داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

به سال ۱۸۷۵ که در یاسی آش اتحاد را می‌پختند، بوایارهای لیبرال مولداوی به فکر افتادند چندتایی دهاتیِ با فهم و شعور را هم – از هر استان یکی – به مجلس مشورتی بفرستند تا آن‌ها هم بتوانند در این اقدام مهم و اصیل ملی شرکت مستقیم داشته باشند. به‌مجردی که پای دهاتی‌ها به یاسی رسید، بواریاها به‌شتاب پولی روی هم گذاشتند و آن‌ها را به قبا ارخلق‌های سفیدِ قیطان‌دوزی‌شده و کلاه پاپاخ‌های نو آراستند. چنان‌که دهاتی‌ها سخت از این عزیز بی‌جهت‌شده‌گی هاج و واج ماندند. باری، معروف است بعد از آنکه ریخت و روز دهاتی‌ها عوض شد و با تی‌تیش‌مامانی‌های تازه قیافه‌ی آدمیزاد پیدا کردند، سپردندشان دست یکی از بواریاها که، سر فرصت، علت آوردن آن‌ها به یاسی را به‌شان شیرفهم کند.
بواریای مسئول با قیافه‌ی مهربان و لحن مهربان‌تری به آن‌ها گفت:
– خب، هم‌شهری‌ها، جوانمردها، لابد می‌دانید که چرا شما را آورده‌اند این‌جا، میان ما.
یکی از دهاتی‌ها که ماشالا عمری هم ازش گذشته بود، محجوبانه پسِ کله‌اش را خاراند و گفت:
– البته اگر برایمان بفرمایید، ما هم خواهیم دانست قربان.
– قضیه این است: از چند قرن پیش، دو مملکت مسیحی و برادر و همسایه، مولداوی ما و والاشی (که لابد اسمش را شنیده‌اید) همین‌طور یکریز به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند، همدیگر را پاره‌پاره می‌کنند، همدیگر را می‌درند. این کار به ضرر خلق رومانی است. اگر گفتم «دو کشور مسیحی و برادر»، جوانمردها برای این است که ما مولداوها هم درست مثل برادرهای والاشی‌مان صلیب می‌کشیم. قد و قامت‌مان و زبان ما، خورد و خوراک‌مان و لباس تن‌مان و همه‌ی رسم و رسومات‌مان با برادرهای والاشیایی‌مان یک‌جور است… و اگر گفتم «دو کشور همسایه» جوانمردها، برای این است که فقط نهر میلکوف که از بغل فوکشانی می‌گذرد، ما را از هم جدا کرده… خداوند یارمان باشد و کمک‌مان کند!… خب، دوستان، انشالاه دیگر کاملاً حالی‌تان شده است که چرا شما را به این‌جا خوانده‌ایم!… اگر حرفی دارید، رودرواسی نکنید، صاف و پوست‌کنده با ما مولداوها که برایتان از برادر دلسوزتریم، در میان بگذارید. ما برای همین است که این‌جا دور هم جمع شده‌ایم دیگر، برای همین جمع شده‌ایم که همدیگر را روشن کنیم و خداوند عالم هم با مشیت ربانی‌اش همه‌ی ما را روشن کند.
چندتا از دهاتی‌ها که خجالتی‌تر بودند گفتند:
– حالی‌مان شد قربان، لابد همین‌جور است که می‌فرمایید.
درست است که گفتن ندارد، اما اگر شما ندانید تو دنیا چه می‌گذرد، دیگر ما دهاتی‌ها که راستش را بخواهید فقط به درد پشت گاوآهن وایستادن می‌خوریم، از کجا می‌توانیم بدانیم چی خوب است چی بد است؟
معروف است که یکی از دهاتی‌ها به نام ئیون روواتا، مثل شیر درآمد که:
– نه، قربان. اگر راستش را بخواهید من نفهمیدم… گیرم به فرض دری به تخته بخورد و یکی از ماها، از این‌ور و آن‌ور، چیزی بفهمد و از مطلبی سردربیاورد. خب: تازه کی می‌آید حرف او را گوش بدهد؟… دور از جان، دور از جان، بلانسبت، لابد این ضرب‌المثل را شنیده‌اید که: «دهاتی، راه می‌ره یه‌وری، حرف می‌زنه کله‌خری؟»… اگر از من بپرسید می‌گویم این کار را بی‌ما هم از پیش می‌بردید. چون ما کاری که ازمان برمی‌آید، بیل‌زدن و شخم‌زدن و خرمن باد دادن است. شمایید که ملا و میرزایید و قلم دست‌تان است و ویرّتان که گرفت، می‌توانید سفید را سیاه کنید سیاه را سفید. خداوند عالم با مشیت ربانیش شما را روشن فرموده تا راه و چاره را به ما دهاتی‌های بی‌نوای بی‌خبر از همه چیز هم نشان بدهید.
– ای برادرها، هم‌شهری‌ها، جوانمردها، این‌جوری نیست. زمانه زمانه‌ی دیگری‌ست. گذشت آن روزگاری که بواریاها به‌تنهایی سیاست مملکت را راه می‌بردند و به نفع خودشان و به میل خودشان شیره‌ی ملت را می‌کشیدند. امروزه روز ما باید همگی از صدر تا ذیل، از شاهزاده تا گدا توی شادی و توی رنج مملکت سهیم باشیم. امروز شعار کشور این است:
کار و سود، وظیفه و حق برای همه، به تساوی!
و آن‌وقت، بواریا برای آن‌ها از اصل و تبار رومانیایی‌ها حرف زد و برایشان به تفصیل شرح داد که چه‌طور و به وسیله‌ی کی به این چراگاه‌های سرسبز هدایت شدند. رنج‌ها و محنت‌هاشان را حکایت کرد و حکایت کرد که چه‌طور پس از آن به اقصای اروپا متفرق شدند. قصه‌های مختلف گفت و مثال‌های بی‌شمار آورد. خلاصه، هزار و یک زحمت به خود داد تا محاسن «اتحاد» را به آن‌ها حالی کند. حتی متذکرشان کرد که کلیسای قدیس هم بیشتر از هزار و هشتصد و پنجاه سال است که در ادعیه‌ی روزانه‌اش به درگاهِ باری‌تعالی «برای اتحاد و اتفاق کافّه‌ی مؤمنان» دعا می‌کند.
– خب، برادرها، گمان می‌کنم این بار دیگر حالی‌تان شده باشد.
بیشترِ دهقان‌ها گفتند:
– حالی‌مان شد قربان، خیلی خوب حالی‌مان شد. خدای عالم یارتان باشد که همیشه به بندگانش خیر برسانید!
اما مرغِ بابائیون روواتا یک پا داشت. باز درآمد که:
– نه، با همه‌ی این حرف‌ها من هیچ‌چی حالیم نشد!
– خدا از سر تقصیرات من بگذرد، بابائیون، گمان کنم بالاخانه را اجاره داده باشی!… خب، برویم توی باغ تا بهتر قضیه را به‌تان بفهمانم… بابائیون، آن‌جا، گوشه‌ی زمین، آن تکه سنگ را می‌بینی؟
– می‌بینمش قربان، بله.
بواریا که در این میان، وسط دهاتی‌ها روی صندلی‌یی نشسته بود گفت:
– خوب. لطفاً برش‌دار بیارش این‌جا پیش من.
– باید ببخشید قربان، ممکن نیست بتوانم تکانش بدهم. کلی وزنش است، قلم که نیست.
– با وجود این امتحانی بکن!
بابا روواتا رفت زورش را زد، ولی از اول هم پیدا بود: سنگ از جایش تکان نخورد.
– خب. حالا شما هم بروید کمکش، بابا راسیلی. شما هم همین‌طور، بابا ایلی‌یه، شما هم بروید بابا پانده‌لاکه، بروید کمکش کنید.
دهقان‌ها رفتند دست به دست هم دادند، زورشان را جمع کردند، سنگ را برداشتند کول کردند آوردند پیش بواریا گذاشتند زمین.
– خب، جوانمردها، برادران، عقیده‌تان چیست؟ بابائیون که به تنهایی سعی کرد سنگ را بردارد، موفق نشد، اما همه که با هم زیرِ بالش را گرفتید، آسان شد و توانستید. به قول معروف، یک دست صدا نداشت… «اتحاد» برای همین است دوستان: متحد که شدیم دیگر دشمنی جرأت نخواهد کرد به رومانی تاخت بیاورد. اتحاد، قدرت می‌آورد!… خب. حالا دیگر گمان کنم حالی‌تان شده است و حسابی هم حالی‌تان شده است.
اما بابائیون روواتا باز هم گفت:
– نه. البته می‌بخشید قربان، اما من باز هم حالیم نشد.
– آخر چه‌طور همچه چیزی ممکن است بابائیون؟ من چنان قضیه را مو به مو برایتان شرح داده‌ام که اگر مخاطبم یک بچه‌ی شیرخواره هم بود حالیش شده بود.
دهاتی‌ها همه با هم گفتند: – البته. البته حق با شماست قربان.
بواریا، خسته و ازرورفته گفت:
– بابائیون، شما یک بار به زبان خودتان، هرچه تا حالا از این موضوع دستگیرتان شده برای ما بگویید تا ببینم اشکال کار کجاست؟
– چشم قربان. خدا شاهد است منظورم این نیست که شما را ناراحت کنم. چیزی که هست، میان گفتار و کردار شما یک چیز ناجوری هست که من ازش سر در نمی‌آورم. شما، مثل همه‌ی بواریاها، به‌مان فرمودید این سنگِ گت‌وگنده را بیاوریم حضورتان، اما خودتان دستی زیر بال‌مان نکردید. گو اینکه همین یک دقیقه پیش می‌گفتید که بعد از این از شاهزاده تا گدا باید بجنبند و کار کنند. آخ اگر راستی راستی این‌جور بشود چه‌قدر عالی‌ست! چون این‌جوری که حالا هست، یعنی «توی جنگ پشت سر همه، توی جشن جلوتر از همه» چندان عادلانه نیست… از بابت قضیه‌ی سنگ هم چیزی که حالیم شد این است: تا حالا ما دهاتی‌ها هرکدام سنگی می‌آوردیم که – خب دیگر- گُرز به خورندِ پهلوان – آن‌قدری که شانه‌مان تحملش را داشت، اما از این به بعد، باید دست به دست هم بدهیم و البته باز هم فقط ما دهاتی‌ها، و این بار دیگر سنگ نه، بلکه صخره بیاوریم:
با این کلمات، دهاتی‌ها که به خیال خودشان «حالی‌شان شده بود» شروع کردند به سر جنباندن. نگاهی دور و دراز به ریخت و قواره‌ی همدیگر کردند و به هم گفتند:
– این بابا روواتای ما هم بد حرف نمی‌زندها!
اما بواریا… خب، لابد این بار نوبت او بود که بگوید:
– با همه‌ی این حرف‌ها حالیم نشد!
نویسنده: ئیون کره‌آنگا
مترجم: احمد شاملو
Ion Creanga: نویسنده‌ی کلاسیک رومانیایی (۱۸۸۹- ۱۸۳۷)
برگرفته از کتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ی آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ی قصه و داستان‌های کوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387

منبع: www.rahpoo.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.