داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

گل‌کلم‌سبز

«ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.»
شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد.
نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آشغال می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند.
شوهرش می‌گفت: می‌فهمم، اما اگه وقت نداری غذا بپزی برای چی این همه سبزیجات می‌خری؟
نینا شانه‌اش را بالا می‌انداخت. از سبزی خریدن خوشش می‌آمد.
نمی‌توانست بگوید دقیقاً از کی به خریدن سبزیجات علاقه پیدا کرده بود. شاید از همان دو سال قبل که تازه به آمریکا آمده بودند. همان روز دوم وقتی-که او و شوهرش از آپارتمان خواهرش در بروکلین بیرون آمدند تا مغاره‌های دور و بر را ببنیند. خواهرِ نینا که پانزده سال بود آمریکا زندگی می‌کرد-و خودش را آمریکایی می‌دانست، خیال می‌کرد که او خیلی مشتاق است زودتر به مغازه‌ها سر بزند. به نینا گفت:
– برو، برو اما یادت باشه برای این که تو آمریکا زندگی کنی دو تا قانون رو باید حتماً رعایت کنی. اول این که هیچ‌وقت از مغازه‌های گرون خرید نکن مگه این‌که حراج نصف قیمت باشه، دوم این‌که هیچ‌چی از مغازه‌های ارزون نخر.
نینا و شوهرش به خیابانی رفتند که اسم عجیبی داشت:«ام» و توی مغازه‌ها که همه عین هم بودند سرک کشیدند، فرقی نمی‌کرد که چه بفروشند: خوراکی، لوازم برقی، لباس یا کامپیوتر، همه آن‌ها شبیه هم بودند. انگار فقط از روی صدای در مغازه‌ها می‌شد-فهمید که از یک مغازه به مغازه دیگر رفته‌اند.
صبحی سرد و خاکستری در زمستان بود، و نینا که دماغش را در یقۀ پوست خز کت روسی‌اش فرو برده بود و به بازوی شوهرش آویزان شده بود، با احتیاط روی آشغال‌های خیابان پا می‌گذاشت. حوصله نداشت که به آسمان خاکستری یا تابلوهای رنگارنگ مغازه‌ها نگاه کند. سرش کمی گیج می‌رفت. بعد از پرواز طولانی و شب‌زنده‌داری شبِ قبل با خواهرش حالت تهوع داشت. اما ناگهان یکی از مغازه‌ها توجه‌اش را جلب کرد: یک مغازه کوچک سبزی‌فروشی چینی که میوه‌ها و سبزی‌هایش را روی طبق‌های بیرون مغازه چیده بود. کپه‌های رنگارنگ پرتقال و خیار و گوجه‌فرنگی از تمیزی برق می‌زدند. نینا نشان روی جعبۀ گوجه‌فرنگی را خواند «آفتابرس». هنوز داشت انگلیسی یاد می‌گرفت و هر اصطلاح جدیدی به نظرش هیجان‌انگیر و پرمعنی می‌آمد. آفتابرس جالیزی پر از سبزیجات را در بعد از ظهری تابستانی در نظرش می‌آورد، بوی خاک تیره که زیر آفتاب گرم شده بود، ساقه‌های سبزِ کم‌رنگ زیر وزن گوجه‌های آب‌دار خم شده بودند، هوس کرد-به گوجه‌های توی جعبه دست بکشد و ببیند که هنوز از آفتابی که موقع رسیدن به آن‌ها تابیده گرم هستند یا نه. اما همین که دستش را از جیبش درآورد شوهرش بازویش را کشید و او را-به طرف یک مغازۀ دیگری برد.
نینا هرهفته صبح‌های شنبه تنها به خرید می‌رفت، شوهرش ترجیح می‌داد صبح‌های تعطیل تا دیروقت بخوابد تا خیابان هشتاد و شش رانندگی می‌کرد و از مغازه‌های چینی یا روسی خرید می‌کرد. مغازه‌های روسی بین خیابان‌های ری و بیست و سوم بودند. همه مغازه‌ها جنس‌های‌شان شبیه هم بود، اما نینا دوست داشت به همه‌شان سر بزند بلکه چیز غیرمعمول هیجان‌انگیزی پیدا کند. مارچوبۀ سفید، سبدی پلاستیکی پر از انگور سیاه یا سیب‌زمینی‌هایی اندازه فندق. حتی روزهایی که هیچ‌چیز جدیدی در بازار نبود باز هم سرکشی به مغازه‌ها جالب بود. می‌توانست جنس‌های آن‌ها را با هم مقایسه کند. در یک مغازه پیازها بزرگ‌تر و سقت‌تر بودند، ولی سر برگ‌های کاهو زرد شده بود. اما در مغازه بغلی پیازها نرم شده بودند و در زیر سبدهای بزرگ سیب‌زمینی مدفون شده بودند.
نینا وقتی پایش را روی پیاده روی پر از آشغال‌های کاهو و پوست پیاز و گوجه‌فرنگی له شده بود می‌گذاشت، از سرخوشی می‌لرزید. از بین راه‌روهای مغازه‌ها می‌گذشت و دستش را روی گوجه‌فرنگی‌ها که مثل مبلمان تازه لاک خورده براق بودند می‌کشید. کف دستش را روی آواکادوها می‌گذاشت و سطح ناصاف آن‌ها را در مشتش احساس می‌کرد. ناخنش را در پوست پرتقال فرو می‌کرد تا آب تند و تیز آن بیرون بزند. اما سعی می‌کرد دستش را به پوست پرزدار کیوی‌های تخم‌مرغی شکل و لوبیاهای نازکی که شبیه کرم بودند، نزند. اما از دست زدن به دسته‌های شوید و جعفری و فشار دادن آرتیشوها که شکل کاج‌های کوچکی بودند و لذت می‌برد. با انگشت روی طالبی‌ها و هندوانه‌ها می‌زد و به صدایی که می‌دادند با لذت گوش می‌داد.
اما بیش‌تر از هر چیز نینا عاشق بروکلی بود. بروکلی بوی سبزی‌های تازه بهاری می‌داد و شکل درختی پر از ساقه‌های سفت و شاخه‌های درهم‌رفته با گل‌های کوچکی در سر-آن‌ها بود. نینا هر هفته علاوه به یک عالمه سبزیجات دیگر یک بوته بروکلی هم می‌خرید. سبدهای بزرگ قهوه‌ای را به ماشینش می‌برد و مطمئن بود که آن هفته وقت آشپزی کردن پیدا می‌کند. تازه شنبه بود و تمام بعد از ظهر و یک‌شنبه را آزاد بود. تصمیم می‌گرفت که همین که به خانه برسد سبزی‌ها را بشورد و غذایی با آن‌ها بپزد: اسفناج، یا تکه‌های کدو کباب شده یا گراتن پنیر و بروکلی.
اما تا به خانه می‌رسید یک عالمه کار روی سرش می‌ریخت. باید دوش می‌گرفت و موهایش را درست می‌کرد و هزاربار آن‌ها را شانه می‌زد تا وز نکنند. و صد تا بلوز و شلوار را با هم امتحان می‌کرد تا تصمیم بگیرد کدام را بپوشد. باید-لنگه جوراب شوهرش را پیدا می‌کرد و بلوز او را اتو می‌کشید و درها را قفل می‌کرد و انگار در یک چشم به هم زدن زمان می‌گذشت و او دوباره توی ماشین بود و داشت به مهمانی می‌رفت. بین صندلی شوهرش و تصویر خودش در آیینه این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شوهرش در فکر فرو می‌رفت و نینا فکر می‌کرد که لابد حواسش به رانندگی است. احساس بدی داشت. با آن که تمام سعی‌اش را کرده بود، باز هم موهایش وز کرده بودند. صورت گرد و معمولی‌اش با آرایش احمقانه‌تر به نظر می‌رسید و زیر بغل بلوز پشم آنقوره‌اش خیلی تنگ بود. لباس‌هایی که از حراجی‌ها به نصف قیمت می‌خرید یا دقیقاً اندازه‌اش نبودند یا از مد افتاده بودند.
توی ماشین نینا دیگر یاد سبزی‌هایی که خریده بود نمی‌افتاد. آن‌ها همان‌طور توی قفسه‌های یخچال تل‌انبار می‌شدند. گوجه‌فرنگی‌های بی‌چاره زیر کدوها له می‌شدند و برگ‌های کاهو که از گوشه‌های کشو بیرون زده بودند، زرد می‌شدند و بروکلی که توی کشو جا نشده بود در قفسه سوم یخچال تنها می‌ماند.
مهمانی‌ها را پاولیک که هم‌کار شوهر نینیا بود راه می‌انداخت. او چند سالی بود که-از زنش جدا شده بود. مرد قوی‌هیکلی بود با ریشی نامرتب قرمز. شلوارهای گل و گشاد و بلوزهای چرک مرد شده‌ای تن می‌کرد. مهمان‌ها که وارد می‌شدند از ته دل می‌خندید و همان‌طور که پشت آن‌ها می‌زد می‌گفت:«این‌جا راحت باشین. هرقدر خواستین ریخت و پاش کنین.»
و به مهمان‌ها که از پله‌های خاک گرفتۀ خانه به زحمت بالا می‌رفتند و بین مبلمان دست دو و وسایل برقی خراب و خروب و کتاب‌های قطور ادبیات روسیه سکندری می‌خوردند می‌خندید. نینا احساس می‌کرد که نقش او به عنوان میزبان فقط گفتن این جمله است. نه غذایی آماده می‌کرد و نه برای سرگرمی مهما‌ن‌ها کاری می‌کرد. همه-برای خودشان در ظرف‌های یک‌بار مصرف غذا و شراب می‌آوردند و گیتار و شعرهای‌شان که روی روزنامه‌پاره‌ها نوشته بودند، همراه‌شان بود. هیچ‌کدام از مهمان‌ها شاعر و یا موسیقی‌دان نبودند. بیش‌تر آن‌ها برنامه‌نویس کامپیوتر بودند، شغلی که بعد از مهاجرت به آمریکا انتخاب کرده بودند چون این کار آسان‌تر از این بود که سعی کنند مدارکی را که در روسیه در رشته‌های هنری یا علمی داشتند تأیید کنند. اکثر آن‌ها از کاری که می‌کردند راضی نبودند انگار شغل‌شان در شأن آن‌ها نیست. و وقتی کسی از آن‌ها را می‌پرسید که چه‌کاره هستند با بی‌میلی می‌گفتند:«مثل همه، برنامه‌نویس کامپیوتر. اما قبلاً کارم چیز دیگه‌ای بود.»
دوست داشتند درباره کارهای هیجان‌انگیزتری مثل کوهنوردی، قایق سواری یا عکاسی از غروب خورشید درآلاسکا حرف بزنند.
نینا هم برنامه‌نویس کامپیوتر بود اما او از اول این شغل را داشت. درمورد شعر و موسیقی چیز چندانی نمی‌دانست و استعداد خاصی در فعالیت‌های جانبی نداشت.
شوهرش وقتی می‌خواست او را به بر و بچه‌های پاولیک معرفی کند می‌گفت:
– زن من عشق سبزیجات داره.
در مهمانی‌های پاولیک به نینا خوش نمی‌گذشت. مردها همه شلخته و بدترکیب بودند. بشقاب‌های یک‌بارمصرف‌شان را پر از تکه‌های گوشت می‌کردند و پشت هم سیگار می‌کشیدند. حرف‌های‌شان همه تکراری بود. نینا احساس می‌کرد که موقع حرف زدن-یک تکه-گوشت یا کالباس از گوشه دهان‌شان آویزان می‌ماند.
زن‌ها به جز یکی دو نفر، همه جذاب و زیبا بودند. اما زیبایی‌شان توی ذوق می‌زد. زیادی لاغر بودند و موهای صاف‌شان روی شانه‌های‌شان می‌ریخت و انگشت‌های باریک و درازشان از نواختن پیانو و گیتار قوی شده بود. در چشم‌های‌شان غم همه شعرهایی که خوانده بودند نشسته بود و انگار از فرسودگی زودهنگامی رنج می‌کشیدند. آن‌ها همه چیزهایی را که نینا نداشت، داشتند.
نینا تمام شب روی کاناپه سفت خانه پاولیک گوشه دور از بقیه که دور شومینه حلقه می‌زدند، می‌نشست. با خنده و آواز یا شعر خواندن‌شان تمام اتاق را روی سرشان می‌گذشتند. اما نینا برای خودش یک گوشه تنها می‌افتاد. غذا و شراب روی میز تاشویی که کنار پنجره بود می‌گذاشتند، جایی که در دسترس همه بود. نینا سر میز می‌رفت و غذا برمی‌داشت و برمی‌گشت. کنار میز بشقاب‌های پر از تکه‌های نپخته گوشت و خرده‌های نان روی زمین ریخته بود. توی قوطی‌های نصفه نیمه، خیارشورها شناور بودند. همیشه چندتا قوطی ودکا و بطری‌های پنج لیتری شراب بورگاندی یا بسته‌های چیبس باز نشده اضافه می‌آمد. شراب از شیر گالون‌های کوچک چکه می‌کرد و اشکال عجیب و غریبی روی کفپوش درست می‌کرد. بعد از مهمانی، آپارتمان پاولیک بی‌چاره مثل قالیچه کهنه ترکی رنگ و وارنگی به نظر می‌آمد.
اوایل که نینا و شوهرش به مهمانی‌های پاولیک می‌رفتند، او هم با بقیه کنار شومینه می‌نشست. دوست داشت کنار شوهرش بنشیند و موقع گیتار زدن به صورت زیبای او نگاه کند. سرش را به جلو خم می‌کرد. گاه‌گاه نگاهی به نینا می‌انداخت و چشم‌هایش از بین انبوه موهایش برق می‌زد. در آن لحظه نینا حس می‌کرد که فقط برای اوست که می‌نوازد و موسیقی قلبش را می‌لرزاند، پوستش را می‌خراشید و گلویش را می‌سوزاند.
با گذشت زمان، نینا فهمید که او تنها کسی نیست که گیتار زدن شوهرش را نگاه می‌کند. بقیه زن‌ها هم او را با همان‌قدر احساس نگاه می‌کردند. و شاید هر کدام از آن‌ها هم فکر می‌کردند فقط برای خود او می‌نوازد. نینا گاهی اوقات فکر می‌کرد که آن‌ها بیش‌تر حق دارند این‌طور فکر کنند. آن‌ها طوری به نینا زل می‌زدند که نینا احساس می‌کرد که در نگاه‌شان تبدیل به زنی بی‌مصرف و بی‌استعداد با لباس و آرایشی عوضی می‌شود. می‌دانست که در دل‌شان می‌پرسند که چه‌طور این مرد جالب و بااستعداد با هم‌چین زنی ازدواج کرده است. خواهرش این سوال را خودش جواب داد: تو براش بلیط آمدن به آمریکا بوده‌ای.
و این موضوع را دائم به نینا یادآوری می‌کرد.
– نمی‌تونی بگی که این طور نبوده.
نینا نمی‌توانست. راست بود که شوهرش خیلی دوست داشت که به آمریکا بیاید و برای گرفتن ویزای آمریکا لازم بود اقوام درجه یک در آمریکا داشته باشد. و این هم راست بود که بعد از ازدواج با نینا توانسته بود ویزای آمریکا بگیرد و نینا را قانع کرده بود به آمریکا بیایند. اما با این حال نمی‌شد گفت که فقط به همین دلیل با نینا ازدواج کرده بود. خواهر نینا خیلی چیزها را نمی‌دانست. نمی‌دانست که وقتی نینا در بیمارستان بود و آپاندیسش را عمل کرده بود، شوهرش حتی یک دقیقه هم اتاق را ترک نکرده بود هر چه‌قدر هم که نینا-به او اصرار کرده بود تا برود بیرون و هوایی بخورد یا یک فنجان قهوه بگیرد از پهلوی او تکان نخورده بود. تمام مدت پهلوی او نشسته بود و هر بار که او ناله می‌کرد بی‌اختیار دستش را فشار می‌داد. خواهر نینا نمی‌دانست که شوهرش چه‌طور او را از پشت بغل می‌کند و صورتش را در موهای او فرو می‌کند و زمزمه می‌کند «هیچ‌چی تو دنیا مثل این نیست. هیچ چی.» و نینا که نوک بینی تیز او را روی گردنش احساس می‌کند چه‌طور چشم‌هایش پر از اشک می‌شود. خواهر نینا نمی‌دانست که آن‌ها موقع عشق‌بازی چه حرف‌هایی در گوش هم زمزمه می‌کنند.
وقتی از مهمانی برمی‌گشتند، تازه نینا نفس راحتی می‌کشید. کتابی در دست می‌گرفت و پهلوی شوهرش دراز می‌کشید. پاتختی نینا پر از کتاب‌های آشپزی‌ای بود که از حراجی نصف قیمت برنس و نوبل می‌خرید. به پشت دراز می‌کشید و کتاب را روی شکمش می‌گذاشت و می‌خواند. ورق‌های کلفت کتاب روی لباس خواب ساتنش که از فروشگاه ویکتوریا خریده بود خش‌خش می‌کرد. او از این صدا همان‌قدر لذت می‌برد که از مورمورشدن کف پاهایش وقتی که به پاهای پشم‌آلوی شوهرش کشیده می‌شد. از دیدن عکس‌های رنگی براق خورشت گوجه و بامیه در کاسه‌های سفالی قدیمی که دورشان با زیتون و سبزی تزیین شده بود، خوشش می‌آمد. در کتاب مجبوبش «آشپزی ایتالیایی، طعم آفتاب» عکس‌هایی هم از مراحل پخت بود. در آن عکس‌ها دست‌های روشن و تر و تمیز زنی با ناخن‌هایی مرتب، مانند جادوگر یماهر سبزیجات را آماده می‌کردند. دست‌های زن شبیه دست‌های نینا بود و نینا دوست داشت خیال کند که آن‌ها دست‌های خودش هستند. و این خودش است که دارد هویج را در تکه‌های یک‌اندازه خرد می‌کند و او است که دارد مایه آماده دلمه فلفل را داخل آن می‌ریزد و اوست که برگ‌های کاهو را تمیز کرده و بروکلی را خرد کرده و تکه‌هایی از آن را روی میز ریخته است. لب‌های نینا بی‌اختیار تکان می‌خوردند و کلمات دستور آشپزی را با لذت تکرار می‌کردند: روی آن روغن زیتون بمالید، صبر کنید جوش بیاید و مدتی آرام بجوشد. خمیر را خوب ورز بدهید. پوست بکنید، قیمه‌قیمه کنید…
وقتی کتاب را می‌بست و به طرف شوهرش که پشتش را به او کرده بود برمی‌گشت هنوز لب‌هایش تکان می‌خوردند.
شوهر نینا آخر تابستان، همان موقع که مغازه‌های سبزی فروشی خیابان هشتاد و ششم پر از گوجه فرنگی و هلو شده بودند، از او جدا شد.
وقتی که خواهر نینا در یخچال را باز کرد کشوهایش پرپر بود.
خواهر نینا گفت: بدتر از همه، هفته پنجم است. چهار هفته اول آدم نمی‌فهمه چی شده و هنوز شوکه است. می‌دونه اما نمی‌فهمه. انگار کرخت شده باشه. اما هفته پنجم… خودت رو آماده کن.
جلو یخچال چمباتمه زده بود و داشت خوراکی‌هایی رو که خریده بود توی آن می‌گذاشت. نا با چهارتا کیسه پر که از مغازه روسی خریده بود، برای دل‌داری نینا پیشش آمده بود. نینا خسته بو. پشت میز نشسته بود و به پشت خمیدۀ خواهرش نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد که اگر با چکش به آن بکوبد، صدای بلند و پرطنینی از آن بلند می‌شود. مثل کوبیدن روی چوب. قفسه‌های یخچال فوری پر شدند.
– آب‌انگور زندگی من رو نجات داد. وقتی ولادیمیر ولم کرد رفت، فقط آب انگور می‌خوردم. پنیر خامه‌ای، پنیر خونگی، پنیر نرم، پنیر سوییسی، نون، خیارشور، یه قوطی هم کمپوت گیلاس. جیغ کشید: نینا این دیگه چیه؟
کشو سبزیجات را بیرون کشیده بود. یک عالمه گوجه‌فرنگی کپک زده، هلوهای له شده که روی‌شان پر از لکه‌های قهوه‌ای بود، و کاهوهای سیاه شده روی هم تلنبار شده بودند.
خواهر نینا آن‌ها را در سطل آشغال خالی می‌کرد و غر می‌زد.
– اندازۀ یک جالیز سبزی خریده بوده‌ای.
صدای افتادن سبزی‌ها در سطل در آشپزخانه می‌پیچید. تا چند روز بعد در آشپزخانه بوی ماندگی پچیپیده بود. اما نینا از آن بدش نمی‌آمد مثل بوی ترش سوپ سبزیجاتی بود که مادرش چند ساعت روی اجاق می‌گذاشت تا جا بیافتد.
برخلاف پیش‌بینی خواهرش در هفته پنجم اتفاق خاصی برای نینا نیافتاد. فقط احساس می‌کرد که پیر و فرسوده شده است. انگار دورۀ نقاهت مریضی مهلکی را بگذراند. سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند کم‌تر در خانه کار کند. دیگر سبزیجات نمی‌خرید، اما هنوز بعد از کار کتاب‌های آشپزی را ورق می‌زد، هرچند آن‌قدر خسته بود که فقط فهرست آن را نگاه می‌کرد. انگشتش را روی صفجات نرم آن می‌کشید. حروف پررنگ زودتر به چشم می‌آمدند. گراتن گل کلم 17 ، ماکارونی با…72، پای…78، حوصله نداشت دستور پخت غذاها را بخواند، فقط می‌خواست برود صفحه بعد: بادنجان، مرغ و پیاز را با حرارت ملایم بپزید…137، گوجه‌فرنگی تنوری شده…162، کدو و قارچ را تفت داده…34، گوشت قیمه شده را روی برنج…201، سوپ…41، پرش کنید…57…
صدای بلند پاولیک در پیام گیر تلفن، دستور پخت خورشت کنگر را نصفه‌کاره گذاشت. هفته‌ها بود که نینا صدای زنگ تلفن را قطع کرده بود و فقط به پیام‌هایی که روی تلفن کهنه‌اش که خش و خش می‌کرد گوش می‌داد. بیش‌تر پیام‌ها را خواهرش می‌گذاشت که می‌خواست بداند نینا خوب غذا می‌خورد یا نه. یا خبر بدهد که شوهر نینا را حوالی پل پرمنگتون دیده که یک ماهی دودی خریده بوده و گفته بوده که دارد به بوستون می‌رود و شاید تا آن موقع هم دیگر رفته باشد. صدای خواهرش روی پیام‌گیر دور بود و غیرعادی به نظر می‌رسید. اما صدای پاولیک ناگهان نینا را از جا پراند «نینا، خونه‌ای؟» داد می‌زد. نینا بی‌اختیار به در نگاه کرد، نمی‌توانست-باور کند که این صدا از جعبه پلاستیکی پیام‌گیر که به دیوار وصل بود، می‌آید. بعد صدای پاولیک آرام‌تر شد و به سختی می‌شد فهمید که چه می‌گوید، اما نینا احساس کرد که گفت:«خودتو قایم نکن.»
وقتی نینا وارد خانۀ پاولیک شد به نظرش رسید که چیزی تغییر کرده است، هرچند که نمی‌توانست بگوید دقیقاً چه‌چیزی. میز تاشو هم‌چنان کنار پنجره روی قالی چه بود و شومینه پر از مجله‌های قدیمی بود. همه چیز سرجایش بود، اما نینا مطمئن بود که چیزی تغییر کرده است. هیکل گنده پاولیک مثل همیشه از شدت خنده تکان می‌خورد و کاناپه خالی گوشه اتاق منتظر نینا بود. نینا فکر کرد «این‌جا دل‌بازتر شده.»
و سر جای همیشگی خودش گوشه کاناپه نشست. خانه پاولیک بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. زن باریک و ظریفی گیتار می‌زد و آوازی در وصف جاده‌ای پرپیچ و خم که از میان جنگل می‌گذشت، می‌خواند. نینا از آواز خوشش آمد. وقتی آواز تمام شد، زن گیتارش را زمین گذاشت و به طرف میز رفت. پیراهن بافتنی آبی بلندی با جیب‌هایی بزرگ پوشیده بود. هیچ‌چیز اسرارآمیزی در او نبود. مردی که موهایش را به عقب شانه کرده بود و ریش خاکستری نامرتبی داشت به گیتار نگاه می‌کرد. نگاه نینا از آستین مخمل بلوزش، که به طرف گیتار دراز شده بود، تا شانه‌های خمیده و موهای چربش بالا آمد. ناگهان فهمید که ژولیده بودن او نوعی ادا و اطوار نیست بلکه به علت تنهایی و بی‌اعتنایی به سر و وضعش است. دید که زن‌هایی که دور مرد حلقه زده‌اند او را همان‌طور نگاه می‌کنند که شوهرش را نگاه می‌کردند. همه آن‌ها مثل خودش تنها و بی‌کس بودند. و هیچ‌چیز اسرارآمیزی در تنهایی‌شان نبود. نینا دید که او تنها کسی نیست که بیرون از حلقۀ بقیه نشسته است. در واقع فقط عدۀ کمی دور هم نشسته بودند و بقیه در گوشه‌ای تنها روی صندلی‌ای کهنه یا جعبۀ گنده‌ای یا لبۀ پنجره ساکت نشسته بودند و یا دوروبر خانه پرسه می‌زدند و گاهی که سر راه هم قرار می‌گرفتند، گپی با هم می‌زدند، ناشیانه اما باز هم به امید حرفی تازه. نینا هم در یکی از این صحبت‌ها وارد شد.
مردی که آن سر کاناپۀ نینا نشسته بود پرسید:
تو عاشق سبزیجاتی نه؟
نینا سرش را تکان داد.
– فکر کنم یه بار یکی داشت می‌گفت پختن سبزیجات رو خیلی دوست داری.
نینا باز هم سرش را تکان داد.
– می‌دونی من هم سبزیجات خیلی دوست دارم اما زنم از پختن‌شون متنفره.
مرد ادایی درآورد و نینا لبخند زد. کوتاه قد بود با موهای بهم‌ریختۀ قرمز و صورت رنگ‌پریده. یک تکه دستمال توالت روی یک قطره خون خشک شده روی گونه‌اش گذاشته بود.
نینا پرسید: تو هم مثل همه برنامه‌نویس کامپیوتری؟
مرد لبخندی زد و سرش را تکان داد.
– قبل از این‌که بیای آمریکا چی؟
– دبیر فیزیک بودم. اما اصلاً دلم برا اون کار تنگ نشده، راستش همیشه از شاگردام می‌ترسیدم.
نینا خندند. حرف زدن با مرد راحت بود. به چشم‌های خندانش نگاه کرد، انگشت‌هایش سفید بود و ناخن‌هایش کوتاه، موهای روی بند انگشت‌هایش قرمز بودند. سعی کرد تصور کند که اگر اتفاقی دست‌های مرد به سینه‌اش بخورند، چه احساسی خواهد داشت. قطره‌های عرق را از روی دماغش پاک کرد. مرد زن داشت و اصلاً هم جذاب نبود.
نینا پرسید: از چه سبزی‌ای بیش‌تر خوشت می‌آد؟
– رازیانه. بوی محشری داره. سطح ناصافش مثل سیب جنگلی می‌مونه. می‌دونم عجیبه اما همیشه من رو یاد چوب تازه اره‌شده می‌اندازه. تو رازیانه دوست داری؟
نینا سرش را تکان داد. از رازیانه خوشش می‌آمد. شکل غیرعادی جالبی داشت. رشته‌های رویش انگار به خودش وصل نبودند. اما او هیچ‌وقت رازیانه نخورده بود.
گفت: من بروکلی دوست دارم.
– آره! بروکلی! من تو رستوران‌های چینی خورده‌ام. محشره. چه‌طوری می‌پزیش؟
مرد با آن دستمال‌کاغذی چسبیده به گونه‌اش به نظر آن‌قدر قابل‌اعتماد می‌آمد که نینا اعتراف کرد.
– من تا حالا بروکلی نپختم. اصلاٌ هیچ سبزی‌ای نپختم.
نینا تمام شنبه صبح را مشغول خرید وسایل آشپزی بود. مرد توی مهمانی پیشنهاد کرده بود: بیا یه قرار بذاریم با هم آشپزی کنیم.
یه قرار برای آشپزی! نینا یادش نبود که آخرین بار کی تا آن اندازه هیجان زده شده بود. به مغازۀ مکی رفت و برای اولین بار قانون خرید از حراجی‌های نصف قیمت را شکست و دو تا قابلمۀ کوچک که خیلی‌خیلی گران بودند و یک سری ماهیتابۀ استیل براق و یک بخارپز و یک قاشق چوبی خیلی قشنگ که دسته‌اش تاب داشت خرید.
صندوق دار پرسید: می‌خواهین براتون-کادوشون کنم؟
توی راه یادش افتاد که چاقو نخریده است. حتماً کلی چاقو و تخته و آب‌کش و خدا می‌داند چه چیزهای دیگری لازم می‌شد. به خیابان‌ام برگشت و قانون خرید نکردن از مغازه‌های ارزان را شکست و یک‌سری چاقو و دو تا تخته یکی چوبی و دیگری پلاستیکی، یک آب‌کش و چاقویی که سرش خم بود و به درد خوردن گریپ فروت می‌خورد و یک پوست‌گیر و یک سری کاسه فلزی و دو تا پیش بند که روی‌شان عکس قارچ‌های خودرو بود، خرید. از سبزی‌فروشی هم کمی روغن زیتون، فلفل سیاه و یک شیشه سبزی خشک که روی-برچسبش چینی نوشته بود گرفت.
ساعت دو و نیم، نیم‌ساعت قبل از آن‌که مرد بیاید نینا همه‌چیز را آماده کرده بود. ماهیتابه‌ها و قابلمه‌ها با افتخار روی اجاق گذاشته شده بودند و کاسه‌ها و آب‌کش و تخته و چاقوها روی پیشخان آشپزخانه، ردیف کنار کتاب آشپزی ایتالیای طعم آفتاب چیده شده بودند. نینا نگاهی به آشپز خانه‌اش انداخت و سعی کرد هیجان بیش از اندازه‌اش را مخفی کند.
مرد سرموقع آمد. حتی کمی زود. پنج دقیقه مانده به سه. توی راه رو آپارتمان نینا ایستاد و کاپشن چرم گنده و کلاهش را که قطره‌های باران رویش برق می زدند، در آورد. بوی چرم خیس شده می‌داد. یک بطری شراب و نان باگت از توی کیسه کاغذی خیس شده‌ای درآورد و به نینا داد.
– توی فیلم‌ها وقتی مردی یه بطری شراب و نان باگت به زنی می‌ده خیلی شیک به نظر می‌آد، مگه نه؟
نینا سرش را تکان داد. از آن‌چه یادش مانده بود زشت‌تر بود. حافظه نینا کک و مک‌های قرمز روی صورتش را پاک و ابروها و مژه‌هایش را کمی پررنگ‌تر کرده بود و او را لاغرتر و چند سانتی بلندتر به خاطر سپرده بود. دیدن این مرد غریبه در خانه خودش که همه اسباب‌ها آن‌قدر آشنا بودند، عجیب بود. در راه روی باریک که همه چیز دقیقاً سر جای خود بو، مرد مثل یک وصله ناجور به نظر می‌رسید. نینا سریع او را به آشپزخانه برد.
«خوب امروز قراره بروکلی بپزیم، نه؟»
نینا سرش را تکان داد و ناگهان چیز وحشتناکی یادش افتاد. در یخچال را با ترس باز کرد. یادش رفته بود سبزیجات بخرد. به امید معجزه کشو یخچال را بیرون کشید. خالی و تمیز بود. خواهرش با یک دستمال مرطوب آن را پاک کرده بود. فقط یک تکه باریک پوست پیاز بین در کشو گیر کرده بود. نینا به طرف مرد برگشت. نمی‌توانست حرف بزند. همه چیز به نظرش بی‌فایده و احمقانه می‌آمد. وسایل آشپزی روی پیشخان و کشوی خالی سبزیجات و این مرد غریبه که معلوم نبود در آشپزخانه‌اش چه کار می‌کند. نینا پیشانیش را به لاستیک سرد در یخچال تکیه داد، احساس کرد تمام انرژی‌اش را از دست داده است.
مرد پرسید: می‌خوای برم یه چیزهایی بخرم؟
نینا سرش را تکان داد. همه چیز آن‌قدر پوچ و بی‌معنی بود که دیگر هیچ‌کاری به نظرش فایده نداشت.
یک بوته بروکلی بین قفسه سوم و پشت یخچال گیر کرده و همان‌طور آویزان مانده بود. سر گل‌هایش تقریباً به قفسه پایینی می‌خورد. اول مرد چشمش به آن افتاد و به نینا نشانش داد. بروکلی زرد نشده بود و کپک هم نزده بود، فقط کمی تیره و خشک شده بود. تا چند هفته دیگر تبدیل به بروکلی مومیایی شده، می‌شد. اما بویش هنوز بد نبود، یا شاید می‌شد گفت، هیچ بویی نمی‌داد.
مرد گفت: مطمئنم می‌شه پختش.
نینا روی گل‌های کوچک آن آب ریخت و محکم تکانش داد. قطره‌های آب سبز رنگ روی زمین چکید. ساقه‌هایش را برید و تکه‌های تازه‌تر گل‌ها را جدا کرد. با لذت به هر تکه‌ای که روی بقیه تکه‌ها می‌افتاد، نگاه می‌کرد. پوست ساقه‌ها را جدا کرد و آن‌ها را به شکل ستاره‌های یک اندازه‌ای برید. بعضی از کارها آن‌قدر هم که قبلاً تصورش را کرده بود جالب نبودند، اما بعضی کارها حتی از رویاهایش هم هیجان‌انگیزتر بودند. بروکلی‌ها را در قابلمه ریخت و گذاشت بپزند. بخار آب در نازک قابلمه را تکان می‌داد. مرد پیشنهاد کرد که نینا صندلی‌ای کنار اجاق بگذارد.
– برو بالا بو بکش. همیشه هوای گرم به طرف بالا می‌ره. حتماً درست زیر سقف بوی خیلی خوبی می‌آد.
نینا بالای صندلی ایستاد، موهایش به سقف می‌خورد. چشم‌هایش را بسته بود و صورتش را به طرف بالا برده بود. سوراخ‌های دماغش گشاد شده بودند. بوی گرم بروکلی بلند شده بود، رایحه خوش بروکلی صورتش را نوازش کرد و در تمام وجودش رخنه کرد.
نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar)
مترجم: دنا فرهنگ

درباره نویسنده:
لارا وپنیار سی و دو سال دارد و در سال 1994 از روسیه به نیویورک مهاجرت کرده است. او از سال 2002 داستان‌های کوتاه خود را در مجلات انگلیسی چاپ کرده است. در حال حاضر مشغول گذراندن دوره دکترا در ادبیات تطبیقی است. مجموعه داستان‌های کوتاه او با عنوان «یهودی‌ها-در خانه‌ام هستند» در دسامبر 2003 به چاپ رسیده است.
داستان زیر در شماره 5-01-2004 مجله نیویورکر چاپ شده است.

لادا و میلنا

میلنا چشمان آبی درشت، دماغی زیبا و پوستی زیتونی داشت که شبکه‮ای ظریف از چروک‮های ریز، این پوست را پوشش می دادند.
– صورتش میدون جنگ کرم‮های ضد پیریه.
این را لادا درباره میلنا گفته بود و بعد افزوده بود خودش هیچ علاقه‮ای به جوانی زاییده بطری‮ها و شیشه‮ها ندارد. یک‮بار عکس‮های قدیمیش را به کلاس آورده بود تا به میلنا ثابت کند او هم به واقع زن زیبایی بوده است. عکس‮ها زن جذابی را نشان می‮دادند با پیکر تنومند ساعت شنی مانند، ابروان پرپشت خیره‮کننده و چشمانی بسیار تیره. بعضی، شباهت تکان دهنده‮ای بین این پیکر و جوانی‮های الیزابت تیلور می‮دیدند اما میلنا نه. او گفت جوانی‮های لادا شبیه صدام حسین است با موهائی پرپشت‮تر و سبیلی تنک‮تر.
دو زن، روز اول کلاس‮های مجانی‮ ای. اس. ال که در یکی از اتاق‮های پشتی و کپک‮زده کالج بروکلین برگزار می‮شد، با هم آشنا شدند. لادا دیر کرده بود. مواظبت از دو تا نوه‮اش برعهده او بود و دامادش نتوانسته بود خودش را سروقت به خانه برساند. سراسیمه و با اوقات تلخی، راهش را از میان جمعیت ساعات ازدحام مترو باز کرده، از بازار گوشت خیابان نوستراند میانبر زده با زن گنده ای که ژاکتی صورتی به تن داشت، مکالمات زیر را رد و بدل کرده:
زن: بپا عوضی.
لادا: خود عوضی‮ات بپا.
و تمام مسیر را تا کالج دویده بود.
وقتی لادا در کلاس را باز کرد، دانش آموزان معرفی خودشان را شروع کرده بودند.
– من و همسرم عاشق آمریکا هستیم. ما می‮خواهیم با یادگیری صحبت به زبونش، احترام خودمون را به اون نشون بدیم.
این‮ها را مرد کوتاه قدی که دماغی براق و پیشانی براق‮تری داشت برای همشاگردی‮هایش می‮گفت. حین صحبت مرد، زن جوانی از آن طرف کلاس مشتاقانه سرتکان می‮داد. لادا حدس زد که این زن معلم باشد. روی تابلو نوشته شده بود:
– آنجلا واترز. آنجی. اِنجی.
لادا عازم تنها صندلی خالی کنار دیوار شد و تنه درشتش را بین صندلی های سستی که زیر وزن دانش‮آموزان
ای. اس. ال شکم داده بودند، چپاند. دامن آویخته ژاکت پشمی‮اش به یکی از شاگردان خورد. لادا گفت:
– متأسفم، ببخشید.
و وقتی داشت می‮نشست به زن لاغر و خوش لباسی که از خودش پیرتر بود و روی صندلی کناری نشسته بود، پچ‮پچ کنان گفت:
– عذر می‮خوام.
زن نیز به زبان روسی زمزمه کرد:
– نگران نباش! راستش می‮ترسیدم یه دهاتی دست و پا چلفتی پیشم بشینه.
نزدیک بود لادا همدلی‮اش را با لبخندی ابراز کند اما لبخند روی لب‮هایش خشکید. این زن آسودگی خاطرش را ابراز کرده بود یا ترس‮هایش به وقوع پیوسته بودند؟ نمی‮توانسته لادا را دهاتی کودن پنداشته باشد. می‮توانسته؟ فکر کرد: ماده سگ پیر! البته اگر چنان فکری درباره او کرده باشد.
وقتی آنجی با چانه اش به لادا اشاره کرد، او با انگلیسی نه چندان شسته رفته اما پراز اعتماد بنفس، خودش را این‮گونه معرفی کرد:
– لادمیلا بنینا، لادا. هفتاد و دو ساله‮ام، چهار سال است در آمریکا زندگی می‮کنم. به این کلاس آمده‮ام که دستورزبان و مهارت‮های مکالمه‮ام را تکمیل کنم. بیوه ام، یک دختر و دو نوه دارم. استاد علوم اقتصادی در مسکو بودم. سه کتاب درسی نوشته‮ام. یکی از مقالاتم به زبان هندی ترجمه و در مجله‮ای در هند چاپ شد. در کنفرانس‮های سرتاسر اتحاد جماهیری، و یک‮بار هم در بلغارستان، شرکت می‮کردم.
از گوشه چشم زن بغل دستی‮اش را برانداز کرد. می‮خواست ببیند تحت تأثیر قرار گرفته یا نه. اگر هم تحت تأثیر قرار گرفته بود ظاهرش نشان نمی‮داد. نوبت او که رسید فقط گفت:
– میلنا، اهل سن پطرزبورگ.
لادا احساس حماقت می‮کرد. کاش دست کم کنفرانس‮ها را پیش نکشیده بود. کافی بود درباره مقام استادی و کتابهایش حرف بزند. می‮توانست بعداً به کنفرانس‮ها اشاره کند. در کلاس‮های بعدی و کاملاً اتفاقی. پریشان خیالی‮اش طی معرفی دو زوج روسی مسن، دو زوج چینی مسن، سه زوج دومینیکنی میان‮سال، یک مرد جوان و جذاب هائیتیایی، یک زن هائینیتایی بسیار دراز و بسیار پیر که با صدای بسیار بلندی حرف می‮زد و اسم بامزه‮ای داشت (اوولنا) و زنی با پوست تیره که چنان تند حرف زد و لهجه‮اش آن‮قدر غلیظ بود که هیچ‮کس نتوانست بفهمد چی گفت یا اهل کجاست، ادامه داشت.
بعد مردی که ردیف آخر نشسته بود، بلند شد و گلویش را صاف کرد:
– من آرون اسکولنیک هستم. هفتادو نه سالمه. با زنم توی بروکلین زندگی می‮کردم. اون چهار سال پیش مرد. حالا توی بروکلین تنها زندگی می‮کنم.
لادا سربرداشت و آرون را به دقت ورانداز کرد. حالت چهره‮اش غریب بود و مردد. انگار مطمئن نبود تنها زندگی کردن بد است یا خوب، انگار این خلوت هم خشنود‮کننده بود و هم طاقت‮فرسا. لادا اشتیاق غیرمنتظره‮ای داشت که دستش به دسته موی تنکی که به پیشانی آرون چسبیده بود، می‮رسید و آن‮را لمس می‮کرد.
میلنا نگاهی به آرون انداخت، صاف نشست، عینک ورساک را از روی چشمانش برداشت، تکانی به موهایش داد و عینک را روی کله‮اش قرارداد.
لادا نفسش را با صدائی بلند بیرون داد و فکر کرد: این پیر لکاته رو!
آن شب وقتی توی تخت روی تشکِ به سفتی سنگش دراز کشیده بود، افکارش را درباره میلنا دنبال کرد. وقتی لادا ژاکت پشمی‮اش را درآورده و روی صندلی اش آویزان کرده بود، برای لحظه‮ای میلنا عملاً پیف پیف‮کنان توی صندلی‮اش پس نشسته بود. درست که مدتی می‮شد لادا حمام نرفته بود اما این نه از روی تنبلی بود و نه از تمیزی بدش می‮آمد. فقط بخاطر این بود که از سرما بیزار بود. بعدِ غوطه خوردن توی آبی که گرمتر از هوای اطراف بود، بیرون آمدن برایش تحمل‮ناپذیر می‮شد. یخ می‮بست. یخ می‮کرد. می‮لرزید. کورمال پی حوله می‮گشت. به دلایلی سرما همیشه دچار وحشتش می‮کرد. اگر راهی بود که بعد حمام یخ نکند، مشکلی با حمام نداشت. واقعاً مشکلی نداشت. برای مثال اگر کسی بود که با حوله‮ای بزرگ و ضخیم در دست انتظارش را می‮کشید. تصویر گذرای آرون از ذهنش گذشت که در حمام لادا ایستاده بود و شورت ابلهانه‮ای به تن داشت.
روی پهلویش غلت خورد و نالید. دختر لادا گفته بود:
– این تشک مارک سیلی پوسترپدیکه مادر، خیلی گرونه.
شوهرش تشک را امتحان کرده و ازش بیزار شده بود. آن‮وقت آن‮را داده بود به لادا. تقریباً کل آپارتمان لادا را دخترش مبله کرده بود. یک میز آشپزخانه زهوار دررفته که دخترش اوایل اقامت در آمریکا ازش استفاده می‮کرد، یک کاناپه گل و بته‮دار که به نظر دوستان دختر لادا خیلی نخ نما شده بود و یک کتاب‮خانه سیاه که وقتی دختر لادا یک دست قفسه قهوه ای روشن خرید، توی آپارتمان لادا پیدایش شد. فقط یک چیز دستآورد خود لادا بود. یک صندلی دسته‮دار چرمی با پایه‮های خراشیده که چا ک بزرگی روی پشتی‮اش خورده بود. لادا آن‮را نزدیک کپه زباله‮های حدوداً شش بلوک دورتر از بلوک خودشان یافته بود. تاکسی گرفته بود و پنج دلار برای حمل و پنج دلار دیگر برای بالا کشیدن آن از پله‮ها به راننده داده بود. وقتی راننده آن‮را به آپارتمانش رسانده بود، حسی از مسرت و بخشندگی به لادا دست داد. به همین خاطر دو دلار دیگر به اضافه نصف کلوچه سیب انتنمن به راننده بخشیده بود. از آن پس این صندلی، به دارایی ارزشمند لادا تبدیل شده بود. خصوصاً از ناله خفیفی که هنگام نشستن لادا ازش بلند می شد، خوشش می آمد. این ناله کسی بود که شدیداً از لادا آزرده بود و در عین حال بسیار دوستش می داشت.
آپارتمان میلنا چندان مبلمانی نداشت. او روی کاناپه باریکی که از برادرش به شصت دلار خریده بود، می خوابید. تلویزیونش روی کف اطاق قرار داشت و VCR اش درست روی تلویزیون. تلویزیون باعث می شد VCRداغ کند. برادرش هم بارها اینرا تذکر داده بود. برادر میلنا بعد این‮که یک دستگاه DVD برای خودش خریده بود این VCR را به او فروخته بود اما حس می‮کرد وظیفه‮اش این است که از استفاده صحیح آن مطمئن شود. میلنا این هشدارها را نشنیده می‮گرفت همان‮طور که پیشنهاد او را برای فروش یک گنجه کشویی بزرگ نشنیده گرفته بود. اسباب اثاثیه محبوب او صندلی‮هایش بودند. نه تا صندلی داشت که همگی تابه‮تا بودند و از حراجی‮های مختلف خریده بود. قیمتشان از هشت دلار تا پنجاه سنت در نوسان بود (صندلی پنجاه سنتی اش نشیمن نداشت). این صندلی‮ها، تکیه‮گاه عکس‮ها و پوسترهایش بودند، قفسه گلدان‮هایش و گاهی آویز لباس‮هایش. به‮خاطر این‮که منظره لباس‮های خوب همیشه سرخوشش می‮کرد. یکی از این صندلی‮ها نقش میز کنار تخت را ایفا می‮کرد. صندلی چوبی با نشیمنی چهارگوش. اندازه و شکلش کاملاً مناسب چیدن کتاب‮ها و جعبه کفشی بود که قرص‮ها، تیوب چلانده کرم‮های ضد چروک، چند عکس کوچک و طرح مدادی مردی که بیش از بیست سال تمام عاشق میلنا بود، را توی آن نگه دارد (این بیست سال شامل چندین و چندبار جدایی، دیگر مردان دلباخته، ازدواج پایان‮ناپذیر مرد با زنی دیگر و ازدواج میلنا با مرد دیگری می‮شد که چندان نپاییده بود.)
میلنا در جعبه کفش را باز کرد و قرص‮های خواب آورش را جست. در این فکر بود که واقعاً لادا به قدر ادعایش معروف و موفق بوده؟ آن همه دروغ گفتند. آن عجوزه هائیتیایی ادعا کرد صاحب بوتیک‮های زنجیره‮ای گرانقیمت است. زنجیره! یا آن مرد ریزه مفلوک ادعا کرد سرشناس ترین روانپزشک مینسک بوده.
– باورتون نمی‮شه حاضر بودن چه رشوه‮هایی بدن تا یه وقت ملاقات از من بگیرن.
اما میلنا آن‮ها را واقعاً به‮خاطر دروغگویی‮شان سرزنش نمی‮کرد. در واقع وقتی معلم ازشان خواسته بود خودشان را معرفی کنند، میلنا هم وسوسه شده بود دروغ سرهم کند. معرفی بقیه دانش آموزان باعث شده بود کل زندگی میلنا قطار خنده آوری از “هیچکس” ها، “هیچوقت” ها، “هیچ چی” ها و “همچین” ها به نظر برسد. او شوهری نداشت. بچه نداشت. فارغ التحصیل کالج متوسطی بود. سی سال تمام سر یک شغل خسته کننده حاضر شده بود. یک‮بار سِمَت بسیار نویدبخشی در مسکو بهش پیشنهاد شده بود اما او نمی‮توانست سن پطرزبورگ را ترک کند به‮خاطر این‮که فاسقش در سن پطرزبورگ بود و از آن گذشته، مسکو به داشتن ساکنانی پررو، متکبر و تهوع آور اشتهار داشت. همین لادا را ببین با آن کنفرانس‮هایش در بلغارستان!
بعد میلنا یادش آمد که با وجود تمام این‮ها، خود او هم در کلاس دروغ گفته بود. طبق مدارکش اسم کوچکش لادمیلا بود. این فاسقش بود که اول بار او را میلنا صدا کرد با این ادعا که نام واقعی‮اش بهش نمی‮آید. فاسقش گفته بود: لادا و میلا، اسم‮های خودمانی معمول لادمیلا، برای زنی مثل او زیادی پیش پاافتاده‮اند. میلنا کاملاً مناسب به نظر می‮رسید. اسمی نامتعارف و ظریف، اسمی که به سادگی در دهان می‮چرخد، اسمی منحصربفرد. او هم از این اسم خوشش آمده بود. از این‮که معمای کوچک، ظریف و آزارانده‮ای باشد. حالا خسته‮تر از آن بود که از این اسم خوشش بیاید. حالا آرزو داشت می‮توانست توی بازوان کسی ولو شود، بی‮تکلف و دست یافتنی باشد و دست لطف و مرحمت بر سرش بکشند.
روز بعد آنجی روی وایت بورد نوشت:
– سور بین المللی. جمعه این هفته اولین سور برگزار می‮شود. بعد هر هفته همین برنامه را خواهیم داشت.
ماژیک، روی گونه‮اش لکه بزرگ آبی رنگی انداخته بود اما مانع جلوه مشتاقانه‮اش نمی‮شد.
– فضای خودمانی شگفت‮انگیزی ایجاد می‮کنیم تا همه بتونید مهارت‮های مکالمه‮تون رو تکمیل کنین و با فرهنگ‮های مختلف همدیگه آشنا بشین. لازم نیست غذاهایی بیارین که گرونن یا تهیه‮شون مشکله. یه غذای ساده می‮آرین که مخصوص کشور خودتونه.
لادا نوشت: ” جمعه، سور. غذای روسی بیار. تنوع. فرهنگ. ساده”. از روی شانه میلنا نگاه کرد و دید توی تقویمش روز جمعه را ستاره گنده قرمزی زده است. لادا با خودش گفت: انتظارش رو داشتم. یک سور بین‮المللی با غذا، فرهنگ و فضای خودمانی می‮تواند بهترین فرصت برای جلب توجه یک مرد باشد. میلنا هم به خوبی لادا این را می‮دانست.
جمعه آن هفته، دانش‮آموزان چند تا از میزها را کنار دیوار کشیدند تا کمی فضا باز کنند و زرورق‮ها، پلاستیک‮ها و ظروف کاغذی را وسط کلاس، روی میز معلم قرار دهند. فرهنگ‮های متنوع با موزهای سبز سرخ شده، سنگدان‮های مرغابی، پاستلیت‮ها و توستونی‮ها، پیراشکی ذرت، اسپرینگ رول میگو، دو نوع سالاد سیب زمینی روسی، یک بسته چوب شور روسی گرد و سفت و یک وعده غذای مخصوص از مک دونالد به نمایش گذاشته شد. غذای مخصوص را همان زوجی آورده بودند که برای نشان دادن احترامشان به آمریکا زبانش را یاد می‮گرفتند. مرد با قیافه‮ای مغرور گفته بود:
– حالا ما آمریکایی هستیم و غذای آمریکایی می‮خوریم.
اما آنجی هنوز به دانش‮آموزانش اجازه تناول نداده بود. پشت سر هم می‮گفت:
– قاطی شین، همه قاطی شین. اول باید با هم قاطی شین.
این‮طوری همه دور میز جمع شدند، لیموناد را از فنجان‮های کاغذی مزمزه کردند و سعی کردند با هم مکامله کنند.
لادا اتاق را از نظر گذراند. سعی داشت تدبیری برای نزدیک شدن به آرون بجوید. شال روشنی دور گردن داشت که روز قبل از کشوی دخترش کش رفته بود. رژ تیره ای هم زده بود که از ته همان کشو جسته بود. نوه شش ساله‮اش گفته بود:
– پاکش کن مامان بزرگ. مثل خنگا شدی.
حالا لادا هراسان بود که نکند حق با نوه‮اش بوده. لادا نمی‮توانست سردرآورد که چطور باید با بقیه قاطی شود. چینی‮ها جز با چینی‮ها قاطی نمی‮شدند. دومینیکنی‮ها آشکارا دومینیکنی‮ها را ترجیح می‮دادند. و زوج‮های روسی به هم چسبیده بودند و هربار که لادا خواست بهشان نزدیک شود، ناخشنودی‮شان را آشکارا ابراز می‮کردند. قبلاً هم این ناخشنودی را تجربه کرده بود. به نظر می رسید صرف حضورش زنان متأهل همسنش را می‮آزارد نه این‮که او را تهدیدی بدانند بلکه بیوگی و تنهایی او، بهشان خاطرنشان می‮کرد که ممکن است سرانجام خودشان هم همین باشد. با بی‮میلی محتاطانه‮ای نگاهش می‮کردند انگار سگ گر است. اوولنا تنها کسی بود که بدش نمی‮آمد با او همصحبت شود اما او خیلی پیر بود و لادا نمی‮خواست بخاطر این همصحبتی پیر به نظر برسد. و اما آرون، آشکارا مصاحبت ژان باپتیست، جوان خوش قیافه هائیتیایی را ترجیح می‮داد. لابد این حقیقت که تنها مردان مجرد کلاس بودند باعث می‮شد احساس نزدیکی کنند. آرون پرسید:
– خوب بگو ببینم ژان باپتیست، سعی می‮کنن سروسامونت بدن؟ من رو خیلی سعی کردن سروسامون بدن. اما خودم نمی‮دونم. نمی‮دونم. شنیدی که، می‮گن: وقتی بیست سالته با رقاص ازدواج کن. وقتی چهل سالته با یه ماساژر و وقتی شصت سالته با یه پرستار. اما دوست من، من چی؟ من هفتاد و نه سالمه.
لادا آهی کشید. هیچ راهی برای نفوذ به این مکالمه نمی‮یافت.
میلنا هم با بقیه قاطی نمی‮شد. مثل نسیم بهاری به درون خزیده و بسته‮ای از بیسکویت‮های روسی چهارگوش را روی میز گذاشته و روی لبه یکی از میزهای تحریر نشسته بود و به هیچکس نگاه نمی‮کرد. پاهایش را روی هم انداخته بود. لادا فکر کرد: چه نسیمی! لولاهاش غژغژ می‮کنن. با این حال لادا نگران بود. میلنا نگاه کوتاه و گذرایی به او انداخته بود حاکی از این‮که شال و ماتیکش واقعاً احمقش جلوه داده‮اند. لادا این نگاه را خوب می‮شناخت. نگاهی حاکی از تمسخر، تحقیر و ترحم. این نگاه را قبلاً در چهره منشی‮های بی‮شمار شوهرش، دیده بود. همه زنان مجرد جذاب.
میلنا چین‮های دامنش را صاف کرد و از پنجره به بیرون چشم دوخت. فکر کرد کافی است بنشیند و آن‮قدر منتظر شود که آرون متوجهش شود. ” پیش بکش و پس بزن” سالیان سال استراتژی او بود اما مطمئن نبود هنوز هم کارگر باشد. مدت‮ها از زمانی که توانسته بود توجه کسی را به خودش جلب کند می‮گذشت و گاهی فکر می‮کرد غم‮انگیزترین قسمت این موضوع آن است که نمی‮توانست بگوید کی این قابلیت را از دست داده است. مردان قبلاً به او نگاه می‮کردند اما حالا نه. قبلاً چیزی در او بود و حالا نبود. مثل این بود که قسمتی از او مرده بود بدون این‮که خودش متوجه شود. با این حال استراتژی دیگری هم به فکرش نمی‮رسید. می‮دانست که سعی برای نزدیکی به زوج‮های دیگر بیهوده است. زنان متأهل همسنش به او به چشم یک مرض می‮نگریستند. نگاه‮های خیره هشداردهنده شان او را یاد حالت چهره زن فاسقش در عکسی که روی میزش می‮گذاشت، می‮انداخت. هربار که میلنا این عکس را دیده بود، حس کرده بود زن مستقیماً به او خیره شده است. لادا کمی به آن زن شباهت داشت. همان ریخت وزین، همان شال احمقانه. قابل احترام، خسته‮کننده. تصویر کامل پرهیزکاری.
لادا فکر کرد: اوه، واقعاً؟ معنای نگاه‮های خیره میلنا را متوجه شده بود. قابل احترام؟ خسته‮کننده؟ محض اطلاعتان باید بگویم، من هم فاسقهایی برای خودم داشته‮ام. “فاسق‮ها” کمی اغراق‮آمیز بود اما لادا روز آخر کنفرانس سه روزه در بلغارستان به یکی از همکارانش برخورده بود. نام مرد استویان بود. نیرومند و سبزه، با موهایی کهربایی- سیاه که روی استخوان ترقوه‮اش ریخته بود. پیشنهاد کرده بود لادا را در هتلش ببیند و توی راه که داشتند مشکلات سیستم اقتصاد سوسیالیستی پیشرفته را کنکاش می‮کردند لادا نمی‮توانست از فکر شباهت معنای اسم مرد با کلمه روسی نعوظ دربیاید. کمی بعد توی تخت، مرد از او خواست اسمش را به زبان بیاورد اما لادا این کار را نکرد. او خیلی محجوب بود. لادا فکر کرد آن‮قدرها هم که فکر می‮کنی معصوم نیستم و با عناد تمام، شالش را مرتب کرد. خواهیم دید، خواهیم دید.
اما در همین لحظه آنجی اعلام کرد که زمان خوردن فرارسیده و دانش‮آموزان جفت‮های مکالمه‮ای‮شان را قال گذاشتند و به سوی غذا شتافتند. رویه‮های پلاستیکی را کنار زدند، زرورق را کندند، چفت ظروف کاغذی را باز کردند. اطاق پر از صدای تلق و تلوق شادمانه به هم خوردن ظروف و فضا آکنده از بوهایی با تنوع فرهنگی شد. کاری، زنجبیل، سیر، ریحان. اول از همه اسپرینگ رول ها بلعیده شدند. لحظه‮ای بشقاب پر از رول بود و لحظه بعد چیزی نمانده بود جز لکه‮های روغنی روی انگشتان دانش‮آموزان و طعم میگو- موسیر که در دهانشان. بعد نوبت توستون‮ها و پاستلیت‮ها بود. دومنیکنی‮ها و روسی‮ها کمی درباره سنگدان‮های مرغابی مردد بودند اما زود خوششان آمد. کسی اشتیاق چندانی برای دو نوع متنوع سالاد سیب زمینی نداشت. به همین خاطر زوج‮های روسی که آن‮ها را آورده بودند، پیشکشی های یکدیگر را خوردند. زوج خاصّه غذای مخصوص‮شان را خوردند. در پایان سور، تنها دو نوع غذا مانده بود: چوب شورهای سفت گرد و بیسکویت‮های سفت چهارگوش. آنجی مودبانه از هرکدام یکی برداشت و رسماً آن‮ها را اصیل و قابل توجه اعلام کرد. اما ظاهراً کسی در علاقه آنجی سهیم نبود.
لادا و میلنا هر دو فهمیدند مرتکب اشتباه شده‮اند. با دیدن تغیر چهره آرون به هنگام آشکار کردن غذاهایشان، فهمیدند که باید چیز هیجان‮آورتری می‮آوردند. در ابتدای سور حالت چهره‮اش امیدوارانه اما مردد بود. مانند پسربچه‮ای که یواشکی اسباب بازی را که آرزویش را داشته، پیدا کرده اما مطمئن نیست برای او در نظر گرفته شده باشد. وقتی داشت بشقابش را پر می‮کرد، جای پوزخند محتاطانه‮اش را خطوط عمیق لبخندی درخشان گرفت. به آرامی جویدشان. در حالی که چشمانش را بسته بود و صداهایی درمی‮آورد شبیه وزوز یکنواخت وسیله برقی روبراه. گونه‮هایش گل انداخت و دانه‮های ریز عرق روی برآمدگی بینی‮اش نشست. هراز چندگاهی هم با تعجب بانگ برمی‮آورد:
– کی اینو پخته؟
آخرین دانه اسپرینگ رول ها را خورد، تابی به دماغش داد و خندید. به نظر پرتلا لو می‮رسید، به نظر می‮رسید بیست سال جوانتر شده، به نظر می‮رسید… لادا نتوانست در آن لحظه کلمه مناسبی پیدا کند. بعد یک‮دفعه متوجه شد به نظر می‮رسید نفس تازه‮ای گرفته است. با تماشای خوردن آرون، نمی‮شد کاری کرد جز لبخند زدن. پس لادا لبخند زد. میلنا هم لبخند زد. مسلماً لادا و میلنا شنیده بودند که مسیر قلب مردها از شکمشان می‮گذرد اما هیچ‮وقت باور نکرده بودند. آرون اسکولنیک هر دو را متقاعد کرد.
اما مشکل این‮جا بود که نه لادا و نه میلنا علاقه‮ای به پخت‮وپز نداشتند. ارتباط عذاب‮آور میلنا با غذا بسیار منحصربفرد بود. سال‮های سال زندگی‮اش بر پایه ملاقات‮های فاسقش شکل گرفته بود. او دو روز در هفته بعد از کار به خانه میلنا می‮آمد و یک ساعتی را با او می‮گذراند. وقتی میلنا غذایی بهش تعارف می‮کرد می‮گفت:
– نه، نه. بهتره وقت رو تلف نکنیم. تازه زنم برای شام منتظرمه.
میلنا از سر تسلیم کوشید گاه به گاه برای خودش چیزهائی بپزد. مواد را توی کاسه ای می‮ریخت، به خودش می‮گفت اهمیتی نمی‮دهد، که از پختن و خوردن غذا به تنهایی لذت می‮برد. وقتی هم که محتویات کاسه را داخل سطل زباله خالی می‮کرد، می‮گفت:
– اهمیت نمی‮دهم. اهمیت نمی‮دهم.
و اما لادا. لادا همیشه سرش گرم کار بود. بعلاوه قسمت اعظم زندگی زناشویی اش با مادرشوهرش زندگی کرده بود که مدام آشپزی می‮کرد و از این کار لذت می‮برد. خصوصاً اگر غذائی را گیرمی‮آورد که لادا از آن بیزار بود. وقتی لادا متوجه این نکته شد، آموخت که باید سلایق آشپزی‮اش را آن‮گونه که نیست جا بزند. برای گیج کردن مادرشوهرش، دربرابر غذایی که از آن نفرت داشت (مثلاً:”پن کیک کدوسبز!”) وانمود به هیجان بیش از اندازه می کرد و یکی دیگر هم می‮خواست. اما در برابر غذاهایی که واقعاً دوست داشت کاملاً بی تفاوت می‮ماند. چنان در هنر وانمود کردن، استاد شده بود که وقتی مادر شوهرش مرد و می‮توانست غذاهائی را بخورد که واقعاً باب میلش بود، فهمید که دیگر هیچ غذایی باب میلش نیست. حس چشایی‮اش نابود شده بود. علاقه‮اش به غذا از دست رفته بود.
پنج‮شنبه قبل از دومین سور، لادا درحالی که داشت توی خانه کانال‮های تلویزیون را بالا و پایین می کرد، فکر کرد این بدان معنی نیست که نمی‮تواند آشپزی را یاد بگیرد. یادگیری آشپزی یک کار صعب بود و لادا به استقبال ازکارهای صعب عادت داشت. سه نمایش اول که در شبکه آشپزی نگاه کرد، وقت تلف کردن محض بود. لادا نه کوچکترین علاقه ای به مسابقه غذاهای آماده داشت و نه نیازی به اطلاعاتی درباره شیرینی پزی. در برنامه سوم، میزبان برنامه طرز پخت نوعی کیک دسری به اسم ترامیزو را یاد داد که اگر نبود شکاف میان سینه میزبان، می‮توانست مفید واقع شود (شکاف میان سینه هایش چنان توی چشم می زد که لادا نمی‮توانست روی دست‮هایش تمرکز کند). با این وجود برنامه چهارم بهتر بود. میزبان برنامه، کلوچه یونانی پنیر و اسفناج می‮پخت و به نظر می‮رسید می‮داند چه می‮کند. بعلاوه، شکاف سینه اش، البته اگر سینه‮هایش شکافی داشت، کاملاً زیر نیمتنه سرآشپز پنهان شده بود. لادا دفتر یادداشتش را باز کرد و دستورالعمل‮ها را نوشت.
کلوچه عملی شد! حتی خود لادا هم از نتیجه کارش در شگفت بود. وقتی داشت محتویات داخل خمیر را می‮ریخت، کمی مردد بود. برای این‮که کلوچه‮ها کاملاً روسی به نظر برسند، اسفناج را با کلم جایگزین کرد و تخم مرغ آب پز را با پنیر یونانی و خودش را بالکل از شر تخم‮های کاج خلاص کرد. کمی درباره این تخم‮های کاج احمقانه نگران بود (که مبادا جزه اصلی افزودنیها بوده باشد). اما وقتی کلوچه را از اجاق بیرون آورد (هرچند به خوبی توی تلویزیون نبود، تا بی عیبی خیلی راه داشت، اما گرم و درخشان و معطر بود) همه تردیدهایش دود شدند. چشمانش را بست، لبخند آرون را مجسم کرد و بعد (این یکی خوشایندترین تصورش بود) حیرت و خشم را در چهره میلنا.
آرون بعد خوردن اولین تکه به واقع نالید. وقتی تکه دوم را تمام کرد، دستمالی برداشت، لبهایش را پاک کرد و به لادا نگریست. او را نگاه کرد و دید. مدتها از آخرین باری که مردی او را دیده بود، می‮گذشت. آرون گفت:
– اونقدر محشره که می تونم هر روز بخورمش بدون اینکه دلم رو بزنه.
اما حتی این حرف آرون نتوانست هیجان عظیمی را که چهره بازنده میلنا به لادا می‮داد به او بدهد. لادا فکر کرد: میلنای بیچاره! میلنای بیچاره که بلوز دکلته پوشیده بود و خاویار بادنجان آماده آورده بود و آرون بهش گفته بود:
– اینو از اینترنشنال، نبش خیابون پنجم و برایتون ، خریدین؟ توی تِیست یوروپ خیابون بنزونهرست بهترشو می‮فروشن.
میلنای بیچاره بیچاره! صبح جمعه آینده وقتی لادا داشت با لیوانی قهوه که بخار از آن بلند می‮شد و یک بسته سیگار و کتابی زیر بغل وارد حمام می‮شد، فکر کرد: فکری‮ام امروز چه قدر از خودش کار می‮کشه. روی توالت نشست، قهوه و کتابش را روی سبد لباسهای شستنی گذاشت و سیگاری روشن کرد. آدم‮های مثل لادا شبیه دژکوب هستند (آن‮ها ضربه می‮زنند،ضربه می‮زنند، بدون وقفه و صبورانه، آنقدر که بالاخره به آنچه می‮خواهند برسند). زن فاسق میلنا هم چنین آدمی بود و نهایتاً پاداشش را گرفته بود. او شوهرش را حفظ کرده بود که بالاخره شوهر خوبی شده بود. حالا که خیلی پیر، خیلی فرسوده، خیلی ترسیده و رام تر از آن بود که زنش را بفریبد. و میلنا، میلنای بیچاره، میلنای مغرور که همیشه فکر می کرد جنگیدن سر یک مرد در شأن او نیست، چی داشت؟ هیچی! به هیچی نرسیده بود. یک نگاهی بهش بیانداز: پیر و خسته، با لیوان قهوه و سیگار روی توالت نشسته. خوب! لابد این بار شأنش آن‮قدرها بالا نیست که سر یک مرد نجنگد.
جرعه ای از قهوه‮اش را نوشید و کتابش را ورق زد. کتاب آشپزی با ورق‮های نازک زرد شده و نقاشی‮های دقیق که میراث مادربزرگ علی الظاهر اعیانش بود. صبح‮های بیشماری مادربزرگ میلنا (که آنوقتها لودمیلا بود) او را پشت میز آشپزخانه‮اش نشانده و طرز پختن کتلکت پوزهرسکی یا پیراشکی ماهی را یادش داده و بعد به کار میلنا نمره داده بود. معمولاً نمره‮های پایین. میلنا چه نفرتی از آن صبح‮ها داشت. اما آشپزی را یاد گرفته بود. شگفتا! شگفتا! شاق‮ترین آموخته‮اش!
– هی بچه‮ها! امروز یکی از دانش‮آموزای روسی‮مون یه چیز تازه پخته.
این را آنجی گفت در حالی که دستمال پنبه‮ای آبی رنگ را از روی بشقاب چینی میلنا پس می‮زد. آنجا زیر دستمال چند دوژان کماج پنیر چهارگوش کاملاً طلائی با چنان عطری که انگار لحظه ای قبل از فر درآمده اند. پخت این کماج‮ها رمزی داشت که مادربزرگ میلنا روز تولد شانزده سالگی‮اش به عنوان هدیه به میلنا گفته بود (میلنا گوشواره را ترجیح می‮داد). کماج‮ها چنان زیبا بودند که دانش آموزان نمی‮توانستند مثل بقیه غذاهای سور آن‮ها را بقاپند. کماج‮های پنیر را با دو انگشت می‮گرفتند، به آرامی می‮جویدندشان و حین جویدن صحبت نمی‮کردند. این طوری تنها صدایی که می شد شنید، صدای خرت خرت گازهای ریز بود. وقتی همه کماج‮ها تمام شد، آرون خرده های طلایی را از روی پیراهنش تکاند و از میلنا پرسید اسمش چی بود و وقتی جواب گرفت نظر داد:
– زیبا و غیرمعمول!
لادا چیز زیادی از طب سرش نمی شد و مطمئن نبود خشم شدید می تواند باعث حمله قلبی شود یا نه. بدتر از همه قیافه میلنا بود وقتی که لادا فویل پیشکشی‮اش را باز کرد. ماده سگ عملاً پقی کرد. بله، لادا کلوچه کلم یونانی- روسی دیگری آورده بود. خوب که چی؟ بار آخر مقبول افتاده بود (کجای این فرض که دوباره مقبول واقع می‮شود، احمقانه بود؟) لادا شالش را شل کرد و نشست. سعی کرد به خودش بقبولاند که پیشکشی میلنا از مال او بهتر نبوده (فقط تازگی داشته). اما این تصور هم تسلی‮اش نداد. همان‮طور که سالیان سال، هر بار که عطر تازه‮ای از پیراهن شوهرش به مشامش رسیده بود، نتوانسته بود تسلی‮اش دهد.
دست بزرگ و سنگینی لادا را به خود آورد. اوولنا گفت:
– من از کماج‮هاش خوشم نیومد. این غذاها به درد نمایش می خورن، غذای واقعی نیستن.
لادا دلش می‮خواست صورتش را توی سینه نرم و بیکران اوولنا دفن کند و سپاسگزارانه بگرید. بعد زن یکی از زوجهای روسی پاورچین پاورچین خودش را به آن‮ها رساند و پچ پچ کرد که او هم از کماج‮ها خوشش نیامده.
– خیلی شور بودن. مگه نه؟ آرایشش هم اصلاً برازنده سن و سالش نیست.
طی هفته‮های آتی، لادا فهمید که صرفاً یک پیرزن رنجیده نیست (او ستاره این برنامه بود). سریعاً تور کاملی از هم‮پیمانان دست و پاچلفتی دورش تنیده شد: اوونلا، مسن ترین و وفادارترین طرفدارش. زن روسی و زوج دومینیکنی که خوش نداشتند مرعوب لباس‮ها و سلوک مغرورانه میلنا شوند. شوهر این زوج حتی ادای طرز ورود میلنا به اطاق را درآورد و تمامی اعضاه کلوب طرفداران لادا مشتاقانه خندیدند.
اما میلنا هم به خود که آمد، متحدانی دوره‮اش کرده بودند. اول، زن چینی که از همان روزی که کلوچه لادا، اسپرینگ رول‮هایش را از چشم انداخت، کینه‮اش را به دل گرفت. همین‮طور دومین زوج چینی که فقط به‮خاطر این‮که همیشه جانب اولین زوج چینی را می‮گرفتند به اردوگاه میلنا پیوسته بودند. وقتی میلنا، لادا را به صدام حسین تشبیه کرده بود، همه خندیده بودند. یکی از گوش‮های شوهر زوج چینی دوم، کر بود و زنش مجبور شد این جوک را با صدای بلند و به زبان چینی دوباره برایش تعریف کند. آن‮وقت او هم خندید.
اما وقتی هر دو اردوگاه متوجه شدند مسابقه ای در جریان است و با اینکه همه می‮دانستند جایزه چیست، هیچ‮کس نامی از آرون نبرد. خود آرون اگر هم از مسابقه باخبر بود، چیزی بروز نمی‮داد. به نظر می رسید آرون مصمم است بی‮طرفی و حق طرفداری از برنده هفتگی را حفظ کند. بعضی جمعه‮ها غذای لادا شلخته از آب درمی‮آمد (که می‮توانست در نتیجه اشتباه میزبان شبکه آشپزی یا دستپاچگی لادا باشد). بعضی جمعه‮ها هم پیشکشی میلنا تند یا بیمزه از آب درمی‮آمد. و از آن‮جا که رفتارهای رمانیک آرون در هماهنگی تنگاتنگ با رقابت پیش می‮رفت، بردها و باخت‮های لادا و میلنا برای صمیمیت با آرون هم در نوسان بود. جمعه‮هایی بود که به نظر می رسید آرون رابطه خاصی با لادا برقرار کرده. گوشه اطاق کنارش می‮نشست و با او صحبت می‮کرد (بعد از اتمام بهترین غذا، هیچ‮وقت قبل از غذا این کار را نمی‮کرد). با او شوخی می‮کرد، از زندگی‮اش پرس‮وجو می‮کرد و پیشنهادهای مبهمی برای آینده می داد. مثل:
– ساحل مآن‮هاتان رو دوس دارید؟ اون پائین خیلی زیباست. گاهی برای قدم زدن می‮رم اون‮جا. البته خیلی به ندرت.
گاهی هم قسمت زیادی از راه خانه اش را با او همقدم می‮شد. حتی یک‮بار گونه لادا را بوسیده بود. لبهایش گرم و خشک بود و کمابیش ناامید کننده.
بعضی از جمعه‮ها هم به میلنا تعلق داشت. آرون با او همقدم می شد و بازویش را به آستین میلنا می‮زد یا دامن ژاکتش را لمس می‮کرد. حتی یکبار سعی کرده بود با گردنبندش بازی کند. گاهی هم خاطراتش را با او سهیم شده بود. برای مثال یکبار برایش از زنی دلفریب گفته بود که باهاش رابطه کوتاه اما آتشینی داشته و دقیقاً شبیه میلنا بوده.
– جدی می‮گم! همون چشما، همون استخوان‮های گونه، همون خال بیضی روی گردن.
اما درست مثل لادا، با میلنا هم هیچ‮وقت تمام راه خانه را همقدم نمی‮شد. چند بلوک دورتر از خانه او می‮ایستاد و می‮گفت پیاده روی روزبروز برایش مشکلتر می‮شود و این‮که نیاز دارد به سمت خانه برگردد.
مهم نبود برنده کدام یک باشند، دوشنبه آتی تمام صمیمیت جمعه از دست می‮رفت. دوشنبه‮ها، آرون هیچ نشانه‮ای بروز نمی‮داد از این‮که با هیچ‮کدامشان رابطه ای برقرار کرده باشد. قبل و بعد کلاس اصلاً باهاشان حرف نمی‮زد. حتی به ندرت نگاهشان می‮کرد. هیچ نشانه‮ای نبود حاکی از آن‮که یکی از آن‮ها را می‮خواهد یا ممکن است بخواهد. دوشنبه‮ها لادا و میلنا هم احساس سرخوردگی و خستگی می‮کردند و حتی اندکی شرمندگی از هیجان روز جمعه شان. اما هرچه آخر هفته نزدیک‮تر می‮شد، میلشان به آرون شدیدتر و شدیدتر می شد، همراه با هوسشان، ترس و غیظ از تصور این‮که مبادا آرون آن یکی را به عنوان برنده نهایی انتخاب کند، اوح می‮گرفت.
عصر قبل از آخرین سور بین المللی، لادا چرخ گوشتش را به برق زد، مکعب‮های گوشت گاو و گوساله را توی گلوی چرخ گوشت تپاند و کلیدش را زد. چرخ گوشت که دورریز وسایل آشپزخانه دخترش بود، وسیله کهنه حجیمی بود که شکاف پهلویش با یک تکه نوار چسبِ لوله، پوشانده شده بود. چرخ گوشت روی میز تاب خورد، لرزید و ورجه وورجه کرد اما کارش را خوب انجام داد. لادا مکعب‮های گوشت را که تیغه‮ها ریزریزشان می‮کردند، تماشا می کرد و لبخند می‮زد. پیاز توی گلوی چرخ گوشت گیرکرد و لادا مجبور شد آنرا با دسته قاشقک چوبی پائین بفرستد.
میلنا فرز و با برازندگی تمام توی آشپزخانه اش می‮گشت. انگشتش را توی نانی که توی کاسه شیر بود، فرو برد تا ببیند به اندازه کافی تر شده یا نه. او می‮دانست که برای پختن کوفته نباید نان را با مخلوط کن هم بزند. اولاً آنقدر نرم بود که براحتی با چنگال می‮شد همش زد و مهمتر از آن، اینکه اساس نرمی و قلمبه درآمدن کوفته ها این بود که دانه های نانی که با آن مخلوط می شود درشت باشد. نان را همراه گوشت گوساله چرخ کرده داخل کاسه ریخت، مقداری سیر له شده به آن اضافه کرد (مقداری متنابه) با چند تا تخم مرغ و عملیات مخلوط کردن را با چنگال آغاز کرد. از صدای شلپ شلپ لذت می‮برد.
لادا فکر کرد حالا نوبت افزودنی سرّیه. مکعب‮های ریز گوشت خوک نمک زده را داخل ماهی تابه‮ای که جلز وولز می کرد، ریخت. میزبان شبکه آشپزی زوزه کشیده بود:
– گوشت خوک نمک زده. آن‮قدر خوشمزه که میهمانانتان شوکه می شوند.
میلنا فکر کرد: چربی. همه مزه غذا به چربیشه. و اگر مردم سعی می کنند جور دیگری به خود بباورانند، خودشان را فریب می دهند. بعد کمی کره شیرین لذیذ و کمی هم چربی خوک وسط ماهی تابه گذاشت و توی آن گرداند. بقیه کار ساده بود.
لادا به این نتیجه رسید: نه، اصلاً سخت نبود. مخصوصاً اگر راه درستش را پیدا کنی. او کوفته ها را شکل داد و با دست راست داخل ماهی تابه انداخت در حالی که کاردک را با دست چپش نگه داشته بود. وقتی گوشت لابه‮لای انگشتانش گرم و چسبنده می شد، دست راستش را زیر آب سرد که باز بود می‮شست و دوباره کارش را از سر می‮گرفت. آشپزخانه کوچکش خیلی زود پر شد از دود و بوی چربی سوخته. اما لادا توجهی به این‮ها نداشت. به تندی کارش را می کرد.
میلنا هم همین طور. شگفت‮آور بود: کاسه زود خالی شد. وقتی داشت آخرین کوفته را فرم می داد، یکدفعه دلش خواست آنرا بچلاند. همین کار را هم کرد. چنان محکم که خمیر گوشت از لابلای انگشتانش بیرون زد. میلنا دستش را خشک کرد و رفت تا پنجره را باز کند.
دوشنبه بعد از آخرین سور بین المللی، دستهای آنجی چنان می لرزید که مجبور بود مچ دست راستش را با دست چپ بچسبد تا بتواند روی تابلو بنویسد. پاهایش هم می‮لرزید. به همین خاطر روی صندلی کوتاه کنار میزتحریرش نشست و گفت خوب می‮شد اگر هر کدام از دانش آموزان می توانستند چند کلمه ای درباره آرون بگویند.
یکی از دومینیکنی ها گفت خیلی بد شد که آرون هیچ فامیلی نداشت. آنجی متذکر شد:
– نظر معرکه‮ای بود.
مرد یکی از زوجهای چینی گفت که آرون به همه ما درسی آموخت.
آنجی به توافق سری تکان داد و دستش را برای یافتن دستمال کاغذی به کیفش دراز کرد و گفت:
– نکته بسیار خوبی بود.
تا آن موقع هیچ‮کدام از دانش آموزان آنجی توی کلاس نمرده بود. هیچ‮کس را هم نمی شناخت که دانش آموزش توی کلاس مرده باشد. تمام آخر هفته، از دست فلاش بک های ترسناک به ستوه آمده بود. تصاویر آخرین سور با وضوح و پرجلوه مدام توی سرش چرخ می‮خورد و چرخ می‮خورد. انگار گرفتار یک فیلم ترسناک شده بود و حالا فیلم دوباره آغاز شده بود.
رادیو را روی موسیقی لاتینوی نامطلوبی تنظیم می‮کند. پوشش غذاها را باز می‮کنند. این بو! از این بو حالش به هم می‮خورد. دانش آموزان همراه با ضربآهنگ موسیقی لگدهایشان را به زمین می‮کوبند. بیچاره آرون، به شنگولی یک بچه، به میز نزدیک می‮شود، بشقابش را پر می کند، غذا را توی دهانش می‮تپاند، در آستانه خفگی است. همگی با ترس پس می کشند. آنجی دکمه های تلفنش را فشار می‮دهد. هرکاری می کند، یادش نمی‮آید که کدام دکمه را باید فشار دهد. ژان باپتیست جلو می دود. آرون را از پشت می‮چسبد. مشتهایش توی شکم آرون فرومی‮روند. دوباره فرومی رود. بارها و بارها. بالاخره، این کوفته روسی لعنتی بیرون می پرد! نفس های عمیق از سر آسودگی در سرتاسر کلاس. آنجی تلفنش را درقی می‮بندد. بعد پاهای آرون وامی روند و ژان باپتیست زیر وزنش تلوتلو می خورد. لحظه ای به نظر می‮رسد که آن دو به آهنگ ضربه های پرصدای موسیقی می‮رقصند. اوولنای پیر شروع می کند به خندیدن. کِرکِری هولناک. و بعد، تازه همگی خوب متوجه می‮شوند که چه اتفاقی افتاده.
آنجی بینی اش را پاک کرد و کلاس ساکتش را نگریست.
– ژان باپتیست، می‮خوای چیزی بگی؟
– بله، آرون مرد بانمکی بود.
آنجی موافقتش را اعلام کرد:
– خوبه، ژان باپتیست. خوبه.
لادا گفت همگی دلشان برای آرون تنگ می‮شود و میلنا گفت مرگ او غبطه برانگیز بوده. آنجی ابروهایش را بالا برد. میلنا با طمأنینه و صبورانه توضیح داد:
– تند، آسان و خوشحال مرد. مگه نه؟
آنجی برخود لرزید و کلاس را تعطیل کرد.
لارا واپنیر – سوم سپتامبر 2007
نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar)
مترجم: تهمینه زاردشت

درباره نویسنده:
لارا واپنیر در سال 1971 در روسیه به دنیا آمده و در سال 1994 همراه شوهرش به آمریکا مهاجرت کرده است. او به سرعت انگلیسی را فراگرفته و خیلی زود شروع به نوشتن به زبان انگلیسی کرده است. در داستان‮هایش به زندگی و آرزوهای کوچک مهاجران روسی ساکن نیویورک می‮پردازد. مجموعه داستان There are Jews in My House و رمانی با عنوان Memoirs of a Muse منتشر کرده است. شاخص داستان‮های واپنیار پرداختی عمیق از زندگی روزمره همراه با شوخ طبعی جبرگرایانه است.
مهر 86 / تبریز

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.