستاران می‎میرند، از مرگی در خور آن نهاد برخوردارند. بسیاری چنین مرگی را می‎پسندند. اما کسی که در خانه می‎میرد، طبیعی است که مرگ محترمانه‌ی اشراف را برگزیند، مرگی که سرآغاز تشییع جنازه درجه یک با تمامی تشریفات خوشایند بعدی است. بی‌نواها بیرون می‎ایستند و سیر تماشا می‎کنند. پیداست که مرگ اینان بسی پیش پا افتاده است، بی هیچ بروبیایی. به همین خرسندند که مرگی کم و بیش هم اندازه خود بیابند. گاهی خیلی گشاد است. فقط وقتی دور سینه تنگ باشد یا مایه‌ی خفگی بشود، کار دست آدم می‎دهد.
وقتی یاد خانه می‎افتم، که دیگر کسی در آن نیست، گمان می‎کنم پیش‌تر باید جور دیگری بوده باشد. در گذشته بر آن بودند (یا شاید گمان می‎‏کردند) که هر کس بارِ مرگی از آن خود دارد، هم‌چون میوه‎ای که هسته‎اش را. کودکان مرگی کوچک و بزرگ‌ترها مرگی بزرگ داشتند. مرگ زن‌ها در زهدان بود و از آن مردها در سینه‎هاشان. هر کس مرگ خود را داشت و همین به او منزلتی ویژه و غروری خاموش می‎بخشید.
پدر بزرگم بریگه پیش‌کار پیر انگار مرگش را با خود به هر سو می‎برد. چه مرگی هم: دوماه تمام، و چنان پر غوغا که صدایش تا آن سرخانه اربابی می‎رسید.
خانه‌ی دراز و کهنه‌ی اربابی برای این مرگ بسیار کوچک بود؛ انگار لازم بود اتاق‌های دیگری هم بسازند، چون بدن پیشکار دم به دم بزرگ‌تر می‎شد و مدام می‎خواست از اتاقی به اتاق دیگر ببرندش، اگر هنوز روز تمام نشده، از این‌که دیگر اتاقی نبود که در آن نخوابیده باشد، سخت به خشم می‎آمد. آن‌گاه خیل پیشخدمت‌ها و کلفت‌ها و سگ‌ها که همیشه دور و برش بودند، ناچار می‎شدند با او به طبقه‌ی بالا، به اتاقی بروند که مادر فقیدش در آن مرده بود، و از بیست سال پیش که او را از آن بیرون برده بودند، دست نخورده مانده بود و تا آن زمان به کسی اجازه نداده بودند پا در آن بگذارد. اکنون خرد و کلان به درون اتاق ریختند. پرده‎ها را پس زدند و نور شدید بعد از ظهر تابستان به هر چیز خجول و ترسان سرک کشید و ناشیانه در آینه‎هایی که ناگهان در برابرش قرار گرفتند باز تابید. کسانی هم که در اتاق بودند همین‌طور. دخترهای خدمتکار از فرط کنجاوی نمی‎دانستند دست‌هاشان را چه کنند، پیشخدمت‌های جوان با دهان باز به هر چیز زل می‎زدند، و پیشخدمت‌های مسن‎تر به هر گوشه سرک می‎کشیدند و می‎کوشیدند هر چه را که درباره‌ی این اتاق دربسته شنیده بودند و اینک سرانجام خود را در آن می‎یافتند به یاد آوردند
اما به ویژه چنین می‎نمود که سگ‌ها از حضور در اتاقی که همه چیزش بو می‎داد به هیجان آمده‎اند. تازی‌های دورگه بلند قد و باریک اندام روسی یک‌ریز پشت مبل‌های راحت به این سو و آن سو می‎دویدند، با حرکت‌های نرم و موزون و گام‌های بلند رقص‌وار در اتاق می‎رفتند و می‎آمدند، هم‌چون سگ‌هایی که بر بیرق خانوادگی می‎کشند، روی پا بلند می‎شدند، پنجه‎های باریک‌شان را بر قاب طلایی و سفید پنجره می‎گذاشتند و با پوزه کشیده و کنجکاو و پیشانی پس رفته به چپ و راست حیاط نگاه می‎کردند. سگ‌های کهربایی کوچک آلمانی بر صندلی راحت بزرگ با روکش ابریشمی نزدیک پنجره می‎نشستند و طوری نگاه می‎کردند که انگار همه چیز مرتب است، و توله‌ی شکاری پشمالوی اخمویی پشت خود را به لبه پایه مطلای میز می‎مالید و فنجان‌های چینی سِور توی سینی نقاشی شده را به لرزه می‎انداخت.
باری، آن اشیای خواب آلود منگ به بد هنگامه‎ای گرفتار شده بودند. چه بسا از لای کتابی که دست شتابزده‎‏ای ناشیانه بازش می‎کرد، گل‌برگ گل سرخی پرپر زنان می‎افتاد و لگدمال می‎شد؛ اشیای کوچک شکننده را برمی‎داشتند و همین که می‎شکستند، ‌آن‌ها را بی درنگ سرجایش می‎گذاشتند؛ برخی چیزهای پنهان شده را نیز یا زیر پرده‎ها می‎چپاندند یا پشت توری مطلای جلو بخاری پرت می‎کردند. دم به دم چیزی می‎افتاد؛ بر فرش صدایی خفه داشت و بر چوب‌فرش کف اتاق، صدایی روشن؛ اما به هر رو می‎شکست و یک‌باره ریز ریز می‎شد یا بی‌صدا ترک برمی‎داشت، چرا که این اشیای نازپرورده تاب هیچ گونه سقوطی را نداشتند.
و اگر به فکر کسی می‎رسید که بپرسد چه چیزی این نابودی تمام و کمال را به اتاقی کشانده که آن همه با وسواس از آن مراقبت می‎شد، پاسخ‌اش فقط یک کلمه بود: مرگ.
مرگ کریستف دِتِلو بریگه پیشکار سلطنتی در اولسگور. چون او با شکمی باد کرده که از اونیفورم سرمه‎یی‎اش بیرون زده بود وسط اتاق دراز کشیده بود و نمی‎جنبید. چشم‌های او، در صورت بزرگ غریبش که دیگر برای هیچ‌کس آشنا نبود، بسته بود: دیگر چیزهایی را که اتفاق می‎افتاد نمی‎دید. نخست سعی کرده بودند او را روی تخت بخوابانند، اما مقاومت کرده بود، چرا که از همان روزهای اول شدت بیماری‎اش، از تخت بی‌زار بود. از آن گذشته تخت بسیار کوچک بود، پس کاری نمی‎شد کرد جز این که روی فرش بخوابانندش؛ از رفتن به طبقه‌ی پایین هم خودداری می‎کرد.
به این ترتیب آن‌جا دراز کشیده بود و خیال می‎کردی مرده است. همین‌که هوا کم کم رو به تاریکی گذاشت، سگ‌ها یک به یک از لای در خزیدند. تنها توله سگ شکاری پشمالو، اخم کرده کنار اربابش نشسته بود و پنجه پر پشم دستش را روی دست گنده خاکستری کریستف دتلو گذاشته بود. بیش‌تر پیشخدمت ها هم بیرون اتاق، در راه‌رو سفید که از اتاق روشن‎تر بود ایستاده بودند؛ اما آن‌ها که در اتاق مانده بودند، گه‌گاه دزدانه به تل بزرگ وسط اتاق که کم کم تاریکی آن را می‎پوشاند می‎نگریستند و آرزو می‎کردند که کاش چیزی جز پوششی بزرگ روی چیزی پوسیده نباشد.
اما چیز دیگری هم بود. صدایی بود، صدایی که هفت هفته پیش از این، هیچ‌کس آن‌را نمی‎شناخت. چرا که صدای پیشکار نبود. صدای کریستف دتلو نبود، بلکه صدای مرگ کریستف دتلو بود.
مرگ کریستف دتلو چه روزهای بسیار که در اولسگور زیسته بود و با خرد و کلان حرف زده بود و خواسته بود ببرندش، اتاق آبی را خواسته بود، تالار کوچک را خواسته بود، سرسرای بزرگ را خواسته بود. خواسته بود آدم‌ها بخندند، حرف بزنند، بازی کنند و ساکت باشند و همه این‌ها هم زمان باشد. خواسته بود دوستان را ببیند، زن‌ها را ببیند و کسانی را که مرده بودند، ببیند. و خواسته بود خودش هم بمیرد: خواسته بود. خواسته بود و فریاد زده بود.
شب که فرا می‎رسید، آن دسته از خانگیان که مراقبت از بیمار را به عهده نداشتند آهنگ خواب می‎کردند. اما درست در آن دم، مرگ کریستف دتلو نفیر می‎کشید، نفیر می‎کشید و نعره می‎زد، و می‎غرید، چنان کشدار و ممتد که سگ‌ها، که نخست هم‌راه او زوزه می‎کشیدند، خاموش می‎شدند و یارای آن نمی‎یافتند دراز بکشند، ترسان و لرزان بر پاهای بلند و باریک‌شان می‎ایستادند. و هنگامی که روستاییان در شب تابستانی بی‌کرانه و نقره‌گون دانمارک غریو مرگ را شنیدند، چنان از بستر جهیدند که انگار تندری غریده است. لباس پوشیدند و بی آن‌که حرفی بزنند دور چراغ نشستند تا همه چیز پایان یافت . زن های پا به ماه را به دورترین اتاق‌ها و نفوذ ناپذیرترین پستوها بردند؛ اما آنان نیز آن صدا را شنیدند، شنیدند، انگار که از جسم خود آنان بر می‎خاست و التماس کردند که اجازه یابند از جا برخیزند، و آمدند، رنگ‌پریده و پت و پهن، در کنار کسانی نشستند که چهره‎هایی در هم داشتند. و گاوهایی که وقت زاییدن‌شان بود درمانده و بی یاور بودند، از شکم یکی از آن‌ها گوساله‎ای مرده را با دل و روده گاو بیرون کشیدند، چون که انگار قصد بیرون آمدن نداشت. و همه، کار روزانه‌شان را بد انجام دادند و یادشان رفت علوفه بیاورند، چون که روز را در هراس از شب به سر بردند و از بیدار خوابی مدام و از خواب پریدن‌های هراسان چنان کرخت بودند که نمی‎توانستند چیزی به خاطر بسپارند. و هنگامی که یکشنبه‎ها هم‌چنان به کلیسای سپید و آرام رفتند، دعا کردند که دیگر اربابی در اولسگور نمانده باشد: زیرا که این یکی، ارباب هول‌ناکی بود. کشیش هم از بالای سکوی وعظ فکر و دعای‌شان را با صدای بلند به زبان آورد؛ چون او هم دیگر شب‌ها خواب نداشت و نمی‎توانست از کار خدا سر درآورد. و ناقوس که رقیب سرسختی پیدا کرده بود که سرتاسر شب می‎غرید، و اگر از همه‌ی جان فلزی‎اش نیز صدا در می‎آورد باز هم حریف او نمی‎شد، همین را گفت. باری، همه همین را گفتند؛ و یکی از جوان‌ها نیز خواب دیده بود به عمارت اربابی رفته ارباب را با چنگک کشته است؛ و آنان چنان پریشان، از پا افتاده و وامانده بودند که به داستان خواب او گوش دادند و ناخودآگاه براندازش کردند تا ببینند آیا به‌راستی از پس چنین کاری برمی‎آید یا نه. فکر و ذکر همه در ناحیه چنین بود، در حالی‌که تا چند هفته پیش پیشکار را دوست داشتند و بر او دل می‎سوزاندند. اما با همه‌ی این حرفها، چیزی عوض نمی‎شد. مرگ کریستف دتلو که در اولسگور جا خوش کرده بود، شتابی نداشت. آمده بود که ده هفته بماند، و ده هفته ماند. و در این مدت چنان اربابی شده بود که کریستف دتلو بریگه به خواب هم ندیده بود. هم‌چون سلطانی بود که از آن پس و برای همیشه مخوف نامیده شده است.
این مرگ، مرگ آدمی استسقایی نبود. مرگ شریر شاه‌واری بود که پیشکار همه‌ی عمر در درونش داشت و از جان خود خوراکش داده بود. همه‌ی آن غرور بی‎حد، اراده و قدرت اشرافی که نتوانسته بود در زندگی آرام خود مصرف کند، به دست مرگش افتاده بود، همان مرگی که اکنون بی‎پروا در اولسگور خانه کرده بود.
اگر کسی از پیشکار می‎خواست که به مرگ دیگری جز این بمیرد، چگونه نگاهش می‎کرد؟ او به مرگ سرسخت خود می‎مرد.
و هنگامی که به کسانی که دیده‎ام یا درباره آنان شنیده‎ام، فکر می‎کنم، باز وضع از همین قرار است. همه، مرگی از آن خود داشتند. مردانی که مرگ خود را هم‌چون زندانی درون تخته‌بند تن با خود می‎بردند؛ زنانی که پیر و کوچک می‎شدند و سپس بر تختی بزرگ، انگار بر صحنه‌ی نمایش، در برابر همه‌ی خانواده، خدم و حشم و سگ‌ها، آرام و با وقاری اشرافی می‎مردند. حتا کودکان، کودکان بسیار کوچک، به مرگی کودکانه نمی‎مردند؛ در خود مچاله می‎شدند و چنان می‎مردند که پیش‌تر بودند و چنان‌که بعد می‎شدند.
چه زیبایی وهم انگیزی به زن‌ها می‎داد، زن‌هایی که آبستن بودند و شکم بزرگشان، که دست‌های ظریف‌شان به طور غریزی روی آن قرار می‎گرفت، دو میوه داشت: کودک و مرگ. آیا آن لبخند مات و پرورنده در چهره‌ی تهی آن‌ها از این فکر نبود که آن دو با هم رشد می‎کردند؟
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilki)
مترجم: مهدی غبرائی

از: «دفترهای مالده لائوریس بریگه»

نان

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند.
مرد گفت: «فکر کردم که این‌جا چیزی هست.» و به اطرافش نگاه کرد. زن در جواب گفت: «من هم چیزی شنیدم» و با خودش فکر کرد که مرد در شب و با پیراهن، چقدر پیر به نظر می‌رسد؛ همان اندازه که سنش است، یعنی شصت و سه سال. مرد در روز گاهی جوانتر به نظر می‌رسد. مرد هم با خودش گفت: «زن چقدر پیر شده است، به خصوص با پیراهن خیلی پیر جلوه می‌کند؛ دلیلش شاید آشفتگی ِ مویش باشد. نامرتب بودن زنان در شب، معمولاً به وضعیت موی ِ آن‌ها برمی‌گردد. مو گاهی آدم را پیر نشان می‌دهد». «تو باید کفش می‌پوشیدی، با پای برهنه روی کاشی‌ها حتماً سرما می‌خوری.» زن به مرد نگاه نمی‌کرد، چون نمی‌توانست قبول کند که مرد پس از سی و نه سال زندگی ِ زناشویی، حالا دارد به او دروغ می‌گوید.
مرد دوباره گفت: «فکر کردم که این‌جا چیزی هست». سپس به گوشه و کنار آشپزخانه سَرَک کشید. «من صدایی شنیدم، و بعدش فکر کردم که این‌جا چیزی هست». «من هم صدایی شنیدم، اما ظاهراً که چیزی نبود.»
زن بشقاب را از روی میز برداشت و خرده نان‌ها را جمع کرد. مرد با صدای لرزان تکرار کرد: «نه، ظاهراً چیزی نبود.» زن به کمک مرد رفت و گفت: «بیا برویم، حتماً از بیرون بوده، بیا برویم داخل رخت‌خواب، روی کاشی‌های سرد سرما می‌خوری.» مرد به پنجره نگاه کرد و گفت: «درست است، حتماً از بیرون بوده، من فکرکردم این‌جاست.»
زن دستش را بسوی کلید برق دراز کرد و با خود گفت: «فوراً باید چراغ را خاموش کنم، وگرنه نگاهم به بشقاب خواهد افتاد، نباید به آن نگاه کنم.»
زن به مرد گفت: «بیا برویم، حتماً از بیرون بوده، باد که می‌وزد، ناودان هم به دیوار می‌خورد، حتماً ناودان بوده، همیشه همراه ِ باد، سر و صدای آن هم بلند می‌شود.» و چراغ را خاموش کرد. همان‌طور که پاهای برهنه‌‌یشان را روی زمین می‌کشیدند، از میان راه‌روی تاریک بااحتیاط به‌سوی اتاق خواب رفتند.
مرد گفت: «آری، حتماً باد بوده؛ باد تمام شب می‌وزید.» روی تخت‌خواب که دراز کشیدند، زن گفت: «باد تمام شب می‌وزید، حتماً صدای ناودان بوده». «درست است؛ اول فکر کردم که صدا از آشپزخانه بود، ولی حتماً ناودان بوده.» مرد این را طوری گفت که انگار داشت خوابش می‌برد؛ اما حقیقی نبودن لحن ِ صدایش را زن همیشه احساس می‌کرد، هنگامی‌که مرد دروغ می‌گفت. زن گفت: «هوا خیلی سرد است، من می‌روم زیر پتو، شب بخیر.» مرد پاسخ داد: «آری، خیلی سرد است، شب به‌خیر.» سپس همه جا ساکت شد.
زن پس از چند دقیقه احساس کرد که مرد دارد آهسته و با احتیاط چیزی را می‌جَوَد. زن برای این‌که مرد متوجه بیدار بودنش نشود، مخصوصاً آرام و یکسان نفس کشید. اما مرد آن‌قدر آرام می‌جَوید که زن خوابش بُرد.
غروب ِ روز بعد که مرد به خانه بازگشت، زن چهار قطعه نان برایش گذاشت. این در حالی بود که مرد روزهای گذشته تنها سه قطعه نان برای خوردن داشت. زن گفت: «تو چهار تکه بخور، من همه‌ی سهمم را نمی‌توانم بخورم؛ تو یک تکه بیش‌تر بخور؛ راستش برای من زیاد هم خوب نیست.» و از جلوی لامپ کنار رفت. زن دید که مرد روی بشقاب خَم شده و به آن خیلی نزدیک است. مرد بالا را نگاه نمی‌کرد. این‌جا بود که زن برایش متأسف شد.
مرد از روی بشقاب گفت: «تو که نمی‌توانی فقط دو تکه نان بخوری». «چرا می‌توانم، چون شب‌ها نان به معده‌ام نمی‌سازد، بُخور مرد، بُخور». سپس زن زیر لامپ کنار میز نشست.
——————————————–
* Das Brot
نویسنده: ولفگانگ بورشرت (Wolfgang Borchert)
مترجم: نیما حسین‌پور

درباره نویسنده:
ولفگانگ بورشرت، شاعر و نویسنده‌ی آلمانی در ۲۰ مه ۱۹۲۱ در هامبورگ به دنیا آمد. هنوز در سنین نوجوانی بود که به سربازی فرا‌خوانده شد. او را به جبهه‌ی شرق فرستادند، و در آن‌جا بیماری Wolfgang Borchert به‌سراغش آمد. او را به‌دلیل به‌سخره‌گرفتن هیتلر و این‌که با سخنان ضد جنگ خود روحیه‌ی هم‌رزمانش را تضعیف ‌می‌کرد، به آلمان فرا‌خواندند. در دادگاه نظامی محاکمه و به مرگ محکوم شد و چندین ماه در انتظار اجرای حکم خود بود تا سرانجام به‌دلیل پیشرفت بیماری و این‌که امیدی به زنده‌ماندنش نبود، بخشوده و دوباره به جبهه فرستاده شد. در سال ۱۹۴۲ در حالی که سخت مجروح شده ‌بود، نمایش‌نامه‌ی «بیرون، پشت در» را نوشت. در پایان جنگ، با وجود بیماری شدید، شوق نوشتن او را به مدت دو سال زنده نگاه داشت، و در این مدت به شیوه‌ای واقع‌گرایانه و در عین حال نمادین، سرنوشت سربازان بازگشته از جنگ را در داستان‌های کوتاه و اشعار خود بازگو کرد. او سرانجام در ۲۰ نوامبر سال ۱۹۴۷ در آسایشگاهی در شهر بازل چشم از جهان فرو بست.


فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت
یادداشتی بر داستان نان و دیگر داستان‮های کتاب «بیرون، پشت در» و «گزیده‌ی داستان‮های» ولفگانگ بورشرت از هانریش بل
این گزیده، که به ارزش یک بلیت سینماست، برای کسانی در نظر گرفته شده که شاید سن کنونی‌شان چون سن ولفگانگ بورشرت در زمانی باشد که برای اولین بار به زندان نظامی افتاد: نامه‌های ولفگانگ بورشرت سرباز بیست ساله همچون تهدیدی علیه مصالح دولتی شناخته شد و بورشرت را به مرگ محکوم کردند. محکوم را شش هفته در سلول زندان نگاه داشتند تا بالاخره عفو شد: چه دردناک است که انسانی در سن بیست سالگی شش هفته تمام در سلولی در انتظار بنشیند و بداند که به خاطر چند نامه‌ای که نوشته و در آن‮ها عقایدش را درباره‌ی هیتلر و جنگ بیان داشته باید بمیرد. بیست سالگانی که این کتاب کوچک را در دست می‌گیرند ممکن است درباره‌ی آن به اندیشیدن وادار شوند. واقعاَ چقدر ابراز عقیده‌ی شخصی سنگین تمام می‌شود و چه بهای گرانی باید برای آن پرداخت.
ولفگانگ بورشرت عفو شد. اما این عفو در شرایطی این چنین، فقط نوعی پیشامد بود که در چارچوب بیداد‌گری حکومت استبدادی می‌گنجید. اما خواهر و برادر شول2 عفو نشدند، آنان هم بیست ساله بودند. چندی بعد بورشرت بیست و چهار ساله را به خاطر چند شوخی که برای جمعی حکایت کرده بود، به مدت 9 ماه به زندان افکندند. نامه‌های جوانی بیست ساله، و شوخی‌های جوانی بیست و چهار ساله کافی بود که تمام دستگاه قضایی را به خاطر گرفتن انتقام به کار بیندازد. چنین است حساسیت دولت‮های توتالیتر و استبدادی. فقط یک سنجاق علامت‌گذاری که به نقشه‌ی ستاد فرماندهی فرو رود معنایش آنست که جان ده هزار انسان برای اعزام به جبهه به خطر افتاده است. اما آن‮ها، یعنی دولت‮ها، تحمل یک نیش سوزن آزادی را هم ندارند. پاسخ آن‮ها فقط کشتار است. ولفگانگ بورشرت هجده ساله بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد، بیست و چهار ساله بود که جنگ پایان گرفت. جنگ و زندان و بعد از آن هم گرسنگی و قحطی سال‮های پس از جنگ تندرستی را از او گرفت. او در 26 نوامبر 1947 ، در بیست و شش سالگی مرد. فقط دو سال برای نوشتن وقت داشت و او در این دو سال چنان می‌نوشت که انگار با مرگ در مسابقه است. ولفگانگ بورشرت وقت زیادی نداشت و این را نیز می‌دانست. بورشرت در زمره‌ی قربانیان این جنگ است. به او پس از جنگ فقط یک فرصت کوتاه داده شده بود تا برای بازماندگانی که به علت شرایط تاریخی لباس عوض کرده بودند، بگوید که کشتگان جنگ، که بورشرت هم جزو آنانست، چه چیز را ناگفته گذاشته بودند: که سستی و تنبلی آنان، بی‌تفاوتی‌شان، عقل و منطقشان و تمام کلمات زیبایشان، زشت‌ترین دروغزنی‌ها بوده است. جشن و مراسم احمقانه برای به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها، غرش توپ‌های خوشامدگویی و قهرمان پروری‌های بی‌مزه هنگام مارش‌های عزا- تمام این‮ها دیگر برای کشتگان علی‌السویه است. پرچم‌ها ، شلیک تیر‌های احترام بر سر مزار آنان و موسیقی عزا- انجام این مراسم ممکن است برای کسانی درست باشد که جان خود را داوطلبانه به خاطر آزادی نثار کرده باشند، یا برای شورشیانی که تاریخ با رغبت، نادانی آنان را گواهی کرده باشد؛ اما ما را، در حالی که برادرمان کشته شده است، نمی‌توان با به اهتزاز در‌آوردن پرچم‌ها و شلیک گلوله‌های تیر و نوای موسیقی گول زد. تاریخ ممکن است آن را جایی به ثبت برساند که در حمله‌ی «ایکس» یک برد و در حمله‌ی «ایگرگ» یک شکست نصیبمان شده است، برد برای«آ» و باخت برای «ب». حقیقت شاعر، حقیقتی است که بورشرت آن را بازگو می‌کند این است که هر دوی این نبرد‌ها، صرف‌نظر از آن که برد و یا باخت داشته‌ باشند، کشتاری عام بوده‌اند، که دیگر گلی برای کشتگان نمی‌روید، نانی برایشان پخته نمی‌شود، دیگر به خاطر آنان بادی نخواهد وزید، فرزندان آنان یتیم می‌مانند، زنهایشان بیوه می‌شوند و پدر و مادرشان به خاطر فرزندانشان سوگوارند.
در ادبیاتی که مختص خاطره نویسی است، اغلب با بی تفاوتی بشردوستانه و شانه بالاانداختن زعمای قوم روبرو می‌شویم که به این وسیله می‌خواهند بی‌گناهی خود را به اثبات رسانند.
گفتگوی بکمن با سرهنگی گمنام در«بیرون، پشت در، فقط در چند صفحه‌ی این کتاب کوچک، ممکن است ارزشمند‌تر باشد تا بی‌تفاوتی و شانه بالاانداختن‌های زعمای قوم که از روی بی‌حوصلگی انجام می‌شود؛ زعمایی که حامی نویسندگان و خاطره نویسان مبتذل‌اند. در این گفتگو حساب و کتاب پس گرفته می‌شود، حساب و کتاب به خاطر فقط یازده پدر، پسر و برادری که از میان میلیون‌ها نفر انسان دیگر در جنگ نابود شدند- اما بکمن پاسخی دریافت نمی‌کند. و این سنگینی روی دوش خودش می‌ماند که البته او هم آن را بر گردن تاریخ می‌اندازد. در آن فضای پر از بی‌تفاوتی و سرد و یخ‌زده، در جایی که مردگان دیگر گل‌ها را نمی‌بینند، و دیگر نانی نمی‌توانند خورد، این‮ها دیگر برایشان معنا و مفهومی ندارد. استالینگراد، ترموپیل،3 دین- بین- فو فقط نامی از محلی بر جای می‌ماند و مقداری هم اندوه، که زندگان برای از یاد بردن آن شرابی تلخ می‌نوشند و خود را دمی به مستی می‌زنند.
بیست سالگانی که این گزیده برای آنان در نظر گرفته شده، ممکن است آن شعاری را به یاد آورند که بر دیواره‌ی سرخرنگ واگن‌های قطار رایش سوم نوشته شده بود: 6 اسب یا 40 نفر. این شعار حمل‌ونقل در دوران جنگ بود و این شعار می‌توانست موضوع یکی از داستآن‮های ولفگانگ بورشرت قرار گیرد. واگن‌های راه‌آهن هنوز همآن‮ها هستند. آن‮ها را فقط رنگ تازه‌ای زده‌اند. اما کافی است فقط چند تن رنگ سفید و چند کلیشه تهیه شود تا دوباره روی آن بنویسند: 6 اسب یا 40 نفر- حمل سربازانی که باید بیهوده هلاک می‌شدند و یهودیانی که باید کشته می‌شدند. و در مراجعت،برای آنکه نقل و انتقال دچار وقفه نشود، بردگانی برای کارخانه‌ها می‌آوردند: مردان، زنان و کودکان یکی از ملیتها که آنان را خیلی سریع به عنوان مردمانی در رده‌ی پست انسانی برچسب می‌زدند.
در باره‌ی«فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت» بسیار گفته و نوشته شده و از این«اعتراض» با بی تفاوتی یاد شده است. افراد بی تفاوت که فریاد و اعتراضی سر نمی‌دهند- آنان پیام‌آوران خسته‌دلی هستند که حتی از تلخی مرگ نیز لحظه‌ای بر‌آشفته نمی‌شوند. اما بالاخره کودکان که فریاد برمی‌دارند و انعکاس آن در تاریخ جهان خواهد ماند.
شاعرانی که به محیط‌های ظاهراَ هنرشناس ولی بی‌مسئولیت خو گرفته‌اند این نکته را می‌دانند که در کجا این اصطکاک بزرگ بین تک‌تک افراد و تاریخ به وقوع می‌پیوندد تا نسبت به آن بی‌تفاوت نمانند. آنان به هر حال در حیرتند و هیچ کسی نمی‌تواند بار سنگین آنان را از دوش‌شان بردارد، همان بار سنگینی که بر شانه‌ی بورشرت جوان نیز بود. آنان ناچارند این حیرت‌زدگی و دودلی را به گونه‌ای بیان کنند که چون بی‌تفاوتی به نظر آید. بین این دودلی و بی‌تفاوت ماندن نقطه‌ای است که شاعر در آن نقطه بیشترین اصطکاک را در انتخاب شکل و یا محتوا مشاهده می‌کند. داستان کوتاه بورشرت به نام «نان» را می‌توان به عنوان مثالی آورد و آن سند و کارنامه‌ی ناظرانی است که خود در رنج قحطی و گرسنگی به سر برده‌اند و در عین حال داستانی است استادانه که به اختصار و با خونسردی بیان شده، بدون آن که کلمه‌ای از آن زیاد یا کم باشد. از این راه می‌توان پی برد که بورشرت چه توانایی‌های بالقوه‌ای داشته است. این داستان کوتاه بسیار سنجیده‌تر از گزارش‌هایی است که درباره‌ی قحطی و گرسنگی سال‮های بعد از جنگ نوشته شده و حتی از آن‮ها نیز فراتر رفته است: نمونه‌ی بی‌بدیلی است از گونه‌ای داستان کوتاه ، که در آن اوج‌های داستانی و برداشت‌های اخلاقی گنجانده نشده، بلکه همان‌گونه که تعریف می‌کند، تجسمی از واقعیت را در بردارد. در مورد داستان«نان» ، تفاوت بین یک قطعه‌ی ادبی و یک گزارش روزنامه‌ای که اغلب نیز با سوه‌یتفاهم همراه می‌شود،آشکار می‌گردد؛ علت تنظیم گزارش، همواره بیان یک چیز واقعی و ملموس مثل گرسنگی، سیل، یا اعتصاب است، همان گونه که گزارش عکس رادیولوژی همیشه نشانگر یک چیز واقعی و ملموس است: یک پای شکسته، در رفتگی مفصل شانه. اما عکس رادیولوژی تنها نشان دهنده‌ی آن محلی که پا شکسته و یا شانه در رفته نیست، بلکه همیشه و در عین حال نمایانگر لحظه‌ی کوتاهی از مرگ است، نشان دهنده‌ی انسانی است که از پایش عکس گرفته شده، با ابهت ولی ترسناک؛ جایی که چشمان نافذ شاعر از میان واقعیت‌ها عبور می‌کند و انسان را در تمامی بعد آن می‌بیند، با ابهت ولی ترسناک- همانگونه که در داستان«نان» بورشرت آمده است. قهرمانان این قصه همه آدم‌هایی عادی هستند: یک زوج مسن که سی‌ونه سال است با یکدیگر ازدواج کرده‌اند و نکته‌ای که«ارزش بحث» داشته باشد در این قصه زیاد نیست( گر چه عملاَ بسیار نیرومند است ، همان‌گونه که شاهدان عینی قحطی و گرسنگی آن را هنوز در خاطره‌ها دارند): فقط یک قطعه نان! قصه کوتاه است و غیر خودمانی ولی با این همه تمام شوربختی و تمام شکوه و عظمت انسانی را در خود دارد. همان گونه که در عکسی که از استخوان صدمه دیده‌ی بینی جمجمه‌ی مرده‌ای برداشته‌اند، منعکس باشد. قصه‌ی «نان» هم یک سند تاریخی است و هم قطعه‌ای ادبی، مانند خلق جوناتان سویفت است درباره‌ی گرسنگی خلق ایرلند.
این قصه‌ی کوتاه و مختصر و گفتگوی بکمن با سرهنگ4 تنها کفایت می‌کند تا بورشرت را به عنوان شاعری فراموش نشدنی بشناسیم. یعنی آن چه را که تاریخ با میل و رغبت به دست فراموشی سپرده است: دردسری که هر کسی که در کار ساختن تاریخ و تجربه کردن آن است، باید تحمل کند. یک خط ساده بر نقشه‌ی ستاد عملیات جنگی، یعنی یک هنگ حین حرکت، یک سنجاق با سر قرمز، سبز، آبی یا زرد نشانه‌ی یک تیپ در حین عملیات جنگی است. روی نقشه خم می‌شویم و پرچم کوچکی ، سنجاقی، در جایی فرو می‌کنیم که نشانه‌ی هماهنگی نیروهاست و معیار تمام این عملیات همانست که در آن زمان بر واگنی سرخرنگ بر دیواره‌اش نقش بسته بود: 6 اسب یا 40 نفر.
برای افراد تک و تنها هیچگاه علایم شخصی در نظر گرفته نشده : مرد مسنی که، پنهانی در شب برای خودش نانی می‌برد و همسرش که قطعه‌ی نان خود را به او پیشکش می‌کند. یازده کشته: مردان، برادران، پسران، پدران و همسران،- تاریخ از برابر آنان با بی‌اعتنایی می‌گذرد، زعمای قوم خود را تطهیر می‌کنند. تنها نامی در کتاب‌ها باقی می‌ماند«استالینگراد» یا «بحران خواربار»- کلماتی که در پس آن‮ها افراد تک و تنها گم می‌شوند. آنان تنها در خاطر شاعری چون ولفگانگ بورشرت می‌مانند، که نمی‌توانست در برابر آن‮ها بی‌تفاوت باشد.
————————————–
پی نوشت:
DIE STIMME WOLFGANG BORCHERTS(1956) ولفگانگ بورشرت (1947-1921)
2- geschwister SCHOLL  این خواهر و برادر که ار دانشجویان دانشگاه مونیخ بودند در سال 1944 همگام با چند دانشجوی دیگر علیه رژیم نازی فعالیت می‌کردند و بسیاری از انان دستگیر و به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند.
3-  ترموپیل، تنگه‌ی باریکی است در شرق یونان که در سال 480 قبل از میلاد صحنه نبرد خونین بین اسپارتی ها و ایرانیان بود و به شکست کامل اسپارت انجامید.
4- اشاره به نمایشنامه بورشرت «بیرون، پشت در» است. م.

از کتاب: «به یاد هاینریش بل»، گزیده‌ای از مقالات و سخنرانی‌های ادبی و اجتماعی هاینریش بل 
گرد‌آوری و ترجمه‌ی: بیژن قدیمی
انتشارت آگاه چاپ اول ، تهران 1364
حروف‮چین: شراره گرمارودی

صداها در فضا و در شب

تراموا در بعدازظهری که از مه مرطوب بود پیش می‌رفت. بعدازظهر خاکستری بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالی و خاموش و بی‌نشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کسانی نشسته بودند، گرم و نفس زنان و مضطرب؛ پنج شش نفر در تراموا بودند، آدم‌هایی نامشخص و تنها در بعدازظهر دسامبر، اما گریبان خود را از مه مرطوب نجات داده بودند. زیر چراغ‌های کوچک امیدبخش نشسته بودند و سخت تنها بودند. فقط پنج شش نفر بودند؛ تنها و نفس‌نفس‌زنان؛ و بلیت‌فروش ششمین نفر بود. در آن عصر مه‌آلود و خلوت با دکمه‌های برنجی ظریفش در تراموا بود و بر شیشه‌های مرطوبی که براثر نفس‌ها مه گرفته بود، چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. تراموا با سرعت و با تکان‌های شدید پیش می‌رفت. زرد، در دل دسامبر. در تراموا پنج نفر از مه نجات یافته نشسته بودند و بلیت‌فروش سرپا بود و آقای سالخورده که در زیرچشم‌هایش کیسه‌های اشک پر از چین و چروک بود، دوباره با صدای خفی، شروع به صحبت کرد: «در فضاست و درشب، یا فقط در شب! این است که آدم خوابش نمی‌برد. آری، فقط به این علت است. یگانه علتش صداهاست. باور کنید که فقط به علت آن صداهاست.»
آقای پیر اندامش را به جلو خم کرد. کیسه‌های اشک آهسته تکان خوردند و انگشت سبابه او که به طور عجیبی براق بود مستقیما به‌طرف سینه پیرزنی که روبرو نشسته بود دراز شد. زن با سروصدا از دماغ نفس کشید و به انگشت سبابه براق و هیجان زده مرد چشم دوخت. همان‌طور با سروصدا از راه دماغ تنفس می‌کرد. چاره‌ای نداشت، زیرا زکام زمستانی سختی گرفته بود که تا ریه‌هایش نفوذ کرده بود. اما با وجود این، اشاره انگشت براق زن را به هیجان آورده بود. دو دختر که در آن سر تراموا نشسته بودند با هم پچ‌پچ می‌کردند، از وجود صداهای شبانه خبر داشتند؛ آن‌ها بیش از هرکس دیگر از این صداها باخبر بودند، اما همان طور پچ‌پچ می‌کردند و نیز از هم‌دیگر خجالت می‌کشیدند و بلیت‌فروش برشیشه‌های مه گرفته چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. و باز مردجوانی در تراموا نشسته بود؛ چشمانش را بسته بود و چهره‌اش زرد بود با چهره زرد زیر نور کدر چراغ نشسته بود و چشمانش را چنان بسته بود که گویی در خواب است. و در بعدازظهر مه‌آلود و خلوت، تراموای زرد شنا می‌کرد و راه به جلو باز می‌کرد. بلیت‌فروش چهره اخم‌آلودی برشیشه کشید و به مرد سالخورده که کیسه‌های اشکش آهسته تکان می‌خورد گفت: «آری، درست است؛ صداها هست، انواع صداها. و طبعا شب‌ها بیشتر است.»
دو دختر در ته دل خجالت کشیدند و به پچ‌پچ‌شان ادامه داداند و یکی از آن‌ها با خود فکر کرد: «شب‌ها، بیشتر شب‌ها!». مردی که کیسه‌های اشک چشمش تکان می‌خورد انگشت براقش را از سمت پیرزن زکامی کنار کشید و به طرف بلیت‌فروش دراز کرد و آهسته گفت: «گوش کنید چه می‌گویم. صداها هست! در فضا، در شب و آقایان محترم، خانم‌های محترم…»
انگشت سبابه‌اش را از بلیت‌فروش برگرداند و به طرف آسمان گرفت: «می‌دانید صدای چه کسانی است؟ این صداها در فضا و درشب هیچ می‌دانید که صداهای چه کسانی است؟»
کیسه‌های اشک در زیر چشم‌هایش آهسته تکان خوردند. چهره جوان که در آن سر تراموا نشسته بود زرد بود و چنان که گویی در خواب باشد چشم‌هایش بسته بود. مرد سالخورده که کیسه‌های اشک داشت زمزمه کرد: «صدای مرده‌هاست. بیشتر صدای مرده‌هاست. صدای مرده‌ها، آقایان محترم، خانم‌های محترم. عده‌شان خیلی زیاد است، تا شب می‌رسد در فضا جمع می‌شوند. مرده‌ها زیادند. خیلی زیادند. چون‌که همه قلب‌ها پر است. قلب‌ها مالامال است و مرده‌ها فقط می‌توانند در قلب مردم جا بگیرند. این‌طور نیست؟ اما مرده‌ها خیلی زیادند و نمی‌دانند کجا بروند؟»
دیگران که در این تراموای بعدازظهر بودند نفس‌ها را در سینه حبس کردند. فقط جوانی که چشم‌هایش را بسته بود چنان که گویی در خواب باشد، نفسی عمیق کشید. پیرمرد انگشت براقش را به ترتیب به سوی کسانی که حرف‌های او را گوش می‌دادند دراز کرد. به سوی دخترها، بلیت‌فروش و زن سالخورده. و بعد هم زمزمه کرد: «این است که آدم خوابش نمی‌برد. برای همین است. در فضا خیلی مرده هست؛ بی‌جا و ومکان. تا شب سروصدا به راه می‌اندازند و برای خودشان بیدارند. این است که آدم خوابش نمی‌برد. مرده‌ها خیلی زیادند، مخصوصا شب‌ها. تا همه‌جا غرق سکوت می‌شود آن‌ها دهن باز می‌کنند و تا کوچه خلوت می‌شود آن‌ها پیدایشان می‌شود. آن‌ها شب‌ها می‌توانند حرف بزنند. این است که آدم خوابش نمی‌برد.»
پیرزن زکام با سروصدا از دماغ نفس کشید و به کیسه‌های اشک پیرمرد که آهسته زمزمه می‌کرد چشم دوخت. اما دخترها همان‌طور پچ‌پچ می‌کردند. دخترها شبانگاه صداهای دیگری می‌شنیدند، صداهایی شبیه صدای مردی که به سمت آن‌ها می‌آمد و این صداها را بیشتر شب‌ها می‌شنیدند. پچ‌پچ می‌کردند و از هم‌دیگر خجالت می‌کشیدند و هیچ یک از آن دو نمی‌دانستند که دیگری هم شب‌ها در رویاهایش صدا می‌شنود.
بلیت‌فروش بر شیشه مرطوب مه‌آلود، چهره‌ای درشت کشید و گفت: «آری، مرده‌ها. شب‌ها توی فضا می‌لولند. بالای بستر ما این است که نمی‌شود خوابید، درست است.»
زن سالخورده دماغش را بالا کشید و با سر تصدیق کرد و گفت: «مرده‌ها، آری، مرده‌ها؛ صدای مرده‌ها بالای بسترها! درست است کاملا روی سرِ ما.»
و دخترها نگاه مردان بیگانه را احساس می‌کردند و چهره‌شان در این تراموای عصر خاکستری برافروخته شد. اما چهره جوان پژمرده بود و در گوشه خودش تنها بود و چنان که گویی در خواب باشد چشمانش را بسته بود. ناگهان پیرمردی که کیسه‌های اشک داشت، انگشت براقش را به گوشه تاریکی که جوان نشسته بود برگرداند و زمزمه‌کنان گفت: «آری، جوان‌ها! آن‌ها می‌توانند بخوابند. عصرها، شب‌ها، در دسامبر، همیشه می‌توانند بخوابند صدای مرده‌ها را نمی‌شنوند؛ جوان‌ها می‌خوابند و صداهای مخفی را نمی‌شنوند، فقط ما گوش معنوی داریم. ما پیرها! گوش‌های آن‌ها صداهای شبانه را نمی‌شنود. آن‌ها می‌توانند بخوابند.»
انگشت سبابه پیرمرد از دور با تحقیر به سوی جوان پژمرده‌رو دراز شد د دیگران با هیجان نفس‌نفس زدند. فورا جوان افسرده‌رو چشم‌هایش را باز کرد و ناگهان بلند شد و تلوتلو خوران به طرف مرد سالخورده آمد. انگشت سبابه در کف دست پنهان شد و کیسه‌های اشک لحظه‌ای از حرکت بازماند. جوان افسرده‌رو دستش را به سمت صورت پیرمرد آورد و گفت: «لطفا سیگارتان را دور نیندازید. خواهش می‌کنم به من بدهید. سرم گیج می‌رود. کمی هم گرسنه‌ام. ته سیگارتان را به من بدهید. ممکن است حالم را بهتر کند. چون سرم گیج می‌رود.»
با شنیدن این حرف، کیسه‌های اشک، اشک پس داد و چین و چروک آن‌ها تکان خورد. پیرمرد کمی غمزده و محجوب شد و گفت: «آری، رنگ‌تان زرد شده. مثل این که حالتان هیچ خوب نیست. پالتو ندارید. در ماه دسامبر هستیم.»
جوان افسرده جواب داد: «می‌دانم آقا، خودم می‌دانم. مادرم هر روز صبح می‌گوید پالتو بپوش ماه دسامبر است. می‌دانم، اما مادرم سه‌سال است که مرده، خبر ندارد که من دیگر پالتو ندارم. مادرم هرروز صبح می‌گوید در ماه دسامبر هستیم. اما کسی که مرده از موضوع پالتو چه خبر دارد؟»
جوان ته سیگار روشن را گرفت و تلوتلو خوران از تراموا پایین رفت. در بیرون، مه بود، بعدازظهر و دسامبر بود و جوان زردرو با سیگاری در میان لب‌ها در خلوت مه فرورفت و به طی عصر پرداخت. گرسنه بود، بی‌پالتو بود، مادرش مرده بود و ماه دسامبر بود. در درون تراموا دیگران نشسته بودند و دیگران نفس در سینه حبس کرده بودند. کیسه‌های اشک آهسته و اندوه‌بار تکان می‌خورد و بلیت‌فروش بر شیشه چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. چهره‌های درشت اخم‌آلود.
نویسنده: ولفگانگ بورشرت (Wolfgang Borchert)
مترجم: رضا سیدحسینی

حروف‮چین: علی چنگیزی

سه قدیس تیره

کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانه‌های ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمی‌خورد و سنگ‌فرش از قدم‌های دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیده‌ای از آن ناله‌ای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستاره‌ای در آسمان نبود.
وقتی در را باز کرد (با این‌کار ناله در بلند شد)، چشمان آبی و بی‌حا زنش به او خیره شد. نگاه از چهره خسته حکایت می‌کرد. نفس‌هایش در آن اتاق سفید می زد، چون بسیار سرد بودند. مرد زانوی استخوانی‌اش را خم کرد و چوب را شکست. چوب ناله‌ای کرد. آن وقت تردی و شیرینی همه‌جا را آکند. تکه‌ای از آن را جلو بینی گرفت. کمابیش بوی کیک می‌داد.
آرام خندید. چشمان زن می گفتند، نه، نخند، خوابیده.
مرد چوب ترد و شیرین را توی بخاری کوچک حلبی گذاشت. آتش زبانه کشید و نور گرمی اتاق را انباشت. نور بر چهره کوچک و گردی افتاد و لحظه‌ای درنگ کرد. چهره تنها یک‌ساعت از عمرش می‌گذشت، اما چیزهای ضروری را با خود داشت : گوش، بینی، دهان و چشم. چشم‌ها به یقین درشت بودند، پیدا بود، اگرچه بسته بودند. اما دهان باز بود و نفسی آرام از آن بیرون می‌آمد. بینی و گوش‌ها سرخ بودند. مادر فکر کرد که زنده است. و چهره کوچک در خواب بود.
مرد گفت : «باز هم تفاله آبجو داریم.» زن جواب داد : «آره، چیز خوبی‌یه. هوا سرده.» مرد باز چند تکه چوب نرم و شیرین آورد. فکر کرد حالا بچه کنار زنش است و حتما یخ می‌زند. ولی کسی نبود که مرد به این خاطر چند مشت نثار چهره‌اش کند. وقتی مرد در بخاری را باز کرد، چند پرتو نور دیگر به صورت خواب آلود افتاد. زن آهسته گفت : «ببین، هاله نوره، می‌بینی؟» مرد فکر کرد : هاله‌! و کسی نبود که چند مشت نثار چهره‌اش کند.
بعد چند نفر پشت در بودند. گفتند : «نورو از پنجره دیدیم. می‌خوایم ده دقیقه‌ای اینجا بشینیم.»
مرد به آنها گفت : «آخه، ما بچه نوزاد داریم.» آنها دیگر چیزی نگفتند، ولی آمدند توی اتاق. از دماغشان مه بیرون می‌زد و پاهایشان را بلند کردند. سپس نور روی آنها افتاد.
سه نفر بودند. سه یونیفرم کهنه به تن داشتند. یکیشان یک کارتن مقوایی داشت و یکیشان یک کیف. و سومی دست نداشت. گفت : «یخ زده‌ا‌ن.» و دست‌های بریده را بالا گرفت. آن وقت جیب پالتو‌اش را رو به مرد گرفت. توی جیب توتون و کاغذ بود. آنها سیگار پیچیدند. اما زن گفت : «نکشین، برای بچه بده.»
آن وقت چهار نفر از در بیرون رفتند و سیگارهایشان چهار نقطه در دل شب بود. یکیشان پاهای باند پیچی چاقی داشت و تکه‌ای چوب از کیفش درآورد. گفت : پیکره‌ی خره. تراشیدنش هفت ماه طول کشید. برای بچه‌س.» این را گفت و آن را به مرد داد. مرد پرسید : «چه بلایی سرپاهاتون اومده؟»
کندهِ کارِ پیکره‌ی خر گفت : «آب آورده، از گشنگی‌یه.» مرد پرسید : «اون یکی چی؟ سومی؟» و در تاریکی به پیکره خر دست گذاشت. سومی تنش لرزید. آهسته گفت : «چیزی نیس. فقط مربوط به اعصابه. ترس آدمو آروم نمی‌ذاره.» بعد سیگارهایشان را خاموش کردند و برگشتند توی خانه.
پاهایشان را بلند کردند و به چهره کوچک بچه نگاه کردند، که خوابیده بود. آن‌که لرزیده بود، از کارتن مقوایی‌اش دو شیرینی زرد درآورد گفت : این‌ها رو بدین به زن‌تون.»
وقتی زن آن سه مرد تیره را دید که روی بچه‌اش خم شده‌اند، چشمان آبی بی‌حالش را کاملا باز کرد. ترسید. اما همان‌وقت بچه پاهایش را روی سینه‌اش بالا آورد و طوری جیغ کشید که سه مرد تیره پاهایشان را بلند کردند و به طرف در خزیدند. بار دیگر سرهایشان را تکان دادند. بعد از شب بالا رفتند.
مرد آنها را نگاه می‌کرد. به زنش گفت : «قدیس‌های عجیب و غریبی‌ا‌ن.» بعد در را بست. غرغرکنان گفت : «قدیس‌های خوبی‌ان.» و دنبال تفاله‌های آبجو گشت. اما چهره‌اى برای مشت‌هایش نداشت.
زن آهسته گفت : «ولی بچه جیغ زد. خیلی بلند جیغ زد. به خاطر همین رفتن.» مغروزانه گفت : «ببین چقدر سرحاله.» چهره، دهانش را باز کرد و جیغ کشید.
مرد پرسید : «داره گریه می‌کنه؟»
زن جواب داد : «نه، فکر کنم داره می‌خنده.»
مرد چوب را بو کرد و گفت : «تقریبا مث کیکه. مث کیکه. خیلی شیرینه.»
زن گفت : «امروز عید کریسمس هم هس.»
مرد غرغرکنان گفت : «آره، کریسمسه.» و از بخاری چند پرتو نور بر چهره کوچکِ خفته افتاد.
نویسنده: ولفگانگ بورشرت (Wolfgang Borchert)
مترجم: سیامک گلشیری

برگرفته از مجموعه داستان: «اندوه عیسی»، انتشارات نگاه
حروفچین : فرشته نوبخت

بهار بود. خورشید شادمانه در پهنه شفاف و کبود آسمان لبخند می‌زد، انوار آن به سختی راه گم می‌کردند و تا طبقه میانی آن خانه در آن کوچه فرعی باریک می‌رسیدند. پرتو ضعیف نور از لابلای پنجره‌های کوچک آن اتاق ساده نفوذ می‌کرد و بر دیوار پشتی سفیدکاری شده دیواره‌های ناپایدار ترسیم می‌کرد، پرتو رنگ‌باخته‌ای که از یکی از پنجره‌های خانه مرتفع روبه‌رو باز تابیده بود.
پسربچه‌ای که هر روز کنار پنجره طبقه دوم بازی می‌کرد از دیدن جنب‌وجوش سرخوشانه لکه‌های روشن نور بر دیوار بسیار شادمان می‌شد، بالا می‌پرید و می‌کوشید آنها را بگیرد و چنان از ته دل می‌خندید که حتی چهره اندوه‌زده مادر از بازتاب آن می‌درخشید. یک سال نبود که بیوه شده بود. مرگ شوهر وفادارش آن رفاه نسبی را که از رهگذر کار شوهر نصیبشان می‌شد از میان برد. ناچار آپارتمان بزرگشان را با اتاقی عوض کرد و با دست‌رنج خود بر سکه‌های اندکی که از پیش اندوخته بود افزود، تا خود و مخصوصاَ فرزندش، ویل کوچولوی پنج ساله، از مایحتاج زندگی محروم نمانند؛ پس تعجبی نداشت که آن کودگ تنها دلخوشی او باشد، مادرهنگام کار چشم‌های محزونش را بلند می‌کرد و پر مهر و صمیمی پسر کوچکش را می‌نگریست که چهره کوچک و شادابش را بر مشت‌های کوچک گوشتالودش تکیه داده و به سوی پنجره خم شده بود.
آن روز بازی نور او را آن‌قدر سرگرم نمی‌کرد. و به اسب کوچک واژگون‌شده‌اش که بر لبه پنجره بود توجهی نداشت. آنچه او را مشغول کرده بود، بازی نور نبود، واقعه‌‌ای غیر معمول آن بیرون اتفاق می‌افتاد. در عمارت روبرو به تازگی حجره‌ای را خالی کرده بودند، پارچه فروش بساطش را به خیابان دیگری منتقل و آنجا را تمیز و براق کرده بود و نرده‌هایی را که قرار بود دو ویترین مخصوص شب‌ها و ایام تعطیل را بپوشانند، نخست سمباده زده بعد به رنگ زرد کدر و دست آخر به رنگ سیاه براق درآورده بود. همه اینها مایه سرگرمی کودک بود. هر چند که همه اینها علاقه ویلی را جلب کرده بود، اما هنگامی که صندوقچه‌های طلایی و نقره‌ای پشت شیشه‌های شفاف ظاهر شدند شادمانی‌اش از حد گذشت. تعدادی از این صندوقچه‌ها دراز و تعدادی کوتاه و تمامی آنها شش گوش بودند، اما ظاهراَ هیچ کدام چندان قطور نبودند. هننگامی که مرد‌ها یک صندوقچه طلایی بسیار کوچک را که دو فرشته کوچک بسیار زیبا روی آن بود، در طبقه بالای ویترین گذاشتند، پسرک بی‌اختیار با دست‌های کوچکش شروع به دست زدن کرد: 
– مامان، مامان نگاه کن، نگاه کن! این چیه؟! این صندوقچه قشنگ کوچولو که دو تا فرشته کوچولو داره؟ چیه؟
مادر با دیدن صندوقچه زیبا و براق هیچ تعجب نکرد، اصلاَ نخندید، نه،حتی قطره اشکی در حاشیه پلک‌های سرخش ظاهر شد.
کودک شگفت‌زده با صدایی آرام تکرار می‌کرد: «این چیه؟»
مادر به نرمی چشم‌هایش را با دستمال پاک کرد و خیلی جدی گفت: «ببین ویلی، توی این صندوق‌ها آدمهایی را می‌گذارند که خدای مهربان آنها را دوباره از روی زمین به سوی خودش می‌خواند، چه بزرگ و چه کوچک.» 
پسر بچه به نجوا در حالی که هر لحظه بیشتر از پیش با رضایت به ویترین چشم می‌دوخت گفت: «توی اینها؟»
مادر ادامه داد: «بله، پدر را هم توی یکی ازهمین صندوق‌ها…»
پسرک که هنوز فکرش مشغول حرف اول مادر بود، صحبت او را قطع کرد و گفت: 
«اما چرا خدای مهربان کوچکترها را هم پیش خودش می‌برد. حتماَ اونها خیلی کارهای خوب می‌کنند که به این زودی اونها را توی صندوق‌های به این قشنگی می‌گذارد. و بعد در آسمان فوراَ فرشته کوچکی می‌شوند؟ مگر نه؟» 
مادر، فرزندش را صمیمانه و با تمام وحود در آغوش گرفت بعد زانو زد و با بوسه‌ای طولانی لب‌های شاداب کودکش را بست. کودک دیگر سؤالی نکرد به سرعت به طرف پنجره برگشت و به ویترین‌های بزرگ نگاه کرد، لبخند شاد و رضایتمندانه‌ای بر چهره کوچکش درخشید. مادر به سر کارش برگشت، اما ناگهان به بالا نگریست. اشک بر گونه‌های پریده رنگش جاری بود. پارچه از دستش رها شد، دستها‌یش را در هم گره زد و با صدایی لرزان و اهسته گفت: «خدای مهربان، او را برایم حفظ کن.»
شب بی ستاره و تیره‌ای در ماه سپتامبر بود. سکوت اتاق‌های طبقه میانی را فرا گرفته بود. فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری و ناله کودک به گوش می‌رسید که در تخت کوچکش از تب می‌سوخت. مادر بالای سر ویلی بیچاره خم شده بود. نور سرخ فام چراغ خسته شب بر چهره نحیفش می‌خزید.
– ویلی! پسرم، جان دلم! چیزی می‌خواهی؟
فقط صداهایی نامفهوم و آشفته شنیده می‌شد.
– درد داری؟ پاسخی نشنید.
– خدایا، خدای من، چطور کار به این جا کشید؟ همه چیز به سرعت و به شکلی از ذهن زن رنج‌دیده گذشت. – بله، آن روز عصر پس از بازی، هنوز یک هفته هم نگذشته- چقدر بدنش داغ بود. دکتر می‌گفت به خاطر مه و گرفتگی هوای پاییزی بوده، و حالا، دیگرامیدی نبود. اگر بنیه‌اش قوی بود… زن نمی‌فهمید . آیا پسرک صدایش می‌زد؟
– چی شده، دلبندم؟
کودک که به دشواری سر جایش می‌نشست و چهره کوچک از تب سرخ‌شده خود را به بازوی مادر تکیه داده بود، با لکنت گفت: «اون… اون قشنگ بود.پدر مهربان آسمان‌ها به من گفته باید پیش او بروم. اجازه دارم، مگه نه، مامان جون؟ اجازه بده… خواهش می‌کنم. » بعد دست‌های کوچک نو داغش را به هم گره زد و بار دیگر از تب بی‌حال شد. و بر بستر افتاد. مادر بیچاره با دقت پتو را رویش کشید، سپس در حالی کهددرد و رنج بر او چیره شد به زانو افتاد، با دو دست حاشیه تخت کوچک فلزی را محکم چسبید و آهسته شروع به دعا خواندن کرد… آشفته و نامفهوم.
ساعت، هشت بار نواخت. اندکی از نور پریده رنگ روز پاییزی از پنجره به درون تابید. تخته‌های کف اتاق خاکستری و سایه‌های سنگین و سیاه اشیاه روی انها می‌افتاد. زن که زانو زده بود از جا برخاست و بار دیگر کنار تخت کوچک نشست و با چشم‌هایی بی‌اشک و سوزان به فضا خیره شد. اکنون پسرک کمی آرام‌تر خوابیده بود. اما خیلی تند نفس می‌کشید، پیشانی‌اش داغ و گونه‌هایش کبود بود. مادر دستش را آرام روی موهای بور، مجعد و ژولیده کودک گذاشت و در سکوت نشست. هنگامی که صداهای بسیار بلند از راه‌پله‌ها شنیده می‌شد یا ناگهان دری به هم می‌خورد، رعشه‌ای به جان زن می‌افتاد.
ناگاه کودک فریاد زد: «پدر، پدر!» و به پهلوی دیگر غلتید. مادر وحشت کرد. اما ویلی دوباره آرام گرفت. اتومبیلی از خیابان گذشت. سروصدای اتومبیل به تدریج منعکس شد. صدای جارو کشیدن در پیاده‌رو طنین انداخت.
پسرک آهی کشید و گفت: «خدای مهربان، خدای مهربان، خواهش می‌کنم. من… من… پسر خوبی بودم… می‌توانی از مادر بپرسی.»
مادر دست‌های لرزانش را در هم گره کرد . در این لحظه ویلی آهسته چشم‌هایش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگریست و به نجوا گفت: «من در آسمان بودم مادر.» سپس هیجان‌زده گفت: «در آسمان… اما نه راستی… نه راستی، تو مرا توی آن صندوق قشنگ طلایی می‌گذاری مامان، می‌دانی همان که آن طرف است.»
او شادمانه لبخند زد: «توی آن یکی که دو فرشته کوچک روش دارد، مادر.» مادر بلند‌بلند هق‌هق می‌کرد.« توی همان. قول بده…» زن بیوه با هراسی وحشت‌زا هر دو دست کوچک پسر دلبندش را محکم گرفت. دست به دعا برداشت: «خدایا! خدایا!» دیگر نتوانست چیزی بگوید. بعد احساس کرد لرزش سردی از دست‌های کوچک گذشت- رعشه‌ای- و زن فریاد کشید. سرخی گونه‌های کودک کاملا از بین رفته بود. لب‌هایش هنوز تکان می‌خورد و سپس آرام گرفت.
زن به پیکر کودک خیره شد. گویی گرما از بدنش بیرون رفته بود. پیکر کوچکش را در آغوش گرفت و به خود فشرد، بی‌فایده بود.
فقط لبخند، لبخندی شادمانه بر لب‌های بی‌روح و ساکن کودک بود!
 … و آفتاب بی‌رنگ پاییزی بیرون روی تابوت‌ها و هم‌چنین روی آن تابوت کوچک، زیبا و طلایی می‌تابید. انوار خورشید از شیشه بزرگ ویترین به درون اتاق میانی منعکس می‌شد، و اشعه بی‌فروغ، هراسان بر چهره پریده رنگ ویلی کوچولوی بیچاره می‌خزید و به تدریج در سطح سفید دیوار محو می‌شد…
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilki)
مترجم: رضا نجفی

این آقای هلندی

مدٌت‌ها بود هرچه سعی می‌کردم به زور هم که شده این‌ها را بنویسم، نمی‌شد. حالا دیگر وقتش است.
دو هفته پیش که با آن همه دقت و احتیاط، اتاق شماره‌ی 65 را انتخاب کردم، انتخاب بدی نبود. کاغذدیواری‌اش روشن و دلپذیر، تختخوابش خوب توی شاه‌نشین اتاق جا شده و تناسب غیرمعمول و نور ِ سایه روشن‌اش، همه به دلم نشست. بطور کلی با همه‌ی وسواسم از این اتاق راضی بودم. همچنین از منظره‌ی روبرو، تاکستان و دورترک رودخانه. چون این اتاق طبقه‌ی آخر است، هیچکس بالا سرم نیست. سر و صدا و رفت و آمد خیابان هم شنیده نمی‌شود. در واقع من انتخاب خوبی کرده بودم. بخصوص وقتی از ساکنین اتاق‌های مجاور جویا شدم، خاطر جمع شدم. در اتاق بغلی یک پیرزن است که من اصلاً هیچ صدایی از او نشنیدم. اما چرا. طرف دیگر، در اتاق شماره 64 این آقای هلندی ساکن است. در مدت این دوازده روز و دوازده شب کشنده، این آقازاده مهم شد. خیلی با اهمیت شد. مثل یک شکل و شمایل افسانه‌ای، دیو و دد، یک شبح. بطوری که از زور خشم، من دیگر نمی‌توانستم بر خود مسلط شوم. اگر من او را به کسی نشان دهم، هیچکس حرف‌هایم را باور نمی‌کند. این آقای هلندی که مزاحم کار و زندگی و نوشتن من شده و شب‌ها تا خود صبح ازدستش خوابم نمی‌برد، نه دیوانه‌ست، نه عصبی مزاج، نه یک موسیقیدان شوریده، نه آخر شب مست می‌آید، هیچ‌کدام. نه زنش را می‌زند، نه دعوا می‌کند، نه سوت می‌زند، نه آواز می‌خواند حتی خورخور هم نمی‌کند، حداقل نه آنقدر که من بشنوم.
او یک مرد نیرومند، مطیع قانون و یک شهروند خوب است که دیگر جوان هم نیست. مثل ساعت دقیق و منظم زندگی می‌کند. هیچ عادت بدی هم ندارد. چطور ممکن است این انسان خوبِ برازنده، این همه باعث و بانی‌ی عذاب من بشود؟ چطور ممکن است؟
افسوس که ممکن است. بله همین‌طور است. دلیل بدبختی و بیچاره‌گی‌ی من شامل دو نکته‌ی اساسی است. یکی این که بین اتاق‌های 64 و 65 یک در است. بله یک در. البته همیشه بسته است و بوسیله‌ی یک میز مسدود شده است. بی‌خود بی‌جهت در ِ محکم و قطوری است، بد شانسی جاکن بشو هم نیست. نکته‌ی دوم، بد اندر بدتر است. این آقای هلندی زن دارد. خب البته زنش که نمی‌تواند از مدار زمین خارج شود یا در اتاق 64 نباشد، زنش است. و همچنین یک بد شانسی دیگراین‌که همسایه‌ی من، مثل خودم از آن دسته ساکنین هتل است که بیشتر روز را در اتاقشان می‌گذرانند.
حالا اگر یک زن همراه من هم بود خب یک چیزی. یا مثلا من معلم آواز بودم یا یک پیانو داشتم یا یک ویلون، یک شیپور یا نقاره و یا یک توپ قلقلی که بزنم زمین هوا بره، امیدی بود که بر علیه این نجیب‌زاده‌ی هلندی پیروز بشوم.
اما وضعیت از این قرار است: همه‌ی روز در طول بیست و چهار ساعت، هیچ صدایی از من به گوش این زوج هلندی نمی‌رسد. من جیک‌ام در نمی‌آید یک جوری رفتار می‌کنم که انگار آدم در حضور پادشاه صم و بکم ایستاده باشد. یک سکوت غیر قابل تصور، مدام و پیوسته از طرف من به ایشان اعطا می‌شود. و بعد آن‌ها این مرحمت بزرگ را چگونه پاسخ می‌دهند؟ در طول بیست و چهار ساعت، شش ساعتی را که از دوازده شب تا شش صبح خفته‌اند، به من نفس‌کش می‌دهند. من این چند ساعت را دارم که بنویسم، بخوابم، تمرکز دهم و ذکر بگویم. برای هجده ساعت باقیمانده‌ی روز، من هیچ کنترلی ندارم. روز من دیگر مال خودم نیست، این هجده ساعت در واقع، در اتاق من نمی‌گذرد بلکه در اتاق 64 می‌گذرد. این هجده ساعت، در اتاق 64 خنده و گفت و شنود است. مهمان می‌آید می‌رود. هی صدای سیفون مستراح می‌آید فیش… این را هم بگویم خداییش، اسحله کشی یا بزن بزن نمی‌شود.
البته از خواندن، نوشتن، سکوت و اندیشیدن هم خبری نیست. مدام و پیوسته عین وروره جادو حرف می‌زنند. اغلب پنج شش نفری می‌شوند. اما آخر شب خودشان دو تا، آی حرف می‌زنند تا ساعت یازده و نیم. بعد صدای تلق و تلوق کاسه بشقاب می‌آید. جیرجیر حرکت صندلی‌ها، بعد وقت مسواک زدن می‌شود و غرغره کردن و ملودی غررررررر بعد صدای قیژقیژ تخت. بعد ساکت می‌شود (با قدردانی فراوان) ساکت ساکت تا شش صبح، تا یکی‌شان نمی‌دانم کدامشان است بلند شود و گرپ‌گرپ کند بعد می‌رود حمام و زود برمی‌گردد در این فاصله وقت حمام من هم هست تا برگردم شروع شده عین وروره جادو. حرف‌حرف، خنده، غش‌غش، خش‌خش، قیژقیژ مدام و پیوسته تا خود نصف شب.
حالا اگر من یک آدم منطقی و عادی بودم مثل همه، می‌توانستم راحت خودم را با این وضعیت وفق بدهم. نظر به اینکه آن‌ها دو نفرند و من یک نفر، باید قضیه را ول می‌کردم. خب می‌توانستم بقیه‌ی روز را تو اتاقم نباشم، جای دیگر باشم مثلا در اتاق مطالعه، تو سرسرا، کازینو یا رستوران. همانطور که بقیه‌ی ساکنین هتل وقتشان را می‌گذراندند. شب هم لابد مثل آدم می‌توانستم بگیرم بخوابم.
اما در عوض، من با اشتیاقی سوزان و کوششی احمقانه و درد آور باید همه‌ی روز، تک و تنها به میز کارم بچسبم و هی با افکارم کلنجار بروم تا یک چیزهایی بنویسم بعد از نوشتن هم همه را بریزم دور. خب معلوم است شب که می‌شود پرپر می‌زنم برای یک ذرٌه خواب. و تا بیاید خوابم ببرد، سپیده زده. تازه من خوابم سبک است مثل پر. حتی یک دم، یک نفس می‌تواند مثل فنر من را از جا بپراند. ساعت ده یازده دیگر دارم از زور خواب می‌میرم. هی چرت می‌زنم اما تا این زوج هلندی روز و روزگار می‌گذرانند، خواب به چشم من نمی‌آید. نیمه شب خسته و درمانده منتظر می‌شوم تا آقا اجازه بدهند من بخوابم. اما ناگهان سراپا هوش و گوش می‌شوم، بیدار و هیجان‌زده به نوشته‌های فردام فکر می‌کنم و ساعاتی که برای یک ذرٌه خواب به من ارزانی شده، سپری می‌شود.
آیا لازم است با صراحت بگویم که من منصف نبوده‌ام؟ و ناموجٌه می‌خواسته‌ام این هلندی بگذارد من راحت بخوابم؟ آیا لازم است بگویم که من به خوبی آگاهم که او هیچ مسئولیتی در برابر بی‌خوابی‌ها و فطرت انحرافی‌ی روشنفکرانه‌ی من ندارد؟ این نوشته را در بادن‌بادن* می‌نویسم. نه برای متهم کردن دیگران و نه برای تبرئه کردن خودم. اما این‌ها را باید نوشت، گرچه این‌ها تجربه‌های ناهمگون و نامتجانس یک مجنون و یا به تعبیری یک آدم روان‌نژند باشد. و دیگر، چگونگی‌ی توجیه کردن یک آدم روان‌نژند و طرح آن سئوال بغرنج و دلهره‌آور. وانگهی، در شرایط مشخصی از زمان و فرهنگ زمانه‌ی خود، دیگر شان و مقامی ندارد که مجنون باشی، شایسته آن است که خود را با قضایا و رویدادها وقف دهی. آیا باید آرمان‌ها و ایده‌آل‌ها را قربانی کرد؟ یا ندیده گرفت؟ این سئوال رعب آور. معضلی که از زمان نیچه تا به حال برای همه‌ی ذهن‌های بصیر و والا مطرح بوده است. باید بگذارم این صفحات دست نخورده همین‌طور بماند و از این نوشته دست بکشم. گرچه این معضل، مضمون اصلی‌ی تمام نوشته‌های من است. همان‌طور که قضایا را گفتم و برشمردم که چه و چه‌ها، وجود این آقازاده‌ی هلندی برای من یک مشکل عمده شد.
برای خودم هنوز روشن نیست که چرا در خیال یا حتی در کلام، فقط آقای هلندی است؟ مگر آن‌ها یک زوج نیستند؟ حالا شاید از روی غریزه یا التفات من به خانم‌ها، نسبت به ‌زن‌ها بردبارترم تا مردها. شاید صدای مرد، بخصوص صدای سنگین قدم‌هایش مرا پریشان می‌کند. به هر حال منظور زن هلندی نیست، این‌آقای هلندی است که باعث و بانی‌ی عذاب من است. دست خودم نیست، بطورغریزی وقتی احساس بدی دارم، زن‌ها درآن حس جایی ندارند. اما دانستن وجود مرد بصورت یک دشمن ازلی و یک حریف، متکٌی به انگیزه‌هایی بنیادین است. این آقای هلندی‌ی خوش‌بنیه و شهوت‌انگیز با آن ظاهر موفق و کامیاب و رفتار محترم و آن کیف بغل پر پول برای من بیگانه است. فقط از این تبار آدمی‌زاد، دشمن من است.
او یک نجیب‌زاده است حدودا چهل ‌و چند ساله و نیرومند. قدش متوسط است. اما خپل به نظر می‌آید. صحٌت و سلامت از او می‌بارد. صورت و اندامش گرد است با یک پرده گوشت اما نه جوری که تو چشم بزند. پلک‌هایش، سنگین و کمی افتاده است. سر با ابهت‌اش به نظر می‌آید که تو تنش فرو رفته است، با آن گردن کوتاه که به سختی دیده می‌شود. گرچه خیلی موقٌر راه می‌رود و پسندیده رفتار می‌کند اما هیکل تنومندش باعث می‌شود صدای پایش شنیده شود که خوشایند همسایه نیست. صدایش ژرف و هموار است. آهنگ صدایش بالا پایین نمی‌رود مگر این که ناگهان، وحشیانه عطسه کند (البته بیشتر مهمان‌های هتل یک سرما خوردگی خفیف دارند) و در این صدای مهیب، همه‌ی آن انرژی و توان جمع شده، یک مرتبه می‌زند بیرون. از شخصیت بی‌غرض و منصف‌اش پیداست که آدمی جدی، قابل اطمینان و رفیقی شفیق است.
و چنین است که این نجیب‌زاده‌ی هلندی اهل هاگو، از بد شانسی همسایه‌ی من است. یک دشمن، یک تهدیدگر و نابود کننده‌ی رنج‌ها و زحمات و نوشته‌های من، و شب‌ها هم ویران کننده‌ی خواب‌هایم. مطمئنا من هر روز خدا، حضور او را مجازات یا باری سنگین روی قلبم احساس نمی‌کنم. روزهای گرم و آفتابی هم هست. می‌توانم بزنم بیرون کنار بیشه‌ای دور افتاده، کیف و کتابم روی زانوهایم، بنشینم و بنویسم. همین‌‌طور صفحه‌ها را پر کنم، بیندیشم و خیال‌هایم را دنبال کنم یا از سرِ خوشی، ژان پل بخوانم. اما روزهای سرد و بارانی که بیشتر اوقات چنین است همه‌ی روز به میز تحریر چسبیده‌ام و همانطور در سکوت خود روی نوشته‌هایم تمرکز کرده‌ام در ضمن با دشمنم هم چهره به چهره هستم. می‌بینم‌اش، هلندی هی می‌رود هی می‌آید، بالا پایین، این طرف آن طرف. تو دست‌شویی تف می‌کند. خودش را روی کاناپه ولو می‌کند. با زنش حرف می‌زند. جوک می‌گوید غش‌غش می‌خندد. گذران این ساعت‌ها برای من طاقت‌فرساست. اما نوشتن، موهبت بزرگی است. من قهرمان رنج نیستم. سزاوار جایزه‌ی کار و کوشش هم نمی‌باشم اما وقتی خود را به دست تخیٌل بسپارم و دستخوش رویا شوم و همان‌طور که طاقت‌ام طاق شده تا به تخیٌل و اندیشه‌ام شکل و فرم ببخشم، دیگر هیچ باکی‌ام‌ نیست. آن وقت اگر تمام هلند هم در اتاق 64 فستیوال برگزار کند، اصلاً ملتفت نمی‌شوم. زیرا من با من، سحر شده، دستخوش بازی‌ی شگرف و حیرت‌آور آفرینش هستیم. مشتاق و جان به سر با قلم گرگرفته، جمله‌ها را می‌چینم کنار هم. خستگی ناپذیر از میان سیل و طغیان تداعی‌ی معانی، واژه‌ی مناسب را شکار می‌کنم. خواننده ممکن است خنده‌اش بگیرد اما ما نویسنده‌ها، برای ما نوشتن، همیشه با دیوانگی همراه است و شیفتگی. گویی سفر دریاست، سوار بر قایقی خرد روی موج‌های بلند، پروازی تنها به عالم دنیا.
وقتی یک واژه در میان سه واژه‌ی دیگر هم‌زمان ظاهر می‌شود، همان طور که عرق می‌ریزی تا یکی را انتخاب کنی، همزمان لحن و ترکیب جمله را هم در نظر داری و در حالی که جمله را از کوره‌ی گداخته‌ی ساختار متن می‌گذرانی، نبض هماهنگی را هم می‌گیری. هنگامه‌ای‌ست شگفت‌انگیز.
این تجربه را من با یک پدیده‌ی دیگر هم داشته‌ام، با نقاشی. نقاشی هم همین حال و جذبه را ایجاد می‌کند. آمیختن رنگ‌ها، جدا جدا با رنگ‌های همسانش به دقت و تناسب. آمیختنی دلپذیر. آسان هم هست آدم می‌تواند یاد بگیرد و هی تمرین کند. البته ناگفته نماند در ماورای هنگامه‌ی ریختن طرح و رنگ، آنچه در ذهن هنرمند می‌گذرد، به مثابه‌ی تکانه‌های جنبشی پیدا و ناپیدا، لرزش و سایش رنگ‌ها، اگر از کار درآید کاری است کارستان.
ایجاد و بروز تمرکزی عمیق، طبیعت کار ادبی است. در تجلی‌ی شور آفرینش، نویسنده را دیگر هیچ مانع و آزاری کارگر نیست. نویسنده‌ای که باید حتما روی صندلی راحت بنشیند، زیر نور مناسب و با دفتر و قلم مخصوص خودش بنویسد، من به او شک ‌می‌کنم. البته بطور غریزی، ما خواهان رفاه و آسایش هستیم اما اگر هم نبود، خب نباشد. و چنین است که من اغلب توفیق ‌یافته‌ام تا آن فاصله‌ی لازم را بین خودم و اتاق 64 ایجاد کنم و پشت دیوار تنهایی که سپر بلای من است، در لحظه لحظه‌های خلاقیت پناه جویم.
به هر حال وقتی از بی‌خوابی‌های روی هم جمع شده خسته و درمانده هستم، مزاحمت‌های اتاق بغلی هم سر جایش هست، خوابیدن و به خواب رفتن با این وضعیت به نسبت از نوشتن دشوار‌تر است. من قصد ندارم نظراتم را در باره‌ی مرض بی‌خوابی روانشناسانه توضیح بدهم. اما آن مصونیتی که در مقابل هلندی، با نیروی خلسه‌ی نوشتن گاه‌گداری دست می‌دهد، هنگام بی‌خوابی از آن وقفه‌ی شیرین خبری نیست.
آدم مریض، مریض بد ‌خواب، قربانی‌ی دوره‌ی طولانی خستگی‌ی مفرط است یا دچار بیزاری است. یا شاید کسی است که دست رد به سینه‌اش خورده و می‌خواهد سر به تن خودش و هر کسی که دور و برش است، نباشد. از این رو، چون دور و برمن منحصربه این آقای هلندی است، همه‌ی ‌بی‌خوابی‌هایم، همه‌ی تلخی‌ها و بیزاری‌هایی که آهسته آهسته روح مرا خورده است، باعث و بانی‌اش این هلندی است. حالا وقتی من دراز کشیده‌ام که بخوابم و دارم برای یک ذره خواب پرپر می‌زنم، همینطور بیدار بیدارم از دست این هلندی. بعد باید صدای قدم‌های محکم و استوارش، صدای قدرتمند کلامش همه را بشنوم و همینطور حرکات بدن نیرومندش جلوی چشم‌هام رژه رود. خب البته دچار نفرت و بیزاری می‌شوم. در ضمن در این میانه‌، حواسم هم هست که این نفرت ورزیدن احمقانه‌ست و گاه گیج و گول به وجود این بیزاری می‌‌خندم.
اما وضعیت وقتی مهلک می‌شود که این دشمنی‌ی برآمده از آزار و اذیت‌های بی‌غرض وغیر شخصی که ضد خواب و آسایش من است در طی این دوره مدام، احمقانه یک طرفه رشد می‌کند و تبدیل به خصومت شخصی می‌شود و آن وقت دیگر محال است که بتوان آن را از بین برد. نهایتا دیگر فایده هم ندارد که من هی به خودم بگویم این هلندی چه تقصیر دارد. خیلی ساده بگویم من از ایشان متنفرم. نه فقط برای صدای سنگین قدم‌هایش یا حرف‌زدن و بی‌‌ملاحظه خندیدنش نه، من حالا واقعا از خودش متنفرم. همان نفرت احمقانه‌ای که یک مغازه‌دار ورشکسته‌ی مسیحی، از یک جهود دارد یا یک کمونیست، از یک سرمایه‌دار. همان زبونی و حماقت بی‌منطق که اساسا از سر رشک و ناتوانی است. و سخت رقت‌انگیز است. همان زهرِ بیزاری که از زندگی مردم گرفته تا سیاست تا کسب و کار، همه را مسموم کرده است.
حالا من فقط از صدای سرفه‌ی هلندی بیزار نیستم، از خودش متنفرم. و اگر در طول روز جایی با او روبرو شوم، همان‌طور که او خشنود و از همه جا بی‌‌خبر است، من انگار با یک جانی‌ی حرفه‌ای طرف‌ام. البته هیچ از خودم بروز نمی‌دهم.
این آقای هلندی با آن صورت صاف و چهره‌ی بشٌاش، لب‌های گوشتالو، پلک‌های سنگین و شکم‌ برآمده زیر آن جلیقه‌ی خوش‌دوخت، با رفتار و راه به راه رفتنش مایه‌ی عذاب من است و از همه آزاردهنده‌تر، سلامتی و توانمندی‌ی زوال ناپذیرش است. این آقا، خنده‌اش، خوش‌مشربی‌اش، نگاه سرد برتری‌جویانه‌اش و آن فطرت مافوق بودنش، منفور است.
طبیعتا سالم بودن و بشٌاش ماندن خیلی هم راحت و دست‌یافتنی است برای آقازاده‌ای از خود راضی که خورد و خوابش به هر قیمتی بر دوام است و شبانه روز هم، بسته به حال و هوایش، ادا و اطوارش، همه‌ی فضای خانه از آهنگ صدایش در ارتعاش است، در ضمن مدام با ظرافت، وقار و آقایی هم چاشنی‌ی رفتارش می‌کند.
آیا ممکن است عزرائیل، جان این آقازاده را بگیرد و از روی هلند وربپراند؟ گیج و گنگ با خود می‌گویم نکند این‌آقازاده‌ی لعنتی، خودِ شیطان است؟
بخصوص وقتی یک هلندی دیگر را به خاطر می‌آورم. مالتاتیولی، شاعر دلیر هلندی که توصیف کرده بود، فربهی و بشٌاشی و انباشت ثروت سیری ناپذیر این‌آقازاده‌ها از چپاول دست رنج مردم مالزی‌ست.
دوستان نزدیک من، آن‌هایی که به جهان بینی به باورها و حساسیت‌هایم‌ آشنا هستند، می‌توانند درک کنند که من چقدر در این موقعیت مبتذل عذاب می‌کشم و این نفرت غیر اردای و ناخواسته، مثل خوره روح مرا می‌خورد. دوستان من شگفت زده می‌شوند نه برای بیگناهی‌ی دشمن یا رفتارغیر منطقی‌ام، بلکه برای وجود تناقضی شگرف و بنیادی، بین این وضعیت و احساس واقعی من و باورهایم و آنچه‌ که برایم عزیز و محترم است. بطور مشخص بگویم من در این دنیا به هیچ چیز عمیقا باور ندارم و هیچ چیز برای من مقدس نیست الا وحدت و یگانگی. به نظر من هر چه که در این جهان است در تمامیت خود شکلی خدایی دارد. و حالا این «من» می‌خواهد خودش را خیلی جدی بگیرد.
من در زندگی‌ام کارهای احمقانه و ناخوشایندی کرده‌ام و رنج برده‌ام اما دوباره و چندباره توانسته‌ام خود را رها سازم. منم منم را فراموش کنم و خود را به وحدت و یگانگی تسلیم کنم. و به این درک و معرفت دست یابم که دو پاره بودن، از درون و برون بین من و دنیا، توٌهم محض است. و بعد از سر صدق با همه‌ی وجود خود را به وحدت و یگانگی بسپارم.
دستیابی به این تعالی برای من آسان نیست. هیچوقت نبوده اما دوباره و دوباره با آن معجزه‌ای روبرو می‌شوم که مسیحیت به زیبایی تام آن را توفیق و مرحمت می‌نامد. همان تجربه‌ی یزدانی‌ی مصالحه و آشتی. دست کشیدن از سرکشی‌ها و خواهان سازش که در واقع همان «من ِ» واگذار شده‌ است و تحقق آیین هندو در وحدت و یگانگی.
و حالا من، دشمن‌خو، دوباره برون از یگانگی، کینه‌ورز و در گریبان رنج دو پاره بودن. مطمئنا من تنها نیستم. مردمان دیگر هم در این موقعیت هستند. زندگی‌ی میلیون‌ها انسان، سراسر نبرد است. یک ستیزه‌گر خودپسند «من» و همه‌ی دنیا بر ضد من.
نزد آن‌هایی که به یگانگی باور دارند و به عشق و هماهنگی، این وضعیت غریب و ناسازگار است. ابلهانه و از سر ضعف است. البته این را بگویم، همه‌ی کیش وآیین انسان مدرن، حاکی از تجلیل و تکریم از همین «من» است و نبردهایش. اما این ستایش از «من» و نبردهایش برای آدم‌های خیلی خیلی سطحی و پر زر و زور و خم نشو امکان پذیر است. و در این ستایش از «من» احساس امنیت می‌کنند و خوشحال می‌شوند. اما نزد خردمند، نزد آن‌هایی که در بستر اندوه رشد کرده‌اند و در دامان رنج به بصیرت رسیده‌اند، دستیابی به سعادت و نشاط در این نبرد، میوه‌ی ممنوعه است. نزد خردمند، خشنودی و سعادتمندی از طریق واگذاری‌ی من به جهان و تجربه‌ی زیستن در وحدت، امکان پذیر است. آه البته، نزد آدم‌‌های سطحی و خوش‌باور که خودشان را خیلی دوست می‌دارند و به دشمنانشان کینه می‌ورزند، و بطور مثال میهن پرستان یا دین فروشان که اصلاً لازم نیست به خودشان شک کنند، لابد هیچکدام مقصر نیستند تا سرزنش شوند زیرا باعث و بانی‌ی همه‌ی شرارت‌ها و بدبختی‌های موجود در کشورشان، طبیعتا یا فرانسه است یا روسیه یا جهودها. مهم نیست کی‌ها، یک کی‌های دیگر که دشمن‌اند حتما.
شاید این خلایق، آن‌هایی که جان سالم بدر برده‌اند، در آیین ددمنشانه و بدوی خودشان خیلی هم خوشحال و راضی باشند، شاید واقعا زیر زره حماقت و اندیشه‌ی سلیطه‌گی، رشک برانگیزانه سر حال و خوشحال باشند اما اینگونه خوشحالی‌ها، سراسر مشکوک است. آیا عیار متعارفی وجود دارد برای ارزیابی‌ی کیفیت آن خوشحالی‌ها و از خودراضی‌بودن‌ها در قبال سعادت‌مندی‌های من؟ آیا نمودار متعارفی وجود دارد برای سنجیدن دردهای آن‌ها و از سویی دیگر رنج‌های من؟
بگذریم. شبی دردناک، شبی بلند و طولانی گذشت تا به افکارم پر و بال دادم. تبدار، خسته و درمانده در تخت افتاده بودم، قربانی‌ی مرد هلندی. هلندی هی سرفه می‌کند، تف می‌کند، هی می‌رود هی ‌می‌آید. با چشم‌های واسوخته‌ام خسته از خواندنی طولانی (به جز خواندن چه می‌توانم کرد) بربر نگاه می‌کنم. ناگهان احساس کردم که قطعا باید از این وضعیت خودم را خلاص کنم. این خشم وغضب عذاب‌آور همین الان باید خاتمه یابد. به دشواری، این احساس یا بهتر بگویم این تصمیم مثل آفتاب بامدادی، سرد و صریح و روشن در ذهنم درخشید. در پیشگاه روحم استوار ایستادم گفتم این تیغ در گلو، این خار در جگر باید چاره شود. برای رهایی از این وضعیت نکبت‌بار دو راه حل بیشتر به نظر نمی‌رسد. باید یکی را انتخاب کنم. یا باید خودم را بکشم، یا هلندی را سر به نیست کنم. بپرم گلویش را بفشارم و تسخیرش کنم (ناگفته نماند که همان موقع سرفه‌های هلندی طغیان خواهد کرد) هر دو راه حل بسیار عالی و تسکین دهنده است و البته ابلهانه. در ضمن همواره، گرایش از میان برانداختن خود همراه با حسی از خودکشی در من وجود دارد (این به نفع هلندی تمام می‌شود) راه حل اول هم جاذبه دارد، به جای این که به خودم حمله کنم، بپرم روی هلندی خفه‌اش کنم یا بهش شلیک کنم تا بمیرد و من زنده بمانم، فاتح از ددمنشی و سرمست از تنش و طغیانی کور.
این هذیان ساده‌لوحانه که خودم را بکشم یا هلندی را سر به نیست کنم زود پایان گرفت. آدم می‌تواند خود را به این خواب و خیال‌ها بسپارد و در افسون این رویای باطل دمی پناه جوید. اما دیری نمی‌پاید که افسونش رنگ می‌بازد و چنانچه در این هذیان خوب بالا پایین شدم، این اشتیاق فرو نشست و باید اقرار کنم که آنچه می‌خواستم آنی بود و گذشت. در واقع من نابودی‌ی خود یا انقراض هلندی را نمی‌خواهم، دور کردن هلندی کافی است. حالا سعی می‌کنم دور شدنش را مجسم کنم.
اول چراغ را روشن می‌کنم، نقشه و برنامه‌ی قطار را از توی کشو در می‌آورم می‌گذارم جلوی رویم و به زحمت پیدا می‌کنم که هلندی می‌تواند فردا صبح زود راه بیفتد و هر چه سریعتر به خانه‌اش برسد. دل مشغولی‌ی لذت بخشی بود. می‌دیدم‌اش، مجبوری تو صبح سرما بلند شد رفت مستراح و برای آخرین بار سیفون اتاق 64 را کشید. چکمه‌هایش را پوشید، در را کوبید بهم و همین‌طور تو سرما لرزید لرزید تا رسید به ایستگاه قطار. می‌دیدم‌اش. سوار قطار شد. ساعت هشت رسید به باسیل. با مامورین گمرگ بگو مگو کرد. همانطور که او دور می‌شد من کیف می‌کردم اما تا برسد به پاریس، نیروی تخیٌل من هم کاهش می‌یافت و قبل از این‌که به مرزهای هلند نزدیک شود، همه‌ی تصویر شکست و هزار تکه شد.
و این‌ها فقط وقت تلف کردن بود. عدو، دشمن، در درون من است و به این آسانی‌ها چیره شدن بر آن، شدنی نیست. کار حضرت فیل است. موضوع انتقام گرفتن از هلندی نیست. من باید آنطور که برازنده‌ی وجود من است، نسبت به هلندی به طرز برخوردی مثبت و نیکو دست یابم. تکلیف کاملا روشن است من باید تمام نفرت بی‌معنی‌ی خود را پاره پاره کنم. باید بتوانم این آقای هلندی را دوست داشته باشم.
بعد بگذاریم هی تف کند، سر و صدا راه بیندازد. زنده‌دلی و سرسلامتی‌اش دیگر آزار دهنده نباشد. اگر من توفیق یابم که او را دوست داشته باشم، مافوق او خواهم شد. او دیگر از آن من است، تصور و خیالش دیگر در ضدیٌت با وحدت و یگانگی نیست.
باور کنید می‌ارزید، از بی‌خوابی‌ی شبانه‌ام بهره‌ای نیکو بردم.
این تکلیف، گرچه آسان می‌نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها. یک شب تا صبح جان کندم تا یافتم‌اش. من می‌باید هلندی را در ذهنم دگرگون کنم، دوباره بسازمش. آنچه که بر نفرت ورزیدن دلالت می‌کند و سرچشمه‌ی عذاب است برهم زنم و از عشق، از علایق و همدردی و برادری دوباره قالب بگیرم. اگر موفق نشوم، اگر این کوره، این گداختگی خوب نسوزاند و کمال نیابد، درمانده و پریشان خواهم ماند و عذاب هلندی در روزهای آتی مرا تا خرخره خفه خواهد کرد.
می‌بایست من به ساده‌گی و شایستگی به این گفته‌ی شگفت و حیرت‌آور، واقعیت بخشم. «دشمنت را دوست بدار» از مدت‌ها پیش من، به این حکمت آمده در انجیل، انس داشتم. نه بسان یک دستور یا مقوله‌ای اخلاقی بلکه بعنوان پیشنهادی دوستانه از خردمندی شریف که گویی پند می‌دهد ما را و می‌گوید «سعی کن بکارگیری این حکمت را، از آنچه برتو خواهد گذشت در شگفت می‌مانی» این را هم می‌دانستم که این اندرز نه تنها شامل اصول اخلاقی‌ی شریف و رفیع است بلکه نافذترین شیوه در روان‌شناسی است برای دستیابی به سعادت‌مندی و نشاط. و همه‌ی حکمت و نظریه‌ی دوست داشتن در انجیل، بعلاوه‌ی کهکشانی از معانی‌ی دیگر، همچنین ترکیبی است از اصول حساب شده در علم روان شناسی. البته پر واضح است که روانشناسی ساده‌لوح و جوان فقط می‌تواند زیر جلکی تایید کند و بس.
سرانجام من توفیق یافتم. سه شب تا صبح طول کشید. آسان نگذشت. عرق ریزی‌ی روح بود و کشمکشی پر شور. هلندی را در ذهنم احضار کردم. ابتدا، با هیبتی ترسناک شروع کردم. با دقت و همه‌ی ریزه‌کاری‌های ممکن. بطوری که حتی نه یک انگشت، نه یک لنگه کفش، نه یک کمان ابرو، نه یک شیار بر گونه از قلم نیفتاد تا این که توانستم کاملا او را در حضور خود ببینم. تا این که او را از آن خود کردم. بعد گذاشتم قدم بزند، بنشیند، بخندد، برود بخوابد. می‌دیدم‌اش چطور گردنش شل شد و سرش افتاد روی بالش.
نزد شاعر، دوست داشتن کسی یا چیزی یعنی توان دسترسی به آن، با نیروی تخیل. تا در خیال بپروراندش، گرمایش بخشد، از خود اشباعش کند، با روح خود آغشته‌اش کند، از نفس خود به او بدمد، زنده کند، حیات بخشد، خیال ببافد و بازیگوشی کند.
این کاری بود که من با دشمن‌ام کردم تا تمام و کمال از آن من شد و با من یکی شد. بدون آن گردن خپل، شاید من نمی‌توانستم موفق شوم اما گردن کوتاه و رقت‌انگیز هلندی باعث نجات من شد.
هلندی را هی لباس تنش کردم. هی لختش کردم. یک دست کت و شلوار گشاد نیویورکی تنش کردم، درآوردم. لباس شنا تنش کردم، نشاندمش تو قایق، پارو بزند بعد نشاندمش پشت میز ناهار خوری هی بخورد. بعد یک سرباز از او ساختم. یک پادشاه، یک گدا، یک برده، پیرمرد، بچه. و در این تغییر و تبدیل‌ها، گردن کوتاه و چشم‌های متورم‌اش تو چشم می‌خورد.
این‌ها نقطه ضعفش بودند. باید همین‌جا خوب نگهش دارم و به ضعف‌هایش بچسبم.
خیلی طول کشید تا هلندی را برگرداندم به جوانی، یک همسر جوان، شاه‌داماد شد جلوی رویم ایستاد. بعد دانشجو شد. بعد یک آقا پسر دبیرستانی و در نهایت وقتی تبدیل به پسربچه‌اش کردم همان گردن کوتاه برای اولین بار مرا سخت به رقت آورد. در بستر مهربان همدردی، هلندی قلب مرا ربود. می‌دیدم چطور پدر و مادرش دلواپس بودند که پسرشان نفس تنگی دارد.
وقتی دوباره دور رفتم، دورِ دور تا شد عاقله مرد، از عوارض سکته‌ای خفیف در رنج بود. ناگهان همه چیز درباره‌ی هلندی قابل لمس شد. لب‌های کلفت، پلک‌های سنگین و صدای ناهنجارش، همه در فهرست همدردی قرار گرفت. و همچنان قبل از این که به جان کندن بیفتد و بمیرد، همین فناپذیری او، ضرورت مرگ، مرگ گریزناپذیر او احساسی برادرانه در من برانگیخت که مدت‌های مدید در من گم شده بود. بعد دیگر خوشحال و راضی بودم. چشم‌هایش را محکم بستم. چشم‌های خودم را هم روی هم گذاشتم. دیگر صبح شده بود و من مثل روح سرگردان میان بالش و پتو، خسته از این شب بلند وخلاقیت شاعرانه.
در طول شبانه روز بعد، نشانه‌های فراوانی بود حاکی از این که هلندی را تسخیر کرده بودم. این رفیق، حالا می‌توانست بخندد، سرفه کند یا هر طور که دوست دارد سر و صدا کند، شلنگ تخته بیندازد، صندلی‌ها را این‌ور آن‌ور کند، جوک بگوید، اما دیگر نمی‌تواند به متانت من خدشه‌ای وارد سازد.
در طول روز، در حد قابل قبول توانستم بنویسم و در طول شب، در حد قابل قبول بخوابم.
پیروزی‌ی من بس بزرگ بود اما نتوانستم آنقدر که باید و شاید از آن لذت ببرم. صبح روز بعد از پیروزی، هلندی ناگهان گذاشت و رفت و به طرز غریبی مرا هاج و واج باقی گذاشت. از این رو، از این دوستی‌ی خالی از خلل و به مشقت فراهم آمده، بهره‌ای نماند و پس از آن همه اشتیاق، سبب درد و محنت شد. اتاق هلندی، اتاق شماره‌ی 64 را یک پیرزن کوچولوی خاکستری با یک عصا که تهش لاستیک دارد، اشغال کرد. گاهی می‌بینمش. پیرزن، یک همسایه‌ی ایده‌آل است. نه مزاحم می‌شود و نه خشم و خصومت مرا برمی‌انگیزد. برای روزها و روزها همسایه‌ی جدید من مدام سرچشمه‌ی نبودِ خیال و خیال بازی است. ترجیح می‌دهم هلندی من برگردد این آقای هلندی که حالا قادر هستم دوستش بدارم.
*بادن بادن شهری است در آلمان که چشمه‌های آب معدنی آن شهرت دارد
نویسنده: هرمان هسه
مترجم: مرضیه ستوده

گذرنامه

گزیده کوتاهی از کتاب «گذرنامه» نوشته هرتا مولر، برنده‌ی‌ نوبل:
دور وبر بنای یادبود جنگ رز روییده است. انبوهی از رز. بوته ‌های رز آن قدر بلند شده اند که چمن ها را خفه کرده‌اند. غنچه ‌های سفیدشان مثل کاغذ لوله شده­اند. برگ هاشان خش خش می‌کند. خورشید طلوع می کند. به زودی روز خواهد شد.
ویندیچ هر روز صبح همان‌طور که توی راه آسیاب دوچرخه‌اش را پا می‌زند روز را می‌شمرد. روبروی بنای یادبود جنگ سال‌ها را می‌شمرد. وقتی به اولین درخت تبریزی پشت آن می‌رسد جایی که همیشه توی همان چاله هر روز می‌افتد روزها را می‌شمرد. و شب وقتی ویندیچ در آسیاب را قفل می‌کند سال‌ها و روزها را دوباره می‌شمارد.
از فاصله دور هم می‌تواند بوی گل رز‌های سفید و بنای یادبود جنگ و درخت تبریزی را ببیند. و وقتی هوا مه آلود است، بلند که می‌شود سفیدی رزها و سفیدی سنگ‌ها روبروی او را پوشانده‌اند. ویندیش رکاب می‌زند. صورت ویندیش نم شده است و او دوچرخه‌اش را می‌راند تا وقتی که به آن جا برسد. دوبار خار‌های انبوه رز خالی بودند و علف‌‌های هرز زیر آن پژمرده. دوبار تبریزی آن قدر عریان بود که چوب آن تقریبا ترک خورده بود. دوبار مسیر را برف پوشانده بود.
ویندیچ تا بنای یادبود جنگ دو سال را می‌شمارد و تا چاله گود کنار تبریزی دویست و بیست و یک روز.
هر روز وقتی ویندیچ توی چاله کنار تبریزی می‌افتد فکر می کند دیگر آخرش است.
از وقتی که ویندیچ تصمیم گرفته مهاجرت کند انتها را همه جای روستا می‌بیند. و زمان برای کسانی که می‌خواهند بمانند ساکن مانده است. و ویندیچ می‌بیند که نگهبان شب جایی فراتر از انتها ایستاده است.
و بعداز این که ویندیچ دویست و بیست و یک روز را شمرده و توی چاله افتاده، برای اولین بار از دوچرخه پیاده می‌شود. دوچرخه‌اش را به درخت تکیه می‌دهد. صدای قدم‌‌هایش بلند هستند. کفتر‌های وحشی از حیاط کلیسا پرواز می‌کنند، به اندازه نور خاکستری هستند فقط سر و صدایشان آن‌ها را متفاوت می‌کند.
نویسنده: هرتا مولر
مترجم: دنا فرهنگ

درباره رمان:
این رمان در سال ۱۹۸۱ به زبان آلمانی نوشته شده و مارتین هولمز آن را به انگلیس برگردانده است.
رمان سرگذشت آسیابانی را نقل می‌کند که در روستایی آلمانی زبان در رومانی زندگی می‌کند و تقاضای اجازه مهاجرت به آلمان می‌کند.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.