داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

قصبه‌ی نان‌های جویده شده
همسایه‌ی عزیز
ماکسیم… (آه فراموش کردم پدر روحانی شما را چه می‌نامید، بزرگوارانه مرا ببخشید!) ببخشید وعفو کنید این مردک پیر و روحیه‌ی یاوه بافش را، که جسارت کرده و آرامش‌تان را با سخنان نامربوط و ناچیز خود در این نامه به هم زده است. دیگر یک سال کامل از آن زمان گذشته که طبق میل‌تان در این گوشه‌ی دنیا و در همسایگی با من (این بنده‌ی حقیر) رحل اقامت افکنده‌اید و من هنوز شما را نمی‌شناسم. شما نیز این سنجاقک ناچیز را نمی‌شناسید. حداقل اجازه دهید ـ همسایه‌ی گران‌قدر- به‌کمک این هیروگلیف مخصوص پیرمردان با شما آشنا شوم، دست پژوهنده‌ی شما را بفشارم و خیر مقدم بگویم آمدن‌تان را از پترزبورگ به خرابه‌ی ناقابل ما که جمعیت‌اش را مردگان نازل و انسان‌های کشاورزی تشکیل می‌دهند که به اصطلاح عناصر عاصی نام دارند. مدت‌ها بود در جست‌وجوی اتفاقی برای آشنایی با شما بودم و اشتیاقم برای این مهم چه بسیار بود؛ چرا که دانش به‌نوعی مادر تنی ما است، مثل تمدن. چون از صمیم قلب به نام و آوازه‌ی کسانی که در اوج شهرت‌اند احترام می‌گذارم؛ نام کسانی که بر کتیبه‌ی صومعه‌ها و سنج‌ها و روی نشان‌های افتخار حک می‌شود و عنوان‌شان در گوشه گوشه‌ی این جهان مریی و نامریی ـ یعنی همین دنیای زیر ماه ما- چون تندری می‌غرد. من به منجمان و شاعران، متافیزیسین‌ها و شیمیدان‌ها و دیگر خدمت‌گذاران علم بسیار عشق می‌ورزم، که البته شما هم به خاطر دست‌آوردهای معقولانه‌ی علمی‌تان در رشته‌های مواد غذایی و باغداری از آن جمله‌اید.
می‌گویند که شما کتاب‌های زیادی به زیور طبع آراسته‌اید که حاصل فعالیت ذهنی مدام شما با لوله‌های آزمایشگاه و دماسنج‌ها و بسیاری کتاب‌های خارجی بوده است که عکس‌های جذابی هم دارند.
چندی پیش، کاهن محلی ما، -پدر گراسیم- به کلبه‌ی من، یعنی همین ملک ناچیزم سری زد و با تعصب مخصوص خود ایده‌ها و اندیشه‌های شما را که مربوط به پیدایش انسان و درگیر پدیده‌های این جهان مریی است ملامت و سرزنش کرد و علیه گستره‌ی ذهنی شما و افق تفکرات‌تان که مملو از نور و روشنایی است به تندی سخن راند و از کوره در رفت. من با نظر پدر گراسیم درباره‌ی ایده‌های شما موافق نیستم. چرا که زندگی می‌کنم و گذرانم تنها از راه علم است. علمی که مشیت الهی برای نوع انسان تعیین کرده تا از درون این جهان مریی و نامریی، فلزات گران‌بها و شبه فلزات و برلیان‌ها بیرون بکشد.
با این‌همه عفو کنید این پیر ناچیز را که به سختی به چشم می‌آید، اگر جسارت می‌کنم و برخی ایده‌های شما را که مربوط به ماهیت طبیعت می‌شوند رد می کنم.
پدر گراسیم من را باخبر کرد که گویا شما اثری تالیف کرده‌اید و در آن ایده‌هایی نه چندان استوار درباره‌ی انسان‌ها و موقعیت نخستین آن‌ها در عهد دقیانوس و چه می‌دانم پیش از آن شرح کرده‌اید. شما در این اثر فرموه‌اید که انسان از نسل میمون و عنتر و اورانگوتان پدید آمده است. این پیر مرد را می‌بخشید، اما من با شما درباره‌ی این نکته‌ی مهم موافق نیستم و می‌توانم در این جا مکثی کنم و ادامه دهم که اگر انسان، این حکمران جهان و اشرف مخلوقات، از میمون جاهل و احمق پدید می‌آمد، می بایست هم دم می‌داشت و هم صدایی نکره. اگر ما از میمون پدید می‌آمدیم، ما را کولی‌ها در شهرها برای نمایش می‌گرداندند و ما برای نمایش یک‌دیگر ـ رقصان و به فرمان کولی‌ها یا در پشت میله‌های باغ وحش ـ پول هم پرداخت می‌کردیم. آیا ما سراسر پوشیده از پشمیم؟ آیا ماجامه‌هایی به تن نمی‌کنیم که میمون از آن محروم است؟ آیا ما از زن متنفر نمی‌بودیم و به چشم حقارت در او نمی‌نگریستیم، اگر او حتا قدری بوی میمون می‌داد؛ میمونی که ما به کرات او را در آغوش اشراف می‌بینیم؟ اگر اجداد ما از میمون پدید آمده بودند، آن‌ها را در آرامگاه مسیحیان به خاک می‌سپردند؟ مثلا جد من آموروسی که در زمان هون‌ها و سلطنت حاکم لهستانی یواخیم شوستاکوم زندگی می‌کرد و هنوز یادداشت‌هایش در مورد آب وهوای معتدل آن زمان و استعمال بیش از حد نوشیدنی‌های داغ، پیش برادرم ایوان نگه‌داری می‌شوند. تازه «آبات» هم یعنی کشیش کاتولیک‌ها. مرا عفو کنید از این که در کار منطقی و علمی‌تان دخالت می‌کنم و وحشیانه شما را مجبور به قبول ایده‌های بدقواره‌ی خود می‌کنم. ایده‌هایی که نه در سر یک دانشمند یا یک فرد متمدن، بلکه به احتمال زیاد در شکمش جریان دارد. نمی‌توانم خاموش باشم و از تحملم خارج است وقتی می‌بینم دانشمندان اندیشه‌هایی نادرست از سر می‌گذرانند و خلاصه این که نمی‌توانم مخالفتم را به شما نشان ندهم. پدر گراسیم به من گفتند که شما درباره‌ی ماه به خطا می‌اندیشید. مقصودم کره‌ی ماه‌ی است که جای خوشید را در ساعات ظلمات پر می‌کند، وقتی که مردم در خواب ناز هستند و شما در تاریکی مشغول رساندن برق از جایی به جای دیگر هستید و خیال بافی می‌کنید. به این پیرمرد به خاطر این که احمقانه می‌نویسم نخندید.
شما می‌نویسید که در ماه ـ یعنی کره‌ی ماه- انسان‌ها و طوایفی زندگی می‌کنند. این هرگز امکان ندارد. چون اگر مردم در ماه می‌زیستند آن وقت جلو نور سحرآمیز و معجزه آسای آن را با بیشه زارها و خانه‌هاشان می‌گرفتند. تازه مردم بدون باران نمی‌توانند زندگی کنند و باران هم به سوی زمین فرود می‌آید، نه بالا به سمت ماه. تازه مردمی که در ماه به سر می‌بردند از بالا به پایین می‌افتادند و کثافت و گنداب هم از ماه پرجمعیت به سوی ما می‌ریخت. اصلا مردم می‌توانند در ماه زندگی کنند، وقتی که ماه فقط شب‌ها وجود دارد و روزها ناپدید می‌شود؟ بعدش هم دولت‌ها نمی‌توانند زندگی کردن در ماه را قبول کنند، چرا که به دلیل مسافت زیاد ماه و قابل دسترس نبودنش مردم می‌توانند به راحتی از وظایفشان سرباز زنند و آن‌جا پنهان شوند. شما قدری اشتباه کرده‌اید. شما در اثر عالمانه‌ی خود همان‌گونه که پدر گراسیم به من گفت، آورده‌اید که گویا در عظیم ترین منبع نور، یعنی در خورشید لکه‌های سیاهی وجود دارد. این امکان ندارد؛ چون هرگز امکان ندارد. چگونه شما توانسته‌اید در خورشید لکه ببینید، در حالی که با چشم غیر مسلح به خورشید نمی‌توان نظر کرد. اصلا برای چه روی خو رشید لکه‌هایی باشد، در حالی که بدون آن‌ها هم می‌شود سر کرد؟ تازه از کدام جسم‌ تر این لکه‌ها به جا مانده‌اند که تا به حال خشک نشده‌اند؟ شاید از نظر شما در خورشید ماهی هم یافت می‌شود؟
ببخشید مرا، این تاتوره‌ی مار صفت را که چنین جاهلانه سخنان نیش دار بر زبانش جاری است! می‌دانید، من ارادت خاصی به علم دارم! ثروت در این سده‌ی نوزدهم برای من هیچ ارزشی ندارد. دانش با بال‌های شکوهمندش که به سوی آینده در پرواز است، ارزش پول را نزد من تیره و تار کرده است. باور کنید هر کشفی مثل میخی است که بر ستون مهره‌هایم کوبیده می‌شود. اگر چه نادانم و ملاکی از  اعیان قدیم، با این همه این پیر به دردنخور مشغول کسب علم و اکتشافاتی است که به دست خود آن‌ها را خلق کرده است و سر یاوه بافش آکنده از این چیزهاست. همین کله‌ی متلاطم را می‌گویم که لبریز از اندیشه‌ها و دانسته‌هاست.
مادر طبیعت، همانا کتاب است که باید آن را خواند و فهمید. من با همین عقل خودم اختراعات زیادی داشته‌ام، که هنوز هم حتا یک نفر از آن‌ها خبر ندارد. بدون فضل‌فروشی بگویم که در ارتباط با علمی که با تلاش و زحمت به دست می‌آید، چندان هم کم مایه نیستم و نیستم مثل کسانی که غرق ثروت و مقام و خانه‌ای شش اشکوبه و غلامان و زنگ‌های برقی والدین خود، یعنی پدر و مادر یا کفیلان خود هستند و تباه می‌شوند.
این چیزی است که عقل ناقص من کشف کرده است. من کشف کرده‌ام که خورشید عظیم و آتشین مشعشع ما در روز اول ماه روزه، صبح زود، تماشایی و خوش منظر، با نورهای متنوع و مختلف خود بازی می‌کند و با سوسو زدن عجیب تاثیر شگرفی بر جا می‌نهد.
کشف دیگر این که چرا در زمستان روز کوتاه و شب دراز است و در تابستان برعکس؟ روز در زمستان برای این کوتاه است که مثل دیگر پدیده‌های مریی و نامریی از سرما منقبض می‌شود و دیگر به این دلیل که خورشید زود غروب می‌کند و شب بر اثر تابش چراغ‌ها و فانوس‌ها دراز است، چرا که گرم و منبسط می‌شود. بعد هم این که من کشف کرده‌ام سگ‌ها در بهار علف می‌خورند، عینهو میش‌ها و این که قهوه برای آن‌ها که فشار خون دارند مضر است، چرا که باعث سرگیجه می‌شود و چشم‌های آدم سیاهی می‌رود؛ و امثال این‌ها. من کشفیات زیاد دیگری هم انجام داده‌ام، اگر چه نه مدرکی دارم و نه شاهدی.
تو را به خدا همسایه‌ی عزیز پیش ما تشریف بیاورید، تا با همدیگر کشفی بکنیم، با ادبیات مشغول بشویم و شما این بنده‌ی حقیر را با چیزهای مختلف آشنا بکنید. چندی پیش به نقل از یک دانشمند فرانسوی خواندم، صورت انسان چندان هم که دانشمندان فکر می‌کنند، شبیه صورت شیر نیست، می‌توانیم راجع به همین موضوع صحبت کنیم.و بر ما منت بگذارید و تشریف بیاورید. مثلا همین فردا بیایید. ما الان غذاهای بی گوشت و روغن می‌خوریم، اما برای شما خوراک ساده‌ای تدارک می‌بینیم. دخترم ناتاشا از شما خواهش دارد که با خودتان کتاب‌های خوبی هم بیاورید. او دختری آزادمنش است و در خانه به جز او، همه احمق و کودن هستند. می‌توانم بگویم که جوان‌های این دوره و زمانه فرصت دانستن را به خود می‌دهند. خدا پشت و پناه‌شان!
برادرم ایوان بعد از یک هفته به من سری خواهد زد. آدم خوبی است، اما بین خودمان باشد که از علم و دانش و این جور حرف‌ها خوشش نمی‌آید. این نامه را تروفیم، خدمتکار من باید سر ساعت 8 شب به دست‌تان برساند. اگر آن را دیر رساند، سیلی محکمی به او بزنید، آن هم به شیوه‌ی پروفسورها. با این نسل ابداً نباید تعارف کرد. اگر تأخیر کند، معلوم است که به می‌خانه رفته است.
رسم رفت‌وآمد با همسایه‌ها را که ما از خودمان در نیاورده‌ایم. با ما هم این رسم از بین نمی‌رود. به همین خاطر تشریف بیاورید، آن‌هم با کتاب‌ها و وسایلی که خودتان می‌دانید. اگر شرمسار روی شما نمی‌بودم و جسارت می‌داشتم خودم پیش شما می‌آمدم. از این که آرامش شما را به هم زدم، حقیر را ببخشید!
ارادتمند شما
افسر نجیب‌زاده و باز نشسته‌ی توپخانه‌ی ارتش دن، همسایه‌ی شما
واسیلی سمی- بولاتوف
1880

نویسنده: آنتون چخوف (Anton Chekhov)
مترجم: حمیدرضا آتش‌برآب

ظهر یک روز آفتابی زمستان… سرمایی سخت، سوزان. نادنکا1 بازو به بازوی من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالای لبش از ریزه برف سیمین سفید می‌زد. ما بالای تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پای‌مان تا پایین تپه شیب همواری بود که آفتاب در آینه‌ی آن خود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌مان سورتمه‌ی کوچکی که روی نشیمن ماهوت ارغوانی کشیده شده روی برف بود.
من التماس می‌کردم: «نادژدا پتروونا، بیایید با سورتمه به پایین سُر بخوریم. فقط یک دفعه. به شما اطمینان می‌دهم که هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید».
نادنکا می‌ترسید. شیبی که از پای او تا پایین تپه‌ی یخ زده کشیده می‌شد به نظرش پرتگاه گود و بی‌انتهایی می‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتی به پایین نگاه می‌کرد یا وقتی من از او خواهش می‌کردم که روی سورتمه بنشیند دلش تو می‌ریخت، نفسش می‌گرفت و خیال می‌کرد که اگر دل به دریا بزند و خود را به پرتگاه بیندازد تکه‌تکه و یا دیوانه خواهد شد.
من باز گفتم: «استدعا می‌کنم، التماس می‌کنم، نترسید! چه‌قدر بزدل و ترسو هستید!»
عاقبت نادنکا راضی شد، اما از حالت صورتش معلوم بود که این رضایت بی‌ترس از مرگ نیست. من او را، که هم‌چنان ترسان و لرزان بود، روی سورتمه نشاندم و دست به کمرش حلقه کردم و با هم به پرتگاه بی‌انتها سرازیر شدیم.
سورتمه مانند تیر می‌پرید. باد به صورت‌مان تازیانه می‌کوفت، می‌غرید، در گوش‌مان می‌خروشید، پوست‌مان را با خشم چنگ می‌زد و می‌خواست سر‌مان را از تن جدا کند. از فشار هوا نفس بند می‌آمد. انگار که شیطان ما را به چنگال گرفته بود و صفیرزنان به دوزخ می‌کشید. هرآن‌چه دور و برمان بود به نواری دراز و تیزتاز بدل شده بود… . به نظرمان می‌رسید که دیگر در یک چشم به‌هم زدن پرت می‌شویم و تکه‌ی بزرگ‌مان گوش‌مان خواهد بود.
من در این ‌موقع آهسته گفتم: «نادیا من شما را دوست دارم!»
روش سورتمه رفته رفته آرام‌تر می‌شد. خروش باد و خش‌خش پایه‌های سورتمه در روی یخ دیگر چندان ترسناک نبود، دیگر نفس بند نمی‌آمد و ما به پایین تپه رسیدیم. نادنکا نیمه مرده و نیمه زنده بود. رنگ به رویش نبود و به سختی نفس می‌کشید… . کمکش کردم تا بلند شود.
نادیا نگاهی پر وحشت به من انداخت و گفت: «دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم یک‌ دفعه‌ی دیگر از تپه پایین بیایم! به هیچ قیمتی! جانم به لبم رسید!»
وقتی کمکی به خود آمد پرسش‌کنان به من نگاه می‌کرد و گویی می‌خواست بداند: آیا من آن چند کلمه را به زبان آوردم و یا هنگام خروش و غوغای باد به نظرش رسید که چنین کلماتی به گوشش خورد؟ من نزدیکش ایستاده سیگار می‌کشیدم و با دقت به دستکش‌هایم نگاه می‌کردم.
بعد بازو به بازویم انداخت و مدتی در دامنه‌ی تپه گردش می‌کردیم. معلوم بود که این معما ناراحتش کرده است. آیا این چند کلمه گفته شد یا نه؟ آره یا نه؟ آخر این کلمات با عزت نفس و شرف و زندگی و خوشبختی انسان بستگی دارد. موضوع مهمی است و مهم‌تر از آن در دنیا یافت نمی‌شود. نادنکا بی‌تاب و کمکی اندوه‌گین، با نظری نافذ به من نگاه می‌کرد، به حرف‌هایم بی‌جا جواب می‌داد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه؟ اوه، چه حالت ناراحت و پرشوری در صورت دل‌کشش دیده می‌شد. من می‌دیدم که او با خود در نبرد است، می‌خواهد چیزی بگوید، پرسشی کند، ولی کلمات لازم به زبانش نمی‌آید، خجالت می‌کشید، می‌ترسید، شادی و هیجان زبانش را بسته است.
عاقبت روی از من برگرداند و گفت: «می‌دانید؟»
پرسیدم: «چه؟»
– بیایید یک دفعه دیگر… از تپه پایین بسریم.
دوباره بالا رفتیم. نادنکا باز رنگش پرید و از ترس می‌لرزید. او را روی سورتمه نشاندم. دوباره به پرتگاه وحشتناک سرازیر شدیم. باز باد می‌خروشید و پایه‌های سورتمه به خش‌خش افتاد. هنگامی‌که سورتمه بسیار پر سرو صدا به پایین می‌پرید باز آهسته گفتم:
«نادنکا، من شما را دوست دارم!»
وقتی سورتمه ایستاد نادنکا نگاهی به تپه انداخت، بعد مدتی به صورت من نگاه می‌کرد، صدای بی‌ذوق و شور مرا می‌سنجید و در سراسر وجودش، حتی در دست‌کش و کلاهش نیز حالت بهت و حیرت دیده می‌شد و گویی از خود می‌پرسید:
«عجیب است، یعنی چه؟ چه کسی این کلمات را به زبان آورد؟ او، یا آن‌که به نظر من این‌طور رسید؟»
این معما او را سخت ناراحت و از خود بی‌خود کرده بود. بی‌چاره دخترک نمی‌دانست به حرف‌های من چه جواب بدهد، صورتش گرفته و اخمو بود، نزدیک بود به گریه بیفتد.
گفتم: «بهتر نیست دیگر به خانه برگردیم؟»
سرخ شد و گفت: «من از این بازی خوشم می‌آید. نمی‌خواهید یک دفعه‌ی دیگر سر بخوریم؟»
عجبا! از این بازی «خوشش می‌آید»، در صورتی که وقتی روی سورتمه نشست مثل بارهای پیش رنگ پریده و لرزان بود و از ترس به دشواری نفس می‌کشید!
بار سوم خود را به پرتگاه انداختیم و من می‌دیدم که موظب صورت و لب‌های من است. من هم با دستمال دهن را پوشاندم و سرفه کردم و وقتی به کمرکش شیب تپه رسیدیم از لحظه‌ای فرصت استفاده کردم و گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
باز هم این رمز برایش آشکار نشد. دیگر چیزی نمی‌گفت و در فکر بود… . از آن‌جا به خانه روانه شدیم. نادیا آهسته راه می‌رفت، رفته رفته قدم‌هایش کندتر می‌شد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه. من احساس می‌کردم که روحش در رنج است و چه‌قدر به خود فشار می‌آورد که این گفتار از زبانش نپرد:
«آخرچه‌طور ممکن است که این کلمات را باد گفته باشد! من نمی‌خواهم که این کلمات گفته‌ی باد باشد!»
صبح روز بعد یادداشتی به من رسید: «اگر امروز به سرسره می‌روید مرا هم ببرید. ن.». از آن روز هر روز با نادیا به سرسره می‌رفتیم و هر بار هنگام پایین رفتن من آهسته می‌گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
به زودی، هم‌چنان که آدمی به شراب یا مرفین عادت می‌کند، نادنکا به این جمله عادت کرد. بی آن زندگی به کامش تلخ بود. اگرچه هنوز از پایین سریدن از کوه وحشت داشت، ولی ترس و خطر به سخن درباره‌ی عشق – سخنی که همچنان پوشیده و مرموز مانده و روان را آزار می‌داد– دلربایی خاصی می‌بخشید. و هنوز به دو کس گمان می‌رفت که گوینده‌ی این سخن باشند: من و باد… . ولی نادیا نمی‌دانست کدام ‌یک از این دو به او اظهار عشق می‌کند، و ظاهراً هم این برایش یکسان بود. این مهم نیست که از کدام جام بنوشی، مهم آن است که از می خوش‌گوار عشق سرمست باشی.
روزی نزدیک ظهر تنها به سرسره رفتم. در میان جمعیت بودم و ناگاه دیدم که نادنکا به طرف کوه می‌آید و در جست‌وجوی من است… . بعد نادیا ترسان از پله‌کان به بالا می‌آید… . تنها به پایین سریدن وحشتناک است، آخ که بسیار وحشت‌آور است! صورتش از ترس مثل برف سفید بود، می‌لرزید، گویی به سوی مرگ می‌آید. ولی بی‌آن‌که سر به عقب برگرداند، مصمم و استوار بالا می‌آید. گویا تصمیم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آیا بی من آن کلمات شیرین دل انگیز به گوشش خواهد رسید یا نه. من می‌دیدم که چگونه رنگ پریده و با دهانی از ترس باز مانده روی سورتمه نشست، چشم‌ها را بست و برای همیشه زمین را بدرود کرد و سرازیر شد… «خش ش ش ش» پایه‌های سورتمه به صدا درآمد. آیا آن کلمات به گوشش رسید؟ نمی‌دانم… من فقط دیدم که وقتی به پایین رسید با حالتی ضعیف و ناتوان از روی سورتمه بلند شد. و از صورتش معلوم بود که خودش هم نمی‌داند که چیزی شنیده است یا نه، وقتی به پایین می‌سرید ترس، توانایی شنیدن و تمیز دادن صداها و فهم و درک را از او ربوده بود… .
مارس، ماه اول بهار سر رسید… . آفتاب نوازش‌گر شد. کوه یخ بسته‌ی ما رو به تیرگی می‌رفت، درخشندگی خود را از دست می‌داد و برف و یخش آب می‌شد. دیگر نمی‌توانستیم به سرسره برویم. برای نادنکای بدبخت دیگر جایی نبود که آن کلمات را بشنود و دیگر کسی هم نمانده بود که آن را به زبان آورد، چون باد فرود از کوه وجود نداشت و من هم می‌بایستی برای مدتی طولانی و شاید هم برای همیشه به پترزبورگ بروم.
دو سه روزی پیش از رفتن به پترزبورگ در تاریک و روشنی هنگام عصر در باغچه نشسته بودم. دیواری بلند و چوبین، آن باغچه را از خانه‌ای که نادنکا در آن منزل داشت جدا می‌ساخت… هنوز هوا به اندازه‌ی کافی سرد بود، گله به گله برف دیده می‌شد، درخت‌ها برهنه بودند، و لی بوی بهار می‌آمد و زاغچه‌ها قارقار کنان به خوابگاه بر می‌گشتند. من کنار دیوار چوبین رفتم و مدتی از شکاف دیوار نگاه می‌کردم. دیدم که نادنکا از خانه بیرون آمد و نگاهی افسرده و اندوه‌ناک به آسمان انداخت… باد سبک بهاری به صورت رنگ پریده و غمگینش می‌خورد و بادی را به خاطرش می‌آورد که هنگام سریدن از کوه می‌خروشید و آن چند کلمه را به گوشش می‌رساند، آن وقت صورتش حالتی افسرده‌تر به خود می‌گرفت و اشک به روی گونه‌اش روان می‌شد… دختر بدبخت دست‌ها را دراز می‌کرد و گویی از باد خواهش می‌کرد که بوزد و باز هم آن کلمات را به گوشش برساند. و من، همین که بادکی به وزش درمی‌آمد، آهسته گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
پروردگارا! ناگهان به نادنکا چنان حالتی دست داد که فریاد می‌کشید، صورتش از خنده شکفته شد، دخترک‌ خوش‌دل و خوش‌بخت و زیبا دست‌هایش را به سوی باد درازتر می‌کرد… .
من برای جمع و جور کردن اسباب‌هایم به خانه رفتم.
از این داستان مدت‌ها می‌گذرد. نادنکا حالا زن شوهر داری‌ست. دبیر دفتر قیمومت اشرافی را به شوهری انتخاب کرد یا برایش انتخاب کردند و از او سه فرزند دارد. رفتن به سرسره و شنیدن از باد «نادنکا، من شما را دوست دارم» را از یاد نبرده است، و این داستان دل‌نوازترین، شورانگیزترین و زیباترین یادبود زندگی اوست.
و حالا که من پا به سن گذاشته‌ام هیچ نمی‌دانم که برای چه آن کلمات را گفتم، برای چه آن شوخی را کردم…
——————————————-
پانویس:
نادنکا مصغر مهرآمیز نادیا، و نادیا هم مصغر نادژدا به معنی امید است. (م.)
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Anton-Chekhov)
مترجم: عبدالحسین نوشین
از کتاب: بانو و سگ ملوس
حروف‌چین: متین امامی

نزدیکی‌های ساعت ده یک شب تاریک ماه سپتامبر، اَندره‌ی، تنها پسر شش ساله‌ی دکتر کریلُف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری چشم از دنیا فروبست. همین‌که همسر دکتر جلو تخت کودک مرده‌اش به زانو افتاد و اولین نشانه‌های از خود بی‌خود شدن در او دیده شد؛ زنگ سرسرا به شدت به صدا درآمد.
صبح روزی که بیماری دیفتری سر از خانه درآورد همه‌ی پیشخدمت‌ها را به خانه‌های‌شان روانه کردند. بنابرین کریلُف خودش با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه‌ی دکمه نینداخته، بی‌آن‌که دست و صورت مرطوبش را که از اسید فِنیک می‌سوخت پاک کند، در را گشود. سرسرا آن‌قدر تاریک بود که شخصی که پا به خانه گذاشت تنها قدِ متوسط، شال‌گردن ِ سفید و چهره‌ی درشت و بسیار رنگ‌پریده‌اش قابل تشخیص بود. رنگ چهره‌اش به اندازه‌ای پریده بود که گویی حضور او سرسرا را روشن کرده‌ بود… .
مرد بی‌مقدمه گفت: «دکتر تشریف دارن؟»
کریلُف جواب داد: «من دکترم، چه کار دارین؟»
مرد، که بی‌اندازه خوشحال شده بود، گفت: «دکتر شمایین؟ خیلی خوشوقتم!» و دست پیش برد دست دکتر را در تاریکی پیدا کرد، آن‌را در دست گرفت و محکم فشرد. «خیلی… خیلی خوشوقتم! ما به هم معرفی شده بودیم… من آبوگین هستم… همین تابستون تو خونه‌ی گنوچِف افتخار آشنایی با شما رو پیدا کردم. خیلی خوشحال شدم که تو خانه بودین… شما رو به خدا نگین فوری همراه تون نمی‌آم. زنم یه سر و یه کله افتاده… من کالسکه با خودم آورده‌م…»
از صدا و حرکات او می‌شد دریافت که بی‌اندازه دلواپس است. درست حال آدم‌هایی را داشت که سگ هار به آن‌ها حمله کرده یا خانه‌شان آتش گرفته باشد، جلو نفس‌های تندش را نمی‌توانست بگیرد. با صدایی لرزان و عجولانه حرف می‌زد. لحن صدایش صمیمیت بچه‌هایی را داشت که ترسیده باشند. مثل همه‌ی کسانی که وحشت کرده‌اند و گیج و منگ شده‌اند، با عبارت‌های کوتاه و بریده‌بریده حرف می‌زد و کلمه‌های زائد و نابجای زیادی به زبان می‌آورد.
ادامه داد: «می‌ترسیدم تو خانه نباشین، وقتی اومدم این‌جا، خیلی جوش می‌زدم… به خاطر خدا، لباس بپوشین و راه بیفتین بریم… اتفاقی که افتاد این بود که پاپچینسکی به سراغم اومد، الکساندرسیه‌مینوویچو می‌گم، شما می‌شناسیدش… گرم اختلاط شدیم… بعد نشستیم چای بخوریم. ناگهان زنم دادش بلند شد، دست‌هاشو به قلبش گذاشت و روی صندلیش پس افتاد. بلندش کردیم رو تخت خوابوندیمش و… مثل مرده دراز کشیده… می‌ترسم سکته کرده باشه… بفرمایین بریم… پدرش هم از سکته‌ی قلبی عمرشو به شما داد.»
کریلُف بی‌آن‌که حرفی بزند گوش می‌داد، گویی زبان روسی نمی‌دانست.
وقتی آبوگین دوباره موضوع پاپچینسکی و پدرزنش را پیش کشید و بار دیگر دست پیش برد، در تاریکی، دست دکتر را بگیرد، دکتر سر تکان داد و در حالی که با بی‌میلی کلمه‌ها را می‌کشید، گفت:
«عذر می‌خوام، نمی‌توانم بیام… آخه، پنج دقیقه‌ی پیش پسرم… پسرم مرد.»
آبوگین یک قدم به عقب برداشت و به نجوا گفت:«راست می‌گین؟ خدای من، چه موقع دردناکی این‌جا اومده‌م! امروز روز خیلی شومی بوده… خیلی شوم! چه تصادفی… نکنه خواست پروردگار بوده!»
آبوگین دسته‌ی در را گرفت و سر به زیر انداخت. ظاهراً دچار تردید شده بود، نه می‌توانست برود، نه رویش می‌شد دوباره از دکتر درخواست کند.
آستین کریلُف را گرفت و گفت:«گوش کنین، من واقعاً موقعیت شما رو درک می‌کنم. خدا شاهده خجالت می‌کشم تو همچین لحظه‌ای اسباب زحمت شما بشم؛ اما آخه چاره‌ای ندارم. خودتون فکر کنین، من به چه کسی می‌تونم رو بیارم؟ این‌جا بجز شما دکتری پیدا نمی‌شه. به خاطر خدا بیایین. من برای خودم نمی‌گم. خودم که بیمار نیستم.»
سکوت حکم‌فرما شد. کریلُف پشت به آبوگین کرد، مدت کوتاهی ایستاد و کم‌کم از سرسرا بیرون رفت و پا به اتاق پذیرایی گذاشت. برای توجیه تردیدها و حرکات بی‌اراده‌اش آباژورِ چراغِ خاموشِ اتاقِ پذیرایی را به دقت تنظیم کرد و کتاب قطور روی میز را گشود و نکته‌ای را در آن دید. در چنین لحظه‌ای نه هدفی داشت، نه آرزویی و نه به چیزی می‌اندیشید و احتمالاً فراموش کرده بود که در سرسرای خانه‌اش غریبه‌ای ایستاده است.
تاریکی و آرامش ِ اتاق ِ پذیرایی ظاهراً به پریشانی‌اش دامن می‌زد. از اتاق پذیرایی که می‌خواست وارد اتاق کارش بشود پای خود را بیش از حد معمول بلند کرد و با دست به دنبال چارچوب در گشت. سپس مثل آن‌که تصادفاً به خانه‌ی عجیبی پا گذاشته یا برای اولین بار مست کرده باشد، نوعی سردرگمی در سرتا پایش احساس شد و گیج و منگ خود را تسلیم احساس تازه کرد. خطِ پهنِ نوری روی قفسه‌های کتاب‌ها، در یک سوی اتاق، افتاده بود؛ این نور همراه با بوی سنگین و خفقان‌آور اسید فِنیک و اِتِر از در نیمه بازِ اتاق خواب می‌آمد… دکتر در یک صندلی پشت میز فرو رفت، مدتی خواب‌آلود به کتاب‌های براق چشم دوخت، سپس از جا برخاست و پا به اتاق خواب گذاشت.
این‌جا، در اتاق خواب، آرامش مرگ حاکم بود. همه چیز از سر تا انتها خبر از طوفانی می‌دادند که دیگر فروکش کرده بود، از خستگی و دردی می‌گفتند که آرامش پیدا کرده بود. شمعی که روی چارپایه‌ای میان تعدادی شیشه‌ی باریک، جعبه، شیشه‌ی دهان‌گشاد قرار داشت و چراغِ بزرگِ روی قفسه، اتاق را به‌خوبی روشن کرده بود. پسر روی تختخواب کنار پنجره با چشمان باز دراز کشیده بود، در چهره‌اش حیرت خوانده می‌شد. تکان نمی‌خورد اما گویی چشم‌های گشوده‌اش هر لحظه سیاه‌تر می‌شد و در کاسه‌ی سرش فرومی‌رفت. مادر که دست‌های خود را روی او گذاشته و چهره‌اش را در چین‌های ملافه‌ها پنهان کرده بود جلو تخت زانو زده بود. او مثل پسر تکان نمی‌خورد اما در پیچ و تاب بدن و دست‌هایش چه اندازه جنبش احساس می‌شد! با همه‌ی وجود، با حرارتی مشتاقانه، به تخت چسبیده بود، گویی می‌ترسید حالت آرام و راحتی را که سرانجام برای تن خسته‌اش پیدا کرده بود برهم بزند. پتوها، لباس‌ها، لگن‌ها، پشنگه‌های آب، مسواک‌ها و قاشق‌ها که همه‌جا پَر و پخش بود، شیشه‌ی سفید آب‌آهک، هوای خفقان آور و خلاصه همه چیز مرده بود و به عبارت دیگر آرامش پیدا کرده‌ بود.
دکتر کنار زنش درنگ کرد، دست در جیب شلوار فرو برد، سرش را به یک سو خم کرد و به پسرش خیره شد. در چهره‌اش بی‌تفاوتی خوانده می‌شد؛ فقط قطره‌هایی که روی ریش او می‌درخشید گواهی می‌داد که مدت کوتاهی پیش اشک ریخته است.
وحشت زننده‌ای که هنگام صحبت از مرگ در ذهن ما نقش می‌بندد در اتاق خواب جایی نداشت. در سکوت غالب، در حالت مادر، در بی‌تفاوتی چهره‌ی پدر چیزی نظرگیر وجود داشت که قلب را متأثر می‌کرد، زیبایی لطیف و پا در گریز غم انسانی وجود داشت که آدم به آسانی نمی‌تواند آن را دریابد و شرح دهد و ظاهراً تنها موسیقی قادر به بیان آن است. در آن آرامش عبوس، زیبایی نیز احساس می‌شد. کریلُف و همسرش ساکت بودند و اشک نمی‌ریختند. گویی موقعیت شاعرانه‌ی خود را اعتراف می‌کردند. هم‌چنان‌که فصل جوانی‌ آن‌ها سپری شده بود حالا نیز با این پسر حق بچه داشتن از آن‌ها گرفته شده بود، افسوس، برای همیشه و تا ابد. دکتر چهل وچهار سال داشت، دیگر موهایش سفید شده و ظاهر پیرمردها را پیدا کرده‌ بود. همسر بیمار و رنجورش سی و پنج ساله بود. اَندره‌ی نه‌تنها پسر یکی یک‌دانه‌ی آن‌ها بلکه آخرین پسر آن‌ها بود.
خُلق و خوی دکتر، به خلاف همسرش، به خلق و خوی کسانی می‌مانست که وقتی دچار عذاب روح می‌شوند ضرورت حرکت را احساس می‌کنند. پس از آن‌که پنج دقیقه‌ای بالای سر همسرش ایستاد، پای راستش را بیش از حد معمول بلند کرد، از اتاق بیرون رفت و پا به اتاق کوچکی گذاشت که کاناپه‌ی پهن و بزرگی نیمی از آن را اشغال کرده بود. از آن‌جا وارد آشپزخانه شد. دور و کنارِ اجاق و تختِ آشپز سر و گوشی آب داد، جلوِ دَرِ کوتاهی سر خم کرد و پا به سرسرا گذاشت.
در این‌جا دوباره چشمش به شال‌گردن سفید و چهره‌ی پریده‌رنگ افتاد.
آبوگین آهی کشید، دستگیره‌ی در را گرفت و گفت:«خوب دیگه، خواهش می‌کنم بفرمایین بریم.»
دکتر لرزید، نگاهی به او انداخت و همه چیز به یادش آمد.
در حالی که دوباره جان گرفته بود، گفت:«گوش کنین، به تون که گفتم نمی‌تونم بیام. مگه سرتون نمی‌شه!»
آبوگین دست به شال‌گردنش گذاشت و با لحنی ملتمسانه گفت: «دکتر، من هم از گوشت و استخوون ساخته شده‌م، وضع شما رو خوب درک می‌کنم. در غم شما شریکم. اما آخه، من به خاطر خودم نیست که می‌گم. زنم داره می‌میره. اگه آخ و ناله‌شو شنیده بودین، اگه چهره‌شو دیده بودین، اون وقت متوجه می‌شدین که چرا اصرار می‌کنم! پروردگارا، خیال می‌کردم رفته‌ین لباس بپوشین. وقت داره می‌گذره، دکتر! تمنا می‌کنم بفرمایین بریم.»
کریلُف پس از لحظه‌ای گفت:«نمی‌تونم بیام.» و پا به اتاق پذیرایی گذاشت.
آبوگین به دنبالش رفت و آستین اورا گرفت.
«شما غصه دارین. درک می‌کنم. آخه، من که نمی‌خوام درد دندون معالجه کنین یا گواهی پزشکی بدین… می‌خوام جون یه انسانو نجات بدین.» مثل گداها التماس می‌کرد، «جون آدم از غم وغصه بالاتره. به نام انسانیت خواهش می‌کنم جرأت داشته باشین، شهامت داشته باشین.»
کریلُف با اوقات‌تلخی گفت:«انسانیت از یه سر نباید باشه. به نام همون انسانیت از شما خواهش می کنم کاری به کار من نداشته باشین. پروردگارا، چه حرف‌ها می‌شنوم! من روی پای خود بند نیستم اون‌وقت شما منو به نام انسانیت می‌ترسونین. من حالا به هیچ دردی نمی‌خورم. هیچ کاری از دستم ساخته نیست. می‌فرمایین زن‌مو پیش کی بذارم؟ خیر، خیر…»
کریلُف دست‌های گشوده‌اش را از چنگ او بیرون آورد و خود را کنار کشید.
آشفته‌خاطر ادامه‌داد:«از… از من خواهش نکنین، متأسفم… طبقِ جلد سیزدهمِ قانون مدنی، من باید همراه شما بیام و شما حق دارین منو کشون‌کشون ببرین… خوب ببرین، اما… من حال درستی ندارم… حتی نا ندارم حرف بزنم. منو ببخشین.»
آبوگین دوباره آستین دکتر را گرفت و گفت:«بی انصافی‌یه که با این لحن با من صحبت می‌کنین، دکتر. روی جلد سیزدهم سنگ بذارین! من چه حقی دارم که با خشونت با شما رفتار کنم؟ دل‌تون می‌خواد بیایین؛ دِل‌تون نمی‌خواد نیایین، دست پروردگار به همراه‌تون؛ چیزی که هست من با عواطف شما کار دارم نه با اراده‌ی شما. یه زن جوون داره می‌میره! شما می‌گین همین الان پسرتون مرده. بنابرین، چه کسی بهتر از شما نگرانی منو درک می‌کنه؟»
صدای آبوگین از دلواپسی می‌لرزید. لرزش بدن و لحن صدا خیلی بیش از حرف‌هایش متقاعد کننده بود. در رفتار آبوگین صمیمیتی دیده می‌شد، اما هر عبارتی که از دهانش بیرون می‌آمد ساختگی و بی‌روح بود و آب و تابی نابجا داشت و گویی توهینی به فضای خانه‌ی دکتر و زنی بود که داشت می‌مرد. او خودش این موضوع را احساس کرد و از ترس این‌که مبادا حرف‌هایش بد تعبیر شود سعی کرد صدایش نرم و ملایم باشد تا، اگر نه حرف‌هایش، دست کم صداقت لحن صدایش دکتر را متقاعد کند. معمولاً حرف هر چقدر سنجیده و دلنشین باشد تنها بر آدم‌های بی غم تأثیر می‌گذارد و کسانی را که اندوهگین یا خوشحال‌اند کمتر راضی می‌کند؛ چون بیش‌ترِ وقت‌ها سکوت بهتر از هر واژه‌ای خوشحالی یا اندوه را توصیف می‌کند. عشاق وقتی لب فرو بسته‌اند بهتر زبان یک‌دیگر را درک می‌کنند و خطابه‌ای گرم و پر شور بر سر گور یک مرد، تنها بر آدم‌های بیگانه تأثیر می‌گذارد و در نظر همسر و بچه‌های او سرد و بی‌اهمیت است.
کریلُف آرام ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت. وقتی آبوگین درباره‌ی حرفه‌ی والای پزشکی و از خود‌گذشتگی حرف‌هایی بر زبان راند دکتر عبوسانه پرسید:
«خیلی دوره؟»
«سیزده چهارده کیلومتره. اسب‌های خوبی دارم، دکتر. قول شرف می‌دم که یه‌‌ساعته شما رو ببرم و برگردونم. فقط یه ساعت.»
حرف‌های آخر مرد بیش از اشاره به انسانیت یا حرفه‌ی پزشکی بر دکتر تأثیر گذاشت. مدتی اندیشید و آه‌کشان گفت:
«خوب، بفرمایین بریم!»
دکتر با گام‌هایی نا مطمئن به سرعت به اتاق کارش رفت و چیزی نگذشت که با پالتو برگشت. آبوگین دل‌شاد در پوست خود نمی‌گنجید، دکتر را در پوشیدن پالتو یاری کرد و همراه‌ او از خانه بیرون رفت.
بیرون هوا تاریک بود اما از سرسرا روشنی بیشتری داشت. حالا در تاریکی، قامت بلند و خمیده‌ی دکتر با آن ریش باریکِ بلند و بینی عقابی به خوبی دیده می‌شد. در کنار او چهره‌ی درشت و رنگ‌پریده‌ی آبوگین، که کلاهِ کوچک بچه مدرسه‌ای‌ها به سختی فرق سرش را می‌پوشاند، به چشم می‌خورد. سفیدی شال‌گردن فقط در جلو به چشم می‌آمد اما، در پشت سر، در پس موهای بلندش پنهان بود.
آبوگین هم‌چنان‌که کمک می‌کرد تا دکتر در کالسکه جا بگیرد، به نجوا گفت: «راستی که بزرگواری شما درخور ستایشه. لیوکِ عزیز، دور می‌زنیم. تا می‌تونی تند برو، عجله کن!»
کالسکه‌ران به سرعت می‌رفت. ابتدا یک ردیف ساختمان ساده که در امتداد حیاط بیمارستان قرار داشت پیدا شد. همه جا تاریک بود به‌جز نور درخشان پنجره‌ای که، در انتهای حیاط، پَرچینِ باغچه را روشن می‌کرد. سه پنجره‌ی طبقه‌ی بالای خانه‌ی کنار آن، از هوای اطراف، رنگ‌پریده‌تر بود. کالسکه سپس وارد تاریکی متراکمی شد که در آن بوی رطوبت قارچ پیچیده بود و نجوای درخت‌ها شنیده می‌شد. سر و صدای چرخ‌ها، کلاغ‌ها را بیدار کرد و آن‌ها درمیان برگ‌ها شروع به حرکت کردند و صدای غم‌آور و حیرت‌زده‌ی خود را سر دادند، گویی می‌دانستند که فرزند دکتر مرده و همسر آبوگین بیمار است . سپس ردیف درختان جدا از هم پیدا شد، بعد درختچه‌ای و آن‌گاه استخری که با نوری اندک می‌درخشید و در آن سایه‌های سیاه بزرگی آرمیده بودند. کالسکه بر دشت صافی پیش می‌رفت. حالا صدای کلاغ‌ها در پشت سر بسیار ضعیف شنیده می‌شد. چیزی نگذشت که همه جا کاملاً آرام شد.
کمابیش در سراسر راه ، کریلُف و آبوگین ساکت بودند؛ به‌جز یک بار که آبوگین آه عمیقی سرداد و به نجوا گفت:
«خیلی دردناکه. آدم وقتی جان عزیزانِ‌شو در خطر می‌بینه اون‌ها رو بیش از همیشه دوست داره.»
و وقتی کالسکه آرام از رودخانه‌ می‌گذشت، کریلُف، که گویی از خروش آب ترسیده باشد، یکه‌ای خورد و شروع به وول خوردن کرد.
اندوهگین گفت: «بذارین برم. زود بر می‌گردم. فقط می‌خوام پرستارو پیش زنم بفرستم. آخه، تنهاست.»
آبوگین ساکت بود. کالسکه، که در نوسان بود و به سنگ‌ها برخورد می‌کرد، از ساحل شنی بالا رفت و به راه ادامه داد. کریلُف کم‌کم با اندوه خو می‌گرفت و به اطراف می‌نگریست. جاده با نورِ اندکِ ستارگان دیده می‌شد و بیدها‌ی کناره‌ی ساحل در تاریکی فرو می‌رفتند. در طرف راست، دشت، صاف و هموار، گسترده بود و مثل آسمان انتهایی نداشت. در انتهای آن، این‌جا و آن‌جا، نورهای ضعیفی، که احتمالاً از گودال‌های زغال‌سنگ بر می‌خواست، شعله‌ور بود. در طرف چپ، به موازات جاده تپه‌ی کوچکی پوشیده از بوته‌های علف قرار داشت و برفراز آن نیمه‌ی ماه، بزرگ و بی‌حرکت، دیده می‌شد. ماه که قرمز بود و کمابیش در پشت پرده‌ای از مِه پنهان بود گرداگردش را ابرهای لطیفی فرا گرفته بودند و گویی از هر سو او را می‌نگریستند و نگهبانی می‌کردند تا مبادا ناپدید شود.
آدم در همه جای طبیعت چیزی نومید کننده و دردآور احساس می‌کرد. زمین، مثل زن فاسدی که که تنها در اتاقی تاریکی بنشیند و سعی کند به گذشته‌ی خود نیندیشد، با خاطرات بهار و تابستان دلخوش بود و، بی اعتنا به زمستانِ انکار ناپذیر، انتظار می‌کشید. آدم به هرجا رو می‌کرد طبیعت چون گودالی تاریک، سرد و بی‌انتها به نظر می‌رسید که، از آن، نه کریلُف، نه آبوگین و نه نیمه‌ی ماه، هیچ‌کدام مجال گریز نداشتند… .
کالسکه هرچقدر به مقصد نزدیک‌تر می‌شد؛ صبر آبوگین لبریز‌تر می‌گشت، وول می‌خورد، از جا می‌جست و از روی شانه‌ی کالسکه‌ران به جلو خیره می‌شد. کالسکه سرانجام در پای پلکانِ بلندی نگه داشت که سایبانِ راه‌راه کتان زیبایی آن‌ را پوشانده بود. آبوگین که صدای نفس‌های لرزانش شنیده می‌شد سر بالا کرد و به پنجره‌های روشنِ طبقه‌ی اول نگاهی انداخت.
آبوگین همراه دکتر پا به سرسرا گذاشت و هم‌چنان‌که آهسته دست‌هایش را از روی ناراحتی برهم می‌مالید، گفت: «اگه اتفاقی افتاده باشه… چه خاکی به سر بریزم!» سپس به سکوت گوش داد و افزود: «اما صدایی نمی‌آد. حتماً تا حالا اتفاقی نیفتاده.» در سرسرا نه صدای پا شنیده می‌شد نه صدای حرف. با وجود چراغ‌های روشنِ خانه گویی کسی بیدار نبود. حالا دکتر و آبوگین، که تا همین چند لحظه پیش در تاریکی بودند، یک‌دیگر را ورنداز کردند. دکتر بلند بالا بود، پشتی خمیده داشت، با شلختگی لباس پوشیده بود و چهره‌ی پهنی داشت. در لب‌های کلفتِ سیاه‌پوست مانند، در بینی عقابی و نگاه بی‌حال و بی‌اعتنایش چیزی زننده، ناخوشایند و خشن وجود داشت. موهای‌ آشفته، شقیقه‌های فرورفته، ریش بلند و کم پشتِ تازه سفید شده‌اش که چانه‌ی براق او را نشان می‌داد، چهره‌ی پریده و افسرده و رفتار ناشیانه و بی‌قیدانه و خلاصه سرسختی‌اش، همه و همه، روزگار طاقت فرسا، سرنوشت خشونت بار و وازدگی او را از زندگی و آدم‌ها در نظر شخص مجسم می‌کرد. اگر آدم به هیکل زمخت این مرد نگاهی می‌انداخت باور نمی‌کرد که زن دارد و بر مرگ بچه‌اش گریسته است. آبوگین آدم دیگری بود، قوی و تنومند با موهای بور، سری بزرگ و اسباب صورت درشت و درعین حال خوشایند و لباسی زیبا و باب روز. از کالسکه، از دکمه‌های انداخته‌ی کت و از موهای بلندش، که تا پشت گردن را می‌پوشاند، برمی‌آمد که آدمی متشخص و اشرافی است. موقع راه رفتن سرش را بالا می‌گرفت و سینه‌اش را پیش می‌داد، صدای گیرای مردانه‌ای داشت و در باز کردن شال‌گردن یا مرتب کردن موهایش ظرافتی ماهرانه و کمابیش زنانه دیده می‌شد. حتی ترس بچه‌گانه‌اش توأم با پریدگی رنگِ چهره هنگامی که کت از تن بیرون می‌آورد و سر بالا کرده بود و به پلکان می‌نگریست حالش را مشوش نمی‌کرد و از رضایت خاطر، سلامت و اعتماد به نفسی که سراپایش گواهی می‌داد چیزی نمی‌کاست.
از پلکان که بالا می‌رفت، گفت: «کسی این دور و بر نیست، صدایی شنیده نمی‌شه. از هیاهو خبری نیست. خدا به‌ خیر بگذرونه.»
همراه دکتر از سرسرا گذشتند و وارد سالن بزرگی شدند که پیانوی بزرگی در فضای تاریک آن دیده می‌شد و چلچراغ آن را با پوشش سفیدی پوشانده بودند. از آن‌جا هردو به اتاق پذیرایی کوچک و زیبایی پا گذاشتند که جای دنج و نیمه‌تاریکی بود و نور صورتی رنگِ دلنشینی آن را روشن می‌کرد.
آبوگین گفت: «لطفاً بفرمایین یه لحظه این‌جا بنشینین، دکتر. یه ثانیه… یه ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه. نگاهی می‌اندازم و خبر شون می‌کنم.»
کریلُف تنها ماند. اشیای تجملی اتاق پذیرایی، روشنایی اندک و مطبوع آن، حتی حضورش در خانه‌ی نا‌آشنای آدمی غریبه ظاهراً تأثیری در او بر جا نگذاشت. روی یک صندلی نشسته و به دست‌هایش، که از اسید فِنیک سوخته بود، نگاه کرد. تنها به آباژور قرمز و روشن نگاهی انداخته بود و وقتی از گوشه‌ی چشم به ساعت آن سوی اتاق، که تیک‌تیک آن شنیده می‌شد، نگریست گرگی آکنده از کاه را دید که به تنومندی و رضایت خاطر آبوگین بود.
سکوت برقرار بود… جایی در دوردست، در اتاق‌های دیگر، کسی آه بلندی سر داد، دری شیشه‌ای، احتمالاً دَرِ گنجه‌ای، به هم خورد و بار دیگر سکوت بر قرار شد. پنج دقیقه گذشت. کریلُف دیگر به دست‌هایش نگاه نمی‌کرد. سرش را بلند کرد به دری نگریست که آبوگین از آن ناپدید شده بود.
آبوگین در آستانه‌ی در ایستاده بود اما همان آدمی نبود که بیرون رفته بود. رضایت خاطر و ظرافت ماهرانه دیگر در او دیده نمی‌شد. چهره و دست‌ها و حالت بدنش از شکل افتاده و ترس یا درد جسمانی رنج‌آوری چهره‌اش را تغییر داده بود. بینی، لب‌ها، سبیل و همه‌ی اسباب صورتش می‌لرزیدند، گویی می‌خواستند از چهره‌اش جدا شوند اما چشم‌هایش مثل آن بود که از درد می‌خندیدند.
آبوگین گام سنگین بلندی تا میانه‌ی اتاق برداشت، خمیده شده بود، ناله می‌کرد و مشت‌هایش را تکان می‌داد.
بلند گفت: «فریبم داده.» روی واژه‌ی فریب تکیه کرد. «آن زن فریبم داده! رفته! خودشو به بیماری زد و منو به دنبال دکتر فرستاد تا با اون پاپچینسکی پدر سوخته به چاک بزنه. خدای من!»
آبوگین با سنگینی به جانب دکتر قدم برمی‌داشت، مشت‌های سفید و گوشتالودش را جلو چهره گرفته بود، ناله می‌کرد و آن‌ها را تکان می‌داد.
«منو رها کرده رفته! فریبم داده! چرا با این دروغ! خدای من، خدای من! چرا با این حقه‌ی پست و کثیف؟ چرا با این بازی شیطانی و بدخواهانه؟ مگه چه بدی به او کرده بودم؟ منو رها کرده رفته.»
سیلاب اشک از چشم‌هایش جاری بود. رویش را برگرداند و در اتاق پذیرایی به قدم زدن ادامه داد. حالا با آن جلیقه‌ی کوتاه، شلوار تنگ و مُد روز که پاهایش را نسبت به تنه‌اش لاغر نشان می‌داد، به‌طور خارق‌العاده‌ای به شیر می‌مانست. کنجکاوی در نگاه بی‌اعتنای دکتر خوانده شد. از جا برخاست و آبوگین را نگریست.
«خوب، بیمار کجاست؟»
آبوگین، که هم می‌خندید و هم اشک می‌ریخت و هم‌چنان مشت‌های خود را تکان می‌داد، بلند گفت: «بیمار، بیمار. زن من بیمار نیست، پدرسوخته‌ست، پست و کثیفه. چنین حقه‌ی کثیفی از دست شیطان هم ساخته نبود. منو دست به سر کرد تا با اون ابله، اون دلقک تمام عیار، اون نوکر در بره! خدای من، کاش مرده بود. این وضع برای من تحمل ناپذیره. تحمل ناپذیره.»
دکتر راست ایستاد. چند بار مژه زد و چشم‌هایش از اشک لبریز شد؛ ریش کم‌پشت و چانه‌اش شروع به لرزیدن کرد.
کنجکاوانه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «این چه بازیه سر من درآورده‌ین؟ بچه‌م مرده، زنم غصه‌دارِ و تنها توخونه مونده… . خودم نای ایستادن ندارم، سه شبه خواب به چشمم نرسیده… اون وقت منو آورده‌ن تو یه کمدی مسخره نقش بازی کنم، نقش یک نعشو بازی کنم! سر در نمی‌آورم… اصلاً سر در نمی‌آورم!»
آبوگین یکی از مشت‌هایش را گشود، کاغذ مچاله‌شده‌ای را به روی زمین پرتاب کرد و پا بر آن مالید، گویی حشره‌ای را لگد می‌کرد.
خشمگین گفت: «من هم چشم‌مو باز نکردم… من هم نفهمیدم،» یکی از مشت‌هایش را بلند کرد و تکان تکان داد، گویی کسی به او حمله کرده بود. «توجه نداشتم که هر روز به دیدن ما می‌آد. توجه نکردم که امروز با کالسکه اومد! از خودم نپرسیدم کالسکه برای چه؟ چشم‌مو باز نکردم ببینم! عجب ابلهی بودم!»
دکتر به نجوا گفت: «سر در نمی‌آورم… اصلاً سر در نمی‌آورم. این کارها چه معنی می‌ده؟ آدمو دست می‌اندازن، به درد و رنج آدم می‌خندن! مگه ممکنه… در عمرم چنین چیزها‌یی ندیده‌م!»
دکتر مثل آدم گیجی که تازه‌ دریافته باشد کسی عمیقاً او را رنجانیده، شانه بالا انداخت، دست‌هایش را تکان داد و چون نمی‌دانست چه بگوید و چه کند خسته و مانده روی یک صندلی افتاد.
آبوگین بغض آلود گفت: «خوب، گیرم از من خوشش نمی‌اومد. دلباخته‌ی آدم دیگری شده بود، دیگه فریب برای چه، دیگه این بی‌وفایی کثیف برای چه؟ برای چه؟ برای چه؟ مگه چه بدی به تو کرده بودم؟» به کریلُف نزدیک شد و با حرارت گفت: «گوش کنین، دکتر، شما ناخواسته شاهد بدبخت شدن من بوده‌ین و من نمی‌خوام حقیقتو از شما پنهان کنم. باور کنین دوستش می‌داشتم. فداکارانه و برده‌وار دوستش می‌داشتم. همه چیزو به پاش ریختم. با خونواده‌م به هم زدم، کارمو رها کردم، موسیقی رو کنار گذاشتم. برای مسائلی اونو بخشیدم که مادر یا خواهرمو نمی‌بخشیدم… هیچ‌وقت نگاه چپ به‌ش ننداختم. هیچ‌وقت ناراحتش نکردم. پس این دروغ برای چه بود؟ من که از اون انتظار مهرورزی نداشتم، پس چرا به این حیله‌ی کثیف دست زد؟ اگه آدم کسی رو دوست نداره صادقانه اعلام می‌کنه؛ اون هم وقتی که می‌دونه در چنین موردی احساس من چیه…»
آبوگین با چشمان گریان و بدن لرزان آن‌چه در دل داشت برای دکتر بیرون می‌ریخت. با حرارت حرف می‌زد و هر دو دستش را بر قلبش گذاشته بود. بدون دودلی همه‌ی اَسرار خانوادگی را فاش کرد، گویی دلشاد بود که این اَسرار از دلش بیرون ریخته می‌شود. اگر یکی دو ساعت به همین صورت به حرف ادامه می‌داد و هرچه در دل داشت بیرون می‌ریخت به یقین آرام می‌شد.
چه کسی می‌تواند بگوید که اگر دکتر به حرف‌های آبوگین گوش می‌داد و دوستانه او را تسلی می‌بخشید، او «همچنان‌که اغلب اتفاق می‌افتد» بی آن‌که اعتراضی بکند یا به کارهای احمقانه‌ای دست بزند، با غم و غصه‌اش خو نمی‌گرفت؟ اما اتفاق دیگری افتاد. همان‌طور که آبوگین صحبت می‌کرد، چهره‌ی دکتر که آزرده خاطر شده بود، آشکارا تغییر کرد. بی‌اعتنایی و حیرت در چهره‌ی او رفته‌رفته جای خود را به رنجشی تلخ، برافروختگی و خشم داد. خطوط چهره‌اش باز هم خشن‌تر، ناخوشایندتر و زننده‌تر شد. وقتی آبوگین عکس همسر جوانش را با آن چهره‌ی زیبا اما خشک و بی‌حالت که بیشتر به راهبه‌ها می‌مانست، جلو چشم‌ها‌ی او گرفت و درخواست کرد که به عکس نگاه کند و بگوید که از آن چهره برمی‌آید دروغ به هم ببافد؛ دکتر ناگهان، با چشم‌های برافروخته، خود را کنار کشید و در آن حال که حرف‌ها با خشونت از دهانش بیرون می‌ریخت مشت بر میز کوفت و نعره زد:
«این حرف‌ها رو چرا به من می‌گین؟ من نمی‌خوام این چیزها رو بشنوم! نمی‌خوام. اسرار مبتذل و پست شما به من چه ارتباطی داره؟ گور پدر شما و اسرارتون! با چه رویی این مزخرفاتو با من در میون می‌ذارین؟ نکنه فکر می‌کنین این همه توهینی که به من کرده‌‌ین کافی نیست؟ یا خیال می‌کنین من نوکر خانه‌زاد شما هستم که هرچه از دهنِ‌تون بیرون می‌آد به من بگین؟ بله؟»
آبوگین از جلو کریلُف عقب عقب رفت و با تعجب به او خیره شد.
دکتر، که ریشش می‌لرزید، ادامه داد: «چرا منو به این‌جا آوردین؟ از روی هوی و هوس ازدواج می‌کنین، از روی هوی و هوس عصبانی می‌شین و نمایش اشک انگیز راه می‌اندازین… اون وقت پای منو به میون می‌کشین؟ ماجراهای شما به من چه مربوطه؟ دست از سر من بردارین! برین به همون غر زدن‌های شرافتمندانه‌تون برسین، عقاید انسان‌دوستانه‌تونو به رخ بکشین،» از گوشه‌ی چشم نگاهی به جعبه‌ی ویولَُن‌سِل انداخت، «ساز و دُهُلِ‌تونو بزنین. هر غلطی می‌خواین بکنین، اما یه انسان واقعی رو دست نندازین! اگه به اون احترام نمی‌ذارین دست‌کم کاری به کارش نداشته باشین.»
آبوگین، که سرخ شده بود، گفت: «چی می‌خواین بگین؟»
«می‌خوام بگم، دست انداختن یه انسان کار پست و کثیفی‌یه! من پزشکم. شما خیال می‌کنین پزشک‌ها و همه‌ی کسانی که کار می‌کنن و با هرزگی و فساد اخلاق میونه‌ای ندارن پادوی شما هستن، نوکر حلقه به گوش شما هستن. بسیار خوب، اما هیچ‌کس این حقو به شما نداده که آدمی رو که غم و غصه داره آلت دست خودتون بکنین.»
آبوگین آهسته پرسید: «به چه جرأتی این حرفو می‌زنین؟» و دوباره حالت چهره‌اش تغییر کرد و خشمی آشکار در آن دیده شد.
دکتر فریاد زد: «شما به چه جرأتی منو می‌آرین این‌جا تا به چرندیات مبتذلِ‌تون گوش بدم، اون هم وقتی می‌دونین که خودم ناراحتم؟» و بار دیگر مشتش را بر میز کوفت. «کی به شما این حقو داده که به غم و غصه‌ی دیگرون بخندین؟»
آبوگین فریاد زد: «شما دیوونه‌ین، بی انصافی می‌کنین. من خودم هم آدم بدبختی‌ام و… و…»
دکتر خنده‌ی تمسخر‌آمیزی کرد: «بدبخت، با این کلمه بازی نکنین، چون حال شما رو نمی‌رسونه. ولخرج‌هایی هم که چک‌شون تبدیل به پول نمی‌شه خودشونو بدبخت می‌دونن. خروس اخته هم بدبخته چون چربی‌های اضافی تنش وبال جون‌شه، آدم عوضی!»
آبوگین فریادی کرکننده‌ کشید: «آقا، احترام خودتونو نگه دارین. کسی که این حرف‌ها رو به زبون می‌آره باید کتک نوش جون کنه، متوجه هستین؟»
آبوگین دست در جیب جلیقه‌ کرد، دفترچه‌ای بیرون آورد، دو اسکناس از لای آن برداشت و روی میز پر تاب کرد.
پره‌های بینی‌اش لرزید و گفت: «این دستمزد شما، حق عیادتِ تونو بردارید.»
دکتر گفت: «پول تونو برای خودتون نگه دارین.» و اسکناس‌ها را با پشت دست روی کف اتاق پرتاب کرد.«توهینو با پول نمیشه جبران کرد.»
آبوگین و دکتر رو در رو ایستادند و دشنام‌های زشتی نثار یک‌دیگر کردند. آن‌ها هیچ‌گاه در عمرشان، حتی در حالت دیوانگی، آن همه حرف‌های ناروا، ظالمانه و بی‌معنی بر زبان نیاورده بودند. از کارها‌ی‌شان پیدا بود که مثل همه‌ی آدم‌های اندوهگین اسیر خود‌خواهی بودند. آدم‌های غمگینِ خودخواه، شریر و ستم‌کار می‌شوند و کم‌تر از آدم‌های بی‌شعور می‌توانند هم‌دیگر را درک کنند. نباید خیال کرد که غم سبب اتحاد مردم می‌شود چون آن‌قدر که در میان آدم‌های اندوهگین بی‌عدالتی و ستم دیده می‌شود در میان آدم‌های دلشاد دیده نمی‌شود.
دکتر، که از نفس افتاده بود، گفت: «لطفاً منو به خونه‌م بفرستین.» آبوگین زنگ را به شدت به صدا درآورد. کسی پیدا نشد. بار دیگر زنگ را به صدا درآورد؛ سپس خشماگین زنگ را روی میز پرتاب کرد. زنگ با صدای خفه‌ای روی قالی افتاد و صدای اندوهناکی، مثل ناله‌ی مرگ، از آن به گوش رسید. نوکر خانه پیدایش شد.
ارباب با مشت‌های گره کرده به روی سرو کله‌ی او افتاد، «کدام گوری قایم شده بودی، الاغ؟ برو بگو کالسکه رو برای این آقا بفرستن و کالسکه‌ی دو اسبه‌ای منو آماده کنن.» و همین‌که نوکر رویش را برگرداند برود، صدا زد: «فردا یه نفر از شما خائن‌ها این‌جا نمی‌مونه. همه‌تون بارو بندیلِ تونو جمع کنین! آدم‌ها‌ی دیگه‌ای می‌آرم… کثافت‌ها!»
همان‌طور که ایستاده بودند، آبوگین و دکتر سکوت کرده بودند. آبوگین آن رضایت خاطر و ظرافت ماهرانه‌ی خود را بازیافته بود. در اتاق پذیرایی قدم می‌زد و با ظرافت سر تکان می‌داد و روشن بود که مشغول طرح نقشه‌ای است. خشمش هنوز فرو ننشسته بود، اما سعی می‌کرد وانمود کند که توجهی به دشمن خود ندارد… دکتر یک دستش را روی یک لبه‌ی میز گذاشته و ایستاده بود و با حالتِ سراپا تحقیرآمیز و مشکوک به آبوگین می‌نگریست، حالتی که تنها آدم‌های غمگین و بی‌انصاف در برخورد با بی‌نیازی و ظرافت از خود نشان می‌دهند.
اندکی بعد، که دکتر روی صندلی کالسکه جا گرفته بود و دور می‌شد، هنوز نگاهی تحقیر آمیز داشت. هوا تاریک بود، تاریک‌تر از یک ساعت پیش. نیمه‌ی ماهِ قرمز در پشت تپه‌ی کوچک پنهان شده بود و ابرهایی که نگهبان آن بودند به صورت لکه‌هایی سیاهی پیرامون ستاره‌ها را گرفته بودند. کالسکه‌ی دو اسبه، با چراغ‌های قرمز، تق‌تق کنان، روی جاده به حرکت درآمد و از کالسکه‌ی دکتر گذشت. آبوگین بود که برای اعتراض و دست زدن به کارهای حماقت‌آمیز در راه بود.
در سراسر راه، دکتر نه به همسرش فکر می‌کرد و نه به ‌اَندره‌ی، تنها در اندیشه‌ی آبوگین و کسانی بود که در خانه‌‌ای که به تازگی ترک کرده بود زندگی می‌کردند. اندیشه‌هایش غیر منصفانه، غیر انسانی و ظالمانه بود. آبوگین، همسرش، پاپچینسکی و همه‌ی کسانی را که در فضاهای گلگون و نیمه‌تاریک زندگی می‌کنند، فضاهایی که بوی عطر از آن‌ها استشمام می‌شود، محکوم کرد. در سراسر راه نسبت به آن‌ها احساس انزجار کرد تا آن‌جا که دلش از این احساس گرفت. حکمی که در محکومیت آن‌ها صادر کرد تا پایان عمرش به درازا می‌کشید.
زمان خواهد گذشت و اندوه کریلُف نیز؛ با این همه، این محکومیت که، در نظر انسان، غیر منصفانه و ناشایسته است نخواهد پایید اما تا لب گور در ذهن دکتر باقی خواهد ماند.
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Antoan Chekhov)
مترجم: احمد گلشیری

بهترین داستان‌های کوتاه «آنتون پاولوویچ چخوف»
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری

ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف1، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله‌ی نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز،هنگامی که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را «گوساله» می‌نامید و می‌کوشید ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهنی و رفتار دهاتی‌وار و حالات جنون‌آسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست می‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت. سرگرد، از شنیدن این حرف‌ها دست‌خوش بهت و خشم و جنون شده و مشت‌ها را دیوانه‌وار گره کرده بود؛ صورتش گر گرفته و سرخ‌تر از خرچنگ آب‌پز شده بود؛ در سراسر وجودش چنان همهمه و ترق وتروقی راه افتاد که نظیر آن حتی در جریان نبردهای حومه‌ی قارص2 هم راه نیفتاده بود. 
بعد از آن‌که از زیر شمد به آسمان خدا نگریست و چند فحش آبدار بر زبان آورد، شتابان از تخت به زیر آمد، مشت‌ها را در هوا تکان داد، چند دقیقه‌ای در اتاق قدم زد، سپس فریاد کشید:
– آهای کله‌پوک‌ها!
در اتاق، با سر و صدای زیاد باز شد و پانته‌لی پیشخدمت مخصوص و در عین حال آرایشگر و نظافت‌چی سرگرد، از در درآمد. یکی از لباس‌های کوتاه و نیمدار اربابش را به تن داشت و توله سگی را هم زیر بغل گرفته بود. همان جا، به چارچوب در تکیه داد و با حالتی آمیخته به احترام، چندین بار پلک زد.
سرگرد گفت:
– گوش کن پانته‌لی! دلم می‌خواهد امروز با تو مثل آدم حسابی حرف بزنم – رک وپوست کنده. این چه طرز ایستادن است؟ درست به ایست! آن مگس را هم از توی مشتت ول بده! حال درست شد! خوب، حاضری با من روراست باشی یا نه؟
– اختیار دارید جناب سرگرد.
– با آن چشم‌های ورقلمبیده از تعجب هم، نگاهم نکن. به آدم‌های متشخص نباید با چشم‌های حیرت‌زده نگاه کرد، زشت است! باز که نیشت را باز کرده‌ای! حقا که گاومیشی برادر! بعد از این همه سال هنوز یاد نگرفته‌ای که رفتارت در حضور من چطور باید باشد…بگذریم. حالا رک‌وپوست کنده و بدون تته‌پته به سؤالم جواب بده! تو زنت را کتک می‌زنی یا نه؟
پانته‌لی کف دست را به طرف دهان برد و پوزخندی ابلهانه زد. سپس خنده‌ی نخودی سر داد و من‌من‌کنان گفت:
– هر سه‌شنبه‌ی خدا، جناب سرگرد!
– این که خنده نداشت! این چیزها خنده برنمی‌دارد! دهانت را هم ببند! در حضور من این‌قدر تنت را نخاران- اصلاَ خوشم نمی‌آید.
لحظه‌ای به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد:
– فکر می‌کنم فقط موژیک 3جماعت نیست که کتک می‌زند. تو چه فکر می‌کنی؟
– حق با شماست قربان!
– یک مثال بیاور!
– در همین شهر خودمان قاضی‌ای داریم به اسم پیوتر ایوانیچ… باید بشناسیدش… حدود ده سال پیش، سرایدارشان بودم. به از شما نباشد، مرد خوبی بود اما امان از وقتی که مست می‌کرد… خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند!… گاهی وقت‌ها، مست و پاتیل می‌آمد خانه و با مشت و لگد به جان دنده‌های خانم می‌افتاد. خدا همین‌جا ذلیلم کند اگر دروغ گفته باشم! گاه در آن هیروویر، یکی دو تا مشت هم نصیب من می‌شد. به جان زنش می‌افتاد و هوار می‌کشید: «زنکه‌ی بی‌شعور، تو دیگر دوستم نداری! به همین علت، می‌خواهم بکشمت، می‌خواهم چراغ عمرت را خاموش کنم…»
– خوب، زنش چه می‌گفت؟
– همه‌اش می‌گفت: «ببخشید… مرا ببخشید!»
– نه؟ راست می‌گویی؟ این‌که عالی است!»
سرگرد به قدری خوشحال شد که دست‌هایش را به هم مالید.
– البته که راست می‌گویم، جناب سرگرد! آخر چطور ممکن است آدم زن خودش را کتک نزند؟ مثلاَ یکیش خودم… مگر می‌شود زنم را کتک نزنم؟ خوب، زنی که سازدهنی مردم را زیر پایش له کند و بعدش هم به شیرینی‌های شما ناخنک بزند حقش است کتک بخورد… آخر مگر می‌شود مرتکب این همه خلاف شد؟
– لازم نیست برایم صغراکبرا بچینی، کله‌پوک! حالا دیگر استدلال هم می‌کند! تو را چه به استدلال؟ در کاری که به تو مربوط نمی‌شود، هیچ‌وقت دخالت نکن! راستی خانم چه‌کار می‌کنند؟
– خواب تشریف دارند قربان.
– هرچه باداباد! برو به ماریا بگو خانم را بیدار کند و ایشان را بفرستد پیش من… نه صبر کن، نرو! تو چه فکر می‌کنی؟ به نظر تو من شبیه موژیک جماعت هستم؟
– چرا باید شبیه موژیک باشید؟ کی دیده شده که ارباب شبیه موژیک باشد؟ البته هیچه وقت دیده نشده!
این را گفت و شانه‌هایش را بالا انداخت و در را با صدای خشکی باز کرد و بیرون رفت. سرگرد هم که آثار اضطراب بر چهره‌اش نقش خورده بود، آبی به سروروی خود زد و مشغول پوشیدن لباس شد.
سرگرد، همین ک همسر بیست ساله‌ی تودل‌برواش از در وارد شد با نیش‌دارترین لحنی که میسرش بود گفت:
– عزیز دلم، می‌توانی ساعتی از وقت گران‌بهایت را که این همه برای همه‌مان مفید است، در اختیار من بگذاری؟
زن، پیشانی‌اش را برای بوسه، به سرگرد عرضه کرد و جواب داد:
– با کمال میل، دوست من!
– عزیز دلم، هوس کرده‌ام روی دریاچه گشتی بزنیم… کمی تفریح کنیم… حاضری همراهی‌ام کنی؟
– فکر نمی‌کنی هوا گرم باشد؟ با وجود این، بابا جانم، پیشنهادت را با کمال میل قبول می‌کنم. اما به یک شرط: تو پارو می‌زنی، من سکان می‌گیرم. باید کمی هم خوراکی برداریم- من که از صبح چیزی نخورده‌ام…
سرگرد، تازیانه‌ای را که در جیب گذاشته بود، با دست لمس کرد و گفت:
– خوراکی برداشته‌ام.
حدود نیم ساعت بعد از این گفت‌وگو، زن و شوهر سوار قایق بودند و به سمت وسط دریاچه، پیش می‌رفتند. سرگرد، عرق‌ریزان پارو می‌زد و همسرش، قایق را هدایت می‌کرد. مرد، نگاه آکنده از خشمش را به کارولینا کارلونای نگران دوخته بود ودر حالی که در آتش بی‌صبری می‌سوخت، زیر لب با خود غرولند می‌کرد: «نگاهش کنید! شما را به خدا نگاهش کنید!». همین که قایق به وسط دریاچه رسید، سرگرد با صدای بم خود فرمان داد: «ایست!» قایق، از حرکت بازماند. چهره‌ی سرگرد، ارغوانی شد و زانوانش لرزیدند. زن، نگاه شگفت‌زده‌ی خود را به شوهر دوخت و پرسید:
– چه‌ات شده آپولوشا؟
سرگرد غرش‌کنان گفت:
– پس می‌فرمایید که بنده گوساله‌ام، ها؟ پس من…من… کی‌ام؟ یک کله‌پوک کندذهن؟ پس تو دوستم نداشتی و دوستم نخواهی داشت، ها؟ پس تو… من…
بار دیگر غرید و مشتش را بلند کرد و تازیانه را در هوا چرخاند و توی قایق… o temporo o mores!…4 کشمکشی وحشتناک درگرفت. درگیری‌شان چنان بود که در وصف نگنجد! این حادثه را حتی خوش ‌قریحه‌ترین نقاش ایتالیا دیده نیز محال است بتواند ترسیم کند… پیش از آن‌که سرگرد بتواند به از دست رفتن مشتی از موی سر خود پی ببرد و پیش از آن‌که زن جوان، بتواند تازیانه را که از دست شوهر درربوده بود به کار گیرد، قایق واژگون شد و…
در همین هنگام ایوان پاولویچ، کلیددار سابق سرگرد که اکنون در بخشداری به عنوان دفترنویس خدمت می‌کرد، در ساحل دریاچه، سوت‌زنان مشغول قدم زدن بود. او با بی‌صبری منتظر آن بود که دختران روستایی از راه برسند و بنا به عادت هرروزه‌شان، در دریاچه آب‌تنی کنند؛ سیگار پشت سیگار دود می‌کرد و به چشم‌چرانی سیری که بنا بود نصیبش شود می‌اندیشید. ناگهان فریادهای جانکاهی به گوشش رسید. صدای اربابان سابق خود را شناخت. سرگرد و همسرش داد می‌زدند: «کمک! کمک!» ایوان پاولویچ، کت و شلوار و چکمه‌هایش را بی‌تأمل درآورد، سه بار صلیب بر سینه رسم کرد و به قصد نجات آن دو، خود را به آب زد. از آن‌جایی که قابلیت او در فن شناگری بیش از قابلیتش در دفترنویسی بود، در مدتی کمتر از سه دقیقه، خویشتن را در کنار مغروقین یافت. شناکنان به آن دو نزدیک شد و در دم در بن‌بست قرار گرفت- با خودش فکر کرد: «لعنت بر شیطان! به داد کدام یکی برسم؟» توان آن را نداشت که هر دو را نجات دهد- فقط یکی از آن دو را می‌توانست از مهلکه برهاند. عضلات صورتش، از شدت تردید و تحیر، کج و معوج شدند؛ گاه به این و گاه به آن دگر، چنگ می‌انداخت. سرانجام رو کرد به آن‌ها و گفت:
– فقط یکی‌تان! هر دوتان، زورم نمی‌رسد! به خیال‌تان رسیده که من نهنگم؟
کارولینا کارلونا که به دامان کت سرگرد، چنگ انداخته بود زوزه‌کشان گفت:
– ایوان عزیزم، مرا… مرا نجات بده! باهات عروسی می‌کنم! به همه‌ی مقدسات قسم می‌خورم زنت شوم! وای، خدا جان، دارم غرق می‌شوم!
سرگرد نیز در حالی که آب قورت می‌داد، با صدای بمش هوار می‌کشید:
– ایوان! ایوان پاولویچ! مرد باش! مرا نجات بده، برادر! یک روبل پول ودکات با من! نگذار جوانمرگ شوم!… سر تا پایت را طلا می‌گیرم… بجنب، نجاتم بده! واقعاً که… قول می‌دهم با خواهرت ماریا، عروسی کنم… به خدا می‌گیرمش! خواهرت خیلی تودل‌بروست! به حرف‌های زنم گوش نده، مرده‌شوی قیافه‌اش را ببرد! اگر نجاتم ندهی، می‌کشمت! از چنگم زنده درنمی‌روی!
دریاچه به دور سر دفترنویس بخشداری طوری چرخید که نزدیک بود غرق شود. وعده‌های هر دو را به یکسان، مقرون به صرفه یافت- یکی با صرفه‌تر از دیگری. کدام یک را انتخاب کند؟ فرصت، داشت از دست می‌رفت. سرانجام، تصمیم خود را گرفت: «هر دو را نجات می‌دهم! از هردوشان بماسد، بهتر از آن است که فقط از یکی‌شان بماسد… توکل به خدا!» آن‌گاه صلیبی بر سینه رسم کرد، با دست راستش کارولینا کارلونا را زیر بغل گرفت، انگشت سبابه‌ی همان دست را به کراوات سرگرد حلقه زد و هن‌هن‌کنان به سمت ساحل شنا کرد. با دست چپ شنا می‌کرد و در همان حال، دستور می‌داد: «پا بزنید! پا بزنید!» به آینده‌ی درخشانی که در انتظارش بود می‌اندیشید: «خانم، زن خودم می‌شود، سرگرد هم می‌شود دامادم… به‌به! حالا دیگر تا می‌توانی کیف کن!… بعد از این، نانت توی روغن است، پسر… نان شیرینی تازه بلنبان و سیگار برگ اعلا بکش!… خدایا، شکرت!» شنای یک دستی، آن هم با دو بار گران و جهت مخالف باد، کار ساده‌ای نبود اما فکر آینده‌ی درخشان، نیروی ایوان پاولویچ را دو چندان کرده بود. سرانجام در حالی که لبخند می‌زد و از فرط خوشبختی، خنده‌های نخودی می‌کرد، موفق شد زن و شوهر را به ساحل برساند. خوشحالی ایوان پاولویچ بی حدومرز بود. اما همین که نگاهش به زن و شوهر افتاد که دوستانه دست در دست هم داده و ایستاده بودند، رنگ از صورتش پرید؛ مشتی به پیشانی خود کوبید و بی آن‌که به دختران روستایی که از آب‌تنی دست کشیده و دسته‌جمعی به دور زن و شوهر حلقه زده و نگاه‌های آمیخته به بهت و تحسین‌شان را به دفترنویس شجاع دوخته بودند اعتنا کنند، با صدای بلند، زار زد.
فردای آن روز، ایوان پاولویچ به توصیه‌ی سرگرد از بخشداری اخراج شد. کارولینا کارلونا نیز به خدمت ماریا خاتمه داد و به او گفت: «حالا برو سراغ ارباب مهربان خودت!»
ایوان پاولویچ در کرانه‌ی دریاچه‌ی منحوس راه می‌رفت و بلندبلند با خودش حرف می‌زد:
– ای آدم‌ها، فغان از دست شما! آخر این همه نمک‌نشناسی؟!
1880
——————————————–
پی‌نوشت:
1– Chtchelkolobov، معنی تحت‌اللفظی این اسم می‌تواند «پیشانی تلنگری» باشد.
2– Ghars، اشاره به جنگ روسیه با عثمانی‌هاست.
3– Moujik، دهقان- دهاتی.
4– چه روزگاری، چه اخلاقیاتی!…( لاتین)
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

از : مجموعه‌ی آثار چخوف، جلد اول، داستان‌های کوتاه 1، چاپ دوم: بهار 1381، انتشارات توس، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

محاکمه

کلبه‌ی کوزما یگورف دکان‌دار. هوا گرم و خفقان‌آور است. پشه‌ها و مگس‌های لعنتی، دسته‌دسته دم گوش‌ها و چشم‌ها، وزوز می‌کنند و همه را به تنگ می‌آورند… فضای کلبه، آکنده از دود توتون است اما به جای بوی توتون، بوی ماهی‌شور به مشام می‌رسد. هوای کلبه و قیافه‌ی حاضران و وزوز پشه‌ها، ملال و اندوه می‌آفریند.
میزی برزگ؛ روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشه‌ای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت و چند پیمانه‌ی خالی. خود کوزما یگورف و کدخدا و پزشک‌یار ایوانف و فئوفان مانافوییلف شماس و میخایلوی‌بم و پدر تعمیدی پارفنتی ایوانیچ و فورتوناتف ژاندارم که از چند روز به این طرف به قصد دیدار با خاله آنیسیا، از شهر به ده آمده است، دور میز نشسته‌اند. سراپیون، فرزند کوزما یگورف که در شهر، شاگرد سلمانی است و این روزها به مناسبت عید، برای چند روزی نزد والدین خود آمده، از میز فاصله‌ی قابل ملاحظه‌ای گرفته و ایستاده است؛ او احساس ناراحتی می‌کند و سبیل قیطانی‌اش را با دست لرزانش، به بازی گرفته است. کوزما یگورف، کلبه‌ی خود را موقتاَ به «مرکز درمانی» اجاره داده است و اینک عده‌ای ارباب رجوع نزار و مریض احوال، در هشتی خانه‌اش به انتظار نشسته‌اند. لحظه‌ای پیش هم زنی روستایی را با دنده‌های شکسته، از نقطه‌ی نامعلومی به این‌جا آورده‌اند… زن، دراز کشیده است و می‌نالد، منتظر آن است که آقای پزشک‌یار ابراز لطفی در حقش بکند. عده‌ی زیادی نیز پشت پنجره‌های کلبه ازدحام کرده‌اند- این‌ها آمده‌اند مجازات فرزند را به دست پدر تماشا کنند.
سراپیون می‌گوید:
– شماها همه‌تان ادعا می‌کنید که من دروغ می‌گویم. حالا که این‌طور فکر می‌کنید، من هم دلم نمی‌خواد بیشتر از این با شما جروبحث کنم. آخر باباجونم، در قرن نوزدهم که نمی‌شود فقط با حرف خالی به جایی رسید، برای این‌که خودتان هم می‌دانید که تئوری، بدون تجربه نمی‌تواند وجود داشته باشد.
کوزما یگورف با لحنی خشک و خشن می‌گوید:
– ساکت! حرف نباشد! لازم نیست برای من صغراکبرا بچینی. بگو ببینم، با پول‌هام چکار کردی؟
– پول؟ هوم… شما که ماشاءالله آدم چیز فهمی هستید، باید بدانید که من کاری به کار پول‌های شما نداشتم. خدا را شکر که اسکناس‌هاتان را هم برای من روی هم تلنبار نمی‌کنید… پس دروغم چیه؟
شماس می‌گوید:
– سراپیون کوسمیچ، با ما روراست باشید. آخر به چه علت این‌قدر از شما سؤال می‌کنیم؟ برای این‌که می‌خواهیم شما را قانع کنیم، به راه راست هدایت‌تان کنیم… ابوی، غیر از صلاح و مصلحت خودتان… می‌بینید از ماها هم خواهش کرده‌اند که… با ما روراست باشید… کیست که در عمرش مرتکب گناه نشده باشد؟ شما 25 روبل پول ابوی را از توی کمد برداشته‌اید یا نه؟
سراپیون به گوشه‌ای از کلبه، تف می‌اندازد و خاموش می‌ماند.
کوزما یگورف مشت خود را بر میز می‌کوبد و داد می‌زند:
– آخر حرف بزن! یک چیزی بگو! بگو: آره یا نه؟
– هر جور میل شماست… به فرض این‌که…
ژاندارم گفته‌ی او را اصلاح می‌کند:
– فرضاَ که…
– فرضاَ که من برش داشته باشم… فرضاَ ! بی‌خودی سر من داد می‌زنید، آقاجون! لازم نیست مشت‌تان را به میز بکوبید، هر چه هم مشت بزنید باز این میز زمین را سوراخ نمی‌کند. من هیچ‌وقت نشده که از شما پول بگیرم، اگر هم یک وقت گرفته باشم لابد محتاجش بودم… من آدم زنده‌ای هستم- یک اسم عام جان‌دار، و به همین علت هم به پول احتیاج دارم. بالاخره، سنگ که نیستم!…
– وقتی آدم به پول احتیاج داشته باشد باید آستین بالا بزند، کار کند و پول دربیاورد، نه این‌که پول‌های مرا کش برود. من غیر از تو، چند تا اولاد دیگر هم دارم، باید جواب هفت هشت تا شکم گرسنه را بدهم!…
– این را بدون فرمایش شما هم می‌فهمم ولی شما هم می‌دانید که بنیه‌ام ضعیف است، نمی‌توانم پول دربیارم. پدری که به خاطر یک لقمه نان، به پسر خودش سرکوفت بزند، فردا جواب خدا را چه می‌دهد؟…
– بنیه‌ی ضعیف!… توکه کارهای سنگین نمی‌کنی، سر تراشیدن که زحمتی ندارد! تازه از زیر همین کار سبک هم درمی‌روی.
– کار؟ آخر سرتراشی هم شد کار؟ عین این است که آدم، چهاردست‌وپا بخزد… و تازه آن‌قدر هم تحصیل نکرده‌ام که بتوانم چرخ زندگی‌ام را بچرخانم.
شماس می‌گوید:
– استدلالتان درست نیست سراپیون کوسمیچ. من که قبول نمی‌کنم! حرفه‌ی شما، خیلی هم قابل احترام است. یک کار فکری است، برای اینکه در مرکز ایالت خدمت می‌کنید و سر و ریش آدم‌های نجیب و متفکر را می‌تراشید. حتی ژنرال‌ها که ژنرال‌اند، از شغل شما کراهت ندارند.
– اگر بنا باشد از ژنرال‌ها حرف بزنیم باید بگویم که من آن‌ها را بیشتر از شماها می‌شناسم.
ایوانف پزشک‌یار که کمی هم مشروب زده است، به سخن درمی‌آید:
– اگر بخواهم به زبان خودمان یعنی به زبان طبیب جماعت حرف بزنم باید بگویم که تو، به جوهر سقز می‌مانی!
– ما، زبان طبیب جماعت را هم بلدیم… اجازه بدهید از شما بپرسم، همین پارسال کی بود که می‌خواست یک نجار مست را به جای یک نعش، کالبدشکافی بکند؟ آن بیچاره اگر سربزنگاه بیدار نشده بود شما شکمش را جرواجر داده بودید. روغن شادونه را کی قاطی روغن کرچک می‌کند؟
– این کارها در طب مرسوم است.
– ببینم، مالانیا را کی بود که به آن دنیا روانه کرد؟ اول به‌اش مسهل دادید، بعد دوای ضد اسهال تجویز کردید، بعدش هم دوباره مسهل به نافش بستید… دختره‌ی بی‌نوا دوام نیاورد، ریق رحمت را سرکشید. شما، حقش است به جای آدم، سگ معالجه کنید.
کوزما یگورف می‌گوید:
– خدا رحمت کند مالانیا را، خدا بیامرزدش. مگر پول مرا او برداشته که داری راجع به‌اش حرف می‌زنی؟… پسرم، بیا و راستش را بگو… پول‌ها را به آلنا دادی؟
– هوم… آلنا؟… لااقل از روی مقام روحانی و جناب ژاندارم خجالت بکشید.
– آخر بگو، پول‌ها را تو برداشتی یا نه؟
کدخدا از پشت میز، موقرانه بلند می‌شود، چوب کبریتی به زانوی شلوار خود می‌کشد و روشنش می‌کند و آن را با حرکتی آمیخته به احترام، به پیپ ژاندارم نزدیک می‌کند. آقای ژاندارم با لحنی آکنده از خشم می‌گوید:
– اوف!… دماغم را با بوی گوگرد پر کردی، مرد!
آن‌گاه پیپ خود را چاق می‌کند، از پشت میز درمی‌آید، به طرف سراپیون می‌رود، نگاه غضب‌آلودش را از روبرو به او می‌دوزد و با صدای نافذش داد می‌زند:
– تو کی هستی؟ یعنی چه؟ چرا باید این‌طور باشد، ها؟ این کارها چه معنی دارد؟ چرا جواب نمی‌دهی؟ نافرمانی می‌کنی؟ پول مردم را کش می‌روی؟ ساکت! حرف بزن! جواب بده!
– اگر که…
– ساکت!
– اگر که… خوب است، شما آرام بگیرید! اگر که… من که از داد وبی‌دادتان ترس ندارم! انگار خودش خیلی سرش می‌شود! شما که شعور ندارید! آقا جانم اگر بخواهد تکه‌تکه‌ام کند، من حرفی ندارم، حاضرم… تکه‌تکه‌ام کنید! بزنیدم!
– ساکت! حرف نباشد! می‌دانم توی آن کله‌ات چه هست! تو دزدی! اصلاَ تو کی هستی؟ ساکت! هیچ می‌فهمی با کی طرفی؟ حرف نباشد!
شماس آه می‌کشد و می‌گوید:
– چاره‌ای جز تنبیه نمی‌بینم. کوزما یگوریچ، حالا که ایشان نمی‌خواهد اقرار به معاصی کند، نمی‌خواهد بار گناهش را سبک کند باید مجازاتش کرد. این، عقیده‌ی بنده است.
میخایلوی‌بم با صدای چنان زبری که همه را دچار وحشت می‌کند، می‌گوید:
– بزنیدش!
– کوزمایگورف دوباره می‌پرسد:
 برای آخرین دفعه می‌پرسم: تو برداشتی یا نه؟
– هرطور میل شماست… فرضاَ که تکه‌تکه‌ام بکنید! من که حرفی ندارم…
سرانجام کوزمایگورف تصمیم خود را می‌گیرد:
– شلاق!
و با چهره‌ای برافروخته، از پشت میز بیرون می‌آید. انبوه جمعیت خارج از کلبه، به طرف پنجره‌ها هجوم می‌آورد. مریض‌ها، پشت درها ازدحام می‌کنند و سرهایشان را بالا می‌گیرند. حتی زن روستایی دنده شکسته، سر خود را بلند می‌کند.
کوزما یگورف، فریاد می‌کشد:
– دراز بکش!
سراپیون، کت نیمدار خود را درمی‌آورد، صلیبی بر سینه رسم می‌کند، با حالتی حاکی از فرمانبری، روی نیمکت دراز می‌کشد و می‌گوید:
– حالا، تکه‌تکه‌ام کنید!
کوزما یگورف کمربند چرمی‌اش را از کمر باز می‌کند، لحظه‌ای به جمعیت چشم می‌دوزد- شاید کسی شفاعت کند. آن‌گاه دست به کار می‌شود… میخایلو با صدای بمش شمردن ضربه‌ها را آغاز می‌کند:
– یک! دو! سه!… هشت! نه!
شماس، در گوشه‌ای ایستاده است؛ نگاهش را به زمین دوخته و سرگرم ورق زدن کتابی است.
– بیست! بیست و یک!
کوزما یگورف می‌گوید:
– کافی‌ش است!
فورتو‌ناتف ژاندارم، نجوا کنان می‌گوید: 
– باز هم!… باز هم! باز هم! حقش است!
شماس، نگاهش را از کتاب برمی‌گیرد و می‌گوید:
– به عقیده‌ی من کمش است؛ باز هم بزنیدش.
تنی چند از تماشاچیان، شگفت‌زده می‌شوند:
– جیکش هم درنمی‌آد!
مریض‌ها راه باز می‌کنند و زن کوزما یگورف در حالی که دامان آهار خورده‌اش خش‌وخش می‌کند وارد اتاق می‌شود و می‌گوید:
– کوزما! یک مشت پول توی جیبت پیدا کردم، مال توست؟ نکند همان پولی باشد که پی‌اش می‌گشتی؟
– چرا، خودشه… پاشو پسرم! پول را پیدا کردیم! دیروز، خودم گذاشته بودمش توی جیبم… پاک یادم رفته بود…
فورتوناتف ژاندارم، هم‌چنان زیر لب نجوا می‌کند:
– باز هم! بزنیدش! حقش است!
سراپیون بر‌می‌خیزد، کت خود را می‌پوشد و پشت میز می‌نشیند. سکوت طولانی. شماس، شرمنده و سرافکنده، توی دستمال خود فین می‌کند.
کوزما یگورف خطاب به سراپیون می‌گوید:
– ببخش پسرم… من چه می‌دانستم که پیدا می‌شود! مرا ببخش…
– اشکالی ندارد، آقاجان. دفعه‌ی اولم که نیست… خودتان را ناراحت نکنید… من همیشه حاضرم عذاب بکشم.
– یک گیلاس مشروب بخور… آرامت می‌کند…
سراپیون گیلاس خود را سر می‌کشد، بینی کبودش را بالا می‌گیرد و پهلوان‌وار از در خانه بیرون می‌رود. اما فورتوناتف ژاندارم تا ساعتی بعد، در حیاط قدم می‌زند و با چهره‌ای برافروخته و چشم‌های از حدقه برآمده، زیر لب می‌گوید:
– باز هم! بزنیدش! حقش است!
1881
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

از: مجموعه‌ی آثار چخوف – جلد اول، داستان‌های کوتاه 1 -برگردان سروژ استپانیان «از متن روسی»
چاپ دوم: بهار 1381 – انتشارات توس، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

ماجرای گند

این ماجرا در زمستان آغاز شد.
ضیافت رقصی ترتیب داده شده بود. غرش موسیقی به عرش اعلا می‌رسید، شمع‌های کلیی‌ چلچراغ‌ها روشن بود، مردهای جوان دچار افسردگی نمی‌شدند، دوشیزه‌ خانم‌ها نیز از زندگی لذت می‌بردند. جماعت، توی سالن‌ها می‌رقصید، مردها در اتاق‌ها ورق‌بازی می‌کردند، توی بوفه بساط میگساری به راه بود و توی کتاب‌خانه نومیدانه اظهار عشق می‌کردند.
دوشیزه‌ای موبور و تپلی و پوست صورتی به اسم لیولا آسلووسکایا که چشم‌های درشت آبی رنگ و موی فوق‌العاده بلند و در شناسنامه‌اش سنی به اندازی‌ 26 سال داشت از لج همگی و تمام دنیا و خودش، جدا از دیگران نشسته بود و خودخوری می‌کرد؛ حالی داشت که انگار گربه‌ها به روحش چنگ می‌انداختند. موضوع این‌جاست که حالا دیگر مردها با او بدتر از خوک رفتار می‌کردند. رفتارشان، خاصه در دو سال اخیر، وحشتناک بود؛ لیولا دریافته بود که آن‌ها دیگر توجهی به او نداشتند؛ با نهایت بی‌میلی باهاش می‌رقصیدند و بدتر از آن، مثلاَ فلان بدجنس لعنتی از کنارش می‌گذشت و حتی نگاهش نمی‌کرد، گفتی او دیگر وجاهتش را پاک از دست داده بود. اگر هم یک کسی بر سبیل اتفاق نگاهش می‌کرد، در چشم‌هایش نه از حیرت خبری بود، نه از عشق افلاطونی، بلکه طوری نگاهش می‌کردند که پیش از شروع صرف غذا به یک بچه خوک بریان یا به پیراشکی‌های خوش خوراک.
اما در سال‌های گذشته…
لیولا در حالی که دندان بر لب می‌فشرد و خودخوری می‌کرد با خود می‌گفت:
– هر شب و در هر مجلس رقصی همین بساط را دارم!! می‌دانم که چرا محلم نمی‌گذارند، می‌دانم! از من انتقام می‌گیرند! از این که ازشان نفرت دارم انتقام می‌گیرند! ولی… ولی بالاخره کی باید شوهر کرد؟ مگر با این وضع می‌شود شوهر کرد؟ وقت دارد می‌گذرد! پست فطرت‌های رذل!
در شبی که وصفش رفت سرنوشت هوس کرد به لیولا رحم کند. وقتی ستوان نابریدلف به جای آن‌که وفای به عهد کند و سومین کادری را با او برقصد، سیاه مست کرد و هنگام عبور از کنارش به گونی‌ احمقانه‌ای از لای دندان‌هایش صدای بوسه بیرون داد و به این ترتیب بی‌اعتنایی کامل خود را نشان داد لیولا نتوانست تحمل کند… خشمش به نهایت رسیده بود. چشم‌های آبی رنگش پر از رطوبت شد و لب‌هایش به لرزه درآمد؛ هر آن انتظار آن می‌رفت که اشک از چشم‌هایش سرازیر شود … به نیت آن که اشک‌هایش را از دید این جماعت جاهل بپوشاند رویش را به طرف پنجره‌های تاریک عرق‌کرده گرداند و – وای که چه لحظی‌ شگفت‌انگیزی!- پای یکی از پنجره‌ها جوان خوش‌قیافه‌ای دید شبیه به تصویر پرمهری ک چشم از او برنمی‌داشت و درست قلبش را هدف قرار می‌داد. قیافه‌اش شیک و چشم‌هایش مملو ار عشق و شگفتی و سؤال‌ها و جواب‌ها وچهره‌اش اندوهناک بود. لیولا در یک آن جان تازه یافت، قیافی‌ ضروری به خود گرفت و به نظاره‌گری ضروری پرداخت. مشاهداتش نشان داد که نگاه‌های مرد جوان نگاه‌های تصادفی نبود بلکه طرف از لیولا چشم برنمی‌گرفت، خیره نگاهش می‌کرد و تحسینش می‌کرد! دختر جوان با خود فکر کرد: «خدای من! کاش یک نفر پیدا می‌شد و به من معرفی‌اش می‌کرد ! معنی یک مرد تازه‌نفس را تازه دارم می‌فهمم!»
دقایقی بعد، مرد جوان یکی دو بار چرخید و توی سالن‌ها قدم زد- یک‌بند موی دماغ مردها می‌شد. لیولا در حالی که نفسش بند می‌آمد با خود فکر کرد: «دلش می‌خواهد با من آشنا بشود! به این و آن متوسل می‌شود تا به من معرفی‌اش کنند!»
حدس لیولا کاملاَ درست از آب درآمد. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که بازیگری غیرحرفه‌ای با قیافی‌ ولگردانی‌ از ته تراشیده، به خواهش‌های مرد جوان تن درداد و در حالی که پاشنه‌های پایش رامحکم به هم می‌کوبید او را به لیولا معرفی کرد؛ معلوم شد جوان جزو نقاشان فوق‌العاده با استعداد «خودی» بود و نوگتف نامیده می‌شد. او جوانی بود حدود 24 ساله، سیاه چرده که چشم‌هایی سودایی شبیه به چشم‌های گرجی‌ها و سبیلی قشنگ و گونه‌هایی رنگ پریده داشت؛ گرچه هیچ وقت تابلویی نمی‌کشد با این همه، نقاش است؛ موی بلند و ریش بزی و صفحی‌ کوچک طلایی روی زنجیر ساعت و صفحی‌ طلایی دیگری به جای دکمه سردست، دستکش بلند تا آرنج و پاشنه‌های فوق‌العاده بلندی دارد. بچی‌ خوب و در عین حال چون غاز ابله است؛ پدر و مادری شریف و مادربزرگ ثروتمندی دارد. مجرد است. دست لیولا را با کمرویی فشرد ، با کمرویی نشست و همین که نشست با چشم‌های درشتش شروع کرد به بلعیدنلیولا ؛ با تأخیر و با حجب و کمرویی آغاز سخن کرد. لیولا یک‌بند وراجی می‌کرد، حال آن‌که از دهان جوان نقاش چیزی جز «بله… خیر… من، می‌دانید…» در نمی‌آمد؛ به زحمت نفس‌نفس‌زنان سخن می‌گفت، جواب‌های بی‌مورد و بی‌سروته می‌داد و هر از گاه از سر حجب و حیا چشم چپ خود( نه مال لیولا) را می‌خاراند. روح لیولا عرش اعلا را طی می‌کرد؛ یقین داشت که گلوی نقاش جوان پیش او گیر کرده بود، از این‌رو سخت احساس خوش‌حالی می‌کرد.
یک روز بعد از آن مجلس رقص، لیولا در اتاق خودش پای پنجره نشسته بود و کوچه را تماشا می‌کرد. نوگتف را دید که جلو پنجره‌اش پس و پیش می‌رفت و ول می‌گشت و نگاهش را از پنجری‌ او برنمی‌گرفت؛ با نگاهی چنان غم‌آلود و با چشم‌هایی چنان خمار و نوازشگر و شیفته دیدش می‌زد که انگار آماده بود در راهش بمیرد. این ماجرا در سومین روز هم تکرار شد. در چهارمین روز باران می‌آمد و او در زیر پنجره‌های اتاق لیولا مشاهده نشد.( گویا یک کسی به‌اش قبولانده بود که چتر به هیکلش نمی‌آید.) در پنجمین روز ترتیبی داده شد که او به دیدن والدینلیولا بیاید. آشنایی‌شانبه گری‌ استواری مبدل شد که گشودن آن امکان‌پذیر می‌نمود.
حدود چهار هفته بعد باز مجلس رقصی برگزار بود( مراجعه شود به آغاز داستان.)
نوگتف پای در ایستاده، شانه را به چارچوب در تکیه داده بود و لیولا را با چشم‌هایش می‌خورد. دختر جوان که بدش نمی‌آمد حسادت او را برانگیزد، کمی دورترک با ستوان نابریدلف که نه سیاه مست بلکه کمی سرخوش بود قر و قنبیله می‌آمد.
«پاپای» لیولا از پهلو به نوگتف نزدیک شد و پرسید:
– همه‌اش می‌کشید، ها؟ سرتان به نقاشی گرم است، ها؟
– بله.
– که این‌طور… کار خوبی است… خدا توفیق بدهد، بله، توفیق بدهد…هوم… که خداوند چنین قریحه‌ای اعطا فرموده… که این‌طور… هر کسی قریحه‌ای دارد…
در این‌جا «پاپا» لحظه‌ای سکوت کرد و باز ادامه داد:
– جوان، حال که سرتان همه‌اش گرم نقاشی است می‌دانید چه بکنید؟ بهار که شد تشریف بیاورید ده‌مان. مناظر آن‌جا بی‌نظیر و راستش را بخواهید معرکه است! رافائل هم چنین مناظری گیرش نیامده بود! اگر تشریف بیاورید خوشحال‌مان می‌کنید. گذشته از این لیولا هم به شما انس گرفته… هوم… امان از دست شما جوان‌ها! هه- هه- هه…
نقاش کرنشی کرد و در تاریخ اول ماه مه سال جاری، با جل وپلاسش به ملک آسلووسکی رفت. جل و پلاسش عبارت بود از یک صندوق زهوار دررفته و به درد نخور پر از رنگ، یک جلیقی‌ چهارخانه، یک قوطی سیگار خالی و دو دست پیراهن . از او با بازترین آغوش استقبال کردند. دو اتاق و دو پیش‌خدمت و یک رأس اسب و هر آن‌چه که دلخواهش بود در اختیارش گذاشتند به امید آن‌که موجبات امیدواری‌شان را فراهم آورد. او از موقعیت خود به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کرد: به حد اشباع می‌خورد و می‌نوشید ، زیاد می‌خوابید، از طبیعت لذت می‌برد و چشم از لیولا برنمی‌گرفت؛ لیولا خوشبخت‌تر از هر خوشبختی بود. او جوان و خوب و کمرو و برایش عزیز بود… زیاد هم دوستش می‌داشت! آن‌قدر محجوب و کمرو بود که نمی‌توانست به او نزدیک شود بلکه بیشتر از دور، از پشت پرده و از پس بوته‌ها نگاهش می‌کرد.
لیولا آه‌کشان با خود می‌گفت: «عشق آمیخته به کمرویی!»
در یک صبح آفتابی «پاپای» او و نوگتف روی یکی از نیمکت‌های باغ نشسته بودند و با هم صحبت می‌کردند. «پاپا» از زیبایی‌ها و از محسنات زندگی خانوادگی داد سخن می‌داد اما نوگتف به حرف‌های او شکیبانه گوش می داد و اندام لیولا را با چشم‌هایش جست‌وجو می‌کرد. «پاپا» ضمن صحبت‌هایش پرسید:
– راستی، شما فرزند مننننحصر به فرد پدرتان هستید؟
– خیر… برادر دیگری دارم به اسم ایوان… که بچی‌ خوبی است! واقعاَ نظیر ندارد! باهاش آشنا نیستید؟
– افتخار آشنایی‌شان را ندارم…
– حیف!… می‌دانید او خیلی بذله‌گو و خوش مشرب است! سر به کار ادبیات دارد. تمام جراید به همکاری دعوتش می‌کنند. در حال حاضر با مجلی‌ «دلقک» همکاری می‌کند. حیف که باهاش آشنا نیستید! مطمئنم که از آشنایی با شما خیلی خوشحال می‌شد. گوش کنید! می‌خواهید بنویسم بیاید این‌جا؟ ها؟ به خدا راست می‌گویم! خیلی خوش خواهد گذشت!
قلب «پاپا» از شنیدن پیشنهاد نوگتف انگار لای در ماند اما- هیچ کاریش نمی‌شد کرد- می‌بایست جواب می‌داد: «خیلی هم خوشحال می‌شوم!»
نوگتف شادمانه از جای خود جهید و در دم نامه‌ای برای برادر فرستاد و او را به ملک آسلووسکی دعوت کرد.
برادرش ایوان معطل نکرد و نه به تنهایی بلکه به اتفاق دوستش ستوان نابریدلف و سگ درشت اندام و پیر و بی‌دندانش موسوم به تورک به ملک آمد. آن دو را با خود همراه کرده بود تا به طوری که ادعا می‌کرد: از یک طرف بین راه مورد تهاجم دزدها قرار نگیرد و از طرف دگر پای مشروب داشته باشد. باری، سه اتاق و دو پیش‌خدمت و یکرأس اسب برای هر دو نفر در اختیارشان قرار داده شد. ایوان به «پاپا» و دخترش می‌گفت:
– نگران ما نباشید! اسباب زحمت‌تان نمی‌شویم. ما نه به پرقو احتیاج داریم، نه به سس، نه به پیانو- به هیچ چیزی احتیاج نداریم! ولی اگر در زمینی‌ آبجو و ودکا محبت کنید… ممنون می‌شویم!
اگر بتوانید جوان سی سالی‌ تنومند پوزه درشتی را در نظرتان مجسم کنید که پیراهن کتانی به تن و ریش کوچک گندی و چشم‌های بادکرده‌ای و کراوات به یک طرف لغزیده‌ای دارد، مرا از وصف ایوان معاف خواهیدکرد. او غیر قابل تحمل‌ترین موجود دنیا بود.
باز وقتی هشیار بود می‌شد تحملش کرد: روی تخت دراز می‌کشید و لام تا کام نمی‌گفت اما وقت مست می‌کرد مثل گزنی‌ روی تن لخت، غیر قابل تحمل می‌شد. هر وقت مست بود یک‌بند حرف می‌زد و بی‌آن‌که از حضور زن‌ها و بچه‌ها شرم کند، بددهانی می‌کرد و از شپش و ساس گرفته تا شلوار و همه چیز حرف می‌زد؛ موضوع‌های تازه‌ای هم جز این‌ها نداشت. وقتی ایوان پشت میز ناهار یا شام می‌نشست و مزه می‌پراند «پاپا» و مامان لیولا حیرت می‌کردند و سرخ می‌شدند.
بدبختانه، ایوان در تمام مدتی که در ملک آسلووسکی به سر می‌برد حتی یک روز نشد که هشیار باشد. اما نابریدلف ، آن ستوان ریزنقش دم‌بریده تمام سعی‌اش را به کار می‌گرفت تا شبیه به ایوان باشد. می‌گفت:
– من واونقاش نیستیم! آخر ما و نقاشی! دهاتی جماعت را چه به نقاشی! ایوان و دوستش اولین کاری که کردند از اتاق‌های ساختمان اربابیکه به نظرشان می‌آمد هوایش سنگین و خفه‌کننده باشد، به ساختمان جنبی که محل سکونت مباشر بود و هیچ بدش نمی‌آمد با آدم‌های حسابی گیلاس به گیلاس بزند، اقامت گزیدند. کار دوم‌شان این بود که کت‌هایشان را درآورند و در محوطی‌ حیاط و باغ بدون کت ظاهر می‌شدند، به طوری که لیولا غالباَ به حکم اجبار، ناچار می‌شد در باغ با ایوان یا ستوان نیمه برهنه که جایی در زیر درختی افتاده بودند روبرو شود. آن دو می‌خوردند، می‌نوشیدند ، به سگ‌شان جگر سیاه می‌خوراندند، صاحب‌خانه را دست می‌انداختند، توی حیاط دنبال کلفت‌ها می‌دویدند ، با سروصدای زیاد آب‌تنی می‌کردند ، مثل مرده‌ها می‌خوابیدند و از این که تقدیر آنان را به جایی انداخته بود که می‌شد با خیال راحت زندگی کرد، خدا را شکر می‌کردند.
یک روز ایوان در حالی که با چشم مستش به سمت لیولا چشمک می‌زد رو کرد به نقاش و گفت:
– گوش کن! اگر گلوت پیشش گیر کرده… گور بابات! کاری به کارش نداریم! تو شروع کرده‌ای حق توست که خودت هم تمامش کنی. این مال به تو می‌رسد! شرافتمندانه… موفق باشی!
نابریدلف نیز گفتی‌ ایوان را تأیید کنان گفت:
– از چنگت درنمی‌آریم، نه! این کار عین عدالت است.
نوگتف شانه بالا انداخت و چشم‌های آزمندش را به لیولا دوخت.
وقتی سکوت به ستوه می‌آورد انسان طالب طوفان می‌شود و وقتی از سنگین و رنگین نشستن خسته می‌شود دلش می‌خواهد جنجال به‌پا کند. هنگامی هم که لیولا از عشقشرم‌آلود نوگتف به جان آمد خشم سراسر وجودش را فراگرفت. عشق آلوده به حجب، به قول معروف مثل افسانه‌ای است برای بلبل. جوان نقاش به رغم تکدر لیولا در ماه ژوئن هم همان‌قدر کمرو و خجالتی بود که در ماه مه. توی اتاق‌های مجلل خانی‌ آسلووسکی جهیزیه می‌دوختند؛ گرچه رابطی‌ لیولا و نقاش هنوز شکل مشخصی به خود نگرفته بود با وجود این «پاپا» شب و روز در فکر آن بود که برای راه انداختن بساط عروسی آن دو پولی قرض کند. لیولا نقاش را مجبور می‌کرد روزهای متوالی در کنارش بنشیند و ماهی صید کند؛ اما از این کار هم نتیجه‌ای عایدش نمی‌شد. نوگتف چوب ماهی‌گیری‌ را در دست می‌گرفت، کنار لیولا می‌ایستاد، فقط سکوت می‌کرد، هر از گاه کلمه‌ای تپق‌وار می‌پراند و با نگاهش لیولا را می‌بلعید. دریغ از یک کلمی‌ شیرین! دریغ از یک اعتراف به عشق!
یک روز «پاپا» رو کرد به او و گفت:
– مرا…مرا پاپا صدا کن… ببخش که… «تو » خطابت می‌کنم… می‌دانی، دوستت دارم… بله، خوشم می‌آید پاپا خطابم کنی…
از آن روز نوگتف نقاش پدر لیولا را از سر حماقت پاپا خطاب می‌کرد اما از این کار هم نتیجه‌ای حاصل نشد. او کماکان در جایی نبود که آن‌جا نزد خدایان به خاطر آن که فقط یک زبان به انسان داده‌اند، نه ده زبان شکایت می‌برند. ایوان و دوستش به زودی به تاکتیک نوگتف پی بردند و گفتند:
– شیطان هم نمی‌تواند از کارت سر دربیاورد! خودت کاه را نمی‌لمبانی، به دیگران هم نمی‌دهیش! حقا که حیوانی! آخر کله‌پوک وقتی آن لقمه خودش از گلویت پایین می‌رود چرا نمی‌لمبانی؟ اگر این کار رانکنی ما دست رویش می‌گذاریم! حالیت شد؟
اما در دنیا همه چیز پایانی دارد. البته داستان ما هم بی‌پایان نخواهد ماند. سرانجام ابهام رابطی‌ لیولابا نقاش نیز به آخر رسید؛ و این اتفاق در اواسط ماه ژوئن رخ داد.
شب آرامی بود. بوی خوشدر هوای ملک پخش بود، بلبل‌ها دیوانه‌وار چه‌چه می‌زدند، درخت‌ها با هم نجوا می‌کردند و به قول زبان دراز داستان‌سرایان روسی، رفاه و رضا بر فضا خیمه زده بود… البته قرص ماه هم حضور داشت؛ برای تکمیل شعر بهشتی فقط وجود آقای فت1 کم بود تا آن‌جا، پشت بوته‌ها بایستد و اشعار مسحور کننده‌اش را بلندبلند بخواند.
لیولا روی نیمکت نشسته بود، شال را دور تن خود می‌پیچید، از لای درخت‌ها با چشم‌هایی اندیشناک به رودخانه نگاه می‌کرد، خویشتن را در خیال، با شکوه و متکبر و پرنخوت می‌انگاشت و با خود می‌اندیشید: «مگر ممکن استمن این همه صعب‌الوصول باشم؟» در آن لحظه «پاپا» به او نزدیک شد، رشتی‌ افکارش را قطع کرد و پرسید:
– خوب، بالاخره چه شد؟ همان آش است و همان کاسه؟
– همان است که بود.
– هوم… مرده شویش ببرد… این ماجرا کی می‌خواهد تمام شود؟ تو باید بفهمی، مادرجان، که سیرکردن شکم این بیکاره‌ها برایم خیلی آب می‌خورد! ماهی پانصد روبل! شوخی نیست! فقط سگ‌شان هر روز به اندازی‌ سی کوپک جگر می‌لمباند! اگر قرار است بگیردت باید هرچه زودتر این کار را بکند وگرنه بگذار گورش را با برادر و سگش از این‌جا گم کند! آخر، چه می‌گوید؟ حرف حسابش چیست؟ اصلاَ با تو حرف زده است یا نه؟ اظهار عشق کرده است، یا نه؟
– نه پاپا، او خیلی کمروست!
– کمرو… ما این کمروها را خوب می‌شناسیم! نگاهش را می‌دزدد. صبر کن الآن صدایش می‌زنم بیاید این‌جا. کار را باید یکسره کرد، مادر! رودربایستی را باید کنار گذاشت… وقت آن است که… تو دیگر… جوان نیستی مادر… لابد تمام فوت و فن کار را بلدی!
«پاپا» از آن‌جا ناپدید شد. حدود ده دقیقه بعد نوگتف با قدم‌هایی که دلالت بر کمرویی‌اش می‌کرد از لای بوته‌های یاس نمایان شد و گفت:
– احضارم کرده بودید؟
– بله، بیایید جلو! کافی است از دستم دربروید! بنشینید!
نقاش یواشکی به لیولا نزدیک شد و یواشکی به لبی‌ نیمکت نشست. لیولا با خود فکر کرد: «در تاریکی غروب راستی کهخیلی جذاب و خوش قیافه است.» و خطاب به او گفت:
– یک چیزی برایم تعریف کنید! فیودور پانته لی‌یچ از چیست که این‌قدر تودار هستید؟ چرا همه‌اش خاموشید؟ چرا هیچ‌وقت روحتان را پیش من نمی‌گشایید؟ این همه عدم اعتماد‌تان زادی‌ چیست؟ راستش را بخواهید به من برمی‌خورد… طوری رفتار می‌کنید که انگار ما با هم دوست نیستیم… بالاخره شروع کنید، حرف بزنید!
نقاش تک سرفه‌ای کرد، به تندی آهی کشید و گفت:
– خیلی حرف‌هاستکه باید به شما بزنم، خیلی!
– پس چرا نمی‌زنید؟
– می‌ترسم برنجید. یلنا تیموفی‌یونا. نمی‌رنجید؟
لیولا به آرامی خندید و با خود فکر کرد: «لحظی‌ دل‌خواه فرا رسیده است! چه می‌لرزد! حالا دیگر دم به تله دادی، جانم!»
زانوان خود لیولا هم به لرزه درآمد؛ دست‌خوش ارتعاش مطلوب همی‌ رمان‌نویس‌ها شده بود. با خودش فکر کرد: «تا چند دقیقی‌ دیگر در آغوش‌گرفتن‌ها و بده‌بستان بوسه‌ها و قسم‌خوردن‌ها و غیره و غیره شروع می‌شود… آه!»و به قصد آن‌که آتش عشق نقاش را تیزتر کند آرنج برهنه و گرم خود را با تن او مماس کرد و پرسید:
– خوب؟ پس چرا حرف نمی‌زنید؟ من آن‌قدرها هم که تصور می‌کنید زودرنج و نازک نارنجی نیستم…( لحظه‌ای سکوت) آخر حرف بزنید! …( سکوت.) بجنبید، زودتر!!
– یلنا تیموفی‌یونا، ببینید من… من از زندگی هیچ چیزی را بیشتر از نقاشی یا بهتر بگویم بیشتر از هنر دوست نمی‌دارم. دوستان این‌طور تشخیص داده‌اند که من قریحه دارم و نقاش بدی از آب درنخواهم آمد…
– حتماَ! Sans doute2.
– بله… همین‌طور است… من عاشق هنر هستم… پس… عاشق سبکم، یلنا تیموفی‌یونا! هنر… می‌دانید، هنر… شب شگفت‌انگیز! …
لیولا که مارآسادور خودش می‌پیچید و توی شالشکز می‌کردچشم‌هایش را کمی بست.( حقا که زن‌ها در جزییات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)
نوگتف که انگشت‌های دستش را تق‌تق به صدا درمی‌آورد ادامه داد:
– می‌دانید، مدت‌هاست که دلم می‌خواست با شما حرف بزنم ولی… همه‌اش می‌ترسیدم، خیال می‌کردم ممکن است از من دلگیر شوید… ولی اگر درکم کنید محال است… عصبانی شوید… آخر شما هم عاشق هنرید!
– خوب، بله… البته… البته! آخر صحبت ازهنر است!
– یلناتیموفی‌یونا هیچ می‌دانید چرا این‌جام؟ نمی‌توانید حدسش را بزنید!
لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهراَ نادانسته روی آرنج او گذاشت…نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد:
– حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدم‌های خوک‌صفتی هم پیدا می‌شوند… که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زن‌ها ندارند… ولی آخر من… من که از قماش آن‌ها نیستم! من نزاکت و آداب‌دانی سرم می‌شود. حجب و حیای زنانه… چنان حجبی است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت!
لیولا در حالی که آرنج‌ها را توی شال نهان می‌کرد با خود گفت: «چرا این حرف‌ها را به من می‌زند؟»
– من شبیه آن‌ها نیستم… از نظر من، زن یک قدیس است! بنابراین دلیلی وجود ندارد که از من بترسید… من آدمی هستم که به خودم اجازه نمی‌دهم مرتکب عمل ناشایستی شوم… یلناتیموفی‌یونا! اجازه می‌دهید؟ به حرف‌هایم خوب گوش بدهید، به خدا قسم که در گفتارم صادقم زیرا هر چه بگویم نه به خاطرخودم که به خاطر هنر است! از نقطه نظر من، در درجی‌اول اهمیت، هنر قرار دارد، نه غرایز حیوانی!
در این‌جا نوگتف دست لیولا را در دست گرفت و دختر جوان کمی به طرف او خم شد.
– یلناتیموفی‌یونا! فرشتی‌ من! خوشبختی من!
– حرف بزنید! …
– می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟…
لیولا به آرامی زیر لب خندید و لب‌هایش را برای اولین بوسه غنچه کرد.
– آیا می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟ التماستان می‌کنم! به خدا به خاطر هنر… نمی‌دانید از شما چقدر خوشم آمده؛ درست همانی هستید که به‌اش احتیاج دارم! مرده‌شوی بقیه را ببرد! یلناتیموفی‌یونا! دوست من ! بیایید…
لیولا که آماده بود خود را به آغوش او بیندازد کمی از جا بلند شد ؛ قلبش به شدت می‌تپید.
– بیایید…
این را گفت و دست دیگر لیولا را هم در دست گرفت. دختر جوان سرش را رام و آرام روی شانی‌ او گذاشت؛ قطره‌های اشک خوشبختی روی مژه‌هایش برق زد.
– عزیزم،بیایید مدل من شوید!
لیولا سرش را بلند کرد.
– چه گفتید؟
– می‌خواهم مدل من شوید!
لیولا از جایش بلند شد.
– چه گفتید؟ چه شوم؟
– مدل… مدل من بشوید!
– هوم… فقط مدل؟
– اگر قبول کنید سخت مدیون‌تان می‌شوم! با این کار به من امکان آن را خواهید داد که تابلویی بکشم… آن هم چه تابلویی!
رنگ از روی لیولا پرید. اشک عشق ناگهان به اشک یأس وخشم و احساسات ناخوشایند دیگر مبدل شد. در حالیکه سراپا می‌لرزید زیرلب گفت:
– که این‌طور!
نقش بی‌نوا ! وقتی در تاریکی باغ صدای کشیدی‌ پر طنین با پژواک آن درهم آمیخت، سرخی شفق یکی از گونه‌های سفید نقاش را گلگون ساخت.
نوگتف گونه‌اش را خاراند و مبهوت ماند- دست‌خوش بهت‌زدگی شده بود. احساس می‌کرد که زمین دهان باز کرده بود و او را می‌بلعید… از چشم‌هایش برق بیرون می‌جست…
لیولای سراپا لرزان و منگ و رنگ‌پریده چون میت، قدم پیش گذاشت و تعادلش را طوری از دست داد که گفتی زیر چرخ‌های کالسکه افتاده بود. لحظه‌ای بعد همین که حالش جا آمد با قدم‌های بیمار و نامطمئن به طرف خانه راه افتاد. زانوانش تا می‌شد، از چشم‌هایش برق بیرون می‌زد، دست‌هایش بی‌اختیار به طرف موهایش کشیده می‌شد و آشکارا نشان می‌داد که لیولا قصد داشت در آن‌ها چنگ بیندازد…
بیشتر از چندین ساژن به خانه نمانده بود که باز ناچار شد رنگ ببازد- سر راهش، در چند قدمی کلاه فرنگی پوشیده از انگور وحشی، ایوان مست و پوزه‌درشت و آشفته مو، با جلیقه‌‌ای دکمه باز ایستاده بود؛ به قیافی‌ لیولا نگاه می‌کرد، پوزخند تمسخرآمیزی بر لب داشت و هوا را با «هه- هی‌» اهریمنی خود آلوده می‌کرد ؛ چنگ انداخت و دست لیولا را گرفت. دختر جوان، با خشم و غضب زیرلب گفت:
– گورتان را گم کنید!
و دست خود را از چنگ او رهانید…
چه ماجرای گندی!
1882
نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

(چیزی شبیه به رمان)
از: مجموعی‌ آثار چخوف – جلد اول
داستان‌های کوتاه 1 چاپ دوم: بهار 1381
انتشارات توس تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

گوزدیکف 1 آخرین امتحان خود را داد، سوار کنکای2 دو طبقه شد و با پرداخت شش کوپک وجه رایج،( او همیشه«طبقه‌ی دوم» را ترجیح می‌داد) به دروازه‌ی شهر رسید. حدود سه کیلومتر فاصله‌ی دروازه تا ویلای ییلاقی را پای پیاده گز  کرد. مالک ویلا که بانوی جوانی بود به استقبال او آمد و در به رویش گشود. گوزدیکف معلم سرخانه‌شان بود، به فرزند این خانواده، حساب درس می‌داد و حق‌الزحمه‌ای معادل خورد و خوراک روزانه، به اضافه‌ی یک آپارتمان کوچک در همان ویلا، به اضافه‌ی پنج روبل در ماه، دریافت می‌کرد.
بانوی جوان، دستش را به طرف او دراز کرد و پرسید:
– خوب، چطور شد؟ امتحان‌تان را دادید؟ موفق شدید؟
– بله، بد نبود.
– براوو، یگور آندری‌یویچ! نمره‌‌‌تان چند شد؟
– طبق معمول… بیست…هوم…
در حقیقت چهارده گرفته بود، نه بیست اما… اما از دروغی که زیانش به کس نرسد، چه باک! معمولاَ آن‌هایی که امتحان می‌دهند، کم از شکارچی جماعت نیستند- خوش دارند دروغکی بگویند. یگورآندری‌یویچ به اتاق خود رفت و روی میز، پاکت کوچکی یافت که با خمیر صورتی رنگ، لاک و مهر شده بود و بوی اسپرک می‌داد. پاکت را باز کرد و خمیر را  خورد و چنین خواند:
«هرچه باداباد! امشب ، سر ساعت هشت، کنار جوی آب- همان جایی که دیروز کلاهتان در آن افتاد- منتظرم باشید. من، پای نیمکت زیر درخت در انتظار شما خواهم بود. من هم دوستتان دارم اما شما را به خدا این‌قدر دست‌وپا چلفتی نباشید. آدم باید  فرز و چابک باشد. با بی‌صبری منتظر غروب هستم. خیلی دوستتان دارم.«س» شما.
بعد‌التحریر: maman  رفته شهر، به این ترتیب، تا نیمه شب با هم خواهیم بود. وای که چقدر خوشبختم! مادربزرگم، سر شب می‌خوابد بنابراین هیچ کسی متوجه و مزاحم ما نخواهد بود.»
نیش  گوزدیکف تا بناگوشش باز شد. در وسط اتاق چندین بار جست‌وخیز کرد و پیروزمندانه به قدم زدن پرداخت.
– دوستم دارد! دوستم دارد! دوستم دارد!!! وای که چقدر خوشبختم! دیم – دام- دارام!
نامه را بار دیگر خواند و بوسید و آن را با دقت تا کرد و گذاشت تو کشوی میز. ناهارش را آوردند. آن‌قدر گیج و منگ و از خود بی‌خود بود که همه را بلعید – هم سوپ را، هم گوشت را، هم نان را. سپس روی تخت دراز کشید و مرغ خیال را به پرواز درآورد- به همه چیز فکر می‌کرد: به دوستی، به عشق، به وظیفه… قیافه‌ی سونیا لحظه‌ای از نظرش محو نمی‌شد. با خود فکر کرد:«حیف که ساعت ندارم! وگرنه می‌توانستم بفهمم که تا چند ساعت دیگر باید سماق بمکم. این زمان لعنتی هم، انگار از لج من، از جایش تکان نمی‌خورد!»
وقتی از خیال‌بافی خسته شد برخاست و چند دقیقه‌ای در اتاق، قدم زد و کلفت خانه را پی آبجو فرستاد. با خود فکر کرد:«حالا کو تا ساعت هشت؟ برای وقت‌کشی، باید گلویی تر کرد!»
دمی بعد که آبجو را به اتاقش آوردند، نشست و هر شش بطری را کنار هم روی میز ردیف کرد و نگاه نوازش‌گرش را به بطری‌ها دوخت و دست به کار شد. همین که سومین لیوان را بالا رفت، احساس کرد که در سینه و در مغزش- در هر دو جا- چراغ روشن کرده‌اند. گرم و روشن و سبک‌بال شد. در لحظه‌ای که چوب‌پنبه‌ی دومین بطری را بیرون می‌کشید با خود فکر کرد:«او پایه‌گذار خوشبختی‌ام خواهد شد! او… همان کسی است که آرزویش را در دل داشتم… بله، خودش است!»
بعد از دومین بطری، احساس کرد که چراغ  را در مغزش خاموش کردند- مغز خانه‌اش تار و کدر شده بود. با وجود این، خوش و خرم بود. زندگی، بعد از دومین بطری- واقعاَ که زیباست! در سومین بطری را که گشود ، دست را جلو بینی خود تکان داد و قسم خورد که خوشبخت‌ترین مرد دنیاست- خود قسم می‌خورد و خود نیز به گونه‌ای تردیدناپذیر، قسم را باور می‌کرد.
زیرلب من‌من‌کنان می‌گفت:
– می‌دانم چرا عاشق من شده! می‌دانم! در وجود من، عاشق یک انسان برجسته است! همین‌طور است! می‌داند کی را و چرا دوست داشته باشد! من که… من که یک آدم معمولی نیستم… خیلی مهمم… من…
و هنگامی که چوب‌پنبه‌ی چهارمین را بیرون می‌کشید بانگ زد:
– بله، من آدم معمولی نیستم! می‌داند که نابغه‌ام! نا- به- غه! نابغه‌ی دهر! من کی‌ام؟ چی‌ام؟ یک گوزدیکف ، اما چه گوزدیکفی؟! چه فکر می‌کنید، ها؟
هنوز نصف چهارمین بطری را سر نکشیده بود که دستش را به میز کوبید و موهایش را پریشان کرد و گفت:
– نشان‌شان می‌دم من کی‌ام! فقط فرصت می‌خوام دانشکده را تمام کنم! من فرصت می‌خوام! من خادم علم هستم! … او خاطرخواه خادم علم شده… ثابت می‌کنم که حق با اوست! قبول ندارید؟ نه؟ پس گورتان را گم کنید! او هم باور نمی‌کند؟ او؟ سونیا؟ به درک! بگذار او هم گورش را گم کند! من ثابت می‌کنم!… اصلاَ همین‌ الآن می‌نشینم به درس خواندن… یک قلپ دیگر می‌خورم و … همه‌تان پست و بی‌شرفید!
در این‌جا خشمگین شد و لیوانش را تا ته سر کشید، آن‌گاه یکی از جزوه‌های درسی‌اش را از طاقچه برداشت، لای آن را باز کرد و مشغول مطالعه شد :«در موارد… در موارد دررفتگی فک زیرین، ضربه‌ی ناشی از سقوط با دهان باز نیز ممکن است…»
– یک مشت حرف مفت! فک… ضربه… شروور… مزخرفات!
جزوه را بست و دستش را به طرف پنجمین بطری دراز کرد. سرانجام، کلک آخرین بطری را هم کند و غمین و ملول شد و به فکر فرو رفت- به حقارت کائنات، به طور اعم و به ناچیزی بشر، به طور اخص می‌اندیشید… در این حال چوب‌پنبه‌ی بطری را با حرکتی غیرارادی می‌گذاشت روی دهانه‌ی بطری می‌کوشید آن را به ضرب تلنگر، به نقطه‌ی سبز رنگی بزند که در مقابل چشم‌هایش نمایان شده بود. سرانجام هنگامی که چوب‌پنبه به نقطه‌ی سبز رنگ اصابت کرد نقاط دیگری- سبز و سیاه و آبی- از برابر چشم‌هایش رژه رفتند. نقطه‌ای سرخ‌رنگ با هاله‌ای از سوزن‌های سبز، لبخند‌زنان به سمت چشم‌های او به پرواز درآمد و چیزی شبیه به چسب، از آن بیرون تراوید. مژگانش رفته‌رفته به هم می‌آمدند و چشم‌هایش بسته می‌شدند…
با خود فکر می‌کرد:«یک کسی دارد توی چشم‌هام جیغ می‌کشد! باید به هوای آزاد برم والا کور می‌شوم. باید کمی… کمی قدم… بزنم… هوای این‌جا… خفه‌ام می‌کند. هی بخاری روشن می‌کنند… کله‌خرها! هی جیغ می‌کشند و هی بخاری روشن می‌کنند! بی‌شعورها!»
کلاه بر سر نهاد و از اتاق بیرون رفت. هوا تاریک نشده بود- ساعت، از نه هم گذشته بود. ستاره‌ها در آسمان سوسو می‌زدند. از ماه، خبری نبود، از قرار معلوم شبی به سیاهی قیر در پیش بود. از سمت جنگل بوی طراوت بهاری می‌آمد. تمام عوامل یک ملاقات عاشقانه، از او استقبال کردند: هم زمزمه‌ی جنگل، هم نغمه‌خوانی بلبلان، هم… هم«او» که نگران و اندیشناک، در ظلمت شبانه سفیدی می‌زد. گوزدیکف، ناخودآگاه به وعده‌گاه آمده بود.
«او» از نیمکتی که روی آن نشسته بود جدا شد و به استقبال گوزدیکف آمد و در حالی که نفسش به زحمت بالا می‌آمد گفت:
– ژرژ! من این‌جا هستم!
گوزدیکف از رفتن بازماند، به تاریکی شب گوش فرا داد و به فضای بالای درخت‌ها خیره شد- به نظرش رسیده بود که از بالای درخت‌ها صدایش زده بودند.
سونیا بار دیگر تکرار کرد:
– ژرژ! این منم!
و جلوت رفت.
– بله؟
– منم، ژرژ!
– چی؟ کی این‌جاست؟ دنبال کی می‌گردی؟
– منم ژرژ… از این طرف… بیایید بنشینید.
ژرژ چشم خود را مالید و به«او» خیره شد…
– چی می‌خواهید؟
– چه با نمک! حالا دیگر مرا نمی‌شناسید؟ نکند چشم‌تان جایی را نمی‌بیند؟
– آها!… اجازه بفرمایید… شما… شما حق ندارید شب‌ها توی باغ مردم ول بگردید!… آقای محترم!… جواب بدهید حضرت آقا… وگرنه مجبورم… پوزه‌ی  شما را… بله، پوزه‌تان را…
دست دراز کرد و به شانه‌ی سونیا چنگ انداخت. دختر جوان بلندبلند  خندید:
– چه بامزه! ها- ها- ها! نمی‌دانستم که استعداد هنرپیشگی هم دارید! حالا بس کنید، بیایید کمی قدم بزنیم و به قول معروف چانه‌های‌مان را گرم کنیم…
– چانه‌ی کی را گرم کنیم؟ چی؟ ها؟ شما چرا؟ تازه، من چرا؟ می‌خندید، ها؟
سونیا بار دیگر خنده سر داد، زیر بازوی گوزدیکف را گرفت و خود را به طرف او کشید. اما مرد جوان واپس رفت. سونیا ول‌کن معامله نبود- چندین بار او را به طرف خود کشید اما گوزدیکف، عین یابوی یک دنده از جای خود نمی‌جنبید.
– من… من می‌خوام بخوابم… ولم کنید… حال وحوصله ندارم کارهای پوچ و الکی بکنم…
– خوب، بس کنید! چرا دیر کردید؟ نکند باز مشغول درس و فحص بودید؟
– آره، مشغول بودم… من همیشه مشغولم… علت دررفتگی فک زیرین آدم… ممکن است سقوط با دهان باز باشد… فک آدم معمولاَ توی میخانه‌ها و بارها درمی‌ره… من آبجو می‌خوام… آبجوی سه ستاره…
بالاخره آن دو پاکشان به نیمکت رسیدند و نشستند. گوزدیکف چانه را به مشت‌ها و آرنج‌ها را به زانوها تکیه داد و خرناسه کشید. سونیا خم شد و به چهره‌ی او نگریست و به آهستگی پرسید:
– شما چه‌تان شده؟
– اصلا … اصلاَ به شما مربوط نیست… کسی حق ندارد در کار من دخالت کند… همه‌شان احمقند، تازه خود شما هم احمقید.
و بعد از لحظه‌ای سکوت، اضافه کرد:
– من هم احمقم…
– راستی نامه به دستتان رسیده بود؟
– بله. از آن دختره بود… از سونیا… شما سونیا هستید؟ خوب، که چی؟ احمقانه است… مترادف کلمه‌ی«بی‌صبری»، بی‌شکیبایی نیست، ناشکیبایی است… تحصیل کرده‌ها را باش! مرده‌شوی همه تان را ببرد!
– مست کرده‌اید؟
– نخ…خی…ر! من آدم باانصافی هستم! شما… شما حق ندارید… آبجو که آدم را… آدم را نمی‌گیره… مگر نه؟ کدام یکی؟
– اگر مست نیستید چرا پرت‌وپلا می‌گویید، بی‌وجدان؟!
– نخ… خی…ر! اول شخص مفرد: مرا… دوم شخص: تو را… سوم شخص… فک زیرین… دررفتگی…
آن‌گاه بلندبلند خندید و سر  را تا زانو فرو آویخت… سونیا پرسید:
– ژرژ، خواب رفتید؟
جوابی نیامد. سونیا گریه سر داد و بندبند انگشت‌هایش را تق‌تق به صدا درآورد. لحظه‌ای بعد، بار دیگر پرسید:
– یگور آندری‌یویچ ، خواب رفتید؟
این بار جواب آمد- خرناسه‌ای ممتد و گرفته. سونیا برخاست و غرید:
– نفرت‌انگیز! پست! خوب شناختمتان! پس، بگیر!
این را گفت و دست کوچک و ظریف خود را پنج بار به پس گردن او زد- و چه زدنی! سپس کلاه او را زیر پاهای خود له کرد. فغان از دست زنان انتقام جو!
فردای آن روز گوزدیکف، نامه‌ی زیر را برای سونیا فرستاد:
«از شما عذر می‌خواهم. دیشب ، متأسفانه نتوانستم در محل قرارمان حاضر شوم- سخت مریض بودم. قرار دیگری تعیین کنید- حتی اگر شده، برای امشب. کسی که شما را دوست می‌دارد: یگور گوزدیکف»
پاسخ سونیا چنین بود:
«کلاه‌تان هنوز هم کنار آلاچیق افتاده؛ می‌توانید همان‌جا پیدایش کنید. آبجو، دلچسب‌تر از عشق است پس تا می‌توانید آبجو بنوشید. میل ندارم ایجاد مزاحمت کنم.
از ای پس، نه «س» نه شما.
بعد‌التحریر: به نامه‌ام جواب ندهید. از شما متنفرم!»
1882
————————————————–
پانوشت:
1– Gvozdikov ، کلمه «گوزد» در زبان روسی به معنای «میخ» است. – م.
2– Konka، قطار شهری که با اسب کشیده می‌شود. – م.

نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

از: مجموعه‌ی آثار چخوف جلد اول – داستان‌های کوتاه 1
ترجمه از متن  روسی –  چاپ دوم: بهار 1381 – انتشارات توس، تهران
حروف‌چین: ش. گرمارودی

شرط بندی

I
شبی تاریک و پائیزی بود. بانکدارِ پیر در حالی که با گام‌های آهسته و یک‌نواخت در اتاق کارش از گوشه‌ای به گوشه‌ای دیگر می‌رفت، میهمانی‌ای را که پائیز پانزده سال قبل تدارک دیده بود به خاطر می آورد.نوابغ زیادی در مهمانی حضور داشتند و حرف‌های بسیار جالبی رد و بدل زده می شد.در خلالِ بحث درباره‌ی موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نیز به میان آمد. بیشتر مهمانان که در میانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاری منسوخ برای مجازات،ناشایست برای حکومتی مسیحی و غیراخلاقی می دانستند. بعضی از آنها معتقد بودند که حبس ابد باید در تمام دنیا جایگزینِ اعدام شود.
میزبان گفت:" من با شما موافق نیستم.خود من نه اعدام را تجربه کرده ام نه حبس ابد را، اما گر کسی بخواهد ارجح تر را بیابد، آن زمان به نظر من مجازات اعدام اخلاقی تر و انسانی تر از حبس ابد است.اعدام بلافاصله میکشد،حبس ابد به تدریج. کدام جلاد انسانی تر است؟ کسی که شما را ظرف چند ثانیه میکشد یا کسی که در چندین سال پیوسته شما را از پای درمی آورد؟ "
یکی از میهمانان خاطرنشان کرد : "هردوآنها به یک اندازه غیر اخلاقی هستند، زیراهدف آنها یکی است و آن گرفتن زندگی است . دولت خدا نیست ،دولت حتی اگر بخواهد، حق گرفتن چیزی را که قادر به بازگرداندن آن نیست ندارد."
در میان جمع وکیلی که جوانی بیست و پنج ساله بود، حضور داشت. وقتی نظرش را پرسیدند، پاسخ داد:"مجازات اعدام و حبس ابد به یک اندازه غیراخلاقی است. اما اگر از من بخواهند یکی از آنها را انتخاب کنم، مطمئنا دومی را انتخاب خواهم کرد. زندگی کردن به هر طریقی هم که باشد بهتر از اصلا زندگی نکردن است."
این گفتگو تبدیل به بحثی داغ شده بود. بانکدار که آن زمان جوان تر و پرشور تر بود،ناگهان کنترلش را ازدست داد، مشت خود را بر روی میز کوبید ، به طرف وکیل برگشت و فریاد زد:
"این دروغ است. من با شما دو میلیون شرط می بندم که حتی پنج سال هم در یک سلول دوام نمی آورید."
وکیل جواب داد: " اگر واقعا جدی گفتید. شرط می بندم که نه پنج سال بلکه پانزده سال دوام خواهم آورد."
بانکدار فریاد کشید:" قبول است! آقایان من دو میلیون شرط می بندم."
وکیل گفت:" قبول است .شما دو میلیون شرط می بندید، من آزادی ام را."
بدین ترتیب این شرط‌بندی مضحک و مخاطره آمیز انجام شد. بانکدارکه در آن زمان میلیون ها کرور پول برای ولخرجی و هوسرانی داشت،از شادمانی خود را باخته بود. در طول شام به شوخی به وکیل گفت:
"مرد جوان ، قبل از اینکه دیر شود سر عقل بیا. دو میلیون برای من پولی نیست اما تو سه یا چهار سال از بهترین دوران زندگی ات را از دست خواهی داد. میگویم سه یا چهار زیرا هرگز بیشتر طاقت نخواهی آورد. در ضمن مرد بیچاره فراموش نکن که حبس داوطلبانه بسیار سخت تر از حبس تحمیلی است. فکر اینکه هر لحظه این حق را داری که خود را آزاد کنی تمام زندگی را برایت در سلول زهر میکند. دلم برایت میسوزد."
واکنون بانکدار،از گوشه ای به گوشه دیگر گام بر میداشت و تمام اینها را بخاطر می آورد و از خود می پرسید:
چرا من این شرط را بستم؟ فایده اش چیست؟ وکیل پانزده سال از عمرش را ازدست میدهد و من دو میلیون را دور می ریزم.آیا این کار مردم را قانع خواهد کرد که مجازات اعدام بهتر یا بدتر از حبس ابد است؟ نه، نه ! تمام اینها محمل و پوچ است. در نظر من این کار هوی و هوسی از روی شکم سیری بود و از نظرِ وکیل طمعِ محض برای طلا.
او سپس آنچه بعد از مهمانی اتفاق افتاد را نیز به خاطر آورد. تصمیم بر این شد که وکیل باید به زندانی شدن تحت مراقبت شدید در گوشه ای از باغِ خانه‌ی بانکدار تن در دهد. توافق شد که در طول این مدت او از حق وارد شدن به خانه، دیدن مردم، شنیدن صدای مردم و دریافت نامه و روزنامه محروم خواهد بود. او اجازه داشت یک آلت موسیقی داشته باشد، کتاب بخواند، نامه بنویسد، مشروب بنوشد و سیگار بکشد. طبق توافقنامه او می‌توانست فقط در سکوت از طریق پنجره‌ی کوچکی که برای همین کار ساخته شده بود با دنیای خارج ارتباط داشته باشد. او میتوانست هر تعداد لوازم مورد نیاز، کتاب، موسیقی، نوشیدنی را با فرستادن یادداشتی از پنجره دریافت کند.توافقنامه ریزترین جزئیات را نیز در بر میگرفت که دوران حبس وکیل را به شدت منزوی میکرد. و او را ملزم می‌ساخت که ازساعت دوازده تاریخ چهارده نوامبر ?87? ، دقیقا پانزده سال تا ساعت دوازده تاریخ چهارده نوامبر?88? در حبس بماند.کوچکترین تلاش وکیل برای تخطی از شرایط؛ حتی فرار دو دقیقه قبل از موعدِ مقرر ?بانکدار را از تعهدِ پرداخت دو میلیون به او خلاص می ساخت.
دراولین سال حبس، وکیل، تا آنجا که از روی یاداشتهای کوتاهش می‌شد قضاوت کرد، شدیدا از تنهایی و انزوا رنج می‌برد. ازاتاق او روز و شب صدای پیانو می آمد. او مشروب و دخانیات را رد کرد و نوشت: "مشروب باعث برانگیخته شدن امیال شده واین امیال بزرگترین دشمنان یک زندانی هستند. به علاوه هیچ چیز خسته کننده تراز نوشیدن شراب خوب در تنهایی نیست و دخانیات نیز باعث آلوده شدن هوای اتاق می‌شود." در طول سال اول برای وکیل کتاب هایی با شخصیت های ساده، رمان های پیچیده‌ی عاشقانه، داستان های بذهکاری و تخیلی، کمدی و از این قبیل فرستاده می شد.
درسال دوم صدای پیانو دیگر شنیده نمی شد، وکیل تنها تقاضای شراب می‌کرد. آنهایی که او را دیدند، گفتند که او در تمام آن سال فقط میخورد، مینوشید و بر روی تخت دراز میکشید. او اغلب خمیازه میکشید و با عصبانیت با خود حرف میزد. دیگرکتاب نخواند. بعضی مواقع شبها مینشست تا بنویسد. او زمان زیادی را صرف نوشتن میکرد. و صبح تمام آنهارا پاره میکرد. و صدای گریه و زاری اش چندین باربه گوش رسید.
در نیمه دوم ششمین سال، زندانی مشتاقانه شروع به یادگیری زبان، فلسفه و تاریخ کرد. او آنچنان حریصانه به این موضوعات علاقه مند شده بود که بانکدار به سختی وقت میکرد برای او به انداره کافی کتاب تهیه کند. در فاصله چهار سال در حدود ششصد نسخه به درخواست او خریداری شد. مدتی از این اشتیاق سپری شده بود تا اینکه بانکدار نامه ای از زندانی دریافت کرد: " زندانبان عزیز من، من این متن را به شش زبان مینویسم. آن را به متخصصان نشان بده و بگذار آنرا بخوانند. اگر آنها حتی یک غلط هم پیدا نکردند ازتو خواهش میکنم که دستور دهی تا در باغ گلوله ای شلیک کنند. با این صدا من می فهمم که تلاش هایم بیهوده نبوده است. نوابغ در هر زمان و هر کشوری به زبان های مختلف صحبت میکنند.اما در وجود تمام آنها یک شعله فروزان است. آه، اگر شما خوشحالی وجد انگیز مرا میدانستید که اکنون میتوانم تمام زبان ها را بفهمم." درخواست زندانی اجابت شد. به دستور بانکدار دو گلوله در باغ شلیک شد .
بعدها، پس از دهمین سال ،وکیل بی حرکت پشت میزمی نشست و فقط کتاب انجیل عهد جدید میخواند. برای بانکدار عجیب بود که مردی که در چهار سال، ششصد نسخه کتاب آموزنده را فرا گرفته بود باید نزدیک به یک سال را به خواندن کتابی بپردازد که فهم آن آسان بود و به هیچ عنوان دشوار نبود.سپس کتاب تاریخ ادیان و الهیات جایگزین کتاب انجیل عهد جدید شد.
در دو سال آخر حبس زندانی تعداد قابل توجهی کتاب ،با موضوعات کاملا بی ربط می‌خواند. او خود را وقف خواندن علوم طبیعی کرد و سپس شکسپیر و یا بایرون می‌خواند . یادداشتهایی که از او می آمد در یک زمان درخواست فرستادن یک کتاب شیمی و یک متن پزشکی، یک رمان، تعدادی مقالات با موضوعات فلسفی و الهیات میکرد. او آنچنان میخواند که انگار دردریایی میان بقایای شکسته در حال شنا بود. و به امید نجات زندگی اش مشتاقانه به هر قطعه بعد از دیگری چنگ می انداخت.

II
بانکدارتمام اینها را بخاطر آورد و فکرکرد :" فردا ساعت دوازده او آزاد میشود. طبق توافقنامه من میبایست به او دو میلیون بپردازم. اگر بپردازم ،کار من تمام میشود. برای همیشه نابود خواهم شد…"
پانزده سال قبل او پولش از پارو بالا می رفت. اما اکنون حتی میترسید که از خود بپرسد کدام را بیشتر دارد: پول یا قرض؟قمار روی سهام ،احتکار پرخطر و بی توجهی به چیزهایی که او حتی در دوران پیری نمیتوانست از آنها رهایی پیدا کند به تدریج شغل او را به نابودی کشید. یک تاجر نترس، و با اعتماد به نفس را به یک بانکدار معمولی تبدیل کرد که با هر افت و خیز بازار به لزره می افتاد.
پیرمرد در حالی که با ناامیدی سرش را میخاراند زمزمه کرد:" شرط بندی لعنتی."
"چرا نمرد؟ او فقط چهل سالش است . او آخرین سکه های من، لذت زندگی، شادمانی و قمار بر روی بورس مرا خواهد گرفت و من در چشم او مانند گدایی حسود خواهم بود که هر روز این حرف های تکراری را ازاو میشنوم: من شادی زندگی ام رابه تو مدیونم. اجازه بده به تو کمک کنم. نه! بس است. تنها راه فرار از ورشکستگی و رسوایی، مرگ اوست."
ساعت سه ضربه نواخت. بانکدار گوش میداد. همه در خانه خوابیده بودند و تنها چیزی که شنیده میشد صدای زوزه درختان سرمازده آنسوی پنجره بود. در حالی که سعی میکرد صدایی ایجاد نکند از داخل گاو صندوق خود کلید دری که برای پانزده سال باز نشده بود را بیرون آورد. پالتواش را پوشید و از خانه خارج شد.
باغ تاریک و سرد بود، باران می‌بارید. باد مرطوب و نافذ در باغ زوزه میکشید و درختان را راحت نمیگذاشت. بانکدار هرچه به چشمانش فشار آورد نتواست زمین، مجسمه سفید، اتاقک گوشه باغ و درختان را ببیند. زمانی که به اتاقک گوشه باغ رسید نگهبا ن را دوبار صدا زد.پاسخی نشنید. بدون شک نگهبان از هوای بد به آشپزخانه یا گلخانه پناه برده بود و آنجا به خواب رفته بود.
پیرمرد با خوداندیشید: " اگر من جرات عملی کردن هدفم را داشته باشم، سوء ظن در وهله اول متوجه نگهبان خواهد بود."
در تاریکی کورمال کورمال به دنبال پله ها و در گشت و وارد ورودی باغ شد. سپس راهش را بسوی راه باریکی به پیش گرفت و کبریتی افروخت. هیچ کس آنجا نبود. تختی بدون ملحفه ویک بخاری آهنی وسیاه در گوشه اتاق نمایان بود. مهر و مومِ روی در که به اتاق زندانی ختم می‌شد، شکسته نشده بود.
وقتی کبریت خاموش شد پیرمرد در حالیکه از اضطراب میلرزید دزدکی به داخل پنجره کوچک سرک کشید.
در اتاق زندانی، شمعی سوسو میزد. زندانی پشت میز نشسته بود. تنها پشتِ سرش و دست هایش دیده می‌شد. کتاب های باز روی میز، دو صندلی و بر روی کفپوش پراکنده شده بود.
پنج دقیقه گذشت و زندانی حتی یک مرتبه هم تکان نخورد. پانزده سال حبس به او یاد داده بود که بدون حرکت بنشیند. بانکداربا انگشتش به پنجره ضربه زد. اما زندانی هیچ حرکتی در جوابش انجام نداد. سپس بانکدار محتاطانه مهرو موم را شکست و کلید را در قفل قرار داد. قفل زنگ زده غژغژ شدیدی کرد و در با صدای دلخراشی باز شد. او انتظار داشت بلافاصله فریادی حاکی از تعجب و صدای گام های او را بشنود.سه دقیقه گذشت وداخل اتاق به اندازه قبل ساکت بود. او تصمیم گرفت وارد شود.
پشت میز مردی نشسته بود که هیچ شباهتی به یک انسان معمولی نداشت. او اسکلتی بود با پوستی چروکیده و موهای مجعد بلند مانند موی زنانه و ریشی ژولیده . رنگ صورتش مانند خاک به زردی می گرائید.گونه هایش فرو افتاده بودند و پشتش بلند و لاغر بود و دستی را که او سر پر مویش را به ?ن تکیه داده بود آنقدر ضعیف و استخوانی بود که نگاه کردن به آن زجرآور بود. موهایش به سفیدی می‌زد. هرکس به صورت سالخورده و بیحال او نگاهی می انداخت باورش نمی‌شد که او تنها چهل سال دارد. بر روی میز جلوی سر افتاده اش برگه ای کاغذ بود که چیزی با خط ریز روی آن نوشته شده بود:
بانکدار با خود اندیشید:" بدبخت بیچاره! او خوابیده است و شاید در حال دیدن خواب میلیون ها کرور پول است. من فقط باید بدن نیمه جانش را بر روی تخت بیاندازم و او را با بالش در یک لحظه خفه کنم. و دقیقترین آزمایشات هم اثری از مرگ غیر طبیعی پیدا نخواهد کرد.اما اول بهتر است بخوانم که چه چیزی اینجا نوشته است."
بانکدار برگه کاغذ را از روی میز برداشت و خواند:
" فردا در ساعت دوازده نیمه شب من آزادی ام و حق پیوستنم به مردم را بدست خواهم آورد. اما قبل از ترک این اتاق و دیدن خورشید فکر کنم لازم است چند کلمه ای با شما حرف بزنم. با صحت و سلامت و در پیشگاه خداوند که ناظر من است اعلام میکنم که از آزادی،زندگی،سلامتی و تمام آن چیزهایی که کتاب های شما برکاتِ جهان میدانند، بیزارم.
" من پانزده سال مشتاقانه زندگی مادی را مطالعه کردم.درست است کهدر این مدت نه زمین را دیده ام و نه مردم را ، اما من در کتاب های شما شراب ناب نوشیده ام. آواز سر داده ام .در جنگل ها گوزن و گراز وحشی شکار کرده ام و به زنان عشق ورزیده ام….زنانی زیبا به‌مانند ابرهای لطیف که ذوقِ جادویی شاعران شما آن‌ها را ساخته است، شب ها مرا ملاقات می کردند و افسانه هایی جالب برایم زمزمه می‌کردند و مرا مدهوش می‌کردند .در کتاب های شما من از دامنه های البرز و مونت بلانک بالا رفتم و آنجا دیدم که چگونه خورشید در صبح ها طلوع میکند و غروب آسمان ،اقیانوس ها و منتهای کوه ها را با زرد ارغوانی می‌پوشاند. از آنجا دیده‌ام که چگونه برقِ صاعقه ها ابرها را از هم می شکافت. من جنگل های سبز، مزارع، رودخانه ها، دریاچه ها، شهرها را دیده ام. من آوازِ پریان دریایی و فلوت زدن خدای جنگل را شنیده ام. من بال های شیاطین را که پرواز کنان به سوی من آمدند و از خدا میگفتند لمس کرده ام. در کتاب های شما من خود را به درون دریای عمیقِ بی کران انداختم ،معجزه کردم ، شهرها را از پایه سوزاندم، ادیان جدید تبلیغ کردم و بر تمام کشورها سلطه یافتم….
"کتاب های شما به من خرد داد . آنچه را که انسان پرشور فکر میکرد در طی قرون ساخته است به صورت تکه یی کوچک در جمجمه من فشرده شد. من میدانم که از همه ی شما باهوش ترم. من از کتاب های شما بیزارم. از تمام نعمت های دنیوی و خرد نفرت دارم .همه چیز پوچ، بی پایه، انتزاعی وبه سانِ سراب فریبنده است.اگرچه تو مغرور و دانا و زیبا باشی باز هم مرگ تو را ازروی زمین همچون موش های زیرزمینی پاک می کند و نسل آینده شما، تاریخ شما و جاودانگیِ نوابغ شما مانند آشغالِ منجمد شده ای خواهد بود که به همراه این کره‌ی خاکی باهم می‌سوزد.
" شما دیوانه اید، و راه را اشتباه رفته اید. شما دروغ را به جای حقیقت و زشتی را با زیبایی اشتباه گرفته‌اید.شما متحیر خواهید شد اگر ناگهان درختان سیب و پرتغال به جای میوه مارمولک و قورباغه بدهند و اگر گل های سرخ شروع به تراوشِ بوی عرقِ اسب کنند. همانطور که من از شما تعجب میکنم که بهشت را با زمین عوض کردید. من نمی خواهم شمارا درک کنم.
" که من ممکن است البته به شما پستی حقیقی خودم راکه بخاطر آن زنده هستید در عمل نشان دهم. من از آن دو میلیونی که روزی مانند بهشت در خواب می دیدم و اکنون از آن تنفر دارم ?چشم میپوشم و خودم را از حقی که به آن دارم بی بهره کنم. من پنج دقیقه قبل از موعد مقرر ار این‌جا بیرون خواهم آمد تا بدین وسیله توافقنامه را زیر پا بگذارم."
وقتی بانکدار یادداشت را خواند، برگه را روی میز گذاشت و سراین مردِ عجیب را بوسید و گریست. او از اتاقک بیرون آمد. هرگز هیچ وقت دیگری، حتی پس از شکست شدید در بورس این چنین احساس حقارتِ درونی نمی‌کرد. به خانه آمد ،روی تختش دراز کشید، اما اشک و اضطراب خواب را برای مدت طولانی از او گرفت…..
صبح روز بعد نگهبان بیچاره دوان دوان پیش او آمد وبه او گفت مردی را که در اتاقک باغ زندگی می کرده دیده است که از پنجره عبور کرده و به درون باغ رفته است. به سوی دراصلی رفته و ناپدید شده است. بانکدار بالافاصله همراه خدمتکارانش به اتاقک رفتند و فرار زندانی را تائید کردند. برای جلوگیری از شایعاتِ واهی یااداشت را با بی‌تفاوتی از روی میز برداشت و در برگشت، آن را در گاوصندوق گذاشت.

نویسنده:‌ آنتوان چخوف
مترجم: صادق عسگری

منبع: www.jenopari.com

هرکه‌ محل‌ ساحره‌ئی را که‌ می گوید اسمش‌ ماریا اسپالانتسو است‌، نشان‌ دهد یا مشارالی‌ها را زنده‌ یامرده‌ به‌هیأت‌ قضات‌ تحویل کند آمرزش‌ معاصی ی خود را پاداش‌ دریافت‌ خواهد نمود.
این‌ اعـلان‌ به‌ امضای اسقف‌ و قضات‌ اربعه‌ی شهر بارسلون‌ مربوط به آن‌ گذشته‌ی دوری است‌ که‌ تاریخ‌ اسپانیا و ای بسا سراسر بشریت‌ باقی را الی الابد چون‌ لکه‌ئی نازدودنی آلوده‌ خواهد داشت.
همه‌ی شهر بارسلون‌ این‌ اعلامیه‌ را خواند و جست‌وجو آغاز شد. شصت‌ زن‌ مشابه‌این‌ جادوگر دستگیر و با خویشـان‌ خود شکنجه‌ شدند… در آن‌ دوران‌ این‌ اعتقاد مضحک‌ اما ریشه‌دار رواج‌ داشت‌ که‌ گویا جادوگران‌ این‌ توانائی را دارند که‌ خود را به‌ شکل‌ سگ‌ و گربه‌ و جانوران‌ دیگر درآورند، بخصوص‌ از نوع‌ سیاه‌شـان‌. درخبراست‌ که‌ صیادی بارها پنجه‌ی بریده‌ی جانورانی را که‌ شکار می‌کرد به‌ نشانه‌ی توفیق‌ باخود می‌آورد و هر بار که‌ کیسه‌ را می‌گشود دست‌ خونینی در آن‌ می‌یافت‌ وچون‌ دقت‌ می‌کرد دست‌ زن‌ خود را بازمی‌شناخت‌.
ا‌هالی بارسلون‌ هر سگ‌ و گربه‌ی سیاهی را که‌ یافتند کشتند اما ماریا اسپالانتسو در می‌ان‌ آن‌ قربانیان‌ بیهوده‌ پیدا نشد.
این‌ ماریا اسپالانتسو دختر یکی از بازرگـانان‌ عمده‌ی بارسلونی بود: مردی فرانسوی با همسری اسپانیائی. ماریا لاقیدی خاص‌ قوم‌ گل‌ را از پدر به‌ارث‌ برده ‌بود و آن‌ سرزندگی بی‌حـد و مرزی را که‌ مـایه‌ی جذابیت‌ زنان‌ فرانسوی است‌ از مادر. اندام‌ اسپانیائی نابش‌ هم‌ میراث‌ مادری بود. تا بیست‌ سالگی قطره‌ اشکی به‌ چشمش‌ ننشسته‌ بود و اکنون‌ زنی بود سخت‌ دلفریب‌ و همیشه‌ شاد و هوشیار که‌ زندگی را وقف‌ هیچ‌کاره‌گی سرشار از دل‌خوشی اسپانیائی کرده ‌بود و صرف‌ هنرهـا… مثل‌ یک‌ کودک‌ خوش‌بخت‌ بود… درست‌ روزی که‌ بیست‌ ساله‌گی‌اش‌ را تمام‌کرد به‌ همسری دریانوردی اسپالانتسو نام‌ درآمد که ‌بسیار جذاب‌ بود و به‌قولی دانش‌آموخته‌ترین‌ مرد اسپانیا و در سراسر بارسلون‌ سرشناش. ازدواجش‌ ریشه‌ در عشق‌ داشت‌. شوهرش‌ سوگند یاد می‌کرد که‌ اگر بداند زنش‌ از زنده‌گی با او احساس‌ سعادت‌ نمی‌کند خودش‌ را خواهد کشت‌. دیوانه‌وار دوستش‌ می‌داشت‌.
اما در دومین‌ روز ازدواج‌ سرنوشت‌ ورق‌ خورد: بعدازغروب‌ آفتاب‌ از خانه‌ی‌ شوهر به‌ دیدن‌ مادرش‌ می‌رفت‌ که‌ راه‌ را گم‌کرد. بارسلون‌ شهر بزرگی است‌ و کم‌تر زن اسپانیائی‌یی هست‌ که‌ بتواند کوتاه‌ترین‌ مسیر می‌ان‌ دو نقطه‌ رابه‌ درستی نشان ‌دهد.
سر راه‌ از راهبی که‌ به‌ او برخورد پرسید:ـ "راه‌ خیابان‌ سن‌ مارکو از کـدام‌ سمت‌ است‌؟ "راهب‌ ایستاد، فکری کرد و مشغول‌ برانداز کردن‌ او شد… آفتاب‌ رفته‌ مـاه برآمده‌ بود و پرتو سردش‌ به‌چهره‌ی ماریا می‌تابید. بی‌جهت‌ نیست‌ که‌ شاعران‌ در توصیف‌ زنان ‌از ماه‌ یاد می‌کنند!
ـ زن‌ درروشنایی مهتاب‌ صد بار زیباتر جلوه ‌می‌کند… مو‌های زیبای مشکین‌ ماریا دراثر سرعت‌ قدم‌‌ها برشانه‌ و برسینه‌اش‌ که‌ از نفس‌ زدن‌ عمیق‌ برمی‌آمـد
افشان‌ شده ‌بود و دست‌‌‌های‌اش‌ که‌ شربی را بر شانه‌ نگه‌ می‌داشت‌ تا آرنج‌ برهنه ‌بود.
راهب‌ جوان‌ ناگهان‌ بی‌مقدمه‌ درآمد که‌: "ـ به‌ خون‌ ژانوار قدیس‌ سوگند که‌ تو جادوگری!"
ماریا گفت‌:ـ اگر راهب‌ نبودی می گفتم‌ بی گمان‌ مستی!
ـ تو … جادوگری!
راهب‌ این‌ را گفت‌ و زیرلب‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ اوراد کرد.
ـ سگی که‌ هـم‌الان‌ پیش‌ پـای من‌ دوید چه‌ شد؟ تو همان‌ سگی که‌ به‌ این‌ صورت‌
درآمدی! به‌ چشم‌ خودم‌ دیدم‌! من‌ می‌دانم‌…اگرچه‌ بیست‌ و پنج‌ سـال‌ بیشتر ندارم‌ تا به حال‌ مچ‌ پنجاه‌ جادوگر را گرفته‌ام‌. تو پنجاه‌ویکمی هستی! به‌ من‌ می‌گویند اوگوستین‌…
این‌‌ها را گفت‌ و صلیبی به‌ خود کشید و برگشت‌ و غیبش‌ زد.
ماریا اوگوستین‌ را می‌شناخت‌. نقلش‌ را به‌کرات‌ از پدر و مادر شنیده ‌بود. هم‌
به‌ عنوان‌ پرحرارت‌‌ترین‌ شکارچی جادوگران‌، هم‌ به‌نام‌ مصنف‌ کتابی علمی که‌ درآن‌ ضمن‌ لعن‌ زنان‌ از مردان‌ هم‌ به‌ سبب‌ تولدشان‌ از بطن‌ زن‌ ابراز نفرت‌ کرده‌ در محاسن‌ عشـق‌ به‌مسیح‌ داد سخن‌ داده‌است‌. اما ماریا بارها با خود فکر کرده‌بود مگر می‌شود به‌ مسیحی عشق‌ ورزید که‌ خود از انسان‌ متنفر است‌؟
چند صد قدمی که‌ رفت‌ دوباره‌ به‌ اوگوستین‌ برخورد. از بنائی با سردر بلند و کتیبه‌ی طویلی به‌ زبان‌ لاتینی چهار هیکل‌ سیاه‌ بیرون‌ آمدند، ازمیان خود به‌ او راه‌ عبور دادند و به‌دنبال‌اش‌ راه‌افتادند. ماریا یکی از آن‌‌ها را که‌ همان‌ اوگوستین‌ بود شناخت‌. چهارتائی تا در خانه‌ تعقیبش‌ کردند.
سه‌ روز بعد مرد سیاه‌پوشی که‌ صورت‌ تراشیده‌ی پف‌ کرده‌ داشت‌ و ظاهرش‌ می‌گفت‌ که‌ باید یکی ازقضات‌ باشد به‌ سراغ‌ اسپالانتسو آمد و به ‌او دستور داد بی‌درنگ‌ به‌ حضور اسقف‌ برود.
اسقف‌ به‌ اسپالانتسو اعلام‌کرد که‌:
«عیال‌ات‌ جادوگراست‌!»
رنگ‌ از روی اسپالانتسو پرید.
اسقف‌ ادامه‌ داد که‌:ـ به‌ درگاه‌ خداوند سپاس‌ بگذار! انسانی که‌ از موهبت‌ پرارزش‌ شناسائی‌ی ارواح‌ خبیثه‌ در می‌ان‌ عوام‌الناس‌ برخوردار است‌ چشم‌ ما و تو را باز کرد. عیال‌ات‌ را دیده‌اند که‌ به‌ هیأت‌ کلب‌ اسودی درآمده‌، یک‌ بار هم‌ کلب‌ اسودی را مشاهده‌ کرده‌اند که‌ هیأت‌ معقوده‌ی تو را به‌خود گرفته‌…
اسپالانتسوی مبهوت‌ زیرلب‌ گفت‌:
«او جادوگر نیست‌ … زن‌ من‌ است‌!»
ـ آن‌ضعیفه‌ نمی‌تواند معقوده‌ی مردی کاتولیک‌ باشد! مشارالی‌ها عیال‌ ابلیس‌ است‌. بدبخت‌! مگر تا به‌حال‌ متوجه‌ نشده‌ای که‌ به‌ دفعات‌ به‌ خاطر آن‌ روح‌ خبیث‌ تو را مورد غدر و خیانت‌ قرارداده‌؟ بلافاصله‌ عازم‌ بیت‌ خود شو و فی الفور او را به‌این‌جا بفرست‌.
اسقف‌ مردی فاضل‌ بود و از جمله‌ واژه‌ی Femina (یعنی زن‌) را به‌ دو جزء fe و minus تجزیه‌ می‌کرد تا برساندکه‌ ( feیعنی ایمان‌) زن‌، minus (یعنی کم‌تر) است‌…
اسپالانتسو ازمرده ‌هم‌ بی‌رنگ‌تر شد. از اتاق‌ اسقف‌ که‌ بیرون‌ آمد سرش‌ را می‌ان‌ دست‌‌هایش‌ گرفت‌. حالا کجا برود و به‌ کی بگوید که‌ ماریا جادوگر نیست‌؟ مگر کسی هم‌ پیدا می‌شود که‌ حرف‌ و نظر راهبان‌ را باور نداشته‌ باشد؟ حالا دیگر دربارسلون‌ همه‌ به‌ جادوگر بودن‌ ماریا یقین‌ دارند. همه‌! هیچ‌ چیز از معتقد کردن‌ آدم‌ ابله به‌ یک موضوع‌ واهی آسان‌تر نیست‌ و اسپانیائی‌‌ها هم‌ که‌ ماشاءالله‌ همه‌ از دم‌ ابلهاند!
پدر اسپالانتسو که‌ داروفروش‌ بود دم‌ مرگ‌ به‌ او گفته‌بود:"ـ در همه‌ی عالم‌ بنی‌بشری از اسپانیـائی جماعت‌ ابله‌تر نیست‌، نه‌ به‌ خودشـان‌ اعتماد نشان‌ بـده‌ نه معتقدات‌ شان‌ را باور کن‌!
اسپالانتسو معتقدات‌ اسپانیائی‌ها را باورمی‌کرد اما حرف‌‌های اسقف‌ را نه‌.
زنش‌ را خوب‌ می شناخت‌ و یقین‌ داشت‌ که‌ زن‌‌ها فقط در عجوزه‌گی جادوگر می شوند… از پیش‌ اسقف‌ که‌ برگشت‌ به‌همسرش‌ گفت‌:
«ماریا، راهب‌‌ها خیال‌ دارند بسوزانندت‌!»
می‌گویند تو جادوگری و به‌ من‌ هم‌ دستور داده‌اند تو را بفرستم‌ آن‌جا … گوش‌کن‌ ببین چه‌ می‌گویم‌ زن‌! اگر راستی راستی جادوگری، که‌ به‌امان‌ خدا:
بشو یک‌گربه‌ی سیاه‌ و دررو جان‌ خودت‌ را نجات‌ بده‌"، اما اگر روح‌ پلیدی درت‌ نیست‌ تو را به‌دست‌ راهب‌‌ها نمی‌دهم‌ … غل‌ به‌گردنت‌ می‌بندند و تا گناه‌ نکرده‌ را به‌گردن نگیری نمی‌گذارند بخوابی.
پس‌ اگر جادوگر هستی فرارکن‌!
اما ماریا نه‌ به‌ شکل‌ گربه‌ی سیاه‌ درآمد نه‌ گریخت‌ فقط شروع‌کرد به‌ اشک‌ ریختن‌ و به‌درگاه‌ خدا توسل‌ جستن‌… و اسپالانتسو به‌اش‌ گفت‌:"ـ گوش‌کن‌. خدابیامرز ابوی می‌گفت‌ آن‌ روزی که همه‌ به‌ ریش‌ احمق‌‌های معتقد به‌ وجود جادوگر بخندند نزدیک است‌. پدرم‌ به‌وجود خدااعتقادی نداشت‌ اما هیچ‌ وقت‌ یاوه‌ ازدهنش‌ درنمی‌آمد. پس‌ باید جائی قایم‌بشوی و منتظر آن‌روز بمانی… چندان ‌مشکل‌هم‌ نیست‌. کشتی‌ی کریستوفور اخوی کناراسکله‌ در دست‌ تعمیراست‌. آن ‌تو قایمت ‌می‌کنم‌ و تا زمانی که‌ابوی می‌گفت بیرون‌ نمی‌آئی. آن‌ جور که‌ پدرم‌ گفت‌ خیلی هم‌ نباید طول بکشد."
آن‌ شب‌ ماریا در قسمت‌ زیرین‌ کشتی نشسته‌ بود و بی‌صبرانه‌ درانتظار آن‌ روز نیامدنی‌یی که‌ پدر اسپالانتسو وعده‌اش‌ را داده‌بود از وحشت‌ و سرما می‌لرزید و به‌ صدای امواج‌ گوش‌ می‌داد.
اسقف‌ از اسپالانتسو پرسید : "ـ عیالت‌ کجا است‌؟"
اسپالانتسو هم‌ به‌ دروغ‌ گفت‌: "ـ گربه‌ی سیاهی شد و در رفت‌.
ـ انتظارش‌ را داشتم‌. می‌دانستم‌ این‌طورمی‌شود. لاکن‌ مهم‌ نیست‌. پیداش‌ می‌کنیم‌. اوگوستین‌ قریحه‌ی غریبی دارد! فی‌الواقع‌ قریحه‌ی خارق‌العاده‌ئی است‌! برو راحت‌ باش‌ و من‌‌بعد دیگر منکوحه‌ی جادوگر اختیار مکن‌! مواردی بوده‌ که‌ ارواح‌ خبیثه‌ از جسم‌ ضعیفه‌ به‌قالب‌ رجل‌اش‌ انتقال‌ نموده‌… درهمین‌ سنه‌ی ماضی خودم‌ کاتولیک‌ مؤمنی را سوزاندم‌ که‌ در اثر تماس‌ با منحوسه‌ی غیرمطهره‌ئی برخلاف‌ می‌ل‌ خود روح‌اش‌ را به‌ شیطان لعین‌ تسلیم‌ نموده‌بود… برو!
ماریا مدت‌‌ها درکشتی بود. اسپالانتسو هرشب‌ به‌ دیدن‌اش‌ می‌رفت‌ و چیز‌هائی را که لازم ‌داشت‌ برای‌اش‌ می‌برد. یک‌ماه‌ به‌انتظار گذشت‌، بعد هم‌ یک‌ ماه‌ دیگر و ماه سوم‌… اما آن‌ دوران مطلوب‌ فرا نرسید. پدر اسپالانتسو درست‌ گفته‌ بود، اما عمر تعصبات‌ با گذشت‌ ماه‌‌ها به‌آخر نمی‌رسد. عمر تعصبات‌ مثل‌ عمر ماهی دراز است‌ و سپری شدن‌شان‌ قرن‌‌ها وقت‌ می‌برد…
ماریا رفته‌ رفته‌ با زنده‌گی‌ی جدیدش‌ کنار آمده‌ بود و کم‌کم‌ داشت‌ به‌ ریش راهب‌‌ها که‌ اسم‌شان‌ را کلاغ‌ گذاشته‌ بود می‌خندید و اگر آن‌ واقعه‌ی خوف‌انگیز و آن‌ شوربختی‌ی جبران‌ناپذیر پیش‌ نمی‌آمد خیال ‌داشت‌ تا هر وقت‌ که‌ شد آن‌جا بماند وبعد هم‌ به قول‌ کریستوفور، کشتی که‌ تعمیر شد با آن‌ به‌سرزمینی دور دست‌ کوچ‌کند: "به‌جائی بسیار دورتر از این‌اسپانیای شعورباخته‌."
اعلان‌ اسقف‌ که‌ در بارسلون‌ دست‌ به‌ دست‌ می‌گشت‌ و درمیدان‌‌ها وبازار‌ها به‌ دیوار‌ها چسبانده ‌شده ‌بود به‌دست‌ اسپالانتو هم‌ رسید. اعلان‌ را که ‌خواند فکری به‌خاطرش رسید. وعده‌ی انت‌های اعلان‌ درباب‌ آمرزش‌ گنا‌هان‌ تمام‌ حواس‌اش‌ را به‌خود مشغول‌ کرد.
آهی کشید و باخودش‌ گفت‌:"ـ کسب‌ آمرزش‌ گنا‌هان‌ هم‌ چیز بدی نیست‌‌ها!
اسپالانتـسو خودش‌ را غرق‌ در معاصی‌ی کبیره‌ می‌دانست‌. معاصی‌ی کبیره‌ئی بر وجدان‌اش‌ سنگینی می‌کرد که‌ مؤمنان‌ بسیاری به‌خاطر ارتکاب‌ نظایر آن‌ برخرمن‌ آتش‌ یا زیر شکنجه‌ جان‌ سپرده ‌بودند. جوانی‌اش‌ در تولدو گذشته‌ بود: شهری که‌ درآن‌ روزگار مرکز ساحران‌ و جادوگران‌ بود… طی قرون‌ دوازده‌ و سیزده‌، ریاضیات‌ دراین‌ شهر بیش‌ از هر نقطه‌ی دیگر اروپا شکوفا شد. در بلاد اسپانیا هم‌ که‌، از ریاضیات‌ تا جادو یک‌ گـام‌ بیشتر فاصله‌ نیست‌… پس‌ اسپالانتسو زیر نظر ابوی به‌ ساحری هم‌ پرداخته ‌بود.
ازجمله‌ این‌که‌ دل‌ و اندرون‌ جانوران‌ را می‌شکافت‌ و گیا‌هان‌ غریب‌ گرد می‌آورد… یک‌بـار که‌ سرگرم‌ کوبیدن‌ چیزی در‌هاون‌ آهنی بود روح‌ خبیثی با صدای مخوف‌ به‌ شکل‌ دود کبود رنگی از‌هاون بیرون‌ جسته‌ بود! درآن‌ روزگار زنده‌گی در تولدو سرشار از این‌گونه معاصی بود. هنوز ازمرگ‌ پدر و ترک‌ تولدو چندی نگذشته‌ بود که‌ اسپالانتسو سنگینی‌ی خوف‌انگیز بار این‌ گنا‌هان‌را بر وجدان ‌خود احساس‌کرد. راهب‌ ـ اقیانوس‌العلوم‌ پیری که ‌طبابت‌ هم‌ می‌کردـ بدو گفته ‌بود فقط درصورتی معاصی‌اش‌ بخشیده‌ خواهدشد که‌ به‌ کفاره‌ی آن‌‌ها کاری سخت‌ نمایان‌ به‌منصه‌ بروز و ظهور رساند. اسپالانتسو حاضر بود همه‌ چیزش‌ را بدهد و در عوض‌ روح‌اش‌ از خاطره‌ی زنده‌گی‌ی ننگین‌ تولدو و جسم‌اش‌ از سوختن‌ در آتش‌ دوزخ‌ نجات‌ پیداکند. اگر در آن‌ زمان‌ فروش‌ تصدیق‌نامه‌جات‌ آمرزش گنا‌هان‌ باب‌ شده بود برای به‌دست‌آوردن‌ یکی ازآن‌ قبض‌‌ها، بی‌معطلی نصف‌ همه‌ی داروندارش‌ را مایه‌ می‌گذاشت‌. حاضر بود برای آمرزش‌ روح‌اش‌ پیاده‌ به‌زیارت‌ یکی از امکنه‌ی مقدسه‌ مشرف بشود، افسوس‌ که‌ کار‌ها و گرفتاری‌‌هایش‌ مانع‌ بود.
اعلان‌ عالی‌جناب‌ اسقف‌ را که‌ خواند با خود گفت‌: اگر شوهرش‌ نبودم‌ فوری می‌بردم تحویل‌اش‌ می‌دادم‌… ـ این‌ فکر که‌تنها با گفتن‌ یک‌ کلمه‌ تمام‌ گنا‌هان‌اش آمرزیده‌ می‌شود از سرش‌ بیرون‌ نمی‌رفت‌ و شب‌ و روز آرامش‌ نمی‌گذاشت‌… زن‌اش‌ را دوست می‌داشت‌، دیوانه‌وار دوست‌اش‌ می‌داشت‌… اگر این‌ عشق‌ نمی‌بود، اگر این‌ ضعفی که‌ راهبان‌ و حتا طبیبان‌ تولدو چشم‌ دیدن‌اش‌ را نداشتند درمیان نبود، میشد که‌…
اعلان‌ را که‌ به‌ برادرش‌ نشان‌داد کریستوفور گفت‌:"ـ اگر ماریا جادوگر بود و این ‌همه ‌خوش‌گلی و تودل‌بروی نداشت‌ من ‌خود تحویل‌اش‌ می‌دادم‌… آخر آمرزش‌ گناه‌ معرکه چیزی ست‌!… اما اگرحوصله‌ کنیم‌ تا ماریا بمیرد و پس‌ از آن‌ جنازه‌اش‌ را ببریم‌ تحویل کلاغ‌‌ها بدهیم‌ هم‌ چیزی ازکیسه‌مان‌ نمی‌رود. بگذار مرده‌اش‌ را بسوزانند. مرده‌ که‌ درد حالی‌اش‌ نمی‌شود… تازه‌! ماریا وقتی می‌میرد که‌ دیگر ما پیر شده‌ایم‌. آمرزش‌ گناه‌ هم‌ چیزی ست‌ که‌ تنها به ‌درد دوران‌ پیری می‌خورد…
کریستوفور این‌‌ها را گفت‌ قاه‌قاه ‌خندید و به ‌شانه‌ی برادره‌ زد. اما اسپالانتسو درآمد که‌:"ـ اگر من‌ زودتر از او مردم‌ چه‌؟ به ‌خدا قسم‌ اگر شوهرش‌ نبودم‌ تحویل‌اش‌ می‌دادم‌ !"
هفته‌یی پس‌ازاین‌ گفت‌وگو اسپالانتسو که‌ روی عرشه‌ قدم‌ می‌زد زیر لب‌ می‌گفت‌:"ـ آخ‌ که‌ اگر الان‌ مرده‌ بود!… من‌ که‌ زنده‌ تحویل‌اش‌ نخواهم‌ داد. اما اگر مرده ‌بود تحویل‌اش‌ می‌دادم‌. در آن‌صورت‌، من‌، هم‌ سر این‌ کلاغ‌‌های لعنتی را کلاه ‌می‌گذاشتم‌ هم‌ آمرزش‌ گناه‌‌های‌ام‌ را به‌ چنگ‌ می‌آوردم‌!"
اسپالانتسوی بی شعور سرانجام‌ زن‌اش‌ را مسموم‌ کرد…
خودش‌ جسد ماریا را برد برای سوزاندن‌ تحویل‌ هیأت‌ قضات‌ داد.
معصیت‌‌هائی که‌ در تولدو مرتکب‌ شده ‌بود آمرزیده ‌شد. این‌ گناه‌اش‌ هم‌ که‌ برای درمان‌ مردم‌ درس‌ خوانده‌ بود و ایامی از عمرش‌ را صرف‌ علمی کرده ‌بود که‌ بعد‌ها نام‌اش‌ را شیمی گذاشتند بخشوده ‌شد و عالی‌جناب‌ اسقف‌ پس‌ ازتحسین‌ بسیار کتابی از مصنفات خود را به‌ او هدیه داد… مرد عالم‌ دراین‌ کتاب‌ نوشته‌ بود جنیان‌ از آن‌ جهت‌ در جسم‌ ضعیفه‌گان‌ سیاه‌مو حلول‌ می‌کنند که‌ لون‌ موی‌شان‌ با لون‌ خود ایشان‌ مطابقه‌ می‌کند.
نویسنده: آنتوان چخوف

آنیوتا

استپان‌ کلوچکف‌، دانشجوی‌ سال‌ سوم‌، توی‌ ارزان‌ترین‌ اتاق‌ یک‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتمانی‌ مبله‌ می‌رفت‌ و می‌آمد و سرگرم‌ حاضر کردن‌درس‌ آناتومی‌ بود. دهانش‌ خشک‌ شده‌ بود و پیشانی‌اش‌ از فرط تلاش‌بی‌وقفه‌ برای‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.
هم‌اتاقش‌، آنیوتا، دختری‌ بیست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ریزاندام‌،لاغر، رنگپریده‌ با چشمان‌ خاکستری‌ روشن‌، جلو پنجره‌ای‌ نشسته‌ بودکه‌ شیشه‌هایش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌های‌ یخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ کرده‌ بود و با نخ‌ قرمز یقه‌ پیراهن‌ مردی‌ را برودری‌دوزی‌می‌کرد. در کارش‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نمی‌داد. ساعت‌ دیواری‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. با وجود این‌، اتاق‌ را برای‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌های‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،کتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روی‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابی‌ که‌لبالب‌ از کف‌ صابون‌ بود، ته‌سیگارهای‌ زیادی‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌های‌ کف‌ اتاق‌ گویی‌ به‌عمد روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود.
کلوچکف‌ تکرار کرد: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌ شده‌…حدود آن‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، به‌ دنده‌چهارم‌ یا پنجم‌ می‌رسد; از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌کتف‌… .»
کلوچکف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعی‌ کرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ کند، و چون‌ نتوانست‌ تصویر روشنی‌ پیش‌ نظر بیاورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روی‌ جلیقه‌ دنده‌های‌ فوقانی‌اش‌ را لمس‌ کند.
گفت‌: «این‌ دنده‌ها حال‌ کلیدهای‌ پیانو را دارند. آدم‌ اگر می‌خواهدگیج‌ نشود باید به‌ نحوی‌ دانه‌دانه‌شان‌ را بشناسد. برای‌ این‌ کار یا بایداسکلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌ باشد یا یک‌ بدن‌ زنده‌… آهای‌، آنیوتا، بگذارببینم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌.»
آنیوتا دوختنی‌اش‌ را زمین‌ گذاشت‌، بلوزش‌ را درآورد و خودش‌ راراست‌ گرفت‌. کلوچکف‌ اخم‌ کرد، روبه‌رویش‌ نشست‌ و شروع‌ به‌شمردن‌ دنده‌ها کرد.
«اوهوم‌… دنده‌ اول‌ را نمی‌شود پیدا کرد، پشت‌ استخوان‌ کتف‌است‌ … این‌ یکی‌ حتما دنده‌ دوم‌ است‌ … آره‌… این‌ سومی‌ است‌…این‌ چهارمی‌ است‌… اوهوم‌!… آره‌… چرا وول‌ می‌خوری‌؟»
«آخر، انگشت‌هاتان‌ یخ‌ کرده‌!»
«آرام‌ بایست‌… نترس‌، نمی‌میری‌. جم‌ نخور. این‌ حتما دنده‌ سوم‌است‌، پس‌… این‌ یکی‌ چهارمی‌ است‌… چقدر پوست‌ و استخوانی‌،اما آدم‌ نمی‌تواند دنده‌هایت‌ را پیدا کند. این‌ دومی‌ است‌… این‌ سومی‌است‌… انگار قاطی‌ شد… درست‌ معلوم‌ نیست‌… باید بکشم‌شان‌…قلم‌ من‌ کجاست‌؟»
کلوچکف‌ قلمش‌ را برداشت‌ و روی‌ سینه‌ آنیوتا خطوطی‌ موازی‌هم‌، در امتداد دنده‌ها، کشید.
«عالی‌ است‌. حالا کار ساده‌ می‌شود… می‌شود فهمید جای‌هرکدام‌ کجاست‌. پاشو بایست‌!»
آنیوتا از جا بلند شد و چانه‌اش‌ را بالا برد. کلوچکف‌ شروع‌ کرد، باکشیدن‌ خط، جای‌ دنده‌ها را مشخص‌ کند. چنان‌ غرق‌ کار بود که‌ پی‌نبرد لب‌ها، بینی‌ و انگشتان‌ آنیوتا از سرما دارد کبود می‌شود. آنیوتامی‌لرزید و در عین‌ حال‌ می‌ترسید که‌ دانشجو به‌ صرافت‌ بیفتد و کار رانیمه‌تمام‌ بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان‌ مردود شود.
کلوچکف‌ که‌ کارش‌ تمام‌ شد، گفت‌: «حالا کاملا مشخص‌ است‌.همین‌طور بنشین‌ تا خطوط پاک‌ نشود، و من‌ هم‌ خوب‌ حالیم‌ بشود.»
و دانشجو باز شروع‌ کرد توی‌ اتاق‌ قدم‌ بزند و پیش‌ خود مطالب‌ راتکرار کند. آنیوتا، با آن‌ خطوط سیاه‌ روی‌ سینه‌، حال‌ آدمی‌ را پیداکرده‌ بود که‌ خال‌ کوبیده‌ باشد. کز کرده‌ بود، از سرما می‌لرزید و توی‌فکر بود. معمولا خیلی‌ کم‌ حرف‌ می‌زد، همیشه‌ ساکت‌ بود و توی‌فکر بود…
در طول‌ شش‌ هفت‌ سال‌ سرگردانی‌ و، از یک‌ اتاق‌ مبله‌ به‌ اتاق‌ مبله‌دیگر رفتن‌، با پنج‌ دانشجو مثل‌ کلوچکف‌، آشنا شده‌ بود. هر پنج‌ نفردرس‌شان‌ را تمام‌ کرده‌ بودند و وارد جامعه‌ شده‌ بودند; و البته‌، مثل‌آدم‌های‌ محترم‌ مدت‌ها پیش‌ فراموشش‌ کرده‌ بودند. یکی‌ از آن‌هاتوی‌ پاریس‌ زندگی‌ می‌کرد; دو نفر پزشک‌ شده‌ بودند; چهارمی‌ نقاش‌بود; و پنجمی‌ گفته‌ می‌شد که‌ استاد دانشگاه‌ شده‌ است‌. کلوچکف‌دانشجوی‌ ششم‌ بود… چیزی‌ نمی‌گذشت‌ که‌ او هم‌ درسش‌ را تمام‌می‌کرد و وارد جامعه‌ می‌شد. بی‌تردید، آینده‌ درخشانی‌ در انتظارش‌بود و احتمالا انسان‌ بزرگی‌ می‌شد. اما با این‌ وضع‌ که‌ نمی‌شد زندگی‌کرد; کلوچکف‌ نه‌ توتون‌ داشت‌ و نه‌ چای‌، و فقط چهار حبه‌ قندبرایش‌ مانده‌ بود. آنیوتا باید عجله‌ می‌کرد و برودری‌دوزی‌اش‌ را به‌آخر می‌رساند، می‌برد به‌ دست‌ زنی‌ می‌داد که‌ سفارش‌ آن‌ را داده‌ بودو آن‌وقت‌ با یک‌ ربع‌ روبلی‌ که‌ می‌گرفت‌ چای‌ و توتون‌ می‌خرید.
صدایی‌ از پشت‌ در گفت‌: «می‌شود بیایم‌ تو؟»
آنیوتا به‌سرعت‌ یک‌ شال‌ پشمی‌ روی‌ شانه‌هایش‌ انداخت‌.فتیسف‌ نقاش‌ پا به‌ اتاق‌ گذاشت‌.
فتیسف‌ مثل‌ حیوانی‌ وحشی‌، همان‌طور که‌ با آن‌ طره‌های‌ بلندموها که‌ تا روی‌ ابروها ریخته‌ بود، خیره‌ نگاه‌ می‌کرد، خطاب‌ به‌کلوچکف‌ گفت‌: «آمده‌ام‌ لطفی‌ در حقم‌ بکنی‌. آره‌، لطفی‌ در حقم‌بکنی‌ و آنیوتا را یکی‌ دو ساعت‌ در اختیارم‌ بگذاری‌. آخر، دارم‌ تابلومی‌کشم‌ و بدون‌ مدل‌ کارم‌ پیش‌ نمی‌رود.»
کلوچکف‌ موافقت‌ کرد: «البته‌، با کمال‌ میل‌، آنیوتا، بیا برو.»
آنیوتا زیر لب‌ آرام‌ گفت‌: «کارهایی‌ که‌ زمین‌ مانده‌ چه‌ می‌شود؟»
مزخرف‌ نگو! این‌ بابا کاری‌ که‌ با تو دارد به‌خاطر هنر است‌، نه‌به‌خاطر چیزهای‌ پیش‌ پا افتاده‌. حالا که‌ می‌توانی‌ چرا کمکش‌نمی‌کنی‌؟»
آنیوتا شروع‌ کرد به‌ لباس‌ پوشیدن‌.
کلوچکف‌ گفت‌: «حالا این‌ تابلو چی‌ هست‌؟»
«سایکی‌ است‌، موضوع‌ جالبی‌ است‌. اما، راستش‌، پیش‌ نمی‌ره‌.به‌ مدل‌های‌ مختلفی‌ نیاز دارم‌. دیروز یک‌ مدل‌ داشتم‌ که‌ پاهاش‌ آبی‌بود. پرسیدم‌: ,چرا پاهات‌ آبی‌ان‌؟، و او گفت‌، ,از جوراب‌هایم‌ رنگی‌شده‌اند.، تو هنوز داری‌ خرخوانی‌ می‌کنی‌! خیلی‌ خوشبختی‌! چه‌حوصله‌ای‌ داری‌!»
«طب‌ کاری‌ است‌ که‌ آدم‌ بدون‌ خرخوانی‌ نتیجه‌ نمی‌گیرد.»
«اوهوم‌… عذر می‌خواهم‌، کلوچکف‌، تو راستی‌راستی‌ مثل‌ خوک‌زندگی‌ می‌کنی‌! توی‌ آشغالدانی‌ داری‌ دست‌ و پا می‌زنی‌!»
«منظورت‌ چیست‌! من‌ چاره‌ای‌ ندارم‌… ماهی‌ دوازده‌ روبل‌ که‌پدرم‌ بیش‌تر برایم‌ نمی‌فرستد، و با این‌ مبلغ‌ هم‌ نمی‌شود خوب‌زندگی‌ کرد.»
نقاش‌، که‌ با احساس‌ انزجار ابرو در هم‌ کرده‌ بود، گفت‌: خوب‌، آره‌… آره‌… اما با وجود این‌ تو بهتر هم‌ می‌توانی‌ زندگی‌ کنی‌. آدم تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد که‌ خوش‌سلیقه‌ باشد، عاشق‌ زیبایی‌ باشد، غیر از این‌ است‌؟ آن‌وقت‌ این‌جا معلوم‌ نیست‌ چه‌ جای‌ لجن‌مالی‌است‌! این‌ تختخواب‌، این‌ سطل‌ پساب‌، این‌ کثافت‌ها… آن‌ ظرف‌های‌نشسته‌… گندش‌ را بالا آورده‌ای‌!»
دانشجو با حال‌ گیج‌ و منگ‌ گفت‌: «راست‌ می‌گویی‌، اما آخر آنیوتاامروز دستش‌ نرسیده‌ تمیزکاری‌ کند; صبح‌ تا حالا دستش‌ بند بوده‌.»
پس‌ از رفتن‌ نقاش‌ و آنیوتا، کلوچکف‌ روی‌ کاناپه‌ دراز کشید وهمان‌طور درازکش‌ شروع‌ به‌ حاضر کردن‌ درس‌ کرد. سپس‌ تصادفاخوابش‌ برد، ساعتی‌ بعد که‌ بیدار شد سرش‌ را روی‌ مشت‌هایش‌گذاشت‌ و با حالی‌ اندوهگین‌ توی‌ فکر فرو رفت‌. به‌ یاد حرف‌ نقاش‌افتاد که‌ گفته‌ بود آدم‌ تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد خوش‌سلیقه‌ باشد ودور و اطرافش‌ به‌راستی‌ برایش‌ مهوع‌ و مشمئزکننده‌ بود. آینده‌اش‌ را،همان‌طور که‌ در ذهنش‌ بود، در نظر آورد. به‌ یاد زمانی‌ افتاد که‌، دراتاق‌ مشاوره‌، بیمارانش‌ را می‌بیند و در اتاق‌ ناهارخوری‌ بزرگی‌ درمصاحبت‌ همسرش‌، که‌ خانمی‌ به‌ تمام‌ معناست‌، چای‌ می‌نوشد. وحالا این‌ سطل‌ پساب‌ که‌ ته‌ سیگارها تویش‌ شناور بود حالش‌ را به‌ هم‌می‌زد. آنیوتا هم‌ پیش‌ نظرش‌ آمد، چهره‌ای‌ بی‌نمک‌، نامرتب‌،ترحم‌انگیز… و عزمش‌ را جزم‌ کرد که‌، به‌ هر قیمتی‌ هست‌، بی‌درنگ‌از او جدا شود.
وقتی‌ آنیوتا از خانه‌ نقاش‌ برگشت‌ و کتش‌ را درآورد، کلوچکف‌ ازجایش‌ بلند شد و به‌طور جدی‌ گفت‌:
«نگاه‌ کن‌، دختر خوب‌… بگیر بنشین‌ و گوش‌ بده‌ چه‌ می‌گویم‌. ماباید جدا بشویم‌! راستش‌، من‌ دیگر نمی‌خواهم‌ با تو زندگی‌ کنم‌.»
آنیوتا خسته‌ و کوفته‌ از خانه‌ نقاش‌ برگشته‌ بود. در آن‌جا در نقش‌مدل‌ آن‌قدر روی‌ پا ایستاده‌ بود که‌ رنگ‌ به‌ چهره‌اش‌ نمانده‌ بود،چشمانش‌ گود افتاده‌ بود و چانه‌ نوک‌درازش‌ درازتر شده‌ بود. درجواب‌ حرف‌های‌ دانشجو چیزی‌ نگفت‌، فقط لب‌هایش‌ شروع‌ به‌لرزیدن‌ کرد.
دانشجو گفت‌: «به‌ هر حال‌، ما هرچه‌ زودتر باید از هم‌ جدا بشویم‌.تو دختر خوب‌ و نازی‌ هستی‌; بی‌عقل‌ نیستی‌، درک‌ می‌کنی‌… .»
آنیوتا کتش‌ را پوشید و بی‌آن‌که‌ حرفی‌ بزند برودری‌دوزی‌اش‌ راتوی‌ کاغذ پیچید، سوزن‌ و نخ‌هایش‌ را برداشت‌. سپس‌، توی‌ طاقچه‌پنجره‌، چشمش‌ به‌ چهار حبه‌ قندی‌ افتاد که‌ لای‌ کاغذ پیچیده‌ شده‌بود، آن‌ را هم‌ برداشت‌ و کنار کتاب‌ها روی‌ میز گذاشت‌.
با لحنی‌ آرام‌ و همان‌طور که‌ رویش‌ را برمی‌گرداند تا اشک‌هایش دیده‌ نشود، گفت‌: «این‌ هم‌… قندهاتان‌… .»
کلوچکف‌ پرسید: «حالا چرا اشک‌ می‌ریزی‌؟»
با ناراحتی‌ توی‌ اتاق‌ قدم‌ می‌زد، سپس‌ گفت‌:
«تو راستی‌راستی‌ دختر عجیبی‌ هستی‌… راستش‌، ما باید از هم‌جدا بشویم‌. برای‌ همیشه‌ که‌ نمی‌توانیم‌ با هم‌ زندگی‌ کنیم‌.»
دختر چیزهایش‌ را جمع‌ کرد و سرش‌ را برگرداند تا خداحافظی‌کند. کلوچکف‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخت‌. پیش‌ خود فکر کرد: «چطوراست‌ یک‌ هفته‌ دیگر هم‌ بگذارم‌ بماند؟ ممکن‌ است‌ خودش‌ بخواهدبماند و آخر هفته‌ می‌گویم‌ برود.» و خشمگین‌ از این‌که‌ ضعف‌ نشان‌داده‌ بود، با خشونت‌ داد زد:
«بیا، چرا همین‌طور آن‌جا ایستاده‌ای‌؟ اگر می‌خواهی‌ بروی‌ برو واگر دلت‌ نمی‌خواهد، کتت‌ را در بیاور و بمان‌! می‌توانی‌ بمانی‌!»آنیوتا آرام‌ و دزدانه‌ کتش‌ را درآورد، بعد بینی‌اش‌ را هم‌ دزدانه‌گرفت‌ و، بی‌آن‌که‌ سروصدا کند، سر جای‌ همیشگی‌اش‌، روی‌چهارپایه‌ کنار پنجره‌، نشست‌.
دانشجو کتاب‌ درسی‌اش‌ را برداشت‌ و شروع‌ کرد ازین‌ گوشه‌ اتاق‌به‌ آن‌ گوشه‌ برود و بیاید. گفت‌: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌شده‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، تا دنده‌ چهارم‌یا پنجم‌ می‌رسد… .»
توی‌ راهرو یک‌ نفر نعره‌ می‌زد: گریگوری‌، این‌ سماور که‌ بی‌آب‌مانده‌!»

نویسنده: آنتوان چخوف
مترجم: احمد گلشیری

نقدی از: رناتو پیگیولی
در داستان‌ «آنیوتا » ابتدا با یک‌ دانشجو و خدمتکاری‌ معمولی‌ روبه‌رومی‌شویم‌ که‌ ، در اتاقی‌ نه‌ چندان‌ ، مبله‌ فقر و عشق‌ را با هم‌ قسمت‌می‌کنند . با این‌ همه‌ ، ما در همان‌ ابتدای‌ داستان‌ این‌ دو را در موقعیتی‌غیرمعمول‌ می‌بینیم‌ . دانشجو خود را برای‌ یکی‌ از امتحانات‌ رشته‌پزشکی‌ آماده‌ می‌کند . او برای‌ آن‌که‌ درس‌ آناتومی‌ را به‌خوبی‌ فرا گیرداز آنیوتا می‌خواهد بلوزش‌ را در بیاورد و شروع‌ به‌ شمردن‌ دنده‌هامی‌کند . مدتی‌ بعد یکی‌ از دوستانش‌ سر می‌رسد . او، که‌ دانشجوی‌رشته‌ هنر است‌، می‌خواهد آنیوتا را همراه‌ خود ببرد؛ چون‌ مشغول‌کشیدن‌ یک‌ تابلو نقاشی‌ است‌ و به‌ مدل‌ نیاز دارد . دانشجوی‌ رشته‌هنر، که‌ ظاهرا آدم‌ خوش‌سلیقه‌ای‌ است‌، دوستش‌ را به‌ خاطرشلختگی‌ و اتاق‌ ریخته‌پاشیده‌اش‌ سرزنش‌ می‌کند . دانشجوی‌ رشته‌طب‌ در غیاب‌ آنیوتا تصمیم‌ می‌گیرد که‌ از آنیوتا جدا شود و تنهازندگی‌ کند و هنگامی‌ که‌ آنیوتا به‌ خانه‌ بر می‌گردد موضوع‌ را با او درمیان‌ می‌گذارد و از او می‌خواهد که‌ جای‌ دیگری‌ برای‌ خود پیدا کند .
در این‌جا شگرد چندصدایی‌ چخوف‌ به‌گونه‌ای‌ منفی‌ عمل‌می‌کند ; بدین‌ معنی‌ که‌ صحبت‌ها و اندیشه‌های‌ دانشجو نمی‌تواندسکوت‌ دختر را بشکند . آنیوتا تنها شخصیت‌ ساکت‌ و منفعل‌ داستان‌است‌ و ، همچون‌ گوسفند قربانی‌، با سکوتی‌ حاکی‌ از تسلیم‌ و رضاعکس‌العملی‌ نشان‌ نمی‌دهد . نویسنده‌ خود سکوت‌ خویش‌ را به‌سکوت‌ آنیوتا می‌افزاید و وانمود می‌کند که‌ از بیرون‌ به‌ او می‌نگردد واین‌ حرکت‌ دقیقٹ همان‌ حرکت‌ دو شخصیت‌ دیگر داستان‌ است‌ .بدین‌ ترتیب‌ تمام‌ اشاره‌هایی‌ که‌ به‌ آنیوتا می‌شود در عین‌ حال‌ که‌برونی‌ و عینی‌ است‌، سراسر نمادگونه‌ است‌ . این‌ نوع‌ نمادگرایی‌تلویحی‌ و، در واقع‌، خنثی‌ در داستان‌های‌ اواخر دوران‌ خلاقیت‌چخوف‌ اهمیت‌ زیادی‌ پیدا می‌کند و در این‌ داستان‌ نیز نه‌ تنها درسکوت‌ آنیوتا بلکه‌ در بی‌اعتنایی‌ موازی‌ دو دانشجو بیان‌ خود رامی‌یابد ; چرا که‌ هر دو دانشجو ـ هرچند هر کدام‌ با هدفی‌ متفاوت‌ ـرفتارشان‌ با دختر به‌ گونه‌ای‌ است‌ که‌ گویی‌ او نمونه‌ تشریحی‌ است‌ .
در این‌ داستان‌ دیدگاه‌ عشق‌ ظاهری‌ به‌کلی‌ نادیده‌ گرفته‌ می‌شود .چخوف‌ با طنزی‌ نامحسوس‌ و نافذ تن‌ آنیوتا را در خدمت‌ مقاصدبزرگ‌تر هنر و دانش‌ قرار می‌دهد . آنیوتا، در واقع‌، هم‌ تن‌ و هم‌ روح‌خود را در خدمت‌ خودخواهی‌ کورکورانه‌ دو انسانی‌ قرار می‌دهد که‌او را موجودی‌ پست‌تر می‌پندارند در حالی‌ که‌ او از نظر اخلاقی‌ بسیاربرتر از آنهاست‌ .
دانشجوی‌ رشته‌ طب‌ در جایی‌ می‌گوید:
این‌ دنده‌ها حال‌ کلیدهای‌ پیانو را دارند . آدم‌ اگرمی‌خواهد گیج‌ نشود باید به‌ نحوی‌ دانه‌دانه‌شان‌ رابشناسد . برای‌ این‌ کار یا باید اسکلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌باشد یا یک‌ بدن‌ زنده‌ … .
با این‌ همه‌، او در دنیای‌ واقعیت‌ رفتارش‌ با آنیوتا همچون‌ رفتار بایک‌ جسد تشریحی‌ است‌. رفتار دانشجوی‌ رشته‌ هنر از این‌ هم‌ سردتراست. چون‌ او آنیوتا را نه‌ زنده‌ می‌داند و نه‌ مرده‌ بلکه‌ او را شی‌ء به‌حساب‌ می‌آورد، قطعه‌ای‌ از مایملک‌ شخصی‌ که‌ آن‌قدر بی‌ارزش‌است‌ که‌ بهتر است‌ آن‌ را عاریه‌ گرفت‌ . به‌ دوستش‌ می‌گوید :
آمده‌ام‌ لطفی‌ در حقم‌ بکنی‌، آنیوتا را یکی‌ دو ساعت‌ دراختیارم‌ بگذاری‌ . آخر، دارم‌ تابلو می‌کشم‌ و بدون‌ مدل‌کارم‌ پیش‌ نمی‌رود.
و طوری‌ از او سخن‌ می‌گوید که‌ گویی‌ بخواهد یک‌ بشقاب‌ میوه‌ ازدوستش‌ بگیرد، بشقاب‌ میوه‌ای‌ که‌ می‌توان‌ آن‌ را دور انداخت‌ یا پس‌آورد. با این‌ همه‌، طنز درخشان‌ داستان‌ در آن‌ است‌ که‌ هنرمند جوان‌می‌خواهد چیزی‌ اصیل‌تر تولید کند. او نقاش‌ کم‌تجربه‌ای‌ نیست‌ که‌خواسته‌ باشد آدمی‌ عریان‌ یا طبیعت‌ بی‌جان‌ ارائه‌ دهد . او هدفی‌والاتر دارد و آن‌ گونه‌ که‌ از پاسخ‌ او به‌ پرسش‌ دوستش‌ بر می‌آیدمی‌خواهد تصویر سایکی‌ را بکشد .
در افسانه‌های‌ یونان‌ سایکی‌، نماد روح‌، دختر زیبایی‌ است‌ که‌مورد رشک‌ ونوس‌ است‌ و به‌ فرمان‌ او به‌ آوارگی‌ طولانی‌ و کار سخت‌محکوم‌ می‌شود. او از دلداده‌اش‌ جدا می‌افتد و درمانده‌ و تنهامی‌ماند.
نه‌ دانشجویان‌ و نه‌ آنیوتا هیچ‌کدام‌ نمی‌دانند که‌ سایکی‌ داستان‌کسی‌ جز آنیوتا نیست. با این‌ همه‌، این‌ موضوع‌ را نمای‌ پایان‌ داستان‌به‌ خواننده‌ القا می‌کند، آن‌ هم‌ هنگامی‌ که‌ آنیوتا بی‌صدا به‌ پشت‌پنجره‌ اتاق‌ دلخواهش‌ باز می‌گردد.
در پایان‌ داستان‌، ما سایکی‌ یا آنیوتا را می‌بینیم‌ که‌ در تاریکی‌ این‌جهان‌ تنهاست‌.

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.