داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

قصبه‌ی نان‌های جویده شده
همسایه‌ی عزیز
ماکسیم… (آه فراموش کردم پدر روحانی شما را چه می‌نامید، بزرگوارانه مرا ببخشید!) ببخشید وعفو کنید این مردک پیر و روحیه‌ی یاوه بافش را، که جسارت کرده و آرامش‌تان را با سخنان نامربوط و ناچیز خود در این نامه به هم زده است. دیگر یک سال کامل از آن زمان گذشته که طبق میل‌تان در این گوشه‌ی دنیا و در همسایگی با من (این بنده‌ی حقیر) رحل اقامت افکنده‌اید و من هنوز شما را نمی‌شناسم. شما نیز این سنجاقک ناچیز را نمی‌شناسید. حداقل اجازه دهید ـ همسایه‌ی گران‌قدر- به‌کمک این هیروگلیف مخصوص پیرمردان با شما آشنا شوم، دست پژوهنده‌ی شما را بفشارم و خیر مقدم بگویم آمدن‌تان را از پترزبورگ به خرابه‌ی ناقابل ما که جمعیت‌اش را مردگان نازل و انسان‌های کشاورزی تشکیل می‌دهند که به اصطلاح عناصر عاصی نام دارند. مدت‌ها بود در جست‌وجوی اتفاقی برای آشنایی با شما بودم و اشتیاقم برای این مهم چه بسیار بود؛ چرا که دانش به‌نوعی مادر تنی ما است، مثل تمدن. چون از صمیم قلب به نام و آوازه‌ی کسانی که در اوج شهرت‌اند احترام می‌گذارم؛ نام کسانی که بر کتیبه‌ی صومعه‌ها و سنج‌ها و روی نشان‌های افتخار حک می‌شود و عنوان‌شان در گوشه گوشه‌ی این جهان مریی و نامریی ـ یعنی همین دنیای زیر ماه ما- چون تندری می‌غرد. من به منجمان و شاعران، متافیزیسین‌ها و شیمیدان‌ها و دیگر خدمت‌گذاران علم بسیار عشق می‌ورزم، که البته شما هم به خاطر دست‌آوردهای معقولانه‌ی علمی‌تان در رشته‌های مواد غذایی و باغداری از آن جمله‌اید.
می‌گویند که شما کتاب‌های زیادی به زیور طبع آراسته‌اید که حاصل فعالیت ذهنی مدام شما با لوله‌های آزمایشگاه و دماسنج‌ها و بسیاری کتاب‌های خارجی بوده است که عکس‌های جذابی هم دارند.
چندی پیش، کاهن محلی ما، -پدر گراسیم- به کلبه‌ی من، یعنی همین ملک ناچیزم سری زد و با تعصب مخصوص خود ایده‌ها و اندیشه‌های شما را که مربوط به پیدایش انسان و درگیر پدیده‌های این جهان مریی است ملامت و سرزنش کرد و علیه گستره‌ی ذهنی شما و افق تفکرات‌تان که مملو از نور و روشنایی است به تندی سخن راند و از کوره در رفت. من با نظر پدر گراسیم درباره‌ی ایده‌های شما موافق نیستم. چرا که زندگی می‌کنم و گذرانم تنها از راه علم است. علمی که مشیت الهی برای نوع انسان تعیین کرده تا از درون این جهان مریی و نامریی، فلزات گران‌بها و شبه فلزات و برلیان‌ها بیرون بکشد.
با این‌همه عفو کنید این پیر ناچیز را که به سختی به چشم می‌آید، اگر جسارت می‌کنم و برخی ایده‌های شما را که مربوط به ماهیت طبیعت می‌شوند رد می کنم.
پدر گراسیم من را باخبر کرد که گویا شما اثری تالیف کرده‌اید و در آن ایده‌هایی نه چندان استوار درباره‌ی انسان‌ها و موقعیت نخستین آن‌ها در عهد دقیانوس و چه می‌دانم پیش از آن شرح کرده‌اید. شما در این اثر فرموه‌اید که انسان از نسل میمون و عنتر و اورانگوتان پدید آمده است. این پیر مرد را می‌بخشید، اما من با شما درباره‌ی این نکته‌ی مهم موافق نیستم و می‌توانم در این جا مکثی کنم و ادامه دهم که اگر انسان، این حکمران جهان و اشرف مخلوقات، از میمون جاهل و احمق پدید می‌آمد، می بایست هم دم می‌داشت و هم صدایی نکره. اگر ما از میمون پدید می‌آمدیم، ما را کولی‌ها در شهرها برای نمایش می‌گرداندند و ما برای نمایش یک‌دیگر ـ رقصان و به فرمان کولی‌ها یا در پشت میله‌های باغ وحش ـ پول هم پرداخت می‌کردیم. آیا ما سراسر پوشیده از پشمیم؟ آیا ماجامه‌هایی به تن نمی‌کنیم که میمون از آن محروم است؟ آیا ما از زن متنفر نمی‌بودیم و به چشم حقارت در او نمی‌نگریستیم، اگر او حتا قدری بوی میمون می‌داد؛ میمونی که ما به کرات او را در آغوش اشراف می‌بینیم؟ اگر اجداد ما از میمون پدید آمده بودند، آن‌ها را در آرامگاه مسیحیان به خاک می‌سپردند؟ مثلا جد من آموروسی که در زمان هون‌ها و سلطنت حاکم لهستانی یواخیم شوستاکوم زندگی می‌کرد و هنوز یادداشت‌هایش در مورد آب وهوای معتدل آن زمان و استعمال بیش از حد نوشیدنی‌های داغ، پیش برادرم ایوان نگه‌داری می‌شوند. تازه «آبات» هم یعنی کشیش کاتولیک‌ها. مرا عفو کنید از این که در کار منطقی و علمی‌تان دخالت می‌کنم و وحشیانه شما را مجبور به قبول ایده‌های بدقواره‌ی خود می‌کنم. ایده‌هایی که نه در سر یک دانشمند یا یک فرد متمدن، بلکه به احتمال زیاد در شکمش جریان دارد. نمی‌توانم خاموش باشم و از تحملم خارج است وقتی می‌بینم دانشمندان اندیشه‌هایی نادرست از سر می‌گذرانند و خلاصه این که نمی‌توانم مخالفتم را به شما نشان ندهم. پدر گراسیم به من گفتند که شما درباره‌ی ماه به خطا می‌اندیشید. مقصودم کره‌ی ماه‌ی است که جای خوشید را در ساعات ظلمات پر می‌کند، وقتی که مردم در خواب ناز هستند و شما در تاریکی مشغول رساندن برق از جایی به جای دیگر هستید و خیال بافی می‌کنید. به این پیرمرد به خاطر این که احمقانه می‌نویسم نخندید.
شما می‌نویسید که در ماه ـ یعنی کره‌ی ماه- انسان‌ها و طوایفی زندگی می‌کنند. این هرگز امکان ندارد. چون اگر مردم در ماه می‌زیستند آن وقت جلو نور سحرآمیز و معجزه آسای آن را با بیشه زارها و خانه‌هاشان می‌گرفتند. تازه مردم بدون باران نمی‌توانند زندگی کنند و باران هم به سوی زمین فرود می‌آید، نه بالا به سمت ماه. تازه مردمی که در ماه به سر می‌بردند از بالا به پایین می‌افتادند و کثافت و گنداب هم از ماه پرجمعیت به سوی ما می‌ریخت. اصلا مردم می‌توانند در ماه زندگی کنند، وقتی که ماه فقط شب‌ها وجود دارد و روزها ناپدید می‌شود؟ بعدش هم دولت‌ها نمی‌توانند زندگی کردن در ماه را قبول کنند، چرا که به دلیل مسافت زیاد ماه و قابل دسترس نبودنش مردم می‌توانند به راحتی از وظایفشان سرباز زنند و آن‌جا پنهان شوند. شما قدری اشتباه کرده‌اید. شما در اثر عالمانه‌ی خود همان‌گونه که پدر گراسیم به من گفت، آورده‌اید که گویا در عظیم ترین منبع نور، یعنی در خورشید لکه‌های سیاهی وجود دارد. این امکان ندارد؛ چون هرگز امکان ندارد. چگونه شما توانسته‌اید در خورشید لکه ببینید، در حالی که با چشم غیر مسلح به خورشید نمی‌توان نظر کرد. اصلا برای چه روی خو رشید لکه‌هایی باشد، در حالی که بدون آن‌ها هم می‌شود سر کرد؟ تازه از کدام جسم‌ تر این لکه‌ها به جا مانده‌اند که تا به حال خشک نشده‌اند؟ شاید از نظر شما در خورشید ماهی هم یافت می‌شود؟
ببخشید مرا، این تاتوره‌ی مار صفت را که چنین جاهلانه سخنان نیش دار بر زبانش جاری است! می‌دانید، من ارادت خاصی به علم دارم! ثروت در این سده‌ی نوزدهم برای من هیچ ارزشی ندارد. دانش با بال‌های شکوهمندش که به سوی آینده در پرواز است، ارزش پول را نزد من تیره و تار کرده است. باور کنید هر کشفی مثل میخی است که بر ستون مهره‌هایم کوبیده می‌شود. اگر چه نادانم و ملاکی از  اعیان قدیم، با این همه این پیر به دردنخور مشغول کسب علم و اکتشافاتی است که به دست خود آن‌ها را خلق کرده است و سر یاوه بافش آکنده از این چیزهاست. همین کله‌ی متلاطم را می‌گویم که لبریز از اندیشه‌ها و دانسته‌هاست.
مادر طبیعت، همانا کتاب است که باید آن را خواند و فهمید. من با همین عقل خودم اختراعات زیادی داشته‌ام، که هنوز هم حتا یک نفر از آن‌ها خبر ندارد. بدون فضل‌فروشی بگویم که در ارتباط با علمی که با تلاش و زحمت به دست می‌آید، چندان هم کم مایه نیستم و نیستم مثل کسانی که غرق ثروت و مقام و خانه‌ای شش اشکوبه و غلامان و زنگ‌های برقی والدین خود، یعنی پدر و مادر یا کفیلان خود هستند و تباه می‌شوند.
این چیزی است که عقل ناقص من کشف کرده است. من کشف کرده‌ام که خورشید عظیم و آتشین مشعشع ما در روز اول ماه روزه، صبح زود، تماشایی و خوش منظر، با نورهای متنوع و مختلف خود بازی می‌کند و با سوسو زدن عجیب تاثیر شگرفی بر جا می‌نهد.
کشف دیگر این که چرا در زمستان روز کوتاه و شب دراز است و در تابستان برعکس؟ روز در زمستان برای این کوتاه است که مثل دیگر پدیده‌های مریی و نامریی از سرما منقبض می‌شود و دیگر به این دلیل که خورشید زود غروب می‌کند و شب بر اثر تابش چراغ‌ها و فانوس‌ها دراز است، چرا که گرم و منبسط می‌شود. بعد هم این که من کشف کرده‌ام سگ‌ها در بهار علف می‌خورند، عینهو میش‌ها و این که قهوه برای آن‌ها که فشار خون دارند مضر است، چرا که باعث سرگیجه می‌شود و چشم‌های آدم سیاهی می‌رود؛ و امثال این‌ها. من کشفیات زیاد دیگری هم انجام داده‌ام، اگر چه نه مدرکی دارم و نه شاهدی.
تو را به خدا همسایه‌ی عزیز پیش ما تشریف بیاورید، تا با همدیگر کشفی بکنیم، با ادبیات مشغول بشویم و شما این بنده‌ی حقیر را با چیزهای مختلف آشنا بکنید. چندی پیش به نقل از یک دانشمند فرانسوی خواندم، صورت انسان چندان هم که دانشمندان فکر می‌کنند، شبیه صورت شیر نیست، می‌توانیم راجع به همین موضوع صحبت کنیم.و بر ما منت بگذارید و تشریف بیاورید. مثلا همین فردا بیایید. ما الان غذاهای بی گوشت و روغن می‌خوریم، اما برای شما خوراک ساده‌ای تدارک می‌بینیم. دخترم ناتاشا از شما خواهش دارد که با خودتان کتاب‌های خوبی هم بیاورید. او دختری آزادمنش است و در خانه به جز او، همه احمق و کودن هستند. می‌توانم بگویم که جوان‌های این دوره و زمانه فرصت دانستن را به خود می‌دهند. خدا پشت و پناه‌شان!
برادرم ایوان بعد از یک هفته به من سری خواهد زد. آدم خوبی است، اما بین خودمان باشد که از علم و دانش و این جور حرف‌ها خوشش نمی‌آید. این نامه را تروفیم، خدمتکار من باید سر ساعت 8 شب به دست‌تان برساند. اگر آن را دیر رساند، سیلی محکمی به او بزنید، آن هم به شیوه‌ی پروفسورها. با این نسل ابداً نباید تعارف کرد. اگر تأخیر کند، معلوم است که به می‌خانه رفته است.
رسم رفت‌وآمد با همسایه‌ها را که ما از خودمان در نیاورده‌ایم. با ما هم این رسم از بین نمی‌رود. به همین خاطر تشریف بیاورید، آن‌هم با کتاب‌ها و وسایلی که خودتان می‌دانید. اگر شرمسار روی شما نمی‌بودم و جسارت می‌داشتم خودم پیش شما می‌آمدم. از این که آرامش شما را به هم زدم، حقیر را ببخشید!
ارادتمند شما
افسر نجیب‌زاده و باز نشسته‌ی توپخانه‌ی ارتش دن، همسایه‌ی شما
واسیلی سمی- بولاتوف
1880

نویسنده: آنتون چخوف (Anton Chekhov)
مترجم: حمیدرضا آتش‌برآب

ظهر یک روز آفتابی زمستان… سرمایی سخت، سوزان. نادنکا1 بازو به بازوی من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالای لبش از ریزه برف سیمین سفید می‌زد. ما بالای تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پای‌مان تا پایین تپه شیب همواری بود که آفتاب در آینه‌ی آن خود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌مان سورتمه‌ی کوچکی که روی نشیمن ماهوت ارغوانی کشیده شده روی برف بود.
من التماس می‌کردم: «نادژدا پتروونا، بیایید با سورتمه به پایین سُر بخوریم. فقط یک دفعه. به شما اطمینان می‌دهم که هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید».
نادنکا می‌ترسید. شیبی که از پای او تا پایین تپه‌ی یخ زده کشیده می‌شد به نظرش پرتگاه گود و بی‌انتهایی می‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتی به پایین نگاه می‌کرد یا وقتی من از او خواهش می‌کردم که روی سورتمه بنشیند دلش تو می‌ریخت، نفسش می‌گرفت و خیال می‌کرد که اگر دل به دریا بزند و خود را به پرتگاه بیندازد تکه‌تکه و یا دیوانه خواهد شد.
من باز گفتم: «استدعا می‌کنم، التماس می‌کنم، نترسید! چه‌قدر بزدل و ترسو هستید!»
عاقبت نادنکا راضی شد، اما از حالت صورتش معلوم بود که این رضایت بی‌ترس از مرگ نیست. من او را، که هم‌چنان ترسان و لرزان بود، روی سورتمه نشاندم و دست به کمرش حلقه کردم و با هم به پرتگاه بی‌انتها سرازیر شدیم.
سورتمه مانند تیر می‌پرید. باد به صورت‌مان تازیانه می‌کوفت، می‌غرید، در گوش‌مان می‌خروشید، پوست‌مان را با خشم چنگ می‌زد و می‌خواست سر‌مان را از تن جدا کند. از فشار هوا نفس بند می‌آمد. انگار که شیطان ما را به چنگال گرفته بود و صفیرزنان به دوزخ می‌کشید. هرآن‌چه دور و برمان بود به نواری دراز و تیزتاز بدل شده بود… . به نظرمان می‌رسید که دیگر در یک چشم به‌هم زدن پرت می‌شویم و تکه‌ی بزرگ‌مان گوش‌مان خواهد بود.
من در این ‌موقع آهسته گفتم: «نادیا من شما را دوست دارم!»
روش سورتمه رفته رفته آرام‌تر می‌شد. خروش باد و خش‌خش پایه‌های سورتمه در روی یخ دیگر چندان ترسناک نبود، دیگر نفس بند نمی‌آمد و ما به پایین تپه رسیدیم. نادنکا نیمه مرده و نیمه زنده بود. رنگ به رویش نبود و به سختی نفس می‌کشید… . کمکش کردم تا بلند شود.
نادیا نگاهی پر وحشت به من انداخت و گفت: «دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم یک‌ دفعه‌ی دیگر از تپه پایین بیایم! به هیچ قیمتی! جانم به لبم رسید!»
وقتی کمکی به خود آمد پرسش‌کنان به من نگاه می‌کرد و گویی می‌خواست بداند: آیا من آن چند کلمه را به زبان آوردم و یا هنگام خروش و غوغای باد به نظرش رسید که چنین کلماتی به گوشش خورد؟ من نزدیکش ایستاده سیگار می‌کشیدم و با دقت به دستکش‌هایم نگاه می‌کردم.
بعد بازو به بازویم انداخت و مدتی در دامنه‌ی تپه گردش می‌کردیم. معلوم بود که این معما ناراحتش کرده است. آیا این چند کلمه گفته شد یا نه؟ آره یا نه؟ آخر این کلمات با عزت نفس و شرف و زندگی و خوشبختی انسان بستگی دارد. موضوع مهمی است و مهم‌تر از آن در دنیا یافت نمی‌شود. نادنکا بی‌تاب و کمکی اندوه‌گین، با نظری نافذ به من نگاه می‌کرد، به حرف‌هایم بی‌جا جواب می‌داد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه؟ اوه، چه حالت ناراحت و پرشوری در صورت دل‌کشش دیده می‌شد. من می‌دیدم که او با خود در نبرد است، می‌خواهد چیزی بگوید، پرسشی کند، ولی کلمات لازم به زبانش نمی‌آید، خجالت می‌کشید، می‌ترسید، شادی و هیجان زبانش را بسته است.
عاقبت روی از من برگرداند و گفت: «می‌دانید؟»
پرسیدم: «چه؟»
– بیایید یک دفعه دیگر… از تپه پایین بسریم.
دوباره بالا رفتیم. نادنکا باز رنگش پرید و از ترس می‌لرزید. او را روی سورتمه نشاندم. دوباره به پرتگاه وحشتناک سرازیر شدیم. باز باد می‌خروشید و پایه‌های سورتمه به خش‌خش افتاد. هنگامی‌که سورتمه بسیار پر سرو صدا به پایین می‌پرید باز آهسته گفتم:
«نادنکا، من شما را دوست دارم!»
وقتی سورتمه ایستاد نادنکا نگاهی به تپه انداخت، بعد مدتی به صورت من نگاه می‌کرد، صدای بی‌ذوق و شور مرا می‌سنجید و در سراسر وجودش، حتی در دست‌کش و کلاهش نیز حالت بهت و حیرت دیده می‌شد و گویی از خود می‌پرسید:
«عجیب است، یعنی چه؟ چه کسی این کلمات را به زبان آورد؟ او، یا آن‌که به نظر من این‌طور رسید؟»
این معما او را سخت ناراحت و از خود بی‌خود کرده بود. بی‌چاره دخترک نمی‌دانست به حرف‌های من چه جواب بدهد، صورتش گرفته و اخمو بود، نزدیک بود به گریه بیفتد.
گفتم: «بهتر نیست دیگر به خانه برگردیم؟»
سرخ شد و گفت: «من از این بازی خوشم می‌آید. نمی‌خواهید یک دفعه‌ی دیگر سر بخوریم؟»
عجبا! از این بازی «خوشش می‌آید»، در صورتی که وقتی روی سورتمه نشست مثل بارهای پیش رنگ پریده و لرزان بود و از ترس به دشواری نفس می‌کشید!
بار سوم خود را به پرتگاه انداختیم و من می‌دیدم که موظب صورت و لب‌های من است. من هم با دستمال دهن را پوشاندم و سرفه کردم و وقتی به کمرکش شیب تپه رسیدیم از لحظه‌ای فرصت استفاده کردم و گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
باز هم این رمز برایش آشکار نشد. دیگر چیزی نمی‌گفت و در فکر بود… . از آن‌جا به خانه روانه شدیم. نادیا آهسته راه می‌رفت، رفته رفته قدم‌هایش کندتر می‌شد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه. من احساس می‌کردم که روحش در رنج است و چه‌قدر به خود فشار می‌آورد که این گفتار از زبانش نپرد:
«آخرچه‌طور ممکن است که این کلمات را باد گفته باشد! من نمی‌خواهم که این کلمات گفته‌ی باد باشد!»
صبح روز بعد یادداشتی به من رسید: «اگر امروز به سرسره می‌روید مرا هم ببرید. ن.». از آن روز هر روز با نادیا به سرسره می‌رفتیم و هر بار هنگام پایین رفتن من آهسته می‌گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
به زودی، هم‌چنان که آدمی به شراب یا مرفین عادت می‌کند، نادنکا به این جمله عادت کرد. بی آن زندگی به کامش تلخ بود. اگرچه هنوز از پایین سریدن از کوه وحشت داشت، ولی ترس و خطر به سخن درباره‌ی عشق – سخنی که همچنان پوشیده و مرموز مانده و روان را آزار می‌داد– دلربایی خاصی می‌بخشید. و هنوز به دو کس گمان می‌رفت که گوینده‌ی این سخن باشند: من و باد… . ولی نادیا نمی‌دانست کدام ‌یک از این دو به او اظهار عشق می‌کند، و ظاهراً هم این برایش یکسان بود. این مهم نیست که از کدام جام بنوشی، مهم آن است که از می خوش‌گوار عشق سرمست باشی.
روزی نزدیک ظهر تنها به سرسره رفتم. در میان جمعیت بودم و ناگاه دیدم که نادنکا به طرف کوه می‌آید و در جست‌وجوی من است… . بعد نادیا ترسان از پله‌کان به بالا می‌آید… . تنها به پایین سریدن وحشتناک است، آخ که بسیار وحشت‌آور است! صورتش از ترس مثل برف سفید بود، می‌لرزید، گویی به سوی مرگ می‌آید. ولی بی‌آن‌که سر به عقب برگرداند، مصمم و استوار بالا می‌آید. گویا تصمیم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آیا بی من آن کلمات شیرین دل انگیز به گوشش خواهد رسید یا نه. من می‌دیدم که چگونه رنگ پریده و با دهانی از ترس باز مانده روی سورتمه نشست، چشم‌ها را بست و برای همیشه زمین را بدرود کرد و سرازیر شد… «خش ش ش ش» پایه‌های سورتمه به صدا درآمد. آیا آن کلمات به گوشش رسید؟ نمی‌دانم… من فقط دیدم که وقتی به پایین رسید با حالتی ضعیف و ناتوان از روی سورتمه بلند شد. و از صورتش معلوم بود که خودش هم نمی‌داند که چیزی شنیده است یا نه، وقتی به پایین می‌سرید ترس، توانایی شنیدن و تمیز دادن صداها و فهم و درک را از او ربوده بود… .
مارس، ماه اول بهار سر رسید… . آفتاب نوازش‌گر شد. کوه یخ بسته‌ی ما رو به تیرگی می‌رفت، درخشندگی خود را از دست می‌داد و برف و یخش آب می‌شد. دیگر نمی‌توانستیم به سرسره برویم. برای نادنکای بدبخت دیگر جایی نبود که آن کلمات را بشنود و دیگر کسی هم نمانده بود که آن را به زبان آورد، چون باد فرود از کوه وجود نداشت و من هم می‌بایستی برای مدتی طولانی و شاید هم برای همیشه به پترزبورگ بروم.
دو سه روزی پیش از رفتن به پترزبورگ در تاریک و روشنی هنگام عصر در باغچه نشسته بودم. دیواری بلند و چوبین، آن باغچه را از خانه‌ای که نادنکا در آن منزل داشت جدا می‌ساخت… هنوز هوا به اندازه‌ی کافی سرد بود، گله به گله برف دیده می‌شد، درخت‌ها برهنه بودند، و لی بوی بهار می‌آمد و زاغچه‌ها قارقار کنان به خوابگاه بر می‌گشتند. من کنار دیوار چوبین رفتم و مدتی از شکاف دیوار نگاه می‌کردم. دیدم که نادنکا از خانه بیرون آمد و نگاهی افسرده و اندوه‌ناک به آسمان انداخت… باد سبک بهاری به صورت رنگ پریده و غمگینش می‌خورد و بادی را به خاطرش می‌آورد که هنگام سریدن از کوه می‌خروشید و آن چند کلمه را به گوشش می‌رساند، آن وقت صورتش حالتی افسرده‌تر به خود می‌گرفت و اشک به روی گونه‌اش روان می‌شد… دختر بدبخت دست‌ها را دراز می‌کرد و گویی از باد خواهش می‌کرد که بوزد و باز هم آن کلمات را به گوشش برساند. و من، همین که بادکی به وزش درمی‌آمد، آهسته گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
پروردگارا! ناگهان به نادنکا چنان حالتی دست داد که فریاد می‌کشید، صورتش از خنده شکفته شد، دخترک‌ خوش‌دل و خوش‌بخت و زیبا دست‌هایش را به سوی باد درازتر می‌کرد… .
من برای جمع و جور کردن اسباب‌هایم به خانه رفتم.
از این داستان مدت‌ها می‌گذرد. نادنکا حالا زن شوهر داری‌ست. دبیر دفتر قیمومت اشرافی را به شوهری انتخاب کرد یا برایش انتخاب کردند و از او سه فرزند دارد. رفتن به سرسره و شنیدن از باد «نادنکا، من شما را دوست دارم» را از یاد نبرده است، و این داستان دل‌نوازترین، شورانگیزترین و زیباترین یادبود زندگی اوست.
و حالا که من پا به سن گذاشته‌ام هیچ نمی‌دانم که برای چه آن کلمات را گفتم، برای چه آن شوخی را کردم…
——————————————-
پانویس:
نادنکا مصغر مهرآمیز نادیا، و نادیا هم مصغر نادژدا به معنی امید است. (م.)
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Anton-Chekhov)
مترجم: عبدالحسین نوشین
از کتاب: بانو و سگ ملوس
حروف‌چین: متین امامی

ناتاشا

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش آرام سوت می زد.
– با این عجله کجا می روی ناتاشا؟
– می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
– راستی؟ خوش خبر باشی.
ناتاشا با عجله از پله ها پایین دوید. کلاه سرش نبود و بارانی اش خش خش می کرد. ولف از روی نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. یک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کیف خیس اش را روی تخت انداخت و سرحوصله دست هایش را شست و خشک کرد.
بعد دم در در اتاق خرنوف پیر رفت و در زد. خرنوف و دخترش توی اتاق آن طرف راهرو زندگی می کردند. ناتاشا روی کاناپه می خوابید. فنرهای درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بیرون زده بودند. توی اتاق شان یک میز رنگ نزده هم بود که روی آن روزنامه هایی پر از لکه های جوهر پخش و پلا بود. خرنوف پیرمردی ریزنقش بود که لباس خواب بلندش تا مچ پایش می رسید.. قبل از این که سر تراشیده ولف توی درگاه اتاق ظاهر شود با عجله توی تخت خزید و ملحفه را روی خودش کشید.
– بیا. چه خوب شد آمدی. بیا تو.
پیرمرد به سختی نفس می کشید و در کمد پا تختی اش نیمه باز بود.
بارون ولف همان طور که کنار تخت می نشست و روی زانوهایش می زد گفت: شنیدم که دیگر تقریبا خوب خوب شده اید الکسی ایوانیچ.
خرنوف دست زرد و خیس اش را دراز کرد و سرش را تکان داد: نمی دانم شما چی شنیده اید اما من شک ندارم که فردا می میرم.
با لب هایش صدای پف بلندی درآورد.
ولف با قاطعیت حرفش را قطع کرد: امکان ندارد.
و از جیب پشتش جعبه سیگار نقره ای بزرگی درآورد: اشکالی ندارد سیگار بکشم؟
مدتی طولانی با فندکش ور رفت و صدای چرخ دنده آن را در آورد. خرنوف چشم هایش را نازک کرد. پلک هایش مثل پره های انگشت قورباغه به آبی می زد. چانه برآمده اش پر از تاول های خاکستری بود. بدون این که چشم هایش را کامل باز کند گفت: همین طور می شود. دوتا پسرهام را کشتند و من و ناتاشا را از وطن مان بیرون کردند. حالا هم دارم تو دیار غربت می میرم. احمقانه است که چه طور همه چیز…
ولف با صدای بلند و واضحی شروع به حرف زدن کرد. گفت که چه طور خرنوف خدا را شکر حالا حالا ها زنده می ماند و تا بهار اوضاع روسیه روبه راه می شود و همگی برمی گردند سر خانه و زندگی شان. و بعد ماجرایی از گذشته های خودش تعریف کرد. گفت: آن موقع ها که توی کنگو این ور و آنور می رفتم…
همان طور که حرف می زد هیکل گنده و یقورش آرام تکان تکان می خورد.
– هی.. این جا کجا کنگو کجا. آلکسی ایوانیچ عزیز. یک طبیعت وحشی ای داشت که …یک دهکده ای وسط جنگل تصور کنید که زن ها با پستان های گنده لخت می گردند و جوی آبی به سیاهی بره قره کل از وسط کلبه هاش رد می شود. بعد زیر یک درخت تناور – درخت کیروکو- پرتقال هایی اندازه توپ های لاستیکی روی زمین ریخته و شب ها از توی تنه درخت صدایی درمی آید مثل صدای دریا. من داشتم با رئیس قبیله گپ می زدم. مترجم مان یک مهندس بلژیکی بود که او هم پسر کنجکاوی بود. قسم می خورد که سال 1895 توی مرداب های اطراف تانگانیکا یک ایچتیوسور دیده بوده. رئیس قبیله بدنش را با لاجورد رنگ کرده بود و به همه جاش حلقه آویزون کرده بود. چاق و چله بود و شکم قلنبه. بعدش این طور شد…
ولف با شور و شوق داستانش را تعریف می کرد و به سر تراشیده اش دست می کشید. مدتی بعد خرنوف بی تفاوت گفت: ناتاشا برگشت.
ولف بلافاصله سرخ شد و نگاهی به دور و برش انداخت. چند لحظه بعد از دور صدای قفل در ورودی آمد و بعد صدای قژوقژ پله ها. ناتاشا با چشم هایی درخشان وارد اتاق شد.
– حالت چطوره بابا؟
ولف از جایش بلند شد و با لحنی مصنوعی گفت: پدرت کاملا خوبه. نمی دانم چرا هنوز توی تخت مانده. داشتم براش ماجرای یک جادوگر افریقایی را می گفتم.
ناتاشا به پدرش نگاه کرد و بسته دواها را باز کرد.
آرام گفت: باران می آید هوای وحشتناکیه.
بلافاصله همگی از پنجره به بیرون نگاه کردند، همان طور که معمولا وقتی کسی از هوا حرف می زند همه ناخودآگاه نگاهی به بیرون می اندازند. رگ آبی گردن خرنوف منقبض شد. بعد دوباره سرش را روی بالش پرت کرد. ناتاشا با قیافه ای جدی قطره های دوا را می شمرد و حواسش به ساعت بود. قطره های باران روی موهای نرم و صافش می درخشیدند و زیر چشم هایش حلقه سیاه ای افتاده بود که صورتش را دوست داشتنی تر می کرد.
ولف به اتاقش برگشت و مدتی طولانی با لبخندی مضطرب و خوش حال قدم زد. گاهی خودش را روی مبل و گاه روی تخت پرت می کرد. بعد ناگهان پنجره را باز کرد و توی تاریکی به حیاط و باران تند خیره شد. بلاخره یک شانه اش را با حالتی متشنج بالا انداخت و کلاه سبزش را سرش گذاشت و بیرون رفت.
خرنوف پیر که قوز کرده روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود که ناتاشا تختش را برای خواب شب آماده کند آرام و بی تفاوت گفت: ولف رفت بیرون شام بخورد.
بعد آهی کشید و پتو را محکم تر دور خودش پیچید.
ناتاشا گفت: تخت حاضره. بیا دراز بکش بابا.
دورتادورشان شب شهر را فرا گرفته بود. خیابان ها تاریک بودند و چترها مثل گنبدهای خیس توی نور چراغ ها می درخشیدند. نور ویترین مغازه ها روی آسفالت خیس خیابان منعکس می شد. باران یک سر می بارید و شب تاریک تر می شد. فاحشه های لاغرو قد بلند آهسته توی تقاطع های شلوغ بالا و پایین می رفتند و نور چراغ توی چشم هاشان برق می زد. آن دورها یک تابلو تبلیغاتی روشن و خاموش می شد و مثل چرخ درخشانی می چرخید.
تا آخر شب تب خرنوف زیاد شد. جیوه دما سنج از نردبان قرمز توی آن بالا می رفت و تب تند خرنوف را نشان می داد. دائم زیر لب غروغر می کرد و هذیان می گفت و لبش را گاز می گرفت و سرش را آرام تکان می داد. بالاخره خوابش برد. ناتاشا جلو نور کم رنگ شمع لباسش را در آورد و تصویر مبهم خودش را توی شیشه تیره پنجره نگاه کرد. گردنش باریک و تنش لاغربود و گیس سیاه اش روی ترقوه اش افتاده بود. همان طور آرام و سست ایستاده بود. ناگهان به نظرش رسید که اتاق و همه چیزهای توی آن تکان می خورند. کاناپه، میز پر از ته سیگار، تخت که پیرمرد خیس از عرق با دهن باز و بینی نوک تیزش ناراحت روی آن خوابیده بود، همه مثل کشتی توی شب این ور و آن ور می رفتند. ناتاشا آهی کشید و دستش را روی شانه لخت گرمش گذاشت و تلوتلوخوران خودش را روی کاناپه انداخت. بعد با لبخند ملایمی خم شد و جوراب های وصله خورده اش را پایین کشید. یک بار دیگر احساس کرد اتاق بالاوپایین می رود و گرمای نفس کسی به پشت گردنش می خورد. چشم های سیاه باریکش را که سفیدی اش آبی می زد کاملا باز کرد. حشره ای پاییزی اندازه نخود سیاه دور چراغ چرخید و به دیوار خورد. ناتاشا زیر پتو خزید. گرمای دست و پاهای خودش را احساس می کرد، انگار یک نفر دیگر کنارش خوابیده باشد. حال نداشت بلند شود و شمع را توی آب خاموش کند. ناخودآگاه زانوهایش را به هم فشارداد و چشم هایش را بست. خونوف خرناس بلندی کشید و توی خواب یک بازویش را بلند کرد. بازویش خود به خود مثل بازوی مرده پایین افتاد. ناتاشا نیم خیز شد و به طرف شمع فوت کرد. دایره هایی رنگی جلو چشمش می چرخیدند.
سرش را توی بالش فرو کرد و خندید: چه احساس خوبی دارم.
پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و به نظرش خیلی خیلی کوچک شده بود. خیالاتش مثل جرقه های آتش آرام پخش می شدند و ناپدید می شدند. تازه خوابش برده بود که فریاد بلند دیوانه واری توی اتاق پیچید.
– بابا چی شده؟
کورمال کورمال به طرف میز رفت و شمع را روشن کرد.
خرنوف روی تخت نشسته بود و و نفس نفس می زد و با انگشت هایش یقه بلوزش را محکم می کشید. چند دقیقه قبل از خواب پریده بود و از ترس فلج شده بود. به نظرش رسیده بود که شماره های شب رنگ ساعت روی صندلی دایره سر لوله تفنگی است که به طرفش نشانه گرفته اند. جرات نمی کرد جم بخورد و بی حرکت منتظر صدای شلیک مانده بود. تا این که از ترس بی خود شد و جیغ کشید. حالا داشت به دخترش نگاه می کرد و تندتند پلک می زد و لبخند می زد.
– بابا آرام باش چیزی نیست.
ناتاشا پا برهنه با عجله به طرف پدرش دوید و بالش او را صاف کرد و دستی به پیشانی اش که از عرق سرد و چسبناک شده بود کشید. خرنوف آه بلندی کشید. هنوز از ترس می لرزید. به طرف دیوار چرخید و آرام گفت: همه شون. و من هم …کابوسه… نه تو نباید…
بالاخره به خواب عمیقی فرو رفت. ناتاشا دوباره دراز کشید. کاناپه انگار از قبل ناراحت تر بود و فنرهایش توی پک و پهلو و شانه هایش فرو می رفتند. یادش نمی آمد که چه خوابی دیده بود اما هنوز گرمای آن را احساس می کرد. بالاخره آن قدر این پهلوآن پهلو شد تا دوباره خوابش برد و دنباله همان رویای شیرین قبلی را دید.
بعد دم صبح دوباره بیدار شد. پدرش صدایش می زد.
– ناتاشا حالم بده. یه کم آب بهم بده.
ناتاشا تلو تلو خوران به طرف دستشویی رفت و صدای آب توی لگن لعابی بلند شد. نور دم صبح خوابش را سبک کرده بود. خرنوف باسروصدا چند جرعه بزرگ آب خورد و گفت: ‌خیلی وحشتناکه اگر دیگر هیچ وقت برنگردم.
– بگیر بخواب بابا. سعی کن یک کم دیگه بخوابی.
ناتاشا پیراهن کلفتش را تنش کرد و پایین تخت پدرش نشست. خرنوف چندبار دیگر تکرار کرد: وحشتناکه.
بعد لبخند ترسناکی زد:
– ناتاشا اغلب خواب می بینم که توی ده مان قدم می زنم. یادت می آد، کنار رودخانه نزدیک چوب بری؟ راه رفتن توی خواب سخته. می دانی که همه جا پر از خاک اره و شن است. پاهام فرو می رود تو خاک اره و قلقلک می شه. یادته یک بار با هم رفتیم خارج؟
اخم کرد، سعی می کرد رشته کلام از دستش در نرود.
ناتاشا با تمام جزییات یادش آمد که پدرش آن روزها چه شکلی بود، ریش کوتاه روشن و دستکش جیر خاکستری و کلاه سفری چهارخانه او را به یاد آورد و ناگهان احساس کرد که زیر گریه خواهد زد. خرنوف با لحن سردی گفت: آره این جوریه.
و به تاریکی خیره شد.
– یک کم دیگه بخواب. آره بابا من همه چیز یادمه.
خرنوف با حالت عجیبی جرعه دیگری از آب سرکشید و صورتش را مالید و به بالشش تکیه داد. از توی حیاط صدای فریاد لرزان وشادی آمد.
روز بعد حدود ساعت یازده صبح ولف در اتاق خرنوف را زد. ظرف ها توی قفسه جرنگ و جرنگ کردند و خنده ناتاشا اتاق را پر کرد. بلافاصله ناتاشا از اتاق بیرون دوید و آرام در را پشت سرش بست.
– خیلی خوشحالم. بابا حالش امروز خیلی بهتره.
بلوز سفید و دامن کرمی تنش بود که روی پهلوهایش دکمه می خورد. چشم های باریکش از خوش حالی می درخشید. با عجله ادامه داد:
– دیشب حالش خیلی بد بود، چشم روی هم نگذاشت. حالا تبش کاملا قطع شده. بدنش خنک شده. حتا تصمیم گرفت از تخت بلند بشود. همین الان حمامش کردند.
ولف با لحن مشکوکی گفت: امروز آفتابیه. من نرفتم سرکار.
توی راهرو نیمه تاریک ایستاده بودند و به دیوار تکیه داده بودند و نمی دانستند که دیگر درباره چه حرف بزنند.
ولف ناگهان با جسارت جلو آمد و دست هایش را توی جیب های بزرگ شلوار چروک خورده اش فرو کرد و گفت: می دانی چیه ناتاشا؟ بیا با هم امروز برویم بیرون از شهر گردش. تا ساعت شش برمی گردیم. هان چی می گویی؟
ناتاشا ایستاده بود و یک شانه اش را به دیوار تکیه داده بود. کمی خودش را عقب کشید: چه طوری بابا را تنها بگذارم؟ حتا اگر …
ولف ناگهان با خوشحالی گفت: ناتاشا عزیزم. لطفا بی خیال باش. بابات امروز حالش خوبه. مگر نه؟ اگر یک وقت هم چیزی لازم داشته باشد خانم صاحبخانه همین دوروبر هاست.
ناتاشا آرام گفت: راست می گویی. من می روم بهش بگم.
دامنش چرخی خورد و داخل اتاق رفت.
خرنوف کامل لباس پوشیده بود و فقط یقه بلوزش را نبسته بود. بی حال کورمال کورمال روی میز دنبال چیزی می گشت.
– ناتاشا، دیروز یادت رفت روزنامه بخری.
ناتاشا مشغول دم کردن چایی روی اجاق الکلی شد.
– بابا می خواهم امروز برم گردش. ولف دعوتم کرد.
سفیدی چشم خرنوف که به آبی می زد پر از اشک شد و گفت: باشه عزیزم حتما برو. باور کن حالم امروز خیلی بهتره. اگر فقط این قدر ضعیف نشده بودم…
وقتی که ناتاشا رفت هنوز داشت کورمال کورمال دنبال چیزی می گشت. هن و هن کنان سعی کرد کاناپه را جابه جا کند. بعد زیرش را نگاه کرد. دمر روی زمین دراز کشید و همان طور ماند. سرش گیج می رفت و حالت تهوع داشت. با تلاش زیاد یواش از جایش بلند شد و تقلا کنان روی تختش رفت و دراز کشید. باز احساس کرد که از روی پلی رد می شود و صدای اره کردن تنه های زرد درخت ها را می شنود و پاهایش توی اعماق خاک اره فرو می روند و باد خنکی از روی رودخانه می وزد و سرتاپایش را خنک می کند.
– بله، توی تمام مسافرت هام، هی ناتاشا! بعضی وقت ها احساس خدایی می کردم. توی سیلان قصر سایه ها را دیدم و توی ماداگاسکار یک پرنده زمردی زدم. بومی هاشون گردن بندهای استخوانی می اندازند و شب ها مثل شغال با صدای قوهای کنار دریا آواز می خوانند . توی چادر نزدیکی های تاماتو زندگی می کردم. زمین قرمز و دریا سرمه ای بود. نمی توانم آن دریا را برات وصف کنم.
ولف ساکت شد و آرام میوه کاجی را بالا و پایین می انداخت. بعد کف دست ورم کرده اش را روی صورتش کشید و خندان گفت: حالا نگاه کن! یک قران پول توی جیبم نیست و توی ترسناک ترین شهر اروپا گیر کرده ام. صبح تا عصرتوی اداره مگس می پرانم و شب توی رستوارن راننده کامیون ها نان و سوسیس سق می زنم. اما آن وقت ها…
ناتاشا روی شکم دراز کشیده بود و بازوهایش را باز کرده بود و به آبی فیروزه ای آسمان و نوک براق و روشن کاج های سر به فلک کشیده نگاه می کرد. به آسمان خیره شده بود و دایره هایی روشن جلو چشمش می درخشیدند و ناپدید می شدند. هرازگاهی پولکی نورانی از نوک یک کاج به نوک کاج دیگر می پرید. کنارش بارون ولف با لباس گشاد خاکستری اش نشسته بود وپاهایش را جمع کرده بود و میوه کاجش را بالا و پایین می انداخت.
ناتاشا آه کشید. به نوک کاج ها خیره شد و گفت: اگر قرون وسطا بود حتما من را توی تنور می سوزاندند یا این که قدیسه می شدم. بعضی وقت ها خیالات عجیبی به سرم می زند. از شدت سرخوشی بی وزن می شوم و احساس می کنم توی هوا معلق هستم. بعد ناگهان همه چیز را می فهمم، مرگ، زندگی، همه چیز را. یک بار وقتی حدود ده سالم بود نشسته بودم توی اتاق غذا خوری نقاشی می کردم. بعد خسته شدم و توی فکر رفتم. ناگهان، خیلی سریع، زنی پابرهنه آمد تو. لباس آبی رنگ و رو رفته ای تنش بود. شکمش بزرگ بود و صورتش کوچک و لاغر و زرد و چشم های خیلی مهربان و اسرار آمیز داشت. بدون این که به من نگاه کند با عجله رد شد و رفت اتاق کناری. من نترسیده بودم و نمی دانم چرا فکر کردم آمده کف اتاق ها را بشورد. دیگر هرگز ندیدمش. اما می دانی کی بود؟ مریم باکره.
ولف لبخند زد: چرا این فکر را می کنی ناتاشا؟
– می دانم. پنج سال بعد خوابش را دیدم. یک بچه توی بغلش بود و بچه فرشته ها پاهایش را گرفته بوند، درست مثل نقاشی رافائل، فقط همه شون زنده بودند. به جز این بعضی وقت ها یک چیزهای دیگری هم می بینم. توی مسکو وقتی بابا را بردند و من تنها توی خانه مانده بودم می دانی چی شد؟ روی میز یک زنگوله کوچک برنزی بود، از همان ها که توی تبرول می اندازند گردن گاو. ناگهان زنگوله توی هوا بلند شد و جرنگ جرنگ صدا داد و بعد افتاد زمین. چه صدای پاک و شفافی داشت.
ولف نگاه عجیبی به او انداخت. کاج را محکم پرت کرد و با لحن سرد و مبهمی گفت: ناتاشا باید چیزی بهت بگم. می دانی، من هیچ وقت نه آفریقا رفتم و نه هند. همه اش دروغ بود. تقریبا سی سالم شده اما به جز سه تا شهر روسیه و چندتا ده و این کشور متروک جایی را ندیده ام. معذرت می خواهم.
لبخند غمگینی زد. ناگهان دلش برای همه تخیلاتی که از کودکی تا آن موقع دلش را با آن ها خوش کرده بود سوخت.
هوای پاییزی خشک و گرمی بود. نوک طلایی کاج ها تاب می خوردند و تنه هاشان صدای غژوغژ خفیفی می داد.
– مورچه.
ناتاشا بلند شد و دامنش را تکاند و دستی به دامنش کشید: روی مورچه نشسته ایم.
ولف پرسید: خیلی ازم بدت می آد؟
ناتاشا خندید: شوخی می کنی؟ تازه حالا با هم مساوی شدیم. من هم هرچی درباره تخیلاتم و مریم باکره و آن زنگوله گفتم خیال پردازی بود. یک روز همه اش به سرم زد و بعد از آن کم کم احساس کردم که واقعا این اتفاق ها افتاده.
ولف ناراحت گفت: آره درست همین طوره.
ناتاشا که سعی می کرد طعنه نزند گفت: پس باز هم برام از مسافرت هات بگو.
ولف با حرکتی از روی عادت قوطی سیگار بزرگش را درآورد.
– در خدمتم. یک بار وقتی داشتیم با قایق بادبادنی از برونی می رفتیم سوماترا…
کناره دریاچه شیب ملایمی داشت. عکس تخته های چوبی اسکله مثل مارپیچی خاکستری توی آب افتاده بود. آن طرف دریاچه جنگل سیاه کاج ادامه داشت. اما این جا و آن جا تنه های سفید و برگ های زرد مات درخت های سپیدار به چشم می خوردند. تصویر نورانی ابرها توی آب فیروزه ای شنا می کرد، ناتاشا ناگهان یاد مناظر لویتن افتاد. احساس کرد توی روسیه هستند، فقط توی روسیه از شدت زیبایی و خوشبختی بغض گلوی آدم را می فشارد. خوش حال بود که ولف ماجراهایی غیرواقعی اما تا این حد شگفت تعریف می کند. ولف سنگ های کوچکی روی آب طوری پرت می کرد که قبل از آن که فرو روند لحظه ای روی آب سر می خورند و جلو می رفتند. وسط هفته بود و هیچ کس آن دوربرها نبود، فقط گاهی صدای فریاد کوتاهی از تعجب یا خنده ایی از دور به گوش می رسید. روی دریاچه قایقی با بادبان سفیدی شناور بود. مدتی طولانی کنار ساحل قدم زدند. از شیب کناره دریاچه بالا رفتند و توی مسیری که بوی نمناک بوته های تمشک سیاه می داد راه رفتند. کمی بعد به کافه متروکی رسیدند که نه مشتری داشت و نه خدمتکار. انگار ناگهان جایی آتش گرفته باشد و همه با لیوان ها و بشقاب هاشان فرار کرده باشند. ولف و ناتاشا تو رفتند و دوتادور کافه گشتند و پشتت میزی نشستند و وانمود کردند که می خورند و می نوشند و گروه موسیقی برایشان می نوازد. و همانطور که داشتند می خندیدند ناتاشا احساس کرد که از دور واقعا صدای موسیقی غریبی می شنود. با حالتی اسرار آمیز بلند شد و به طرف ساحل دوید. بارون ولف ناشیانه دنبالش دوید و گفت: صبر کن ناتاشا هنوز پول نداده ایم.
بعد ساحلی به رنگ سیب سبز پیدا کردند که پر از جگن بود و نور خورشید روی آب مثل طلای مذاب برق می زد. ناتاشا که چشم هایش را نازک کرده بود و سوراخ بینی اش باز و بسته می شد، چندین بار تکرار کرد: وای خدا چقدر زیبا!
ولف انگار کمی دلخور بود. با وجود آن که روز آفتابی و زیبایی بود سایه غمگینی روی دریاچه افتاده بود.
ناتاشا اخم کرد و گفت: نمی دانم چرا احساس می کنم که حال بابا بدتر شده. نباید تنهاش می گذاشتم.
ولف یاد پاهای لاغر و تاول زده پیرمرد افتاد که داشت توی تختش برمی گشت. فکر کرد: اگر واقعا امروز بمیرد چی؟
– این حرف را نزن ناتاشا الان حالش خوبه.
ناتاشا بلافاصله موافقت کرد: من هم همین فکررا می کنم.
ولف کتش را درآورد. بدن چاقش توی بلوز راه راه کمی بوی عرق می داد. ناتاشا راست جلویش را نگاه می کرد و راه می رفت و از این که گرمای بدن ولف را کنارش احساس می کرد خوش حال بود.
ولف همان طور که چوب کوچکی را توی هوا تکان می داد و صدایی شبیه سوت از آن در می آورد گفت: من خیال بافی می کنم. ناتاشا نمی دانی چقدر با خیالات خودم خوشم. واقعا به نظرت وقتی از رویاهام طوری حرف می زنم که انگار واقعی هستند دروغ می گم؟ دوستی داشتم که سه سال توی بمبی خدمت کرده بود. بمبی! وای خدا! بعضی اسم ها چه آهنگی دارند. گفتن اسمش هم هیجان آوره. پر از نور خورشید و طبله. ناتاشا فکرش را بکن. این دوست من اصلا یک تعریف درست و حسابی از بمبی نمی کرد. به جزدردسرهای کارش و گرما و تب و زن یک کلنل انگلیسی چیز دیگه ای یادش نمانده بود! کدام ما واقعا رفته ایم هند؟ معلومه که من رفته ام. بمبی، سنگاپور. مثلا من قشنگ یادمه که…
ناتاشا داشت درست روی لبه آب راه می رفت و موج های کوچک دریاچه به پایش می خورد. از پشت جنگل قطاری رد شد و سوت طولانی آهنگینی زد. روز کمی طلایی تر و کمی ملایم تر شده بود و جنگل آن طرف دریاچه حالا آبی به نظر می رسید.
نزدیک ایستگاه قطار ولف یک پاکت کاغذی پر از آلو خرید، ولی آلوها ترش از آب درآمدند. توی واگن چوبی خالی قطار نشسته بودند و ولف آلوها را یکی یکی از پنجره بیرون می انداخت و دایم می گفت که حیف شد توی کافه از زیر لیوانی های گرد مقوایی که زیر لیوان آب جو گذاشته بودند کش نرفته است.
– نمی دانی وقتی بندازیشون هوا چه قشنگ اوج می گیرند ناتاشا. خیلی جالبه.
ناتاشا خسته بود. چشم هایش را محکم می بست و احساس می کرد که توی شب فرو رفته است. کم کم چشمش را باز می کرد و شب ناپدید می شد و سرش گیج می رفت.
– وقتی دارم برای بابام ماجراهای امروز را تعریف می کنم لطفا حرفم را درست نکن. شاید یک کم به ماجراها رنگ و لعاب بدهم و چیزهای جالبی از خودم دربیارم. خودش می فهمد.
وقتی که به شهر رسیدند تصیبم گرفتند تا خانه پیاده بروند. بارون ولف کم حرف شده بود و زیر چشمی به ماشین های پر سرو صدا نگاه می کرد. اما ناتاشا انگار داشت روی دریا راه می رفت. به نظرش می رسید که از شدت خستگی بال درآورده و بی وزن شده است. ولف به اندازه هوای گرفته بعد از ظهر افسرده به نظر می آمد. یک چهاراه مانده به خانه شان ولف ناگهان ایستاد و ناتاشا از او جلو زد. بعد او هم ایستاد. اطرافش را نگاه کرد. ولف شانه اش را بالا انداخت و دستش را در اعماق جیب شلوار گشادش فرو کرد. سر تراشیده اش را مثل یک گاو نر خم کرد و همان طور که به پیاده رو نگاه می کرد به ناتاشا گفت که عاشقش است. بعد با سرعت برگشت و دور شد و توی یک سیگارفروشی رفت.
ناتاشا گیج و سردرگم همان جا ایستاده بود. بعد آهسته به طرف خانه راه افتاد. فکر کرد: این را هم باید به بابا بگم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و نور چراغ های خیابان مثل سنگ های قیمتی توی مه می درخشیدند. احساس می کرد که دارد ضعف می کند. اطرافش ساکت بود. وقتی که به در خانه رسید پدرش را دید. کت سیاه اش را پوشیده بود و یقه باز بلوزش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر کلید های در را تاب می داد. با عجله از در بیرون آمد. کمی قوز کرده بود و توی مه به طرف دکه روزنامه فروشی می رفت.
ناتاشا صدایش زد و دنبالش رفت: بابا.
خرنوف کنار پیاده رو ایستاد و سرش را خم کرد و با لبخند آشنا و مشتاقش به ناتاشا نگاه کرد.
ناتاشا گفت: بابا چان عزیز دلم! نباید بروی بیرون.
پدر سرش را دربرگرداند و با صدای خیلی ملایمی گفت: ناتاشا جان، خبر خیلی خوبی توی روزنامه امروز چاپ کرده اند. اما من یادم رفته پول بردارم. می توانی بدویی بروی بالا و پول بیاری؟ همین جا منتظرت می مانم.
ناتاشا در را فشار داد و از کنار پدرش ر رد شد. خوش حال بود که پدرش این قدر حالش خوب شده است. با سرعت از پله ها بالا رفت انگار توی رویا باشد. تند از راهرو رد شد.
– این طور که منتظر من واستاده ممکنه سرما بخورد.
معلوم نبود چرا چراغ راهرو روشن بود. ناتاشا به طرف در اتاقشان رفت و صدای حرف زدن چند نفر را از پشت در شنید. در را به سرعت باز کرد. چراغ روی میز حسابی دود می کرد. خانم صاحبخانه، خدمتکار و یک نفر که ناتاشا نمی شناخت جلو تخت ایستاده بودند. وقتی ناتاشا وارد شد همه به طرفش برگشتند و صاحبخانه با تعجب فریادی زد و طرف او آمد.
تازه آن موقع ناتاشا پدرش را دید که روی تخت دراز کشیده بود. شباهتی به مردی که چند لحظه پیش دیده بود نداشت، جسد پیرمرد ریزنقشی بود با بینی ای شبیه موم.
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف
مترجم: دنا فرهنگ

ترجمه از روسی: دمیتری ناباکوف – سیرکا 1924
درباره داستان:
این داستان برای اولین بار به زبان انگلیسی در شماره 9 ژوئن 2008 مجله نیویورکر چاپ شده است.
Natasha: PHOTOGRAPH: BASTIENNE SCHMIDT, “EMBROIDERY” 2007

گل‌کلم‌سبز

«ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.»
شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد.
نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آشغال می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند.
شوهرش می‌گفت: می‌فهمم، اما اگه وقت نداری غذا بپزی برای چی این همه سبزیجات می‌خری؟
نینا شانه‌اش را بالا می‌انداخت. از سبزی خریدن خوشش می‌آمد.
نمی‌توانست بگوید دقیقاً از کی به خریدن سبزیجات علاقه پیدا کرده بود. شاید از همان دو سال قبل که تازه به آمریکا آمده بودند. همان روز دوم وقتی-که او و شوهرش از آپارتمان خواهرش در بروکلین بیرون آمدند تا مغاره‌های دور و بر را ببنیند. خواهرِ نینا که پانزده سال بود آمریکا زندگی می‌کرد-و خودش را آمریکایی می‌دانست، خیال می‌کرد که او خیلی مشتاق است زودتر به مغازه‌ها سر بزند. به نینا گفت:
– برو، برو اما یادت باشه برای این که تو آمریکا زندگی کنی دو تا قانون رو باید حتماً رعایت کنی. اول این که هیچ‌وقت از مغازه‌های گرون خرید نکن مگه این‌که حراج نصف قیمت باشه، دوم این‌که هیچ‌چی از مغازه‌های ارزون نخر.
نینا و شوهرش به خیابانی رفتند که اسم عجیبی داشت:«ام» و توی مغازه‌ها که همه عین هم بودند سرک کشیدند، فرقی نمی‌کرد که چه بفروشند: خوراکی، لوازم برقی، لباس یا کامپیوتر، همه آن‌ها شبیه هم بودند. انگار فقط از روی صدای در مغازه‌ها می‌شد-فهمید که از یک مغازه به مغازه دیگر رفته‌اند.
صبحی سرد و خاکستری در زمستان بود، و نینا که دماغش را در یقۀ پوست خز کت روسی‌اش فرو برده بود و به بازوی شوهرش آویزان شده بود، با احتیاط روی آشغال‌های خیابان پا می‌گذاشت. حوصله نداشت که به آسمان خاکستری یا تابلوهای رنگارنگ مغازه‌ها نگاه کند. سرش کمی گیج می‌رفت. بعد از پرواز طولانی و شب‌زنده‌داری شبِ قبل با خواهرش حالت تهوع داشت. اما ناگهان یکی از مغازه‌ها توجه‌اش را جلب کرد: یک مغازه کوچک سبزی‌فروشی چینی که میوه‌ها و سبزی‌هایش را روی طبق‌های بیرون مغازه چیده بود. کپه‌های رنگارنگ پرتقال و خیار و گوجه‌فرنگی از تمیزی برق می‌زدند. نینا نشان روی جعبۀ گوجه‌فرنگی را خواند «آفتابرس». هنوز داشت انگلیسی یاد می‌گرفت و هر اصطلاح جدیدی به نظرش هیجان‌انگیر و پرمعنی می‌آمد. آفتابرس جالیزی پر از سبزیجات را در بعد از ظهری تابستانی در نظرش می‌آورد، بوی خاک تیره که زیر آفتاب گرم شده بود، ساقه‌های سبزِ کم‌رنگ زیر وزن گوجه‌های آب‌دار خم شده بودند، هوس کرد-به گوجه‌های توی جعبه دست بکشد و ببیند که هنوز از آفتابی که موقع رسیدن به آن‌ها تابیده گرم هستند یا نه. اما همین که دستش را از جیبش درآورد شوهرش بازویش را کشید و او را-به طرف یک مغازۀ دیگری برد.
نینا هرهفته صبح‌های شنبه تنها به خرید می‌رفت، شوهرش ترجیح می‌داد صبح‌های تعطیل تا دیروقت بخوابد تا خیابان هشتاد و شش رانندگی می‌کرد و از مغازه‌های چینی یا روسی خرید می‌کرد. مغازه‌های روسی بین خیابان‌های ری و بیست و سوم بودند. همه مغازه‌ها جنس‌های‌شان شبیه هم بود، اما نینا دوست داشت به همه‌شان سر بزند بلکه چیز غیرمعمول هیجان‌انگیزی پیدا کند. مارچوبۀ سفید، سبدی پلاستیکی پر از انگور سیاه یا سیب‌زمینی‌هایی اندازه فندق. حتی روزهایی که هیچ‌چیز جدیدی در بازار نبود باز هم سرکشی به مغازه‌ها جالب بود. می‌توانست جنس‌های آن‌ها را با هم مقایسه کند. در یک مغازه پیازها بزرگ‌تر و سقت‌تر بودند، ولی سر برگ‌های کاهو زرد شده بود. اما در مغازه بغلی پیازها نرم شده بودند و در زیر سبدهای بزرگ سیب‌زمینی مدفون شده بودند.
نینا وقتی پایش را روی پیاده روی پر از آشغال‌های کاهو و پوست پیاز و گوجه‌فرنگی له شده بود می‌گذاشت، از سرخوشی می‌لرزید. از بین راه‌روهای مغازه‌ها می‌گذشت و دستش را روی گوجه‌فرنگی‌ها که مثل مبلمان تازه لاک خورده براق بودند می‌کشید. کف دستش را روی آواکادوها می‌گذاشت و سطح ناصاف آن‌ها را در مشتش احساس می‌کرد. ناخنش را در پوست پرتقال فرو می‌کرد تا آب تند و تیز آن بیرون بزند. اما سعی می‌کرد دستش را به پوست پرزدار کیوی‌های تخم‌مرغی شکل و لوبیاهای نازکی که شبیه کرم بودند، نزند. اما از دست زدن به دسته‌های شوید و جعفری و فشار دادن آرتیشوها که شکل کاج‌های کوچکی بودند و لذت می‌برد. با انگشت روی طالبی‌ها و هندوانه‌ها می‌زد و به صدایی که می‌دادند با لذت گوش می‌داد.
اما بیش‌تر از هر چیز نینا عاشق بروکلی بود. بروکلی بوی سبزی‌های تازه بهاری می‌داد و شکل درختی پر از ساقه‌های سفت و شاخه‌های درهم‌رفته با گل‌های کوچکی در سر-آن‌ها بود. نینا هر هفته علاوه به یک عالمه سبزیجات دیگر یک بوته بروکلی هم می‌خرید. سبدهای بزرگ قهوه‌ای را به ماشینش می‌برد و مطمئن بود که آن هفته وقت آشپزی کردن پیدا می‌کند. تازه شنبه بود و تمام بعد از ظهر و یک‌شنبه را آزاد بود. تصمیم می‌گرفت که همین که به خانه برسد سبزی‌ها را بشورد و غذایی با آن‌ها بپزد: اسفناج، یا تکه‌های کدو کباب شده یا گراتن پنیر و بروکلی.
اما تا به خانه می‌رسید یک عالمه کار روی سرش می‌ریخت. باید دوش می‌گرفت و موهایش را درست می‌کرد و هزاربار آن‌ها را شانه می‌زد تا وز نکنند. و صد تا بلوز و شلوار را با هم امتحان می‌کرد تا تصمیم بگیرد کدام را بپوشد. باید-لنگه جوراب شوهرش را پیدا می‌کرد و بلوز او را اتو می‌کشید و درها را قفل می‌کرد و انگار در یک چشم به هم زدن زمان می‌گذشت و او دوباره توی ماشین بود و داشت به مهمانی می‌رفت. بین صندلی شوهرش و تصویر خودش در آیینه این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شوهرش در فکر فرو می‌رفت و نینا فکر می‌کرد که لابد حواسش به رانندگی است. احساس بدی داشت. با آن که تمام سعی‌اش را کرده بود، باز هم موهایش وز کرده بودند. صورت گرد و معمولی‌اش با آرایش احمقانه‌تر به نظر می‌رسید و زیر بغل بلوز پشم آنقوره‌اش خیلی تنگ بود. لباس‌هایی که از حراجی‌ها به نصف قیمت می‌خرید یا دقیقاً اندازه‌اش نبودند یا از مد افتاده بودند.
توی ماشین نینا دیگر یاد سبزی‌هایی که خریده بود نمی‌افتاد. آن‌ها همان‌طور توی قفسه‌های یخچال تل‌انبار می‌شدند. گوجه‌فرنگی‌های بی‌چاره زیر کدوها له می‌شدند و برگ‌های کاهو که از گوشه‌های کشو بیرون زده بودند، زرد می‌شدند و بروکلی که توی کشو جا نشده بود در قفسه سوم یخچال تنها می‌ماند.
مهمانی‌ها را پاولیک که هم‌کار شوهر نینیا بود راه می‌انداخت. او چند سالی بود که-از زنش جدا شده بود. مرد قوی‌هیکلی بود با ریشی نامرتب قرمز. شلوارهای گل و گشاد و بلوزهای چرک مرد شده‌ای تن می‌کرد. مهمان‌ها که وارد می‌شدند از ته دل می‌خندید و همان‌طور که پشت آن‌ها می‌زد می‌گفت:«این‌جا راحت باشین. هرقدر خواستین ریخت و پاش کنین.»
و به مهمان‌ها که از پله‌های خاک گرفتۀ خانه به زحمت بالا می‌رفتند و بین مبلمان دست دو و وسایل برقی خراب و خروب و کتاب‌های قطور ادبیات روسیه سکندری می‌خوردند می‌خندید. نینا احساس می‌کرد که نقش او به عنوان میزبان فقط گفتن این جمله است. نه غذایی آماده می‌کرد و نه برای سرگرمی مهما‌ن‌ها کاری می‌کرد. همه-برای خودشان در ظرف‌های یک‌بار مصرف غذا و شراب می‌آوردند و گیتار و شعرهای‌شان که روی روزنامه‌پاره‌ها نوشته بودند، همراه‌شان بود. هیچ‌کدام از مهمان‌ها شاعر و یا موسیقی‌دان نبودند. بیش‌تر آن‌ها برنامه‌نویس کامپیوتر بودند، شغلی که بعد از مهاجرت به آمریکا انتخاب کرده بودند چون این کار آسان‌تر از این بود که سعی کنند مدارکی را که در روسیه در رشته‌های هنری یا علمی داشتند تأیید کنند. اکثر آن‌ها از کاری که می‌کردند راضی نبودند انگار شغل‌شان در شأن آن‌ها نیست. و وقتی کسی از آن‌ها را می‌پرسید که چه‌کاره هستند با بی‌میلی می‌گفتند:«مثل همه، برنامه‌نویس کامپیوتر. اما قبلاً کارم چیز دیگه‌ای بود.»
دوست داشتند درباره کارهای هیجان‌انگیزتری مثل کوهنوردی، قایق سواری یا عکاسی از غروب خورشید درآلاسکا حرف بزنند.
نینا هم برنامه‌نویس کامپیوتر بود اما او از اول این شغل را داشت. درمورد شعر و موسیقی چیز چندانی نمی‌دانست و استعداد خاصی در فعالیت‌های جانبی نداشت.
شوهرش وقتی می‌خواست او را به بر و بچه‌های پاولیک معرفی کند می‌گفت:
– زن من عشق سبزیجات داره.
در مهمانی‌های پاولیک به نینا خوش نمی‌گذشت. مردها همه شلخته و بدترکیب بودند. بشقاب‌های یک‌بارمصرف‌شان را پر از تکه‌های گوشت می‌کردند و پشت هم سیگار می‌کشیدند. حرف‌های‌شان همه تکراری بود. نینا احساس می‌کرد که موقع حرف زدن-یک تکه-گوشت یا کالباس از گوشه دهان‌شان آویزان می‌ماند.
زن‌ها به جز یکی دو نفر، همه جذاب و زیبا بودند. اما زیبایی‌شان توی ذوق می‌زد. زیادی لاغر بودند و موهای صاف‌شان روی شانه‌های‌شان می‌ریخت و انگشت‌های باریک و درازشان از نواختن پیانو و گیتار قوی شده بود. در چشم‌های‌شان غم همه شعرهایی که خوانده بودند نشسته بود و انگار از فرسودگی زودهنگامی رنج می‌کشیدند. آن‌ها همه چیزهایی را که نینا نداشت، داشتند.
نینا تمام شب روی کاناپه سفت خانه پاولیک گوشه دور از بقیه که دور شومینه حلقه می‌زدند، می‌نشست. با خنده و آواز یا شعر خواندن‌شان تمام اتاق را روی سرشان می‌گذشتند. اما نینا برای خودش یک گوشه تنها می‌افتاد. غذا و شراب روی میز تاشویی که کنار پنجره بود می‌گذاشتند، جایی که در دسترس همه بود. نینا سر میز می‌رفت و غذا برمی‌داشت و برمی‌گشت. کنار میز بشقاب‌های پر از تکه‌های نپخته گوشت و خرده‌های نان روی زمین ریخته بود. توی قوطی‌های نصفه نیمه، خیارشورها شناور بودند. همیشه چندتا قوطی ودکا و بطری‌های پنج لیتری شراب بورگاندی یا بسته‌های چیبس باز نشده اضافه می‌آمد. شراب از شیر گالون‌های کوچک چکه می‌کرد و اشکال عجیب و غریبی روی کفپوش درست می‌کرد. بعد از مهمانی، آپارتمان پاولیک بی‌چاره مثل قالیچه کهنه ترکی رنگ و وارنگی به نظر می‌آمد.
اوایل که نینا و شوهرش به مهمانی‌های پاولیک می‌رفتند، او هم با بقیه کنار شومینه می‌نشست. دوست داشت کنار شوهرش بنشیند و موقع گیتار زدن به صورت زیبای او نگاه کند. سرش را به جلو خم می‌کرد. گاه‌گاه نگاهی به نینا می‌انداخت و چشم‌هایش از بین انبوه موهایش برق می‌زد. در آن لحظه نینا حس می‌کرد که فقط برای اوست که می‌نوازد و موسیقی قلبش را می‌لرزاند، پوستش را می‌خراشید و گلویش را می‌سوزاند.
با گذشت زمان، نینا فهمید که او تنها کسی نیست که گیتار زدن شوهرش را نگاه می‌کند. بقیه زن‌ها هم او را با همان‌قدر احساس نگاه می‌کردند. و شاید هر کدام از آن‌ها هم فکر می‌کردند فقط برای خود او می‌نوازد. نینا گاهی اوقات فکر می‌کرد که آن‌ها بیش‌تر حق دارند این‌طور فکر کنند. آن‌ها طوری به نینا زل می‌زدند که نینا احساس می‌کرد که در نگاه‌شان تبدیل به زنی بی‌مصرف و بی‌استعداد با لباس و آرایشی عوضی می‌شود. می‌دانست که در دل‌شان می‌پرسند که چه‌طور این مرد جالب و بااستعداد با هم‌چین زنی ازدواج کرده است. خواهرش این سوال را خودش جواب داد: تو براش بلیط آمدن به آمریکا بوده‌ای.
و این موضوع را دائم به نینا یادآوری می‌کرد.
– نمی‌تونی بگی که این طور نبوده.
نینا نمی‌توانست. راست بود که شوهرش خیلی دوست داشت که به آمریکا بیاید و برای گرفتن ویزای آمریکا لازم بود اقوام درجه یک در آمریکا داشته باشد. و این هم راست بود که بعد از ازدواج با نینا توانسته بود ویزای آمریکا بگیرد و نینا را قانع کرده بود به آمریکا بیایند. اما با این حال نمی‌شد گفت که فقط به همین دلیل با نینا ازدواج کرده بود. خواهر نینا خیلی چیزها را نمی‌دانست. نمی‌دانست که وقتی نینا در بیمارستان بود و آپاندیسش را عمل کرده بود، شوهرش حتی یک دقیقه هم اتاق را ترک نکرده بود هر چه‌قدر هم که نینا-به او اصرار کرده بود تا برود بیرون و هوایی بخورد یا یک فنجان قهوه بگیرد از پهلوی او تکان نخورده بود. تمام مدت پهلوی او نشسته بود و هر بار که او ناله می‌کرد بی‌اختیار دستش را فشار می‌داد. خواهر نینا نمی‌دانست که شوهرش چه‌طور او را از پشت بغل می‌کند و صورتش را در موهای او فرو می‌کند و زمزمه می‌کند «هیچ‌چی تو دنیا مثل این نیست. هیچ چی.» و نینا که نوک بینی تیز او را روی گردنش احساس می‌کند چه‌طور چشم‌هایش پر از اشک می‌شود. خواهر نینا نمی‌دانست که آن‌ها موقع عشق‌بازی چه حرف‌هایی در گوش هم زمزمه می‌کنند.
وقتی از مهمانی برمی‌گشتند، تازه نینا نفس راحتی می‌کشید. کتابی در دست می‌گرفت و پهلوی شوهرش دراز می‌کشید. پاتختی نینا پر از کتاب‌های آشپزی‌ای بود که از حراجی نصف قیمت برنس و نوبل می‌خرید. به پشت دراز می‌کشید و کتاب را روی شکمش می‌گذاشت و می‌خواند. ورق‌های کلفت کتاب روی لباس خواب ساتنش که از فروشگاه ویکتوریا خریده بود خش‌خش می‌کرد. او از این صدا همان‌قدر لذت می‌برد که از مورمورشدن کف پاهایش وقتی که به پاهای پشم‌آلوی شوهرش کشیده می‌شد. از دیدن عکس‌های رنگی براق خورشت گوجه و بامیه در کاسه‌های سفالی قدیمی که دورشان با زیتون و سبزی تزیین شده بود، خوشش می‌آمد. در کتاب مجبوبش «آشپزی ایتالیایی، طعم آفتاب» عکس‌هایی هم از مراحل پخت بود. در آن عکس‌ها دست‌های روشن و تر و تمیز زنی با ناخن‌هایی مرتب، مانند جادوگر یماهر سبزیجات را آماده می‌کردند. دست‌های زن شبیه دست‌های نینا بود و نینا دوست داشت خیال کند که آن‌ها دست‌های خودش هستند. و این خودش است که دارد هویج را در تکه‌های یک‌اندازه خرد می‌کند و او است که دارد مایه آماده دلمه فلفل را داخل آن می‌ریزد و اوست که برگ‌های کاهو را تمیز کرده و بروکلی را خرد کرده و تکه‌هایی از آن را روی میز ریخته است. لب‌های نینا بی‌اختیار تکان می‌خوردند و کلمات دستور آشپزی را با لذت تکرار می‌کردند: روی آن روغن زیتون بمالید، صبر کنید جوش بیاید و مدتی آرام بجوشد. خمیر را خوب ورز بدهید. پوست بکنید، قیمه‌قیمه کنید…
وقتی کتاب را می‌بست و به طرف شوهرش که پشتش را به او کرده بود برمی‌گشت هنوز لب‌هایش تکان می‌خوردند.
شوهر نینا آخر تابستان، همان موقع که مغازه‌های سبزی فروشی خیابان هشتاد و ششم پر از گوجه فرنگی و هلو شده بودند، از او جدا شد.
وقتی که خواهر نینا در یخچال را باز کرد کشوهایش پرپر بود.
خواهر نینا گفت: بدتر از همه، هفته پنجم است. چهار هفته اول آدم نمی‌فهمه چی شده و هنوز شوکه است. می‌دونه اما نمی‌فهمه. انگار کرخت شده باشه. اما هفته پنجم… خودت رو آماده کن.
جلو یخچال چمباتمه زده بود و داشت خوراکی‌هایی رو که خریده بود توی آن می‌گذاشت. نا با چهارتا کیسه پر که از مغازه روسی خریده بود، برای دل‌داری نینا پیشش آمده بود. نینا خسته بو. پشت میز نشسته بود و به پشت خمیدۀ خواهرش نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد که اگر با چکش به آن بکوبد، صدای بلند و پرطنینی از آن بلند می‌شود. مثل کوبیدن روی چوب. قفسه‌های یخچال فوری پر شدند.
– آب‌انگور زندگی من رو نجات داد. وقتی ولادیمیر ولم کرد رفت، فقط آب انگور می‌خوردم. پنیر خامه‌ای، پنیر خونگی، پنیر نرم، پنیر سوییسی، نون، خیارشور، یه قوطی هم کمپوت گیلاس. جیغ کشید: نینا این دیگه چیه؟
کشو سبزیجات را بیرون کشیده بود. یک عالمه گوجه‌فرنگی کپک زده، هلوهای له شده که روی‌شان پر از لکه‌های قهوه‌ای بود، و کاهوهای سیاه شده روی هم تلنبار شده بودند.
خواهر نینا آن‌ها را در سطل آشغال خالی می‌کرد و غر می‌زد.
– اندازۀ یک جالیز سبزی خریده بوده‌ای.
صدای افتادن سبزی‌ها در سطل در آشپزخانه می‌پیچید. تا چند روز بعد در آشپزخانه بوی ماندگی پچیپیده بود. اما نینا از آن بدش نمی‌آمد مثل بوی ترش سوپ سبزیجاتی بود که مادرش چند ساعت روی اجاق می‌گذاشت تا جا بیافتد.
برخلاف پیش‌بینی خواهرش در هفته پنجم اتفاق خاصی برای نینا نیافتاد. فقط احساس می‌کرد که پیر و فرسوده شده است. انگار دورۀ نقاهت مریضی مهلکی را بگذراند. سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند کم‌تر در خانه کار کند. دیگر سبزیجات نمی‌خرید، اما هنوز بعد از کار کتاب‌های آشپزی را ورق می‌زد، هرچند آن‌قدر خسته بود که فقط فهرست آن را نگاه می‌کرد. انگشتش را روی صفجات نرم آن می‌کشید. حروف پررنگ زودتر به چشم می‌آمدند. گراتن گل کلم 17 ، ماکارونی با…72، پای…78، حوصله نداشت دستور پخت غذاها را بخواند، فقط می‌خواست برود صفحه بعد: بادنجان، مرغ و پیاز را با حرارت ملایم بپزید…137، گوجه‌فرنگی تنوری شده…162، کدو و قارچ را تفت داده…34، گوشت قیمه شده را روی برنج…201، سوپ…41، پرش کنید…57…
صدای بلند پاولیک در پیام گیر تلفن، دستور پخت خورشت کنگر را نصفه‌کاره گذاشت. هفته‌ها بود که نینا صدای زنگ تلفن را قطع کرده بود و فقط به پیام‌هایی که روی تلفن کهنه‌اش که خش و خش می‌کرد گوش می‌داد. بیش‌تر پیام‌ها را خواهرش می‌گذاشت که می‌خواست بداند نینا خوب غذا می‌خورد یا نه. یا خبر بدهد که شوهر نینا را حوالی پل پرمنگتون دیده که یک ماهی دودی خریده بوده و گفته بوده که دارد به بوستون می‌رود و شاید تا آن موقع هم دیگر رفته باشد. صدای خواهرش روی پیام‌گیر دور بود و غیرعادی به نظر می‌رسید. اما صدای پاولیک ناگهان نینا را از جا پراند «نینا، خونه‌ای؟» داد می‌زد. نینا بی‌اختیار به در نگاه کرد، نمی‌توانست-باور کند که این صدا از جعبه پلاستیکی پیام‌گیر که به دیوار وصل بود، می‌آید. بعد صدای پاولیک آرام‌تر شد و به سختی می‌شد فهمید که چه می‌گوید، اما نینا احساس کرد که گفت:«خودتو قایم نکن.»
وقتی نینا وارد خانۀ پاولیک شد به نظرش رسید که چیزی تغییر کرده است، هرچند که نمی‌توانست بگوید دقیقاً چه‌چیزی. میز تاشو هم‌چنان کنار پنجره روی قالی چه بود و شومینه پر از مجله‌های قدیمی بود. همه چیز سرجایش بود، اما نینا مطمئن بود که چیزی تغییر کرده است. هیکل گنده پاولیک مثل همیشه از شدت خنده تکان می‌خورد و کاناپه خالی گوشه اتاق منتظر نینا بود. نینا فکر کرد «این‌جا دل‌بازتر شده.»
و سر جای همیشگی خودش گوشه کاناپه نشست. خانه پاولیک بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. زن باریک و ظریفی گیتار می‌زد و آوازی در وصف جاده‌ای پرپیچ و خم که از میان جنگل می‌گذشت، می‌خواند. نینا از آواز خوشش آمد. وقتی آواز تمام شد، زن گیتارش را زمین گذاشت و به طرف میز رفت. پیراهن بافتنی آبی بلندی با جیب‌هایی بزرگ پوشیده بود. هیچ‌چیز اسرارآمیزی در او نبود. مردی که موهایش را به عقب شانه کرده بود و ریش خاکستری نامرتبی داشت به گیتار نگاه می‌کرد. نگاه نینا از آستین مخمل بلوزش، که به طرف گیتار دراز شده بود، تا شانه‌های خمیده و موهای چربش بالا آمد. ناگهان فهمید که ژولیده بودن او نوعی ادا و اطوار نیست بلکه به علت تنهایی و بی‌اعتنایی به سر و وضعش است. دید که زن‌هایی که دور مرد حلقه زده‌اند او را همان‌طور نگاه می‌کنند که شوهرش را نگاه می‌کردند. همه آن‌ها مثل خودش تنها و بی‌کس بودند. و هیچ‌چیز اسرارآمیزی در تنهایی‌شان نبود. نینا دید که او تنها کسی نیست که بیرون از حلقۀ بقیه نشسته است. در واقع فقط عدۀ کمی دور هم نشسته بودند و بقیه در گوشه‌ای تنها روی صندلی‌ای کهنه یا جعبۀ گنده‌ای یا لبۀ پنجره ساکت نشسته بودند و یا دوروبر خانه پرسه می‌زدند و گاهی که سر راه هم قرار می‌گرفتند، گپی با هم می‌زدند، ناشیانه اما باز هم به امید حرفی تازه. نینا هم در یکی از این صحبت‌ها وارد شد.
مردی که آن سر کاناپۀ نینا نشسته بود پرسید:
تو عاشق سبزیجاتی نه؟
نینا سرش را تکان داد.
– فکر کنم یه بار یکی داشت می‌گفت پختن سبزیجات رو خیلی دوست داری.
نینا باز هم سرش را تکان داد.
– می‌دونی من هم سبزیجات خیلی دوست دارم اما زنم از پختن‌شون متنفره.
مرد ادایی درآورد و نینا لبخند زد. کوتاه قد بود با موهای بهم‌ریختۀ قرمز و صورت رنگ‌پریده. یک تکه دستمال توالت روی یک قطره خون خشک شده روی گونه‌اش گذاشته بود.
نینا پرسید: تو هم مثل همه برنامه‌نویس کامپیوتری؟
مرد لبخندی زد و سرش را تکان داد.
– قبل از این‌که بیای آمریکا چی؟
– دبیر فیزیک بودم. اما اصلاً دلم برا اون کار تنگ نشده، راستش همیشه از شاگردام می‌ترسیدم.
نینا خندند. حرف زدن با مرد راحت بود. به چشم‌های خندانش نگاه کرد، انگشت‌هایش سفید بود و ناخن‌هایش کوتاه، موهای روی بند انگشت‌هایش قرمز بودند. سعی کرد تصور کند که اگر اتفاقی دست‌های مرد به سینه‌اش بخورند، چه احساسی خواهد داشت. قطره‌های عرق را از روی دماغش پاک کرد. مرد زن داشت و اصلاً هم جذاب نبود.
نینا پرسید: از چه سبزی‌ای بیش‌تر خوشت می‌آد؟
– رازیانه. بوی محشری داره. سطح ناصافش مثل سیب جنگلی می‌مونه. می‌دونم عجیبه اما همیشه من رو یاد چوب تازه اره‌شده می‌اندازه. تو رازیانه دوست داری؟
نینا سرش را تکان داد. از رازیانه خوشش می‌آمد. شکل غیرعادی جالبی داشت. رشته‌های رویش انگار به خودش وصل نبودند. اما او هیچ‌وقت رازیانه نخورده بود.
گفت: من بروکلی دوست دارم.
– آره! بروکلی! من تو رستوران‌های چینی خورده‌ام. محشره. چه‌طوری می‌پزیش؟
مرد با آن دستمال‌کاغذی چسبیده به گونه‌اش به نظر آن‌قدر قابل‌اعتماد می‌آمد که نینا اعتراف کرد.
– من تا حالا بروکلی نپختم. اصلاٌ هیچ سبزی‌ای نپختم.
نینا تمام شنبه صبح را مشغول خرید وسایل آشپزی بود. مرد توی مهمانی پیشنهاد کرده بود: بیا یه قرار بذاریم با هم آشپزی کنیم.
یه قرار برای آشپزی! نینا یادش نبود که آخرین بار کی تا آن اندازه هیجان زده شده بود. به مغازۀ مکی رفت و برای اولین بار قانون خرید از حراجی‌های نصف قیمت را شکست و دو تا قابلمۀ کوچک که خیلی‌خیلی گران بودند و یک سری ماهیتابۀ استیل براق و یک بخارپز و یک قاشق چوبی خیلی قشنگ که دسته‌اش تاب داشت خرید.
صندوق دار پرسید: می‌خواهین براتون-کادوشون کنم؟
توی راه یادش افتاد که چاقو نخریده است. حتماً کلی چاقو و تخته و آب‌کش و خدا می‌داند چه چیزهای دیگری لازم می‌شد. به خیابان‌ام برگشت و قانون خرید نکردن از مغازه‌های ارزان را شکست و یک‌سری چاقو و دو تا تخته یکی چوبی و دیگری پلاستیکی، یک آب‌کش و چاقویی که سرش خم بود و به درد خوردن گریپ فروت می‌خورد و یک پوست‌گیر و یک سری کاسه فلزی و دو تا پیش بند که روی‌شان عکس قارچ‌های خودرو بود، خرید. از سبزی‌فروشی هم کمی روغن زیتون، فلفل سیاه و یک شیشه سبزی خشک که روی-برچسبش چینی نوشته بود گرفت.
ساعت دو و نیم، نیم‌ساعت قبل از آن‌که مرد بیاید نینا همه‌چیز را آماده کرده بود. ماهیتابه‌ها و قابلمه‌ها با افتخار روی اجاق گذاشته شده بودند و کاسه‌ها و آب‌کش و تخته و چاقوها روی پیشخان آشپزخانه، ردیف کنار کتاب آشپزی ایتالیای طعم آفتاب چیده شده بودند. نینا نگاهی به آشپز خانه‌اش انداخت و سعی کرد هیجان بیش از اندازه‌اش را مخفی کند.
مرد سرموقع آمد. حتی کمی زود. پنج دقیقه مانده به سه. توی راه رو آپارتمان نینا ایستاد و کاپشن چرم گنده و کلاهش را که قطره‌های باران رویش برق می زدند، در آورد. بوی چرم خیس شده می‌داد. یک بطری شراب و نان باگت از توی کیسه کاغذی خیس شده‌ای درآورد و به نینا داد.
– توی فیلم‌ها وقتی مردی یه بطری شراب و نان باگت به زنی می‌ده خیلی شیک به نظر می‌آد، مگه نه؟
نینا سرش را تکان داد. از آن‌چه یادش مانده بود زشت‌تر بود. حافظه نینا کک و مک‌های قرمز روی صورتش را پاک و ابروها و مژه‌هایش را کمی پررنگ‌تر کرده بود و او را لاغرتر و چند سانتی بلندتر به خاطر سپرده بود. دیدن این مرد غریبه در خانه خودش که همه اسباب‌ها آن‌قدر آشنا بودند، عجیب بود. در راه روی باریک که همه چیز دقیقاً سر جای خود بو، مرد مثل یک وصله ناجور به نظر می‌رسید. نینا سریع او را به آشپزخانه برد.
«خوب امروز قراره بروکلی بپزیم، نه؟»
نینا سرش را تکان داد و ناگهان چیز وحشتناکی یادش افتاد. در یخچال را با ترس باز کرد. یادش رفته بود سبزیجات بخرد. به امید معجزه کشو یخچال را بیرون کشید. خالی و تمیز بود. خواهرش با یک دستمال مرطوب آن را پاک کرده بود. فقط یک تکه باریک پوست پیاز بین در کشو گیر کرده بود. نینا به طرف مرد برگشت. نمی‌توانست حرف بزند. همه چیز به نظرش بی‌فایده و احمقانه می‌آمد. وسایل آشپزی روی پیشخان و کشوی خالی سبزیجات و این مرد غریبه که معلوم نبود در آشپزخانه‌اش چه کار می‌کند. نینا پیشانیش را به لاستیک سرد در یخچال تکیه داد، احساس کرد تمام انرژی‌اش را از دست داده است.
مرد پرسید: می‌خوای برم یه چیزهایی بخرم؟
نینا سرش را تکان داد. همه چیز آن‌قدر پوچ و بی‌معنی بود که دیگر هیچ‌کاری به نظرش فایده نداشت.
یک بوته بروکلی بین قفسه سوم و پشت یخچال گیر کرده و همان‌طور آویزان مانده بود. سر گل‌هایش تقریباً به قفسه پایینی می‌خورد. اول مرد چشمش به آن افتاد و به نینا نشانش داد. بروکلی زرد نشده بود و کپک هم نزده بود، فقط کمی تیره و خشک شده بود. تا چند هفته دیگر تبدیل به بروکلی مومیایی شده، می‌شد. اما بویش هنوز بد نبود، یا شاید می‌شد گفت، هیچ بویی نمی‌داد.
مرد گفت: مطمئنم می‌شه پختش.
نینا روی گل‌های کوچک آن آب ریخت و محکم تکانش داد. قطره‌های آب سبز رنگ روی زمین چکید. ساقه‌هایش را برید و تکه‌های تازه‌تر گل‌ها را جدا کرد. با لذت به هر تکه‌ای که روی بقیه تکه‌ها می‌افتاد، نگاه می‌کرد. پوست ساقه‌ها را جدا کرد و آن‌ها را به شکل ستاره‌های یک اندازه‌ای برید. بعضی از کارها آن‌قدر هم که قبلاً تصورش را کرده بود جالب نبودند، اما بعضی کارها حتی از رویاهایش هم هیجان‌انگیزتر بودند. بروکلی‌ها را در قابلمه ریخت و گذاشت بپزند. بخار آب در نازک قابلمه را تکان می‌داد. مرد پیشنهاد کرد که نینا صندلی‌ای کنار اجاق بگذارد.
– برو بالا بو بکش. همیشه هوای گرم به طرف بالا می‌ره. حتماً درست زیر سقف بوی خیلی خوبی می‌آد.
نینا بالای صندلی ایستاد، موهایش به سقف می‌خورد. چشم‌هایش را بسته بود و صورتش را به طرف بالا برده بود. سوراخ‌های دماغش گشاد شده بودند. بوی گرم بروکلی بلند شده بود، رایحه خوش بروکلی صورتش را نوازش کرد و در تمام وجودش رخنه کرد.
نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar)
مترجم: دنا فرهنگ

درباره نویسنده:
لارا وپنیار سی و دو سال دارد و در سال 1994 از روسیه به نیویورک مهاجرت کرده است. او از سال 2002 داستان‌های کوتاه خود را در مجلات انگلیسی چاپ کرده است. در حال حاضر مشغول گذراندن دوره دکترا در ادبیات تطبیقی است. مجموعه داستان‌های کوتاه او با عنوان «یهودی‌ها-در خانه‌ام هستند» در دسامبر 2003 به چاپ رسیده است.
داستان زیر در شماره 5-01-2004 مجله نیویورکر چاپ شده است.

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها (Signs and Symbols)
یادداشتی بر داستان ایماها و اشاره ها اثر ناباکوف
«علامت‌ها و نشانه‌ها» یکی از کوتاه‌ترین داستان‌های ناباکوف است. در این داستان ناباکوف به جنبه‌ی فقیرتر و مستأصل‌تر زندگی مهاجران در آمریکا می‌پردازد که حالتی تکان‌دهنده و مشابه داستان‌های Isaac Bashevis Singer دارد. او نیز در داستان‌هایش به همین موضوع‌ها می‌پردازد. البته هر دو نویسنده تشابه‌های دیگری هم دارند، در وضعیت مهاجرتشان، دو زبانه بودنشان و زادگاه اروپای شرقی‌شان.
محور داستان، زوجی مهاجر و سالمند است که پسرشان به نوعی پارانویای وخیم و لاعلاج دچار شده است. در روز تولد پسر، پدر و مادر می‌خواهند برای دیدنش به بیمارستان بروند ولی کارمند بیمارستان از دیدار آن‌ها جلوگیری می کند زیرا پسرشان همین تازگی‌ها می‌خواسته خود را بکشد. آن‌ها که از یأس‌ و بی‌رحمی سرنوشت غصه‌دار هستند، به خانه بر می‌گردند. بالاخره شوهر تصمیم می‌گیرد که هر اتفاقی هم بیفتد، آن‌ها باید پسر را به خانه بیاورند تا باهم زندگی کنند. ولی باهم که درباره‌ی جزئیات موضوع صحبت می‌کنند، دوبار با صدای تلفن گفت‌وگویشان قطع می‌شود. هر دو بار معلوم می‌شود که شماره اشتباه است. داستان با سومین صدای زنگ تلفن تمام می‌شود.
ناباکوف در علاقه به انواع دیوانگی سابقه‌ی طولانی دارد و آن‌را در رمان‌هایی مثل «قطع امید» و «آتش بی‌رمق» به صورت خنده‌آور و مسخره آورده است. این داستان جزئیاتی درباره‌ی «دیوانگی ادواری»‌ پسر دارد، و سبکی را که پورخس 6 سال قبل از آن در "Funes, The Memorious" نوشته بود، به خاطر می‌آورد:
«ابرها در آسمانی ستاره‌‌نشان با اشاراتی آهسته، اطلاعاتی درباره‌ی او با جزئیاتی شگفت‌انگیز به یک‌دیگر ارسال می‌کنند. و غروب‌ها درختان درونی‌ترین افکار او را به طرز مبهمی با زبان اشاره و تکان خوردن‌هایشان، شرح می‌دهند.»
به تعبیری، این موضوع دوم داستان است که موازی با اولی پیش می‌رود. اولی، تلخی زندگی زوج مهاجر است. فقیراند، در کنف حمایت قوم و خویش زندگی می‌کنند، و دارند پیر می‌شوند. پشت سرشان، هزیمت‌های مهاجرت است: «مینسک، انقلاب، لایپزیک، برلین»‌ و اقوامی که جان خود را از دست داده‌اند:
«عمه رزا، این خانم مسن غرغرو و تکیده با چشمانی بی‌قرار در دنیایی از دلواپسی‌های اخبار بد، ورشکستگی‌ها،‌ تصادف قطارها، رشدهای سرطانی، زندگی کرده بود تا این که آلمانی‌ها او و تمام کسانی که برایشان نگران بود به سوی مرگ کشاندند.»
ولی این دو موضوع جداگانه، دو لینک دارند. اولی واضح‌تر است: داشتن پسر دیوانه‌ی‌ غیرقابل علاج که باید به مصیبت‌‌های دیگر اضافه شود. دومی ارتباطی است که با پایان تلویحی داستان ارائه می‌شود. ناباکوف به عنوان سنت‌گرایی تندرو، دو استراتژی امتحان‌شده‌ی به وضوح متناقض را، برای اتمام قصه‌ای با پایان باز با یک چرخش دراماتیک به کار می‌برد.
داستان با دو تلفن اشتباهی و بهبود حال پیرمرد، هم‌چنان که مرباهای انتخابی کادو تولد پسرش را وارسی می‌کند، تمام می‌شود:
«با لب‌های شل و بی‌قواره‌ی مرطوبش برچسب‌های خوش خط را هجی می‌کرد: زردآلو، انگور، به، آلوی جنگلی، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.»
اطلاعات بیش‌تری به‌ما نمی‌دهد، ولی خلاصی از این اشاره‌ی ضمنی غیر ممکن است که تلفن از بیمارستان است با خبری که پسر تلاش دیگری برای خودکشی کرده و این بار موفق شده است. چون اگر این شماره هم عوضی باشد، هیچ ارتباطی بین این تماس‌های تلفنی و بقیه‌ی داستان نیست.
نمی‌شود این موضوع را ثابت کرد، امّا کاملاً واضح است که ناباکوف خواننده را ترغیب می‌کند که توضیحات جاافتاده را خودش ارائه دهد. بنابراین ضربه‌ی دیگری در انتظار پیرمرد و زنش است و دومین لینک بین دو موضوع، ساخته‌ی ذهن خواننده است.
چنان‌که شان او فائولین (Sean o’Faolin) استدلال می‌کند، این صفت ِبارزه‌ی داستان کوتاه مدرن واقعی است – با مختصر کردن داستان، می‌گذارد خواننده خودش از چیزی که غیر مستقیم گفته یا پنهان شده است، سر در آورد:
«گفتن چیزی به روش غیر مستقیم یا تلویحی یکی از مهم‌ترین دستاوردهای آداب مختصرنویسی داستان کوتاه مدرن است. به این معنی که با پنهان کردن چیزی، به ما امکان می‌دهد که آن را حدس بزنیم یا بفهمیم.»
نویسنده: روی جانسون
برگردان: مهرشید متولی

ایما و اشاره‌ها

1
چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه‌ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته‌ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در می‌یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره‌ی محرمات بود) هدیه‌ی کوچک مطبوع و بی‌خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده‌جور مربای میوه در ده شیشه‌ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال‌ها از ازدواجشان می‌گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن‌ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی‌اش نمی‌رسید. لباس‌های کم بهای سیاه می‌پوشید، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش (مانند خانم سل«1»، همسایه‌ی دیوار به دیوارشان، که صورتش تماماً پوشیده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته‌ای از گل‌های کنار جوی بود) سیمای سپید و بی‌آرایشی را در برابر نور عیب‌جوی روزهای بهاری به نمایش می‌گذاشت. شوهرش که در موطن‌شان کسب‌وکار پررونقی داشت اکنون کاملاً متکی به برادر خویش، ایزاک«2»، یک امریکایی واقعی با قریب چهل سال سابقه‌ی اقامت، بود. به ندرت او را می‌دیدند و پیش خودشان او را «شازده» می‌نامیدند.
آن روز جمعه همه چیز به هم ریخت. قطار زیرزمینی جریان حیاتش را میان دو ایستگاه از دست داد و یک‌ربع ساعت صدایی جز ضربان منظم قلب آدم‌ها و خش‌خش روزنامه‌ها برنمی‌آمد. پس از پیاده شدن از قطار، مدتی طولانی در انتظار اتوبوسی که می‌بایست سوار شوند ماندند. وقتی هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبیرستانی‌های وراج بود. هنگامی که از شیب جاده‌ی تیره‌رنگی که به آسایشگاه می‌رسید بالا می‌رفتند باران شدیدی می‌بارید. در آسایشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض این‌که پسرشان به رسم معمولش لخ‌لخ کنان وارد اتاق شود (یا با صورت نحیف پوشیده از جوش‌های غرور جوانی و بداصلاح شده و کج‌خلق و پریشان) پرستاری که می‌شناختند و دل‌خوشی از او نداشتند آمد و با خوش‌رویی توضیح داد که پسر باز هم قصد خودکشی داشته است. گفت که حالش خوب است، ولی ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن‌جا کم بود و همه چیز خیلی راحت جابه‌جا یا گم می‌شد. تصمیم گرفتند که هدیه را در اتاق دفتر آسایشگاه نگذارند و دفعه‌ی بعد آن را با خود بیاورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوی او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ‌دار مواقعی که دل‌گرفته بود سینه‌اش را صاف می‌کرد. وقتی به زیر سایبان ایستگاه در سمت دیگر خیابان رسیدند مرد چترش را بست. کمی آن طرف‌تر پای درختی که زیر باران تاب می‌خورد و قطره‌های باران از آن فرو می‌چکید، پرنده‌ی کوچک نیمه‌جان نوپروازی درمانده در چاله‌ای کز کرده بود.
در طول مسیر طولانی اتوبوس تا ایستگاه قطار زیرزمینی، زن با شوهرش کلمه‌ای ردوبدل نکرد و هربار که به دست‌های چروکیده‌ی مرد (رگ‌های برآمده و لکه‌های قهوه‌ای روی پوست) که روی دسته‌ی چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود می‌نگریست نیش اشک را در چشمانش حس می‌کرد. نگاهش را متوجه اطراف می‌کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهده‌ی دختری سیاه‌موی در میان مسافران، که ناخن پاهایش قرمز و چرک بود و سر بر شانه‌ی زنی مسن‌تر می‌گریست، کمی یکه خورد، احساسی آمیخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبیه که بود؟ شبیه ربکا بریسوونا«3» که دخترش سال‌ها پیش در مینسک«4» با یکی از افراد خانواده‌ی سلویچیک«5» ازدواج کرده بود.
آخرین باری که به چنین کاری دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاری از ابداع بود و اگر یکی از بیماران حسود که تصور کرده بود او می‌خواهد پرواز یاد بگیرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق می‌شد. کاری که در واقع می‌خواست انجام بدهد گشودن سوراخی در دنیایش و گریز از آن بود.
نظام هذیان‌های او موضوع مقاله‌ی مفصلی در یک ماهنامه‌ی علمی شده بود، اما زن و شوهرش مدت‌ها پیش آن‌را برای خود حل کرده بودند. هرمن برینک«6» آن‌را «جنون به خود بستن» نامیده بود. در این‌گونه موارد نادر بیمار تصور می‌کند که هرچه در اطرافش می‌گذرد اشاره‌ای نهانی به شخصیت و هستی او دارد. آدم‌های واقعی جایی در این توطئه ندارند ــ زیرا بیمار خود را به مراتب باهوش‌تر از دیگران می‌داند. هرجا که می‌رود جهان پدیده‌ای در پی اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتی آهسته اطلاعاتی را که شرح جزئیات آن باورنکردنی است درباره‌ی او با یک‌دیگر ردوبردل می‌کنند. شب هنگام درختان تیره با الفبای اشاره‌ای درباره‌ی افکار درونی او به مباحثه می‌پردازند. سنگ‌ریزه‌ها و لکه‌ها و ذرات آفتاب طرح‌هایی را می‌سازند که به طرزی هول‌ناک نمایش پیام‌هایی است که او می‌بایست حایل آن‌ها باشد. هر چیز نوشته‌ای است پر رمز و راز و او موضوع اصلی آن. بعضی جاسوسان نظارگانی بی‌طرف هستند. مانند سطوح آیینه‌ای و تالاب‌های آرام؛ بقیه نظیر کت‌های درون ویترین مغازه‌ها شاهدانی مغرض هستند و فطرتاً کیفر دهنده. دیگرانی هم (مثل آب‌های روان و طوفان‌ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحریف شده‌ای درباره‌ی او دارند و به طرز عجیب و غریبی اعمال او را سو تعبیر می‌کنند. همیشه باید حالت تدافعی داشته باشد و هرلحظه و لمحه‌ای از زندگی را صرف رمزگشایی تموج اشیا کند. هر بازدمی هم ثبت و ضبط می‌شود. ای کاش فقط محیط بلاواسطه متوجه او بود ــ اما افسوس که چنین نیست. در دوردست‌ها سیل رسوایی‌های لجام گسیخته هر دم روان‌تر و رساتر می‌شود. شج گویچه‌های خونش یک میلیون بار بزرگتر شده، بر روی دشت‌های گسترده به سرعت می‌غلتد، و تازه در دور دست کوه‌های عظیمی که استحکام و بلندی هول‌ناکی دارند حقیقت نهایی هستی او را در قالب سنگ‌های خارا و صنوبرهای نالان خلاصه می‌کنند .

2
از فضای پرسروصدا و هوای آلوده‌ی ایستگاه که بیرون آمدند ته مانده‌ی روز با نور چراغ‌های خیابان در آمیخته بود. زن می‌خواست برای شام ماهی بخرد، به همین سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومین پاگرد پله‌ها رسیده بود که یادش افتاد دسته کلیدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روی پله‌های نشست و حدود ده دقیقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسیار از پله‌ها بالا می‌آمد، لبخند بی‌رمقی برلب داشت، سرش را به نشانه‌ی پوزش از نادانی‌اش تکان می‌داد. وارد آپارتمان دو اتاقه‌ی خود شدند و مرد بی‌درنگ به سوی آینه رفت. با شست‌هایش گوشه‌های لبش را عقب کشید، چهره‌اش حالت صورتک مانندی ترسناک یافت، و دندان مصنوعی نویی را که خیلی ناراحتش می‌کرد از دهانش بیرون آورد و عاج‌های دراز بزاق دهانش را که او به دندان‌ها متصل می‌ساخت قطع کرد. وقتی زن میز را می‌چید مرد روزنامه‌ی روسی می‌خواند. در حال مطالعه‌ی روزنامه خوراکی‌های نرمی را که احتیاج به جویدن نداشت به دهان می‌گذاشت. زن که حالت‌های روحی مرد را می‌شناخت خاموش بود.
وقتی مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشیمن ماند، با یک‌دست ورق مستعملش و آلبوم‌های قدیمی‌اش. آن سوی حیاط باریک، که باران در تاریکی جرجر روی چند پیت حلبی خاکستری له‌ولورده می‌نواخت، پنجره‌ها با نور ملایمی روشن بود و در قاب یکی از آن‌ها مردی با شلوار سیاه که دست‌هایش را زیر سر گذاشته بود و طاقباز روی تخت‌خواب نامرتبی دراز کشیده بود پیدا بود. زن کرکره را پایین کشید و سرگرم وارسی عکس‌ها شد. در طفولیت متعجب‌تر از بیشتر اطفال می‌نمود. عکس مستخدمه‌ی آلمانی‌شان در لایپزیگ با نامزدش که صورت فربه‌ای داشت از لای آلبوم افتاد. مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ، عکس نامیزان و بسیار تاری از نمای جلو خانه. چهارساله، در یک پارک ــ افسرده و خجول، با ابروان درهم کشیده، نگاه از سنجاب مشتاقی برمی‌گیرد، همان‌گونه که از هر غریبه‌ی دیگری. عمه رزا«7» ــخانم مسن هوچی چهارشانه‌ای با چشمانی وحشی که در دنیای هراس‌ناکی از اخبار تلخ ورشکستگی و حادثه‌ی قطار و مرض سرطان زندگی می‌کرد تا این‌که آلمانی‌ها او را با همه‌ی آن‌هایی که برای‌شان نگران بود کشتند. شش سالگی ــآن وقتی که پرنده‌های جالبی را که مثل انسان دست و ‌پا داشتند نقاشی می‌کرد و مانند آدم بزرگ‌ها از بی‌خوابی رنج می‌برد. پسرعمویش ــکه حالا شطرنج‌باز معروفی است باز هم او، در هشت سالگی دیگر تقریباً پی بردن به افکار و روحیاتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ دیواری راهرو، ترسنده از عکس خاصی در کتابی که فقط منظره‌ای روستایی را با صخره‌های روی تپه و چرخ‌گاری کهنه‌ای آویزان از درختی بی‌برگ نشان می داد. ده ساله ــسالی که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقیرکننده، بچه‌های زشت و شرور و وحشی که او با آن‌ها در مدرسه‌ی ویژه به سر می‌برد، و بعد در دوران نقاهت طولانی پس از یک سینه‌پهلو، زمانی فرا رسید که هراس‌های خفیفش که پدر و مادرش با سرسختی آن‌ها را خصوصیات عجیب بچه‌ای به غایت استثنایی به حساب می‌آوردند شدیدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتی که تارهایش منطقاً بر روی یک‌دیگر تاثیر می‌گذاشت تبدیل می‌شد و او را به کلی از محدوده‌ی ذهن آدم‌های معمولی دور می‌کرد.
زن این و خیلی چیزهای دیگر را پذیرفته بود ــزیرا زندگی در نهایت به معنای پذیرفتن از کف رفتن خوشی‌ها یکی پس از دیگری بود، در مورد او حتی خوشی نبودــ صِرف امکان بهبود. زن به موج‌های بی‌انتهای درد که او و شوهرش به دلایل مختلف ناگزیر از تحمل آن بودند فکر می‌کرد؛ و به دیوهای نامرئی که پسرش را به طرزی تصورناپذیر آزار می‌دادند؛ و به لطافت نامحدود دنیا؛ به سرنوشت این لطافت که یا له می‌شد یا هدر می‌رفت، یا تبدیل به جنون می‌شد. به اطفال از یاد رفته‌ای که در کنج‌های رفت‌وروب نشده‌ی دنیا زیر لب با خود زمزمه می‌کنند؛ به علف‌های هرز زیبایی که از چشم زارع پنهان نمی‌مانند و به هنگام نزدیک شدن هیولای تاریکی درمانده ناگزیر از نظاره‌ی راست شدن سایه‌ی خمیده‌ی بوزینه مانند او که از روی گل‌های له شده می‌گذرد هستند.

3
پاسی از نیمه‌شب گذشته در اتاق نشیمن صدای ناله‌ی شوهرش را شنید و طولی نکشید که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روی لباس خوابش، بالاپوش کهنه‌ای با یقه‌ی پوست قره‌کل که آن را خیلی بیش‌تر از روبدوشامبر قشنگ آبی رنگش دوست داشت پوشیده بود.
داد زد: «خوابم نمی‌برد.»
زن جواب داد: «چرا؟ چرا خوابت نمی‌برد؟ تو که خیلی خسته بودی.»
گفت: «خوابم نمی‌برد، چون دارم می‌میرم.» و روی راحتی دراز کشید.
«دلت درد می‌کند؟ می‌خواهی دکتر سولوو«8» را خبر کنم؟»
ناله کرد: «دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. باید زود از آن‌جا بیاوریمش بیرون، وگرنه مسئول هستیم.» تکرار کرد: «مسئول.» و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم‌چنان که هر دو پایش روی زمین بود، با مشت گره کرده بر پیشانی‌اش می‌کوفت.
زن آهسته گفت: «خیلی خوب، فردا صبح می‌آوریمش خانه.»
شوهرش گفت: «دلم چای می‌خواهد.» و به دست‌شویی رفت.
زن به سختی خم شد، چند تا ورق بازی و یکی دو تا عکس را که از روی راحتی به زمین افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پیک، آس پیک، السا«9» و نامزد گنده‌اش.
مرد سردماغ برگشت، با صدای بلندی گفت: «فهمیدم چه‌کار کنیم. اتاق خواب را به او می‌دهیم. هرکدام نیمی از شب را پیش او می‌مانیم و نیمی دیگر را روی این راحتی می‌خوابیم. به نوبت. از دکتر می‌خواهیم دست کم هفته‌ای دوبار به دیدنش بیاید. شازده هرچه می‌خواهد بگوید. البته حرفی هم ندارد، چون این‌طوری ارزان‌تر تمام می‌شود.»
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن‌ها در آن ساعت شب عجیب بود. دمپایی مرد از پای چپش بیرون آمده بود و او ایستاده وسط اتاق، مثل بچه‌ها، بی‌دندان، به زنش خیره شده بود و در پی دمپای پاشنه و پنجه‌ی پایش را روی زمین می‌کشید. چون زن بهتر انگلیسی حرف می‌زد. تلفن‌ها را او جواب می‌داد. دختری با صدای زیر ضعیفی گفت: «می‌شود با چارلی صحبت کنم؟»
«چه شماره‌ای گرفته‌اید؟ نه. شماره درست نیست.»
با ملایمت گوشی را گذاشت. دستش به سوی قلب فرسوده‌ی خسته‌اش رفت.
گفت: «ترساندم.»
مرد لبخند سریعی زد و بی‌درنگ هیجان‌زده حرفش را از سر گرفت. به محض این‌که صبح بشود، او را می‌آورند. کاردها را می‌بایست در یک کشوی قفل‌دار گذاشت. پسر حتی در بدترین حالت‌ها کسی را تهدید نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صدای جوان بی‌حالت نگران سراغ چارلی را گرفت.
«شماره را عوضی گرفته‌اید. بهتان می‌گویم اشتباهتان چیست: حرف o را به جای صفر می‌گیرید.»
بر سر بساط جشن چای نامنتظر نیمه‌شب خود نشستند. هدیه‌ی تولد روی میز بود. مرد چای را هورت می‌کشید، صورتش گل ‌انداخته بود، گه‌گاه لیوانش را می‌گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روی ماه گرفتگی بزرگ سرش برجسته‌تر شده بود، با این‌که صبح اصلاح کرده بود، ته ریش نقره‌فامی روی چانه‌اش برق می‌زد. تا زن یک لیوان چای دیگر برایش بریزد، او عینکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسی مجدد شیشه‌های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب‌های مرطوب و بدقواره‌اش برچسب‌های خوانای روی شیشه‌ها را با صدای بلند هجی‌کنان می خواند: زرد‌آلو، انگور، آلوسیاه، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.
—————————————
پانویس‌ها:
1.Sol
2.Issac
3.Rebacca Borisovna
4.Soloveichik
5.Minsk
6.Herman Brink
7.Rosa
8.Solov
9.Elsa

ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabokov)
مترجم: مریم خوزان

از مجموعه‌ی داستان کوتاه: «از این زمان از آن مکان»
درباره نویسنده:
ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabokov) در سال 1899 در سنت پترزبورگ روسیه به دنیا آمد. در کودکی سه زبان روسی و فرانسه و انگلیسی را آموخت. در سال 1919 به انگلستان رفت و در سال 1922 از کالج ترینیتی کمبریج در رشته زبان‌های رومی و اسلاوی فارغ‌التحصیل شد. تقریباً در همین دوره به انتشار اشعار و داستان‌ها و مقاله‌هایش به زبان روسی با نام مستعار «و.سیرین (V.sirin) » پرداخت. در پی حمله‌ی هیتلر به اروپای غربی در سال 1940 به ایالات متحده امریکا مهاجرت کرد و در سال 1945 تبعه‌ی آن کشور شد. او در کالج‌ها و دانشگاه‌های امریکایی به تدریس اشتغال داشت و آثارش را در مجله‌های امریکایی منتشر می‌کرد. در سال 1955 پس از انتشار رمان لولیتاLolita  به شهرت رسید. در سال 1959 از پیشه‌ی تدریس دست کشید تا همه‌ی وقت خود را صرف نوشتن کند. به‌همین دلیل به‌همراه خانواده‌اش در سویس اقامت گزید. ولادیمیر ناباکف در سال 1977 درگذشت.
برخی از آثار ناباکوف به زبان انگلیسی عبارتند از:
(1941)the real life Sebastian knight که اولین رمان او به زبان انگلیسی است؛ (1951) Conclusive Evidence که یادآور کودکیش در روسیه است؛ (1957)Pnin هجوی درباره‌ی یک پروفسور مهاجر روسی در امریکا؛ (1958 Nabokov’s Dozen(مجموعه‌ی سیزده داستان کوتاه، (1962) Pale Fire( هجوی درباره‌ی زندگی دانشگاهی؛ و…
ناباکف همچنین رمان اوژن اونه‌گین پوشکین را در سال 1963 به انگلیسی ترجمه کرد که خودش آن‌را «کار بزرگ زندگیم» خواند و با هم‌کاری پسرش بسیاری از داستان‌ها و رمان‌های اولیه روسی خود را به انگلیسی ترجمه کرد.
دانش زبانی و مطالعه گسترده‌ی ناباکف درباره‌ی ادبیات جهان زمینه‌ساز سبک ادبی او بود. معمولاً مضامین روان نژندی و پارانوئیدی در تاروپود آثار او وجود دارد. نوآوری‌های آگاهانه در زبان، مشخصه سبک او محسوب می‌شود.
در داستان «ایما و اشاره‌ها» جهان از دید شخصیتی روان‌نژند نظامی از نشانه‌هاست که او تفسیر می‌کند و «خلاف عادت (Paradox) »این است که خواننده هم در این تفسیر درگیر می‌شود.

نزدیکی‌های ساعت ده یک شب تاریک ماه سپتامبر، اَندره‌ی، تنها پسر شش ساله‌ی دکتر کریلُف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری چشم از دنیا فروبست. همین‌که همسر دکتر جلو تخت کودک مرده‌اش به زانو افتاد و اولین نشانه‌های از خود بی‌خود شدن در او دیده شد؛ زنگ سرسرا به شدت به صدا درآمد.
صبح روزی که بیماری دیفتری سر از خانه درآورد همه‌ی پیشخدمت‌ها را به خانه‌های‌شان روانه کردند. بنابرین کریلُف خودش با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه‌ی دکمه نینداخته، بی‌آن‌که دست و صورت مرطوبش را که از اسید فِنیک می‌سوخت پاک کند، در را گشود. سرسرا آن‌قدر تاریک بود که شخصی که پا به خانه گذاشت تنها قدِ متوسط، شال‌گردن ِ سفید و چهره‌ی درشت و بسیار رنگ‌پریده‌اش قابل تشخیص بود. رنگ چهره‌اش به اندازه‌ای پریده بود که گویی حضور او سرسرا را روشن کرده‌ بود… .
مرد بی‌مقدمه گفت: «دکتر تشریف دارن؟»
کریلُف جواب داد: «من دکترم، چه کار دارین؟»
مرد، که بی‌اندازه خوشحال شده بود، گفت: «دکتر شمایین؟ خیلی خوشوقتم!» و دست پیش برد دست دکتر را در تاریکی پیدا کرد، آن‌را در دست گرفت و محکم فشرد. «خیلی… خیلی خوشوقتم! ما به هم معرفی شده بودیم… من آبوگین هستم… همین تابستون تو خونه‌ی گنوچِف افتخار آشنایی با شما رو پیدا کردم. خیلی خوشحال شدم که تو خانه بودین… شما رو به خدا نگین فوری همراه تون نمی‌آم. زنم یه سر و یه کله افتاده… من کالسکه با خودم آورده‌م…»
از صدا و حرکات او می‌شد دریافت که بی‌اندازه دلواپس است. درست حال آدم‌هایی را داشت که سگ هار به آن‌ها حمله کرده یا خانه‌شان آتش گرفته باشد، جلو نفس‌های تندش را نمی‌توانست بگیرد. با صدایی لرزان و عجولانه حرف می‌زد. لحن صدایش صمیمیت بچه‌هایی را داشت که ترسیده باشند. مثل همه‌ی کسانی که وحشت کرده‌اند و گیج و منگ شده‌اند، با عبارت‌های کوتاه و بریده‌بریده حرف می‌زد و کلمه‌های زائد و نابجای زیادی به زبان می‌آورد.
ادامه داد: «می‌ترسیدم تو خانه نباشین، وقتی اومدم این‌جا، خیلی جوش می‌زدم… به خاطر خدا، لباس بپوشین و راه بیفتین بریم… اتفاقی که افتاد این بود که پاپچینسکی به سراغم اومد، الکساندرسیه‌مینوویچو می‌گم، شما می‌شناسیدش… گرم اختلاط شدیم… بعد نشستیم چای بخوریم. ناگهان زنم دادش بلند شد، دست‌هاشو به قلبش گذاشت و روی صندلیش پس افتاد. بلندش کردیم رو تخت خوابوندیمش و… مثل مرده دراز کشیده… می‌ترسم سکته کرده باشه… بفرمایین بریم… پدرش هم از سکته‌ی قلبی عمرشو به شما داد.»
کریلُف بی‌آن‌که حرفی بزند گوش می‌داد، گویی زبان روسی نمی‌دانست.
وقتی آبوگین دوباره موضوع پاپچینسکی و پدرزنش را پیش کشید و بار دیگر دست پیش برد، در تاریکی، دست دکتر را بگیرد، دکتر سر تکان داد و در حالی که با بی‌میلی کلمه‌ها را می‌کشید، گفت:
«عذر می‌خوام، نمی‌توانم بیام… آخه، پنج دقیقه‌ی پیش پسرم… پسرم مرد.»
آبوگین یک قدم به عقب برداشت و به نجوا گفت:«راست می‌گین؟ خدای من، چه موقع دردناکی این‌جا اومده‌م! امروز روز خیلی شومی بوده… خیلی شوم! چه تصادفی… نکنه خواست پروردگار بوده!»
آبوگین دسته‌ی در را گرفت و سر به زیر انداخت. ظاهراً دچار تردید شده بود، نه می‌توانست برود، نه رویش می‌شد دوباره از دکتر درخواست کند.
آستین کریلُف را گرفت و گفت:«گوش کنین، من واقعاً موقعیت شما رو درک می‌کنم. خدا شاهده خجالت می‌کشم تو همچین لحظه‌ای اسباب زحمت شما بشم؛ اما آخه چاره‌ای ندارم. خودتون فکر کنین، من به چه کسی می‌تونم رو بیارم؟ این‌جا بجز شما دکتری پیدا نمی‌شه. به خاطر خدا بیایین. من برای خودم نمی‌گم. خودم که بیمار نیستم.»
سکوت حکم‌فرما شد. کریلُف پشت به آبوگین کرد، مدت کوتاهی ایستاد و کم‌کم از سرسرا بیرون رفت و پا به اتاق پذیرایی گذاشت. برای توجیه تردیدها و حرکات بی‌اراده‌اش آباژورِ چراغِ خاموشِ اتاقِ پذیرایی را به دقت تنظیم کرد و کتاب قطور روی میز را گشود و نکته‌ای را در آن دید. در چنین لحظه‌ای نه هدفی داشت، نه آرزویی و نه به چیزی می‌اندیشید و احتمالاً فراموش کرده بود که در سرسرای خانه‌اش غریبه‌ای ایستاده است.
تاریکی و آرامش ِ اتاق ِ پذیرایی ظاهراً به پریشانی‌اش دامن می‌زد. از اتاق پذیرایی که می‌خواست وارد اتاق کارش بشود پای خود را بیش از حد معمول بلند کرد و با دست به دنبال چارچوب در گشت. سپس مثل آن‌که تصادفاً به خانه‌ی عجیبی پا گذاشته یا برای اولین بار مست کرده باشد، نوعی سردرگمی در سرتا پایش احساس شد و گیج و منگ خود را تسلیم احساس تازه کرد. خطِ پهنِ نوری روی قفسه‌های کتاب‌ها، در یک سوی اتاق، افتاده بود؛ این نور همراه با بوی سنگین و خفقان‌آور اسید فِنیک و اِتِر از در نیمه بازِ اتاق خواب می‌آمد… دکتر در یک صندلی پشت میز فرو رفت، مدتی خواب‌آلود به کتاب‌های براق چشم دوخت، سپس از جا برخاست و پا به اتاق خواب گذاشت.
این‌جا، در اتاق خواب، آرامش مرگ حاکم بود. همه چیز از سر تا انتها خبر از طوفانی می‌دادند که دیگر فروکش کرده بود، از خستگی و دردی می‌گفتند که آرامش پیدا کرده بود. شمعی که روی چارپایه‌ای میان تعدادی شیشه‌ی باریک، جعبه، شیشه‌ی دهان‌گشاد قرار داشت و چراغِ بزرگِ روی قفسه، اتاق را به‌خوبی روشن کرده بود. پسر روی تختخواب کنار پنجره با چشمان باز دراز کشیده بود، در چهره‌اش حیرت خوانده می‌شد. تکان نمی‌خورد اما گویی چشم‌های گشوده‌اش هر لحظه سیاه‌تر می‌شد و در کاسه‌ی سرش فرومی‌رفت. مادر که دست‌های خود را روی او گذاشته و چهره‌اش را در چین‌های ملافه‌ها پنهان کرده بود جلو تخت زانو زده بود. او مثل پسر تکان نمی‌خورد اما در پیچ و تاب بدن و دست‌هایش چه اندازه جنبش احساس می‌شد! با همه‌ی وجود، با حرارتی مشتاقانه، به تخت چسبیده بود، گویی می‌ترسید حالت آرام و راحتی را که سرانجام برای تن خسته‌اش پیدا کرده بود برهم بزند. پتوها، لباس‌ها، لگن‌ها، پشنگه‌های آب، مسواک‌ها و قاشق‌ها که همه‌جا پَر و پخش بود، شیشه‌ی سفید آب‌آهک، هوای خفقان آور و خلاصه همه چیز مرده بود و به عبارت دیگر آرامش پیدا کرده‌ بود.
دکتر کنار زنش درنگ کرد، دست در جیب شلوار فرو برد، سرش را به یک سو خم کرد و به پسرش خیره شد. در چهره‌اش بی‌تفاوتی خوانده می‌شد؛ فقط قطره‌هایی که روی ریش او می‌درخشید گواهی می‌داد که مدت کوتاهی پیش اشک ریخته است.
وحشت زننده‌ای که هنگام صحبت از مرگ در ذهن ما نقش می‌بندد در اتاق خواب جایی نداشت. در سکوت غالب، در حالت مادر، در بی‌تفاوتی چهره‌ی پدر چیزی نظرگیر وجود داشت که قلب را متأثر می‌کرد، زیبایی لطیف و پا در گریز غم انسانی وجود داشت که آدم به آسانی نمی‌تواند آن را دریابد و شرح دهد و ظاهراً تنها موسیقی قادر به بیان آن است. در آن آرامش عبوس، زیبایی نیز احساس می‌شد. کریلُف و همسرش ساکت بودند و اشک نمی‌ریختند. گویی موقعیت شاعرانه‌ی خود را اعتراف می‌کردند. هم‌چنان‌که فصل جوانی‌ آن‌ها سپری شده بود حالا نیز با این پسر حق بچه داشتن از آن‌ها گرفته شده بود، افسوس، برای همیشه و تا ابد. دکتر چهل وچهار سال داشت، دیگر موهایش سفید شده و ظاهر پیرمردها را پیدا کرده‌ بود. همسر بیمار و رنجورش سی و پنج ساله بود. اَندره‌ی نه‌تنها پسر یکی یک‌دانه‌ی آن‌ها بلکه آخرین پسر آن‌ها بود.
خُلق و خوی دکتر، به خلاف همسرش، به خلق و خوی کسانی می‌مانست که وقتی دچار عذاب روح می‌شوند ضرورت حرکت را احساس می‌کنند. پس از آن‌که پنج دقیقه‌ای بالای سر همسرش ایستاد، پای راستش را بیش از حد معمول بلند کرد، از اتاق بیرون رفت و پا به اتاق کوچکی گذاشت که کاناپه‌ی پهن و بزرگی نیمی از آن را اشغال کرده بود. از آن‌جا وارد آشپزخانه شد. دور و کنارِ اجاق و تختِ آشپز سر و گوشی آب داد، جلوِ دَرِ کوتاهی سر خم کرد و پا به سرسرا گذاشت.
در این‌جا دوباره چشمش به شال‌گردن سفید و چهره‌ی پریده‌رنگ افتاد.
آبوگین آهی کشید، دستگیره‌ی در را گرفت و گفت:«خوب دیگه، خواهش می‌کنم بفرمایین بریم.»
دکتر لرزید، نگاهی به او انداخت و همه چیز به یادش آمد.
در حالی که دوباره جان گرفته بود، گفت:«گوش کنین، به تون که گفتم نمی‌تونم بیام. مگه سرتون نمی‌شه!»
آبوگین دست به شال‌گردنش گذاشت و با لحنی ملتمسانه گفت: «دکتر، من هم از گوشت و استخوون ساخته شده‌م، وضع شما رو خوب درک می‌کنم. در غم شما شریکم. اما آخه، من به خاطر خودم نیست که می‌گم. زنم داره می‌میره. اگه آخ و ناله‌شو شنیده بودین، اگه چهره‌شو دیده بودین، اون وقت متوجه می‌شدین که چرا اصرار می‌کنم! پروردگارا، خیال می‌کردم رفته‌ین لباس بپوشین. وقت داره می‌گذره، دکتر! تمنا می‌کنم بفرمایین بریم.»
کریلُف پس از لحظه‌ای گفت:«نمی‌تونم بیام.» و پا به اتاق پذیرایی گذاشت.
آبوگین به دنبالش رفت و آستین اورا گرفت.
«شما غصه دارین. درک می‌کنم. آخه، من که نمی‌خوام درد دندون معالجه کنین یا گواهی پزشکی بدین… می‌خوام جون یه انسانو نجات بدین.» مثل گداها التماس می‌کرد، «جون آدم از غم وغصه بالاتره. به نام انسانیت خواهش می‌کنم جرأت داشته باشین، شهامت داشته باشین.»
کریلُف با اوقات‌تلخی گفت:«انسانیت از یه سر نباید باشه. به نام همون انسانیت از شما خواهش می کنم کاری به کار من نداشته باشین. پروردگارا، چه حرف‌ها می‌شنوم! من روی پای خود بند نیستم اون‌وقت شما منو به نام انسانیت می‌ترسونین. من حالا به هیچ دردی نمی‌خورم. هیچ کاری از دستم ساخته نیست. می‌فرمایین زن‌مو پیش کی بذارم؟ خیر، خیر…»
کریلُف دست‌های گشوده‌اش را از چنگ او بیرون آورد و خود را کنار کشید.
آشفته‌خاطر ادامه‌داد:«از… از من خواهش نکنین، متأسفم… طبقِ جلد سیزدهمِ قانون مدنی، من باید همراه شما بیام و شما حق دارین منو کشون‌کشون ببرین… خوب ببرین، اما… من حال درستی ندارم… حتی نا ندارم حرف بزنم. منو ببخشین.»
آبوگین دوباره آستین دکتر را گرفت و گفت:«بی انصافی‌یه که با این لحن با من صحبت می‌کنین، دکتر. روی جلد سیزدهم سنگ بذارین! من چه حقی دارم که با خشونت با شما رفتار کنم؟ دل‌تون می‌خواد بیایین؛ دِل‌تون نمی‌خواد نیایین، دست پروردگار به همراه‌تون؛ چیزی که هست من با عواطف شما کار دارم نه با اراده‌ی شما. یه زن جوون داره می‌میره! شما می‌گین همین الان پسرتون مرده. بنابرین، چه کسی بهتر از شما نگرانی منو درک می‌کنه؟»
صدای آبوگین از دلواپسی می‌لرزید. لرزش بدن و لحن صدا خیلی بیش از حرف‌هایش متقاعد کننده بود. در رفتار آبوگین صمیمیتی دیده می‌شد، اما هر عبارتی که از دهانش بیرون می‌آمد ساختگی و بی‌روح بود و آب و تابی نابجا داشت و گویی توهینی به فضای خانه‌ی دکتر و زنی بود که داشت می‌مرد. او خودش این موضوع را احساس کرد و از ترس این‌که مبادا حرف‌هایش بد تعبیر شود سعی کرد صدایش نرم و ملایم باشد تا، اگر نه حرف‌هایش، دست کم صداقت لحن صدایش دکتر را متقاعد کند. معمولاً حرف هر چقدر سنجیده و دلنشین باشد تنها بر آدم‌های بی غم تأثیر می‌گذارد و کسانی را که اندوهگین یا خوشحال‌اند کمتر راضی می‌کند؛ چون بیش‌ترِ وقت‌ها سکوت بهتر از هر واژه‌ای خوشحالی یا اندوه را توصیف می‌کند. عشاق وقتی لب فرو بسته‌اند بهتر زبان یک‌دیگر را درک می‌کنند و خطابه‌ای گرم و پر شور بر سر گور یک مرد، تنها بر آدم‌های بیگانه تأثیر می‌گذارد و در نظر همسر و بچه‌های او سرد و بی‌اهمیت است.
کریلُف آرام ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت. وقتی آبوگین درباره‌ی حرفه‌ی والای پزشکی و از خود‌گذشتگی حرف‌هایی بر زبان راند دکتر عبوسانه پرسید:
«خیلی دوره؟»
«سیزده چهارده کیلومتره. اسب‌های خوبی دارم، دکتر. قول شرف می‌دم که یه‌‌ساعته شما رو ببرم و برگردونم. فقط یه ساعت.»
حرف‌های آخر مرد بیش از اشاره به انسانیت یا حرفه‌ی پزشکی بر دکتر تأثیر گذاشت. مدتی اندیشید و آه‌کشان گفت:
«خوب، بفرمایین بریم!»
دکتر با گام‌هایی نا مطمئن به سرعت به اتاق کارش رفت و چیزی نگذشت که با پالتو برگشت. آبوگین دل‌شاد در پوست خود نمی‌گنجید، دکتر را در پوشیدن پالتو یاری کرد و همراه‌ او از خانه بیرون رفت.
بیرون هوا تاریک بود اما از سرسرا روشنی بیشتری داشت. حالا در تاریکی، قامت بلند و خمیده‌ی دکتر با آن ریش باریکِ بلند و بینی عقابی به خوبی دیده می‌شد. در کنار او چهره‌ی درشت و رنگ‌پریده‌ی آبوگین، که کلاهِ کوچک بچه مدرسه‌ای‌ها به سختی فرق سرش را می‌پوشاند، به چشم می‌خورد. سفیدی شال‌گردن فقط در جلو به چشم می‌آمد اما، در پشت سر، در پس موهای بلندش پنهان بود.
آبوگین هم‌چنان‌که کمک می‌کرد تا دکتر در کالسکه جا بگیرد، به نجوا گفت: «راستی که بزرگواری شما درخور ستایشه. لیوکِ عزیز، دور می‌زنیم. تا می‌تونی تند برو، عجله کن!»
کالسکه‌ران به سرعت می‌رفت. ابتدا یک ردیف ساختمان ساده که در امتداد حیاط بیمارستان قرار داشت پیدا شد. همه جا تاریک بود به‌جز نور درخشان پنجره‌ای که، در انتهای حیاط، پَرچینِ باغچه را روشن می‌کرد. سه پنجره‌ی طبقه‌ی بالای خانه‌ی کنار آن، از هوای اطراف، رنگ‌پریده‌تر بود. کالسکه سپس وارد تاریکی متراکمی شد که در آن بوی رطوبت قارچ پیچیده بود و نجوای درخت‌ها شنیده می‌شد. سر و صدای چرخ‌ها، کلاغ‌ها را بیدار کرد و آن‌ها درمیان برگ‌ها شروع به حرکت کردند و صدای غم‌آور و حیرت‌زده‌ی خود را سر دادند، گویی می‌دانستند که فرزند دکتر مرده و همسر آبوگین بیمار است . سپس ردیف درختان جدا از هم پیدا شد، بعد درختچه‌ای و آن‌گاه استخری که با نوری اندک می‌درخشید و در آن سایه‌های سیاه بزرگی آرمیده بودند. کالسکه بر دشت صافی پیش می‌رفت. حالا صدای کلاغ‌ها در پشت سر بسیار ضعیف شنیده می‌شد. چیزی نگذشت که همه جا کاملاً آرام شد.
کمابیش در سراسر راه ، کریلُف و آبوگین ساکت بودند؛ به‌جز یک بار که آبوگین آه عمیقی سرداد و به نجوا گفت:
«خیلی دردناکه. آدم وقتی جان عزیزانِ‌شو در خطر می‌بینه اون‌ها رو بیش از همیشه دوست داره.»
و وقتی کالسکه آرام از رودخانه‌ می‌گذشت، کریلُف، که گویی از خروش آب ترسیده باشد، یکه‌ای خورد و شروع به وول خوردن کرد.
اندوهگین گفت: «بذارین برم. زود بر می‌گردم. فقط می‌خوام پرستارو پیش زنم بفرستم. آخه، تنهاست.»
آبوگین ساکت بود. کالسکه، که در نوسان بود و به سنگ‌ها برخورد می‌کرد، از ساحل شنی بالا رفت و به راه ادامه داد. کریلُف کم‌کم با اندوه خو می‌گرفت و به اطراف می‌نگریست. جاده با نورِ اندکِ ستارگان دیده می‌شد و بیدها‌ی کناره‌ی ساحل در تاریکی فرو می‌رفتند. در طرف راست، دشت، صاف و هموار، گسترده بود و مثل آسمان انتهایی نداشت. در انتهای آن، این‌جا و آن‌جا، نورهای ضعیفی، که احتمالاً از گودال‌های زغال‌سنگ بر می‌خواست، شعله‌ور بود. در طرف چپ، به موازات جاده تپه‌ی کوچکی پوشیده از بوته‌های علف قرار داشت و برفراز آن نیمه‌ی ماه، بزرگ و بی‌حرکت، دیده می‌شد. ماه که قرمز بود و کمابیش در پشت پرده‌ای از مِه پنهان بود گرداگردش را ابرهای لطیفی فرا گرفته بودند و گویی از هر سو او را می‌نگریستند و نگهبانی می‌کردند تا مبادا ناپدید شود.
آدم در همه جای طبیعت چیزی نومید کننده و دردآور احساس می‌کرد. زمین، مثل زن فاسدی که که تنها در اتاقی تاریکی بنشیند و سعی کند به گذشته‌ی خود نیندیشد، با خاطرات بهار و تابستان دلخوش بود و، بی اعتنا به زمستانِ انکار ناپذیر، انتظار می‌کشید. آدم به هرجا رو می‌کرد طبیعت چون گودالی تاریک، سرد و بی‌انتها به نظر می‌رسید که، از آن، نه کریلُف، نه آبوگین و نه نیمه‌ی ماه، هیچ‌کدام مجال گریز نداشتند… .
کالسکه هرچقدر به مقصد نزدیک‌تر می‌شد؛ صبر آبوگین لبریز‌تر می‌گشت، وول می‌خورد، از جا می‌جست و از روی شانه‌ی کالسکه‌ران به جلو خیره می‌شد. کالسکه سرانجام در پای پلکانِ بلندی نگه داشت که سایبانِ راه‌راه کتان زیبایی آن‌ را پوشانده بود. آبوگین که صدای نفس‌های لرزانش شنیده می‌شد سر بالا کرد و به پنجره‌های روشنِ طبقه‌ی اول نگاهی انداخت.
آبوگین همراه دکتر پا به سرسرا گذاشت و هم‌چنان‌که آهسته دست‌هایش را از روی ناراحتی برهم می‌مالید، گفت: «اگه اتفاقی افتاده باشه… چه خاکی به سر بریزم!» سپس به سکوت گوش داد و افزود: «اما صدایی نمی‌آد. حتماً تا حالا اتفاقی نیفتاده.» در سرسرا نه صدای پا شنیده می‌شد نه صدای حرف. با وجود چراغ‌های روشنِ خانه گویی کسی بیدار نبود. حالا دکتر و آبوگین، که تا همین چند لحظه پیش در تاریکی بودند، یک‌دیگر را ورنداز کردند. دکتر بلند بالا بود، پشتی خمیده داشت، با شلختگی لباس پوشیده بود و چهره‌ی پهنی داشت. در لب‌های کلفتِ سیاه‌پوست مانند، در بینی عقابی و نگاه بی‌حال و بی‌اعتنایش چیزی زننده، ناخوشایند و خشن وجود داشت. موهای‌ آشفته، شقیقه‌های فرورفته، ریش بلند و کم پشتِ تازه سفید شده‌اش که چانه‌ی براق او را نشان می‌داد، چهره‌ی پریده و افسرده و رفتار ناشیانه و بی‌قیدانه و خلاصه سرسختی‌اش، همه و همه، روزگار طاقت فرسا، سرنوشت خشونت بار و وازدگی او را از زندگی و آدم‌ها در نظر شخص مجسم می‌کرد. اگر آدم به هیکل زمخت این مرد نگاهی می‌انداخت باور نمی‌کرد که زن دارد و بر مرگ بچه‌اش گریسته است. آبوگین آدم دیگری بود، قوی و تنومند با موهای بور، سری بزرگ و اسباب صورت درشت و درعین حال خوشایند و لباسی زیبا و باب روز. از کالسکه، از دکمه‌های انداخته‌ی کت و از موهای بلندش، که تا پشت گردن را می‌پوشاند، برمی‌آمد که آدمی متشخص و اشرافی است. موقع راه رفتن سرش را بالا می‌گرفت و سینه‌اش را پیش می‌داد، صدای گیرای مردانه‌ای داشت و در باز کردن شال‌گردن یا مرتب کردن موهایش ظرافتی ماهرانه و کمابیش زنانه دیده می‌شد. حتی ترس بچه‌گانه‌اش توأم با پریدگی رنگِ چهره هنگامی که کت از تن بیرون می‌آورد و سر بالا کرده بود و به پلکان می‌نگریست حالش را مشوش نمی‌کرد و از رضایت خاطر، سلامت و اعتماد به نفسی که سراپایش گواهی می‌داد چیزی نمی‌کاست.
از پلکان که بالا می‌رفت، گفت: «کسی این دور و بر نیست، صدایی شنیده نمی‌شه. از هیاهو خبری نیست. خدا به‌ خیر بگذرونه.»
همراه دکتر از سرسرا گذشتند و وارد سالن بزرگی شدند که پیانوی بزرگی در فضای تاریک آن دیده می‌شد و چلچراغ آن را با پوشش سفیدی پوشانده بودند. از آن‌جا هردو به اتاق پذیرایی کوچک و زیبایی پا گذاشتند که جای دنج و نیمه‌تاریکی بود و نور صورتی رنگِ دلنشینی آن را روشن می‌کرد.
آبوگین گفت: «لطفاً بفرمایین یه لحظه این‌جا بنشینین، دکتر. یه ثانیه… یه ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه. نگاهی می‌اندازم و خبر شون می‌کنم.»
کریلُف تنها ماند. اشیای تجملی اتاق پذیرایی، روشنایی اندک و مطبوع آن، حتی حضورش در خانه‌ی نا‌آشنای آدمی غریبه ظاهراً تأثیری در او بر جا نگذاشت. روی یک صندلی نشسته و به دست‌هایش، که از اسید فِنیک سوخته بود، نگاه کرد. تنها به آباژور قرمز و روشن نگاهی انداخته بود و وقتی از گوشه‌ی چشم به ساعت آن سوی اتاق، که تیک‌تیک آن شنیده می‌شد، نگریست گرگی آکنده از کاه را دید که به تنومندی و رضایت خاطر آبوگین بود.
سکوت برقرار بود… جایی در دوردست، در اتاق‌های دیگر، کسی آه بلندی سر داد، دری شیشه‌ای، احتمالاً دَرِ گنجه‌ای، به هم خورد و بار دیگر سکوت بر قرار شد. پنج دقیقه گذشت. کریلُف دیگر به دست‌هایش نگاه نمی‌کرد. سرش را بلند کرد به دری نگریست که آبوگین از آن ناپدید شده بود.
آبوگین در آستانه‌ی در ایستاده بود اما همان آدمی نبود که بیرون رفته بود. رضایت خاطر و ظرافت ماهرانه دیگر در او دیده نمی‌شد. چهره و دست‌ها و حالت بدنش از شکل افتاده و ترس یا درد جسمانی رنج‌آوری چهره‌اش را تغییر داده بود. بینی، لب‌ها، سبیل و همه‌ی اسباب صورتش می‌لرزیدند، گویی می‌خواستند از چهره‌اش جدا شوند اما چشم‌هایش مثل آن بود که از درد می‌خندیدند.
آبوگین گام سنگین بلندی تا میانه‌ی اتاق برداشت، خمیده شده بود، ناله می‌کرد و مشت‌هایش را تکان می‌داد.
بلند گفت: «فریبم داده.» روی واژه‌ی فریب تکیه کرد. «آن زن فریبم داده! رفته! خودشو به بیماری زد و منو به دنبال دکتر فرستاد تا با اون پاپچینسکی پدر سوخته به چاک بزنه. خدای من!»
آبوگین با سنگینی به جانب دکتر قدم برمی‌داشت، مشت‌های سفید و گوشتالودش را جلو چهره گرفته بود، ناله می‌کرد و آن‌ها را تکان می‌داد.
«منو رها کرده رفته! فریبم داده! چرا با این دروغ! خدای من، خدای من! چرا با این حقه‌ی پست و کثیف؟ چرا با این بازی شیطانی و بدخواهانه؟ مگه چه بدی به او کرده بودم؟ منو رها کرده رفته.»
سیلاب اشک از چشم‌هایش جاری بود. رویش را برگرداند و در اتاق پذیرایی به قدم زدن ادامه داد. حالا با آن جلیقه‌ی کوتاه، شلوار تنگ و مُد روز که پاهایش را نسبت به تنه‌اش لاغر نشان می‌داد، به‌طور خارق‌العاده‌ای به شیر می‌مانست. کنجکاوی در نگاه بی‌اعتنای دکتر خوانده شد. از جا برخاست و آبوگین را نگریست.
«خوب، بیمار کجاست؟»
آبوگین، که هم می‌خندید و هم اشک می‌ریخت و هم‌چنان مشت‌های خود را تکان می‌داد، بلند گفت: «بیمار، بیمار. زن من بیمار نیست، پدرسوخته‌ست، پست و کثیفه. چنین حقه‌ی کثیفی از دست شیطان هم ساخته نبود. منو دست به سر کرد تا با اون ابله، اون دلقک تمام عیار، اون نوکر در بره! خدای من، کاش مرده بود. این وضع برای من تحمل ناپذیره. تحمل ناپذیره.»
دکتر راست ایستاد. چند بار مژه زد و چشم‌هایش از اشک لبریز شد؛ ریش کم‌پشت و چانه‌اش شروع به لرزیدن کرد.
کنجکاوانه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «این چه بازیه سر من درآورده‌ین؟ بچه‌م مرده، زنم غصه‌دارِ و تنها توخونه مونده… . خودم نای ایستادن ندارم، سه شبه خواب به چشمم نرسیده… اون وقت منو آورده‌ن تو یه کمدی مسخره نقش بازی کنم، نقش یک نعشو بازی کنم! سر در نمی‌آورم… اصلاً سر در نمی‌آورم!»
آبوگین یکی از مشت‌هایش را گشود، کاغذ مچاله‌شده‌ای را به روی زمین پرتاب کرد و پا بر آن مالید، گویی حشره‌ای را لگد می‌کرد.
خشمگین گفت: «من هم چشم‌مو باز نکردم… من هم نفهمیدم،» یکی از مشت‌هایش را بلند کرد و تکان تکان داد، گویی کسی به او حمله کرده بود. «توجه نداشتم که هر روز به دیدن ما می‌آد. توجه نکردم که امروز با کالسکه اومد! از خودم نپرسیدم کالسکه برای چه؟ چشم‌مو باز نکردم ببینم! عجب ابلهی بودم!»
دکتر به نجوا گفت: «سر در نمی‌آورم… اصلاً سر در نمی‌آورم. این کارها چه معنی می‌ده؟ آدمو دست می‌اندازن، به درد و رنج آدم می‌خندن! مگه ممکنه… در عمرم چنین چیزها‌یی ندیده‌م!»
دکتر مثل آدم گیجی که تازه‌ دریافته باشد کسی عمیقاً او را رنجانیده، شانه بالا انداخت، دست‌هایش را تکان داد و چون نمی‌دانست چه بگوید و چه کند خسته و مانده روی یک صندلی افتاد.
آبوگین بغض آلود گفت: «خوب، گیرم از من خوشش نمی‌اومد. دلباخته‌ی آدم دیگری شده بود، دیگه فریب برای چه، دیگه این بی‌وفایی کثیف برای چه؟ برای چه؟ برای چه؟ مگه چه بدی به تو کرده بودم؟» به کریلُف نزدیک شد و با حرارت گفت: «گوش کنین، دکتر، شما ناخواسته شاهد بدبخت شدن من بوده‌ین و من نمی‌خوام حقیقتو از شما پنهان کنم. باور کنین دوستش می‌داشتم. فداکارانه و برده‌وار دوستش می‌داشتم. همه چیزو به پاش ریختم. با خونواده‌م به هم زدم، کارمو رها کردم، موسیقی رو کنار گذاشتم. برای مسائلی اونو بخشیدم که مادر یا خواهرمو نمی‌بخشیدم… هیچ‌وقت نگاه چپ به‌ش ننداختم. هیچ‌وقت ناراحتش نکردم. پس این دروغ برای چه بود؟ من که از اون انتظار مهرورزی نداشتم، پس چرا به این حیله‌ی کثیف دست زد؟ اگه آدم کسی رو دوست نداره صادقانه اعلام می‌کنه؛ اون هم وقتی که می‌دونه در چنین موردی احساس من چیه…»
آبوگین با چشمان گریان و بدن لرزان آن‌چه در دل داشت برای دکتر بیرون می‌ریخت. با حرارت حرف می‌زد و هر دو دستش را بر قلبش گذاشته بود. بدون دودلی همه‌ی اَسرار خانوادگی را فاش کرد، گویی دلشاد بود که این اَسرار از دلش بیرون ریخته می‌شود. اگر یکی دو ساعت به همین صورت به حرف ادامه می‌داد و هرچه در دل داشت بیرون می‌ریخت به یقین آرام می‌شد.
چه کسی می‌تواند بگوید که اگر دکتر به حرف‌های آبوگین گوش می‌داد و دوستانه او را تسلی می‌بخشید، او «همچنان‌که اغلب اتفاق می‌افتد» بی آن‌که اعتراضی بکند یا به کارهای احمقانه‌ای دست بزند، با غم و غصه‌اش خو نمی‌گرفت؟ اما اتفاق دیگری افتاد. همان‌طور که آبوگین صحبت می‌کرد، چهره‌ی دکتر که آزرده خاطر شده بود، آشکارا تغییر کرد. بی‌اعتنایی و حیرت در چهره‌ی او رفته‌رفته جای خود را به رنجشی تلخ، برافروختگی و خشم داد. خطوط چهره‌اش باز هم خشن‌تر، ناخوشایندتر و زننده‌تر شد. وقتی آبوگین عکس همسر جوانش را با آن چهره‌ی زیبا اما خشک و بی‌حالت که بیشتر به راهبه‌ها می‌مانست، جلو چشم‌ها‌ی او گرفت و درخواست کرد که به عکس نگاه کند و بگوید که از آن چهره برمی‌آید دروغ به هم ببافد؛ دکتر ناگهان، با چشم‌های برافروخته، خود را کنار کشید و در آن حال که حرف‌ها با خشونت از دهانش بیرون می‌ریخت مشت بر میز کوفت و نعره زد:
«این حرف‌ها رو چرا به من می‌گین؟ من نمی‌خوام این چیزها رو بشنوم! نمی‌خوام. اسرار مبتذل و پست شما به من چه ارتباطی داره؟ گور پدر شما و اسرارتون! با چه رویی این مزخرفاتو با من در میون می‌ذارین؟ نکنه فکر می‌کنین این همه توهینی که به من کرده‌‌ین کافی نیست؟ یا خیال می‌کنین من نوکر خانه‌زاد شما هستم که هرچه از دهنِ‌تون بیرون می‌آد به من بگین؟ بله؟»
آبوگین از جلو کریلُف عقب عقب رفت و با تعجب به او خیره شد.
دکتر، که ریشش می‌لرزید، ادامه داد: «چرا منو به این‌جا آوردین؟ از روی هوی و هوس ازدواج می‌کنین، از روی هوی و هوس عصبانی می‌شین و نمایش اشک انگیز راه می‌اندازین… اون وقت پای منو به میون می‌کشین؟ ماجراهای شما به من چه مربوطه؟ دست از سر من بردارین! برین به همون غر زدن‌های شرافتمندانه‌تون برسین، عقاید انسان‌دوستانه‌تونو به رخ بکشین،» از گوشه‌ی چشم نگاهی به جعبه‌ی ویولَُن‌سِل انداخت، «ساز و دُهُلِ‌تونو بزنین. هر غلطی می‌خواین بکنین، اما یه انسان واقعی رو دست نندازین! اگه به اون احترام نمی‌ذارین دست‌کم کاری به کارش نداشته باشین.»
آبوگین، که سرخ شده بود، گفت: «چی می‌خواین بگین؟»
«می‌خوام بگم، دست انداختن یه انسان کار پست و کثیفی‌یه! من پزشکم. شما خیال می‌کنین پزشک‌ها و همه‌ی کسانی که کار می‌کنن و با هرزگی و فساد اخلاق میونه‌ای ندارن پادوی شما هستن، نوکر حلقه به گوش شما هستن. بسیار خوب، اما هیچ‌کس این حقو به شما نداده که آدمی رو که غم و غصه داره آلت دست خودتون بکنین.»
آبوگین آهسته پرسید: «به چه جرأتی این حرفو می‌زنین؟» و دوباره حالت چهره‌اش تغییر کرد و خشمی آشکار در آن دیده شد.
دکتر فریاد زد: «شما به چه جرأتی منو می‌آرین این‌جا تا به چرندیات مبتذلِ‌تون گوش بدم، اون هم وقتی می‌دونین که خودم ناراحتم؟» و بار دیگر مشتش را بر میز کوفت. «کی به شما این حقو داده که به غم و غصه‌ی دیگرون بخندین؟»
آبوگین فریاد زد: «شما دیوونه‌ین، بی انصافی می‌کنین. من خودم هم آدم بدبختی‌ام و… و…»
دکتر خنده‌ی تمسخر‌آمیزی کرد: «بدبخت، با این کلمه بازی نکنین، چون حال شما رو نمی‌رسونه. ولخرج‌هایی هم که چک‌شون تبدیل به پول نمی‌شه خودشونو بدبخت می‌دونن. خروس اخته هم بدبخته چون چربی‌های اضافی تنش وبال جون‌شه، آدم عوضی!»
آبوگین فریادی کرکننده‌ کشید: «آقا، احترام خودتونو نگه دارین. کسی که این حرف‌ها رو به زبون می‌آره باید کتک نوش جون کنه، متوجه هستین؟»
آبوگین دست در جیب جلیقه‌ کرد، دفترچه‌ای بیرون آورد، دو اسکناس از لای آن برداشت و روی میز پر تاب کرد.
پره‌های بینی‌اش لرزید و گفت: «این دستمزد شما، حق عیادتِ تونو بردارید.»
دکتر گفت: «پول تونو برای خودتون نگه دارین.» و اسکناس‌ها را با پشت دست روی کف اتاق پرتاب کرد.«توهینو با پول نمیشه جبران کرد.»
آبوگین و دکتر رو در رو ایستادند و دشنام‌های زشتی نثار یک‌دیگر کردند. آن‌ها هیچ‌گاه در عمرشان، حتی در حالت دیوانگی، آن همه حرف‌های ناروا، ظالمانه و بی‌معنی بر زبان نیاورده بودند. از کارها‌ی‌شان پیدا بود که مثل همه‌ی آدم‌های اندوهگین اسیر خود‌خواهی بودند. آدم‌های غمگینِ خودخواه، شریر و ستم‌کار می‌شوند و کم‌تر از آدم‌های بی‌شعور می‌توانند هم‌دیگر را درک کنند. نباید خیال کرد که غم سبب اتحاد مردم می‌شود چون آن‌قدر که در میان آدم‌های اندوهگین بی‌عدالتی و ستم دیده می‌شود در میان آدم‌های دلشاد دیده نمی‌شود.
دکتر، که از نفس افتاده بود، گفت: «لطفاً منو به خونه‌م بفرستین.» آبوگین زنگ را به شدت به صدا درآورد. کسی پیدا نشد. بار دیگر زنگ را به صدا درآورد؛ سپس خشماگین زنگ را روی میز پرتاب کرد. زنگ با صدای خفه‌ای روی قالی افتاد و صدای اندوهناکی، مثل ناله‌ی مرگ، از آن به گوش رسید. نوکر خانه پیدایش شد.
ارباب با مشت‌های گره کرده به روی سرو کله‌ی او افتاد، «کدام گوری قایم شده بودی، الاغ؟ برو بگو کالسکه رو برای این آقا بفرستن و کالسکه‌ی دو اسبه‌ای منو آماده کنن.» و همین‌که نوکر رویش را برگرداند برود، صدا زد: «فردا یه نفر از شما خائن‌ها این‌جا نمی‌مونه. همه‌تون بارو بندیلِ تونو جمع کنین! آدم‌ها‌ی دیگه‌ای می‌آرم… کثافت‌ها!»
همان‌طور که ایستاده بودند، آبوگین و دکتر سکوت کرده بودند. آبوگین آن رضایت خاطر و ظرافت ماهرانه‌ی خود را بازیافته بود. در اتاق پذیرایی قدم می‌زد و با ظرافت سر تکان می‌داد و روشن بود که مشغول طرح نقشه‌ای است. خشمش هنوز فرو ننشسته بود، اما سعی می‌کرد وانمود کند که توجهی به دشمن خود ندارد… دکتر یک دستش را روی یک لبه‌ی میز گذاشته و ایستاده بود و با حالتِ سراپا تحقیرآمیز و مشکوک به آبوگین می‌نگریست، حالتی که تنها آدم‌های غمگین و بی‌انصاف در برخورد با بی‌نیازی و ظرافت از خود نشان می‌دهند.
اندکی بعد، که دکتر روی صندلی کالسکه جا گرفته بود و دور می‌شد، هنوز نگاهی تحقیر آمیز داشت. هوا تاریک بود، تاریک‌تر از یک ساعت پیش. نیمه‌ی ماهِ قرمز در پشت تپه‌ی کوچک پنهان شده بود و ابرهایی که نگهبان آن بودند به صورت لکه‌هایی سیاهی پیرامون ستاره‌ها را گرفته بودند. کالسکه‌ی دو اسبه، با چراغ‌های قرمز، تق‌تق کنان، روی جاده به حرکت درآمد و از کالسکه‌ی دکتر گذشت. آبوگین بود که برای اعتراض و دست زدن به کارهای حماقت‌آمیز در راه بود.
در سراسر راه، دکتر نه به همسرش فکر می‌کرد و نه به ‌اَندره‌ی، تنها در اندیشه‌ی آبوگین و کسانی بود که در خانه‌‌ای که به تازگی ترک کرده بود زندگی می‌کردند. اندیشه‌هایش غیر منصفانه، غیر انسانی و ظالمانه بود. آبوگین، همسرش، پاپچینسکی و همه‌ی کسانی را که در فضاهای گلگون و نیمه‌تاریک زندگی می‌کنند، فضاهایی که بوی عطر از آن‌ها استشمام می‌شود، محکوم کرد. در سراسر راه نسبت به آن‌ها احساس انزجار کرد تا آن‌جا که دلش از این احساس گرفت. حکمی که در محکومیت آن‌ها صادر کرد تا پایان عمرش به درازا می‌کشید.
زمان خواهد گذشت و اندوه کریلُف نیز؛ با این همه، این محکومیت که، در نظر انسان، غیر منصفانه و ناشایسته است نخواهد پایید اما تا لب گور در ذهن دکتر باقی خواهد ماند.
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Antoan Chekhov)
مترجم: احمد گلشیری

بهترین داستان‌های کوتاه «آنتون پاولوویچ چخوف»
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری

لادا و میلنا

میلنا چشمان آبی درشت، دماغی زیبا و پوستی زیتونی داشت که شبکه‮ای ظریف از چروک‮های ریز، این پوست را پوشش می دادند.
– صورتش میدون جنگ کرم‮های ضد پیریه.
این را لادا درباره میلنا گفته بود و بعد افزوده بود خودش هیچ علاقه‮ای به جوانی زاییده بطری‮ها و شیشه‮ها ندارد. یک‮بار عکس‮های قدیمیش را به کلاس آورده بود تا به میلنا ثابت کند او هم به واقع زن زیبایی بوده است. عکس‮ها زن جذابی را نشان می‮دادند با پیکر تنومند ساعت شنی مانند، ابروان پرپشت خیره‮کننده و چشمانی بسیار تیره. بعضی، شباهت تکان دهنده‮ای بین این پیکر و جوانی‮های الیزابت تیلور می‮دیدند اما میلنا نه. او گفت جوانی‮های لادا شبیه صدام حسین است با موهائی پرپشت‮تر و سبیلی تنک‮تر.
دو زن، روز اول کلاس‮های مجانی‮ ای. اس. ال که در یکی از اتاق‮های پشتی و کپک‮زده کالج بروکلین برگزار می‮شد، با هم آشنا شدند. لادا دیر کرده بود. مواظبت از دو تا نوه‮اش برعهده او بود و دامادش نتوانسته بود خودش را سروقت به خانه برساند. سراسیمه و با اوقات تلخی، راهش را از میان جمعیت ساعات ازدحام مترو باز کرده، از بازار گوشت خیابان نوستراند میانبر زده با زن گنده ای که ژاکتی صورتی به تن داشت، مکالمات زیر را رد و بدل کرده:
زن: بپا عوضی.
لادا: خود عوضی‮ات بپا.
و تمام مسیر را تا کالج دویده بود.
وقتی لادا در کلاس را باز کرد، دانش آموزان معرفی خودشان را شروع کرده بودند.
– من و همسرم عاشق آمریکا هستیم. ما می‮خواهیم با یادگیری صحبت به زبونش، احترام خودمون را به اون نشون بدیم.
این‮ها را مرد کوتاه قدی که دماغی براق و پیشانی براق‮تری داشت برای همشاگردی‮هایش می‮گفت. حین صحبت مرد، زن جوانی از آن طرف کلاس مشتاقانه سرتکان می‮داد. لادا حدس زد که این زن معلم باشد. روی تابلو نوشته شده بود:
– آنجلا واترز. آنجی. اِنجی.
لادا عازم تنها صندلی خالی کنار دیوار شد و تنه درشتش را بین صندلی های سستی که زیر وزن دانش‮آموزان
ای. اس. ال شکم داده بودند، چپاند. دامن آویخته ژاکت پشمی‮اش به یکی از شاگردان خورد. لادا گفت:
– متأسفم، ببخشید.
و وقتی داشت می‮نشست به زن لاغر و خوش لباسی که از خودش پیرتر بود و روی صندلی کناری نشسته بود، پچ‮پچ کنان گفت:
– عذر می‮خوام.
زن نیز به زبان روسی زمزمه کرد:
– نگران نباش! راستش می‮ترسیدم یه دهاتی دست و پا چلفتی پیشم بشینه.
نزدیک بود لادا همدلی‮اش را با لبخندی ابراز کند اما لبخند روی لب‮هایش خشکید. این زن آسودگی خاطرش را ابراز کرده بود یا ترس‮هایش به وقوع پیوسته بودند؟ نمی‮توانسته لادا را دهاتی کودن پنداشته باشد. می‮توانسته؟ فکر کرد: ماده سگ پیر! البته اگر چنان فکری درباره او کرده باشد.
وقتی آنجی با چانه اش به لادا اشاره کرد، او با انگلیسی نه چندان شسته رفته اما پراز اعتماد بنفس، خودش را این‮گونه معرفی کرد:
– لادمیلا بنینا، لادا. هفتاد و دو ساله‮ام، چهار سال است در آمریکا زندگی می‮کنم. به این کلاس آمده‮ام که دستورزبان و مهارت‮های مکالمه‮ام را تکمیل کنم. بیوه ام، یک دختر و دو نوه دارم. استاد علوم اقتصادی در مسکو بودم. سه کتاب درسی نوشته‮ام. یکی از مقالاتم به زبان هندی ترجمه و در مجله‮ای در هند چاپ شد. در کنفرانس‮های سرتاسر اتحاد جماهیری، و یک‮بار هم در بلغارستان، شرکت می‮کردم.
از گوشه چشم زن بغل دستی‮اش را برانداز کرد. می‮خواست ببیند تحت تأثیر قرار گرفته یا نه. اگر هم تحت تأثیر قرار گرفته بود ظاهرش نشان نمی‮داد. نوبت او که رسید فقط گفت:
– میلنا، اهل سن پطرزبورگ.
لادا احساس حماقت می‮کرد. کاش دست کم کنفرانس‮ها را پیش نکشیده بود. کافی بود درباره مقام استادی و کتابهایش حرف بزند. می‮توانست بعداً به کنفرانس‮ها اشاره کند. در کلاس‮های بعدی و کاملاً اتفاقی. پریشان خیالی‮اش طی معرفی دو زوج روسی مسن، دو زوج چینی مسن، سه زوج دومینیکنی میان‮سال، یک مرد جوان و جذاب هائیتیایی، یک زن هائینیتایی بسیار دراز و بسیار پیر که با صدای بسیار بلندی حرف می‮زد و اسم بامزه‮ای داشت (اوولنا) و زنی با پوست تیره که چنان تند حرف زد و لهجه‮اش آن‮قدر غلیظ بود که هیچ‮کس نتوانست بفهمد چی گفت یا اهل کجاست، ادامه داشت.
بعد مردی که ردیف آخر نشسته بود، بلند شد و گلویش را صاف کرد:
– من آرون اسکولنیک هستم. هفتادو نه سالمه. با زنم توی بروکلین زندگی می‮کردم. اون چهار سال پیش مرد. حالا توی بروکلین تنها زندگی می‮کنم.
لادا سربرداشت و آرون را به دقت ورانداز کرد. حالت چهره‮اش غریب بود و مردد. انگار مطمئن نبود تنها زندگی کردن بد است یا خوب، انگار این خلوت هم خشنود‮کننده بود و هم طاقت‮فرسا. لادا اشتیاق غیرمنتظره‮ای داشت که دستش به دسته موی تنکی که به پیشانی آرون چسبیده بود، می‮رسید و آن‮را لمس می‮کرد.
میلنا نگاهی به آرون انداخت، صاف نشست، عینک ورساک را از روی چشمانش برداشت، تکانی به موهایش داد و عینک را روی کله‮اش قرارداد.
لادا نفسش را با صدائی بلند بیرون داد و فکر کرد: این پیر لکاته رو!
آن شب وقتی توی تخت روی تشکِ به سفتی سنگش دراز کشیده بود، افکارش را درباره میلنا دنبال کرد. وقتی لادا ژاکت پشمی‮اش را درآورده و روی صندلی اش آویزان کرده بود، برای لحظه‮ای میلنا عملاً پیف پیف‮کنان توی صندلی‮اش پس نشسته بود. درست که مدتی می‮شد لادا حمام نرفته بود اما این نه از روی تنبلی بود و نه از تمیزی بدش می‮آمد. فقط بخاطر این بود که از سرما بیزار بود. بعدِ غوطه خوردن توی آبی که گرمتر از هوای اطراف بود، بیرون آمدن برایش تحمل‮ناپذیر می‮شد. یخ می‮بست. یخ می‮کرد. می‮لرزید. کورمال پی حوله می‮گشت. به دلایلی سرما همیشه دچار وحشتش می‮کرد. اگر راهی بود که بعد حمام یخ نکند، مشکلی با حمام نداشت. واقعاً مشکلی نداشت. برای مثال اگر کسی بود که با حوله‮ای بزرگ و ضخیم در دست انتظارش را می‮کشید. تصویر گذرای آرون از ذهنش گذشت که در حمام لادا ایستاده بود و شورت ابلهانه‮ای به تن داشت.
روی پهلویش غلت خورد و نالید. دختر لادا گفته بود:
– این تشک مارک سیلی پوسترپدیکه مادر، خیلی گرونه.
شوهرش تشک را امتحان کرده و ازش بیزار شده بود. آن‮وقت آن‮را داده بود به لادا. تقریباً کل آپارتمان لادا را دخترش مبله کرده بود. یک میز آشپزخانه زهوار دررفته که دخترش اوایل اقامت در آمریکا ازش استفاده می‮کرد، یک کاناپه گل و بته‮دار که به نظر دوستان دختر لادا خیلی نخ نما شده بود و یک کتاب‮خانه سیاه که وقتی دختر لادا یک دست قفسه قهوه ای روشن خرید، توی آپارتمان لادا پیدایش شد. فقط یک چیز دستآورد خود لادا بود. یک صندلی دسته‮دار چرمی با پایه‮های خراشیده که چا ک بزرگی روی پشتی‮اش خورده بود. لادا آن‮را نزدیک کپه زباله‮های حدوداً شش بلوک دورتر از بلوک خودشان یافته بود. تاکسی گرفته بود و پنج دلار برای حمل و پنج دلار دیگر برای بالا کشیدن آن از پله‮ها به راننده داده بود. وقتی راننده آن‮را به آپارتمانش رسانده بود، حسی از مسرت و بخشندگی به لادا دست داد. به همین خاطر دو دلار دیگر به اضافه نصف کلوچه سیب انتنمن به راننده بخشیده بود. از آن پس این صندلی، به دارایی ارزشمند لادا تبدیل شده بود. خصوصاً از ناله خفیفی که هنگام نشستن لادا ازش بلند می شد، خوشش می آمد. این ناله کسی بود که شدیداً از لادا آزرده بود و در عین حال بسیار دوستش می داشت.
آپارتمان میلنا چندان مبلمانی نداشت. او روی کاناپه باریکی که از برادرش به شصت دلار خریده بود، می خوابید. تلویزیونش روی کف اطاق قرار داشت و VCR اش درست روی تلویزیون. تلویزیون باعث می شد VCRداغ کند. برادرش هم بارها اینرا تذکر داده بود. برادر میلنا بعد این‮که یک دستگاه DVD برای خودش خریده بود این VCR را به او فروخته بود اما حس می‮کرد وظیفه‮اش این است که از استفاده صحیح آن مطمئن شود. میلنا این هشدارها را نشنیده می‮گرفت همان‮طور که پیشنهاد او را برای فروش یک گنجه کشویی بزرگ نشنیده گرفته بود. اسباب اثاثیه محبوب او صندلی‮هایش بودند. نه تا صندلی داشت که همگی تابه‮تا بودند و از حراجی‮های مختلف خریده بود. قیمتشان از هشت دلار تا پنجاه سنت در نوسان بود (صندلی پنجاه سنتی اش نشیمن نداشت). این صندلی‮ها، تکیه‮گاه عکس‮ها و پوسترهایش بودند، قفسه گلدان‮هایش و گاهی آویز لباس‮هایش. به‮خاطر این‮که منظره لباس‮های خوب همیشه سرخوشش می‮کرد. یکی از این صندلی‮ها نقش میز کنار تخت را ایفا می‮کرد. صندلی چوبی با نشیمنی چهارگوش. اندازه و شکلش کاملاً مناسب چیدن کتاب‮ها و جعبه کفشی بود که قرص‮ها، تیوب چلانده کرم‮های ضد چروک، چند عکس کوچک و طرح مدادی مردی که بیش از بیست سال تمام عاشق میلنا بود، را توی آن نگه دارد (این بیست سال شامل چندین و چندبار جدایی، دیگر مردان دلباخته، ازدواج پایان‮ناپذیر مرد با زنی دیگر و ازدواج میلنا با مرد دیگری می‮شد که چندان نپاییده بود.)
میلنا در جعبه کفش را باز کرد و قرص‮های خواب آورش را جست. در این فکر بود که واقعاً لادا به قدر ادعایش معروف و موفق بوده؟ آن همه دروغ گفتند. آن عجوزه هائیتیایی ادعا کرد صاحب بوتیک‮های زنجیره‮ای گرانقیمت است. زنجیره! یا آن مرد ریزه مفلوک ادعا کرد سرشناس ترین روانپزشک مینسک بوده.
– باورتون نمی‮شه حاضر بودن چه رشوه‮هایی بدن تا یه وقت ملاقات از من بگیرن.
اما میلنا آن‮ها را واقعاً به‮خاطر دروغگویی‮شان سرزنش نمی‮کرد. در واقع وقتی معلم ازشان خواسته بود خودشان را معرفی کنند، میلنا هم وسوسه شده بود دروغ سرهم کند. معرفی بقیه دانش آموزان باعث شده بود کل زندگی میلنا قطار خنده آوری از “هیچکس” ها، “هیچوقت” ها، “هیچ چی” ها و “همچین” ها به نظر برسد. او شوهری نداشت. بچه نداشت. فارغ التحصیل کالج متوسطی بود. سی سال تمام سر یک شغل خسته کننده حاضر شده بود. یک‮بار سِمَت بسیار نویدبخشی در مسکو بهش پیشنهاد شده بود اما او نمی‮توانست سن پطرزبورگ را ترک کند به‮خاطر این‮که فاسقش در سن پطرزبورگ بود و از آن گذشته، مسکو به داشتن ساکنانی پررو، متکبر و تهوع آور اشتهار داشت. همین لادا را ببین با آن کنفرانس‮هایش در بلغارستان!
بعد میلنا یادش آمد که با وجود تمام این‮ها، خود او هم در کلاس دروغ گفته بود. طبق مدارکش اسم کوچکش لادمیلا بود. این فاسقش بود که اول بار او را میلنا صدا کرد با این ادعا که نام واقعی‮اش بهش نمی‮آید. فاسقش گفته بود: لادا و میلا، اسم‮های خودمانی معمول لادمیلا، برای زنی مثل او زیادی پیش پاافتاده‮اند. میلنا کاملاً مناسب به نظر می‮رسید. اسمی نامتعارف و ظریف، اسمی که به سادگی در دهان می‮چرخد، اسمی منحصربفرد. او هم از این اسم خوشش آمده بود. از این‮که معمای کوچک، ظریف و آزارانده‮ای باشد. حالا خسته‮تر از آن بود که از این اسم خوشش بیاید. حالا آرزو داشت می‮توانست توی بازوان کسی ولو شود، بی‮تکلف و دست یافتنی باشد و دست لطف و مرحمت بر سرش بکشند.
روز بعد آنجی روی وایت بورد نوشت:
– سور بین المللی. جمعه این هفته اولین سور برگزار می‮شود. بعد هر هفته همین برنامه را خواهیم داشت.
ماژیک، روی گونه‮اش لکه بزرگ آبی رنگی انداخته بود اما مانع جلوه مشتاقانه‮اش نمی‮شد.
– فضای خودمانی شگفت‮انگیزی ایجاد می‮کنیم تا همه بتونید مهارت‮های مکالمه‮تون رو تکمیل کنین و با فرهنگ‮های مختلف همدیگه آشنا بشین. لازم نیست غذاهایی بیارین که گرونن یا تهیه‮شون مشکله. یه غذای ساده می‮آرین که مخصوص کشور خودتونه.
لادا نوشت: ” جمعه، سور. غذای روسی بیار. تنوع. فرهنگ. ساده”. از روی شانه میلنا نگاه کرد و دید توی تقویمش روز جمعه را ستاره گنده قرمزی زده است. لادا با خودش گفت: انتظارش رو داشتم. یک سور بین‮المللی با غذا، فرهنگ و فضای خودمانی می‮تواند بهترین فرصت برای جلب توجه یک مرد باشد. میلنا هم به خوبی لادا این را می‮دانست.
جمعه آن هفته، دانش‮آموزان چند تا از میزها را کنار دیوار کشیدند تا کمی فضا باز کنند و زرورق‮ها، پلاستیک‮ها و ظروف کاغذی را وسط کلاس، روی میز معلم قرار دهند. فرهنگ‮های متنوع با موزهای سبز سرخ شده، سنگدان‮های مرغابی، پاستلیت‮ها و توستونی‮ها، پیراشکی ذرت، اسپرینگ رول میگو، دو نوع سالاد سیب زمینی روسی، یک بسته چوب شور روسی گرد و سفت و یک وعده غذای مخصوص از مک دونالد به نمایش گذاشته شد. غذای مخصوص را همان زوجی آورده بودند که برای نشان دادن احترامشان به آمریکا زبانش را یاد می‮گرفتند. مرد با قیافه‮ای مغرور گفته بود:
– حالا ما آمریکایی هستیم و غذای آمریکایی می‮خوریم.
اما آنجی هنوز به دانش‮آموزانش اجازه تناول نداده بود. پشت سر هم می‮گفت:
– قاطی شین، همه قاطی شین. اول باید با هم قاطی شین.
این‮طوری همه دور میز جمع شدند، لیموناد را از فنجان‮های کاغذی مزمزه کردند و سعی کردند با هم مکامله کنند.
لادا اتاق را از نظر گذراند. سعی داشت تدبیری برای نزدیک شدن به آرون بجوید. شال روشنی دور گردن داشت که روز قبل از کشوی دخترش کش رفته بود. رژ تیره ای هم زده بود که از ته همان کشو جسته بود. نوه شش ساله‮اش گفته بود:
– پاکش کن مامان بزرگ. مثل خنگا شدی.
حالا لادا هراسان بود که نکند حق با نوه‮اش بوده. لادا نمی‮توانست سردرآورد که چطور باید با بقیه قاطی شود. چینی‮ها جز با چینی‮ها قاطی نمی‮شدند. دومینیکنی‮ها آشکارا دومینیکنی‮ها را ترجیح می‮دادند. و زوج‮های روسی به هم چسبیده بودند و هربار که لادا خواست بهشان نزدیک شود، ناخشنودی‮شان را آشکارا ابراز می‮کردند. قبلاً هم این ناخشنودی را تجربه کرده بود. به نظر می رسید صرف حضورش زنان متأهل همسنش را می‮آزارد نه این‮که او را تهدیدی بدانند بلکه بیوگی و تنهایی او، بهشان خاطرنشان می‮کرد که ممکن است سرانجام خودشان هم همین باشد. با بی‮میلی محتاطانه‮ای نگاهش می‮کردند انگار سگ گر است. اوولنا تنها کسی بود که بدش نمی‮آمد با او همصحبت شود اما او خیلی پیر بود و لادا نمی‮خواست بخاطر این همصحبتی پیر به نظر برسد. و اما آرون، آشکارا مصاحبت ژان باپتیست، جوان خوش قیافه هائیتیایی را ترجیح می‮داد. لابد این حقیقت که تنها مردان مجرد کلاس بودند باعث می‮شد احساس نزدیکی کنند. آرون پرسید:
– خوب بگو ببینم ژان باپتیست، سعی می‮کنن سروسامونت بدن؟ من رو خیلی سعی کردن سروسامون بدن. اما خودم نمی‮دونم. نمی‮دونم. شنیدی که، می‮گن: وقتی بیست سالته با رقاص ازدواج کن. وقتی چهل سالته با یه ماساژر و وقتی شصت سالته با یه پرستار. اما دوست من، من چی؟ من هفتاد و نه سالمه.
لادا آهی کشید. هیچ راهی برای نفوذ به این مکالمه نمی‮یافت.
میلنا هم با بقیه قاطی نمی‮شد. مثل نسیم بهاری به درون خزیده و بسته‮ای از بیسکویت‮های روسی چهارگوش را روی میز گذاشته و روی لبه یکی از میزهای تحریر نشسته بود و به هیچکس نگاه نمی‮کرد. پاهایش را روی هم انداخته بود. لادا فکر کرد: چه نسیمی! لولاهاش غژغژ می‮کنن. با این حال لادا نگران بود. میلنا نگاه کوتاه و گذرایی به او انداخته بود حاکی از این‮که شال و ماتیکش واقعاً احمقش جلوه داده‮اند. لادا این نگاه را خوب می‮شناخت. نگاهی حاکی از تمسخر، تحقیر و ترحم. این نگاه را قبلاً در چهره منشی‮های بی‮شمار شوهرش، دیده بود. همه زنان مجرد جذاب.
میلنا چین‮های دامنش را صاف کرد و از پنجره به بیرون چشم دوخت. فکر کرد کافی است بنشیند و آن‮قدر منتظر شود که آرون متوجهش شود. ” پیش بکش و پس بزن” سالیان سال استراتژی او بود اما مطمئن نبود هنوز هم کارگر باشد. مدت‮ها از زمانی که توانسته بود توجه کسی را به خودش جلب کند می‮گذشت و گاهی فکر می‮کرد غم‮انگیزترین قسمت این موضوع آن است که نمی‮توانست بگوید کی این قابلیت را از دست داده است. مردان قبلاً به او نگاه می‮کردند اما حالا نه. قبلاً چیزی در او بود و حالا نبود. مثل این بود که قسمتی از او مرده بود بدون این‮که خودش متوجه شود. با این حال استراتژی دیگری هم به فکرش نمی‮رسید. می‮دانست که سعی برای نزدیکی به زوج‮های دیگر بیهوده است. زنان متأهل همسنش به او به چشم یک مرض می‮نگریستند. نگاه‮های خیره هشداردهنده شان او را یاد حالت چهره زن فاسقش در عکسی که روی میزش می‮گذاشت، می‮انداخت. هربار که میلنا این عکس را دیده بود، حس کرده بود زن مستقیماً به او خیره شده است. لادا کمی به آن زن شباهت داشت. همان ریخت وزین، همان شال احمقانه. قابل احترام، خسته‮کننده. تصویر کامل پرهیزکاری.
لادا فکر کرد: اوه، واقعاً؟ معنای نگاه‮های خیره میلنا را متوجه شده بود. قابل احترام؟ خسته‮کننده؟ محض اطلاعتان باید بگویم، من هم فاسقهایی برای خودم داشته‮ام. “فاسق‮ها” کمی اغراق‮آمیز بود اما لادا روز آخر کنفرانس سه روزه در بلغارستان به یکی از همکارانش برخورده بود. نام مرد استویان بود. نیرومند و سبزه، با موهایی کهربایی- سیاه که روی استخوان ترقوه‮اش ریخته بود. پیشنهاد کرده بود لادا را در هتلش ببیند و توی راه که داشتند مشکلات سیستم اقتصاد سوسیالیستی پیشرفته را کنکاش می‮کردند لادا نمی‮توانست از فکر شباهت معنای اسم مرد با کلمه روسی نعوظ دربیاید. کمی بعد توی تخت، مرد از او خواست اسمش را به زبان بیاورد اما لادا این کار را نکرد. او خیلی محجوب بود. لادا فکر کرد آن‮قدرها هم که فکر می‮کنی معصوم نیستم و با عناد تمام، شالش را مرتب کرد. خواهیم دید، خواهیم دید.
اما در همین لحظه آنجی اعلام کرد که زمان خوردن فرارسیده و دانش‮آموزان جفت‮های مکالمه‮ای‮شان را قال گذاشتند و به سوی غذا شتافتند. رویه‮های پلاستیکی را کنار زدند، زرورق را کندند، چفت ظروف کاغذی را باز کردند. اطاق پر از صدای تلق و تلوق شادمانه به هم خوردن ظروف و فضا آکنده از بوهایی با تنوع فرهنگی شد. کاری، زنجبیل، سیر، ریحان. اول از همه اسپرینگ رول ها بلعیده شدند. لحظه‮ای بشقاب پر از رول بود و لحظه بعد چیزی نمانده بود جز لکه‮های روغنی روی انگشتان دانش‮آموزان و طعم میگو- موسیر که در دهانشان. بعد نوبت توستون‮ها و پاستلیت‮ها بود. دومنیکنی‮ها و روسی‮ها کمی درباره سنگدان‮های مرغابی مردد بودند اما زود خوششان آمد. کسی اشتیاق چندانی برای دو نوع متنوع سالاد سیب زمینی نداشت. به همین خاطر زوج‮های روسی که آن‮ها را آورده بودند، پیشکشی های یکدیگر را خوردند. زوج خاصّه غذای مخصوص‮شان را خوردند. در پایان سور، تنها دو نوع غذا مانده بود: چوب شورهای سفت گرد و بیسکویت‮های سفت چهارگوش. آنجی مودبانه از هرکدام یکی برداشت و رسماً آن‮ها را اصیل و قابل توجه اعلام کرد. اما ظاهراً کسی در علاقه آنجی سهیم نبود.
لادا و میلنا هر دو فهمیدند مرتکب اشتباه شده‮اند. با دیدن تغیر چهره آرون به هنگام آشکار کردن غذاهایشان، فهمیدند که باید چیز هیجان‮آورتری می‮آوردند. در ابتدای سور حالت چهره‮اش امیدوارانه اما مردد بود. مانند پسربچه‮ای که یواشکی اسباب بازی را که آرزویش را داشته، پیدا کرده اما مطمئن نیست برای او در نظر گرفته شده باشد. وقتی داشت بشقابش را پر می‮کرد، جای پوزخند محتاطانه‮اش را خطوط عمیق لبخندی درخشان گرفت. به آرامی جویدشان. در حالی که چشمانش را بسته بود و صداهایی درمی‮آورد شبیه وزوز یکنواخت وسیله برقی روبراه. گونه‮هایش گل انداخت و دانه‮های ریز عرق روی برآمدگی بینی‮اش نشست. هراز چندگاهی هم با تعجب بانگ برمی‮آورد:
– کی اینو پخته؟
آخرین دانه اسپرینگ رول ها را خورد، تابی به دماغش داد و خندید. به نظر پرتلا لو می‮رسید، به نظر می‮رسید بیست سال جوانتر شده، به نظر می‮رسید… لادا نتوانست در آن لحظه کلمه مناسبی پیدا کند. بعد یک‮دفعه متوجه شد به نظر می‮رسید نفس تازه‮ای گرفته است. با تماشای خوردن آرون، نمی‮شد کاری کرد جز لبخند زدن. پس لادا لبخند زد. میلنا هم لبخند زد. مسلماً لادا و میلنا شنیده بودند که مسیر قلب مردها از شکمشان می‮گذرد اما هیچ‮وقت باور نکرده بودند. آرون اسکولنیک هر دو را متقاعد کرد.
اما مشکل این‮جا بود که نه لادا و نه میلنا علاقه‮ای به پخت‮وپز نداشتند. ارتباط عذاب‮آور میلنا با غذا بسیار منحصربفرد بود. سال‮های سال زندگی‮اش بر پایه ملاقات‮های فاسقش شکل گرفته بود. او دو روز در هفته بعد از کار به خانه میلنا می‮آمد و یک ساعتی را با او می‮گذراند. وقتی میلنا غذایی بهش تعارف می‮کرد می‮گفت:
– نه، نه. بهتره وقت رو تلف نکنیم. تازه زنم برای شام منتظرمه.
میلنا از سر تسلیم کوشید گاه به گاه برای خودش چیزهائی بپزد. مواد را توی کاسه ای می‮ریخت، به خودش می‮گفت اهمیتی نمی‮دهد، که از پختن و خوردن غذا به تنهایی لذت می‮برد. وقتی هم که محتویات کاسه را داخل سطل زباله خالی می‮کرد، می‮گفت:
– اهمیت نمی‮دهم. اهمیت نمی‮دهم.
و اما لادا. لادا همیشه سرش گرم کار بود. بعلاوه قسمت اعظم زندگی زناشویی اش با مادرشوهرش زندگی کرده بود که مدام آشپزی می‮کرد و از این کار لذت می‮برد. خصوصاً اگر غذائی را گیرمی‮آورد که لادا از آن بیزار بود. وقتی لادا متوجه این نکته شد، آموخت که باید سلایق آشپزی‮اش را آن‮گونه که نیست جا بزند. برای گیج کردن مادرشوهرش، دربرابر غذایی که از آن نفرت داشت (مثلاً:”پن کیک کدوسبز!”) وانمود به هیجان بیش از اندازه می کرد و یکی دیگر هم می‮خواست. اما در برابر غذاهایی که واقعاً دوست داشت کاملاً بی تفاوت می‮ماند. چنان در هنر وانمود کردن، استاد شده بود که وقتی مادر شوهرش مرد و می‮توانست غذاهائی را بخورد که واقعاً باب میلش بود، فهمید که دیگر هیچ غذایی باب میلش نیست. حس چشایی‮اش نابود شده بود. علاقه‮اش به غذا از دست رفته بود.
پنج‮شنبه قبل از دومین سور، لادا درحالی که داشت توی خانه کانال‮های تلویزیون را بالا و پایین می کرد، فکر کرد این بدان معنی نیست که نمی‮تواند آشپزی را یاد بگیرد. یادگیری آشپزی یک کار صعب بود و لادا به استقبال ازکارهای صعب عادت داشت. سه نمایش اول که در شبکه آشپزی نگاه کرد، وقت تلف کردن محض بود. لادا نه کوچکترین علاقه ای به مسابقه غذاهای آماده داشت و نه نیازی به اطلاعاتی درباره شیرینی پزی. در برنامه سوم، میزبان برنامه طرز پخت نوعی کیک دسری به اسم ترامیزو را یاد داد که اگر نبود شکاف میان سینه میزبان، می‮توانست مفید واقع شود (شکاف میان سینه هایش چنان توی چشم می زد که لادا نمی‮توانست روی دست‮هایش تمرکز کند). با این وجود برنامه چهارم بهتر بود. میزبان برنامه، کلوچه یونانی پنیر و اسفناج می‮پخت و به نظر می‮رسید می‮داند چه می‮کند. بعلاوه، شکاف سینه اش، البته اگر سینه‮هایش شکافی داشت، کاملاً زیر نیمتنه سرآشپز پنهان شده بود. لادا دفتر یادداشتش را باز کرد و دستورالعمل‮ها را نوشت.
کلوچه عملی شد! حتی خود لادا هم از نتیجه کارش در شگفت بود. وقتی داشت محتویات داخل خمیر را می‮ریخت، کمی مردد بود. برای این‮که کلوچه‮ها کاملاً روسی به نظر برسند، اسفناج را با کلم جایگزین کرد و تخم مرغ آب پز را با پنیر یونانی و خودش را بالکل از شر تخم‮های کاج خلاص کرد. کمی درباره این تخم‮های کاج احمقانه نگران بود (که مبادا جزه اصلی افزودنیها بوده باشد). اما وقتی کلوچه را از اجاق بیرون آورد (هرچند به خوبی توی تلویزیون نبود، تا بی عیبی خیلی راه داشت، اما گرم و درخشان و معطر بود) همه تردیدهایش دود شدند. چشمانش را بست، لبخند آرون را مجسم کرد و بعد (این یکی خوشایندترین تصورش بود) حیرت و خشم را در چهره میلنا.
آرون بعد خوردن اولین تکه به واقع نالید. وقتی تکه دوم را تمام کرد، دستمالی برداشت، لبهایش را پاک کرد و به لادا نگریست. او را نگاه کرد و دید. مدتها از آخرین باری که مردی او را دیده بود، می‮گذشت. آرون گفت:
– اونقدر محشره که می تونم هر روز بخورمش بدون اینکه دلم رو بزنه.
اما حتی این حرف آرون نتوانست هیجان عظیمی را که چهره بازنده میلنا به لادا می‮داد به او بدهد. لادا فکر کرد: میلنای بیچاره! میلنای بیچاره که بلوز دکلته پوشیده بود و خاویار بادنجان آماده آورده بود و آرون بهش گفته بود:
– اینو از اینترنشنال، نبش خیابون پنجم و برایتون ، خریدین؟ توی تِیست یوروپ خیابون بنزونهرست بهترشو می‮فروشن.
میلنای بیچاره بیچاره! صبح جمعه آینده وقتی لادا داشت با لیوانی قهوه که بخار از آن بلند می‮شد و یک بسته سیگار و کتابی زیر بغل وارد حمام می‮شد، فکر کرد: فکری‮ام امروز چه قدر از خودش کار می‮کشه. روی توالت نشست، قهوه و کتابش را روی سبد لباسهای شستنی گذاشت و سیگاری روشن کرد. آدم‮های مثل لادا شبیه دژکوب هستند (آن‮ها ضربه می‮زنند،ضربه می‮زنند، بدون وقفه و صبورانه، آنقدر که بالاخره به آنچه می‮خواهند برسند). زن فاسق میلنا هم چنین آدمی بود و نهایتاً پاداشش را گرفته بود. او شوهرش را حفظ کرده بود که بالاخره شوهر خوبی شده بود. حالا که خیلی پیر، خیلی فرسوده، خیلی ترسیده و رام تر از آن بود که زنش را بفریبد. و میلنا، میلنای بیچاره، میلنای مغرور که همیشه فکر می کرد جنگیدن سر یک مرد در شأن او نیست، چی داشت؟ هیچی! به هیچی نرسیده بود. یک نگاهی بهش بیانداز: پیر و خسته، با لیوان قهوه و سیگار روی توالت نشسته. خوب! لابد این بار شأنش آن‮قدرها بالا نیست که سر یک مرد نجنگد.
جرعه ای از قهوه‮اش را نوشید و کتابش را ورق زد. کتاب آشپزی با ورق‮های نازک زرد شده و نقاشی‮های دقیق که میراث مادربزرگ علی الظاهر اعیانش بود. صبح‮های بیشماری مادربزرگ میلنا (که آنوقتها لودمیلا بود) او را پشت میز آشپزخانه‮اش نشانده و طرز پختن کتلکت پوزهرسکی یا پیراشکی ماهی را یادش داده و بعد به کار میلنا نمره داده بود. معمولاً نمره‮های پایین. میلنا چه نفرتی از آن صبح‮ها داشت. اما آشپزی را یاد گرفته بود. شگفتا! شگفتا! شاق‮ترین آموخته‮اش!
– هی بچه‮ها! امروز یکی از دانش‮آموزای روسی‮مون یه چیز تازه پخته.
این را آنجی گفت در حالی که دستمال پنبه‮ای آبی رنگ را از روی بشقاب چینی میلنا پس می‮زد. آنجا زیر دستمال چند دوژان کماج پنیر چهارگوش کاملاً طلائی با چنان عطری که انگار لحظه ای قبل از فر درآمده اند. پخت این کماج‮ها رمزی داشت که مادربزرگ میلنا روز تولد شانزده سالگی‮اش به عنوان هدیه به میلنا گفته بود (میلنا گوشواره را ترجیح می‮داد). کماج‮ها چنان زیبا بودند که دانش آموزان نمی‮توانستند مثل بقیه غذاهای سور آن‮ها را بقاپند. کماج‮های پنیر را با دو انگشت می‮گرفتند، به آرامی می‮جویدندشان و حین جویدن صحبت نمی‮کردند. این طوری تنها صدایی که می شد شنید، صدای خرت خرت گازهای ریز بود. وقتی همه کماج‮ها تمام شد، آرون خرده های طلایی را از روی پیراهنش تکاند و از میلنا پرسید اسمش چی بود و وقتی جواب گرفت نظر داد:
– زیبا و غیرمعمول!
لادا چیز زیادی از طب سرش نمی شد و مطمئن نبود خشم شدید می تواند باعث حمله قلبی شود یا نه. بدتر از همه قیافه میلنا بود وقتی که لادا فویل پیشکشی‮اش را باز کرد. ماده سگ عملاً پقی کرد. بله، لادا کلوچه کلم یونانی- روسی دیگری آورده بود. خوب که چی؟ بار آخر مقبول افتاده بود (کجای این فرض که دوباره مقبول واقع می‮شود، احمقانه بود؟) لادا شالش را شل کرد و نشست. سعی کرد به خودش بقبولاند که پیشکشی میلنا از مال او بهتر نبوده (فقط تازگی داشته). اما این تصور هم تسلی‮اش نداد. همان‮طور که سالیان سال، هر بار که عطر تازه‮ای از پیراهن شوهرش به مشامش رسیده بود، نتوانسته بود تسلی‮اش دهد.
دست بزرگ و سنگینی لادا را به خود آورد. اوولنا گفت:
– من از کماج‮هاش خوشم نیومد. این غذاها به درد نمایش می خورن، غذای واقعی نیستن.
لادا دلش می‮خواست صورتش را توی سینه نرم و بیکران اوولنا دفن کند و سپاسگزارانه بگرید. بعد زن یکی از زوجهای روسی پاورچین پاورچین خودش را به آن‮ها رساند و پچ پچ کرد که او هم از کماج‮ها خوشش نیامده.
– خیلی شور بودن. مگه نه؟ آرایشش هم اصلاً برازنده سن و سالش نیست.
طی هفته‮های آتی، لادا فهمید که صرفاً یک پیرزن رنجیده نیست (او ستاره این برنامه بود). سریعاً تور کاملی از هم‮پیمانان دست و پاچلفتی دورش تنیده شد: اوونلا، مسن ترین و وفادارترین طرفدارش. زن روسی و زوج دومینیکنی که خوش نداشتند مرعوب لباس‮ها و سلوک مغرورانه میلنا شوند. شوهر این زوج حتی ادای طرز ورود میلنا به اطاق را درآورد و تمامی اعضاه کلوب طرفداران لادا مشتاقانه خندیدند.
اما میلنا هم به خود که آمد، متحدانی دوره‮اش کرده بودند. اول، زن چینی که از همان روزی که کلوچه لادا، اسپرینگ رول‮هایش را از چشم انداخت، کینه‮اش را به دل گرفت. همین‮طور دومین زوج چینی که فقط به‮خاطر این‮که همیشه جانب اولین زوج چینی را می‮گرفتند به اردوگاه میلنا پیوسته بودند. وقتی میلنا، لادا را به صدام حسین تشبیه کرده بود، همه خندیده بودند. یکی از گوش‮های شوهر زوج چینی دوم، کر بود و زنش مجبور شد این جوک را با صدای بلند و به زبان چینی دوباره برایش تعریف کند. آن‮وقت او هم خندید.
اما وقتی هر دو اردوگاه متوجه شدند مسابقه ای در جریان است و با اینکه همه می‮دانستند جایزه چیست، هیچ‮کس نامی از آرون نبرد. خود آرون اگر هم از مسابقه باخبر بود، چیزی بروز نمی‮داد. به نظر می رسید آرون مصمم است بی‮طرفی و حق طرفداری از برنده هفتگی را حفظ کند. بعضی جمعه‮ها غذای لادا شلخته از آب درمی‮آمد (که می‮توانست در نتیجه اشتباه میزبان شبکه آشپزی یا دستپاچگی لادا باشد). بعضی جمعه‮ها هم پیشکشی میلنا تند یا بیمزه از آب درمی‮آمد. و از آن‮جا که رفتارهای رمانیک آرون در هماهنگی تنگاتنگ با رقابت پیش می‮رفت، بردها و باخت‮های لادا و میلنا برای صمیمیت با آرون هم در نوسان بود. جمعه‮هایی بود که به نظر می رسید آرون رابطه خاصی با لادا برقرار کرده. گوشه اطاق کنارش می‮نشست و با او صحبت می‮کرد (بعد از اتمام بهترین غذا، هیچ‮وقت قبل از غذا این کار را نمی‮کرد). با او شوخی می‮کرد، از زندگی‮اش پرس‮وجو می‮کرد و پیشنهادهای مبهمی برای آینده می داد. مثل:
– ساحل مآن‮هاتان رو دوس دارید؟ اون پائین خیلی زیباست. گاهی برای قدم زدن می‮رم اون‮جا. البته خیلی به ندرت.
گاهی هم قسمت زیادی از راه خانه اش را با او همقدم می‮شد. حتی یک‮بار گونه لادا را بوسیده بود. لبهایش گرم و خشک بود و کمابیش ناامید کننده.
بعضی از جمعه‮ها هم به میلنا تعلق داشت. آرون با او همقدم می شد و بازویش را به آستین میلنا می‮زد یا دامن ژاکتش را لمس می‮کرد. حتی یکبار سعی کرده بود با گردنبندش بازی کند. گاهی هم خاطراتش را با او سهیم شده بود. برای مثال یکبار برایش از زنی دلفریب گفته بود که باهاش رابطه کوتاه اما آتشینی داشته و دقیقاً شبیه میلنا بوده.
– جدی می‮گم! همون چشما، همون استخوان‮های گونه، همون خال بیضی روی گردن.
اما درست مثل لادا، با میلنا هم هیچ‮وقت تمام راه خانه را همقدم نمی‮شد. چند بلوک دورتر از خانه او می‮ایستاد و می‮گفت پیاده روی روزبروز برایش مشکلتر می‮شود و این‮که نیاز دارد به سمت خانه برگردد.
مهم نبود برنده کدام یک باشند، دوشنبه آتی تمام صمیمیت جمعه از دست می‮رفت. دوشنبه‮ها، آرون هیچ نشانه‮ای بروز نمی‮داد از این‮که با هیچ‮کدامشان رابطه ای برقرار کرده باشد. قبل و بعد کلاس اصلاً باهاشان حرف نمی‮زد. حتی به ندرت نگاهشان می‮کرد. هیچ نشانه‮ای نبود حاکی از آن‮که یکی از آن‮ها را می‮خواهد یا ممکن است بخواهد. دوشنبه‮ها لادا و میلنا هم احساس سرخوردگی و خستگی می‮کردند و حتی اندکی شرمندگی از هیجان روز جمعه شان. اما هرچه آخر هفته نزدیک‮تر می‮شد، میلشان به آرون شدیدتر و شدیدتر می شد، همراه با هوسشان، ترس و غیظ از تصور این‮که مبادا آرون آن یکی را به عنوان برنده نهایی انتخاب کند، اوح می‮گرفت.
عصر قبل از آخرین سور بین المللی، لادا چرخ گوشتش را به برق زد، مکعب‮های گوشت گاو و گوساله را توی گلوی چرخ گوشت تپاند و کلیدش را زد. چرخ گوشت که دورریز وسایل آشپزخانه دخترش بود، وسیله کهنه حجیمی بود که شکاف پهلویش با یک تکه نوار چسبِ لوله، پوشانده شده بود. چرخ گوشت روی میز تاب خورد، لرزید و ورجه وورجه کرد اما کارش را خوب انجام داد. لادا مکعب‮های گوشت را که تیغه‮ها ریزریزشان می‮کردند، تماشا می کرد و لبخند می‮زد. پیاز توی گلوی چرخ گوشت گیرکرد و لادا مجبور شد آنرا با دسته قاشقک چوبی پائین بفرستد.
میلنا فرز و با برازندگی تمام توی آشپزخانه اش می‮گشت. انگشتش را توی نانی که توی کاسه شیر بود، فرو برد تا ببیند به اندازه کافی تر شده یا نه. او می‮دانست که برای پختن کوفته نباید نان را با مخلوط کن هم بزند. اولاً آنقدر نرم بود که براحتی با چنگال می‮شد همش زد و مهمتر از آن، اینکه اساس نرمی و قلمبه درآمدن کوفته ها این بود که دانه های نانی که با آن مخلوط می شود درشت باشد. نان را همراه گوشت گوساله چرخ کرده داخل کاسه ریخت، مقداری سیر له شده به آن اضافه کرد (مقداری متنابه) با چند تا تخم مرغ و عملیات مخلوط کردن را با چنگال آغاز کرد. از صدای شلپ شلپ لذت می‮برد.
لادا فکر کرد حالا نوبت افزودنی سرّیه. مکعب‮های ریز گوشت خوک نمک زده را داخل ماهی تابه‮ای که جلز وولز می کرد، ریخت. میزبان شبکه آشپزی زوزه کشیده بود:
– گوشت خوک نمک زده. آن‮قدر خوشمزه که میهمانانتان شوکه می شوند.
میلنا فکر کرد: چربی. همه مزه غذا به چربیشه. و اگر مردم سعی می کنند جور دیگری به خود بباورانند، خودشان را فریب می دهند. بعد کمی کره شیرین لذیذ و کمی هم چربی خوک وسط ماهی تابه گذاشت و توی آن گرداند. بقیه کار ساده بود.
لادا به این نتیجه رسید: نه، اصلاً سخت نبود. مخصوصاً اگر راه درستش را پیدا کنی. او کوفته ها را شکل داد و با دست راست داخل ماهی تابه انداخت در حالی که کاردک را با دست چپش نگه داشته بود. وقتی گوشت لابه‮لای انگشتانش گرم و چسبنده می شد، دست راستش را زیر آب سرد که باز بود می‮شست و دوباره کارش را از سر می‮گرفت. آشپزخانه کوچکش خیلی زود پر شد از دود و بوی چربی سوخته. اما لادا توجهی به این‮ها نداشت. به تندی کارش را می کرد.
میلنا هم همین طور. شگفت‮آور بود: کاسه زود خالی شد. وقتی داشت آخرین کوفته را فرم می داد، یکدفعه دلش خواست آنرا بچلاند. همین کار را هم کرد. چنان محکم که خمیر گوشت از لابلای انگشتانش بیرون زد. میلنا دستش را خشک کرد و رفت تا پنجره را باز کند.
دوشنبه بعد از آخرین سور بین المللی، دستهای آنجی چنان می لرزید که مجبور بود مچ دست راستش را با دست چپ بچسبد تا بتواند روی تابلو بنویسد. پاهایش هم می‮لرزید. به همین خاطر روی صندلی کوتاه کنار میزتحریرش نشست و گفت خوب می‮شد اگر هر کدام از دانش آموزان می توانستند چند کلمه ای درباره آرون بگویند.
یکی از دومینیکنی ها گفت خیلی بد شد که آرون هیچ فامیلی نداشت. آنجی متذکر شد:
– نظر معرکه‮ای بود.
مرد یکی از زوجهای چینی گفت که آرون به همه ما درسی آموخت.
آنجی به توافق سری تکان داد و دستش را برای یافتن دستمال کاغذی به کیفش دراز کرد و گفت:
– نکته بسیار خوبی بود.
تا آن موقع هیچ‮کدام از دانش آموزان آنجی توی کلاس نمرده بود. هیچ‮کس را هم نمی شناخت که دانش آموزش توی کلاس مرده باشد. تمام آخر هفته، از دست فلاش بک های ترسناک به ستوه آمده بود. تصاویر آخرین سور با وضوح و پرجلوه مدام توی سرش چرخ می‮خورد و چرخ می‮خورد. انگار گرفتار یک فیلم ترسناک شده بود و حالا فیلم دوباره آغاز شده بود.
رادیو را روی موسیقی لاتینوی نامطلوبی تنظیم می‮کند. پوشش غذاها را باز می‮کنند. این بو! از این بو حالش به هم می‮خورد. دانش آموزان همراه با ضربآهنگ موسیقی لگدهایشان را به زمین می‮کوبند. بیچاره آرون، به شنگولی یک بچه، به میز نزدیک می‮شود، بشقابش را پر می کند، غذا را توی دهانش می‮تپاند، در آستانه خفگی است. همگی با ترس پس می کشند. آنجی دکمه های تلفنش را فشار می‮دهد. هرکاری می کند، یادش نمی‮آید که کدام دکمه را باید فشار دهد. ژان باپتیست جلو می دود. آرون را از پشت می‮چسبد. مشتهایش توی شکم آرون فرومی‮روند. دوباره فرومی رود. بارها و بارها. بالاخره، این کوفته روسی لعنتی بیرون می پرد! نفس های عمیق از سر آسودگی در سرتاسر کلاس. آنجی تلفنش را درقی می‮بندد. بعد پاهای آرون وامی روند و ژان باپتیست زیر وزنش تلوتلو می خورد. لحظه ای به نظر می‮رسد که آن دو به آهنگ ضربه های پرصدای موسیقی می‮رقصند. اوولنای پیر شروع می کند به خندیدن. کِرکِری هولناک. و بعد، تازه همگی خوب متوجه می‮شوند که چه اتفاقی افتاده.
آنجی بینی اش را پاک کرد و کلاس ساکتش را نگریست.
– ژان باپتیست، می‮خوای چیزی بگی؟
– بله، آرون مرد بانمکی بود.
آنجی موافقتش را اعلام کرد:
– خوبه، ژان باپتیست. خوبه.
لادا گفت همگی دلشان برای آرون تنگ می‮شود و میلنا گفت مرگ او غبطه برانگیز بوده. آنجی ابروهایش را بالا برد. میلنا با طمأنینه و صبورانه توضیح داد:
– تند، آسان و خوشحال مرد. مگه نه؟
آنجی برخود لرزید و کلاس را تعطیل کرد.
لارا واپنیر – سوم سپتامبر 2007
نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar)
مترجم: تهمینه زاردشت

درباره نویسنده:
لارا واپنیر در سال 1971 در روسیه به دنیا آمده و در سال 1994 همراه شوهرش به آمریکا مهاجرت کرده است. او به سرعت انگلیسی را فراگرفته و خیلی زود شروع به نوشتن به زبان انگلیسی کرده است. در داستان‮هایش به زندگی و آرزوهای کوچک مهاجران روسی ساکن نیویورک می‮پردازد. مجموعه داستان There are Jews in My House و رمانی با عنوان Memoirs of a Muse منتشر کرده است. شاخص داستان‮های واپنیار پرداختی عمیق از زندگی روزمره همراه با شوخ طبعی جبرگرایانه است.
مهر 86 / تبریز

آواها

بستن ِ پنجره لازم بود: باران به قرنیز کف پنجره می‌خورد و پخش می‌شد روی کف چوبی اتاق و صندلی‌های بازودار. با آوایی سرخوش و سلیس ، خیالات سیمین بی‌انتها با شتاب از میان باغ، از میان شاخ و برگ‌ها، از میان ریگ‌های نارنجگون می‌گذشتند. ناودان تلق‌تلق می‌کرد و راهش گرفته می‌شد. تو باخ می‌نواختی. پیانو بالِ لاک‌الکلی‌اش را گشوده بود، زیر بالش چنگی خوابیده بود و چکش‌هایی از میان رشته‌های چنگ، موج‌گونه در حرکت بودند. قالیچه‌ی ابریشمین چین‌های خشن می‌خورد مادام که از انتهای پیانو سر می‌خورد و قطعه‌ی موسیقی گشوده را روی کف اتاق می‌چکاند. گاه به گاه از میان جنون آنیِ فوگِ باخ حلقه‌ی تو جلینگ‌جلینگ می‌کرد روی کلید‌ها، مدام و بی‌وقفه، شکوهمندانه، رگبار ماه ژوئن شیشه‌های پنجره را شلاق می‌زد. و تو، بدون بازایستادن از نواختن‌ات، و با نوسان آهسته‌ی سرت، فریاد می‌زدی، درست همگام با ضرب‌های آهنگ: « باران، باران، … من می‌خواهم بر آن غلبه کنم…»
اما تو نمی‌توانستی.
با کنار ‌زدن صفحه‌های گرامافونی که روی میز بِمانِ تابوت‌های مخملین خوابیده بودند، من تماشایت می‌کردم و به موسیقی گوش می‌دادم، به باران. احساسی از تازگی همچون رایحه‌ی میخک‌های صدپرِ نمناکِ سر‌بر‌آورده از درون من می‌چکید به همه جا، از قفسه‌ها، از بال پیانو، از الماس‌های دوک‌مانند چلچراغ.
من احساسی از سکون و آرامشی مستانه داشتم، چنان که رابطه‌ای آهنگین می‌دیدم میان اوهام سیمین باران و شانه‌های خمیده‌ی تو که رعشه می‌گرفتند وقتی که انگشتانت را به درون چلچراغ موج‌دار فرو می‌کردی. و وقتی من عمیقن به درون خودم عقب می‌نشستم تمامی دنیا این‌گونه می‌نمود: همگن، هم‌خوان، در قیدِ قوانین هماهنگی. من خودم، تو، میخک‌های صدپر، در آن لحظه همگی هم‌آوایان عمودیِ روی خط‌های حامل موسیقی شده بودیم، دریافتم که همه چیز در دنیا تاثیر یک به یک حرف‌های یکسانی بودند در‌بر‌گیرنده‌ی گونه‌های دیگرگونه‌ی هم‌نوایی‌ها: درختان، آب، تو… همگی همبسته، همسنگ، الهی بودید. تو بلند شدی. باران هنوز نور خورشید را پایین می‌آورد. چاله‌ها همچون حفره‌هایی در ریگ‌های تاریک می‌نمودند، روزنه‌هایی به سوی بهشت‌هایی که پیش از این به زیر زمین سر خورده بودند. روی یک نیمکت، درخشان همچون ظروف چینیِ دانمارکی، خوشی‌های از‌ یاد رفته‌ات خوابیده بودند. رشته سیم‌های پیانو از باران مدام به قهوه‌ای برگشته بودند، و قاب‌ها به شکل هشتِ انگلیسی درآمده بودند.
وقتی ما وارد کوچه‌ی باریک شدیم، از آمیزه‌ی سایه‌ها و رایحه‌های پوسیدن قارچ‌ها کمی احساس سرگیجه کردم. من تو را به درون یک باریکه‌ی نورِ اتفاقی ِ آفتاب فرا خواندم. تو زانوهای زننده و رنگ‌پریده داشتی، و چشمانی با نگاهی مبهم. وقتی سخن می‌گفتی، می‌خواستی هوا را با لبه‌ی دستان کوچک‌ات بشکافی با رخشش دستبندت روی مچ ِ باریک‌ات. موهایت می‌گداختند زمانی که با هوای روشن از فروغ ِ آفتاب که پیرامون موهایت به رعشه درآمده بود، می‌آمیختند. تو زیادی سیگار می‌کشیدی، عصبی، و دودش را از راه حفره‌های بینی‌ات بیرون می‌دادی، مادام که خاکسترش را با تلنگری می‌ریختی. ملک اربابی شما در پنج ورستی ِ مال ما بود. درون آن پر ‌انعکاس و باشکوه و ملیح بود. عکسی از آن در مجله‌ی خوش‌نمای متروپالیتن به نمایش در‌آمده بود. می‌شود گفت هر صبح، می‌پریدم روی صندلی سه گوش چرمی‌ دوچرخه‌ام و با گذشتن از هر راهی صدای خشک ِ خش و خش ِ برگ‌ها را منجر می‌شدم، از میان ِ درختان بعد در درازای بزرگراه، و از میان دهکده بعد در درازای راهی دیگر به سوی تو. تو روی نیامدن همسرت در ماه سپتامبر حساب می‌کردی. و ما از هیچ‌چیز نمی‌ترسیدیم، تو و من — بی‌هراس از بدگویی‌های پیش‌خدمت تو، بی‌هراس از بدگمانی‌های خانواده‌ی من. هریک از ما به گونه‌ای دیگر به سرنوشت اعتماد می‌کردیم.
دوست‌داشتن ِ تو کمی بی‌صدا بود، همچنان‌که آوای تو این‌گونه بود. شاید یکی بگوید تو گوشه‌چشمی دوست داشتی، و هرگز سخنی درباره‌ی دوست‌داشتن نمی‌گفتی. تو یکی از آن زنان ِ از روی عادت کم‌حرف بودی، به خاطر آن سکوتی که آدمی تنداتند به آن خو می‌گیرد. اما گاه به گاه چیزی از درونت به بیرون فوران می‌کرد. بعدش بِخشتاین غول‌پیکرِ تو بمانِ تندر می‌غرید وگرنه با ابهامی خیره به روبه‌رو می‌ماند و تو برایم از حکایتی خنده‌دار می‌گفتی که از همسرت یا از همراهان نظامی‌اش شنیده بودی. من دستانت را به یاد می‌آورم — دست‌های کشیده، رنگ‌پریده، با آن رگه‌های آبی‌فام.
در آن روز سرخوش، که باران شلاق می‌زد و تو به گونه‌ی شگفتی‌باری خوب می‌نواختی، سایه‌روشنی از چیز محوی که به گونه‌ای نادیدنی بعد ِ هفته‌های نخستین ِ عشق‌مان میان ما طلوع کرده بود به ما رو کرد. دریافتم که تو هیچ غلبه‌ای بر من نداری، چرا که تنها تو نبودی که عاشق من بودی بلکه تمامی زمین عاشق‌ام بودند. آن‌گونه که انگار روح من به حس‌گر‌های حساس بی‌شماری گسترش یافته بود. و من درون هرچیزی زندگی می‌کردم، ادراکِ هم‌زمانِ آبشار نیاگارا در حال غرش در ماورایِ دور اقیانوس و بارش قطرات طلایی پهن شده، چکه‌کنان و زمزمه‌کنان در باریکه راهِ کوچه، خیره شدم به پوست رخشان درخت غان و یک‌باره آن را به جای بازوانم یافتم، به تسخیرشان درآورده بودم، شاخه‌های شیب دار را پوشانده با برگ‌های کوچکِ نمناک، و به جای پاهایم، هزار ریشه‌ی نازک و ظریف به هم‌ تنیده درون زمین، در حال درکشیدن زمین. می‌خواستم خودم را به درون تمام طبیعت ببرم، برای تجربه‌ی آن‌چه که همچون یک قارچِ بِلِتوسِ قدیمی می‌نمود با پهلوی نرم زردرنگ‌اش، یا برای تجربه‌ی یک سنجاقک، یا تجربه‌ی گوی آتشین آفتاب. بسیار احساس سرخوشی می‌کردم که یک‌باره خنده‌ام گرفت و روی شانه و پشت گردن‌ات را بوسیدم. حتا خواسته بودم شعری را بلند از خاطرم برایت بخوانم، اما تو از شعر بیزار بودی.
تو با لبخنده‌ای باریک خندیدی و گفتی: «این بعد از باران خوب است.» سپس لحظه‌ای فکر کردی و افزودی: «می‌دانی، من درست به یاد می‌آورم — من امروز به صرف چای دعوت شده بودم در… اسمش چی بود… پال پالیچ . واقعن ملال‌آور بود. اما تو که می‌دانی من باید بروم.»
پال پالیچ از آشناهای قدیمی من بود. ما با هم در حال ماهیگری بودیم که یک‌باره او با صدای زیرِ غژغژ‌کننده‌ای این‌طور شروع کرد: «زنگ‌های غروب ». من خیلی به او مشتاق بودم. قطره‌ای گداخته از روی برگی درست توی لب‌هایم فرو افتاد. من میل دارم همراهی‌ات کنم…
تو شانه بالا انداختی، آن‌جا ما تا مرز دیوانگی خسته و درگیر ملال خواهیم بود. این ترسناک است. به مچ دستت خیره شدی و آه کشیدی. زمان رفتن فرا رسیده، من باید کفش‌هایم را عوض می‌کردم. در تخت خواب محو و مه‌آلودت، اشعه‌ی خورسید رخنه‌کنان به چشمان کور‌های ونیزی، دو نردبامِ طلایی روی کف اتاق شکل داده بود. تو با آن آوای بی‌صدایت چیزی گفتی. آن برِ پنجره، درختان نفس می‌کشیدند و با صدای خش و خشی خشنود، نم‌نمِ باران را می‌چکاندند. و من، در حال خنده به آن خش‌خش، با خونسردی و بی‌اشتیاق در آغوش گرفتم‌ات.
جریان از این قرار بود. گردش‌گاه شما، چمن‌زار شما، در یک سوی رودخانه بود و در سوی دیگر دهکده قرار داشت. بزرگراه در بعضی جاها شیار‌های عمیقی برداشته بود. مرداب، بنفشه زار ِشادابی بود، و در شکاف میان بنفشه‌ها، آبی، شبیه‌ِ شیرقهوه‌ی حباب‌دار نمایان بود. سایه‌های کجکیِ کنده‌های سیاه‌سوخته‌ی درختان، با صراحت خاصی گسترده بودند. ما از توی سایه در امتدادِ یک مسیر لگدمال‌شده قدم‌زنان می‌رفتیم، از کنار یک خوار و بار فروشی گذشتیم، از کنار یک مهمان‌خانه با یک تابلویِ زمردی، از کنار حیات‌های آفتاب‌گیر که رایحه‌ی کودهای کشاورزی و بوی یونجه‌ی تازه از خود ساتع می‌کردند.
ساختمان مدرسه نو بود، ساخته شده از سنگ، با افراهایی که دورتادورش را گرفته بود. در آستانه‌ی مدرسه گوساله‌های سپید زنی روستایی سوسو می‌کردند مادام که او داشت پارچه‌ی ژنده‌ای را درون یک سطل می‌چلاند.
تو پرسیدی «پال پالیچ هست ؟» زن با صورت کک‌مکی و موهای روبان‌بسته، با چشمان نیمه‌بازش رو به آفتاب جواب داد: «اوناها، اوناها.» سطل تلق‌تلق می‌کرد وقتی که زن آن را با پاشنه‌هایش هل می‌داد. «بیایید تو خانم. آن‌ها باید در کارگاه باشند.»
ما با تلق و تلوق کفش‌‌هایمان در امتداد تالار ورودی ِ تاریکی روانه شدیم، بعد روانه یک کلاس باز و فراخ شدیم. در حال رد‌شدن چشمم به یک نقشه‌ی لاجوردی افتاد، و با خودم فکر کردم، همین است که تمام روسیه آفتاب‌گیر و فریبنده است… در یک گوشه، تکه‌های گچِ لگدمال‌شده چشمک می‌زدند. کمی دورتر، در کارگاهِ کوچک، بوی لذت‌بار سریشمِ نجاری و خاک‌اره‌ی کاج هوا را آکنده بود. ساق چپ‌اش، بی‌پوشش، پف‌کرده و خیس عرق، پهن بود. پال پالیچ از سر شوق با تخته‌سفیدِ فرسوده ور‌می‌رفت. سر‌ ِ بی‌مو و نمناکش در اشعه‌ی غبارآلودی از نور آفتاب عقب و جلو می‌رفت. در کف کارگاه زیرِ میزِ کار، تراشه‌های چوب بمانِ موهای نرم و نازک پیچ می‌خوردند.
با صدای بلند گفتم: «پال پالیچ شما مهمان دارید.»
یکه خورد، دستپاچه شد، یک ماچ مودبانه ارزانی دست تو که با ژستی آشنا و با بی‌میلی پیش آورده بودی کرد، و هم‌چون همیشه، انگشتان نمورش را توی دستم چپاند و تکانی به آن داد. انگار که چهره‌اش را با گل رس ِروغنی سرشته بودند، با خمودگی‌ها و چین و چروک‌های غیر منتظره.
با خنده‌ای گناه‌کارانه گفت: «می‌بخشید، من لباس به تنم نیست، می‌دانید که.» و چنگ انداخت به تکه‌ای از آستین‌های پیراهنی که هم‌چون استوانه‌هایی پهلو به پهلوی هم روی قرنیز کف پنجره ایستاده بودند و با شتاب آن‌ها را پا کرد. با برقابرق‌ِ دستبندت پرسیدی: «روی چی کار می‌کنید؟» پال پالیچ توی ژاکت‌اش با حرکتی فراگیر کشمکش می‌کرد. «هیچ چی، فقط از سر بیکاری.» تند و دستپاچه حرف می‌زد و کمی روی صامت‌های لبی لکنت داشت. شبیه یک قفسه‌ی کوچک بود. « هنوز تمام نشده. هنوز باید بهش سمباده و لاک‌الک بزنم. اما یک نگاهی بهش بکنید. من صداش می‌کنم چابک … » با کف دستان به هم چسبانده‌اش با حرکتی شبیه حرکت نخ‌ریسی یک هلی‌کوپتر مینیاتوری چوبی را به پرواز درآورد که با صدای وزوزی در اوجِ پرواز تکان‌های تندی می‌خورد و سرآخر هم سقوط کرد.
سایه‌ی لبخندی مودبانه سراسر چهره‌ات را درنوردید.
«اوه، منِ احمق»
پال پالیچ دوباره شروع کرد: «دوستان من شما در طبقه‌ی بالا انتظار مرا می‌کشیدید… این در غژغژ می‌کند. متاسفم. بگذارید اول من بروم. من هول شدم، آخر این‌جا خیلی به هم ریخته است. »
همین که ما شروع به بالا‌رفتن از راه‌پله‌ی غژغژکنان کردیم تو به انگیسی گفتی : «فکر می‌کنم او فراموش کرده که مرا دعوت کرده.» من از پشت تماشایت می‌کردم، قطع‌های ابریشمین پیراهنت را. از جایی در زیر پله‌ها، شاید از حیاط، صدای طنین‌دار زنی روستایی آمد: گروسیم! هی گروسیم! و ناگهان به شدت برایم روشن شد که در طی قرن‌ها‌قرن، جهان شکوفا شده بود، پژمرده شده بود، به هم تابیده بود، به تنهایی دگرگون شده بود تا این‌که حالا، در این لحظه، شاید آمیخته و گداخته ریخته بود به درون هم‌خوانی عمودی صدایی که زیر پله‌ها طنین‌انداخته بود، لرزش سرشانه‌های ابریشمین تو، و بوی خوش تخته‌چوب‌های کاج.
اتاق پال پالیچ آفتابی و قدری گرفته بود. فرش سرخی که شیری طلایی در میانه‌اش گلدوزی شده بود به دیوار بالای تخت‌خواب میخ شده بود. روی دیوار دیگری، پاره‌ای از آنا کارنین ، قاب‌گرفته و آویخته بود، طوری که الگو‌های تاریک و روشنِ حروف چاپی با قراردهی هوشمندانه‌ای از خطوط، چهره‌ی تولستوی را شکل می‌داد. در حین این‌که میزبان ما دست‌هایش را از روی خوشی به هم می‌سایید، تو را روی صندلی نشاند. همین که این کار را کرد، گرامافون روی میز را با اشاره‌ی گوشه‌ی ژاکت‌اش از کار انداخت. بعد برش گرداند به حالت اول. چای، ماست، و مقداری بیسکوییت بی‌مزه دیده می‌شدند. از توی کشوی کمد، پال پالیچ یک قوطی گل‌گلی شکلات تخته‌ای ِ لندرین بیرون آورد. وقتی که خم شد، نمایی از پوست کرک‌دار دور گردنش برجسته شد. پایینِ تار عنکبوتی روی لبه‌ی پنجره یک زنبور زرد مرده به چشم می‌خورد. به یک‌باره در حالی‌ که صفحه‌ی روزنامه‌ای را که با خونسردی از روی یک صندلی برداشته بودی، به خش و خش درمی‌آوردی، پرسیدی: « سارایوو کجاست؟»
پال پالیچ در حالی که داشت چای می‌ریخت، پاسخ داد: « در صربیاست.»
و با دست‌های لرزان‌اش، با احتیاط، فنجانی با پایه‌ی نقره را که بخار ازش بلند می‌شد به دستِ تو داد. «پیدایش کردم. ممکن است کمی بیسکوییت به شما پیشنهاد کنم؟…»
«و آن‌ها برای چی بمب می‌اندازند؟»
پال پالیچ شانه بالا انداخت و مرا نشان داد. برای صدمین بار یک وزنه‌یِ شیشه‌ایِ خیلی بزرگ را وارسی کردم. وزنه‌یِ شیشه‌ای پس زمینه‌ی صورتی نیلگون داشت و کلیسای جامع سنت ایزاک با دانه‌های شنی زرین آذین شده بود. خندیدی و با صدای بلند خواندی، «دیروز، سوداگری از اتحادیه‌ی دوم به نام یِرونیش در کافه کویزیزانا دستگیر شده. نتیجه این‌که یرونیش به بهانه‌یِ …» تو باز خندیدی: «نه، بی‌خیالی شرم‌آوره.»
پال پالیچ داشت سراسیمه می‌شد، صورتش با ته‌رنگی قهوه‌ای رو به سرخ‌شدن گذاشته بود. قاشقش را انداخت. برگ‌های افرا به یک‌باره در کنار پنجره شروع به درخشیدن کردند. ارابه‌ای تلق‌تلق‌کنان می‌گذشت. از جایی نامعلوم صدایی نازک و سوزناک می‌آمد: بستنی !
او شروع به صحبت درباره‌ی مدرسه کرد، درباره‌ی مستی، درباره‌ی قزل‌آلایی که در رودخانه پدیدار شده بود. من شروع کردم به وارسی او، چنان احساسی داشتم که انگار واقعن برای اولین بار او را می‌دیدم، گرچه ما آشناهای قدیمی بودیم. تصویری از او از اولین رویارویی ما، باید اثری روی ذهنِ من گذاشته باشد که هرگز تغییر نکرده است. هم‌چون چیزی که آن را می‌پذیریم و کم‌کم بدل به عادتی در ما می‌شود. وقتی به گونه‌ای گذرا به پال پالیچ فکر می‌کردم، به دلایلی این احساس را داشتم که او نه تنها یک سبیل جوگندمی‌داشت بلکه حتا ته‌ریشی به همان رنگ هم داشت. یک ریشِ خیالی ویژگی صورت‌های روسیِ بسیاری است. حالا، با دادن چهره‌ای ویژه به او، البته اگر بتوان چنین چیزی گفت، با چشمی درونی می‌دیدم که درواقع چانه‌ی او گرد و بی‌مو بود و چاکی محو به دو نیم‌اش کرده بود. یک بینی فربه داشت و من روی پلکِ چپ‌اش خالِ گوشتیِ جوش‌مانندی می‌دیدم، با اشتیاقِ شدیدی دوشت داشتم این تصویر را قطع کنم — اما قطع‌کردن به معنی کشتن بود. آن دانه‌ی کوچک، به تمامی با جلوه‌ی خاصی او را در بر می‌گرفت، وقتی من همه‌ی این‌ها را فهمیدم، و همه چیز ِ او را وارسی کردم، کوچک‌ترینِ تکان‌ها را به خودم دادم، انگار سقلمه‌ای که به روحم زده شده بود و آن را رو به پایین لغزانده و سرانده بود به درون پال پالیچ، مرا در درون او آسوده کرده بود و اگر گفتن‌اش درست باشد به احساسی از درون وادارم کرده بود، آن اثر روی پلک‌های چین‌دارش، یقه‌های آهارزده‌یِ پیراهنش و خزیدنِ تنداتند از میان دیدِ عریانش. من تمامی او را با چشمان زلال و سیال وارسی کردم. شیر طلایی ِبالای تخت‌خواب، حالا، به چشمم یک آشنای قدیمی می‌آمد، انگار که از بچگی روی دیوار اتاق من آویخته بوده. کارت‌ پستال‌های رنگی، محصور در شیشه‌های محدب‌شان، شگفتی‌بار و شاداب و شادمان شده بودند. این‌گونه نبود که تو روبه‌روی من می‌نشستی، در صندلی ِدسته‌دار ترکه‌ای وارفته‌ای که پشت من به آن خو گرفته بود، کسی نبود مگر خانم نیکوکار مدرسه، بانوی کم‌حرف و با وقار که من به سختی می‌شناختم‌اش. و به یک‌باره با سرخوشی و سبکی یک‌سانی از حرکت، من به درون تو هم خرامیدم، و روبانی را دیدم که بالای زانوهایت بندِ جوراب‌ات کرده بودی، کمی بالاتر تحریک پارچه‌ی پاتیس، و این فکر که دهکده‌ی شما ملال‌آور است، زیادی گرم است، طوری که آدم دلش سیگار می‌خواهد. در آن لحظه تو روکشی طلایی از کیف‌ات درآوردی و سیگاری به چوب‌سیگارت بند کردی. و من درون هر چیزی بودم– تو، سیگار، چوب سیگار. پال پالیچ در حال تقلای ناشی‌گرانه‌ای با چوب‌کبریت‌اش، با وزنه‌ی شیشه‌ای و با زنبور مرده‌ی روی لبه‌ی پنجره بود.
سال‌های بسیاری سپری شده، و من نمی‌دانم در حال حاضر او کجاست. پال پالیچ ِ کم‌رو و بادکرده. یک‌وقت‌هایی گرچه آخرین چیزی است که من درباره‌اش فکر می‌کنم، در رویایی او را می‌بینم، انتقال‌ یافته به حال‌ و هوای وجود فعلی‌ام، با حالتی خرده‌گیر و خندان وارد اتاقی می‌شود، پانامایِ محو و از بین‌رفته در دستانش. هنگام قدم‌زدن دولا می‌شود. عرقِ سر برهنه و گردن سرخ‌اش را با دستمالی بسیار بزرگ پاک می‌کند. و وقتی من خوابش را می‌بینم تو همواره خواب‌هایم را در می‌نوردی، به کندی، با روپوشِ ابریشیمی کمر‌باریکی به تن.
در آن روز ِ به گونه‌ی شگفتی‌باری شاد، من پرحرفی نکردم. تکه‌های لیز قزل‌آلا را قورت می‌دادم و می‌کوشیدم تا هر صدایی را بشنوم. وقتی پال پالیچ ساکت می‌شد من می‌توانستم اشتیاق و اشتهای معده‌اش را بشنوم– یک جیغ شادمانه، و در ادامه‌ی آن صدای قلپ قلپی نازک. از این رو با ژست سخنرانی گلویش را صاف می‌کرد و با شتاب آغاز به صحبت درباره‌ی چیزی می‌کرد. لکنت‌کنان، سردرگم ِ واژه‌ای درست، اخم می‌کرد و با انگشتانش روی میز ضرب می‌گرفت. تو لم داده بودی به یک صندلیِ بازودار کوتاه، ساکت و بی‌احساس. با بی‌اعتنایی سرت را برگرداندی و آرنج استخوانی‌ات را بلند کردی. همان آن که داشتی از پشت به موهایت گلِ سر می‌زدی از زیر مژگانت چشم انداختی به من. تو فکر می‌کردی، من در برابر پال پالیچ احساس دستپاچگی می‌کردم از آنجا که تو و من با هم رسیده بودیم، او شاید کوره ‌خبری درباره‌ی رابطه‌ی ما داشت و من مات این که تو غرق این فکر بودی بودم، و مات این حالت مالیخولیایی و تیره و تار: سرخ‌شدن ِ پال پالیچ وقتی که تو عمدن همسرت و کارش را یادآور می‌شدی.
روبه‌روی مدرسه، اخرایِ گرم خورشید در کنار افراها می‌درخشید. پال در آستانه دولا شد، به نشانه‌ی احترام به ما که سرزده آمده بودیم، یک بار دیگر در راهرو دولا شد، روی دیوار بیرونی دماسنجی سپید– بلوری برق می‌زد.
وقتی ما دهکده را ترک کردیم، از روی پل رد شدیم و مسیری را به طرف خانه‌ی شما بالا رفتیم، من از زیر بازو‌یت گرفته بودم و تو با آن خنده‌ی یک‌بری‌ِ خاص خودت بهم گفتی که خوشحالی. ناگهان هوس کردم که از چین و چروک‌های کوچک پال پالیچ به تو بگویم، درباره‌ی سنت ایزاک پولک‌دوزی شده. اما همین که شروع کردم احساس کردم که واژگان نادرست، به سویم هجوم می‌آوردند واژگان غریب و نامانوس و وقتی که تو از روی دلسوزی گفتی «تباه» من موضوع را عوض کردم. من می‌دانستم تو به چه چیزی نیاز داشتی: احساسات‌ِ ساده، واژگان ِ ساده. سکوت تو بی‌تقلا و بی صدا بود. بمان سکوت‌ِ ابرها یا سکوت گیاهان. تمامیِ سکوت شناسایی یک راز است. درباره‌ی تو چیزهای بسیاری بود که رمز‌آلود می‌نمود. کارگری با پیراهنی پف‌کرده، به گونه‌ای طنین‌انداز و با جدیت داشت داس‌اش را تیز می‌کرد. پروانه‌ها بالای گل‌های دِرونشده‌ی نکبتی معلق بودند. در امتداد مسیر، دختری با یک شال‌ِ سبز ِ رنگ‌پریده روی شانه‌هایش، و با گل‌های داوودی‌ِ روی موهای تیره‌اش از روبه‌رو می‌آمد. من پیش از این او را سه بار یا بیشتر دیده بودم، و گردن باریک و برهنه‌اش در ذهنم نقش بسته بود. زمانی که از کنار ما رد شد، با چشمان کجکیِ برهنه‌اش تو را لمس کرد. بعد، از آب‌رو‌ ِ کنار راه با دقت و احتیاط بسیار گذشت و کنار درختان توسکا ناپدید شد. رعشه‌ای نقره‌فام به تار و پود ماتِ شاخ و برگ پاشید. گفتی: «من حتم دارم که آن دختر به تنهایی یک پیاده‌روی عالی در پارک من داشته است.» همین بود که من از این گردش‌گران نفرت داشتم. یک سگ خانگی، ماده سگی پیر و فربه به دنبال صاحبش تاتی‌‌کنان می‌آمد. تو سگ‌ها را می‌پرستیدی. سگ کوچک با گوش‌های خوابانده، روی شکم‌اش به سوی ما وول می‌خورد. داشت زیر آن دستت که پیش آورده بودی چرخ می‌زد و زیر شکم‌ میخکی‌اش را که خال‌های خاکستری رویش نقش بسته بود نشان می‌داد. تو با صدای خاص نوازشگر–برآشوبنده‌ات گفتی: «وای چقدر تو دل‌بری می‌کنی.»
ماده‌سگ، مدتی به دور خودش غلتید، یک پارس ظریف و کوچک کرد و تاتی‌کنان از میان آب‌راه دررفت. زمانی که ما به دروازه‌ی کوتاه پارک نزدیک می‌شدیم، تو هوس کردی سیگار بکشی، اما بعد از زیر و رو کردن کیف‌ دستی‌ات، به نرمی گفتی: چقدر احمق‌ام من. چوب‌سیگارم را آن‌جا جا گذاشتم. و شانه‌ی مرا لمس کردی. «عزیزم می‌ری برام بیاریش وگرنه من نمی‌تونم سیگار بکشم.» همین که مژگان لرزان و خنده‌ی کوچک‌ات را می‌بوسیدم خندیدم.
تو از پی من داد زدی: فقط زودتر! من به دو، راهی شدم، نه به این خاطر که عجله‌ای در کار بود بلکه برای این‌که هرچیزی پیرامون من در حال دویدن بود. رنگین‌کمان شاخ‌ و برگ‌ها، سایه‌ی ابرها روی گیاهان نمناک، گل‌های ارغوانی، سراسیمه‌‌ی برگ‌های‌شان توی آب‌راهه، رو به روشنایی ماشین چمن‌زنی.
حدود ده دقیقه بعد، از نفس‌افتاده، پله‌های ساختمان مدرسه را بالا می‌رفتم. در ِ قهوه‌ای را با مشت کوبیدم. از توی اتاق جیغ یک فنر تخت خواب آمد. من دستگیره را چرخاندم، اما در قفل بود. صدال لرزان پال پالیچ آمد: کی اون‌جاست؟
فریاد زدم:« زود باش دیگه، بگذار بیام تو ! » فنر تخت‌خواب دوباره صداش درآمد، و در ادامه صدای پاهایی بدون پاپوش. «برای چی خودت رو اون تو حبس کردی پال پالیچ؟» بی‌وفقه نگاهم به چشمان سرخش افتاد. «بیا تو…بیا تو… از دیدنت خوشحالم. من خواب بودم دیدی که. بیا تو دیگه.» در حالی که سعی می‌کردم نگاهم به او نیفتد گفتم: «ما چوب سیگارمان را این‌جا جا گذاشتیم.» تا دست آخر لوله‌ای با لعاب سبز از زیر صندلی بازودار پیدا کردیم. چپاندم‌اش توی جیب‌ام. پال پالیچ داشت توی دستمالش ترومپت می‌زد، همین که سنگینی بدنش را می‌انداخت روی تخت، ناگهان گفت: «اون یک شخص تعجب‌ برانگیزه.» آهی کشید و کجکی نگاهم کرد. «چیزی درباره‌ی زنان روسی هست، یک ویژگی» پال پالیچ همه‌ی چین‌های صورتش را بالا انداخت و پیشانی‌اش را پاک کرد. « یک ویژگی»– ناله‌ای نجیبانه از خودش ساتع کرد. — «روح خودقربانی‌گری. چیزی والاتر از این در دنیا وجود ندارد. آن ظرافت فراعادت، روح والایِ فراعادتِ خودقربانی‌گری. دستانش را نزدیک سرش برد و تن به خنده‌ای تغزلی داد.
« فراعادت…» مدتی سکوت کرد و بعد پرسید، البته با لحنی دیگرگونه، لحنی که اغلب مرا به خنده می‌انداخت، «و چه چیز دیگری هست که باید به من بگویی، دوست من؟» درحال گفتن چیزهایی آکنده از حرارت، چیزهایی که او نیاز به شنیدن‌شان داشت، احساسی بمان‌ِ بغل‌کردنش داشتم: «تو باید بروی قدم بزنی پال پالیچ، چرا دل‌گرفته توی این اتاق دلگیر؟» او موجی موهن به دست داد. «من دیده‌ام همه‌ی آن چیزهایی را که قرار بر دیدنشان هست. تو با این حرف‌هایت کاری نمی‌کنی مگر این‌که به تمامی این‌جا را از حرارت می‌اندازی…» چشم‌های پف‌کرده‌اش را پاک کرد و سبیل‌اش را با حرکتِ رو به پایین دست‌هایش تاب داد. « شاید امشب بروم ماهیگیری» خال جوش‌مانندِ روی پلک چین‌خورده‌اش درهم رفت. یکی باید ازش می‌پرسید، «پال پالیچ عزیز، چرا همین حالا با صورت فرو برده توی بالش خواباندی خودت را؟ چرا گریه می‌کنی در روزی بمان امروز، با این آفتاب نازنین و گودال‌های آکنده از آب باران، بیرون…»
خیره‌ی گیلاس‌های از یاد رفته، تولستوی بازسازی‌شده با حروف‌ چاپی، و پوتین‌هایی با گره‌های گوش‌مانند زیر میز، گفتم: «خوب من باید بروم پال‌ پالیچ،».
دو تا حشره روی کف قرمز اتاق نشستند. یکی پرید روی دیگری. ویز ویز کردند و از هم گریختند. پال پالیچ با بازدمی آهسته گفت: «رنجشی در کار نیست،» به سرش تکانی داد. «من می‌سوزم و می‌سازم، تو برو، نگذار پیش خودم نگه‌ات دارم.»
من دوباره در امتداد مسیر، پهلو به پهلوی درختان توسکا می‌دویدم. احساس می‌کردم غرق در اندوه دیگری شدم، که با اشک‌های او گداخته بودم. احساسم از آنْ شادمانه‌ها بود، که به ندرت از آن پس چنان تجربه‌هایی داشته‌ام. در چشم‌انداز درختان خموده، دست‌پوشی سوراخ، چشم یک اسب. شادمانه بود از آن‌جا که جریانی بود هم‌آوا. شادمانه بود چنان‌که هر حرکتی یا هر تابشی شادمانه بود. برای اولین بار من تکه‌تکه شده بودم به هیئت یک میلیون هستنده و ماده. من امروز یکی هستم، شاید فردا دوباره متلاشی شوم. تا زمانی که هر چیزی در جهان سرازیر شود، زیر و بم شود. آن روز من روی تاج یک موج بودم. می‌دانستم که تمامی احاطه‌کنندگانم نت‌های یک آهنگ بودند، هم‌خوانی بودند، هم‌سانی بودند، … می‌دانی… به گونه‌ای نهانی…برای یک لحظه سرچشمه و اراده‌ی ناگزیر آواها گرد‌ هم آمدند، و هم‌آوایی تازه‌ای که می‌خواست آبستنِ هر نتِ پخش و پراکنده‌ای باشد. گوش موسیقایی روحم، هر چیزی را می‌فهمید و درک می‌کرد.
مرا در بخش سنگفرش‌شده‌ی باغ دیدی، پهلو به پهلوی ایوان، و نخستین واژگان تو این‌ها بودند: «وقتی من نبودم، همسرم از شهر تماس گرفته. ساعت ده می‌آید. باید اتفاقی افتاده باشد. شاید انتقالش داده‌اند. پرنده‌ای شبیه یک پیچش نیلی خاکستری، از میان ریگ‌ها می‌جست. یک مکث، تو یا سه جهش، مکث بیشتر و جهش‌های بیشتر. پرنده، چوب‌سیگار توی دستم، واژگان تو، برق خورشید روی لباس تو… طور دیگری نمی‌توانست باشد.»
با درهم کردن ابروهایت گفتی: «می‌دانم به چی فکر می‌کنی، داری فکر این را می‌کنی که نکند کسی چیزی به او بگوید و از این حرف‌ها. اما هیچ فرقی نمی‌کند. تو می‌دانی که من…»
من راست به صورت‌ات نگاه می‌کردم. با تمام روحم، یک‌راست نگاه می‌کردم. برخوردم به تو. چشمانت روشن و زلال بودند، انگار که غشای نازک یک ورق ابریشمی -شبیه رویه‌ی کتاب‌های گران‌بها- می‌لرزاندشان و برای اولین بار، صدای تو بسیار شفاف بود. «تو می‌دانی که من چه تصمیمی گرفته‌ام؟ گوش کن. من بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم. این درست همان چیزی است که من به او خواهم گفت. او بی‌درنگ، مرا ترک خواهد کرد و بعد با آهنگ افتان خواهد گفت، ما می‌توانیم…»
من با سکوتم حرف‌ات را قطع کردم. هم‌‌چنان‌که به آرامی در حرکت بودی، ذره‌ای از اشعه‌ی خورشید از روی دامن‌ات لغزید روی ریگ‌ها.
چه می‌توانستم به تو بگویم؟ می‌توانستم آزادی را، اسارت را احضار کنم، می‌توانستم بگویم من آن‌قدر که باید دوستت ندارم؟ نه، همه‌ی این حرف‌ها اشتباه بودند. لحظه‌ای گذشت. در طی آن لحظه، خیلی چیز‌ها در جهان رخ داده بود: در جایی، یک کشتی بخار غول‌پیکر به ته دریا رفته بود، جنگی آغاز شده بود، نابغه‌ای زاده شده بود. آن لحظه‌ دیگر رفته بود.
گفتم: «چوب‌سیگارت این‌جاست، زیر صندلی بازو‌دار بود. و تو می‌دانی که من کی وارد شدم، پال پالیچ باید …»
گفتی: «خیلی خوب. حالا ممکن است این‌جا را ترک کنی.» آن‌وقت برگشتی و از پله‌ها بالا رفتی. دستگیره‌ی در شیشه‌ای را گرفتی، اما نتوانستی یک‌باره بازش کنی. حتمن خیلی برایت دردناک بوده.
در میان آن نمناکی شیرین مدتی در باغ ایستادم. بعد، دست‌ها تا عمق جیب‌ام فرو رفتند، در امتداد ریگ‌های پراکنده، پیرامون خانه به قدم‌زدن پرداختم. در دالان روبه‌رو، دوچرخه‌ام را یافتم. لمیده به شاخک‌های میله‌ی دستگیره. در امتداد باریکه راهِ پارک چرخی زدم. وزغ‌‌ها این‌جا و آن‌جا خوابیده بودند. سهوا‌ٌ از روی یکی رد شدم. صدای ترکیدن زیر چرخ. در انتهای باریکه‌راهِ پارک نیمکتی قرار داشت. دوچرخه را به تنه‌ی درختی تکیه دادم و نشستم روی نیمکت سفید. در این فکر بودم که چطور در طی جفت‌ روزهای آینده، نامه‌ای از تو دریافت کردم. تو با اشاره فرا می‌خواندی‌ام. و من نمی‌خواستم برگردم. خانه‌ی شما، به فاصله‌ای شگفت‌انگیز و سودازده با پیانوی بالدارش، به فاصله‌ای با مجلدهای گرد و غبار گرفته‌ی مجله‌ی هنر، به فاصله‌ای با نیم‌رخ‌ها در قاب‌های گِردشان لغزیده بود. از دست‌دادنِ تو گوارا بود. درحالی که در را با شتاب به طرف خودت می‌کشیدی به حالت خلسه افتادی. اما تفاوتی بود که تو را رهسپار راه دیگری می‌کرد، در حال گشودن چشمان رنگ‌پریده‌ات در سایه‌ی بوسه‌‌های سرخوشانه‌ی من.
تا غروب همان‌جا نشستم. آدم کوچولوها، چنان که انگار با نخ‌های نامریی کشیده می‌شدند تنداتند بالا و پایین می‌پریدند. ناگهانی، در جایی نزدیک، از وجود لکه‌های روشنی آگاه شدم، این لباس تو بود و این خود تو بودی.
آیا لرزش نهایی ناپدید نشده بود؟ از این رو، نگران این بودم که تو دوباره این‌جا بودی، در جایی به چشم‌نیامدنی، فراسوی میدان دید من، تو در حال قدم زدن، در حال نزدیک‌شدن بودی. با تقلا چهره‌ام را برگرداندم. این تو نبودی بلکه آن دختر با شال سبز بود، همان که من اتفاقی به او برخورده بودم، یادت مانده؟ و آن ماده‌سگ‌اش را با شکم خنده آورش؟
قدم زنان از شکاف‌های میان شاخ و برگ درختان گذشت، و از روی پل کوچکی به سوی یک دکه‌ی کوچک با شیشه‌های رنگی روانه شد. دخترک خسته شده بود، در میانه‌ی گردش‌گاه شما پرسه می‌زد؛ شاید آرام آرام طرح آشنایی‌ای با او بریزم.
آهسته برخاستم، به آهستگی از پارکِ بی حرکت به سوی جاده‌ی اصلی روانه شدم، درست به درون یک غروب بی‌کران، و در گوشه‌ی دورافتاده‌ی یک پیچ، درشکه‌ای گیر‌ آوردم. درشکه‌چیِ شما بود، سیمون، در حال یورتمه راندن به سوی ایستگاه. وقتی مرا دید، به آرامی کلاهش را برداشت، طره‌های شیشه‌ایِ پشت گردن‌اش را که صاف کرد، دوباره کلاهش را سر کرد. فرش لبه راه‌راهی زیر نشیمنگاهش تاخورده بود. بازتاب فریبنده‌ای در چشم اسبِ اخته‌ی تیره درخشید. و وقتی که من با رکاب‌های بی‌حرکت به سوی رودخانه سرازیر شدم، از روی پل، پاناما را دیدم، و شانه‌های گرد پال پالیچ را، نشسته در زیر پرتوافکنی نور حمام، با یک چوب ماهیگیری در دست.
با دستان گره‌کرده به نرده‌ها، یک‌باره از حرکت ایستادم.
«هی، هی، پال پالیچ! آن‌ها چه طوری قلاب را به دهن می‌گیرند؟» رو به بالا نگاه کرد، و اشاره‌ای خوب و خودمانی به دست داد.
خفاشی به تندی بر فراز سطح آینه‌ایِ سرخ رنگی از جا جست. بازتاب شاخ‌و‌برگ‌ها به یک توری سیاه می‌مانست. پال پالیچ، دورادور، فریادهایی سر می‌داد، با اشاره‌‌ی دستانش چیزهایی می‌گفت. یک پال پالیچ دیگر در موج‌های مرده دست‌وپا می‌زد، بلندابلند می‌خندید، من از نرده‌ها دور شدم.
در امتداد مسیر به شدت فشرده، در چین و شکنی بی‌صدا از ایسباس گذشتم. از میان هوای گرفته، صدای ماغ‌کشیدن گاوها می‌آمد؛ بازی‌هایی پر از هیاهو در جریان بود. جلوتر، در بزرگراه در پهنه‌ی فراگیر غروب،‌ در میان میدان‌های بی‌صدا مه‌گرفته، سکوت بود.
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف (Nabokov)
مترجم: حسن فیضی

خط و رنگ

اولین‌بار آلکساندر فیودورویچ را در بیستم دسامبر 1916 در ناهارخوریِ چشمه آب معدنی آلیلا ملاقات کردم. زاتسارِنی ما را به هم معرفی کرد، وکیل‌مدافع اهل ترکمنستان. شنیده بودم زاتسارنی در چهل‌سالگی داده بود ختنه‌اش کرده بودند. آن گراندوک پترنیکلایویچِ ابله بی‌ابرو، که به تاشکند تبعیدش کرده بودند، برای دوستیِ زاتسارنی ارزش زیادی قائل بود. گراندوک عادت داشت لُختِ مادرزاد دور تاشکند بچرخد، با زن قزاقی ازدواج کرده بود، جلو پرتره ولتر، انگار شمایل عیسی مسیح باشد، شمع روشن می‌کرد، و داده بود دشت‌های پهناور آمودریا را خُشک کرده بودند. زاتسارنی دوستِ صمیم‌اش بود.
خلاصه، در چشمه آب معدنی آلیلا بودیم. ده کیلومتر آن طرف‌تر دیوارهای گرانیتِ آبی‌رنگِ هِلسینگفورس می‌درخشید. هِلسینگفورس، عشق ابدی من! آه آسمان، که بر گردشگاه‌ها فرومی‌باری و چون پرنده‌ای اوج می‌گیری!
پس ما در چشمه آب‌معدنی آلیلا بودیم. گُل‌های شمالی در گلدان‌ها می‌پلاسیدند. شاخ‌های گوزن اینجا و آنجا به سقف‌های تیره آویخته بودند. هوای تالار ناهارخوری سرشار از عطر درخت‌های کاج، سینه‌های خنک کنتس تیسکیویچ، و زیر شلواری‌های ابریشمی افسرهای انگلیسی بود.
سرِ میز، یهودی مبادی آدابِ از دین‌برگشته‌ای از اداره پلیس، بغل‌دست کرینسکی نشسته بود. سمت راستش، یک نروژی به اسم نیکلسن، مالک یک کشتی شکارِ نهنگ. سمت چپش، کنتس تیسکیویچ، زیبا چون ماری آنتوانت.
کرینسکی سه قاچ کیک خورد و با هم‌دیگر رفتیم در جنگل قدمی بزنیم. فروکِن کریستی با اسکی به سرعت از کنارمان گذشت.
کرینسکی از من پرسید:‌ «این کی بود؟»
گفتم:‌ «دختر نیکلسن بود، فروکِن کریستی. خوشگل است، نه؟»
بعد سورتمه یوهانس پیر را دیدیم.
کرینسکی پرسید:‌«این کی بود؟»
گفتم:‌«یوهانس پیر بود. از هِلسینگفورس کنیاک و میوه می‌آورد. مگر ممکن است یوهانس پیرِ سورچی را نشناسید؟»
کرینسکی جواب داد:‌ «من اینجا همه را می‌شناسم. ولی نمی‌توانم کسی را ببینم.»
«مگر شما نزدیک‌بین هستید آلکساندر فیودورویچ؟»
«بله من نزدیک‌بین هستم.»
«الکساندر فیودورویچ شما عینک لازم دارید.»
«هرگز!»
با گستاخیِ جوانی به او گفتم: ‌«فکرش را که بکنید می‌بینید صرفاً کور نیستید، درواقع با مرده فرقی ندارید. خط- همان خصلت آسمانی، همان ملکه دنیا- برای همیشه از شما گریخته است. من و شما داریم توی این باغ جادویی قدم می‌زنیم، در این جنگل فنلاندی بی‌نظیر. تا آخرین روز عمرمان با چیزی بهتر از این روبه‌رو نخواهیم شد، آن وقت شما، شما حتی نمی‌توانید قندیل‌های سرخ‌فام حاشیه آبشار را آنجا، روی رودخانه، ببینید. یا آن بید مجنون را که روی آبشار خم شده- نمی‌توانید ظرافتِ ژاپنی‌اش را ببینید. و تنه‌های قرمز درخت‌های کاج را که برف سنگینی رویشان نشسته! و برقی را که جابه‌جا روی برف‌ها می‌درخشید! به شکل خطی یخ‌زده بالای سطح موّاج درخت‌ها شروع می‌شود، مثل خط لئوناردو، و انعکاس ابرهای درخشان روی آن نشسته است. جوراب‌های ابریشمی فرکِن کریستی چه می‌شود، و خط پاهایش که دارند شکل می‌گیرند؟ از شما تمنا می‌کنم، آلکساندر فیودورویچ، برای خودتان عینک بخرید!»
او جواب داد:‌ «پسر عزیزم، بیخود باروتت را هدر نده! آن سکه نیم روبلی که می‌خواهی من بابت خرید عینک هدر بدهم همان است که هرگز از جیبم بیرون نخواهد آمد. می‌توانی آن خطت را با واقعیت نفرت‌انگیزش برای خودت نگه داری. زندگی تو زندگی نکبت‌بار یک معلم مثلثات است، درحالی‌که اعجاب و شگفتی مرا احاطه کرده، حتی توی بیغوله‌ای مثل کلیسما. چه احتیاجی دارم کک‌مک‌های صورت فروکِن کریستی را ببینم وقتی من، که به زحمت او را تشخیص می‌دهم، می‌توانم هرچه بخواهم درباره او تصور کنم؟ چه احتیاجی دارم این ابرها را در آسمان فنلاند ببینم در حالی‌که میتوانم اقیانوسی رویایی را بالای سرم ببینم؟ چه احتیاجی به خط‌ها دارم، وقتی رنگ‌ها را دارم؟ برای من تمام دنیا تماشاخانه عظیمی است که من تنها تماشاچیِ بدون دوربینش هستم. ارکستر پیش درآمدِ پرده سوم را می‌نوازد، صحنه گویی در خوابی در دوردست‌ها‌ست، قلبم از شادی آماس می‌کند. مخمل سرخ آتشینِ ژولیت را می‌بینم، ابریشم بنفشِ رومئو را، و یک دانه ریش مصنوعی هم نمی‌بینم – آن وقت تو می‌خواهی با یک عینک نیم روبلی کورم کنی؟»
آن شب به‌طرف شهر به راه افتادم. آه هلسینگفورس، مأمن رویاهایم!
آلکساندر فیودورویچ را شش ماه بعد دوباره دیدم، در ژوئن 1917، وقتی فرمانده کل ارتش روسیه و ارباب سرنوشت ما شده بود.
آن روز پُل متحرک ترویتسکی را بالا برده بودند. کارگران پوتیلوف به سمت اسلحه‌‌خانه حرکت کرده بودند. ترامواهای آتش‌گرفته مثل اسب‌های مُرده توی خیابان‌ها افتاده بودند.
انبوه تظاهرکنندگان در خانه خلق جمع شده بودند. آلکساندر فیودورویچ به زبان روسی، یعنی همان مادر و همسر ما، سخنرانی کرد. جمعیت با خشم و خروشِ پوستین‌پوش‌ها او را خاموش کردند. یعنی او، این تنها تماشاچی بدون دوربین، نمی‌توانست خشم خروشان این پوستین‌پوش‌ها را هم ببیند؟ هیچ نمی‌دانم. ولی بعد از او تروتسکی رفت روی سکّو، لب‌هایش را کج کرد، و با صدایی که آخرین امیدهای آدم را هم به باد می‌داد، گفت:
«رفقا و برادران من!»
نویسنده: ایزاک بابل (Isaac Babel)
مترجم: مژده دقیقی

از کتاب: «عدالت در پرانتز»

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.