داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

کالسکه

شهر کوچک از زمانی که هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا کرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت و کور بود. وقتی که سوار بر کالسکی‌ یا درشکه از شهر می‌گذشتی قیافی‌ عُنق آلونک‌های کثیفی که به خیابان زل زده بودند چنان دمغ‌ات می‌کرد که نگو و نپرس، انگاری که تو قمار پاک لخت‌ات کرده باشند یا یک جایی حسابی خیط کاشته باشی. خلاصی‌ کلام، حال‌ات را حسابی می‌گرفت. گچ و دوغاب دیوار خانه‌ها ریخته بود و به جای این که سفید باشند، لک و پیسی بودند. پشت بام خانه‌ها، مثل اکثر شهرهای جنوب کشورمان، گالی پوش بود. و سال‌ها پیش یکی از شهردارهای شهر دستور داده بود باغ‌چه‌های جلوی خانه‌ها را از هر چه گل و گیاه بود پاک کنند تا شهر هر چه نظیف‌تر شود. وقتی که از خیابان می‌گذشتی احدی را نمی‌دیدی، مگر شاید خروسی که برای خودش قدم می‌زد. خیابانِ خاکی مثل بالشی نرم بود و خاک اش چنان که با کم ترین بارانی گل و شل می‌شد. وقتی که باران می‌گرفت، چارپایان چاق و چله‌ای که شهردار دوست داشت «فرانسوی‌ها» خطاب‌شان کند همه به خیابان می‌ریختند، حمام گِل می‌گرفتند، پوزه‌های گنده‌شان را از تو گل و لای بیرون می‌کردند، و چنان نعره‌های بلندی می‌کشیدند که تُوی ِ مسافر چاری‌ی نداشتی جز آن که اسب‌ات را هِی کنی و چهار نعل دور شوی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. اما در آن زمان فی الواقع مسافری هم از شهر نمی‌گذشت.
به ندرت، بسا به ندرت، مالکی صاحب یازده سرف در ملک‌اش، پوستینی بر دوش، سوار بر چیزی که نه درشکه بود و نه کالسکه و چیزی ما بین آن دو بود، تلق و تلق از روی سنگ‌های گِرد و قلنبه می‌گذشت و از لای کیسه‌های آرد این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد و ماچه خر قهوه‌ای‌اش را که جفت‌اش اسب نرِ جوانی بود، هِی می‌کرد. حتی بازار شهر هم دل گیر بود. مغازی‌ خیاطی، ابلهانه است اما، به جای آن که برِ خیابان باشد، اریب قرار گرفته بود. آن طرف، ساختمانی سنگی بود، با دو پنجره، که پانزده سال بود در دست احداث بود. کمی‌آن طرف‌تر دکی‌ چوبی بود که خاکستری رنگ‌اش کرده بودند تا به گل و لای خیابان بیاید. اصل‌اش این دکه را برای این ساخته بودند که بقیه از آن الگو بر دارند. ساختن دکه از ابتکارهای شهردار در دوری‌ جوانی‌اش بود، آن وقت‌ها که هنوز به چُرت بعد از ظهر و خوردن شراب مخلوط عصرانه با چند انگور فرنگی خشک عادت نکرده بود.
الباقی بازار حصیرهایی بودند گِرد تا گِرد که مثلاً به جای دکه بودند. وسط این‌ها هم کوچک ترینِ مغازه‌ها بودند که می‌توانستی مطمئن باشی همیشی‌ خدا توشان ده – دوازده تایی نان نمکی به نخ کشیده، یک زن دهاتیِ لچک قرمز به سر، بیست کیلویی صابون، چند کیلویی بادام تلخ، چند قطار فشنگ، چند توپ پارچه، و دو شاگرد مغازه که دمِ در قاپ بازی می‌کنند، پیدا می‌شود.
اما پس از ورود هنگ سواره نظام همه چیز عوض شد. خیابان‌ها جان گرفتند و رنگ و رویی پیدا کردند، و خلاصه شهر دیگر همان شهری نبود که وصف‌اش کردیم. حالا آن‌هایی که در محله‌های پایین بودند اغلب می‌توانستند افسران را با کلاه پردار ببینند که به دیدن افسر هم رزم دیگری می‌رود تا درباری‌ ترفیع و توتونِ خوب صحبت کنند و گاهی هم، دور از چشم ژنرال، پاسوری بزنند سرِکالسکه‌‌ای که در واقع باید آن را کالسکی‌ هنگ نامید، چون همی‌ افسرها به نوبت از آن استفاده می‌کردند: یک روز جناب سرگرد با آن جولان می‌داد، روز بعد سر و کله‌اش در اصطبل جناب سروان پیدا می‌شد، و روز بعد باز می‌دیدی که مصدر جناب سرگرد مشغول روغن‌کاری محورهای آن است. حالا دیگر کلاه‌های نظامی‌افسرها زینت بخش حصارهای چوبی میان خانه‌ها بود که فی الوقع آن جا می‌آویختند تا آفتاب بخورد. بعضی وقت‌ها هم فرنج خاکستری افسری زینت بخش در ورودی خانه‌‌ایی می‌شد. درکوچه‌های باریک گاه به سربازهایی برمی‌خوردی که سبیل‌شان از ماهوت پاک کن هم زبرتر بود. البته این سبیل‌ها در جاهای مربوط و نامربوط به چشم می‌خورد. همین که چند تا زن خانه‌دار در بازار پیداشان می‌شد، می‌توانستی حتم داشته باشی که سبیلی هم بلافاصله بالای سرشان ظاهر خواهد شد.
افسرها جانی تازه به این اجتماع دادند که تا آن وقت فقط شامل جناب قاضی بود که با زن یک بنده خدای خادم کلیسا زندگی می‌کرد، و جناب شهردار که آدم معقولی بود ولی عملاً همی‌ روز خواب بود – یعنی از وقت ناهار تا شام، و از شام تا ناهار.
زندگی اجتماعی وقتی که ستاد فرمان دِهی ژنرال در شهر مستقر شد جنب و جوش بازهم بیش تری پیدا کرد. مالکین همی‌ دور و اطراف، که قبلاً اثری از آثارشان نبود، کم کَمک شروع به رفت و آمد به شهر کوچک کردند. همه شان دل شان می‌خواست ساعتی را به مصاحبت افسران بگذرانند، گه گاه بیست و یکی بزنند – بازیی‌ی که تا آن موقع برای کسانی که فکر و ذکرشان فقط جو و گندم، خرده فرمایشات زن‌هاشان و شکار خرگوش بودن خواب و خیال می‌نمود.
بایست ببخشید، اما یادم نیست به چه مناسبتی ضیافت بزرگی ترتیب دادند. تدارکات معرکه بود. صدای کاردها از آشپزخانی‌ ژنرال تا آن سر شهر می‌رسید. هر چه خوراکی توی بازار بود برای ضیافت خریدند، طوری که قاضی و زن آن خادم کلیسا مجبور شدند آن روز فقط کیک و ژله بخورند. حیاط خانه‌یی که در اختیار ژنرال بود پر از کالسکه‌های رنگ و وارنگ شده بود. مهمانی، مهمانی مردانه بود و فقط افسرها و مالکین آن دوروبر به ضیافت دعوت شده بودند.
در میان مالکین، از همه شاخص‌تر فیثاغور فیثاغوروویچ چرتوکوتسکی بود – یکی از سرآمدان اشراف محل که در انتخابات بیش از همه سر و صدا به پا می‌کرد و سوار کالسکه‌یی تماشایی می‌شد و خدم و حشمی‌داشت. او زمانی در سواره نظام خدمت کرده بود و از افسران شاخص و ارزشمند هنگ‌اش به شمار می‌رفت. دست کم، اگر این‌ها هم شایعه باشد، همیشه در اجتماعات و مهمانی‌های سواره نظام شرکت کرده بود و هر جا که سواره نظام اطراق می‌کرد، سر و کلی‌ او هم پیدا می‌شد. اگر باورتان نمی‌شود، بروید از خانم‌های استان‌ها تامبلوف و سیمبیرسک بپرسید. اگر که مجبور نشده بود به دلیل واقعه‌یی به اصطلاح «ناگوار» استعفا بدهد، به احتمال قوی شهرت او به دیگر استان‌ها هم می‌رسید. راست اش نمی‌دانم او به کسی سیلی زده بود یا کسی به او سیلی زده بود، ولی به هر حال از او خواسته بودند استعفا بدهد. مع هذا این مسئله ذری‌‌ای از ابهت او کم نکرده بود.
فیثاغور فیثاغوروویچ همیشه کُت بلندی شبیه فرنج نظامی‌هامی‌پوشید، چکمه‌های مهمیزدار به پا می‌کرد، و سبیل می‌گذاشت تا مبادا اشراف محل گمان کنند که او در پیاده نظام خدمت کرده است – پیاده نظامی‌که او با تحقیر آن را «پاسوار» یا «پیاده پا» می‌نامید. او هیچ وقت فرصت را برای رفتن به بازارهای مکاری‌ شلوغ از دست نمی‌داد. معمولاً قلب روسیه، که متشکل از لله‌ها، بچه‌ها، دخترها، و مالکین چاق محترم است، در این بازارها به گرمی ‌می‌تپد. اینان معمولاً با درشکه، کالسکه، گاری، و خلاصه وسیله‌هایی که بعضاً کسی خواب اش را هم ندیده است به این بازارها هجوم می‌آورند. فیثاغور فیثاغوروویچ معمولاً خوب بو می‌کشید و می‌فهمید که هنگ سواره نظام کجا اطراق کرده است و فوری سرو کله‌اش همان جا پیدا می‌شد. او معمولاً با لطف و ظرافت خاصی از کالسکی‌ درشکه اش پایین می‌پرید و بی مقدمه و صمیمانه خودش را به افسران معرفی می‌کرد. در انتخابات گذشته، او شام مفصلی به اشراف داده بود و سر شام گفته بود که اگر او را به رهبری خودشان انتخاب کنند، احترام بسیار خواهند یافت. خلاصی‌ کلام، رفتارش به اصطلاح ِ ولایتی‌ها مثل آقاها بود. او با زن زیبایی ازدواج کرده بود و از این طریق صاحب ملکی با دویست سرف و سرمایه‌یی چند هزاری شده بود که جهیزیی‌ زن بود.
این سرمایه بلافاصله صرفِ خرید شش اسب جداً معرکه، کلون مطلا برای درها، میمونی دست آموز برای خانه، و ندیمه‌یی فرانسوی شده بود. دویست سرفی هم که با جهیزیه به او رسیده بود، مثل دویست سرف قبلی خودش، به رهن گذاشته شده بودند تا با پول‌اش داد و ستدهای پرسود انجام گیرد. خلاصی‌ کلام، فیثاغور فیثاغوروویچ مالک بود.
در ضیافتی که ژنرال داده بود، غیر از او، چند مالک دیگر هم بودند، که ما حرفی درباری‌ آن‌ها نداریم. بقیی‌ مهمانان صرفاً افسران هنگ سواره نظام به اضافی‌ دو افسر از ستاد بودند: یک سرهنگ و یک سرگرد خیلی چاق. خود ژنرال هم طبعاً حاضر بود، مردی تنومند، گُنده، و قوی هیکل که تصادفاً فرمان دِهی بسیار خوب هم بود. او با صدایی کلفت و بم و پرابهت سخن می‌گفت.
ناهار پرجلال و شکوه و خیره کننده بود. کباب اوزون برون، خوراک ماهی سفید، خوراک مارچوبه، کباب تیهو، کباب کبک، و خوراک قارچ، همه وهمه، حکایت از این داشت که آشپز از یک روز قبل از مهمانی لب به مشروب نزده است. چهار سرباز هم تمام شب را چاقو به دست در معیت آشپز کار کرده بودند تا خوراک مرغ و دسر را آماده کنند.
جنگلی انبوه از بطری‌های که گردن درازهایش حاوی ودکا و گردن کوتاه‌هایش حاوی کنیاک بودند، روز تابستانی زیبا، سینی‌های پر از قالب‌های یخ روی میز،پنجره‌های باز، دگمی‌ آخر همی‌ یونیفورم‌ها باز، جلو سینی‌ چین چین آن‌هایی که کت شلوار به تن داشتند، صحبت و گپی که صدای بم ژنرال بر آن حاکم بود، و شامپانی که چون سیل جاری بود، همه عالی بود و همه چیز به همه چیز می‌آمد. غذا که تمام شد، همه با رخوت و سنگینی مطبوعی در دل از جا برخاستند. آقایان همه پیپ‌هاشان را روشن کردند و به ایوان رفتند تا قهوه شان را صرف کنند.
حال دیگر همی‌ دگمه‌های یونیفورم ژنرال، سرهنگ، و حتی سرگرد باز بود، طوری که می‌شد بند شلوار ابریشمی ‌اشرافی شان را دید، اما افسران جزء، از سر احترام، هنوز همی‌ دگمه‌هاشان جز سه دگمی‌ پایینی بسته بود.
ژنرال گفت: «همین حالا خودتون می‌تونید تماشا کنید و ببینیدش.» بعد رو به آجودان‌اش، که جوانی برازنده بود، کرد و گفت: «جناب سروان، لطفاً بگو اون مادیان ابلق من رو بیارند. حالا خودتون می‌بینید.» ژنرال پک عمیقی به پیپ‌اش زد و ابری از دود از سینه اش خارج کرد.»تازه هنوز قبراقِ قبراق نیست. تو این شهر خراب یه اصطبل درست و حسابی هم نیست. اما اسب من – پوف، پوف – اسب درست و حسابیه.»
فیثاغور فیثاغوروویچ پرسید: «حضرت اشرف چند وقته – پوف، پوف، پوف – این اسب رو دارند؟»
«پوف، پوف، پوف، خوب ووو پوف خیلی وقت نیست. دو سال پیش از محل پرورش اسب‌ها آوردمش.»
«خوب، وقتی که آوردیدش تربیت شده بود، یا همین جا خودتون رام‌اش کردید؟»
«پوف، پوف، پوه، پوه … اوف … این جا.» ژنرال پس از آن در ابری از دود گم شد.
پس از آن، سربازی از اصطبل خارج شد و صدای تق تق سم اسبی هم به گوش رسید. بعد، سرباز دیگری پدیدار شد که سبیل کلفتی داشت و روپوشی سفید پوشیده بود. او افسار مادیانی لرزان و خشمگین را به دست داشت. مادیان به ناگهان سرش را بلند کرد و با این حرکت، سربازِ سبیل کلفت هم با سبیل و همی‌ بند و بساط اش از جا کنده شد و ناچار شد چمباتمه بزند تا بتواند اسب را مهار کند.
سرباز گفت: «آروم بگیر، آروم، آگرافنا ایوانوونا» و اسب را به سوی ایوان حرکت داد.
نام اسب آگرافنا ایوانوونا بود. اسبی بود قوی هیکل و وحشی مانند زیبا رویان جنوب روسیه. اسب سم‌اش را چون طبل بر دیواری‌ چوبی ایوان کوبید و ایستاد.
ژنرال پیپ را از لب‌اش بر داشت و با نگاه خریدار و رضایت خاطر به تماشای آگرافنا ایوانوونا پرداخت. سرهنگ از ایوان پایین آمد و شخصاً پوزی‌ اسب را در دست گرفت. سرگرد هم به دنبال سرهنگ پایین رفت و به نوازش پاهای حیوان پرداخت. بقیه از فرط تحسین نچ نچ کردند.
فیثاغور فیثاغوروویچ هم از ایوان پایین آمد و گِرد حیوان چرخید و به پشت‌اش رفت. سربازی که خبردار ایستاده بود و افسار اسب را در دست داشت راست و مستقیم در چشمانِ میهمانان نگاه می‌کرد، انگار می‌خواست ناگهان به روی آن‌ها بجهد.
فیثاغور فیثاغوروویچ گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب! اسب خوبیه! ممکنه سؤال کنم، حضرت اشرف، که تاخت‌ا‌ش چه طوره؟»
«تاخت‌‌اش حرف نداره. فقط … خدا لعنت کنه این تیماردار احمق رو که نمی‌دونم چه جور قرصی به خوردش داده که دو روز تمامه عطسه می‌کنه.»
«حیوون خیلی قشنگی ه، خیلی قشنگه. اما می‌تونم از حضرت اشرف بپرسم که کالسکه‌یی هم دارند که پا به پای این حیوون بره؟»
«کالسکه؟ اما این که اسبِ سواریه.»
«می‌دونم. اما غرضم این بود که حضرت اشرف کالسکی‌ مناسبی برای اسب‌های دیگه دارند؟»
«من کالسکه زیاد ندارم. راستش باید بگم خیلی دلم می‌خواست یک کالسکی‌ خوب داشتم. به برادرم در پطرزبورگ نامه داده‌م یکی برام پیدا کنه، اما نمی‌دونم بالاخره برام می‌فرسته یا نه.»
سرهنگ گفت: «حضرت اشرف، گمان می‌کنم بهترین کالسکه‌ها کالسکه‌های وینی باشند.»
«حق با شماست. پوف، پوف، پوف.»
«حضرت اشرف، بنده کالسکی‌ معرکه‌یی دارم که حقیقتاً ساخت دست خود وینی‌هاست.»
«کدوم یکی؟ همون که باهاش اومدید؟»
«اوه، نه. این کالسکی‌ سفری منه، کالسکی‌ سفری. یکی دیگه رو می‌گم … معرکه است، عین پر قو نرم و سبکه. وقتی تو این کالسکه می‌شینید، جسارت نباشه حضرت اشرف، انگار لله داره آدم رو تو گهواره ش تاب می‌ده!»
«حتماً خیلی نرم و روون می‌ره.»
«خیلی نرم، خیلی نرم. صندلی‌هاش، فنرهاش – مثل تابلوی نقاشی کالسکه است.»
«جالبه.»
«نمی‌دونید چه قدر هم جاداره. راست ش من لنگه ش رو ندیده‌ام، حضرت اشرف. زمانی که من خودم خدمت می‌کردم، می‌تونستم ده بطر شراب و ده کیلو تنباکو تو صندوقش جا بدم. تازه معمولاً شش تا یونیفورم و لباس زیر و دو تا پیپ دست بلنده هم – جسارت نباشه حضرت اشرف، به بلندی کرم کدو – توش جا می‌دادم. تازه می‌شد یه گوساله هم تو صندوق بغلش جا داد.»
«جالبه.»
«چهار هزار تا بالاش پول داده‌ام، حضرت اشرف.»
«باید کالسکه خوبی باشه که این همه پول بالاش رفته. بگید ببینم خودتون خریدین‌اش؟»
«نه خیر حضرت اشرف، تصادفی گیرم اومد. یکی از دوستانم کالسکه رو خریده بود، یکی از اون آدم‌ها نازنین، هم بازیِ دوری‌ بچگی، از اون آدم‌های استثنایی که شما هم حتماً ازش خوش تون می‌آد، مطمئن ام حضرت اشرف. من و اون خیلی با هم نزدیک بودیم، حضرت اشرف. می‌دونید، اصلاً ما من و تو نداشتیم. من کالسکه رو تو بازی ورق از اون بردم. حضرت اشرف، افتخار می‌دند فردا برای نهار در منزل سرافرازمون بفرمایند، نگاهی هم به کالسکه بندازند؟»
«راستش نمی‌دونم چی بگم. فقط … فکر می‌کنم، می‌دونید … شاید منظورتون اینه که با بقیی‌ آقایون افسرها بیاییم؟»
«از اون‌ها هم خواهش می‌کنم بیاند. آقایون، افتخار بدید در منزل در خدمت تون باشیم.»
سرهنگ، سرگرد، و بقیه ای افسرها از فیثاغور فیثاغوروویچ تشکر کردند و سری به احترام فرود آوردند.
«من شخصاً فکر می‌کنم آدم باید از هر چیز بهترینش رو بخره، والا بهتره اصلاً چیزی نخره، چون به دردسرش نمی‌ارزه. فردا که افتخار دادید و منزل تشریف آورید، جسارتاً چند تا چیز رو که برای ملکم خریده‌ام، نشون‌تون می‌دم.»
ژنرال نگاهی به او کرد و باز هم دود از دهان خارج کرد.
فیثاغور فیثاغوروویچ از این که افسرها را دعوت کرده بود خشنود بود. از همین حالا در ذهن مشغول تهیی‌ صورت غذاها بود- کباب‌ها، سس‌ها، و غیره – و در همین حال شادمانه مهمانان فردایش را می‌نگریست. آن‌ها نیز به نوبی‌ خود با او مهربان تر و خوش روتر شده بودند و از فیثاغور فیثاغوروویچ این را از برق نگاه‌هاشان و حرکات خفیف سر و بدن شان، که به نیمه تعظیمی‌می‌مانست، در می‌یافت. فیثاغور فیثاغوروویچ از آن پس آسوده تر قدم برمی‌داشت و آزادانه تر سخن می‌گفت و لحن صدایش از لذت و خشنودی نرم تر شده بود.
«حضرت اشرف با خانمِ خانه هم آشنا خواهند شد.»
ژنرال گفت: «مایی‌ مسرت ماست»، و سبیل‌هاش را تاب داد.
پس از آن فیثاغور فیثاغوروویچ عزم کرد که به خانه برود تا سر فرصت تدارک مهمانی فردا را ببیند. او حتی کلاهش را هم در دست گرفته بود، اما نمی‌دانم چه طور شد که باز هم کمی‌معطل شد. در این ضمن میزهای بازی ورق را آماده کردند و همی‌ جمع چهار تا چهار تا مشغول بازی ویست در گوشه و کنار اتاق پذیرایی شدند.
شمع‌ها را آوردند. فیثاغور فیثاغوروویچ مدتی معطل بود که برود یا بماند و در بازی ورق شرکت جوید، اما وقتی که افسرها از او خواستند بنشیند و بازی کند، به نظرش بسیار دور از ادب و نزاکت اجتماعی آمد که درخواست آنان را رد کند. پس نشست، و بلافاصله یک لیوان پانچ در برابرش قرار گرفت، و او بی آن که اندیشه کند، لاجرعه آن را سر کشید و خالی کرد. پس از یک دست بازی ورق، باز لیوان پانچ دیگری را بغل دست خود یافت و باز، بی آن که اندیشه کند، آن را هم سر کشید و گفت: «آقایون، من دیگه واقعاً باید برم.» اما باز به بازی ادامه داد.
در این ضمن، صحبت‌ها در گوشه و کنار اتاق پذیرایی خصوصی شده بود. کسانی که ورق بازی می‌کردند ساکت بودند. فقط آن‌هایی که بازی نمی‌کردند با هم صحبت می‌کردند.
در گوشه‌یی، افسری روی نیمکت ولو شده بود، بالشی زیر دنده‌هاش و پیپی گوشی‌ لب‌اش گذاشته بود و با خیال تخت و با فصاحت سرگرم بازگو کردن ماجراهای عشقی‌اش بود. همی‌ توجه کسانی که گِرد او حلقه زده بودند به سخنان او جلب شده بود. مالک خیل چاقی که دست‌هایی کوتاه مثل سیب زمینی کش آمده داشت، با توجه بسیار به سخنان او گوش می‌داد و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود و فقط هر از چند گاهی سعی می‌کرد دست‌های کوتاهش را به پشت پهن اش ببرد و انفیه دان اش را از جیب عقب بیرون بیاورد. در گوشه‌یی دیگر، بحثی پروشور در مورد آموزش‌های توپخانه ای در گرفته بود، و فیثاغور فیثاغوروویچ، که تا آن موقع دوبار اشتباهی به جای سرباز بی بی به زمین زده بود، وارد این بحث خصوصی شد و از همان جا که نشسته بود، با فریاد، جملاتی از این قبیل می‌گفت: «چه سالی؟» یا «در کدام هنگ؟» و متوجه نبود که در اکثر موارد سؤالات او ربطی به بحث ندارد.
سرانجام، چندین دقیقه قبل از شام، از بازی ویست دست کشیدند، هر چند صحبت درباری‌ آن ادامه داشت. فیثاغور فیثاغوروویچ کاملاً به خاطر داشت که پول زیادی برده است، اما حالا دست‌اش خالی خالی بود و وقتی که از سر میز بلند شد، مثل آدمی‌ بود که دستمالی هم در جیب نداشته باشد. در این ضمن شام هم چیده شد. بدیهی است که از بابت شراب کم و کسری نبود و فیثاغور فیثاغوروویچ هم ناچار و ناخواسته لیوان‌اش را پر می‌کرد، زیرا همیشه در سمت چپ و سمت راست او یک بطری شراب بود.
سر میزی شام گفت وگوئی بسیار بسیار طولانی آغاز شد که در مسیری بسیار عجیب و غریب افتاد. مالکی که در نبرد 1812 در ارتش خدمت کرده و علیه ناپلئون جنگیده بود، از درگیری‌یی صحبت می‌کرد که کسی ندیده و نشنیده بود. بعد هم به دلایل کاملاً نامعلوم چوب پنبی‌ درِ بطری را برداشت و وسط کیک کاشت. خلاصه، زمانی که مهمانان اندک اندک قصد رفتن می‌کردند، ساعت سه صبح بود و کالسکه چی‌ها ناچار شدند عده‌یی را مانند کیسی‌ برنج زیر بغل بزنند و ببرند. فیثاغور فیثاغوروویچ، با همی‌ ظاهر اشرافی اش، وقتی که در کالسکه نشست، چنان تعظیم غرائی به چپ و راست می‌کرد که وقتی به خانه رسید دو گلولی‌ خار به سبیل اش چسبیده بود.
در خانه، همه چیز و همه کس در خواب ناز بود. کالسکه‌چی با زحمت زیاد نوکر را پیدا کرد و نوکر آقا را به دست یکی از زنان خدمت کار سپرد و فیثاغور فیثاغوروویچ با کمک او خود را به اتاق خواب اش رساند و در کنار همسر جوان و زیبایش، که چون فرشته‌ها در خواب بود و لباس خواب بلند سفیدی به تن داشت، بر تخت افتاد. صدا و تکان ناشی از افتادن شوهر در تخت، زن را بیدار کرد. او کش و قوسی به خود داد، پلک‌هایش را بلند کرد و سه بار چشمان‌اش را بر هم فشرد و آن گاه با لب خندی نیمه خشم آلود آن را گشود، اما چون دید او این بار اصلاً مهر و محبتی ابراز نمی‌کند، به پهلو غلتید و صورت باطراوات‌اش را بر دست اش نهاد و به خواب رفت.
ساعت از آن چه در روستاها به آن صبح زود می‌گویند بسی گذشته بود که زن در کنار شوهر خروپفی بیدار شد. وقتی که یادش آمد شوهر ساعت چهار صبح به خانه بازگشته است دل‌اش به حال او سوخت و نخواست بیدارش کند و پاهایش را در دم پای‌هایی لغزاند که فیثاغور فیثاغوروویچ با پست از پطرزبورگ برایش فرستاده بود. آن گاه خود را در روب دوشامبر سفیدی که انگار بر تن او می‌لغزید پیچید وبه حمام رفت و با آبی که به طراوت خود او بود تن و بدن‌اش را شُست و بعد سراغ میز آرایش رفت. وقتی که در آینه نگاه به خودش انداخت، از قیافی‌ آن روز صبح اش بدش نیامد به همین دلیلِ نه چندان مهم، دقیقاً دو ساعت دیگری جلوی آینه نشست. سرانجام لباس پوشید و با ظاهری آراسته و جذاب بیرون رفت تا در باغ هوای تازه استنشاق کند.
هوا در آن موقع عالی بود، آن قدر عالی که فقط روزهای تابستانی خوب می‌توانند چنان باشند. آفتاب، که به وسط آسمان رسیده بود، با تمام نیرو می‌تابید و می‌درخشید، اما در سایی‌ درختان که قدم می‌زدی خنک بود، و گل‌ها در گرمای آفتاب، سه با ربیش تر عطرافشانی می‌کردند. خانم زیبای خانه به کلی فراموش کرده بود که ساعت دوازده است و شوهرش هنوز خواب است. خانم صدای خروپف دو کالسکه‌چی و یک مهتر را می‌شنید که در اصطبل پشت باغ به خواب بعد از ظهری فرو رفته بودند. اما او خودش در گذرگاه پربرگ نشست و چشم به شاه راه خالی دوخت. زمانی که مات و مبهوت به شاه راه زل زده بود، ناگهان گرد و غباری در دوردست برخاست و توجه او را جلب کرد. با دقت که نگاه کرد، دید چندین کالسکه به آن طرف می‌آیند. پیشاپیشِ کالسکه‌ها یک کالسکی‌ دونفره بود. ژنرال در این کالسکه نشسته بود؛ سردوشی‌های طلایی او زیر نور افتاب می‌درخشید؛ سرهنگ نیز بغل دست او نشسته بود. به دنبال آن، کالسکه‌یی چهار نفره می‌آمد، که سرگرد، آجودان ژنرال، و دو افسر دیگر در آن نشسته بودند. به دنبال آن کالسکه، همان کالسکه مشهور هنگ می‌آمد که حالا دست سرگرد بود. پشت سر آن نیز کالسکی‌ سفری چهارنفری‌ دیگری می‌آمد. در این کالسکی‌ چهار نفره پنج افسر بودند که یکی از آن‌ها روی زانوی رفیق‌اش نشسته بود. و سرانجام، پشت سر همی‌ این‌ها، سه افسر سوار بر سه اسب می‌آمدند و اسب‌ها زین و یراق زیبایی داشتند.
خانم خانه با خودش فکر کردن مطمئناً این‌ها به خانی‌ ما نمی‌آیند، اما ناگهان جیغ کشید: «وای، خاک عالم، از پل هم رد شدند!» سپس دست‌ها را بالای سر برد و از روی گل‌ها و باغچه‌ها دوید تا خودش را یک راست به اتاق خواب شوهرش برساند. وقتی رسید، دید شوهرش مثل مرده خواب است.
دست او را کشید و تکان اش داد و گفت: «بلند شو! زود باش بلند شود!»
فیثاغور فیثاغوروویچ بی آن که چشمان اش را باز کند، و در همان حال دراز کش، گفت: «ها؟»
«بلند شو خوشگلکم!می‌شنوی؟مهمان!»
«مهمان؟ کدوم مهمان؟» و بعد از گفتن این حرف، ماغ کشید، مثل گوساله ئی که دنبال پستان مادرش می‌گردد. بعد به نجوا گرفت: «سرت رو بیار جلو یه ماچ به‌ت بدم.»
«عزیزم بلند شو، تو رو به خدا بلند شو! زودباش! ژنرال و افسرهاش! خدای من، نگاه کن، دو تا گولی‌ خار به سبیلت چسبیده!»
«ژنرال؟ منظوت اینه که اومده‌اند؟ لعنت بر شیطون، چرا کسی من رو بیدار نکرد؟ ناهار چی؟ همه چی رو به راهه؟»
«کدوم ناهار؟»
«یعنی من دستورش رو ندادم؟»
«تو؟ تو که چهار صبح اومدی و هر چی هم ازت سؤال کردم جوابم رو ندادی. خوشگلکم بیدارت نکردم، چون دل م برات سوخت. تو که هیچ نخوابیده بودی …» او این حرف‌های آخرش را با عشوه گری و طنازی گفت.
فیثاغور فیثاغوروویچ یک لحظه مثل صاعقه زده‌ها روی تخت افتاد. سرانجام با همان لباس خواب‌اش بلند شد و اصلاً یادش رفت که این ریخت و وضع دور از آراستگی است.
با دست به پیشانی اش کوبید و گفت: «عجب خری هستم. من اون‌ها رو برای ناهار دعوت کردم. حالا چه خاکی به سرم بکنم. خیلی مونده برسند؟»
«نمی‌دونم … هر لحظه ممکنه سر برسند.»
«عزیزم … قایم شو! … هِی، کی اون جاست؟ دختر، بیا ببینم، از چی ترسیدی؟ یه عده افسر دارند می‌آند و همین الان سر می‌رسند. به شون بگو آقا خونه نیست و نمی‌آد هم. صبح گذاشته رفته، می‌شنوی؟ برو به همی‌ خدمت کارها بگو؛ دِ بجنب!»
بعد از گفتن این حرف‌ها روب دوشامبرش را برداشت و دوید تا توی اصطبل قایم شود، چون فکر می‌کرد آن جا کاملاً امن و امان است. اما زیر سایبان که رفت، فکر کر حتی ممکن است در آن جا هم دیده شود. فکری به خاطرش رسید: «آره، این جوری بهتره!» و در یک چشم به هم زدن پلی‌ کالسکی‌ نزدیک‌اش را پایین کشید و به درون جست و در را پشت سر خود بست و برای اطمینان بیش تر روکش چرمی ‌کالسکه را هم روی خود انداخت و از جا نجنبید.
در این ضمن، کالسکه‌ها به دم ایوان رسیده بودند.
ژنرال پیاده شد و خودش را تکاند. به دنبال او سرهنگ هم پیاده شد وپر کلاه‌اش را مرتب کرد. آن گاه از کالسکی‌ دیگر سرگرد چاق، شمشیر به زیر بغل، پایین پرید. از آن کالسکی‌ سفری هم چهار افسر لاغر با پنجمی‌ که روی زانوی رفیق‌اش نشسته بود پایده شدند. و دست آخر افسران اسب سوار رسیدند.
سرایدار روی ایوان آمد و گفت: «آقا خونه نیستند.»
«چه طور خونه نیستند؟ حتماً برای ناهار که می‌آند؟»
«نه خیر، قراره تمام روز بیرون باشند. تا فردا صبح برنمی‌گردند.»
ژنرال گفت: «سر در نمی‌آورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟»
سرهنگ خندید و گفت: «فکر می‌کنم همه‌ش شوخی بوده.»
ژنرال با ناخشنودی گفت: «باز هم سر در نمی‌آورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟ اگر نمی‌توانست از ما پذیرایی کنه چرا ما رو دعوت کرد؟»
یکی از افسران جوان گفت: «حضرت اشرف، هیچ نمی‌فهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!»
ژنرال بنا به عادتی که به هنگام صحبت با افسران جزء داشت گفت: «چی؟»
«حضرت اشرف، عرض کردم هیچ نمی‌فهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!»
«البته، البته… خوب شاید مشکلی پیش اومده … اما دست کم باید به ما خبر می‌داد و دعوت‌اش رو لغو می‌کرد.»
سرهنگ گفت: «پس حضرت اشرف، اجازه بدید برگردیم.»
«البته، ما دیگه این جا کاری نداریم. اما صبر کنید. بد نیست حالا که تا این جا اومده‌ایم نگاهی به کالسکه بندازیم. لازم نیست که حتماً خودش باشن هِین با شمام، بیا این جا.»
«بله، حضرت اشرف؟»
«تو مهتر هستی؟»
«بله، حضرت اشرف.»
«پس کالسکه‌یی رو که اربابت تازه خریده به ما نشون بده.»
«چشم، لطف کنید دنبال من تشریف بیارید.»
ژنرال و افسران هم راه اش به دنبال مهتر به اصطبل رفتند.
«بفرمایین حضرت اشرف، بیارم ش جلوتر؟ این جا تقریباً تاریکه.»
«خوب، خوب، بسه… متشکرم.»
ژنرال و افسران گِرد کالسکه گشتند، به دقت نگاه اش کردند، و فنرهایش را آزمایش کردند.
ژنرال گفت: «کالسکی‌ خیلی خاصی نیست. باید بگم خیلی هم معمولیه.»
سرهنگ گفت: «همین طوره، واقعاً چیز خیلی خاصی نداره.»
یکی از افسران جوان گفت: «گمان نکنم چهارهزار تا بیارزه.»
«چی؟»
«حضرت اشرف عرض کردم، گمان نکنم چهار هزار تا بیارزه.»
«چهار هزار تا! دو هزار تا هم از سرش زیاده. واقعاً چیز خاصی نداره. مگر این که چیز خاصی توش باشه … هی پسر این روکش چرمی‌رو بازکن!»
و در برابر چشمان حیرت زدی‌ افسران و ژنرال فیثاغور فیثاغوروویچ از زیر روکش چرمی‌پدیدار شد که در لباس خواب بلندش نشسته و مچاله شده بود.
ژنرال با شگفت گفت: «آه، پس شما این جایید …»
پس از این حرف ژنرال روکش چرمی‌را روی او انداخت، در را بست، و با افسرانش آن جا را ترک کرد.
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: خشایار دیهیمی

از مجموعه تجربه‌های کوتاه – چاپ دوم شماره 8
حروف‌چین: شهاب لنکرانی

شنل

در یکی از ادارات دولتی… اما بهتر است نگوییم دقیقاً کدام یکی. چون هیچ‌کس به اندازه‌ی کارمندان اداری، صاحب‌منصبان، افسران هنگ یا به‌طور‌کلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست. امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیماً به شخص خودشان می‌شود اهانتی به کل جامعه تلقی می‌کنند. نقل می‌کنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقأ به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح می‌کند و در این شکایت با قاطعیت مدعی می‌شود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و به‌نام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است. و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشته‌هایی بسیار خیال‌انگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشته‌ها، تقریباً هر ده صفحه یک‌بار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل به‌میان می‌آمد. بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوء‌تفاهم بهتر است اداره‌ی مذبور را “یک اداره” بنامیم.
به این ترتیب؛ در “اداره‌ای”، “کارمندی” خدمت می‌کرد، این کارمند از نظر قیافه‌ی ظاهری به‌هیچ‌روی وجه مشخصه‌ای نداشت: مردی کوتاه‌قد، آبله‌رو، و سرخ‌مو بود. چشمانش حالت چشمان نزدیک‌بین را داشت. قسمتی از سرش هم کچل و گونه‌هایش پر از چین و چروک بودند. رنگ رویش هم به رنگ و روی اشخاص بواسیری می‌ماند… اما خوب چاره‌ای نیست، گناه این یکی به گردن آب و هوای سن‌پترزبورگ است.
از جهت رتبه‌ی اداری، (همیشه مسأله‌ی رتبه را باید پیش از هر چیز روشن کرد) این کارمند به آن دسته از کارمندان تعلق داشت که معمولاً دون پایه‌ی ابدی خوانده می‌شوند و چنانکه خواننده اطلاع دارد، این دسته بهترین زمینه را برای شوخی و مسخرگی نویسندگان فراهم می‌آورند که آن‌هم باز برمیگردد به عادت شریف تو سری زدن به کسانی که قدرت تلافی ندارند. نام فامیل او باشماخچین که به وضوح پیداست از واژه‌ی “باشماخ” به‌معنی کفش مشتق شده است. اما اینکه چه وقت و کدام ساعت از روز و چگونه این واژه پدید آمده بود معمای لاینحلی است. هم پدر و هم پدربزرگش هر دو و حتی شوهر خواهرش و کلاً همه‌ی باشماخچین‌ها همیشه چکمه به‌پا می‌کردند و فقط سالی سه بار زیر چکمه‌هایشان تخت می‌انداختند. نام کوچکش آکاکی آکاکیویچ بود. شاید این نام به نظر خواننده عجیب و ساختگی برسد، اما اطمینان می‌دهم که هیچ‌گونه قصد ظاهرسازی در این انتخاب دخالت نداشته است و تنها شرایط در هنگام نامگذاری وی چنان پیش آمده بود که انتخاب هر نام دیگری را مطلقاً ناممکن کرده بود. در حقیقت جریان از این قرار است: اگر حافظه‌ام درست یاری کند، آکاکی آکاکیوویچ در شب 22 مارس متولد شد. مادر مرحومش، همسر کارمندی اداری و زنی ساده و مهربان، تمام مقدمات لازم برای برای مراسم تعمید و نامگذاری را تهیه کرد. هنگام انجام مراسم مادر هنوز از تخت پایین نیامده بود و رو به در دراز کشیده بود و پدر تعمیدی بچه، ایوان ایوانوویچ یروشکین، که که مردی استثنایی و منشی ارشد سنا بود، و مادر تعمیدی بچه، آرینا سمینوونا بلوبوروشکووا، همسر بازرس پلیس ناحیه‌ای و زنی به‌غایت پاکدامن، در کنار تختش ایستاده بودند.
ابتدا سه نام به مادر پیشنهاد شد: موکیا، سوسیا، و یا شهید راه خدا خوزدازات. اما مادر با خودش فکر کرد: “اوه نه، چه اسم‌های عجیب و غریبی!” برای فراهم آوردن رضایت خاطر مادر صفحه‌ای از تقویم کلیسای اوٍُرتودوکس را گشودند اما باز هم سه نام کاملأ منحصر به‌فرد و غریب آمد: “تریفیلی، دولا، و اراخاسی.” زن با خودش نجوا کرد: “نه دیگر، این بلایی آسمانی است. باز اسم‌هایی مثل واروخ یا وارادات یک چیزی، اما مگ تریفیلی یا واراخاسی هم اسم می‌شود؟!” تقویم را ورق زدند و این‌بار به اسامی پاوسیکاخی و واختیسی برخوردند. “نه دیگر، روشن است که دست تقدیر در کار است. بنابراین بهتر است همان نام پدرش را به او بدهیم. پدرش آکاکی بود بگذار پسرش هم آکاکی باشد.” و به این ترتیب بود که او آکاکی آکاکیوویچ نامیده شد. بچه را غسل نعمید دادند، اما در جریان مراسم بچه چنان بنای گریستن گذاشت و چنان رو ترش کرد که گویی از قبل دلش گواهی می‌داد که روزی کارمند دون‌پایه خواهدشد. البته ذکر تمام این جزئیات به این جهت بود که خواننده خودش قضاوت کند زنجیر وقایع به‌گونه‌ای از جبر محض نشأت می‌گرفته‌اند که اطلاق هر نام دیگری به آکاکی مطلقاً محال بوده است.
اینکه دقیقاً چه زمانی به استخدام اداره درآمده بود و چه کسی مسئول این استخدام بوده است بر کسی معلوم نیست. مدیران کل می‌آمدند و می‌رفتند، رؤسا تغییر می‌کردند، اما او در همان محل، با همان وضعیت و به همان کار-تهیه‌ی پاکنویس از نامه‌ها- ادامه می‌داد. چنان شد که دیگر عده‌ای معتقد شده بودند همانجا و با همان اونیفورم و طاسی سرش، مجهز و آماده برای انجام همان کار به دنیا آمده است. هیچ‌کس در اداره کوچک‌ترین توجهی به او نداشت. دربان‌ها نه‌تنها وقتی از مقابلشان می‌گذشت از جا بلند نمی‌شدند، بلکه حتی نگاهی هم به او نمی‌کردند. گوی مگسی از آنجا عبور کرده است. معاون دفتر دسته کاغذی را زیر دماغش می‌گرفت، بی‌آنکه حتی به خودش زحمت ادای کلامی محبت‌آمیز را بدهد. فرضاً بگوید: “لطفاً اینها را پاکنویس کن،” یا “زحمت کوچکی باید به شما بدهم” و یا از همین تعارفات مؤدبانه که در ادارات معمول است. او نیز هر چه جلویش می‌‌گذاشتند، برمی‌داشت و بی‌آنکه نگاهی به کسی که کاغذ را تحویل می‌داد بیندازد یا سؤال کند که آن فرد حق ارجاع چنان کاری را به او دارد یا نه؟ و حواسش فقط به کارش بود. کاغذها را برمی‌داشت و بلافاصله به پاکنویس کردنشان می‌پرداخت.
همکاران جوان اداره سربه‌سرش می‌گذاشتند، شوخی می‌کردند –تا حدی که در ادارات می‌توان شوخی کرد- و داستان‌هایی را که درباره‌اش ساخته بودند جلوی خودش تعریف می‌کردند. مثلأ درباره‌ی پیرزن هفتادساله‌ی صاحب‌خانه‌اش می‌گفتند که کتکش می‌زند و می‌پرسیدند که کی با او ازدواج خواهد کرد و خرده‌های کاغذ را عوض نقل بر سرش می‌ریختند.
امّا آکاکی آکاکیویچ کوچک‌ترین اعتراضی به این‌همه نمی‌کرد، گویی اصلاً کسی آنجا حضور ندارد. و حتی این‌همه تأثیری بر کارش هم نداشت. در میان جنجال شلوغی‌های آزاردهنده هرگز حتی یک حرف را هم اشتباه رونویسی نمی‌کرد. فقط اگر شوخی‌ها دیگر به حد غیر قابل تحملی می‌رسید –مثلاً قتی به آرنجش می‌زدند و او را از کارش بازمی‌داشتند- می‌گفت: “راحتم بگذارید، آخر چرا آزارم می‌دهید؟” و در این کلمات و در لحنی که آنها را ادا می‌کرد، چیز غریبی نهفته بود. صدایش طنینی داشت که انسان را به رقت می‌آورد. به‌حدی که کارمند جدیدالاستخدامی را که می‌خواست سربه‌سرش بگذارد و به ریشش بخندد، ناگهان خشک زده برجای نهاد و باعث شد از آن لحظه به بعد همه‌چیز و همه‌کس را دراطراف خودش با دید تازه‌ای ببیند. نیرویی ماوراءطبیعی او را از همکارانش که در برخورد اول به‌نظرش مردمی بافرهنگ و شایسته‌ی احترام رسیده بودند بیگانه و بیزار کرد. تا مدت‌ها پس از آن، حتی در شادترین لحظات، شکل و شمایل او با آن قامت خمیده و کلّه‌ی طاس در نظر مجسم می‌شد که با تأثر می‌گفت: “راحتم بگذارید، آخر چرا آزارم می‌دهید؟” و او از میان این کلمات تکان‌دهنده جمله‌ی دیگری را نیز تشخیص می‌داد: “من برادر شما هستم.” جوان بیچاره در چنین لحظاتی چهره‌اش را با دست می‌پوشاند. بعدها بسیار پیش آمد که از این فکر بر خود بلرزد که بشر تا چه حد می‌تواند حیوان‌صفت و سبع باشد و چگونه ظواهر آراسته و رفتارهای به غایت مهذب و از روی آداب‌دانی، اغلب خشن‌ترین و پلیدترین نهادها را پوشیده می‌دارند و خدایا حتی در کسانی که به نیک‌سیرتی و بی‌ریایی شهره هستند…
مشکل می‌شد مردی یافت که در کارش چون او دقیق باشد. اگر بگوییم با علاقه کار می‌کرد حق مطلب را ادا نکرده‌ایم: نه، به کارش عشق می‌ورزید. در کار پاکنویس کردن برای خودش دنیایی مطبوع و پرجلوه می‌یافت. حین کار، لذت و شادی از چهره‌اش می‌بارید. بعضی از حروف الفبا مورد علاقه‌ی خاصش بودند و هرگاه هنگام پاکنویس کردن به این حروف می‌رسید از شدت هیجان قند توی دلش آب می‌شد: بی‌اراده لبخند بر لبانش می‌دوید، چشم‌هایش برق می‌زدند و قلم را با صدایی که از لب‌ها خارج می‌کرد به پیشروی تشویق می‌کرد و به این ترتیب می‌شد تنها با نگاه کردن به صورتش حدس زد که قلمش کدام حرف را به دقت تصویر می‌کند. اگر قرار می‌شد به قدر علاقه و وظیفه‌شناسی‌اش در کار پاداشش بدهند می‌بایست به مقامات عالی ارتقاء پیدا کرده باشد- علی‌رغم اینکه ممکن بود خودش از این امر به تعجب بیفتد- اما چنان‌که همکاران نکته‌سنجش می‌گفتند، تنها پاداشی که در ازای زحماتش دریافت کرده بود نشانی بر سینه و بواسیری بر نشیمنگاهش بود. گرچه کاملاً هم نمی‌توان گفت که نادیده‌اش گرفته بودند. یک بار یکی از رؤسا که مردی مهربان بود و می‌خواست به‌خاطر سال‌های طولانی خدمت صادقانه‌اش پاداشش بدهد، دستور داد پستی مهم‌تر از پاکنویس کرد به او واگذار کنند- تنظیم گزارشات اداری از پرونده‌های تکمیل شده؛ انجام این کار صرفاً مستلزم تغییر دادن عنوان صفحه و تبدیل برخی فعل‌ها از اول شخص به سوم شخص بود. اما همین کار چنان به روغن‌سوزی‌اش انداخت که عرق از تنش روان شد و دست آخر هم اعلام کرد:
“نه بهتر است بگذاری من همان پاکنویسم را بکنم.” پس از ان دیگر او را به حال خودش رها کردند تا برای ابد به پاکنویس کردن ادامه دهد. به‌نظر می‌رسید که دنیاای خارج از پاکنویس کردن برایش وجود ندارد. هیچ توجهی به لباس‌هایش نداشت: اونیفورمش را دیگر نمی‌شد سبز خواند، بلکه زرد پریده‌رنگ مایل به قرمز بود. یقه‌ی اونیفورمش هم خیلی کوتاه و باریک بود و گردنش را که چندان هم دراز نبود، خیلی دراز نشان می‌داد، درست مثل آن گربه‌های گچی سرجنبان که فروشندگان دوره‌گرد خارجی عرضه می‌کنند. همیشه چیزی به لباسش چسبیده بود، مثلاً تکه‌ای کاه یا نخ. علاوه بر این مهارت عجیبی داشت که درست در لحظه‌ای که از پنجره‌ای آشغال خالی می‌کردند از زیرش رد شود و همین مهارت توجیه‌گر وجود دائمی تخم هندوانه و از این قبیل آشغال‌ها روی کلاهش بود. هرگز در تمام عمرش یک بار هم توجهی به آنچه در خیابان مسیر هر روزه‌اش روی می‌داد، نکرد. درست بر خلاف همکاران جوانش که به اشتن چشمانی به تیزی جغد مشهور بودند- چشمانی چنان تیز که می‌توانست زیپ باز شلواری را در پیاده‌رو آن طرف خیابان تشخیص دهد و چنین منظره‌ای همواره لبخند رذیلانه‌ای بر لبانش پدیدار می‌کرد.
اما آکاکی آکاکیویچ حتی اگر تصادفاً توجهش به چیزی جلب می‌شد، تنها چیزی که در آن میتوانست در ان ببیند سطوری از دست‌خط پاکیزه و همیشگی خودش بود. فقط اگر اسبی ناگهان ظاهر می‌شد و پوزه‌اش را به شانه‌ی او می‌زد و نفس بخارآلودش به گونه‌هایش برخورد می‌کرد، آنگاه متوجه می‌شد که نه در وسط یک جمله، بلکه درست در وسط خیابان است. به محض رسیدن به خانه پشت میز می‌نشست، سوپ کلمش را سر می‌کشید و تکه‌ای گوشت گوساله با پیاز می‌خورد. بی‌آنکه مزه‌ای از هیچ‌یک از اینها حس کند همه را می‌بلعید، حتی مگس و یا هرچیز دیگری را که خدای مهربان تصادفاً توی غذایش انداخته بود. وقتی متوجه می‌شد شکمش باد کرده است از پشت میز برمی‌خاست و قلم و دواتش را برمی‌داشت و مشغول پاکنویس کردن نوشته‌هایی که از اداره آورده بود، می‌شد. اگر احیاناً کاری اداری نداشت، چیز دیگری فقط برای خوشامد خودش رونویسی می‌کرد به‌خصوص به رونویسی نوشته‌های جالب‌توجه علاقمند بود. جالب توجه نه از بابت سبک نوشته، بلکه از نظر اهمیت شخصی که نامه خطاب به او بود.
حتی در آن ساعت از روز که تاریکی محض آسمان خاکستری رنگ پترزبورگ را فرامی‌گرفت و تمام طایفه‌ی کارمندان مطابق ذائقه و درآمدشان تا خرخره می‌خوردند، زمانی که دیگر همه از قدم زدن‌ها و جنجال و این طرف و آن طرف دویدن‌های اداری می‌آسودند، زمانی که همه کارهای ضروری مربوط به اداره‌ی خودشان و دیگران را از کلّه خارج می‌کردند- حتی کارهای غیر ضروری که پرجنب‌و‌جوش‌ها داوطلبانه به‌عهده می‌گیرند- زمانی که هر کارمند اداری از خانه بیرون می‌زد تا از ساعات آزاد باقی‌مانده‌اش تا به آخرین حد استفاده برد: (جسورترها با رفتن به تئاتر، بعضی با پرسه زدن در خیابان‌ها و دید زدن ویترین مغازه‌ها، بعضی دیگر با رفتن به میهمانی برای گذراندن وقت در مصاحبت و مداهنه‌گویی دخترکی زیبا (نور امید گروهی کوچک از کارمندان)، و عده‌ای نیز- که این البته غالباً معمولی‌ترین تفریحشان به حساب می‌آید- با رفتن به دیدار یکی از دوستان اداری که در طبقه‌ی دوم یا سوم خانه، در آپارتمانی با دو اطاق و ک هال و یک آشپزخانه زندگی می‌کند و خرت و پرتی از قبیل چراغ یا مجسمه‌ای کوچک برای تظاهر به پیروی از مد روز به قیمت چشم‌پوشی از قبول دعوت‌های شام و یا رفتن به ییلاق تهیه کرده است.) خلاصه در آن ساعت از روز که کارمندان اداری در خانه‌ی دوستان گرد می‌آمدند تا یک دست ویست بازی کنند، بیسکویتی بخورند و فنجانی چای بنوشند، پیپ‌های درازشان را روشن کنند و در حال بازی ورق از آخرین رسوایی و افتضاحی که از طبقات بالا بدان‌ها رسیده است سخن بگویند- یک فرد روس همیشه برای ساختن و بازگو کردن این‌گونه داستان‌ها بی‌تاب است و حتی اگر مطلب تازه‌ای برای گفتن نباشد، حتماً یک بار دیگر آن حکایت کهنه شده‌ی مربوط به فرماندهی را که گزارشی مبنی بر بریده شدن دم مجسمه‌ی اسب پتر کبیر دریافت کرده بود، بازگو می‌کند- خلاصه زمانی که هر کس آنچه در چنته داشت، انجام می‌داد تا خودش را بهتر سرگرم کند، آکاکی آکاکیویچ خودش را تسلیم هیچ‌یک از این لذات نمی‌کرد. هیچ‌کس هرگز او را در مهمانی ندیده بود. بعد از آنکه از لذت پاکنویس کردن اشباع می‌شد، به رختخواب می‌رفت و در همان حال با فکر فردا و آنچه خدا ممکن بود برای پاکنویس کردن برایش بفرستد، لبخند می‌زد و چنین می‌گذشت زندگی آرام و بی‌حادثه‌ی مردی که با حقوق چهارصد روبل در سال خودش قانع و راضی بود، مصیبت‌های جوربه‌جور نشسته در کمین کارمندان نه تنها دون‌پایه، بلکه حتی عالی‌رتبه و عضو شورای دولتی و حتی آنهایی که نه توصیه می‌کنند و نه توصیه می‌پذیرند، وجود نداشت.
در سن‌پترزبورگ، برای کسانی که چهارصد روبل در سال یا در همین حدود عایدات دارند، دشمنی سرسخت کمین گرفته است. این دشمن چیزی جز یخبندان شمالی نیست. گرچه بسیاری معتقدند که این یخبندان برای سلامتی مفید است. در فاصله‌ی ساعت هشت و نه صبح، درست هنگامی که خیابان‌ها مملو از کارمندانی است که به سوی اداره‌هایشان روانند، باد یخبندان شمالی بی‌تبعیض و بی‌محابا چنان شلاق بر دماغ‌ها (از هر نوع و جنس) می‌کشد، که کارمندان بیچاره نمی‌دانند دماغشان را توی کدام سوراخ فرو کنند.
در این ساعت از روز که حتی پیشانی کارمندان عالی‌رتبه هم از سرما به‌درد می‌آید و چشمانشان از اشک پر می‌شود، کارمندان دون‌پایه، بیچاره بی‌دفاعند. تنها راه نجاتشان این است که فاصله‌ی پنج شش خیابان میان اداره و منزل با حداکثر سرعت با همان بالاپوش نازک و نخ‌نمایشان بدوند. و بعد در راهرو اداره آنقدرپا به زمین بکوبند تا همه‌ی استعدادها و تواناییهای یخ‌زده‌شان دوباره آب شود. مدتی بود که آکاکی آکاکیویچ احساس می‌کرد هر قدر هم که سریع‌تر فاصله‌ی بین اداره و منزل را طی می‌کند باز شانه‌ها و پشتش زیر تازانه‌های بی‌رحمانه‌ی سرما قرار می‌گیرد. دست آخر شکش برداشت که نکند شنلش عیب و ایرادی پیدا کرده است.
بعد از معاینه‌ی کاملی که در خانه از شنل به عمل آورد، متوجه شد دو یا سه قسمت شنل –اگر دقیق‌تر بگوییم ناحیه‌ی پشت و دور کتف‌ها- بیشتر به پارچه‌ی توری شباهت پیدا کرده است. شنل کاملاً نخ‌نما و آسترش پاره پاره بود. همین‌جا باید ذکر کنیم که شنل آکاکی آکاکیویچ موضوع شوخی دائمی در اداره بود. حتی عنوان بالاپوش ار از آن گرفته بودند و زیرپوش اطلاقش می‌کردند. در حقیقت هم شکل و شمایل عجیبی داشت. یقه‌اش که در طول سال‌های متمادی برای وصله پینه‌ی سایر قسمت‌ها به کار گرفته شده بود، مدام کوچک و کوچکتر گشته بود. در این وصله پینهن‌ها هم اثری از هنر خیاط دیده نمی‌شد و شنل ظاهری شل و ول و کیسه مانند پیدا کرده بود. آکاکی آکاکیویچ وقتی متوجه عیب و نقص شنل شد، تصمیم گرفت آن را نزد پطرویچ خیاط ببرد. پطرویچ که در طبقه‌ی سوم ساختمانی زندگی می‌کرد، علی‌رغم یک چشم کور و صورت آبله‌اش، در وصله پینه‌ی کت و شلوار و پالتو کارمندان و سایر مشتری‌ها ماهر بود. البته لازم به گفتن نیست به‌شرطیکه مست نبود و فکرش هم جای دیگری نمی‌بود.
البته لزومی ندارد که ما بیش از این وقت خود را صرف توصیف این خیاط کنیم، اما از آنجایی که شرح کامل جزئیات هر شخصیت در داستان امری پذیرفته شده است، چاره‌ی نیست جز اینکه نگاه دقیق‌تری به این جناب پطرویچ بیندازیم.
قبلاً رعیت یک ارباب بود و همین طور خشک و خالی گریگوری خطاب می‌شد و فقط پس از آنکه آزادی‌اش را به دست آورد، مردم او را پطرویچ خواندند. از همان تاریخ شروع به میخوارگی در روزهای اعیاد مذهبی کرد- اوایل فقط روزهای بسیار مهم را مست می‌کرد، اما بعدها این عمل را بدون تبعیض به کلیه‌ی روزهایی که در تقویم با علامت صلیب مشخص شده بود، تعمیم داد. در این طریق به سنن آباء و اجدادی کاملاً مؤمن بود و هرگاه در این باب زنش مشاجره‌ای به راه می‌انداخت او را بی‌وطن و آلمانی خطاب می‌کرد.
حال که ذکری از زن پطرویچ به میان آمد، ناگزیر باید به دو سه کلمه‌ای هم در وصف او بگوییم. بدبختانه اطلاعات ناقصی از او در دست است، فقط می‌دانیم که همسر پطرویچ بود و به جای روسری همیشه کلاه به سر می‌گذاشت. ظاهراً آنجا که پای زیبایی در میان بود جای لاف و گزافی بای او وجود نداشت. حداقل از میان مردانی که به او برمی‌خوردند، تنها سربازان بودند که نگاهی دزدکی به صورتش می‌انداختند و در حال تاب دادن سبیل‌ها صدای عجیبی از گلویشان خارج می‌کردند.
آکاکی آکاکیویچ همچنان که از پله‌های خانه‌ی پطرویچ بالا می‌رفت (در توصیف دقیق این پله‌ها باید گفت که پوشیده از گل و لای و کثافت بود و را‌ه‌پله از چنان بوی زننده‌ای اشباع بود که چشم‌ها به سوزش می‌افتادو ایت البته از امتیازات کلیه‌ی ساختمان‌های پترزبورگ است)، با خودش فکر می‌کرد که پطرویچ چقدر دستمزد خواهد خواست و آماده می‌شد بیشتر از دو روبل نپردازد.
در باز نبود، چون زن عزیز پطرویچ که در آشپزخانه ماهی سرخ می‌کرد چنان دودی راه انداخته بود که چشم چشم را نمی‌دید.
آکاکی آکاکیویچ بی‌آنکه زن پطرویچ متوجه شود، از آشپزخانه عبور کرد و وارد اطاقی شد که پطرویچ روی یک میز لخت چوبی نشسته ود و مثل پاشاهای ترک پاهایش را هم زیرش جمع کرده بود. همچنان که عادت خیاط‌هاست، اولین چیزی که توجه اکاکی ار به خودش جلب کرد، انگشت شست بزرگ او بود که ناخن تغییر شکل داده و کلفت و سختی مثل کاسه‌ی لاک‌پشت داشت. کلافی از ابریشم و چند نخ از گردنش آویزان بود و چند تکه پارچه‌ی کهنه روی زانویش گذاشته بود. دو سه دقیقه‌ای بود که سعی می‌کرد سوزن را نخ کند و موفق نمی‌شد و ناچار هرچه فحش و نفرین در چنته داشت نثار نور ضعیف و حتی خود نخ کرد. زیر لب غر می‌زد: “برو تو لعنتی! آخرش دیوانه‌ام می‌کنی، کثافت!”
آکاکی آکاکیویچ از اینکه پطرویچ را در چنین حالتی یافت زیاد خوشنود نشد: ترجیح می‌داد زمانی سفارشاتش را به پطرویچ تحویل دهد که او کیفور باشد یا چنانکه زنش می‌گفت: “وقتی ته بطری را دوباره بالا آورده باشد، دیو پیر یک چشم!”
در چنین حالتی پطرویچ در برابر مشتریانش کاملاً رام بود و دستمزد پیشنهادیشان را حتی با تعظیم و تکریم می‌پذیرفت. گرچه بعدش، زنش، گریان با همان داستان غم‌انگیز همیشگی که شوهرش به هوای مستی دستمزدی ناچیز خواسته است، پیش می‌آمد، اما سر آخر با پنج شش کوپک بالا یا پایین معامله سر می‌گرفت. ولی در آن لحظه پطرویچ کاملاً به‌هوش بود (یا لااقل اینطور به نظر می‌رسید) و نتیجتاً ترشور و اخم‌آلود و سازش‌ناپذیر می‌نمود و حالتی داشت که دستمزد سرگیجه‌آوری طلب کند. آکاکی آکاکیویچ با درک موقعیت می‌خواست یواشکی جیم بشود، اما دیگر دیر شده بود، پطرویچ آن یک چشم سالمش را بلند کرده بود و از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کرد. آکاکی آکاکیویچ بی‌اراده گفت:
“روز بخیر، پطرویچ!”
و پطرویچ همچنان‌که به دست آکاکی خیره شده بود، تا ببیند چه لقمه‌ی دندان‌گیری آورده است، جواب داد:
“روز شما به خیر، آقا!”
“من… آمدم… پطرویچ… که این چیز…”
باید خاطر نشان کنیم که آکاکی آکاکیویچ عادت داشت توی صحبت‌هایش اکثراً از حرف اضافه، قیدها و پاره جمله‌هایی که معنای مشخصی ندارند، استفاده کند. اگر موضوع صحبت کمی پیچیده بود، دیگر اصلاً جمله را ناتمام رها می‌کرد. مثلاً اغلب جمله را اینطور شروع می‌کرد: “در حقیقت، دقیقاً، مشخص است…” و بعد یادش می‌رفت چیزی به این کلمات بیفزاید و گمان می‌برد منظورش را رسانده است.
پطرویچ پرسید:
“خوب، این چیست؟” و بعد با چشم سالمش به دقت هر گوشه‌ی شنل، سردست‌ها، یقه، پشت و جادگمه‌ای‌ها را وارسی کرد. در واقع او با تمام جزئیات این شنل آشنا بود، چرا که از زیر دست خودش درآمده بود، اما معمولاً این عادت خیاط‌هاست که لباس را در حضور مشتری وارسی کنند.
“ببین پطرویچ… خوب این شنل من… همان‌طور که می‌بینی… بیشتر جاهایش سالم است. فقط کمی گرد و خاک گرفته… شاید به‌همین‌دلیل به‌نظر کهنه بیاید، اما در واقع کاملاً نو است… فقط کمی… خودت که می‌بینی… این پشتش و کنار این شانه پاره شده و کمی هم… خوب… کمی هم کنار آن یکی شانه… فقط عمین. کار زیادی ندارد…”
پطرویچ “زیرپوش” را برداشت، روی میز پهن کرد و معاینه‌ی دقیقی از آن به عمل آورد و سری تکان داد و از آستانه‌ی پنجره انفیه‌دانش را برداشت. روی انفیه‌دان عکس یک ژنرال بود، اما مشخصاً نمی‌توان گفت کدام ژنرال، چون شخصی انگشتش را از وسط صورت ژنرال عبور داده بود و عکس از این ناحیه پاره شده بود و بعداً مقوای گردی به جای صورتش چسبانده بودند.
پطرویچ سرانگشتی انفیه بو کرد و شنل را رو به نور گرفت و معاینه‌ی مجددی کرد. دوباره سرش را تکان داد. بعد آسترش را بالا زد و روی میز پهن کرد و باز هم سرش را کتان داد. آنگاه در انفیه‌دان با ژنرال بی‌صورت را باز کرد و دماغش را با انفیه پر کرد، در انفیه‌دان را بست و گوشه‌ای گذاشت و آخر سر گفت: “نه، قابل رفو نیست. اوضاعش خراب است!”
با شنیدن این کلمات قلب آکاکی آکاکیویچ فرو ریخت. با صدای التماس‌آمیز بچه‌ای پرسید:
“چرا نه پطرویچ؟ فقط کمی گوشه‌ی شانه‌هایش پاره شده. برای تو که کاری ندارد. حتماً پارچه داری که وصله بیندازی…”
پطرویچ گفت:
“البته، من پارچه دارم، اما شنل کاملاً پوسیده است. وصله به جایی بند نمی‌شود. سوزن که بزنی از هم وامی‌رود.”
“باشد، اگر وابرود هم، تو دوباره به هم وصلشان می‌کنی.”
“اما آخر باید وصله را به جایی بند کرد؟ شنل حسابی پوسیده است، دیگر مشکل بشود اصلاً به آن لباس گفت. اگر جلوی باد بگیری زوارش از هم درمی‌رود.”
“ولی خوب تو یک کاریش بکن. منظورم این است که واقعاً…”
پطرویچ با قاطعیت پاسخ داد:
“نه، متأسفم آقا. هیچ کارش نمی‌شود کرد. عمرش را کرده است. بهتر است چند تکه‌اش کنید و زمستان‌ها دور پایتان بپیچید، چون وقتی هوا حسابی سرد می‌شود، جوراب آدم را از سرما حفظ نمی‌کند. این آلمانی‌ها جوراب را اختراع کردند که ملت را سرکیسه کنند.” (پطرویچ دوست داشت توی صحبت‌هایش به آلمانی‌ها کنایه بزند). “اما در مورد شنل، مثل اینکه باید یک نوش را تهیه کنید.”
به شنیدن کلمه‌ی “نو” سر آکاکی آکاکیویچ به دوار افتاد و همه چیز اطاق دور سرش چرخیدن گرفت. تنها چیزی که چشمانش می‌دید همان ژنرال بی‌صورت روی انفیه‌دان پطرویچ بود.
همین طور که گیج می‌خورد، گفت: “منظورت از نو چیست؟ من که پول ندارم.”
پطرویچ با خونسردی بی‌رحمانه‌ای گفت: “بله، باید شنل نو تهیه کنید.”
“خوب اگر من بخواهم نوش را تهیه کنم، چطور یعنی چقدر منظورم این است که خوب…؟”
“منظورتان این است که چقدر خرج برمی‌دارد؟”
“بله.”
پطرویچ هنرپیشه‌وار لب‌ها را به هم فشرد و گفت: “حداقل 150 روبل برایتان آب می‌خورد.”
عاشق پیش آمدن صحنه‌های تکان‌دهنده بود و دوست داشت نکته‌ی بهت‌آوری بیان کند و از گوشه‌ی چشم تأثیرش را بر چهره‌ی مخاطبش ببیند.
“صد و پنجاه روبل برای یک شنل!” بیچاره آکاکی آکاکیویچ که همیشه به طور استثنایی آرام صحبت می‌کرد، برای اولین بار در زندگی‌اش فریاد کشید.
پطرویچ گفت: “بله آقا، و تازه اینکه چیزی نیست. اگر بخواهید یقه‌ی پوستی و آستر ابریشمی هم برایش تهیه کنید، دویست روبل هم بیشتر خرج برمی‌دارد.”
آکاکی آکاکیویچ که سعی می‌کرد بیانات “تکان‌دهنده‌ی” پطرویچ را نشنود، ملتمسانه گفت: “خواهش میکنم پطرویچ، یک کاریش بکن تا یک مدت دیگر هم بتوانم بپوشمش.”
پطرویچ گفت: “متأسفم. فایده‌ای ندارد. فقط باعث هدر رفتن پول و وقت میشود.” و با این سخنان آکاکی آکاکیویچ را کاملاً خرد شده و درهم‌شکسته به جا نهاد.
بعد از رفتن مشتری، پطرویچ بی‌حرکت برجای ماند، و همانطور که لب‌هایش را به طرز معنی‌داری به هم می‌فشرد، تا مدتی کارش را دنبال نگرفت. از ایکه خودش و هنر خیاطی را پایین نیاورده بود، احساس رضایت می‌کرد.
وقتی آکاکی آکاکیویچ به خیابان رسید، احساس می‌کرد که همه‌چیز را در رؤیا دیده است. به خودش می‌گفت: “خوب، چیزی که هست هرگز فکر نمی‌کردم چنین چیزی پیش بیاید، اصلاً…” و بعد از سکوت کوتاهی افزود: “خوب حالا که پیش آمده است.” و بعد از سکوتی طولانی ادامه داد: “خوب، حالا کی می‌تواند… در حقیقت، راستش… آنقدر غیرمنتظره بود که… من… عجب!” و بعد از گفتن این حرف‌ها، به جای آنکه راه خانه را در پیش بگیرد، بی‌آنکه بداند چه می‌کند، درست در جهت مخالف به راه افتاد. در سر راه به یک دودکش پاک کن برخورد کرد و سر تا پایش سیاه شد. بعد، از از طبقه‌ی بالایی ساختمان در دست تعمیری یک لگن دوغاب آهک بر سرش ریختند و باز او نست به همه‌ی اینها بی‌توجه و بی‌اعتنا بود. فقط وقتی که به یک پلیس برخورد که باتونش را زیر بغل زده بود و مشغول ریختتن مقداری انفیه توی دست پرزگیلش بود، حواسش سر جا آمد. آ نهم فقط به واسطه‌ی اینکه پلیس به او تشر زد:
“پیاده‌رو خیلی تنگ است می‌آیی درست وسط شکم من؟”
آکاکی که حواسش سر جا آمده بود، برگشت و راه خانه را در پیش گرفت.
تازه وقتی به خانه رسید، توانست افکارش را جمع کند و به ارزیابی وضعیت بپردازد. شروع کرد با خودش حرف زدن، آن هم نه با عبارات بی‌سروته همیشگی، بلکه کاملاً معقول و روان، گویی با یار غاری مشورت می‌کند که می‌شد سفره‌ی دل را پیشش گشود و خصوصی‌ترین مسائل را با او در میان گذاشت.
“نه، کاملاً واضح است که حالا نمی‌شود با پطرویچ صحبت کرد. او کمی… در حقیقت مثل اینکه زنش کتکش زده بود، بهتر است تا روز یکشنبه صبر کنم و بعد به سراغش بروم: بعد از خماری شب شنبه، باز دوباره چشم‌هایش چپ اندر قیچی می‌شود و برای یکی گیلاس مشروب حاضر خواهد بود سرش بالای دار برود، اما زنش مسلماً سرکیسه را شل نخواهد کرد. آن وقت من سر ارهش سبز می‌شوم و چند کوپک توی مشتش می‌گذارم. به این ترتیب دلش نرم می‌شود و شنل من…”
آکاکی آکاکیویچ در نتیجه‌ی این استدلال هوشمندانه احساس آرامش خاطر کرد و تا روز یکشنبه منتظر ماند و آن وقت یک راست سراغ پطرویچ رفت. صبر کرد تا زن پطرویچ از خانه خارج شود و بعد داخل شد. همچنان که حدس زده بود، پطرویچ بعد از شب شنبه کاملاً گیج و منگ بود، سرش فرو افتاده و چشمانش خواب‌آلوده و خمار به نظر می‌رسید. اما به محض اینکه فهمید آکاکی به چه منظور آمده است، کاملاً به هوش آمد. گویی شیطان با ضربه‌ای از مستی به‌درش آورد.
“ممکن نیست. باید یک نوش را تهیه کنید.” در این لحظه آکاکی آکاکیویچ یک سکه‌ی ده کوپکی کف دستش گذاشت.
پطرویچ گفت: “بی‌نهایت ممنونم آقا. حالا یک گیلاس کوچک به سلامتی شما می‌زنم و خودم را می‌سازم. اما اگر جای شما بودم هیچ غصه‌ی آن شنل کهنه را نمی‌خوردم. اصلاً فایده‌ای ندارد. خودم یک شنل محشر برایتان می‌دوزم. دیگر حرفش را هم نزنید!”
آکاکی آکاکیویچ خواست چیزی بگوید، اما پطرویچ خودش را به آن راه زد و ادامه داد:
“نگران نباشید. یکی کاملاً نوش ا برایتان می‌دوزم. مطمئن باشید چیز تمیزی از آب درخواهد آمد. حتی شاید بر طبق آخرین مد روز، قزن قفل نقره‌ای هم برای یقه‌اش تهیه کنم.”
حال دیگر آکاکی آکاکیویچ پی برد که هیچ راه دیگری جز تهیه‌ی یک شنل نو برایش نمانده است و قلبش فروریخت. پولش را از کجا باید می‌آورد؟ البته کاملاً ممکن بود روی پاداش عید حساب کند، اما آن را هم از مدت‌ها پیش برای امر دیگری کنار گذاشته بود. به شلوار نو احتیاج داشت و تازه می‌بایست قرض عقب‌افتاده‌ی کفاش را که چکمه‌هایش را تخت انداخته بود، بپردازد. غیر از این می‌بایست سه پیراهن و دو لباس زیر، که اسم بردنشان اینجا از ادب دور خواهد بود، نیز سفارش دهد. خلاصه به این ترتیب تمام پول پیش‌خور شده بود و حتی اگر رئیس آنقدر سخاوت به خرج می‌داد که پاداشش را به چهل و پنج یا حتی پنجاه روبل برساند، باز آنچه می‌ماند مبلغ ناچیزی بود و در مقابل قیمت شنل به‌مثابه قطره‌ای بود در برابر دریا. اگرچه به خوبی می‌دانست که گاهی پطروچ به سرش می‌زد و قیمت بسیار مبالغه‌آمیزی می‌کرد تا به حدی که زنش خودداری نمی‌توانست و می‌گفت:
“عقلش را از دست داده است، پیر ابله! یک روز تقریباً مجانی کار قبول می‌کند و روز دیگر دستمزدی می‌خواهد که حتی بیشتر از سر خودش می‌ارزد!” و گرچه می‌دانست که پطرویچ به هشتاد روبل رضایت خواهد داد، اما این هم مسئله‌ای را حل نمیکرد. همینقردش را هم از کجا می‌بایست فراهم کند؟ شاید می‌توانست به هر نحو نصف این مبلغ یا حتی کمی بیشتر را جور کند، اما نصف بقیه را چه می‌شد کرد؟ پیش از اینکه این بحث را دنبال کنیم، خواننده باید اگاه باشد که نصف اولی چگونه تأمین می‌شد.
آکاکی آکاکیویچ در مقابل هر یک روبلی که کار می‌کرد، نیم کوپک‌ توی قلک کوچکی که همیشه درش قفل بود، می‌انداخت. آخر هر شش ماه پولی را که جمع شده بود، می‌شمرد و با سکه‌های نقره تعویض می‌کرد. مدت‌ها بود که این کار را ادامه می‌داد تا بعد از سال‌ها اکنون مبلغی در حدود چهل روبل جمع کرده بود. به این ترتیب نصف پول را داشت، اما بقیه را چه می‌شد کرد؟
آکاکی آکاکیویچ فکر کرد و فکر کرد و سرانجام تصمیم گرفت مخارج روزانه‌اش را حداقل برای یک سال تقلیل دهد: می‌بایست از نوشیدن چای عصرها صرف‌نظر کند، شب‌ها را بی‌شمع سر کند، و اگر نیازی به پاکنویس کردن پیدا می‌شد، به اطاق صاحب‌خانه‌اش برود و این کار را در آنجا انجام دهد. می‌بایست روی سنگ‌فرش خیابان حتی‌الامکان به آرامی قدم بردارد –حتی نوک پا راه برود- تا تخت کفش‌هایش ساییده نشوند، ملافه‌اش را به رختشویی ندهد، برای آنکه زیرپوش‌هایش بیشتر عمر کنند به محض رسیدن به خانه آنها را بکند و فقط همین ربدوشامبر کلفت نخی‌اش را به تن کند- خود این ربدوشامبر متعلق به دوران‌های باستانی بود، ولی زمانه با آن مدارا کرده بود. راستش، برای آکاکی آکاکیویچ در ابتدای امر تحمل این محدودیت‌ها دشوار می‌نمود؛ اما به تدریج به وضعش خو گرفت. حتی خودش را عادت داد که شب‌ها را بی‌شام سر کند. در عوض با فکر شنلی که قرار بود یک روز مال او شود، خودش را از نظر روحی تغذیه می‌کرد. با این رژیم غذایی جدید، زندگی‌اش غنی‌تر شده بود، گویی ازدواج کرده و شخص دیگری همیشه همراهش بود. گویی دیگر تنها نبود و رفیق همدمی داشت که قسم یاد کرد بود راه دشوار زندگی را تا به آخر با او بپیماید: و این رفیق کسی نبود، جز شنل با لایه‌دوزی ضخیم پشمی و آستر محکم که چنان دوخته شده بود که یک عمر دوام آورد. چونان مردی که هدفش را در زندگی شناخته باشد، سرزنده‌تر و ثابت‌قدم‌تر شده بود.
بی‌ارادگی و ناپیگیری‌اش – به عبارت دیگر تمام جنبه‌های ضعیف و پوچ شخصیتش – به‌کلی از وجودش رخت بربست. گاهی شعله‌ای در چشمانش می‌درخشید و حتی افکار جسورانه و متهورانه‌ای چون برق از ذهنش می‌گذشت؛ مثلاً فکر می‌کرد: “خوب، چطورست یک یقه‌ی خز هم تهیه کنم؟”
این افکار، کاملاً فکرش را به خود مشغول کرده بود. یک بار که نزدیک بود هنگام پاکنویس کردن کلمه‌ای را اشتباه بنویسد، تقریباً فریاد زد: “خدایا!” و بر خودش صلیب کشید. حداقل ماهی یک بار به پطرویچ سر می‌زد و درباره‌ی شنلش با او مشورت می‌کرد که بهتر است پارچه‌اش را از چه مغازه‌ای تهیه کند، چه رنگی باشد و چقدر بالایش بدهد. همیشه از نزد پطرویچ با رضایت خاطر- اگرچه کمی نیز نگران- به خانه بازمی‌گشت و روزی را از نظر می‌گذراند که تمام آنچه را لازم بود می‌خرید و شنل حاضر می‌شد. کارها، سریع‌تر از آنچه امید داشت پیشرفت می‌کرد. رئیس، نه چهل یا چهل و پنج روبل، بلکه شصت روبل تمام به او پاداش داد که حتی خوابش را هم نمی‌دید. حال این کار رئیس چه از روی آگاهی به نیاز او به شنلی تازه بود و یا کاملاً تصادفی، به‌هرحال آکاکی آکاکیویچ صاحب یک بیس روبل اضافی غیرمنتظره شده بود. نتیجتاً همه چیز سریع‌تر پیش می‌رفت. بعد از دو سه ماه دیگر تحمل نیمه‌گرسنگی، آکاکی آکاکیویچ سرانجام موفق شد هشتاد روبل را جور کند. قلبش که معمولاً آرام می‌زد، دیگر چنان طپشی داشت که می‌خواست از جا کنده شود. درست روز بعدش همراه پطرویچ برای خرید رفت. پارچه‌ای بسیار مرغوب تهیه کردند و در واقع هم جز این نمی‌توانست باشد، چرا که شش ماه گذشته را فقط به بحث در طراف این مسئله گذارنده بودند و از یک ماه پیش هم روزی نمی‌گذشت که به تمام مغازه‌ها سر نزنند و پارچه‌ای از این بهتر هیچ جای دیگر هم گیر نمی‌آمد. برای آستری هم چلوار خریدند، اما چلواری چنان بادوام و چنان مرغوب که به قول پطرویچ از ابریشم نرم‌تر و حتی زیباتر بود.
برای یقه، پوست خز نخریدند، چون واقعاً گران بود، اما در عوض پوست گربه گرفتند، پوست گربه‌ای که توی هیچ مغازه‌ای نظیرش گیر نمی‌آمد و از کمی فاصله با پوست خز ممکن بود اشتباه گرفته شود. دوختن شنل دو هفته‌ی تمام وقت گرفت، چراکه پطرویچ می‌بایست سرتاسرش را لایه‌دوزی کند وگرنه کار خیلی زودتر حاضر می‌شد. دستمزدی که پطرویچ معین کرد 12 روبل بود. از این کمتر که حرفش را هم اصلاً نمی‌شد زد. نخ ابریشمی به کار برده بود، بخیه‌های ظریف زده بود و تمام هنر و ظرافتش را به کار گرفته بود تا طرح‌های زیبایی از کار در آورد.
روزی که سرانجام پطرویچ شنل را تحویل داد… دقیقاً نمیتوام گفت که کدام روز بود: اما احتمالاً بزرگ‌ترین روز زندگی آکاکی آکاکیویچ بود بود. صبح زود، حتی پیش از آنکه آکاکی آکاکیویچ راهی اداره شود، آن را به خانه آورد. شنل،هرگز در موقعیتی بهتر از این نمی‌توانست تحویل شود. چرا که دوره‌ی یخبندان سخت شروع شده بود و احتمال می‌رفت سخت‌تر هم بشود. پطرویچ، شنل را شخصاً تحویل داد- چنانکه برازنده‌ی یک خیاط خوب است. آکاکی آکاکیویچ هرگز تا به آن روز او را چنان باوقار ندیده بود. به نظر می‌رسید کاملاً آگاه است که موفقیت به دست آمده،موفقیتی عادی نیست و با به ثمر رساندن این کار نشان دهد است که دره‌ی عمیقی خیاط‌های وصله‌پینه‌کار را از خیاط‌هایی که لباس‌های نو می‌آفرینند، جدا می‌کند. شنل را از میان دستمال بزرگی که تازه از خشکشویی گرفته بود، بیرون آورد، بعد دستمال را به دقت تا کرد و برای استفاده‌ی بعدی توی جیبش گذاشت. آنگاه با افنخار و غرور شنل را با دو دست گرفت و با مهارت تمام روی شانه‌ی آکاکی آکاکیویچ انداخت،دامنش را کشید، شانه‌هایش را صاف کرد و آخر سر یقه‌اش را هم به تنش جفت کرد. آکاکی آکاکیویچ با وسواس آده‌های میانسال خواست تا یک بار دیگر هم شنل را بپوشد و حتی دراین حالت هم شنل کاملاً قالب تنش بود. خلاصه‌بی‌شک و تردید، شنلی کاملاً برازنده بود. پطرویچ فراموش نکرد متذکر شود که فقط به خاطر اینکه مغازه‌اش در کوچه پس کوچه است و تابلو ندارد و آکاکی آکاکیویچ هم مشتری قدیمی‌اش است، اینچنین دستمزد ناچیزی طلب می‌کند و اگر آکاکی به یکی از خیاط‌های بولوارنیفسکی مراجعه کرده بود، فقط 75 روبل بابت دستمزد می‌گرفتند. آکاکی آکاکیویچ تمایلی نداشت که در این موضوع بیشتر وارد بحث شود چراکه از قیمت‌های بالایی که پطرویچ برای تحت تأثیر قرار دادن مشتریانش صحبت می‌کرد، وحشت داشت. او با پطرویچ تسویه حساب کرد و تشکر کرد و با همان شنل نو مستقیماً راهی اداره شد. پطرویچ هم به دنبالش خارج شد و همانجا ایستاد تا از دور شنلی را که خودش دوخته بود تماشا کند، پس عمداً راهش را کج کرد و از خیابانی فرعی بالا رفت بطوری‌که درست از روبروی آکاکی آکاکیویچ سردرآورد و نگاهی نیز از این جهت به شنل انداخت.
در همین موقع آکاکی آکاکیویچ ذوق کرده و خوشحال راهش را به سوی اداره ادامه می‌داد. حتی لحظه‌ای از فکر شنل نویی که به تن داشت غافل نبود، حتی چندین بار از زور نشئه و کیفوری بی‌اختیار لبخند زد. در واقع نیز شنل دو امتیاز داشت: اولاً گرم نگه می‌داشت و در ثانی نشئه‌اش می‌کرد. اصلاً توجه نداشت که کجا می‌رود و ناگهان خودش را توی اداره یافت. در راهرو شنل را کند، با احتیاط همه جایش را وارسی کرد و بعد با توصیه‌های مکرر به دست دربان داد.
معلوم نیست چطور به سرعت برق همه‌ی کارمندان اداره باخبر شدند که آکاکی آکاکیویچ “زیرپوش” را کنار گذاشته و شنل نو پوشیده است. به محض اینکه وارد اداره شد، همه به راهرو هجوم آوردند تا شنل نو همکارشان را تماشا کنند. چنان او را غرق در تبریکات گرم و صمیمانه‌ی خودشان کردند که او اول گل از گلش شکفت ولی بعد پاک دست‌پاچه شد. همه دوره‌اش کردند و گفتند که بایستی حتماً شیرینی شنل تازه‌اش را بدهد و اصرار می‌کردند که حداقل باید سوری توی خانه‌اش بدهد. آکاکی آکاکیویچ خودش را باخته بود. نمی‌دانست چه جوابی بدهد و چطور از این کار شانه خالی کند. پس از چند دقیقه که بدین حال بود، تا بناگوش سرخ شد و خیلی ناشیانه و ساده‌لوحانه سعی کرد متقاعدشان کند که شنل اصلاً تازه نیست و همان شنل قدیمی است. سرانجام یکی از کارمندان که رتبه‌ی سرمنشی داشت، شاید به این دلیل که نشان دهد از آن‌هایی نیست که قیافه می‌گیرد و حتی حاضر است با زیردستان هم هم‌پیاله شود، گفت:
“بسیار خوب، به جای او من سور می‌دهم. امشب همه‌تان خانه‌ی من هستید. اتفاقاً روز تولدم هم هست.”
طبیعتاً همه به سرمنشی تبریک گفتند و مشتاقانه دعوتش را پذیرفتند. وقتی آکاکی آکاکیویچ خواست از حضور در مهمانی عذر بخواهد، متفقاً گفتند که این کار بی‌ادبی و خجالت‌آور خواهد بود و برای رد کردن دعوت هیچ عذری پذیرفته نیست، البته بعداً خودش هم با این فکر که رفتن به مهمانی فرصت دیگری برای پوشیدن شنل تازه‌اش به او خواهد داد، خشنود شد.
تمام آن روز برای آکاکی آکاکیویچ مانند بزرگ‌ترین اعیاد بود.با نهایت شادمانی به خانه بازگشت، شنلش را درآورد، با دقت تمام به جالباسی آویخت و مدت زیادی با تحسین به پارچه و آستر شنل خیره ماند. آنگاه شنل کهنه‌اش را که دیگر کاملاً زوار در رفته بود، بیرون آورد تا با شنل تازه مقایسه‌اش کند. در حین مقایسه نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد: چه اختلاف فاحشی! در طول مدت صرف ناهار فکر شنل کهنه و وضعیت اسفناکش او را به خنده می‌انداخت. ناهار را با لذت و اشتها خورد و بعداً هم اصلاً چیزی پاکنویس نکرد، بلکه تسلیم لذت دراز کشیدن روی تخت شد و تا تاریک شدن هوا به همان حال ماند. بعد، بی‌هیچ تأخیر لباس‌هایش را پوشید، شنلش را روی دوش انداخت و از خانه خارج شد. متأسفانه من قادر نیستم محل دقیق زندگی کارمندی را که سور داده بود، ذکر کنم: حافظه‌ی من کم‌کم ناامیدکننده می‌شود، خانه و خیابان‌ها و همه چیز پترزبورگ در ذهنم چنان قاطی می‌شود که برایم بی‌نهایت مشکل است بگویم چه چیزی کجاست. تنها نکته‌ای که به‌طور قاطع می‌توانم بگویماین است که خانه‌ی کارمند مزبور در بهترین نقطه‌ی شهر قرار داشت و از همین نکته نیز می‌توانیم استنباط کنیم که خانه‌اش کیلومترها و کیلومترها از خانه‌ی آکاکی آکاکیویچ فاصله داشت. ابتدا آکاکی آکاکیویچ می‌بایست از خیابان‌های خالی و کم‌نوری عبور کند، اما هرچه به خانه‌ی کارمند نزدیک‌تر می‌شد خیابان‌ها شلوغ‌تر، زنده‌تر و پرنورتر می‌گشتند. جمعیت زیادی در خیابان‌ها مشغول گردش بودند و در میانشان او به بانوانی با لباس‌های زیبا و آقایانی با پالتو پوست برخورد می‌کرد. اینجا دیگر خبری از آن درشکه‌چی‌های بی‌سروپا با آن سورتمه‌های چوبی‌شان نبود. به جای آن سورچی‌های خوش‌پوش با کلاه‌های مخملی سرخ‌رنگ در کالسکه‌های زیبا و ظریف که صندلی‌هایشان روکش چرمی داشت، در رفت‌وآمد بودند و چرخ‌های کالسکه‌ها به نرمی روی برف حرکت می‌کردند.
آکاکی آکاکیویچ چنان محو تماشای این منظره شده بود که گویی در تمام عمرش شاهد چنین چیزی نبوده است. چندین سال بود که برای گردش از خانه خارج نشده بود.
با کنجکاوی مقابل ویترین نورانی مغازه‌ای توقف کرد تا تابلویی را تماشا کند که دختری را در حال کندن کفشش نشان می‌داد و در نتیجه پای بسیار خوش‌ترکیبش هم پیدا بود و مردی با دم خط و ریش بزی از لای در او را دید می‌زد. آکاکی آکاکیویچ سری تکان داد، لبخندی زد و به راهش ادامه داد. چرا لبخند زد؟ شاید به خاطر دیدن چیزی که قبلاً هرگز به چشمش نخورده بود و به هر حال همه‌ی ما نسبت به آن کششی غریزی داریم. یا شاید مثل اغلب کارمندان اداری او هم با خودش فکر می‌کرد: “امان از دست این فرانسوی‌ها! اگر بخواهند در موضوعی ظرافت کنند، آن‌وقت دیگر، منظورم این است که، در واقع، چیزی…” شاید هم اصلاً چنین فکری از خاطر نمی‌گذشت، چرا که غیرممکن است بتوان در عمق روح کسی نفوذ کرد و افکارش را خواند. سرانجام به خانه‌ی سرمنشی رسید. این سرمنشی به سبک اعیان و اشراف می‌زیست: چراغی بالای راه‌پله‌ها می‌سوخت و آپارتمان در طبقه‌ی دوم بود.
آکاکی آکاکیویچ وارد سرسرا شد. چندین ردیف گالش که کنار دیوار چیده شده بود، مشاهده کرد. وسط اطاق هم سماوری جزوجز می‌کرد و بخار از آن بلند می‌شد. انبوهی پالتو و شنل از دیوار آویزان بود که حتی برخی‌شان یقه‌ی خز با یقه‌ی برگردان مخملی داشتند. از آن سوی دیوار صدای همهمه‌ای به گوش می‌رسید که با باز شدن در ناگهان واضح‌تر و بلندتر شد. مستخدمی با سینی گیلاس‌های خالی و یم ظرف بیسکویت از اطاق خارج شد. شکی نبود که کارمندان از مدتی پیش آنجا جمع شده بودند و حتی اولین فنجان چایشان را هم صرف کرده بودند.
آکاکی آکاکیویچ با دست خودش شنلش ار به دیوار آویخت و بعد وارد اطاق شد. از دیدن منظره‌ی شمع‌ها، کارمندان، پیپ‌ها و میز قمار جا خورد. گوش‌هایش از صدای پچ‌پچ‌هایی مه از هر گوشه‌ی اطاق بلند بود و جلو و عقب کشیدن صندلی‌ها سوت می‌کشید. دست‌پاچه درست وسط اطاق ایستاده بود و دور و بر را نگاه می‌کرد، مغطل بود که چه بکند. اما متوجه حضورش شدند و با فریادهای بلند خوشامد گفتند و ناگهان همگی به سرسرا ریختند تا دوباره شنل تازه‌اش را تماشا کنند. آکاکی آکاکیویچ خجلت‌زده شده بود. اما از آنجایی که آدمی ساده‌لوح و زودباور بود، نمی‌توانست از تمجیدات و تحسین‌هایی که نثار شنلش می‌شد، احساس خوشحالی نکند. البته پر واضح است که همه بلافاصله او و شنلش را به حال خودشان رها کردند و سر بازی ویست‌شان برگشتند. حضور آن همه آدم، آن سروصداها و آن صحبت‌ها، همه برای آکاکی آکاکیویچ تازگی داشت. مطلقاً نمی‌فهمید چه باید بکند، دست‌ها، پاها و یا هر عضو دیگرش را کجا بگذارد. آخر سر روی یک صندلی کنار میز بازی نشست و مشغول تماشای ورق‌ها و صورت یک‌یک بازیکنان شد. در فاصله‌ی بسیار کوتاهی حوصله‌اش سر رفت و شروع به خمیازه کشیدن کرد، خصوصاً که وقت خوابش هم گذشته بود.
سعی کرد از میزبان اجازه‌ی مرخصی بخواهد، اما بقیه‌ی مهمان‌ها جملگی اعتراض کردند و گفقتن که هنوز باید به سلامتی شنل تازه‌اش شامپانی بخورند. ساعتی بعد شام آوردند. شام عبارت بود از سالاد، گوشت گوساله، کلوچه‌ی قیمه دار و شامپانی. دو گیلاس شامپانی هم به آکاکی آکاکیویچ خوراندند که باعث شد همه‌چیز دلپذیرتر در نظرش جلوه کند، اما به هر حال فراموشش نمی‌شد که ساعت از دوازده هم گذشته است و او می‌بایست ساعت‌ها پیش توی خانه‌اش باشد.
برای اینکه میزبان دیگر مانع رفتنش نشود، یواشکی و بی‌سروصدا از اطاق بیرون خزید، شنلش را در سرسرا پیدا کرد ( متأسفانه شنل روی زمین افتاده بود) آن را کاملاً تکاند، روی دوش انداخت و خارج شد.
بیرون هنوز چراغ‌ها روشن بودند، چندتایی مغازه که معمولاً خدمتکارها وافراد جوربه‌جور دیگر در تمام ساعات روز آنها به‌عنوان میخانه استفاده می‌کنند، هنوز باز بود. از شکاف زیر در مغازه‌هایی هم که بسته بود، شعاع‌هایی از نور بیرون می‌تابید و نشان می‌داد که هنوز افرادی داخل مغازه مشغول صحبت هستند. اینها به احتمال قوی خدمتکاران زن و مردی بودند که فارغ از اربابانشان که در دل شب به خودشان مشغول بودند، هنوز به ردوبدل کردن آخرین شایعات و اراجیف روز ادامه می‌دادند. آکاکی آکاکیویچ کاملاً سرحال و سرخوش، قدم زنان راهش را می‌رفت و حتی یک بار وقتی زنی که تمام هیکلش را می‌جنباند، مثل برق از کنارش گذشت، خدا می‌داند به چه منظور چند لحظه‌ای به قدم دو دنبالش کرد. اما بلافاصله ایستاد و همنچنان‌که از تند شدن بی‌دلیل قدم‌هایش متعجب بود، دوباره با قد‌م‌های عادی به‌راه افتاد. به‌زودی به همان خیابان‌های خالی و بی‌روح رسید که حتی روزش هم سوت و کور به نظر می‌رسید تا چه رسد به شب. در آن ساعات دیگر خیابان‌ها منظره‌ای کاملاً شوم و ترسناک داشتند. چراغ‌های خیابان کاملاً کم‌سو بود- جناب شهردار در مورد نفت چراغ‌های این قسمت از شهر کمی خسّت به خرج می‌داد. بعد به کنار خانه‌های چوبی و زاغه‌ها رسید. هیچ ذی‌روحی در آن حوالی به چشم نمی‌خورد، تنها برف بود و برف که خیابان‌ها را سفیدپوش کرده بود و اشباح سیاه و ملال‌انگیز کلبه‌های محقر که پشت پرده‌های کشیده گویی به خواب رفته بودند. حال به نقطه‌ای از خیابان رسیده بود که به میدان درندشتی وصل می‌شد و در آن سویش خانه‌ها به سختی دیده می‌شدند:
بیابانی خوف‌انگیز.
از آن دورها نور کم‌سویی از کیوسک نگهبانی که گویی در انتهای دمیا قرار گرفته بود، به چشم می‌خورد. آکاکی آکاکیویچ وقتی به این نقطه رسید آن سرزندگی و سرحالی‌اش به میزان قابل توجهی محو شد. همچنان که به سوی میدان می‌رفت، نمی‌دانست چگونه بر احساس وحشتی که در درونش سرریز می‌کرد غلبه کند، گویی احساس می‌کرد که حادثه‌ی شومی در کمینش است. پشت سر و دور و برش را نگاه کرد: انگار وسط اقیانوسی بود. با خودش فکر کرد: “نه، بهتر است نگاه نکنم.” و با چشمان بسته به راهش ادامه داد، وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد تا ببیند چقدر راه باقی است، ناگهان دو مرد سبیلو را پیش رویش دید. هوا به قدری تاریک بود که نمی‌شد کاملاً صورتشان را تشخیص داد. چشمانش تار شد و قلبش به طپش افتاد.
یکیشان با صدای دورگه‌ای گفت یقه‌اش را چسبید و گفت: “آها، این شنل که مال من است!” آکاکی آکاکیویچ می‌خواست فریاد بزند و کمک بطلبد، اما آن مرد دیگر مشتش را که به بزرگی سر یک کارمند بود، جلوی صورت او گرفت و گفت: “مگر جیکت در نیاد!” تنها چیزی که از باقی ماجرا به خاطر آکاکی آکایویچ مانده بود، این بود که آنها شنل را از تنش بیرون کشیدند، یک اردنگی حواله‌اش کردند و با صورت به روی برف‌ها انداختندش. چند دقیقه‌ای بعد به هوش آمد و به‌پاخاست، اما دیگر هیچ کس آن دور و بر نبود. تنها چیزی که حس می‌کرد این بود که شنلش نیست و دارد از سرما یخ می‌زند. شروع به فریاد زدن کرد، اما صدایش چنان ضعیف بود که در میدانی به آن وسعت ممکن نبود به گوش کسی برسد. با ناامیدی تمام و بی‌آنکه لحظه‌ای دست از فریاد زدن بردارد، به سوی کیوسک نگهبانی دویدن گرفت. کنار کیوسک، پاسبان پست به چماقش تکیه داده و ایستاده بود و با تعجب نگاه می‌کرد ببیند این کدام ملعونی است که چنین فریادزنان به سویش می‌دود. آکاکی اکاکیویچ وقتی خودش را به پاسبان رساند، همچنان که نفس‌نفس می‌زد،فریادزنان متهمش کرد که سر پست به خواب رفته است و وظیفه‌اش را انجام نداده است و حتی وقتی جلئ چشمش مردی را لخت کرده‌اند نتوانسته‌است کاری انجام دهد. پاسبان جواب داد که هیچ‌چیز ندیده است مگر دو مرد که وسط میدان به او برخوده‌اند و گمان برده‌ است دوستانش هستند و توصیه کرد به جای اینکه بی‌جهت جوش بزند، بهتر است به خانه برود و فردا صبح اول وقت جریان را به بازرس پلیس ناحیه گزارش دهد و آن‌وقت بازرس دزدها را پیدا می‌کند و شنلش را به او باز می‌گرداند. آکاکی آکاکیویچ به حال نزار و اسفناکی خودش را به خانه رساند. موهایش- هنوز چند تایی مو اینجا و آنجای سرش باقی بود- ژولیده شده بودند و تمام سینه و شلوار و همه جای بدنش پوشیده از برف بود. پیرزن صاحبخانه به شنیدن صدای ضربه‌های وحشتناک بر در، با عجله از رختخواب بیرون پرید، لباسش رااز روی حیا دور اندامش پیچید و یک پا به کفش و یک پا برهنه خودش را پشت در رساند. اما وقتی در را باز کرد و حال و روز آکاکی آکاکیویچ را مشاهده کرد، از ترس عقب جهید. به هر حال پس از اینکه شرح ماوقع را شنید، با تأسف دست به‌هم کوفت و توصیه کرد که مستقیماً به رئیس پلیس ناحیه مراجعه کند، چرا که افسر نگهبان محل جز اینکه چند دروغ تحویل بدهد و با وعده‌های دل‌خوش‌کنک سربدواندش، کاری برایش انجام نمی‌دهد و همان بهتر که پیش شخص رئیس برود که اتفاقاً آشنایشان هم هست، چون آنا همان دختر فنلاندی که قبلاً آشپزشان بود، حالا در خانه‌ی رئیس دایگی می‌کرد. علاوه بر این او خودش اغلب رئیس را می‌دید که از کنار خانه‌شان می‌گذشت و هر یکشنبه نیز کلیسا می‌رفت و هنگام دعا به همه لبخند می‌زند و خلاصه از هر جهت مردی خوش قلب و با خدا بود. آکاکی آکاکیویچ این توصیه‌ها را شنید و اندوهگین به اطاقش رفت. اینکه چگونه شبی را گذراند، فقط برای آنانی قابل درک است که می‌توانند خودشان را جای دیگران بگذارند. فردا صبح زود به خانه‌ی رئیس مراجعه کرد، اما گفتند خواب است. ساعت ده دوباره مراجعه کرد، اما باز هم شنید که رئیس هنوز خواب است. ساعت یازده رفت، گفتند رئیس بیرون رفته است. وقتی یک بار دیگر موقع ناهار رفت، منشی‌هایش به هیچ‌وجه حاضر نبودند به داخل راهش بدهند، مگر آنکه قبلاً به آنها می‌گفت که چه کار دارد، چرا آمده و چه اتفاقی برایش افتاده است. اما آکاکی آکاکیویچ، برای اولین بار در زندگی‌اش، با قاطعیت روی حرفش ایستاد و گفت که فقط باید شخصاً رئیس را ببیند و آنها حق ندارند او را که برای کاری اداری مراجعه کرده است، سربدوانند و در غیر این صورت عواقب شکایتی که مطرح می‌کند، به پای خودشان است. منشی‌ها این‌بار دیگر جرأت مخالفت نیافتند و یکی‌شان رفت تا رئیس را خبر کند. اما عکس‌العمل رئیس نسبت به این جریان سرقت بسیار عجیب بود. به جای آنکه مستقیماً به اصل مسأله بپردازد، به طرح سؤالات انحرافی از آکاکی آکاکیویچ پرداخت. مثلاً پرسید: “در آن دیروقت شب شما در خیابان چه می‌کردید؟” یا “نکند توی یکی از این عشرتکده‌ها بودید؟” که نتیجتاً آکاکی که از شرم سرخ شده بود و خودداری‌اش را از دست داده بود، بی‌آنکه حتی بداند آیا به مسأله دزدیده شدن شنلش رسیدگی خواهند کرد یا نه، از اداره بیرون رفت. برای اولین بار در زندگی‌اش دیگر آن روز اصلاً به اداره نرفت.
صبح روز بعد، با رنگ پریده و شنل کهنه‌اش که این‌بار دیگر به تنش زار می‌زد، حاضر شد.
جریان به سرقت رفتن شنل بسیاری از کارمندان را متأثر کرد، گرچه بعضی‌شان حتی در این حال نیز از مسخره کردن و دست انداختن آکاکی آکاکیویچ خودداری نکردند. همانجا تصمیم گرفته شد که برای کمک کردن به او از کارمندان پول جمع کنند، اما پولی که جمع شد بسیار ناچیز بود، چرا که قبلاً مبلغ قابل توجهی برای تهیه‌ی تمثالی از مدیر کل و خرید کتابی که رئیس قسمت توصیه کرده بود- گویا نویسنده از دوستانش بود بود- پول جمع کرده بودند، نتیجتاً آنچه فراهم آمد چیزی نزدیک به هیچ بود. یکی از کارمندان که عمیقاً از این جریان متأثر شده بود، تصمیم گرفت حداقل با دادن توصیه‌ای عاقلانه آکاکی آکاکیویچ را در این کار کمک کند. او گفت که مراجعه به پلیس بیهوده است، چون اگرچه ممکن است به امید دریافت تقدیرنامه از بالا دستی‌ها، شنلش را به هر طریق پیدا کنند، اما او تا نتواند با ارائه مدرک قانونی لازم مالکیت شنل را به اثبات برساند، شنل را نخواهد توانست از اداره‌ی پلیس پس بگیرد. بنابراین بهتر این بود که به شخص متنفذی مراجعه کند و این شخص متنفذ می‌توانست با نوشتن یادداشتی و تماس گرفتن با مسئولین مربوط کارها را سریع‌تر به جریان اندازد. آکاکی آکاکیویچ چاره‌ی دیگری نداشت، لذا تصمیم گرفت که به دیدن این شخص متنفذ برود.
منصب و مقام این شخص متنفذ چه بود و دقیقاً چه سمتی داشت تا به امروز معلوم نشده است. تنها می‌توانیم بگوییم که این شخص متنفذ تنها از چندی پیش متنفذ گشته بود و قبل از آن کاملاً غیرمتنفذ بود. به هر حال حتی در موقعیت فعلی‌اش هم در قیاس با آنهایی که بسیار متنفذ بودند، چندان متنفذ به حساب نمی‌آمد. ولی اغلب آنچه در نظر طبقه‌ای از افراد کوچک و پیش‌پاافتاده می‌آید، در نظر طبقات دیگر مردم خیلی هم مهم و بزرگ جلوه می‌کند. به هر صورت این شخص تمام روش‌ها و طرق لازم را برای تحکیم اعتبار و نفوذش به کار می‌گرفت. مثلاً مقرر داشته بود کلیه‌ی کارمندان هنگام ورودش به اداره در سرسرا از او استقبال کنند؛ هیچ‌کس نمی‌بایست مستقیماً به دفتر او مراجعه کند و همه‌ی امور می‌بایست کاملاً از طریق سلسله مراتب انجام گیرد: کارمند دبیرخانه می‌بایست به منشی دفتر گزارش دهد و منشی دفتر به رئیس دفتر (یا هر فرد مسئول دیگری که تعیین شده باشد) و به همین ترتیب الی آخر تا اینکه آخرالامر موضوع به اطلاع خود او برسد. در این روسیه‌ی مقدس ما، همه‌چیز از عشق مفرط به تقلید مسموم شده است و هر کسی سعی دارد ادای مافوقش را درآورد. حتی شنیده‌ام کارمند دون‌پایه‌ای که به ریاست یکی از ادارات بی‌اهمیت دولتی گمارده شده بود بلافاصله قسمتی از اطاقش را دیوار می‌کشد و آن را “اطاق انتظار” می‌کند و دو دربان با یقه‌ی سرخ و نوار طلایی جلئی در می‌گذرد تا هنگام ورود ارباب رجوع در را باز کنند.- گرچه این به اصطلاح “اطاق انتظار” حتی به زحمت گنجایش یک میز تحریر را داشته است.
روش جاری اداری این شخص متنفذ بسیار پرطمطراق و باابهت اما در عین حال ساده بود. کل سیستمش بر پایه‌ی انضباط خشک قرار داشت. مرتباً تکرار می‌کرد: “انضباط، انضباط و … انضباط.” و همیشه هم پس از سه بار تکرار این لغت، باوقار و هیبت به صورت مخاطبش چشم می‌دوخت. اما در واقع این امر هیچ نیازی به این انضباط سخت وجود نداشت، چرا که کارمندان همگی از او کاملاً حساب می‌بردند. هرگاه که سایه‌اش از دور پیدا می‌شد، هرکس هر کاری که داشت رها می‌کرد و تا عبور او به حالت احترام می‌ایستاد. صحبت‌های روزمره‌ی او با زیردستانش بوی عفن انضباط می‌داد و فقط از همین سه جمله تشکیل می‌شد: “چطور جرأت می‌کنی؟ هیچ می‌دانی با کی طرف صحبت هستی؟ هیچ متوجهی در حضور کی هستی؟”
ولی به هر حال روی هم رفته مرد خوش‌قلبی بود و نسبت به همکارانش احساسی از عطوفت و حمایت داشت. اما ارتقاء به مقام مدیر کلی به یک‌باره از این‌رو به آن رویش کرده بود؛ به خودش باد می‌کرد، خودش را گم کرده بود و خلاصه نمی‌دانست که دیگر چه بکند. البته در برخورد با افراد هم‌رتبه‌ی خودش رفتاری عادی و شایسته داشت و در حقیقت به هیچ رو کودن و خودبین نمی‌نمود. اما در برابر افرادی که حتی فقط یک رتبه پایین‌تر بودند، از خودش بی‌خبر نمی‌شد، دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زد و آدم با دیدن این وضع دلش به حالش می‌سوخت، خصوصاً که خودش هم خوب می‌دانست که می‌تواند اوقات خوشتری داشته باشد. گاهی اوقات حتی این میل شدید به داخل شدن در صحبت جمع از چشمانش پیدا بود، اما همواره از این کار امتناع می‌کرد، با این فکر که نکند این کار دون شأنش باشد؟ نکند بیش از حد خودمانی شدن به موقعیتش لطمه بزند؟ و با این استدلال همیشه خاموش می‌ماند و تنها گاه به گاه کلمه‌ای به‌زور از دهانش بیرون می‌آمد و نتیجتاً به عنوان آدمی ملال‌انگیز و مزاحم شهرت یافته بود. چنین بود شخص متنفذی که آکاکی آکاکیویچ ما برای درخواست کمک به نزدش رفت و اتفاقاً نامناسب‌ترین موقعیت ممکن را برای این کار انتخاب کرد- البته نامناسب‌ترین از نظر آکاکی آکاکیویچ و مناسب‌ترین از نظر آن شخص متنفذ.
شخص متنفذ در اتاقش نشسته بود و با یکی از آشنایان قدیمی و دوستان دوران بچگی‌اش که تازه وارد پترزبورگ شده بود و چندین سال بود همدیگر را ندیده بودند،گپ می‌زد.
درست همین موقع به اطلاعشان رساندند که یک “باشماخچین” اجازه‌ی ملاقات می‌خواهد. به تندی پرسید: “چکاره است؟” پاسخ داده شد: “کارمند است.” و شخص متنفذ جواب داد: “هوم، بگویید منتظر باشد، فعلاً وقت ندارم.” البته باید متذکر شویم که شخص متنفذ کاملاً دروغ می‌گفت: او کاملاً آزاد بود، صحبتش را با رفیقش تمام کرده بود و زمانی چند بود که دیگر حرفی برای گفتن پیدا نمی‌کردند و تنها در فاصله‌ی سکوت‌های طولانی با دست بر ران همدیگر می‌کوبیدند و می‌گفتند:
“که اینطور، ایوان آبراموویچ! –عجب، استپان وارلاموویچ!”
با این حال باز هم آن کارمند را منتظر گذاشت، تنها برای اینکه به این دوست قدیم (که مدتها بود از خدمت دولتی کنار گرفته بود و در ملک روستایی‌اش ساکن بود) نشان دهد که میتواند هرقدر بخواهد ارباب رجوع را به انتظار بگذارد. سرانجام وقتی که آن دو تمام حرف‌هایشان را زدند، و یا به عبارت بهتر هرقدر که دلشان می‌خواست روی مبل‌های نرم و راحتشان لم دادند و بی‌آنکه کلمه‌ای با هم حرف بزنند، سیگارهایشان را دود کردند، ناگهان شخص متنفذ به یاد کارمند افتاد و رو به منشی که پرونده به دست دم در ایستاده بود، کرد و گفت:
“گمانم، کارمندی بیرون منتظر است. بگویید داخل شود.”
با دیدن قیافه‌ی سربه‌زیر و غمگین آکاکی آکاکیویچ و آن شنل مندرسش، با حرکتی ناگهانی به سوی او برگشت و گفت: “خوب، چی می‌خواستی؟” و این کلمات را با همان صدای خشن و آمرانه‌ای ادا کرد که به خاطرش از یک هفته پیش از انتصابش به سمت مدیر کلی در خلوت و تنهایی جلوی آینه تمرین می‌کرد.
آکاکی آکاکیویچ که احساس ترس تمام وجودش را پر کرده بود و آرامشش را از دست داده بود، تا آنجا که زبان بندآمده‌اش اجازه می‌داد و با “عرض کنم که و در واقع”هایی بیش از همیشه سعی می‌کرد توضیح دهد که شنلش که تازه هم بوده به وحشیانه‌ترین صورت به سرقت رفته است و او آمده تا از شخص منتفذ بخواهد که با استفاده از نفوذش با نوشتن یادداشتی یه رئیس پلیس یا هر کس دیگر و یا هر کار که صلاح است، او را در یافتن شنلش کمک کند.
معلوم نیست به چه دلیل در نظر مدیر کل این نحوه‌ی درخواست آکاکی آکاکیویچ بیش از حد خودمانی جلوه کرد.
دوباره با تندی و خشونت گفت: “منظورتان چیست آقا؟ مگر از روش جاری اداری اطلاع ندارید؟ فکر کردید کجا هستید؟ نمی‌دانید که امور در این اداره از چه سلسله مراتبی می‌گذرد؟ باید اول عریضه‌تان را به دبیرخانه بدهید، بعد به سرمنشی، بعد به رئیس بخش، بعد به رئیس دفتر و بعد عریضه را بر ای تصمیم‌گیری به من می‌دهند…”
آکاکی آکاکیویچ سعی کرد ته‌مانده‌ی جسارت ناچیزش را جمع کند و همچنان‌که عرق از سروصورتش روان بود گفت:
“اما حضرت اشرف، من جساراتاً خدمت حضرت اشرف رسیدم، چون خوب، البته، منشی‌ها، می‌دانید که زیاد نمی‌شود مطمئن بود…”
شخص منتفذ فریاد زد: “چی، چی، چی؟ این مزخرفات را کجا یادتان داده‌اند؟ این لاطائلات دیگر چیست که سرهم می‌کنید؟ جوان‌های امروز این کله‌شقی را از کجا یاد گرفته‌اند؟”
واضح است که شخص منتفذ توجه نداشت که آکاکی آکاکیویچ سنش از پنجاه هم بالاتر است. البته در قیاس با یک شخص هفتاد ساله ممکن بود او را جوان به حساب آورند، اما فقط در چنین قیاسی.
“هیچ می‌فهمید با چه کسی طرف صحبت هستید؟ هیچ می‌دانید در مقابل چه کسی ایستاده‌اید؟ نه واقعاً می‌پرسم هیچ اصلاً می‌فهمید؟ می‌شنوید؟ با شما هستم!”
در این لحظه پایش را بر زمین کوفت و فریادش را چنان بلند کرد که دیگر این فقط آکاکی آکاکیویچ نبود که هوش از سرش پرید. آکاکی آکاکیویچ تقریباً داشت غش می‌کرد. تلوتلو خورد، بدنش لرزید، به سختی توانست خودش را سر پا نگه دارد و اگر دربان‌ها به کمکش نشتافته بودند، نقش زمین می‌شد. نیمه‌جان بیرونش بردند. شخص منتفذ خشنود و سر از پا نشناس از اینکه سخنانش تأثیری بسیار فراتر از انتظار به بار آورده بود، و چند کلمه‌اش هوش از سر یک نفر پرانده بود، نگاهی از گوشه‌ی چشم به دوستش انداخت تا ببیند چه عکس‌العملی دارد، و از مشاهده‌ی اینکه دوستش به فکر فرو رفته است و حتی علائم ترس از صورت او نیز پیداست، احساس رضایت خاطر کرد.
آکاکی آکاکیویچ به یاد نمی‌آورد که چگونه از پله‌ها پایین رفته بود و خودش را به خیابان رسانده بود. دست‌ها و پاهایش کاملاً بی‌حس شده بودند. هرگز در تمام عمرش به یاد نداشت که این‌چنین از جانب مدیر کلی مورد عتاب قرار گرفته باشد و تازه آن‌هم از مدیر کل اداره‌ای دیگر. در میان صفیر کولاک وباد، با دهان کاملاً باز، تلاش می‌کرد راهش را باز کند، اما مرتباً سکندری می‌خورد. باد، چنان‌که معمول پترزبورگ است، از هر چهار سو شلاق می‌کشید. در یک چشم به هم زدن گلویش ورم کرد، و سرانجام زمانی که توانست خودش را به خانه برساند دیگر حتی قادر نبود کلمه‌ای بگوید. خودش را به رختخواب انداخت و بلافاصله همه‌ی بدنش آماس کرد. یک توبیخ “لازم و به‌موقع” گاهی اوقات می‌تواند چنین اثرات نیکویی به بار آورد!
روز بعد تب تندی داشت و با مساعدت بی‌دریغ آب و هوای پترزبورگ بیماری با سرعتی بیش از حد انتظار شدت یافت و وقتی دکتر بالای سرش رسید و نبضش را گرفت، تنها چیزی که تجویز کرد، یک پماد بود- آن‌هم تنها بدین خاطر که بیمار را از حق استفاده از کمک‌های پزشکی کاملاً بی‌بهره نگذاشته باشد. به هر حال تشخیص نهایی‌اش این بود که آکاکی آکاکیویچ بی‌شک بیش از یک روز و نیم دوام نخواهد آورد. آنگاه رو به زن صاحبخانه کرد و گفت:
“بهترست وقت را تلف نکنید و همین الآن یک نابوت از چوب کاج سفارش دهید، چون مطمئناً چوب بلوط برایش گران تمام می‌شود.”
اینکه آکاکی آکاکیویچ این کلمات مصیبتآمیز را شنید یا نه و اگر شنید هیچ احساس تأسفی برای رها شدن از این زندگی نکبت‌بار به او دست داد یا نه- معلوم نیست، چرا که در تمام این مدت به حال تب و هذیان به سر می‌برد. اشباح و رؤیاهای بی‌پایان، هریک عجیب‌تر از دیگری در نظرش ظاهر می‌شد؛ مثلاً خودش را می‌دید که به التماس از پطرویچ خیاط می‌خواهد تا شنلی با تله‌های مخصوص بدوزد تا دزدانی را که زیر تختش جمع شده بودند، گیر بیندازد و مرتباً از صاحب‌خانه‌اش می‌خواست تا دزدی را که زیر پتویش خزیده بود، بیرون بکشد. لحظه‌ای دیگر سؤال می‌کرد که چرا در حالی که شنل نویی خریده است، باز آن شنل کهنه آنجا از دیوار آویزان است. بعد خودش را در برابر مدیر کل می‌دید که حسابی مورد عتاب و سرزنش قرار گرفته است و می‌گوید: “متأسفم، حضرت اشرف.” و نهایتاً چنان فحش‌های رکیک و نایزاهایی بر زبان می‌راند که صاحب‌خانه‌ی مهربان که هرگز در تمام عمرش چنین کلماتی از دهان او نشنیده بود، بر خودش صلیب می‌کشید، خصوصاً که تمام این فحش‌ها بلافاصله به‌دنبال گفتن “حضرت اشرف” ردیف می‌شد. مدتی بعد دیگر چنان تند و ناشمرده حرف می‌زد که مطلقاً هیچ نمی‌شد سر درآورد، تنها روشن بود که همه‌ی کلمات و افکارش فقط و فقط بر همان شنل متمرکز بودند. سرانجام آکاکی آکاکیویچ بیچاره جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. نه اطاق و نه اثاثیه‌اش، هیچ‌کدام مهر و موم نشدند؛ اولاً از آن جهت که کس و کاری نداشت و ثانیاً آنچ از مال دنیا داشت چیز چندان مهمی نبود: یک دسته قلم پر، یک بسته کاغذ سفید دولتی، سه جفت جوراب، دو یا سه دگمه که از شلوارش کنده شده بود و همان “زیرپوش” مشهور که خواننده به‌خوبی با آن آشناست. چه‌کسی این ارثیه را تصاحب کرد، فقط خدا می‌داند و بس و البته نویسنده‌ی داستان نیز اذعان دارد که علاقه‌ای به دانستن این موضوع ندارد. آکاکی آکاکیویچ را با یک گاری به گورستان بردند و دفن کردند. و پترزبورگ بی آکاکی آکاکیویچش به زندگی عادی ادامه داد، تو گویی هرگز چنین شخصی وجود نداشته است.
***
و بدین ترتیب انسانی برای همیشه از روی زمین محو و ناپدید گشت. انسانی که هرگز کسی به فکر حمایتش نبوده، هیچ‌کس عزیزش نمی‌داشت و توجه هیچ‌کس را هم به خودش جلب نمی‌کرد، حتی توجه طبیعی‌دانی را که از مطالعه‌ی مگسی زیر میکروسگوپ نمی‌تواند صرف‌نظر کند. انسانی که ریشخندهای همکارانش را با ابردباری و بی‌اعتراض تحمل می‌کرد، انسانی که بی‌جنجال زیست و بی‌جنجال به خاک رفت و تنها در اخرین روزهای حیاتش همدمی گرامی به صورت یک شنل بر او ظاهر شد و جلوه‌ای به زندگی بی‌نورش بخشید، اما این رؤیا نیز دیری نپایید و صاعقه‌ی بدبختی بر سرش فرود آمد، مصیبتی چنان بزرگ که تنها ممکن است دامنگیر پادشاهان و یا بزرگ‌ترین اشخاص روی زمین شود.
چند روز پس از مرگش نامه‌رسان اداره نامه‌ای از شخص مدیرکل به در خانه برد که در آن مراجعه‌ی فوری‌اش به اداره خواسته شده بود؛ اما نامه‌رسان ناگزیر شد که بی‌او به اداره بازگردد و خبر دهد که آکاکی آکاکیویچ دیگر به اداره نخواهد آمد. و وقتی از او پرسیدند: “چرا؟” پاسخ داد: “چون مرده. سه روز پیش دفنش کرده‌اند.” بدین ترتیب اهل اداره از مرگش مطلع شدند و درست ورز بعد پست او به یک منشی جدید واگذار شد که از سلفش بسیار بلندقدتر بود و خطی کج و کوله داشت.
اما چه کسی ممکن بود گمان برد که این پایان‌کار آکاکی آکاکیویچ نیست و مقرر شده است چند ورزی پس از مرگش نیز زنده باشد و حادثه بیافریند تا تمام دورانی را که از سوی همه نادیده انگاشته شده بود، تلافی کند؟ اما در واقع امر چنین شد و داستان بی‌رنگ و جلوه‌ی ما نیز به‌ناچار کاملاً غیرمنتظره و خیالی خواهد داشت. به یک‌باره شایعاتی در گوشه و کنار پترزبورگ سر زبان‌ها افتاد که روحی در هیئت کارمندی دولتی در حوالی پل‌کالینکین مشاهده شده است که در جستجوی شنل گمشده‌اش بوده است. این روح راه را بر افراد مختلف، بی‌توجه به رتبه و عنوانشان، سد و شنلشان را پاره‌پاره می‌کرده است: شنل‌هایی از پوست خز ، خرس، سمور، روباه- و خلاصه هر نوع شنل از هر نوع پوستی که انسان برای حفاظت پوست خودش به‌کار می‌برد. یکی ا کارمندان اداره روح را به چشم خودش دیده بود و فوراً آکاکی آکاکیویچ را باز شناخته بود. او به قدری ترسیده بود که با تمام نیرویی که در پاهایش داشت پا به فرار گذاشته بود و نتیجتاً نتوانسته بود تصویر واضحی به‌خاطر بسپرد. تنها چیزی که به‌خاطر می‌آورد شبحی بود که از فاصله‌ی دور انگشتش را با تهدید تکان می‌داد.سیل شکایات از هر سو روان بود و آن‌هم نه فقط از جانب کارمندان دون‌پایه بلکه حتی از کارمندان عالی‌رتبه نظیر مشاورین دربار که در اثر این راهزنی‌های شبانه و پاره شدن شنلشان سخت در معرض سرما قرار گرفته بودند. به پلیس دستور داده شد به هر قیمتی که هست، این روح را زنده یا مرده دستگیر و برای عبرت سایرین به شدیدترین وجه مجازات کند و اتفاقاً نزدیک بود در این کار موفق نیز بشوند. یک بار پاسبانی که مأمور گشت خیابان کیروشکین بود، درست در همان محل وقوع جرم و در همان لحظه‌ای که روح می‌خواست شنل پشمی موسیقی‌دان بازنشسته‌ای را که زمانی نی‌لبک می‌زد پاره کند، توانست یقه‌اش را بچسبد. همچنان‌که یقه‌ی روح را چسبیده بود، دو نفر از دوستانش را فراخواند تا دقیقه‌ای مواظبش باشند و خودش دست در چکمه‌اش کرد تا قدری انفیه بیرون بکشد. و دماغش را مالش دهد (دماغش شش بار قبلاً یخ زده بود). اما انفیه‌اش به‌قدری تند بود که حتی روح هم تاب تحملش را نیاورد و همچنان‌که او با یک دست سوراخ سمت راست دماغش را گرفته بود و با دست دیگرش مشغول بو کردن انفیه بود، روح چنان عطسه‌ای کرد که آب دهانش چشمان هر سه‌شان را برای لحظه‌ای کور کرد. و تا خواستند چشمانشان را بمالند، روح در هوا ناپدید گشته بود. تمام اینها چنان ناگهانی اتفاق افتاد که پاسبان‌ها حتی نمی‌توانستند مطمئن شوند که از همان اولش هم به روح دست پیدا کرده‌اند. از آن روز پاسبان‌ها به قدری از ارواح می‌ترسیدند که حتی از دستگیر کردن زنده‌ها هم وحشت داشتند و فقط از فاصله‌ای دور فریاد می‌زدند: “هی، تو، خودت را نشان بده!” روح کارمند کم‌کم در محله‌هایی غیر از پل کالینکین ظاهر می‌شد و خوف و هراس در دل افراد ترسو می‌انداخت. اما ما به‌کلی شخص متنفذ را فراموش کرده‌ایم درحالی‌که تقریباً عامل اصلی تغییر مسیر داستان ما ازیک داستان کاملاً معمولی به یک داستان خیالی هم اوست. پیش از هر چیز برای آنکه از جاده‌ی حقیقت و انصاف خارج نشده باشیم باید بگوییم که شخص متنفذ اندکی پس از خروج آکاکی آکاکیویچ اهانت دیده‌ی بیچاره در دلش احساس تأسف کرد. حس همدردی کاملاً در او نمرده بود و اگرچه آگاهی از رتبه و مقامش غالباً این‌گونه احساسات را در او پس می‌زد اما قلبش هنوز به‌کلی از احساسات بزرگوارانه تهی نشده بود. بلافاصله پس از اینکه دوستش او را ترک کرد، افکارش متوجه آکاکی آکاکیویچ بیچاره شد.
از آن روز به بعد تقریباً هر روز شبح آکاکیویچ بیچاره که زیر ملامت‌های تند او خرد شده بود، در نظرش ظاهر می‌شد. این افکار آنقدر معذبش کردند که سرانجام یک هفته بعد یکی را از اداره دنبالش فرستاد تا ببیند در چه حال است و چه کمکی از دستشان برایش ساخته است. وقتی آن مرد بازگشت و خبر آورد که آکاکی آکاکیویچ از یک تب ناگهانی فوت کرده است، او سخت دچار بهت و حیرت شد. وجدانش معذبش می‌کرد و تمام آن روز را آشفته‌خاطر و پکر بود.
بدین قصد که از این افکار ناخوشایند انصراف خاطری پیدا کند در مهمانی یکی از دوستانش که افراد متشخصی به آن دعوت داشتند، شرکت کرد. خصوصاً وقتی دید افراد دعوت شده همه با او هم‌رتبه هستند، بیشتر شاد شد، چون دیگر احتیاجی به قیافه گرفتن نبود. همه‌ی اینها تأثیرات مثبتی بر حالت روحی‌اش داشتند. افکار نامطبوع از سرش به در شدند، گفت‌وگوهای دوستانه و خوشایندی درگرفت، خودش را در جمع راحت و آزاد حس کرد و روی‌هم‌رفته شب خوبی را گذراند. سر شام هم یک یا دو گیلاس شامپانی خورد، که چنانکه همه می‌دانند مشروب ملایمی است که آدم را سرخوش می‌کند. همان دو گیلاس شامپانی سبب شد که تغییراتی رد برنامه‌ی آن شبش بدهد: تصمیم گرفت به جای آنکه مستقیماً به خانه برود، سری به دوستش کارولینا ایوانوونا بزند. این بانو اصلیتی آلمانی داشت و احساسات بسیار دوستانه‌ای میانشان حکمفرما بود. البته باید متذکر شویم که شخص متنفذ چندان جوان نبود و در واقع شوهری خوب و رئیس خانواده‌ای محترم به‌حساب می‌آمد. دو پسرش که یکی‌شان شغل دولتی داشت و دختر شنازده ساله‌ی خوشگلش با دماغ کوچولوی زیبا و سربالا، هر روز دستش را می‌بوسیدند و “بن ژور، پاپا” می‌گفتند. زنش هم که هنوز طراوت و زیبایی‌اش را از دست نداده بود، ابتدا دستش را دراز می‌کرد تا او ببوسد و آنگاه خودش کف دست او را بالا می‌آورد و می‌بوسید. اما اگرچه شخص متنفذ در احترامات و محبت‌های خانواده رضایت‌خاطر خودش را فراهم می‌دید، با این حال داشتن دوست خانمی را هعم در قسمت دیگری از شهر چندان خلاف اخلاق نمی‌دانست. این “دوست خانم” به‌هیچ‌ئجه از زن او چوان‌تر یا خوشگل‌تر نبود، اما دنیا پر از این‌گونه اسرار است و بر ما نیست که بدان‌ها بپردازیم. بله، همان‌طور که می‌گفتم شخص متنفذ از پله‌ها پایین آمد ، سوار کالسکه‌اش شد و به سورچی گفت: “خانه‌ی کارولینا ایوانوونا” و خودش را لای شنل گرم و زیبایش پیچید و در افکار خودش غوطه‌ور گشت. روس‌های میانه حال، این حالت را که به چیز مشخصی فکر نکنند و رؤیاهای دلپذیر یکی پس از دیگری خودبه‌خود از ذهنشان بگذرد، بی‌آنکه احتیاجی به فعالیت ذهن و تمرکز حواس باشد، بسیار دوست می‌دارند. با به‌خطر آوردن شادترین لحظات مهمانی که بی‌هیچ تلاشی انجام می‌گرفت، احساس رضایت‌خاطری به او دست می‌داد. تمام شوخی‌هایی را که موجب خنده‌ی جمع شده بود، از خاطر می‌گذراند و حتی برخی از آنها را با صدای آهسته دوباره برای خودش بازگو می‌کرد و باز به همان اندازه خنده‌آور می‌یافت. بنابراین هیچ جای تعجب نیست که یه‌صدای بلند برای خودش می‌خندید. تنها مزاحم این حال خوش باد بود که خدا می‌داند از کجا و چطور می‌وزید که راست بر صوتش می‌خورد و با خودش تکه‌های برف را هم به داخل می‌آورد، یقه‌اش را مثل بادبانی حرکت می‌داد، یا گاهی بالعکس با فشاری غیرطبیعی به سرش می‌فشرد، آنچنان‌که رهایی از دستش فقط از عهده‌ی شیطان برمی‌آمد. ناگهان شخص متنفذ احساس کرد که دستی یقه‌اش را چسبیده است. وقتی برگشت مرد کوتاه‌قدی را در اونیفورم پاره و مندرس دید و بی‌هیچ احساس وحشت، آکاکی آکاکیویچ را به‌جا آورد. صورتش به سفیدی برف و درست مثل صورت مرده‌ها بود.
اما ترس و وحشتی عظیم وجو شخص متنفذ را فراگرفت، وقتی که دید روح دهنش را کج کرده است و همچنان‌که بوی مشمئزکننده‌ی قبر از نفسش به مشام می‌رسدکلمات زیر را ادا می‌کرد: “آه، آخر سر گیرت آوردم! حالا دیگر یقه‌ات را چسبیده‌ام! فقط شنلت را می‌خواهم! تو برای پیدا کردن شنل من هیچ کمکی نکردی و تازه بدوبیراه هم به من گفتی. خوب حالا شنل خودت را رد کن بیاد!” شخص متنفذ بیچاره از ترس نیمه‌جان شده بود. هرچند توی اداره‌ی خودشان (خصوصاً در برابر زیردستانش) شخصیتی نیرومند داشت و هرکس به دیدن قیافه‌ی مردانه‌اش ممکن بود بگوید: “آه، چه مردی!”- ولی در این وضعیت، همچون تمام همگنانش که در نظر اول قهرمان جلوه می‌کنند چنان وحشتی بر او مستولی شده بود که حتی می‌ترسید دچار حمله‌ی قلبی شود. با عجله‌ی تمام و بدون کمک شخص دیگری، شنلش را از تن به در کرد و بعد با صدایی آکنده از هراس به راننده فریاد زد: “فوراً به طرف خانه! تندتر!”
راننده با شنیدن صدای فریاد اربابش و با علم به اینکه تنها در لحظات خطیر چنین فریادی می‌زند- و حتی معمولاً این فریاد تأکیداتی از نوع دیگر در پی دارد- احتیاطاً پشتش را خم کرد و شلاق را در هوا تکان داد و کالسکه چون تیری از جا کنده شد.
درست شش دقیقه‌ی بعد شخص متنفذ دربرابر خانه‌شان بود. پریده‌رنگ و هراسان بی‌آنکه دیگر به کارولینا ایوانوونا سر زده باشد، به خانه رسید. به هر طریق خودش را به اطاقش رساند و شب را با چنان اضطرابی گذراند که صبح روز بعد دخترش سر صبحانه گفت: “پاپا، چرا امروز رنگتان پریده؟” اما پاپا جوابی نداد و کلمه‌ای نیز از آنچه شب پیش به سرش آمده بود و اینکه در واقع قصد داشت کجا برود به کسی نگفت. برخورد ان شب تأثیر عمیقی بر وی نهاده بود و از آن زمان به بعد دیگر به‌ندرت به زیردستانش می‌گفت: “چطور جرئت می‌کنید؟ هیچ می‌دانید با چه کسی طرف هستید؟” و اگر تصادفاً چنین سخنانی بر زبان می‌آورد، حتماً قبلاً به سخنان طرف مقابلش گوش فرا می‌داد. اما مسئله‌ی عجیب اینجاست که روح کارمند به یک باره غیبش زد. گویی فقط بدنبال همان شنل مدیر‌کل بوده است. حداقل دیگر داستان‌ها و شایعاتی درباره‌ی شنل‌های پاره شده به گوش نمی‌خورد. هرچند عده‌ای از همشهری‌های بسیار محتاط و محافظه‌کار قانع نشدند و اصرار داشتند که هنوز هم روح در گوشه‌های خلوت شهر ظاهر می‌شود. در واقع نیز یک بار پاسبان محله‌ی کولومنا با چشم خودش روحی را هنگام خروج از یک خانه مشاهده کرد، ولی این پاسبان بسیار ترسو بود- یک بار خروج ناگهانی بچه‌خوکی معمولی از یک خانه باعث شده بود پستش را ترک کند و پا به فرار بگذارد و با این کارش اسباب خنده و تمسخر سورچی‌هایی شده بود که آنجا بودند و البته هرکدامشان را به سبب این بی‌ادبینیم کوپک پول توتون جریمه کرده بود- و سعی نکرد روح را دستگیر کند، اما روح را در تاریکی تعقیب کرد تا اینکه روح ایستاد و پرسید: “چه می‌خواهی؟” و مشتش را به او نشان داد- مشتی که هرگز هیچ آدم زنده‌ای مشتی به آن بزرگی نداشته است. پاسبان جواب داد: “هیچ.” و به سرعت بازگشت. این روح البته قدبلندتر از روح اولی بود و سبیل‌های کلفتی هم داشت و رو به سوی پل ابوخوف کرد و در تاریکی غیبش زد.
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: خشایار دیهیمی

از کتاب: «یادداشت‌های یک دیوانه» – نشر نی
حروف‌چین: مهسا نظام‌آبادی

نیکلای گوگول

نیکلای واسیلویچ گوگول نویسنده‌ی بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است.
گوگول در روستای بالشیِه ساروچینتسی در ایالت پولتاوا (واقع در اوکراین) به دنیا آمد. کودکی او در املاک خانوادگیشان در دهکده‌ی واسیلیِفکا سپری شد. در ۱۸۱۸ وارد مدرسه‌ی شهرستان شد و سپس در دبیرستان علوم عالی شهر نیژین به تحصیل ادامه داد. پس از پایان دبیرستان به پترزبورگ رفت و امیدوار بود بتواند در آنجا شغل دولتی نان‌وآب‌داری به دست آورد، ولی پترزبورگ این امید را برآورده نساخت و گوگول مقامی بیش از یک کارمند ساده به دست نیاورد.
در ۱۸۲۹ منظومه‌ی هانس کوشِل‌گارتِن را به چاپ رساند. این کتاب با موفقیتی روبه‌رو نشد و تقریباً تمام نسخه‌های آن را خود گوگول خرید و آتش زد. این ناکامی، نویسنده‌ی نوپا را نسبت به ادبیات دلسرد کرد، ولی سرخوردگی او طولانی نبود. در سالهای ۱۸۳۱-۱۸۳۲ داستانهای منثور شبهایی در قصبه‌ی نزدیک دیانکا منتشر شد و تحسین الکساندر پوشکین را برانگیخت. رمانتیسم این داستانها در مضمونهای افسانه‌ای و قصه‌وار آنها و نیز در به تصویر کشیدن زندگی خوش و بی‌غم مردم نمود می‌یافت. این اثر گویای عشق و علاقه‌ی نویسنده به زادگاهش، اوکراین، و مردم آن است و در آن هنوز از خنده‌ی تلخ و آمیخته به گریه که در مجموعه‌ی بعدی داستانهای او با عنوان میرگورود (۱۸۳۵) احساس می‌شود خبری نیست. گوگول در میرگورود به نمایش زندگی پیش‌پاافتاده و مبتذل مردم عامی روی آورد. این نخستین بار بود که در ادبیات روس نیروی هولناک زندگیِ فاقد معنویت نمایان می‌شد و ریشه‌های اجتماعی آن آشکار می‌گشت.
گوگول از سال ۱۸۳۵ تا ۱۸۴۲ مشغول نگارش مجموعه‌ی داستانهای پترزبورگی (شامل داستانهای دماغ، پرتره، کالسکه، بلوار نفسکی، یادداشتهای یک دیوانه و شنل) بود که در آنها استادیِ نویسنده در قلمروهای جدیدی جلوه می‌یافت: گوگول در این داستانها در مقام روایتگر شهرها رخ می‌نماید که عمق تضادهای اجتماعی موجود در شهر را به چشم دیده و دریافته است.
وی همزمان با نگارش داستانهای پترزبورگی، روی نمایشنامه‌ی بازرس نیز کار می‌کرد. ذهن خلاق و جستجوگر نویسنده در این اثر در پی بسط و تعمیمهای گسترده و فراگیر بود. وی در اعتراف نویسنده نوشت: «من در بازرس عزمم را جزم کردم تا تمام پلشتیهای روسیه را در توده‌ای گرد آورم و یکباره همه‌شان را به تمسخر بگیرم.» بازرس در سال ۱۸۳۶ روی صحنه رفت. برخی از آن استقبال کردند و از موفقیت آن به وجد آمدند و گروهی دیگر نویسنده را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و او را «یاغی خطرناک» خواندند. این اتهامات و سرزنشها گوگول را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او تصمیم گرفت به خارج از کشور سفر کند تا در «فراغت دوردستها» بتواند کتاب نفوس مرده را که تازه نوشتنش را شروع کرده بود، به پایان برساند.
زندگی نسبتاً آرام در رم و در میان آثار هنری نفیس موزه‌های شهر، تأثیر خوبی بر وضعیت روحی نویسنده نهاد و او در سال ۱۸۴۱ نگارش جلد نخست نفوس مرده را به پایان برد و پس از بازگشت به روسیه آن را منتشر ساخت. در این منظومه‌ی منثور که در نوع خود منحصربه‌فرد است، گوگول تصویر غمباری از بحران اقتصادی، اجتماعی و معنوی نظام سرواژ و رعیت‌داری را ارائه می‌دهد و در همان حال، ماهیت درنده‌خوی گرایشهای سرمایه‌داری را که تازه داشتند در روسیه پا می‌گرفتند، آشکار می‌سازد. به گفته‌ی آلکساندر هرتسن، نویسنده و اندیشمند بزرگ روس، این کتاب «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت». ولی محافظه‌کاران همچنان به چشم هجونویس و افترازن به گوگول نگاه می‌کردند. این بدفهمیها تأثیر عمیقی بر وضعیت روحی نویسنده گذاشت و او را از لحاظ فکری و عقیدتی دچار تزلزل ساخت.
گوگول به منظور بیان نگرشهای حقیقی خود نسبت به زندگی مردم روسیه و نسبت به آثار خود، در سال ۱۸۴۷ کتاب قطعات برگزیده از نامه‌نگاری با دوستان را منتشر کرد که در میان هواداران هنر او واکنشهای مختلفی برانگیخت. ویساریون بلینسکی، منتقد مشهور روس، در نامه‌ای که در تاریخ فرهنگ و ادبیات روسیه به نامه به گوگول مشهور شد، شدیداً او را محکوم کرد.
گوگول که احساس می‌کرد تکیه‌گاه‌های خود را در راه خدمت به حقیقت از دست می‌دهد، برای یافتن آرامش و اتکای معنوی به مذهب روی آورد. او امید بسیاری داشت که با تمام کردن نفوس مرده سرانجام نظر مساعد خوانندگان را نسبت به خود جلب کند. گوگول در بخش دوم این اثر قصد داشت نوزایی روسیه را نمایش دهد و اشرافزادگان والا و دارای افکار مترقی را به تصویر بکشد. ولی طرح او عملی نشد و اثر فاقد یکپارچگی ظاهری و درونی بود. گوگول در یک لحظه‌ی سرخوردگی دستنویس جلد دوم نفوس مرده را سوزاند و چند روز بعد از دنیا رفت و در مسکو به خاک سپرده شد.
گوگول نویسنده‌ای است با قریحه‌ی استثنایی. تأثیر او بر نویسندگان پس از خود عظیم و همه‌جانبه است. گوگول جایگاه شیوه‌ی رئالیسم انتقادی را در ادبیات محکم کرد و سمت و سویی در ادبیات روسیه به وجود آورد که بحق «محور گوگول» نام گرفت.

آثار
شب‌ها کنار دهکده‌ی دیکانکا (۱۸۳۱-۱۸۳۲) از این مجموعه داستان کوتاه، داستان انتقام موحش توسط عبدالرحیم احمدی و داستان ایوان فیودورویچ اسپونکا و خاله اش توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است.
میرگرود (۱۸۳۵) از این مجموعه داستان کوتاه، داستانهای ملاک قدیمی و چطور ایوان ایوانویچ با ایوان نیکیفورویچ دعوا کرد توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است.
تاراس بولبا (قسمتی از میرگرود؛ ۱۸۳۵)
آرابسک (۱۸۳۵) سه داستان از این مجموعه به فارسی منتشر شده است (داستان تصویر تحت عنوان پرتره ترجمه پرویز همتیان بروجنی انتشارات چشمه و داستانهای بلوار نیفسکی و یادداشتهای یک دیوانه ترجمه خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی)
بینی (۱۸۳۶) ترجمه‌ی خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی
کالسکه (۱۸۳۶) ترجمه خشایار دیهیمی
شنل (۱۸۴۲) ترجمه‌ی خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی
روح‌های مرده (۱۸۴۲) ترجمه‌ی کاظم انصاری با نام نفوس مرده نشر اندیشه، و ترجمه فریدون مجلسی با نام مردگان زرخرید انتشارات نیلوفر. این کتاب در لیست روزنامه گاردین ( ۱۰۰۰ رمان که هر شخص باید بخواند) قرار دارد.
نمایشنامه بازرس (۱۸۳۶)، ترجمه‌ی آبتین گلکار، انتشارات هرمس
نمایشنامه عروسی (۱۸۴۲)، ترجمه‌ی آبتین گلکار، انتشارات هرمس
نمایشنامه قماربازان (۱۸۴۳) ترجمه‌ی عبدالرحیم احمدی در کتاب انتقام موحش و قماربازان انتشارات دادار
پرتره ترجمه‌ی پرویز همتیان بروجنی، نشر چشمه

مشخصات

نام کامل: نیکلای واسیلویچ گوگول

نام به روسی: Никола́й Васи́льевич Го́голь
زادروز: ۱ آوریل ۱۸۰۹
محل تولد: بالشیه سوروچینستی، اوکراین
درگذشت: ۴ مارس ۱۸۵۲
ملیت: روسی
پیشه: نویسنده
منبع: ویکی پدیا

دماغ

روز بیست و پنجم ماه مارس، در شهر پترزبورگ، اتفاق فوق‌العاده غریبی به وقوع پیوست. ایوان یاکوولویچ سلمانی که در خیابان وازنسینسکی زندگی می‌ کرد،(نام خانوادگی‌‌اش گم شده و تابلوی مغازه‌‌اش تنها مردی را با گونه‌‌های صابون مالیده نشان می‌دهد، همراه با این نوشته: "حجامت هم پذیرفته می‌شود.") روزی خیلی زود از خواب بیدار شد و بوی نان داغ به مشامش رسید. چون از تخت بلند شد، زنش را که بانویی قابل احتر‌‌‌ام و عاشق قهوه بود، در حال بیرون آوردن گرده‌‌های نان از اجاق دید. ایوان یاکوولویچ گفت: "من امروز قهوه نمی‌ خورم، پراسکوویا اوسیپوونا ، به جایش می‌خواهم نان و پیاز بخورم." (این‌جا باید توضیح بدهم که ایوان یاکوولیچ بی‌میل نبود فنجانی هم قهوه بخورد، اما می‌دانست کاملاٌ دور از انتظار است که هم قهوه و هم نان بخواهد، چون زنش روی خوشی به این‌گونه هوس هایش نشان نمی‌داد).
زن فکر کرد: "بگذار پیرمرد احمق نانش را بخورد. به من چه، عوضش یک فنجان اضافی قهوه به من می‌رسد." و یک گرده‌ی نان روی می‌ز پرت کرد.
ایوان محض آداب‌دانی، پالتویش را از روی پیراهن شبش پوشید و پشت میز نشست، کمی نمک ریخت، دو تا پیاز پوست کند و چاقو را برداشت و با قیافه‌ی مصمم مشغول بریدن نان شد. وقتی که گرده‌ی نان را دو قسمت کرده بود، به داخل نان نگاه کرد و با دیدن شیئی سفید رنگ، ماتش برد. با دقت ضربه‌ای با چاقو بدان زد و با دست لمسش کرد و با خودش گفت: "کلفت است، چی می‌تواند باشد؟" انگشتش را توی نان فرو کرد و بیرونش کشید. یک دماغ!" از وحشت یکه خورد. چشم هایش را مالید و دوباره لمس کرد. بله دماغ بود، بی هیچ شکی. مهم تر این‌که، دماغ به نظرش آشنا می‌آمد. صورتش از ترس وحشت  پر شد. اما ترس او قابل قیاس با خشم و غیظ زنش نبود.
زنش با غیظ فریاد زد: "حیوان، کجا این دماغ را بریدی؟ رذل! پست! خودم به پلیس گزارش می‌دهم. دائم‌الخمر! خوب فکر کن، از سه تا از مشتری‌هایت شنیده‌‌‌‌ام که موقع تراشیدن صورتشان، آنقدر دماغشان را می‌کشی که تعجب‌آور است چطور دماغشان کنده نمی‌شود!"
اما ایوان بیشتر احساس می‌کرد مرده است تا زنده. می‌دانست که دماغ به کسی جز کاوالیوف، افسر ارزیاب، تعلق ندارد. کسی که چهارشنبه‌‌‌‌ها و یکشنبه‌‌‌‌ها صورتش را می‌تراشید.
"یک لحظه صبر کن پراسکوویا اوسیپوونا! این دماغ را لای پارچه می‌پیچم و گوشه‌ی اتاق می‌گذارم. اجازه بده مدتی همانجا باشد، بعد راه‌ی برای خلاصی از شرش پیدا می‌کنم."
"فکر کردی! خیالت اجازه می‌دهم اره شده گوشه‌ی اتاقم بماند. بالا خانه‌ات را اجاره داده‌ای! فقط بلدی آن تیغ لعنتی‌ات را تیز کنی و همه چیز را بفرستی جهنم. بگذارم گوشه‌ی اتاق! جغد! لابد انتظار داری جنایتت را از پلیس مخفی کنم! خوک کثیف! کله پوک! آن دماغ را از اینجا ببر بیرون! هر کار خواستی بکن، اما اجازه نمی‌دهم حتی یک لحظه‌ی دیگر هم آن چیز، این طرف‌‌‌‌ها بماند."
ایوان یاکوولویچ کاملاً گیج شده بود. فکر می‌کرد اما هیچ نمی‌ فهمید چکار کند. سرانج‌‌‌ام در حینی که پشت گوشش را می‌خاراند، گفت: "خدا لعنتم کند اگر بدانم چه اتفاقی افتاده! نمی‌توانم یقیناً بگویم دیشب موقعی که به خانه آمدم مست بودم یا نه. فقط می‌دانم این احمقانه است. تازه نان را توی اجاق پخته اند و نانوایی‌‌‌‌ها هم که دماغ نمی‌فروشند. هیچ سر در نمی‌آورم!"
ایوان یاکوولویچ خاموش شد. فکر اینکه ممکن است پلیس محل را جست و جو کند و دماغ را بیابد، و دستگیرش کند، نزدیک بود دیوانه‌‌اش کند. تنش به لرزه افتاد. آخر سر شلوار کهنه‌ی چروک خورده و کفش‌هایش را پوشید و در حالی که فحش‌‌های پراسکوویا اوسیپوونا بدرقه‌‌اش می‌کرد، دماغ را لای تکه پارچ‌های پیچید و قدم به خیابان گذاشت. تنها چیزی که می‌خواست این بود که آن را جایی بیندازد، حالا می‌خواهد جوی آب باشد، یا جلوی خان‌های یا همین‌طور تصادفی جایی پرتش کند و در برود، اما با شانسی که داشت تمام مدت با دوستانش برخورد که با اصرار می‌پرسیدند: "کجا؟" یا "برای اصلاح مشتری‌‌‌‌ها یک کمی زود نیست؟" و در نتیجه فرصتی برای خلاصی از دماغ  پیدا نکرد. یک بار تصمیم گرفت و آن را روی زمین انداخت، اما پلیس با چوبدستی‌‌اش اشاره کرد و گفت: "برش دار! نمی‌بینی چیزی از دستت افتاد!؟" و ایوان یاکوولویچ مجبور شد برش دارد و توی جیبش بچپاند. نا امیدی گریبانش را گرفت، علی‌الخصوص که خیابان‌‌‌‌ها با باز ادارات و مغازه‌‌‌‌ها شدن هر لحظه شلوغ‌تر می‌شدند. تصمیم گرفت راهش را به طرف پل ایساک، کج کند، شاید بتواند دماغ را توی رود نوا پرت کند، بی‌آنکه کسی ببیند. اما من اینجا راه خطایی پیش گرفته‌ام، اگر قبلاً مطالبی درباره‌ی ایوان یاکوولویچ، که مردی از بسیاری جهات قابل احتر‌‌‌ام است، نگویم.
ایوان یاکوولویچ، نظیر هر پیشه‌ورِ شریفِ روسی، دائم‌الخمری وحشتناک بود و هر چند تمام روز را به تراشیدن ریش این و آن می‌گذراند، هرگز به ریش خودش دست نزده بود. چرک و چروک بهترین کلم‌های است که می‌توان در وصف پالتویش گفت. (ایوان یاکوولویچ هرگز پالتو نمی‌پوشید). باید گفت که در حقیقت پالتو خودش سیاه بود، اما لکه‌‌های قهو‌های و زرد و خاکستری تمامش را پوشانده بود. یقه‌‌اش سبز بود و سه تا نخ شل که از جلویش آویزان بود، نشان می‌داد زمانی این لباس دگمه‌‌هایی داشته است. ایوان یاکوولویچ از آن آدم‌‌های تلخ اندیش بود، و هر گاه که کاوالیوف، افسر ارزیاب می‌ گفت: " دست‌هایت بوی بد می‌دهند." در جواب می‌گفت: "ولی آخر چرا باید دست‌‌های من بدبو باشند؟" و ارزیاب مثل همیشه می‌گفت: "عزیز جان، از من نپرس چرا، من فقط می‌دانم که بوی بد می‌دهند." و یاکوولویچ در جواب فقط یک نوک انگشت انفیه بر می‌داشت و از سر انتقام، تمام گونه و پشت گوش و زیر چانه و تمام جا‌های ممکن صورت کاوالیوف را با کف صابون می‌پوشاند.
حال، همشهری محترم ما به پل ایساک رسیده بود. قبل از هر چیز، خوب دور و برش را وارسی کرد. بعد روی نرده‌‌‌ها خم شد و وانمود کرد مثلاً می‌خواست ببیند چقدر ماه‌ی در رودخانه است و دزدکی بسته را توی آب پرت کرد. احساس کرد که انگار دو وزنه‌ی صدکیلویی را از دوشش برداشته‌اند و حتی سعی کرد لبخندی هم بزند. به جای رفتن و تراشیدن ریش کارمندان اداری، به طرف مغاز‌های با علامت «غذای گرم و چای» راه افتاد تا یک گیلاس پانچ بخورد. ناگهان در انت‌های پل پلیسی را با اونیفورم زیبا، دم خط‌‌های پهن و کلاه‌ی سه گوش و شمشیر دید. وقتی پلیس اشاره کرد که: "بیا اینجا رفیق!" از ترس یخ کرد. با دیدن اونیفرم، ایوان یاکوولویچ، کلاهش را برداشت، به طرفش رفت و سلام کرد: "صبح بخیر حضرت اشرف!"
"نه، نه عزیزم، من اشرف نیستم. فقط بگو آن بالا روی پل چه کار داشتی؟"
"راستش، سر راهم برای تراشیدن صورت یکی از مشتری‌‌‌ها ایستادم تا سرعت جریان آب را ببینم."
"دروغ می‌گویی. نکند انتظار داری حرفت را باور کنم؟! بهتر است رو راست باشی!"
حضرت اشرف، حاضرم هفت‌های دو یا حتی سه بار مجاناً ریشتان را اصلاح کنم، باور کنید راست می‌گویم."
"نه، نه رفیق. لازم نیست. فعلاً سه تا سلمانی این کار را می‌کنند و این برایشان افتخاری محسوب می‌شود ریشم را بتراشند. فقط لطفاً بگو آنجا چه کار داشتی؟"
رنگ از روی ایوان پرید… اما از این لحظه همه چیز چنان سربسته و مبهم است که حقیقتاً نمی‌توان گفت بعدش چه اتفاقی افتاد.

کاوالیوف، افسر ارزیاب، زودتر از معمول از خواب برخاست. صدایی رررررر مانند از لب‌هایش خارج کرد. همیشه هنگ‌‌‌ام بیدار شدن چنین می‌کرد و اگر دلیل این کارش را می‌پرسیدند، دلیل قابل قبولی نمی‌توانست ارائه کند. کاوالیوف، خمیاز‌های کشید و خواست آیینه‌ی کوچکی را که روی می‌زش بود، برایش بیاورند. می‌خواست نگاهی به جوش کوچکی که شب قبل روی بینی‌اش ظاهر شده بود بیندازد. اما در کمال تعجب دید به جای دماغش چیزی نیست مگر سطحی کاملاً صاف! با هراسی زایدالوصف، کمی آب خواست و چشم‌هایش را خوب با حوله مالید. نه هیچ اشتباه‌ی در کار نبود: دماغ رفته بود. خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود که خواب نیست، اما از هر لحاظ بیدار بود، کاملاً بیدار. از رختخواب بیرون پرید و خودش را تکان داد: باز هم خبری از دماغ نبود! سپس لباس‌هایش را خواست و مستقیم به قصد اداره‌ی پلیس بیرون آمد.
در این فاصله بد نیست چند کلمه‌ای درباره‌ی کاوالیوف گفته شود تا همه بدانند که این مرد چگونه افسر ارزیابی بود. مقایسه‌ی افسران ارزیابی که با توصیه استخد‌‌‌ام می‌شوند، با آن عد‌ه‌ای که در قفقاز بدین شغل منصوب شوند، ممکن نیست. این دو گروه کاملاً از هم مشخصند، ارزیاب‌های تحصیلکرده…اما روسیه مملکت عجیبی است، چنانکه بخواهید تفسیری درباره‌ی یک ارزیاب بنویسد، هر ارزیاب از ریگا تا کامچاتکا، تفسیری مخصوص به خود لازم دارد، و چنین است وضعیت برای تمام کسانی که عنوان و درجه‌ی افسری دارند. کاوالیوف از آن نوع قفقازی بود. دو سالی بیشتر در مق‌‌‌ام افسر ارزیاب خدمت نکرده بود، ولی این مسأله‌ی راحتی را لحظ‌های نمی‌توانست از مغزش خارج کند. برای این‌که خودش را مهم‌تر و وزین‌تر جلوه بدهد، هرگز خودش را ارزیاب نمی‌خواند، بلکه می‌گفت "سرگرد". اگر به زنی که کنار خیابان پیراهن می‌فروخت برخورد می‌کرد، می‌گفت: "ببین عزیزم، بیا مرا در خانه ببین: خانه‌‌‌ام در خیابان ساروویا است. کافی است بپرسی سرگرد کاوالیوف این طرف‌‌‌ها زندگی می‌کند؟ فوری خانه را نشانت می‌دهند." و اگر زنک زیبا بود، در گوشش حرف‌هایی محرمانه نجوا می‌کرد و می‌گفت: "فقط بپرس سرگرد کاوالیوف را کجا می‌توانم پیدا کنم، عزیزم." بنابراین در طول داستان این ارزیاب را سرگرد خواهیم نامید. 
سرگرد کاوالیوف عادت داشت هر روز در خیابان نیوفسکی قدمی بزند. یقه‌ی پیراهنش همیشه آهارزده و بی‌لک بود. دم خط‌هایش از نوعی بود که معمولاً می‌توان میان جراحان یا مهندسین و یا بازرسان ایالتی، در میان اشخاصی که به نحوی با پلیس مربوط هستند و خلاصه هر کسی که گونه‌‌های سرخ دارد و خوب ورق بازی می‌کند، یافت. این‌گونه دم خط‌‌‌‌ها از می‌ان گونه تا زیر سوراخ‌های دماغ امتداد می‌یابد. سرگرد کاوالیوف همواره یک ردیف نشان به سینه‌اش می‌زد: نشان‌های ارتشی، یا نشان‌هایی با این کلمات: چهارشنبه، سه‌شنبه، دوشنبه و از این قبیل. سرگرد کاوالیوف برای گرفتن پستی مناسبِ شأنش به پترزیورگ آمده بود. اگر خوش‌شانسی می‌آورد می‌توانست معاونت یک اداره‌ی دولتی را به دست آورد، اما اگر چنین توفیقی نصیبش نمی‌‌شد، شغلی نظیر منشی وزارتخانه در یکی از ادارات مهم دولتی به او واگذار می‌شد. سرگرد کاوالیوف بی‌میل نبود ازدواج کند، اما فقط با کسی که حداقل 200،000 روبل جهیزیه داشته باشد. حال خواننده می‌تواند تصور کند احساس این مرد، وقتی به جای دماغی زیبا و با اندازه‌ی کاملاً طبیعی چیزی جز سطح صاف و غیر طبیعی ندید، چه بود. اما انگار این مصیبت کافی نبود.
از بدشانسی، حتی درشکه‌ای گیرش نیامد و مجبور شد پیاده به مقصد برود. خودش را لای شنل پیچیده بود و دستمالی هم به دماغش گرفته بود تا مردم فکر کنند خون دماغ شده است.
"اما شاید خواب دیده باشم، چطور ممکن است تا این حد احمق باشم که دماغم را گم کنم؟" با این خیالات خودش را به قهوه‌خانه‌ای رساند تا نگاهی در آیینه به خودش بیندازد. خوشبختانه مغازه خالی بود و جز چند مستخدم که مشغول رفت و روب بودند، کسی نبود. چند تا از مستخدم‌‌‌ها با چشمانی قی گرفته، سینی‌های پر از کیک داغ حمل می‌کردند. روزنامه‌های روز قبل با لکه‌‌های قهوه، روی میز و صندلی‌‌‌‌ها پراکنده بود. کاوالیوف با خودش گفت: " اوه، شکر خدا کسی این دور و بر نیست، حالا می‌توانم نگاهی بکنم." با احتیاط به آیینه نزدیک شد، و به آن زل زد: "لعنتی! این دیگر چه جور حقه‌ای است؟ اگر چیزی جایش سبز شده بود، باز بد نبود، اما هیچ نیست." با ناراحتی لب‌هایش را گاز گرفت و قهوه‌خانه را ترک کرد. تصمیم گرفت به هیچ کس نگاه نکند و لبخند هم نزند، هر چند هرگز چنین نمی‌کرد. ناگهان همین‌طور که به محلی در مقابل درِ خانه‌ای خیره شده بود، ایستاد و شاهد منظر‌ه‌ای باورنکردنی شد. کالسکه‌ای مقابل ایوان خانه ایستاد، در‌های کالسکه باز شد و مردی با لباسی اونیفرم و پشتی قوز، قدم به بیرون گذاشت: احساس ترس و تعجبی که در این لحظه، با بازشناختن دماغ خودش، گریبانگیر کاوالیوف شد، وصف‌ناپذیر است. از مشاهده‌ی این صحنه‌ی  تکان دهنده چشم‌هایش سیاهی رفت و پاهایش سست شدند. تصمیم گرفت به هرقیمتی که باشد، منتظر بماند تا دماغ دوباره به کالسکه‌اش مراجعت کند، هر چند تمام بدنش از شدت تب لرزید. تقریباً دو دقیقه بعد، حقیقتاً دماغی بیرون آمد. لباس اونیفرمی با حاشیه‌دوزی طلایی و یقه‌ی بلند به تن داشت، با شلواری مخملین و شمشیری آویخته در کنار. از پر‌هایی که روی کلاه داشت می‌شد فهمید که از اعضای عالی رتبه‌ی شورای استان است و کاملاً واضح بود که دماغ عازم ملاقات شخصی است. دماغ نگاهی به چپ و راست انداخت، توی کالسکه پرید و فریاد زد: "بزن بریم" و دور شدند.
کاوالیوف نزدیک بود عقل از سرش بپرد. هیچ تفسیر قانع کننده‌ای برای این وقایع نمی‌توانست پیدا کند. چطور ممکن بود یک دماغ، که درست تا همین دیروز وسط صورتش بود، و نه می‌توانست راه برود و نه کالسکه سواری کند، ناگهان در لباس اونیفرم ظاهر شود! دنبال کالسکه دوید. خوشبختانه زیاد دور نشده بود و بیرون در کلیسای قازان ایستاده بود. کاوالیوف با عجله به داخل کلیسا دوید و راهش را تنه‌زنان از میان زنان گدایی که همیشه او را به سبب طرز پوشاندن صورتشان، که فقط شکافی مقابل دو چشم باز گذاشتند، به خنده می‌انداختند باز کرد. فقط تنی چند در نمازخانه بودند که همه در ورودی ایستاده بودند. کاوالیوف چنان احساس آشفتگی می‌کرد که حال دعا خواندن نداشت و چشمانش توی هر سوراخی فقط دماغ اونیفرم‌پوش را می‌جست. سرانجام کنار یکی از دیوار‌‌‌ها گیرش آورد. صورت دماغ پشت یقه‌ی بلندش کاملاً پوشیده و مخفی بود و با روحیات عمیقی مشغول دعا بود.
کاوالیوف پیش خودش فکر کرد: "چطوری نزدیکش بشوم بهتر است؟ از لباس و کلاه و تمام ظاهرش پیداست که باید عضو شورای استان باشد. خدا لعنتم کند اگر از این مسأله سر در بیاورم!"
سعی کرد با سرفه کردن توجه دماغ را به سوی خودش جلب کند، اما دماغ دعایش را حتی برای یک لحظه قطع نکرد و هم‌چنان رو به محراب تعظیم می‌کرد.
کاوالیف به خودش جرأت داد و گفت: "آقای عزیز من، آقای عزیز من …" دماغ به سوی او برگشت و پرسید: "چه می‌خواهید؟"
"راستش نمی‌دانم چطور توضیح بدهم آقا، اما به نظرم خیلی عجیب می‌آید… شما نمی‌دانید متعلق به کجا هستید و من کجا شما را پیدا کنم. از این همه جا، در کلیسا! مطمئنم موافقت خواهید کرد که… "
"می‌بخشید، اما ممکن است توضیح بدهید درباره‌ی چه صحبت می‌کنید؟ خودتان را معرفی کنید."
کاوالیوف فکر کرد: "اوه، اما چه طور می‌توانم مقصودم را روشن کنم؟" و یک با دیگر به خودش قوتِ قلب داد و گفت: "اوه، البته، من یک سرگرد هستم. قبول می‌فرمایید برای شخصی در موقعیت من تا حال اتفاق نیفتاده است که بی دماغ در شهر راه بیفتد. البته کاملاً طبیعی است که زن پرتقال‌فروشِ روی  پل وسکرسنسکی دماغ نداشته باشد. اما من که امیدوارم به زودی ترفیع بگیرم… تازه به غیر از این من با خانم‌های اسم و رسم‌دار بسیاری آشنا هستم. مثلاً ماد‌‌‌ام چختاریوف که زن یکی از اعضای شورای استان است… خودتان قضاوت کنید… من نمی‌دانم چه بگویم آقای عزیز… (وقتی که این جمله را بر زبان می‌آورد شانه‌‌‌ها را بالا می‌انداخت). ببخشید اما شما باید مسأله را از جنبه‌ی اخلاقی و انسانی‌اش در نظر بگیرید، خودتان قضاوت کنید…"
ولی دماغ جواب داد: " من هیچ چیز نمی‌توانم ببینم. لطفاً مقصودتان را واضح‌تر بیان کنید."
کاوالیوف متظاهرانه ادامه داد: "آقای عزیز من، نمی‌دانم مقصودتان از این کار چیست اما این بر همه آشکار است… مگر اینکه شما بخواهید… نمی‌فهمید که شما دماغ من هستید؟!"
دماغ نگاهی به سرگرد انداخت و رو ترش کرد.
"مرد عزیز، اشتباه می‌کنی. من شخصی در وضع طبیعی خود هستم. علاوه بر این فکر نمی‌کنم آشنایی قبلی با هم داشته باشیم. از دگمه‌های اونیفورمتان پیداست که عضو اداره‌ی دیگری هستید." و با گفتن این کلمات رویش را برگرداند و مجدداً مشغول دعا شد. کاوالیوف چنان آشفته بود که نمی‌دانست چه بکند یا چه نقشه‌ای بکشد. در همین لحظه صدای گوش‌نواز خش و خش پیراهن زنی را شنید و زنی پیر که با توری صورتش را آرایش داده بود، همراه با دختری ریزه در لباسی سفید که اند‌‌‌ام زیبایش را زیباتر جلوه می‌داد و کلاه زرد روشنی بر سر داشت از کنارش عبور کردند. یک کالسکه‌چی با دم‌خط‌‌های پهن و با لباسی شبیه چهل تکه خودش را پشت آن‌‌‌ها جا کرد و انفیه‌دانش را باز کرد. کاوالیوف جلوتر رفت و یقه‌ی کتانی پیراهنش را بالا کشید و نشان‌هایش را که از زنجیر ساعت طلایش آویزان بود، مرتب کرد و لبخندی به پهنای تمام صورت بر لب آورد و توجهش را به سوی دخترک ریزه که چون گل بهاری خم شده بود و دعا می‌خواند و مد‌‌‌ام انگشتان ظریف و شفافش را به پیشانی نزدیک  می‌کرد معطوف کرد.
لبخند کاوالیوف حتی با دیدن اینکه زیر آن کلاه صورتی گرد و سفید و خیره‌کننده با گونه‌هایی به سرخی رز‌های بهاری بود پهن‌تر شد. اما ناگهان انگار که سوخته باشد عقب پرید. به خاطر آورد که جای دماغش خالی است و اشک از چشمانش سرازیر شد. برگشت که به دماغش بگوید او فقط خودش را به شکل عضو شورای استان درآورده است، که او یک شیاد است، یک رذل است، و چیزی نیست مگر قسمتی از وجودش، دماغش… اما دماغ رفته بود. ترتیبی داده بود تا بی‌سر و صدا خارج شود و به ملاقات شخصی برود. این جریان کاوالیوف را پاک ناامید کرد. بیرون آمد و حدود یک دقیقه زیر ستون‌‌‌ها ایستاد و خوب دور و بر را وارسی کرد تا شاید اثری از دماغ پیدا کند. خوب به خاطر داشت که که کلاهی پردار بر سر و اونیفرمی با حاشیه‌دوزی طلایی بر تن داشت، اما خوب متوجه نشده بود چه جور پالتویی پوشیده بود و کالسکه‌اش چه رنگی بود یا اسب‌هایش چه شکلی بودند یا حتی پیشخدمتی پشت کالسکه نشسته بود یا نه؟ علاوه بر این، تعداد کالسکه‌هایی که با سرعت تمام داخل و خارج می‌شدند انقدر زیاد بود که به خاطر آوردن یکی از آن‌‌‌ها محال بود و تازه اگر این را هم به خاطر می‌آورد، هیچ راه‌ی برای متوقف کردنش نمی‌یافت. 
روز آفتابی زیبایی بود. خیابان نیفسکی انباشته از مردمی بود که زیر نور آفتاب در پیاده رو‌‌‌ها در رفت و آمد بودند. در فاصله‌ای نه چندان زیاد، کاوالیوف می‌توانست همان عضو شورای دربار را که به او (مخصوصاً زمانی که جمعی هم دور و برش بودند) کلنل اطلاق می‌کرد، ببیند. کمی آن‌طرف‌تر یایگین، منشی سنا و رفیق صمیمی‌اش که همیشه در بازی هشت نفری ویست می‌باخت، ایستاده بود. یک سرگرد دیگر منظور یک افسر ارزیاب -از تیپ قفقازی- دست به سویش تکان داد تا پیشش برود و با هم گپی بزنند. کاوالیوف پیش خودش غرید: "گم شو لعنتی!"
کالسکه‌ای صدا کرد: "کالسکه‌چی مستقیم مرا به اداره‌ی کل شهربانی ببر. " سپس سوار کالسکه شد و فریاد زد. "مثل شیطان بران." به محض اینکه وارد سالن شهربانی شد، پرسید: "کمیسر هستند؟"
"نه آقا تشریف ندارند همین چند دقیقه‌ی پیش بیرون رفتند."
"عجب روزی!"
"بله، اگر یک دقیقه زودتر رسیده بودید، می‌توانستید ببینیدشان."
کاوالیوف هم که هنوز دستمال را جلوی صورتش گرفته بود، سوار کالسکه شد و با فریادی نا امیدانه گفت: "بزن بریم."
کالسکه‌چی پرسید: "کجا؟"
"مستقیم!"
"مستقیم؟ اما این راه بن‌بست است فقط می‌شود به راست یا به چپ رفت."
این پرسش آخر کاوالیوف را به فکر فرو برد. در این شرایط به اداره‌ی آگاهی شهر بود. نه تنها به خاطر ارتباط این اداره با اداره‌ی پلیس، بلکه به این خاطر که کار‌‌‌ها نیز در آن‌جا با سرعت بیشتری انجام می‌گرفت. هیچ فایده‌ای نداشت که کاوالیوف مستقیماً به رئیس ادار‌های که دماغ ادعا می‌کرد کارمند آنجاست مراجعه کند چون با جواب‌هایی که قبلاً گرفته بود معلوم بود که دماغ به چیزی پایبند نیست و به راحتی می‌توانست بالادست‌هایش را با دروغ‌های بیشرمانه‌اش متقاعد کند که هرگز قبلاً کاوالیوف را ندیده است.
درست در همان لحظه که می‌خواست به کالسکه‌چی بگوید که مستقیم به طرف اداره‌ی آگاهی براند، به نظرش رسید چنان آدم رذل و پستی که این‌طور بیشرمانه با او رفتار کرده بود امکان دارد با استفاده از فرصت از شهر خارج شود و در نتیجه تمام تلاش‌هایش به هدر برود و حتی خدای ناکرده تا یک ماه دیگر اسباب زحمتش شود.                   
آخر سر انگار الهامی از غیب رسید. تصمیم گرفت مستقیماً به اداره‌ی مطبوعات مراجعه کند و یک آگهی با شرحی چنان دقیق از مشخصات دماغ چاپ کند که هر کس اتفاقاً دماغ را ببیند فوراً به کاوالیوف تحویل بدهد و یا حداقل مکانش را به کاوالیوف اطلاع دهد. به نظرش این بهترین کار ممکن آمد و به کالسکه‌چی دستور داد تا مستقیم به طرف اداره‌ی مطبوعات براند و در طول راه حتی یک لحظه هم از سیخونک زدن به راننده و فریاد کشیدن که "تندتر بران لعنتی، تندتر" باز نایستاد. 
کالسکه‌چی که با تمام قوا اسب را شلاق می‌زد سری تکان داد و گفت: "اما، آخر آقا… " سرانجام کالسکه ایستاد و کاوالیوف نفس‌نفس‌زنان به داخل اتاق انتظار کوچکی هجوم برد. توی اطاق، منشی موخاکستری با کتی کهنه بر سر میزی نشسته بود و قلمی وسط دندان‌‌‌‌ها داشت و پول خرد‌‌‌ها را می‌شمرد.
کاوالیوف فریادی زد و گفت: "مسئول آگهی‌‌‌ها کیست؟ آه، صبح بخیر."
منشی مو خاکستری یک لحظه چشم بلند کرد و جواب داد: "صبح بخیر" و دوباره سرش را پایین انداخت و با سکه‌هایی که روی میز پراکنده بود مشغول شد.
"می‌خواهم یک آگهی چاپ کنم."
منشی که با یک دست می‌نوشت و با دست دیگر چرتکه می‌انداخت، جواب داد:
"فقط یک لحظه، اگر اشکالی ندارد."
مستخدمی که از لباس حاشیه‌دوزی طلایی و قیافه‌ی باهوشش معلوم بود که در خانه‌ی یکی از اشراف کار می‌کند. کنار میز ایستاده بود و تکه کاغذی در دست داشت و فقط برای این‌که نشان بدهد با هر طبقه‌ای قادر است هم‌صحبت شود، شروع  به وراجی کرد:
"باور کنید، آن سگ کثیف حتی هشتاد کوپک هم نمی‌ارزد. من خودم حتی شانزده کوپک هم بالایش نمی‌دهم. اما کنتس شیفته‌اش است و برای همین هم از این‌که صد روبل به یابنده‌اش بدهد ککش هم نمی‌گزد. راستش به نظر من هیچ ضابط‌‌های برای سلیقه‌ی اشخاص وجود ندارد. فرضاً بعید نیست که یک شکارچی حتی پانصد و یا حتی تا هزار روبل هم بالای یک سگ شکاری خوب با یک سگ پودله بدهد."
منشی پیر ساکت همان‌طور که به جمع زدن تعداد کلمات آگهی مشغول بود، گوش می‌داد.
اطاق از زنان پیر، دکان‌داران و مستخدمین منزل که همگی آگهی‌هایی در دست داشتند پر بود. در یک آگهی "کالسکه‌چی متینی" در جست و جوی شغل بود و در دیگری یک کالسکه‌ی تقریباً نو که سال 1814 از پاریس آورده شده بود به فروش می‌رسید و در دیگری یک دختر خدمتکار نورده ساله‌ی با تجربه در کار رختشویی و حاضر برای انجام کار‌های دیگر در جست و جوی کار بود. در آگهی‌های دیگر فروش "یک درشکه در وضعیت خوب که فقط یک فنر کم دارد." و یا یک "کره اسب هفده ساله‌ی خوش‌رنگ"، یا "تخم ترپچه و شلغم فرنگی" یا "خانه‌ی ییلاقی با تمام وسایل راحتی شامل اصطبل برای دو اسب و باغچه‌ای برای درخت‌کاری" و یا "تخت کفش‌های کهنه" اعلان می‌شد. اطاقی که این جمعیت در آن ازدحام کرده بودند بسیار کوچک و پر از آشغال بود اما سرگرد کاوالیوف هیچ بویی نمی‌توانست استشمام کند چرا که با دستمالی صورتش را نمی‌توانست بفهمد چرا که دماغش خدا می‌داند کجا گم شده بود.
کاوالیوف که دیگر طاقتش طاق شده بود، گفت: "آقای عزیز، ممکن است متن آگهی را همین حالا بنویسید، حقیقتاً نمی‌توانم بیش از این معطل بشوم."
منشی غرغرکنان گفت: "یک لحظه، اگر اشکالی ندارد! دو روبل و چهل و سه کوپک. یک لحظه لطفاً. یک روبل و شصت و چهار کوپک…" و کاغذ‌هایی را به زنان پیر و مستخدمینی که دور میز ایستاده بودند، رد کرد. سرانجام به طرف کاوالیوف برگشت و پرسید: "چه فرمایشی داشتید؟"
کاوالیوف شروع کرد:" من می‌خواهم… مسأله‌ای بسیار مشکوک در جریان است، اینکه این مسأله یک شوخی رکیک است یا یک کلاه‌برداری، فعلاً نمی‌توانم بگویم فقط خواهش می‌کنم جایزه‌ی قابل ملاحظه‌ای برای اولین شخصی که این بی‌همه چیز را پیدا کند… "
"اسم، لطفاً."
"چه احتیاجی به اسم هست؟ اسمم را نمی‌توانم بگویم. خیلی‌‌‌ها مرا می‌شناسد. مثلاً خانم چختاریف که زن یکی از اعضای استانداری است. خدای نکرده ممکن است مرا بشناسد فقط بنویسد "افسر ارزیاب" یا "سرگرد".
"و شخصی که گم شده یکی از مستخدمین منزلتان است؟"
"مستخدم منزل؟ حتی جنایت هم هولناک‌تر از این نمی‌توانست باشد. آنکه گم شده، دماغم است."
"ها، اسم عجیبی است. این آقای دماغ مبلغ زیادی دزدیده است؟"
"منظور من دماغم است. نمی‌فهمید؟ این دماغ خودِ خود من است که غیبش زده. این شوخی زشت و کثیفی است که با من کرده‌اند."
"نمی فهمم، چطور دماغتان ناپدید شده؟"
"نمی‌توانم بگویم چه‌طور اما لطفاً بفهمید، دماغ من هم‌اکنون در شهر این طرف و آن طرف می‌رود و خود را افسر ارزیاب معرفی می‌کند. برای همین است که از شما خواهش می‌کنم این آگهی را چاپ کنید که اولین شخصی که دماغم را دستگیر کند باید آن را در اولین فرصت به صاحب اصلی‌اش بازگرداند. فکرش را بکنید بی همچو چیز برجسته‌ای از بدن آدم چه شکلی می‌شود؟ اگر فقط یکی از انگشتان پایم بود خوب، کفشم را پایم می‌کردم و هیچ کس نمی‌توانست بویی ببرد. آخر من پنجشنبه‌‌‌ها به دیدن خانم چختاریف (زن یک عضو استانداری است.) و خانم پوتوچینی، که شوهرش کارمندی عالی‌رتبه است و دخترک خوشگلی هم دارد، می‌روم. دوستان صمیمی‌‌‌ام هستند، فقط فکرش را بکنید چه خواهد شد اگر… به هر صورت چطور می‌توانم به ملاقاتشان بروم؟"
لب‌‌های به هم فشرده‌ی منشی نشان می‌داد که عمیقاً به فکر فرورفته است و بعد از سکوتی طولانی گفت:" این جور آگهی‌‌‌ها را نمی‌توانیم در روزنامه‌مان چاپ کنیم."
"چی؟ چرا نه؟"
"به شما می‌گویم روزنامه بد نام می‌شود. اگر هر کسی بخواهد آگهی کند دماغش فرار کرده است، نمی‌دانم چه افتضاحی خواهد شد. به قدر کافی خبر‌های دروغ و شایعات بی اساس دریافت می‌کنیم… "
"اما این کجایش نامعقول است؟ هیچ هم شایعه نیست."
"خیال می‌کنید. همین هفته‌ی پیش مورد مشابهی پیش آمد. یک منشی مراجعه کرد، با یک آگهی عین مال شما و این آگهی برایش دو روبل و هفتاد و سه کوپک آب خورد و تنها چیزی که می‌خواست آگهی کند یک سگ سیاه فراری بود. فکر می‌کنید منظور واقعی‌اش چه بود؟ آخرش یک هجو روی دست ما مانده بود: منظور از سگ سیاه یکی از حسابداران دولتی بود، خاطرم نیست کارمند کد‌‌‌ام وزارتخانه بود."
"اما من می‌خواهم درباره‌ی دماغم آگهی بدهم، نه یک سگ، و این قدر لعنت خدا به من نزدیک است؟!"
"نه، نمی‌توانم این جور آگهی‌‌‌ها را قبول کنم."
"ولی من دماغم را گم کرده‌ام."
"پس بهتر است به یک دکتر مراجعه کنید. شنیدم که متخصصی هست که می‌تواند هرجور دماغی که دلتان بخواهد برایتان کار بگذارد. به هرحال به نظرم آدم شوخی هستید و می‌خواهید برای خودتان تفریحی درست کنید."
"اما به تمام مقدسات قسم، حقیقت را می‌گویم، اگر واقعاً می‌خواهید این کار را بکنم نشانتان می‌دهم که راست می‌گویم."
"اگر جای شما بودم هیچ ناراحت نمی‌شدم. به هر صورت اگر زحمتی نیست بد نمی‌شود یک نگاه سریع بیندازم."
کاوالیوف دستمال را کنار زد.
"اوه چه عجیب! صافِ صاف است. عین کلوچه! صافِ صاف."
"به قدر کافی تماشا کردید! حالا با چشم‌های خودتان دیدید و دیگر نمی‌توانید امتناع کنید. از لطفتان بسیار ممنونم و از دیدارتان بسیار خوشوقت شدم."
سرگرد فکر کرد شاید با تملق کاری از پیش ببرد. منشی گفت:" البته چاپ کردن آگهی مسأله‌ای نیست، اما نمی‌فهمم چه نفعی از این کار عایدتان می‌شود؟ اگر دوست داشته باشید، قضیه را به یک روزنامه‌نگار می‌گویم تا مقاله‌ای به عنوان یکی از عجایب طبیعت بنویسد و در روزنامه‌ی زنبور شمالی چاپ کند. (یک انگشت انفیه برداشت) تا جوانان ما از آن استفاده کنند (دماغش را پاک کرد.) یا اصلاً به عنوان یک مسأله‌ی جالب برای عموم مردم."
تمام امید‌های سرگرد به یک‌باره نقش بر آب شد. به زیر صفحه‌ی راهنمای تئاتر روزنامه خیره شد. دیدن یکی از هنرپیشگان زن بسیار زیبا لبخندی بر لبانش آورد و توی جیب‌هایش به جست و جو پرداخت تا ببیند اسکناس پنج روبلی توی جیبش پیدا می‌شود یا نه، چون عقیده داشت که کارمندان عالی رتبه باید در لژ بنشینند. اما بلافاصله به یاد دماغش افتاد و فهمید که نمی‌تواند به فکر رفتن به تئاتر باشد.
ظاهراً حتی منشی هم حال و روز ناگوار و وحشتناک کاوالیوف را احساس کرده بود و فکر کرد ضرری ندارد تا با چند کلمه از روی همدردی دلش را به دست آورد.
"حقیقتاً از اتفاقی که برایتان رخ داده متأسفم. با کمی انفیه چطورید؟ برای سردرد خیلی خوب است. آدم را سر حال می‌آورد و حتی درمان بواسیر هم هست." و با این کلمات انفیه‌دانش را به او تعارف کرد و با ظرافت درِ انفیه‌دان را که عکس خانمی کلاه به سر رویش بود، باز کرد.
این عمل غیرعمدی و بی فکرانه، کاوالیوف را از کوره به در برد و با عصبانیت فریاد زد: "نمی‌فهمم چطور در چنین موقعیتی می‌توانید با من شوخی کنید. این قدر کور هستید که نمی‌توانید ببینید چیزی ندارم که با آن بو کنم؟ انفیه‌دانتان را ببرید برای عمه‌تان! تحمل نگاه کردنش را هم ندارم. تازه باید توتون درجه یک فرانسوی تعارفم می‌کردید نه این نوع کثاقت برزینسکی را."
بعد از این اظهارات، کاوالیوف ناراحت از اطاق بیرون زد و به دیدار بازپرس کلانتری محل رفت. (یک عاشقِ متعصبِ قند، که سالن و اطاق نهارخوری‌اش انباشته از قند‌هایی بود که تجاری که می‌خواستند روابطی خوب و نزدیک با او داشته باشند هدیه کرده بودند.) کاوالیوف درست زمانی وارد شد که او می‌خواست استراحتی حسابی بکند و با خودش می‌گفت:"حالا دو ساعتی حسابی چرت می‌زنم."
افسر ارزیاب ما حقیقتاً زمان فوق‌العاده نامناسبی را برای مراجعه انتحاب کرده بود.
بازپرس یکی از هواخوان واقعی هرجور جنس هنری و صنعتی بود، اما بیش از هر چیز به اسکناس عشق می‌ورزید و می‌گفت: "هیچی بهتر از اسکناس نیست، نه زحمت دارد، نه جا می‌گیرد، راحت هم توی جیب می‌رود و تازه اگر از دستت هم افتاد نمی‌شکند!"
بازپرس استقبال بسیار سردی از کاوالیوف کرد و گفت که بعد از ناهار به شکایات رسیدگی نمی‌کند و طبیعت خودش استراحتی بعد از غذا مقرر داشته است (از این صحبت، کاوالیوف چنین نتیجه گرفت که بازپرس از سنت‌های ملی به خوبی با اطلاع است) و آدم‌های با شخصیت معمولاً دماغشان را گم نمی‌کنند و دنیا پر از سرگرد‌هایی شده است که ول می‌گردند و حتی لباس مناسبی ندارند و معمولاً به محله‌های بدنام رفت و آمد می‌کنند.
این حقایق بی پرده کاوالیوف را عمیقاً متأثر کرد. در اینجا باید ذکر کنم که کاوالیوف مردی بسیار حساس بود. از این‌که مردم درباره‌ی شخص خودش اظهار نظر کنند چندان ناراحت نمی‌شد، اما اگر کسی شخصیت و مقام اجتماعی‌اش را مسخره می‌کرد وضع از قرار دیگری بود. تا آن‌جایی که به او مربوط بود، مانعی نداشت تا در نمایش‌‌‌ها هرچه دلشان می‌خواست به افسران جزء بگویند ولی کارمندان عالی رتبه می‌بایست مستثنی شوند.
حرف‌های بازپرس چنان توی ذوق کاوالیوف زد و چنان شرمنده‌اش کرد که سری تکان داد و با صدایی در خور شأن و مقامش گفت:
"راستش پس از این اظهارات شما که بسیار توهین‌آمیز بود، دیگر حرفی برای گفتن ندارم… " و خارج شد. به خانه که رسید چنان حالی داشت که به سختی پاهایش را زیر سنگینی بدنش حس می‌کرد. هوا تقریباً داشت تاریک می‌شد. بعد از جست و جو‌های بی نتیجه‌اش خانه به نظرش بسیار ملال‌انگیز و دلتنگ کننده می‌آمد. چون داخل سالن شد، کالسکه‌چی‌اش ایوان را دید که روی یک چرم کالسکه‌ی پر از لکه دراز کشیده است به سقف تف می‌اندازد و سعی می‌کند همه‌ی تف‌هایش به همان نقطه برخورد کند و اتفاقاً با موفقیت بسیار این کار را انجام می‌دهد. دیدن اهمال و بی قیدی مرد، کاوالیوف را آتشی کرد. با کلاهش به پیشانی مردک کوبید و فریاد زد:
"خوک چاق! کار دیگری نداری بکنی؟!"
ایوان بی‌درنگ از جا جست و با شتاب مشغول بیرون آوردن بالاپوش از تن کاوالیوف شد. سرگرد، خسته و ملول به اطاق خودش رفت و روی یک مبل ولو شد و پس از چند آه ممتد با خودش گفت: "خدای من، خدای من! آخر چه کرده‌‌‌ام که مستحق چنین عذابی باشم؟ اگر یک دست یا پایم را از دست داده بودم باز زیاد بد نبود. حتی بی‌جفت گوش‌هایم، گرچه دنیا زیاد مطبوع به نظر نمی‌رسید اما همه چیز از دست رفته به حساب نمی‌آمد. اما یک آدم بی دماغ خدا می‌داند یعنی چه، نه شتر است، نه مرغ. فقط به درد این می‌خورد که از پنجره بیرونش بیندازید و از دستش خلاص شوند. اگر دماغم را توی جنگ یا دوئل از دست داده بودم، باز توضیحی داشتم که بدهم، اما نمی‌شود همین‌طور کشکی کشکی دماغت غیبش بزند. هیچ دلیلی هم نداشته باشد. حتی سرسوزنی! نه، مطلقاً محال است… ممکن نیست حقیقت داشته باشد! هرگز! حتماً خواب دیده‌‌‌ام یا شاید از آن ودکایی که برای مالش دادن ریشم استفاده می‌کنم خورده‌ام: این ایوان لعنتی باز یادش رفته است آن را توی گنجه بگذارد."
سرگرد برای این‌که به خودش ثابت کند که مست نیست، چنان نیشگونی از خودش گرفت که از شدت درد دادش به هوا رفت و حقیقتاً قانع شد که کاملاً هوش و حواسش سرجایش است. با بیم و امید به آرامی به سوی آیینه خزید و باز کرد، اما ناگهان با ترس عقب پرید و غرید:
"باز هم همان فضای خالی پوچ و احمقانه."
مسأله غیرقابل فهم بود. اگر دگمه یا قاشق نقره‌ای یا ساعتش یا چیزی از این قبیل گم شده بود، می‌شد دلیلی تراشید. اما گم شدن دماغش از منزل خودش… سرگرد کاوالیوف تمام ماجرا را سبک و سنگین کرد و دست آخر نتیجه گرفت که به احتمال قوی کار باید کار خانم پودوچین باشد، زن آن افسر که می‌خواست دخترش را به او قالب کند. البته کاوالیوف بدش نمی‌ آمد که با دخترک گهگاه لاسی بزند اما هیچ وقت دم به تله نمی‌داد و وقتی هم که خانم پودوچین به صراحت پیشنهاد ازدواج آن دو را مطرح کرد، خیلی مؤدبانه به عذر این‌که هنوز خیلی جوان است و میل دارد تا پنج سال دیگر هم که تازه چهل و دو سالش می‌شود خودش را وقف کارش کند از این پیشنهاد شانه خالی می‌کرد. حالا این خانم برای این‌که انتقام بگیرد چند ساحره را اجیر کرده بود تا دماغش را غیب کند. این تنها توجیهی بود که به عقل جور در می‌آمد، چون هیچ کس وارد اطاقش که نشده بود، سلمانی‌اش ایوان یاکوولیچ هم که آخرین بار روز چهارشنبه صورتش را تراشیده بود و بعد از آن تمام روز چهارشنبه و حتی پنجشنبه دماغش سالم سرجایش بود. تمام این‌‌‌ها را با اطمینان خاطر به یاد داشت. تازه علاوه بر این اگر دماغش بریده شده بود، جای زخم ممکن نبود به این زودی جوش بخورد. در فکرش شروع به طرح نقشه کرد: آیا می‌بایست شکایتی رسمی به مراجع قضایی تسلسم کند یا شخصاً به نزدش برود و صراحتاً رو در رو متهمش کند.
با نوری که از لای در وارد اطاق شد، رشته‌ی افکار کاوالیوف گسست. معلوم بود که ایوان شمعی در هال روشن کرده است، چند لحظه بعد ایوان شمع در دست وارد اطاق شد و نور شمع سراسر اطاق را روشن کرد. کاوالیوف بلافاصله دستمالش را بیرون آورد و جلوی آن فضای خالی که تا همین دیروز دماغش در آن جای داشت، گرفت تا آن مستخدم احمق بیشعور آنجا نایستاد، و برّ و برّ نگاهش نکند. هنوز از ورود ایوان به طاق چند لحظه‌ای نگذشته بود که صدای عجیبی از حال شنیده شد:
"منزل کاوالیوف، ارزیاب اینجاست؟"
کاوالیوف از جا جهید و در که باز می‌کرد گفت:
"بفرمایید، خودم هستم، سرگرد کاوالیوف."
پلیسی با سر و وضع آراسته و گونه‌های برجسته و دم‌خط‌های جو گندمی در حقیقت همان پلیسی که در آغاز داستان ما روی پل سنت ایساک بود وارد اطاق شد.
"شما همان آقایی هستید که دماغش را گم کرده؟"
"بله، خودم هستم."
"ما دماغتان را دستگیر کرده‌ایم."
کاوالیوف فریاد زد:
"چی فرمودید؟" از خوشحالی زبانش بند آمده بود و با چشمان گشاده از حیرت به گونه‌های برجسته و لب‌های گوشتالود پلیس زیر نور لرزان شمع چشم دوخته بود.
"چطور گیرش انداختید؟"
"خیلی اتفاقی. درست لحظه‌ای که می‌خواست با کالسکه پستی به سمت ریگا فرار کند، دستگیرش کردیم. گذرنامه‌ی جعلی به نام یکی از رؤسای ادارات به همراه داشت. عجیب است که اول با شخص محترمی عوضی‌اش گرفتم اما خوشبختانه عینکم را همراه داشتم و با کمی دقت شدم که در حقیقت یک دماغ است. البته ملاحظه می‌فرمایید که نزدیک بین هستم و اگر شما مقابلم بایستید فقط می‌توانم صورتتان را ییینم و دماغ یا ریش و یا سایر جزئیات را نمی‌توانم تشخیص بدهم. اتفاقاً مادر زنم هم درست دچار همین ناراحتی است."
کاوالیوف از شدت هیجان از خودش بی خود شده بود.
"اما حالا کجاست؟ کجا باید دنبالش بروم؟ همین الآن باید راه بیفتم."
"خودتان را ناراحت نکنید. من با علم به این‌که حتماً لازمش دارید با خودم آوردمش. عجیب است اما به نظر می‌رسد متهم اصلی در این واقعه آن سلمانی شیاد خیابان وازنسکی باشد که دستگیر شده است و اکنون در پاسگاه پلیس به سر می‌برد. مدت‌‌‌ها به خاطر مستی و جیب بری به او مظنون بودم و تحت نظرش داشتم و همین سه روز پیش حین دزدیدن یک دو جین دگمه از یک مغازه دستگیرش کردم. شما دماغتان را سالم و دست‌نخورده درست مثل روز اولش تحویل خواهید گرفت."
پلیس دست در جیب کرد و دستمالی را که دماغ در آن پیچیده شده بود بیرون کشید.
کاوالیوف فریاد کشید:
"خودش است! خود خودش است! بنشینید، بنشینید با هم یک فنجان چای بخوریم."
"متشکرم، ولی من فوراً باید به بازداشتگاه برگردم… هزینه‌ی زندگی عجیب بالا رفته است. مادر زنم هم با ما زندگی می‌کند، تازه بچه‌‌‌ها هم هستند. پسر بزرگم خیلی با هوش و زرنگ است اما متأسفانه من خرج تحصیلش را نمی‌توانم فراهم کنم… "
کاوالیوف منظورش را فوراً درک کرد. اسکناسی از کشو می‌ز بیرون کشید و توی مشت پلیس جا داد. پلیس تعظیمی کرد و خارج شد. کاوالیوف صدایش را از خیابان می‌شنید که به یک مرد دهاتی که دستی‌اش را به پیاده‌رو آورده بود فحش می‌داد.
بعد از رفتن پلیس، سرگرد هنوز چنان مست خوشی بود که تا چند دقیقه به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. بعد دماغ را با احتیاط تمام در میان دستانش گرفت و گرم معاینه‌اش  شد. کاوالیوف همان طور که سرخوش می‌خندید با خودش گفت:
"بله، خودش است. این همان جوشی است که پریروز سمت چپش درآمده بود."    
اما هیچ چیز در این دنیا پایدار و ابدی نیست. حتی خوشی‌های ما لحظه به لحظه رنگ می‌بازد و هرگز در لحظه‌ی دوم چون لحظه‌ی اول شاد نیستیم و لحظه‌ی بعدش نیز کاملاً به حال عادی و همیشگی باز می‌گردیم. درست مانند امواجی که اثر انداختن سنگی در آب ایجاد می‌شوند و رفته رفته محو می‌شوند. کاوالیوف به فکر فرورفت و متوجه شد که هنوز مشکل حل نشده است: دماغ پیدا شده بود، اما حالا می‌بایست آن را درست سر جای اولش قرار داد.
"اما اگر به صورتم نچسبد چه؟"
این سؤال وحشتی در دلش برانگیخت. فوراً به سوی می‌ز دوید و آیینه را جلوتر کشید تا مبادا دماغ کج بچسباند. دست‌هایش از فرط هیجان می‌لرزیدند. با نهایت دقت دماغ را در محل دقیقش قرار داد. ولی خدایا! دماغ نمی‌چسبید! دماغ را کمی با بخار دهانش گرم کرد و دوباره به صورتش فشار داد اما بی‌نتیجه بود. دماغ سرجایش نمی‌ایستاد. با خشم فرمان داد:
"خوب لعنتی بچسب دیگر!" اما دماغ انگار از چوب بود و با صدایی چوب‌پنبه مانند روی میز افتاد. صورت کاوالیوف با تشنج به هم کشیده شد. با وحشت گفت: "باید بچسبد." اما هر چند بار دیگرهم  که آزمایش کرد باز نتیجه‌ای حاصل نشد.
ایوان را صدا زد و دنبال دکتر فرستاد. اتفاقاً دکتری در طبقه اول همان ساختمان اقامت داشت. دکتر مردی خوش سیما بود و ریشی زیبا و سیاه و زنی جذاب و لاغر اند‌‌‌ام داشت. صبح‌‌‌ها معمولاً سیب تازه می‌خورد و عادت داشت دهانش را بسیار تمیز نگاه دارد. هر صبح سه ربع ساعت دهانش را غِرغِره می‌کرد و دندان‌هایش را با پنج نوع مسواک مختلف تمیز می‌کرد. دکتر بلافاصله وارد شد. ابتدا سؤال کرد چه مدت از روی دادن این حادثه‌ی ناگوار می‌گذرد. آنگاه چانه‌ی کاوالیوف را گرفت، سرش را بلند کرد و با انگشت شست آن‌چنان بر سطح صاف صورتش (که زمانی جای دماغ بود) فشار آورد که کاوالیوف از شدت درد سرش را به دیوار کوبید. دکتر سعی کرد آرامش کند و دستور داد که برود و کنار دیوار بایستد. آنگاه سرش را به راست گرداند و محل بینی را با انگشت فشار داد و گفت: "هوم!" بعد سر را به چپ چرخاند و با خارج کردن یک "هوم" دیگر از گلو چنان باز بر محل بینی فشار آورد که کاوالیوف هم‌چون اسبی که دندان‌هایش را امتحان کنند سرش را به عقب جهاند. پس از انجام این معاینات دکتر سری تکان داد و اظهار داشت: "توصیه می‌کنم کاری به کار دماغتان نداشته باشید و بگذارید همین‌طور به حال خودش باشد وگرنه از این هم بدتر می‌شود. البته می‌شود دوباره سر جایش قرار داد و حتی می‌توانم همین الساعه این کار را برایتان انجام دهم، اما مطمئناً نتیجه کار از وضع فعلی هم بدتر خواهد بود."
کاوالیوف به اعتراض گفت:
"بفرما عالی شد! حالا بی دماغ چه کار کنم؟ مگر وضعی بدتر از وضع فعلی هم ممکن است؟ خدا می‌داند این دیگر چه بلایی است! با این قیافه‌ی مضحک چطور ممکن است در انظار ظاهر شوم؟ من با اعیان و اشراف رفت و آمد می‌کنم و همین امشب دو جا به مهمانی دعوت دارم. آشنایان زیادی دارم: خانم چختاریف زن عضو شورای استان پودوچین زن مدیرکل… البته بعد از این بلایی که سرم آورده دیگر به سراغش نخواهم رفت مگر همراه پلیس و برای دستگیرش کردنش. کاوالیوف التماس‌کنان ادامه داد که: "فقط همین یک خواهش را از شما دارم، واقعاً نمی‌شود هیچ کارش کرد؟ اگر فقط بتوانید یکجوری به صورتم بندش کنید، باز زیاد بد نخواهد بود. حتی حاضرم نرقصم، چون هرگونه حرکت شدیدی ممکن است باعث افتادنش بشود. اگر این کار را برایم انجام دهید مطمئن باشید تا جایی که جیبم اجازه دهد از ابزار قدردانی کوتاه‌ی نخواهم کرد… "
دکتر با صدایی نه بلند و نه آر‌‌‌ام و با لحنی قانع کننده و گیرا گفت:
"من هرگز بیمارانم را صرفاً به خاطر پول معالجه نمی‌کنم. این خلاف علم ومهارت و شرافت حرفه‌ایم است. در واقع در ازای ویزیت خصوصی بیمارانم حق‌الزحمه‌ای دریافت می‌کنم. اما باور کنید، به شرفم قسم نتیجه‌ی کار بسیار بدتر از وضع موجود خواهد شد. بگذارید جریان مسیر طبیعی‌اش را طی کند. مرتباً محل دماغ را با آب سرد شست و شو بدهید و مطمئن باشید که درست مثل زمانی که دماغ داشتید، احساس سلامتی خواهید کرد. در ضمن توصیه می‌کنم دماغتان را هم توی یک بطری الکل (که بهتر است دو قاشق ودکای تند و سرکه‌ی نیم گرم هم بدان اضافه کنید.) نگهداری کنید، آن وقت می‌توانید به قیمت بسیار خوبی به فروشش برسانید و اگر قیمت مناسبی تعیین کنید من خودم حاضرم بخرم."
کاوالیوف با ناامیدی فریاد زد:
"نه! حاضر نیستم به هیچ قیمتی بفروشمش! ترجیح می‌دهم دورش بیندازم تا بفروشمش!"
دکتر تعظیم کوتاه‌ی کرد و جواب داد:
"متأسفم. فقط می‌خواستم کمکی کرده باشم. به هر صورت آن چه از دستم بر می‌آمد انجام دادم."
دکتر پس از گفتن این کلمات با وقار و ابهت از اطاق خارج شد. کاوالیوف حتی به صورت او نگاه هم نکرد و در آن حالت خلسه مانند تنها چیزی که توانست تشخیص دهد سر دست‌‌های سفید پیراهنش بود که از آستین کت سیاه رنگش بیرون زده بود.
روز بعد کاوالیوف تصمیم گرفت پیش از آنکه شکایت‌نامه‌ای رسمی تنظیم کند، نامه‌ای به زن مدیرکل بنویسد و بخواهد تا آنچه را متعلق به اوست بی مشاجره و قیل وقال سرجای اولش بازگرداند. متن نامه چنین بود:
خانم الکساندر گریگوریونای عزیز:
حقیقتاً نمی‌توانم این رفتار عجیب شما را درک کنم. خاطر جمع باشید که از این طریق هیچ چیز عایدتان نخواهد شد و نخواهید توانست مرا وادار به ازدواج با دخترتان کنید. علاوه بر این مطمئن باشید در مورد دماغم کاملاً از آغاز در جریان چگونگی امر هستم و می‌دانم که هیچ کس جز شما در این امر مسئول نیست. غیب شدن ناگهانی دماغ از محل اصلی‌اش، تغییر قیافه دادنش به صورت یک کارمند اداری و دوباره ظاهر شدنش در همان شکل اصلی؛ همه‌ی این‌‌‌ها چیزی نیست مگر اثر جادوی سیاه شما یا کسان دیگری که به این شغل شریف اشتغال دارند. وظیفه‌ی خودم می‌دانم تذکر دهم در صورتی که دماغ مذکور در فوق، همین امروز به محل اصلی‌اش بازگردانده نشود مجبور خواهم بود به اقدامات قانونی توسل جویم.
ارادتمند شما- پلاتون کاوالیوف

پلاتون کوزمیچ عزیز،
نامه‌ی شما به شدت متحیرم کرد. هیچ انتظار همچو چیزی، به خصوص آن الفاظ اهانت بار را از جانب شما نداشتم. باید عرض کنم، من هرگز کارمندی را که شما ذکر می‌کنید نه در هیئت تغییر قیافه داده و نه درهیئت اصلی در خانه‌‌‌ام نپذیرفته‌ام. البته فیلیپ ایوانوویچ پوتانچیکف به خانه‌ی ما رفت و آمد می‌کند و در ضمن از دخترم هم خواستگاری کرده است، اما علی‌رغم این‌که وی مردی موقر، محترم و تحصیلکرده است من هیچ‌گونه پاسخ امیدوارکننده‌ای به او ندادهام. بعد از دماغتان سخن به می‌ان می‌آوردید. اگر منظور شما از این اشارات این است که من خواسته‌‌‌ام تحقیرتان کنم و مسخره جلوه‌تان دهم و به عبارت دیگر به طور رسمی عذرتان را بخواهم، تنها چیزی که می‌توانم بگویم، به نظرم از شما شگفت و بعید است که چنین فکری کرده باشید، در صورتی که به خوبی واقفید که تلقی من نسبت به این مسأله تا چه حد مغایر با این تصور است و اگر شما هر زمان به طور رسمی از دخترم خواستگاری کنید، با کمال میل با این درخواست موافقت خواهم کرد. این همواره عزیزترین خواست من بوده است و با تمام امید و آرزویم در این مورد در اختیار شما هستم.
دوست شما- الکساندر پودوچین 

کاوالیف پس از آن‌که نامه را تمام کرد با خودش گفت:
"نه، زیر سر او نیست. محال است! ممکن نیست یک فرد تقصیر کار بتواند چنین نامه‌ای بنویسد." در این مورد فرد ورزیده‌ای بود، چرا که چندین بار برای بازجویی به نواحی قفقاز فرستاده شده بود. "اما پس این قضیه از کجا آب می‌خورد؟ اصلاً نمی‌شود سر درآورد!" و پس از گفتن این کلمات پاک مستأصل و درمانده باقی ماند.
در این ضمن شایعات بسیاری درباره‌ی این اتفاق غریب در شهر پراکنده می‌شد و البته نیازی به گفتن نیست که با شاخ و برگ‌هایی چند. در آن زمان مردم از نظر ذهنی آمادگی پذیرش پدیده‌های خارق‌العاده داشتند: همین چندی پیش توجه عموم به آزمایش‌هایی درباره‌ی مغناطیس جلب شده بود. علاوه بر این هنوز خاطره صندلی‌های رقصان خیابان کیفوشنی در اذهان مردم زنده بود. بنابراین هیچ کس از شنیدن این‌که دماغ بازرس کاوالیوف هر روز سر همان ساعت سه بعدازظهر در بلوار نیفسکی گردش می‌کند، شگفت‌زده نشد. هر روز سر همان ساعت سیل جمعیت کنجکاو در آنجا گرد می‌آمدند. یکی می‌گفت دماغ را در مغازه‌ی "یونکر" دیده است و ناگهان چنان جمعیتی به آن‌جا هجوم می‌برد که پلیس مجبور به مداخله می‌شد.
مرد متکبر، خوش‌قیافه و محترمی که ریش هم داشت و جلوی در تئاتر، کیک و تخمه می‌فروخت، چند نیمکت چوبی درست کرده بود و از جمعیت کنجکاو دعوت می‌کرد تا با دادن هشتاد کوپک بالای نیمکت بروند و از آن‌جا تماشا کنند.
سرهنگی بازنشسته یک روز صبح از خانه خارج شد و با زحمت زیاد توانست خودش را از میان انبوه جمعیت جلوی ویترین مغازه برساند، اما در کمال ناامیدی به جای دماغ توی ویترین یک ژاکت پشمی معمولی و تابلویی که دختری را در حال پوشیدن جوراب نشان می‌داد و ژیگولویی با لباس شیک و ریش بزی از پشت درختی او را دید می‌زد، مشاهده کرد -تابلویی که متجاوز ازده سال بود در همان محل قرار داشت- او که خیلی بور شده بود می‌گفت:
"نباید اجازه داد با همچو افسانه‌های احمقانه‌ای سر مردم شیره بمالند."
بعداً شایعه شد دماغ سرگرد کاوالیوف دیگر برای گردش به بلوار نیفسکی نمی‌رود بلکه در پارک تاروچفسکی گردش می‌کند و مدت‌هاست که به این کار مشغول است و زمانی که خسرو میرزا رئیس هیئت نمایندگی ایران1 در آن‌جا اقامت داشت از این شوخی غریب طبیعت به شدت شگفت‌زده شده بود. عده‌ای از دانشجویان جراحی برای مشاهده‌ی این امر به آن‌جا شتافتند.

در آن زمان هیئتی از ایران به سرپرستی شاهزاده خسرو میرزا برای عذرخواهی از جریان قتل گریبایدوف به روسیه رفته بود.
یکی از بانوان محترم و سرشناس اشرافی نامه‌ای برای مسئول پارک نوشت و تقاضا کرد که این پدیده‌ی نادر را به بچه‌هایش بدهد و در صورت امکان شرح و تفسیر مستند روشن‌کنند‌های هم در این مورد به ایشان ارائه کند.
این حوادث هم‌چون رحمتی بود که بر سر افراد معاشرتی بذله‌گو شیفته‌ی سرگرم کردن خانم‌‌‌ها هستند و در آن زمان دیگر داستان‌هایشان تکراری و ملالت‌بار شده بود، نازل شد.
تنی چند از همشهریان محترم و روشنفکر از این جریان آشفته و ناراضی بودند. یک شخصیت برجسته با ناامیدی اعل‌‌‌ام داشت که هیچ نمی‌فهمد چگونه در عصر روشنگری چنین افسانه‌های احمقانه و بی پایه‌ای رواج عام می‌یابد و متعجب است که چرا دولت و مسئولین در این مورد بی‌تفاوت و بی‌توجهند. روشن است که این مرد محترم از آن دسته از مردم بود که عادت دارند در هر مورد حکومت را مسئول بدانند، حتی تقصیر مشاجره با زنانشان را هم به گردن حکومت را مسئول می‌اندازند. بعداً… اما از این‌جای قضیه به بعد دوباره همه چیز در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود و آن‌چه دنبالش می‌آید کاملاً پوشیده و رمزآلود باقی می‌ماند.

دنیا پر است از اتفاقات عجیب و مضحک. گاهی اوقات اتفاقاتی رخ می‌دهد که به سختی می‌توان باورشان کرد: همان دماغ که خودش را به جای مدیر کل جا زده بود چنان آشوبی در شهر به پا کرده بود، ناگهان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، دوباره در محل اصلی‌اش یعنی درست در میان دو گونه‌ی سرگرد کاوالیوف ظاهر شد. 
کاوالیوف با شادی فریاد برآورد: "یوهو" و اگر ایوان درست در همان لحظه وارد نشده بود، از خوشحالی با پای برهنه قزاقی می‌رقصید.
بلافاصله آب و صابون خواست و بعد از شست و شو دادن خودش، دوباره در آیینه نگاه کرد: دماغ سرجایش بود. در همان حال که صورتش را با حوله خشک می‌کرد، باز نگاه دیگری به آیینه انداخت: بله، هنوز دماغ سر جایش بود.
"ایوان نگاه کن، انگار دماغ من کورک زده."، پس از گفتن این کلمات، کاوالیوف فکر کرد: "خدایا، نکند جواب بدهد: چه عرض کنم آقا، کورک که سهل است حتی دماغ هم نمی‌بینم!" اما ایوان پاسخ داد: "ارباب دماغتان صحیح و سالم است. من که کورکی نمی‌بینم."
سرگرد بشکنی زد و گفت: "شکرت خدا، شکرت!"
درست در این لحظه ایوان یاکوولوچ سلمانی سرش را از در تو آورد، اما این بار با شرم و ترس گربه‌ای که به خاطر دزدیدن گوشت کتک خورده باشد.
کاوالیوف از این سوی اطاق فریاد زد: "بگو ببینم دست‌هایت تمییز هستند؟"
"بله تمییزند."
"دروغگو!"
"به خدا تمییز هستند ارباب!"
"کو؟ بیار جلو ببینم!"
کاوالیوف نشست و ایوان یاکوولوچ حوله‌ای به دور گردنش بست و در یک چشم به هم زدن تمام چانه و گونه‌هایش را آن‌چنان صابون مالید که شبیه کیک‌های خامه‌ای جشن تولد تاجر‌‌‌ها شد.
ایوان یاکوولوچ همان طور که به دماغ خیره شده بود با خودش زمزمه کرد: "خدا لعنتم کند!" سر کاوالیوف را به سویی چرخاند و از زاویه‌ای دیگر به دماغ نگاه کرد: "نگاه کن! کاملاً سالم است! کی باور می‌کرد؟!" و باز مدتی به دماغ خیره ماند. سرانجام با احتیاط و ظرافت تمام، که مسلماً خواننده می‌تواند تصورش را بکند، با دو انگشتش نوک دماغ را چسبید. این همان شیوه‌ای بود که ایوان یاکوولوچ معمولاً برای تراشیدن صورت مشتریانش به کار می‌برد.
کاوالیوف فریاد زد: "اوهو، مواظب دماغم باش!" ایوان یاکوولوچ از ترس دست‌هایش را کاملاً پس کشید و با شرم و خجالت بی‌حرکت ایستاد. دست آخر با نهایت دقت و احتیاط شروع به تراشیدن زیر چانه‌ی کاوالیوف کرد، و هرچند تراشیدن صورت مشتری‌اش را بی آن که از عضو برجسته‌ی شامه‌اش بچسبد آسان و بی زحمت نمی‌یافت، ولی به هر حال با فشار دادن انگشت شست زمختش، گاهی به چانه و گاهی به گونه‌ی سرگرد، کار اصلاح صورت را به پایان برد.
وقتی کار اصلاح تمام شد، کاوالیوف با عجله لباس پوشید، درشکه‌ای گرفت و به کافه رفت. از همان آستانه‌ی در فریاد زد: "گارسون، یک فنجان شکلات!" و مستقیماً به سوی آیینه رفت. بله، دماغ سر جایش بود! با چالاکی و نشاط برگشت، چشمانش را تنگ کرد و نگاهی پر از نیشخند به دو سربازی که آن‌جا بودند و دماغ یکی به اندازه‌ی یک دگمه بود انداخت. از آن‌جا به وزارتخانه رفت تا مصاحبه‌اش را برای گرفتن پست معاونت رئیس انجام دهد. (اگر موفق نمی‌شد این پست را بگیرد، می‌بایست برای گرفتن یک پست وزارتی دیگر تلاش کند.) وقتی داشت از سالن ورودی عبور می‌کرد، نگاه دیگری به آیینه انداخت. هنوز هم دماغ سر جایش بود!
آن‌گاه به دیدن یک بازرس (یا سرگرد) دیگر رفت. این بازرس (یا سرگرد) آدم بذله‌گویی بود که معمولاً کاوالیوف در برابر متلک‌هایش جواب می‌داد: "خوب دیگه، دست بدار از این مزه پرانی‌هات!"
در راه با خود گفت: "اگر سرگرد به محض دیدنم نزند زیر خنده، می‌شود مطمئن شد که همه چیز رو به راه است." اما بازرس هیچ عکس‌العملی از خود بروز نداد. کاوالیوف فکر کرد: "دیگر تمام شد، مرده‌شور برده!" در خیابان با خانم پودوچین و دخترش برخورد کرد و آن‌‌‌ها در پاسخ تعظیم کوتاه او، با فریاد‌های شادی پاسخش دادند: به طور حتم دیگر هیچ نقصی در ظاهرش وجود نداشت. مدتی طولانی را به گفت و گو با آن‌‌‌ها گذراند و در ضمن با وضعیتی حق به جانب و پیروزمندانه انفیه‌دانش را بیرون آورد با خودنمایی انفیه‌دان را به هر دو سوراخ دماغ برد و زیر لبی با خودش زمزمه کرد: "فکر می‌کنم درس خوبی برایتان باشد، کفتارها! و با دخترتان هم ازدواج نخواهم کرد، فقط یک لاس زدن کوچولو و الفرار!"
از آن تاریخ به بعد، سرگرد کاوالیوف بار دیگر با آسودگی خیال در بولوار نیفسکی قدم می‌زد، به تئاتر می‌رفت و خلاصه هر جا دلش می‌خواست ظاهر می‌شد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود: دماغش صحیح و سالم درست وسط صورتش حیّ و حاضر بود و هیچ نشان‌های ازاینکه زمانی غیبش زده باشد، نداشت.
بعد از این اتفاق سرگرد همیشه سرحال بود، لبخند می‌زد، دنبال دختر‌های خوشگل می‌افتاد و حتی یک بار به فروشگاه کوچکی در گوستینی دوور مراجعه کرد تا روبانی برای مدالش بخرد. هر چند هیچ­کس نمی‌داند چرا، چون هیچ مدال افتخاری نداشت.
تمامی این جریان در پایتخت جنوبی کشور وسیع ما اتفاق افتاد! و تنها اکنون که بر روی جزئیات داستان تأمل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که محتوای آن چه اندازه دور از ذهن است. گیریم که جریان دماغ را به آن صورت خیال‌پردازانه و ظهورش در هیأت یک مدیر کل را در مناطق مختلف شهر نادیده گرفتیم، اما آخر چطور ممکن است باور کرد که کاوالیوف آن اندازه بی‌فکر بوده باشد که نداند که روزنامه‌‌‌ها ممکن نیست در مورد یک دماغ آگهی چاپ کنند؟ منظورم این نیست که یک همچو آگهی‌‌هایی گران تمام می‌شود و دور ریختن پول است: نه، اصلاً. تازه من آدم خصیصی نیستم. اما این کار اصولاً زشت است! غلط است! نابجاست! علاوه بر آن چطور دماغ وسط گرده نان سر درآورد و چطور ایوان یاکوولوچ… من که سر در نمی‌آورم! اولاً از این نوشته هیچ نفعی عاید ملت نمی‌شود، ثانیاً… نه، هیچ فایده‌ی دیگری هم نمی‌تواند داشته باشد…
اما به هر حال هر جور مطلبی ممکن است گفته شود و ما احتمالاً می‌توانیم این یا آن نکته را مسلم و بدیه‌ی فزض کنیم و چیز‌های عجیبی اینجا و آنجا ببینیم که ممکن است حتی… منظورم این است که خلاصه وقایع عجیب و باورنکردنی در هر زمان ممکن است اتفاق بیفتند. فکر می‌کنم در این قضیه هم پار‌های از حقیقت وجود داشته باشد. شما هرچه می‌خواهید فکر کنید، اما من معتقدم چنین اتفاقاتی رخ می‌دهند، گرچه به ندرت، ولی خلاصه رخ می‌دهند. 
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: خشایار دیهیمی

از کتاب «یادداشت‌‌های یک دیوانه» نشر نی
حروف‌چین: مهسا نظام‌آبادی
منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.