داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

قلب بزرگ

ماشه تفنگم را کشیدم، و نی‌ها به حرکت درآمدند. تعداد زیادی از مرغابیهای وحشی به پرواز درآمدند و بالهایشان را با صدا برهم زدند، و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نی‌ها پناه گیرد.
سه پرنده‌ای که با تیر زده بودمشان در لبه دریاچه تقلا می‌کردند ـ یکی از آن‌ها به رنگ خاکستری تیره بود، به اندازه یک کبوتر و دو تای دیگر کوچک‌تر و کم‌رنگ‌تر، که یارای پرواز نداشت.
یکی از آن‌ها نمرده بود، فقط از صدای تیر گیج شده بود. وقتی برش داشتم، نشانه حیاتی از خود نشان داد و چشمان ترسانش را باز کرد، و جیغ رقت‌باری کشید. با این جیغ و در پاسخ به آن، صدای بالهایی در آسمان طنین افکند. یک پرنده به نرمی به روی شانه‌ام نشست، و با بال خود گونه‌ام را نوازش داد. بال و پر زد و در جلو پاهایم بر زمین افتاد بعد نیرویش را به دست آورد، پرواز کرد و به روی سنگی که فاصله اندکی با ما داشت، نشست و عزادارانه فریاد کرد. پاهای بلندی داشت. با نوکی دراز. پرهایش خاکستری بود. حتماً مادر آن پرنده کوچک بود!
جوجه‌ای که زنده مانده بود، منقارش را دراز کرد و بار دیگر جیغ کشید ـ صدای ضعیف و اندوه‌باری بود.
مادر جوجه، با چنان نومیدی و یأسی فریاد کرد و به جوجه خود پاسخ داد که حتی دل من شکارچی سنگ‌دل را به درد آورد.
هیچ کلامی نمی‌تواند درد و غم پرنده‌ای را که جوجه‌اش را از دست داده است، بیان کند. صدای قدمهایی را در پشت سر خود شنیدم. به اطراف نگاه کردم. یک روستایی داشت به من نزدیک می‌شد. به روی دوشش شن‌کشی بود که چنگکهای افتاده‌ای داشت.
روستایی ایستاد. لحظه‌ای به فریاد پرنده گوش سپرد و پرسید:
«برادر شهری، شما که جوجه او را نکشتید، مگر نه؟!»
«از کجا فهمیدید که من آن را نکشته‌ام؟»
«البته از صدایش! مگر فریاد و ناله‌های مادرش را نمی‌شنوید؟»
بعد قد خم کرد و به روی زمین نشست. با انگشتان کج خود، سیگار ضخیمی را در کاغذ پیچید و گفت: «اون می‌میره، پرنده بیچاره، بدون شک می‌میره! آن پرنده هیچ وقت جوجه‌های خودشو فراموش نمی‌کنه ـ اون قلب داره ـ قلب یک مادر واقعی رو.»
روستایی، آرام پُکی به سیگارش زد و داستان عجیبی را برایم تعریف کرد:
«سال گذشته من و همسرم آمدیم به اینجا که یونجه‌هایمان را جمع‌آوری کنیم. گربه‌ای هم که داشتیم به دنبالمان آمد. خوب، آن هم مثل گربه‌های دیگر بود. در تمام روز پرنده‌‌ها را شکار می‌کرد، و آن‌ها را در نی‌ها پنهان می‌کرد، و در پشت سنگ‌ها دراز می‌کشید. در آخر، جوجه پرنده‌ای را گرفت که نمی‌توانست خود را به هوای آزاد برساند. مادر جوجه چون سنگی خودش را از بالا به روی گربه انداخت و پدر جوجه هم گلوی گربه‌مان را گرفت و کوشید چشمانش را نوک بزند. گربه آن‌قدر عصبانی شده بود که پرید و بال جوجه را تکه‌تکه کرد. پدر و مادر جوجه هراسان جیغ کشیدند، و با خشمی زیادتر به گربه حمله کردند. در آخر او را واداشتند تا خود را در دریاچه بیندازد که فوراً غرق شد ـ در حالی که جوجه به روی آب مثل یک تخته چوب تاب می‌خورد.»
پیرمرد با مهربانی تبسمی کرد و افزود: «باید می‌بودید و می‌دیدید که چطور پدر و مادر جوجه خودشان را به میان نی‌ها بردند، و از هر طرف به مواظبتش مشغول شدند.»
روستایی مکث کرد. دود سیگارش را در گلو برد و ادامه داد:
«یک وقت دیگر، ما در همین‌جا علفهامان را جمع می‌کردیم که پسر همسایه جوجه‌ای را در نی‌ها گرفت، جوری که مادرش فریاد کشید و تقریباً ما را به گریه انداخت. وقتی روز بعد به اینجا آمدیم هنوز مادر جوجه ناله می‌کرد و کمی‌ می‌خواند. قلبمان به درد اومده بود. ما را واداشت که گوش بدهیم ـ درست مثل زنی بود که بچه‌اش را از داست داده باشد. آن موقع زمان جنگ بزرگ بود. درست پیش از انقلاب، بیشتر مردم، یکی از اقوامشان را از دست داده بودند ـ مثل پسرشان، شوهرشان و یا پدرشان. این پرنده ما را به یاد اقوام عزیزمان انداخت. وقتی مردم این داستان را شنیدند گریه کردند.»
وقتی روستایی داشت داستانش را برایمان تعریف می‌کرد، پرنده روی سنگ نشست و با همان درد و اندوه فریاد می‌کرد.
پرسیدم: «خوب. بعد چی شد؟»
«پرنده همان جور، دو روز و دو شب تمام فریاد می‌کرد و می‌نالید، و بعد خودش را در دریاچه غرق کرد. بله، برادر شهری، می‌توانید بگویید که یک جوجه کوچیک بود، اما فکر می‌کنی که چه قلب بزرگی داشت. این یکی هم دیگه نمی‌تونه طاقت بیاره ـ مسلماً می‌میره.»
از روستایی خداحافظی کردم. صیدم را به کمرم آویزان کردم. جوجه زنده را در کیسه گذاشتم، و در امتداد جاده سنگی دریاچه به راه افتادم و مادر جوجه با فریادی از روی غم و اندوه برجای ماند.
غروب آفتاب که هنوز به خانه نرسیده بودم، به آن مکان بازگشتم تا ببینم بر سر مادر عاجز و ناتوان چه آمده است.
دریاچه کوهستانی آرام در زیر پرتو غروب آفتاب نجوا می‌کرد. پرندگان خواب‌آلوده در نی‌ها صفیر می‌کشیدند. رفته‌رفته صدایشان به خاموشی گرایید و دریاچه انگار چرت می‌زد و انگشتان نرم نسیم کوه را نوازش می‌داد.
آرامش اطراف آن مکان فقط بر اثر شکایات غم‌آور پرنده تک‌مانده و بینوا در هم می‌شکست. ناله‌های غم‌آور و عزاگونه، آن مکان متروک و آرام را با صدای نجواگر و اسرارآمیز آب و سر و صداهای نی‌ها پاره‌پاره می‌شد که مرا سخت تکان می‌داد.
با شتاب به سمت سنگ آشنا رفتم. جوجه زنده را از کیسه بیرون آوردم و آن را کنار مادرش گذاشتم و با همان شتاب از آنجا دور شدم.
وقتی سرم را برگرداندم، دیدم که مادر پرنده دارد بچه‌اش را نوازش می‌کند و پرهای ژولیده‌اش را صیقل می‌دهد. دیگر آواز غم‌آور پرنده مادر به گوش نمی‌آمد. آرامشِ شب، دریاچه و نی‌ها را در خود گرفته بود.
نویسنده: واختانگ آنانیان
مترجم: همایون نوراحمر

درباره نویسنده:
واختانگ آنانیان نویسنده این داستان در 1905 در بخش بدیع و خوش‌منظره ارمنستان به دنیا آمد. در دهکده‌ای کوچک در میان کوه‌ها و جنگل‌ها به رشد رسید. در کودکی با عشق به طبیعت آشنا گشت. حریصانه به آوازهای خنیاگران و نوازندگان با بنیاد داستانهای بی‌باکانه شکارچیان دل بست.
آنانیان در زندگی کوهستانی و حیواناتی که در کودکی مصاحبانش بودند می‌نویسد و از تجربه‌های خود در شکار در بزرگی و داستانهایی که از دهان پیرمردان شنیده است، سخن به میان می‌آورد.

منبع: www.iricap.com

دختری که منتظرم بود

برای خودم بی‌هدف در خیابان پرسه می‌زدم که کسی صدایم زد:
ـ روبن!
دختری بود که به سویم می‌دوید. باریک اندام و کم سن و سال شاید دو سالی جوان‌تر از خودم بود و در چهره زیبایش نوعی حالت کودکانه موج می‌زد. لابد او را می‌شناختم. ولی از کجا؟ راستی او که بود؟
دستم را گرفت و در حالی که مثل بچه‌‌ها آن را سفت می‌فشرد گلایه سر داد:
ـ آخه چرا روبن… هیچ می‌دونی چه مدته منتظر توام؟
من که تلاشم در به یاد آوردن نامش بی فایده بود گفتم:
ـ سلام.
ـ پنج روزه که من اینجام. امروز دارم می‌رم. چه می‌شه کرد؟ دست خودم نبود. جدی می‌گم. از همه دخترا سراغتو گرفتم بلکه بتونم پیدات کنم ولی هیچ کدومشون نمی‌دونستن.
قاعدتا باید او را می‌شناختم و این نمی‌بایست اولین دیدارمان بوده باشد. چطور امکان داشت یکسره فراموشش کرده باشم؟ تازه دخترهایی را هم که می‌گفت نمی‌شناختم. شکی نبود که او خودش از هر دختر دیگری که می‌شناختم دوست داشتنی‌تر بود. چطور ممکن بود همچو کسی را از یاد برده باشم؟
دخترک ادامه داد:
ـ خوب همه چیز رو راجع به خودت برام تعریف کن. این مدت بهت چطور گذشت؟ الان چیکار می‌کنی؟ هنوزم همون دیوونه همیشگی هستی یا حواست جمع‌تر شده؟ چقدر حیف که تا دو ساعت دیگه باید برم.
طوری حرف می‌زد که گویی خیلی به هم نزدیک بوده‌ایم و آنقدر شیرین و خودمانی بود که قبل از هر کاری در آغوش کشیدمش. آیا یک وقتی عاشقش بوده‌ام؟ در این صورت آیا ممکن نبود دوباره عاشقش شوم؟ او دقیقا چنان دختری بود که آدم می‌توانست دل به عشقش بسپارد. ولی آخر من حتی اسمش را بلد نبودم! چطور می‌شد اسمش را بپرسم بی این که او را رنجانده باشم؟ به علاوه این چه دردی را دوا می‌کرد؟ هیچ. پس هر چه پیش آید خوش آید. شاید ضمن گفتگو حرفی بزند که همه چیز را روشن کند. ولی او راجع به خودش چیزی نمی‌گفت و تمام حواسش به من بود و به حرفهایی که باید می‌زدم.
ـ یه چیزی بگو، روبن. به نظرم میاد که پاک عوض شده‌ای. اون وقت‌ها از بس یکریز حرف می‌زدی کسی جلودارت نبود. ببین: دوست دارم بازم همون جور باشی. نمی‌تونی همون روبن دیوونه اون وقتا باشی…؟
و پس از وقفه کوتاهی ادامه داد:
ـ نکنه مزاحمت شده باشم. داشتی جایی می‌رفتی؟
فورا گفتم:
ـ نه اصلا.
ـ منو ببخش که این جوری بهت پریدم. با هیچ کس دیگه‌ای ممکن نبود این کارو بکنم. خوب پس بذار دستتو بگیرم. این قدرم تند راه نرو، پا به پای من بیا.
سعی کردم همان طور که او می‌خواست راه بروم ولی رفتارم کمی‌ناشیانه بود.
هیچ! مطلقا هیچ چیز به خاطرم نمی‌آمد. باید چیزی می‌گفتم. درباره چه موضوعی می‌شد حرف زد؟ کاش حداقل سر نخی گیرم می‌آمد که همیشه راجع به چه چیزهایی حرف می‌زدیم، کاش می‌دانستم با چه کسی طرف صحبت هستم!
از من خواسته بود راجع به خودم صحبت کنم. همین کار را باید می‌کردم، چاره دیگری نداشتم. اما این باعث می‌شد که چیزی در مورد او دستگیرم نشود. همچنان که در ذهنم کنکاش می‌کردم تا موضوعی برای شروع صحبت پیدا کنم، ناگهان ایستاد.
ـ آهان، یک دقیقه‌ای باید برم یکی از دخترا رو ببینم. همین جا منتظرم بمون. غیبت نزنه‌ها. زودی بر می‌گردم.
از دروازه‌ای داخل شد. ساختمان بزرگی رو به خیابان بود که درش به حیاط باز می‌شد. چندین خانه کوچک مشرف به این حیاط بودند. کاش اقلا می‌فهمیدم وارد کدام خانه شده است. در این صورت می‌توانستم فردایش بیایم و از آن‌ها بپرسم دختری که روز قبل به دیدارشان رفته چه کسی بوده. معلوم بود که این‌ها افکار پوچی است، چون اصلا نمی‌دانستم وارد کدام خانه شده است.
ده دقیقه گذشت و او هنوز برنگشته بود. نکند این دختر ساخته و پرداخته تصوراتم بود. یعنی ممکن بود همه این‌ها از نوشیدن یک شیشه آبجو ناشی شده باشد؟ ولی او در نظرم کاملا واقعی جلوه کرده بود.
بیست دقیقه گذشت. دیگر باورم شده بود که دختری در کار نبوده و این دیدار در عالم خیال رخ داده است. برای آخرین بار نگاهی به ساختمان انداختم، آهی کشیدم و آرام به راه افتادم. اصلا برایم مهم نبود کجا می‌روم، ولی همان سمتی را پیش گرفتم که ما، یا درست‌تر بگویم من، از آنجا آمده بودم. شاید این کوششی بود تا به دامان واقعیت برگردم.
ـ روبن!
دورو برم را نگاه کردم. همان دختر بود که شتابان به طرفم می‌آمد.
ـ پس می‌خواستی جیم بشی، همین طوره؟
به حالتی گناهکارانه گفتم:
ـ نه، نه، فقط داشتم بالا و پایین قدم می‌زدم.
نفس راحتی کشیدم، پس او واقعی بود!
ـ خوب دیگه روبن، زیاد وقتتو نمی‌گیرم. خونه اون دوستم زیادی معطل شدم، حالا باید عجله کنم. اسبابام رو هم هنوز نبسته ام.
سر نبش خیابان ایستادیم. می‌خواست چیزی بگوید که متوجه شد اتوبوسی از راه می‌رسد.
ـ اوناهاش! با همون اتوبوس باید برم. نه، بدرقه‌ام نکن. ممکنه کسی ما رو با هم ببینه و اذیتم کنه. توی این پنج روز با کسی بیرون نرفته‌ام، الان هم تو این لحظات آخر خوب نیس منو با یه مرد جوون ببینن. مواظب خودت باش، روبن عزیز.
درست قبل از سوار شدن به اتوبوس، برگشت و فریاد زد:
ـ نامه بنویسی ها! آدرسم رو که میدونی. اگه تو اول نامه ننویسی، منم نمی‌نویسم.
چیزی نمانده بود که من هم پشت سرش سوار شوم ولی در‌های اتوبوس به رویم بسته شد. به این ترتیب پرونده راز کوچکی در زندگی من نیز بسته شد، رازی که هرگز قادر به گشودنش نخواهم بود.
آن دختر با اتوبوس از من دور شد. بعد از آن دیگر هیچگاه او را ندیدم. خبری هم از او نیافتم. باری، یاد او در سینه‌ام پاینده است و هرگز فراموشش نمی‌کنم، هر چند به کلی برایم ناشناس باقی مانده است.
از آن روزگار سال‌ها می‌گذرد. طی این مدت عشق واقعی را شناخته‌ام. با زن‌های فوق‌العاده‌ای آشنا شده‌ام، ولی اغلب می‌اندیشم نکند دختری که منتظرم بود از همه‌شان بهتر بود. شاید همان می‌توانست تنها عشق بزرگ زندگیم بشود. شاید هم این طور نبود، اما همین ندانستن واقعیت امر سرگشته‌ام می‌کند. با این حال، یک چیز مسلم است: من هنوز منتظر دختری هستم که زمانی منتظرم بود.
راستی کجا هستی؟ از این که برایت نامه نفرستاده‌ام رنجیده خاطر نباش. من آدرست را از یاد برده بودم، نامت را از یاد برده بودم، خودت را از یاد برده بودم. می‌دانم که چنین وضعی برخورنده است، ولی واقعیت امر همین است. آخر مگر خودت نمی‌گفتی که من دیوانه‌ام؟ پس این بی عقلی را بر من ببخش که دختری چون تو را از یاد برده‌ام. من هم به سهم خود محکوم شده‌ام به این که نتوانم تا آخر عمر دوباره فراموشت کنم.
تو مهربان و صمیمی‌بودی، به خاطر همین است که می‌گویم، چه حالا چه در آینده، هر طور که آن موقع بودی، درست همان طور باقی بمان. اگر هم دوباره پیش آمد که مرا تصادفا در خیابان ببینی، باز هم به نام صدایم کن. این بار خاموش نخواهم ماند. این بار هزار سخن شیرین در گوشت خواهم گفت. اما پیش از هر چیز، از دختری که منتظرم بود خواهم پرسید: تو کیستی؟

نویسنده: مکرتیچ آرمن (Mkrtych Armen)
مترجم: محمد باقری

درباره‌ی نویسنده:
مکرتیچ آرمن، معاصر ارمنی، متولد 1905 در ارمنستان. آرمن، علاوه بر داستان‌نویسی، مترجم نیز هست و مقاله‌هایی در زمینه تئوری ادبیات، زبان‌شناسی و هنر عامیانه تدوین کرده است. بیش از سی کتاب از وی منتشر شده است که یکی از مهمترین آن‌ها به نام "زبیده" در باره رهایی زنان آذربایجان است.
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.