داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

جاودانگی

(1)
زن شصت یا شصت و پنج سالی داشت. از روی صندلی راحتی کنار استخر باشگاه تندرستی، واقع در طبقه‌ی آخر یک ساختمان بلند که منظره ی وسیعی از تمام پاریس داشت نگاهش می‌کردم. منتظرپروفسور آوناریوس بودم که گاه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم تا با هم گپی بزنیم. اما پروفسور آوناریوس دیر کرده بود و من همچنان زن را نگاه می‌کردم؛ فقط او توی استخر بود، تا کمر در آب بود و به نجات غریق جوانی که مایو به تن داشت و شنا یادش می‌داد نگاه می‌کرد. مرد به او توصیه می‌کرد: باید نزدیک به لبه استخر حرکت کند و نفس های عمیق بکشد. زن با جد و جهد می‌خواست چنان کند و مثل آن بود که موتور بخار کهنه ای از اعماق آب خس خس کند (این صدا برای کسانی که آن را نشنیده اند بهتر از این توصیف نمی‌شود که پیرزنی نزدیک به لبه یک استخر خس خس می‌کند). من افسون زده نگاهش می‌کردم. رفتار مضحک و رقت انگیزش جذبم کرده بود (نجات غریق نیز متوجه این نکته شده بود، چون گوشه دهانش کمی‌تاب برداشته بود).
یکی از آشنایان با من به گفتگو پرداخت و حواسم را از پیرزن پرت کرد. وقتی مجددا" او را نگریستم، درس شنا تمام شده بود. زن استخر را دور زد و راهی در خروجی شد. از کنار نجات غریق گذشت و پس از آنکه سه چهار گام از او دور شد، سرش را برگرداند، لبخند زد و دستش را برای نجات غریق تکان داد. درآن لحظه دردی در قلبم احساس کردم: آن لبخند و آن حرکت از آن یک دختر بیست ساله بود! بازویش با آرامشی فریبنده بالا رفت، گویی بازیگوشانه توپی را رنگارنگ را به سوی معشوقش پرتاب می‌کند. لبخند و حرکت از ظرافت و فریبندگی برخوردار بود، اما صورت و بدن دیگر هیچ فریبندگی نداشت. فریبندگی حرکتی بود که در نافریبندگی بدن غرقه شده بود. ولی زن گر چه می‌باید دانسته باشد که دیگر زیبا نیست، این واقعیت را در آن لحظه فراموش کرده بود. در وجود همه ی ما بخشی هست که خارج از زمان به زندگی خود ادامه می‌دهد. شاید تنها در مواقع خاصی از سن خود آگاه می‌شویم و بیشتر اوقات بدون سن هستیم. به هر حال لحظه ای که زن رو برگرداند و برای نجات غریق جوان (که نمی‌توانست از شدت خنده بر خود مسلط شود) لبخند زد و دست تکان داد، از سن خود آگاه نبود. جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد. به شکل غریبی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. و سپس واژه ی «اگنس» به ذهنم آمد. «اگنس». هرگز زنی را به این نام نمی‌شناختم.

(2)
در بستر دراز کشیده ام و از سر کیف چرت می‌زنم. در اولین لحظه های بیداری و هشیاری، حدود ساعت شش بامداد، دستم را به سوی رادیو ترانزیستوری کوچک پهلوی متکایم دراز می‌کنم و دکمه اش را فشار می‌دهم. برنامه اخبار بامداد پخش می‌شود، اما من به زحمت می‌توانم کلمات را تک تک تشخیص دهم و بار دیگر به خواب می‌روم، به طوری که جمله های گوینده ی اخبار با رویاهایم مخلوط می‌شود. این زیباترین قسمت خواب و دلپذیرترین لحظه ی روز است. از برکت رادیو می‌توانم مزه ی چرت زدن و بیدار شدن را بچشم، آن نوسان خوش میان بیداری و خواب که بخودی خود کافی است تا از دنیا آمدن مان پشیمان نشویم. آیا خواب می‌بینم یا واقعا" در سالن اپرائی هستم که دو مرد با صدای زیر و ملبس به البسه ی شهسواران درباره ی هوا آواز می‌خوانند؟ چرا راجع به عشق آواز نمی‌خوانند؟ بعد متوجه می‌شوم که آنها گوینده اند، از خواندن باز می‌ایستند و بازیگوشانه صدای یکدیگر را قطع می‌کنند. اولی می‌گوید امروز روزی گرم و شرجی است بااحتمال رگبار و دیگری باعشوه و همخوان، سخن اولی را قطع می‌کند و می‌گوید: "راستی؟" و صدای نخست با همان لحن پاسخ می‌دهد: "بله، البته. معذرت می‌خواهم برنارد. اما همین است که هست. مجبوریم این هوا را تحمل کنیم." "برنارد با صدای بلند می‌خندد و می‌گوید:" ما کیفر گناهانمان را می‌بینیم." و صدای اول: "برنارد، چرا باید من برای گناهان تو قصاص پس بدهم؟" در اینجا برنارد برای اینکه به همه ی شنوندگان بفهماند که گناه چه گناهی است با شدت بیشتری می‌خندد، که من می‌فهمم: این همان میل عمیقی است که همه در زندگی داریم که دیگران ما را از گناهکاران بزرگ بدانند! بگذار فسق و فجور ما را با رگبار، توفان و بوران مقایسه کنند! وقتی مردان فرانسوی در پایان روز چترهایشان را باز می‌کنند، بگذار خنده ی دو پهلوی برنارد را با حسرت به یاد آورند. ایستگاه دیگری را می‌گیرم، چون حس می‌کنم دوباره خواب دارد به سراغم می‌آید و می‌خواهم مناظر جالب تری را برای رویاهایم فرا بخوانم. در این ایستگاه یک گوینده زن اعلام می‌کند:"امروز روزی گرم و شرجی است با احتمال رگبار." و من خوشحالم که در فرانسه این همه ایستگاه رادیو داریم و تمام آنها دقیقا" هم زمان مطلب یکسانی را در باره ی حوادث یکسانی بیان می‌کنند. ترکیب هماهنگ یکنواختی و آزادی. مگر انسان دیگر چه می‌خواهد؟ و من پیچ رادیو را به جای قبلی، که برنارد لحظه ای پیش به گناهانش تفاخر می‌گرد، می‌چرخانم، اما به جای او صدای شخص دیگری را می‌شنوم که درباره ی یک رنو جدید آواز می‌خواند. پیچ را می‌چرخانم و صدای همسرایان زن را می‌شنوم که برای فروش پوست های گرانبها آنها نیز آواز می‌خوانند. دوباره پیچ رادیو را به ایستگاه برنارد می‌چرخانم، دو بخش آخر آهنگ رنو را می‌شنوم و بلافاصله صدای خود برنارد به گوش می‌رسد. برنارد با آوازی یکنواخت که تقلیدی از ملودی رو به خاموشی آهنگ است، چاپ یک زندگینامه جدید ارنست همینگوی را اعلام می‌کند، صد و بیست و هفتمین زندگینامه، که این بار یک زندگینامه به راستی مهم است، زیرا در اینجا معلوم می‌شود که همینگوی در سراسر زندگی اش یک کلمه حرف راست نگفته است. او درباره تعداد زخم هایی که در جنگ جهانی اول برداشته غلو کرده و خود را یک اغواگر کبیر قلمداد نموده است، در حالی که ثابت شده در اوت 1944 و باز از ژوئیه 1959 به بعد کاملا" ناتوانی جنسی داشته است. صدای دیگر خنده کنان می‌پرسد’ "آخ راستی؟" و برنارد با طنز پاسخ می‌دهد:"بله البته…" و بار دیگر ما همگی، همراه با همینگوی ناتوان خود را در صحنه نمایش اپرا می‌بینیم، و ناگهان صدائی موقر شنیده می‌شود که از محاکمه ای سخن می‌گوید که برای چند هفته فرانسه را به خود مشغول کرده: در جریان یک عمل جراحی ساده زنی جوان به علت بی مبالاتی در جریان بیهوشی از بین رفته است. به این سبب سازمانی که برای حمایت از مردم به نام «مصرف کنندگان» تشکیل شده است پیشنهاد کرده است در آینده از تمام عملهای جراحی فیلمبرداری شود و فیلم ها بایگانی شوند. «مؤسسه حمایت از مصرف کننده» بر این باور است که فقط از این راه دادگاه ها می‌توانند انتقام تمام مردان یا زنان فرانسوی را که بر تخت جراحی جان می‌سپارند به درستی بگیرند. باز به خواب می‌روم.
وقتی حدود ساعت هشت و نیم بیدار می‌شوم، می‌کوشم اگنس را تصویر کنم. او نیز چون من بر تختخواب پهنی دراز کشیده. سمت راست تختخواب خالی است. شوهرش کیست؟ معلوم است شخصی که روزهای شنبه صبح زود خانه را ترک می‌کند. برای همین است که تنها است، با ملاحت میان خواب و بیداری در نوسان است.
سپس برمی‌خیزد. روبرویش یک دستگاه تلویزیون، مستقر بر یک پایه دراز لک لک شکل قرار دارد. لباس خوابش را مثل پرده سفید شرابه دار تئاتر روی میله می‌اندازد. نزدیک تختخواب می‌ایستد و من برای اولین بار او را برهنه می‌بینم: اگنس، قهرمان داستانم. قادر نیستم چشم هایم را از این زن زیبا بردارم، گویی متوجه نگاه من شده، به اتاق پهلویی می‌رود تا لباس بپوشد.
اگنس کیست؟
همان طور که حوا از دنده ی آدم در آمد، همان طور که ونوس از امواج زاده شده، اگنس از حرکات آن زن شصت ساله در کنار استخر که برای نجات غریق دست تکان داد و مشخصات چهره اش دیگر دارد از ذهنم محو می‌شود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگی بزرگ و وصف ناپذیری عارضم شد و این دلتنگی باعث زاده شدن زنی شد که من او را اگنس می‌نامم.
آیا یک شخص و به معنایی گسترده تر، یک شخصیت در یک داستان، بنا بر تعریف، یک وجود واحد و تقلیدناپذیر نیست؟ پس چگونه ممکن است با دیدن حرکتی از یک فرد، که شاخص شخصیتش و بخشی از فریبندگی اش است، جوهر انسان دیگر و جوهر رویاهای من درباره ی او بشود؟ باید کمی‌در این باره اندیشید.
اگر سیاره ما حدود هشتاد میلیارد نفر به خود دیده باشد، مشکل می‌توان تصور کرد که هر مرد یا زنی دارای مجموعه ای از حرکت های ویژهه‌ی خود باشد. در علم ریاضیات این امکان پذیر نیست. بدون کمترین شکی، در جهان تعداد حرکات به مراتب از تعداد افراد کمتر است. این دریافت ما را به این نتیجه گیری تکان دهنده ای سوق می‌دهد: حرکت از یک فرد فردی تر است. کوتاه سخن اینکه: مردم زیاد، حرکات کم.
من در آغاز، هنگامی‌که درباره زنی در کنار استخر حرف می‌زدم گفتم:«جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد». آری من آن وقت مطلب را آن گونه می‌دیدم، که اشتباه بود. حرکت چیزی از جوهر زن را متجلی نساخت، می‌توان گفت زن فریبندگی یک حرکت را برای من متجلی کرد. یک حرکت را نمی‌توان به مثابه بیان یک فرد، به مثابه آفرینه ی او دانست (زیرا هیچ فردی نمی‌تواند حرکتی بی سابقه، که از آن دیگری نباشد، خلق کند)، حتی نمی‌توان حرکت را به مثابه ابزار شخصی تلقی کرد، برعکس این حرکت ها هستند که از ما به مثابه ابزار خود، وسیله ای برای تجسم خود استفاده می‌کنند.
اگنس اکنون لباس پوشید و داخل هال رفت. در آنجا ایستاد و گوش داد. با صداهای مبهمی‌که از اتاق پهلو می‌آمد فهمید که دخترش تازه از خواب برخاسته است. اگنس برای مواجه نشدن با او شتابان وارد راهرو شد. در داخل آسانسور دکمه سالن انتظار را فشار داد. آسانسور به جای پایین رفتن مثل یک رقاص به تکان تکان افتاد. این اولین بار نبود که آسانسور با این حرکات او را وحشتزده کرده بود. یک بار که اگنس می‌خواست پایین برود، آسانسور بالا رفت و بار دیگر از باز کردن در امتناع کرد و نیم ساعت او را محبوس کرد. اگنس حس می‌کرد که آسانسور می‌خواهد با او به تفاهم برسد و با خشونت، سکوت و لجبازی چیزهایی به او بگوید. اگنس چند بار به ناگهان شکایت کرد، اما چون آسانسور با سایر مستأجرها رفتاری طبیعی و مناسب داشت، نگهبان فکر می‌کرد که اختلاف اگنس با آسانسور یک مسئله شخصی است و از این رو اعتنایی نکرد. این بار اگنس جز آنکه از آسانسور خارج شود و از پلکان پائین برود چاره دیگری نداشت. لحظه ای که در راه پله پشت سر اگنس بسته شد، آسانسور آرام گرفت و در پی او به پایین سرازیر شد.
همیشه روز شنبه برای اگنس ملال آورترین روزها بود. شوهرش، «پل»، معمولا" قبل از ساعت هفت بیرون می‌رفت و ناهار را هم با یکی از دوستانش می‌خورد، در حالی که او وقت آزاد خود را صرف رسیدگی به کارهای متعدد منزل می‌کرد که از وظایف شغلی اش آزار دهنده تر بود: می‌باید به اداره پست برود و نیم ساعت در صف جوش بزند، برای خرید به سوپرمارکت برود و با زن فروشنده بگو مگو کند و وقتش جلوی صندوق هدر برود، به لوله کش تلفن کند و با او چک و چانه بزند که سر وقت بیاید تا مجبور نشود تمام روز را منتظرش بماند. می‌کوشید لحظه ای پیدا کند و در سونا کمی‌بیاساید، کاری که در خلال هفته نمی‌توانست انجام دهد؛ همیشه بعد از ظهر ها می‌دید که جاروبرقی یا گردگیر به دست گرفته است، زیرا زن نظافت چی، که جمعه ها می‌آمد، بیش از پیش بی مبالات شده بود.
اما این شنبه با سایر شنبه ها تفاوت داشت: درست پنج سال بود که پدرش مرده بود. صحنه خاصی در برابر دیدگانش نمودار شد: پدرش روی توده ای عکس پاره پاره خم شده و خواهر اگنس بر سر او فریاد می‌کشد: " چرا عکس های مادر را پاره کرده ای!" اگنس جانب پدر را می‌گیرد و کینه ای ناگهانی بر دعوای خواهرها سایه می‌افکند. اگنس سوار اتومبیلش می‌شود که جلوی منزل پارک شده است.
نویسنده: میلان کوندرا (Milan Kundera)
مترجم: حشمت کامرانی

منبع: دنیای سخن شماره 47 (بهمن ماه 70)

کلاه کلمنتیس

در فوریهٔ ۱۹۴۸، رهبر کمونیست، کلمنت گوتوالد2 در پراگ بر مهتابی قصری به‌سبک باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار نفر انسانی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه‌ئی حساس در تاریخ قوم چک بود. از آن لحظات سرنوشت‌سازی که فقط یکی دوبار در هر هزار سال پیش می‌آید.
گوتوالد را رفقا دوره کرده بودند، و کلمنتیس3 در کنارش ایستاده بود. دانه‌های برف در هوای سرد می‌چرخید، و گوتوالد سرش برهنه بود. کلمنتیس که نگران سرما خوردن او بود کلاه لبه‌خز خود را از سر برداشت و بر سر گوتوالد گذاشت.
عکس گوتوالد در حالی که از مهتابی با ملّت سخن می‌گوید و کلاه خزی بر سر دارد و رفقا دوره‌اش کرده‌اند، هزاران بار توسط دم و دستگاه تبلیغات دولتی چاپ شد. تاریخ چکسلواکی کمونیست بر آن مهتابی زاده شد. به‌زودی هر بچه‌ئی در سراسر کشور با آن عکس تاریخی آشنا شد، از راه کتاب‌های مدرسه، دیوارکوبها و نمایشگاه‌ها.
چهار سال بعد کلمنتیس به‌خیانت متهم شد و به‌دارش آویختند. ادارهٔ ارشاد ملی بی‌درنگ نام او را از تاریخ محو کرد، و البته چهره‌اش را از همهٔ عکس‌ها تراشید. از آن تاریخ تا کنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است، و آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می‌شود. تنها چیزی که از او باقی مانده، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد قرار دارد.
سال ۱۹۷۱ است، و میرک 4 می‌گوید: تلاش انسان در برابر قدرت، تلاش حافظه است در برابر نسیان.
و این چنین می‌خواهد چیزی را توجیه کند که دوستانش بی‌احتیاطی می‌خوانند. با وسواس، هر روز، خاطراتش را می‌نویسد، نامه‌هایش را بایگانی می‌کند، از جلساتی یادداشت برمی‌دارد که در آنها وضع جاری مورد بحث قرار می‌گیرد و مسیر اقدامات بعدی تعیین می‌شود. مرتب توضیح می‌دهد: آنچه ما می‌کنیم به‌هیچ وجه تخطی از قانون اساسی نیست. عقب‌نشینی، قبول جرم – مسلماً این راه به‌شکست می‌انجامد.
حدود یک هفته پیش، هنگامی که با دسته‌اش بر بام ساختمانی نوساز کار می‌کرد به‌پایین نگریست و دچار سرگیجه شد. توازنش را از کف داد و به‌میلهٔ نااستواری چنگ انداخت، که از جا کنده شد و نقش زمینش کرد. ابتدا جراحاتش وحشتناک می‌نمود، اما به‌محض آنکه دریافت که فقط یک شکستگی پیش پاافتاده در بازو دارد، با رضایت خاطر فکر کرد که دو سه هفته تعطیلی در انتظار اوست. – سرانجام فرصتی که شدیداً بدان نیاز داشت به‌دستش افتاده بود تا به‌کارهایش نظم و نسق بدهد.
می‌دید که آخرالامر حق با دوستان محتاط‌ترش بوده است. قانون اساسی آزادی بیان را تضمین می‌کرد، اما قانون هر عملی را که خلاف مصالح ملک تلقی می‌شد کیفر می داد. هیچ کس نمی‌دانست چه وقت ممکن است دولت فریاد بردارد که این یا آن گفته خلاف مصالح بوده است. از این رو تصمیم گرفت اسناد جرم خود را به‌جای مطمئنی منتقل کند.
با این همه، ابتدا می‌خواست قضیهٔ زدنا 5 را فیصله بدهد. چندین بار خواسته بود از طریق تلفن راه دور با او حرف بزند اما نتوانسته بود و بدین ترتیب چهار روز را هدر داده بود. تا این که دیروز توانست سرانجام با او حرف بزند. زدنا قول داده بود که امروز بعدازظهر منتظرش بماند.
پسر هفده سالهٔ میرک اعتراض کرده بود که پدرش با یک دست گچ گرفته چگونه می‌تواند رانندگی کند. در واقع هم، این سفر، سخت خسته کننده از آب درآمد. بازوی آسیب دیده وبال گردن میرک شده روی سینه‌اش آویزان است و تکان تکان می‌خورد، و هر وقت لازم است دنده عوض شود ناچاراست فرمان را رها کند.
***
بیش از بیست سال از ماجرای او با زدنا گذشته، فقط یک مشت خاطره از آن باقی مانده بود.
یکی از دیدارهای‌شان را به‌یاد می‌آورد که زدنا گریه‌کنان آمده بود، فین فین می‌کرد و با دستمالی چشمانش را پاک می‌کرد. پرسیده بود قضیه چیست، و زدنا توضیح داده بود که یکی از رجال روسی شب پیش مرده است. ژدانف6 یا آربوزوف7 یا ماستوربوف8. – با توجه به‌حجم اشکهای زدنا، درگذشت ماستوربوف پیش از مرگ پدرش او را متأثر کرده بود.
آیا ممکن است که چنین حادثه‌ئی واقعاً رخ داده باشد؟ شاید صحنهٔ زاری بر مرگ ماستوربوف فقط زاییدهٔ نفرت کنونی او از زدنا است؟ ولی نه، واقعاً اتفاق افتاده بود. مثل آفتاب روشن بود. اما البته دیگر نمی‌توانست شرائط خاصی را که باعث شده بود اشکهای او باورکردنی و واقعی جلوه کند به‌یاد آورد، و بدین‌سان، خاطره‌ئی که از آن واقعه داشت نامتصور به‌نظر می‌رسید. چیزی مثل یک کاریکاتور.
همهٔ خاطراتش از زدنا چنین بود. فی‌المثل، با هم در تراموا از آپارتمانی بر می‌گشتند که در آن برای نخستین بار عشقبازی کرده بودند. (میرک با رضایتی خاص به‌خودش اطمینان می‌دهد که همهٔ عشقبازی‌هایشان را فراموش کرده است و نمی تواند لحظه‌ئی از صمیمیت گذشته را به‌یاد بیاورد.) زدنا در گوشه‌ئی از تراموای پر سر و صدا نشسته بود. چهره‌اش عبوس و درهم کشیده بود و به‌طرزی عجیب پیر به‌نظر می‌رسید. وقتی ازش پرسیده بود چرا این قدر ناراحت است، کاشف به‌عمل آمده بود که زدنا از عشقبازیشان ناراضی است. گفته بود مثل یک روشنفکر با او عشقبازی کرده است.
در زبان سیاسی آن زمان کلمهٔ «روشنفکر» یک فحش بود و در تعریف کسی به‌کار می‌رفت که در برابر زندگی گیج و از مردم بریده باشد. برچسبی بود که توسط کمونیست‌ها به‌‌همهٔ کمونیست‌هایی که به‌دار کشیده می‌شدند الصاق می‌شد. در تضاد با شهروندانی که پایشان محکم به‌زمین چسبیده بود، فرض بر این بود که روشنفکران در هوا شناورند. بنابراین، کیفر مناسب‌شان این بود که زمین برای همیشه از زیر پایشان کشیده شود و در هوا آویخته بمانند.
اما زدنا وقتی او را متهم می‌کرد که مثل یک روشنفکر عشقبازی کرده است چه در سر داشت؟
به‌جهتی از او ناراضی بود، و درست همان طور که قادر بود انتزاعی را )رابطه‌اش را با یک غریبه مثل ماستوربوف) با انضمامی‌ترین عواطف (ظاهر شده به‌صورت اشکها) پُر کند، می‌توانست به‌ملموس‌ترین اعمال هم مفهومی انتزاعی بدهد و عدم رضایت خود را با لفظی سیاسی نامگذاری کند.
***
نگاهی در آیینهٔ جلو انداخت و متوجه شد که ماشینی تمام مدت او را تعقیب می‌کرده است. هیچ‌گاه شک نکرده بود که زیرنظر است، اما تا کنون همیشه با ظرافتی استادانه عمل کرده بودند. اکنون تغییری اساسی رخ داده بود: می‌خواستند که او از حضورشان آگاه باشد.
بیرون شهر در بیست کیلومتری پراگ نرده‌ئی بلند بود و در پس آن یک کارگاه سرویس و تعمیر ماشین. یکی از دوستان خوبش در آنجا کار می‌کرد و او می‌خواست استارت ماشینش را عوض کند. جلو مدخل کارگاه ایستاد. دروازه‌ای با راه راه‌های سرخ و سفید راه را سد کرده بود. زنی خپله کنار دروازه ایستاده بود. میرک منتظر شد تا زن دروازه را باز کند، اما او بی‌حرکت ماند و به‌اش خیره شد. به‌عبث بوق را به‌صدا درآورد. سرانجام ناچار شد شیشه را پایین بکشد.
زن گفت: – هنوز زندانیت نکرده‌اند؟
میرک جواب داد: – نه، هنوز زندانیم نکرده‌اند. ممکن است دروازه را باز کنی؟
زن مدتی با خونسردی به‌او خیره شد، خمیازه کشید، و سلانه‌سلانه به‌درون اتاق دربانی رفت روی صندلی ولو شد و دیگر اعتنایی به‌میرک نکرد.
از ماشین پیاده شد و از کنار دروازه به‌طرف کارگاه رفت تا دوستش را پیدا کند. مکانیک را پیدا کرد و با خودش دم دروازه آورد (پیرزن هنوز خونسرد درون اتاقک دربانی نشسته بود). مکانیک دروازه را باز کرد و میرک ماشین را آورد توی حیاط.
مکانیک گفت: – چه انتظاری داری؟ آن جور که در تلویزیون خودنمایی می‌کنی، حالا دیگر هر پیرزنی توی این کشور قیافه‌ات را می‌شناسد.
میرک پرسید : این زن کیست اصلًا؟
از جوابی که مکانیک داد دریافت که پس از هجوم قشون روس، که بوهمیا را مورد اشغال قرار دادند و قدرت خود را در سراسر کشور استوار کردند، زندگی این زن دستخوش تغییر عجیبی شده است. دیده است که کوچکترین وابستگی کافی است که شخص، توسط اشخاص بالاتر و مقام و شغل و حتی نان روزانه دست یابند (و تمامی جهان بالاتر از او بودند). این موضوع او را به‌هیجان آورده، سر خود شروع کرده است به‌متهم کردن و محکوم کردن این و آن.
– پس چطور هنوز تو شغل دربانی باقی مانده؟ چرا ارتقاء درجه پیدا نکرده؟
مکانیک لبخند زد: به‌زحمت می‌تواند تا ده بشمارد. نمی‌توانند به‌اش ارتقاء درجه بدهند. فقط می‌تواند به‌حق او در متهم کردن مردم صحه بگذارند، و این خودش برای او در حکم ارتقاء درجه است.
جلو ماشین را بالا زد و موتور را امتحان کرد.
میرک ناگهان متوجه شد که یکی پشت سرش ایستاده است. برگشت: مردی بود با کت خاکستری، پیراهن سفید و کراوات، و شلواری قهوه‌ئی. گردنی کلفت، صورتی پف کرده و مویی مجعد، جوگندمی و مرتب داشت. مکانیک را تماشا می‌کرد که زیر سرپوش بالا زده خم شده بود.
پس از چند لحظه‌ئی مکانیک هم متوجه حضور او شد و قامتش را راست کرد: – پی کسی می‌گردید؟
گردن کلفت مو مرتب جواب داد: نه. پی کسی نمی‌گردم. مکانیک دوباره روی موتور خم شد و گفت: در پراگ، مردی در وسط میدان ونسس‌لاوس9 ایستاده دارد بالا می‌آورد. عابری می‌ایستد، با اندوه تماشایش می‌کند، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «کاش می‌دانستی چه خوب وضعت را درک می‌کنم!»
***
قتل عام خونین در بنگلادش، به‌سرعت خاطرهٔ هجوم روسیه به‌چکسلواکی را از میان برد؛ قتل آلنده فریادهای مردم بنگلادش را محو کرد؛ جنگ در شبه جزیرهٔ سینا مردم را واداشت تا آلنده را فراموش کنند؛ حمام خون کامبوج خاطرهٔ سینا را فرو شست؛ و چنین شد و چنین بود که همگان همه چیز را از یاد بردند.
در دورانهای گذشته، هنگامی که تاریخ هنوز به‌کندی حرکت می‌کرد، وقایع تاریخی انگشت‌شماری که اتفاق می‌افتاد به‌راحتی در یادها می‌ماند و زمینهٔ آشنایی را ایجاد می‌کرد که بر آن صحنه‌های هیجان‌انگیز ماجراهای فردی بشری بازی می‌شد. امروزه، تاریخ به‌شتاب می‌گذرد. یک واقعهٔ سیاسی فقط برای یک روز خبر داغ است، و روز بعد فراموش می‌شود تا باز یک روز صبح آغشته به‌شبنم تازگی دوباره پدیدار شود. برای داستانگو، تاریخ دیگر پردهٔ آویخته‌ای نیست بلکه صحنهٔ گردانی است از ماجراهای شگفت، که نمایش، بر زمینهٔ ابتذال آشنا و متعارف زندگیهای فردی بازی می‌شود.
دیگر کسی نمی‌تواند واقعه‌ئی را برای همگان آشنا بپندارد فقط به‌این دلیل که در گذشته‌ئی نزدیک اتفاق افتاده است. از این رو باید به‌برخی از رویدادهای اخیر چنان اشاره کنم که گویی هزار سال پیش اتفاق افتاده‌اند. در سال ۱۹۳۹ ارتشهای آلمان به‌بوهمیا وارد شد، و حکومت چک از میان رفت. در سال ۱۹۴۵ ارتشهای روسیه به‌بوهمیا وارد شد، و این سرزمین بار دیگر خود را جمهوری مستقلی اعلام کرد. مردم چک به‌روسیه که آلمانها را از سرزمینشان رانده بود دل باختند، و این موج علاقه شامل حال حزب کمونیست چکسلواکی هم شد. و چنین افتاد که در فوریهٔ ۱۹۴۸ کمونیست‌ها توانستند نه با خونریزی بلکه در میان فریادهای هلهلهٔ تقریباً نیمی از ملت زمام امور را به‌دست بگیرند. و لطفاً در نظر داشته باشید: آن نیمی که هلهله کشید، نیمهٔ پرتحرک‌تر، باهوشتر و بهتر بود.
بله، هرچه دلتان می‌خواهد بگوئید، کمونیست‌ها باهوش‌تر بودند، آنان برنامهٔ پرعظمتی داشتند: طرحی برای یک دنیای نو که در آن هرکس جائی داشت. کسانی که با آنان مخالفت می‌کردند هیچ رؤیای عظیمی نداشتند؛ فقط یک مشت اصول اخلاقی کهنه و کسالت‌آور تو چنته‌شان بود که امیدوار بودند با آن شکاف‌ها و پارگی‌های نظام مستقر را وصله پینه کنند. هیچ جای شگفتی نیست که مشتاقان بلندپرواز به‌آسانی بر محتاطان سازشکار فائق آمدند و بی‌درنگ دست به‌کار شدند تا رؤیاشان را به‌عمل درآورند: رؤیاشان که آرمان عدالت برای همه بود.
تأکید می‌کنم: آرمان و برای همه. از اول کائنات، همهٔ ابناء بشر مشتاقانه چنین آرمانی را داشته‌اند. باغی که در آن بلبلان می‌خوانند، قلمروی که در آن طبیعت چون نیروئی بیگانه در برابر انسان قد علم نمی‌کند و هیچ انسانی در برابر انسان قد علم نمی‌کند، جایی که برعکس جهان و همهٔ موجوداتش از جوهری مشترک ساخته شده‌اند، و آتشی که آسمانها را می‌افروزد همان است که در روح بشری می‌سوزد[ قلمروی آرمانی که در آن هر موجود بشری نُتی است در فوگ 10 بزرگی از باخ و هر کس که از نقش خود ناراضی است به‌صورت نقطهٔ سیاهی تنزل می‌یابد، بی‌حاصل و بی‌معنی، و فقط به‌درد آن می‌خورد که توی تله بیفتد و چون ککی در میان دو ناخن له شود.
از همان اول، اما، برخی کسان متوجه شدند که مزاج مناسب را برای این قلمرو آرمانی ندارند و آرزو کردند که آن را ترک بگویند. اما سرشت این قلمرو آرمانی چنین است که همه را در بر می‌گیرد، و آنان که آرزوی هجرت داشتند دست خود را رو کردند و ضد آرمان به‌حساب آمدند. به‌جای رفتن به‌خارج به‌پشت میله‌ها رفتند. به‌زودی هزاران و دهها هزار دیگر به‌آنان پیوستند، و سرانجام حتی کمونیست‌ها هم آمدند، کسانی چون کلمنتیس، وزیر خارجه، مردی که کلاهش را به‌‌گوتوالد قرض داده بود. بر صحنه‌های سینما، در سراسر کشور، عاشقان محجوب دستهای یکدیگر را می‌گرفتند، دادگاههای حافظ شرف و عصمت شهروندان کم‌کم کیفرهای سختی به‌متجاوزان به‌قانون ازدواج می‌دادند، بلبلان می‌خواندند، و جسد کلمنتیس در حال نوسان بود چون ناقوسی که طلیعهٔ تازه‌ئی را برای بشریت بشارت دهد.
آنگاه آن جوانان باهوش و اصلاح‌طلب این احساس عجیب را پیدا کردند که در زمین تخم اقدامی را کاشته‌اند که کم‌کم برای خود حیات مستقلی پیدا کرده است و نمی‌خواهد هیچ شباهتی به‌مقصود آنان داشته باشد، و به‌آنان که بدو حیات بخشیده‌اند هیچ توجهی ندارد. آن جوانان هوشمند بنا کردند به‌دنبال اقدام خویش فریاد زدن، آن را باز خواندن، تزکیه کردن، اندرز دادن به‌ترغیب پرداختن. اگر قرار بود دربارهٔ این نسل بااستعداد و اصلاح‌طلب رمانی بنویسم، عنوانش را می‌گذاشتم «در تعقیب اقدامی مرده».
***
مکانیک سرپوش موتور را بست، و میرک پرسید چقدر به‌او بدهکار است.
مکانیک گفت : صنّار هم بدهکار نیستی.
میرک با حالت کاملاً دیگرگون پشت فرمان نشست. دلش نمی‌خواست به‌سفر خود ادامه دهد. به‌جای آن می‌خواست کنار دوستش بماند و با او بگوید و بشنود. مکانیک به‌درون ماشین خم شد و دستی به‌روی شانهٔ او زد. آن وقت به‌طرف دروازه رفت و آن را باز کرد.
وقتی میرک به‌راه افتاد مکانیک با اشارهٔ سر توجه او را به‌ماشینی که جلو مدخل تعمیرگاه ایستاده بود جلب کرد. مرد گردن کلفت با زلف مرتب به‌در ماشینش تکیه داده بود و میرک را می‌پائید. آن یکی هم که پشت فرمان نشسته بود همین کار را می‌کرد. هر دوشان با گستاخی و بیشرمی به‌او خیره شده بودند و میرک سعی کرد با همان حالت به‌آنان خیره شود.
در آیینه اش دید که مرد سوار ماشین شد و ماشین دور زد و به‌تعقیب او پرداخت.
از خاطر میرک گذشت که احتمالاً می‌بایست آن کاغذهای افشاگر را قبلاً از خود دور کرده باشد. اگر همان روزی که مجروح شد این کار را کرده بود، بدون آن که منتظر تماس تلفنی با زدنا باشد، شاید موفق می‌شد آنها را جای امنی پنهان کند. اما نتوانسته بود جز سفرش برای دیدار زدنا به‌چیز دیگری فکر کند. در واقع چندین سال بود که به‌این موضوع فکر می‌کرد. اما در هفته‌های اخیر این احساس را داشت که فرصت دارد از دست می‌رود، که این سرنوشت با شتاب به‌نقطهٔ پایان خود می‌رسد، و بر عهدهٔ اوست که آن را کامل و زیبا کند.
***
در آن ایام بسیار دور که با زدنا به‌هم زده بود (ماجرایشان تقریباً سه سال به‌طول کشیده بود)، احساس سبکی، شعف و رهایی کرده بود و زندگیش ناگهان رو به‌ترقی گذاشته بود. به‌زودی با زنی ازدواج کرده بود که جمالش غرور هر مردی را ارضا می‌کرد. آنگاه جفت زیبایش مرده بود، و او با پسرش در انزوایی گزنده به‌جا مانده بود که تحسین و توجه و همدلی زنان را برمی‌انگیزد.
همچنین در کارهای علمی خود به‌موفقیت‌های چشمگیری دست یافته بود، و این توفیق‌ها برایش مانند سپری بود. دولت به‌او نیاز داشت، و از این رو در وضعی بود که می‌توانست با مسخرگی از سیاست حرف بزند، آن هم هنگامی که هیچ کس جرأت نداشت پا از خط بیرون گذارد. به‌تدریج، همچنان که تعقیب‌کنندگان اقدام نفوذ بیشتر و بیشتری پیدا می‌کردند، او هم بیشتر و بیشتر بر صفحهٔ تلویزیون ظاهر می‌شد و شخصیتی مشهور شده بود. پس از ورود روسها حاضر نشد عقاید خود را اصلاح کند. از کارش معلق شد ومأاموران مخفی به‌ستوهش آوردند. این‌ها نتوانست او را بترساند. عاشق سرنوشت خویش بود و این سیر به‌سوی تباهی را شریف و زیبا می‌دانست.
لطفاً حرف مرا درست بفهمید: گفتم او عاشق سرنوشت خود بود، نه عاشق خود. اینها دو چیز کاملاً متفاوتند. انگار زندگیش مستقل از او شروع کرده بود به‌دنبال مقاصد خاص خود رفتن. مقاصدی که همه با مقاصد میرک یکسان نبودند. از تبدیل زندگی به‌سرنوشت منظورم همین است. سرنوشت قصد نداشت که حتی انگشتی برای کمک به‌میرک بلند کند (برای شادی، ایمنی، روحیهٔ خوش، یا سلامت او)، با این همه میرک آماده بود تا هرکاری برای سرنوشت خود بکند (برای تعالی، روشنی، زیبایی و اهمیت آن) خودش را مسؤول سرنوشت خود می‌انگاشت، اما سرنوشتش هیچ مسئولیتی نسبت به‌او حس نمی‌کرد.
رابطهٔ او با زندگیش مثل رابطهٔ مجسمه‌سازی بود با مجسمه‌اش یا رمان‌نویسی با رمانش. این یکی از حقوق لایتجزای رمان‌نویس است که رمانش را به‌دلخواه بازنویسی کند. اگر آغازش را دوست نداشت می‌تواند آن را دوباره بنویسد یا خط بزند. اما وجود زدنا، میرک را ازین حق نویسندگی محروم می‌کرد. زدنا برای باقی ماندن در صفحات آغازین رمان پافشاری می‌کرد و اجازه نمی‌داد خط خورده شود.
راستی چرا این همه از وجود زدنا شرمنده بود؟
یک توضیح آشکار به‌ذهن می‌آید: میرک خیلی زود با کسانی همراه شد که اقدام خود را تعقیب می‌کردند، حال آنکه زدنا به‌باغ بلبلان وفادار ماند. او حتی با آن دو درصد از کل جمعیت که به‌استقبال تانک‌های روسی رفتند همراه شد.
بله، این حقیقت دارد. اما من معتقد نیستم که این توضیح قانع‌کننده باشد. اگر سیاست سرچشمهٔ مسئله بود آشکارا و در برابر همه او را از سر خود باز کرده بود، دیگر نیازی حس نمی‌کرد که آشنایی با او را انکار کند. نه، زدنا با چیزی خیلی بدتر او را آزار داده بود – با زشتیش.
اما میرک که بیش از بیست سال می‌شد با زدنا عشقبازی نکرده بود، پس دیگر حالا زشتی او چه اهمیتی داشت؟
اهمیت داشت: حتی از دور، دماغ عظیم زدنا سایه‌اش را بر زندگی او می‌انداخت.
چند سال پیش با زنی آشنا شده بود که جذابیت استثنایی داشت. یک روز برای این زن فرصتی پیش آمد تا از شهر محل اقامت زدنا دیدن کند. دل‌آزرده برگشته بود که: «خدا به‌دور! چه طور توانستی چنین موجود وحشتناکی را بلند کنی؟»
به‌اش توضیح داده بود که آشنایی آنها سطحی بوده و هیچ گونه صمیمیتی میان‌شان به‌وجود نیامده است.
از همه چیز گذشته، او به‌یکی از بزرگترین رازهای زندگی آگاه بود: زنان به‌دنبال مرد خوش قیافه نمی‌روند، دنبال مردی می‌روند که با زنان زیبا بوده است. از این رو، درگیری با معشوقه‌ئی کریه اشتباهی وحشتناک است. میرک کوشید تا همهٔ نشانه‌های زدنا را از میان ببرد و هر چه پیروان بلبلان بیشتر از او متنفر شدند، او بیشتر امیدوار شد که زدنا – که با حرص تمام مقام کارگزاری حزب را دنبال می‌کرد – شادمانه همه چیز را دربارهٔ او فراموش کند.
اما در اشتباه بود. زدنا همیشه، در همه جا، در هر فرصت، از او حرف می‌زد. وقتی اتفاقی نامساعد سبب می‌شد که آن دو در یک گردهمایی اجتماعی با هم روبرو شوند، زدنا حتماً اشاره‌ئی به‌خاطره‌ئی دور می‌کرد تا آشکار شود که زمانی با هم روابط صمیمانه داشته‌اند.
میرک سخت عصبانی بود.
روزی دوست مشترکی پرسید: – اگر این قدر از او متنفری، به‌من بگو از اول چرا با او روی هم ریختی؟
میرک شروع کرد به‌توضیح دادن که در آن هنگام بیست‌ویکساله و ابله بوده و زدنا هفت سال از او بزرگتر بوده. محترم و تحسین‌انگیز و صاحب قدرت بوده! تقریباً همه را در کمیتهٔ مرکزی می‌شناخته! به‌او کمک می‌کرده، او را به‌جلو می‌رانده و به‌آدمهای بانفوذ معرفیش می‌کرده!
فریاد زد: – جاه‌طلب بودم. متوجه نیستی احمق؟ می‌فهمی؟ یک جوان فرصت‌جوی متعرض! برای همین به‌او چسبیدم و سر و رویش برایم اصلاً مهم نبود!
میرک حقیقت را نمی‌گوید. گرچه زدنا بر مرگ ماستوربوف گریسته بود، اما بیست‌وپنج سال پیش هیچ دوست متنفذی نداشت و حتی نمی‌توانست کار خودش را جلو بیندازد چه رسد به‌کار دیگری.
پس چرا داستان سرهم می‌کند؟ چرا دروغ می‌بافد؟
فرمان ماشین را با یک دست گرفته است، در آیینه جلو ماشین پلیس مخفی را می‌بیند، و ناگهان سرخ می‌شود. خاطره‌ای کاملاً نامنتظر به‌یادش آمده است.
پس از بار اولی که با هم معاشقه کرده بودند، هنگامی که زدنا او را به‌رفتار روشنفکرانه متهم کرده بود، می‌خواست تصور زدنا را نسبت به‌خودش ترمیم کند، و از این رو فردای همان روز سعی کرد بدون فکر و با هیجانی آزاد و رها عشقبازی کند. نه، این که او همهٔ همخوابگی‌هاشان را فراموش کرده واقعیت ندارد!
طنین زوزه‌ئی بیست‌وپنج ساله در ماشین پیچید. صدای تحمل‌ناپذیر سرسپردگی و اشتیاق برده‌وارش، صدای اجابت و قبولش، دلقکی و اضطرارش.
بله، قضیه از این قرار است. میرک آماده است به‌خودش مُهر فرصت‌طلب بزند، فقط برای آنکه حقیقت را اذعان نکند: به‌دنبال زنی سهل‌الوصول رفته بود زیرا فاقد شهامت مواجه با زن مطلوب‌تری بود. خودش را لایق کسی بهتر از زدنا نمی‌دانست. این بزدلی، این پستی طبع، رازی بود که می‌کوشید پنهان کند.
زوزهٔ خشم‌آلود شهوت در ماشین طنین می‌اندازد، این صدا متوجهش می‌کند که زدنا جز شبحی نیست که او می‌خواهد محو کند تا جوانی نفرت‌بار خودش را بپالاید.
اتوموبیل در برابر خانهٔ زدنا ایستاده است. ماشینی که او را تعقیب می‌کرد پشت ماشین او می‌ایستد.
***
وقایع تاریخی بدون هیچ تنوعی یکدیگر را تقلید می‌کنند. اما به‌نظرم می‌رسد که در سرزمین چک تاریخ دست به‌تجربهٔ تازه‌ئی زد. به‌جای آنکه گروهی از مردم(طبقه، قوم) در برابر گروه دیگر عصیان کنند، چنان که فیلمنامهٔ باستانی ایجاب می‌کند، در اینجا نسل واحدی از مردان و زنان در برابر جوانی خودشان شوریدند.
کوشیدند اقدام خودشان را باز به‌چنگ آورند و رام کنند و تقریباً موفق هم شدند. در طی دههٔ ۱۹۶۰ نفوذ بیشتر و بیشتری یافتند، و در بهار ۱۹۶۸ عملاً موفق شدند قدرت را به‌دست بگیرند. این دورهٔ آخر را عموماً بهار پراگ می‌گویند: پاسداران آرمان، میکروفن‌هایی را که در خانه‌های مردم تعبیه کرده بودند برداشتند، مرزها باز شد، نت‌ها یکی یکی از ورقه‌های نُت فوگ بزرگ گریختند تا نغمهٔ خود را بسرایند. شادی باورنکردنی بود. کاروانی از شادی بود!
روسیه که بزرگترین فوگ را برای تمامی جهان تصنیف می‌کرد، نمی‌توانست اجازه دهد که هیچ یک از نت‌ها هرز بروند. در ۲۱ اوت ۱۹۶۸ ارتشی نیم میلیون نفری به‌بوهمیا فرستاد. اندکی پس از آن، صدوبیست هزار چک مجبور به‌ترک کشورشان شدند، و از آنان که باقی ماندند حدود پانصد هزار نفر مجبور شدند مشاغل خود را رها کنند و کاری پشت پیشخوان فروشگاه‌های ولایتی، کنار نقاله‌های خودکار در کارخانه‌های روستایی، یا پشت فرمان کامیونهای بارکش بگیرند – به‌سخن دیگر، به‌مکانهای پرت نامشخصی پراکنده شدند تا دیگر هرگز صدایشان شنیده نشود.
برای اطمینان از این که دیگر حتی سایهٔ خاطرهٔ زشتی آرمان تازه مستقر کشور را خدشه‌دار نکند لازم بود که آن دو لکه را بزدایند: بهار پراگ را و تانکهای روسی را. بدین سان در چکسلواکی امروز کسی جرأت ندارد به‌بیست‌ویکم اوت اشاره‌ئی کند، و نام مردمی که در برابر جوانی خود شوریدند به‌دقت از حافظهٔ ملت پاک شده است، همچون غلطی در دفترچهٔ شاگرد مدرسه‌ئی.
میرک نیز به‌همین شیوه محو شد. اگر در این لحظه به‌نظر می‌رسد که از پله‌ها به‌سوی خانهٔ زدنا بالا می‌رود، در واقع چیزی جز سایه‌ئی شفاف نیست، شبحی روح‌مانند است که از پلکان مارپیچ بالا می‌رود.
***
روبروی زدنا نشسته است، دستش وبال گردن است. صورت زدنا برتافته است، از نگاه کردن به‌چشمان او پرهیز می‌کند. شتابزده حرف می‌زند: – نمی‌دانم چرا آمده‌ای، اما خوشحالم که اینجا هستی. با برخی از رفقا صحبت کرده‌ام. مسخره است که زندگیت را این جور مثل یک کارگر ساده به‌پایان ببری. حزب درهایش را به‌روی تو نبسته است. من می‌دانم. از این موضوع اطمینان دارم. هنوز فرصت داری.
می‌پرسد چه باید بکند.
باید تقاضای یک جلسهٔ رسیدگی کنی. خودت باید این کار را بکنی. اولین قدم را باید خودت برداری.
متوجه می‌شود که قضیه از چه قرار است. آنها سعی می‌کنند به‌او بگویند که هنوز پنج دقیقه فرصت ارفاقی دارد تا هر آنچه را که گفته و کرده نفی کند. این بازی را می‌شناسد. آنها آماده‌اند تا به‌مردم، آینده‌ئی را به‌بهای گذشتهٔ آنان بفروشند. آنها او را وادار می‌کنند در تلویزیون حرف بزند و فروتنانه برای ملت توضیح بدهد که مخالفتش با روسیه و بلبلان اشتباه محض بوده است. او را وادار می‌کنند که زندگی واقعیش را به‌دور افکند و یک سایه شود. مردی بدون گذشته. هنرپیشه‌ئی بدون نقش. حتی گذشتهٔ به‌دور انداخته شده‌اش را به‌سایه‌ای بدل کند. آن‌وقت اجازه می‌دهند که زندگی کند، شبحی از یک شبح باشد.
زدنا را تماشا می‌کند: چرا چنین شتابزده و عصبی حرف می‌زند؟ چرا رو برمی‌تابد، از نگاه او احتراز می‌کند؟
این که پرواضح است: زدنا برای او تله‌ئی گذاشته است. مطابق دستورهای حزب و پلیس عمل می‌کند. او را مأمور کرده‌اند تا میرک را ترغیب به‌تسلیم کند.
***
اما میرک اشتباه می کند! هیچ کس زدنا را مأمور نکرده است که با او معامله کند. نه، افسوس، هیچ کس در هر درجه‌ئی از قدرت به‌میرک جلسهٔ رسیدگی اعطاء نخواهد کرد حتی اگر برای آن به‌التماس افتد، دیگر خیلی دیر شده است.
با این حال اگر زدنا به‌‌او اصرار می‌کند که کاری برای نجات خود انجام دهد، اگر می‌گوید که رفقا در سطوح بالا توصیه می‌کنند که چنین کند، این حرف را فقط از روی تمایلی گنگ و مغشوش برای کمک کردن به‌میرک می‌زند. اگر دری‌وری می‌گوید و از چشمان او احتراز می‌کند به‌این سبب نیست که در دستان خود دامی دارد؛ بل بدان سبب است که دستانش خالی است.
آیا میرک هیچ وقت او را درک کرده است؟
همیشه فکر کرده است که زدنا از آن جهت که یک متعصب سیاسی بود آن جور حریصانه به‌حزب وفاداری نشان می‌داد.
اما این درست نیست. او به‌سبب عشقش به‌میرک به‌حزب وفادار مانده بود.
وقتی میرک او را ترک گفت زدنا فقط یک آرزو داشت: آرزو داشت ثابت کند که وفاداری بالاترین ارزش زندگی است. می‌خواست به‌میرک ثابت کند که او در همه چیز بیوفا بوده است، حال آنکه زدنا در همه چیز وفادار بوده. آنچه تعصب سیاسی به‌نظر می‌رسید تنها بهانه‌ای بود، تمثیلی بود، اعلامیه‌ای از وفاداری بود، شکایتی رمزی بود از عشقی سرکوفته.
او را در نظر می‌آورم، در آن صبح سرنوشت‌ساز ماه اوت، وقتی از غرش وحشتناک هواپیماها تکان می‌خورد و از خواب می‌پرد به‌خیابان می‌دود و مردم هیجان‌زده به‌او می‌گویند که ارتش روسیه بوهمیا را اشغال می‌کند. ناگهان خنده‌ئی عصبی به‌او دست می دهد! تانکهای روسی می‌آیند تا همهٔ بیوفاها را تنبیه کنند. به‌زودی شاهد سقوط میرک خواهد شد! سرانجام او را می‌بیند که به‌زانو افتاده است! سرانجام زدنا به‌طرف او خم خواهد شد، زدنا که ارزش استواری و وفاداری را می‌داند، به‌‌او کمک خواهد کرد.
میرک تصمیم گرفته است به‌مکالمه‌ئی که به‌راه غلط افتاده است پایانی خشونت‌بار بدهد:
– یادت هست زمانی که یک دسته نامه برایت فرستادم؟ می‌خواهم آنها را پس بگیرم.
زدنا با تعجب به‌بالا نگاه می‌کند: نامه؟
– بله، نامه‌های من. حدود صدتایی برایت فرستادم.
آه، بله، نامه‌های تو، البته.
این را می‌گوید، و ناگهان دیگر صورتش را برنمی‌گرداند و مستقیم به‌چشم میرک نگاه می‌کند. میرک این احساس ناخوشایند را دارد که زدنا می‌تواند تا قعر روحش را ببیند و دقیقاً می‌داند که او چه می‌خواهد و برای چه می‌خواهد.
تکرار می کند: – بله، البته، نامه‌های تو. اخیراً دوباره آنها را می‌خواندم. از خودم پرسیدم چطور تو می‌توانستی قابلیت چنان خلجان‌های احساسی را داشته باشی.
و آن کلمات را، خلجان‌های احساسی را، چند بار تکرار می‌کند. نه شتابزده یا از سرگیجی. بلکه آرام و به‌عمد، چنان که گویی هدفی را نشانه رفته باشد و نخواهد خطا کند. و با دقت به‌صورت او نگاه می‌کند تا از چهره‌اش بفهمد که آیا در زدن هدف موفق بوده است یا نه.
***
دست گچ گرفته‌اش روی سینه‌اش آویزان است و صورتش می‌سوزد، مثل آنکه سیلی خورده باشد.
آه، بله، نامه‌هایش حتماً به‌طور وحشتناکی احساساتی بوده است. چگونه می‌تواند طور دیگر باشد؟ از همه چیز گذشته، مجبور بود به‌هر قیمتی شده به‌خودش ثابت کند که این ضعف و بیچارگی نبوده که او را به‌زدنا پیوسته، بلکه عشق بوده است! و تنها عاطفه‌ئی واقعاً عظیم می‌توانست رابطهٔ او را با این غاز زشت توجیه کند.
زدنا می‌گوید: – عادت داشتی مرا همرزم صدا کنی، یادت هست؟
سرخی صورتش بیشتر می‌شود. آن کلمه مطلقاً مسخرهٔ رزم. رزم آنها چه بود؟ در جلسات بی‌پایان آنقدر می‌نشستند تا تمام پشتشان خواب می‌رفت، اما وقتی از صندلی‌هایشان برمی‌خاستند تا عقیده‌ئی بیباکانه و اصلاح‌طلبانه را بیان کنند (با دشمن طبقاتی باید با بیرحمی بیشتر جنگید، فلان یا بهمان نقشه باید حتی از این هم قاطعانه‌تر باشد)، احساس می‌کردند که چهره‌هایی حماسی هستند در پرده‌ئی تاریخی: او در زمین فرو می‌رود، بازوی خون‌آلودش هنوز به‌تفنگش چنگ زده، و زدنا، ششلول به‌دست، به‌درون آینده‌ای شلنگ می‌اندازد که دیدنش برای او مقدور نیست.
در آن روزها پوستش دچار عارضهٔ دیررس غرور جوانی شده بود، و برای آنکه آن را پنهان کند صورتش را با نقاب طغیان می‌پوشاند. به‌همه می‌گفت که برای همیشه از پدرش، که زارع ثروتمندی بود، جدا شده است، و هیچ اهمیتی برای سنت‌های کهنهٔ روستایی زمین و زمینداری قائل نیست. علاقمند بود که دعوای خشن خود را با پدرش و ترک نمایشی خانه را برای همه تعریف کند. این داستان اصلاً حقیقت نداشت. امروز، وقتی به‌گذشته، به‌جوانی‌اش می‌نگرد، هیچ چیز جز افسانه و دروغ نمی‌یابد.
زدنا می‌گوید: – آن روزها تو خیلی فرق داشتی.
آه، اگر فقط می‌توانست آن نامه‌ها را پس بگیرد! کنار نخستین زباله‌دانی می‌ایستاد، بستهٔ نامه‌ها را با دو انگشت می‌گرفت، چنانکه گویی به‌مدفوع آلوده است، و آن را به‌میان زباله‌ها می‌انداخت.
***
زدنا پرسید: – اصلاً این نامه‌ها به‌چه دردت می‌خورد؟ آنها را برای چه می‌خواهی؟
نمی تواند رک و راست به‌او بگوید که می‌خواهد آنها را توی زباله‌دانی بیندازد. به‌صدایش لحنی غمزده می‌دهد و برای زدنا توضیح می‌دهد که اکنون در زندگی خود به‌نقطهٔ عطفی رسیده و می‌خواهد نگاهی به گذشته بیندازد.
احساس ناراحتی می‌کند، زیرا فکر می‌کند که داستانش بی‌پایه است و شرمنده می‌شود.
بله، به‌گذشته می‌نگرد زیرا دیگر فراموش کرده است که در جوانی چگونه بوده. می‌داند که به‌گل نشسته است. به‌همین دلیل می‌خواهد مسیر گذشته‌اش را بازبینی کند تا بداند کجا شکست خورده است. به‌همین دلیل می‌خواهد مکاتبات گذشته‌اش با زدنا را مطالعه کند، زیرا این مکاتبات حاوی راز جوانی اوست، سرنخی به‌ریشه های اوست.
زدنا سرش را تکان می‌دهد: – من هرگز آنها را به‌تو پس نخواهم داد.
به‌دروغ می‌گوید: اما من فقط می‌خواهم آنها را ازت قرض بگیرم.
می‌داند که نامه‌هایش جایی در این آپارتمان است، شاید در چند قدمی او، و هیچ چیز جلو زدنا را نمی‌گیرد که هر لحظه آنها را برای خواندن به‌این و آن بدهد. به‌نظرش تحمل‌ناپذیر می‌رسد که تکه‌ئی از زندگیش در دستان او باقیمانده باشد، و دلش می‌خواهد زیرسیگاری بلوری سنگین روی میز قهوه‌خوری را به‌کلهٔ زدنا بکوبد و نامه‌ها را با خود ببرد. امّا به‌جای این کار، استدعایش را دربارهٔ جوانی و بازبینی ریشه‌ها و لزوم نگرش به‌گذشته تکرار می‌کند.
زدنا نگاهش را به‌بالا می‌دوزد، و استواری نگاه خیرهٔ او میرک را به‌سکوت وا می‌دارد: – هرگز آنها را به‌تو نخواهم داد. هرگز!
***
هنگامی که با هم از ساختمان محل اقامت زدنا بیرون می‌آیند، هر دو ماشین هنوز کنار پیاده‌رو، پشت سر هم، پارک شده‌اند. دو تا مأمورها که در پیاده‌رو مقابل نگهبانی می‌دهند اکنون می‌ایستند و با دقت به‌میرک و زدنا نگاه می‌کنند.
آنها را به‌زدنا نشان می‌دهد: – این دو آقا در تمام سفر در تعقیب من بوده‌اند. – واقعاً؟ (لحن زدنا طعنی تعمدی دارد) آیا همه در تعقیب تو هستند؟
چگونه زدنا می‌تواند این قدر بدبین باشد که تو روی او اصرار بورزد آن دو مردی که با این گستاخی به‌آنها خیره شده‌اند فقط رهگذرانی بی‌آزارند؟
تنها یک توضیح وجود دارد. زدنا هم در بازی آنها دخیل است. بازی تظاهر به‌این که چیزی به‌عنوان مأمور پلیس و چیزی به‌عنوان بگیر و ببند پلیس وجود ندارد.
در همین حال، همچنان که میرک و زدنا تماشا می‌کنند دو تا مأمورها عرض خیابان را می‌پیمایند و سوار ماشین‌شان می‌شوند.
میرک می‌گوید: «سلامت باشی» بدون آنکه حتی نگاهی به‌زدنا بیندازد، و به‌پشت فرمان ماشینش می‌خزد. در آیینه می‌بیند که ماشین مأموران به‌دنبال او حرکت می‌کند. زدنا را نمی‌بیند. نمی‌خواهد او را ببیند. – هرگز.
بدین ترتیب نخواهد دانست که او مدتها پس از رفتنش بر پیاده‌رو باقیمانده و با وحشت به‌مسیری که میرک رفته خیره شده است.
نه، وقتی زدنا از شناسایی مردان پیاده‌روی مقابل به‌عنوان مأمور پلیس سر باز می‌زد، بازی در نمی‌آورد. چنان مقهور وحشت موقعیت شده بود که از طاقتش بیرون بود. می‌کوشید حقیقت را از خودش و از او پنهان دارد.
یک ماشین کروکی قرمزرنگ ناگهان با سرعت میان میرک و ماشین پلیس قرار می‌گیرد. میرک بر گاز فشار می‌آورد. در همین ضمن وارد شهر کوچکی می‌شوند. جاده پیچ تندی دارد. میرک متوجه می‌شود که در این لحظه تعقیب‌کنندگان نمی‌توانند او را ببینند، و با سرعت به‌خیابانی فرعی می‌پیچد. چرخها ناله می‌کنند و پسری که می‌خواهد از خیابان بگذرد به‌موقع از جلو ماشین به‌کناری می‌جهد. میرک در آیینه می‌بیند که ماشین کروکی به‌سرعت از جاده اصلی رد می‌شود. اما ماشین تعقیب‌کنندگان هنوز دیده نمی‌شود. لحظه‌ای بعد موفق می‌شود به‌خیابان دیگری بپیچد و آنها را گم و گور کند.
شهر را از راهی کاملاً متفاوت پشت سر می‌گذارد. در آیینهٔ جلو نگاه می‌کند. هیچ کس در تعقیب او نیست. جاده خالی است.
یک جفت مأمور بدبخت را در نظر می‌آورد که با اضطراب به‌دنبال او می‌گردند و می‌ترسند با مافوق‌شان روبرو شوند. قاه قاه می‌خندد. سرعت را کم می‌کند و شروع می‌کند به‌بیرون، به‌منظره نگاه کردن. این کاری است که عملاً تا کنون نکرده است. همیشه در حرکت به‌سوی هدفی بوده، برای رتق و فتق چیزی یا بحث دربارهٔ موضوعی، چنان که فضای واقعی برایش مفهومی جز نوعی مزاحمت، فوت وقت یا مانعی در راه فعالیتش نداشته است.
در محل تقاطع جاده با راه آهن، در فاصله‌ئی اندک، دو میلهٔ قرمز و سفید به‌آرامی رو به‌پایین می‌آید. ماشین را نگه می‌دارد.
ناگهان احساس خستگی فوق‌العاده‌ئی می‌کند. چرا به‌خودش این همه زحمت داده است؟ چرا خودش را معطل آن نامه‌ها کرده است؟ گرفتار این احساس شده است که این سفر، بسیار بی‌معنی، مسخره، و بچگانه بود. هیچ دلیل عملی برای آن وجود نداشته. احساس لجام گسیختگی‌ئی او را وادار کرده که تا آنجا که می‌تواند به‌گذشته بازگردد و آن را با مشتهایش خرد کند. پرده نقاشی جوانی‌اش را ریشه ریشه کند. خواست شدیدی که نتوانسته است مهارش کند و اکنون برای همیشه ارضا نشده باقی می‌ماند.
خستگی بر او غلبه می‌کند. شاید دیگر امکان نداشته باشد آن اسناد بودار را از آپارتمانش دور کند. آنان در تعقیبش هستند و رهایش نمی‌کنند. خیلی دیر شده است. بله، برای همه چیز خیلی دیر شده است.
از دور صدای نزدیک شدن قطار را می‌شنود. زنی با لچک قرمز نزدیک دروازه ایستاده است. قطار می‌رسد، قطار کُند محلی است. پیرمردی چپق به‌دهن از یکی از پنجره‌ها خم می‌شود و تف می‌کند. آنگاه زنگ ایستگاه شروع می‌کند به‌زدن، و زن لچک قرمز به‌طرف دروازه می‌رود و اهرمی را می‌چرخاند. دروازه بلند می‌شود و میرک حرکت می‌کند. وارد دهکده‌ئی می‌شود که فقط خیابان دراز مستقیمی است و ایستگاه راه آهن در انتهای آن قرار دارد. ایستگاه، خانه‌ئی سفید و کوچک و کوتاه است که با نرده‌های نوک‌تیز محصور شده و از میان آن می‌توان سکو و رشته‌های راه آهن را دید.
***
پنجره‌های این خانه با کوزه گل‌های بگونیا تزیین شده است. میرک ماشین را نگه می‌دارد. پشت فرمان نشسته است و به‌خانه نگاه می‌کند، به‌پنجره‌ها و گلهای سرخ. از گذشتهٔ دور و فراموش شده، خاطرهٔ خانهٔ سفید دیگری با گلهای بگونیا بر تختهٔ جلو پنجره‌ها زنده می‌شود. میهمانخانه‌ئی کوچک در دهکده‌ئی کوهستانی. تعطیل تابستان. در پنجره، میان گلها، دماغ درازی ظاهر می‌شود. و میرک بیست ساله به‌آن دماغ نگاه می‌کند و در قلبش موج عظیمی از عشق احساس می‌کند.
غریزه به‌او می‌گوید که روی گاز فشار بیاورد و از آن خاطره بگریزد. اما این بار اجازه نمی‌دهم که چیزی از این دزدیده شود، می‌گذارم که این خاطره لحظه‌ئی بیشتر با من بماند. و از این رو تکرار می‌کنم: در پنجره میان گلهای بگونیا، چهرهٔ زدنا ظاهر می‌شود با دماغ عظیمش، و میرک عشق عظیمی احساس می‌کند.
آیا امکان دارد؟
بله، چرا نداشته باشد؟ آیا مرد ضعیفی نمی‌تواند عشق عظیمی نسبت به‌‌زنی زشت داشته باشد؟
عادت داشت برای زدنا تعریف کند که چگونه در برابر پدری مرتجع طغیان کرده است. زدنا به‌روشنفکران حمله می‌کرد. پشت هردوشان خواب رفته بود و دست یکدیگر را در دست داشتند. در جلسات شرکت می‌کردند، هموطنان خودشان را طرد می‌کردند، دروغ می‌گفتند و عشق می‌ورزیدند. زدنا در مرگ ماستوربوف اشک می‌ریخت و میرک بر تن او چون سگی دیوانه زوزه می‌کشید، و نمی‌توانستند بدون یکدیگر زندگی کنند.
میرک او را از آلبوم خاطراتش کنده بود نه بدان علت که برایش ارزشی قائل نبود بلکه برعکس. او را، همراه با عشق خودش نسبت به‌او، محو کرده بود، تراشیده بود، درست همانطور که دفتر تبلیغات حزب، کلمنتیس را از روی مهتابی که گوتوالد بر آن نطق تاریخیش را ایراد کرد محو کرده بود. میرک تاریخ را درست به‌شیوهٔ حزب کمونیست، به‌‌شیوهٔ همهٔ احزاب سیاسی، به‌شیوهٔ همهٔ ملل، به‌شیوهٔ همه مردمان بازنویسی کرد. مردم با سر و صدای زیاد می‌گویند که می‌خواهند آیندهٔ بهتری بسازند، اما این درست نیست. آینده چیزی جز خلئی بی‌اعتنا نیست که نظر هیچ کس را جلب نمی‌کند، در حالی که گذشته سرشار از زندگی است و محتوای آن ما را برمی‌انگیزد، به‌خشم می‌آورد، به‌ما اهانت می‌کند، و ناچارمان می‌کند که آن را نابود کنیم یا از نو رنگش بزنیم. مردم می‌جنگند تا به‌تاریک‌خانه‌هایی راه یابند که عکس‌ها در آنها دستکاری می‌شوند و تاریخ مردان و ملل بازنویسی می‌شود.
چه مدت در برابر آن ایستگاه راه آهن باقی ماند؟
و این پیش‌درآمد به‌چه معنی بود؟
هیچ معنایی نداشت.
بی‌درنگ آن را از خاطرش زدود، چنانکه در این لحظه دیگر چیزی دربارهٔ خانهٔ کوچک سفیدی با گلهای بگونیا نمی‌داند. باز با سرعت در جاده می‌راند. نه به‌چپ نگاه می‌کند نه به‌راست. منظرهٔ جهان بار دیگر به‌صورت مانعی برای پیشروی او درآمده است.
***
ماشینی که موفق شده بود از سر بازش کند جلو خانه‌اش ایستاده است. دو تا مأمور هم نزدیک آن ایستاده‌اند.
پشت ماشین آنها می‌ایستد و پیاده می‌شود. تقریباً با خوشحالی به‌او لبخند می‌زنند. انگار کوشش میرک برای فرار، فقط یک بازی خوشمزه بوده است، بازیگوشی مطبوعی برای همه. وقتی از کنار آنان می‌گذرد، مرد گردن‌کلفت با موی مرتب خاکستری، می‌خندد و به‌او سر تکان می‌دهد. میرک از این ابراز خصوصیت به‌خود می‌لرزد زیرا این اشاره‌ئی است که از حالا به‌بعد آنها بیشتر از پیش به‌او چسبیده خواهند بود.
به‌روی خودش نمی‌آورد خانه و وارد می‌شود. در آپارتمانش را باز می‌کند. ابتدا پسرش را می‌بیند که قیافه‌اش حکایت از اضطرابی سرکوفته دارد. مردی عینکی پیش می‌آید خودش را معرفی می‌کند: مایلید اجازهٔ تفتیش دادستان را ببینید؟
میرک پاسخ می‌دهد: بلی.
دو غریبهٔ دیگر در آپارتمان هستند. یکی‌شان نزدیک میز کار میرک ایستاده است که انبوهی از کاغذ و کتابچه و کتاب بر آن توده شده. آنها را یکی پس از دیگری برمی‌دارد در حالی که مرد دیگر، که پشت میز نشسته، آنچه همکارش دیکته می‌کند می‌نویسد.
مرد عینکی سند تا شده‌ئی را از جیب بغل بیرون می‌آورد و به‌دست میرک می‌دهد: – این اجازه‌نامه است و در آنجا (به آن دو مرد اشاره می‌کند) فهرستی از مواد توقیفی برایتان تهیه می‌شود.
کف اتاق همه جا کاغذ و کتاب ریخته است، درهای قفسه‌ها چارتاق است، اثاثیهٔ اتاق جابه‌جا شده.
پسرش به‌طرف میرک خم می‌شود و نجواکنان می‌گوید: پنج دقیقه بعد از آنکه رفتید آمدند.
مردانی که کنار میز کارند به‌فهرست کردن کاغذهای توقیف شده ادامه می‌دهند: نامه‌هایی از دوستان میرک، اسنادی از نخستین روز هجوم روسها، تحلیل‌های سیاسی، یادداشتهایی از جلسات، و جزوه‌های متعدد.
مرد عینکی می‌گوید: «مثل اینکه شما اصلاً به‌هموطنانتان احترام نمی‌گذارید،» و با سر به‌جانب دستنوشته‌ها اشاره می‌کند.
پسر میرک می‌گوید: – هیچ چیز مخالف با قانون اساسی در این خانه نیست. و میرک می‌داند که این کلمات خود اوست، کلمات میرک است.
مرد عینکی جواب می‌دهد: تعیین این که چه چیزی خلاف قانون اساسی هست یا نیست با دادگاه است.
***
مردمی که مهاجرت کردند (تعدادشان صدوبیست‌هزار نفر است)، مردمی که به‌زور ساکت شدند و از کارهایشان رانده شدند (تعدادشان نیم میلیون است) محو می‌شوند، مانند دسته‌ای که در مه ناپدید شود، نادیدنی و فراموش‌شده.
اما زندان، گیرم که با دیوار هم محصور شده باشد، صحنهٔ عالی و روشن تماشاخانهٔ تاریخ است.
میرک از مدتها پیش این موضوع را می‌داند. اندیشهٔ زندان طی یک سال گذشته به‌طرز مقاومت‌‌ناپذیری او را اغوا می‌کرده است. بی‌شک، فلوبر به‌همین شیوه مسحور خودکشی «مادام بوواری» بود. نه، میرک نمی‌توانست پایانی بهتر برای داستان زندگی خود تخیل کند.
آنها می‌خواستند صدها هزار زندگی را از خاطرهٔ انسانی پاک کنند تا گذشته بتواند آرمانی بلند و بی‌خدشه باشد. اما میرک می‌خواهد به‌میان این آرمان شیرجه رود و با چاردست و پا آن را لکه‌دار کند. می‌خواهد آرمان را بچسبد و به‌آن چنگ بیندازد، مانند کلاه کلمنتیس بر سر گوتوالد.
میرک را وادار کردند فهرست اقلام توقیفی را امضا کند و آنوقت از او خواستند که با پسرش همراه آنان برود. پس از یک سال بازداشت نوبت به‌محاکمه رسید. میرک به‌شش سال، پسرش به‌دو سال، و ده-دوازده تن از دوستانش به‌زندانهایی از یک تا شش سال محکوم شدند.
————————————–
پانویس
1. Milan Kundera نویسندهٔ معاصر چک
2. Klement Gottwald
3. Clementis
4. Mirek
5. Zdena
6. Zhdanov
7. Arbuzov (هندوانه‌زاده)
8. Masturbov (استمنازاده)
9. Wenceslaus
10. Fugue قطعه موسیقی که در آن مایه‌ئی واحد به‌گونه‌های مختلف تکرار می‌شود

نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: احمد میرعلائی

میلان کوندرا از چهره‌هایی است که در بدو ورود به کشور‌مان هم چون بسیاری کشور‌های دیگر، با استقبال عظیم خوانندگان روبه رو شد. خواننده ایرانی بخشی از جهان خود را در آثار این چهره‌ برجسته ربع پایان قرن بیستم می‌‌بیند. این نویسنده در ایران به مدد‌‌‌ ترجمه‌هایی از دکتر پرویز همایون‌پور، زنده یاد احمد میر علایی، فروغ پوریاوری و … شناخته شده است.
«فاصله شخصی» اصطلاحی است که در اصل توسط هایدگر برای مشخص ساختن فاصله ثابتی که اعضای گونه‌های غیر تماسی را از هم جدا می‌کند، به کاربرده شد، شاید بتوان آن را محیط یا حباب حفاظتی کوچکی فرض کرد که یک موجود زنده بین خود و دیگر موجودات نگه می‌دارد و چنان که ادوارد. تی. هال مردم شناس می‌گوید: «احساس موقعیت همجواری تا حدودی از امکانات حاضر در رابطه با آنچه هر عضو می‌تواند نسبت به عضو دیگر واقع در محیط پیرامونش انجام دهد، ناشی می‌شود. در این فاصله، شخص می‌تواند افراد دیگر را نگه داشته و یا بگیرد.»
آنچه که تا به نام همجواری‌ها (Proximics ) که ریشه در فرهنگ‌های متعدد می‌تواند داشته باشد و همه قبایل فرهنگی را دربر می‌گیرد که بخش عظیمی از آن‌ها مشترک است و بخش دیگری از آن‌ها ریشه در تناقض‌ها دارد. چرا که مثلاً آمریکایی‌‌ها و اروپایی‌ها نکته سنج هستند که به تفسیر و تحلیل درست رفتاری یکدیگر افتخار می‌کنند. تفاوت‌های فرهنگی ریشه در فرا آگاهی افراد دارد و به عدم فهم، کج منشی و یا عدم علاقه و سوء تفاهم‌های شخصی می‌انجامد. تنها با شناخت روابط درون الگویی همجواری‌هاست که می‌توان به درک عمیق خود و دیگران دست یافت. با چنین مقدمه‌ای اگر بخواهیم آثار میلان (ک*ن)درا را بررسی کنیم بی‌تردید او را یکی از روشنفکران و تحلیل‌گران چنین روابطی می‌یابیم. او در یکی از مصاحبه‌هایش بار‌ها تکرار می‌کند که بحث «همدردی» نیست و توضیح می‌دهد که: «وقتی فرهنگ تا سطح سیاست پایین می‌آید، تفسیر‌ها جنبه سیاسی پیدا می‌کنند و همین باعث می‌شود که درک مردم از سیاست واقعی نباشد. از پیمان یالتا چهل سال می‌گذرد، اما هنوز هیچ کس نمی‌داند آنجا چه گذشته است. این یک ادعای احساساتی نیست. سرزنش هم نیست. نمی‌گویم: «ببینید، ما در اروپای مرکزی به خاطر پیمان یا لتا بدبخت شدیم و شما که هیچ ضرری نکرده‌اید، هیچ توجهی به رنج و بدبختی ما ندارید.» بحث همدردی نیست، لازم نیست شما برای ما بجنگید و یا حتی اعتراض کنید. مسئله آگاهی و درک است» و این آگاهی مورد نظر (ک*ن)درا او را از درگیر شدن با کج راهه‌های سانتی‌مالیستی همدردی رها ساخته و به یک فرا آگاهی در همجواری‌ انسان‌ها را به عبارتی فرهنگ‌ها می‌کشاند. رگه‌های چنین ارتباطی را به وضوح در رمان «سبکی تحمل ناپذیر هستی» یا «بار هستی» می‌‌‌توان دریافت. چنانچه کوندرا می‌گوید: «زندگی سابینا با خیانت، ترک خانواده، عشاق متعدد و سرانجام ترک کشورش گذشته است. به گونه‌ای که خودش او را به «سبکی هستی» متهم می‌کند. منظورش زندگی‌ای چندان خالی از تعهد و وفاداری و مسئولیت‌پذیری اخلاقی است که دیگر هیچ پیوندی با زمین واقعیت‌ها ندارد. در مقابل، چهارمین شخصیت او، ترزا، همسر وفادار توماس، چنان عشق بی‌شائبه‌ای به شوهر هوس بازش دارد که سرانجام همین عشق شوهرش را ویران می‌کند. شوهرش مجبور به ترک کشور می‌شود و در بیمارستانی در سوییس، کار خوبی‌ می‌‌‌یابد، اما ترزا دوست ندارد در تبعید زندگی کند، بنابراین شوهرش را به سوی سرنوشت شومش در چک باز می‌‌گرداند. بدین ترتیب، ترزا، نقطه مقابل سابینا، در تعهد پذیری و وفاداری و وابستگی به زمین، زیر بار اخلاقی تحمل‌ناپذیر سنگینی و سبکی له می‌شود و نتیجه همان سرنوشت سابیناست.» و یا به عنوان نمونه‌ در بار هستی می‌خوانیم: «سابینا فکر کرد که در چه چیز با آن‌ها اشتراک دارد؟ آیا آن‌ها چشم انداز مشترکی داشتند؟ اگر از آنان پرسیده بودند که بوهم چه چیز را به خاطرشان می‌آورد، این پرسش در برابر چشمانشان تصویر‌های ناموزون و خانه و دور از خانه بودن دغدغه‌‌ای است که ذهن کوندرا را مشغول داشته است. آن طور که خود او می‌گوید: «برای من، خانه واژه مبهمی است. شاید خانه فقط یک توهم و اسطوره است. شاید ما قربانیان این اسطوره باشیم. شاید تصور ریشه داشتن، صرفا یک افسانه است ناهماهنگ آشکار می‌ساخت. یا شاید هم عامل اشتراک فرهنگ باشد؟ اما فرهنگ چیست؟ موسیقی؟ «دورژاک» و یا «یاناچک»؟ آری، اما تصور کنید اگر یک نفر چک موسیقی دوست نداشته باشد؟ در این صورت، روح واحد چک باد هوا خواهد بود.» شجاعت و جسارت کوندرا در همین است که می‌تواند ذره ذره از فاصله شخصی فاصله بگیرد و تا فضای فرهنگی جوامع نزدیک شود و آن‌ها را در برابر خواننده عریان سازد. مثلاً تحلیل او را در مورد فرانسوی‌ها بشنویم. «اگر بشود انسان‌ها را به گروه‌های مختلف تقسیم کرد، مسلما این گروه‌بندی باید برمبنای تمایلات عمیق و بنیادی آنان باشد، تمایلاتی که آنان را به سوی فعالیتی می‌برد که زندگی خود را وقف آن می‌کنند. هر فرانسوی با سایر فرانسوی‌ها فرق دارد. اما تمام هنرپیشه‌های جهان ـ در پاریس، در پراگ و حتی در محقرترین تئاتر شهرستانی ـ به یکدیگر شبیه هستند. آن کسی که بازیگر است از کودکی می‌پذیرد تا تمامی زندگی‌اش را برای مردم ناشناس به نمایش گذارد. اگر کسی به این کار بنیادی تن ندهد ـ که هیچ ربطی به استعداد ندارد و چیزی عمیق‌تر از آن است ـ نمی‌تواند بازیگر شود. این یک نوع موافقت بنیادی است ـ نه استعداد است و نه تبحر ـ » همان‌طوری که می‌بینیم در بخش دوم او از یک موافقت بنیادی حرف می‌زند که بی شباهت به توافق فرهنگی نیست و کوندرا در مقام یک داستان نویس و هم یک فیلسوف مدام به طرح مسئله می‌پردازد و به تعبیر آندرسون: «در نظر بسیاری از مردم، حل مسئله عالی‌ترین نمونه اندیشیدن است. در کار حل مسئله می‌کوشیم به هدفی برسیم ولی وسیله حاضر و آماده‌ای برای این کار در اختیار نداریم. باید هدف را به پاره هدف‌ها و این پاره هدف‌ها را نیز به هدف‌های جزیی‌تر تقسیم کرد تا سرانجام به سطحی برسیم که ابزار دستیابی یاری ما مهیا شود.» و کوندرا به بازنمایی مسایل می‌پردازد. و ما را همچنان که پاره هدف‌ها را می‌شکافد به یک شکاکیت می‌کشاند. اما در همین شکاکیت این طور نیست که شخصیت‌های داستان را در نیمه راه رها کند. مثلاً از دیدار او، تمام موقعیت‌‌ها، صفات و شخصیت‌‌ها، شخصی یا سیاسی، به پایان راه خود می‌رسند.
پس تا به حال موضوعاتی چون الگوی همجواری، توافق فرهنگی،شکاکیت فلسفی و اندیشیدن را برشمردیم که دو مورد اول به حوزه‌ عمومی و دو مورد دیگر به یک حالت بینابینی با حوزه خصوصی اشاره دارد. در هر صورت می‌توان آن‌ها را زیربنای شناخت کوندرا از هستی دانست. که در چیزی به نام «خانه» گردهم می‌آیند. خانه و دور از خانه بودن دغدغه‌‌ای است که ذهن کوندرا را مشغول داشته است. آن طور که خود او می‌گوید: «برای من، خانه واژه مبهمی است. شاید خانه فقط یک توهم و اسطوره است. شاید ما قربانیان این اسطوره باشیم. شاید تصور ریشه داشتن، صرفا یک افسانه است. سابینای سبکی تحمل ناپذیر هستی را نگاه کنید. سابینا چکسلواکی را ترک می‌کند تاخودش را از ریشه‌هایش رها کند. ریشه‌هایش خفه‌اش می‌کند. می‌خواهد از خانه بگریزد. اما این یعنی چه؟ از خانه بگریزد یا از یک کشور سرکوب شده یا از سنگینی هستی، برای ترزا، هرچیزی فراتر از خانه، مرده و خالی است» و این خانه ما را باز می‌گرداند به فاصله شخصی و الگوی همجواری، نگاه می‌کنیم به تفکیک همدردی و حفظ حریم شخصی دربار هستی: «ان کسی که استعداد دشوار همدردی (احساس مشترک) را دارا نیست، به سردی رفتار‌ ترزا محکوم می‌کند، زیرا زندگی خصوص دیگری محترم است و نباید کشو‌هایی را که محتوی نامه‌های خصوصی است، باز کرد.»
این هشدار کوندرا به حفظ حریم خصوصی و بازتاب شخصی آن در جای جای آثار او منتشر است. خوب، شاید تعبیر چشم واحد مراقبت کمونیست به ذهن بیاید. او واقعیت آن است که همان طوری که در ابتدا گفته شد، اندیشیدن و توافق فرهنگی اصل زیربنای در کنار هم قرار گیری‌های شخصیت‌ها و همجواری آن‌هاست. و آن‌ها را به ریز رفتار‌های ناشی از هر رفتار دیگری می‌کشاند و بی‌دلیل نیست که دبلیواچ آدن می‌گوید:
«حدود سی اینچ از بینی من
مرز شخصیت من فراتر می‌رود
و هوایی که در این محدوده است
جملگی متعلق به من است
با وجود چشم‌های خسته، می‌خوانمت به دوستی،‌ ای غریبه
هشدار که گستاخانه‌ای از این ره نگذری 
سلاحی نیست مرا، لیک توان زخمی.»
و در این نوع خانه است که به تعبیر هایدگر با درهم ریختن آن عشق زاییده می‌شود. مفهومی که نه به واسطه همدردی بلکه به دلیل همان عناصر چهارگانه که یاد کردیم در بستر خانه‌ای که نه قرار برسکویی داشته باشد بلکه در شخصیت ما ساخته شده باشد شکل می‌گیرد. و به تعبیر خود او: «زبان عشق، زبانی است که رفتار نادرس را توجیه می‌کند.» و به عبارتی «پس از اینکه آدم احساساتش را با شکاکیت زیر و رو کرد، فقط عشق می‌ماند.» و کوندرا عشق را با شوخی می‌آمیزد. عشق در نظر او یک ترکیب ماهوی نیست. بلکه تن وروان و آگاهی نسبت به آن را در حیطه اندیشه و شکاکیت می‌باشد. تصور او از عشق به عنوان اشغال ذهن تعزلی انسان توسظ شخصی دیگر، برداشت زیبایی است و اینه همه در میل به «جاودانگی» است. هنرمندان و سیاستمداران در نگاه کوندرایی میل به یک «جاودانگی» است. هنرمندان و سیاستمداران در نگاه 
هنرمندان و سیاستمداران در نگاه کوندرایی میل به یک «جاودانگی بزرگ» دارند و آرزو می‌کنند در ذهن کسانی که آنان را نشناخته‌اند، جاویدان بمانند
کوندرایی میل به یک «جاودانگی بزرگ» دارند و آرزو می‌کنند در ذهن کسانی که آنان را نشناخته‌اند، جاویدان بمانند. دیگران نیز مایلند در یاد کسانی که می‌شناسند، پایدار بمانند: «این در جاودانگی کوچک» است. گوته، بتهوون، همینگوی، ناپلئون و… در گروه نخست جای می‌گیرند و همه ما ـ که نه هنرمندیم و نه سیاستمدار ـ در گروه دوم. اما با وجود آرزوی جاودانگی، همینگوی از اینکه جاودانه شده است، راضی نیست و گوته نیز جاودانگی را «محاکمه ابدی» می‌نامد. همینگوی از این خشمناک است که چرا به جای خواندن کتاب‌های او، این همه کتاب درباره زندگی خصوصیتش نوشته می‌شود و حتی پس از مرگ او را آسوده نمی‌گذراند.
شاید روزی برسد که دیگر کسی کتاب‌هایش را نخواند، اما پرگویی درباره جزییات زندگی خصوصی وی همیشه ادامه خواهد داشت… گوته می‌گوید: «ناپختگی اصلاح ناپذیر بشر» در آن است که در برابر تصویر خویش بی‌اعتنا بمانیم!» بشر توانایی این کار را ندارد و تنها پس از مرگ، یعنی «مدت‌ها پس از مرگ» چنین نیرویی پیدا می‌کند.»
رمان کوندرا یکی پس از دیگری مشخص کننده چنین چینشی از انسان‌هاست: الگوی همجواری‌ (جدای از همدردی)، توافق فرهنگی، شکاکیت فلسفی، اندیشیدن و آگاهی در خانه‌ای از نوع خود که عشق می‌زاید و عشق، میل به جاودانگی دارد و این همه را کوندرا چنان می‌آفریند که به نظر می‌رسد شخصیت‌ها تنها در خدمت اکتشاف یک موضوع هستند. مثل آگاهی از بدن خود و در این سیر خود هر یک باز دور یاد شده را طی می‌کنند. رمان در نظر او نگریستن به چنین موضوعایت است که گاه خود او بر آن آگاه است و گاه استنباط محقق و خواننده چنین خواهد بود. «… من معتقدم رمان می‌تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه دیگر نمی‌توان گفت… هدف رمان توصیف جامعه نیست، زیرا مسلما برای این کار اهم‌های بهتری هست. یا توصیف تاریخ… رمان نویسان نیامده‌اند تا استالینیسم را بکوبند. چون سولژ‌نیتسلین می‌تواند با اعلامیه‌های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله‌ای است که با آن می‌توان وجود انسانی را با تمام جنبه‌هایش تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد و پوست کند. من هیچ فعالیت دیگر روشنفکری را نمی‌شناسم که دارای این توانایی باشد… زیرا رمان در ارتباط با همه نظام‌های فکری نوعی شکایت ذاتی دارد.» و کوندرا خالق این چند صدایی است.
نویسنده: محمود امیری نیا
منبع: www.mandegar.info

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.