داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نامه یک همسر

صبح زود است. همه مسافران کوپه قطار خوابیده‌اند غیر از من، که بر میز کوچکی تکیه داده‌ام و دارم می‌نویسم. بیرون از قطار مزارع غمگین از برابر مهی مرطوب می‌خزند و دور می‌شوند. همیشه چیزی غمگین پیش از طلوع آفتاب وجود دارد خصوصاً در پاییز. تقریباً از پنجره قطار این غمگینی پاییزی را از نظر می‌گذرانم که با حالت من سر سازگاری دارد. اما من محزون و افسرده نمی‌شوم.
وقتی تو دریابی که رفته‌ام و فقط یک یادداشت برایت گذاشته‌ام، تعجب می‌کنی. جوری این یادداشت را بالای سرت گذاشتم که ناراحت نشوی و انتظارم را بکشی. شاید هم مرا جستجو کنی. البته می‌توانستم نامه‌ای برایت بنویسم، اما لطفاً باورکن که در آن لحظه توان نوشتن نامه مفصّلی را نداشتم.
من رفتم، تن‌ها مایه تسّلای من این است که می‌دانم شوریده و دیوانه نخواهی شد، و همانند روح گمشده‌ای سرگردان نمی‌شوی، و یا چون هجده و یا بیست سال پیش تیره‌بخت نخواهی شد. این حقیقت اندکی مرا تسلا می‌دهد، چون وحشتناک است که انسان کسی را رنج بدهد.
بله، زندگی می‌گذرد و هر روز اندکی از عشق به‌طور نامحسوسی از میان می‌رود. می‌گویم به‌طور نامحسوس. بله، عشق همانند درختی برگهایش را از دست می‌دهد. یک برگ می‌افتد و بعد دیگری. باد می‌وزد و پاییزی فرا می‌رسد.
نمی‌گویم زمانی میان من و تو عشق وجود نداشته است. بله، وجود داشته است و چه شگفت بود آن عشق. با تمام قلبم چنین عشقی را برای بچه‌مان ایگور طالبم. 
اگر روزی دختر باشکوهی را ملاقات کند ـ که البته خواهد کرد ـ امیدوارم چون تو شوریده و دیوانه و شاد باشد….
پس از نوشتن این یادداشت نشستم و فکر کردم شگفت‌آور است که سرانجام توانستم این شادمانی و خوشبختی را به تو هبه کنم!
حتّی اگر دیگر مرا دوست نداشته باشی، آن زمان، آن روز شادمانی بزرگ نمی‌تواند محو شود. و این من بودم که آن عشق بزرگ را به تو دادم. اما ـ زمان می‌گذرد، قبلاً هم گذشته است، و چه سود آنچه را که رفته است باز گردانید.
نمی‌توانستم چنین یادداشتی و یا نامه‌ای برایت بنویسم. دلیلش را نمی‌دانم. اما گاه اگر خواستی ساکت بمانی، و چیزی به کسی نگویی، خودت را با اعتراف و درد دل کردن سبک‌بار مکن. آن وقت تصمیم گرفتن آسان‌تر خواهد شد. اما اگر در این باره با کسی حرفی بزنی کار مشکل‌تر خواهد شد و حتّی بدتر.
گریه کن. اشک‌ها جنایتکارانی بیش نیستند. قلبت را آسوده می‌کنند. آنچه که مدت زمانی رنجت داده است، ناگهان آن‌قدر برایت مهم نخواهد بود که زندگی خودت و یا زندگی دیگران را درهم شکنی. فکر می‌کنی همه چیز می‌گذرد، اما این طور نیست، وضع بدتر می‌شود، پیچیده‌تر می‌شود. خودم به این مطلب واقف شده‌ام. گریسته‌ام و حرف زده‌ام. اما این بار دیگر اشکی برایم باقی نمانده و دیگر با کسی حرف نزده‌ام. پس این باور مرا وا می‌دارد که بروم. و همان‌طور که مردم می‌گویند ـ بگریزم، شوی و پسرم را ترک گویم.
البته، می‌توانستم بکوشم که با تو حرف بزنم. اما تو به حرفهایم گوش نمی‌دادی. تو همیشه یک فرمانروای مطلق و خودکامه‌ای بودی. همیشه حق با تو بود. فقط حق با خودت بود! شگفتا که چگونه چنین اعتماد به‌نفسی را به دست آورده بودی؟
چرا؟ اگر من زن ابلهی می‌بودم و یا مثلاً فقط زنی خانه‌دار که به امور جزیی و معمولی می‌پردازد، حق با تو بود. اما من همان‌طور که می‌دانی زن تحصیل‌کرده‌ای هستم.
در تمام زندگی کار کرده‌ام. مردم به من احترام می‌گذارند و به عقایدم توجّه دارند. اما تو به دلیلی مدام سرزنشم کرده‌ای! می‌گفتی حرفهای چرندی می‌گویم ـ این تکیه کلامت بود ـ آیا دلیلش این نبود که دیگر مرا دوست نداشتی؟ اگر کسی را دوست داشته باشی نباید بی‌درنگ رهایش کنی و او را در زمره ابلهان بدانی؟ 
نتوانستم با تو حرف بزنم. آخر حرفهایم را نخواهی فهمید. حرفهایم را تلوّن مزاج می‌دانی، غوغا راه می‌اندازی، فریاد می‌کشی ـ البته برای اینکه می‌گویی حرفهای چرندی می‌زنم!
اخیراً خیلی بیشتر سرم داد می‌کشی. خودت متوجّه نشده‌ای؟ نه، آخر سرزنشت نکرده‌ام. حتّی از دستت نرنجیده‌ام. چه سودی دارد؟ فقط ـ دلیل بر آن می‌شود که زمان گذشته است و عشق را با خود برده است! و روز دیگری نخواهد آمد که به سویم بیایی. دستانم را مثل سالهای پیش در دستانت بگیری و حرف بزنی، و حرف بزنی. به حرفهایم عاشقانه گوش بدهی، در آن روز‌ها حرفهایم برایت ارزش داشت، اما دختر ابلهی بودم که نمی‌دانستم حقیقت زمان را درک کنم. به هر تقدیر هر چه که می‌گفتم، شادت می‌کرد.
و چه رویاهایی در سر داشتم! چه سالهایی بود! گفتی دانشکده‌ام را تمام می‌کنم و بعد ازدواج می‌کنیم.
و من هم صبر کردم تا دانشکده‌ات را تمام کنی. بعد عروسی کردیم و تو گفتی: «کارم را با حرفه مهندسی آغاز می‌کنم.» بله و تو مهندس شدی و حتّی ریاست یک گروه را به تو دادند. و عاقبت مرد مهمّی شدی. به دلیلی یک شمعدانی خریدی و هر وقت یکی از دوستانت به خانه‌مان می‌آمد که تو را ببیند، یکی از شمع‌ها را روشن می‌کردی و برایش شیرینی می‌آوردی و بعد در حالی که به من نگاه می‌کردی، در یک صندلی دسته‌دار می‌لمیدی، درست مثل یک مرد سرزنده و با‌نشاط در یک فیلم مدرن. آخر چون من در کنارت بودم. این چیزی بود که خودت هم می‌خواستی. بله، این کار برایت عادت شده بود. اما نه، نمی‌خواهم درباره آن روز‌ها حرف بزنم. مرا خیلی عقب می‌برد. البته روش و رفتار جدیدت در زندگی با رفتن من و ترک تو ارتباط دارد. نه، نه، من زن مقدس‌نمای سالوسی نیستم. من خودم از هر چه که زیبا باشد خوشم می‌آید البته اگر زیبا باشد ـ اما تو ضعف و تخیلات خودت را می‌شناسی ـ که من نمی‌خواهم در این مورد چیزی بنویسم. مهم این است که به تو بگویم چرا حس می‌کنم که تو باید مرا زنی سبک‌سر و ابله بدانی. نمی‌دانم درباره خودم چه می‌اندیشم. در این صورت تو از یک زن ابله چه انتظاری داری؟ نه، اصلاً چنین نیست. ساده‌تر بگویم نمی‌توانستم پیشت بمانم. چون از من خسته شده‌ای. این حقیقت را نمی‌توانم درک کنم. اگر مسئله در همین است، به من بگو ـ چگونه می‌توانم به زندگی با تو ادامه بدهم و با تو حرف بزنم و وانمود کنم که همه چیز در زندگی ما خوب و زیباست و درباره آن‌ها حرف بزنم. چه کسی می‌تواند به این شکل به زندگی ادامه بدهد؟ تو مرد خردمندی هستی، به من می‌گویی این کار را بکن، آن کار را نکن و بعد همه چیز عالی می‌شود. اما نمی‌توانی مفهوم کلامت را درک کنی. می‌خواهی همان‌طور که دوست می‌داری زندگی کنی، بله عیناً همان‌طور که می‌خواهی! تو فقط مرا به خاطر انجام دادن کارهای خانه می‌خواهی. مرا به خاطر راحتی خودت می‌خواهی ـ که ناهار و شام برایت آماده کنم تا تو زندگی‌ات را آرام بگذرانی. می‌خواهی من مثل یک پیشخدمت دست بر سینه در جلویت بایستم و گوش به فرمان تو باشم.
بعد که از کار به خانه می‌آیی، پشت میز می‌نشینی و اگر چیزی برخلاف میلت باشد روی در هم می‌کشی، و من باید نگاههایت را تاب بیاورم. تو آقا و ارباب من هستی ـ رئیس من هستی ـ تن‌ها کار من همین است که مطابق میل تو رفتار کنم، به آشپزخانه بدوم و برایت غذا درست کنم، والا عصبانی می‌شوی و به قول خودت از کوره در می‌روی!
باری، هر کاری که می‌کنی، می‌خواهی تو را آرام و خرسند کند، اما چرا؟ دلیلش چیست؟ چرا به من رخصت نمی‌دهی که بپرسم آیا باید همه این کار‌ها را به خاطر خرسندی تو بکنم؟ به خاطر آنکه مرا دوست داشته باشی؟ و نگاهم داری؟ نه، من می‌توانم از خودم نگهداری کنم، با پول کارمندی خود لباس بخرم و برای ایگور هم همین‌طور، تازه کمتر از تو دستمزدی به دست نمی‌آورم و گاه بیشتر از تو، نیکلای استاپانویچ، درآمد دارم.
اکنون می‌روم. اگر دلت خواست می‌توانی این یادداشت و یا نامه را دور بیندازی. اما تو این کار را نمی‌کنی، تا آخر آن را می‌خوانی. من ضعف تو را خوب می‌شناسم، و بعد شروع می‌کنی به فکر کردن….
خوب، می‌بینی که من مثل تو محکم روی پاهایم ایستاده‌ام. پس چرا با من چنین رفتاری داری؟ اگر مرا دوست می‌داشتی ـ خوب در این صورت می‌توانستم در کنارت باشم. اما تو دوستم نداری. دلیلش چیست؟ برای اینکه دیگر زن جوانی نیستم و به چهل سالگی رسیده‌ام، مگر نه؟ خوب کاری از این بابت نمی‌توانم بکنم. دلم می‌خواست همان‌طور که بودم، حالا هم می‌بودم، جوان و زیبا…. اما سالهای از دست‌رفته کار خودش را کرده است.
خوب، ظاهراً چیزی گفتم که می‌خواستم بگویم ـ نه همه آن را ـ بلکه فقط یک چیز را. تصدیق کن که حق با من است. می‌دانی که من واقعاً از تمام آنچه که به تو می‌گویم لذت می‌برم. حرف درست می‌زنم، و تو نمی‌توانی آن را کتمان کنی. نمی‌توانی مجبورم کنی که جلو دهنم را بگیرم و حرفی نزنم. و بالاتر از آن اینکه کنجکاوی ساده بشری وادارت می‌کند که به خواندن نامه من ادامه بدهی.
اکنون این نامه را در سطل آشغال بینداز. از خواندن آن بپرهیز! اما می‌دانم که نمی‌توانی. تا آخر آن را خواهی خواند.
پیش از آنکه چنین تصمیمی بگیرم، از خودم می‌پرسم اگر نروم آینده چه چیز را برایم نگاه خواهد داشت؟ حس می‌کنم وحشت در وجودم خانه گرفته است. بله، وحشت و ترس، چون هیچ چیز روشنی را نمی‌توانم در برابر خود ببینم. آنچه که می‌توانم ببینم، یک زندگی ناشاد است. فقط پیری و مرگ در پیش دارم!
آخر چاره کار را در نزد خود سبک و سنگین می‌کنم. و به این نتیجه می‌رسم که تن‌ها زندگی ‌کنم و با تجربه‌ای که دارم برایم مشکل نخواهد بود که حرفه‌ای مثل آموزگاری در یک شهر دیگر برای خودم پیدا کنم. سعی خواهم کرد که خوب و شایسته کار کنم و تمامی فسفر مغزم را در کاری خلّاق به مصرف برسانم. چه کسی می‌داند، شاید هم هنوز زمان از دست نرفته باشد. در حقیقت آخرین زنگ به صدا در نخواهد آمد و من هنوز وقت دارم که با انجام کاری شایسته افتخارانگیز باشم. من زن عامی و بی‌سوادی نیستم. تن‌ها مشکلی که وجود دارد این است که من بیشتر به تو فکر می‌کنم تا به خودم. البته به ایگور پسرمان هم فکر می‌کنم. بدون من او چه خواهد کرد؟ راستش را بخواهی در این یک دو سال کاری برای او نکرده‌ام، آخر او هم مثل تو برای خودش زندگی می‌کند. و با گذشت زمان او نیز مرا فراموش خواهد کرد، و این از خودخواهی او و آدمهای دیگر است. از سرشت پدر خود بهره می‌برد. از این رو از دوری من غصّه نخواهد خورد. خیلی زود خودت این حقیقت را خواهی فهمید. فقط به او رخصت نده که شب‌ها بیرون بماند و ولگردی کند. این طریق او را به جای خوبی نخواهد رساند. امّا در چیزهای ـ دیگر تو به دو قطره آب شباهت داری. او را به دنیای خود راه نخواهی داد، و او هم تو را به آسایش راه نخواهد داد، و اگر بمانم تو و او بیرونم خواهید راند.
اما به کار و حرفه باز گردیم. باید اعتراف کنم که نتوانسته‌ای در کارت رضایت کامل داشته باشی. در ماهیت و معنای آن بی‌خبر مانده‌ای. بیشتر به ترفیع فکر کرده و علاقه‌مند بوده‌ای؟ شاید علّت عدم موفّقیت تو این بوده که فاقد نیروی ابتکار بوده‌ای و خلاقیتی از خود نشان نمی‌دادی. اما درباره خودم نمی‌توانم شکایتی بکنم. البته تحصیلات عالی با شرایطی که ما داریم امکانات نامحدودی برای ابتکار عرضه می‌کند. از این رو چرا من …، امّا تو خیلی دلت می‌خواهد من آنچه را که می‌خواهم نکنم، انجام بدهم. خدا نگهدار! در بیرون از قطار هوا دارد روشن می‌شود. تمام خاور دور در برابرم خودنمایی می‌کند.
***
در سورد لووکس sverd lovsk زن نامه‌ای در جعبه پست افکند: زن باریک‌اندامی بود که بارانی سبک بر تن داشت و کلاهی بر سر نگذاشته بود.
لحظه‌ای به آسمان صاف بلند نگریست. بعد آرام به سوی قطارش رفت. اما پیش از آنکه وارد قطار بشود، غمزده به یادداشتی که در جعبه پست افکنده بود، اندیشید. آخر در آن نوشته بود: «شوهرم، من برمی‌گردم. تو و بچه‌مان را تن‌ها نمی‌گذارم. فقط با نوشتن آن نامه خواستم به تو فرصتی داده باشم که به حرفهایم خوب گوش بدهی… فکر می‌کنم می‌فهمی چه می‌گویم…. در را باز بگذار. کسی جز من وارد خانه‌ات نخواهد شد. تا نیامده‌ام نقاشی کن.
همسر فراموش‌شده و اغماضگر تو.»
نویسنده: سرگئی ورونین sergei voronin
مترجم: همایون نوراحمر

درباره نویسنده:
سرگئی ورونین نویسنده روسی در 1913 به‌دنیا آمد. در موسسه معدن‌شناسی نینگراد تحصیلاتش را به اتمام رسانید و در جنگ دوم جهانی جنگید.
نخستین مجموعه داستانهای او به نام «زد و خوردها» در 1947 انتشار یافت.
ورونین از آن زمان به بعد تقریباً بیست کتاب شامل داستانهای کوتاه و رمان به چاپ رسانیده است.
اکنون در نینگراد زندگی می‌کند. ورونین در حقیقت در داستان کوتاه «نامه یک همسر» از زندگی خود سخن به میان می‌آورد.

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.