داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

پیش از حمام

به وان آب داغ نزدیک شد، چشم‌هایش را غبار لذتی پر می‌کرد- چقدر آرزو کرده بود که یکی از این وان‌‌ها را توی چادر سرد صحرایی خود در دشت داشت. درست در لحظه‌ای که یک پای خود را در آب فرو برد، برگشت و نگاهی به زنش انداخت که با یکی دو قدم فاصله پشت سرش می‌آمد. هنوز لبخند مردد را بر‌چهره داشت، اما بیشتر از لبخند به برق شیئ فلزی توجه کرد که زیر پارچه‌ی توی دستش بود. با آنکه شش‌دانگ حواسش به‌حمام بود و توی وان آب فرو می‌رفت،از سر کنجکاوی سربرگرداند تا ببیند شیئ فلزی توی دست زنش چیست. لابد توی این مدت طولانی که غایب بوده وسایل تازه‌ای اختراع شده بود- حتی برای حمام کردن. درست همان دقیقه دید که زنش بر‌او خیمه زده و آماده است تا آن پارچه را روی او بیندازد. فکر کرد این زنک دیوانه چه مرگش شده؟ کی شنیده که مردی پیش از حمام خودش را خشک کند نه بعد از آن. درست یک لحظه بعد از آنکه وحشتزده متوجه شد که آن پارچه در اصل تور است، حس کرد بازویش گرفت و در همان آن متوجه شد که زنش تبری کوچک در دست دارد. درد شدید سمت راست گردن و اولین فوران خون انگار با فریاد:«کشت!» در آمیخت که انگار از دهان یکی دیگر می‌شنید.
دوباره خود را بیرون وان آب داغ یافت، انگار می‌خواست اشتباهی را اصلاح کند، و مثل دفعه‌ی قبل ‌یک‌پای خود را در آب فرو برد، بعد زنش را دید که یکی دو قدم پشت سرش می‌آمد، برق تبر را زیر پارچه دید، نمی‌دانست چه اتفاقی می‌افتد، درست یک لحظه پیش از آنکه وحشتزده متوجه شودکه آن پارچه به تور تبدیل شده و بازویش را گرفته فرو رفتن تیزی را حس کرد و خون آب را سرخ کرد.
دوباره بیرون وان آب داغ بود، انگار می‌خواست اشتباهی را اصلاح کند، این‌بار به آرامی و گویی می‌خواست با آسودگی سو‌ءتفاهمی را برطرف کند،به‌وان آب داغ نزدیک شد، بخار آب باعث می‌شد همه چیز در فاصله‌ای دور به نظر بیاید. چشم‌هایش را غبار لذتی پر می‌کرد- چقدر آرزو کرده بود که یکی از این وان‌‌ها را توی چادر سرد ارتشی خود داشت که در آن دیوانه‌وار به زن اسیری تجاوز کرده بود. درست در لحطه‌ای که یک‌پای خود را در آب فرو برد برگشت و نگاهی به زنش انداخت، انگار می‌خواست مطمئن باشد که خوشبختی خیلی نزدیک است. هنوز لبخند مردد را بر چهره داشت،مثل نقابی لرزان، اما بیشتر از لبخند لرزان برق شیئ فلزی توجهش را جلب کرد که زیر پارچه‌ی توی دست زنش به چشم می‌آمد، حواسش رفت به این که بعد از حمام چه حالی خواهد کرد امیدوار بود شیئ فلزی توی دست زنش برای غافلگیر کردن او باشد یا دست کم دلش می‌خواست این طور باشد، از آن غافلگیری‌‌های غیرمنتظره و لذت‌بخش که بعد مدت طولانی جدایی برای او در آستین داشت… درست همان دقیقه دید که زنش بر او خیمه زده و پارچه به تور تبدیل شد،حس کرد بازویش گرفت، تبر،پارگی، فوران خون، فریاد:«کشت!» چنان به سرعت اتفاق افتاد و در هم آمیخت و یکی شد تا آنکه دوباره خود را بیرون وان یافت،به‌سمت او حرکت کرد، او را دید که در چند قدمی‌اش ایستاده وپارچه‌ای در دست دارد، خاطره‌ی چادر سرد دشت، لبخند دروغین زنش، برق تبر که به آب خورد، به سرعت برق در آمیخت. پیش از آنکه زنش را ببیند سایه او را در آب دید و پارچه‌ی باز توی دستش را دید می‌خواست بگوید:«عزیزم این هم از کلک‌‌های تازه‌ات است؟» درست همان لحظه دید که آن پارچه شکل تازه‌ای پیدا کرد شد مثل رگ و ریشه‌ی بال خفاش، و پارچه بالای سرش به‌آرامی پرواز کرد، پایین‌تر که آمد تور را دید که واضح‌تر می‌شد، حتی پیش از آنکه بازویش بگیرد، پیش از آنکه ضربه تبر بر‌گردنش فرود بیاید با خودش گفت:«تمام شد.» از همین لحظه تا لحظه‌ای که اولین فوران خون آب را رنگین کرد به نظر می‌آمد مدتی بی‌پایان گذشت. 
مثل دفعه قبل خود را بیرون وان دید، باز هم به سمت او حرکت کرد، درست مثل هزاران بار قبلی، این بخش پایانی را با آهنگ متفاوتی تجربه می‌کرد. این بیست و دو ثانیه‌ی پایانی عمرش. این دوزخ آگاممنون فرزند آترئوس بود که در نخستین روز بازگشت از دشت‌‌های تروا به دست زنش کشته شد. در ساعت هزار ویکصد و بیست دقیقه روز 31 مارس 1199 سال پیش از میلاد.
نویسنده: اسماعیل کاداره
مترجم: اسدالله امرایی

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.