داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دینو بوتزاتی

درباره نویسنده
دینو بوتزاتی (به ایتالیایی: Dino Buzzati) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۰۶ – درگذشته ۲۸ ژانویه ۱۹۷۲) نویسنده اهل ایتالیا بود.
معروفترین کتاب او رمان بیابان تاتارها (Il deserto dei Tartari) است که شهرت جهانی یافته است. از این کتاب فیلمی هم ساخته شده که فیلمبرداری آن در ارگ تاریخی بم در ایران صورت گرفته است.
دینو بوتزاتی نویسنده نامدار ایتالیایی در سال ۱۹۰۶ در شهر بلونو از شهرهای استان ونیز ایتالیا به دنیا آمد. اولین رمان بوتزاتی- «بارنابوی کوهستان‌ها» – نام این نویسنده را بر سر زبان‌ها انداخت.
در سال ۱۹۵۸ کتاب «شصت داستان» بوتزاتی جایزه معتبر استرگا را برای نویسنده به ارمغان می‌آورد و در سال ۱۹۶۰ رمان «تصویر بزرگ» به چاپ می‌رسد (که اولین رمان علمی- تخیلی در تاریخ ادبیات ایتالیا به حساب می‌آید).
داستان کولومبره در زمره بهترین داستان‌های کوتاه بوتزاتی است. تعداد زیادی از داستان‌های او توسط کارگردانان معاصر ایتالیا به صورت فیلم درآمده که برای نمونه می‌توان از فیلم‌های بارنابوی کوهستان به کارگردانی ماریوبرنتا، یک مورد بالینی (اوگوتونیاتزی) و صحرای تاتارها به کارگردانی والریو زورلینی نام برد. بسیاری از صحنه‌های فیلم صحرای تاتارها در ارگ بم فیلمبرداری شده بود.
پیشینه ترجمه‌های این نویسنده در زبان فارسی به دهه پنجاه بازمی‌گردد که دو کتاب «تصویر بزرگ» ترجمه بهمن فرزانه و «بیابان تارتارها» ترجمه سروش حبیبی به چاپ رسید. در سال‌های اخیر نیز آثار این نویسنده به همت مترجمانی چون رضا قیصریه (سامر ۱۳۷۹)، مهشید بهروزی (صحرای تاتارها ۱۳۶۵)، محسن ابراهیم (برندهٔ جایزهٔ بنیاد بوتزاتی برای ترجمهٔ بیست داستان- شصت داستان- کولومبره و پنجاه داستان دیگر- صحرای تاتارها) به چاپ رسیده است.
دینو بوتزاتی در سال ۱۹۷۲ در سن ۶۶ سالگی به علت ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت.

آثار
صحرای تاتارها (1940) (Il deserto dei Tartari)
بارنابوی کوهستان‌ها (Barnabo delle montagne)
هفت فرستاده (I Sette Messaggeri) (1942)
مرده اشتباهی
“متاسفیم از …”
راز جنگل کهن (1935) (Il segreto del Bosco Vecchio)
کولومبره
شصت داستان
یک مورد بالینی
تصویر بزرگ
و دیگر داستان‌ها.

شوالیه ناموجود

در پای حصار سرخ فام پاریس، ارتش فرانسه استقرار یافته بود: قرار بود شارلمانی از اصیل زادگان دلاور سان ببیند. آن‌ها درست از سه ساعت پیش در هوای دم کرده و کمی ابری بعد از ظهر یک روز آغاز تابستان انتظار آمدن او را داشتند. افراد در زره‌های رزمی‌شان، انگار توی دیگی که روی آتش ملایمی گذاشته شده باشد، در حال پختن بودند. شاید هم در این صف تزلزل ناپذیر شوالیه‌ها، یکی از آن‌ها تا به حال بیهوش شده و یا خیلی ساده به خواب رفته بود: ولی به هر حال زره پولادین‌شان همه آن‌ها را به یک حالت روی زین اسب‌هاشان شق و رق نگه داشته بود. ناگهان صدای شیپور سه بار در هوای ساکن طنین انداخت. پرهای کلاه‌خودها، انگار در معرض وزش بادی که از درزی به بیرون دمیده قرار گرفته باشد به حرکت در آمد. صدایی شبیه زمزمه امواج دریا که تا آن موقع شنیده می‌شد، ناگهان قطع شد. البته این زمزمه چیزی نبود جز صدای خروپف بعضی از جنگجویان که شکاف فلزی کلاه‌خودشان آن را خفیف می‌کرد. سر انجام در آن دورها شارلمانی پیدایش شد! سوار بر اسبی بود که از اندازه طبیعی بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، ریشش روی سینه‌اش پهن شده و دست‌هایش را روی قلتاق زین گذاشته بود. او کارش یا حکمرانی بود و جنگیدن بود یا جنگیدن و حکمرانی، نه وقفه‌ای در کارش بود و نه استراحتی: از آخرین باری که سربازانش او را دیده بودند، کمی پیرتر شده بود.
مقابل هر اصیل‌زاده‌ای که می‌رسید، اسبش را متوقف می‌کرد تا سراپای او را برانداز کند.
– خب، ببینم، شما کی هستید، اصیل‌زاده دلاور فرانسوی؟
اصیل زاده‌ای که مورد پسش قرار می‌گرفت، به صدای بلند جواب می‌داد: «سالومون دو بروتانی اعلیحضرتا»، بعد نقاب کلاه‌خودش را بالا می‌زد و چهره‌گر گرفته‌اش را نمایان می‌ساخت. سپس تعداد افراد زیر دست، تجهیزات و سوابق نظامی‌اش را بر می‌شمرد: “پنج هزار سوار، سه هزار و پانصد نفر پیاده، هزار و هشتصد نفر خدمه، پنج سال شرکت در جنگ.”
شارلمانی تاییدکنان گفت: «اهالی بروتانی مردمان شجاعی هستند اصیل‌زاده!» بعد توک توک، توک توک، اسبش را می‌راند جلو فرمانده اسکادران بعدی.
بازی از سر گرفته می‌شد:
– خب ببینم، کی هستید اصیل‌زاده دلاور فرانسوی؟
به محض این که نقاب کلاه‌خود بالا می‌رفت، لب‌هایی که پشت آن نمایان می‌شد این کلمات را ادا می‌کرد: «اولیویه دو وین، اعلیحضرتا» و این بار: «سه هزار سوار زبده، هفت هزار سرباز پیاده، بیست ماشین قلعه بندی، شکست دهنده فیه رابراس ملحد، به لطف خداوند و به افتخار شارل، پادشاه فرانسویان!»
شارلمانی جواب می‌داد: «بسیار عالی، زنده باد شوالیه وینی» ؛ بعد خطاب به افسرانی که همراهی‌اش می‌کردند، می‌افزود: «این اسب‌ها کمی لاغرند، جیره علوفه‌شان را دو برابر کنید.»
و باز جلوتر: «خب ببینم، کی هستید اصیل زاده دلاور فرانسوی؟» باز هم همان کلمات، همان تعداد افراد: تاتاراتاتاتا –راتاتا –تاتا…
– برنارد دو مونپلیه، قربان! فاتح نگرومون و گالی فرن.
«آه مونپلیه! چه شهر قشنگی! شهر ماهرویان»! و خطاب به همراهانش: «ببینید وضع ارتقاه درجه‌اش از چه قرا راست.» شنیدن چنین کلماتی از دهان امپراتور چه لذتی داشت؛ ولی از سال‌ها پیش، سوال و جواب‌ها همیشه بر همین منوال بود.
– خب ببینم، شما کی هستید؟ علائم خانوادگی‌تان به نظرم آشنا می‌آید.
او همه این فرماندهان را، از روی نقش‌ها و علائمی که روی سپرهاشان داشتند، می‌شناخت و نیازی نبود خودشان را معرفی کنند، فقط رسم بر این بود که اصیل‌زادگان به شخصه خودشان را معرفی کنند، و نقاب کلاه‌خودشان را بالا بزنند. وگرنه عده‌ای از آن‌ها ممکن بود به این فکر بیفتند که رفتن به دنبال کارهای دیگر بهتر از شرکت کردن در این سان دیدن کسل کننده است و در نتیجه کسان دیگری را در لباس رزم و با علائم خانوادگی‌شان برای شرکت در این مراسم بفرستند.
– آلار دو دور دونی، از خانواده دوک امون…
چه قیافه مغرورانه‌ای دارد، این آلار ما، خوب، بابا چه می‌گوید؟ و غیره و غیره. تاتا- راتا- راتاتا- راتاتا- تاتا…
– ژوفره دومون ژوا! هشت‌هزار سوار، بدون در نظر گرفتن آن‌هایی که مرده‌اند!
پرها در هوا در اهتزاز بود.
– اوژیه لو دانوا! نم دو باویر! پالموره دانگلوتر!
شب نزدیک می‌شد! چهره‌ها از شکاف میان قسمت هواکش کلاه‌خود و چانه بند، دیگر به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. هر کلمه و هر حرکت از این پس پیش‌بینی شدنی بود، مانند همه ماجراهای این جنگی که سال‌های سال طول کشیده بود: در پایان هر نبرد و هر جنگ تن به تن، مراسمی تغییر ناپذیر برپا می‌شد؛ از همین امروز همه می‌دانستند که فردا چه کسی غالب خواهد بود و چه کسی مغلوب، کی از خود دلاوری نشان خواهد داد و چه کسی بزدلی، چه کسی به شدت مجروح خواهد شد و چه کسی با فروافتادن از اسب و زدن چند تا معلق، جان سالم از معرکه به در خواهد برد. شب که می‌شد، در روشنایی مشعل‌ها، با حرارت کوره‌ها، و به کمک پتک‌ها فرورفتگی‌های زره را که همیشه یکسان بود، صاف می‌کردند.
– و شما؟
پادشاه جلو شوالیه‌ای ایستاده بود که زرهی سراپا سفید به تن داشت، فقط حاشیه‌ای باریک به رنگ سیاه اطراف زره دیده می‌شد؛ به جز این، کوچک‌ترین نقص و عیب، یا لکه و یا فرو رفتگی‌یی در سراسر زره وجود نداشت، و بالای کلاه‌خود دسته‌ای پر، معلوم نیست متعلق به چه پرنده‌ای، با نقش و نگار فراوان همچون رنگین کمان در اهتزاز بود. علائم خانوادگی روی سپر میان چین‌های بالا پوش بزرگی نقش شده بود؛ در مرکز این علائم دو چین دیگر بالاپوش به روی همین علائم با اندازه کوچک تر باز می‌شد و باز در مرکز آن دوباره میان چین‌های بالا پوش همان نقش‌ها تکرار شده بود: با طرحی همچنان کوچک‌تر و محوتر چیزی شبیه چین‌های پارچه‌ای که از هم باز می‌شد، کشیده شده بود و باز در مرکز آن می‌شد حدس زد نقشی وجود دارد، ولی چنان کوچک که نمی‌شد تشخیص داد چه نقشی است.
شارلمانی خطاب به او گفت: «و شما که این قدر به سرو وضعتان رسیده‌اید…»، به نسبتی که جنگ طولانی می‌شد، شارلمانی میان فرماندهان سپاه‌ش کمتر کسی را می‌یافت که نسبت به وضع ظاهرش چنین توجهی از خود نشان دهد.
از اعماق کلاه‌خود که کاملاً بسته بود، صدایی خشک که انگار به جای این که از تارهای صوتی یک آدم به وجود بیاید، از تیغه‌های فولادی ایجاد شده بود، با کمی پژواک شنیده شد که گفت: «من آژیلوف هستم، آژیلوف ادم برتراندینه، از خانواده های گیل دی ورن و دو کارپانترا و سیرا، شوالیه دوسلنپی سی ته ری یور و دوفز!»
شارلمانی گفت: «آها»، از لب پایین‌ش که گرد کرده بود، صدای سوت مانندی خارج شد، انگار می‌خواست بگوید: اگر لازم شود همه این اسم‌ها را به خاطر بسپارم چه جالب می‌شود! ولی بی‌درنگ ابروها را در هم کشید و گفت: «پس چرا نقاب کلاه‌خودتان را بالا نمی‌زنید که صورت‌تان را ببینم؟»
شوالیه هیچ حرکتی نکرد؛ دست راستش که با دستکش آهنی کاملاً جفت و جوری قلتاق زین را گرفته بود، آن را بیشتر فشرد، در همان حال به نظر آمد دست چپش که سپر را گرفته بود کمی لرزید.
شارلمانی با پافشاری گفت: «آهای اصیل زاده دلاور، با شما هستم، چرا صورت‌تان را به پادشاه نشان نمی‌دهید؟»
صدا از شکاف میان نقاب و چانه بند به وضوح شنیده شد.
– چون من وجود ندارم، اعلیحضرتا!
امپراتور فریاد زد: «چه حرف‌ها، حالا دیگر شوالیه‌ای به کمک‌مان آمده که وجود ندارد! نشان بدهید ببینم.»
آژیلوف لحظه‌ای مردد ماند؛ سپس با حرکتی مطمئن ولی کمی کند نقاب کلاه‌خودش را بالا زد. کلاه‌خود خالی بود. توی زره سفید با پرهای زیبای رنگارنگ هیچ کس نبود.
شارلمانی گفت: «عجب، عجب، به حق چیزهای نشنیده و ندیده! و شما که وجود خارجی ندارید چگونه از عهده انجام وظایف‌تان بر می‌آیید؟»
آژیلوف گفت: «به نیروی اراده قربان، و با ایمان به هدف مقدسی که در پیش داریم.»
– بله، بله، حرف بسیار درستی است، در واقع به کمک این نیروست که ما می‌توانیم وظایف‌مان را انجام دهیم. واقعاً برای کسی که وجود خارجی ندارد، به نظرم شما خیلی دلیر می‌آیید!
آژیلوف چون افسری جزه بود در آخر صف اصیل زادگان جای داشت. شارلمانی اکنون از همه فرماندهان سان دیده بود، دهانه اسبش را کشید و به طرف سراپرده سلطنتی رفت. او دیگر جوان نبود؛ و دوست داشت از برخورد با مسائل حاد دوری کند.
شیپور راحت باش زده شد. همان‌طور که معمول همیشه بود، اسب‌ها به شکلی نامنظم به حرکت درآمدند و جنگل عظیم نیزه‌ها، همچون گندمزاری در معرض وزش باد به تموج در آمد. شوالیه‌ها از اسب‌هاشان به زیر آمدند تا پاهای به خواب رفته‌شان را به حرکت در آورند، مهترها افسار اسب‌ها را گرفتند و آن‌ها را به دنبال خود کشیدند. هنگامی که اصیل‌زادگان از میان ازدحام و ابر متراکم گرد و خاک بیرون آمدند، دسته‌دسته در سایه پرهای رنگارنگ در اهتزاز، دور هم جمع شدند تا دق دل‌شان را از این ساعت‌های سکون اجباری با تعریف لطیفه‌ها و داستان‌هایی درباره دلاوری، ماجراهاشان با زن‌ها و درگیری‌هاشان بر سر حق تقدم و برتری، خالی کنند.
آژیلوف کمی جلو رفت تا به یکی از این جمع‌ها بپیوندد، سپس بی‌ آن‌که کسی بداند چرا، به کنار جمع دیگری رفت، ولی با آن‌ها قاطی نشد، هیچ کس هم به او توجه نکرد. لحظه‌ای مردد پشت سر این یا آن جمع ایستاد، بی آن‌که در بحث‌هاشان شرکت کند؛ و سرانجام از آن‌ها فاصله گرفت. غروب بود؛ در نوک کلاه‌خودش، پرهای رنگارنگ، همه یکسان و به رنگی نامشخص به نظر می‌آمد؛ فقط زره سفیدش به روشنی در زمینه سبز چمن مشخص بود. آژیلوف، انگار به ناگهان خود را برهنه احساس کرده باشد، حرکتی کرد تا دست‌ها را روی سینه‌اش بگذارد و شانه‌هایش را به داخل خم کند.
سپس به خود آمد و با گام‌هایی بلند به طرف اصطبل‌ها رفت. به آن‌جا که رسید، تیمار اسب‌ها به نظرش مطابق با قواعد معمول نیامد، خدمه اصطبل را موآخذه کرد، مهترها را تنبیه کرد، بخش‌های مختلف را بازدید کرد، کشیک‌ها را میان نفرات تقسیم کرد و به آن‌ها توضیح داد وظایف‌شان چیست، آن‌ها را واداشت دستورهای او را تکرار کنند تا مطمئن شود که منظورش را کاملاً درک کرده‌اند. از آن‌جا که نمی‌شد ساعتی بگذرد و سهل انگاری یا خطایی را در بخش‌های تحت فرماندهی همقطاران و فرماندهان کشف نکند یکایک آن‌ها را احضار می‌کرد، خود را از استراحت شبانه و گفت و شنودهای دوستانه‌شان محروم می‌کرد، با لحنی متواضعانه ولی با وسواس تخطی‌هاشان را گوشزد می‌کرد، یکی را می‌فرستاد با پاسداری شبانه، دیگری را به بازدید از نگهبان‌ها و یکی دیگر را می‌فرستاد همراه با گروه گشت به گشت زنی بپردازد. در همه موارد حق با او بود و اصیل زادگان کاخ نشین نمی‌توانستند اعتراض کنند؛ ولی در عین حال کج خلقی‌شان را هم پنهان نمی‌کردند.
آژیلوف ادم برترانینه گیل دی ورن‌ها و دیگران، کارپانترا و سیرا، بی‌تردید سربازی نمونه به شمار می‌رفت؛ ولی هیچ‌کس از او خوشش نمی‌آمد.
نویسنده: ایتالو کالوینو (Italo Calvino)
مترجم: پرویز شهدی
فصل اول از رمان: شوالیه ناموجود
حروف‌چین: سامان رستمی

نُه

یکی این‌جا هست که می‌خواهد پرواز کند. تازه نُه ساله شده، امروز نُه ساله شده و حالا می‌خواهد بالاخره پرواز کند. هنوز دقیق یادش هست که پدرش گفته‌ بود:«روز تولدت می‌رویم پرواز». هنوز دقیق یادش هست، گرچه مالِ خیلی وقت پیش است، خیلی‌خیلی وقت پیش، مدت‌ها قبل از جدایی. به نظرش می‌آید، آن‌چه بعد از جدایی پیش آمده، دو برابر عمرش بوده. اما او هنوز خیلی دقیق یادش هست. صبح‌ها که توی تختش درازکشیده و منتظر سروصدایی است که نشان می‌دهد میهمان مامان رفته است، یادش می‌آید. در مدرسه وقتی که از پنجره نگاه می‌کند و صدای معلم ناپدید می‌شود و از خیلی دور به گوش می‌رسد، یادش می‌آید. و الان هم یادش هست. این را هم می‌داند که چنین موقعیتی دوباره پیش نمی‌آید: کلاس تعطیل می‌شود، مدیر می‌گوید: خانم وایزه[2] مریض است و این‌که: امروز کلاس تعطیل است. باید می‌رفت کودک‌سرا[3]، او بچه‌ی خانه[4] نیست، ولی مجبور نیست برود کودک‌سرا. امروز نُه ساله شده و می‌خواهد پروازکند. تو، آن بالا، توی آسمان هستی و توی هوا معلقی و همه چیز حسابی کوچک است. پس برو، برو بیرون. در راهروی مدرسه ایستاده ‌است. پله‌های سمت راست می‌رود طرف کلاس‌ها و پله‌های سمت چپ طرف کودک‌سرا. زنگ خورده، همه رفته‌اند و او تنهاست. پس برو بیرون، برو. اما او میخکوب شده. دروازه‌ آن‌جاست ولی او نمی‌تواند برود. صدایی می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا[5]؟ ایستاده جلوش، یک مرد، دقیقاً بین او و دروازه‌. آقای نوسینگ[6]. نمی‌گذارد برود بیرون و او می‌خواهد پرواز کند. چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد. می‌گوید: راه را باز کنید و یک قدم به عقب برمی‌دارد. ولی مرد می‌خندد و می‌گوید: اگر راست می‌گویی برو. و او شلیک می‌کند، دوبار شلیک می‌کند و مرد دست‌هایش را بالا می‌برد و خیره می‌شود و می‌افتد یک طرف. مرد یک‌بار دیگر می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا؟ حالا با شتابِ بیش‌تر و حوصله‌ی کم‌تر و او می‌گوید: بچه‌ی خانه. و داغ می‌شود، مثل همیشه، مثل مواقعی که باید دروغ بگوید و مرد می‌گوید: خُب پس، بدو برو پیش مامان. پس برو، برو بیرون. هرچه زودتر. الان ساعت ده است و ساعت چهار مامان می‌آید. مامان نباید باخبر شود، نه از جیم شدن از کودک‌سرا، نه از پرواز و نه از پدر. تا ساعت چهار شش ساعت است. تا آن وقت برگشته. از پس این یک کار برمی‌آید. کسی متوجه نمی‌شود. و ساعت چهار هم جلو کودک‌سرا ایستاده، کیف زیر بغل و منتظر است که مامان بیاید دنبالش. ولی اول باید از دست کیف راحت بشود و بعد به پول احتیاج دارد. پول توی خانه است. پنج مارکی که پس‌انداز کرده و قلک. کلید را از او گرفته‌اند، به خاطر پیشی[7] و به خاطر آتش‌بازیی که دو نفری راه انداخته بودند. چشم‌های غمگین مامان، سرکوفت: حسابی از دستت دمغم. از اعتمادم سوءاستفاده کردی. و این‌که: این پیشی دیگر حق ندارد بیاید توی این خانه. پیشی دوست اوست. از قدیم‌ها، از خانه‌ی قبلی. اما حالا پیشی می‌تواند بیاید. شنبه می‌تواند بیاید، برای تولد. ما شنبه جشن می‌گیریم، بیش‌تر برای هم وقت دارید. پس پیشی اجازه دارد بازهم بیاید، این را مامان امروز صبح به او گفته بود. او پرسیده بود، کی‌ها اجازه دارند بیایند و مادر پرسیده بود، چه کسانی را دوست دارد دعوت کند و او هم سربسته به پیشی اشاره ‌کرده ‌بود و مادر کاملاً غافلگیرکننده جواب داده بود: باشد. پیشی می‌تواند بیاید. و مهمان مامان هم می‌آید: ببین عمو یوخن[8] چی برات داده. عمو یوخن را هم باید دعوت کنی. و او پرسیده بود: بابا چی؟ و چشمان مادر را دیده بود و فهمید بابا اجازه ندارد بیاید. از موقع جدایی، پدر اجازه ندارد بیاید. ولی خیلی وقت پیش پدر گفته بود: به مناسبت تولدت می‌رویم پرواز. و حالا اجازه ندارد بیاید. مهمان مامان می‌تواند بیاید. اما او می‌خواهد پرواز کند. کیف مدرسه را توی پارک پشت یک نیمکت قایم می‌کند. از روی سطل آشغال و از توی پنجره می‌رود توی خانه که در طبقه‌ی اول است. امیدوارم کسی مرا ندیده باشد. پنج مارک و پول ِ توی قلک. برو، برو بیرون. خیابان، شهر. شهر برلین. هنوز سرد، ابری، گاهی آفتاب. ترامواها، اتوبوس‌ها، ماشین‌ها. وقتی چراغ سبز است، اجازه داری ردبشوی، وقتی قرمز است باید بیایستی. کجا می‌خواهد برود؟ می‌خواهد برود پیش پیشی، او اجازه دارد شنبه بیاید. می‌خواهد برود پیش پدر. آخر می‌خواهد پروازکند. پاپا قولش را داده. وقتی پیشی شنبه اجازه دارد بیاید، پس او هم اجازه دارد برود پیش پیشی. پیش پدر اجازه ندارد برود، ازموقع جدایی. پسرجان، بعدها خواهی فهمید. ولی او که آن‌جا بوده، دوبار هم آن‌جا بوده، ولی در واقع اجازه ندارد، ولی امروز نُه ساله شده و تا ساعت چهار برگشته. شماره تلفن پدر را دارد. و از سر یک چهارراه تلفن می‌زند. ولی کسی جواب نمی‌دهد. شاید همین الان رفته بیرون و بعداً برمی‌گردد. حتماً بعداً برمی‌گردد. پیش پیشی، مادرش در را بازمی‌کند، خانم هینتس[9] ِ چاق: پیشی هنوز مدرسه است. معلوم است، کلاس پیشی که تعطیل نشده. حالا چی؟ پس دوباره پیش پدر. پدر عکس می‌گیرد. در آتلیه عکس‌ می‌گیرد. آتلیه درست بغل خانه است. دو بار رفته پیش پدر، بعد از جدایی. یک‌بارش را مادر فهمیده‌ بود و دعواکرده بود. قول بده. وقتی بزرگ شدی، همه چیز را می‌فهمی. ولی قول بده. و او قول داده بود. پدر برای تو مضر است. پدر رفتار بدی دارد. پیشترها پدر برای او مضر نبوده، تازه از موقع جدایی مضرشده. پیشترها با هم می‌رفتند کودکستان، خودش و پدرش، هر روز، صبح و غروب و بعد می‌رفتند بستنی می‌خوردند، تابستان بود و زمستان می‌رفتند سورتمه‌سواری و ماجراجویی در یک خرابه، خانه‌ی صنعتگران یا می‌رفتند دنبال مامان، گل می‌خریدند و می‌رفتند دنبال مامان و همه چیز خوب بود، همه چیز خیلی ساده و راحت بود. حالا مامان مهمانی دارد که صبح‌ها، قبل از این‌که صبحانه بخورند، می‌رود و وقتی او با مامان سرمیز نشسته، مامان جوری رفتار می‌کند که انگار کسی آن‌جا نبوده. ولی او می‌داند، گوش دارد. اجازه ندارد برود پیش بابا و بابا اجازه ندارد بیاید. وقتی مهمان مامان می‌آید، بابا اجازه ندارد بیاید. بابا عاشق مامان بود و مامان عاشق بابا، ولی بعد عشق رفت و آن‌ها فقط با هم دعوا می‌کردند. پیشی می‌گوید: وقتی پای یک مرد یا یک زن در میان است ، پدرمادرها از هم طلاق می‌گیرند. یک روز پیش پدر پیشی هم یک زن بود، جنگ و دعواشد، ولی پدر و مادر پیشی طلاق نگرفتند. پیش بابا هم یک روز زنی بود و مامان هم مهمان دارد. از موقعی که مهمان مامان می‌آید، مامان عوض شده. قبل‌ترها مامان می‌نشست یک گوشه‌ای و به یک‌جا خیره می‌شد و حواسش پرت بود. الان هربار یک چیز دیگر می‌پوشد. به محض این‌که از کارخانه برگشت و خانه را تمیز کرد، لباسش را عوض می‌کند و می‌نشیند جلو میز آرایش. شده عین خواهرِ بزرگِ پیشی، وقتی عاشقِ یونانیِ آن‌طرف[10] شده بود. شاید هم اگر عاشق نشده بود، با بابا دعوا نمی‌کرد. شاید هم اگر بابا دایم مأموریت نمی‌رفت. اما آن‌وقت‌ها هم که دعوا می‌کردند، طلاق نمی‌گرفتند. و پدر و مادر پیشی هم دعوا می‌کنند، و طلاق نمی‌گیرند، حتا با یک زن. اگر مامان دیگر عاشق نباشد، شاید بابا هم دیگر به مأموریت نرود. پیشی می‌گوید: آدم می‌تواند دوبار ازدواج کند، با همان زن. پیشی می‌گوید تا چهاربار می‌شود ازدواج کرد، حتا با همان زن. ولی وقتی فقط دعوا می‌کنند. مامان غروب‌ها میهمان دارد و پیش پدر هم گاهی یک زن هست. یک‌بار وقتی پیش پدر بود، آن زن هم آن‌جا نشسته بود و روی میز پر از زیرسیگاری‌ها پر و بطری‌های خالی بود و زیر چشم پدر حلقه افتاده‌ بود و بو می‌داد و زن می‌خواست موهایش را نوازش کند ولی او سرش را پس کشیده بود و پدر صدایش را بلند کرده بود، طوری که او تا به حال نشنیده بود و فریاد کشیده بود: خودتو جمع و جورکن. ولی دفعه‌ی دیگر آن خانم آن‌جا نبود و پدر هم دوباره همان‌جوری بود که او می‌شناخت. حالا جلو در ایستاده و دارد زنگ می‌زند. اما کسی باز نمی‌کند. حتماً رفته جایی، شاید رفته خرید یا رفته انتشاراتی. حتماً می‌آید. پیشی نیست. پدر نیست. اول صبرمی‌کند و بعد شروع می‌کند به دویدن، ول می‌گردد. بازار، دیوار، کلیسا. همه‌ی این‌ها را می‌شناسد، این‌جا زندگی کرده، قبل از جدایی. بازار: قفسه‌ها، چرخ خرید، آدم‌ها. یک مرد که یک بطری بلند می‌کند و می‌گذارد توی جیب پالتو. چه جوری مرد را زیر نظر گرفته. چه‌جوری مرد می‌بیند که او را زیر نظر گرفته. دیوار[11]: سفیدی، بلندی، غلبه‌ناپذیر، برج[12]، پشتِ برج، آن‌طرف[13]، گاهی چندتا توریست آن بالا که این‌طرف را نگاه می‌کنند. مادر می‌گوید: مرز حکومتی. پدر می‌گوید: این‌جا و آن‌جا. پیشی می‌گوید: دیوار. کلیسا: پیشی کاتولیک است. پیشی شش‌تا برادر و خواهر دارد. پیشی از طرف کلیسا حمایت مالی می‌شود. باید به خاطرش برود کلیسا دعا کند. یک‌بار پیشی او را با خودش برد. چقدر سرد بود آن‌جا. باید زانو می‌زدند. بابا آدم زانویش درد می‌گیره تو کلیسا. پیشی هم به خدا اعتقاد دارد. او به خدا اعتقاد ندارد. راستش پیشی هم چندان اعتقادی ندارد. ولی می‌گوید: کسی هم خیلی دقیق نمی‌داند. پیشی عضو پیشاهنگان[14] هم هست. مادر پیشی می‌گوید: وقتی همه عضو پشاهنگی هستند، پیشی هم هست. چهارشنبه‌ها بعدازظهر پیشاهنگان است. یک‌بار پدرش هم آمده‌ بود، هنوز قبل از جدایی، و درباره‌ی کارش حرف زد. آن‌روز او نفراول کلاس بود. برمی‌گردد، زنگ می‌زند، اما پدر هنوز هم برنگشته. یادش رفته؟ خیلی راحت یادش رفته؟ ولی نمی‌تواند یادش رفته باشد، آخر قولش را داده‌ بود. وقتی تولدت شد، می‌رویم پرواز.
شاید پدر خانه‌ی آن‌هاست. شاید هم تو کودک‌سرا است. ولی او که هیچ‌وقت کودک‌سرا نیامده بود، خانه‌شان هم همین‌طور. از موقعی که مهمانِ مامان می‌آید، بابا دیگر اجازه ندارد بیاید. طلاق یعنی همین. ولی شاید هم در فرودگاه است. شاید هم رفته آن‌جا و منتظر است. منتظر است که او بیاید. بعله، می‌روم شونه‌فلد[15]. او که نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. من می‌روم آن‌جا. می‌رود، با تراموا می‌رود، آلکس[16]، پارک ترپتو، آدلرسهوف، شونه‌فلد[17]. از ایستگاه تراموا تا فرودگاه خط اتوبوس است، ولی پیاده هم می‌شود رفت. چه هیجانی. پرنده‌های نقره‌ای، همه بزرگ، همه پرسروصدا، همه دور. پیشتر‌ترها یک‌بار با پدر این‌جا بوده، ولی این مال خیلی خیلی وقت پیش بود. و او به سختی می‌تواند بیاد بیاورد. بعدش یک‌بار دیگر هم این‌جا بوده، موقع ملاقات دوستانه. همه آن‌جا بودند، کلاس و مدرسه، و آن‌ها به صف ایستاده بودند جلو سالن بزرگ، پرچم‌های کاغذی تکان می‌دادند. سریع روی نوکِ پا بلند شد ولی دیگر همه چیز به سرعت تمام شده بود، گروهِ موتورسواران، چهار تا ماشینِ سیاهِ بزرگ، دو تا تاترا[18] دو تا چایکا[19] و آن‌ها جیغ می‌کشیدند و دست تکان می‌دادند. و بعد تمام شد و او تقریبن هیچی ندیده بود. حالا محوطه‌ی جلو سالن خالی شده بود، غیر از چند تا اتوبوس، چندتا آدم، آفریقایی یا سرخ‌پوست، که آمریکایی هستند و قبلاً‌ها اسم‌شان سرخ‌پوست بود. نزدیک‌تر می‌رود، می‌رود داخل سالن، آن‌جا دیوارهای شیشه‌ای هستند، مات، این‌جا را بسته‌اند، ولی از توی آن یکی در می‌شود رفت تو، در باز است، وارد سالن دوم می‌شود، که از سالن اول بزرگ‌تر است. و مردهای اونیفورم‌پوش آن‌جا ایستاده‌اند و بعد دروازه و پشت‌اش محل پرواز هواپیماها. ولی پدر نیست. پدر آن‌جا نیست. ولی قولش را داده بود.
چه‌کار کند؟ برگردد؟ تلفن بزند؟ و یا بپرد توی تراموا و برود؟ ساعت دوازده است. شاید پیشی حالا برگشته. پیشی حتماً با من می‌آید. شاید هم پدر حالا آن‌جا است و منتظر اوست. شاید پدر، پیشی را هم برداشت. می‌خواهد برگردد، با تراموا برگردد، ولی از دروازه هم رد شده، ایستاده روی باند و جلوش، هیچ‌وقت این‌قدر نزدیک‌شان نبوده، هواپیماهای عظیم و بلند، پرنده‌های غول‌پیکر. کاملاً نزدیک. مثل یک اجبار است، او را به طرف خودش می‌کشد، می‌خواهد برود آن تو. حواسش اصلاً نیست، مثل آن‌ روز که می‌خواست چیزی اختراع کند، زیر میز آشپزخانه نشسته‌ بود و کاملاً دقیق می‌دانست که همین الان چیزی اختراع می‌کند که تا حالا هیچ‌کس اختراع نکرده بود. حالا هم حواسش نبود و تمام نمی‌شد و این حال فوق‌العاده عالی بود تا این‌که کم کم تمام شد و او کاملاً خالی و کوچک شد. اما هیچ‌وقت حالش این‌قدر خوب نبوده، مثل آن‌روز زیر میز، مثل حالا که هواپیما را کاملاً از نزدیک می‌بیند. فقط باید یک چیزی را از جان و دل بخواهی، در این‌صورت به دستش می‌آوری. و او می‌خواهد پروازکند. راه می‌افتد. مستقیم از توی دشت می‌رود، با اراده‌ای محکم و بدون هیچ‌ عجله‌ای‌. به طرف هواپیما می‌رود، صدای بلندگو را نمی‌شنود، مرد اونیفورم‌پوش را نمی‌بیند که دارد به طرفش می‌دود، تازه وقتی دستش را می‌گیرد، متوجه‌ی او می‌شود. ای بابا، بچه‌جان، می‌خواهی بروی کجا؟ سقوط! هشیاری، فضای خالی. ساختمان فرودگاه، مردها دوروبرش، سوال‌ها. صاف و محکم نشسته ‌است. اسمت چیست خانه‌ات کجاست این‌جا چی می‌خواستی؟ او سکوت می‌کند. بعد یکی که یک‌جور دیگر حرف می‌زند، می‌نشیند کنارش: اگر نمی‌خواهی، لازم نیست چیزی بگویی. بیا! این را ببین. او را می‌گرداند، همه چیز را به او نشان می‌دهد. و وقتی یکی می‌گوید: حالا دیگر باید پسرک را تحویل بدهیم، می‌گوید: خودم ترتیبش را می‌دهم. ساعت کار مرد تمام شده، او را سوار ماشینش می‌کند. ولی باید بروند پلیس. فقط فورمالیته هست و: واقعاً لازم نیست بترسی. یک‌جورهایی او هم، وقتی این مرد کنارش نشسته، خیلی نمی‌ترسد، فقط وقتی سرانجام در مرکز پلیس هستند و او مجبور است تنهای تنها در یک اتاق بنشیند، حالش خراب می‌شود، وای چقدر حالم خراب است و وقتی آن مرد از اتاقِ بغلی با یک نفر لباس شخصی می‌آید و می‌نشینند و به او می‌گویند، می‌تواند برود، لازم نیست این‌جا بماند و فقط لازم است اسمش را بگوید و این‌که خانه‌اش کجاست و ترا به خدا نترس، آن‌وقت حسابی داغ می‌شود. از کودک‌سرا جیم شده، پیش پدرش بوده، ول گشته و دستگیرشده. یک وقتی یک هم‌کلاسی‌ داشته و بعد از مدرسه همیشه می‌رفته آلکس، فروشگاه‌های بزرگ و هتل‌ها و یک‌بار دستگیرش کردند، چون دزدی کرده بود و تمام غروب توی کلانتری بود تا مادرش آمده ‌بود دنبالش و فردا یک پلیس توی مدرسه بود و آن پسر باید موضع می‌گرفت، در برابر کلاس. خُب تو کی هستی و خانه‌ات کجاست و مدرسه کجاست؟ من اسمم هینتس است، دیتر[20] هینتس، ولی همه به من می‌گویند پیشی. دیدی پیشی؟ حالا برویم. آن‌ها می‌روند، او و آن مرد و مرد با او مهربان است و یک‌جور دیگر است و می‌گوید: قبل از این‌که ترا ببرم منزل، برویم بستنی بخوریم. مرد خوبی است، اوکی است ولی می‌خواهد مرا ببرد منزل. زنگ خواهد ‌زد و به خانم هینتس چاق خواهد می‌گوید: این هم پسر شما، این کوچولوی فراری از خانه‌ و پیشی آن‌جاست و برادر و خواهرهای پیشی آن‌جا هستند و خانم هینتس چاق می‌گوید: این پسر من نیست، این دوستِ پسرِ من است. مادر، چشمان مادر، غمگین و سرزنش‌آمیز: حالا چه‌طور به تو اعتماد کنم؟ همه‌ چیز تمام شد و به آخر رسید. مرد کنارش راه می‌رود و از خودش و بچه‌هایش می گوید: چه‌کاره می‌خواهی بشوی؟ می‌گوید: خلبان، می‌خواهم خلبان بشوم. قبل‌ترها می‌خواست فضانورد بشود، اما فضانوردی فقط در اتحاد شوروی است. مرد می‌گوید: ها! اگر می‌خواهی خلبان بشوی، باید بیایی پیش من. ببینم چه‌کارمی‌شود کرد تا بتوانی پرواز کنی. هوا آفتابی است، ساعت دو و نیم است، از آلکس ردمی‌شوند، آدم موج می‌زند و حالا وسط جمعیت هستند و حالا شروع می‌کند به دویدن. می‌دود، هل می‌دهد، خودش را به جلو می‌کشد، از در می‌رود تو، فروشگاه بزرگ، سروصدا، ازدحام و صدای آن مرد، ضعیف: پیشی، پیشی! و او را می‌بیند که چه‌طور او هم از میان جمعیت راه باز می‌کند، برای یک لحظه صورتش را می‌بیند که بی‌چاره و مایوس است و او نزدیک است گریه کند. چشم‌هایش را می‌بندد و با آن مرد که جور دیگری است به طرف یک خانه می‌دود که خالی و وسط صحراست و هوا آفتابی است و پدرش روی ایوان ایستاده و می‌گوید: بیایید نزدیک‌تر غریبه‌ها و بنشینید و مادر از در وارد می‌شود و دستش را برای او درازمی‌کند، اما یکی به او تنه می‌زند، باید ادامه بدهد، از توی یک درِ کناری ردمی‌شود، از توی خیابان فرعی می‌دود و آن مرد را پشت سرش نمی‌بیند و برای یک لحظه آرام می‌شود. به راهش ادامه می‌دهد، آرام‌تر، و وقتی جلو یک کیوسک ِغذا می‌ایستد، احساس گرسنگی می‌کند. می‌رود تو. می‌نشیند، می‌خورد و فکر می‌کند. ساعت چهار باید جلو کودک‌سرا باشد. اسم پیشی را گفته است. پدر شاید منتظر باشد. آن مرد را جاگذاشته ‌است، ولی او چه‌کار خواهد کرد؟ قبل‌ترها که مشکلی در مدرسه یا با پدر یا با مادر داشت ، می‌رفت پیش مامان‌بزرگ. مادربزرگ پشتش خمیده بود و موسفید بود و یک آلبوم کت و کلفت داشت، اجداد تویش بودند. مردها با ریش سیاه، زن‌ها با دامن‌های بلند. پدرِ پدر، پدربزرگِ پدر، پدربزرگِ چاق و مامان‌بزرگ لنه[21]. هیچ‌وقت آن‌جا حرف نزد، اما همیشه احساس امنیت می‌کرد و یک‌جورهایی احساسِ کمال. یک‌بار هم، کمی قبل از جدایی، می‌خواست برود پیش مادربزرگ. تازه توی راه یادش آمد که دیگر کسی آن‌جا نیست که مامان‌بزرگ مرده است. خیلی راحت رفته بود، دیگر نبود. همان‌طور که پدرش هم در واقع خیلی راحت رفته بود. حتا اگر دوبار هم پیش پدرش رفته بوده باشد، باز پدرش دیگر آن‌جا نبود. به هرحال پدرش دیگر آن‌جا نبود، صبح که بیدار شد یا غروب که به خواب رفته بود. حتماً پدر الان منتظر است. نشسته منزل و منتظر او هست. و مردی که ‌جور دیگری بود، رفته است، ولی حالا اگر برود پیش پیشی و پیش خانم هینتس چاق و خانم هینتس چاق بگوید: او پسر من نیست، کسی که منظور شماست، فقط می‌تواند دوستِ پسرِ من باشد. و آن مرد می‌رود پیش مادرش. باید بروی پیش پیشی. باید باخبر بشوی که مردی که یک‌جور دیگر بود با مادر پیشی حرف زده است یا نه. پس بدو. سرِ چهارراه می‌ایستد. کسی جلو در خانه‌ی پیشی نیست. کنار خیابان پر از ماشین. جلو خانه کسی نیست، اما آن پایین‌تر یکی ایستاده است. مرد یک فیات بزرگِ پولسکی[22] داشت. نمی‌تواند تشخیص بدهد که آیا آن ماشین یک پولسکی هست یا یک شیگولی[23] و وقتی محتاطانه از آن‌جا ردمی‌شود و متوجه می‌شود که ماشین واقعاً یک پولسکی هست، بازهم خیلی دقیق نمی‌داند که آیا این ماشین همان مرد است. ممکن است باشد، ممکن است نباشد. همه شبیه هم‌اند. آن مرد یک فیاتِ پولسکی ِ بزرگ داشت. اما نمی‌تواند برود بالا پیش پیشی. چند تا بچه دارند می‌آیند. او دوتاشان را می‌شناسد. هی! تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ ببین، گوش کن، پیشی رو دیدی؟ کارش دارم. آها! پیشی! نه، ندیدمش. ای بابا! برو بالا. خیلی کارش دارم. یکی‌شان می‌رود بالا. کلی طول می‌کشد. او با آن یکی ایستاده آن‌جا و دارد عرق می‌کند، باوجود سرما. ولی پیشی نیست. پیشی اول باید برود کلیسا و بعد برود پیش عمویش والتر[24]. پیشی بعداً می‌آید. مادرپیشی چیزی درباره‌ی من گفت؟ چرا در مورد تو؟ عصبانی بود؟ از من پرسید؟ نه. چیزی نپرسید، اما خُب یه جوری بود. آها! پس یه جوری بود. حتماً یه خبرایی داره. اون یارو آن‌جا بود، اون مرده. حتماً اون‌جا بود. با من میای بریم بازار؟ پول دارم. نه، نمی‌تونم، باید برم. و می‌رود. بابا منتظره. حتماً. تا ساعت چهار هنوز وقت هست. من نُه‌ ساله شدم. می‌خوام پروازکنم. قولش رو داده بود. شاید هم فردا با هم رفتیم. ولی باید حتماً اون‌جا باشه. خانم هینتس حتماً می‌ره پیش مامان. چشمای مامان: چرا این‌قدر دمغم کردی؟ یک‌بار گریه کرده بود. با هم آتش‌بازی کرده بودند، او و پیشی، روی حلبی، جلو بخاری دیواری. راستش قرار نبود اتفاقی بیافتد، اما بعد تخته‌ی کف‌پوش سوخته بود. اصلاً متوجه نشده بودند. ردی از خودشان باقی نگذاشته‌بودند، ولی بو را نمی‌شد از اتاق بیرون کرد. و موقعی که مامان از سرکار برگشت، فهمید و گریه کرد و غروب مهمان مامان آمد و فردا مامان کلید را از او گرفت: بچه‌جان تو مجبورم می‌کنی. دیگر چه‌طور به تو اعتمادکنم؟ بدو بدو از پله‌ها می‌رود بالا، رسیده جلو در، زنگ می‌زند. هیچ خبری نمی‌شود. پدر نمی‌تواند رفته باشد. قول داده ‌بود. باید بیاید. حالا که با او پرواز نمی‌کند، پس باید دست‌کم خانه باشد. جلو درِ خانه ایستاده و منتظر است. آدم‌هایی که از ادارات بیرون می‌آیند، صف ماشین‌ها، زن‌ها با کیف: اون خانمه، اون‌جا، خانم هینتس نیست؟ خانم هینتس با یک کیف و قیافه‌ای جدی از روی مانعی ردمی‌شود. او می‌پرد توی دالانِ خانه، خیابان را دیدمی‌زند. خانم هاینتس وسط خیابان می‌ایستد، اول باید بگذارد ماشین‌ها ردبشوند و بعد به راهش ادامه می‌دهد، مستقیماً به طرفِ او می‌آید. از پله‌ها بدوبدو می‌رود بالا. ای دادوبیداد، دارد می‌رود پیش بابا. منتظر می‌شود، نفس نفس زنان، روی پاگرد. سکوت. حالا دیگر باید رسیده‌ باشد به درِ خانه. هیچ خبری نمی‌شود. او می‌خواهد دوباره برگردد پایین که لولای در قیژ قیژ می‌کند. با یاس روی زنگ فشارمی‌دهد، ولی آن تو هیچ خبری نمی‌شود. روی پله‌ها صدای پا. سرش را می‌دزدد، می‌دود، دوپله یکی، از پلکان بالا، تا می‌تواند بی‌سروصدا. هنوز هم صدای پا. دستگیره‌ی اتاقِ زیرشیروانی را فشارمی‌دهد، در باز می‌شود. خودش را می‌کشد گوشه‌ی گوشه، درست زیر پنجره. وای، اگر بیاید بالا. اگر مرا دیده باشد. گوش می‌خواباند، از ترس نفس‌اش درنمی‌آید، اما کسی نمی‌آید. اگر بفهمد پدر نیست، می‌رود پیش مادر. شاید هم جلو در منتظرمی‌ماند تا پدر بیاید. حتماً منتظر می‌شود. شاید هم آن یاور با او هست. با احتیاط پنجره را بازمی‌کند، بیرون را می‌بیند. ماشین‌ها، ترامواها، آدم‌ها. همه‌چیز کاملاً کوچک و کاملاً دور. وقتِ بسته‌شدن ادارات. خدای من، چقدر دیرشده. شاید هم ساعت سه و نیم است. تا ساعت چهار وقت دارد، بعد مادر می‌آید و او باید جلو کودک‌سرا باشد. ولی حالا نمی‌تواند برود بیرون. خانم هینتس حتماً جلو در ایستاده. منتظر است. لو می‌رود. از کودک‌سرا جیم شده، ول گشته، دستگیرشده. تو از اعتماد من سوءاستفاده‌ کردی. چرا بابا نیست؟ قول داده‌ بود که. وقتی تولد تو شد. نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. نه، بابا، فراموش نمی‌کند. بابا به من کمک می‌کند. من نُه ساله شدم. امروز. ولی بابا نیست. نیست، خیلی راحت رفته، همان‌طور که یک روز مامان‌بزرگ خیلی راحت رفته بود و دیگر نبود. آخرین چیزش: تابوتی سیاه در اتاقی سرد، صورتی رنگ‌پریده، خیلی کوچک‌تر از آن‌چه به یادش مانده بود. آرام گریه می‌کند و لبش را گاز می‌گیرد. الان ساعت می‌شود چهار، شاید هم شده. شاید هم مامان الان جلو کودک‌سرا ایستاده: نخیر! پسر شما امروز این‌جا نبود. نه، دیگه نمی‌خوام. دیگه برنمی‌گردم. خودش می‌دونه چیکار کنه، وقتی ببینه که من دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردم. وقتی دیگه اصلاً نیستم. دوباره گریه می‌کند. احساس بدبختی و خالی بودن می‌کند. مثل آن روز که می‌خواست چیزی اختراع کند و آن حسِ بزرگ و پهناور آرام آرام از بین ‌می‌رفت. چشم‌ها را می‌بندد و یک تابوت می‌بیند، پشت‌اش مادر، پدر، مردی که یک‌جوری بود، همه با گل و با قیافه‌ها‌ی جدی و موسیقی، مثل موسیقیِ کلیسای پیشی. چشم‌ها را پاک می‌کند. بیرون بازهم هوا آفتابی است. بام‌ خانه‌ها را می‌بیند، شهر را، آدم‌ها را. بعد صدای پایی می‌شنود که دارد نزدیک می‌شود. ولی او کاملاً آرام است. امروز نُه ساله شده. شهر را زیر پای خودش می‌بیند، پهن و بزرگ، خیابان را، پنجره‌ی خانه‌ها را، بامِ خانه‌ها را، آسمان را. چشم‌ها را می‌بندد و پرواز می‌کند. همه‌ چیز نرم، همه‌ چیز ظریف، همه چیز کوچک و خیلی دور. و آرام. توی دست پدر است، در یک ایستگاه اتوبوس ایستاده‌اند، و اتوبوس می‌آید و مادر بزرگ و اجداد با چهره‌های سفید و ریش‌های سیاه و پدر به مادر دسته‌گل می‌دهد و آن‌ها او را لمس می‌کنند و او می‌رود وسط‌‌‌شان و به آن‌ها آویزان می‌شود و معلق می‌خورد و احساس می‌کند آزاد است.
Deutsche Kurzgeschichte
Reclam, Stuttgart, 2003
S.26-36
——————————————-
پانوشت‌ها:
[1] Klaus Schlesinger-((2001-1937 از نویسندگانِ ناراضیِ آلمان شرقی. منتقدین آلمانی او را برلینی‌ترین نویسنده‌ی آلمانی بعد از جنگ می‌دانند.
[2] Weise
[3] Hort مکانی دولتی که بچه‌های دبستانی بعد از تعطیلی ِ مدرسه، برای انجام تکالیف مدرسه می‌توانند به آن‌جا ‌بروند. «کودک‌سرا» پیشنهاد دوستم خانم «شهلا شرف» را برای این کلمه پذیرفتم.
[4] Hauskind بچه‌هایی که بعد از تعطیلی مدرسه به خانه می‌روند.
[5] Hortkind بچه‌ای که بعد از تعطیلیِ مدرسه به کودک‌سرا می‌رود.
[6] Nüssing
[7] Kater در آلمانی به معنای گربه‌ی نر
[8] Jochen
[9] Hinz
[10] منظور آن طرفِ دیوار برلینِ شرقی است
[11] اشاره دارد به دیوار برلین
[12] اشاره دارد به برج تلویزونی در میدان الکساندر
[13] ن ک شماره‌ی دهم
[14] Pionier سازمانِ کودکانِ احزاب کمونیست در کشورهای سوسیالیستی
[15] Schönefeld فرودگاهی در برلین شرقی
[16] Alex میدانِ معروفِ آلکساندر که برلینی‌ها آن را مخفف کرده و «آلکس» می‌گویند
[17] Treptowerpark, Adlershof اسم محلات از میدان آلکساندر تا فرودگاه شونه‌فلد
[18] Tatra ماشین ساختِ چک
[19] Tschaika ماشین ساخت روسیه
[20] Dieter
[21] Lene
[22] Polski منظور فیاتِ ساختِ لهستان است
[23] Schiguli نوعی ماشین ِ ساخت روسیه
[24] Walter


نویسنده: کلاوس شلِ زینگر (Klaus Schlesinger)
مترجم: ناصر غیاثی

باران تابستان

سروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند-نغمه‌ی روسی برفراز رود، در شباب جوانی زن-می‌‌رفتند توی کلبه که گوش کنند. می‌‌دانستند که مادر بیرون‌شان نمی‌کند، حتی وقتی که از پرسه در ورطه‌ها ملول می‌‌شد.
مثل همیشه نمی‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان این بود که نکند باز خبری شده، عیدی، جشنی مثلاً، ولی دقیقاً نمی‌دانستند چه چیز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به یاد مادر آمده بود، بی‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در این‌جا و آن‌جای آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتی کامل و از پی‌ هم ادا می‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به یاد آمده در آواز، به زبان روسی نبود، ترکیبی بود از زبان قفقازی و زبان یهودی، با حال و هوای سال‌های قبل از جنگ، سال‌های نعش‌های تلنبار، سال‌های انبوه مردگان.
مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی پادشاه اسرائیل.
پادشاه می‌‌گفت که ما جزو قهرمانانیم.
تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: اوست پسر داود، پادشاه اورشلیم. پسر از پی‌باد دویدن.
ارنستو، بعد از کمی تردید: پادشاه ما.
بازوی ارنستو حلقه‌ی سراست، ژان چشم‌هایش را بسته است.
ارنستو لحظاتی طولانی به ژان نگاه می‌‌کند، حرفی نمی‌زند. مادر آوازش را، این بار با کلام، زمزمه می‌‌کند.
ارنستومی‌گوید که پادشاه بر این گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگی روبه‌رو خواهد شد.
دریچه‌ای برای رهایی از درد جانکاه،
دریچه‌ای به بیرون.
ولی نه.
صدای آواز مادر ناگهان اوج می‌‌گیرد.
ژان و ارنستو به مادر نگاه می‌‌کنند، با شعف بسیار به آواز او گوش می‌‌دهند.
بعد صدای آواز پایین می‌‌آید، و ارنستو از پادشاه اسراییل می‌‌گوید.
من، پسر داود، پادشاه اورشلیم، امید ازدست داده‌ام، برای تمام آن‌چه مایه‌ی امید بود، دریغم آمد. برای بدی، برای تردید، نیز برای بی‌ثباتی که پی‌آمد یقین بود.
طاعون‌ها، دریغم برای طاعون‌ها بود.
برای جست‌وجوی نافرجام خدا.
برای گرسنگی. شوریختی و گرسنگی.
جنگ‌ها، دریغم برای جنگ‌ها بود.
برای تجملات زندگی.
و تمام خطاها.
برای دروغ، بدی و برای شک دریغم آمد.
برای سروده‌ها و آوازها.
و برای سکوت دریغم آمد.
نیز برای هرزگی و جنایت.
ارنستو از گفتن می‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته می‌‌شود. ارنستو کماکان گوش می‌‌کند، و نیز از نو اعصار پادشاهان اسراییل را به یاد می‌‌آورد. با صدایی تقریباً آهسته با ژان حرف می‌‌زند.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش برای اندیشه است، نیز برای جست‌وجویی که بس بی‌هوده است و بس عبث.
ارنستو آرام حرف می‌‌زند، و به دشواری. انگار دستخوش حالاتی است که تنها ژان و مادر با آن آشنایند، دستخوش این خمودی خندانی است که، به دلیل قرابت بسیارش با سعادت، ترس بر می‌‌انگیزد.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: دریغ او برای شب بود.
برای مرگ.
برای سگ‌ها.
نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمی‌آورد، لرزان، قوی و به نحو عجیبی ملایم است.
زندگی ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش، بس بسیار، برای دوران کودکی بوده است.
با Brothers et sisters ارنستو شروع می‌‌کند به خندیدن، و به سمت
دست بوسه می‌‌فرستد.
از نو آواز نوا.
تیرگی فزاینده‌ای کلبه را فرا می‌‌گیرد. شب از راه می‌‌رسد.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش از عشق بوده است.
ارنستو باز می‌‌گوید که، فراتر از زندگی‌اش، فراتر از توانایی‌هایش، دریغ عشق را خورده است.
دریغ از عشق او را.
سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو می‌‌گوید که دریغ هوای طوفانی را خورده است.
دریغ از باران تابستان را.
و دوران کودکی را.
نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد.
ارنستو از عشق می‌‌گوید، تا دم مرگ.
ارنستو چشمانش را می‌‌بندد. آواز مادر اوج می‌‌گیرد.
ارنستو خاموش می‌‌ماند تا صدای نوا به گوش رسد.
ارنستو می‌‌گوید که نمی‌داند به چه کسی باید دشنام داد، چه کسی را باید نابود کرد، ولی می‌‌دانسته که باید دشنام داد، که نابود کرد.
ارنستو می‌‌گوید که سرانجام پادشاه میل شدیدی پیدا کرده که بسان سنگ زندگی کند.
بسان مرده و سنگ.
سکوت.
به گفته‌ی ارنستو، او دیگر دریغ نخورده است، دریغ هیچ‌چیز را.
ارنستو خاموش می‌‌ماند.
ژان هم کنج دیوار دراز می‌‌کشد.
آن شب در ویتری، و در نوای طولانی و آمیخته به اشک مادر، اولین باران تابستان بارید. بر تمام شهر بارید، بررودخانه، بربزرگراه ویران شده، بردرخت، برراه، برشیب راه بچه‌ها، بر صندلی‌های مغموم فرجام عالم، بارانی تند و پی‌دار، همچون هق‌هق بی‌امان.
به گفته‌ی بعضی، ارنستو هنوز زنده است، می‌‌گویند که جوان موفقی از آب درآمده، استاد ریاضیات شده است، و اهل علم. می‌‌گویند که اول در امریکا و بعد هم بیش و کم در همه جای دنیا، و به یمن ایجاد مراکز بزرگ علمی، به شهرت رسیده است.
پس در واقع بعید نیست که با انتخاب این ظاهر آسوده، و با ظاهری به اصطلاح بی‌تفاوت، نهایتاً زندگی برایش قابل تحمل شده است.
ژان هم گویا یک سال بعد از این که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک کرده است. گمان می‌‌رود که عزیمت ژان به دنبال همان قول و قراری بوده که بعد از دوران کودکی به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهی شود. و نیز براساس همان قرار گویا هیچ‌وقت نمی‌بایست به آن نقطه‌ی فرانسه برگردند، به آن منطقه‌ی سفید حومه‌ی پاریس، به جایی که به دنیا آمده بودند.
احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزیمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند.
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

درباره نویسنده:
مارگریت دوراس (به فرانسوی: Marguerite Duras)‏ با نام کامل مارگریت ژرمن ماری دونادیو (به فرانسوی: Marguerite Germaine Marie Donnadieu)‏ (۱۹۱۴ – ۱۹۹۶) نویسنده و فیلمساز فرانسوی بود. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند.
او در طول دوران فعالیت ادبی و هنری خود بیش از ۱۹ فیلم ساخت و ۶۰ کتاب شامل رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، اقتباس، فیلم‌نامه نوشت.

ردیابی «بنگ»

یادداشتی بر داستان «بنگ» اثر ساموئل بکت
راه یافتن به «بنگ» دشوارتر از راه یافتن به سایر نوشته‌های بکت است؛ از این رو هر خواننده‌ای، درست یا غلط، درصدد برمی‌آید تا بلکه نشانه‌هایی از عالم عینی و علایمی از جهان ذهن در آن بیابد. عالم عینی «بنگ» در اتاقی خلاصه شده که نمونه‌ی دیگری است از اتاقی که دنیای دو اثر دیگر بکت، «آخر بازی» و «نام ناپذیر»، در آن محصور است. هرچند این اتاق در «بنگ» محصور است اما پناهگاه نیست و با اجزای اصلی آن، یعنی سقف و کف و دیوار، وصف شده است. جست‌وجو کردن راه خروجی این اتاق بی‌هوده است. اتاق به سیاه‌چال یا غار شبیه است و به دریا پنجره آن هیچ اشاره‌ای نمی‌شود. «اتاق‌هایی» که بکت توصیف کرده است و ما به آن‌ها اشاره کردیم فقط به صورت طرح اتاق وجود دارند. با این همه اتاقی که در «بنگ» وصف می‌شود بیش از اتاق‌های دیگر لخت و خالی است. اتاقی است بی‌اثاث و بی‌زینت که فقط ابعاد آن پیداست: دیوارهایش یک متر در دومتر است و سقف و کف آن هرکدام یک متر مربع. اگر این اتاق پر از نور و حرارت نبود می‌شد بگوییم که یک فضای تهی یا یک مکان هندسی است. نور و حرارت وجود اتاق را نمایان‌تر می‌کنند و هم حافظ حیات در آن هستند هم هادم آن(2). این خاصیت دوگانه ما را به یاد نور کور کننده‌ای می‌اندازد که «وینی»-در نمایش‌نامه‌ی «به به! چه روزهای خوشی»-نمی‌تواند خود را در برابر آن حفظ کند و همچنین به یاد نورافکن‌ها، این «بارقه‌های جهنمی» در نمایش‌نامه «کمدی» نوشته‌ی بکت می‌اندازد. در «بنگ» نیروی مرکب نور-حرارت به صورت یک نواخت و بی‌وقفه و بدون تغییر چیره است و بدنی آرام و سفید را در بر می‌گیرد و آن را از سپیدی خود سرشار می‌کند و جان می‌بخشد. این بدن بی‌نام که سخت نام‌ناپذیر است ممکن است مرده یا زنده باشد. چون قد آن یک متر است میان آن و اتاق تطابقی کامل و تناسبی پایدار برقرار است. این بدن، برعکس اتاق، هم به طور کلی وصف شده است و هم با جزئیات: دست‌ها، ساق‌ها، پاها، پاشنه‌ها، قلب، شکل، دهان، گوش، صورت، بینی، چشم‌ها. بنابراین سخن از موجودی است که بر خلاف «وینی» یا «نل» یا «نگ»(3)-نل و نگ در نمایش‌نامه‌ی «آخربازی»-مثله نشده بلکه، به حسب ظاهر کامل و بی‌نقص است. سربه اندام‌های آن، یعنی آن اعضای بدن که با دنیای خارج در تماس‌اند، هر لحظه از نو پدیدار می‌شوند. اولین خصوصیت این بدن آن است که حرکت ندارد، پاها از بالا تا پایین به یک‌دیگر چسبیده و پاشنه‌ها طوری به یک‌دیگر متصل است که انگشتان دو پا بر یک‌دیگر عمودند. این حالت ما را به یاد طرز ایستادن چارلی چاپلین می‌اندازد که شاید الگوی «ولادیمیر» و «استراگون»-در نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو»-نیز باشد. دست‌های آویزان، مشت‌های باز و سری که همواره راست و شق و رق است بر این احساس می‌افزایند که انگار حرکت کردن برای این موجود بسیار دشوار است. سرانجام پس از آن که به اعضای بدن این موجود نظر می‌کنیم به او نسبت فلج، بی‌حالی، بی‌خیالی و عدم تناسب می‌دهیم.
حتی موجوداتی که به چهارمیخ کشیده شده باشند، مانند دو شخصیت زن و مرد نمایش‌نامه‌ی «کمدی»، از توانایی دیدن و سخن گفتن برخوردارند. در «بنگ» چند بار همهمه‌هایی بروز می‌کند اما نمی‌توان گفت که از صدای انسان است. با وجود این، لب‌ها نیز مانند پاها سرانجام «چسبیده انگار به هم دوخته» و محکوم به سکوت است. آخرین چاره آن است که آن موجود از راه بدن درک کند و واکنش نشان دهد. فقط در چشمان اوست که ظاهراً رازی نهان است و باید آن را کشف کرد: نویسنده می‌گوید:«فقط چشم‌ها» ذره‌ای امید در خواننده برمی‌انگیزد. اما این امید که چند بار از راه تکرار واژه‌ها پدید می‌آید ناقص می‌ماند، نه قوت می‌گیرد و نه کانونی دارد. سرانجام از خود می‌پرسیم که آیا در این متوازی‌السطوح سفید چشم‌ها لکه‌ای به رنگ دیگر است، آیا در این دنیای خط‌های مستقیم بی‌انعطاف چشم‌ها شکل لطیف‌تری وارد می‌کنند که شاید رازی را پنهان می‌کند. این چشم‌ها که فقط از روبه‌رو پیدا هستند رنگ آبی روشنی دارند که به بی‌رنگی، به ناپیدایی، می‌زنند:«چشم‌ها حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید ثابت.» این چشم ها که بی‌حرکت، گود و کم رنگ هستند بیش‌تر در خور مرده‌اند تا سرچشمه‌ی حرکت و حیات. در پایان نوشته، نویسنده واژه‌ی مفرد «چشم» را به کار برده است و هم چنین تباین «سیاه و سفید» را آورده است، تباینی که با واژه‌ی «کدر» که پیش از «سیاه و سفید» آمده خفیف شده است. بکت در همان‌جا که بدین شیوه وجود قرینه و مردمک را با ایما و اشاره می‌نمایاند، وجود پلک‌ها را نیز نشان می‌دهد. در این‌جا حضور انسان نمودار می‌شود زیرا به جای چشمانی که کم‌رنگ و گود افتاده هستند، پلک می‌آید یا به چشم‌ها افزوده می‌شود؛ پلک ممکن است باز و بسته شود، نوعی زبان بی‌زبانی دارد و استغاثه می‌کند. فقط همین اشاره یا همین نگاه است که ظاهراً از فلج و بی‌حرکتی عمومی مصون مانده است؛ و با همهمه همراه می‌شود و گونه‌ای نومیدی و تسلیم و رضا را نشان می‌دهد که تا حد امکان به عدمی که آن‌ها را چون خوره می‌خورد نزدیک است.
از قلب، عضوی که حتی در عالم طرح و فرض نیز وجود آن ضروری است دو بار صدای سوفل برمی‌خیزد و با این نشانه‌ای که هم از لحاظ ادراک حسی هم از لحاظ ادراک ذهنی ناقص است، زندگی و مرگ کم و بیش برابر می‌شوند. صدای سوفل، مانند همهمه و چشم نیمه بسته، عمل مردن یا روبه مرگ بودن را بیش‌تر نشان می‌دهد تا این که واقعه‌ی مرگ را بیان کند. ضربان قلب و حرکت استغاثه‌آمیز چشم با یک‌دیگر انطباق ندارند زیرا ظاهراً این پیکر از ایجاد هم‌آهنگی و هم‌زمانی عاجز است. از این‌جا معلوم می‌شود چرا گرایش فزاینده به سفتی و سختی به صورت مدام و مرتب پیدا نمی‌شود بلکه، برعکس، به صورت گسسته و تکه‌تکه ظاهر می‌گردد.
اما در مورد علایم حیاتی که بسیار اندک بروز می‌کند، اغراق است اگر بگوییم که این علایم واکنش‌هایی هستند جسمانی که از حاشیه به متن زندگی درونی می‌روند (حقیقت آن که این‌گونه تفاوت‌ها در عالم طرح و فرض هیچ معنایی ندارند)، زیرا حداکثر می‌توان گفت که این علایم حیاتی میل به حرکت است که بر اثر نوعی انگیزش یا تحریک نامعلوم ایجاد شده است. و از آن‌جا که فقط از یک‌جا واژه‌های «گوشت تن» و «جای زخم‌ها» آمده است ظاهراً بدن رنگ حقیقت ملموس عینی به خود می‌گیرد و آن‌وقت حتی جای آن است که از بعد سوم و شکل اندامی سخن بگوییم. اما در حقیقت نویسنده از آن دو کلمه فقط رنج و درد را در نظر دارد و این احساس اولیه را با مثله‌ی تدریجی قوت می‌بخشد و این مثله شدن شاید به سرچشمه‌ی نامشخص و ناملموسی مانند نور-حرارت نرسد. هنگامی که مثله شدن به صورت ریزش مو ظاهر می‌شود بر ناتوانی موجودی که پاهایش به هم چسبیده و دست‌هایش آویزان است افزوده می‌گردد. از این گذشته، مثله شدن نوعی تلاقی بلکه نوعی پژواک تلاقی پیشین است. با وجود این واژه‌های «جای زخم‌ها» و «تلاقی» بیش از پرپرزدن چشم و سوفل قلب با یک‌دیگر مقارن نیستند. این تلاقی را نمی‌توان ثابت کرد مگر با چند نشانه که آن را فاش می‌کنند. برای مدتی بدن به تنهایی وجود دارد و ذهنی را آغشته می‌کند که بشریت در اوج ناتوانی خلاصه می‌شود. به دنبال آن عبارت «یک ثانیه نه تنها» از نو تکرار می‌شود. در این عالم تنگ و بی‌نام، برخورد با خویشتن، با زخم خویش، با تصویر خویش با برخورد با دیگری برابر می‌شود مخصوصاً که فقدان حافظه، کاهش تمام گذشته به «قدیم‌ها» سرانجام همه‌ی سدها را در هم می‌شکنند.
در این دنیای پر از سختی و سکوت، «بنگ» و «هوپ» نیروی خود را نمایش می‌دهند. در واقع، موضوع عبارت است از نوعی پویایی که صرفاً لفظی است هم در زمینه‌ی روانی و هم در زمینه‌ی زبانی و برخلاف سایر الفاظ که فقط معنی آن‌ها اهمیت دارد، اهمیت «بنگ» و «هوپ» در قوت القایی آن‌ها است. مثلاً یادآور الفاظی هستند که بچه‌ها تقلید می‌کنند یا صدای ماشین درمی‌آورند یا به خود فرمان می‌دهند. «بنگ» و «هوپ»، این اصوات کوتاهی که شاید کلمه هم باشند، گاه در پایان جمله‌هایی می‌آیند که نحو و نقطه گذاری آن‌ها با هیچ‌یک از قواعد دستوری یا حتی عروضی انطباق ندارد. دیوید لاج در مقاله‌ای راجع به متن انگلیسی «بنگ» تمام تفسیرهایی را که ممکن است «بنگ» صورت گیرد برمی‌شمارد (در ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» واژه‌ی «پینگ» هم به جای «بنگ» و هم به جای «هوپ» آمده است). پاره‌ای از آن معانی از متن فرانسه نیز برمی‌آید:«درباره‌ی خود واژه‌ی «پینگ» هیچ توضیح متقنی نمی‌توانم بدهم. از لحاظ دلالت منطوقی شاید به معنای صدایی باشد که از پاره‌ای از ابزارها بلند می‌شود، شاید علامت گذشت زمان باشد (مکرراً به «یک ثانیه» اشاره شده است، گرچه «بنگ»ها در فواصل زمانی منظم بلند نمی‌شود). از لحاظ دلالت مفهومی، «بنگ» صوتی است ضعیف، رقت‌انگیز، بی‌طنین، آزارنده و حتی دیوانه‌کننده و، از این رو، عنوان مناسبی برای این قطعه است و آن را نقطه‌گذاری می‌کند و چنان است که ضربه‌ای بر ساز «مثلث» در یک فوگ پیچیده.»(4) البته «بنگ» تقلید صدای طبیعی انسان نیست. در حالی که «هوپ» از یک طرف آوا یا صوتی است که با ادای آن کسی را به کاری وادار می‌کنند(5)، و از طرف دیگر یادآور جهش یا تغییر مکان سریع است و تکرار آن همواره غیر منتظره و اندکی مکانیکی است و غریب آن که این تکرار، برخلاف انتظار، این فکر را تقویت می‌کند که آن بدن با پاهای چسبیده به هم و دست‌های آویزان فقط ناشیانه تکان می‌خورد. منشاء این حالت دست و پا که از صدا جدا نمی‌شود به همان اندازه‌ی منبع نور-حرارت و علت جای زخم‌ها مجهول است. شاید بدن بی‌اراده تکان می‌خورد یا ذهن به خود هشدار می‌دهد یا یک صدای تیلیک در خارج برمی‌خیزد. با بلند شدن مکرر صدای «هوپ» یک رشته جابه‌جایی‌هایی ایجاد می‌شود که تأثیر غریبی به‌جا می‌گذارد که نه فقط حاکی از پویایی، بلکه حاکی از نوعی تنش در این دنیایی است که ذاتاً بی‌حرکت است و در آن سعی بر این است که از جنبه‌ی بصری هردو کار تنگ کردن جا و باز کردن آن به طور هم زمان ادامه یابد. هنگامی که لفظ «هوپ» با واژه‌ی «ثابت» همراه می‌شود، که اغلب هم چنین می‌شود، ظاهراً تصلب شدیدتر از پیش می‌گردد.
هربار که «بنگ» و «هوپ» به زبان می‌آید نوعی وقفه یا گسست در پیوستگی جمله، که در هرحال بریده بریده است پدیدار می‌شود. این دو صورت نوعی حرکت ناگهانی، نوعی هشدار یا نوعی پلک زدن برمی‌انگیزد، با توجه به این که «هوپ» صعودی و مکانی است و «بنگ» نزولی و زمانی. در این متن «بنگ» و «هوپ» هیچ‌گاه در کنار هم نمی‌آیند، بااین‌که غالب الفاظی که بارها تکرار می‌شوند به صورت‌های تازه‌ای تلفیق شده سرانجام با هم‌دیگر تألیف می‌یابند. از این رو «بنگ» و«هوپ» نسبت به یک‌دیگر استقلال شگفت‌انگیزی پیدا می‌کنند که استقلال آن‌ها را نسبت به سایر واژه‌ها افزایش می‌دهد. به نظر می‌رسد که خاصیت این دو صوت آن است که در میان گروه‌های واژه‌هایی که در حال شکل گرفتن یا در پی یک‌دیگرهستند، به صورت کاتالیزور عمل می‌کنند. استقلال «بنگ» از استقلال «هوپ» بیش‌تر است نه فقط از آن‌رو که «هوپ» به احتمالی با واژه‌های «جای دیگر» و «ثابت» خنثی یا مواجه با مانع می‌شود، بلکه از آن‌رو که «بنگ» سرانجام جای خود را باز می‌کند بی‌آن‌که در خط‌هایی که جمله‌ها در صدد رسم آن‌ها هستند تغییری بدهد.
«هوپ» به جست زدن مربوط می‌شود، خاه جست زدن صورت گیرد خاه صورت نگیرد، و از این رو، دست کم به طور غیرمستقیم، به بدن و پاها و پاشنه‌های برهنه مربوط می‌شود. «بنگ» به انسان ربط کم‌تری دارد نه فقط از آن‌رو که تقلیدی از صدا یا حرکت انسانی نیست بلکه از آن رو که صدایی که از آن برمی‌خیزد معادل صدایی است که از یک آلت موسیقی، به خصوص زنگ(6) «به به! چه روزهای خوشی» می‌اندازد. سرانجام «بنگ» به نوعی آوانویسی اجزای تئاتر بدل می‌شود: حرکات، اصوات، دکور و لوازم صحنه همه در یک واج خلاصه می‌شوند.
از میان الفاظی که به شنیدن مربوط می‌شوند مهم‌تر از همه واژه‌ی «سکوت» است. این متن که در باطن بارها از سرگرفته می‌شود و با واژه‌ی «تمام» پایان می‌یابد، هرگونه امکان از نو آغازیدن را منتفی می‌کند(7). «همهمه»، «بی‌صدا» و «سکوت»، برخلاف «بنگ» و «هوپ» از جمیع جهاد روشن و بازشناختنی است و بر بروز ضعف یا فقدان کامل زبان دلالت می‌کند. خواننده به جایی کشانده می‌شود که میان «بنگ» و همهمه یا سکوت ارتباطی برقرار کند زیرا لفظ «بنگ» که قوت ثابتی دارد به تأکید نشان می‌دهد که زبان آدمی نارسا است. از این‌جا تفاوت دیگری میان «بنگ» و «هوپ» نتیجه می‌شود و آن این که «هوپ»، برخلاف «بنگ»، هیچ ربطی به همهمه و سکوت ندارد. در مواردی که لفظ «هوپ» به سکون و حرکت مربوط می‌شود، بر نوعی جابه‌جایی دلالت می‌کند که به محض ادای این لفظ متوقف می‌شود. با این تدبیرهای زمانی است که «هوپ» به «بنگ» می‌پیوندد و حتی عاقبت در متن انگلیسی با آن منطبق می‌شود و هر دو به صورت «پینگ» درمی‌آیند.
دلالت «هوپ» برسکون و «بنگ» برسکوت جنبه‌ی شاعرانه‌ی متن را نشان می‌دهد. تناقض در این است که درهم‌ریختگی قواعد نحوی و واژگانی و کنارهم قرار گرفتن الفاظ پیش‌پاافتاده و الفاظ غیرادبی اما پرمعنی خواننده را به سوی معیارهای شاعرانه می‌کشاند: به تلمیحات، تشبیهات و ترجیعات. حرکات، اصوات و رنگ‌های طرح مانند یا گذرا با تمام انواع تصاویر، و در نتیجه با تمام انواع تطابق، سازگارند. اتاق و نور سفید یک‌دست هستند. رنگ‌های دیگر، آبی، صورتی و خاکستری، همه آن‌قدر کم‌رنگ هستند که به همان رنگ سفید پهلو می‌زنند. هرکدام به خودی خود نشانه‌ی ضعف است: صورتی یا برهنه علامت کم‌خونی و نبودن حفاظ است، خاکستری نشانه‌ی نبودن نور است. از آن‌جا که همه کم‌رنگ هستند با هم مخلوط نمی‌شوند، محو نمی‌شوند یا حتی با یک‌دیگر تلاقی نمی‌کنند. دیر یا زود به سفیدی یک دستی می‌رسند که این سفیدی در عرصه‌ی شنوایی با سکوت منطبق است. همان‌گونه که همهمه سخنی است که بی‌نهایت کاهش یافته یا ضعیف شده، رنگ‌های ملایم هشیاری یا نگاه را در شرف زوال نشان می‌دهند.
این متن، با آن که به نظر می‌رسد حیات انسان در آن به درجه‌ی صفر جنب و جوش خود رسیده است، مبین هوس آفرینش است و از لحاظ به رمان‌های بکت شباهت دارد و دنباله‌ی آن‌ها هست؛ در آن رمان‌ها نیز عمل نوشتن از هستی انسانی جدایی نمی‌پذیرد. در «بنگ» تپش یا شور خلاقیت در حیطه‌ی ذهن محفوظ می‌ماند و متوازی‌السطوح سفیدی را نشان می‌دهد که ما آن را اتاق خواندیم. اجزای سخن، که شمار آن‌ها اندک است، بی‌وقفه از اول تا آخر از نو سر می‌رسند. اگر چه پرش‌های مکرر آن‌ها باعث از میان رفتن تأثیر خاص آن‌ها نیست، سرانجام همه در تلاش برای رسیدن به یک هدف با هم‌دیگر شریک و به یک‌دیگر شبیه می‌شوند. این تلاش در راه رسیدن به نوعی صورت‌بندی، نوعی ساختار، نوعی وضوح، نه به شکست منتهی می‌شود نه به موفقیت. فقدان فعل در عرصه‌ی انسانی خطر سکون، خشکی و رکود را شدیدتر می‌کند و حتی نماد آن به شمار می‌آید؛ از لحاظ آفرینش اثر فقدان فعل باعث می‌شود که روانی ادامه‌ی متن و خارج شدن از کم‌رنگی شدید دشوارتر شود. ضربان‌ها و زجر کشیدن‌های آن سخت پابرجا هستند و نوشته در خطر آن است که از مرحله‌ی جنینی یک راست به مرگ برسد. اگر با وجود خطر ابهام و نقص باز هم پدید آمدن این اثر امکان داشت جای آن بود که پایان نوشته به نوعی نیستی بینجامد. «بنگ» در پهنه‌ی این اثر شاید علامتی باشد که به کاری برمی‌انگیزد یا مسیری را تغییر می‌دهد. الفاظی چون تصویرها، رد پاها، درهم‌ریختگی‌ها، نه تمام، و همچنین آخرین واژه که «تمام» است خود نشان می‌دهند که با پیگیری و سماجت کوشش شده است که مرحله‌ی طرح ناقص، فرار و موقتی پشت سر نهاده شود. در عین حال آن واژه‌ها نشان می‌دهند که شعور انتقادی هیچ‌گاه از شعور خلاقه جدا نمی‌شود. حاصل کوشش هنرمند-هرقدر هم خلاصه شده باشد-ذاتاً ربطی به چندپارگی و سمت و سوی اثر ندارد.
از لحاظ زبانی واژگان به همان اندازه کاهش یافته است که حرکت در مکان و گام اصوات. در این نوشته که زمان طول ندارد و به ندرت با همهمه و سوفل قلب تقطیع شده است، تکرار واژه‌ها خود کمکی است. حرکات دردناک که هم علامت وجود و هم نوعی ادای مقصود است با الفاظی بیان می‌شوند که گویا می‌خواهند به صورت زنجیره درآیند. واژه‌ها در نوری شدید محصورند که به هیچ سایه یا سایه‌روشنی مجال بروز نمی‌دهند و مانع هرگونه وضوحی هستند و از این رو هیچ‌ قدرت زایش یا نوزایی ندارند. این واژه‌ها در هیچ فضای معنایی محصور نیستند؛ هیچ معنایی ندارند از سوی دیگر به نظر لودوویک ژانویه(8) تمام نوشته یک جمله بیش نیست. واژگان «بنگ» از همان ابتدا تا اندازه‌ای یک‌نواخت است تقریباً هیچ تغییری در آن راه نمی‌یابد و با واژگان آثار دیگر بکت فرق دارد. در سایر آثار بکت تلمیحات ادبی، دینی، امثال و الحکم و تلمیحات عامیانه نقش مهمی دارند. فقدان نحو منظم-و فعل یعنی فقدان حرکت؛ فقدان حرف تعریف و اشاره یعنی فقدان آن چه معرفه است؛ فقدان حرف ربط یعنی واژه‌هایی که چیزی را به چیزی متصل می‌کنند-معنای واژه‌ها را محدود می‌کند و معما را پیچیده‌تر می‌سازد و بر قوت کنایی متن می‌افزاید زیرا فهم خواننده از اجزایی که در زیر پرده‌ی سکوت رفته‌اند تیزتر می‌شود(9). بااین‌همه احساس می‌شود که ترتیب واژه‌ها به همین صورت که هست ضرورت دارد. جابه‌جایی آن‌ها معنی آن‌ها را روشن نمی‌کند و بیش از آن که معنی واژه‌ها را روشن کند به آن‌ها حالت زاید و محذوف می‌دهد. ترتیب واژه‌ها به یک معنی مکانیکی است البته با این فرض که هر جمله نوعی از سرگیری کامل با همان اجزا باشد چون محال است بتوان اجزای دیگری یافت. نقطه گذاری، که ظاهراً مبنای نحوی معینی ندارد، هیچ‌چیز را در دایره‌ی معنایی مشخصی محدود نمی‌کند. بدین قرار زبان این اثر به اقتضای طبیعتش، متعلق به حوزه‌ای است که در نیمه‌ی راه بیان شدنی و بیان نشدنی، در نیمه‌ی راه هستی و نیستی، در نیمه‌ی راه جهشی خطرناک و بی‌حالی در عین انجماد، واقع شده است(10). بکت واژه‌ها را، فقط تک تک، تکرار نمی‌کند بلکه جفت‌جفت و رشته‌ای از واژه‌ها را تکرار می‌کند که هر کدام برای خود معنای معینی دارند و برای عالم نوشته‌ی او چیزی ثابت و محوناشدنی فراهم می‌آورند. این خصوصیت از آن‌رو برجسته‌تر می‌شود که بدن و ذهن، که شاید واژه‌ها از آن‌ها منشاء نمی‌گیرند، هیچ عینیتی ندارند. کوشش مدام بر این که آن واژه‌ها از سر گرفته شود ما را به یاد موزاییک می‌اندازد (نه بدان معنی که بخواهیم در ذهن خود موزاییک تام و تمام را تصور کنیم). گروه‌بندی الفاظ، که در غیاب عالم عینی استحکام آن ظاهر می‌شود، جانشین استخراج و انتخاب سنگ می‌شود. چنان‌که در موزاییک هر دانه ریگی برجسته می‌نماید، صناعت و سبک «بنگ» خواننده را وادار می‌کند زیر هر واژه‌ای خط بکشد. با حذف حروف ربط و اضافه و ضمایر موصولی و سایر ادات دستوری که نشانه‌ی وجود رابطه است، روابطی بر مبنای شباهت جای آن‌ها را می‌گیرد که بر اثر درهم‌ریختگی سایر واژه‌ها به وجود می‌آید. بدین‌گونه از رد پاها رد می‌شویم و از نه تمام به موزاییک سفید بر سفید، یعنی به تمام، می‌رسیم. در نتیجه «بنگ» در مجموع صحنه‌ای نهایی را نشان می‌دهد که در آن انسجام لفظ جای طرح و توطئه را می‌گیرد و واژه به جای بازیگری که حالت به خود گرفته است می‌نشیند و «بنگ»، که هم واج است و هم سازوکار، انتظار تک‌گویی را ایجاد می‌کند اما عبث.
——————————————–
یادداشت‌های نویسنده:
2. در «پینگ»، که عنوان ترجمه‌ی انگلیسی بکت از «بنگ» است، اصطلاحات هندسی بیش‌تر به کار رفته است، مثلاً: «تلاقی‌ها» و «سطح» گاه هردو به «سطح» ترجمه شده است. ترجمه‌ی انگلیسی «بنگ» در شماره‌ی دوم سال بیست و هشتم مجله‌ی «انکاونتر» Encounter (فوریه‌ی 1967) صص 25ــ26 منتشر شده است.
3. Winnie, Nell, Nagg
4. در مقاله‌ی some ping Understood در شماره دوم سال بیست و نهم مجله‌ی «انکاونتر» (فوریه 1968) ص87.
5. این لفظ به ویژه در سیرک‌ها به کار می‌رود.
6. دن پیکه دونکر Don pikkedoncker در «شکوه جهنم» به تقلید از صدای زنگ لفظ «بنگ» را به‌زبان می‌آورد.
7. بکت واژه‌ی فرانسه acheve را در ترجمه‌ی انگلیسی به over (و واژه‌ی inacheve را به واژه‌ی ساختگی unover-«نه تمام» ــم ) برگردانده است. واژه‌ی انگلیسی تأکید عاطفی بیش‌تری دارد ولی در عین حال حاکی از تسلیم و تفویض است.
8. Luodovic Janvier
9. در مقاله‌ی «Le lieu du retrait de la blancheur de lecho» [عزلتگاه سفیدی پژواک]، مجله‌ی [critique نقد]، سال بیست و سوم، ص237 (فوریه 1967)
10. در این‌جا به مفهوم خلاء می‌رسیم که ل. ژانویه بررسی کرده است: «به خلاء می‌رسیم، به خلئی که درون سروصدا پدیدار شده است، سروصدایی که با شنیدن صدای «بنگ» در عنوان نوشته به وجود آمده است. ردپا-پژواکی آنی از یک زندگی کم‌مایه، ردپا-پژواکی که بی‌نهایت سریع است و به گوش چنان سفید است که به چشم. در فضای زبانی هستیم که درهای آن به‌روی هرچه خارج از آن است به یک‌سان بسته است، از هر دلالتی تهی است، فضایی که فقط تکرار رکن اساسی «سفید» و هماهنگی اصوات پژواک سخن سفید را به گوش می‌رساند و چند برابر می‌سازد.» همان، صفحه 233
نویسنده: رنه ریس اوبر (Renee Riese Hubert)
مترجم: منوچهر بدیعی

بنگ

همه معلوم همه سفید بدن برهنه سفید یک متر پاها چسبیده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمین سفید یک متر مربع نادیده هرگز. دیوارهای سفید یک متر در دو متر سقف سفید یک متر مربع نادیده هرگز. بدن برهنه سفید ثابت فقط چشم‌ها اندکی. رد پاها درهم ریختگی‌ها خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست رو به جلو پاها سفید پاشنه‌ها چسبیده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفید تابان. بدن برهنه سفید ثابت هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها-در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا سفید بر سفید. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمه‌های کوتاه اندک تقریباً هیچ همگان معلوم. رد پاها در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاستری روشن تقریباً سفید بر سفید. پاها چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سیاه خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید نور حرارت دیوارها سفید تابان یک متر در دو متر. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. پاها سفید ناپیدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. چشم‌ها فقط ناتمام فرضاً آبی آبی روشن تقریباً سفید. همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید نه تنها. فرضاً اندکی صورتی بدن برهنه سفید ثابت یک متر سفید بر سفید ناپیدا. نور حرارت همهمه اندک تقریباً هیچ همواره همان همگان معلوم. دست‌ها سفید ناپیدا آویزان ازهم باز گودی کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید نفری. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید بنگ همهمه بنگ سکوت. لب‌ها انگار به هم دوخته ریسمان سفید ناپیدا. بنگ شاید از طبیعتی یک ثانیه تقریباً هیچ از حافظه تقریباً هیچ. دیوارها سفید هر کدام با آثار خود درهم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. نور حرارت همه معلوم همه سفید تلاقی‌های سطح‌ها ناپیدا. بنگ همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه شاید این معنایی از حافظه تقریباً هرگز. پاها سفید ناپیدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود هوپ جای دیگر. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو پاها چسبیده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جای دیگر جایی همواره اما نامعلوم. فقط چشم‌ها فقط نه تمام فرضاً آبی حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفید سطح‌ها سفید تابان بنگ همهمه اندک تقریباً هیچ یک ثانیه زمان نجومی از حافظه تقریباً هیچ. بدن برهنه سفید ثابت یک متر هوپ ثابت جای دیگر سفید بر سفید ناپیدا قلب سوفل بی‌صدا. فقط چشم‌ها فرضاً آبی آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقی‌های ناپیدای سطح‌ها فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. بینی گوش‌ها حفره‌ها سفید لب‌ها ریسمان سفید انگار به هم دوخته ناپیدا. بنگ همهمه‌ها اندک تقریباً هیچ یک ثانیه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکی صورتی بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا همه معلوم بیرون اندرون. بنگ شاید طبیعت یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم تر آبی و سفید در باد. سقف سفید تابان یک متر مربع نادیده هرگز بنگ شاید از آن مفری یک ثانیه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سیاه درهم ریختگی‌ها خاکستری نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید همیشه همان. بنگ شاید نه تنها یک ثانیه با تصویر همواره همان همان زمان اندکی کم‌تر از حافظه تقریباً هیچ بنگ سکوت. افتاده اندکی صورتی ناخن‌ها سفید تماماً. موهای بلند فروافتاده سفید ناپیدا تماماً. جای زخم‌ها ناپیدا به همان سفیدی که گوشت تن مجروح اندکی صورتی پیش از این. بنگ تصویر اندک تقریباً هیچ یک ثانیه زمان نجومی آبی و سفید در باد. سرگرد بالا گرفته بینی گوش‌ها حفره‌ها سفید لب‌ها ریسمان سفید انگار به هم دوخته ناپیدا تمام. فقط چشم‌ها فرضاً آبی ثابت روبه جلو آبی روشن تقریباً سفید تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطح‌های سفید تابان فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبیعت اندک بعید تقریباً هرگز یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم‌تر همواره همان آبی سفید در باد. رد پاها در هم ریختگی‌ها خاکستری روشن چشم‌ها حفره‌های آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو بنگ شاید معنایی بعید تقریباً هرگز بنگ سکوت. سفید برهنه یک متر ثابت هوپ ثابت جای دیگر بی صدا چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها حفره‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جای دیگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شاید نه تنها یک ثانیه با تصویر همان زمان اندکی کم‌تر چشم تیره و سفید نیمه بسته مژه‌های بلند التماس کنان از حافظه تقریباً هیچ. در دور دست برق زمان همه سفید تمام همه از پیش هوپ برق دیوارها سفید تابان بی‌آثار چشم‌ها آخرین رنگ هوپ سفید تمام. هوپ ثابت آخرین جای دیگر پاها چسبیده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل برهم عمود دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفید ناپیدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکی صورتی یک متر ناپیدا برهنه سفید همه معلوم بیرون اندرون تمام. سقف سفید نادیده هرگز بنگ قدیم ها اندکی تقریباً هیچ یک ثانیه کف زمین سفید نادیده هرگز شاید از آن‌جا. بنگ قدیم‌ها اندکی شاید معنایی طبیعتی ثانیه‌ای تقریباً هیچ آبی و سفید در باد از حافظه دیگر هیچ. سطح‌ها سفید بی آثار فقط یک تابان سفید تا بی‌نهایت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفید قلب سوفل بی‌صدا. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفید ثابت روبه جلو پیر بنگ آخرین همهمه شاید نه تنها یک ثانیه چشم کدر سیاه و سفید نیمه بسته مژه‌های بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام.
نویسنده: ساموئل بکت (Samuel Beckett)
مترجم: منوچهر بدیعی

غول‌های ادب دو آلمان – 1956

در ماه مارس آن سال عزادار و اندوه گینی که طی آن یکی‌شان در ژوئه، اندکی پس از هفتادمین زاد روزش و دیگری در ماه اوت در آستانه‌ی شصت‌سالگی درگذشت و به تبع آن جهان از منظر من متروک و صحنه‌ی تئاتر تهی می‌نمود، من، دانش‌جوی ادبیات آلمانی(1) ـ که این دو غول عالم ادب بر تلاش‌های ساعیانه‌اش در سرایش شعر سایه افکنده بودند ـ آن‌ها را کنار آرام‌گاه کلاسیت(2) دیدم، همان محل دورافتاده با چشم‌اندازی به دریاچه‌ی «وان» که در کناره‌اش دیدارهایی باور نکردنی(3)، چه تصادفی چه با قرار قبلی، انجام شده بود.
به گمان من محل و ساعت این ملاقات را پنهانی، احتمالاً به یاری زن‌های رابط، تعیین کرده بودند. من کم‌ترین کاملاً اتفاقی آن‌جا بودم. من دانش‌جوی در حاشیه‌ای که اولی را ـ با سری بی‌مو چون بودا(4) ـ و دیگری را ـ شکننده و با نشانه‌هایی از بیماری(5) تنها در نگاه دوم بود که شناخته بودم، دلم نمی‌خواست از آن‌ها فاصله بگیرم. و اما از آن‌جا که در آن روز آفتابی و خنک ماه مارس باد از وزش ایستاده بود، صدای یکی نرم و بم(6) و صدای دیگری روشن و اندکی زیر(7) به گوشم می‌رسید. زیاد صحبت نمی‌کردند، گاه مکث می‌کردند. گاه کیپ هم ـ گویی بر پایه‌ی تندیسی دو نفره(8) می‌ایستادند و پس از آن باز فاصله‌ی (9) [قانون] نانوشته را رعایت می‌کردند. یکی در قسمت غربی شهر سلطان ادبیات ـ و به همین دلیل بی‌تاج و تخت ـ محسوب می‌شد و دیگری در بخش شرقی مرجعی بود که سخنانش [برای اثبات هر باوری به کرات و] به دل‌خواه نقل می‌شد. از آن‌جا در آن سال‌ها میان شرق و غرب جنگ ـ گیرم از نوع «سرد»ش ـ جریان داشت این دو را در برابر یک‌دیگر علم کرده بودند. دیدار آن‌ها با ترفندی دو سویه، خارج از این نظم جنگی، امکان‌پذیر شده بود. بت‌های من احتمالاً خشنود بودند که ساعتی از نقش خود رهایی یافته‌اند.
آری چنین به نظر می‌آمد، با هم بودن‌شان چنین به گوش می‌رسید. مفاهیمی که از جمله‌ها و نیم‌جمله‌های‌شان برای خود می‌ساختم معنایی دشمنانه علیه یک‌دیگر نداشت. از خود چیزی نقل نمی‌کردند. کلام دیگری را به زبان می‌آوردند. انتخاب‌شان لذت [هنری] ایهام را به انسان می‌داد. یکی شعر کوتاه «آن که پس از ما می‌آید»(10) را توانست از بر بخواند و آخرین بندش را با چنان لذتی دکلمه می‌کرد که گویی شعر را خودش سروده است.
خطاهامان(11) که پایان یابد، آن گاه
عدم چون واپسین همدم
نشیند روی در رومان

آن دیگری آخرین بند یکی از نخستین سروده‌های آن یکی را با عنوان «مرد و زن از کلبه‌ی سرطان عبور می‌کند» بی‌تکلف بازگو می‌کرد:
گور این‌جا گرد هر تختی می‌آماسد.
گوشت می‌گردد بدل با خاک و گرما دور خواهد شد.
خون سر جاری شدن دارد
خاک می خواند به خود تن را.

فرهیختگان این‌گونه با لذت آثار یکی دیگر را نقل می‌کردند. میان نقل قول‌ها یک‌دیگر را می‌ستودند و در میان ستایش‌ها واژه‌پرانی‌های طعنه‌آمیزی می‌کردند که برای ما دانش‌جویان زیاده از حد آشنا بود: «از دیدگاه غیرتوارثی موفق به بیگانه‌سازی شدین» یکی گفت و آن دیگری با صدای زیر پاسخ داد: «سردخانه‌ی اجساد شما که مربوط به سرزمین‌های غربه از تئاتر داستانی(12) من چه در زمینه‌ی تک گفتار و چه در زمینه‌ی دیالکتیک کم نمی‌آره» و با لذتی دوسویه به نیش‌های‌شان ادامه می‌دادند.
سپس از توماس مان که سال پیش در گذشته بود با اشاره به «درون‌مایه‌های محوری بس استوار»ش مضحکه ساختند. پس از آن نوبت به بشر(13) و برونن(14) رسید که اسامی‌شان بازی‌های زبانی را امکان‌پذیر می‌ساخت(15). آن‌چه به خطاهای فردی هر کدام‌شان مربوط می‌شد از سوی دیگری تنها با کنایه‌ای کوتاه مورد اشاره قرار گرفت. یکی با لودگی دو ـ سه سطر از سرود حزبی دیگری را نقل کرد(16):
… از کود گفت و ارزن و از باد خشک سال
آن رهبر کبیر کشاورزی و
محصول خلق روس: ژوزف استالین.

پاسخ به آن، ذوق زدگی کوتاه مدت آن یکی از دولت پیشوا بود که در نوشته‌ی تبلیغی‌اش به نام جهان در یک(17) و سخن‌رانی‌اش در ستایش فوتوریست فاشیست مارینتی(18) عرضه شده بود. آن یکی «اقدام(19)» دیگری را به گونه‌ای کنایی و به مثابه‌ی «جهان بیان یک بطلمیوسی تمام عیار»(20) ستیاش کرد تا بلافاصله این هردو گناه کار گرد آمده بر مزار کلاسیت با [ترفند] نقل مصراع‌هایی از شعر کم‌نظیر «به آنان که پس از ما می‌آیند» تطهیر شوند.
ای شمایان! که سر، فراز آرید
از دل موج ــ موج طوفانی
که فروخورد هستی ما راــ
کاستی های ما چو بر شمرید
هم از آن روزگار ظلمت نیز
یاد آرید، یاد از دوران
که شما ــ بخت یارــ از آن رستید.

از «شما» منظور لابد من هم بودم: از پس آمده‌ای، گوش ایستاده در کناره‌ای. این اخطار احتمالاً برایم کافی بود، هرچند از بت‌هایم توقع داشتم که به لغزش‌های لغزاننده‌ی خود وقوف روشن‌تری داشته باشند. اما بیش از این در پی‌ نیامد. حال هر دو تن، فرهیخته در مسکوت گذاشتن، تنها به سلامتی یک دیگر پرداختند. این یکی در هیأت پزشک نگران آن یکی بود که چندی پیش پروفسوری بروگش(21) نام، اقامتی طولانی در Charite (22) را به او توصیه کرده بود و از این رو من باب توضیح به سینه‌ی خود کوفت(23). حالا آن یکی نگران «جنجال همگانی»ای بود که این یکی به مناسبت هفتادمین زاد روزش پیش رو داشت. ـ«یه آبجوی تگری کافیه یه»ـ آن دیگری با لحنی که گویی بر آن است که پیش‌بینانه در وصیت‌نامه‌ای از خود احقاق حق کند گفت: «هیچ کس، دولت هم، حق نداره جنازه‌ام رو برای خداحافظی در ملا عام به نمایش بذاره». هیچ‌کس نمی‌بایست بر مزارش سخن‌رانی کند. این یکی، البته، تأیید کرد اما پس از آن نگرانی خود را نیز به زبان آورد: «پیش‌گیری البته خوبه، اما کی از ما در مقابل مقلدین‌مون محافظت می کنه؟»
کلامی درباره‌ی وضعیت سیاسی به زبان نیامد. کلامی درباره‌ی تسلیح مجدد دولت غربی و شرقی گفته نشد. خندان از واپسین مزاح‌ها درباره‌ی مردگان و زندگان، آرامگاه کلایست را ترک کردند بی آن که نام شاعری را که در «جا محکوم به جاودانگی شده بود به زبان آورند یا مصراعی از او نقل کنند. در ایستگاه راه آهن دریاچه‌ی وان این یکی که ساکن شونه برگ(24) ـ نزدیک میدان بایر ـ بود سوار قطار شهری شد؛ اتومبیل و راننده‌ای در انتظار آن‌یکی بود که او را ـ می‌شد حدس زد ـ به بوکوو(25) یا شیفت باوردام(26) می‌برد. هنگامی که تابستان فرا رسید و این دو تن با فاصله‌ای کوتاه از یک‌دیگر در گذشتند بر آن شدم که سروده‌هایم را بسوزانم، ادبیات آلمانی را رها کنم و از آن پس در دانشگاه صنعتی با جدیت به تحصیل در رشته‌ی مکانیک بپردازم.
—————————————–
پی نوشت:
1. دانش‌جوی ادبیات در این داستان «گونترگراس» است.
2. «هاینریش فن کلایست» Heinrich von kleist (1777-1811) شاعر، داستان‌سرا، نمایش‌نامه‌نویس و روزنامه‌نگار آلمانی، در سال 1811 در سن 24 سالگی خودکشی کرد.
3. یکی از این دیدارهای باورنکردنی کنفرانسی است که تحت عنوان «کنفرانس دریاچه‌ی وان» (وان دریاچه‌ای است واقع در برلین) در تاریخ ثبت شده است. در سال 1942 در این محل نازی‌ها در یک گردهم‌آیی، نسل کشی سازمان یافته‌ی یهودیان اروپا را تصویب کردند. پرونده‌ی این گردهم‌آیی پس از جنگ جهانی اخیر به دست متفقین افتاد.
4. برتولت برشت.
5. گوتفرید بن ر.ک. داستان 1901 پی نوشت 3.
6. گوتفرید بن (نوار کاست).
7. برتولت برشت (نوار کاست).
8. اشاره دارد به تندیس‌های دو نفره از شیلر و گوته در شهرهای مختلف آلمان.
9. منظور فاصله‌ای است که دو ایدئولوژی متضاد دو آلمان اقتضا می‌کرد.
10. اثر برشت.
11. یکی از دو معنی «به پایان رسیدن خطاها» به پایان رسیدن زندگی است.
12.تئاتر داستانی در برابر تئاتر نمایشی شیوه‌ی ابداعی «برشت» بوده است که «بیگانه سازی» “Verfremdung” از ویژگی‌های آن است. رک. درباره‌ی تئاتر اثر «برشت» ترجمه‌ی «فرامرز بهزاد» صفحه های 130 تا 143 و یا پیش گفتار ترجمه‌ی «زندگانی گالیله» به قلم «عبدالرحیم احمدی».
13. «بشر» Johanes Robert Becher (1958-1891) داستان‌نویسی آلمانی که در دهه‌ی پیش از پایان جنگ در مسکو به سمت سردبیری اشتغال داشت و پس از جنگ به آلمان بازگشت.
14. «برونن» Arnold Brunen (1959-1895) نمایش‌نامه‌نویس و منتقد تئاتر. ساکن آلمان شرقی.
15. نخستین نام لیوان، پیاله… و نام دیگر فواره، حوض… معنا می‌دهد.
16. «برشت» علاوه بر آن که برترین نمایش‌نامه‌نویس قرن بیستم جهان محسوب می‌شود شماری از مشهورترین اشعار معاصر آلمان و جهان را نیز سروده است. در کنار آن شعرها، سروده‌های تبلیغی و در نتیجه، غیر ارتجالی نیز تحریر کرده است. مصراع های متن بخشی از یکی از بدترین نوع این «نظم‌های» مقفی است.
17. «درر»ها قومی بودند که در قرن دوازدهم پیش از میلاد با تصرف بخش هایی از یونان دولت «اسپارت» را تشکیل دادند. ما به مقاله‌ی «گوتفریدبن» دست رسی نیافتیم. اما به نظر می‌رسد که «بن» در این سخن رانی هیتلر را با رهبر «درر»ها برابر نهاده باشد و رایش سوم را با «اسپارت» شاید هم چنین نباشد.
18. «امیلیو فیلپو مارینتی» Emilio philippo marinetti (1944-1876) یکی از ارکان مکتب ادبی «فوتوریسم» که گرایشی به حزب فاشیستی «موسولینی» داشت.
19. نمایش‌نامه‌ای آموزشی از «برشت».
20. «بطلمیوس» معلم و جغرافی دان یونانی،از سرداران «اسکندر مقدونی» و فاتح مصر، پس از مرگ «اسکندر» «بطلیموس» کشور مصر را مستقلاً اداره می کرد. سلسله‌ی «بطلمیوسیان» تا زمان «کلئوپاترا» و مدت کوتاهی پس از آن، تا زمان بطلمیوس«16»، فرزند «کلئوپاترا و سزار»، ادامه داشت. «اوکتاویوس» امپراتور رم (ممدوح ویرژیل) این سلسله را منقرض ومصر را به خاک رم منضم کرد.
21. Brugsch.
22. charite : بیمارستانی در برلین.
23. اشاره به بیماری برشت دارد.
24 Schoneberg.: محل سکونت «گوتفرید بن» در بخش غربی برلین.
25.Buckow: محل سکونت برشت در بخش شرقی برلین.
26.”Schiffbauerdamm” محلی که تئاتر «برشت» در آن جا قرار داشت. در صحنه‌ی این تئاتر فقط نمایش‌نامه‌ی‌های «برشت» به اجرا در می‌آمد. گویا این محل امروزه هم فقط به نمایش‌نامه‌های بی شمار او اختصاص دارد.

نویسنده: گونتر گراس
مترجم: کامران جمالی

درباره نویسنده
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده ۱۶ اکتبر ۱۹۲۷ – درگذشته ۱۳ آوریل ۲۰۱۵) نویسنده، مجسمه‌ساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه ۴۷ و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پایین‌دستی‌ها می‌دانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال ۱۹۹۹ گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، فرهنگستان پادشاهی علوم سوئد هنگام اعلام نام او، داستان‌هایش را تصویرگر چهرهٔ فراموش شده تاریخ خواند.

در جستجوی پدر

آدم اول (فصل اول)
با پایمردی بیوه‌ی کامو
تقدیم به تو که هرگز نمی توانی این کتاب را بخوانی.
در جستجوی پدر

برفراز دلیجانی که در جاده‌ی ریگ‌زار حرکت می‌کرد، ابرهای درشت و پرپشت، تنگ غروب به سوی مشرق روان بودند. سه روز پیش این ابرها بر فراز اقیانوس اطلس جمع شده و منتظر مانده بودند تا باد مغرب برسد، سپس راه افتاده بودند، نخست آهسته آهسته و رفته رفته تندتر، از فراز آب‌های شب‌تاب پاییزی گذشته و راست به سوی خشکی رفته بودند، بر قله‌های مراکش نخ نخ شده بودند، بر بالای بلندی‌های الجزایر باز هم دسته دسته شده بودند و اکنون در نزدیکی‌های مرز تونس تلاش می‌کردند که به دریای تیرنه برسند تا در آن‌جا محو شوند. پس از نوردیدن هزاران کیلومتر بر فراز این جزیره مانند پهناور که شمالش را دریای سیال حفاظت می‌کرد و جنوبش را امواج جامد شن‌ها و پس از گذشتن از فراز این اقلیم بی‌نام، با شتابی اندکی بیش از شتابی که امپراتوری‌ها و قوم‌ها در هزاران  هزار سال به خرج داده‌اند، شوق‌شان فرو کشیده بود و پاره‌ای ار آن‌ها از همان وقت آب شده و به صورت قطره‌های درشت و کم‌یاب بارانی در آمده بودند که شروع کرده بود به ضرب گرفتن روی سرپناه پارچه‌ای بالای سر چهار مسافر.
دلیجان روی جاده قرچ قرچ می‌کرد، جاده درست طرح‌ریزی شده بود اما هنوز کوبیده نشده بود. گاه گاه زیر طوقه‌ی آهنی یا زیر سم اسبی جرقه‌ای می‌زد یا سنگ آتش زنه‌ای به چهارچوب دلیجان می‌خورد یا، برعکس، با صدای خفه‌ای در خاک نرم گودال فرو می‌رفت. با این همه دو اسب زبان بسته مرتباً پیش می‌رفتند، گاه به گاه سکندری می‌خوردند و سینه‌هایشان را جلو داده بودند تا بتوانند دلیجان پر از اثاث منزل را بکشند و جاده را با دو جور قدم متفاوت پشت سر می‌نهادند. یکی از آن‌ها گاهی هوای بینی‌اش را با سر و صدا بیرون می‌داد و همین کار قدم‌هایش را نامیزان می‌کرد. آن وقت عربی که دلیجان را می‌راند پهنای افسار کار کرده را بر پشت آن اسب می‌زد و حیوان با مهارت ضرب‌آهنگ قدم خود را از سر می‌گرفت.
مردی که روی نیمکت جلویی پهلوی سورچی نشسته بود، فرانسوی سی ساله‌ای  بودکه با قیافه‌ی گرفته به دو کفلی که زیر پای او می‌جنبید نگاه می‌کرد. مردی بود خوش قد و بالا، چاق و چله، با صورت دراز و پیشانی بلند و چهارگوش و آرواره‌ی قوی و چشمان کم‌رنگ، به رغم فصلی که مدتی از آن می‌گذشت یک  کت کتانی سه دگمه به تن داشت که به مد روز یخه آن بسته بود و روی موهای کوتاه شده‌اش کاسکت نرمی نهاده بود. موقعی که باران شروع به باریدن روی سر پناه بالای سرشان کرد، مرد رو به توی دلیجان کرد و فریاد زد «خوبی؟» روی نیمکت دوم که بین نیمکت اول و تلی از چمدان‌ها و اثاث کهنه خفت افتاده بود، زنی با لباس فقیرانه اما پوشیده در شالی از پشم زبر، با بی‌حالی به مرد لبخند زد وبا حرکت مختصری از روی تعارف گفت: «آره، آره. » پسرک چهار ساله‌ای خود را به زن چسبانده و خوابیده بود. زن چهره‌ی دلپذیر و با تناسبی داشت، با موهای اسپانیایی موج‌دار و مشکی و بینی کوچک راست و نگاهی زیبا و گرم از چشمانی بلوطی رنگ. اما در این چهره چیزی بود که آدم را تکان می‌داد. نه این که فقط از آن گونه نقاب‌هایی باشد که خستگی یا چیزی شبیه به آن موقتاً بر خط‌های صورتش کشیده باشد، نه، بیش‌تر می توان گفت نوعی حالت گیجی و حواس‌پرتی دلپذیری بود که برخی از معصومان همواره بر چهره دارند اما در چهره‌ی آن زن به طرز گذرایی روی خط‌های صورت نمایان می‌شد. گاهی مهربانی بسیار چشمگیر نگاهش با برقی از ترس بی‌جهت درمی‌آمیخت  که بی‌درنگ خاموش می‌شد. با کف دستش که از کار پینه بسته بود و بندهای انگشتانش اندکی گره دار شده بود ضربه‌ی ملایمی به پشت شوهرش زد و گفت: «خوبم، خوبم.» و فوراً از لبخند زدن دست کشید و از زیر سرپناه به تماشای جاده پرداخت که برکه های آن شروع کرده بود به برق زدن.
مرد رو به عرب کرد که ساکت بود و چفیه با عقال زرد به سر داشت و هیکلش با آن شلوارک زمختی که خشتکش گشاد و پاچه‌ی آن بالای ماهیچه‌ی پایش تنگ شده بود، پف کرده بود. «هنوز هم خیلی راه هست؟» عرب از زیر سبیل‌های پرپشت سفیدش لبخند زد. «هشت کیلومتر دیگر رسیده‌ای.» مرد رو برگرداند، نگاهی بی لبخند اما با مواظبت به زنش انداخت. زن هنوز چشم از جاده برنداشته بود. مرد گفت: «افسار را بده دست من.» – عرب گفت «هرجور بخواهی.» افسار را به دست او داد، مرد پاهایش را بلند کرد تا عرب پیر از زیر آن ها سر بخورد و جایش را با او عوض کند. مرد با دو ضربه از پهنای افسار اختیار اسب‌ها را به دست گرفت و اسب‌ها طرز قدم خود را از سر گرفتند و ناگهان مستقیم‌تر حرکت کردند. عرب گفت: «معلوم است که اسب می‌شناسی.» پاسخ رسید، کوتاه و بی آن که مرد لبخند بزند: مرد گفت: «آره.»
روشنایی رنگ باخته بود و ناگهان شب فرا رسید. عرب فانوس چهارگوشی را که در سمت چپش قرار داشت از جعبه‌ی آن بیرون کشید و به طرف ته دلیجان چرخید و چند کبریت درشت را برای روشن کردن شمعی که در فانوس بود آتش زد. بعد فانوس را سرجایش گذاشت. اکنون باران ملایم و یک‌ریز می‌بارید و در نور کورسوی چراغ می‌درخشید و در آن دور و بر، تاریکی یک‌دست را از صدای خفیفی می‌انباشت. گاه گاه دلیجان از کنار خار زارها می‌گذشت، درختان پا کوتاه چندلحظه اندکی روشن می‌شد. اما در بقیه‌ی اوقات دلیجان از میان فضای برهوتی که تاریکی آن را پهناورتر می‌نمود می‌گذشت. فقط بوی علف سوخته یا، ناگهان، بوی تند کود آدم را به این فکر می‌انداخت که گه گاه از کنار کشت‌زارها می‌گذرد. زن از پشت سر راننده حرفی زد و مرد کمی اسب‌ها را کند کرد وبه عقب خم شد. زن تکرارکرد -«هیچ کس نیست. – میترسی؟ -چی گفتی؟» مرد حرفش را، این بار با فریاد،تکرار کرد. «نه،نه، با تو که هستم نه.» اما زن مضطرب به نظر می‌رسید. مرد گفت – «دردت گرفته؟ -یک کمی.» مرد اسب‌ها رابیشتر به حرکت آورد و باز هم فقط صدای زمخت چرخ‌ها که شیار می‌انداخت و صدای هشت سم نعل‌دار که برجاده می‌خورد تاریکی شب را پر می‌کرد.
یکی از شب‌های پاییز 1913 بود. مسافران دو ساعت پیش ار آن ایستگاه بونه راه افتاده بودند: پس از یک شبانه روز مسافرت روی نیمکت‌های سخت قطار درجه سه از الجزیره به آن ایستگاه رسیده بودند. در ایستگاه، دلیجان و عربی را دیده بودند که منتظرشان بود تا آنان را به ملک موقوفه‌ای ببرد که نزدیک دهکده‌ی کوچکی در بیست کیلومتری، میان زمین‌های زراعتی بود و قرار بود مرد مباشرت آن را بر عهده بگیرد. مدتی وقت گرفت تا چمدان‌ها و خرد ریزها را بار دلیجان کردند و بدی جاده هم بیشتر سبب تأخیر شان شده بود. مرد عرب، چنانکه گویی حس کرده است که هم‌سفرش نگران است به او گفت : «نترسید. این جا حرامی پیدا نمی‌شود.» مرد گفت: «حرامی همه جا هست. ولی من هم چیزی را که باید داشته باشم دارم.» و با دست روی جیب کوچک خود زد. عرب گفت: «حق داری. دیوانه همه جا پیدا می‌شود.» در این موقع، زن شوهرش را صدا زد. گفت : «هانری،دردم گرفته.» مرد غرغری کرد و اندکی بیشتر اسب‌ها را به حرکت آورد. گفت : «الان می‌رسیم.» لحظه‌ای بعد باز هم به زنش نگاه انداخت. زن با گیجی غریبی به روی او لبخند زد و با این حال به نظر نمی‌رسید که درد می‌کشد. «آره،خیلی.» مرد با همان جدیت به او نگریست. و زن باز هم رودربایستی به خرج داد. «چیزی نیست.شاید از قطار است.» عرب گفت: «نگاه کن،رسیدیم به ده.» راستی هم در سمت چپ جاده اندکی دورتر چراغ‌های سولفرینو را دیدند که باران آنها را تار کرده بود. عرب گفت: «ولی تو باید از جاده‌ی سمت راست بروی.» مرد دو دل بود، رو به زنش کرد. پرسید: «برویم خانه یا به ده؟» – «اوه!برویم خانه، بهتر است.» اندکی دورتر، دلیجان به سمت راست به طرف خانه‌ی ناشناخته‌ای پیچید که در انتظار آنان بود. عرب گفت : «یک کیلومتر مانده.» مرد رو به زنش گفت : «رسیدیم.» زن دولا شده بود و صورتش را میان دستهایش فرو برده بود. مردگفت : «لوسی.» زن تکان نمی‌خورد. مرد دستی به او زد. زن بی صدا گریه می‌کرد. مرد در حالی که هجاها را از هم جدا می‌کرد همراه با اشاره‌ی سر و دست گفت: «تو برو بخواب. من می‌روم دنبال دکتر.» – «آره. برو دنبال دکتر. خیال می‌کنم وقتش است.» عرب حیرت زده آنها را نگاه می‌کرد. مرد گفت: «دارد یک بچه می‌آورد. توی ده دکتر هست؟» – «آره،اگر دلت بخواهد می‌روم دنبالش.» – «نه، تو توی خانه بمان. مواظبت کن. من تندتر می‌روم. درشکه دارد یا اسب؟» – «درشکه دارد.» پس از آن عرب به زن گفت: «پسر پیدا می کنی . خدا کند خوشگل باشد.» زن به او لبخند زد، بی آنکه ظاهرش نشان بدهد فهمیده است یا نه. مردگفت: «نمی‌شنود. توی خانه باید داد بزنی و با اشاره حرفت را بفهمانی.»
دلیجان ناگهان از صدا افتاد و تقریباً بی سروصدا حرکت می‌کرد. جاده باریک تر شده و از آهک پوشیده بود. از کنار انبارهای کوچکی می‌گذشت که پوشیده از سفال بود و پشت آن‌ها نخستین ردیف تاکستان‌ها دیده می‌شد. بوی تند آب انگور تخمیر نشده به بینی‌شان خورد. از ساختمان‌های بزرگی گذشتند که بامهای بلندی داشت، و چرخ‌های دلیجان تفاله‌های کوره را که حیاط مانند بی درختی را با آن فرش کرده بودند له می‌کرد. عرب بی آنکه حرفی بزند افسار را گرفت تا بکشد. اسبها ایستادند، و یکی از آن‌ها نفس نفس می‌زد. عرب با دست خانه‌ی کوچکی را که با آهک سفید شده بود نشان داد. یک درخت موپیچ دور ِدر کوچک کوتاه خانه، که چهارچوب آن براثر کات زنی درخت آبی شده بود، پیچیده بود. مرد پرید روی زمین و زیر باران به سوی خانه دوید. در را باز کرد. در به قسمت تاریکی باز می‌شد که بوی اجاق خالی می‌داد. عرب که دنبال او آمده بود در تاریکی یک‌راست به طرف بخاری دیواری راه افتاد و کبریتی زد و رفت و چراغ نفت سوزی را که وسط آن‌جا روی میز گردی بود روشن کرد. مرد فقط آن قدر فرصت پیدا کرده بود که بفهمد آن جا مطبخ دوغاب زده‌ای است  با یک ظرف‌شویی که از آجر قرمز پوشیده شده، یک قفسه کهنه و تقویم رطوبت زده‌ای به دیوار آن. پلکانی پوشیده از همان آجر قرمز به طبقه‌ی بالا می‌رفت. مرد گفت: «آتش روشن کن» و به طرف دلیجان برگشت. (پسرکوچک را با خود برده بود یانه؟) زن بی آنکه حرفی بزند منتظر بود. مرد او را در بغل گرفت تا از دلیجان پایین بیاورد، لحظه‌ای اورا در بغل نگاه داشت، سر او را برگرداند.«می توانی راه بروی؟»، زن گفت: «آره»، و با دست پینه بسته‌اش بازوی مرد را نوازش کرد. مرد او را کشان‌کشان به خانه برد. عرب آتش روشن کرده بود و با حرکات دقیق و فرز آن را باشاخه‌ی مو می‌آراست. زن نزدیک میز ایستاده بود، دستش را روی شکمش گذاشته بود و بر صورت زیبایش که به سوی نور چراغ برگشته بود اینک امواج درد می‌گذشت. چنین می‌نمود که نه متوجه رطوبت شده است و نه متوجه متروکی و فقرخانه. مرد در اتاق‌های طبقه‌ی بالا گشتی زد. سپس آمد بالای پلکان. «توی آن اتاق بخاری نیست؟» عرب گفت: – «نه، تو آن یکی هم نیست.» مرد گفت: – «بیا.» عرب رفت پهلوی مرد. سپس پشت او پیدا شد، یک سر تشکی را گرفته بود که مرد سر دیگر آن را به داشت. تشک را کنار بخاری گذاشتند. مرد میز را به گوشه‌ای کشاند، عرب هم به طبقه‌ی بالا رفت و با یک بالش و چند تا پتو پایین آمد. مرد به زنش گفت: «بخواب آنجا» و او را به طرف تشک برد. زن دو دل بود. حالا بوی موی رطوبت گرفته‌ی اسب را که از تشک بلند می‌شد می شنیدند. زن مثل اینکه بالاخره فهمیده باشد آن‌جا چه جور جایی است با ترس و لرز دور و بر خود را نگاه کرد و گفت: «من که نمی‌توانم لباس‌هایم را در بیاورم.» مرد گفت: «هر چه لباس زیر داری در بیاور.» و دوباره گفت: «لباس‌های زیرت را دربیاور.» بعد به عرب گفت: «ممنون. یکی از اسب‌ها را باز کن. من سوارش می‌شوم و می‌روم ده.» عرب رفت بیرون. زن پشتش را به شوهرش کرده بود و گشت می‌زد، شوهرش هم دور خود می‌چرخید. بعد زن لم داد وهمین که دراز کشید و داشت پتوها را روی خود می‌کشید فقط بکبار نعره‌ای طولانی از ته حلقش برآورد گویی می‌خواست یک‌باره خود را از همه‌ی فریادهایی که درد در او انباشته بود خلاص کند. مرد که پهلوی تشک ایستاده بود گذاشت تا نعره بزند و بعد، وقتی زن ساکت شد، کلاهش را برداشت، زانو به زمین زد و روی پیشانی زیبا، بالای چشمان بسته‌اش را بوسید. سپس کلاهش را دوباره بر سرگذاشت ورفت بیرون زیر باران. اسبی که از دلیجان باز شده بود مدتی بود دور خود می‌چرخید، سم دست‌هایش در تفاله کوره فرو رفته بود. عرب گفت: «می‌روم یک زین پیدا کنم» – «نه، همان افسارش را بگذار بماند. همین‌طور سوارش می‌شوم. چمدان و اسباب‌ها را ببر توی آشپزخانه. تو زن داری؟ –  مرده است. پیر شده بود. –  دختر داری؟ نه، شکر خدا. ولی عروسم هست – بهش بگو بیاید. – می گویم. برو به سلامت.» مرد به عرب پیر نگاه کرد که زیر باران ریز بی حرکت ایستاده بود و از زیر سبیل‌های خیسش به او لبخند زد. مرد لبخند نمی‌زد اما با چشمان شفاف و تیزبینش به او نگاه می‌کرد. سپس دست به طرف عرب دراز کرد که او آن را به سبک عربها با نوک انگشتانش گرفت و بعد انگشتانش را روی لبانش گذاشت. مرد برگشت و صدای خش خش تفاله‌ی کوره را درآورد، به طرف اسب راه افتاد و بر پشت برهنه‌ی اسب پرید و با یورتمه‌ی کند دور شد.
از ملک موقوفه که بیرون رفت، راه چهار راهی را در پیش گرفت که بار اول چراغ‌های ده را از آنجا دیده بود. اکنون چراغ‌ها با پرتو درخشان‌تری می‌درخشید، باران بند آمده بود، و جاده که از سمت راست به سوی چراغ‌ها می‌رفت مستقیم از میان تاکستان‌هایی کشیده می‌شد که پرچین‌های سیمی آن‌ها  جا به جا برق می‌زد. تقریباً در نیمه راه، اسب خود به خود کند کرد و از دویدن افتاد. به کلبه مانند چهارگوشی نزدیک می‌شدند که قسمتی از آن با سنگ و آجر ساخته شده و به صورت اتاق درآمده بود و قسمت دیگر را که بزرگتر بود با تیر و تخته درست کرده بودند و سایبان بزرگ لبه برگشته‌ای روی پیشخان مانند برجسته‌ای داشت. بر روی دری که با زبانه به قسمت سنگی و آجری نصب شده بود این عبارت را نوشته بودند: «غذاخوری زارعی مادام ژاک.»اندکی نور از زیر در بیرون می‌زد. مرد اسبش را چسبانده به در نگه داشت و بی آنکه پیاده شود در زد. بی درنگ کسی از درون با صدای زنگ‌دار و قاطع پرسید: «چه خبره ؟» – «من مباشر تازه‌ی موقوفه‌ی سنت آپوتر هستم. زنم دردش گرفته. کمک می‌خواهم.» هیچ کس جواب نداد. لحظه‌ای بعد چفت‌های در کشیده شد، میله‌های پشت در برداشته و سپس کنار زده شد و در نیمه باز شد. موهای سیاه وزوزی یک زن اروپایی پیدا شد که گونه‌هایش گوشت‌آلو و بینی‌اش کمی پهن و لب‌هایش کلفت بود. «اسم من هانری کورمری است. می توانید بیایید پیش زن من؟ من می‌روم دنبال دکتر.» زن با چشمی به مرد خیره شده بود که به سبک سنگین کردن مردان و فلک زدگان عادت داشت. مرد هم نگاه اورا با قوت تاب می‌آورد ولی حتی یک کلمه بیشتر توضیح نداد. زن گفت: «می‌روم. تو برو.» مرد تشکر کرد و با پاشنه‌های پایش به اسب ضربه زد. چند لحظه بعد از میان یک جور پشته‌هایی از خاک خشک گذشت و به ده نزدیک شد. خیابانی که ظاهراً تنها خیابان ده بود پیش پایش بود و این سو و آن سوی خیابان را خانه‌های کوچک یک طبقه، همه شبیه هم، گرفته بود و مرد آن خیابان را درپیش گرفت تا به میدان کوچکی پوشیده از آهک رسید و آنجا به صورتی که انتظار نمی‌رفت جای‌گاهی با بدنه‌ی فلزی برای نواختن موسیقی دیده می‌شد. در میدان هم، مانند خیابان، پرنده پر نمی‌زد. کورمری به طرف یکی از خانه‌ها می‌رفت که اسب رم کرد. عربی که عبای تیره و پاره‌ای پوشیده بود از دل تاریکی بیرون جسته بود و به سوی او می‌آمد. کورمری فوراً از او پرسید: «خانه‌ی دکتر.» عرب سوار را براندازکرد. پس از آنکه او را برانداز کرد گفت: «بیا.» خیابان را در جهت معکوس در پیش گرفتند. روی یکی از ساختمان‌ها که قسمت هم‌کف آن از زمین بالاتر بود و از پلکانی دوغاب زده به آن راه داشتند، نوشته بودند: «آزادی، برادری.» پهلوی ساختمان باغچه ای میان دیوارهای خشت و گلی بود که در ته آن خانه‌ای قرار داشت، عرب خانه را نشان داد و گفت: «اینه ها.» کورمری از اسب پایین پرید و با گام‌هایی که هیچ نشانی از خستگی نداشت از باغچه گذشت بی آنکه نخل پاکوتاهی را که درست وسط باغچه بود و برگ‌هایش خشک شده و تنه‌اش پوسیده بود ببیند. در زد. کسی جواب نداد. برگشت. عرب ساکت آنجا منتظر بود. مرد دوباره در زد. صدای پایی از آن طرف بلند شد و پشت در قطع شد. اما در باز نشد. کورمری بازهم درزد و گفت: «دنبال دکتر آمده ام.» بی درنگ چفت‌های در کشیده شد و در باز شد. سر و کله مردی پیدا شد که قیافه‌ای جوان و ظریف داشت اما موهایش تقریباً سفید شده بود، اندامش بلند و نیرومند بود، ساق پایش را محکم در مچ پیچ پیچیده بود و یک جور کت شکاری پوشیده بود. لبخند زنان گفت: «سلام، شما کجایی هستید؟ تا حالا ندیده بودمتان.» مرد توضیح داد. «ها بله، شهردار به من خبر داده بود. ولی آخر اینجا هم شد جا که آدم بیاید بزاید.» مرد گفت که فکر می‌کرده است قضیه دیرتر پیش می‌آید و حتماً اشتباه کرده است. «خوب، برای همه پیش می‌آید. بروید، من ماتادور را زین می‌کنم و دنبالتان می‌آیم.»
دکتر، سوار براسب خاکستری خال خال، در نیمه راه بازگشت، زیر باران که باز شروع به باریدن کرده بود، به کورمری رسید که اینک از سر تا پا خیس شده گفت: «عجب رسیدنی، ولی خودتان خواهید دید این جاها خوب است فقط پشه دارد و حرامی بیابانی.» خود را به محاذات همراهش نگه می‌داشت. «ببینید، از دست پشه‌ها تا بهار در امان هستید. اما حرامی‌ها…» خندید، اما آن یکی بی آنکه یک کلمه حرف بزند هم‌چنان جلو می‌رفت. دکتر با کنجکاوی به او نگریست و گفت: «ابداً نترسید، همه چیز به خوبی و خوشی  تمام می‌شود.» کورمری نگاه چشمان کم رنگ خود را به سمت دکتر برگرداند، اورا با آرامی نگریست و با سایه ای از صمیمیت گفت: «نمی‌ترسم. من به سختی کشیدن عادت دارم.» – «بچه اولتان است؟» – «نه، پسر چهار ساله‌ام را گذاشته‌ام الجزیره پیش مادر زنم.» به چهار راه رسیدند و راه موقوفه رادر پیش گرفتند. دمی بعد تفاله‌ی کوره زیرپای اسب‌ها به هوا می‌پرید. وقتی اسب‌ها ایستادند و سکوت دوباره برقرار شد،  صدای نعره‌ای شنیدند که از خانه بلندشد. هر دو مرد پیاده شدند.
در زیر درخت مو که آب از آن می چکید سایه ای پناه گرفته و در انتظارشان بود. نزدیک‌تر که شدند عرب پیر را دیدند که یک گونی به سرش کشیده بود. دکتر گفت: «سلام، قدور، وضع چه جوره؟» پیرمرد گفت: «نمی‌دانم، مخصوصاً که من حاضر نیستم پیش زنها بروم.» دکتر گفت: «چه رسم خوبی. مخصوصاً پیش زن‌هایی که نعره هم می‌کشند.» اما دیگر هیچ نعره‌ای از درون خانه نمی‌آمد. دکتر در را باز کرد و وارد شد، کورمری هم به دنبالش.
روبروی آنان آتش فراوانی از شاخه های مو در بخاری دیواری شعله ور بود و حتی بیش از چراغ نفتی که در قابی از مس و مروارید از وسط سقف آویزان بود مطبخ را روشن می‌کرد. در سمت راست‌شان، ظرف‌شویی ناگهان از پارچ فلزی و حوله پوشیده شده بود. در سمت چپ، میز وسط مطبخ را به جلو قفسه‌ی کوچک چوپ سفید لرزانی هل داده بودند. حالا یک چمدان کوچک، یک قوطی کلاه و یک بقچه روی میز را پوشانده بود. در تمام گوشه کنارهای مطبخ بار و بندیل‌های کهنه، از جمله یک سبد بزرگ همه‌ی گوشه کنارها را گرفته بود و فقط یک جای خالی در وسط، نزدیک آتش، مانده بود. در این جای خالی، روی تشکی که عمود بر بخاری دیواری پهن کرده بودند، زن دراز کشیده بود، صورتش روی بالش بی روبالشی اندکی به یک ور افتاده و موهایش اکنون از هم باز شده بود. اینک دیگر پتوها نیمی از تشک را می‌پوشاند. در سمت چپ تشک، صاحب غذاخوری زانو زده بود و تکه‌ی نپوشیده‌ی تشک را می‌پوشاند. حوله‌ای را که آب قرمز از آن می‌چکید در طشتی ‌می‌چلاند. در سمت راست زن عربی، بی حجاب، چهار زانو نشسته بود و طشت لعابی دیگری را که اندکی پوسته پوسته شده و بخار آب گرم از آن بلند بود به حالتی که گویی پیشکش می‌کند در دست‌هایش گرفته بود. این دو زن هیکل خود را روی دو طرف ملافه‌ی دولایی انداخته بودند که از زیر تنه‌ی بیمار می‌گذشت. سایه‌ها و شعله‌های بخاری روی دیوارهای دوغاب زده و بسته‌هایی که اتاق را انباشته بود بالا و پایین می‌رفت و از آنها هم نزدیک‌تر روی صورت‌های آن دو زن پرستار و روی تن زن بیمار که زیر پتو مچاله شده بود به سرخی می‌زد.
وقتی که دو مرد وارد شدند زن عرب نگاه سریعی به آن‌ها انداخت و خندۀ ریزی کرد بعد روبه طرف آتش چرخاند، دست‌های لاغر و سیاه سوخته‌اش هم‌چنان طشت را پیشکش می‌کردند. زن صاحب غذاخوری نگاهی به آنان کرد و با خوشحالی فریاد کشید: «دکتر، دیگر احتیاجی به شما نیست. کار خودش تمام شد.» زن از جا برخاست و هر دو مرد در کنار بیمار چیز بی شکل خون‌آلودی دیدند که با نوعی حرکت در جا تکان می‌خورد و اکنون صدای ممتدی از او بیرون می‌آمد که شبیه قرچ قرچ زیر زمینی کمابیش نامحسوسی بود. دکتر گفت: «این طور می‌گویند. کاشکی به بند ناف دست نزده باشید.» زن خنده کنان گفت: «نه، باید یک کاری را هم برای شما می‌گذاشتیم.» از جا برخاست و جای خود را به دکتر داد که او هم نوزاد را از چشمان کورمری، که در آستانه در ایستاده و کلاه از سر برداشته بود، پنهان کرد. دکتر چمباتمه زد، کیفش را باز کرد و طشت را از دست زن عرب گرفت و زن عرب فوراً خود را از میان نور کنار کشید و در سه کنجی تاریک بخاری دیواری پناه گرفت. دکتر، هم‌چنان پشت به در، دست‌هایش را شست و روی آن‌ها الکل ریخت که قدری بوی تفاله‌ی انگور می‌داد و بویش آناً همه‌ی مطبخ را گرفت. در این لحظه، بیمار سرش را بلند کرد و شوهرش را دید. لبخند دل‌انگیزی شکل صورت زیبای خسته‌اش را عوض کرد. کورمری به سوی تشک رفت. زنش به نجوا به او گفت: «آمد»، و دستش را به طرف بچه دراز کرد. دکتر گفت: «بله. ولی آرام باشید.» زن با حالت پرس وجو به او نگاه کرد. کورمری که پایین تشک ایستاده بود به او اشاره کرد که آرام باشد.«بخواب.» زن به پشت افتاد. در این هنگام باران روی بام سفالی کهنه دو چندان می‌بارید. دکتر دست زیر پتو برد و کارهایی کرد. بعد برخاست و مثل این بود که چیزی را روبروی خود تکان می‌دهد. جیغ کوچکی شنیده شد. دکتر گفت: «پسر است. تیکه‌ی قشنگی هم هست.» صاحب غذاخوری گفت: – «این هم زندگیش را خوب شروع کرده. توی خانه تازه.» زن عرب از همان سه کنجی خندید و دوبار کف زد. کورمری به او نگاه کرد و او،خجالت زده، رو برگرداند. دکتر گفت: «خوب. حالا یک دقیقه از این جا بروید.» کورمری به زنش نگاه کرد. اما صوت زنش هم‌چنان روبه عقب افتاده بود. فقط دست‌هایش که روی پتوی زمخت دراز شده بود یادآور لبخدی بود که دمی پیش مطبخ فقرزده را انباشته و دگرگون کرده بود. مرد کاسکتش را به سر گذاشت و به طرف در رفت. صاحب غذاخوری فریادزد: «اسمش را چی می خواهید بگذارید؟» – «نمی‌دانم، فکرش را نکرده‌ایم.» مرد نگاهی به بچه انداخت: «حالاکه شما آمدید اسمش را می‌گذاریم ژاک.» زن صاحب غذاخوری زد زیر خنده و کورمری رفت بیرون. زیر شاخه‌ی مو، مرد عرب هم‌چنان گونی به سر، منتظر بود. نگاهی به کورمری انداخت که چیزی به او نگفت. عرب گفت: «بیا»، و گوشه‌ای از گونی خود را به طرف او دراز کرد. کورمری در آن پناه گرفت. شانه‌ی عرب پیر و بوی دودی را که از لباس‌هایش بلند می‌شد و باران را که بر گونی روی سرهایشان می‌بارید حس می‌کرد. بی آنکه به هم‌صحبتش نگاه کند گفت: «پسر است.» عرب جواب داد: «خدا را شکر. حالا دیگر خان خانان شدی.» آبی که از هزاران فرسنگ آن سوتر آمده بود بی وقفه جلو چشم آنان روی تفاله‌ی کوره می‌ریخت و گودال‌های بی شمار در آن کنده بود، بر روی تاکستان‌های دورتر می‌ریخت و داربست‌های سیمی هم‌چنان زیر قطره‌های باران برق می‌زد. به دریای شرق نرسیده بود و اکنون داشت تمام آن دیار، همه زمین‌های باتلاقی نزدیک رودخانه و کوه‌های اطراف و نیز زمین پهناور نیمه کویری را زیر آب می‌برد که بوی تند آن به دو مردی می‌رسید که زیر یک گونی تنگ کنار هم ایستاده بودند و پشت سر آنان صدای جیغ کوتاهی گاه گاه بلند می‌شد. شب دیر وقت کورمری با شورت بلند و پیراهن پشمی کلفت روی تشک دیگری نزدیک زنش دراز کشیده بود و رقص شعله‌ها را بر روی سقف تماشا می‌کرد. حالا دیگر مطبخ کم و بیش مرتب شده بود. در آن طرف ِزنش بچه در سبد رخت بی سر و صدا آرمیده بود و فقط گاهی غرغر ضعیفی از خودش درمی‌آورد. زنش هم خوابیده بود، رویش را به او کرده بود و دهانش اندکی باز بود.  باران  بند آمده بود.  فردا صبح بایستی کار را شروع کند. در کنار او، دست زنش که به همان زودی پینه بسته و تقریباً مثل چوب شده بود به او از کار خبر می‌داد. دست خود را جلو برد و آرام روی دست بیمار گذاشت و سرش را عقب کشید و چشمانش را بست.
نویسنده: آلبر کامو (Albert Camus)
یادداشت ویراستار متن فرانسه:
اینک «آدم اول» را منتشر می‌کنیم. «آدم اول» اثری است که آلبرکامو پیش از مرگ مشغول نوشتن آن بوده است. دست‌نوشته‌ی آن روز 4 ژانویه 1960 در کیف او پیدا شد. این دست‌نوشته در 144 صفحه است که قلم‌انداز پشت سرهم آمده و گاهی نه نقطه دارد و نه ویرگول و با دست‌خطی شتاب‌زده که خوانندن آن دشوار است نوشته شده و باز نویسی هم نشده است (به تصویرهای متن، صفحه های 10،49،109،233، نگاه کنید).
این کتاب را از روی دست‌نویس و نخستین متن ماشین شده‌ای که فرانسین کامو آن را ماشین کرده است تنظیم نموده‌ایم. متن را از نو نقطه‌گذاری کرده‌ایم تا بهتر فهمیده شود. واژه‌هایی که در خواندن آن‌ها مردد بوده‌ایم در کروشه نهاده شده‌ است. واژه‌ها یا پاره‌هایی از جمله‌ها که خواندن آن‌ها میسر نشده است با جای خالی میان کروشه مشخص شده است. زیرنویس‌هایی که با ستاره مشخص شده است واژه‌های بدل است که در متن دست‌نویس روی واژه‌ی اصلی نوشته شده و آن‌چه با حروف الفبا مشخص شده است، یادداشت‌های ویراستار با عدد مشخص شده است.
در پیوست‌ها متن ورق‌هایی ( که از 1 تا 5 شماره گذاری کرده‌ایم) آمده است که پاره‌ای از آن‌ها در دست‌نویس وارد شده ( ورق 1 پیش از فصل 4، ورق 2 پیش از فصل 6 مکرر) و سایر ورق‌ها (3، 4 و5) در پایان دست‌نویس.
دفتری که عنوان آن «آدم اول (یادداشت‌ها و طرح‌ها)»  است  دفترچه‌ای است فنری با کاغذ شطرنجی که مطالب آن خواننده را اجمالاً آگاه خواهد کرد که نویسنده  چگونه می‌خواسته است اثر خود را بپروراند، مطالب آن دفتر نیز جزء پیوست‌ها آمده است.
پس از خواندن «آدم اول» ملاحظه خواهید کرد که ما نامه‌ای را که آلبرکامو اندکی بعد از دریافت جایزه نوبل برای معلم خود، لویی ژرمن، فرستاده است و همچنین آخرین نامه‌ای را که لویی ژرمن  برای او نوشته است جزء پیوست‌ها آورده‌ایم.
وظیفه‌ی خود می‌دانیم که در این جا از «اودت دیانی کره آش»، «روژه گرونیه» و «روبر گالیمار» به پاس مساعدتی که همراه با محبت بی دریغ و استوار در حق ما مبذول داشته‌اند سپاس‌گزاری کنیم.
کاترین کامو

سگ خالی

صبح روز قبل از عید، نورا داشت مجسمه‌های کوچک پرسه پیو را روی طاقچه‌ای می‌گذاشت ـ امسال با آن‌همه آشفتگی‌ای که در درونش بود، ‌اصلاً حال و حوصله‌ی درست کردن درخت را نداشت- و دست‌هایش چوپانانی را که زانو زده بودند، گوسفند‌ها، فرشته‌ها و شاهان مجوس را قرار می‌داد، اما ذهنش جای دیگری بود. فکرش هم‌چون ستونی ثابت، متوجه‌ی آن زخم لعنتی دردناک بود، که صدای «تق»ی شنید. ضربه‌ی خشک و سختی را پشت سرش.
برگشت و با تعجب گلوب، سگ محبوب بولداگش را دید که تلو تلو خوران جلو می‌آمد و پوزه‌اش را برای جستجو به این طرف و آن طرف می‌گرفت. صدا کرد: «گلوب گلوب.» اما سگ، جست و خیزکنان، عملی که همیشه انجام می‌داد، به سمت او نرفت. بلکه انگار که نفهمیده باشد، نامصمم ایستاد.
موضوع عجیبی بود. نورا زانو زنان به سگ نزدیک شد و سر بزرگ او را بین دستان خود گرفت و به او گفت: «چته گلوب؟ مریضی گلوب؟ چرا این‌طوری نیگام می‌کنی گلوب؟» در همین حال متوجه شد که سگ او را نمی‌بیند.
از مدت‌ها قبل متوجه شده بود در چشمان گلوب نوعی هاله‌ی شیری رنگ در حال شکل گرفتن است. حالا این تاری تمام مردمک را در برگرفته بود. نورا یک دستش را دو سه بار جلوی چشمانش تکان داد. مردمک‌ها لرزشی نداشتند. کور. حالا آن صدای کمی قبل توضیحی داشت. گلوب در حالی که کورمال جلو می‌آمد در تاریکی به پایه‌ی یک میز خورده بود.
او آن سگ را به زن هدیه کرده بود. بنابراین آخرین تکه‌ی زنده‌ی او بود که از او برای زن باقی می‌ماند و او دیگر آن‌جا نبود. ناپدپد شده بود و زن را ترک کرده بود و بنابراین گلوب تنها دستاویزی بود که زن برای امکان ادامه دادن به زندگی می‌توانست به‌آن در آویزد و مسلماً دریابد که این‌ها داستان‌های عجیبی به نظر می‌آیند،‌ اما این حوادث غالبا در زندگی اتفاق می‌افتند.
ترس او را فرا گرفت. باز هم به‌طور وحشتناکی خود را بیش از پیش در آن خانه‌ی بزرگ تنها احساس کرد. هیچ‌کس آن‌جا نبود که بتواند به او کمکی کند. حتی انگار که غرش کشدار و مرموز شهر،‌ آن نوع ناله‌ی عمیق و دردناک، ناگهان خاموش شده بود. و نورا در سکوت بیش از حد سالن، یک‌باره ضربان‌های قلبش را که می‌تاخت شنید.
فوراً باید دام‌پزشکی را خبر می‌کرد. احتمالاً موردی عفونی بود و می‌بایست به دنبال راه چاره‌ای می‌گشت. اما پیشاپیش می‌دانست:دامپزشک اصلاً از موضوع سر در نمی‌آورد. آخرین بار چشم‌های سگ را با تردید امتحان کرده بود و بحث‌های مبهمی در رابطه با مسمومیتی پیش کشیده بود و آنتی بیوتیک داده بود. اما آنتی بیوتیک‌ها به هیچ دردی نخورده بودند. و تازه شب تولد میسح بود و دام‌پزشک پیدا نمی‌شد و همه‌ی مردم، دیوانه به نظر می‌آمدند. اگر از کسی تقاضا می‌کرد، همه‌ی پاسخ‌ها یکی بود: «حتماً خانم، اما بعد از تعطیلات.» بعد از تعطیلات؟
او در ضمن در حالی که گلوب را صدا می‌زد از طرفی به طرف دیگر اتاق می‌رفت تا بررسی کند که آیا دیگر اصلاً نمی‌بیند. و گاهی به‌نظر می‌رسید که سگ حداقل سایه‌ی او را درمی‌یافت و زود به طرفش می‌رفت. اما گاهی به جهتی اشتباه می‌رفت و با اثاثیه برخورد می‌کرد. به شدت دلش برای سگ و برای خودش سوخت. و به فردا شب فکر کرد. به شام وحشتناک عید تولد مسیح که انتظار او را می‌کشید. او تنها برای اولین بار در خانه‌ی بزرگ؛ و از آپارتمان‌های همسایه‌ها، صداها، آواها و خنده‌ها؛ و گلوب که مثل همیشه در کنارش روی زمین، پوزه‌اش را به سمت او خواهد گرفت و با مردمک‌هایی تار، بی آن‌که ببیند، به او خیره خواهد شد.
آن‌وقت به خاطر بی‌رحمی اتفاقات، حالتی از خشم و غضب او را فراگرفت. به قیمت زیر و رو کردن همه‌ی میلان هم شده باشد باید دام‌پزشکی گیر بیاورد. حداقل این‌که می‌فهمید آیا جای امیدواری هست یا نه. در کمال نگرانی، فکری عجیب و غریب که در شرایط عادی به نظرش غیر منطقی می‌رسید به‌مغزش خطور کرد. به پروفسور کله ری، چشم‌پزشک سرشناس که می‌دانست دوست آن مرد بوده است تلفن کند. اما کله ری در باره‌ی او چه فکر می‌کرد؟ تقاضا از یک شخص بلند مرتبه برای امتحان کردن یک سگ، دیوانگی بود. مهم نیست؛ حتی اگر به او بربخورد. اگر قلبی از سنگ نمی‌داشت، اهمیت بیش از حد موضوع را در می‌یافت.
عجب. فکر می‌کرد که کسی در مطب پروفسور کله ری جواب ندهد. یا به او جواب بدهند که پروفسور بیرون است. یا که آن روز کسی را نمی‌پذیرد. یا که آن روز یک دقیقه‌ی آزاد ندارد و می‌بایست برای بعد از عید وقت گرفت. یا که تلفن دائماً اشغال باشد. یا که تلفن خراب باشد. یا حتی این‌که پروفسور کله‌ ری، تنها آدمی در جهان که می‌توانست کمکش کند، ناگهان همان روز صبح مرده باشد.اما برعکس، ‌موضوعی باور نکردنی، خود شخص چشم‌پزشک بود که جوابش را می‌داد و زن را فوراً شناخت و انگار همه‌ی آن‌چه را که اتفاق افتاده بود می‌دانست. و اشاره‌ای به مرد نکرد، و وقتی که زن با طول و تفصیل دست و پاگیری بی آن‌که به او توهین کند سعی کرد توضیح بدهد که به چه چیزی احتیاج دارد، او قهقهه‌ی بلندی سر داد و فورا گفت: «راست شو بگین خانم، شما شهامت ندارین بهم بگین که موضوعه یک سگ در کاره… اما شما بهم خیلی کم لطفی می‌کنین. من سگا رو بیش‌تر از آدما دوست دارم…نکنه موضوع بولداگ معروف شماست…درست اون؟ بله؟ دیگه نمی‌بینه؟ حیوون بیچاره…حتما بیارینش پیشم خانم. ببینین، ‌الان باید برم بیمارستان. اما ساعت چهارونیم منتظر تونم.»
خیالش راحت شد. آفتاب با روشنای ملایمی بر مخمل بنفش یک مبل می‌تابید. هیاهوی بیرون، در شهر،‌ هم‌چون آوای کریسمس بود که نزدیک می‌شد و دیگر کریسمس جای ترس نداشت. کریسمس چونان آن عید شیرین بی‌غم و غصه‌ی آن دورانی بود که او کودک بود. نه، نه، نمی‌باید خود را با اولین مشکل، باخت. چه خصلت ناخوشایندی داشت. در جهان به لطف خدا هنوز آدم‌های خوب وجود دارند. همه، آدم‌های بی وجدانی نیستند.
روز بسیار سرد و آرامی بود. گرچه باد نمی‌وزید،‌ اما هوا با وجود دود غلیظ و بخارات راکد بر سطح شهر،‌ به‌طور توضیح ناپذیری شفاف بود. نورا در حالی که منتظر زمان بردن گلوب نزد چشم‌پزشک بود، در خانه آواز می‌خواند. سگ در ضمن جان تازه‌ای گرفته بود و در برخی حالات همچون سال پیش، با شباهت به یک اژدها، به یک مَشکِ پُر، به یک گاو نر،‌به یک ابر، به یک تخیل مبالغه‌آمیز، از نظر جسمانی محشر بود. مثل آن موقعی که زیبایی سحر انگیز و خارق العاده‌ی او، مردم را در خیابان متوقف می‌کرد.
اما مشکل این که ساعت چهارونیم، که نورا با زحمت فراوان سگ را مقابل در دکتر از تاکسی پیاده کرد، روز داشت به پایان می‌رسید. و در اثنایی که چراغ‌های تزیینی کریسمس در چشم اندازی مغشوش و نامنظم روشن می‌شدند، نوسانات سرخ‌گون غروب بر بالاترین قرنیز‌ها می‌تابید.
نورا توجهی به‌آن نکرد و وارد ساختمان شد و خود را به‌دست آن اتفاقات کوچک تسلا بخشی که پیش رویش گشوده می‌شدند سپرد. چون که مردم در اتاق انتظار پر ازدحام مطب کله ری، به شدت نگران گلوب و مصایبش شدند و بعد، دکتر کله‌ری با خوش‌رویی حق تقدم را به سگ داد؛ آمد و به داستانش گوش داد و چشم‌هایش را نگاه کرد و گفت که هیچ جای نومیدی وجود ندارد؛ موضوعی موضعی نیست و همه به ضعف عمومی بدن بر می‌گردد و بنابراین جای امیدواری دارد. سگ هم با احساس غریبگی، ابراز ناآرامی می‌کرد و خود را خجول به صاحبش می‌چسباند.
به‌تدریج که پزشک صحبت می‌کرد، به طور غیر قابل وصفی خیالش راحت شد. پس مسئله‌ی کوری در میان نبود. مسئله‌ی احتضار آرام حیوانی که در خانه تلوتلو می‌خورد و بی آن‌که قدرت جهت‌یابی داشته باشد و مدام تصادم‌های دل‌ضعفه‌آوری می‌کند در میان نبود. هیچ‌چیز به پایان نرسیده بود (چون وقتی که گلوب وجود نداشته باشد، نورا احساس می‌کند که آخرین پیوندش با آن مرد،‌ معشوق، قطع شده است و زندگی تبدیل به همان عذاب جهنم می‌شود). نه، گلوب زنده خواهد ماند. دیدش را به دست خواهد آورد و باز روی چمن‌زار باغ ملی، همراه قهقهه‌ی کودکان، دنبال توپ خواهد کرد.
اما در پایان دیدار، وقتی که نورا بیرون رفت و خود را با سگ در قلاده در میدان کوچک یافت، دیگر شب فرارسیده بود. دکتر کله‌ری حالا داشت مریض‌های دیگر را می‌دید. بیماران در انتظار، دیگر به حیوان فکر نمی‌کردند. بلکه هم‌چنان نگران مشکلات خود بودند و نورا فهمید که در آن لحظه، حتی یک نفر هم در جهان وجود ندارد که به او فکر کند.
در میدان کوچک، یک ایستگاه تاکسی بود. اما در آن شب جنون آمیز، تاکسی‌ای نمی‌آمد و همه جذب گرداب سرگیجه آور کریسمس شده بودند. نورا منتظر ماند. سگ نشسته در کنار، پوزه‌اش را به طرف او بلند می‌کرد و می‌پرسید چه شده است.
حالا دیگر هیچ‌کس توجهی به بولداگ کور نداشت. هیچ‌کس به زن توجهی نمی‌کرد. این میدان کوچکی در مرکز شهر بود. دورادورش مغازه‌های نورانی و این‌جا و آن‌جا ردیف چراغ‌ها که با ضرباهنگی از پیش تعیین شده به شدت روشن و خاموش می‌شدند. سر نبش، یک فروشگاه بزرگ پوست فروشی. آن مرد درست دو سال پیش به خاطر کریسمس، پوست خز برای او خریده بود. و کنارش تابلوی یک کلوب شبانه‌ی معروف. بارها با او به آن‌جا رفته بود و بعد همیشه بگومگوهای معمول؛ چون که مرد بعد از مدتی دلش می‌خواست برود بخوابد و اما زن می‌خواست منتظر نمایش شود. همه‌چیز، خانه‌ها، نمایشگاه‌ها، تابلوها، تبلیغات، انگار به او، به نورا می‌گفتند: «یادت می‌آید؟ یادت می‌آید؟» اما همه‌چیز به پایان رسیده بود.
تاکسی نمی‌آمد. سرما همچون تیغه‌ی یخ وارد بدن او شده بود. بولداگ ناگهان از سرما به آرامی شروع به گریه کرد. دیگر یک مَشکِ پُر نبود. دیگر یک اژدها نبود. یک ابر نبود. ارباب پیر نحیف و بیمار و خسته‌ای بود که جهان فراموشش کرده بود.
زن، مبهوت دور و برش را نگاه می‌کرد. آن همه جمعیت از کجا می‌آمد؟ انگار به عمد از اعماق پنهان شهر بیرون ریخته بودند تا او را کلافه کنند. مردان، زنان، دختران و پسران، کودکان، پیران، همچون کابوسی از بازی چرخ‌زدن به گرد او، در میدان کوچک جمع می‌شدند و همه چهره‌ی بر انگیخته‌ای داشتند. همه بسته‌های رنگارنگ داشتند. همه لبخند می‌زدند. همه شاد بودند. کریسمس، عذاب بود!
کریسمس نوعی هیولا بود. شهر را مدهوش کرده بود. مردان و زنان را به هیجان می‌آورد و همه‌ی آنان را شاد می‌کرد. به خانه‌ی خالی و در سکوتی که انتظارش را می‌کشید فکر کرد؛ به زوایای تاریک. با شرمندگی دریافت که گریه می‌کند. اشک‌ها از گونه‌هایش همچون جوی جاری بود و هیچ کس توجهی به آن‌ها نمی‌کرد. آن مرد کجا بود؟‌ شاید او هم با بسته‌های کوچک و بزرگ، شاید او هم شاد، بازو در بازوی دختری زیباتر و جوان‌تر از او، در همین میدان بود؛ در میان جمعیت بی‌عنان. تاکسی نمی‌آمد. شاید یک ساعت سپری شده بود. سگ از سرما با ناله‌هایی آرام می‌نالید و او نمی‌توانست تسلایش دهد. بیگانه بودن و بی‌نگاهی عاشقانه در قلب جشن، چه وحشناک است. آن وقت سرانجام فهمید که گلوب بیچاره، بولداگ، نمی‌تواند به‌هیچ درد او بخورد. حتی اگر دیدش را هم به دست می‌آورد و حتی اگر به جای دو چشم، صد چشم بینا می‌داشت، باز هم به هیچ درد نمی‌خورد. چون که گلوب فقط یک سگ بود. سگی که سر آخر هیچ‌چیز از زن و از رنج او نمی‌دانست. و حتی سهمی کوچک، یک نشانه و اثری ناچیز از مرد، از معشوق دور، در سگ باقی نمانده بود. سگ تهی بود.
بنابراین تنها بود. از کنارش می‌گذشتند. به او ساییده می‌شدند. حتی چند بار تا حد زمین خوردن به او تنه زدند. اما کسی در صورتش نگاه نمی‌کرد و در نمی‌یافت که چقدر غمگین است. کریسمس، تنهایی بود. نومیدی بود. شیطانی بود که با دندان‌هایی آتشین، قلب او را، در بالای فم‌المعده، می‌جوید.
نویسنده: دینو بوتزاتی (Dino Buzzati)
مترجم: محسن ابراهیم

برگرفته از کتاب «کولومبره و پنجاه داستان دیگر»
نشر مرکز 1382

کهن‌ترین داستان جهان

شهر «لاپاز» در ارتفاع پنج هزارمتری سطح دریا قرار دارد ــ از این بالاتر دیگر نمی‌توان نفس کشید. «لاما»ها هستند و سرخ‌پوست‌ها و دشت‌های بایر و برق‌های ابدی و شهرهای مرده و عقاب‌ها. پایین‌تر، در دره‌های گرمسیری، جویندگان طلا و پروانه‌های عظیم جثه می‌پلکند.
«شوننبام» در طی آن دو سالی که در اردوگاه «نورنبرگ» آلمان گذرانده بود تقریباً هرشب خواب لاپاز، پایتخت بولیوی، را می‌دید و هنگامی که امریکایی‌ها آمدند و درهای مکانی را که در نظر او عالم عقبی بود گشودند با سماجتی که فقط خیال‌پردازان حقیقی می‌توانند از خود نشان دهند چندان مبارزه کرد تا عاقبت پروانه‌ی ورود به کشور بولیوی را به دست آورد.
شوننبام سابقاً در شهر «لودز» لهستان به حرفه‌ی خیاطی اشتغال داشت: وارث سنت بزرگی بود که پنج نسل خیاط یهودی به آن جلوه و جلال بخشیده بودند. در لاپاز مستقر شد و پس از چند سال رنج و تلاش مداوم عاقبت توانست با سرمایه‌ی خود دکانی باز کند و اسم آن را «شوننبام، خیاط پاریسی» بگذارد و رونقی به کار خود بدهد. مشتریان رو آوردند و دیری نپایید که او در طلب دستیار برآمد. این کار آسان نبود، زیرا سرخ‌پوستان دشت‌های مرتفع جبال «آند» به میزان بسیار محدودی «خیاط پاریسی» برای جهان تهیه می‌کنند و ریزه کاری‌های سوزن با انگشت‌های آنان کم‌تر سرسازگاری دارد. شوننبام ناچار می‌بایست وقت بسیاری را صرف تعلیم مبانی هنر خیاطی به آن‌ها بکند تا از این هم‌کاری نتیجه‌ای سودآور عایدش شود.
پس از چندین بار آزمایش بی‌حاصل، عاقبت مجبور شد که با وجود کارهای انباشته به تنها ماندن تن دردهد. اما برخوردی نامنتظر چنان گرهی از کار فروبسته‌ی او گشود که ناچار مشیت الهی را که همیشه خیرخواه خود دیده بود در آن دخیل دانست، زیرا از میان سی‌هزارتن یهودی شهر لودز او یکی از معدود بازماندگان بود.
خانه‌ی شوننبام در ارتفاعات بالای شهر بود و قافله‌های لاما هر سحر از زیر پنجره‌اش می‌گذشتند. به حکم آیین‌نامه‌ی یکی از اولیای امور که نگران جلوه‌ی تجدد پایتخت بوده است، این جانوران حق عبور از خیابان‌های لاپاز را ندارند، اما چون تنها وسیله‌ی حمل‌ونقل در جاده‌ها و کوره‌راه‌های کوهستانی هستند و راه‌سازی در آن‌جا مدت‌هاست که معوق مانده است منظره‌ی عبور لاماها از حوالی شهر در طلوع فجر با بار صندوق‌ها و خورجین‌ها برای همه‌ی کسانی که از آن کشور دیدن می‌کنند آشناست و شاید تا سالیان دیگر هم آشنا باشد.
پس شوننبام هر صبح که به دکانش می‌رفت به این قافله‌ها برمی‌خورد. وانگهی از لاماها خوشش می‌آمد بی‌آن‌که خود دلیلش را بداند. شاید از آن‌رو که در آلمان لاما نبود. معمولاً دو سه تن سرخ‌پوست دسته‌های بیست سی‌تایی از این حیوانات را که می‌توانند باروبنه‌ای غالباً چندین برابر وزن خود حمل کنند به طرف دهکده‌های دورافتاده‌ی جبال آند می‌بردند.
یک روز که تازه آفتاب سرزده بود و شوننبام به‌سوی لاپاز فرود می‌آمد در راه به یکی از این قافله‌ها برخورد که تماشای آن‌ها همیشه لبخندی دوستانه برلب او می‌آورد. قدم آهسته کرد و دست پیش برد تا پوست یکی از آن حیوانات را در حین عبور نوازش کند. هرگز سگ یا گربه را که در آلمان فراوان بودند نوازش نمی‌کرد و هرگز به صدای پرندگان هم که در آلمان آواز می‌خواندند گوش نمی‌داد. بی‌شک گذارش از اردوگاه‌های مرگ تا اندازه‌ای او را نسبت به آلمانی‌ها محتاط کرده بود.
تازه نوک انگشتانش به پهلوی حیوان رسیده بود که ناگهان نگاهش بر چهره‌ی یک سرخ‌پوست که از کنارش می‌گذشت متوقف ماند. مرد پابرهنه و پابرچین می‌رفت و عصایی در دست داشت. شوننبام در نظر اول چندان توجهی به او نکرد: نگاه سرسری‌اش نزدیک بود برای همیشه از چهره‌ی او دور شود. این چهره‌ای زرد و تکیده بود و منظری چندان ساییده و سنگ‌آسا داشت و گویی چندین قرن ذلت جسمانی آن را ساخته بود. اما چیزی آشنا، چیزی از پیش دیده، و در عین حال چیزی وحشت‌آور و کابوس‌وار ناگهان در دل شوننبام جنبید و هیجانی بی‌اندازه در او برانگیخت. اما حافظه‌اش هنوز سر یاری نداشت. آن دهان بی‌دندان، آن چشم‌های خمار درشت و میشی که گویی چون زخمی جاودان به روی جهان دهان گشوده بود، آن بینی غم‌زده و مجموعه‌ی آن شکایت ابدی –نیمی پرسش و نیمی سرزنش_ که در چهره‌ی مرد راه‌پیما موج می‌زد یک‌باره به تمام معنی روی تن خیاط ــکه پشت به او کرده بود و می‌خواست به راه خود برودــ افکنده شد. فریاد خفه‌ای برآورد و سربرگرداند.
ــ گلوکمن! تو این‌جا چه می‌کنی؟
بی‌اختیار به زبان یهودیان آلمانی سخن گفته بود، و مردی که بدین‌گونه مخاطب قرار گرفته بود، چنان‌که گویی شعله‌ی آتش او را سوزانده باشد، به کناری جستن کرد و در امتداد جاده پا به گریز نهاد. شوننبام با چالاکی بی‌سابقه‌ای که برخود گمان نمی‌برد او را دنبال کرد، در حالی‌که لاماها بی‌شتاب و مغرور به راه خود ادامه می‌دادند. در خم جاده به او رسید، شانه‌اش را چنگ زد و وادارش کرد که بایستد. خود گلوکمن بود، هیچ شک نداشت. فقط شباهت قیافه نبود، بلکه آن حالت رنج و آن پرسش خاموش هرگز نمی‌توانست او را به اشتباه اندازد. چشمانش گویی پیوسته می‌پرسید: «چه می‌خواهید؟ از جان من چه می‌خواهید؟» در گوشه‌ی تنگنا، پشت به صخره‌ی سرخ، چون حیوانی به دام افتاده ایستاده بود، دهان گشوده و لب‌ها از روی لثه‌ها پس رفته.
شوننبام با همان زبان یهودی فریاد کشید:
ــ خودتی، می‌گویم خودتی!
گلوکمن هراسان سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان زبان یهودی از ته گلو نالید:
ــ من نیستم! اسم من «پدرو»ست. من تو را نمی‌شناسم.
شوننبام با لحنی پیروز فریاد برآورد:
ــ پس این زبان را از کجا یاد گرفته‌ای؟ در کودکستان لاپاز؟
دهان گلوکمن بازتر شد. سراسیمه نگاهی به‌سوی لاماها افکند، گویی آن‌ها را به مدد می‌طلبید. شوننبام او را رها کرد و پرسید:
ــ آخر از چه می‌ترسی، بدبخت؟ من دوست توام. کی را می‌خواهی گول بزنی؟
گلوکمن با صدایی تیز و استغاثه کننده با همان زبان جیغ زد:
ــ اسم من پدروست.
شوننبام با ترحم گفت:
ــ پاک دیوانه شده‌ای. خوب، که اسم تو پدروست… پس این را چه می‌گویی؟
دست گلوکمن را چنگ زد و به انگشت‌هایش نگاه کرد: حتی یک ناخن نداشت…
ــ این را چه می‌گویی؟ لابد سرخ‌پوست‌ها ناخن‌هایت را کشیده‌اند؟
گلوکمن باز هم خود را تنگ‌تر به صخره چسباند. آهسته آهسته دهانش به هم رفت و ناگهان اشک روی گونه‌هایش سرازی شد. با لکنت زبان گفت:
ــ مرا لو ندهی؟
ــ تو را لو ندهم؟ به کی لو بدهم؟ چرا لو بدهم؟
نوعی آگاهی وحشت‌آور ناگهان گلویش را گرفت. نفس در سینه‌اش تنگ شد و عرق بر پیشانی‌اش نشست. ترس بر او هجوم آورد، ترسی شرم‌آور که ناگهان سرتاسر پهنه‌ی زمین را از مخاطرات کراهت‌آور انباشت. سپس به خود آمد و فریاد زنان گفت:
ــ ولی تمام شده! پانزده سال است که تمام شده، تمام تمام!
خرخره‌ی گلوکمن روی گردن دراز و باریکش با تشنج تکان خورد و نوعی زهرخند زیرکانه به سرعت از روی چهره‌اش گذشت و فوراً ناپدید شد.
ــ همه‌شان همین را می‌گویند. وعده‌ها را من یکی باور نمی‌کنم.
شوننبام احساس خفقان کرد و نفس بلندی کشید: در ارتفاع پنج هزارمتری بودند. اما می‌دانست که ارتفاع دخیل نیست. با لحنی مطنطن گفت:
ــ گلوکمن، تو همیشه ابله بوده‌ای. اما با این حال، کوششی بکن! دیگر تمام شد! نه هیتلر هست، نه اس اس هست، نه اطاق گاز هست. حتی ما یک مملکت داریم که اسمش اسراییل است، ارتش داریم، دادگستری داریم، دولت دایم! دیگر گذشت! دیگر احتیاجی نیست که مخفی بشویم!
گلوکمن بی‌هیچ نشانی از شادمانی خندید:
ــ ها، ها، ها! همه‌اش کشک است!
شوننبام زوزه‌کشان گفت:
ــ چی کشک است!
گلوکمن با لحنی مطلع گفت:
ــ اسراییل! وجود خارجی ندارد!
شوننبام پا برزمین کوبید و رعد آسا غرید:
ــ چه‌طور وجود ندارد؟ وجود دارد! مگر روزنامه‌هارا نخوانده‌ای؟
گلوکمن با قیافه‌ای بسیارزیرکانه به سادگی گفت:
ــ ها!
ــ آخر یک قنسولگری اسراییل در لاپاز هست، توی همین شهر! می‌شود روادید گرفت! می‌شود آن‌جا رفت!
گلوکمن با لحنی مطمئن گفت:
ــ همه‌ش کشک است! این هم کلک آلمانی‌هاست.
اندک اندک مو بر اندام شوننبام راست می‌شد آن‌چه او را می‌ترساند به خصوص قیافه‌ی زیرکانه و حالت برتر گلوکمن بود. ناگهان با خود اندیشید: و اگر حق با او باشد؟ از آلمانی‌ها کاملاً برمی‌آید که چنین حقه‌ای سوار کنند. به فلان‌جا مراجعه کن، با اسناد ومدارکی که یهودی بودنت را ثابت کند، تا تو را مجاناً به اسراییل ببرند: خود را معرفی می‌کنی،سوار کشتی می‌شوی و از اردوگاه مرگ سردر می‌آوری. خداوندا، چه دارم فکر می‌کنم؟ پیشانی‌اش را خشکاند و سعی کرد که لبخند بزند. آن‌وقت متوجه شد که گلوکمن، با همان قیافه‌ی زیرکانه و لحن مطلع، دارد حرف می‌زند:
ــ اسراییل یک حقه است برای این‌که همه را با هم جمع کنند، همه‌ی آن‌هایی را که توانسته‌اند مخفی بشوند، تا بعد همه را یک‌جا به اطاق گاز بفرستند… فکر بکری است، مگر نه؟ این کارها از آلمانی‌ها خوب برمی‌آید. می‌خواهند همه‌ی ما را آن‌جا جمع کنند، همه را تا نفر آخر، و بعد یک‌جا… من آن‌ها را می‌شناسم.
شوننبام با لحنی آرام، چنان‌که گویی با بچه‌ای حرف می‌زند، گفت:
ــ ما یک کشور یهودی داریم که مال خودمان است. ارتش دایم. در سازمان ملل نماینده داریم. تمام شد. به تو می‌گویم تمام شد!
گلوکمن با همان لحن مطمئن گفت:
ــ همه‌اش کشک است!
شوننبام دستش را به دور شانه‌ی او انداخت و گفت:
ــ بیا به خانه‌ی من برویم. باید به طبیب مراجعه کرد.
دو روز طول کشید تا توانست از میان سخن‌های آشفته‌ی او راه به جایی ببرد: گلوکمن پس از رهایی از اردوگاه ــ که علت آن‌را اختلاف موقت میان ضد یهودیان می‌دانست ــ در دشت‌های مرتفع جبال آند پنهان شد، زیرا یقین داشت که اوضاع دیر یا زود به حال اول برمی‌گردد، اما اگر خود را ساربان کوه‌های «سیرا» وانمود کند شاید بتواند از چنگ «گشتاپو» بگریزد.
هربار که شوننبام می‌کوشید تا برایش توضیح دهد که دیگر گشتاپویی در کار نیست و هیتلر مرده است و آلمان تحت تصرف است، گلوکمن به همین بس می‌کرد که شانه‌هایش را بالا بیندازد و قیافه‌ای آب زیرکاه به خود بگیرد: او واردتر است و خودش را به تله نخواهد انداخت؛ و شوننبام چون چنته‌ی استدلالش خالی می‌شد عکس‌هایی به او نشان می‌داد که از اسراییل، از مدارسش، از ارتشش، از جوانان محکم و مصمم‌اش برداشته شده بود، اما گلوکمن ناگهان دعایی برای مردگان می‌خواند و برقرباینان بی‌گناهی که حیله‌ی دشمن آن‌ها را گردهم آورده بود تا کشتن‌شان آسان‌تر شود ندبه می‌کرد.
سال‌ها پیش، شوننبام از ضعف مشاعر او خبر داشت: می‌دانست که نیروی عقلانی‌اش کمتر از تنش در مقابل شکنجه‌های وصف ناپذیری که دیده بود تاب آورده است. در اردوگاه، گلوکمن قربانی سوگلی فرمانده افراد اس‌اس، «هاوپتمن شولتزه» بود، همان جلاد ستمگری که با دقت کامل از طرف مقامات آلمانی انتخاب شده بود و به نحو احسن از عهده‌ی اعتمادی که بر او کرده بودند برآمد. بنابر دلایلی مرموز و نامعلوم، گلوکمن بینوا مرکز توجه آزارهای او قرار گرفت و از میان زندانیان، با وجودی که بسیار کارکشته و خبره بودند، هیچ‌کس گمان نمی‌برد که گلوکمن بتواند از زیر دست او جان به در ببرد.
شغل او هم مثل شوننبام خیاطی بود و گرچه انگشت‌هایش فن به کار بردن سوزن را تا اندازه‌ای از یاد برده بودند، اما او هنوز آن‌قدر زبرو زرنگ بود که دوباره به سرعت آماده‌ی کار شود. دکان «خیاط پاریسی» عاقبت توانست از عهده‌ی سفارش‌ها برآید.
گلوکمن هرگز با کسی حرف نمی‌زد. پشت پیشخوان در گوشه‌ی تاریکی روی زمین می‌نشست و دور از چشم ارباب رجوع مشغول کار خود می‌شد و جز به‌هنگام شب از دکان بیرون نمی‌رفت، آن‌هم برای این‌که از لاماها دیدن کند و مدتی دراز با محبتی بسیار دست بر پوست زبر آن‌ها بکشد، و همیشه در نگاهش نور بصیرتی دردناک برق می‌زد، نور معرفتی کامل که گاهی لبخندی محیلانه و حاکی از برتری که به سرعت از روی چهره‌اش می‌گذشت آن را مشخص‌تر می‌کرد. دوبار سعی کرده بود بگریزد: یک‌بار هنگامی که شوننبام تصادفاً متذکر شده بود که آن روز مصادف با سیزدهمین سالگرد سقوط آلمان هیتلری است و بار دیگر هنگامی که یک سرخ‌پوست مست در کوچه فریاد زده بود که «به زودی یک رئیس بزرگ از کوهستان پایین می‌آید و کارها را به دست می‌گیرد».
فقط شش ماه پس از ملاقات آن‌ها بود که، در طی هفته‌ی «یوم التکفیر»، سرانجام تغییر محسوسی در حالات گلوکمن روی داد. احساس می‌شد که به خود مطمئن‌تر است و حتی، چنان‌که از بندرسته باشد، تا اندازه‌ای آرام و آسوده می‌نماید. دیگر هنگام کار خود را از انظار پنهان نمی‌کرد و شوننبام یک روز صبح که وارد دکان می‌شد صدایی شنید که باور کردنی نبود: گلوکمن آواز می‌خواند یا، به عبارتی دقیق‌تر، یکی از آهنگ‌های قدیمی یهودیان را که از انتهای دشت‌های روسیه بود زمزمه می‌کرد. سربرداشت، نگاهی سریع به دوستش افکند، نخ را به دهان برد، آن را تر کرد و از سوزن گذراند و هم‌چنان زمزمه‌وار به خواندن آهنگ قدیمی سوزناکش ادامه داد.
امیدی در دل شوننبام پیدا شد: شاید خاطره‌ی دردناکی که در ذهن محکوم مانده بود عاقبت می‌خواست پاک شود. معمولاً پس از شام، گلوکمن فوراً می‌رفت و روی تشکی که در پستوی دکان انداخته بود می‌خوابید. وانگهی خوابش کوتاه بود: ساعت‌های متمادی در کنج خواب‌گاه‌اش چنبره می‌زد و نگاه وهمناکش را به دیوار می‌دوخت و کیفیت وحشت‌آوری در اشیا آشنای اطاق می‌دمید و هر صدایی را به فریاد احتضار بدل می‌کرد. اما یک شب که شوننبام پس از بستن دکان، سرزده به آن‌جا برگشت تا کلیدی را که جا گذاشته بود بردارد غفلتاً دوستش را دید که دزدانه مشغول چیدن مقداری غذای سرد در سبدی است. خیاط کلید را برداشت و بیرون رفت، اما به‌جای آن‌که به خانه‌اش برود در کوچه پشت دری پنهان شد و منتظر ایستاد. آن‌گاه گلوکمن را دید که با سبد غذا زیر بغل به بیرون خزید و در تاریکی شب ناپدید شد.
شوننبام پی‌برد که دوستش تمام شب‌ها، همیشه با همان سبد غذا زیر بغل، از دکان غایب می‌شود و چون اندکی بعد بازمی‌گردد سبد خالی است و چهره‌اش حالتی آب زیرکاه و خشنود دارد، گویی که معامله‌ی شیرینی انجام داده است. خیاط سخت کنجکاو شد که از دست‌یارش بپرسد که هدف از این گشت‌وگذارهای شبانه چیست، اما چون از طبیعت سربه‌توی او خبر داشت و از هراساندن او می‌ترسید بهتر دانست که سوالی نکند. پس از پایان کار روزانه، با شکیبایی در کوچه کمین کرد و همین‌که شبح پنهان‌کار را دید که از دکان بیرون می‌آید و دزدانه بسوی مقصد مرموزش می‌رود او را تعقیب کرد.
گلوکمن از پناه دیوارها به سرعت پیش می‌رفت و گاهی به عقب برمی‌گشت، گویی می‌خواست نقشه‌ی تعقیبی احتمالی را خنثی کند. از مشاهده‌ی این همه احتیاط، کنجکاوی خیاط به نهایت رسید. از پشت دری به پشت دیگری می‌جست و هربار که دست‌یارش واپس می‌نگریست خود را پنهان می‌کرد.
شب شده بود و چندبار نزدیک بود که شوننبام رد او را گم کند. ولی هربار، با وجود تن فربه و قلب خسته‌اش توانست خود را به او برساند. عاقبت در کوچه‌ی «انقلاب»، گلوکمن وارد حیاط خانه‌ای شد.
وارد حیاط یکی از آن کاروان‌سراهای بازار بزرگ شد که هر صبح لاماها با بار خود از آن‌جا به سمت کوهستان حرکت می‌کردند. عده‌ای سرخ‌پوست در میان بوی سرگین بر زمین روی کاه خفته بودند. لاماها گردن‌های دراز خود را از میان صندوق‌ها و بساط دکان‌ها بیرون آورده بودند. روبه‌روی او، یک در دیگر بود که به کوچه‌ی تنگ و نیمه تاریکی باز می‌شد. گلوکمن ناپدید شده بود. خیاط لحظه‌ای صبر کرد، سپس شانه‌هایش را بالا انداخت و آماده‌ی بازگشتن شد.
گلوکمن به منظور آن‌که ردپای خود را گم کند از راه‌های دور و دراز رفته بود. شوننبام برآن شد که مستقیماً از راه بازار برگردد. وارد گذرگاه تنگی شد که به بازار می‌رسید. ناگهان توجهش به نور ضعیف چراغی نفتی که از بادگیر زیرزمینی بیرون می‌آمد جلب شد. نگاهی سرسری به‌سوی نور افکند و گلوکمن را دید.
مقابل میزی ایستاده بود. خوراکی‌ها را از سبدش درمی‌آورد و در برابر کسی که روی چهارپایه نشسته و پشتش به بادگیر بود می‌گذاشت. یک سوسیس و یک بطری آب‌جو و مقداری فلفل فرنگی و نان روی میز چید. آن مرد که شوننبام قیافه‌اش را نمی‌دید چند کلمه گفت‌ و گلوکمن به تندی ته سبد را کاوید، سیگار برگی پیدا کرد و آن‌را هم روی سفره گذاشت. خیاط مجبور شد کوشش سختی بکند تا نگاهش را از چهره‌ی دوستش برگرداند: چهره‌ی او وحشتناک بود. لبخند می‌زد، اما چشم‌های درشت شده و خیره مانده و سوزنده‌اش به این لبخند فاتحانه رنگی از جنون می‌زد.
در این لحظه مرد سربرگرداند و شوننبام او را شناخت: «شولتزه»، فرمانده اس‌اس، جلاد اردوگاه نورنبرگ بود! مدت یک ثانیه، خیاط به این امید دل‌خوش کرد که شاید دست‌خوش اوهام شده یا درست ندیده است. اما اگر یک قیافه بود که هرگز نمی‌توانست فراموش کند قیافه‌ی همین عفریت بود. به یاد آورد که شولتزه پس از جنگ ناپدید شده بود. گاهی می‌گفتند مرده است و گاهی می‌گفتند زنده است و در امریکای جنوبی پنهان شده است. اکنون او را در برابر خود می‌دید: هیولایی متفرعن و تنومند با موهایی کوتاه و سیخ سیخ و نیشخندی برلب.
اما چیزی وحشت‌آورتر از وجود این عفریت وجود خود گلوکمن بود. براثر کدام خبط دماغی هولناکی به این‌جا آمده و در برابر کسی ایستاده بود که خود چندی پیش قربانی سوگولی‌اش بود، همان کسی که متجاوز از یک سال انواع شکنجه‌ها را روی تن او آزمایش کرده بود؟ این چگونه جنونی بود که او را وادار می‌کرد تا هرشب بیاید و شکنجه دهنده‌ی خود را به جای آن‌که بکشد یا تسلیم پلیس بکند، غذا بدهد؟
شوننبام حس کرد که ذهنش آشفته می‌شود: آن‌چه می‌دید در هیبت و دهشت بالاتر از حد هر تحملی بود. سعی کرد تا فریاد بزند، کمک بطلبد، مردم را بشوراند، اما همین‌قدر توانست دهانش را باز کند و دست‌هایش را تکان بدهد: صدایش از اطاعت امر او سر باز زد و شوننبام همان‌جا ماند و با چشمانی از حدقه درآمده به تماشای مظلومی پرداخت که اینک مشغول گشودن در بطری آب‌جو و پرکردن لیوان ظالم بود. مدتی هم‌چنان در بی‌خبری محض ایستاد: سخافت صحنه‌ای که از برابر چشمش می‌گذشت هرنوع حس واقعیت را از او سلب می‌کرد.
فقط هنگامی که فریاد خفه و حیرت‌زده‌ای را از نزدیک شنید به خود آمد: در نور ماهتاب، گلوکمن را دید. آن دو مرد لحظه‌ای به یک‌دیگر نگریستند: یکی با حالتی برآشفته از حیرت و دیگری با لبخندی حاکی از مکاری و حتی سنگ‌دلی و با چشمانی که در آن‌ها همه‌ی آتش‌های جنونی پیروز شعله می‌کشید. سپس شوننبام صدای خود را شنید و به زحمت توانست آن را بازشناسد:
ــ این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به عوض این‌که پلیس را خبر کنی هرشب برای‌اش غذا می‌بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب می‌بینم؟ تو چه‌طور می‌توانی این کار را بکنی؟
برچهره‌ی مرد قربانی حالت مکری پرمعنی آشکارتر شد و از ژرفای قرون صدایی چندین هزارساله برخاست که مو براندام خیاط راست کرد و قلبش از حرکت باز ماند:
ــ قول داده است که دفعه‌ی دیگر با من مهربان‌تر باشد!
نویسنده: رومن گاری (Romain Gary)
مترجم: ابوالحسن نجفی
برگرفته از کتاب: «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.