داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

محکمه جنایی

تمام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت منصفه قرار گرفته،‌ فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه او نخورد. زیرا این جانی عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به کشتارگاهش می‌برند و به همین جهت به سیم آخر زده بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله‌ بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و رویت پیداست که روزی از روزها خودت را به دار می‌زنند!»، یا خطاب به رییس دادگاه درمی‌آمد که: «طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»
جمله اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل‌مدافع درگیرد:
وکیل‌مدافع گفت: انعطاف قانون اجازه داده است که متهمان هرجور که دل‌شان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبیّن این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ می‌اندازد. متهم درواقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس هم‌دردی را در آقایان اعضای هیأت منصفه بیدار کند… ضمناً درمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که…
دادستان پابرهنه تو حرف وکیل دوید و با قاطعیت تمام اعلام کرد که: مطلقاً شایسته نیست شلوار مقام منیع ریاست به این مباحث کشیده شود.
و وکیل‌مدافع با ظرافت چشم‌گیری درآمد که: مخالفم! شلوار مقام ریاست نمی‌تواند «چیز ناشایستی» باشد، چون که در این صورت نه‌تنها صاحب محترم شلوار، بلکه کلّ دستگاه قضایی کشوراز زندان‌بان بازداشتگاه موقت گرفته تا جلاّدی که حکم مرگ را اجرا می‌کندبه فقدان «شایستگی» متصف می‌شود.
سخن که به این‌جا رسید وکیل ناچار شد موقتاً استدلالاتش را معوق بگذارد تا برای آقای رییس تفدانی بیاورند که بتواند توش تف کند. وقتی مقام ریاست تف کرد هیجان فوق‌العاده‌ای در تالار محکمه جنایی پدید آمد. چندتا خانم تماشاچی از حال رفتند، و حتی یکی از تماشاچیان،‌ بدون این‌که سوهنیت یا قصد و غرض قبلی در کارش باشد، دستش را کرد توی جیب نفرِ بغل دستیش، یک تخته شکلات ازش کشید بیرون و جلو چشم صاحب علّه با حالتی عصبی دندان در آن فرو برد.
اعلام تنفس شد،‌ اما متهم ترجیح داد از این فرصت استفاده کند و به دادستان اشاره زشتی بکند.
تنفس که پایان یافت،‌ بحث از سر گرفته شد. می‌بایست ثابت شود که عامل این جنایت پست با وحشیگری کم‌نظیر مرتکب عمل زشت خود شده است:
ـ از سه روز پیشش چیزی نخورده بود. تا امروز بتواند ادعا کند که از زور گرسنگی اقدام به سرقت آن گرده نان کرده… سیاهکاریش بیش از حدّی که بشود تصور کرد چندش‌آور و نفرت‌انگیز است: نان را که دزدیده، نانوای محترم زده با گلوله تپانچه زخمیش کرده. آن‌وقت دوتایی خرخره همدیگر را چسبیده‌اند و حالا فشار نده کی فشار بده!و دست آخر، این قاتل بی‌سروپا موقعی به خودش می‌آید که کاسب بدبخت خفه شده! وقتی می‌بیند کار به این‌جا رسیده فلنگ را می‌بندد، اما چند قدم بالاتر، بس‌که خون از زخمش رفته بوده دراز به دراز نقش زمین می‌شود، و ژاندارم‌ها که در تعقیبش بوده‌اند سرمی‌رسند و دست و پایش را می‌بندند… این ادعایی است ناوارد: مگر نه این‌که خودش ضمن بازجویی گفته است از خیلی پیش‌ها تو فکر خودکشی بوده؟خوب، پس برای چه نگذاشته است نانوا آن‌طور که باید به‌طرفش تیراندازی کند و عنداللّزوم بکشدش؟
مواجهه قاتل با زن نانوای مقتول هم صحنه بسیار جالب توجهی بود: زنک برای نشان‌دادن نهایت سنگدلی جانی با هق‌هق گریه گفت: خرخره‌اش را چنان فشار می‌داد که جفت چشم‌های شوهر بیگناهم از کاسه زده بود بیرون!
این حرف که از دهن زن ساده‌ای بیرون آمده بود تمام افراد حاضر در دادگاه را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد، به‌طوری‌که یکی از خبرنگاران بی‌درنگ عین عبارت را برای نشریه‌ای یادداشت کرد:«چشم‌های مقتول بی‌گناه از کاسه زده بوده بیرون!»و یکی از ستون‌ها گزارش قضایی او که مربوط به این محاکمه بود دارای چنین عنوانی شد.
متهم به راستی نمونه کامل یک جنایتکار بالفطره بود، به‌لسان فصیح گفت که: (نعوذبالله) به خدا اعتقاد ندارد، چون که در تمام مدت عمر مزاحمش بوده و تازه کوفت هم به‌اش نداده. پدربزرگش مفت و مسلّم از گرسنگی مرده که هیچ، حتی مادربزرگش هم از طرف یک سروان حشری ژاندارم مورد تجاوز قرار گرفته!
خلاصه، یکی‌یکی حرف‌هایش تأثیر ناگواری می‌گذاشت. دادستان اجازه خواست کیفرخواست دیگری علیه او تنظیم کند شامل اتهامات کفرگویی و بی‌دینی و توهین به ارتش، زیرا هرچه نباشد سروان‌های ژاندارمری جزو ابوابجمعی ارتش به‌حساب می‌آیند. و پس از این مقدمه گفت: بنده فکر می‌کنم که آن سروان ژاندارم کف دستش را بو نکرده بود، وگرنه، حتی اگر یک‌درهزار حدس می‌زد که ممکن است چنین نوه تخس بی‌پدرمادری پیدا کند، پدرش را هم می‌سوزاندند امکان نداشت به مادربزرگ این بی‌همه‌چیز تجاوز کند!
این منطق کوبنده هیجان اخلاقی شدیدی در حضار ایجاد کرد، به‌طوری‌که چندتا از زن‌های تماشاچی‌ های‌های به گریه افتادند. انگار واقعاً خود آن‌ها بودند که سروان ژاندارم به‌شان تجاوز کرده بود.
بر طبق محتویات صریح صورت‌مجلس، متهم در خلال این احوال با «ظاهری خرسند» لب‌خند می‌زد و کاملاً آشکار بود که دارد محضر مقدس دادگاه و حضار محترم را در دلش مسخره می‌کند.
در پاسخ به سؤال‌ها هم کلمات بسیاربسیار رکیکی به‌کار می‌برد. نظیر: «آی زرشک! منظورت این است که باید می‌گذاشتم آن ناکس با آن هردمبیلش مثل آبکش سوراخ‌سوراخم بکند؟» و یا: «من فقط خرخره‌اش را چسبیدم و یک خرده فشار دادم… خوب، اگر یکهو مثل تاپاله رو زمین پهن شده تقصیر من مادرمرده است؟»و قس‌علیهذا…
وکیل مدافع بارها کوشید با ادای توضیحات مختصر و مفید، و با استمداد از حس رأفت اعضای محترم هیأت محترم منصفه، نظر مساعد آن‌ها را نسبت به متهم جلب کند. اما درست مثل این بود که دارد با دیوار حرف می‌زند، زیرا خون جلو چشم یکی‌یکی اعضای هیأت منصفه را گرفته بود. آن‌ها همه‌شان دو چشم داشتند دوتا هم قرض کرده بودند رفته بودند تو بحر متهم، و حتی یک کلمه هم از حرف‌های او را که لحنش دم‌به‌دم جاهلی‌تر می‌شد نشنیده نمی‌گذاشتند. نگاه اعضای هیأت منصفه دیگر نگاه نبود، صاعقه‌ای بود که پنداری از آسمان بر آن تبهکار ناجنس پست‌فطرت نازل می‌شد.آخرش هم طاقت‌شان طاق شد و فریادزنان خطاب به‌اش درآمدند که: مگر تو راستی راستی تنت می‌خارد؟ از این که دارت بزنند خوش‌خوشانت می‌شود؟
و قاتل، به این سؤال حیله‌گرانه با آرامش خاطر جواب داد: والله،‌ شما موجوداتی که من می‌بینم، یقین دارم با این کار بیش‌تر از من کیفور می‌شوید!
پس از این حرف دادستان پاشد ایستاد و در میان سکوتی مرگبار اعلام کرد که می‌رود دست و رویی صفا بدهد، اما حقیقت این که حضرتش در مدت تنفس ماهی شور خورده بود و دست و رو شستن بهانه‌ای بود برای آن‌که این «پونس پیلات(1)» معاصر بتواند سری به بعض جاها بزند. دلیلش هم این که با ظاهری شاد و شنگول برگشت و رفتارش با متهم مثقالی هفصنّار تفاوت کرد، زیرا به خلاف قبل، دیگر هربار که چشمش به او می‌افتاد تو دستمالش تف نمی‌کرد.
***
شنیدن بیانات شهود هم جزییات اتهام را اثبات کرد. به وضوح تمام بر ساحت مقدس دادگاه آشکار شد که متهم، ‌حتی پیش از آن که دست به قتل نفس بزند هم روی اشخاص تأثیر بدی به‌جا می‌گذاشته است.
وقتی کاشف به عمل آمد که نطفه‌اش پیش از ازدواج رسمی والدینش بسته شده. و از آن بدتر این که عرق‌سگی هم زهرمار می‌کند، متهم حاضر در دادگاه نه گذاشت و نه برداشت، و صاف و پوست‌کنده درآمد که: خُب، مگر تعجب هم دارد! نمی‌توانم کنیاک بخورم!
این جواب چنان بی‌مورد بود که ریاست دادگاه دستور داد متهم را از تالار ببرند بیرون، اما با وساطت وکیل مدافع موافقت کرد که برش‌گردانند.
این سؤال و جواب به جاهای باریکی کشیده شد زیرا هنگامی که داشتند جانی را به دستور مقام ریاست از جلسه دادگاه می‌بردند بیرون، یک بار دیگر من‌باب توضیح قضیه داد زد: عجب بساطی است! نمی‌توانم کنیاک بخورم بابا، آخر، پولش را ندارم!
و این توضیح در جمع اعضای هیأت منصفه جنب‌وجوش شدیدی ایجاد کرد. به‌طوری که یکی از آن‌ها بی‌اختیار گفت: لعنتی! لعنتی! پس اگر پولش را داشت کنیاک هم زهرمار می‌کرد!
غریو تأیید از جماعت برخاست و یکی از آن میان فریاد زد: بدالکلی!
و یکی دیگر از اعضای هیأت عربده‌کشان تکرار کرد: اجازه می‌فرمایید؟… اجازه می‌فرمایید؟…
جنجال و هیاهو تالار را برداشت. چنان که وقتی سرانجام مأموران انتظامی متهم مخّل نظم را از تالار بیرون بردند رییس دادگاه با لحنی سرزنش‌بار بدون تعارف دادش درآمد که: چه‌خبرتان شده؟ خیال می‌کنید به تأتر آمده‌اید؟
پس از آن‌که متهم را دوباره به تالار دادگاه برگرداندند و جلسه رسمی شد، نخست گرده نانی را که دزدیده بود و بعد عکس نانوایی را که کشته بود به‌اش نشان دادند.
رییس دادگاه پرسید: این همان نان است؟
جنایتکار با لحنی قاطع جواب داد: بعله!
ـ قربانی جنایت‌تان، صاحب همین عکس است؟
ـ منظورتان همان کسی است که باش سرشاخ شدم، خفه شد؟ انگار از این بابا پیرپاتال‌تر بود.
این جواب گستاخانه تمام حاضران در محکمه را به‌خشم آورد و حتی بیرگ‌ترین کارمندان رسمی دادگاه را عمیقاً و سرتاپا تکان داد.
وقتی شهود دادستانی احضار شدند، ‌درواقع کلک متهم کنده شد.
یک بار وکیل‌مدافع خواست به موردی اعتراض کند، ‌اما مقام ریاست بی‌درنگ نوکش را چید و او را سرجایش نشاند و گفت: حکمت بالغه شاهدی که به جایگاه احضار می‌شود این نیست که اسباب خنده دیگران بشود.(2)
باری با شهادت شهود ثابت شد که قاتل شب‌ها نمی‌‌دانسته است کجا بخوابد. البته دادگاه پاپی علت این وضع نشد، اما کاشف به عمل آمد که او، حتی اگر سرپناهی هم نداشت دست‌کم می‌توانست برای کپه مرگ‌گذاشتن جای دیگری را سوای باغ کلیسا در نظر بگیرد.
یکی دیگر از شهود به‌سادگی توانست ثابت کند که قاتل هیچ‌وقت فکل نمی‌زده، یکی دیگر شهادت داد که آن رذل نابکار هرگز یک پیرهن حسابی به تن خودش ندیده، و سومی به قید سوگند از این موضوع پرده برداشت که قاتل تا این سن و سال نفهمیده که «صابون» یک چیز خوردنی است یا پوشیدنی!
مع‌ذلک خردکننده‌ترین ضربه‌ای که به متهم وارد شد شهادت بخشدار زادگاه او بود.
بخشدار گفت: این راهزن آدم‌کش هرگز نتوانست بفهمد جوراب یعنی چه، و ضمناً از همان دوران بچگی که من دیده بودمش دماغش را با سراستینش پاک می‌کرد و روی آگهی‌های مربوط به حرکت دسته‌ها از کلیسا شکل‌های بدبد می‌کشید. از همه این‌ها گذشته، به مدت بیست‌سال تمام جناب شهردار را خوک صدا می‌زد و تازه، بیست چوب هم به بخشدار بدهکار بود.
***
رأی هیأت منصفه:
یکی از اعضای هیأت منصفه گفت: آقایان! ما در این‌جا گرد آمده‌ایم تا در مورد سرنوشت متهم تصمیم بگیریم. تمام این شهر لعنتی را بگردید، چاشنی(3) مطبوعی که به دل‌تان بچسبد گیرتان نمی‌آید. متهم مورد نظر، ‌نه به درد دنیا می‌خورد نه به درد آخرت. توی رستوران «دورژاک» همین امروز یگ «گولاش»(4) با چاشنی سفارش دادم، که از بس مزخرف بود نتوانستم به‌اش لب بزنم. متهم از همان نخستین سال‌های زندگیش نشان داده که یک روده راست تو شکمش نیست. تازه از توی گولاشی که عرض کردم، یک مگس مرده هم درآوردم… آقایان! گاو داریم تا گاو. این جانی نابکار، زده یک کاسب شرافت‌مند پول‌دار را کشته؛ یعنی مردی را که در تمام مدت زندگی همه وجودش را وقف خیر و صلاح اهل محله‌اش کرده بود؛ کاسب شریفی که اگر گردنش را می‌زدی امکان نداشت از آن ادویه وحشتناکی که صاحب رستوران «دورژاک» تو چاشنی‌هاش می‌زند به دیّارالبشری بفروشد… این جانی پست مردی را کشته که اگر قصاب هم می‌بود آن‌قدر شرف داشت که گوشت مانده‌ایمثل گوشت وحشتناکی که امروز توی رستوران «دورژاک» به اسم «گولاش» به خورد ارادتنمد دادندبه هیچ تنابنده‌ای قالب کند… پس این جانی الدنگ باید به دار مجازات آویخته شود. او را باید چنان با یک تکه طناب دار بزنند که در آخرین تشنج‌های مرگ مثل فرفره دور خودش بچرخد… فکرش را بکنید: تازه سی و پنج چوب هم برای یک چنان خوراک بوگندویی از بنده پول گرفته‌اند. این دیگر افتضاحی است که تا حالا سابقه نداشته. در حقیقت، این بابایی که در برابر شما قرار گرفته تا درباره اعمال و رفتارش قضاوت کنید بدترین نمونه چنان جنایتکارانی است… آقایان! دور رستوران «دورژاک» را به‌کلی قلم بگیرید… بنده شخصاً همین حالا رأی خودم را اعلام می‌کنم: محکوم؟ بله!… اما شما آقایان چه رأیی می‌دهید؟
ـ بله.
ـ بله.
ـ بله.
ـ بله.
ـ بله.
رئیس دادگاه که نظر هیأت منصفه را خواند، ‌اعلام داشت:
ـ مجازات اعدام به‌وسیله دار.
و تکرار کرد:
ـ به‌نام نامی اعلیحضرت پادشاه، مجازات مرگ به‌وسیله دار!
و هنگامی که زنان حاضر در قسمت تماشاچی‌های دادگاه برای آقایان اعضای هیأت منصفه بوسه می‌فرستادند متهم صدایی از خودش در آورد که در اساطیر هم هیچ صحبتی از آن نشده است و با آداب معاشرت سطح بالای جامعه هم مطلقاً ارتباطی ندارد. فقط، ‌نگهبانی که محکوم را با خود به زندان برمی‌گرداند قیافه‌ای به خودش گرفت که لامحاله به قیافه آدم‌هایی که ترش کرده باشند شباهت داشت، والسلام.
—————————–
پانویس‌ها:
* در اصل: عامل یک جنایت.
1) حاکم رومی یهودیه بود و اصرار داشت که مسیح بی‌گناه است،‌ اما سران یهود قانع نشدند و خواهان اعدام مسیح بودند. پیلات که کوشش بیش‌تر را بی‌ثمر دید آب خواست و دست خود را در آن شست و بدین وسیله از اعدام مسیح تبری جست. مترجم.
2) اظهار نظر: در واقع تأیید شده است که شهود، وسیله‌ای برای خنداندن دیگرانند.نویسنده.
3) در اصل «پاپریکا»، لغت مجار به معنی نوعی ادویه است.
4) خوراکی است مجارستانی که با گوشت گاو تهیه می‌شود.

نویسنده: یاروسلاو هاشِک (Jaroslav Hashek)
ترجمه: آزاد قاسم‌صنعوی

درباره نویسنده:
یاروسلاو هاشِک (1923-1883) نویسنده چک با کتاب «سرباز ساده‌دل، شویک» که در سال مرگ نویسنده‌اش انتشار یافت در جهان شهره شد. این کتاب که سرشار از ظنز و مطایبه عامیانه است و در آن نظام میلیتاریستی اتریش هنگری به مؤثرترین نحوی به هجو کشیده شده بارها در قلمرو سینما و تأتر مورد بهره‌برداری قرار گرفته، و از آن جمله، برشت نیز از روی آن نمایش‌نامه‌ای تهیه کرده است.
از یاروسلاو هاشِک بیش از هزار قصه و مقاله در دست است که اغلب آن‌ها با امضایی غیر از نام واقعی او انتشار یافته و در سراسر آن‌ها همان طنز و هزل تلخ و شیرین خاص او آشکار است.
ق.ص.
حروف‌چین: علی طاهری

جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‮جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده پشمی با دماغ تُک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‮جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‮که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذیرم برای این‮که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به‌طوری‌که درحقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعله باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این‮همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: «اگر هرکسی خواهان قانون است، چه‮طور در طی این‮همه سال‌ها کس دیگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشید: «از این‮جا هیچ‮کس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»
نویسنده: فرانتس کافکا (Frantz Kafka)
مترجم: صادق هدایت
برگرفته از کتاب: «مجموعه‮ای از آثار صادق هدایت»
گردآوری و مقدمه: محمد بهارلو، نشر: طرح نو
حروف‮چین: علی چنگیزی

دهکده بعدی

پدربزرگم همیشه می‌گفت: «زندگی جور گیج‌کننده‌ای کوتاه است. به گذشته که نگاه می‌کنم، زندگی آن‌قدر به نظرم کوتاه می‌آید که به زحمت می‌توانم بفهمم، چه‌طور ممکن است، مرد جوانی- برای مثال می‌گویم- تصمیم بگیرد به طرف دهکده بعدی بتازد، ولی نترسد که -گذشته از حوادث بین راه- مهلت همین زندگی معمولی خوش‌ و خرم، بارها کوتاه‌تر از زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است.»
نویسنده: فرانتس کافکا (Frantz Kafka)
مترجم: بابک احمدی

از کتاب: «تردید» – نشر مرکز
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

لاشخور

لاشخور به پاهایم نوک می‌زد. پوتین‌ها و جوراب‌هایم را پاره کرده بود و به خود پاهایم نوک می‌زد. یکسره ضربه می‌زد، بعد با ناآرامی‌ چندبار در هوا پیرامونم چرخی می‌زد و به کارش ادامه می‌داد. مردی از کنارم گذشت، لحظه‌ای به من نگریست و پرسید که چرا در برابر این لاشخور صبر پیشه کرده ام. گفتم: «بی دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوک زدن کرد، می‌خواستم او را برانم، حتی کوشیدم خرخره اش را بگیرم؛ اما خیلی قوی است، می‌خواست به صورتم بپرد. من هم با رضایت کامل پاهایم را فدا کردم. حالا دیگر تکه دو پاره شده‌اند.» مرد گفت: «شما زجر می‌کشید؛ با گلوله ای کار لاشخور تمام است.»
پرسیدم: «به همین سادگی؟ شما این لطف را در حق من می‌کنید؟» مرد گفت: «با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. می‌توانید نیم ساعتی تحمل کنید؟» پاسخ دادم: «نمی‌دانم.» لحظه‌ای از شدت درد خشکم زد، بعد گفتم: «خواهش می‌کنم هر جور شده این کار را بکنید.» مرد گفت: «خب، با عجله بر می‌گردم.» لاشخور در زمان گفت‌وگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود که من و آن مرد با هم نگاه‌هایی رد و بدل کنیم. می‌دیدم که همه‌ی ماجرا را دریافته است؛ به هوا پرید، در دوردست‌ها چرخی زد، در حالی‌که به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس می‌کردم، دست شبیه او که غرق در خون من بود، خونی که همه‌ی پستی‌ها را پوشانده و تمامی‌کرانه را در برگرفته بود. 
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: سید سعید فیروز‌آبادی

داستان‌های دیگر این نویسنده:
– دهکده بعدی
– جلو قانون
منبع: دنیای سخن شماره 84، آذر- دی اسفند 71
شهاب لنکرانی

جاودانگی

(1)
زن شصت یا شصت و پنج سالی داشت. از روی صندلی راحتی کنار استخر باشگاه تندرستی، واقع در طبقه‌ی آخر یک ساختمان بلند که منظره ی وسیعی از تمام پاریس داشت نگاهش می‌کردم. منتظرپروفسور آوناریوس بودم که گاه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم تا با هم گپی بزنیم. اما پروفسور آوناریوس دیر کرده بود و من همچنان زن را نگاه می‌کردم؛ فقط او توی استخر بود، تا کمر در آب بود و به نجات غریق جوانی که مایو به تن داشت و شنا یادش می‌داد نگاه می‌کرد. مرد به او توصیه می‌کرد: باید نزدیک به لبه استخر حرکت کند و نفس های عمیق بکشد. زن با جد و جهد می‌خواست چنان کند و مثل آن بود که موتور بخار کهنه ای از اعماق آب خس خس کند (این صدا برای کسانی که آن را نشنیده اند بهتر از این توصیف نمی‌شود که پیرزنی نزدیک به لبه یک استخر خس خس می‌کند). من افسون زده نگاهش می‌کردم. رفتار مضحک و رقت انگیزش جذبم کرده بود (نجات غریق نیز متوجه این نکته شده بود، چون گوشه دهانش کمی‌تاب برداشته بود).
یکی از آشنایان با من به گفتگو پرداخت و حواسم را از پیرزن پرت کرد. وقتی مجددا" او را نگریستم، درس شنا تمام شده بود. زن استخر را دور زد و راهی در خروجی شد. از کنار نجات غریق گذشت و پس از آنکه سه چهار گام از او دور شد، سرش را برگرداند، لبخند زد و دستش را برای نجات غریق تکان داد. درآن لحظه دردی در قلبم احساس کردم: آن لبخند و آن حرکت از آن یک دختر بیست ساله بود! بازویش با آرامشی فریبنده بالا رفت، گویی بازیگوشانه توپی را رنگارنگ را به سوی معشوقش پرتاب می‌کند. لبخند و حرکت از ظرافت و فریبندگی برخوردار بود، اما صورت و بدن دیگر هیچ فریبندگی نداشت. فریبندگی حرکتی بود که در نافریبندگی بدن غرقه شده بود. ولی زن گر چه می‌باید دانسته باشد که دیگر زیبا نیست، این واقعیت را در آن لحظه فراموش کرده بود. در وجود همه ی ما بخشی هست که خارج از زمان به زندگی خود ادامه می‌دهد. شاید تنها در مواقع خاصی از سن خود آگاه می‌شویم و بیشتر اوقات بدون سن هستیم. به هر حال لحظه ای که زن رو برگرداند و برای نجات غریق جوان (که نمی‌توانست از شدت خنده بر خود مسلط شود) لبخند زد و دست تکان داد، از سن خود آگاه نبود. جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد. به شکل غریبی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. و سپس واژه ی «اگنس» به ذهنم آمد. «اگنس». هرگز زنی را به این نام نمی‌شناختم.

(2)
در بستر دراز کشیده ام و از سر کیف چرت می‌زنم. در اولین لحظه های بیداری و هشیاری، حدود ساعت شش بامداد، دستم را به سوی رادیو ترانزیستوری کوچک پهلوی متکایم دراز می‌کنم و دکمه اش را فشار می‌دهم. برنامه اخبار بامداد پخش می‌شود، اما من به زحمت می‌توانم کلمات را تک تک تشخیص دهم و بار دیگر به خواب می‌روم، به طوری که جمله های گوینده ی اخبار با رویاهایم مخلوط می‌شود. این زیباترین قسمت خواب و دلپذیرترین لحظه ی روز است. از برکت رادیو می‌توانم مزه ی چرت زدن و بیدار شدن را بچشم، آن نوسان خوش میان بیداری و خواب که بخودی خود کافی است تا از دنیا آمدن مان پشیمان نشویم. آیا خواب می‌بینم یا واقعا" در سالن اپرائی هستم که دو مرد با صدای زیر و ملبس به البسه ی شهسواران درباره ی هوا آواز می‌خوانند؟ چرا راجع به عشق آواز نمی‌خوانند؟ بعد متوجه می‌شوم که آنها گوینده اند، از خواندن باز می‌ایستند و بازیگوشانه صدای یکدیگر را قطع می‌کنند. اولی می‌گوید امروز روزی گرم و شرجی است بااحتمال رگبار و دیگری باعشوه و همخوان، سخن اولی را قطع می‌کند و می‌گوید: "راستی؟" و صدای نخست با همان لحن پاسخ می‌دهد: "بله، البته. معذرت می‌خواهم برنارد. اما همین است که هست. مجبوریم این هوا را تحمل کنیم." "برنارد با صدای بلند می‌خندد و می‌گوید:" ما کیفر گناهانمان را می‌بینیم." و صدای اول: "برنارد، چرا باید من برای گناهان تو قصاص پس بدهم؟" در اینجا برنارد برای اینکه به همه ی شنوندگان بفهماند که گناه چه گناهی است با شدت بیشتری می‌خندد، که من می‌فهمم: این همان میل عمیقی است که همه در زندگی داریم که دیگران ما را از گناهکاران بزرگ بدانند! بگذار فسق و فجور ما را با رگبار، توفان و بوران مقایسه کنند! وقتی مردان فرانسوی در پایان روز چترهایشان را باز می‌کنند، بگذار خنده ی دو پهلوی برنارد را با حسرت به یاد آورند. ایستگاه دیگری را می‌گیرم، چون حس می‌کنم دوباره خواب دارد به سراغم می‌آید و می‌خواهم مناظر جالب تری را برای رویاهایم فرا بخوانم. در این ایستگاه یک گوینده زن اعلام می‌کند:"امروز روزی گرم و شرجی است با احتمال رگبار." و من خوشحالم که در فرانسه این همه ایستگاه رادیو داریم و تمام آنها دقیقا" هم زمان مطلب یکسانی را در باره ی حوادث یکسانی بیان می‌کنند. ترکیب هماهنگ یکنواختی و آزادی. مگر انسان دیگر چه می‌خواهد؟ و من پیچ رادیو را به جای قبلی، که برنارد لحظه ای پیش به گناهانش تفاخر می‌گرد، می‌چرخانم، اما به جای او صدای شخص دیگری را می‌شنوم که درباره ی یک رنو جدید آواز می‌خواند. پیچ را می‌چرخانم و صدای همسرایان زن را می‌شنوم که برای فروش پوست های گرانبها آنها نیز آواز می‌خوانند. دوباره پیچ رادیو را به ایستگاه برنارد می‌چرخانم، دو بخش آخر آهنگ رنو را می‌شنوم و بلافاصله صدای خود برنارد به گوش می‌رسد. برنارد با آوازی یکنواخت که تقلیدی از ملودی رو به خاموشی آهنگ است، چاپ یک زندگینامه جدید ارنست همینگوی را اعلام می‌کند، صد و بیست و هفتمین زندگینامه، که این بار یک زندگینامه به راستی مهم است، زیرا در اینجا معلوم می‌شود که همینگوی در سراسر زندگی اش یک کلمه حرف راست نگفته است. او درباره تعداد زخم هایی که در جنگ جهانی اول برداشته غلو کرده و خود را یک اغواگر کبیر قلمداد نموده است، در حالی که ثابت شده در اوت 1944 و باز از ژوئیه 1959 به بعد کاملا" ناتوانی جنسی داشته است. صدای دیگر خنده کنان می‌پرسد’ "آخ راستی؟" و برنارد با طنز پاسخ می‌دهد:"بله البته…" و بار دیگر ما همگی، همراه با همینگوی ناتوان خود را در صحنه نمایش اپرا می‌بینیم، و ناگهان صدائی موقر شنیده می‌شود که از محاکمه ای سخن می‌گوید که برای چند هفته فرانسه را به خود مشغول کرده: در جریان یک عمل جراحی ساده زنی جوان به علت بی مبالاتی در جریان بیهوشی از بین رفته است. به این سبب سازمانی که برای حمایت از مردم به نام «مصرف کنندگان» تشکیل شده است پیشنهاد کرده است در آینده از تمام عملهای جراحی فیلمبرداری شود و فیلم ها بایگانی شوند. «مؤسسه حمایت از مصرف کننده» بر این باور است که فقط از این راه دادگاه ها می‌توانند انتقام تمام مردان یا زنان فرانسوی را که بر تخت جراحی جان می‌سپارند به درستی بگیرند. باز به خواب می‌روم.
وقتی حدود ساعت هشت و نیم بیدار می‌شوم، می‌کوشم اگنس را تصویر کنم. او نیز چون من بر تختخواب پهنی دراز کشیده. سمت راست تختخواب خالی است. شوهرش کیست؟ معلوم است شخصی که روزهای شنبه صبح زود خانه را ترک می‌کند. برای همین است که تنها است، با ملاحت میان خواب و بیداری در نوسان است.
سپس برمی‌خیزد. روبرویش یک دستگاه تلویزیون، مستقر بر یک پایه دراز لک لک شکل قرار دارد. لباس خوابش را مثل پرده سفید شرابه دار تئاتر روی میله می‌اندازد. نزدیک تختخواب می‌ایستد و من برای اولین بار او را برهنه می‌بینم: اگنس، قهرمان داستانم. قادر نیستم چشم هایم را از این زن زیبا بردارم، گویی متوجه نگاه من شده، به اتاق پهلویی می‌رود تا لباس بپوشد.
اگنس کیست؟
همان طور که حوا از دنده ی آدم در آمد، همان طور که ونوس از امواج زاده شده، اگنس از حرکات آن زن شصت ساله در کنار استخر که برای نجات غریق دست تکان داد و مشخصات چهره اش دیگر دارد از ذهنم محو می‌شود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگی بزرگ و وصف ناپذیری عارضم شد و این دلتنگی باعث زاده شدن زنی شد که من او را اگنس می‌نامم.
آیا یک شخص و به معنایی گسترده تر، یک شخصیت در یک داستان، بنا بر تعریف، یک وجود واحد و تقلیدناپذیر نیست؟ پس چگونه ممکن است با دیدن حرکتی از یک فرد، که شاخص شخصیتش و بخشی از فریبندگی اش است، جوهر انسان دیگر و جوهر رویاهای من درباره ی او بشود؟ باید کمی‌در این باره اندیشید.
اگر سیاره ما حدود هشتاد میلیارد نفر به خود دیده باشد، مشکل می‌توان تصور کرد که هر مرد یا زنی دارای مجموعه ای از حرکت های ویژهه‌ی خود باشد. در علم ریاضیات این امکان پذیر نیست. بدون کمترین شکی، در جهان تعداد حرکات به مراتب از تعداد افراد کمتر است. این دریافت ما را به این نتیجه گیری تکان دهنده ای سوق می‌دهد: حرکت از یک فرد فردی تر است. کوتاه سخن اینکه: مردم زیاد، حرکات کم.
من در آغاز، هنگامی‌که درباره زنی در کنار استخر حرف می‌زدم گفتم:«جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد». آری من آن وقت مطلب را آن گونه می‌دیدم، که اشتباه بود. حرکت چیزی از جوهر زن را متجلی نساخت، می‌توان گفت زن فریبندگی یک حرکت را برای من متجلی کرد. یک حرکت را نمی‌توان به مثابه بیان یک فرد، به مثابه آفرینه ی او دانست (زیرا هیچ فردی نمی‌تواند حرکتی بی سابقه، که از آن دیگری نباشد، خلق کند)، حتی نمی‌توان حرکت را به مثابه ابزار شخصی تلقی کرد، برعکس این حرکت ها هستند که از ما به مثابه ابزار خود، وسیله ای برای تجسم خود استفاده می‌کنند.
اگنس اکنون لباس پوشید و داخل هال رفت. در آنجا ایستاد و گوش داد. با صداهای مبهمی‌که از اتاق پهلو می‌آمد فهمید که دخترش تازه از خواب برخاسته است. اگنس برای مواجه نشدن با او شتابان وارد راهرو شد. در داخل آسانسور دکمه سالن انتظار را فشار داد. آسانسور به جای پایین رفتن مثل یک رقاص به تکان تکان افتاد. این اولین بار نبود که آسانسور با این حرکات او را وحشتزده کرده بود. یک بار که اگنس می‌خواست پایین برود، آسانسور بالا رفت و بار دیگر از باز کردن در امتناع کرد و نیم ساعت او را محبوس کرد. اگنس حس می‌کرد که آسانسور می‌خواهد با او به تفاهم برسد و با خشونت، سکوت و لجبازی چیزهایی به او بگوید. اگنس چند بار به ناگهان شکایت کرد، اما چون آسانسور با سایر مستأجرها رفتاری طبیعی و مناسب داشت، نگهبان فکر می‌کرد که اختلاف اگنس با آسانسور یک مسئله شخصی است و از این رو اعتنایی نکرد. این بار اگنس جز آنکه از آسانسور خارج شود و از پلکان پائین برود چاره دیگری نداشت. لحظه ای که در راه پله پشت سر اگنس بسته شد، آسانسور آرام گرفت و در پی او به پایین سرازیر شد.
همیشه روز شنبه برای اگنس ملال آورترین روزها بود. شوهرش، «پل»، معمولا" قبل از ساعت هفت بیرون می‌رفت و ناهار را هم با یکی از دوستانش می‌خورد، در حالی که او وقت آزاد خود را صرف رسیدگی به کارهای متعدد منزل می‌کرد که از وظایف شغلی اش آزار دهنده تر بود: می‌باید به اداره پست برود و نیم ساعت در صف جوش بزند، برای خرید به سوپرمارکت برود و با زن فروشنده بگو مگو کند و وقتش جلوی صندوق هدر برود، به لوله کش تلفن کند و با او چک و چانه بزند که سر وقت بیاید تا مجبور نشود تمام روز را منتظرش بماند. می‌کوشید لحظه ای پیدا کند و در سونا کمی‌بیاساید، کاری که در خلال هفته نمی‌توانست انجام دهد؛ همیشه بعد از ظهر ها می‌دید که جاروبرقی یا گردگیر به دست گرفته است، زیرا زن نظافت چی، که جمعه ها می‌آمد، بیش از پیش بی مبالات شده بود.
اما این شنبه با سایر شنبه ها تفاوت داشت: درست پنج سال بود که پدرش مرده بود. صحنه خاصی در برابر دیدگانش نمودار شد: پدرش روی توده ای عکس پاره پاره خم شده و خواهر اگنس بر سر او فریاد می‌کشد: " چرا عکس های مادر را پاره کرده ای!" اگنس جانب پدر را می‌گیرد و کینه ای ناگهانی بر دعوای خواهرها سایه می‌افکند. اگنس سوار اتومبیلش می‌شود که جلوی منزل پارک شده است.
نویسنده: میلان کوندرا (Milan Kundera)
مترجم: حشمت کامرانی

منبع: دنیای سخن شماره 47 (بهمن ماه 70)

روز شمار

تبهکار معروف «کوگلر» که به چند جنایت دست زده و بارها حکم دستگیریش صادر شده‌‌‌‌ بود و لشکری از ژاندارم و کارآگاه در پی‌اش می‌گشت سوگند یاد کرده‌بود که نگذارد دستگیر شود. راستی هم تا زنده بود دست کسی به او نرسید . آخرین خونی که کرد قتل نهمش بود یعنی ژاندارمی که آمده‌بود دستگیرش کند. البته ژاندارم از پای درآمد ولی خودش هم هفت گلوله خورد که دست کم بی‌گفتگو سه تاش مرکبار بود . بدین ترتیب :به صورت ظاهر از کیفیت زمینی جان به در برد.
اجل چنان ناگهانی فرا رسید که کوگلر حتی فرصت درد کشیدن پیدا نکرد. همین که روانش قالب تن را تهی کرد ،به آن جهان دیگر شتافت جهانی خارج از فضا، جهانی خاکستری ، ببی‌نهایت خلوت و خاموش ، با غرابتی شگفتی آور ؛ منتها اسبا شگفتی وی نشد . برای مردی که حتی زندان‌های آمریکا را پشت سر گذرانیده باشد آن دنیا هم ، در، بر همان پاشنه می‌گردد که این یکی ، و هر کسی می‌تواند با کمی تهور راه خودش را باز کند، مثل همه جا.
سرانجام زمان آن فرارسید که کوگلر به داوری آخرین که هیچکس را از آن گریزی نیست فراخوانده شود. با در نظر داشتن این که در آسمان ، همیشۀ آزگار حالت فوق‌العاده برقرار است، بر خلاف انتظاری که کوگلر از کردۀ خود داشت ، او را به جلسۀ سنا بردند نه به دادگاه جنایی . جلسه بسیار ساده ترتیب یافته بود عین روی زمین به دلایلی که به زودی خواهید دانست . صلیبی هم وجود نداشت که معمولا ً گواهان بدان سوگند می‌خورند . شمار داوران سه تن بود که همگی سن و سالشان بالا بود ، مشاورانی برجسته با قیافه‌هایی یخ‌زده و عبوس، تشریفات هم تا اندازه‌ای یکنواخت بود :
کوگلر فردیناند ،بدون شغل، زاد روز ، فلان، مرگ…
اینجا پی بردند که تاریخ مرگش را نمی‌دانند . همان دم فهمید که این فراموشی ، در نظر اعضای دادگاه ،او را گنه‌کار جلوه‌گر ساخت. از این رو اخمش را در هم کشید.
رئیس دادگاه پرسید: شما در کجا خود را گنه‌کار می‌دانید؟
کوگلر با سرسختی گفت:در هیچ حا.
رئیس اشاره کرد تا گواه را حاضر کنند .
پیری با وقار، بلند بالا، با شنلی آبی و ستاره‌هایی زرین رو به روی کوگلر فرود آمد . به ورود او داوران از جای برخاستند ، کوگلرهم بر خلاف دلخواه بلند شد. گفتی جادو شده. اعضای دادگاه تا نشستن پیر ننشستند . رئیس شروع کرد:
گواه: به خدای همه دان ،سنای آخرین شما را فراخوانده تا شهادت شما را دربارۀ کوگلر فردیناند استماع کند. از آنجا که شما کما‌ل حقیقت را می‌دانید دیگر سوگند لازم ندارید. ما فقط از شما تقاضا داریم در تائید ادعانامه ، از خود ماجرا صحبت کنید و با نقل خرده‌کاریهایی که جنبۀ خاص قضایی ندارد ، خود را گمراه نکنید ، و اما شما کوگلر، از شما خواهش می‌شود سخنان شاهد را قطع نکنید. با قبول اینکه ایشان به همه چیز واقفند ، انکارهای شما پشیزی نمی‌ارزد. از ایشان خواهش می‌شود شهادت خود را بدهد.
رئیس پس از این حرف‌ها آسوده خاطر آرنج‌ها را روی جایگاه گذاشت و عینک دسته طلایی خود را برداشت. پیدا بود که خود را برای شنیدن نطق طولانی شاهد آماده می‌کند . سالخورده‌ترین قضات هم مهیای خواب شد. سرمنشی ، دفتر عمر خود را گشود.
شاهد کبیر پس از سرفه‌ای سبک شروع کرد: بله، کوگلر فردیناند ، فردیناند کوگلر، فرزند مشاور وزارتی، از همان آغاز کودکی،نازپرورده بود و لوس: پسر جان ، آن چه جنونی بود که ناگهان به سرت زد! او مادرش را می‌پرستید ، ولی از بروز دادن این احساس شرم داشت، از این رو خود را به سرکشی و بی‌انضباطی زد. به یاد می‌آوری آن روز که پدرت خواست برای گل‌دزدی از باغ سردفتر ، تنبیهت کند ، چطور شستش را گاز گرفتی؟
ـ برای خاطر«ایرما» دختر مأمور دارایی کنده بودم.
شاهد گفت: می‌دانم در آن زمان هفت سا‌ل داشت . دیگر خبر نداری بعد چه بر سرش آمد؟
ـ نه.
او با «اسکار» پسر صاحب کارخانه ازدواج کرد . از پسره دچار بیماری‌های مقاربتی شد و پس از انداختن بچه‌اش ، جان به جان آفرین تسلیم کرد. «رودا زاروبا» را به خاطر می‌آوری؟
ـ او چه شد؟
این جوان وارد نیروی دریایی شد تا در بمبئی جهان را بدرود گوید. شما دو نفر شرترین پسر بچه‌های محله بودید. کوگلر فردیناند از سن ده سالگی از به دزدی زد و از دروغ خودداری نکرد، به بدترین محفل‌ها آمد و رفت کرد، معاشرت با همان گدای باده گسار «دلابولا» که کوگلر توشه‌اش را با او قسمت می‌کرد….
داور تکانی به خود داد و به نشانۀ این‌که این‌جا جای طرح این گونه مسائل نیست؛ و کوگلر با شرمندگی پرسید :خوب دخترش….بر سر او چه آمد؟
شاهد گفت: ماریت؟ و پاک گمراه شد. از چهارده‌ سالگی از راه به در رفت و در بیست سالگی از پا درآمد. در دم آخر جان دادن ،از تو یاد کرد …. تو از چهارده سالگی مست می‌کردی، و از خانه‌ات می‌گریختی . پدرت از غم و غصۀ تو فرسوده شد و از بین رفت و مادرت از بس اشک ریخت سوی چشمش را از دست داد . تو خانواده‌ات را بی‌آبرو کردی، خواهر کوچکت را بگو، «مارتین» آن خواهر زیبا، بی‌شوهر ماند، چون کسی حاضر نشد به‌خاطر چشمان آهوی او، به جرگۀ یک خانوادۀ بدکاره قدم بگذارد…. او هنوز تنها و بی‌چاره در قید حیات است، و با خرده دوخت و دوزی که آدم‌های دلسوز به او می‌دهند بخور و نمیری درمی‌آورد و جان می‌کند…
هم اکنون دارد چه کار می‌کند؟
حالا رفته به دکان «ولسک» که نخ بخرد و سوزن به تخم چشمش بزند…. آن دکه را به یاد داری؟ همان جا که روزی تو عقیقی خریدی، آن زمان شش ساله بودی و همان روز اول این شیخک را گم کردی، انگار آبی بود که به زمین فرو رفت…. یادت هست که از خشم و نومیدی چه اشک‌ها ریختی؟
کوگلر ناگاه به هیجان آمد و پرسید: راستی کجا آب شد و فرو رفت؟ رفت به جوی پای ناودان. بدان که پس از سی سال هنوز هم آن‌جا افتاده…. هم اکنون در کرۀ خاکی باران می‌بارد و آن شیشه سنگ در آب خنک غوطه می‌زند و جست‌ وخیز می‌کند…. کوگلر که از تأثر،خرد شده‌بود سر به زیر انداخت…. رئیس عینکش را میزان کرد و آرام گفت: حضرت گواه برگردیم سر مطلب. آیا متهم مبادرت به قتل هم کرده‌است؟
شاهد با سر تأیید کرد: نه نفر را کشته. اولی را در یک زد و خورد و برای همین به زندان افتاد و در همان جا فاسد شد . دومی معشوقۀ بی‌وفایی بود و برای این قتل محکوم به اعدام شد ولی فرار کرد. سومی پیرمردی بود که او جیبش را زد. چهارمی یک شبگرد….
کوگلر با تعجب پرسید: چه طور مگر او مرد؟
آری، پس از سه شبانه روز درد و شکنجۀ جانسوز جان سپرد و شش بچه از خودش باقی گذاشت…. دو نفر بعدی زن و شوهر پیری بودند که او با تبر کارشان را ساخت و تنها پولی که از آن‌ها به چنگ آورد شانزده کورون بود و بس، در صورتی که بیست هزار کورون هم در نهانگاه داشتند….
کوگلر از جا پرید: خواهش می‌کنم بفرمایید کجا گذاشته بودند؟
توی تشک پوشا‌ل . در کیسۀ متقال کوچکی زیر تشک.همه پولی را که از ربا و دنائت می‌انباشتند آن‌جا می‌نهادند. نفر هفتم را در آمریکا به قتل رسانیده.هم‌وطنی که به آن‌جا مهاجرت کرده‌بود و آه نداشت که با ناله سودا کند….
کوگلر بهت زده آهسته گفت: پس بگو توی تشک کاه بوده.
گواه ادمه داد: بله…. هشتمی راهگذری بود که می‌خواست جلو او را هنگام فرار بگیرد. در آن زمان از مرض ورم استخوان چنان رنجی می‌کشید که داشت دیوانه‌اش می‌کرد…. دوست من، تو که دردی نداشتی… نفر نهم پاسبانی بود که درست چند لحظه پیش از سرآمدن عمر خودش او را از پا درآورد.
رئیس پرسید: او را به چه دلیل کشته؟
شاهد پاسخ داد: به همان دلیل که آن‌های دیگر را : از سر غضب،برای حرص ما‌ل، گاه با قصد پیشین، گاه بدون قصد، گاه از روی شهوت و غالبا ً از روی تندرستی و احتیاج…. او عیاری گشاده دست بود وبه همنوع خود کمک می‌کرد. دربارۀ زن‌ها نیکوکار بود ، حیوانات را بسیار دوست داشت، هرگز زیر قولش نمی‌زد. آیا از کارهای نیکش هم چیزی باید گفت؟
رئیس گفت: ممنون. نتیجه ندارد… متهم، آیا تو چیزی داری در دفاع از خود بگویی؟
کوگلر با لحنی بی‌تفاوت گفت: نه .
زیرا دیگر همه جیز برایش یکسان شده‌بود.
رئیس اعلام داشت: « تنفس . دادگاه وارد شور می‌شود.»
و سه مشاور از آن‌جا دور شدند . گواه و کوگلر در تالار جلسه تنها ماندند. کوگلر با سر اشاره‌ای به آن‌ها که به بیرون می‌رفتند کرد و پرسید: این‌ها که هستند؟
شاهد پاسخ داد: آدم‌هایی مثل خودت. روی زمین آن‌ها کارشان قضاوت بود، از این رو این‌جا هم از تجربه‌شان استفاده می‌شود. کوگلر ناخن‌هایش را جوید.
من خیال می‌کردم که …. در واقع هرگز به این جریان فکر نکرده‌بودم، ولی انتظار داشتم شما قاضی باشید به عنوان…. عنوان داور…
پیر بالا بلند جمله را تمام کرد: به عنوان داور دادر… ولی درست به همین سبب است، می‌فهمی؟ از آن‌جا که من به همه چیز واقفم دیگر به هیچ وجه نمی‌توانم داوری کنم… «کوگلر» آیا نمی‌دانی بار آخر کی تو را لو داد؟ کوگلر جا خورد و گفت: نه.
«لوکا» همان زنک پیشخدمت، از روی حسادت.
کوگلر جسارت ورزید: ببخشید، انگار شما فراموش کردید بگویید که در شیکاگو هم آن «تدی» رذل را کشته‌ام….
شاهد حرفش را قطع کرد: نه بابا او نجات پیدا کرد، هنوز هم زنده است، من خوب می‌دانم که او آدمی سخن‌چین است. از این عیب که بگذریم، دوست عزیزم، مرد نیکی است، عاشق بچه‌هاست.خیال مکن که صد در صد آدم رذلی است.
کوگلر اندیشه کنان پرسید: قاضی جان…. پس چرا تو خود داوری نمی‌کنی؟
درست برای دانستن همه چیز. وقتی داورها همه چیز را بدانند، همه چیز را، دیگر چگونه می‌توانند قضاوت کنند؟ تنها کاری که از ایشان برآید فهمیدن است، فهمیدن تا حد بیچاره شدن…. از خودم بگیریم، من چطور می‌توانستم دربارۀ تو حکم کنم؟ قاضی بینوا جز بزهکاری‌های تو دیگر از چه آگاه است ولی من همه چیز تو را می‌دانم. همه چیزت را کوگلر، برای همین است که نمی‌توانم دربارۀ تو داوری کنم.
خوب چرا حتی این‌جا هم باید آدم داوری کند؟
 زیرا که انسان برای انسان ساخته شده‌است. چنان‌که می‌بینی من جز گواه چیزی نیستم. و اما دربارۀ مجازات…. این آدم‌ها هستند که تصمیم می‌گیرند…. در همه جا، کوگلر باور کن، همین‌طور خیلی خوب است، آدمی جز در خور قضاوت آدمی نیست.
در این لحظه اعضای دادگاه از شور برگشتند و رئیس سنای آخرین با نوایی پرجبروت اعلام داشت: کوگلر فردیناند به گناه نه بار قتل عمد، آدم کشی و دزدی مسلحانه، برای نقض اقامت اجباری، برای حمل اسلحۀ ممنوع ، بعلاوه دزدی گل سرخ ، به دوزخ جاوید محکوم می‌گردد. حکم از هم اکنون قابل اجراست…. لطفا ً نفر بعدی! متهم «ماشا فرانسوا ! »
نویسنده: کارل چاپک (Karel-Capek)
مترجم: جهانگیر افکاری
حروف چین: شهرزاد میرزا عابدینی

دست بردار!

سحر بود و خیابان‌ها پاکیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین که ساعت برج را با ساعتم مقایسه کردم، دریافتم که از آنچه فکر می‌کردم، دیرتر شده بود. باید شتاب می‌کردم، هراس این کشف، مرا در ادامی‌ راهم نامطمئن می‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیکی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم. تبسمی‌بر چهره اش نقش بست و گفت: «از من نشانی می‌پرسی؟» گفتم: «بله. آخر نمی‌توانم آنجا را بیابم.» پاسبان گفت: «دست بردار، دست بردار!» بعد با جهشی بلند همچون کسانی که می‌خواهند در تنهایی بخندند، از من روی گرداند.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: سید سعید فیروزآبادی

حروف‌چین: شهاب لنکرانی
منبع: دنیای سخن شماره 84 

لانه

ساختمان لانه‌ام را به پایان رسانده‌ام و به نظر می‌رسد که کارم با موفقیت توأم بوده است. از بیرون فقط سوراخ بزرگی دیده می‌شود، اما این سوراخ به هیچ جا نمی‌رسد برای این‌که وقتی چند گامی در آن بروید به یک صخره‌ی محکم طبیعی می‌رسید؛ من هیچ ادعا نمی‌کنم که این خدعه را عمداَ ترتیب داده‌ام این نیز یکی از کارهای ساختمانی متعدد و بیهوده من است که فقط در پایان کار مصلحت دیدم زیرا به حال خود بگذارم و با خاک پر کنم. درست است که بعضی از خدعه‌ها که بسیار زیرکانه ترتیب داده شده اند خود به خود دچار شکست می‌شوند، من به این امر بهتر از هر کس واقفم وهمین جلب‌نظر کردن یا به وسیله‌ی این سوراخ به طوری‌که طرف پی ببرد در این پیرامون چیزی جستنی هست خود متضمن خطراتی است اما اگر تصور کنید که من ترسو هستم یا این‌که لانه‌ام را برای گریز از خطر می‌سازم مرا درست نشناخته‌اید.
در فاصله‌ی چند هزار قدمی زیر یک طبقه‌ی خزه‌ی نرم و لغزنده مدخل حقیقی لانه‌ام قرار دارد و می‌توان گفت که امنیت آن به اندازه‌ی امنیت سایر چیزهای این عالمست. با وجود این ممکن است کسی خزه را لگد کند یا آن را کنار بزند و آن‌گاه لانه‌ام آشکار شود و هر کس که بخواهد( در نظر داشته باشید که برای چنین کاری استعدادی فوق‌العاده نیز ضروری است) می‌تواند به درون آن راه یابد و همه چیز را به کلی نابود سازد. من  این را خوب می‌دانم و حتی حالا که از سابق خیلی وضعم بهتر است باز کمتر ممکن است که یک ساعت را در کمال آرامش بگذرانم- این یک نقطه‌ی تاریک خزه، مرا در معرض خطر قرار می‌دهد.
در خواب پیوسته یک بینی حریص را می‌بینم که با اصرار تمام در اطراف آن بو می‌کشد. به من ایراد می‌گیرند که چرا در لانه‌ام را با یک طبقه‌ی خاک محکم نکرده و پشت آن را با خاک نرم نگرفته‌ام تا هر وقت خواستم از لانه بیرون بروم با اندک کوششی موفق شوم- اما این نقشه غیر ممکن است، حزم و مأل‌اندیشی چنین حکم می‌کند که من راهی به بیرون داشته باشم که هنگام ضرورت از آن استفاده کنم. اما افسوس که عوامل پرخطر در زندگی بی‌اندازه زیاد است. همه‌ی این امور مستلزم حساب‌های بسیار پردردسر است و لذت روحی تنها انگیزه‌ی برای ادامه‌ی آن است. من باید راهی در اختیار داشته باشم که به مجرد آگاهی از خطر به فاصله‌ی یک لحظه از لانه بیرون بروم زیرا با وجود همه زیرکی خویش آیا ممکن نیست که از ناحیه‌ای غیر منتظره به من حمله بشود؟
آیا وقتی در آخرین اطاق خانه‌ام در آرامش زندگی  می‌کنم ممکن نیست دشمن آهسته و دزدانه مشغول کندن نقبی درست به جانب همین محل باشد؟ نمی‌گویم که شامه‌ی او قوی‌تر از شامه‌ی من است، شاید همان قدر که من از او بی‌خبرم او هم از من بی‌خبر باشد- اما بسیاری از دزدان حریص و طماع بی‌مقصود در جهتی به کندن زمین دست می‌زنند- و از آن‌جا که خانه‌ی من بزرگ و پهناور است ممکن است نقب او به یکی از گذرگاه‌های دوردست آن برخورد کند. شک نیست که من بر او برتری دارم زیرا در خانه‌ی خودم هستم و همه‌ی سوراخ سنبه‌های آن را بلد هستم و دزد ممکن است با کمال آسانی شکاری لذیذ برای خود من شود. اما من دیگر دارم رو به پیری می‌روم مثل دیگران نیرومند نیستم و دشمنانم بی‌اندازه زیادند. بسیار ممکن است که هنگام فرار از دست یک دشمن در کام دشمنی دیگر بیفتم. همه چیز امکان دارد. به هر‌حال باید مطمئن شوم که در جایی یک راه خروج هست که به آسانی می‌توان به آن دست یافت و جلو آن باز است و برای فرار تلاش بسیاری لازم نیست چنان‌که هرگز ممکن نیست( خدا مرا حفظ کند؟) که دندان جانوری را که مرا تعقیب می‌کند در پهلویم احساس کنم در عین این‌که با نهایت نومیدی حتی در خاک نرم سرگرم نقب‌زدن هستم.
خطر تنها از جانب دشمنان خارجی نیست حتی در دل خاک هم دشمنانی هستند من خود هرگز آن‌ها را ندیده‌ام اما در افسانه‌ها ذکر آن‌ها آمده است که من باور دارم، این‌ها جانوران درون خاک هستند که شاید افسانه‌ها هم به خوبی قادر به توصیف آن‌ها نباشند. حتی آن‌هایی که شکار این جانوران می‌شوند نیز به دشواری- ممکن است آن‌ها را ببینند هم‌چنان که به طرف شما می‌آیند صدای پنجه‌های آن‌ها را که اسلحه‌ی آن‌هاست در خاک‌های زیر پای خودتان می‌شنوید و تا بیایید به خود بجنبید کارتان ساخته است. در این موقع دیگر هیچ فایده ندارد که خود را با خیال این‌که در خانه‌ی خودتان هستید دلداری دهید بلکه در حقیقت شما در خانه‌ی آن‌ها هستید حتی از در خروجی هم نمی‌توانم از دست آن‌ها نجات یابم بلکه به احتمال قوی آن در مرا لو می‌دهد. به هرحال این برای من امیدی است که بدون آن نمی‌توانم زندگی کنم. به غیر از این در اصلی از گذرگاه‌های بسیار تنگ و نسبتاَ امن که از آن‌ها هوای آزاد برای تنفس من به داخل می‌آید به  بیرون راه دارم. این راه‌ها کار موش‌های صحرایی است من از آن‌ها استفاده‌ی زیرکانه‌ای کرده‌ام و آن‌ها را مبدل به قسمتی از لانه‌ی خویش ساخته‌ام.
این راه‌ها به من امکان احساس بوی اشیاء را از دور می‌دهند و این خود وسیله‌ای است برای محافظت من- هم‌چنین همه‌گونه جانوران ریز از آن‌جا به داخل می‌آیند و من آن‌ها را می‌بلعم. به این ترتیب بدون بیرون رفتن از لانه‌ام مقداری شکار زیرزمینی می‌گیرم که برای گذرانیدن معاشم کافی است و این خود موهبتی بزرگ است، اما بهترین خاصیت خانه‌ی من خاموشی و سکوت آن است گو این‌که این آرامش ظاهری است در هر آن ممکن است این سکوت شکسته شود و همه چیز نابود گردد. فعلاَ که خاموشی برقرار است ساعت‌ها می‌توانم از دالان‌ها و گذرگاه‌های لانه‌ام بگذرم و جز صدای حرکت بعضی جانوران که بی‌درنگ آن‌ها را در میان دندان‌هایم جای می‌دهم و خاموششان می‌سازم با ریزش خاک که توجه  مرا به لزوم تعمیر جلب می‌کند چیزی نشنوم.
رایحه‌ی جنگل به درون راه می‌جوید جای من در اینجا هم گرم است و هم خنک، بعضی اوقات  دراز می‌کشم و در دالان‌ها با خوشی کامل غلت می‌زنم . وقتی که پاییز می‌آید داشتن لانه‌ای مثل لانه‌ی من با سرپوش برای سال‌خوردگان نعمتی بزرگ است در فاصله هر صد یارد محوطه‌های گردی ساخته‌ام. در این فضاها می‌توانم خودم را جمع کنم و در نهایت آسایش بخوابم در این جاها خواب شیرینی که نشانه‌ی رضایت خاطر و نیل به آرزوها است به من دست می‌دهد زیرا حس می‌کنم که صاحب خانه‌ای هستم.
نمی‌دانم که این عادتی است که از گذشته در من به جای مانده است با آن‌که خطرات این خانه هم حتی آن‌قدر زیاد است که مرا از خواب شیرین باز می‌دارد زیرا که هر چند گاه ناگهان از خواب خوش می‌پرم و به خاموشی و سکوتی که شب و روز در این‌جا حکم‌فرماست گوش می‌دهم. لبخندی از رضایت می‌زنم و آن‌گاه با عضلات سست به خواب شیرین‌تری فرو می‌روم. بیچاره افراد بی‌خانمان و سرگردانی که در راه‌ها و جنگل‌ها برای گرم کردن خود به میان انبوه برگ‌ها فرو می‌روند یا به میان لانه‌ی رفقای خود پناه می‌برند و پیوسته در معرض بلیات ارضی و سماوی هستند من در این‌جا در اطاقی که از هر جهت امن است خفته‌ام. در لانه‌ی من بیش از پنجاه تا از این اطاق‌ها هست و هر چقدر که بخواهم در حالتی بین چرت و خواب آسوده می‌گذرانم.
تقریباَ در وسط لانه در محلی که با دقت جهت پناه بردن به آن‌جا به هنگام خطر فوق‌العاده ناشی از محاصره و احتمالاَ تعقیب فوری اختیار شده است دژ مستحکم قرار دارد، در ضمن آن‌که بقیه لانه بیشتر  حاصل فعالیت شدید فکری است تا کوشش بدنی این دژ مستحکم نتیجه نهایت کوشش و رنج فراوان تمام اعضای بدن من است. چند بار در نومیدی معلول خستگی فوق‌العاده نزدیک بود که به کلی دست از کار بردارم خود را به گوشه‌ای می‌افکندم و نفس‌زنان لانه را به باد ناسزا می‌گرفتم و خود را کشان‌کشان از لانه بیرون می‌بردم و لانه را در معرض دید همه می‌گذاشتم ، انجام دادن این کار برایم ممکن بود زیرا دیگر خیال بازگشتن به آن را نداشتم تا آن‌که سرانجام پس از ساعت‌ها و روزها توبه‌کنان بازمی‌گشتم و وقتی می‌دیدم  که لانه دست‌نخورده مانده است می‌توانستم تقریباَ صدای خود را برای دعای شکر‌گذاری بلند کنم و در خوشحالی و دل‌گرمی باز به کار خویشتن می‌پرداختم.
رنج‌های من در ساختمان دژ مستحکم مرکزی بیشتر می‌شد و غیر ضروری به نظر می‌رسد( غیر ضروری از این جهت که لانه هیچ سود واقعی از آن رنج‌ها نمی‌برد) برای آن‌که در آن مکانی که طبق محاسبات من باید دژ مستحکم بنا گردد  خاک خیلی شل و شن‌دار بود و بایستی کوبیده می‌شد و به صورت مواد محکمی درمی‌آمد تا دیواری جهت اطاق زیبای آن بشود. اما برای چنین کاری تنها افزاری که در اختیار دارم پیشانی‌ام است، لذا ناچار بودم که شب و روز هزارها هزارها بار پیشانی‌ام را به شدت به زمین بکوبم و وقتی که خون از آن جاری می‌شد خوش‌وقت می‌شدم زیرا این علامت آن بود که دیوارها دارند محکم می‌شوند چنان‌که به این ترتیب همه باید تصدیق کنند که ساختمان دژ مستحکم مرکزی لانه‌ام برای من بسیار گران تمام شد.
در این دژ مستحکم همه زاد و توشه‌ی خود را و آن‌چه بیش از نیاز روزانه که در لانه شکار می‌کردم یا از شکار بیرون لانه به دستم می‌رسید جمع می‌کردم و بر روی هم می‌انباشتم. این محل چنان وسیع است که خوراک نصف سال من هم نمی‌تواند آن را پر کند. و در نتیجه می‌توانم انبارهای خود را تقسیم‌بندی کنم و در میان آن‌ها راه بروم و با آن‌ها بازی کنم و از تماشای فراوانی و رایحه‌ی گوناگون آن لذت ببرم. این کار که تمام شد می‌توانم همواره طبق آن محاسبات خودم را تنظیم کنم و نقشه‌های شکارهای آینده را با در نظر‌گرفتن  فصل سال طرح کنم. گاهی اتفاق می‌افتد که چنان- ذخیره‌ی فراوانی در اختیار دارم که از سیری دست به جانورانی که در لانه‌ام به هر سو می‌دوند نمی‌زنم. گو این‌که  این عمل مقرون به عقل نیست.
توجه همیشگی من به امور دفاعی مستلزم آن است که غالباَ در نظریاتم نسبت به چگونگی ساختمان لانه‌ام تغییرات و اصلاحاتی ( البته به میزان جزیی) بدهم. در این موارد گاهی به نظرم دژ را پایگاهی اساسی دفاع قرار دادن متضمن مخاطراتی می‌رسد. شاخه‌ها و شعبه‌های لانه‌ام امکانات بسیاری در برابر من می‌گذارد.
و به نظرم چنین می‌رسد که بهتر است ذخیره‌ی خود را پراکنده سازم و در اطاق‌های کوچکتری قرار دهم. لذا از هر سه اطاق یکی را برای انبار ذخیره یا از چهار اطاق یکی را برای انبار مرکزی و از دو اطاق یکی را برای انبار خوراک اضافی و امثال آن در نظر می‌گیرم. یا آن‌که از بعضی از دالان‌ها به کلی چشم می‌پوشم و در آن‌ها هیچ خوراکی ذخیره نمی‌کنم تا هر دشمنی که به آن‌جا رسید بوی خوراک را نشنود یا آن‌که معدودی از اطاق‌ها را به نسبت فاصله از در خروجی کاملاَ به طور تصادفی انتخاب می‌کنم هر یک از این نقشه‌های جدید متضمن کارهای سنگین است. باید ابتدا محاسبه کنم و آن‌گاه انبارهایم را به مکان‌های جدید انتقال دهم، درست است که این کار را در هنگام استراحت و بدون شتاب می‌کنم و البته واضح است که به دندان گرفتن و بردن چنین خوراک‌های خوبی و دراز کشیدن به میل خویش و از همه بهتر گاهی گاز کوچکی هم به آن‌ها زدن نامطبوع نیست اما وقتی ناگهان از خواب بیدار شدید و به این حقیقت برخوردید که ترتیب فعلی انبار به کلی غلط است ممکن است که خطرات بزرگی به‌ بارآورد و احساس کنید که باید بدون توجه  به خستگی و به میل شدیدی  که به خواب دارید آن‌ را اصلاح کنید آن احساس چندان مطبوع نیست. در چنین موقعی است که من شتاب می‌کنم و می‌دوم. در نتیجه هیچ فرصتی برای محاسبه ندارم. زیرا که من در آتش اشتیاق انجام نقشه‌ی کاملاَ جدید و رضایت‌بخش خویش می‌سوزم. هرچه دم دهانم می‌آید به دندان می‌گیرم و با شتاب آن را می‌کشم و آه‌کشان و ناله‌کنان و افتان و خیزان پیش می‌روم و هیچ چیز جلوی مرا نمی‌تواند بگیرد تا یک تغییر کلی و ظاهراَ خطرناک در من به وجود آید و بیداری کامل کم‌کم مرا هشیار کند. به سختی می‌توانم شتاب آمیخته با ترس خود را درک کنم. آن‌گاه در آرامش عمیق خانه‌ام که خودم آن را دست‌خوش پریشانی ساخته‌ام نفس راحتی می‌کشم و به آسایشگاه خود می‌روم و بی‌درنگ در نتیجه‌ی این خستگی تازه بار دیگر به خواب می‌روم و به هنگام برخاستن می‌بینم که از دهانم مثلاَ موشی آویزان است که گواه رنج‌های شب پیشین من است ولی اینک چون خواب و خیال به‌نظر می‌رسد. آن‌گاه بار دیگر به‌نظر چنین می‌رسد که بهترین نقشه همانا گردآوری همه‌ی ذخیره خوراک در یک مکان است. انبار کردن در اطاق‌های کوچک چه نتیجه دارد؟ به هرحال من  چقدر خوراک می‌توانم در آن‌ها ذخیره کنم؟
آن‌چه در آن‌جاها می‌گذارم راه را بند می‌آورد و به هنگام گریز از دست دشمن به جای کمک مانع راه من می‌شود. در عین‌حال که این کار احمقانه است ولی باز حقیقتی است که شخص نتواند کلیه‌ی ذخایر خوراک خود را ببیند و نتواند در یک نگاه آن را برآورد کند به غرور ذاتی او لطمه وارد می‌شود. از این گذشته  آیا در هنگام تقسیم خوراک‌هایم در میان انبارهای مختلف بسیاری از آن نابود نمی‌شود؟ من که نمی‌توانم دائماَ در همه دالان‌های لانه‌ام در گردش باشم و چهار راه‌ها را مراقبت کنم که همه چیز مرتب و منظم باشد. فکر تقسیم و توزیع انبارها و ذخایر البته بسیار خوبست در صورتی‌که از دژ مستحکم من چند تای دیگر هم وجود می‌داشت! راستی، اما کی حاضر است آن‌ها را بسازد؟ به هرحال  اکنون دیگر دیر شده  و نمی‌شود آن را در نقشه اساسی لانه‌ام گنجاند. اما باید اذعان کنم که این خودش نقص و عیب لانه‌ی من است و همیشه این نقص و عیب است که از هر چیز فقط یک نمونه موجود باشد، و اعتراف می‌کنم که در تمام مدتی که سرگرم ساختمان لانه‌ام بودم احساس مبهمی شبیه یک الهام همواره فکرم را تحریک می‌کرد که باید و چند دژ محکم بسازم. این فکر مبهم بود اما اگر آن را می‌پذیرفتم آشکار و صریح می‌شد. به آن وقعی نگذاشتم و احساس می‌کردم که برای انجام چنین کار بزرگی خیلی ناتوان هستم و حتی چنان ضعیف بودم که از تصور لزوم آن نیز عاجز بودم. خویشتن را با امید اینکه ساختمانی که در موارد دیگر مناسب به نظر نرسد درمورد وضع خاص و استثنایی کافی است قانع می‌کردم شاید دست تقدیر خواستار حفظ پیشانی‌ام بود که تنها وسیله کار من به‌شمار می‌رفت. بدین نحو من فقط یک دژ محکم دارم. اما ترس مبهم این‌که تنها یکی کافی نیست ناپدید شده است. گو این‌که آن فکر صحیح باشد اما من باید خویشتن را با داشتن یک اطاق بزرگ راضی کنم اطاق‌های کوچک جای آن اطاق بزرگ را نمی‌تواند بگیرد و لذا وقتی که این اعتقاد در من قوت گرفت بار دیگر شروع به حمل همه‌ی ذخایر خویش به دژ مستحکم می‌کنم تا مدتی از این‌که همه  دالان‌ها و اطاق‌ها خالی است و ذخیره‌ی موجودی من در دژ مستحکم انباشته می‌گردد و از آن روایح مختلف جان‌فزا به اطراف پراکنده می‌شود که هر یک از آن‌ها کافی است مرا به نوعی خوش‌حال کند و هر یک از آن‌ها را می‌توانم حتی در مسافت دوری از دورترین دالان‌ها تشخیص دهم احساس راحت و آسایش خاطر می‌کنم . آن‌گاه دوران‌های خوش بخصوصی را می‌گذرانم که در آن اوقات خواب‌گاهم را مرتباَ عوض می‌کنم و همواره به تدریج خود را به مرکز نزدیک‌تر می‌کنم و بیشتر در بوهای عمیق و مخلوط فرو می‌روم تا آن‌که دیگر نمی‌توانم خودداری کنم. یک شب به داخل دژ مستحکم  می‌تازم و خویشتن را با حرص تمام به روی ذخیره خویش می‌اندازم و از بهترین لقمه‌هایی که بتوانم نصیب می‌گیرم و شکم خوراکی می‌کنم تا آن‌جا که دیگر تا گلو از طعام پر می‌شوم. ساعات خوش ولی خطرناکی را می‌گذرانم. زیرا هر کس که راهش را بلد باشد می‌تواند به آسانی و بدون این‌که هیچ خطری متوجه می‌شود مرا نابود سازد.
در این مورد هم فقدان انبار بزرگ دومی یا سومی به ضرر من تمام می‌شود چون که وجود یک انبوه بزرگ خوراک است که مرا چنین فریفته و از خود بی‌خود می‌سازد. کوشش می‌کنم که خود را در برابر این وسوسه خطرناک حفظ و از آن دوری کنم. پخش کردن ذخیره‌ام در انبارهای متعدد یکی از این تدابیر است. بدبختانه این نیز مثل تدابیر دیگر موجب حرص و ولع بیشتر می‌شود تا آن‌که به کلی چشم خودم کور می‌شود و بالنتیجه همه‌ی نقشه‌های دفاعی مربوط به این امر را تغییر می‌دهم.
برای آن‌که بار دیگر آرامش خاطرم را بازیابم به بازرسی لانه می‌پردازم و پس  از آن‌که اصلاحات به عمل آمد غالباَ دست از کار برمیدارم گو این‌که فقط برای مدت کوتاهی باشد. در چنین مواردی دشواری دست کشیدن از آن برای مدت زیاد ناهنجار است  و حتی خودم لزوم نیازمندی چنین گردش‌های کوتاه را صریحاَ درک می‌کنم. با متانت مخصوصی به در خروج نزدیک می‌شوم. در مدت اقامتم در لانه از نزدیک شدن به آن خودداری می‌کنم و حتی به دالان پیچ درپیچی که به آن در منتهی می‌شود نمی‌روم. وانگهی رفتن به آن‌جا کار آسانی نیست برای‌ این‌که در آن‌جا یک رشته دالان‌های پیچ درپیچ باریک تعبیه کرده‌ام. از آن‌جا بود که من شروع به کار ساختمان کردم و هیچ امیدی به تمام کردن کار طبق نقشه‌ی خودم نداشتم. آن‌وقت کار را نیمه جدی گرفتم و در ایجاد دالان‌‌های پیچ در پیچ سردرگم در آن محل که به نظرم تاج لانه‌ی من بود لذت می‌بردم. اما امروز که با انصاف بیشتری قضاوت می‌کنم به نظرم این هنرنمایی عمل بیهوده‌ای می‌رسد که با این‌که از لحاظ تصور بسیار عالی است باز متناسب سایر اجزاء لانه‌ام نیست. در آن روزگار با خود می‌گفتم که این در اصلی لانه‌ام است و با لحن تمسخر‌آمیز دشمنان نامریی خود را مخاطب قرار می‌دادم و آن‌ها را در خیال می‌دیدم که در میان دالان‌های پرپیچ و خم گرفتار شده‌اند معهذا این قسمت درواقع ظاهرسازی بیهوده‌ای بیش نیست و به دشواری می‌تواند در برابر یک حمله‌ی  شدید یا حملات دشمنی که برای  نجات جان خود تلاش می‌کند تاب بیاورد. آیا لازمست که این قسمت از لانه‌ام را تجدید ساختمان کنم؟ اینک که اتخاذ این تصمیم را به تأخیر می‌اندازم و احتمالاَ دالان پرپیچ و خم نیز کماکان به جای خواهد ماند. کار بسیار دشواری است که در پیش دارم . این کار متضمن بزرگ‌ترین خطراتی است که بتوان تصور کرد.
هنگامی‌که به ساختمان این لانه دست زدم نسبتاَ آرامش خاطری داشتم و خطرات آن از سایر خطرات بیشتر نبود اما پیش گرفتن چنین کاری اینک برابر با جلب توجه عموم است وانگهی چنین کاری امروزه غیر ممکن است. من از داشتن چنین لانه‌ای خوشوقتم و هنوز به این کامیابی خود دل‌‌بسته‌ام اگر هم حمله‌ی شدیدی صورت گیرد آیا هیچ طرحی برای در ورودی وجود دارد که بتواند مرا نجات بخشد؟ مدخل لانه ممکن است کسی را فریب دهد و او را گمراه کند و متهاجم را به نهایت پریشان‌حال سازد و همین مدخل فعلی هم از عهده‌ی همه‌ی این‌ها به آسانی برمی‌آید اما یک حمله‌ی شدید واقعی را باید با بسیج آنی همه‌ی منابع موجود در لانه و همه‌ی نیروهای جسمی و روحی که امری بدیهی‌ است رفع کرد، لذا مدخل را می‌توان همان‌گونه که هست به حال خود گذاشت. لانه به قدری نقایص غیرقابل احتراز ناشی از وضع طبیعی زمین دارد که این تنها نقص را که مسئول آن خود من بوده‌ام و پس از وقوع حادثه‌ای آن را رسماَ می‌پذیرم در قبال آن ناچیز است. با وجود این‌ من به این موضوع اذعان دارم که این غفلت گاه‌گاهی بلکه پیوسته مرا پریشان می‌سازد علت این‌که در هنگام گردش معمولی خویش را از رفتن به سوی این قسمت خودداری می‌کنم برای آن است که منظره‌ی آن برای من دردناک است به این علت است که نمی‌خواهم همواره نقصی را که در خانه‌ام هست به خاطر آورم گو این‌که این نقص آنی از ذهنم دور نیست و مرا رنجه می‌‌دارد. بگذار این نقص در ورودی هم‌چنان بجای بماند. دست‌کم می‌توانم تا آن‌جا که ممکن است از نگاه کردن به آن خودداری کنم. هرگاه فقط در ورودی گام بردارم حتی اگر چند دالان و اطاق فاصله درمیان باشد باز خویشتن را در خطری بزرگ می‌بینم که پنداری موهایم دارد کم می‌شود و در یک لحظه ممکن است همه‌ی آن‌ها بریزد و مرا برهنه و لرزان در معرض چنگال‌های دشمن بجای گذارد. آری تصور در ورودی مرا به این حال می‌اندازد حتی راه پیچ در پیچی که به آن منتهی می‌شود مرا از همه بیشتر پریشان خاطر می‌سازد. گاهی در خواب می‌بینم که آن‌ را تجدید ساختمان کرده‌ام و به کلی و به سرعت در عرض یک شب  با نیروی فوق‌العاده‌ای تغییر داده‌ام به طوری که هیچ کس متوجه آن نمی‌شود و دیگر غیر قابل تسخیر شده است. آن شب‌هایی که چنین خواب‌هایی می‌بینم شیرین‌ترین شب‌های عمر من است و چون برمی‌خیزم هنوز اشک شادمانی و فراغت خاطر بر روی ریش من می‌درخشد. به این ترتیب باید هر وقت از لانه بیرون می‌روم از شبکه‌ی سردرگم جان‌آزاری که حاصل دسترنج خود من است بگذرم و جسماَ و روحاَ عذاب بکشم و شکنجه ببینم و هرگاه که اتفاقاَ لحظه‌ای در پیچ و خم آن گم می‌شوم سخت پریشان و فوق‌العاده ملول می‌گردم و کار دست‌های من هنوز بهترین گواه قابلیت آن است چنان‌که مدت‌هاست به این عقیده باقی هستم. آن‌گاه خویشتن را در زیر پوشش می‌یابم.
خزه از مدت‌ها پیش دست نخورده مانده است زیرا من دیر به دیر از لانه بیرون می‌آیم و اینک فقط یک فشار جزیی سر من کافی است که به دنیای بیرون برسم تا مدت‌ها جرأت نمی‌کنم  که آن فشار اندک را بیاورم و اگر به خاطر آن نبود که ناچار بودم یک بار دیگر از دالان‌های پر پیچ و خم بگذرم بیرون نمی‌آمدم و باز برمی‌گشتم. حالا فکر کنید لانه‌ات از هر جهت در امان است و به بیرون نیازی نداری در صلح و آرامش هستی و جای تو گرم است و غذای کافی داری و آقا و سرور منحصر همه‌ی دالان‌ها و اطاق‌های آن هستی اینک  حاضری از همه‌ی این‌ها نه تنها چشم بپوشی بلکه آن‌جا را رها کنی و در دل این آرزو را می‌پزی که بی‌شک آن را بازیابی و با وجود این آیا این امری خطرناک نیست و بسیار خطرناک نیست؟ آیا هیچ دلیلی منطقی برای این کار در دست داری؟ خیر برای چنین کارهایی هیچ دلیل منطقی وجود ندارد با وجود این باز هم در تله را برمی‌دارم و به بیرون می‌روم و آن را به جای  اول بازمی‌آورم و از آن محل پرخاطره خود را به سرعت دور می‌سازم.
با این همه واقعاَ آزاد نیستم درست است که دیگر در دالان‌های تنگ محصور نیستم و بلکه در جنگل پهناور جولان می‌زنم و احساس نیروی جدیدی در تن خود می‌کنم که حتی در دژ بزرگ آن اگرچه ده برابر وسعت حقیقی آن وسعت می‌داشت امکان چنین احساسی در میان نبود، خوراک هم در این بالا بهتر است گو این‌که شکار مشکل‌تر است و کامیابی کمتر، اما نتایج آن از هر لحاظ گران‌بهاتر است من این‌ها را انکار نمی‌کنم من قدر آن را می‌دانم و از آن مثل بیشتر جانوران استفاده‌ی حتی کامل‌تری برای این‌که مثل یک ولگرد جهت وقت گذراندن و بازی  یا از شدت استیصال شکار نمی‌کنم بلکه با آرامش خیال و با حساب درست به کار می‌پردازم.
من هم‌چنین برای ابد محکوم به این زندگی آزاد نیستم زیرا می‌دانم که عمر من محدود است و نمی‌توانم جاودان در این‌جا به شکار بپردازم و هرگاه که ازین زندگی خسته شدم و خواستم از آن دست بکشم قدرتی هست که نمی‌توانم دعوت آن را اجابت نکنم و به سویش نروم لذا می‌توانم وقت خود را در این‌جا کاملاَ فارغ‌البال و در نهایت خوشی بگذرانم یا بهتر بگویم بایستی بتوانم ولی درواقع نمی‌توانم لانه‌ام خیلی  فکر مرا مشغول می‌دارد. من از در ورودی آن به سرعت می‌گریزم. اما بار دیگر زود به آن‌جا می‌شتابم.
یک پناهگاه مخفی خوب جستجو می‌کنم و اینک از بیرون شب و روز مراقب مدخل لانه‌ام هستم. اگر می‌خواهید، مرا دیوانه بخوانید، اما این عمل به من لذت و خوشی بی‌پایان می‌دهد درین مواقع وضع چنان است که گویی من کمتر به خانه‌ام توجه دارم تا به خوابیدنم و لذت بردن از خواب عمیق و در عین‌حال با نهایت دقت مراقب خودم هستم. خوش‌بختانه می‌توانم شبح‌هایی را که شب‌ها در خواب با ضعف و بیچارگی با آن‌ها روبرو می‌شوم در هنگام بیداری با خاطری آرام مورد تجزیه و قضاوت قرار دهم. عجیب‌ آن‌که درمی‌یابم که آن‌چنان‌که تصور می‌کنم وضع من بد نیست و شاید پس از بازگشتن به لانه‌ام نیز همین‌طور فکر کنم. درین مورد( شاید در موارد دیگر هم صدق کند اما درین مورد مخصوصاَ ) این گردش‌های من به راستی غیرقابل اجتناب هستند. با آن‌که در لانه‌ام را در یک محل دورافتاده گذاشته‌ام باز هم اگر کسی یک هفته مراقبت کند به این نتیجه می‌رسد که آمد و رفت در آن‌جا بسیار است . اما بی‌شک بهتر است که در لانه در محل پر رفت و آمدی باشد که سرعت آمد و رفت به کسی مجال دقت ندهد تا آن‌که در محل دورافتاده‌ای باشد که اولین رونده آن را با کنجکاوی  و سر فرصت کشف کند. در جای پرآمد و رفت دشمنان بسیارند و همدستان و مددکاران آن‌ها هم زیادند، اما این‌ها با هم پیکار می‌کنند و در جنگ و گریز به سرعت از جلوی در لانه می‌گذرند، بدون آن‌که متوجه آن بشوند. در همه مدت مراقبت کسی را ندیدم که با کنجکاوی عقب  در لانه‌ی من بگردد که این هم به نفع من و هم به نفع اوست زیرا که در آن حال تشویشی که از لانه دارم بی‌درنگ و بدون تأمل به گلویش می‌پریدم. درست است که بعضی از مزاحمان چنانند که من هیچ جرأت نزدیک شدن به آن‌ها را ندارم و به مجرد آن‌که احساس کردم و بو بردم که یکی از آن‌ها از دور می‌آید می‌گریزم و نمی‌توانم با قطع و یقین راجع به قصد آن‌ها به لانه‌ام قضاوت کنم، اما دست‌کم با اطمینان می‌توانم بگویم که وقتی بلافاصله به در لانه‌ام بازمی‌گردم از آن‌ها اثری نمی‌بینم و در لانه‌ام را هم دست‌نخورده می‌یابم. گاهی تصور می‌کنم که دنیا دیگر با من سر دشمنی ندارد و خصومت آن یا قطع شده یا تسکین یافته است یا استواری لانه مرا از پیکارهای نابودکننده‌ی گذشته بی‌نیاز ساخته است. این لانه شاید از بسیاری جهات و موارد مرا از خطر حفظ کرده . در عین این‌که من در داخل بودم و هیچ خبری نداشتم.
این تصور گاهی چنان مرا تحت تأثیر قرار داده است که به اندیشه‌ی کودکانه‌ی بازنگشتن به لانه و اقامت  دائمی در مدخل آن و نگهبانی آن و نگاه خیره‌ی دائمی به آن افتاده‌ام و در این امور لذت و خوشی دل خویش را جسته‌ام که اگر توی لانه بودم چقدر محفوظ بودم. بله آدم از خواب‌های خوش کودکانه زود بیدار می‌شود. این حفاظی که من از بیرون بدان می‌نگرم تا چه مقدار واقعیت دارد؟ آیا جرأت دارم که خطری را که توی لانه هست بر اساس مشاهدات خودم از بیرون بسنجم؟ آیا دشمنان می‌توانند به وجود من به هنگامی که در لانه نیستم پی ببرند؟ بی‌شک تا حدودی از وجود من آگاه هستند، اما نه آگاهی کامل. آیا همان آگاهی کامل خود تعریف حقیقتی خطر نیست؟ لذا تجربیاتی که من در نظر دارم تجربیاتی ناقص هستند و فقط به خاطر رفع ترس من اقامه شده‌اند که امنیت دروغین در فکر ایجاد کنند و مرا در برابر خطرات عظیم بی‌پناه بگذارند نه آن‌ چنان‌که تصور می‌کردم در خواب مراقب خودم نبودم. زیرا من می‌خوابیدم و دشمن نابود‌کننده بیدار بود. شاید او یکی از آن‌هاست که از در ورودی بی‌آن‌که توجهی به آن داشته باشد می‌روند و مثل خود من فقط می‌خواهند بدانند که در دست‌نخورده است و در غیاب صاحب‌خانه می‌توانند در آن رخنه کنند، یا این‌که می‌دانند که صاحب‌خانه در آن‌جا نیست می‌دانند که او بی‌خبر از همه جا در میان بوته‌ها خوابیده است و من از آن کمین‌گاه خود بیرون می‌آیم و فکر می‌کنم که به قدر کافی در بیرون لانه مانده‌ام. دیگر در خارج چیزی نیست که پندی به من بیاموزد . آرزو می‌کنم که با عالم بیرون خداحافظی کنم و به لانه‌ام بروم و دیگر باز نگردم و بگذارم هرچه پیش آید خوش آید شعار من باشد و دیگر  دست از این نگهبانی بیهوده بردارم. اما پس از آن‌که مدتی آن‌چه در پیرامون لانه می‌گذرد زیر نظر گرفتم متوجه می‌شوم که قادر به گرفتن تصمیم قطعی برای پایین رفتن به داخل لانه‌ام نیستم که ممکن است این حرکت من جلب توجه دشمن را بکند و پس از بستن در ندانم در پشت سر من و در بیرون لانه چه می‌گذرد.
از یک شب طوفانی استفاده می‌کنم و با شتاب غنایم خویش را گردآوری می‌کنم. مثل این‌که کار من با موفقیت همراه بوده اما این‌که این عمل واقعاَ با موفقیت قرین بوده وقتی معلوم می‌شود که به داخل لانه رفته باشم. ممکن است موقعی به آن پی ببرم که خیلی دیر شده باشد.
لذا دست از این قصه برمی‌دارم و داخل لانه نمی‌شوم. یک لانه آزمایشی دیگری به قد خودم می‌سازم که البته از مدخل حقیقی لانه سابق خیلی دور است و در آن‌ را با خزه می‌پوشانم. به آن سوراخ می‌روم و در آن را از پشت می‌بندم و ساعت‌های متوالی گوش به زنگ می‌نشینم. سپس خزه‌ها را به کنار می‌زنم و بیرون می‌آیم مشاهداتم را خلاصه می‌کنم اما این مشاهدات بسیار ناجورست و خوب و بد دارد. هیچ‌گاه نتوانسته‌ام اصل عمومی و یا روش مطمئنی برای فرو رفته به لانه‌ی سابق بیابم. در نتیجه هنوز نتوانسته‌ام تصمیم قطعی برای رفتن به لانه بگیرم و لزوم انجام آن مرا به تنگ آورده است . تقریباَ به این نتیجه رسیده‌ام که نزدیک است تصمیم بگیرم که به نقاط دوردست بروم و همان زندگی راحت سابقم را از سر بگیرم که در آن هیچ تأمین نبود و یک سلسله خطر پی‌درپی مرا تهدید می‌کرد و به همین علت هم خطرات کوچک را نمی‌دیدم.
اما شک نیست که چنین تصمیمی جز حماقت صرف چیزی نیست و معلول زندگی در محیط آزاد بی‌تعقل است. این لانه هنوز هم مال منست و فقط باید یک گام بردارم و در امنیت به زندگی ادامه دهم. همه‌ی تردیدها را کنار می‌گذارم و در روز روشن به جلوی آن می‌روم و مصمم هستم که خزه را از جلو آن بردارم. اما به انجام دادن آن قادر نیستم و با شتاب خویشتن را عمداَ به میان بته‌ی خاری می‌افکنم، تا خود را تنبیه کرده باشم. تنبیه برای کیفر گناهی که خودم از آن آگاهی ندارم. سرانجام در آخرین لحظه ناچار می‌پذیرم که کار درستی کرده‌ام و رفتن به داخل لانه و ترک گفتن چیزهایی که بسیار دوست دارم حتی برای یک مدت کوتاه و گذاشتن آن‌ها در دسترس دشمنانم که در کمین و روی درختان و در هوا هستند، غیر ممکن است. ضمناَ خطر هم امری تصوری و تخیلی نیست بلکه بسیار واقعیت دارد.
لازم نیست که دشمن بخصوصی در کمین من باشد ، بلکه ممکن است که موجود یا حیوان کوچک تنفر‌انگیزی به خاطر کنجکاوی و فضولی در تعقیب من باشد و این کنجکاوی او موجب جلب افکار جهانیان به سوی من گردد، از این بدتر این‌که کسی از هم‌جنسان من که در صدد است لانه‌ای را که در ساختن آن رنج نبرده است تصاحب کند در دنبال من باشد. اگر او همین الان برسد و اگر او در نتیجه‌ی حرص ناپسندش در لانه‌ی مرا پیدا کند و به آن بپردازد و شروع به برداشتن خزه از جلوی آن بکند و اگر او واقعاَ موفق شود که به جای من در آن بلولد تا جیی که به مرکز آن برسد اگر همه‌ی این امور روی می‌داد احتیاط را به کلی به یک سو می‌نهادم و از فرط خشم بر روی  او می‌پریدم و او را گاز می‌گرفتم و گوش‌هایش را از استخوان‌هایش می‌کندم، او را می‌کشتم و خونش را سرمی‌کشیدم و جسدش را در میان غنایم و ذخیره‌ی انبارم می‌افکندم، اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر این‌که با این عمل بار دیگر به داخل لانه‌ام راه یافته بودم.
دلم چنان مشتاق رفتن به لانه است که حاضرم همان راه‌های پر پیچ و خم و بغرنج را نیز درود بگویم اما باز هم اول کاری که می‌کنم این است که آن پرده‌ی خزه را پایین می‌اندازم  و تا پایان عمر در پشت آن در آرامش به سر می‌برم. اما کسی نمی‌آید و هم‌چنان تنها به حال خودم باقی هستم. از آن‌جا که همواره دشواری کارم مرا رنج می‌دهد، ترسم خیلی کم شده است و اینک دیگر گویی هیچ از نزدیک شدن به در لانه نمی‌هراسم و هم‌چنان در پیرامون آن می‌گردم که پنداری دشمنی هستم در صدد یافتن موقعیتی برای دست‌برد به آن. اگر کسی را داشتم که می‌توانستم به او اعتماد کنم و او را به جای خودم برای نگهبانی می‌گذاشتم آن‌گاه می‌توانستم در نهایت آرامش خیال داخل شوم، با آن فرد قابل اعتماد قراری می‌گذاشتم که در غیاب من امور را با نهایت توجه زیر نظر بگیرد و تا مدت طولانی  بسیار بعد از آن‌که به داخل لانه رفتم همه‌ی جوانب را مراقبت کند و اگر علامتی از خطر دید ضرباتی به پرده‌ی در خزه بزند و اگر چیزی ندید که البته لازم به چنین کاری نیست. با این کار دیگر ترس من به کلی ناپدید می‌شود و از آن اثری به جای نمی‌ماند، ولی آیا آن فرد مورد اطمینانم از من هیچ عوض نمی‌خواهد اقلاَ نمی‌خواهد که من لانه‌ام را به او نشان بدهم؟ همین نشان دادن لانه‌ام به بیگانه و آزاد گذاشتن او در آن برای من نهایت رنج و عذاب است . من آن را برای خودم ساخته‌ام نه برای تماشای دیگران. در آن‌وقت است که گمان می‌کنم خواهش او را رد کنم. با آن‌که او تنها کسی بود که به من امکان راه یافتن به لانه را داد باز هم حاضر نیستم چنین عملی را بکنم برای این‌که یا باید بگذارم او تنها برود که اصلاَ تصور آن را هم نمی‌توانم بکنم یا آن‌که با هم برویم که آن امتیازی که می‌خواهم ، یعنی آن‌که او در غیبت من مراقب باشد از میان می‌رود. در حقیقت هم چگونه می‌توانم به او اعتماد کنم؟ آیا به کسی که مدت‌ها زیر نظر من است یا کسی که از نظر من غایب است و پرده‌ای از خزه بین ما حایل است می‌توان یکسان اعتماد کرد؟
به آسانی می‌توان به کسی که تحت نظر شماست یا کسی که ممکن است هر لحظه تحت نظر شما قرار گیرد اعتماد کرد. حتی ممکن است به کسی که از شما دور است اعتماد کنید اما اعتماد کردن  به کسی که در بیرون لانه است در حالی‌که خود شما در داخل لانه هستید( یعنی در جهانی دیگر) به نظر من غیر ممکن است. اما چنین ملاحظاتی اصلاَ لازم نیست. همین قدر تصور کنید که در حین رفتن به داخل لانه یا پس از آن‌که آن‌جا فرود آمدم، یکی از اتفاقات بی‌شمار جهان آن فرد مورد اعتماد مرا از انجام دادن وظیفه‌ی خویش بازدارد ‌آن‌گاه این سانحه‌ی کوچک چه نتایج مترقبی که برای من به بار نمی‌آورد؟ اما اگر کسی به‌طور کلی به آن بنگرد من هیچ حق گله و شکایت از تنهایی ندارم و نمی‌توانم بگویم کسی نیست که بتوانم به او اعتماد کنم.
بدون تردید ازین رهگذر چیزی از دست نمی‌دهم که هیچ بلکه از بسیاری از مشقات نیز می‌رهم. فقط می‌توانم به خودم و به لانه‌ام اعتماد داشته باشم. می‌بایستی از پیش این فکرها را می‌کردم و آن زمان برای پیش‌گیری این ناراحتی‌هایی که حال گریبان‌گیرم شده اقدام می‌کردم. وقتی به ساختن لانه کردم دست‌کم تا اندازه‌ای این امر ممکن بود. می‌بایستی چنان لانه را می‌ساختم که دو در ورودی داشته باشد و وقتی از یکی داخل می‌شدم، بی‌درنگ به در دیگر می‌رفتم و پرده‌ی خزه را از جلوی در آن پس می‌کردم و چند شبانه‌روز از آن‌جا دیگران را می‌پاییدم. تنها راه صحیح کار همین بود. درست است که دو در ورودی خطر را دوچندان می‌کرد اما این امر نمی‌بایستی مانع کار من می‌شد آن دری را که از آن می‌خواستم به منظور مراقبت استفاده کنم خیلی تنگ می‌گرفتم. با این وصف افکار فنی دور و درازی را برای نقشه‌ی یک لانه‌ی کامل و بی‌عیب و نقص شروع کردم و در دریای رؤیا ، فرو می‌رفتم و این امر از آتش التهاب من اندکی می‌کاست. با چشمان بسته و با حظ وافری خویشتن را در عالم خیال می‌دیدم که نقشه‌ی صحیح و کامل من چنان است که بی‌آن‌که کسی متوجه من شود آزادانه به داخل لانه می‌روم و بیرون می‌آیم در ضمن آن‌که در آن‌جا خوابیده و در دریای فکر غوطه‌ور می‌شوم و این نقشه‌ها را بسیار تحسین می‌کنم ( البته این‌ها فقط پیش‌رفت‌های فنی است و نه امتیازات واقعی) زیرا که این آزادی رفت و آمد برای من چه حاصلی دارد؟ این فکر آزادی حاکی از سرشت ناراحت و تردید درونی و میل‌های نامطلوب  و تمایلات شرارت بار است. و وقتی دست می‌دهد ، که کسی فکر وجود لانه‌ای را می‌کند که در چند قدمی واقع است و در صورتی‌ که کسی بخواهد، در درون آن آرامش و آسایش همیشه فراهم است.
فعلاَ که در بیرون آن هستم و درصدد بازگشتن هستم و برای  این کار طرح‌ها و نقشه‌های فنی بسیار ضروری است. اما شاید چندان هم ضروری نباشد. آیا این بی‌انصافی نیست که لانه را در هنگام وحشت‌زدگی عصبی فقط سوراخی بپندارم که چون به آن‌جا رفتم از گزند و آسیب روزگار مصون هستم؟ یقین است که این سوراخی است که از گزندها مصون است و چون خویشتن را در میان خطرات می‌بینم، آرزو می‌کنم که در میان آن سوراخ باشم و همان سوراخ مرا از خطرات مصون نگاه دارد. از آن لانه جز یک سوراخ مصون از بلیات چیز دیگری توقع ندارم اما حقیقتاَ ( در موقع خطر این موضوع به چشم کسی نمی‌آید مگر با کوشش بسیار) لانه جای بسیار امنی است اما کافی نیست آیا می‌توان در داخل آن به کلی از خطرات و تشویش خاطر فارغ  و آسوده بود؟ این تشویش‌ها با تشویش‌های عادی فرق دارند. این تشویش‌ها از لحاظ محتویات خویش عالی‌تر و کامل‌ترند. اما از حیث اثر نابود‌کننده و کشنده با آن‌ها فرقی ندارد. اگر این لانه را فقط به خاطر مصون نگاه‌داشتن خود ساخته بودم چندان نومید نمی‌شدم. اما نسبت به مقدار کار بسیاری که انجام داده‌ام و مصونیتی که از آن حاصل می‌شود( تا آن‌جا که دست‌کم می‌توانم ملاحظه کنم) چندان به سود من نیست. پذیرفتن این حقیقت فوق‌العاده دردناک است. اما چاره نیست وقتی که می‌بینم در آن به روی من که سازنده و صاحب این لانه هستم بسته شده است چاره‌ای ندارم جز پذیرفتن این حقیقت. اما با وجود این لانه فقط سوراخی نیست که پناهگاه باشد.
وقتی در دژ مستحکم وسط آن می‌ایستم در حالی‌که پیرامونم را انبارهای پر از خواربار گرفته است و به ته دالانی که از آن‌جا منشعب می‌شود می‌نگرم، دالان‌هایی که  بالا می‌روند و دالان‌هایی که سرازیر می‌روند و هم‌چنین دالان‌های عمودی و مدور و گشاد و تنگ بر طبق نقشه‌ی اصلی همه یکسان و خالی و آماده برای آن‌که از میان آن‌ها بگذرم و به اطاق‌هایی بروم که آن‌ها نیز ساکت و خالی هستند، آن‌گاه است که همه‌ی افکار عدم مصونیت و تأمین از خاطرم دور می‌شود. آن‌گاه احساس می‌کنم که این‌جا دژ و کاخ من است. دژی که با خاک سخت و به‌وسیله‌ی دندان‌ها و چنگال‌هایم و با ضربات بسیار برای کوبیدن و سفت کردن آن تلاش کرده‌ام. این دژی است که به هیچ کس نمی‌تواند تعلق بگیرد و چنان به من تعلق دارد که ضربات دشمن خونی خود را در آخرین لحظه‌ی زندگی حاضرم با خشنودی تحمل کنم و خونم را جاری سازم و بدانم که بیهوده آن را نریخته‌ام زیرا روی خاک و زمینی ریخته‌ام که مال منست. بلی معنی ساعات خوشی که می‌گذرانم اینست گاهی در خواب آرام و خوشی فرو می‌روم و گاه بیدار و مراقب دالان‌ها هستم، این دالان‌هایی که این‌قدر مناسب حال من است و در آن‌ها می‌توان در آسایش پاها را دراز کرد و با خوشی و شعف کودکانه به این سو و آن سو دوید و دراز کشید و خواب‌های خوش دید و در خواب خوش فرو رفت.
اطاق‌های کوچک‌تر را چنان می‌شناسم که با وجود شباهتی که همه‌ی آن‌ها به هم دارند حتی چشم‌بسته و کورمال کورمال آن‌ها را از هم تشخیص می‌دهم این دیوارها مرا در میان خود چنان آرام  و گرم و راحت نگاه می‌دارد که یک پرنده در آشیانه‌ی خویش این‌چنین آسوده نیست. در این‌جا همه چیز آرام و خالی از اغیار است.
اما در صورتی‌که این‌طور است چرا من در بیرون از لانه درنگ کرده‌ام؟ چرا می‌ترسم که مگر دشمن مداخله‌جو مرا تا ابد از تجدید دیدار لانه‌ام باز می‌دارد؟ خوب موضوع اخیر خوش‌بختانه امری است غیر ممکن . لازم نیست که درباره‌ی امنیت حیاتی لانه‌ام فکر کنم. من و لانه‌ام چنان با هم یکی هستیم و به یک‌دیگر تعلق داریم که با وجود همه‌ی ترس‌هایی که در دل دارم در این‌جا احساس آسایش کامل می‌کنم و حتی احتیاج به غالب‌شدن بر تنفر از بازکردن در را ندارم و می‌توانم خود را راضی کنم که هم‌چنان به انتظار بمانم زیرا هیچ چیز نمی‌تواند ما را از هم جدا کند. به هر‌حال به نحوی از انحاء باز به لانه‌ام راه پیدا می‌کنم اما این دوری چقدر طول  می‌کشد و چه اموری ممکن است تا آن زمان چه در این‌جا و چه در آن‌جا رخ دهد؟ این فقط مربوط به خود من است که این فاصله زمانی کوتاه کنم و بی‌درنگ به آن‌چه لازم و ضروری است بپردازم.
آن‌گاه که از فرط خستگی دیگر توانایی فکر کردن ندارم و سرم آویزان شده و پاهایم می‌لرزد، نیم خواب کورمال کورمال به در ورودی نزدیک می‌شوم و آهسته پرده‌ی خزه را برمی‌دارم و داخل می‌شوم و از فرط حواس‌پرتی در را  برای مدت طولانی بیهوده باز می‌گذارم و فوراَ هم به یاد این کار می‌افتم و برمی‌گردم، تا آن را ببندم. اما چه لزومی دارد که برای این کار برگردم؟ تنها چیز لازم نزدیک شده به پرده‌ی خزه است . باز به داخل می‌خزم و به پرده نزدیک می‌شوم فقط در چنین وضعی ممکن است به داخل لانه بروم. لذا در زیر خزه‌ها بر روی غنایم خون‌آلودم دراز می‌کشم و اینک دیگر از خوابی که مدت‌ها آرزوی آن را داشتم می‌توانم حظ و لذت ببرم. هیچ واقعه‌ای آرامش مرا به‌هم نمی‌زند  و هیچ کس رد پای مرا نیافته است و در ماوراء خزه همه‌ی چیزها اقلاَ تا حالا عادی است اما حتی اگر اوضاع غیر عادی بود و آرام نبود شک دارم که می‌توانستم از خواب صرف‌نظر کنم و به نگهبانی بپردازم اینک  جای خود را تغییر داده‌ام و از عالم بیرون به داخل لانه‌ام رفته‌ام و اثر آن را بی‌درنگ احساس کرده‌ام، این جهانی است جدید که به من نیروی تازه می‌بخشد و آن‌چه از خستگی در بیرون لانه احساس می‌کردم در این‌جا وجود ندارد.
از سفری بازگشته‌ام که سرگردانی آن مرا از پا درآورده و به کلی خسته کرده است. اما همان منظره‌ی خانه‌ی مأنوس و فکر همه‌ی کارهایی که باید انجام دهم و لزوم این‌که اقلاَ بازدیدی از دانه دانه‌ی اطاق‌ها بکنم و از همه مهم‌تر آن‌که بی‌درنگ به دژ مستحکم لانه‌ام بروم خستگی مرا مبدل به اشتیاق مفرط می‌کند. گویی از لحظه‌ای که به داخل لانه گام گذاشتم از خواب طولانی و عمیق برخاستم.
اولین کار من بسیار پررنج است و باید همه‌ی حواسم را مصروف آن کنم و آن این‌که آن‌چه شکار کرده‌ام از دالان‌های پر پیچ و خمی که دیوارهای نازک دارد بگذرانم . با منتهای نیروی خود به کار می‌پردازم و کار را انجام می‌دهم. اما با مقایسه با سرعتی که معمولاَ در این کار دارم این بار کارها آهسته پیش می‌رود. شتاب می‌کنم و قسمتی از ذخیره‌ی گوشتی‌ام را باز برمی‌گردانم و از روی آن‌ها و از میان آن‌ها می‌گذرم. اینک فقط قسمتی از غنایم من باقی مانده است و دیگر انجام دادم کارها آسان شده است اما به قدری این دالان‌های تنگ از گوشت انباشته شده که حتی وقتی تنها و بی‌بار از این دالان‌ها عبور می‌کنم به دشواری می‌توانم بگذرم و بعید نیست که در میان ذخایرم نابود شوم گاهی خویشتن را از فشار فوق‌العاده آن‌ها فقط با خوردن و نوشیدن آن‌ها و بازکردن یک محوطه‌ی کوچک برای جثه‌ی خودم نجات می‌بخشم. اما کار حمل و نقل با موفقیت پیش می‌رود و آن را در مدت نسبتاَ کوتاهی تمام می‌کنم و اینک آن دالان‌های پر پیچ وخم را پشت سر گذاشته‌ام و به دالان‌های معمولی وارد می‌شوم و آزادانه نفس می‌کشم و غنایمم را از دالان ارتباطی به دالان اصلی که مخصوصاَ برای این امر ساخته شده است می‌برم . این دالان با سراشیبی تند به دژ مستحکم منتهی می‌شود. آن‌چه مانده است دیگر کار چندانی نیست. بارهای من از دالان تقریباَ به خودی خود پایین می‌غلطد سرانجام به دژ مستحکم می‌رسم! اینک بالاخره جرأت آسودن و خستگی در‌کردن  دارم. همه چیز در جای خود است و هیچ اتفاق نامطلوب مهمی رخ نداده است و بعضی رخنه‌های ناچیزی که در اولین نگاه متوجه آن‌ها می‌شوم به زودی قابل ترمیم است. اما اول باید به بازدید  دالان‌ها  بپردازم . این که کار دشواری  نیست  مثل  دیدار دوستان قدیمی است  که در گذشته غالباَ  به  دیدار آن‌ها می‌رفتم یا تصور آن را می‌کردم( گو این‌که من چندان سال‌خورده نیستم اما حافظه‌ام بسیار درهم انباشته است.)
از دالان دوم آهسته می‌گذرم برای این‌که وقتی دژ مستحکم را دیدم دیگر عجله‌ای در کارم نیست. اصولاَ در لانه همیشه وقت من نامحدود است چون آن‌چه در لانه می‌کنم پرارزش و مهم است و مرا تا حدی راضی می‌کند. از دالان دوم شروع می‌کنم اما در وسط آن به دالان سوم می‌روم ولی باید بار دیگر بازگردم و تا آخر دالان دوم بروم . به همین شیوه راهم را دور می‌کنم و در عین آن‌که وقت‌گذرانی می‌کنم زیر لب لبخند می‌زنم و لذت می‌برم و به خودم درود می‌گویم و از کارهای بسیاری که درپیش دارم خشنود می‌شوم اما هرگز به فکر ترک آن نمی‌افتم . ای دالان‌ها ، ای اطاق‌ها و از همه مهم‌تر ای دژ مستحکم به خاطر شماست که پس از آن‌که با حماقت بسیار، مدت‌ها از ترس لرزیدم و در بیرون ماندم، جانم را در کف نهادم و بازآمدم . اینک که در کنار شما هستم از چه می‌ترسم؟ شما از آن من هستید و من از آن شما. ما یکی هستیم چه چیزی ممکن است به ما صدمه بزند و گزند برساند؟ اما اگر دشمنان من هم‌اکنون در آن بالا گرد آمده و پوزه‌های خود را برای به کنار زدن خزه آماده کرده باشند چه؟ لانه هم، با خاموشی و خلاء خود به من جواب می‌دهد و این فکر مرا تأیید می‌کند اما اینک احساس تنبلی به کلی مرا از حال می‌برد و در یکی از اطاق‌ها موقتاَ خویشتن را جمع می‌کنم و به استراحت می‌پردازم.
هنوز همه چیز را بازدید نکرده‌ام و خیال خوابیدن در این‌جا را ندارم فقط هوس آرمیدن مختصری کرده‌ام و چنین تظاهر می‌کنم که خیال خوابیدن دارم . می‌خواهم مطمئن شوم که این برای خوابیدن بهتر است تا برای بیدار ماندن در آن‌جا می‌مانم و به خواب عمیقی فرو می‌روم.
باید خیلی خوابیده باشم فقط موقعی بیدار شدم که به آخرین خواب سبکی که خود‌به‌خود تمام می‌شود رسیده بودم. حتماَ خواب بسیار سبکی شده بود که از صدای سوت خفیفی  بیدار شدم . بی‌درنگ موضوع را دریافتم . حشره‌ی بسیار کوچکی که نسبت به او سهل‌انگاری  کرده بودم، در غیبت من فرصتی یافته و به سوراخ کهنه‌ای راه یافته بود و هوا در آن‌جا گیر می‌کرد و ایجاد صدای سوت می‌کرد . این موجودات کوچک چقدر تلاش می‌کنند و خستگی نمی‌دانند چیست و پشتکار آن‌ها موجب چه دردسری برای من می‌شود. اول آن‌که باید در کنار  دیوارهای لانه‌ام گوش بدهم و محل رخنه را از طریق ایجاد حفره‌های آزمایشی معین کنم. فقط آن وقت است که می‌توانم این صدای ناهنجار را خفه کنم. به هرحال اگر این سوراخ ایجاد شده با نقشه‌ی لانه بخواند، می‌شود از آن به منزله‌ی یک هواکش خوب استفاده کرد. اما بعد از این بیشتر مراقب این جانوران کوچک می‌شوم و نسبت به هیچ کدام رحم نمی‌کنم.
از آن‌جا که سابقه‌ی ممتدی درین گونه تحقیقات دارم شاید انجام دادن آن چندان به طول نینجامد . کارهای دیگری هم در میان هست که باید انجام بدهم اما از همه مهم‌تر همین کار است. باید در دالان‌های لانه‌ی من خاموشی برقرار باشد. این صدا نسبتا زیاد شدید نیست. اول که آمدم آن را با این‌که حتماَ این صدا وجود داشت هیچ نشنیدم . می‌بایستی اول به محیط خانه خو بگیرم و آن‌گاه متوجه آن بشوم. می‌توان گفت که گوش اهل خانه آن را می‌شنود. اما این صدا مثل صداهای مشابه خویش همیشه یک‌نواخت نیست. گاهی مدت درازی قطع می‌شود و این ظاهراَ به علت قطع جریان هواست . به تجسس می‌پردازم اما محل مناسبی برای شروع کار نمی‌توانم بیابیم.  با آن‌که چند جا را می‌کنم اما فقط بر حسب تصادف می‌کنم .  طبیعتاَ این کارها نتیجه ندارد و تازه کندن و از آن بدتر پرکردن و سفت کردن و کوبیدن زمین هم زحمت بیهوده‌ای است. به هیچ طریق به آن صدا نمی‌توانم نزدیک شوم صدای آن همواره یکسان نیست و به فواصل معین قطع می‌شود . گاهی مانند صدای سوت و گاهی مثل صدای بوق است. حالا می‌توانم اندک زمانی آن را به حال خود بگذارم. البته خیلی مایه‌ی نگرانی است اما به دشواری می‌توان تصور کرد که منبع این صدا از جای دیگری باشد. لذا کمتر احتمال دارد که این صدا شدید شود و برعکس چنین صداهایی( گرچه تاکنون هیچ موردی پیش نیامده که این‌قدر ممتد و مداوم بوده باشد) ممکن است با گذشت زمان در اثر زحمت متوالی این‌گونه نقب‌زنان کوچک به خودی خود قطع شود. وانگهی گاهی هم برحسب تصادف ناگهان به منشأ و محل  بروز آن پی می‌برید، در صورتی که با روش تجسس منظم، مدت‌ها از کشف آن عاجز بوده‌اید. با چنین تمهیداتی خود را راحت می‌کنم و تصمیم می‌گیرم که در دالان‌ها هم‌چنان به گردش ادامه دهم و اطاق‌ها را بازدید کنم . بسیاری از این اطاق‌ها را از زمان بازگشتنم ندیده‌ام. ضمناَ هر چندگاه یک بار به دژ مستحکم سری می‌کشم و از تماشای آن لذت می‌برم. اما پریشانی و دلهره‌ای که از صدای سوت دارم مرا راحت نمی‌گذارد . باید بی‌درنگ به تجسس بپردازم. این موجودات کوچک موجب اتلاف وقت بسیار زیادی می‌شوند که ممکن است به درد کارهای  بهتری بخورد. در چنین مواردی جنبه‌ی فنی آن مرا جلب می‌کند. مثلاَ از صدایی که گوش من می‌تواند زیر و بم آن را کاملاَ تشخیص دهد به علت آن پی می‌برم و اشتیاق زیادی دارم که ثابت کنم تشخیص من درست است یا نه. تا وقتی که این امر ثابت نشود نمی‌توانم احساس اطمینان خاطر کنم. حتی اگر این امر فقط وابسته به کشف ریگ بسیار ریزی باشد که از یکی از دیوارها غلطیده باشد، احساس اطمینان خاطر نمی‌کنم .  حتی صدای ناچیز ناشی از این ریگ هم از نظر اطمینان خاطر چندان ناچیز نیست. اما موضوع چه بی‌اهمیت و چه با اهمیت نمی‌توانم چیزی پیدا کنم . هرچه بیشتر می‌گردم کمتر می‌یابم یا شاید بهتر است بگویم بیش از اندازه به چیزهای جدید پی می‌برم . با خود فکر می‌کنم که چرا باید این اتفاق در بهترین اطاق من واقع  شود. از این اطاق بیرون می‌آیم و به سوی اطاق دیگر می‌روم و در نیمه‌ی راه با مسخره و شوخی لبخند می‌زنم و به خودم تلقین می‌کنم که این صدا فقط در بهترین اطاق من به گوش نمی‌رسد بلکه در سراسر لانه وجود دارد. ناگهان متوجه شدم که آن‌چه به شوخی گرفته بودم حقیقت است و خنده از لبانم دور می‌شود وبا دقت شروع به گوش دادن می‌کنم ولی چیز ترس‌آوری نیست. گاهی می‌اندیشم که کسی جز خودم آن را نمی‌شنود. درست است که این‌جا صدا واضح‌تر به گوش می‌رسد زیرا گوشم در اثر تمرین تیزتر شده است ، گرچه درحقیقت این صدا عین همان صدای سابق است و در هیچ جا تغییر نکرده است و نیز بلندتر هم نمی‌شود. به این موضوع در حالی پی می‌برم که در وسط دالان به جای آن‌که گوش‌هایم را به دیوار بچسبانم فقط به آن گوش می‌دهم. پس درواقع فقط با تیزکردن گوش و خم‌کردن سرم می‌توانم بیشتر با حدس به وجود آن پی ببرم تا آن‌که آن را گاهی بشنوم.
اما این یک‌نواختی  صدا است که بیشتر موجب پریشانی خاطر می می‌شود. زیرا با فرضیه‌ی سابق من نمی‌توان آن را وفق داد. اگر علت صدا را درست تشخیص داده بودم می‌بایستی از یک محل معین با شدت بسیار منتشر شود که وظیفه‌ی من پیدا کردن آن بود. و هرچه از آن محل دورتر می‌رفتم صدا ضعیف‌تر می‌گردید. اما اگر فرضیه‌ی من با مشاهداتم وفق ندهد آن وقت آن را چگونه توجیه کنم؟ هنوز امکان این هست که دو صای مختلف باشد و از دو کانون به گوش من می رسید و هرچه از یکی دور می شوم شدت صدای دیگری جبران ضعف اولی را می‌کند و به همین جهت جمع کل آن‌ها تقریباَ همیشه ثابت می‌ماند. هم‌اینک گاهی که خوب گوش داده‌ام تصور کرده‌ام که زیروبم در صدا هست و این خود فرضیه‌ی اخیر مرا تأیید می‌کند. در هر صورت باید حیطه‌ی تحقیق خود را توسعه‌ی بیشتری دهم. لذا از دالان به دژ مستحکم سرازیر می‌شوم و در آن‌جا به گوش دادن می‌پردازم . عجیب در آن‌جا هم همان صدا به گوش می‌رسد . این صدای نقب‌کنی نوعی از جانوران بسیار ریز است  که از غیبت من با نهایت وقاحت سوء استفاده کرده‌اند اما قصد صدمه زدن به من را ندارند این‌ها فقط به کار خود مشغولند و تا زمانی که به مانعی برنخورند هم‌چنان به کار نقب‌کنی خویش به هر طرفی که شروع کرده‌اند ادامه می‌دهند.
با آن‌که همه‌ی این‌ها را می‌دانم از این‌که این‌ها جرأت کرده  و به سوی دژ مستحکم پیش می‌آیند که برای من باورنکردنی نیست سخت پریشان خاطر می‌شوم و هوش و حواسم را که برای کارهایی لازم دارم از دست می‌دهم.
چندان اصرار ندارم که دریابم آیا عمق غیرعادی در محل دژ مستحکم یا وسعت فوق‌العاده آن است که باعث مکیدن شدید هوا می‌شود و چنان ساخته شده است که حیوانات نقب‌زن را می‌رماند، یا آن‌که فقط وجود دژ مستحکم است که به نحوی از انحاء به سر بی‌مغز آن‌ها رسوخ کرده و آن‌ها را جلب کرده است.
به‌ هرحال تاکنون علامتی از نقب‌زدن در دیوارهای دژ مستحکم مشاهده نکرده بودم.
انبوهی از جانوران کوچک از بوی خوراک به این سو جلب شده‌اند. من یک زمین مخصوص شکار دارم اما شکارهای من همیشه از دالان‌های بالا نقب می‌زنند و آن‌گاه با ترس ولرز به این طرف می‌دوند، در حالی‌که نمی‌توانند جلوی وسوسه‌ی خود را بگیرند. اما اینک به نظر می‌رسد که در همه‌ی دالان‌ها به نقب‌زدن مشغولند. کاش بهترین نقشه‌هایی را که در دوران جوانی و اوایل سنین پختگی طرح کرده بودم عملی می‌کردم یا آن‌که قدرت عمل کردن آن‌ها را می‌داشتم زیرا که اراده‌ی آن را در آن زمان در خود سراغ داشتم.
یکی از این نقشه‌های مورد پسند من این بود که دژ مستحکم را از همه‌ی جوانب با دیواری به ضخامت قد خودم جدا کنم و یک فضای خالی به اندازه‌ی همان عرض در پیرامون آن به جای بگذارم تا دژ مستحکم  به هیچ جا مربوط نباشد جز به روی پایه‌ای باریک که متأسفانه باید وزن سنگین دژ را تحمل کند. من همواره این فضای خالی را مانند زیباترین چراگاه تصور می‌کردم . چه خوشحالی مفرطی در این‌که کسی پشت دیوار بیرونی دراز بکشد و کم‌کم خود را بالا کشیده و از بالا به سوی پایین بلغزاند و همه‌ی این بازی‌ها را بر فراز دژ بکند و نه در درون آن و از بازدید دژ تا وقتی که دلخواهش باشد خودداری کند و باز از دیدن آن لذت وافر دست دهد و دژ را در میان چنگال‌های خویش داشته باشد و باز هم از رفتن به درون آن بپزهیزد و در محیط باز خارج به سربرد و همواره از داشتن دژی چنین استوار و محکم به خود ببالد و شب و روز آن را حفاظت کند. آن‌گاه دیگر در دیوارهای آن سروصدایی نخواهد بود و هیچ نقب‌زن گستاخی در دیوارهای آن رخنه نخواهد کرد، چه رسد به این‌که به دژ جسارت کند. آن‌گاه صلح و امنیت حافظ آن خواهد بود . آن‌گاه دیگر من مجبور نیستم صدای تنفر‌انگیز و مشمئز‌کننده‌ی نقب‌زنی جانوران کوچک را بشنوم بلکه دیگر با خوشی و سرور بسیار به چیزی که نمی‌توانم اصلاَ بشنوم یعنی سکوت مطلق موجود در دژ گوش بدهم.
اما آن رؤیای خوش سپری گشت و من باید شروع به کار کنم و تقریباَ خوشوقتم از این‌که اینک کار من با دژ رابطه‌ی مستقیم دارد و تقریباَ شامل آن می‌شود . بدون تردید هرچه روشن‌تر جوانب کار را می‌بینم پی می‌برم که همه‌ی نیروی خود را برای انجام دادن این کار که ابتدا خیلی ناچیز جلوه می‌کرد لازم دارم. اینک در کنار دیوارهای دژ گوش می‌دهم . هرجا که گوشم را می‌گذارم بالا و پایین و سقف و کف در ورودی  و کنج و هرجا و همه جا همان صدا به گوش می‌رسد . چه مقدار وقت و چه مقدار نیرو باید در گوش کردن به آن صدا که به فواصل معین قطع می‌شود به هدر رود؟ اگر کسی بخواهد ممکن است در دژ مستحکم آسایش پرفریبی بیابد زیرا برخلاف دالان‌ها در این‌جا به واسطه‌ی وسعت زیاد در صورتی‌که کسی دور از دیوارها بایستد صدایی نمی‌شنود فقط به خاطر راحتی و آسایش خاطر غالباَ به این آزمایش می‌پردازم. با دقت گوش می‌دهم و وقتی چیزی نشنیدم فوق‌العاده خوشحال می‌شوم. می‌شوم اما این سوأل هنوز به قوت خود باقی است که چه اتفاقی ممکن است روی داده باشد؟ چون به این نکته توجه می‌کنم آن توجیه و توضیح سابقم به کلی بی‌پایه و اساس می‌شود اما من باید از توضیحات دیگری که به ذهنم می‌آیند چشم‌پوشی کنم . ممکن است تصور شود که این صدا از کار جانوران بسیار کوچک سرچشمه می‌گیرد اما همه‌ی تجربیات من این تصور را رد می‌کند . برای من ممکن نیست صدایی ناگهان به گوشم برسد که هیچ‌گاه آن را نشنیده‌ام، گو این‌که همواره این صدا موجود بوده است. حساسیت من در قبال تصادفات داخل لانه با گذشت سال بیشتر شده اما باز هم حس شنوایی من  به هیچ‌وجه تیزتر و حساس‌تر نشده است. این از خواص ذاتی جانوران خرد و ریز است که صدایی از آن‌ها شنیده نشود والا ممکن بود که آن را بشنوم و در دفع آن‌ها نکوشم؟ حتی اگر در قبال خطر گرسنگی نیز بود آن‌ها را به کلی ریشه‌کن می‌کردم . اما شاید( این فکر همین الان به خاطرم رسید) که با جانوری که هیچ آشنایی به حالش ندارم سروکار پیدا کرده‌ام . این امر بسیار محتمل است. صحیح است که جانوران این پایین را مدت‌های طولانی و با دقت بسیار مورد مطالعه قرار داده‌ام . اما جهان پر است از گوناگونی‌ها و هرگز از حیث امور بسیار شگفت خالی نیست . با این وصف این ممکن نیست که یک جانور تنها باشد، باید انبوهی از آن‌ها باشند که ناگهان به قلمرو من حمله کرده‌اند. یک گروه انبوه عظیم که چنان‌که از صدای آن‌ها معلوم است از لحاظ جثه از جانوران کوچک بزرگ‌ترند، اما باز نباید چندان هم از آن‌ها بزرگ‌تر باشند زیرا که صدای کار کردن آن‌ها  بسیار ضعیف است. ممکن است که یک گروه از جانوران ناشناس باشند، که در حال کوچ‌کردن راهشان به نزدیک  لانه‌ی من افتاده است . بنابراین ممکن است هم‌چنان تأمل کنم تا آن‌ها از نزدیک  خانه‌ی من بگذرند و دیگر خود را به زحمت و کار بیهوده نیندازم اما اگر این جانوران بیگانه و غریبی هستند چطور شده که هیچ‌گاه به چشم من نیامده‌اند؟ تاکنون چند گودال کنده‌ام به امید این‌که به یکی از آن‌ها برخورد کنم اما هیچ اثری از آن‌ها ندیده‌ام . به نظرم چنین می‌رسد که ممکن است این‌ها جانوران بسیار خردی باشند کوچک‌تر از همه‌ی آن‌هایی که تاکنون دیده‌ام منتها صدایی که از آن‌ها برمی‌خیزد، بزرگ است . بنابراین  من زمینی را که کنده‌ام کاوش می‌کنم تکه‌هایی را به هوا می‌افکنم که چون به زمین می‌رسند خرد می‌شوند اما موجوداتی که این صداها را به راه انداخته‌اند در میانشان نیستند . کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که با کندن این گودال‌های کوچک به چیزی پی نمی‌برم . با این کار فقط دیوارهای لانه‌ام را زخمی و بدشکل می‌کنم و با شتاب هرجا را می‌خراشم بدون این‌که وقتی برای پرکردن آن‌ها صرف کنم در بسیاری از جاها توده‌هایی از خاک هست که راه مرا سد می‌کند و جلوی دید مرا می‌گیرد. اما این موضوع چندان مهم نیست زیرا اینک هیچ نمی‌توانم در خانه‌ام گشت بزنم و نه می‌توانم آن را بازدید کنم یا به استراحت بپردازم. اغلب اتفاق افتاده است که وقتی از یک سوراخ یا جای دیگری مشغول کار بوده‌ام در حالی‌که یک چنگالم تکه خاکی را گرفته و در بالای  سرم نگاه‌داشته بودم که در عالم خواب و بیداری می‌خواستم تکه‌ای را از آن کنده باشم، به خواب رفته‌ام. اینک به خیال تغییر روش افتاده‌ام می‌خواهم با دقت شروع به کندن شیاری وسیع در جهتی که صدا از آن می‌آید بکنم و دست از کار برندارم تا آن‌که بدون رعایت هر گونه فرضیه‌ی علمی به علت واقعی صدا پی ببرم . آن‌گاه اگر بتوانم آن را نابود می‌سازم و اگر نتوانم دست‌کم به علت واقعی این صدا پی برده‌ام. این حقیقت یا مرا راحت می‌کند یا آن‌که پریشان احوال و نومید می‌سازد. اما به هرحال دیگر شک و تردید از میان می‌رود  . این تصمیم به من نیرو می‌بخشد آن‌چه تاکنون کرده‌ام به نظرم ناشی از شتاب بسیاری می‌رسد که هنوز هیجانات عالم بالا از من دور نشده بود و به صلح و خاموشی داخل لانه خو نگرفته بودم بلکه از این‌که مدت‌های مدیدی آن‌جا را ترک گفته بودم حساسیت فوق‌العاده در من ایجاد شده بود و صداهای نا‌آشنا مرا به کلی گیج ساخته بود. این صدا از چه بود؟ صدای صوت خفیفی که در فواصل زیاد به گوش می‌رسید و چنان نبود که کسی بتواند به آن خو بگیرد. اما ممکن بود بدون آن‌که کار مؤثری برای جلوگیری از آن انجام داد همان‌طور گوش به دیوار مترصد آن بود و به خاطر تسکین دادن اضطراب و پریشانی درونی گاه‌گاهی هم ریگی یا خاکی از دیوار کند و به حساب خود به سوی آن طرف راند . این‌که امید دارم که همه‌ی این‌ها تغییر کند آن‌گاه دیگر با چشمان فروبسته از فرط خشم باید اذعان کنم که هیچ امیدی ندارم زیرا که هنوز هم افکار من در حالی نشأت  می‌یابد که مثل چند ساعت پیش هم‌چنان می‌لرزم و اگر فکرم مرا آسوده سازد و راهی مؤثر نشان ندهد، هیچ چیزی بهتر از آن نیست که با کمال شدت و خشم و تنفر زمین را بکنم، فقط به خاطر کندن زمین بی آن‌که صدا را بشنوم یا نشنوم. درست مثل این جانوران بسیار کوچک که یا بدون هدف زمین را می کنند  یا به خاطر آن که از خاک تغذیه می‌کنند.
این طرح جدید هم مرا جلب می‌کند و هم نومید می‌سازد . در این‌جا هیچ مانعی به نظر نمی‌رسد اقلاَ من که هیچ مانعی بر سر راهم نمی‌بینم، فقط باید به هدفم برسم. اما با همه‌ی این اوصاف در ته دل امیدی به رسیدن به آن ندارم . به قدری ایمانم در این باره سست است که از خطراتی که ممکن است در صورت رسیدن به هدف پیش آید هیچ باک ندارم . حتی هیچ تصور فاجعه‌ی عظیمی را نمی‌کنم . به راستی به نظرم چنین می‌رسد که از همان ابتدای شنیدن صدا به فکر ایجاد چنین گودال مرتب و منظمی افتادم و اما هنوز دست به ایجاد آن نزده‌ام، برای آن‌که اعتمادی به آن ندارم . با وجود این البته به کار کندن گودال می‌پردازم زیرا چاره‌ی دیگری ندارم. اما فوراَ دست به کار نمی‌شوم و اندکی کار را به عقب می‌اندازم. اگر عقلم به سرم بیاید کورکورانه دست به کار نمی‌شوم. به هرحال اول به مرمت خرابی‌هایی که به لانه‌ام وارد کرده‌ام می‌پردازم . این کار مدت مدیدی طول می‌کشد ولی کاری است لازم. اگر هم قرار باشد که به هیچ نتیجه‌ای نرسد که کار بی‌پایانی خواهد بود. به هرصورت این کار متضمن یک غیبت نسبتاَ طولانی از لانه است . با آن‌که غیبتی در کار است به هیچ‌وجه غیبتی نیست که مثل غیبت در دنیای بالا ناگوار باشد. زیرا هرگاه بخواهم می‌توانم دست از کار بکشم وسری به خانه‌ام بزنم و اگر هم به لانه سری نزنم، نسیم دژ به جانم می‌وزد و در عین آن‌که مشغول کار هستم مرا دربرمی‌گیرد. با همه‌ی این‌ها این کار متضمن ترک خانه است و تن دادن به سرنوشتی غیر معلوم . لذا بهتر است که لانه را منظم و مرتب بر جای بگذارم و آن‌گاه از آن بیرون روم.
دیگر نمی‌گویند که من برای آرامش لانه‌ام مبارزه می‌کنم . خودم آن را برهمزده‌ام، بدون این‌که در برقراری مجدد آن اقدام کنم.
لذا شروع به برگرداندن خاک به سوراخ‌ها می‌کنم. این‌ کار را کار به معنی واقعی نمی‌دانم برای آن‌که به دفعات بی‌شمار آن را انجام داده‌ام و حتی در سفت کردن و هموار کردن آن نیز اگر بگویم هیچ کس با من برابر نیست گزاف نگفته‌ام اما این بار همه‌ی کارها به نظر دشوار می‌رسد. خیلی مشوش هستم و هرچند گاه در میان کارها حواسم پرت می‌شود و گوشم را به دیوار می‌گذارم و گوش می‌کنم و بدون آنکه متوجه شوم خاکی را که تازه برداشته‌ام رها می‌کنم تا بار دیگر به روی زمین دالان بریزد. کاری که دقت بیشتری لازم دارد کاری است که به دشواری می‌توان انجام داد . بعضی برآمدگی‌ها و فرورفتگی‌ها  ناراحت‌کننده به جای می‌مانند. حالا کاری نداریم به این‌که در دیوارها تازگی و روح سابق را نمی‌توان بار دیگر بازآورد. سعی می‌کنم خویشتن را با فکر این که کار فعلی من فقط کاری موقتی است راحت کنم. وقتی که من پس از آن‌که آرامش را مجدداَ برقرار کردم به لانه باز‌گردم همه‌ی این‌ها را به‌طور مناسبی مرمت می‌کنم . آن‌وقت کار برای من فقط بازی و تفریح خواهد بود. آری فقط بازی در رؤیاهای افسانه‌آمیز خواهد بود و این آسایش نیز از آن رؤیاهای افسانه‌آمیز است. بسیار بهتر خواهد بود که کار را به فوریت و با دقت انجام دهیم. این کار خیلی منطقی‌تر است از این‌که دائم کسی دست از کار بردارد و در دالان‌ها بگردد تا مرکز جدیدی برای صدا پیدا کند که پیدا کردنش آسانست و فقط لازم است در نقطه‌ای که میل دارید بایستید و گوش دهید.  
اکتشافات بیهوده‌ی من به همین جا خاتمه پیدا نمی‌کند . گاهی تصور می‌کنم که صدا قطع شده است زیرا فواصل میان آن طولانی است. گاهی هم سوت آن به قدری کم صداست که تصور می‌رود صدایی نیست . همه‌ی خون‌ها به گوش می‌ریزد و صدای بلند طپش شریان‌های گوش شنیده می‌شود . گاهی هم در مکث پشت سر می‌آید و شخص خیال می‌کند که صدا به کلی و برای ابد قطع شده است. من دیگر گوش نمی‌دهم .از جا می‌پرم و تصور می‌کنم که زندگی دگرگون شده است. گویی همه‌ی چشمه‌هایی که خاموشی از آن به لانه فرو می‌ریزد باز شده است . فوراَ دست از تحقیق درباره‌ی کشف خودم برمی‌دارم . می‌خواهم اول کسی را پیدا کنم که بتوانم با حُسن نیت به او این خبر را برسانم و عقده‌ی دلم را بگشایم، لذا به درون دژ می‌شتابم، از آن‌جا که من و آن‌چه در درون من است بیدار شده و جان تازه‌ای یافته است.
به خاطر می‌آورم که مدت‌های مدیدی است که چیزی نخورده‌ام. چیزی از موجودی انبار خوراکی که در زیر خاک‌ها چال کرده‌ام با شتاب می‌کنم و می‌بلعم و در ضمن با عجله به محلی که کشف باورنکردنی خویش را کرده‌ام می‌شتابم . فقط درصدد آن هستم که از ماهیت آن مطمئن شوم. در عین این‌که سرسری و بی‌هیچ دقتی گوش می‌دهم و خوراک می‌خورم، متوجه‌ی فریب‌خوردگی شرم‌آور خویش می‌شوم. از دوردست صدای سوت هم‌چنان به گوش می‌رسد. خوراکم را تف می‌کنم . می‌خواهم آن را لگد کنم و به سر کارم برگردم. بدون توجه به این‌که به چه کاری مشغول می‌شوم، یکی از جاهای بی‌شماری را که نیاز به تعمیر دارد انتخاب می‌کنم . چنان کار می‌کنم که پنداری صاحب‌ کار سررسیده است و می‌باید وانمود کنم که با دل‌سوزی برای او کار می‌کنم.
تازه شروع به کار کرده‌ام که با کشف جدیدی روبرو می‌شوم . صدا مثل این‌که بلندتر شده است. البته چندان زیاد نشده ، زیرا این امر مربوط است به زیروبم شدن صدا. اما به‌ هرصورت آن‌قدر که گوش بتواند حس کند آشکارا بلند شده است. اما این بلند شدن مثل نزدیک شدن آن نیست. هرچه واضح‌تر بلند شدن صدا را احساس کنید درمی‌یابید که صدا قدم به قدم به شما نزدیک‌ می‌شود . از دیوار به دور می‌پرید و سع می‌کنید که هرچه بیشتر از نتایج این کشف جدید بهره‌برداری کنید . حس می‌کنید که واقعاَ هیچ‌گونه تدبیری برای دفاع لانه در برابر حمله نیندیشیده‌اید. با اینکه خیال چنین کاری را داشتید اما با همه‌ی تجربیات زندگانی خویش در قبال خطر حمله و در نتیجه‌ی لزوم ایجاد محل برای دفاع به نظر بعید و حتی غیر ممکن می‌رسد. اما این‌ کار به مراتب کم‌اهمیت‌تر از لزوم ایجاد وضعی که در لانه بتوان در آرامش و راحت زیست می‌باشد، لذا در ساختمان لانه همه جا به این فکر و تدبیر بیشتر توجه شده است.
ازین نظر ممکن بود بدون تغییر در نقشه‌ی کلی بسیاری از نکات را مراعات کرد اما بدون هیچ دلیل موجهی این نکات فرو گذاشته شده است. در آن سال‌ها من خیلی خوش شانس بودم و همین شانس مرا بد عادت کرده است. همواره نگرانی‌هایی داشته‌ام اما وقتی که  شانس با شما باشد از نگرانی پندی نمی‌گیرید و چیزی به شما نمی‌آموزد.
کاری که باید بکنم و واقعاَ باید بکنم این است که همه‌ی لانه را بازدید کنم و هرگونه وسیله‌ای را که به درد دفاع از آن می‌خورد در نظر بگیرم و نقشه‌ای برای دفاع و نقشه‌ای مناسب آن برای ساختمان دفاعی طرح کنم و کار را فوراَ با شور و نیروی جوانی آغاز کنم . این کاری است واقعاَ ضروری و دیگر نباید بگویم که حالا دیر شده وکار از کار گذشته . با این حال این کاری است که واقعاَ لازم است. تنها نتیجه‌ی کندن گودال آزمایشی آنست که با پای خویش به جستجوی بلا بروم، به خیال واهی این‌که به این زودی‌ها گودال به خطر نزدیک نمی‌شود. ناگهان خود را از فهم نقشه عاجز می‌بینم. هیچ اثری از عقل در آن‌چه که زمانی این همه منطقی به نظر می‌رسید نمی‌بینم. یک بار دیگر کارم و حتی گوش دادن را کنار می‌گذارم.
دیگر هیچ میل کشف این‌که صدا بلندتر می‌شود ندارم. به قدر کافی از این اکتشافات کرده‌ام. همه چیز را به حال خود رها می‌کنم و اگر بتوانم مبارزه‌ای را که در درونم جریان دارد آرام کنم کاملاَ راضی و قانع خواهم شد. یک بار دیگر در دالان‌ها به راه می‌افتم و بی‌هدف در امتداد آن‌ها می‌روم.
به دالان‌های دور و درازی می‌رسم که از هنگام بازگشتنم آن‌جاها را ندیده‌ام و چنگال‌های من آن‌ها را هیچ نخراشیده‌ است و خاموشی آن‌ها به استقبال من می‌شتابند و در من فرو می‌رود. من تسلیم آن نمی‌شوم. شتاب می‌کنم و نمی‌دانم که چه می‌خواهم . شاید تنها در صدد وقت‌گذرانی هستم. به پیروی از دالان‌های تنگ و پر پیچ و خم لانه بی‌اراده در مسیر آن‌ها حرکت می‌کنم. فکر گوش دادن از پشت پرده‌ی خزه وسوسه‌ام می‌کند.
چنین افکاری که فعلاَ دور است علاقه‌ی مرا به خود جلب می‌کند. خود را به آنجا می‌کشانم و گوش می‌کنم. خاموشی مطلق این‌جا چه دوست‌داشتنی است. در بیرون آن هیچ کس به فکر لانه‌ی من نیست. هر کس در فکر کار خودش است که هیچ ارتباطی با من ندارند.
چگونه با این همه حساب‌گری به این وضع مبتلا گشتم؟ در این‌جا در زیر پرده‌ی خزه شاید تنها محلی است که در همه‌ی لانه‌ام می‌توانم در آن‌جا ساعت‌ها گوش بدهم و چیزی نشنوم. در لانه‌ام همه چیز برعکس شده است. آن‌جا که زمانی پر از خطر بود به محل آرامش و امنیت مبدل شده است و دژ اینک در میان هیاهو و خطرات دنیای خارج واقع گشته است . از همه  بدتر آن‌که درواقع هیچ آرامش و امنیتی در این‌جا نیست. در این‌جا چیزی تغییر نکرده است. چه خاموشی باشد و چه پرهیاهو به هرحال خطر مانند گذشته در ماوراء خزه در کمین نشسته است. اما من دیگر نسبت به آن آن‌چنان حساس نیستم. فکرم خیلی مشغول صدای سوتی است که در میان دیوارهای لانه‌ام می‌پیچد. آیا فکر من واقعاَ به آن مشغول است؟ صدای سوت بلندتر می‌شود، نزدیک‌تر می‌شود. من از دالان‌های تنگ پر پیچ و خم می‌گذرم و در زیر خزه‌ها خوابگاهی برای خودم می‌سازم. گویی لانه‌ام را به نوازنده‌ی سوت واگذار کرده‌ام و راضی هستم به این‌که در این‌جا آرامش و امنیتی داشته باشم ولی چطور؟ به نوازنده‌ی سوت؟ آیا درباره‌ی علت صدا به نتیجه‌ی تازه‌ای رسیده‌ام؟ مگر نه این‌که این صدا از کانالی است که آن جانور کوچک کنده است؟ مگر این عقیده‌ی قطعی من نیست؟ به نظرم چنین می‌رسد که تاکنون از آن منصرف نشده‌ام. در صورتی هم که این مستقیماَ از این کانال‌ها نباشد به طور غیر مستقیم از آن‌ها ناشی می‌شود. حتی اگر این موضوع هیچ ارتباطی با آن‌ها نداشته باشد. هیچ‌کس نباید فرضیات قیاسی بکند بلکه باید صبر کند تا علتش را بیابد یا آن‌که خود به خود علت آن آشکار شود.
البته حتی در این مرحله می‌توان فرضیات را تجزیه و تحلیل کرد و ممکن است مثلاَ در فاصله‌ی دوری آبی رخنه کرده باشد و این صدای سوت یا بوقی که می‌رسد در حقیقت شرشر آب باشد. اما گذشته از اینکه من هیچ تجربه‌ای در این زمینه ندارم( گو این‌که رخنه‌ی آبی را که در ابتدا پیدا شده بود فوراَ خشک کردم و دیگر بروز نکرد) اما این صدا بی‌شک سوت است و نمی‌توان آن را به صدای شرشر تشبیه کرد. اما آن‌چه تردیدهای مرا آرام می‌کند نمی‌تواند قوه تخیل مرا رام کند. به این نتیجه رسیده‌ام ( و دیگر انکار آن بی‌مورد است) که صدای سوت از جانور است، یک جانور بزرگ نه از یک دسته‌ی زیاد آن‌ها.
بسیاری علامات برخلاف این حقیقت هستند، صدا همه جا یک‌نواخت شب و روز به گوش می‌رسد. ابتدا شخص نمی‌تواند جز این فرضیه چیزی را قبول کند که این صدا از یک گروه بزرگ جانوران ناشی می‌شود اما از آن‌جا که در ضمن کندن زمین به هیچ‌یک از آن‌ها برنخورده‌ام  فقط ناچارم قبول کنم که این از ناحیه‌ی حیوانی است عظیم، مخصوصاَ آن‌که هرچه دلیل بر رد این نظر اخیر یابم، تنها چیزهایی هستند که وجود حیوان عظیم را چندان غیر ممکن نمی‌سازد و رد نمی‌کند و آن را جانور خطرناک پیش از آن‌چه به تصور شخص بگنجد، جلوه‌گر می‌سازد.
فقط به این دلیل علیه این فرضیه برخاسته‌ام . من دیگر خودم را فریب نمی‌دهم . مدت‌های مدید به این فکر بودم که صدای جانور گو این‌که با خشم و غضب هم به کار پرداخته باشد تا این مسافت دور نمی‌رسد. این جانور به همان سرعتی که جانوران دیگر بر روی زمین گام برمی‌دارند، زمین را سوراخ می‌کند . زمین از اثر سوراخ کردن او وقتی هم که دست از کار برمی‌دارد، می‌لرزد. این طنین و صدای سوراخ کردن در چنین مسافت دوری با هم می‌آمیزد و چون فقط آثار ضعیف آن به گوش من می‌رسد آن را هم‌چنان یکسان و با یک شدت می‌شنوم.
در این‌جا باز هم یک نتیجه‌ی دیگر به دست می‌آید و آن این‌که این جانور مرا هدف نکرده است. برای این‌که این صدا هیچ نزدیک نمی‌شود و تغییر نمی‌کند. به احتمال قوی‌تر هدفی دارد که من هیچ اطلاعی از آن ندارم. فقط تصور می‌کنم که این جانور دارد مرا محاصره می‌کند( شاید اصلاَ حتی از وجود من بی‌خبر است) از وقتی که متوجه این شده‌ام تا حالا شاید چند بار دور خانه مرا دایره زده باشد.
ماهیت این صدای سوت  یا بوق فکر مرا بسیار مشغول می‌دارد. وقتی که در خاک زمین را به شیوه‌ی خودم می‌خراشم و می‌شکافم صدا به کلی جور دیگری است. سوت را می‌توانم فقط چنین تعبیر کنم که وسیله‌ی عمده‌ی سوراخ این حیوان چنگال‌هایش است، که ممکن است احتمالاَ آن‌ها را برای کمک به کار ببرد. بلکه وسیله‌ی عمده کار او پوزه‌اش است که علاوه بر این‌که نیروی فوق‌العاده‌ای دارد نوک آن باید خیلی تیز باشد. با یک فشار نیرومند پوزه‌اش را به زمین فرو می‌کند و تکه‌ای بزرگ بیرون می‌آورد و هنگام انجام دادن این‌ کار من چیزی نمی‌شنوم و خاموشی بین صداها در همین موقع است. آن‌گاه جهت آمادگی برای یک فشار تازه هوا را به درون می‌کشد.
این کشیدن نفس به داخل که باید صدای آن نه تنها به علت نیروی شگرف آن جانور زمین را به لرزه اندازد بلکه هم‌چنین به سبب شتاب و نیز به واسطه‌ی حرص به کار، همان صداست که مانند صدای سوت ضعیف به گوش من می‌رسد. اما شگفت‌تر از همه پشتکار و توانایی این جانور است برای کار بدون وقفه شدید. در این مکث‌های کوچک هم فرصتی برای استراحت آنی می‌یابد اما ظاهراَ که این جانور هرگز استراحت طولانی نکرده است. شب و روز سرگرم سوراخ کردن است و همواره تازه‌نفس و نیرومند است و همیشه هم هدف خویش را نصب‌العین دارد که باید با سرعت به آن برسد و توانایی آن را دارد که به آسانی به آن نایل گردد. هرگز تصور چنین حریفی را نمی‌کردم، اما گذشته از صفات این جانور از آن‌چه اینک روی می‌دهد، یعنی از فکر این‌که کسی خواهد آمد، می‌بایستی همیشه در هراس و برای مواجهه با آن آماده بوده باشم.
چگونه همه چیز تاکنون این‌چنین آرام و به خوشی گذشته است؟ چه چیز دشمنان مرا از راه خویش منحرف ساخته و آن‌ها را مجبور کرده است تا از حریم من احتراز کنند و آن را دور بزنند؟ چرا درین مدت طولانی از گزند مصون مانده‌ام که اکنون دچار این دلهره شوم؟ با مقایسه‌ی با این امر آن خطرات کوچکی که در همه‌ی عمر از خیال گذرانده‌ام چقدر ناچیز بوده است. از آن‌جا که صاحب لانه هستم، امیدوار بودم که موفقیت من استوارتر از هر دشمنی باشد که جرأت پا به میدان گذاشتن کند، فقط به علت آن‌که چنین ساختمان بزرگ و در عین‌حال قابل نفوذی را در اختیار دارم. ظاهراَ در قبال حملات شدید بی‌دفاع هستم. شادی و خوشی تملک آن مرا بدعادت کرده است و تباهی‌پذیری آن نیز مرا در معرض خطر قرار داده است.
هر گزندی که بر آن وارد آید هم‌چون زخمی است که بر پیکر من زده شده باشد. می‌بایستی همین را پیش‌بینی می‌کردم . به جای آن‌که فقط در اندیشه‌ی دفاع از خودم باشم، می‌بایستی فکر دفاع از لانه را می‌کردم.
تازه در موضوع دفاع هم چقدر سرسری فکر کرده ام. بالاتر از همه می‌بایستی پیش‌بینی جدا ساختن عده‌ی حتی‌المقدور زیادی از قسمت‌هایی از لانه‌ام را از قسمت‌هایی که مورد حمله واقع می‌شود، می‌کردم.
این‌کار را با آماده ساختن قسمت‌هایی از خاک جهت ریزش ناگهانی عملی می‌کردم، که به مجرد اعلام خطر دالان‌ها مسدود شود . این موضع‌ها بایستی چنان کلفت و چنان سد مؤثری باشند که حمله‌کننده نتواند تصور کند که لانه‌ی حقیقی در آن سوی این مواضع است. این ریزش‌های خاک باید چنان تعبیه می‌شد که نه تنها راه لانه را پنهان می‌کرد بلکه مهاجم را نیز زنده‌بگور می‌کرد.
کوچک‌ترین کوششی برای انجام دادن این طرح نکردم  و هیچ اقدامی درین باره به عمل نیامده است. مثل بچه‌ها بی‌فکری به خرج داده‌ام و دوران مردی و سنین جوانی را در بازی‌های کودکانه گذراندم و هیچ کاری نکردم جز بازی . حتی در مواقعی که فکر خطر در مخیله‌ام قوت می‌گرفت از فکر خطر واقعی همیشه طفره زده بودم. در مقابل اعلام خطر هم اندک نبود و آژیرهای بسیاری داده شد. البته هیچ چیزی مشابه آن‌چه اینک در جریان است  رخ نداد.
با وجود این واقعه‌ای در ابتدای ساختمان لانه رخ داد که به این پیشامد بی‌شباهت نیست. تفاوت عمده‌ی بین آن زمان و این زمان آن است که آن زمان تازه ساختمان لانه را شروع کرده بودم… در آن روزگار من جز شاگرد حقیری که سال اول کارآموزیش بود، چیزی نبودم.از دالان‌های پرپیچ و خم  فقط طرح کلی در دست بود. اطاقی کوچک در دل خاک کنده بودم اما تناسب دیوارها و ساختمان آن‌ها خیلی نامیزان و سرسری انجام داده شده بود. خلاصه چنان چیزی موقتی بود که بیشتر به آزمایشی شبیه بود. چنان‌که اگر کسی  روزگاری بی‌حوصله می‌شد بدون تأسف بسیار آن را می‌توانست فروگذارد و به کلی ترک کند.
سپس یک  روز که بنا به عادت در میان کار روی تل خاکی که از نتیجه‌ی کارم انباشته شده بود آرمیده بودم ناگهان از دور صدایی شنیدم. چون در آن زمان جوان بودم کمتر می‌ترسیدم و بیشتر احساس کنجکاوی می‌کردم. کارم را همان‌طور گذاشتم و به گوش دادن پرداختم. گوش دادم و هیچ میل نکردم که به پشت پرده‌ای پناه ببرم و در آن‌جا بیارامم تا صدایی نشنوم. اقلاَ  گوش می‌دادم.
به خوبی دریافتم که صدا از یک نقب‌زنی شبیه لانه کندن خودم ناشی می‌شود، این البته کمی ضعیف‌تر بود اما چند تا از این میزان ضعف را می‌توان حمل بر بعد مسافت کرد.
فوق‌العاده اشتیاق دانستن این را داشتم اما باز هم آرام و خون‌سرد بودم. نزد خودم اندیشیدم که شاید هم در لانه‌ی متعلق به دیگری هستم و صاحب آن نقبی به سوی من می‌زند . اگر این فرضیه ثابت می‌شد خودم آن‌جا را تخلیه می‌کردم . برای این‌که هیچ تمایلی به توسعه‌طلبی به خون‌ریزی ندارم و ساختمان لانه را از جای دیگری شروع می‌کردم. اما به هر صورت در آن زمان هنوز جوان بودم و لانه‌ای نداشتم و می‌توانستم کاملاَ خونسرد باشم.
به علاوه صدا چندان نگرانی و هراسی هم تولید نمی‌کرد. جز این‌که پی‌بردن به علت آن آسان نبود. اگر من هدف نقب‌زدن بودم، به علت‌ آن‌که صدای نقب‌زدن مرا شنیده بود آن‌گاه اگر جهتش را تغییر دهد هم‌چنان‌که اینک تغییر داد، برای آن بود که دیگر در اثر مکثی که کردم نتوانست مکان مرا دریابد یا آن‌که منطقی‌تر بگویم او خودش از نقشه‌ی اولش منصرف شد. اما شاید هم کاملاَ فریب خورده باشم و او هیچ مرا هدف قرار نداده بود. به هرحال تا مدتی صدا بلندتر شد. مثل این‌که نزدیک‌تر می‌شود. چون جوان بودم بدم نمی‌آمد که ناگهان سوراخ‌کننده از زمین برخیزد. اما چنین چیزی رخ نداد. در نقطه‌ی مخصوصی صدای سوراخ کردن ضعیف شد و ضعیف‌تر. مثل این‌که سوراخ کننده راه سابقش را کج کرده باشد. ناگهان صدا به کلی قطع شد. مثل این‌که تصمیم گرفته باشد که درست در جهت مخالف من برود تا از من دور شده باشد.
قبل از شروع مجدد کار تا مدت مدیدی در خاموشی هم‌چنان گوش دادم. اینک آن اعلام خطر بسیار آشکار بود. اما من آن را فراموش کردم و عبرت نگرفتم و کوچک‌ترین اثری در نقشه‌ی ساختمانی‌ام نکردم.
از آن زمان تاکنون من پخته و فهمیده شده‌ام. اما آیا مثل این نیست که هیچ فاصله‌ای بین آن‌ها نباشد؟ هنوز هم من از زحمات خویش مدت طویلی می‌آسایم و گوشم را به دیوار می‌گذارم و گوش می‌دهم. نقب‌زن بار دیگر نیت خود را عوض کرده است. او بازگشته است. از سفر بازگشته است. مثل این‌که فکر کرده که وقت کافی به من داده است که خود را برای استقبال او آماده کنم. اما وضع من بدتر از آن  زمان است. لانه‌ی بزرگم بی‌دفاع است و من دیگر آن شاگرد مبتدی نیستم، بلکه معمار پیری هستم که وقتی لحظه‌ی حساس رسید نیروهایم مرا فرو می‌گذارند و مأیوسم می‌کنند. با آن‌که این‌قدر سال‌خورده هستم باز بی‌میل نیستم که پیرتر شوم یعنی به سنی برسم که نتوانم از جای استراحتم که زیر خزه‌هاست بلند شوم. راستش را بخواهید دیگر نمی‌توانم در آن محل آسوده بنشینم. با شتاب برمی‌خیزم و مثل این‌که خویشتن را در آن‌جا به جای آرامش با اضطرابات و تشویش‌های بسیار پر کرده باشم، به داخل خانه می‌روم.
وضع خانه در آخرین باری که در این‌جا بودم چطور بود؟ آیا صدای سوت ضعیف‌تر شده بود؟ نه ، بلندتر شده بود. در ده جا که به‌طور تصادفی برگزیده‌ام گوش می‌دهم. اما همه جا نومید می‌شوم. صدای سوت مثل همیشه است و هیچ تغییری در آن رخ نداده. در آن‌جا در زیر خزه هیچ تغییری به نظرم نمی‌رسد. در آن‌جا شخص  در آرامش به‌سر می‌برد. پنداری از گذشت زمان فارغ است. اما در این‌جا هر لحظه شنونده را آزار می‌دهد و جانش را می‌خورد. یک بار دیگر راه دراز دژ را درپیش می‌گیرم. همه‌ی پیرامون من گویی پر از هیجان است و همه‌ی آن‌ها به من می‌نگرند. و آن‌گاه نگاه‌های خود را متوجه آن سو می‌کنند تا مرا نرنجانده باشند. باز هم مثل این‌که نمی‌توانند بلافاصله دست از توجه به من و بررسی قیافه‌ی من و دریافتن این‌که من راه حل نجاتی یافته‌ام یا نه خودداری کنند. سرم را تکان می‌دهم که راه حلی نیافته‌ام.
به دژ هم برای اجرای نقشه‌ی معینی نمی‌روم. از محلی که خیال کندن گودال آزمایشی داشتم می‌گذرم. یک بار دیگر آن را از زیر نظر می‌گذرانم.
این محل برای شروع به کار بسیار عالی و جهت آن به جانبی است که بر سر راه بیشتر سوراخ‌های ریز تهویه قرار گرفته‌اند. که خود کار مرا بسیار سبک می‌کنند. شاید ناچار نباشم که زمین را تا مسافت بسیاری بکنم. شاید حتی لازم نشود که تا محل منبع صدا بکنم. شاید اگر همین‌قدر در کنار سوراخ‌های تهویه گوش کنم کافی باشد.
اما هیچ نمی‌تواند انگیزه‌ی کافی برای من درین کار بشود. می‌گویند که این گودال باعث اطمینان خاطر من می‌شود؟ حالا به مرحله‌ای رسیده‌ام که دیگر نیازی به اطمینان خاطر ندارم.
در دژ یک تکه گوشت پوست‌کنده‌ی سرخ لذیذ برمی‌گزینم و با آن به درون تل خاکی می‌خزم و در آن‌جا اقلاَ آرامش را خواهم یافت. دست‌کم آن خاموشی که ممکن است درین لانه به دست آید. آن گوشت را می‌جوم و می‌بلعم و فکر آن جانور بیگانه‌ای را می‌کنم که از دوردست به راه خودش ادامه می‌دهد. آن‌گاه بار دیگر می‌توانم از انبار توشه‌ی خویش تا حد امکان و تا فرصت باقی است لذت ببرم. این شق آخر شاید آخرین نقشه‌ای باشد که آرزوی تحقق آن را در دل دارم. ازین گذشته همه‌اش در اندیشه‌ی پی‌بردن به نقشه‌های آن جانور هستم. آیا او سرگردان است یا دارد لانه‌ای برای خودش می‌سازد؟ اگر سرگردان است که شاید بتوان با او کنار آمد. زیرا اگر درضمن کندن زمین به لانه‌ام رخنه کرد، بعضی از محتویات انبارم را به او می‌دهم. آن‌وقت او به راه خویش می‌رود. چه افسانه‌ی دل‌فریبی؟ هم‌چنان‌که بر روی تل خاک نشسته‌ام می‌توانم از این‌گونه خواب‌ها ببینم. حتی اگر با آن جانور کنار آمدم که( درحالی‌که خوب می‌دانم که چنین چیزی ممکن نیست) درست در همان لحظه‌ای که همدیگر را ببینیم و حتی بوی یکدیگر را بشنویم هر دو چنگال‌ها و دندان‌ها را تیز کرده و یک لحظه هم به دیگری امان نمی‌دهیم.
حتی اگر هردوی ما تا گلو خورده باشیم، چنان‌که مشرف به ترکیدن باشیم، باز مانند دو گرگ گرسنه به هم می‌پریم. حالا انصاف بدهیم کیست که حتی در حال گردش وقتی گذارش به لانه‌ای افتاد دست از گردش و ولگردی برندارد و همه‌ی نقشه‌های آینده‌ی خود را تغییر ندهد؟ از طرفی شاید این جانور در لانه‌ی خود مشغول کندن است که در این صورت دیگر هیچ تصور سازش را هم نمی‌کنم. اگر هم این جانور از آن نوع جانورانی باشد که بتواند همسایه‌ای را در کنار لانه‌اش تحمل کند باز هم نمی‌تواند لانه‌ای نظیر لانه‌ی مرا ندیده بگیرد و به هرحال از وجود همسایه‌ای که صدایش را می‌شنود چشم بپوشد. حالا واقعاَ به‌نظر خیلی ضروری می‌رسد که این جانور کمی دورتر شود. شاید صدا هم قطع شود. شاید در آن صورت همه جا مثل روزگار گذشته آرام گردد. همه‌ی این حوادث آن‌گاه درسی دردناک و عبرت‌انگیز می‌شود و مرا به انجام دادن اصلاحات بسیار بزرگی در لانه وادار می‌کند. اگر صلح و آرامش باشد و خطر مرا از نزدیک تهدید نکند هنوز برای انجام دادن کارهای سخت کاملاَ شایسته هستم.
شاید به ملاحظه‌ی امکانات بی‌کرانی که نیروهای کار او در برابر نظرش می‌گستراند آن جانور از ادامه ساختمان لانه در جهت من صرف‌نظر کرده و راه دیگر و طرح دیگری را درپیش گرفته باشد، نیل به این هدف هم با مذاکرات فراهم  نمی‌شود. بلکه خود جانور باید خودبه‌خود یا با اعمال زور از طرف من منصرف شود. در هر دو صورت عامل قطعی آن است که معلوم شود آن جانور از وجود من آگاه است یا نه و در صورت آگاهی مرا چگونه می‌پندارد. هرچه بیشتر درین باره می‌اندیشم، بیشتر به نظرم بعید می‌رسد که آن جانور حتی از من چیزی شنیده باشد.
ممکن است (اگرچه این هم غیر قابل تصور است) که از ناحیه‌ی دیگری به‌وجود من پی‌برده باشد اما هرگز صدایی از من نشنیده است. تا وقتی که چیزی درباره‌ی او نمی‌دانستم، بدون تردید او هم صدایی از من نشنیده بود. زیرا در آن زمان من خیلی بی‌سروصدا بودم. و هیچ چیز بی‌سروصداتر از بازگشتن من به لانه نبود.
از آن پس هم وقتی گودال‌های آزمایشی را می‌کندم، شاید سروصدایی از من شنیده باشد. گرچه روش کندن من خیلی بی‌صداست اما اگر او صدای حرکات مرا شنیده باشد باید من هم علایمی از او دیده باشم . مثلاَ برای گوش دادن باید گاهی کار خود را قطع کند. اما همه چیز بدون تغییر باقی ماند.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: مسعود رجب‌نیا

از: مجموعه‌ی «دیوار چین» – فرانتس کافکا / مسعود رجب‌نیا /  کتاب‌فروشی طهوری /  تهران، 1337
حروف‌چین: ش. گرمارودی

کلاه کلمنتیس

در فوریهٔ ۱۹۴۸، رهبر کمونیست، کلمنت گوتوالد2 در پراگ بر مهتابی قصری به‌سبک باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار نفر انسانی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه‌ئی حساس در تاریخ قوم چک بود. از آن لحظات سرنوشت‌سازی که فقط یکی دوبار در هر هزار سال پیش می‌آید.
گوتوالد را رفقا دوره کرده بودند، و کلمنتیس3 در کنارش ایستاده بود. دانه‌های برف در هوای سرد می‌چرخید، و گوتوالد سرش برهنه بود. کلمنتیس که نگران سرما خوردن او بود کلاه لبه‌خز خود را از سر برداشت و بر سر گوتوالد گذاشت.
عکس گوتوالد در حالی که از مهتابی با ملّت سخن می‌گوید و کلاه خزی بر سر دارد و رفقا دوره‌اش کرده‌اند، هزاران بار توسط دم و دستگاه تبلیغات دولتی چاپ شد. تاریخ چکسلواکی کمونیست بر آن مهتابی زاده شد. به‌زودی هر بچه‌ئی در سراسر کشور با آن عکس تاریخی آشنا شد، از راه کتاب‌های مدرسه، دیوارکوبها و نمایشگاه‌ها.
چهار سال بعد کلمنتیس به‌خیانت متهم شد و به‌دارش آویختند. ادارهٔ ارشاد ملی بی‌درنگ نام او را از تاریخ محو کرد، و البته چهره‌اش را از همهٔ عکس‌ها تراشید. از آن تاریخ تا کنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است، و آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می‌شود. تنها چیزی که از او باقی مانده، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد قرار دارد.
سال ۱۹۷۱ است، و میرک 4 می‌گوید: تلاش انسان در برابر قدرت، تلاش حافظه است در برابر نسیان.
و این چنین می‌خواهد چیزی را توجیه کند که دوستانش بی‌احتیاطی می‌خوانند. با وسواس، هر روز، خاطراتش را می‌نویسد، نامه‌هایش را بایگانی می‌کند، از جلساتی یادداشت برمی‌دارد که در آنها وضع جاری مورد بحث قرار می‌گیرد و مسیر اقدامات بعدی تعیین می‌شود. مرتب توضیح می‌دهد: آنچه ما می‌کنیم به‌هیچ وجه تخطی از قانون اساسی نیست. عقب‌نشینی، قبول جرم – مسلماً این راه به‌شکست می‌انجامد.
حدود یک هفته پیش، هنگامی که با دسته‌اش بر بام ساختمانی نوساز کار می‌کرد به‌پایین نگریست و دچار سرگیجه شد. توازنش را از کف داد و به‌میلهٔ نااستواری چنگ انداخت، که از جا کنده شد و نقش زمینش کرد. ابتدا جراحاتش وحشتناک می‌نمود، اما به‌محض آنکه دریافت که فقط یک شکستگی پیش پاافتاده در بازو دارد، با رضایت خاطر فکر کرد که دو سه هفته تعطیلی در انتظار اوست. – سرانجام فرصتی که شدیداً بدان نیاز داشت به‌دستش افتاده بود تا به‌کارهایش نظم و نسق بدهد.
می‌دید که آخرالامر حق با دوستان محتاط‌ترش بوده است. قانون اساسی آزادی بیان را تضمین می‌کرد، اما قانون هر عملی را که خلاف مصالح ملک تلقی می‌شد کیفر می داد. هیچ کس نمی‌دانست چه وقت ممکن است دولت فریاد بردارد که این یا آن گفته خلاف مصالح بوده است. از این رو تصمیم گرفت اسناد جرم خود را به‌جای مطمئنی منتقل کند.
با این همه، ابتدا می‌خواست قضیهٔ زدنا 5 را فیصله بدهد. چندین بار خواسته بود از طریق تلفن راه دور با او حرف بزند اما نتوانسته بود و بدین ترتیب چهار روز را هدر داده بود. تا این که دیروز توانست سرانجام با او حرف بزند. زدنا قول داده بود که امروز بعدازظهر منتظرش بماند.
پسر هفده سالهٔ میرک اعتراض کرده بود که پدرش با یک دست گچ گرفته چگونه می‌تواند رانندگی کند. در واقع هم، این سفر، سخت خسته کننده از آب درآمد. بازوی آسیب دیده وبال گردن میرک شده روی سینه‌اش آویزان است و تکان تکان می‌خورد، و هر وقت لازم است دنده عوض شود ناچاراست فرمان را رها کند.
***
بیش از بیست سال از ماجرای او با زدنا گذشته، فقط یک مشت خاطره از آن باقی مانده بود.
یکی از دیدارهای‌شان را به‌یاد می‌آورد که زدنا گریه‌کنان آمده بود، فین فین می‌کرد و با دستمالی چشمانش را پاک می‌کرد. پرسیده بود قضیه چیست، و زدنا توضیح داده بود که یکی از رجال روسی شب پیش مرده است. ژدانف6 یا آربوزوف7 یا ماستوربوف8. – با توجه به‌حجم اشکهای زدنا، درگذشت ماستوربوف پیش از مرگ پدرش او را متأثر کرده بود.
آیا ممکن است که چنین حادثه‌ئی واقعاً رخ داده باشد؟ شاید صحنهٔ زاری بر مرگ ماستوربوف فقط زاییدهٔ نفرت کنونی او از زدنا است؟ ولی نه، واقعاً اتفاق افتاده بود. مثل آفتاب روشن بود. اما البته دیگر نمی‌توانست شرائط خاصی را که باعث شده بود اشکهای او باورکردنی و واقعی جلوه کند به‌یاد آورد، و بدین‌سان، خاطره‌ئی که از آن واقعه داشت نامتصور به‌نظر می‌رسید. چیزی مثل یک کاریکاتور.
همهٔ خاطراتش از زدنا چنین بود. فی‌المثل، با هم در تراموا از آپارتمانی بر می‌گشتند که در آن برای نخستین بار عشقبازی کرده بودند. (میرک با رضایتی خاص به‌خودش اطمینان می‌دهد که همهٔ عشقبازی‌هایشان را فراموش کرده است و نمی تواند لحظه‌ئی از صمیمیت گذشته را به‌یاد بیاورد.) زدنا در گوشه‌ئی از تراموای پر سر و صدا نشسته بود. چهره‌اش عبوس و درهم کشیده بود و به‌طرزی عجیب پیر به‌نظر می‌رسید. وقتی ازش پرسیده بود چرا این قدر ناراحت است، کاشف به‌عمل آمده بود که زدنا از عشقبازیشان ناراضی است. گفته بود مثل یک روشنفکر با او عشقبازی کرده است.
در زبان سیاسی آن زمان کلمهٔ «روشنفکر» یک فحش بود و در تعریف کسی به‌کار می‌رفت که در برابر زندگی گیج و از مردم بریده باشد. برچسبی بود که توسط کمونیست‌ها به‌‌همهٔ کمونیست‌هایی که به‌دار کشیده می‌شدند الصاق می‌شد. در تضاد با شهروندانی که پایشان محکم به‌زمین چسبیده بود، فرض بر این بود که روشنفکران در هوا شناورند. بنابراین، کیفر مناسب‌شان این بود که زمین برای همیشه از زیر پایشان کشیده شود و در هوا آویخته بمانند.
اما زدنا وقتی او را متهم می‌کرد که مثل یک روشنفکر عشقبازی کرده است چه در سر داشت؟
به‌جهتی از او ناراضی بود، و درست همان طور که قادر بود انتزاعی را )رابطه‌اش را با یک غریبه مثل ماستوربوف) با انضمامی‌ترین عواطف (ظاهر شده به‌صورت اشکها) پُر کند، می‌توانست به‌ملموس‌ترین اعمال هم مفهومی انتزاعی بدهد و عدم رضایت خود را با لفظی سیاسی نامگذاری کند.
***
نگاهی در آیینهٔ جلو انداخت و متوجه شد که ماشینی تمام مدت او را تعقیب می‌کرده است. هیچ‌گاه شک نکرده بود که زیرنظر است، اما تا کنون همیشه با ظرافتی استادانه عمل کرده بودند. اکنون تغییری اساسی رخ داده بود: می‌خواستند که او از حضورشان آگاه باشد.
بیرون شهر در بیست کیلومتری پراگ نرده‌ئی بلند بود و در پس آن یک کارگاه سرویس و تعمیر ماشین. یکی از دوستان خوبش در آنجا کار می‌کرد و او می‌خواست استارت ماشینش را عوض کند. جلو مدخل کارگاه ایستاد. دروازه‌ای با راه راه‌های سرخ و سفید راه را سد کرده بود. زنی خپله کنار دروازه ایستاده بود. میرک منتظر شد تا زن دروازه را باز کند، اما او بی‌حرکت ماند و به‌اش خیره شد. به‌عبث بوق را به‌صدا درآورد. سرانجام ناچار شد شیشه را پایین بکشد.
زن گفت: – هنوز زندانیت نکرده‌اند؟
میرک جواب داد: – نه، هنوز زندانیم نکرده‌اند. ممکن است دروازه را باز کنی؟
زن مدتی با خونسردی به‌او خیره شد، خمیازه کشید، و سلانه‌سلانه به‌درون اتاق دربانی رفت روی صندلی ولو شد و دیگر اعتنایی به‌میرک نکرد.
از ماشین پیاده شد و از کنار دروازه به‌طرف کارگاه رفت تا دوستش را پیدا کند. مکانیک را پیدا کرد و با خودش دم دروازه آورد (پیرزن هنوز خونسرد درون اتاقک دربانی نشسته بود). مکانیک دروازه را باز کرد و میرک ماشین را آورد توی حیاط.
مکانیک گفت: – چه انتظاری داری؟ آن جور که در تلویزیون خودنمایی می‌کنی، حالا دیگر هر پیرزنی توی این کشور قیافه‌ات را می‌شناسد.
میرک پرسید : این زن کیست اصلًا؟
از جوابی که مکانیک داد دریافت که پس از هجوم قشون روس، که بوهمیا را مورد اشغال قرار دادند و قدرت خود را در سراسر کشور استوار کردند، زندگی این زن دستخوش تغییر عجیبی شده است. دیده است که کوچکترین وابستگی کافی است که شخص، توسط اشخاص بالاتر و مقام و شغل و حتی نان روزانه دست یابند (و تمامی جهان بالاتر از او بودند). این موضوع او را به‌هیجان آورده، سر خود شروع کرده است به‌متهم کردن و محکوم کردن این و آن.
– پس چطور هنوز تو شغل دربانی باقی مانده؟ چرا ارتقاء درجه پیدا نکرده؟
مکانیک لبخند زد: به‌زحمت می‌تواند تا ده بشمارد. نمی‌توانند به‌اش ارتقاء درجه بدهند. فقط می‌تواند به‌حق او در متهم کردن مردم صحه بگذارند، و این خودش برای او در حکم ارتقاء درجه است.
جلو ماشین را بالا زد و موتور را امتحان کرد.
میرک ناگهان متوجه شد که یکی پشت سرش ایستاده است. برگشت: مردی بود با کت خاکستری، پیراهن سفید و کراوات، و شلواری قهوه‌ئی. گردنی کلفت، صورتی پف کرده و مویی مجعد، جوگندمی و مرتب داشت. مکانیک را تماشا می‌کرد که زیر سرپوش بالا زده خم شده بود.
پس از چند لحظه‌ئی مکانیک هم متوجه حضور او شد و قامتش را راست کرد: – پی کسی می‌گردید؟
گردن کلفت مو مرتب جواب داد: نه. پی کسی نمی‌گردم. مکانیک دوباره روی موتور خم شد و گفت: در پراگ، مردی در وسط میدان ونسس‌لاوس9 ایستاده دارد بالا می‌آورد. عابری می‌ایستد، با اندوه تماشایش می‌کند، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «کاش می‌دانستی چه خوب وضعت را درک می‌کنم!»
***
قتل عام خونین در بنگلادش، به‌سرعت خاطرهٔ هجوم روسیه به‌چکسلواکی را از میان برد؛ قتل آلنده فریادهای مردم بنگلادش را محو کرد؛ جنگ در شبه جزیرهٔ سینا مردم را واداشت تا آلنده را فراموش کنند؛ حمام خون کامبوج خاطرهٔ سینا را فرو شست؛ و چنین شد و چنین بود که همگان همه چیز را از یاد بردند.
در دورانهای گذشته، هنگامی که تاریخ هنوز به‌کندی حرکت می‌کرد، وقایع تاریخی انگشت‌شماری که اتفاق می‌افتاد به‌راحتی در یادها می‌ماند و زمینهٔ آشنایی را ایجاد می‌کرد که بر آن صحنه‌های هیجان‌انگیز ماجراهای فردی بشری بازی می‌شد. امروزه، تاریخ به‌شتاب می‌گذرد. یک واقعهٔ سیاسی فقط برای یک روز خبر داغ است، و روز بعد فراموش می‌شود تا باز یک روز صبح آغشته به‌شبنم تازگی دوباره پدیدار شود. برای داستانگو، تاریخ دیگر پردهٔ آویخته‌ای نیست بلکه صحنهٔ گردانی است از ماجراهای شگفت، که نمایش، بر زمینهٔ ابتذال آشنا و متعارف زندگیهای فردی بازی می‌شود.
دیگر کسی نمی‌تواند واقعه‌ئی را برای همگان آشنا بپندارد فقط به‌این دلیل که در گذشته‌ئی نزدیک اتفاق افتاده است. از این رو باید به‌برخی از رویدادهای اخیر چنان اشاره کنم که گویی هزار سال پیش اتفاق افتاده‌اند. در سال ۱۹۳۹ ارتشهای آلمان به‌بوهمیا وارد شد، و حکومت چک از میان رفت. در سال ۱۹۴۵ ارتشهای روسیه به‌بوهمیا وارد شد، و این سرزمین بار دیگر خود را جمهوری مستقلی اعلام کرد. مردم چک به‌روسیه که آلمانها را از سرزمینشان رانده بود دل باختند، و این موج علاقه شامل حال حزب کمونیست چکسلواکی هم شد. و چنین افتاد که در فوریهٔ ۱۹۴۸ کمونیست‌ها توانستند نه با خونریزی بلکه در میان فریادهای هلهلهٔ تقریباً نیمی از ملت زمام امور را به‌دست بگیرند. و لطفاً در نظر داشته باشید: آن نیمی که هلهله کشید، نیمهٔ پرتحرک‌تر، باهوشتر و بهتر بود.
بله، هرچه دلتان می‌خواهد بگوئید، کمونیست‌ها باهوش‌تر بودند، آنان برنامهٔ پرعظمتی داشتند: طرحی برای یک دنیای نو که در آن هرکس جائی داشت. کسانی که با آنان مخالفت می‌کردند هیچ رؤیای عظیمی نداشتند؛ فقط یک مشت اصول اخلاقی کهنه و کسالت‌آور تو چنته‌شان بود که امیدوار بودند با آن شکاف‌ها و پارگی‌های نظام مستقر را وصله پینه کنند. هیچ جای شگفتی نیست که مشتاقان بلندپرواز به‌آسانی بر محتاطان سازشکار فائق آمدند و بی‌درنگ دست به‌کار شدند تا رؤیاشان را به‌عمل درآورند: رؤیاشان که آرمان عدالت برای همه بود.
تأکید می‌کنم: آرمان و برای همه. از اول کائنات، همهٔ ابناء بشر مشتاقانه چنین آرمانی را داشته‌اند. باغی که در آن بلبلان می‌خوانند، قلمروی که در آن طبیعت چون نیروئی بیگانه در برابر انسان قد علم نمی‌کند و هیچ انسانی در برابر انسان قد علم نمی‌کند، جایی که برعکس جهان و همهٔ موجوداتش از جوهری مشترک ساخته شده‌اند، و آتشی که آسمانها را می‌افروزد همان است که در روح بشری می‌سوزد[ قلمروی آرمانی که در آن هر موجود بشری نُتی است در فوگ 10 بزرگی از باخ و هر کس که از نقش خود ناراضی است به‌صورت نقطهٔ سیاهی تنزل می‌یابد، بی‌حاصل و بی‌معنی، و فقط به‌درد آن می‌خورد که توی تله بیفتد و چون ککی در میان دو ناخن له شود.
از همان اول، اما، برخی کسان متوجه شدند که مزاج مناسب را برای این قلمرو آرمانی ندارند و آرزو کردند که آن را ترک بگویند. اما سرشت این قلمرو آرمانی چنین است که همه را در بر می‌گیرد، و آنان که آرزوی هجرت داشتند دست خود را رو کردند و ضد آرمان به‌حساب آمدند. به‌جای رفتن به‌خارج به‌پشت میله‌ها رفتند. به‌زودی هزاران و دهها هزار دیگر به‌آنان پیوستند، و سرانجام حتی کمونیست‌ها هم آمدند، کسانی چون کلمنتیس، وزیر خارجه، مردی که کلاهش را به‌‌گوتوالد قرض داده بود. بر صحنه‌های سینما، در سراسر کشور، عاشقان محجوب دستهای یکدیگر را می‌گرفتند، دادگاههای حافظ شرف و عصمت شهروندان کم‌کم کیفرهای سختی به‌متجاوزان به‌قانون ازدواج می‌دادند، بلبلان می‌خواندند، و جسد کلمنتیس در حال نوسان بود چون ناقوسی که طلیعهٔ تازه‌ئی را برای بشریت بشارت دهد.
آنگاه آن جوانان باهوش و اصلاح‌طلب این احساس عجیب را پیدا کردند که در زمین تخم اقدامی را کاشته‌اند که کم‌کم برای خود حیات مستقلی پیدا کرده است و نمی‌خواهد هیچ شباهتی به‌مقصود آنان داشته باشد، و به‌آنان که بدو حیات بخشیده‌اند هیچ توجهی ندارد. آن جوانان هوشمند بنا کردند به‌دنبال اقدام خویش فریاد زدن، آن را باز خواندن، تزکیه کردن، اندرز دادن به‌ترغیب پرداختن. اگر قرار بود دربارهٔ این نسل بااستعداد و اصلاح‌طلب رمانی بنویسم، عنوانش را می‌گذاشتم «در تعقیب اقدامی مرده».
***
مکانیک سرپوش موتور را بست، و میرک پرسید چقدر به‌او بدهکار است.
مکانیک گفت : صنّار هم بدهکار نیستی.
میرک با حالت کاملاً دیگرگون پشت فرمان نشست. دلش نمی‌خواست به‌سفر خود ادامه دهد. به‌جای آن می‌خواست کنار دوستش بماند و با او بگوید و بشنود. مکانیک به‌درون ماشین خم شد و دستی به‌روی شانهٔ او زد. آن وقت به‌طرف دروازه رفت و آن را باز کرد.
وقتی میرک به‌راه افتاد مکانیک با اشارهٔ سر توجه او را به‌ماشینی که جلو مدخل تعمیرگاه ایستاده بود جلب کرد. مرد گردن کلفت با زلف مرتب به‌در ماشینش تکیه داده بود و میرک را می‌پائید. آن یکی هم که پشت فرمان نشسته بود همین کار را می‌کرد. هر دوشان با گستاخی و بیشرمی به‌او خیره شده بودند و میرک سعی کرد با همان حالت به‌آنان خیره شود.
در آیینه اش دید که مرد سوار ماشین شد و ماشین دور زد و به‌تعقیب او پرداخت.
از خاطر میرک گذشت که احتمالاً می‌بایست آن کاغذهای افشاگر را قبلاً از خود دور کرده باشد. اگر همان روزی که مجروح شد این کار را کرده بود، بدون آن که منتظر تماس تلفنی با زدنا باشد، شاید موفق می‌شد آنها را جای امنی پنهان کند. اما نتوانسته بود جز سفرش برای دیدار زدنا به‌چیز دیگری فکر کند. در واقع چندین سال بود که به‌این موضوع فکر می‌کرد. اما در هفته‌های اخیر این احساس را داشت که فرصت دارد از دست می‌رود، که این سرنوشت با شتاب به‌نقطهٔ پایان خود می‌رسد، و بر عهدهٔ اوست که آن را کامل و زیبا کند.
***
در آن ایام بسیار دور که با زدنا به‌هم زده بود (ماجرایشان تقریباً سه سال به‌طول کشیده بود)، احساس سبکی، شعف و رهایی کرده بود و زندگیش ناگهان رو به‌ترقی گذاشته بود. به‌زودی با زنی ازدواج کرده بود که جمالش غرور هر مردی را ارضا می‌کرد. آنگاه جفت زیبایش مرده بود، و او با پسرش در انزوایی گزنده به‌جا مانده بود که تحسین و توجه و همدلی زنان را برمی‌انگیزد.
همچنین در کارهای علمی خود به‌موفقیت‌های چشمگیری دست یافته بود، و این توفیق‌ها برایش مانند سپری بود. دولت به‌او نیاز داشت، و از این رو در وضعی بود که می‌توانست با مسخرگی از سیاست حرف بزند، آن هم هنگامی که هیچ کس جرأت نداشت پا از خط بیرون گذارد. به‌تدریج، همچنان که تعقیب‌کنندگان اقدام نفوذ بیشتر و بیشتری پیدا می‌کردند، او هم بیشتر و بیشتر بر صفحهٔ تلویزیون ظاهر می‌شد و شخصیتی مشهور شده بود. پس از ورود روسها حاضر نشد عقاید خود را اصلاح کند. از کارش معلق شد ومأاموران مخفی به‌ستوهش آوردند. این‌ها نتوانست او را بترساند. عاشق سرنوشت خویش بود و این سیر به‌سوی تباهی را شریف و زیبا می‌دانست.
لطفاً حرف مرا درست بفهمید: گفتم او عاشق سرنوشت خود بود، نه عاشق خود. اینها دو چیز کاملاً متفاوتند. انگار زندگیش مستقل از او شروع کرده بود به‌دنبال مقاصد خاص خود رفتن. مقاصدی که همه با مقاصد میرک یکسان نبودند. از تبدیل زندگی به‌سرنوشت منظورم همین است. سرنوشت قصد نداشت که حتی انگشتی برای کمک به‌میرک بلند کند (برای شادی، ایمنی، روحیهٔ خوش، یا سلامت او)، با این همه میرک آماده بود تا هرکاری برای سرنوشت خود بکند (برای تعالی، روشنی، زیبایی و اهمیت آن) خودش را مسؤول سرنوشت خود می‌انگاشت، اما سرنوشتش هیچ مسئولیتی نسبت به‌او حس نمی‌کرد.
رابطهٔ او با زندگیش مثل رابطهٔ مجسمه‌سازی بود با مجسمه‌اش یا رمان‌نویسی با رمانش. این یکی از حقوق لایتجزای رمان‌نویس است که رمانش را به‌دلخواه بازنویسی کند. اگر آغازش را دوست نداشت می‌تواند آن را دوباره بنویسد یا خط بزند. اما وجود زدنا، میرک را ازین حق نویسندگی محروم می‌کرد. زدنا برای باقی ماندن در صفحات آغازین رمان پافشاری می‌کرد و اجازه نمی‌داد خط خورده شود.
راستی چرا این همه از وجود زدنا شرمنده بود؟
یک توضیح آشکار به‌ذهن می‌آید: میرک خیلی زود با کسانی همراه شد که اقدام خود را تعقیب می‌کردند، حال آنکه زدنا به‌باغ بلبلان وفادار ماند. او حتی با آن دو درصد از کل جمعیت که به‌استقبال تانک‌های روسی رفتند همراه شد.
بله، این حقیقت دارد. اما من معتقد نیستم که این توضیح قانع‌کننده باشد. اگر سیاست سرچشمهٔ مسئله بود آشکارا و در برابر همه او را از سر خود باز کرده بود، دیگر نیازی حس نمی‌کرد که آشنایی با او را انکار کند. نه، زدنا با چیزی خیلی بدتر او را آزار داده بود – با زشتیش.
اما میرک که بیش از بیست سال می‌شد با زدنا عشقبازی نکرده بود، پس دیگر حالا زشتی او چه اهمیتی داشت؟
اهمیت داشت: حتی از دور، دماغ عظیم زدنا سایه‌اش را بر زندگی او می‌انداخت.
چند سال پیش با زنی آشنا شده بود که جذابیت استثنایی داشت. یک روز برای این زن فرصتی پیش آمد تا از شهر محل اقامت زدنا دیدن کند. دل‌آزرده برگشته بود که: «خدا به‌دور! چه طور توانستی چنین موجود وحشتناکی را بلند کنی؟»
به‌اش توضیح داده بود که آشنایی آنها سطحی بوده و هیچ گونه صمیمیتی میان‌شان به‌وجود نیامده است.
از همه چیز گذشته، او به‌یکی از بزرگترین رازهای زندگی آگاه بود: زنان به‌دنبال مرد خوش قیافه نمی‌روند، دنبال مردی می‌روند که با زنان زیبا بوده است. از این رو، درگیری با معشوقه‌ئی کریه اشتباهی وحشتناک است. میرک کوشید تا همهٔ نشانه‌های زدنا را از میان ببرد و هر چه پیروان بلبلان بیشتر از او متنفر شدند، او بیشتر امیدوار شد که زدنا – که با حرص تمام مقام کارگزاری حزب را دنبال می‌کرد – شادمانه همه چیز را دربارهٔ او فراموش کند.
اما در اشتباه بود. زدنا همیشه، در همه جا، در هر فرصت، از او حرف می‌زد. وقتی اتفاقی نامساعد سبب می‌شد که آن دو در یک گردهمایی اجتماعی با هم روبرو شوند، زدنا حتماً اشاره‌ئی به‌خاطره‌ئی دور می‌کرد تا آشکار شود که زمانی با هم روابط صمیمانه داشته‌اند.
میرک سخت عصبانی بود.
روزی دوست مشترکی پرسید: – اگر این قدر از او متنفری، به‌من بگو از اول چرا با او روی هم ریختی؟
میرک شروع کرد به‌توضیح دادن که در آن هنگام بیست‌ویکساله و ابله بوده و زدنا هفت سال از او بزرگتر بوده. محترم و تحسین‌انگیز و صاحب قدرت بوده! تقریباً همه را در کمیتهٔ مرکزی می‌شناخته! به‌او کمک می‌کرده، او را به‌جلو می‌رانده و به‌آدمهای بانفوذ معرفیش می‌کرده!
فریاد زد: – جاه‌طلب بودم. متوجه نیستی احمق؟ می‌فهمی؟ یک جوان فرصت‌جوی متعرض! برای همین به‌او چسبیدم و سر و رویش برایم اصلاً مهم نبود!
میرک حقیقت را نمی‌گوید. گرچه زدنا بر مرگ ماستوربوف گریسته بود، اما بیست‌وپنج سال پیش هیچ دوست متنفذی نداشت و حتی نمی‌توانست کار خودش را جلو بیندازد چه رسد به‌کار دیگری.
پس چرا داستان سرهم می‌کند؟ چرا دروغ می‌بافد؟
فرمان ماشین را با یک دست گرفته است، در آیینه جلو ماشین پلیس مخفی را می‌بیند، و ناگهان سرخ می‌شود. خاطره‌ای کاملاً نامنتظر به‌یادش آمده است.
پس از بار اولی که با هم معاشقه کرده بودند، هنگامی که زدنا او را به‌رفتار روشنفکرانه متهم کرده بود، می‌خواست تصور زدنا را نسبت به‌خودش ترمیم کند، و از این رو فردای همان روز سعی کرد بدون فکر و با هیجانی آزاد و رها عشقبازی کند. نه، این که او همهٔ همخوابگی‌هاشان را فراموش کرده واقعیت ندارد!
طنین زوزه‌ئی بیست‌وپنج ساله در ماشین پیچید. صدای تحمل‌ناپذیر سرسپردگی و اشتیاق برده‌وارش، صدای اجابت و قبولش، دلقکی و اضطرارش.
بله، قضیه از این قرار است. میرک آماده است به‌خودش مُهر فرصت‌طلب بزند، فقط برای آنکه حقیقت را اذعان نکند: به‌دنبال زنی سهل‌الوصول رفته بود زیرا فاقد شهامت مواجه با زن مطلوب‌تری بود. خودش را لایق کسی بهتر از زدنا نمی‌دانست. این بزدلی، این پستی طبع، رازی بود که می‌کوشید پنهان کند.
زوزهٔ خشم‌آلود شهوت در ماشین طنین می‌اندازد، این صدا متوجهش می‌کند که زدنا جز شبحی نیست که او می‌خواهد محو کند تا جوانی نفرت‌بار خودش را بپالاید.
اتوموبیل در برابر خانهٔ زدنا ایستاده است. ماشینی که او را تعقیب می‌کرد پشت ماشین او می‌ایستد.
***
وقایع تاریخی بدون هیچ تنوعی یکدیگر را تقلید می‌کنند. اما به‌نظرم می‌رسد که در سرزمین چک تاریخ دست به‌تجربهٔ تازه‌ئی زد. به‌جای آنکه گروهی از مردم(طبقه، قوم) در برابر گروه دیگر عصیان کنند، چنان که فیلمنامهٔ باستانی ایجاب می‌کند، در اینجا نسل واحدی از مردان و زنان در برابر جوانی خودشان شوریدند.
کوشیدند اقدام خودشان را باز به‌چنگ آورند و رام کنند و تقریباً موفق هم شدند. در طی دههٔ ۱۹۶۰ نفوذ بیشتر و بیشتری یافتند، و در بهار ۱۹۶۸ عملاً موفق شدند قدرت را به‌دست بگیرند. این دورهٔ آخر را عموماً بهار پراگ می‌گویند: پاسداران آرمان، میکروفن‌هایی را که در خانه‌های مردم تعبیه کرده بودند برداشتند، مرزها باز شد، نت‌ها یکی یکی از ورقه‌های نُت فوگ بزرگ گریختند تا نغمهٔ خود را بسرایند. شادی باورنکردنی بود. کاروانی از شادی بود!
روسیه که بزرگترین فوگ را برای تمامی جهان تصنیف می‌کرد، نمی‌توانست اجازه دهد که هیچ یک از نت‌ها هرز بروند. در ۲۱ اوت ۱۹۶۸ ارتشی نیم میلیون نفری به‌بوهمیا فرستاد. اندکی پس از آن، صدوبیست هزار چک مجبور به‌ترک کشورشان شدند، و از آنان که باقی ماندند حدود پانصد هزار نفر مجبور شدند مشاغل خود را رها کنند و کاری پشت پیشخوان فروشگاه‌های ولایتی، کنار نقاله‌های خودکار در کارخانه‌های روستایی، یا پشت فرمان کامیونهای بارکش بگیرند – به‌سخن دیگر، به‌مکانهای پرت نامشخصی پراکنده شدند تا دیگر هرگز صدایشان شنیده نشود.
برای اطمینان از این که دیگر حتی سایهٔ خاطرهٔ زشتی آرمان تازه مستقر کشور را خدشه‌دار نکند لازم بود که آن دو لکه را بزدایند: بهار پراگ را و تانکهای روسی را. بدین سان در چکسلواکی امروز کسی جرأت ندارد به‌بیست‌ویکم اوت اشاره‌ئی کند، و نام مردمی که در برابر جوانی خود شوریدند به‌دقت از حافظهٔ ملت پاک شده است، همچون غلطی در دفترچهٔ شاگرد مدرسه‌ئی.
میرک نیز به‌همین شیوه محو شد. اگر در این لحظه به‌نظر می‌رسد که از پله‌ها به‌سوی خانهٔ زدنا بالا می‌رود، در واقع چیزی جز سایه‌ئی شفاف نیست، شبحی روح‌مانند است که از پلکان مارپیچ بالا می‌رود.
***
روبروی زدنا نشسته است، دستش وبال گردن است. صورت زدنا برتافته است، از نگاه کردن به‌چشمان او پرهیز می‌کند. شتابزده حرف می‌زند: – نمی‌دانم چرا آمده‌ای، اما خوشحالم که اینجا هستی. با برخی از رفقا صحبت کرده‌ام. مسخره است که زندگیت را این جور مثل یک کارگر ساده به‌پایان ببری. حزب درهایش را به‌روی تو نبسته است. من می‌دانم. از این موضوع اطمینان دارم. هنوز فرصت داری.
می‌پرسد چه باید بکند.
باید تقاضای یک جلسهٔ رسیدگی کنی. خودت باید این کار را بکنی. اولین قدم را باید خودت برداری.
متوجه می‌شود که قضیه از چه قرار است. آنها سعی می‌کنند به‌او بگویند که هنوز پنج دقیقه فرصت ارفاقی دارد تا هر آنچه را که گفته و کرده نفی کند. این بازی را می‌شناسد. آنها آماده‌اند تا به‌مردم، آینده‌ئی را به‌بهای گذشتهٔ آنان بفروشند. آنها او را وادار می‌کنند در تلویزیون حرف بزند و فروتنانه برای ملت توضیح بدهد که مخالفتش با روسیه و بلبلان اشتباه محض بوده است. او را وادار می‌کنند که زندگی واقعیش را به‌دور افکند و یک سایه شود. مردی بدون گذشته. هنرپیشه‌ئی بدون نقش. حتی گذشتهٔ به‌دور انداخته شده‌اش را به‌سایه‌ای بدل کند. آن‌وقت اجازه می‌دهند که زندگی کند، شبحی از یک شبح باشد.
زدنا را تماشا می‌کند: چرا چنین شتابزده و عصبی حرف می‌زند؟ چرا رو برمی‌تابد، از نگاه او احتراز می‌کند؟
این که پرواضح است: زدنا برای او تله‌ئی گذاشته است. مطابق دستورهای حزب و پلیس عمل می‌کند. او را مأمور کرده‌اند تا میرک را ترغیب به‌تسلیم کند.
***
اما میرک اشتباه می کند! هیچ کس زدنا را مأمور نکرده است که با او معامله کند. نه، افسوس، هیچ کس در هر درجه‌ئی از قدرت به‌میرک جلسهٔ رسیدگی اعطاء نخواهد کرد حتی اگر برای آن به‌التماس افتد، دیگر خیلی دیر شده است.
با این حال اگر زدنا به‌‌او اصرار می‌کند که کاری برای نجات خود انجام دهد، اگر می‌گوید که رفقا در سطوح بالا توصیه می‌کنند که چنین کند، این حرف را فقط از روی تمایلی گنگ و مغشوش برای کمک کردن به‌میرک می‌زند. اگر دری‌وری می‌گوید و از چشمان او احتراز می‌کند به‌این سبب نیست که در دستان خود دامی دارد؛ بل بدان سبب است که دستانش خالی است.
آیا میرک هیچ وقت او را درک کرده است؟
همیشه فکر کرده است که زدنا از آن جهت که یک متعصب سیاسی بود آن جور حریصانه به‌حزب وفاداری نشان می‌داد.
اما این درست نیست. او به‌سبب عشقش به‌میرک به‌حزب وفادار مانده بود.
وقتی میرک او را ترک گفت زدنا فقط یک آرزو داشت: آرزو داشت ثابت کند که وفاداری بالاترین ارزش زندگی است. می‌خواست به‌میرک ثابت کند که او در همه چیز بیوفا بوده است، حال آنکه زدنا در همه چیز وفادار بوده. آنچه تعصب سیاسی به‌نظر می‌رسید تنها بهانه‌ای بود، تمثیلی بود، اعلامیه‌ای از وفاداری بود، شکایتی رمزی بود از عشقی سرکوفته.
او را در نظر می‌آورم، در آن صبح سرنوشت‌ساز ماه اوت، وقتی از غرش وحشتناک هواپیماها تکان می‌خورد و از خواب می‌پرد به‌خیابان می‌دود و مردم هیجان‌زده به‌او می‌گویند که ارتش روسیه بوهمیا را اشغال می‌کند. ناگهان خنده‌ئی عصبی به‌او دست می دهد! تانکهای روسی می‌آیند تا همهٔ بیوفاها را تنبیه کنند. به‌زودی شاهد سقوط میرک خواهد شد! سرانجام او را می‌بیند که به‌زانو افتاده است! سرانجام زدنا به‌طرف او خم خواهد شد، زدنا که ارزش استواری و وفاداری را می‌داند، به‌‌او کمک خواهد کرد.
میرک تصمیم گرفته است به‌مکالمه‌ئی که به‌راه غلط افتاده است پایانی خشونت‌بار بدهد:
– یادت هست زمانی که یک دسته نامه برایت فرستادم؟ می‌خواهم آنها را پس بگیرم.
زدنا با تعجب به‌بالا نگاه می‌کند: نامه؟
– بله، نامه‌های من. حدود صدتایی برایت فرستادم.
آه، بله، نامه‌های تو، البته.
این را می‌گوید، و ناگهان دیگر صورتش را برنمی‌گرداند و مستقیم به‌چشم میرک نگاه می‌کند. میرک این احساس ناخوشایند را دارد که زدنا می‌تواند تا قعر روحش را ببیند و دقیقاً می‌داند که او چه می‌خواهد و برای چه می‌خواهد.
تکرار می کند: – بله، البته، نامه‌های تو. اخیراً دوباره آنها را می‌خواندم. از خودم پرسیدم چطور تو می‌توانستی قابلیت چنان خلجان‌های احساسی را داشته باشی.
و آن کلمات را، خلجان‌های احساسی را، چند بار تکرار می‌کند. نه شتابزده یا از سرگیجی. بلکه آرام و به‌عمد، چنان که گویی هدفی را نشانه رفته باشد و نخواهد خطا کند. و با دقت به‌صورت او نگاه می‌کند تا از چهره‌اش بفهمد که آیا در زدن هدف موفق بوده است یا نه.
***
دست گچ گرفته‌اش روی سینه‌اش آویزان است و صورتش می‌سوزد، مثل آنکه سیلی خورده باشد.
آه، بله، نامه‌هایش حتماً به‌طور وحشتناکی احساساتی بوده است. چگونه می‌تواند طور دیگر باشد؟ از همه چیز گذشته، مجبور بود به‌هر قیمتی شده به‌خودش ثابت کند که این ضعف و بیچارگی نبوده که او را به‌زدنا پیوسته، بلکه عشق بوده است! و تنها عاطفه‌ئی واقعاً عظیم می‌توانست رابطهٔ او را با این غاز زشت توجیه کند.
زدنا می‌گوید: – عادت داشتی مرا همرزم صدا کنی، یادت هست؟
سرخی صورتش بیشتر می‌شود. آن کلمه مطلقاً مسخرهٔ رزم. رزم آنها چه بود؟ در جلسات بی‌پایان آنقدر می‌نشستند تا تمام پشتشان خواب می‌رفت، اما وقتی از صندلی‌هایشان برمی‌خاستند تا عقیده‌ئی بیباکانه و اصلاح‌طلبانه را بیان کنند (با دشمن طبقاتی باید با بیرحمی بیشتر جنگید، فلان یا بهمان نقشه باید حتی از این هم قاطعانه‌تر باشد)، احساس می‌کردند که چهره‌هایی حماسی هستند در پرده‌ئی تاریخی: او در زمین فرو می‌رود، بازوی خون‌آلودش هنوز به‌تفنگش چنگ زده، و زدنا، ششلول به‌دست، به‌درون آینده‌ای شلنگ می‌اندازد که دیدنش برای او مقدور نیست.
در آن روزها پوستش دچار عارضهٔ دیررس غرور جوانی شده بود، و برای آنکه آن را پنهان کند صورتش را با نقاب طغیان می‌پوشاند. به‌همه می‌گفت که برای همیشه از پدرش، که زارع ثروتمندی بود، جدا شده است، و هیچ اهمیتی برای سنت‌های کهنهٔ روستایی زمین و زمینداری قائل نیست. علاقمند بود که دعوای خشن خود را با پدرش و ترک نمایشی خانه را برای همه تعریف کند. این داستان اصلاً حقیقت نداشت. امروز، وقتی به‌گذشته، به‌جوانی‌اش می‌نگرد، هیچ چیز جز افسانه و دروغ نمی‌یابد.
زدنا می‌گوید: – آن روزها تو خیلی فرق داشتی.
آه، اگر فقط می‌توانست آن نامه‌ها را پس بگیرد! کنار نخستین زباله‌دانی می‌ایستاد، بستهٔ نامه‌ها را با دو انگشت می‌گرفت، چنانکه گویی به‌مدفوع آلوده است، و آن را به‌میان زباله‌ها می‌انداخت.
***
زدنا پرسید: – اصلاً این نامه‌ها به‌چه دردت می‌خورد؟ آنها را برای چه می‌خواهی؟
نمی تواند رک و راست به‌او بگوید که می‌خواهد آنها را توی زباله‌دانی بیندازد. به‌صدایش لحنی غمزده می‌دهد و برای زدنا توضیح می‌دهد که اکنون در زندگی خود به‌نقطهٔ عطفی رسیده و می‌خواهد نگاهی به گذشته بیندازد.
احساس ناراحتی می‌کند، زیرا فکر می‌کند که داستانش بی‌پایه است و شرمنده می‌شود.
بله، به‌گذشته می‌نگرد زیرا دیگر فراموش کرده است که در جوانی چگونه بوده. می‌داند که به‌گل نشسته است. به‌همین دلیل می‌خواهد مسیر گذشته‌اش را بازبینی کند تا بداند کجا شکست خورده است. به‌همین دلیل می‌خواهد مکاتبات گذشته‌اش با زدنا را مطالعه کند، زیرا این مکاتبات حاوی راز جوانی اوست، سرنخی به‌ریشه های اوست.
زدنا سرش را تکان می‌دهد: – من هرگز آنها را به‌تو پس نخواهم داد.
به‌دروغ می‌گوید: اما من فقط می‌خواهم آنها را ازت قرض بگیرم.
می‌داند که نامه‌هایش جایی در این آپارتمان است، شاید در چند قدمی او، و هیچ چیز جلو زدنا را نمی‌گیرد که هر لحظه آنها را برای خواندن به‌این و آن بدهد. به‌نظرش تحمل‌ناپذیر می‌رسد که تکه‌ئی از زندگیش در دستان او باقیمانده باشد، و دلش می‌خواهد زیرسیگاری بلوری سنگین روی میز قهوه‌خوری را به‌کلهٔ زدنا بکوبد و نامه‌ها را با خود ببرد. امّا به‌جای این کار، استدعایش را دربارهٔ جوانی و بازبینی ریشه‌ها و لزوم نگرش به‌گذشته تکرار می‌کند.
زدنا نگاهش را به‌بالا می‌دوزد، و استواری نگاه خیرهٔ او میرک را به‌سکوت وا می‌دارد: – هرگز آنها را به‌تو نخواهم داد. هرگز!
***
هنگامی که با هم از ساختمان محل اقامت زدنا بیرون می‌آیند، هر دو ماشین هنوز کنار پیاده‌رو، پشت سر هم، پارک شده‌اند. دو تا مأمورها که در پیاده‌رو مقابل نگهبانی می‌دهند اکنون می‌ایستند و با دقت به‌میرک و زدنا نگاه می‌کنند.
آنها را به‌زدنا نشان می‌دهد: – این دو آقا در تمام سفر در تعقیب من بوده‌اند. – واقعاً؟ (لحن زدنا طعنی تعمدی دارد) آیا همه در تعقیب تو هستند؟
چگونه زدنا می‌تواند این قدر بدبین باشد که تو روی او اصرار بورزد آن دو مردی که با این گستاخی به‌آنها خیره شده‌اند فقط رهگذرانی بی‌آزارند؟
تنها یک توضیح وجود دارد. زدنا هم در بازی آنها دخیل است. بازی تظاهر به‌این که چیزی به‌عنوان مأمور پلیس و چیزی به‌عنوان بگیر و ببند پلیس وجود ندارد.
در همین حال، همچنان که میرک و زدنا تماشا می‌کنند دو تا مأمورها عرض خیابان را می‌پیمایند و سوار ماشین‌شان می‌شوند.
میرک می‌گوید: «سلامت باشی» بدون آنکه حتی نگاهی به‌زدنا بیندازد، و به‌پشت فرمان ماشینش می‌خزد. در آیینه می‌بیند که ماشین مأموران به‌دنبال او حرکت می‌کند. زدنا را نمی‌بیند. نمی‌خواهد او را ببیند. – هرگز.
بدین ترتیب نخواهد دانست که او مدتها پس از رفتنش بر پیاده‌رو باقیمانده و با وحشت به‌مسیری که میرک رفته خیره شده است.
نه، وقتی زدنا از شناسایی مردان پیاده‌روی مقابل به‌عنوان مأمور پلیس سر باز می‌زد، بازی در نمی‌آورد. چنان مقهور وحشت موقعیت شده بود که از طاقتش بیرون بود. می‌کوشید حقیقت را از خودش و از او پنهان دارد.
یک ماشین کروکی قرمزرنگ ناگهان با سرعت میان میرک و ماشین پلیس قرار می‌گیرد. میرک بر گاز فشار می‌آورد. در همین ضمن وارد شهر کوچکی می‌شوند. جاده پیچ تندی دارد. میرک متوجه می‌شود که در این لحظه تعقیب‌کنندگان نمی‌توانند او را ببینند، و با سرعت به‌خیابانی فرعی می‌پیچد. چرخها ناله می‌کنند و پسری که می‌خواهد از خیابان بگذرد به‌موقع از جلو ماشین به‌کناری می‌جهد. میرک در آیینه می‌بیند که ماشین کروکی به‌سرعت از جاده اصلی رد می‌شود. اما ماشین تعقیب‌کنندگان هنوز دیده نمی‌شود. لحظه‌ای بعد موفق می‌شود به‌خیابان دیگری بپیچد و آنها را گم و گور کند.
شهر را از راهی کاملاً متفاوت پشت سر می‌گذارد. در آیینهٔ جلو نگاه می‌کند. هیچ کس در تعقیب او نیست. جاده خالی است.
یک جفت مأمور بدبخت را در نظر می‌آورد که با اضطراب به‌دنبال او می‌گردند و می‌ترسند با مافوق‌شان روبرو شوند. قاه قاه می‌خندد. سرعت را کم می‌کند و شروع می‌کند به‌بیرون، به‌منظره نگاه کردن. این کاری است که عملاً تا کنون نکرده است. همیشه در حرکت به‌سوی هدفی بوده، برای رتق و فتق چیزی یا بحث دربارهٔ موضوعی، چنان که فضای واقعی برایش مفهومی جز نوعی مزاحمت، فوت وقت یا مانعی در راه فعالیتش نداشته است.
در محل تقاطع جاده با راه آهن، در فاصله‌ئی اندک، دو میلهٔ قرمز و سفید به‌آرامی رو به‌پایین می‌آید. ماشین را نگه می‌دارد.
ناگهان احساس خستگی فوق‌العاده‌ئی می‌کند. چرا به‌خودش این همه زحمت داده است؟ چرا خودش را معطل آن نامه‌ها کرده است؟ گرفتار این احساس شده است که این سفر، بسیار بی‌معنی، مسخره، و بچگانه بود. هیچ دلیل عملی برای آن وجود نداشته. احساس لجام گسیختگی‌ئی او را وادار کرده که تا آنجا که می‌تواند به‌گذشته بازگردد و آن را با مشتهایش خرد کند. پرده نقاشی جوانی‌اش را ریشه ریشه کند. خواست شدیدی که نتوانسته است مهارش کند و اکنون برای همیشه ارضا نشده باقی می‌ماند.
خستگی بر او غلبه می‌کند. شاید دیگر امکان نداشته باشد آن اسناد بودار را از آپارتمانش دور کند. آنان در تعقیبش هستند و رهایش نمی‌کنند. خیلی دیر شده است. بله، برای همه چیز خیلی دیر شده است.
از دور صدای نزدیک شدن قطار را می‌شنود. زنی با لچک قرمز نزدیک دروازه ایستاده است. قطار می‌رسد، قطار کُند محلی است. پیرمردی چپق به‌دهن از یکی از پنجره‌ها خم می‌شود و تف می‌کند. آنگاه زنگ ایستگاه شروع می‌کند به‌زدن، و زن لچک قرمز به‌طرف دروازه می‌رود و اهرمی را می‌چرخاند. دروازه بلند می‌شود و میرک حرکت می‌کند. وارد دهکده‌ئی می‌شود که فقط خیابان دراز مستقیمی است و ایستگاه راه آهن در انتهای آن قرار دارد. ایستگاه، خانه‌ئی سفید و کوچک و کوتاه است که با نرده‌های نوک‌تیز محصور شده و از میان آن می‌توان سکو و رشته‌های راه آهن را دید.
***
پنجره‌های این خانه با کوزه گل‌های بگونیا تزیین شده است. میرک ماشین را نگه می‌دارد. پشت فرمان نشسته است و به‌خانه نگاه می‌کند، به‌پنجره‌ها و گلهای سرخ. از گذشتهٔ دور و فراموش شده، خاطرهٔ خانهٔ سفید دیگری با گلهای بگونیا بر تختهٔ جلو پنجره‌ها زنده می‌شود. میهمانخانه‌ئی کوچک در دهکده‌ئی کوهستانی. تعطیل تابستان. در پنجره، میان گلها، دماغ درازی ظاهر می‌شود. و میرک بیست ساله به‌آن دماغ نگاه می‌کند و در قلبش موج عظیمی از عشق احساس می‌کند.
غریزه به‌او می‌گوید که روی گاز فشار بیاورد و از آن خاطره بگریزد. اما این بار اجازه نمی‌دهم که چیزی از این دزدیده شود، می‌گذارم که این خاطره لحظه‌ئی بیشتر با من بماند. و از این رو تکرار می‌کنم: در پنجره میان گلهای بگونیا، چهرهٔ زدنا ظاهر می‌شود با دماغ عظیمش، و میرک عشق عظیمی احساس می‌کند.
آیا امکان دارد؟
بله، چرا نداشته باشد؟ آیا مرد ضعیفی نمی‌تواند عشق عظیمی نسبت به‌‌زنی زشت داشته باشد؟
عادت داشت برای زدنا تعریف کند که چگونه در برابر پدری مرتجع طغیان کرده است. زدنا به‌روشنفکران حمله می‌کرد. پشت هردوشان خواب رفته بود و دست یکدیگر را در دست داشتند. در جلسات شرکت می‌کردند، هموطنان خودشان را طرد می‌کردند، دروغ می‌گفتند و عشق می‌ورزیدند. زدنا در مرگ ماستوربوف اشک می‌ریخت و میرک بر تن او چون سگی دیوانه زوزه می‌کشید، و نمی‌توانستند بدون یکدیگر زندگی کنند.
میرک او را از آلبوم خاطراتش کنده بود نه بدان علت که برایش ارزشی قائل نبود بلکه برعکس. او را، همراه با عشق خودش نسبت به‌او، محو کرده بود، تراشیده بود، درست همانطور که دفتر تبلیغات حزب، کلمنتیس را از روی مهتابی که گوتوالد بر آن نطق تاریخیش را ایراد کرد محو کرده بود. میرک تاریخ را درست به‌شیوهٔ حزب کمونیست، به‌‌شیوهٔ همهٔ احزاب سیاسی، به‌شیوهٔ همهٔ ملل، به‌شیوهٔ همه مردمان بازنویسی کرد. مردم با سر و صدای زیاد می‌گویند که می‌خواهند آیندهٔ بهتری بسازند، اما این درست نیست. آینده چیزی جز خلئی بی‌اعتنا نیست که نظر هیچ کس را جلب نمی‌کند، در حالی که گذشته سرشار از زندگی است و محتوای آن ما را برمی‌انگیزد، به‌خشم می‌آورد، به‌ما اهانت می‌کند، و ناچارمان می‌کند که آن را نابود کنیم یا از نو رنگش بزنیم. مردم می‌جنگند تا به‌تاریک‌خانه‌هایی راه یابند که عکس‌ها در آنها دستکاری می‌شوند و تاریخ مردان و ملل بازنویسی می‌شود.
چه مدت در برابر آن ایستگاه راه آهن باقی ماند؟
و این پیش‌درآمد به‌چه معنی بود؟
هیچ معنایی نداشت.
بی‌درنگ آن را از خاطرش زدود، چنانکه در این لحظه دیگر چیزی دربارهٔ خانهٔ کوچک سفیدی با گلهای بگونیا نمی‌داند. باز با سرعت در جاده می‌راند. نه به‌چپ نگاه می‌کند نه به‌راست. منظرهٔ جهان بار دیگر به‌صورت مانعی برای پیشروی او درآمده است.
***
ماشینی که موفق شده بود از سر بازش کند جلو خانه‌اش ایستاده است. دو تا مأمور هم نزدیک آن ایستاده‌اند.
پشت ماشین آنها می‌ایستد و پیاده می‌شود. تقریباً با خوشحالی به‌او لبخند می‌زنند. انگار کوشش میرک برای فرار، فقط یک بازی خوشمزه بوده است، بازیگوشی مطبوعی برای همه. وقتی از کنار آنان می‌گذرد، مرد گردن‌کلفت با موی مرتب خاکستری، می‌خندد و به‌او سر تکان می‌دهد. میرک از این ابراز خصوصیت به‌خود می‌لرزد زیرا این اشاره‌ئی است که از حالا به‌بعد آنها بیشتر از پیش به‌او چسبیده خواهند بود.
به‌روی خودش نمی‌آورد خانه و وارد می‌شود. در آپارتمانش را باز می‌کند. ابتدا پسرش را می‌بیند که قیافه‌اش حکایت از اضطرابی سرکوفته دارد. مردی عینکی پیش می‌آید خودش را معرفی می‌کند: مایلید اجازهٔ تفتیش دادستان را ببینید؟
میرک پاسخ می‌دهد: بلی.
دو غریبهٔ دیگر در آپارتمان هستند. یکی‌شان نزدیک میز کار میرک ایستاده است که انبوهی از کاغذ و کتابچه و کتاب بر آن توده شده. آنها را یکی پس از دیگری برمی‌دارد در حالی که مرد دیگر، که پشت میز نشسته، آنچه همکارش دیکته می‌کند می‌نویسد.
مرد عینکی سند تا شده‌ئی را از جیب بغل بیرون می‌آورد و به‌دست میرک می‌دهد: – این اجازه‌نامه است و در آنجا (به آن دو مرد اشاره می‌کند) فهرستی از مواد توقیفی برایتان تهیه می‌شود.
کف اتاق همه جا کاغذ و کتاب ریخته است، درهای قفسه‌ها چارتاق است، اثاثیهٔ اتاق جابه‌جا شده.
پسرش به‌طرف میرک خم می‌شود و نجواکنان می‌گوید: پنج دقیقه بعد از آنکه رفتید آمدند.
مردانی که کنار میز کارند به‌فهرست کردن کاغذهای توقیف شده ادامه می‌دهند: نامه‌هایی از دوستان میرک، اسنادی از نخستین روز هجوم روسها، تحلیل‌های سیاسی، یادداشتهایی از جلسات، و جزوه‌های متعدد.
مرد عینکی می‌گوید: «مثل اینکه شما اصلاً به‌هموطنانتان احترام نمی‌گذارید،» و با سر به‌جانب دستنوشته‌ها اشاره می‌کند.
پسر میرک می‌گوید: – هیچ چیز مخالف با قانون اساسی در این خانه نیست. و میرک می‌داند که این کلمات خود اوست، کلمات میرک است.
مرد عینکی جواب می‌دهد: تعیین این که چه چیزی خلاف قانون اساسی هست یا نیست با دادگاه است.
***
مردمی که مهاجرت کردند (تعدادشان صدوبیست‌هزار نفر است)، مردمی که به‌زور ساکت شدند و از کارهایشان رانده شدند (تعدادشان نیم میلیون است) محو می‌شوند، مانند دسته‌ای که در مه ناپدید شود، نادیدنی و فراموش‌شده.
اما زندان، گیرم که با دیوار هم محصور شده باشد، صحنهٔ عالی و روشن تماشاخانهٔ تاریخ است.
میرک از مدتها پیش این موضوع را می‌داند. اندیشهٔ زندان طی یک سال گذشته به‌طرز مقاومت‌‌ناپذیری او را اغوا می‌کرده است. بی‌شک، فلوبر به‌همین شیوه مسحور خودکشی «مادام بوواری» بود. نه، میرک نمی‌توانست پایانی بهتر برای داستان زندگی خود تخیل کند.
آنها می‌خواستند صدها هزار زندگی را از خاطرهٔ انسانی پاک کنند تا گذشته بتواند آرمانی بلند و بی‌خدشه باشد. اما میرک می‌خواهد به‌میان این آرمان شیرجه رود و با چاردست و پا آن را لکه‌دار کند. می‌خواهد آرمان را بچسبد و به‌آن چنگ بیندازد، مانند کلاه کلمنتیس بر سر گوتوالد.
میرک را وادار کردند فهرست اقلام توقیفی را امضا کند و آنوقت از او خواستند که با پسرش همراه آنان برود. پس از یک سال بازداشت نوبت به‌محاکمه رسید. میرک به‌شش سال، پسرش به‌دو سال، و ده-دوازده تن از دوستانش به‌زندانهایی از یک تا شش سال محکوم شدند.
————————————–
پانویس
1. Milan Kundera نویسندهٔ معاصر چک
2. Klement Gottwald
3. Clementis
4. Mirek
5. Zdena
6. Zhdanov
7. Arbuzov (هندوانه‌زاده)
8. Masturbov (استمنازاده)
9. Wenceslaus
10. Fugue قطعه موسیقی که در آن مایه‌ئی واحد به‌گونه‌های مختلف تکرار می‌شود

نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: احمد میرعلائی

اسباب‌بازی

آن‌وقت‌ها اسباب‌بازی ساده و ارزانی بود، نه چندان بزرگ‌تر از ساعت جیبی و بدون دنگ‌وفنگ‌های شگفت‌انگیز. بر سطح چوبی آن که به رنگ قهوه‌ای مایل به سرخ رنگ‌آمیزی شده بود، راه‌های پرپیچ و خم آبی‌رنگی کنده‌کاری کرده بودند که همگی به حفره‌ای کوچک ختم می‌شدند. نخست باید با کج‌کردن و تکان‌دادن اسباب‌بازی گوی ایضاً آبی را به یکی از راه‌ها و بعد به درون حفره هدایت می‌کردی. وقتی گوی درون حفره قرار می‌گرفت بازی تمام بود. بعد اگر می‌خواستی بازی را از سر بگیری، باید با تکان‌دادن اسباب‌بازی گوی را از حفره بیرون می‌آوردی. شیشه‌ای ضخیم و محدب که روی این مجموعه را می‌پوشاند. این اسباب‌بازی را می‌توانستی در جیب خود بگذاری و هرجا خواستی آن‌را بیرون بیاوری و بازی کنی.
گوی در اوقات بیکاری، اغلب دست‌ها به پشت، با اجتناب از راه‌ها، در بلندی این‌سو و آن‌سو می‌رفت. بر این عقیده بود که هنگام بازی به اندازه‌ی کافی در آن راه‌ها سختی می‌کشد و حق دارد وقتی به بازی گرفته نمی‌شود در فضای باز استراحت کند. گاهی طبق عادت سر به‌سوی شیشه‌ی محدب بالا می‌گرفت، ولی قصد نداشت آن بالا چیزی را باز بشناسد. گام‌های گشاد برمی‌داشت و مدعی بود برای راه‌های تنگ ساخته نشده است. این ادعا تاحدودی راست بود، چراکه واقعاً به‌سختی در آن‌ راه‌ها می‌گنجید، ولی چندان هم راست نبود، چراکه عملاً او را با دقت هرچه بیش‌تر با عرض راه‌ها تطبیق داده بودند. با این‌همه آن راه‌ها برایش چندان راحت نبودند، چون درغیر این‌صورت، اسباب‌بازی به شمار نمی‌آمد.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد

برگرفته از کتاب:
کافکا، فرانتس؛ داستان‌های کوتاه کافکا؛ برگردان علی اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ماهی 1385

منبع: www.rahpoo.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.