داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ناتاشا

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش آرام سوت می زد.
– با این عجله کجا می روی ناتاشا؟
– می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
– راستی؟ خوش خبر باشی.
ناتاشا با عجله از پله ها پایین دوید. کلاه سرش نبود و بارانی اش خش خش می کرد. ولف از روی نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. یک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کیف خیس اش را روی تخت انداخت و سرحوصله دست هایش را شست و خشک کرد.
بعد دم در در اتاق خرنوف پیر رفت و در زد. خرنوف و دخترش توی اتاق آن طرف راهرو زندگی می کردند. ناتاشا روی کاناپه می خوابید. فنرهای درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بیرون زده بودند. توی اتاق شان یک میز رنگ نزده هم بود که روی آن روزنامه هایی پر از لکه های جوهر پخش و پلا بود. خرنوف پیرمردی ریزنقش بود که لباس خواب بلندش تا مچ پایش می رسید.. قبل از این که سر تراشیده ولف توی درگاه اتاق ظاهر شود با عجله توی تخت خزید و ملحفه را روی خودش کشید.
– بیا. چه خوب شد آمدی. بیا تو.
پیرمرد به سختی نفس می کشید و در کمد پا تختی اش نیمه باز بود.
بارون ولف همان طور که کنار تخت می نشست و روی زانوهایش می زد گفت: شنیدم که دیگر تقریبا خوب خوب شده اید الکسی ایوانیچ.
خرنوف دست زرد و خیس اش را دراز کرد و سرش را تکان داد: نمی دانم شما چی شنیده اید اما من شک ندارم که فردا می میرم.
با لب هایش صدای پف بلندی درآورد.
ولف با قاطعیت حرفش را قطع کرد: امکان ندارد.
و از جیب پشتش جعبه سیگار نقره ای بزرگی درآورد: اشکالی ندارد سیگار بکشم؟
مدتی طولانی با فندکش ور رفت و صدای چرخ دنده آن را در آورد. خرنوف چشم هایش را نازک کرد. پلک هایش مثل پره های انگشت قورباغه به آبی می زد. چانه برآمده اش پر از تاول های خاکستری بود. بدون این که چشم هایش را کامل باز کند گفت: همین طور می شود. دوتا پسرهام را کشتند و من و ناتاشا را از وطن مان بیرون کردند. حالا هم دارم تو دیار غربت می میرم. احمقانه است که چه طور همه چیز…
ولف با صدای بلند و واضحی شروع به حرف زدن کرد. گفت که چه طور خرنوف خدا را شکر حالا حالا ها زنده می ماند و تا بهار اوضاع روسیه روبه راه می شود و همگی برمی گردند سر خانه و زندگی شان. و بعد ماجرایی از گذشته های خودش تعریف کرد. گفت: آن موقع ها که توی کنگو این ور و آنور می رفتم…
همان طور که حرف می زد هیکل گنده و یقورش آرام تکان تکان می خورد.
– هی.. این جا کجا کنگو کجا. آلکسی ایوانیچ عزیز. یک طبیعت وحشی ای داشت که …یک دهکده ای وسط جنگل تصور کنید که زن ها با پستان های گنده لخت می گردند و جوی آبی به سیاهی بره قره کل از وسط کلبه هاش رد می شود. بعد زیر یک درخت تناور – درخت کیروکو- پرتقال هایی اندازه توپ های لاستیکی روی زمین ریخته و شب ها از توی تنه درخت صدایی درمی آید مثل صدای دریا. من داشتم با رئیس قبیله گپ می زدم. مترجم مان یک مهندس بلژیکی بود که او هم پسر کنجکاوی بود. قسم می خورد که سال 1895 توی مرداب های اطراف تانگانیکا یک ایچتیوسور دیده بوده. رئیس قبیله بدنش را با لاجورد رنگ کرده بود و به همه جاش حلقه آویزون کرده بود. چاق و چله بود و شکم قلنبه. بعدش این طور شد…
ولف با شور و شوق داستانش را تعریف می کرد و به سر تراشیده اش دست می کشید. مدتی بعد خرنوف بی تفاوت گفت: ناتاشا برگشت.
ولف بلافاصله سرخ شد و نگاهی به دور و برش انداخت. چند لحظه بعد از دور صدای قفل در ورودی آمد و بعد صدای قژوقژ پله ها. ناتاشا با چشم هایی درخشان وارد اتاق شد.
– حالت چطوره بابا؟
ولف از جایش بلند شد و با لحنی مصنوعی گفت: پدرت کاملا خوبه. نمی دانم چرا هنوز توی تخت مانده. داشتم براش ماجرای یک جادوگر افریقایی را می گفتم.
ناتاشا به پدرش نگاه کرد و بسته دواها را باز کرد.
آرام گفت: باران می آید هوای وحشتناکیه.
بلافاصله همگی از پنجره به بیرون نگاه کردند، همان طور که معمولا وقتی کسی از هوا حرف می زند همه ناخودآگاه نگاهی به بیرون می اندازند. رگ آبی گردن خرنوف منقبض شد. بعد دوباره سرش را روی بالش پرت کرد. ناتاشا با قیافه ای جدی قطره های دوا را می شمرد و حواسش به ساعت بود. قطره های باران روی موهای نرم و صافش می درخشیدند و زیر چشم هایش حلقه سیاه ای افتاده بود که صورتش را دوست داشتنی تر می کرد.
ولف به اتاقش برگشت و مدتی طولانی با لبخندی مضطرب و خوش حال قدم زد. گاهی خودش را روی مبل و گاه روی تخت پرت می کرد. بعد ناگهان پنجره را باز کرد و توی تاریکی به حیاط و باران تند خیره شد. بلاخره یک شانه اش را با حالتی متشنج بالا انداخت و کلاه سبزش را سرش گذاشت و بیرون رفت.
خرنوف پیر که قوز کرده روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود که ناتاشا تختش را برای خواب شب آماده کند آرام و بی تفاوت گفت: ولف رفت بیرون شام بخورد.
بعد آهی کشید و پتو را محکم تر دور خودش پیچید.
ناتاشا گفت: تخت حاضره. بیا دراز بکش بابا.
دورتادورشان شب شهر را فرا گرفته بود. خیابان ها تاریک بودند و چترها مثل گنبدهای خیس توی نور چراغ ها می درخشیدند. نور ویترین مغازه ها روی آسفالت خیس خیابان منعکس می شد. باران یک سر می بارید و شب تاریک تر می شد. فاحشه های لاغرو قد بلند آهسته توی تقاطع های شلوغ بالا و پایین می رفتند و نور چراغ توی چشم هاشان برق می زد. آن دورها یک تابلو تبلیغاتی روشن و خاموش می شد و مثل چرخ درخشانی می چرخید.
تا آخر شب تب خرنوف زیاد شد. جیوه دما سنج از نردبان قرمز توی آن بالا می رفت و تب تند خرنوف را نشان می داد. دائم زیر لب غروغر می کرد و هذیان می گفت و لبش را گاز می گرفت و سرش را آرام تکان می داد. بالاخره خوابش برد. ناتاشا جلو نور کم رنگ شمع لباسش را در آورد و تصویر مبهم خودش را توی شیشه تیره پنجره نگاه کرد. گردنش باریک و تنش لاغربود و گیس سیاه اش روی ترقوه اش افتاده بود. همان طور آرام و سست ایستاده بود. ناگهان به نظرش رسید که اتاق و همه چیزهای توی آن تکان می خورند. کاناپه، میز پر از ته سیگار، تخت که پیرمرد خیس از عرق با دهن باز و بینی نوک تیزش ناراحت روی آن خوابیده بود، همه مثل کشتی توی شب این ور و آن ور می رفتند. ناتاشا آهی کشید و دستش را روی شانه لخت گرمش گذاشت و تلوتلوخوران خودش را روی کاناپه انداخت. بعد با لبخند ملایمی خم شد و جوراب های وصله خورده اش را پایین کشید. یک بار دیگر احساس کرد اتاق بالاوپایین می رود و گرمای نفس کسی به پشت گردنش می خورد. چشم های سیاه باریکش را که سفیدی اش آبی می زد کاملا باز کرد. حشره ای پاییزی اندازه نخود سیاه دور چراغ چرخید و به دیوار خورد. ناتاشا زیر پتو خزید. گرمای دست و پاهای خودش را احساس می کرد، انگار یک نفر دیگر کنارش خوابیده باشد. حال نداشت بلند شود و شمع را توی آب خاموش کند. ناخودآگاه زانوهایش را به هم فشارداد و چشم هایش را بست. خونوف خرناس بلندی کشید و توی خواب یک بازویش را بلند کرد. بازویش خود به خود مثل بازوی مرده پایین افتاد. ناتاشا نیم خیز شد و به طرف شمع فوت کرد. دایره هایی رنگی جلو چشمش می چرخیدند.
سرش را توی بالش فرو کرد و خندید: چه احساس خوبی دارم.
پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و به نظرش خیلی خیلی کوچک شده بود. خیالاتش مثل جرقه های آتش آرام پخش می شدند و ناپدید می شدند. تازه خوابش برده بود که فریاد بلند دیوانه واری توی اتاق پیچید.
– بابا چی شده؟
کورمال کورمال به طرف میز رفت و شمع را روشن کرد.
خرنوف روی تخت نشسته بود و و نفس نفس می زد و با انگشت هایش یقه بلوزش را محکم می کشید. چند دقیقه قبل از خواب پریده بود و از ترس فلج شده بود. به نظرش رسیده بود که شماره های شب رنگ ساعت روی صندلی دایره سر لوله تفنگی است که به طرفش نشانه گرفته اند. جرات نمی کرد جم بخورد و بی حرکت منتظر صدای شلیک مانده بود. تا این که از ترس بی خود شد و جیغ کشید. حالا داشت به دخترش نگاه می کرد و تندتند پلک می زد و لبخند می زد.
– بابا آرام باش چیزی نیست.
ناتاشا پا برهنه با عجله به طرف پدرش دوید و بالش او را صاف کرد و دستی به پیشانی اش که از عرق سرد و چسبناک شده بود کشید. خرنوف آه بلندی کشید. هنوز از ترس می لرزید. به طرف دیوار چرخید و آرام گفت: همه شون. و من هم …کابوسه… نه تو نباید…
بالاخره به خواب عمیقی فرو رفت. ناتاشا دوباره دراز کشید. کاناپه انگار از قبل ناراحت تر بود و فنرهایش توی پک و پهلو و شانه هایش فرو می رفتند. یادش نمی آمد که چه خوابی دیده بود اما هنوز گرمای آن را احساس می کرد. بالاخره آن قدر این پهلوآن پهلو شد تا دوباره خوابش برد و دنباله همان رویای شیرین قبلی را دید.
بعد دم صبح دوباره بیدار شد. پدرش صدایش می زد.
– ناتاشا حالم بده. یه کم آب بهم بده.
ناتاشا تلو تلو خوران به طرف دستشویی رفت و صدای آب توی لگن لعابی بلند شد. نور دم صبح خوابش را سبک کرده بود. خرنوف باسروصدا چند جرعه بزرگ آب خورد و گفت: ‌خیلی وحشتناکه اگر دیگر هیچ وقت برنگردم.
– بگیر بخواب بابا. سعی کن یک کم دیگه بخوابی.
ناتاشا پیراهن کلفتش را تنش کرد و پایین تخت پدرش نشست. خرنوف چندبار دیگر تکرار کرد: وحشتناکه.
بعد لبخند ترسناکی زد:
– ناتاشا اغلب خواب می بینم که توی ده مان قدم می زنم. یادت می آد، کنار رودخانه نزدیک چوب بری؟ راه رفتن توی خواب سخته. می دانی که همه جا پر از خاک اره و شن است. پاهام فرو می رود تو خاک اره و قلقلک می شه. یادته یک بار با هم رفتیم خارج؟
اخم کرد، سعی می کرد رشته کلام از دستش در نرود.
ناتاشا با تمام جزییات یادش آمد که پدرش آن روزها چه شکلی بود، ریش کوتاه روشن و دستکش جیر خاکستری و کلاه سفری چهارخانه او را به یاد آورد و ناگهان احساس کرد که زیر گریه خواهد زد. خرنوف با لحن سردی گفت: آره این جوریه.
و به تاریکی خیره شد.
– یک کم دیگه بخواب. آره بابا من همه چیز یادمه.
خرنوف با حالت عجیبی جرعه دیگری از آب سرکشید و صورتش را مالید و به بالشش تکیه داد. از توی حیاط صدای فریاد لرزان وشادی آمد.
روز بعد حدود ساعت یازده صبح ولف در اتاق خرنوف را زد. ظرف ها توی قفسه جرنگ و جرنگ کردند و خنده ناتاشا اتاق را پر کرد. بلافاصله ناتاشا از اتاق بیرون دوید و آرام در را پشت سرش بست.
– خیلی خوشحالم. بابا حالش امروز خیلی بهتره.
بلوز سفید و دامن کرمی تنش بود که روی پهلوهایش دکمه می خورد. چشم های باریکش از خوش حالی می درخشید. با عجله ادامه داد:
– دیشب حالش خیلی بد بود، چشم روی هم نگذاشت. حالا تبش کاملا قطع شده. بدنش خنک شده. حتا تصمیم گرفت از تخت بلند بشود. همین الان حمامش کردند.
ولف با لحن مشکوکی گفت: امروز آفتابیه. من نرفتم سرکار.
توی راهرو نیمه تاریک ایستاده بودند و به دیوار تکیه داده بودند و نمی دانستند که دیگر درباره چه حرف بزنند.
ولف ناگهان با جسارت جلو آمد و دست هایش را توی جیب های بزرگ شلوار چروک خورده اش فرو کرد و گفت: می دانی چیه ناتاشا؟ بیا با هم امروز برویم بیرون از شهر گردش. تا ساعت شش برمی گردیم. هان چی می گویی؟
ناتاشا ایستاده بود و یک شانه اش را به دیوار تکیه داده بود. کمی خودش را عقب کشید: چه طوری بابا را تنها بگذارم؟ حتا اگر …
ولف ناگهان با خوشحالی گفت: ناتاشا عزیزم. لطفا بی خیال باش. بابات امروز حالش خوبه. مگر نه؟ اگر یک وقت هم چیزی لازم داشته باشد خانم صاحبخانه همین دوروبر هاست.
ناتاشا آرام گفت: راست می گویی. من می روم بهش بگم.
دامنش چرخی خورد و داخل اتاق رفت.
خرنوف کامل لباس پوشیده بود و فقط یقه بلوزش را نبسته بود. بی حال کورمال کورمال روی میز دنبال چیزی می گشت.
– ناتاشا، دیروز یادت رفت روزنامه بخری.
ناتاشا مشغول دم کردن چایی روی اجاق الکلی شد.
– بابا می خواهم امروز برم گردش. ولف دعوتم کرد.
سفیدی چشم خرنوف که به آبی می زد پر از اشک شد و گفت: باشه عزیزم حتما برو. باور کن حالم امروز خیلی بهتره. اگر فقط این قدر ضعیف نشده بودم…
وقتی که ناتاشا رفت هنوز داشت کورمال کورمال دنبال چیزی می گشت. هن و هن کنان سعی کرد کاناپه را جابه جا کند. بعد زیرش را نگاه کرد. دمر روی زمین دراز کشید و همان طور ماند. سرش گیج می رفت و حالت تهوع داشت. با تلاش زیاد یواش از جایش بلند شد و تقلا کنان روی تختش رفت و دراز کشید. باز احساس کرد که از روی پلی رد می شود و صدای اره کردن تنه های زرد درخت ها را می شنود و پاهایش توی اعماق خاک اره فرو می روند و باد خنکی از روی رودخانه می وزد و سرتاپایش را خنک می کند.
– بله، توی تمام مسافرت هام، هی ناتاشا! بعضی وقت ها احساس خدایی می کردم. توی سیلان قصر سایه ها را دیدم و توی ماداگاسکار یک پرنده زمردی زدم. بومی هاشون گردن بندهای استخوانی می اندازند و شب ها مثل شغال با صدای قوهای کنار دریا آواز می خوانند . توی چادر نزدیکی های تاماتو زندگی می کردم. زمین قرمز و دریا سرمه ای بود. نمی توانم آن دریا را برات وصف کنم.
ولف ساکت شد و آرام میوه کاجی را بالا و پایین می انداخت. بعد کف دست ورم کرده اش را روی صورتش کشید و خندان گفت: حالا نگاه کن! یک قران پول توی جیبم نیست و توی ترسناک ترین شهر اروپا گیر کرده ام. صبح تا عصرتوی اداره مگس می پرانم و شب توی رستوارن راننده کامیون ها نان و سوسیس سق می زنم. اما آن وقت ها…
ناتاشا روی شکم دراز کشیده بود و بازوهایش را باز کرده بود و به آبی فیروزه ای آسمان و نوک براق و روشن کاج های سر به فلک کشیده نگاه می کرد. به آسمان خیره شده بود و دایره هایی روشن جلو چشمش می درخشیدند و ناپدید می شدند. هرازگاهی پولکی نورانی از نوک یک کاج به نوک کاج دیگر می پرید. کنارش بارون ولف با لباس گشاد خاکستری اش نشسته بود وپاهایش را جمع کرده بود و میوه کاجش را بالا و پایین می انداخت.
ناتاشا آه کشید. به نوک کاج ها خیره شد و گفت: اگر قرون وسطا بود حتما من را توی تنور می سوزاندند یا این که قدیسه می شدم. بعضی وقت ها خیالات عجیبی به سرم می زند. از شدت سرخوشی بی وزن می شوم و احساس می کنم توی هوا معلق هستم. بعد ناگهان همه چیز را می فهمم، مرگ، زندگی، همه چیز را. یک بار وقتی حدود ده سالم بود نشسته بودم توی اتاق غذا خوری نقاشی می کردم. بعد خسته شدم و توی فکر رفتم. ناگهان، خیلی سریع، زنی پابرهنه آمد تو. لباس آبی رنگ و رو رفته ای تنش بود. شکمش بزرگ بود و صورتش کوچک و لاغر و زرد و چشم های خیلی مهربان و اسرار آمیز داشت. بدون این که به من نگاه کند با عجله رد شد و رفت اتاق کناری. من نترسیده بودم و نمی دانم چرا فکر کردم آمده کف اتاق ها را بشورد. دیگر هرگز ندیدمش. اما می دانی کی بود؟ مریم باکره.
ولف لبخند زد: چرا این فکر را می کنی ناتاشا؟
– می دانم. پنج سال بعد خوابش را دیدم. یک بچه توی بغلش بود و بچه فرشته ها پاهایش را گرفته بوند، درست مثل نقاشی رافائل، فقط همه شون زنده بودند. به جز این بعضی وقت ها یک چیزهای دیگری هم می بینم. توی مسکو وقتی بابا را بردند و من تنها توی خانه مانده بودم می دانی چی شد؟ روی میز یک زنگوله کوچک برنزی بود، از همان ها که توی تبرول می اندازند گردن گاو. ناگهان زنگوله توی هوا بلند شد و جرنگ جرنگ صدا داد و بعد افتاد زمین. چه صدای پاک و شفافی داشت.
ولف نگاه عجیبی به او انداخت. کاج را محکم پرت کرد و با لحن سرد و مبهمی گفت: ناتاشا باید چیزی بهت بگم. می دانی، من هیچ وقت نه آفریقا رفتم و نه هند. همه اش دروغ بود. تقریبا سی سالم شده اما به جز سه تا شهر روسیه و چندتا ده و این کشور متروک جایی را ندیده ام. معذرت می خواهم.
لبخند غمگینی زد. ناگهان دلش برای همه تخیلاتی که از کودکی تا آن موقع دلش را با آن ها خوش کرده بود سوخت.
هوای پاییزی خشک و گرمی بود. نوک طلایی کاج ها تاب می خوردند و تنه هاشان صدای غژوغژ خفیفی می داد.
– مورچه.
ناتاشا بلند شد و دامنش را تکاند و دستی به دامنش کشید: روی مورچه نشسته ایم.
ولف پرسید: خیلی ازم بدت می آد؟
ناتاشا خندید: شوخی می کنی؟ تازه حالا با هم مساوی شدیم. من هم هرچی درباره تخیلاتم و مریم باکره و آن زنگوله گفتم خیال پردازی بود. یک روز همه اش به سرم زد و بعد از آن کم کم احساس کردم که واقعا این اتفاق ها افتاده.
ولف ناراحت گفت: آره درست همین طوره.
ناتاشا که سعی می کرد طعنه نزند گفت: پس باز هم برام از مسافرت هات بگو.
ولف با حرکتی از روی عادت قوطی سیگار بزرگش را درآورد.
– در خدمتم. یک بار وقتی داشتیم با قایق بادبادنی از برونی می رفتیم سوماترا…
کناره دریاچه شیب ملایمی داشت. عکس تخته های چوبی اسکله مثل مارپیچی خاکستری توی آب افتاده بود. آن طرف دریاچه جنگل سیاه کاج ادامه داشت. اما این جا و آن جا تنه های سفید و برگ های زرد مات درخت های سپیدار به چشم می خوردند. تصویر نورانی ابرها توی آب فیروزه ای شنا می کرد، ناتاشا ناگهان یاد مناظر لویتن افتاد. احساس کرد توی روسیه هستند، فقط توی روسیه از شدت زیبایی و خوشبختی بغض گلوی آدم را می فشارد. خوش حال بود که ولف ماجراهایی غیرواقعی اما تا این حد شگفت تعریف می کند. ولف سنگ های کوچکی روی آب طوری پرت می کرد که قبل از آن که فرو روند لحظه ای روی آب سر می خورند و جلو می رفتند. وسط هفته بود و هیچ کس آن دوربرها نبود، فقط گاهی صدای فریاد کوتاهی از تعجب یا خنده ایی از دور به گوش می رسید. روی دریاچه قایقی با بادبان سفیدی شناور بود. مدتی طولانی کنار ساحل قدم زدند. از شیب کناره دریاچه بالا رفتند و توی مسیری که بوی نمناک بوته های تمشک سیاه می داد راه رفتند. کمی بعد به کافه متروکی رسیدند که نه مشتری داشت و نه خدمتکار. انگار ناگهان جایی آتش گرفته باشد و همه با لیوان ها و بشقاب هاشان فرار کرده باشند. ولف و ناتاشا تو رفتند و دوتادور کافه گشتند و پشتت میزی نشستند و وانمود کردند که می خورند و می نوشند و گروه موسیقی برایشان می نوازد. و همانطور که داشتند می خندیدند ناتاشا احساس کرد که از دور واقعا صدای موسیقی غریبی می شنود. با حالتی اسرار آمیز بلند شد و به طرف ساحل دوید. بارون ولف ناشیانه دنبالش دوید و گفت: صبر کن ناتاشا هنوز پول نداده ایم.
بعد ساحلی به رنگ سیب سبز پیدا کردند که پر از جگن بود و نور خورشید روی آب مثل طلای مذاب برق می زد. ناتاشا که چشم هایش را نازک کرده بود و سوراخ بینی اش باز و بسته می شد، چندین بار تکرار کرد: وای خدا چقدر زیبا!
ولف انگار کمی دلخور بود. با وجود آن که روز آفتابی و زیبایی بود سایه غمگینی روی دریاچه افتاده بود.
ناتاشا اخم کرد و گفت: نمی دانم چرا احساس می کنم که حال بابا بدتر شده. نباید تنهاش می گذاشتم.
ولف یاد پاهای لاغر و تاول زده پیرمرد افتاد که داشت توی تختش برمی گشت. فکر کرد: اگر واقعا امروز بمیرد چی؟
– این حرف را نزن ناتاشا الان حالش خوبه.
ناتاشا بلافاصله موافقت کرد: من هم همین فکررا می کنم.
ولف کتش را درآورد. بدن چاقش توی بلوز راه راه کمی بوی عرق می داد. ناتاشا راست جلویش را نگاه می کرد و راه می رفت و از این که گرمای بدن ولف را کنارش احساس می کرد خوش حال بود.
ولف همان طور که چوب کوچکی را توی هوا تکان می داد و صدایی شبیه سوت از آن در می آورد گفت: من خیال بافی می کنم. ناتاشا نمی دانی چقدر با خیالات خودم خوشم. واقعا به نظرت وقتی از رویاهام طوری حرف می زنم که انگار واقعی هستند دروغ می گم؟ دوستی داشتم که سه سال توی بمبی خدمت کرده بود. بمبی! وای خدا! بعضی اسم ها چه آهنگی دارند. گفتن اسمش هم هیجان آوره. پر از نور خورشید و طبله. ناتاشا فکرش را بکن. این دوست من اصلا یک تعریف درست و حسابی از بمبی نمی کرد. به جزدردسرهای کارش و گرما و تب و زن یک کلنل انگلیسی چیز دیگه ای یادش نمانده بود! کدام ما واقعا رفته ایم هند؟ معلومه که من رفته ام. بمبی، سنگاپور. مثلا من قشنگ یادمه که…
ناتاشا داشت درست روی لبه آب راه می رفت و موج های کوچک دریاچه به پایش می خورد. از پشت جنگل قطاری رد شد و سوت طولانی آهنگینی زد. روز کمی طلایی تر و کمی ملایم تر شده بود و جنگل آن طرف دریاچه حالا آبی به نظر می رسید.
نزدیک ایستگاه قطار ولف یک پاکت کاغذی پر از آلو خرید، ولی آلوها ترش از آب درآمدند. توی واگن چوبی خالی قطار نشسته بودند و ولف آلوها را یکی یکی از پنجره بیرون می انداخت و دایم می گفت که حیف شد توی کافه از زیر لیوانی های گرد مقوایی که زیر لیوان آب جو گذاشته بودند کش نرفته است.
– نمی دانی وقتی بندازیشون هوا چه قشنگ اوج می گیرند ناتاشا. خیلی جالبه.
ناتاشا خسته بود. چشم هایش را محکم می بست و احساس می کرد که توی شب فرو رفته است. کم کم چشمش را باز می کرد و شب ناپدید می شد و سرش گیج می رفت.
– وقتی دارم برای بابام ماجراهای امروز را تعریف می کنم لطفا حرفم را درست نکن. شاید یک کم به ماجراها رنگ و لعاب بدهم و چیزهای جالبی از خودم دربیارم. خودش می فهمد.
وقتی که به شهر رسیدند تصیبم گرفتند تا خانه پیاده بروند. بارون ولف کم حرف شده بود و زیر چشمی به ماشین های پر سرو صدا نگاه می کرد. اما ناتاشا انگار داشت روی دریا راه می رفت. به نظرش می رسید که از شدت خستگی بال درآورده و بی وزن شده است. ولف به اندازه هوای گرفته بعد از ظهر افسرده به نظر می آمد. یک چهاراه مانده به خانه شان ولف ناگهان ایستاد و ناتاشا از او جلو زد. بعد او هم ایستاد. اطرافش را نگاه کرد. ولف شانه اش را بالا انداخت و دستش را در اعماق جیب شلوار گشادش فرو کرد. سر تراشیده اش را مثل یک گاو نر خم کرد و همان طور که به پیاده رو نگاه می کرد به ناتاشا گفت که عاشقش است. بعد با سرعت برگشت و دور شد و توی یک سیگارفروشی رفت.
ناتاشا گیج و سردرگم همان جا ایستاده بود. بعد آهسته به طرف خانه راه افتاد. فکر کرد: این را هم باید به بابا بگم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و نور چراغ های خیابان مثل سنگ های قیمتی توی مه می درخشیدند. احساس می کرد که دارد ضعف می کند. اطرافش ساکت بود. وقتی که به در خانه رسید پدرش را دید. کت سیاه اش را پوشیده بود و یقه باز بلوزش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر کلید های در را تاب می داد. با عجله از در بیرون آمد. کمی قوز کرده بود و توی مه به طرف دکه روزنامه فروشی می رفت.
ناتاشا صدایش زد و دنبالش رفت: بابا.
خرنوف کنار پیاده رو ایستاد و سرش را خم کرد و با لبخند آشنا و مشتاقش به ناتاشا نگاه کرد.
ناتاشا گفت: بابا چان عزیز دلم! نباید بروی بیرون.
پدر سرش را دربرگرداند و با صدای خیلی ملایمی گفت: ناتاشا جان، خبر خیلی خوبی توی روزنامه امروز چاپ کرده اند. اما من یادم رفته پول بردارم. می توانی بدویی بروی بالا و پول بیاری؟ همین جا منتظرت می مانم.
ناتاشا در را فشار داد و از کنار پدرش ر رد شد. خوش حال بود که پدرش این قدر حالش خوب شده است. با سرعت از پله ها بالا رفت انگار توی رویا باشد. تند از راهرو رد شد.
– این طور که منتظر من واستاده ممکنه سرما بخورد.
معلوم نبود چرا چراغ راهرو روشن بود. ناتاشا به طرف در اتاقشان رفت و صدای حرف زدن چند نفر را از پشت در شنید. در را به سرعت باز کرد. چراغ روی میز حسابی دود می کرد. خانم صاحبخانه، خدمتکار و یک نفر که ناتاشا نمی شناخت جلو تخت ایستاده بودند. وقتی ناتاشا وارد شد همه به طرفش برگشتند و صاحبخانه با تعجب فریادی زد و طرف او آمد.
تازه آن موقع ناتاشا پدرش را دید که روی تخت دراز کشیده بود. شباهتی به مردی که چند لحظه پیش دیده بود نداشت، جسد پیرمرد ریزنقشی بود با بینی ای شبیه موم.
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف
مترجم: دنا فرهنگ

ترجمه از روسی: دمیتری ناباکوف – سیرکا 1924
درباره داستان:
این داستان برای اولین بار به زبان انگلیسی در شماره 9 ژوئن 2008 مجله نیویورکر چاپ شده است.
Natasha: PHOTOGRAPH: BASTIENNE SCHMIDT, “EMBROIDERY” 2007

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها (Signs and Symbols)
یادداشتی بر داستان ایماها و اشاره ها اثر ناباکوف
«علامت‌ها و نشانه‌ها» یکی از کوتاه‌ترین داستان‌های ناباکوف است. در این داستان ناباکوف به جنبه‌ی فقیرتر و مستأصل‌تر زندگی مهاجران در آمریکا می‌پردازد که حالتی تکان‌دهنده و مشابه داستان‌های Isaac Bashevis Singer دارد. او نیز در داستان‌هایش به همین موضوع‌ها می‌پردازد. البته هر دو نویسنده تشابه‌های دیگری هم دارند، در وضعیت مهاجرتشان، دو زبانه بودنشان و زادگاه اروپای شرقی‌شان.
محور داستان، زوجی مهاجر و سالمند است که پسرشان به نوعی پارانویای وخیم و لاعلاج دچار شده است. در روز تولد پسر، پدر و مادر می‌خواهند برای دیدنش به بیمارستان بروند ولی کارمند بیمارستان از دیدار آن‌ها جلوگیری می کند زیرا پسرشان همین تازگی‌ها می‌خواسته خود را بکشد. آن‌ها که از یأس‌ و بی‌رحمی سرنوشت غصه‌دار هستند، به خانه بر می‌گردند. بالاخره شوهر تصمیم می‌گیرد که هر اتفاقی هم بیفتد، آن‌ها باید پسر را به خانه بیاورند تا باهم زندگی کنند. ولی باهم که درباره‌ی جزئیات موضوع صحبت می‌کنند، دوبار با صدای تلفن گفت‌وگویشان قطع می‌شود. هر دو بار معلوم می‌شود که شماره اشتباه است. داستان با سومین صدای زنگ تلفن تمام می‌شود.
ناباکوف در علاقه به انواع دیوانگی سابقه‌ی طولانی دارد و آن‌را در رمان‌هایی مثل «قطع امید» و «آتش بی‌رمق» به صورت خنده‌آور و مسخره آورده است. این داستان جزئیاتی درباره‌ی «دیوانگی ادواری»‌ پسر دارد، و سبکی را که پورخس 6 سال قبل از آن در "Funes, The Memorious" نوشته بود، به خاطر می‌آورد:
«ابرها در آسمانی ستاره‌‌نشان با اشاراتی آهسته، اطلاعاتی درباره‌ی او با جزئیاتی شگفت‌انگیز به یک‌دیگر ارسال می‌کنند. و غروب‌ها درختان درونی‌ترین افکار او را به طرز مبهمی با زبان اشاره و تکان خوردن‌هایشان، شرح می‌دهند.»
به تعبیری، این موضوع دوم داستان است که موازی با اولی پیش می‌رود. اولی، تلخی زندگی زوج مهاجر است. فقیراند، در کنف حمایت قوم و خویش زندگی می‌کنند، و دارند پیر می‌شوند. پشت سرشان، هزیمت‌های مهاجرت است: «مینسک، انقلاب، لایپزیک، برلین»‌ و اقوامی که جان خود را از دست داده‌اند:
«عمه رزا، این خانم مسن غرغرو و تکیده با چشمانی بی‌قرار در دنیایی از دلواپسی‌های اخبار بد، ورشکستگی‌ها،‌ تصادف قطارها، رشدهای سرطانی، زندگی کرده بود تا این که آلمانی‌ها او و تمام کسانی که برایشان نگران بود به سوی مرگ کشاندند.»
ولی این دو موضوع جداگانه، دو لینک دارند. اولی واضح‌تر است: داشتن پسر دیوانه‌ی‌ غیرقابل علاج که باید به مصیبت‌‌های دیگر اضافه شود. دومی ارتباطی است که با پایان تلویحی داستان ارائه می‌شود. ناباکوف به عنوان سنت‌گرایی تندرو، دو استراتژی امتحان‌شده‌ی به وضوح متناقض را، برای اتمام قصه‌ای با پایان باز با یک چرخش دراماتیک به کار می‌برد.
داستان با دو تلفن اشتباهی و بهبود حال پیرمرد، هم‌چنان که مرباهای انتخابی کادو تولد پسرش را وارسی می‌کند، تمام می‌شود:
«با لب‌های شل و بی‌قواره‌ی مرطوبش برچسب‌های خوش خط را هجی می‌کرد: زردآلو، انگور، به، آلوی جنگلی، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.»
اطلاعات بیش‌تری به‌ما نمی‌دهد، ولی خلاصی از این اشاره‌ی ضمنی غیر ممکن است که تلفن از بیمارستان است با خبری که پسر تلاش دیگری برای خودکشی کرده و این بار موفق شده است. چون اگر این شماره هم عوضی باشد، هیچ ارتباطی بین این تماس‌های تلفنی و بقیه‌ی داستان نیست.
نمی‌شود این موضوع را ثابت کرد، امّا کاملاً واضح است که ناباکوف خواننده را ترغیب می‌کند که توضیحات جاافتاده را خودش ارائه دهد. بنابراین ضربه‌ی دیگری در انتظار پیرمرد و زنش است و دومین لینک بین دو موضوع، ساخته‌ی ذهن خواننده است.
چنان‌که شان او فائولین (Sean o’Faolin) استدلال می‌کند، این صفت ِبارزه‌ی داستان کوتاه مدرن واقعی است – با مختصر کردن داستان، می‌گذارد خواننده خودش از چیزی که غیر مستقیم گفته یا پنهان شده است، سر در آورد:
«گفتن چیزی به روش غیر مستقیم یا تلویحی یکی از مهم‌ترین دستاوردهای آداب مختصرنویسی داستان کوتاه مدرن است. به این معنی که با پنهان کردن چیزی، به ما امکان می‌دهد که آن را حدس بزنیم یا بفهمیم.»
نویسنده: روی جانسون
برگردان: مهرشید متولی

ایما و اشاره‌ها

1
چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه‌ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته‌ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در می‌یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره‌ی محرمات بود) هدیه‌ی کوچک مطبوع و بی‌خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده‌جور مربای میوه در ده شیشه‌ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال‌ها از ازدواجشان می‌گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن‌ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی‌اش نمی‌رسید. لباس‌های کم بهای سیاه می‌پوشید، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش (مانند خانم سل«1»، همسایه‌ی دیوار به دیوارشان، که صورتش تماماً پوشیده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته‌ای از گل‌های کنار جوی بود) سیمای سپید و بی‌آرایشی را در برابر نور عیب‌جوی روزهای بهاری به نمایش می‌گذاشت. شوهرش که در موطن‌شان کسب‌وکار پررونقی داشت اکنون کاملاً متکی به برادر خویش، ایزاک«2»، یک امریکایی واقعی با قریب چهل سال سابقه‌ی اقامت، بود. به ندرت او را می‌دیدند و پیش خودشان او را «شازده» می‌نامیدند.
آن روز جمعه همه چیز به هم ریخت. قطار زیرزمینی جریان حیاتش را میان دو ایستگاه از دست داد و یک‌ربع ساعت صدایی جز ضربان منظم قلب آدم‌ها و خش‌خش روزنامه‌ها برنمی‌آمد. پس از پیاده شدن از قطار، مدتی طولانی در انتظار اتوبوسی که می‌بایست سوار شوند ماندند. وقتی هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبیرستانی‌های وراج بود. هنگامی که از شیب جاده‌ی تیره‌رنگی که به آسایشگاه می‌رسید بالا می‌رفتند باران شدیدی می‌بارید. در آسایشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض این‌که پسرشان به رسم معمولش لخ‌لخ کنان وارد اتاق شود (یا با صورت نحیف پوشیده از جوش‌های غرور جوانی و بداصلاح شده و کج‌خلق و پریشان) پرستاری که می‌شناختند و دل‌خوشی از او نداشتند آمد و با خوش‌رویی توضیح داد که پسر باز هم قصد خودکشی داشته است. گفت که حالش خوب است، ولی ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن‌جا کم بود و همه چیز خیلی راحت جابه‌جا یا گم می‌شد. تصمیم گرفتند که هدیه را در اتاق دفتر آسایشگاه نگذارند و دفعه‌ی بعد آن را با خود بیاورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوی او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ‌دار مواقعی که دل‌گرفته بود سینه‌اش را صاف می‌کرد. وقتی به زیر سایبان ایستگاه در سمت دیگر خیابان رسیدند مرد چترش را بست. کمی آن طرف‌تر پای درختی که زیر باران تاب می‌خورد و قطره‌های باران از آن فرو می‌چکید، پرنده‌ی کوچک نیمه‌جان نوپروازی درمانده در چاله‌ای کز کرده بود.
در طول مسیر طولانی اتوبوس تا ایستگاه قطار زیرزمینی، زن با شوهرش کلمه‌ای ردوبدل نکرد و هربار که به دست‌های چروکیده‌ی مرد (رگ‌های برآمده و لکه‌های قهوه‌ای روی پوست) که روی دسته‌ی چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود می‌نگریست نیش اشک را در چشمانش حس می‌کرد. نگاهش را متوجه اطراف می‌کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهده‌ی دختری سیاه‌موی در میان مسافران، که ناخن پاهایش قرمز و چرک بود و سر بر شانه‌ی زنی مسن‌تر می‌گریست، کمی یکه خورد، احساسی آمیخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبیه که بود؟ شبیه ربکا بریسوونا«3» که دخترش سال‌ها پیش در مینسک«4» با یکی از افراد خانواده‌ی سلویچیک«5» ازدواج کرده بود.
آخرین باری که به چنین کاری دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاری از ابداع بود و اگر یکی از بیماران حسود که تصور کرده بود او می‌خواهد پرواز یاد بگیرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق می‌شد. کاری که در واقع می‌خواست انجام بدهد گشودن سوراخی در دنیایش و گریز از آن بود.
نظام هذیان‌های او موضوع مقاله‌ی مفصلی در یک ماهنامه‌ی علمی شده بود، اما زن و شوهرش مدت‌ها پیش آن‌را برای خود حل کرده بودند. هرمن برینک«6» آن‌را «جنون به خود بستن» نامیده بود. در این‌گونه موارد نادر بیمار تصور می‌کند که هرچه در اطرافش می‌گذرد اشاره‌ای نهانی به شخصیت و هستی او دارد. آدم‌های واقعی جایی در این توطئه ندارند ــ زیرا بیمار خود را به مراتب باهوش‌تر از دیگران می‌داند. هرجا که می‌رود جهان پدیده‌ای در پی اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتی آهسته اطلاعاتی را که شرح جزئیات آن باورنکردنی است درباره‌ی او با یک‌دیگر ردوبردل می‌کنند. شب هنگام درختان تیره با الفبای اشاره‌ای درباره‌ی افکار درونی او به مباحثه می‌پردازند. سنگ‌ریزه‌ها و لکه‌ها و ذرات آفتاب طرح‌هایی را می‌سازند که به طرزی هول‌ناک نمایش پیام‌هایی است که او می‌بایست حایل آن‌ها باشد. هر چیز نوشته‌ای است پر رمز و راز و او موضوع اصلی آن. بعضی جاسوسان نظارگانی بی‌طرف هستند. مانند سطوح آیینه‌ای و تالاب‌های آرام؛ بقیه نظیر کت‌های درون ویترین مغازه‌ها شاهدانی مغرض هستند و فطرتاً کیفر دهنده. دیگرانی هم (مثل آب‌های روان و طوفان‌ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحریف شده‌ای درباره‌ی او دارند و به طرز عجیب و غریبی اعمال او را سو تعبیر می‌کنند. همیشه باید حالت تدافعی داشته باشد و هرلحظه و لمحه‌ای از زندگی را صرف رمزگشایی تموج اشیا کند. هر بازدمی هم ثبت و ضبط می‌شود. ای کاش فقط محیط بلاواسطه متوجه او بود ــ اما افسوس که چنین نیست. در دوردست‌ها سیل رسوایی‌های لجام گسیخته هر دم روان‌تر و رساتر می‌شود. شج گویچه‌های خونش یک میلیون بار بزرگتر شده، بر روی دشت‌های گسترده به سرعت می‌غلتد، و تازه در دور دست کوه‌های عظیمی که استحکام و بلندی هول‌ناکی دارند حقیقت نهایی هستی او را در قالب سنگ‌های خارا و صنوبرهای نالان خلاصه می‌کنند .

2
از فضای پرسروصدا و هوای آلوده‌ی ایستگاه که بیرون آمدند ته مانده‌ی روز با نور چراغ‌های خیابان در آمیخته بود. زن می‌خواست برای شام ماهی بخرد، به همین سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومین پاگرد پله‌ها رسیده بود که یادش افتاد دسته کلیدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روی پله‌های نشست و حدود ده دقیقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسیار از پله‌ها بالا می‌آمد، لبخند بی‌رمقی برلب داشت، سرش را به نشانه‌ی پوزش از نادانی‌اش تکان می‌داد. وارد آپارتمان دو اتاقه‌ی خود شدند و مرد بی‌درنگ به سوی آینه رفت. با شست‌هایش گوشه‌های لبش را عقب کشید، چهره‌اش حالت صورتک مانندی ترسناک یافت، و دندان مصنوعی نویی را که خیلی ناراحتش می‌کرد از دهانش بیرون آورد و عاج‌های دراز بزاق دهانش را که او به دندان‌ها متصل می‌ساخت قطع کرد. وقتی زن میز را می‌چید مرد روزنامه‌ی روسی می‌خواند. در حال مطالعه‌ی روزنامه خوراکی‌های نرمی را که احتیاج به جویدن نداشت به دهان می‌گذاشت. زن که حالت‌های روحی مرد را می‌شناخت خاموش بود.
وقتی مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشیمن ماند، با یک‌دست ورق مستعملش و آلبوم‌های قدیمی‌اش. آن سوی حیاط باریک، که باران در تاریکی جرجر روی چند پیت حلبی خاکستری له‌ولورده می‌نواخت، پنجره‌ها با نور ملایمی روشن بود و در قاب یکی از آن‌ها مردی با شلوار سیاه که دست‌هایش را زیر سر گذاشته بود و طاقباز روی تخت‌خواب نامرتبی دراز کشیده بود پیدا بود. زن کرکره را پایین کشید و سرگرم وارسی عکس‌ها شد. در طفولیت متعجب‌تر از بیشتر اطفال می‌نمود. عکس مستخدمه‌ی آلمانی‌شان در لایپزیگ با نامزدش که صورت فربه‌ای داشت از لای آلبوم افتاد. مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ، عکس نامیزان و بسیار تاری از نمای جلو خانه. چهارساله، در یک پارک ــ افسرده و خجول، با ابروان درهم کشیده، نگاه از سنجاب مشتاقی برمی‌گیرد، همان‌گونه که از هر غریبه‌ی دیگری. عمه رزا«7» ــخانم مسن هوچی چهارشانه‌ای با چشمانی وحشی که در دنیای هراس‌ناکی از اخبار تلخ ورشکستگی و حادثه‌ی قطار و مرض سرطان زندگی می‌کرد تا این‌که آلمانی‌ها او را با همه‌ی آن‌هایی که برای‌شان نگران بود کشتند. شش سالگی ــآن وقتی که پرنده‌های جالبی را که مثل انسان دست و ‌پا داشتند نقاشی می‌کرد و مانند آدم بزرگ‌ها از بی‌خوابی رنج می‌برد. پسرعمویش ــکه حالا شطرنج‌باز معروفی است باز هم او، در هشت سالگی دیگر تقریباً پی بردن به افکار و روحیاتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ دیواری راهرو، ترسنده از عکس خاصی در کتابی که فقط منظره‌ای روستایی را با صخره‌های روی تپه و چرخ‌گاری کهنه‌ای آویزان از درختی بی‌برگ نشان می داد. ده ساله ــسالی که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقیرکننده، بچه‌های زشت و شرور و وحشی که او با آن‌ها در مدرسه‌ی ویژه به سر می‌برد، و بعد در دوران نقاهت طولانی پس از یک سینه‌پهلو، زمانی فرا رسید که هراس‌های خفیفش که پدر و مادرش با سرسختی آن‌ها را خصوصیات عجیب بچه‌ای به غایت استثنایی به حساب می‌آوردند شدیدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتی که تارهایش منطقاً بر روی یک‌دیگر تاثیر می‌گذاشت تبدیل می‌شد و او را به کلی از محدوده‌ی ذهن آدم‌های معمولی دور می‌کرد.
زن این و خیلی چیزهای دیگر را پذیرفته بود ــزیرا زندگی در نهایت به معنای پذیرفتن از کف رفتن خوشی‌ها یکی پس از دیگری بود، در مورد او حتی خوشی نبودــ صِرف امکان بهبود. زن به موج‌های بی‌انتهای درد که او و شوهرش به دلایل مختلف ناگزیر از تحمل آن بودند فکر می‌کرد؛ و به دیوهای نامرئی که پسرش را به طرزی تصورناپذیر آزار می‌دادند؛ و به لطافت نامحدود دنیا؛ به سرنوشت این لطافت که یا له می‌شد یا هدر می‌رفت، یا تبدیل به جنون می‌شد. به اطفال از یاد رفته‌ای که در کنج‌های رفت‌وروب نشده‌ی دنیا زیر لب با خود زمزمه می‌کنند؛ به علف‌های هرز زیبایی که از چشم زارع پنهان نمی‌مانند و به هنگام نزدیک شدن هیولای تاریکی درمانده ناگزیر از نظاره‌ی راست شدن سایه‌ی خمیده‌ی بوزینه مانند او که از روی گل‌های له شده می‌گذرد هستند.

3
پاسی از نیمه‌شب گذشته در اتاق نشیمن صدای ناله‌ی شوهرش را شنید و طولی نکشید که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روی لباس خوابش، بالاپوش کهنه‌ای با یقه‌ی پوست قره‌کل که آن را خیلی بیش‌تر از روبدوشامبر قشنگ آبی رنگش دوست داشت پوشیده بود.
داد زد: «خوابم نمی‌برد.»
زن جواب داد: «چرا؟ چرا خوابت نمی‌برد؟ تو که خیلی خسته بودی.»
گفت: «خوابم نمی‌برد، چون دارم می‌میرم.» و روی راحتی دراز کشید.
«دلت درد می‌کند؟ می‌خواهی دکتر سولوو«8» را خبر کنم؟»
ناله کرد: «دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. باید زود از آن‌جا بیاوریمش بیرون، وگرنه مسئول هستیم.» تکرار کرد: «مسئول.» و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم‌چنان که هر دو پایش روی زمین بود، با مشت گره کرده بر پیشانی‌اش می‌کوفت.
زن آهسته گفت: «خیلی خوب، فردا صبح می‌آوریمش خانه.»
شوهرش گفت: «دلم چای می‌خواهد.» و به دست‌شویی رفت.
زن به سختی خم شد، چند تا ورق بازی و یکی دو تا عکس را که از روی راحتی به زمین افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پیک، آس پیک، السا«9» و نامزد گنده‌اش.
مرد سردماغ برگشت، با صدای بلندی گفت: «فهمیدم چه‌کار کنیم. اتاق خواب را به او می‌دهیم. هرکدام نیمی از شب را پیش او می‌مانیم و نیمی دیگر را روی این راحتی می‌خوابیم. به نوبت. از دکتر می‌خواهیم دست کم هفته‌ای دوبار به دیدنش بیاید. شازده هرچه می‌خواهد بگوید. البته حرفی هم ندارد، چون این‌طوری ارزان‌تر تمام می‌شود.»
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن‌ها در آن ساعت شب عجیب بود. دمپایی مرد از پای چپش بیرون آمده بود و او ایستاده وسط اتاق، مثل بچه‌ها، بی‌دندان، به زنش خیره شده بود و در پی دمپای پاشنه و پنجه‌ی پایش را روی زمین می‌کشید. چون زن بهتر انگلیسی حرف می‌زد. تلفن‌ها را او جواب می‌داد. دختری با صدای زیر ضعیفی گفت: «می‌شود با چارلی صحبت کنم؟»
«چه شماره‌ای گرفته‌اید؟ نه. شماره درست نیست.»
با ملایمت گوشی را گذاشت. دستش به سوی قلب فرسوده‌ی خسته‌اش رفت.
گفت: «ترساندم.»
مرد لبخند سریعی زد و بی‌درنگ هیجان‌زده حرفش را از سر گرفت. به محض این‌که صبح بشود، او را می‌آورند. کاردها را می‌بایست در یک کشوی قفل‌دار گذاشت. پسر حتی در بدترین حالت‌ها کسی را تهدید نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صدای جوان بی‌حالت نگران سراغ چارلی را گرفت.
«شماره را عوضی گرفته‌اید. بهتان می‌گویم اشتباهتان چیست: حرف o را به جای صفر می‌گیرید.»
بر سر بساط جشن چای نامنتظر نیمه‌شب خود نشستند. هدیه‌ی تولد روی میز بود. مرد چای را هورت می‌کشید، صورتش گل ‌انداخته بود، گه‌گاه لیوانش را می‌گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روی ماه گرفتگی بزرگ سرش برجسته‌تر شده بود، با این‌که صبح اصلاح کرده بود، ته ریش نقره‌فامی روی چانه‌اش برق می‌زد. تا زن یک لیوان چای دیگر برایش بریزد، او عینکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسی مجدد شیشه‌های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب‌های مرطوب و بدقواره‌اش برچسب‌های خوانای روی شیشه‌ها را با صدای بلند هجی‌کنان می خواند: زرد‌آلو، انگور، آلوسیاه، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.
—————————————
پانویس‌ها:
1.Sol
2.Issac
3.Rebacca Borisovna
4.Soloveichik
5.Minsk
6.Herman Brink
7.Rosa
8.Solov
9.Elsa

ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabokov)
مترجم: مریم خوزان

از مجموعه‌ی داستان کوتاه: «از این زمان از آن مکان»
درباره نویسنده:
ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabokov) در سال 1899 در سنت پترزبورگ روسیه به دنیا آمد. در کودکی سه زبان روسی و فرانسه و انگلیسی را آموخت. در سال 1919 به انگلستان رفت و در سال 1922 از کالج ترینیتی کمبریج در رشته زبان‌های رومی و اسلاوی فارغ‌التحصیل شد. تقریباً در همین دوره به انتشار اشعار و داستان‌ها و مقاله‌هایش به زبان روسی با نام مستعار «و.سیرین (V.sirin) » پرداخت. در پی حمله‌ی هیتلر به اروپای غربی در سال 1940 به ایالات متحده امریکا مهاجرت کرد و در سال 1945 تبعه‌ی آن کشور شد. او در کالج‌ها و دانشگاه‌های امریکایی به تدریس اشتغال داشت و آثارش را در مجله‌های امریکایی منتشر می‌کرد. در سال 1955 پس از انتشار رمان لولیتاLolita  به شهرت رسید. در سال 1959 از پیشه‌ی تدریس دست کشید تا همه‌ی وقت خود را صرف نوشتن کند. به‌همین دلیل به‌همراه خانواده‌اش در سویس اقامت گزید. ولادیمیر ناباکف در سال 1977 درگذشت.
برخی از آثار ناباکوف به زبان انگلیسی عبارتند از:
(1941)the real life Sebastian knight که اولین رمان او به زبان انگلیسی است؛ (1951) Conclusive Evidence که یادآور کودکیش در روسیه است؛ (1957)Pnin هجوی درباره‌ی یک پروفسور مهاجر روسی در امریکا؛ (1958 Nabokov’s Dozen(مجموعه‌ی سیزده داستان کوتاه، (1962) Pale Fire( هجوی درباره‌ی زندگی دانشگاهی؛ و…
ناباکف همچنین رمان اوژن اونه‌گین پوشکین را در سال 1963 به انگلیسی ترجمه کرد که خودش آن‌را «کار بزرگ زندگیم» خواند و با هم‌کاری پسرش بسیاری از داستان‌ها و رمان‌های اولیه روسی خود را به انگلیسی ترجمه کرد.
دانش زبانی و مطالعه گسترده‌ی ناباکف درباره‌ی ادبیات جهان زمینه‌ساز سبک ادبی او بود. معمولاً مضامین روان نژندی و پارانوئیدی در تاروپود آثار او وجود دارد. نوآوری‌های آگاهانه در زبان، مشخصه سبک او محسوب می‌شود.
در داستان «ایما و اشاره‌ها» جهان از دید شخصیتی روان‌نژند نظامی از نشانه‌هاست که او تفسیر می‌کند و «خلاف عادت (Paradox) »این است که خواننده هم در این تفسیر درگیر می‌شود.

آواها

بستن ِ پنجره لازم بود: باران به قرنیز کف پنجره می‌خورد و پخش می‌شد روی کف چوبی اتاق و صندلی‌های بازودار. با آوایی سرخوش و سلیس ، خیالات سیمین بی‌انتها با شتاب از میان باغ، از میان شاخ و برگ‌ها، از میان ریگ‌های نارنجگون می‌گذشتند. ناودان تلق‌تلق می‌کرد و راهش گرفته می‌شد. تو باخ می‌نواختی. پیانو بالِ لاک‌الکلی‌اش را گشوده بود، زیر بالش چنگی خوابیده بود و چکش‌هایی از میان رشته‌های چنگ، موج‌گونه در حرکت بودند. قالیچه‌ی ابریشمین چین‌های خشن می‌خورد مادام که از انتهای پیانو سر می‌خورد و قطعه‌ی موسیقی گشوده را روی کف اتاق می‌چکاند. گاه به گاه از میان جنون آنیِ فوگِ باخ حلقه‌ی تو جلینگ‌جلینگ می‌کرد روی کلید‌ها، مدام و بی‌وقفه، شکوهمندانه، رگبار ماه ژوئن شیشه‌های پنجره را شلاق می‌زد. و تو، بدون بازایستادن از نواختن‌ات، و با نوسان آهسته‌ی سرت، فریاد می‌زدی، درست همگام با ضرب‌های آهنگ: « باران، باران، … من می‌خواهم بر آن غلبه کنم…»
اما تو نمی‌توانستی.
با کنار ‌زدن صفحه‌های گرامافونی که روی میز بِمانِ تابوت‌های مخملین خوابیده بودند، من تماشایت می‌کردم و به موسیقی گوش می‌دادم، به باران. احساسی از تازگی همچون رایحه‌ی میخک‌های صدپرِ نمناکِ سر‌بر‌آورده از درون من می‌چکید به همه جا، از قفسه‌ها، از بال پیانو، از الماس‌های دوک‌مانند چلچراغ.
من احساسی از سکون و آرامشی مستانه داشتم، چنان که رابطه‌ای آهنگین می‌دیدم میان اوهام سیمین باران و شانه‌های خمیده‌ی تو که رعشه می‌گرفتند وقتی که انگشتانت را به درون چلچراغ موج‌دار فرو می‌کردی. و وقتی من عمیقن به درون خودم عقب می‌نشستم تمامی دنیا این‌گونه می‌نمود: همگن، هم‌خوان، در قیدِ قوانین هماهنگی. من خودم، تو، میخک‌های صدپر، در آن لحظه همگی هم‌آوایان عمودیِ روی خط‌های حامل موسیقی شده بودیم، دریافتم که همه چیز در دنیا تاثیر یک به یک حرف‌های یکسانی بودند در‌بر‌گیرنده‌ی گونه‌های دیگرگونه‌ی هم‌نوایی‌ها: درختان، آب، تو… همگی همبسته، همسنگ، الهی بودید. تو بلند شدی. باران هنوز نور خورشید را پایین می‌آورد. چاله‌ها همچون حفره‌هایی در ریگ‌های تاریک می‌نمودند، روزنه‌هایی به سوی بهشت‌هایی که پیش از این به زیر زمین سر خورده بودند. روی یک نیمکت، درخشان همچون ظروف چینیِ دانمارکی، خوشی‌های از‌ یاد رفته‌ات خوابیده بودند. رشته سیم‌های پیانو از باران مدام به قهوه‌ای برگشته بودند، و قاب‌ها به شکل هشتِ انگلیسی درآمده بودند.
وقتی ما وارد کوچه‌ی باریک شدیم، از آمیزه‌ی سایه‌ها و رایحه‌های پوسیدن قارچ‌ها کمی احساس سرگیجه کردم. من تو را به درون یک باریکه‌ی نورِ اتفاقی ِ آفتاب فرا خواندم. تو زانوهای زننده و رنگ‌پریده داشتی، و چشمانی با نگاهی مبهم. وقتی سخن می‌گفتی، می‌خواستی هوا را با لبه‌ی دستان کوچک‌ات بشکافی با رخشش دستبندت روی مچ ِ باریک‌ات. موهایت می‌گداختند زمانی که با هوای روشن از فروغ ِ آفتاب که پیرامون موهایت به رعشه درآمده بود، می‌آمیختند. تو زیادی سیگار می‌کشیدی، عصبی، و دودش را از راه حفره‌های بینی‌ات بیرون می‌دادی، مادام که خاکسترش را با تلنگری می‌ریختی. ملک اربابی شما در پنج ورستی ِ مال ما بود. درون آن پر ‌انعکاس و باشکوه و ملیح بود. عکسی از آن در مجله‌ی خوش‌نمای متروپالیتن به نمایش در‌آمده بود. می‌شود گفت هر صبح، می‌پریدم روی صندلی سه گوش چرمی‌ دوچرخه‌ام و با گذشتن از هر راهی صدای خشک ِ خش و خش ِ برگ‌ها را منجر می‌شدم، از میان ِ درختان بعد در درازای بزرگراه، و از میان دهکده بعد در درازای راهی دیگر به سوی تو. تو روی نیامدن همسرت در ماه سپتامبر حساب می‌کردی. و ما از هیچ‌چیز نمی‌ترسیدیم، تو و من — بی‌هراس از بدگویی‌های پیش‌خدمت تو، بی‌هراس از بدگمانی‌های خانواده‌ی من. هریک از ما به گونه‌ای دیگر به سرنوشت اعتماد می‌کردیم.
دوست‌داشتن ِ تو کمی بی‌صدا بود، همچنان‌که آوای تو این‌گونه بود. شاید یکی بگوید تو گوشه‌چشمی دوست داشتی، و هرگز سخنی درباره‌ی دوست‌داشتن نمی‌گفتی. تو یکی از آن زنان ِ از روی عادت کم‌حرف بودی، به خاطر آن سکوتی که آدمی تنداتند به آن خو می‌گیرد. اما گاه به گاه چیزی از درونت به بیرون فوران می‌کرد. بعدش بِخشتاین غول‌پیکرِ تو بمانِ تندر می‌غرید وگرنه با ابهامی خیره به روبه‌رو می‌ماند و تو برایم از حکایتی خنده‌دار می‌گفتی که از همسرت یا از همراهان نظامی‌اش شنیده بودی. من دستانت را به یاد می‌آورم — دست‌های کشیده، رنگ‌پریده، با آن رگه‌های آبی‌فام.
در آن روز سرخوش، که باران شلاق می‌زد و تو به گونه‌ی شگفتی‌باری خوب می‌نواختی، سایه‌روشنی از چیز محوی که به گونه‌ای نادیدنی بعد ِ هفته‌های نخستین ِ عشق‌مان میان ما طلوع کرده بود به ما رو کرد. دریافتم که تو هیچ غلبه‌ای بر من نداری، چرا که تنها تو نبودی که عاشق من بودی بلکه تمامی زمین عاشق‌ام بودند. آن‌گونه که انگار روح من به حس‌گر‌های حساس بی‌شماری گسترش یافته بود. و من درون هرچیزی زندگی می‌کردم، ادراکِ هم‌زمانِ آبشار نیاگارا در حال غرش در ماورایِ دور اقیانوس و بارش قطرات طلایی پهن شده، چکه‌کنان و زمزمه‌کنان در باریکه راهِ کوچه، خیره شدم به پوست رخشان درخت غان و یک‌باره آن را به جای بازوانم یافتم، به تسخیرشان درآورده بودم، شاخه‌های شیب دار را پوشانده با برگ‌های کوچکِ نمناک، و به جای پاهایم، هزار ریشه‌ی نازک و ظریف به هم‌ تنیده درون زمین، در حال درکشیدن زمین. می‌خواستم خودم را به درون تمام طبیعت ببرم، برای تجربه‌ی آن‌چه که همچون یک قارچِ بِلِتوسِ قدیمی می‌نمود با پهلوی نرم زردرنگ‌اش، یا برای تجربه‌ی یک سنجاقک، یا تجربه‌ی گوی آتشین آفتاب. بسیار احساس سرخوشی می‌کردم که یک‌باره خنده‌ام گرفت و روی شانه و پشت گردن‌ات را بوسیدم. حتا خواسته بودم شعری را بلند از خاطرم برایت بخوانم، اما تو از شعر بیزار بودی.
تو با لبخنده‌ای باریک خندیدی و گفتی: «این بعد از باران خوب است.» سپس لحظه‌ای فکر کردی و افزودی: «می‌دانی، من درست به یاد می‌آورم — من امروز به صرف چای دعوت شده بودم در… اسمش چی بود… پال پالیچ . واقعن ملال‌آور بود. اما تو که می‌دانی من باید بروم.»
پال پالیچ از آشناهای قدیمی من بود. ما با هم در حال ماهیگری بودیم که یک‌باره او با صدای زیرِ غژغژ‌کننده‌ای این‌طور شروع کرد: «زنگ‌های غروب ». من خیلی به او مشتاق بودم. قطره‌ای گداخته از روی برگی درست توی لب‌هایم فرو افتاد. من میل دارم همراهی‌ات کنم…
تو شانه بالا انداختی، آن‌جا ما تا مرز دیوانگی خسته و درگیر ملال خواهیم بود. این ترسناک است. به مچ دستت خیره شدی و آه کشیدی. زمان رفتن فرا رسیده، من باید کفش‌هایم را عوض می‌کردم. در تخت خواب محو و مه‌آلودت، اشعه‌ی خورسید رخنه‌کنان به چشمان کور‌های ونیزی، دو نردبامِ طلایی روی کف اتاق شکل داده بود. تو با آن آوای بی‌صدایت چیزی گفتی. آن برِ پنجره، درختان نفس می‌کشیدند و با صدای خش و خشی خشنود، نم‌نمِ باران را می‌چکاندند. و من، در حال خنده به آن خش‌خش، با خونسردی و بی‌اشتیاق در آغوش گرفتم‌ات.
جریان از این قرار بود. گردش‌گاه شما، چمن‌زار شما، در یک سوی رودخانه بود و در سوی دیگر دهکده قرار داشت. بزرگراه در بعضی جاها شیار‌های عمیقی برداشته بود. مرداب، بنفشه زار ِشادابی بود، و در شکاف میان بنفشه‌ها، آبی، شبیه‌ِ شیرقهوه‌ی حباب‌دار نمایان بود. سایه‌های کجکیِ کنده‌های سیاه‌سوخته‌ی درختان، با صراحت خاصی گسترده بودند. ما از توی سایه در امتدادِ یک مسیر لگدمال‌شده قدم‌زنان می‌رفتیم، از کنار یک خوار و بار فروشی گذشتیم، از کنار یک مهمان‌خانه با یک تابلویِ زمردی، از کنار حیات‌های آفتاب‌گیر که رایحه‌ی کودهای کشاورزی و بوی یونجه‌ی تازه از خود ساتع می‌کردند.
ساختمان مدرسه نو بود، ساخته شده از سنگ، با افراهایی که دورتادورش را گرفته بود. در آستانه‌ی مدرسه گوساله‌های سپید زنی روستایی سوسو می‌کردند مادام که او داشت پارچه‌ی ژنده‌ای را درون یک سطل می‌چلاند.
تو پرسیدی «پال پالیچ هست ؟» زن با صورت کک‌مکی و موهای روبان‌بسته، با چشمان نیمه‌بازش رو به آفتاب جواب داد: «اوناها، اوناها.» سطل تلق‌تلق می‌کرد وقتی که زن آن را با پاشنه‌هایش هل می‌داد. «بیایید تو خانم. آن‌ها باید در کارگاه باشند.»
ما با تلق و تلوق کفش‌‌هایمان در امتداد تالار ورودی ِ تاریکی روانه شدیم، بعد روانه یک کلاس باز و فراخ شدیم. در حال رد‌شدن چشمم به یک نقشه‌ی لاجوردی افتاد، و با خودم فکر کردم، همین است که تمام روسیه آفتاب‌گیر و فریبنده است… در یک گوشه، تکه‌های گچِ لگدمال‌شده چشمک می‌زدند. کمی دورتر، در کارگاهِ کوچک، بوی لذت‌بار سریشمِ نجاری و خاک‌اره‌ی کاج هوا را آکنده بود. ساق چپ‌اش، بی‌پوشش، پف‌کرده و خیس عرق، پهن بود. پال پالیچ از سر شوق با تخته‌سفیدِ فرسوده ور‌می‌رفت. سر‌ ِ بی‌مو و نمناکش در اشعه‌ی غبارآلودی از نور آفتاب عقب و جلو می‌رفت. در کف کارگاه زیرِ میزِ کار، تراشه‌های چوب بمانِ موهای نرم و نازک پیچ می‌خوردند.
با صدای بلند گفتم: «پال پالیچ شما مهمان دارید.»
یکه خورد، دستپاچه شد، یک ماچ مودبانه ارزانی دست تو که با ژستی آشنا و با بی‌میلی پیش آورده بودی کرد، و هم‌چون همیشه، انگشتان نمورش را توی دستم چپاند و تکانی به آن داد. انگار که چهره‌اش را با گل رس ِروغنی سرشته بودند، با خمودگی‌ها و چین و چروک‌های غیر منتظره.
با خنده‌ای گناه‌کارانه گفت: «می‌بخشید، من لباس به تنم نیست، می‌دانید که.» و چنگ انداخت به تکه‌ای از آستین‌های پیراهنی که هم‌چون استوانه‌هایی پهلو به پهلوی هم روی قرنیز کف پنجره ایستاده بودند و با شتاب آن‌ها را پا کرد. با برقابرق‌ِ دستبندت پرسیدی: «روی چی کار می‌کنید؟» پال پالیچ توی ژاکت‌اش با حرکتی فراگیر کشمکش می‌کرد. «هیچ چی، فقط از سر بیکاری.» تند و دستپاچه حرف می‌زد و کمی روی صامت‌های لبی لکنت داشت. شبیه یک قفسه‌ی کوچک بود. « هنوز تمام نشده. هنوز باید بهش سمباده و لاک‌الک بزنم. اما یک نگاهی بهش بکنید. من صداش می‌کنم چابک … » با کف دستان به هم چسبانده‌اش با حرکتی شبیه حرکت نخ‌ریسی یک هلی‌کوپتر مینیاتوری چوبی را به پرواز درآورد که با صدای وزوزی در اوجِ پرواز تکان‌های تندی می‌خورد و سرآخر هم سقوط کرد.
سایه‌ی لبخندی مودبانه سراسر چهره‌ات را درنوردید.
«اوه، منِ احمق»
پال پالیچ دوباره شروع کرد: «دوستان من شما در طبقه‌ی بالا انتظار مرا می‌کشیدید… این در غژغژ می‌کند. متاسفم. بگذارید اول من بروم. من هول شدم، آخر این‌جا خیلی به هم ریخته است. »
همین که ما شروع به بالا‌رفتن از راه‌پله‌ی غژغژکنان کردیم تو به انگیسی گفتی : «فکر می‌کنم او فراموش کرده که مرا دعوت کرده.» من از پشت تماشایت می‌کردم، قطع‌های ابریشمین پیراهنت را. از جایی در زیر پله‌ها، شاید از حیاط، صدای طنین‌دار زنی روستایی آمد: گروسیم! هی گروسیم! و ناگهان به شدت برایم روشن شد که در طی قرن‌ها‌قرن، جهان شکوفا شده بود، پژمرده شده بود، به هم تابیده بود، به تنهایی دگرگون شده بود تا این‌که حالا، در این لحظه، شاید آمیخته و گداخته ریخته بود به درون هم‌خوانی عمودی صدایی که زیر پله‌ها طنین‌انداخته بود، لرزش سرشانه‌های ابریشمین تو، و بوی خوش تخته‌چوب‌های کاج.
اتاق پال پالیچ آفتابی و قدری گرفته بود. فرش سرخی که شیری طلایی در میانه‌اش گلدوزی شده بود به دیوار بالای تخت‌خواب میخ شده بود. روی دیوار دیگری، پاره‌ای از آنا کارنین ، قاب‌گرفته و آویخته بود، طوری که الگو‌های تاریک و روشنِ حروف چاپی با قراردهی هوشمندانه‌ای از خطوط، چهره‌ی تولستوی را شکل می‌داد. در حین این‌که میزبان ما دست‌هایش را از روی خوشی به هم می‌سایید، تو را روی صندلی نشاند. همین که این کار را کرد، گرامافون روی میز را با اشاره‌ی گوشه‌ی ژاکت‌اش از کار انداخت. بعد برش گرداند به حالت اول. چای، ماست، و مقداری بیسکوییت بی‌مزه دیده می‌شدند. از توی کشوی کمد، پال پالیچ یک قوطی گل‌گلی شکلات تخته‌ای ِ لندرین بیرون آورد. وقتی که خم شد، نمایی از پوست کرک‌دار دور گردنش برجسته شد. پایینِ تار عنکبوتی روی لبه‌ی پنجره یک زنبور زرد مرده به چشم می‌خورد. به یک‌باره در حالی‌ که صفحه‌ی روزنامه‌ای را که با خونسردی از روی یک صندلی برداشته بودی، به خش و خش درمی‌آوردی، پرسیدی: « سارایوو کجاست؟»
پال پالیچ در حالی که داشت چای می‌ریخت، پاسخ داد: « در صربیاست.»
و با دست‌های لرزان‌اش، با احتیاط، فنجانی با پایه‌ی نقره را که بخار ازش بلند می‌شد به دستِ تو داد. «پیدایش کردم. ممکن است کمی بیسکوییت به شما پیشنهاد کنم؟…»
«و آن‌ها برای چی بمب می‌اندازند؟»
پال پالیچ شانه بالا انداخت و مرا نشان داد. برای صدمین بار یک وزنه‌یِ شیشه‌ایِ خیلی بزرگ را وارسی کردم. وزنه‌یِ شیشه‌ای پس زمینه‌ی صورتی نیلگون داشت و کلیسای جامع سنت ایزاک با دانه‌های شنی زرین آذین شده بود. خندیدی و با صدای بلند خواندی، «دیروز، سوداگری از اتحادیه‌ی دوم به نام یِرونیش در کافه کویزیزانا دستگیر شده. نتیجه این‌که یرونیش به بهانه‌یِ …» تو باز خندیدی: «نه، بی‌خیالی شرم‌آوره.»
پال پالیچ داشت سراسیمه می‌شد، صورتش با ته‌رنگی قهوه‌ای رو به سرخ‌شدن گذاشته بود. قاشقش را انداخت. برگ‌های افرا به یک‌باره در کنار پنجره شروع به درخشیدن کردند. ارابه‌ای تلق‌تلق‌کنان می‌گذشت. از جایی نامعلوم صدایی نازک و سوزناک می‌آمد: بستنی !
او شروع به صحبت درباره‌ی مدرسه کرد، درباره‌ی مستی، درباره‌ی قزل‌آلایی که در رودخانه پدیدار شده بود. من شروع کردم به وارسی او، چنان احساسی داشتم که انگار واقعن برای اولین بار او را می‌دیدم، گرچه ما آشناهای قدیمی بودیم. تصویری از او از اولین رویارویی ما، باید اثری روی ذهنِ من گذاشته باشد که هرگز تغییر نکرده است. هم‌چون چیزی که آن را می‌پذیریم و کم‌کم بدل به عادتی در ما می‌شود. وقتی به گونه‌ای گذرا به پال پالیچ فکر می‌کردم، به دلایلی این احساس را داشتم که او نه تنها یک سبیل جوگندمی‌داشت بلکه حتا ته‌ریشی به همان رنگ هم داشت. یک ریشِ خیالی ویژگی صورت‌های روسیِ بسیاری است. حالا، با دادن چهره‌ای ویژه به او، البته اگر بتوان چنین چیزی گفت، با چشمی درونی می‌دیدم که درواقع چانه‌ی او گرد و بی‌مو بود و چاکی محو به دو نیم‌اش کرده بود. یک بینی فربه داشت و من روی پلکِ چپ‌اش خالِ گوشتیِ جوش‌مانندی می‌دیدم، با اشتیاقِ شدیدی دوشت داشتم این تصویر را قطع کنم — اما قطع‌کردن به معنی کشتن بود. آن دانه‌ی کوچک، به تمامی با جلوه‌ی خاصی او را در بر می‌گرفت، وقتی من همه‌ی این‌ها را فهمیدم، و همه چیز ِ او را وارسی کردم، کوچک‌ترینِ تکان‌ها را به خودم دادم، انگار سقلمه‌ای که به روحم زده شده بود و آن را رو به پایین لغزانده و سرانده بود به درون پال پالیچ، مرا در درون او آسوده کرده بود و اگر گفتن‌اش درست باشد به احساسی از درون وادارم کرده بود، آن اثر روی پلک‌های چین‌دارش، یقه‌های آهارزده‌یِ پیراهنش و خزیدنِ تنداتند از میان دیدِ عریانش. من تمامی او را با چشمان زلال و سیال وارسی کردم. شیر طلایی ِبالای تخت‌خواب، حالا، به چشمم یک آشنای قدیمی می‌آمد، انگار که از بچگی روی دیوار اتاق من آویخته بوده. کارت‌ پستال‌های رنگی، محصور در شیشه‌های محدب‌شان، شگفتی‌بار و شاداب و شادمان شده بودند. این‌گونه نبود که تو روبه‌روی من می‌نشستی، در صندلی ِدسته‌دار ترکه‌ای وارفته‌ای که پشت من به آن خو گرفته بود، کسی نبود مگر خانم نیکوکار مدرسه، بانوی کم‌حرف و با وقار که من به سختی می‌شناختم‌اش. و به یک‌باره با سرخوشی و سبکی یک‌سانی از حرکت، من به درون تو هم خرامیدم، و روبانی را دیدم که بالای زانوهایت بندِ جوراب‌ات کرده بودی، کمی بالاتر تحریک پارچه‌ی پاتیس، و این فکر که دهکده‌ی شما ملال‌آور است، زیادی گرم است، طوری که آدم دلش سیگار می‌خواهد. در آن لحظه تو روکشی طلایی از کیف‌ات درآوردی و سیگاری به چوب‌سیگارت بند کردی. و من درون هر چیزی بودم– تو، سیگار، چوب سیگار. پال پالیچ در حال تقلای ناشی‌گرانه‌ای با چوب‌کبریت‌اش، با وزنه‌ی شیشه‌ای و با زنبور مرده‌ی روی لبه‌ی پنجره بود.
سال‌های بسیاری سپری شده، و من نمی‌دانم در حال حاضر او کجاست. پال پالیچ ِ کم‌رو و بادکرده. یک‌وقت‌هایی گرچه آخرین چیزی است که من درباره‌اش فکر می‌کنم، در رویایی او را می‌بینم، انتقال‌ یافته به حال‌ و هوای وجود فعلی‌ام، با حالتی خرده‌گیر و خندان وارد اتاقی می‌شود، پانامایِ محو و از بین‌رفته در دستانش. هنگام قدم‌زدن دولا می‌شود. عرقِ سر برهنه و گردن سرخ‌اش را با دستمالی بسیار بزرگ پاک می‌کند. و وقتی من خوابش را می‌بینم تو همواره خواب‌هایم را در می‌نوردی، به کندی، با روپوشِ ابریشیمی کمر‌باریکی به تن.
در آن روز ِ به گونه‌ی شگفتی‌باری شاد، من پرحرفی نکردم. تکه‌های لیز قزل‌آلا را قورت می‌دادم و می‌کوشیدم تا هر صدایی را بشنوم. وقتی پال پالیچ ساکت می‌شد من می‌توانستم اشتیاق و اشتهای معده‌اش را بشنوم– یک جیغ شادمانه، و در ادامه‌ی آن صدای قلپ قلپی نازک. از این رو با ژست سخنرانی گلویش را صاف می‌کرد و با شتاب آغاز به صحبت درباره‌ی چیزی می‌کرد. لکنت‌کنان، سردرگم ِ واژه‌ای درست، اخم می‌کرد و با انگشتانش روی میز ضرب می‌گرفت. تو لم داده بودی به یک صندلیِ بازودار کوتاه، ساکت و بی‌احساس. با بی‌اعتنایی سرت را برگرداندی و آرنج استخوانی‌ات را بلند کردی. همان آن که داشتی از پشت به موهایت گلِ سر می‌زدی از زیر مژگانت چشم انداختی به من. تو فکر می‌کردی، من در برابر پال پالیچ احساس دستپاچگی می‌کردم از آنجا که تو و من با هم رسیده بودیم، او شاید کوره ‌خبری درباره‌ی رابطه‌ی ما داشت و من مات این که تو غرق این فکر بودی بودم، و مات این حالت مالیخولیایی و تیره و تار: سرخ‌شدن ِ پال پالیچ وقتی که تو عمدن همسرت و کارش را یادآور می‌شدی.
روبه‌روی مدرسه، اخرایِ گرم خورشید در کنار افراها می‌درخشید. پال در آستانه دولا شد، به نشانه‌ی احترام به ما که سرزده آمده بودیم، یک بار دیگر در راهرو دولا شد، روی دیوار بیرونی دماسنجی سپید– بلوری برق می‌زد.
وقتی ما دهکده را ترک کردیم، از روی پل رد شدیم و مسیری را به طرف خانه‌ی شما بالا رفتیم، من از زیر بازو‌یت گرفته بودم و تو با آن خنده‌ی یک‌بری‌ِ خاص خودت بهم گفتی که خوشحالی. ناگهان هوس کردم که از چین و چروک‌های کوچک پال پالیچ به تو بگویم، درباره‌ی سنت ایزاک پولک‌دوزی شده. اما همین که شروع کردم احساس کردم که واژگان نادرست، به سویم هجوم می‌آوردند واژگان غریب و نامانوس و وقتی که تو از روی دلسوزی گفتی «تباه» من موضوع را عوض کردم. من می‌دانستم تو به چه چیزی نیاز داشتی: احساسات‌ِ ساده، واژگان ِ ساده. سکوت تو بی‌تقلا و بی صدا بود. بمان سکوت‌ِ ابرها یا سکوت گیاهان. تمامیِ سکوت شناسایی یک راز است. درباره‌ی تو چیزهای بسیاری بود که رمز‌آلود می‌نمود. کارگری با پیراهنی پف‌کرده، به گونه‌ای طنین‌انداز و با جدیت داشت داس‌اش را تیز می‌کرد. پروانه‌ها بالای گل‌های دِرونشده‌ی نکبتی معلق بودند. در امتداد مسیر، دختری با یک شال‌ِ سبز ِ رنگ‌پریده روی شانه‌هایش، و با گل‌های داوودی‌ِ روی موهای تیره‌اش از روبه‌رو می‌آمد. من پیش از این او را سه بار یا بیشتر دیده بودم، و گردن باریک و برهنه‌اش در ذهنم نقش بسته بود. زمانی که از کنار ما رد شد، با چشمان کجکیِ برهنه‌اش تو را لمس کرد. بعد، از آب‌رو‌ ِ کنار راه با دقت و احتیاط بسیار گذشت و کنار درختان توسکا ناپدید شد. رعشه‌ای نقره‌فام به تار و پود ماتِ شاخ و برگ پاشید. گفتی: «من حتم دارم که آن دختر به تنهایی یک پیاده‌روی عالی در پارک من داشته است.» همین بود که من از این گردش‌گران نفرت داشتم. یک سگ خانگی، ماده سگی پیر و فربه به دنبال صاحبش تاتی‌‌کنان می‌آمد. تو سگ‌ها را می‌پرستیدی. سگ کوچک با گوش‌های خوابانده، روی شکم‌اش به سوی ما وول می‌خورد. داشت زیر آن دستت که پیش آورده بودی چرخ می‌زد و زیر شکم‌ میخکی‌اش را که خال‌های خاکستری رویش نقش بسته بود نشان می‌داد. تو با صدای خاص نوازشگر–برآشوبنده‌ات گفتی: «وای چقدر تو دل‌بری می‌کنی.»
ماده‌سگ، مدتی به دور خودش غلتید، یک پارس ظریف و کوچک کرد و تاتی‌کنان از میان آب‌راه دررفت. زمانی که ما به دروازه‌ی کوتاه پارک نزدیک می‌شدیم، تو هوس کردی سیگار بکشی، اما بعد از زیر و رو کردن کیف‌ دستی‌ات، به نرمی گفتی: چقدر احمق‌ام من. چوب‌سیگارم را آن‌جا جا گذاشتم. و شانه‌ی مرا لمس کردی. «عزیزم می‌ری برام بیاریش وگرنه من نمی‌تونم سیگار بکشم.» همین که مژگان لرزان و خنده‌ی کوچک‌ات را می‌بوسیدم خندیدم.
تو از پی من داد زدی: فقط زودتر! من به دو، راهی شدم، نه به این خاطر که عجله‌ای در کار بود بلکه برای این‌که هرچیزی پیرامون من در حال دویدن بود. رنگین‌کمان شاخ‌ و برگ‌ها، سایه‌ی ابرها روی گیاهان نمناک، گل‌های ارغوانی، سراسیمه‌‌ی برگ‌های‌شان توی آب‌راهه، رو به روشنایی ماشین چمن‌زنی.
حدود ده دقیقه بعد، از نفس‌افتاده، پله‌های ساختمان مدرسه را بالا می‌رفتم. در ِ قهوه‌ای را با مشت کوبیدم. از توی اتاق جیغ یک فنر تخت خواب آمد. من دستگیره را چرخاندم، اما در قفل بود. صدال لرزان پال پالیچ آمد: کی اون‌جاست؟
فریاد زدم:« زود باش دیگه، بگذار بیام تو ! » فنر تخت‌خواب دوباره صداش درآمد، و در ادامه صدای پاهایی بدون پاپوش. «برای چی خودت رو اون تو حبس کردی پال پالیچ؟» بی‌وفقه نگاهم به چشمان سرخش افتاد. «بیا تو…بیا تو… از دیدنت خوشحالم. من خواب بودم دیدی که. بیا تو دیگه.» در حالی که سعی می‌کردم نگاهم به او نیفتد گفتم: «ما چوب سیگارمان را این‌جا جا گذاشتیم.» تا دست آخر لوله‌ای با لعاب سبز از زیر صندلی بازودار پیدا کردیم. چپاندم‌اش توی جیب‌ام. پال پالیچ داشت توی دستمالش ترومپت می‌زد، همین که سنگینی بدنش را می‌انداخت روی تخت، ناگهان گفت: «اون یک شخص تعجب‌ برانگیزه.» آهی کشید و کجکی نگاهم کرد. «چیزی درباره‌ی زنان روسی هست، یک ویژگی» پال پالیچ همه‌ی چین‌های صورتش را بالا انداخت و پیشانی‌اش را پاک کرد. « یک ویژگی»– ناله‌ای نجیبانه از خودش ساتع کرد. — «روح خودقربانی‌گری. چیزی والاتر از این در دنیا وجود ندارد. آن ظرافت فراعادت، روح والایِ فراعادتِ خودقربانی‌گری. دستانش را نزدیک سرش برد و تن به خنده‌ای تغزلی داد.
« فراعادت…» مدتی سکوت کرد و بعد پرسید، البته با لحنی دیگرگونه، لحنی که اغلب مرا به خنده می‌انداخت، «و چه چیز دیگری هست که باید به من بگویی، دوست من؟» درحال گفتن چیزهایی آکنده از حرارت، چیزهایی که او نیاز به شنیدن‌شان داشت، احساسی بمان‌ِ بغل‌کردنش داشتم: «تو باید بروی قدم بزنی پال پالیچ، چرا دل‌گرفته توی این اتاق دلگیر؟» او موجی موهن به دست داد. «من دیده‌ام همه‌ی آن چیزهایی را که قرار بر دیدنشان هست. تو با این حرف‌هایت کاری نمی‌کنی مگر این‌که به تمامی این‌جا را از حرارت می‌اندازی…» چشم‌های پف‌کرده‌اش را پاک کرد و سبیل‌اش را با حرکتِ رو به پایین دست‌هایش تاب داد. « شاید امشب بروم ماهیگیری» خال جوش‌مانندِ روی پلک چین‌خورده‌اش درهم رفت. یکی باید ازش می‌پرسید، «پال پالیچ عزیز، چرا همین حالا با صورت فرو برده توی بالش خواباندی خودت را؟ چرا گریه می‌کنی در روزی بمان امروز، با این آفتاب نازنین و گودال‌های آکنده از آب باران، بیرون…»
خیره‌ی گیلاس‌های از یاد رفته، تولستوی بازسازی‌شده با حروف‌ چاپی، و پوتین‌هایی با گره‌های گوش‌مانند زیر میز، گفتم: «خوب من باید بروم پال‌ پالیچ،».
دو تا حشره روی کف قرمز اتاق نشستند. یکی پرید روی دیگری. ویز ویز کردند و از هم گریختند. پال پالیچ با بازدمی آهسته گفت: «رنجشی در کار نیست،» به سرش تکانی داد. «من می‌سوزم و می‌سازم، تو برو، نگذار پیش خودم نگه‌ات دارم.»
من دوباره در امتداد مسیر، پهلو به پهلوی درختان توسکا می‌دویدم. احساس می‌کردم غرق در اندوه دیگری شدم، که با اشک‌های او گداخته بودم. احساسم از آنْ شادمانه‌ها بود، که به ندرت از آن پس چنان تجربه‌هایی داشته‌ام. در چشم‌انداز درختان خموده، دست‌پوشی سوراخ، چشم یک اسب. شادمانه بود از آن‌جا که جریانی بود هم‌آوا. شادمانه بود چنان‌که هر حرکتی یا هر تابشی شادمانه بود. برای اولین بار من تکه‌تکه شده بودم به هیئت یک میلیون هستنده و ماده. من امروز یکی هستم، شاید فردا دوباره متلاشی شوم. تا زمانی که هر چیزی در جهان سرازیر شود، زیر و بم شود. آن روز من روی تاج یک موج بودم. می‌دانستم که تمامی احاطه‌کنندگانم نت‌های یک آهنگ بودند، هم‌خوانی بودند، هم‌سانی بودند، … می‌دانی… به گونه‌ای نهانی…برای یک لحظه سرچشمه و اراده‌ی ناگزیر آواها گرد‌ هم آمدند، و هم‌آوایی تازه‌ای که می‌خواست آبستنِ هر نتِ پخش و پراکنده‌ای باشد. گوش موسیقایی روحم، هر چیزی را می‌فهمید و درک می‌کرد.
مرا در بخش سنگفرش‌شده‌ی باغ دیدی، پهلو به پهلوی ایوان، و نخستین واژگان تو این‌ها بودند: «وقتی من نبودم، همسرم از شهر تماس گرفته. ساعت ده می‌آید. باید اتفاقی افتاده باشد. شاید انتقالش داده‌اند. پرنده‌ای شبیه یک پیچش نیلی خاکستری، از میان ریگ‌ها می‌جست. یک مکث، تو یا سه جهش، مکث بیشتر و جهش‌های بیشتر. پرنده، چوب‌سیگار توی دستم، واژگان تو، برق خورشید روی لباس تو… طور دیگری نمی‌توانست باشد.»
با درهم کردن ابروهایت گفتی: «می‌دانم به چی فکر می‌کنی، داری فکر این را می‌کنی که نکند کسی چیزی به او بگوید و از این حرف‌ها. اما هیچ فرقی نمی‌کند. تو می‌دانی که من…»
من راست به صورت‌ات نگاه می‌کردم. با تمام روحم، یک‌راست نگاه می‌کردم. برخوردم به تو. چشمانت روشن و زلال بودند، انگار که غشای نازک یک ورق ابریشمی -شبیه رویه‌ی کتاب‌های گران‌بها- می‌لرزاندشان و برای اولین بار، صدای تو بسیار شفاف بود. «تو می‌دانی که من چه تصمیمی گرفته‌ام؟ گوش کن. من بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم. این درست همان چیزی است که من به او خواهم گفت. او بی‌درنگ، مرا ترک خواهد کرد و بعد با آهنگ افتان خواهد گفت، ما می‌توانیم…»
من با سکوتم حرف‌ات را قطع کردم. هم‌‌چنان‌که به آرامی در حرکت بودی، ذره‌ای از اشعه‌ی خورشید از روی دامن‌ات لغزید روی ریگ‌ها.
چه می‌توانستم به تو بگویم؟ می‌توانستم آزادی را، اسارت را احضار کنم، می‌توانستم بگویم من آن‌قدر که باید دوستت ندارم؟ نه، همه‌ی این حرف‌ها اشتباه بودند. لحظه‌ای گذشت. در طی آن لحظه، خیلی چیز‌ها در جهان رخ داده بود: در جایی، یک کشتی بخار غول‌پیکر به ته دریا رفته بود، جنگی آغاز شده بود، نابغه‌ای زاده شده بود. آن لحظه‌ دیگر رفته بود.
گفتم: «چوب‌سیگارت این‌جاست، زیر صندلی بازو‌دار بود. و تو می‌دانی که من کی وارد شدم، پال پالیچ باید …»
گفتی: «خیلی خوب. حالا ممکن است این‌جا را ترک کنی.» آن‌وقت برگشتی و از پله‌ها بالا رفتی. دستگیره‌ی در شیشه‌ای را گرفتی، اما نتوانستی یک‌باره بازش کنی. حتمن خیلی برایت دردناک بوده.
در میان آن نمناکی شیرین مدتی در باغ ایستادم. بعد، دست‌ها تا عمق جیب‌ام فرو رفتند، در امتداد ریگ‌های پراکنده، پیرامون خانه به قدم‌زدن پرداختم. در دالان روبه‌رو، دوچرخه‌ام را یافتم. لمیده به شاخک‌های میله‌ی دستگیره. در امتداد باریکه راهِ پارک چرخی زدم. وزغ‌‌ها این‌جا و آن‌جا خوابیده بودند. سهوا‌ٌ از روی یکی رد شدم. صدای ترکیدن زیر چرخ. در انتهای باریکه‌راهِ پارک نیمکتی قرار داشت. دوچرخه را به تنه‌ی درختی تکیه دادم و نشستم روی نیمکت سفید. در این فکر بودم که چطور در طی جفت‌ روزهای آینده، نامه‌ای از تو دریافت کردم. تو با اشاره فرا می‌خواندی‌ام. و من نمی‌خواستم برگردم. خانه‌ی شما، به فاصله‌ای شگفت‌انگیز و سودازده با پیانوی بالدارش، به فاصله‌ای با مجلدهای گرد و غبار گرفته‌ی مجله‌ی هنر، به فاصله‌ای با نیم‌رخ‌ها در قاب‌های گِردشان لغزیده بود. از دست‌دادنِ تو گوارا بود. درحالی که در را با شتاب به طرف خودت می‌کشیدی به حالت خلسه افتادی. اما تفاوتی بود که تو را رهسپار راه دیگری می‌کرد، در حال گشودن چشمان رنگ‌پریده‌ات در سایه‌ی بوسه‌‌های سرخوشانه‌ی من.
تا غروب همان‌جا نشستم. آدم کوچولوها، چنان که انگار با نخ‌های نامریی کشیده می‌شدند تنداتند بالا و پایین می‌پریدند. ناگهانی، در جایی نزدیک، از وجود لکه‌های روشنی آگاه شدم، این لباس تو بود و این خود تو بودی.
آیا لرزش نهایی ناپدید نشده بود؟ از این رو، نگران این بودم که تو دوباره این‌جا بودی، در جایی به چشم‌نیامدنی، فراسوی میدان دید من، تو در حال قدم زدن، در حال نزدیک‌شدن بودی. با تقلا چهره‌ام را برگرداندم. این تو نبودی بلکه آن دختر با شال سبز بود، همان که من اتفاقی به او برخورده بودم، یادت مانده؟ و آن ماده‌سگ‌اش را با شکم خنده آورش؟
قدم زنان از شکاف‌های میان شاخ و برگ درختان گذشت، و از روی پل کوچکی به سوی یک دکه‌ی کوچک با شیشه‌های رنگی روانه شد. دخترک خسته شده بود، در میانه‌ی گردش‌گاه شما پرسه می‌زد؛ شاید آرام آرام طرح آشنایی‌ای با او بریزم.
آهسته برخاستم، به آهستگی از پارکِ بی حرکت به سوی جاده‌ی اصلی روانه شدم، درست به درون یک غروب بی‌کران، و در گوشه‌ی دورافتاده‌ی یک پیچ، درشکه‌ای گیر‌ آوردم. درشکه‌چیِ شما بود، سیمون، در حال یورتمه راندن به سوی ایستگاه. وقتی مرا دید، به آرامی کلاهش را برداشت، طره‌های شیشه‌ایِ پشت گردن‌اش را که صاف کرد، دوباره کلاهش را سر کرد. فرش لبه راه‌راهی زیر نشیمنگاهش تاخورده بود. بازتاب فریبنده‌ای در چشم اسبِ اخته‌ی تیره درخشید. و وقتی که من با رکاب‌های بی‌حرکت به سوی رودخانه سرازیر شدم، از روی پل، پاناما را دیدم، و شانه‌های گرد پال پالیچ را، نشسته در زیر پرتوافکنی نور حمام، با یک چوب ماهیگیری در دست.
با دستان گره‌کرده به نرده‌ها، یک‌باره از حرکت ایستادم.
«هی، هی، پال پالیچ! آن‌ها چه طوری قلاب را به دهن می‌گیرند؟» رو به بالا نگاه کرد، و اشاره‌ای خوب و خودمانی به دست داد.
خفاشی به تندی بر فراز سطح آینه‌ایِ سرخ رنگی از جا جست. بازتاب شاخ‌و‌برگ‌ها به یک توری سیاه می‌مانست. پال پالیچ، دورادور، فریادهایی سر می‌داد، با اشاره‌‌ی دستانش چیزهایی می‌گفت. یک پال پالیچ دیگر در موج‌های مرده دست‌وپا می‌زد، بلندابلند می‌خندید، من از نرده‌ها دور شدم.
در امتداد مسیر به شدت فشرده، در چین و شکنی بی‌صدا از ایسباس گذشتم. از میان هوای گرفته، صدای ماغ‌کشیدن گاوها می‌آمد؛ بازی‌هایی پر از هیاهو در جریان بود. جلوتر، در بزرگراه در پهنه‌ی فراگیر غروب،‌ در میان میدان‌های بی‌صدا مه‌گرفته، سکوت بود.
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف (Nabokov)
مترجم: حسن فیضی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.