داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

امروز
« دوستان و همکاران، به نظر من بیدار کردنش جنایت است.»
– یعنی جناب والنتین پترویچ، منظورتون اینه که بگذاریم همینطوری بمیره؟
– ماریا فدرونا، من منظورم دقیقا همون بود که گفتم.
– اما والنتین پترویچ، تنها معنای حرف شما اینه که بکشیمش. شما از ما میخوهید که این آدم رو بکشیم. ما پزشکیم والنتین پترویچ !
– ماریا فدرونای عزیز، شما نباید یک نکته را از یاد ببرید و آن اینست که این یارو، آدم نیست. نخیر آدم نیست، بیشتر نوعی داروست یا درست بگم نوعی ابزاره. بله، نوعی ابزار جراحی مغز و اعصاب.
– چرا آدم نیست؟ چون فقط برگ هویت ندارد؟
– نه فقط به این دلیل… گوش کنید… ببخشید ممکنه یه سیگار به من بدید؟
« آیا دارند راجع به من حرف می‌زنند؟… مدتیه که به هوش اومدم و دارم به این حرف‌های عجیب گوش میدم. بو، بوی بیمارستانه. نکنه مریض شده باشم؟ چه اتفاقی برام افتاده؟ باید یادم بیاد… خدای بزرگ! اسمم! اسمم رو هر چی فکر میکنم یادم نمیاد! و این بو… بوی بیمارستانه و کسی داره سیگار میکشه. اما خدای بزرگ… اسمم! چرا اسمم یادم نمیاد؟… نکنه دیوونه شدم؟… حتما دیوونه شدم. اینجا هم حتما بیمارستان روانیه! »
– والنتین پترویچ نگاه کنید ! داره ناله میکنه…
– بله همین طوره ماریا فدرونا، حالا دیگه کار از کار گذشته و بحث و جدل هم دیگه هیچ فایده ای نداره.

دیروز
– ایوان یفیمویچ، خوب به حرفم توجه کنید: شما باید حرکت‌های من رو دقیقا تکرار کنید، وگرنه عمل شکست میخوره. من هر کاری رو که میکنم با صدای بلند میگم تا شما خوب متوجه بشید. حاضر؟ پس شروع میکنیم… با ضد عفونی کردن محل عمل شروع میکنیم. ایوان، حواستون باشه اون خط سبز رو پاک نکنید!… خب، نقطه عمل رو میشکافم… ایوان، مراقب باشید، فقط سه سانتیمتر!… خیله خب، خونریزی رو بند میاریم… ماشا، لطفا گیره… نه، هم به من بدید هم به ایوان یفیمویچ! خیله خب ایوان لبه ‌های شکاف رو باز میکنیم… خیله خب، ماشا لطفا مته ۱۵ !… چند بار بگم؟ حواست کجاست؟ هر چی خواستم، دو تا میدی: یکی برای من یکی برای ایوان یفیمویچ… حاضری ایوان؟ پس شروع میکنیم… خیله خب، صلیبی میشکافیم. ماشا، عرق رو از رو چشام پاک کن. ممنون… حالا میریم سراغ انعقاد خون… شنیدی ایوان؟ انعقاد خون… حالا اصل کار رو شروع میکنیم آماده ای ایوان؟ خدایا به امید تو… نیشتر رو فرو میبرم، ایوان، تو هر کاری که من میکنم، بکن، اما با سه ثانیه تاخیر. خودم میشمرم که اشتباه نکنی، حواست باشه ایوان، تو حق اشتباه نداری! حاضری؟ فرو کردم… سه، دو، یک، صفر… سه، دو، یک، صفر… سه، دو، یک، صفر… صبر کن ایوان، دست نگهدار، من زیادی فرو رفتم، وقت کافی داشتی زیادی فرو نری؟ خوب شد… نه بابا، نگران من نباش، این یارو واسه همین کار ساخته شده نه برای هیچ چیز دیگه، از اول هم قرار بود قربانی بشه، در مقابل مریض اول رو نجات دادیم،… خیلی عالی بود ایوان. دستت درد نکنه… برو استراحت کن، خودم زخم رو تمیز میکنم.

امروز
«… سرم رو نمیتونم تکون بدم. باید چشام رو باز کنم… چرا همه چیز محوه؟ این سبزپوش‌ها دیگه چه کاره هستن؟ چرا همه روبند جراحی زدن؟ همشون نه، این یارو چاقه نقابشو انداخته و داره سیگار میکشه… دست راستم رو میتونم تکون بدم. حالا دست چپ… پا‌ها… اما چرا سرمو نمیتونم تکون بدم؟»
ـ… کینبوس فلوسترن…
– ماریا فدرونا،‌ حرف زد،‌ شما شنیدین چی گفت؟
– داره هذیون میگه.
-… مرد سنگ شده… چرا نمیتونم سرمو تکون بدم؟
– ایوان، گیره ‌ها رو بردار، سرشو آزاد کن.
« این صدا چیه از پشت سرم میاد؟ خوب شد، حالا میتونم سرمو تکون بدم و بشینم. چرا این زنه داره سرمو میبنده؟ این حالت تهوع چیه ولم نمیکنه؟… اما خدای بزرگ، چرا هر چی فکر میکنم اسمم یادم نمیاد؟ »
– دکتر، اینجا کجاست؟ بیمارستان روانی؟
– نه، چرا بیمارستان روانی؟ اینجا یک مرکز پژوهش‌های پزشکیه، اصلا نگران نباش، تو به استراحت و آرامش احتیاج داری، سرت درد میکنه؟
– دکتر من حافظم رو از دست دادم…

سه ماه قبل
– خیله خب همکاران عزیز، نتیجه جلسه رو اعلام میکنم: همه به اتفاق آراء به این نتیجه رسیدیم که تنها راه نجات یوراوین، کلوناژ است.
– این طور نیست والنتین پترویچ، اتفاق آرایی در کار نیست و من…
– شما حرفاتونو زدین ماریا فدرونا، جلسه هم تموم شده… خیله خب،‌ اکثریت به اتفاق آراء به این نتیجه رسیده که عمل جراحی لازمه و برای اینکه نیشتر بیمار رو نکشه، همزمان با بیمار، مشابه مصنوعی اون هم عمل میشه.
– والنتین پترویچ، مشابه مصنوعی یعنی چی؟ درسته که مصنوعیه ولی آدمه.
– مشابه آدم، ماریا فدرونا، نه آدم، اینو فراموش نکنین که مصنوعیه.
– شاید مصنوعی باشه، ‌ولی فرقی با یوراوین نخوهد داشت.
– چرا، چرا، کلی تفاوت داره و به هر حال انسان که نخواهد بود، چرا متوجه نیستید ماریا فدرونا؟ اگه ما این… یارو زیر دستمون نباشه، هیچ تضمینی برای موفقیت عمل وجود نداره و یوراوین حتما میمیره.
– پس بگذارید سوالم رو یه بار دیگه تکرار کنم: اومدیم و نتیجه هر دو عمل موفقیت آمیز بود، با… با… با رونوشت یوراوین چه خواهیم کرد؟
– من اینو نمیدونم،‌ من فقط یه چیزو میدونم و اون اینه که اگه به کلوناژ متوسل نشیم،‌ دخل یوراوین اومده.

روز بعد
– ۱۲ به توان ۲؟
– ۱۴۴
– اسم مادرتون؟
– یادم نمیاد.
– اهل کدوم شهرید؟
– یادم نیست.
– نویسنده محبوبتان کیه؟
– گوگول.
– از کدوم آهنگساز بیشتر خوشتون میاد؟
– بتهون.
– چند سالتونه؟
– نمیدونم.
– خیله خب، ‌واسه امروز کافیه، حالا استراحت کنید.
***
– همکاران عزیز، باید با کمال تاسف اذعان کنم که نیشتر کمی بیشتر فرو رفته و در نتیجه تصادفا…
– اصلا تصادفی نبوده، یعنی منظورم اینه که در این مورد لغت تصادفی درست نیست. مگه نه اینکه هدف از ساختن این انسان مصنوعی، جلوگیری از هر گونه پیشامد تصادفی برای انسان واقعی بوده؟… اگه امروز حال یوراوین رو به بهبوده، دقیقا به خاطر الگوی مصنوعی ماست. همین امر هم درستی روش ما رو ثابت میکنه.
– بله همینطوره، مهم نتیجه کاره و نتیجه کار هم که خوب بوده، چون حال یوراوین رو به بهبوده.
– درست، اما حال رونوشت اون چطوره؟ حافظشو از دست داده؟
– اصلا اینطور نیست. فقط اسمشو یادش نمیاد، وگر نه در باقی موارد،‌ حافظش غوغاست. تاریخ پرتاپ اولین اسپوتنیک رو به فضا یادشه، اما تاریخ تولد خودش رو یادش نیست. عاشقه گوگوله و برام از حفظ گوگول میخونه، پیانو میزنه، عالی! بدون نت! اما در مقابل نمیدونه کجا پیانو یاد گرفته، نمیدونه ازدواج کرده یا نه و نمیدونه…
– راستی یوراوین چطور؟ ازدواج کرده؟
– نمیدونم، میشه پروندشو نگاه کرد،‌ ولی این موضوع چه اهمیتی داره؟
– یعنی مهم نیست؟
– معلومه که مهم نیست. تازه اگه این… رونوشت ندونه که زن داره،‌ خیلی هم خوبه! یوراوین تا چند روز دیگه مرخص میشه و میره خونه، پیش زن و بچش، اگه داشته باشه، ولی رونوشتش،‌ همین جا تو مرکز میمونه.

دو روز بعد، رویا
« پس از احساس سرمستی آور سقوط آزاد، دلهره معمول می‌آید. اگر این بار چترم باز نشه چی؟حالا وقتشه!… چه لنگری! گنبد نارنجی و سفید چترم نصف آسمون رو پر کرده و زمین دیگه نمیچرخه… این هم دریاچه… اون هم برج و اون هم صلیب… عجب بادی!… ارتفاع ۳۵۰… حتما ناتاشا داره از نگرانی دیوونه میشه، اما نه دیما. دیما داره عشق میکنه، پدرش تو آسمونه، خب دارم میرسم و بهتره حواسم رو جمع و چشم‌ها رو باز میکنم.
این چه رویایی بود دیدم؟ پرش با چتر؟ درست یادم نمیاد. نکنه بخشی از زندگی قبلیم بود، زندگی پیش از بیمارستانم؟ مسخره ست، چرا حافظه ام رو از دست دادم؟ میتونم مطمئن باشم که حافظم در خواب و رویا برمیگرده… خدای بزرگ ! اسمم، اسمم چیه؟ سرگی؟ نه. ولادیمیر؟ نه. ایگور؟ نه. آلکسی؟ نه.»
– پاشو دیگه، ظهر شد. برو دست و روتو بشور. صبونتو آوردم.
– ننه ورا، اجازه دارم برم غذاخوری صبونه بخورم؟
– نه، گفتن باید غذاتو تو اطاقت بخوری، سرت بهتر شده؟
– ننه ورا، ‌اسم من چیه؟
– یعنی نمیدونی اسمت چیه؟ عجب !… من از کجا بدونم اسمت چیه؟ برای من همه شما‌ها فقط مریضید و بس، مریض اتاق ۴، مریض اتاق ۱۲.
 
دو روز بعد، پیش از ظهر
– خیله خب، ادامه میدیم، چند سال دارین؟
– نمیدونم،‌ فکر کنم حدود سی سال.
– جنسیت؟ مرد یا زن؟
– چرا مسخره بازی درمیاری دکتر؟ آخرش نمیخوای به من بگی کیم و اینجا چه غلطی میکنم؟
– هر چیزی به موقش جانم. صبور باش، ما مشغول مداوای شما هستیم. یا درست تر بگم،‌ ما فقط به این شرط میتونیم شما رو مداوا کنیم که با ما همکاری کنید و برای این کار باید درباره حافظه شما، اطلاعاتمان هر چه کاملتر باشه. سعی کن درست جواب بدی.
– دکتر، من کس و کاری دارم؟ منظورم اینه که نکنه وقتی منو پیدا کردید تو همین حال و روز بودم؟
– از موضوع دور نشیم بهتره و به نفع خودته. خب،‌ ادامه میدیم، آیا ورزشکارید؟
– من خستم دکتر، خسته.
« آلکسی؟ نه. واسیا؟ نه. واسیلی؟ نه. میخائیل؟ نه. ایگور؟ نه. سرگی؟ نه.»
 
دو روز بعد، شامگاه
– ما باید حقیقت رو بهش بگیم. ما چه حقی داریم که یه آدم رو از گذشتش محروم کنبم؟
– ماریا فدرونا، آیا شما اطمینان دارید که با گفتن حقیقت بهش صدمه نخواهید زد؟ در اون هم نشانه ‌های تالاموسی هست و هم درد‌هایی که…
– اطمینان ندارم، اما در این مورد هم اطمینان ندارم که پنهان کردن حقیقت به سود اونه، این رو هم نباید از یاد برد که اینجا بیمارستانه.
– نخیر، اینجا مرکز پژوهشیه.
– بیمارستانه و دیر یا زود از دیگران چیز‌هایی خواهد شنید، نکنه ترجیح میدید که حقیقت رو یکی از پرستارا یا بیمارا بهش بگه.
– خیله خب، فردا با والنتین پترویچ در این باره حرف میزنم…
 
سه روز بعد، رویا
– هی بابا،‌ قایقش چپه نمیشه؟
– نه دیما جون، برنمیگرده.
– ولی اگه چپه شد چی؟
– شنا میکنیم و برمیگردیم ساحل.
– ولی بابا، من شنا بلد نیستم.
– من تو رو برمیگردونم عزیزم.
– بابایی، میذاری منم پارو بزنم؟
– بیا پسرم…
« پارو‌ها در جا پارویی جرجر میکنند و قایق آرام دور خودش مچرخه. نور تو چشمام میافته.»
– دیما، به طرف جنوب.
– جنوب کجاست؟
– جنوب… همونجا که مامانت واساده…
« کجا بود؟ دریا؟ اینجا دریا هست؟ یادم نیست.»
 
سه روز بعد، در دستشویی
دستشویی بوی سیگار میدهد.
– هی رفیق، سیگار داری؟
– فکر نمیکنم سیگاری باشم.
– این چه جور حرف زدنه، نکنه تو همون یارویی؟ مریض اتاق ۱۲؟
– آره، درسته، اتاق من شماره ۱۲ هست.
– پس اون یارو آدم مصنوعیه تویی؟
– چطور؟ من یادم نمیاد؟
– خودشه! هی بچه ‌ها ! بیاین تماشا! این همون آدم مصنوعی ست.
– نزدیکش نرو! خطرناکه!
– آدم ترسش میگیره!
– هی بچه ها، ترو خدا هر چی راجع به من میدونید،‌ بهم بگید.
– ساز میزنید؟
– نمیدونم.
– پایتخت سویس؟
– برن، دکتر اسمم رو بهم بگید.
– بعدا، پایتخت ازبکستان؟
تاشکند.
«… فکر میکنه چیزی نمیدونم، چه توقعی از من دارند؟ نمیخوان اون یکی رو ببینم؟ راستی، یارو چطور؟ یارو از وجود من خبر داره؟»
– حواستون به من نیست؟
– ببخشین دکتر، داشت یه چیزایی یادم می‌اومد.
– چی یادتون اومد؟
– فکر کردم حتما ساز میزنم. میخواین براتون ساز بزنم؟
«… نمیخوان بذارن از اینجا برم بیرون. منو ساختن که اون یکی رو نجات بدنو حالا کارشون با من تموم شده. وسط کار فقط حافظه منو عمدا یا سهوا پاک کردن. فکر میکنن میخوام جای اون یکی رو بگیرم. حتما برای خودش کار و خونه و زندگی داره… خونواده؟ خدای من یعنی منم خونواده دارم؟…»
– حواستونو جمع کنید، گواهینامه رانندگی دارید؟
– دکتر من از سوالتون میفهمم که حتما ۱۸ سالم شده حالا لطف کنید و ازم بپرسید آیا یادم میاد زنم برای جشن تولد سی سالگیم به من چه هدیه ای داد؟ اونوقت شاید بفهمم که سی سالم شده و ازدواج هم کردم.
 
چهار روز بعد
– والنتین پترویچ ! اثری از بیمار اتاق ۱۲ نیست. حتما فرار کرده.
– چرند نگو، همه جا رو دنبالش بگردید.
«… حسابی خونی مالی شدم. اصلا فکر نمیکردم شب در‌ها رو ببندن. شاید از دزد میترسن. نکنه اون یکی دزد باشه؟ شاید به همین دلیله که به من حقیقت رو نمیگن… اما حالا بهتره یه لباس پیدا کنم، چون با این لباس بیمارستان زیاد نمیتونم دور بشم. بعدشم باید اون یکی رو پیدا کنم.»
– سروان سوتنیکوف! به گوشم…
– جناب سروان… من پروفسور تاراسوف از مرکز پژوهش‌های پزشکیم. ما به کمک شما احتیاج داریم. یکی از بیماران ما فرار کرده و وضعش هم خیلی وخیمه.
– اسمش؟
– راستش… یعنی…، این بیمار حافظشو از دست داده و اسمش رو به یاد نمیاره.
– شما چطور؟… شما هم حافظتونو از دست دادین؟
– ببینید… یه زیرشلواریه روشن پوشیده و ۳۴ سالشه، فقط مراقب باشید: به هیچ وجه نباید بفهمه که اسمش چیه!
– من چی؟ منم نباید بفهمم اسمش چیه؟ پس لطف کنید و تن‌هایی دنبالش بگردید.
«… خب، بخت باهامه، اینم لباس رو اون طناب، بخشکی شانس! هنوز خیسه! ولی بیخیالش، هوا گرمه و بوی دریا میاد. دریا! من مطمئنم اینجا کنار دریاست. اما عجله نکنم بهتره. اول بهتره تا اینجا رو خوب به خاطر بسپرم تا بعدا برگردم و این لباسا رو پس بدم… خب، اینم دریا! رسیدم. خدایا شکرت، اونجا چند تا صندلی تاشو هست. میتونم روش یه چرتی بزنم.»
 
چهار روز بعد، رویا
– ستوان ژوراوین، شما باید بدون چتر بپرید، این یه دستوره.
– چشم قربان،‌ الان بپرم؟
«حتی از انبار زغال هم سیاهتره. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ باد از پشتم میوزه، یعنی دارم به پشت می‌افتم. اما مگه فرقی هم میکنه؟ جسدم کجا می‌افته؟ تو کوه؟ تو دریا؟»
– چرا نیومدید صبحونه بخورید؟
«خورشید تو چشام افتاده و یه زن با لباس سفید داره باهام حرف میزنه»
– اینجا آسایشگاهه و شما موظفید مقررات اینجا رو رعایت کنید. همه صبحونه خوردن بجز شما. شماره اتاقتون؟
– ۱۲، خیله خب، عصبانی نشید، رفتم.
– کجا میری آقا؟ فوری برو غذاخوری و صبونتو بخور.
« بد نیست چیزی بخورم. اما خدای بزرگ، این چه خوابی بود میدیدم؟»
– ایگور؟
– پروفسور تاراسوف بهت زنگ زد؟
– همون که عملم کرده؟ حتما میخود واسه معاینه برم پیشش.
– نه
– پس چه کار داشت؟
– چیز عجیبی گفت، گفت اگه دیدی… یعنی اگه دیدیم یکی اومد که خوب میشناسیمش، وحشت نکنیم و فوری بهش زنگ بزنیم.
– یعنی چی اگه کسی اومد؟
– نگفت. گفت ممکنه کسی نیاد، اما اگه دیدیم کسی اومد که خوب میشناسیم وحشت نکنیم… ایگور، من میترسم.
– ول کن ناتاشا. امروز باید بریم کنار دریا، دیما بیدار شده؟
– تاراسوف ضمنا ازت خواسته عکست رو براش ببری، فکر میکنی برای چی عکست رو میخواد؟
– حتما میخواد یه مقاله راجع به من بنویسه، اینطوری:« بیمار الف که چترباز است،‌ هنگام سقوط، از ناحیه فلان مغز آسیب دید در شکل ۱ تصویر الف را پیش از عمل و در شکل ۲ تصویر او را پس از عمل میبینید.»، خیله خب ناتاشا، بریم کنار دریا؟
– حالشو ندارم.
– حالا داره تو شهر تنها میگرده.حتما براش اتفاقی میافته. حتی اسمشو هم بلد نیست.
– نگران نباش، تاراسوف پلیس رو خبر کرده، تازه اون زیرشلواری راه راه بیمارستان هر جا بره لوش میده.
– طوری حرف میزنی انگار یه جنایتکاره، پلیس، زیر شلواری راه راه… اما این بیچاره یه آدمه، یه انسان آزاد.
– مگه فرار نکرده؟
– برای دیگران خطری نداره، فقط واسه خودش خطرناکه.
– ماریا فدرونا، لطفا احساساتی نشید. تازه من هر روز با اون حرف میزدم و میتونم به شما اطمینان بدم که فردی فوق العاده باهوش و واقع بینه…
– مسئله اینجاست که اون فاقد فردیت هست.
– شما در این مورد صد در صد اشتباه می‌کنید.
 
پنج روز بعد
– سلام
– سلام
– باربر لازم ندارید؟
– تو باربری؟
– بله.
– از کجا معلومه؟
– متاسفانه لیسانسم همراهم نیست.
– کارت شناسایی چطور؟ اونم همرات نیست؟
– کارت شناسایی هم متاسفانه همرام نیست.
– عجب !
– ای آقا، شما باربر میخوای یا کارت شناسایی منو؟
– خیله خب، روزی ده روبل حقوقته، برو پیش آلکسی ایوانویچ ‌، اسکله ۲۹، راستی اسمتو نگفتی؟
– اسمم؟ تالماچوف.
– جون من؟
– آره، تالماچوف.
– هی پترویچ دنبال دردسر میگردی؟ چرا یارو رو همینطوری گذاشتیش سر کار؟ مگه ندیدی کارت شناسایی نداشت که هیچ، سرش هم باند پیچی شده بود.
– لارسیا، یعنی تو این یارو رو نشناختی؟
– نه
– ایگور ژوراوین بود دیگه بابا، قهرمان چتربازی جهان، بعد از سانحه ای که براش پیش اومد دیگه اجازه چتر بازی نداره، بیچاره ببین به چه روزی افتاده. اومده دنبال کار باربری.
– چی شد والنتین پترویچ؟
– هنوز دنبالش میگردن. اما نگران نباشید ماریا فدرونا، حتما پیداش میکنن، پلیس همه نیروهاشو بسیج کرده.
– گیریم پیداش کردن… چه کار خواهیم کرد؟ میریم ثبت احوال و براش کارت شناسایی تقاضا میکنیم؟ یه کارت به اسم « ایگور آلکساندرویچ ژوراوین، متولد فلان،‌ متاهل، به نشانی… » راستی نشونی شو چی بنویسیم؟ اتاق شماره ۱۲؟
– اگه شما ماریا فدرونا اینقدر این دست اون دست نمی‌کردید، هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد.
– منظورتون چیه؟ یعنی باید میذاشتم بکشیدش؟
– خواهش میکنم در انتخواب کلمات کمی دقت بفرمایید، چون…
– هی گروهبان، اونجا رو نکاه کن، همنو یارو، جلوی اسکله ۲۹.
– آره خودشه، برو ازش کارت شناسایی بخواه، من مراقبتم.
– دیما جون، این قدر اینور اونور ندو، دست مامانتو ول نکن عزیزم.
– بابا ! اونجا رو. پلیس یکی رو دنبال کرده…
– ایگور !
– چی شده ناتاشا؟
– اون یارو رو نگاه کن، همون که پلیس دنبالش کرده، با تو مو نمیزنه.
 
پنج روز بعد، شامگاه
– ننه ورا!
– اینجا چه خبره؟ صبر کن چراغو روشن کنم. خدای بزرگ! تو اینجا چه کار میکنی؟ پلیس در بدر دنبالت میگرده.
– پلیس؟… ننه ورا،‌ یه چیزی بده بخورم و تورو خدا به کسی نگو من برگشتم اینجا.
– والنتین پترویچ، ماریا فدرونا، اون برگشته، ازم خواسته که به شما چیزی نگم،‌ ولی برگشته.
– خیله خب ننه ورا، سرشو گرم کن!
– ازم خواسته براش غذا ببرم.
– خیله خب ببر، براش غذا ببر.
« این صدای پا چیه از راهرو میاد؟ نگاه کنم بهتره. آخ… دارن میان، والنتین پترویچ و اون یارو زنه… بهتره فلنگو ببندم. »
– هی گروهبان، خودش نیست؟
– چرا خودشه، نباس بذاریم این دفعه هم از دستمون در بره، بدو ازش کارت شناسایی بخواه.
– آقا می‌بخشید، لطفا کارت شناسایی!
– چرا؟ مگه چکار کردم؟
– لطفا کارت شناسایی‌ !
– ببینم سرکار، شما وقتی میرید نون بخرید، کارت شناسایی‌ هم با خودتون برمیدارید؟
– الان از نصف شبم گذشته و وقت نون خریدن نیست.
– بله حق با شماست، اما واقعیت اینه که من با یه نفر قرار دارم و فکر نکردم که باید کارت شناسایی هم همرام باشه.
– اسمتون؟
– ایگور الکساندرویچ ژوراوین.
– چطوری اسمتونو بلدید؟
– مگه بنا بود بلد نباشم؟ تو خودت مگه اسمتو بلد نیستی؟
– با کی قرار داشتید؟
– شما بهتر میدونید.
– لطفا به سوال جواب بدید!
– با همونی که صبح از دست شما در رفت.
– من که سر در نمیارم.
– راستش منم همینطور!
«آخه اینا چه کارم دارن؟ چرا پلیس دنبالمه؟ نکنه واقعا من جنایتکارم؟… حتما حافظمو بهم برمیگردونن و منو تو مرکز تحقیقاتشون زندونی میکنن و به عنوان یه پدیده به نمایش میذارن. باید پیداش کنم، باید حتما اون یکیو پیداش کنم. اما چطوری؟ بدبختی اینه که حتی اسمشم نمیدونم. راستی ساعت چنده؟»
– ببخشید ساعت چنده؟
– پنج دقیقه به دو… تو؟
– تو؟
«… این از کجا اومده؟ »
– تورو خدا یه چیزو به من بگو: اسمت؟
– ایگور.
– ایگور؟… ایگور… ‌ها یادم اومد: ایگور ژوراوین!
– چت شد؟ خدایا، چت شده؟
 
شش روز بعد
– دکتر، میمیره؟
– فکر نکنم زنده بمونه.
– نمیشه کاری براش کرد؟
– حقیقت اینه که درمان با جراحی خیلی خطرناکه و کافیه نیشتر یکصدم میلیمتر بیشتر فرو بره و کار تمومه. تنها راه اینه دست به کلوناژ بزنیم. همون کاری که برای خود شما انجام دادیم.اما با این کار باز برمیگردیم به خونه اول.
– دکتر، من زندگیمو مدیون اون هستم.
– من جای شما بودم اینو نمیگفتم. چون اون فقط یه موجود مصنوعیه، موجودی که ما ساختیم تا بتونیم شما رو نجات بدیم.
– من حرفی ندارم که این بار برای نجات اون، رونوشت من باشم. میبینید دکتر، هنوز موهام در نیومده، جمجمم جوش نخورده، این خودش کار شما رو خیلی آسون تر میکنه، نه؟

نویسنده: نیکلای بلوخین
مترجم: م. کاشیگر

درباره‌ی داستان:
این داستان در ویژه نامه داستان ‌های علمی تخیلی مجله دانشمند در آذر ماه سال ۱۳۶۸به چاپ رسیده بود.
منبع: www.science-fiction.blogsky.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.