داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شش ماه و یازده روز از عمر سناتور«انسیمو سانچز» 1 باقی مانده بود که مهم‌ترین زن زندگیش را ملاقات کرد. با او در دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتی‌های قاچاقچی‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بیهوده‌ترین گوشه‌ی صحرا می‌رسید، در روبه‌رویش دریایی بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسی تصور کند در آن‌جا کسی بتواند خط سرنوشت دیگری را تغییر بدهد. حتی اسم دهکده نیز به‌نظر یک شوخی می‌رسید چون تنها گل سرخی که در دهکده دیده شد همان شاخه‌ی گل سرخی بود که سناتور سانچز، شبی که با «لائورا فارینا»2 آشنا شد به آن‌جا آورد.
توقف در آن دهکده که در حوزه‌ی انتخاباتی واقع شده بود، هر چهار سال یک‌بار، اجتناب‌ناپذیر بود. صبح آن روز سه‌چرخه‌های مملو از اثاثیه وارد شده بودند. سپس کامیون‌های پر از سرخپوستان برای تکمیل گروه تظاهر کنندگان سر رسیدند. چند دقیقه‌ای قبل از ساعت یازده، با صدای موسیقی و آتش‌بازی و به دنبال راهنمایان کمیته، اتوموبیل وزارتی، به رنگ شربت توت‌فرنگی وارد شد. سناتور انسیمو سانچز، آرام و فارغ از زمان، داخل اتوموبیل خنک نشسته بود، ولی به محض آن‌که در ماشین را برایش باز کردند، هوایی آتش‌بار او را لرزاند و پیراهن ابریشم طبیعی او یک‌مرتبه خیس شد و به تنش چسبید و خود را چندین سال پیرتر و از همیشه تنهاتر یافت. در زندگی واقعی تازه چهل و دو سال از عمرش می‌گذشت، با نمرات بسیار عالی، از دانشگاه گوتینگا3، در رشته‌ی مهندسی ذوب فلزات فارغ التحصیل شده بود. مرد کتاب‌خوانی بود، گر چه از آثار کلاسیک لاتین که بد ترجمه شده بودند چندان خوشش نمی‌آمد. با زن آلمانی بسیار زیبا ازدواج کرده و از او صاحب پنج فرزند شده بود، در خانواده‌ی او همه خوشبخت بودند و او نیز از همه خوشبخت‌تر، تا اینکه سه ماه پیش، به او اخطار شد که در کریسمس آینده، برای همیشه خواهد مرد.
همان‌طور که تظاهرات عمومی تدارک دیده می‌شد، سناتور موفق شد، یک‌ساعت، در خانه‌ای که جهت استراحتش در نظر گرفته شده بود، تنها بماند. قبل از آن‌که بخوابد، گل سرخی را که در عبور از صحرای سوزان، ترو تازه نگاه داشته بود، در لیوانی آب گذاشت. پس از صرف ناهار طبق رژیم، برای جلوگیری از صدمات بزغاله‌های سرخ شده که در بقیه‌ی روز مکرراً انتظارش را می‌کشیدند، قبل از ساعت موعود، چندین شیاف بخود فرو کرد تا آرامش قبل از درد فرا برسد. سپس بادبزن برقی را کنار ننو قرار داد و در سایه روشن گل سرخ، پانزده دقیقه دراز کشید، به سختی توانست چرتی بزند و به مرگ فکر نکند. به‌جز پزشکان، هیچ‌کس نمی‌دانست که حتی روز مرگ او نیز تعیین شده است. تصمیم گرفته بود به تنهایی راز خود را تحمل کند. بدون هیچ‌گونه تغییری در زندگی، نه به‌خاطر غرور، بلکه به‌خاطر شرم.
هنگامی که ساعت سه بعد‌ازظهر بار دیگر جلو جمعیت ظاهر شد، کاملاً بر اعصاب خود مسلط شده بود. استراحت کرده و تمیز، شلواری از کتان به پا داشت و پیراهنی با گل‌های نقاشی شده، پوشیده بود و با مصرف قرص‌های مسکن، دیگر احساس درد هم نمی‌کرد. با این‌حال تصور مرگ، خصمانه تر از آن بود که او خیال می‌کرد، چون وقتی از سکوی خطابه بالا رفت، نسبت به کسانی که بقیه را هل می‌دادند تا سعادت و افتخار دست دادن با او نصیبشان شود، احساس تحقیر کرد و مثل گذشته نتوانست با دیدن سرخ‌پوستان پابرهنه‌ای که به زور داشتند طاقت بازوهای گچی میدان عقیم را می‌آوردند، احساس رقتی بکند. با حرکت دست، صدای کف‌زدن را ساکت کرد سپس بدون حرکت شروع کرد به صحبت کردن. نگاهش بسوی دریا که آه های داغ می‌کشید خیره مانده بود. صدای آرام و عمیقش همانند آب آرام دریا بود ولی نطقی را که حفظ کرده بود برای گفتن حقیقت نبود بلکه از چهارمین کتاب تأملات «مارکوس اورلیوس»4 اقتباس شده بود.
بر خلاف عقیده‌ی خود این‌طور شروع کرد: ما به این‌جا آمده‌ایم تا طبیعت را شکست دهیم. ما، بیش از این، در زمره‌ی مطرودین وطن، یتیم‌های پروردگار در این عصر تشنگی و بی‌عدالتی، تبعیدشدگان زمین خود نخواهیم بود. بله، آقایان و خانم‌ها، کسان دیگری خواهیم بود، بزرگ و سعادتمند. شیوه‌ی کارش این‌طور بود. همان‌طور که او سخنرانی می‌کرد، همراهانش مشت مشت پرنده‌ی کاغذی به هوا می‌پاشیدند و پرندگان مصنوعی از روی تخته‌ها پرواز کرده به‌طرف دریا پیش می‌رفتند. در همان‌حال، عده‌ای از سه‌چرخه ها، درخت‌هایی مناسب دکور تأتر بیرون می‌کشیدند که برگ‌هایش از نمد بود و آن‌ها را پشت سر جمعیت در زمین نمک‌زار می‌کاشتند. عاقبت یک نمای مقوایی بزرگ را بالا بردند که خانه‌های کاذب با آجرهای قرمز و پنجره‌های شیشه‌ای داشت و با آن، روی زاغه‌های محقر زندگی واقعی را پوشاندند.
سناتور نطق خود را طولانی کرد، قطعاتی به زبان لاتین گفت تا به آن‌ها مهلت دهد که دکورهای دلقکانه‌ی او را نصب کنند. به آن‌ها وعده‌ی دستگاه‌های باران‌ساز داد و زمین‌هایی قابل حمل برای پرورش حیواناتی با گوشت خوردنی، روغن‌های سعادت که از زمین خشک، سبزیجات و از چوب پنجره‌ها، گل بنفشه می‌رویاند. هنگامی که دید ساختمان جهان ساختگی او به پایان رسیده است، با انگشت به آن اشاره کرد.
فریاد کشید: آقایان و خانم‌ها، این‌چنین خواهیم بود. ببینید، این‌چنین خواهیم بود.
جمعیت سر خود را برگرداند. یک کشتی اقیانوس‌پیمای کاغذی داشت از پشت خانه ها عبور می‌کرد و از بلندترین خانه‌های آن شهر مصنوعی هم بلندتر بود. فقط خود سناتور متوجه شد که دهکده‌ی مقوایی نیز از بس آن‌را باز و بسته کرده و از این‌طرف به آن‌طرف کشانده بودند، همانند دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» حقیر، گرد وخاکی و غم‌انگیز می‌نمود. «نلسون فارینا» پس از دوازده سال، نرفت تا به سناتور سلام کند. از میان ننوی خود به نطق او گوش کرد. در خانه‌ای که گچ روی تیرک‌های آن هنوز خیس بود و با دست‌های خود آن‌را بنا کرده بود، همان دستانی که همسر اولش را با آن‌ها تکه تکه کرده بود. از زندان کاینا5 فرار کرده و سوار بر یک کشتی پر از طوطی بی‌گناه وارد «گلستان نایب السلطنه» شده بود. یک زن سیاه‌پوست زیبا که از «پاراماریبو»6 گیر آورده بود و از او صاحب دختری شده بود، او را همراهی می‌کرد. چند وقت بعد، زن، به مرگ طبیعی درگذشت و بی‌آن‌که به سرنوشت زن دیگر او گرفتار شود که قطعات بدنش در باغچه‌ی گل کلم او مدفون بود، بلکه او را تمام و کمال با اسم هلندیش در قبرستان محلی دفن کردند. دختر، رنگ پوست و زیبایی مادر و چشمان زرد و مات پدر را به ارث برده بود و پدرش می‌دانست که دارد زیباترین زن جهان را بزرگ می‌کند و آن‌هم بی دلیل نبود.
نلسون فارینا از وقتی که در اولین حوزه‌ی انتخاباتی با سناتور انسیمو سانچز، آشنا شده بود به او التماس کرده بود تا برای فرار از چنگ عدالت کمک کند تا بتواند شناسنامه‌ای دست و پا کند. سناتور، مهربان ولی نفوذناپذیر التماس‌های او را ندیده گرفته و تقاضایش را رد کرده بود. نلسون فارینا سال‌های سال تسلیم نشد و هر بار فرصتی پیش می‌آمد تقاضای خود را به نحوی به گوش او می‌رساند. ولی هر بار، همان جواب را شنیده بود. به‌طوری‌که آن مرتبه در آن ننوی خود داشت در آن فرورفتگی سوزان دزدان دریایی، زنده زنده می‌گندید. هنگامی‌که صدای کف‌ زدن پایان نطق به گوشش رسید، سرش را بلند کرد و از بالای تیرک‌ها، چشمش به پشت مقوای کمدی، طرح ساختمان‌ها، ساقه‌ی درختان افتاد و نیز کسانی را که داشتند کشتی اقیانوس پیما را به جلو می‌راندند، کینه‌ی خود را تف کرد و به زبان فرانسه گفت:
– کثافت، این هم کمدی سیاست است.
پس از پایان نطق، سناتور مطابق معمول در خیابان‌های دهکده، در میان همهمه‌ی موزیک و آتش‌بازی و ازدحام اهالی که هر یک مشکلات خود را برایش شرح می‌دادند، به گردش پرداخت. سناتور حرف‌های آن‌ها را با رغبت گوش می‌داد و همگی را بدون دادن وعده‌های غیر ممکن، به نوعی راضی کرده، تسلی می‌داد. زنی که روی سقف یک خانه نشسته و شش فرزند کوچکش او را احاطه کرده بودند، موفق شد صدای خود را از میان سروصدا و ترق تروق باروت آتش‌بازی به گوش او برساند.
گفت: سناتور، تقاضای من چندان بزرگ نیست. فقط یک خر می‌خواهم که از «چاه دار زده» آب بیاورم.
سناتور به شش بچه‌ی کثیف او خیره شد. پرسید:
– مگر شوهرت چه شده؟
زن، با خوش خلقی جواب داد: به جزیره‌ی آروبا، به دنبال سرنوشتش رفته است. و تنها چیزی که پیدا کرده یکی از آن زن‌های خارجی است که در دندانشان الماس می‌گذارند.
جواب او همه را به خنده انداخت!
سناتور گفت: بسیار خوب، می‌گویم یک خر به تو بدهند.
چیزی نگذشت که یکی از همراهانش، خری را به خانه‌ی زن برد که روی پشتش با رنگی ثابت یکی از همان شعارهای انتخاباتی نوشته شده بود تا هیچ‌کس فراموش نکند که آن خر، هدیه‌ای از جانب سناتور است.
در گردش کوتاه خود در خیابان تقاضاهای ناچیزتری را نیز برآورده کرد و به‌علاوه یک قاشق شربت به دهان مریضی ریخت که جهت دیدن او، داده بود تختش را به دم در کشانده بودند. نزدیک آخرین خانه، از پشت دیوار کوتاه، نلسون فارینا را در ننو دید. به‌نظرش پژمرده و خاکستری رنگ رسید ولی بدون علاقه به او سلام کرد.
– حالتان چطور است؟
نلسون فارینا در ننوی خود پیچید و او را در میان عنبر غمگین نگاه خود به حال خود گذاشت.
گفت: 7 Moi, vous savez
دخترش با شنیدن سلام و تعارف آن‌ها به حیاط رفت. یک پیش‌بند دهاتی معمولی بسته بود، به سرش روبان‌های رنگین زده بود و چهره‌اش را آفتاب سوخته بود ولی حتی در آن حالت سادگی، واضح بود که زیباتر از او زنی در جهان یافت نمی‌شود.
نفس سناتور از دیدن او بند آمد. با تعجب آهی کشید و گفت:
– مگر عقل خدا کم شده است؟!
آن شب نلسون فارینا بهترین لباس‌های دخترش را به او پوشاند و او را پیش سناتور فرستاد. دو نگهبان مسلح که داشتند در آن خانه عاریه از گرما نفس نفس می‌زدند، به او فرمان دادند تا روی تنها صندلی راه‌رو ورودی به انتظار بنشیند.
سناتور در اتاق مجاور با مردان عالی‌مقام «گلستان نایب السلطنه» کمیسیون داشت. آن‌ها را به آن‌جا احضار کرده بود تا حقیقتی را که در نطق خود پنهان کرده بود برای آن‌ها فاش کند. آن‌قدر به عالی‌مقامان سایر دهکده‌های صحرا شباهت داشتند که خود سناتور حس می‌کرد هر شب با همان عده کمیسیون دارد. پیراهنش از شدت عرق به تنش چسبیده بود وسعی می‌کرد بدنش را با بادبزن برقی که در گرمای اتاق مانند خرمگسی وزوز می‌کرد، خشک کند.
گفت: معلوم است که ما پرندگان کاغذی نمی‌‌خوریم. شما و من، می‌دانیم که روزی که توی این آغل بزغاله، درخت و گل به‌وجود بیاید، روزی که به‌جای کرم، در چاه‌ها خز بروید، آن روز نه من و نه شما کاری در این‌جا نخواهیم داشت. حرفم را درک می‌کنید؟
هیچ‌کس جوابی نداد. سناتور، همان‌طور که داشت حرف می‌زد، صفحه‌ای مصور از تقویم را کنده و با آن یک پروانه‌ی کاغذی ساخته بود. پروانه را در جریان هوای بادبزن، بدون منظور، رها کرد، پروانه در اتاق چرخی زد و سپس از میان در نیمه باز خارج شد. سناتور به سخنان خود ادامه داد. گفت: نباید آن‌چه را که خودتان می‌دانید برایتان تکرار کنم. انتخاب مجدد من خیلی بیش‌تر به نفع شماست تا به نفع من. برای این‌که من دیگر از دست آب‌های گندیده و عرق سرخ‌پوستان به تنگ آمده‌ام ولی شما با آن زندگی می‌کنید.
لائورا فارینا خروج پروانه‌ی کاغذی را دید. فقط او آن را دید، برای این‌که نگهبانان، همان‌طور که تفنگ‌های خود را بغل گرفته بودند به خواب رفته بودند. پروانه‌ی مصور پس از چند چرخ زدن بزرگ، تعادل خود را از دست داد، به دیوار خورد و همان‌جا چسبید. لائورا فارینا سعی کرد با ناخن‌هایش آن را از دیوار جدا کند. یکی از نگهبانان که از سرو صدای کف‌زدن اتاق مجاور از خواب بیدار شده بود، متوجه عمل بیهوده‌ی او شد.
نیمه خواب گفت: نمی‌توان آن را از جای کند، روی دیوار نقاشی شده است.
هنگامی که مردان کم کم از اتاق کمیسیون خارج شدند، لائورا فارینا بار دیگر روی صندلی نشسته بود. سناتور در جلو در اتاق، دست بر دست‌گیره باقی ماند و فقط هنگامی که راهرو ورودی خالی شد متوجه لائورا فارینا شد.
– این‌جاچکار می‌کنی؟
دخترک جواب داد:8 c’est de la part de mon pe’re
سناتور فهمید. ابتدا نگاهی به نگهبانان انداخت که داشتند چرت می‌زدند و سپس به دخترک نگاه کرد که زیبایی خارق العاده‌اش خیلی شاهانه‌تر از درد او بود و آن‌وقت تعیین سرنوشت را بعهده‌ی مرگ گذاشت و به او گفت: داخل شو.
لائورا فارینا در جلو در اتاق دهانش از تعجب باز ماند. هزاران هزار اسکناس در هوای اتاق موج می‌زد، در ست مثل پروانه. ولی سناتور بادبزن را خاموش کرد و اسکناس‌ها بدون هوا، روی اشیاه‌ی اتاق نشستند. لبخند زنان گفت: همان‌طور که می‌بینی گه هم پرواز می‌کند.
لائورا فارینا نشست، درست مثل این‌که سر کلاس مدرسه نشسته باشد. پوستش کشیده و نرم بود. رنگ و غلظت آفتابی نفت خام را داشت، گیسوانش مانند یال کره اسب سیاه بود و چشمان درشتش از نور هم روشنتر بود. سناتور، خط نگاه او را دنبال کرد و در انتهای نگاه او شاخه‌ی گل سرخ را یافت که از خشکی هوا پژمرده شده بود.
گفت: گل سرخ است.
دختر با گیجی گفت: «در ریو آچا گل سرخ دیده‌ام.»
سناتور روی یک تخت سفری نشست، همان‌طور که درباره‌ی گل‌های سرخ حرف می‌زد،
دگمه‌های پیراهنش را باز کرد. روی دنده‌هایش، جایی که تصور می‌کرد در داخل سینه
قلبش باشد، یک قلب تیر خورده‌ی دزد دریایی، خال‌کوبی شده بود. پیراهن خیس را به زمین انداخت و از لائورا فارینا تقاضا کرد به او در در‌آوردن چکمه‌هایش کمک کند.
دختر، جلو تخت سفری زانو زد.
سناتور هم‌چنان متفکرانه به او خیره شده بود و همان‌طور که دخترک بند چکمه‌های او را باز می‌کرد، از خودش پرسید که بدیمنی این ملاقات دامن کدامیک از آن‌ دو را خواهد
گرفت.
گفت: تو یک دختر بچه هستی.
دختر گفت: معلوم نیست ولی در ماه آوریل نوزده ساله می‌شوم.
سناتور علاقه‌اش جلب شد.
– چه روزی؟
دختر گفت : یازدهم.
سناتور حالش بهتر شد. گفت: هر دو متولد ماه حمل هستیم.
سپس لبخند زنان اضافه کرد: برج تنهایی است.
لائورا فارینا به گفته‌ی او توجهی نکرد چون نمی‌دانست باچکمه ها چه کند. سناتور به سهم خود نمی‌دانست با لائورا فارینا چه کند چون به عشق‌های پیش بینی نشده عادت نداشت و علاوه بر این پی برده بود که آمدن او به آن‌جا دلیل دیگری دارد. فقط احتیاج به زمان داشت تا فکر کند. لائورا فارینا را در میان زانوانش زندانی کرد، کمر او را چسبید و خودش روی تختخواب سفری دراز شد. آن‌وقت فهمید که دختر در زیر لباسش لخت است، چون بدن دختر بوی تند حیوان اهلی می‌داد ولی قلبش وحشتزده بود و پوست بدنش با عرقی سرد کرخت شده بود.
سناتور آهی کشیده گفت: متولدین حمل را هیچ‌کس دوست ندارد.
لائورا فارینا خواست چیزی بگوید ولی هوا فقط برای نفس کشیدنش کافی بود. سناتور او را کنار خود خواباند، چراغ را خاموش کرد و اتاق در سایه روشن گل سرخ فرو رفت. دخترک خود را به ترحم سرنوشت خود رها کرد. سناتور آهسته او را نوازش کرد بدون این‌که دستش کاملاً به او بخورد به دنبال او گشت ولی درست جایی را که دنبالش می‌گشت قطعه‌ای آهن یافت؟
– آن‌جا چه داری؟
دختر گفت: یک قطعه زنجیر.
سناتور با عصبانیت گفت: چه کار مزخرفی!
و آن‌چه را که در فکرش بود از او پرسید: کلیدش کجا است؟
لائورا فارینا نفسی کشید. جواب داد: پیش پدرم است. به من گفت به شما بگویم که اگر کلید را می‌خواهید کسی را بفرستید و یک قول‌نامه هم همراهش کنید که وضع پدرم را روبه‌راه کند. سناتور درجا خشکش زد. باعصبانیت غرغر کرد: «بزغاله‌ی فرانسوی!» سپس چشمانش را بست و در تاریکی به‌خاطر آورد: «به یاد داشته باش که تو یا هر کس دیگر به‌زودی خواهید مرد و بعد از شما حتی اسمی نیز باقی نخواهد ماند» منتظر ماند تا حرصش فرو بنشیند.
آن‌وقت پرسید: بگو ببینم. در باره‌ی من چه چیزها شنیده‌ای؟
– راستش را بگویم؟
– راستش را بگو.
لائورا فارینا گفت: بسیار خوب، می‌گویند که شما از دیگران هم بدتر هستید، چون با آن‌ها فرق دارید.
حالت سناتور فرقی نکرد. مدتی طولانی سکوت کرد، چشمانش را بست و هنگامی که آن‌ها را گشود گویی به حال طبیعی خود بازگشته است.
مصممانه گفت: چه مزخرفاتی! به آن پدر بزغاله‌ات بگو که اوضاعش را رو به‌راه خواهم کرد.
لائورا فارینا گفت: اگر مایل باشید خودم بروم کلید را بگیرم.
سناتور او را پیش خود نگاه داشت.
گفت : کلید را فراموش کن و کمی با من بخواب. وقتی آدم تنها است خیلی خوب است یکی کنارش باشد.
آن‌وقت دخترک سر او را روی شانه‌اش گذاشت و چشمانش روی گل سرخ خیره ماند. سناتور کمر او را در بغل گرفت، صورتش را در زیر بغل او که بوی حیوان اهلی می‌داد پنهان کرد و تسلیم وحشت خود شد. شش ماه و یازده روز بعد، در همان حال از جهان رفت، منحرف و مطرود، همه به‌خاطر رسوایی عمومی و لائورا فارینا اشک‌ریزان از حرص این‌که چرا دارد بدون او می‌میرد.
—————————————————
پانویس:
1- Onesimo Sanchez
2- Lauro Farina
3- Gottinga
4- Marcus Aurelius
5- Cayenna
6- Paramaribo
7- شما می‌دانید که حال من چطور است.
8- از طرف پدرم آمده‌ام.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز (Gabriel Garsia Marques)
مترجم: بهمن فرزانه

از کتاب: «داستان غم‌انگیز و باورنکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدلش»

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال‌ها بعد، با صدای کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که برای اولین بار کشتی اقیانوس‌پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک‌شب مانند یک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه‌های جنگی بود، با بندر باستانی سیاه‌پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه‌های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک‌بار، دهکده را تبدیل به منظره‌ای از کوه‌های ماه، با خانه‌های نورانی و خیابان‌های آتش‌فشانی می‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌ای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت کنار ساحل بماند و به صدای چنگ نواختن‌های شبانه‌ی باد گوش کند ولی هنوز به‌خاطر می‌آورد که چگونه وقتی نور فانوس دریایی گشوده می‌شد، کشتی اقیانوس‌پیما ناپدید می‌شد و بار دیگر با کنار رفتن نور ظاهر می‌شد، به‌طوریکه کشتی در مدخل خلیج به‌طور مداوم ظاهر می‌شد و ناپدید می‌گشت و با تلوتلو خوردن خواب‌آلود خود سعی داشت کانال خلیج را بیابد، تا این‌که گویی سوزنی در دستگاه جهت‌یابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخره‌ها کج کرد، و به صخره‌ها خورد و هزاران تکه می‌شد و بی هیچ صدایی غرق شد در حالی‌که چنین برخوردی با صخره‌ها می‌بایستی تولید انفجاری پر سرو صدا می‌کرد که خفته‌ترین اژدهای جنگل ما قبل تاریخی را که پس از آخرین خیابان‌های دهکده آغاز می‌شد و در انتهای دیگر جهان پایان می‌یافت، از خواب بیدار کند، به‌طوری‌که خود او نیز تصور کرد آن‌را در خواب دیده است مخصوصاً روز بعد، موقعی که آکواریوم درخشان خلیج را دید و رنگ‌های در هم و آمیخته به هم کلبه‌های سیاه‌پوستان روی تپه‌های بندر را، و قایق‌های قاچاق‌چیان گوآیانا را که طوطی‌های معصومی دریافت می‌کردند که گلوی‌شان مملو از الماس بود، فکرکرد: همان‌طور که داشتم ستاره‌ها را می‌شمردم خوابم برده و آن کشتی عظیم را در خواب دیده‌ام، به‌طوری‌که آن‌قدر مطمئن شد که ماجرا را برای هیچ‌کس تعریف نکرد، دیگر هم به آن فکر نکرد تا درست همان شب، در ماه مارس آینده، موقعی که داشت سر اسب‌های آبی را در دریا می‌شمرد، بار دیگر کشتی اقیانوس‌پیمای خیالی را تیره رنگ و در عین حال نورانی در آن‌جا یافت و این بار آن‌قدر از بیداری خویش مطمئن بود که دوان دوان پیش مادرش رفت و جریان را برای او تعریف کرد و مادرش سه هفته تمام از غصه زار زد که از بس وارونه زندگی می‌کنی مغزت دارد می‌گندد، روز می‌‌خوابی و شب، مثل ول‌گردها دوره راه می‌افتی، و چون دسته‌های صندلی راحتی، در عرض یازده سال بیوه‌زن بودن ساییده شده بود و در آن‌روزها می‌بایستی به شهر می‌رفت تا صندلی راحتی برای نشستن بخرد و به شوهر مرده‌اش فکر کند، از فرصت استفاده کرد و از قایق‌ران تقاضا کرد که قایق را از سمت صخره‌ها براند تا پسرش آن‌چه را که در ویترین دریا دیده است، ببیند: عشق ماهی‌ها در بهار اسفنج‌ها، گوش‌ماهی‌های صورتی‌رنگ و کلاغ‌های آبی‌رنگ که در لطیف‌ترین چاه‌های دریا وجود داشت، شیرجه می‌رفتند و حتی گیسوان سرگردان مغروقین کشتی‌های مستعمره‌ای، ولی نه اثری از کشتی‌های اقیانوس‌پیمای غرق شده وجود داشت و نه از گل کلم‌های عصرانه، با این‌حال او آن‌قدر اصرار می‌کرد که مادرش به او قول داد در ماه مارس آینده او را همراهی کند، البته بدون این‌که بداند که تنها چیز مسلم آینده‌اش یک صندلی راحتی عهد فرانسیس دریک بود که در یک حراجی ترک‌ها خرید و همان شب روی آن نشست و آه کشان فکر کرد: «الوفرنه‌ی» بیچاره‌ی من! اگر بدانی فکر کردن به‌تو از روی پارچه‌ی مخمل با این ابریشم‌دوزی‌های ملکه‌وار چقدر راحت است، ولی هر چه بیشتر شوهر خود را به‌خاطر می‌آورد به‌همان اندازه نیز خون، در قلبش تبدیل به شکلات می‌شد و پر از حباب، درست مثل اینکه عوض نشستن، در حال دویدن باشد، خیس از عرق ترس و با نفسی مملو از خاک، تا این‌که طرف‌های سحر پسرش برگشت و او را در صندلی راحتی مرده یافت طوری‌که بدنش هنوز گرم بود ولی مثل کسی که مار او را گزیده باشد، یک‌مرتبه گندیده بود و درست عین همین واقعه برای چهار خانم دیگر هم پیش آمد البته قبل از این‌که صندلی راحتی را، خیلی دور در دریا بیفکند، جایی که نتواند به کسی صدمه بزند، چون در عرض قرن‌ها آن‌قدر از آن صندلی راحتی استفاده کرده بودند که دیگر ظرفیت استراحت‌بخشیدن خود را از دست داده بود، و در نتیجه پسر مجبور شد به وضعیت رقت‌انگیز یتیمی خود که همه با انگشت نشانش می‌دادند و می‌گفتند این پسر همان بیوه‌زنی است که صندلی منحوس را به دهکده آورد، عادت کند و به جای برخورداری از ترحم مردم، با خوردن ماهی‌هایی که از قایق‌ها می‌دزدید زندگی خود را بگذراند و صدایش رفته رفته دورگه شد و خاطرات گذشته خود را به‌خاطر نیاورد تا یک شب دیگر در ماه مارس که بر حسب اتفاق به طرف دریا نظر افکند، ناگهان، پروردگارا! آن نهنگ عظیم پنبه‌ی نسوز، ان حیوان غرش کننده را دید و دیوانه‌وار فریاد زد مردم بیایید آن‌را ببینید و سگ‌ها چنان به پارس کردن افتادند و زن‌ها چنان دست‌پاچه شدند که حتی پیرترین مردان نیز وحشت پدران خود را به‌خاطر آوردند و زیر تخت‌خواب‌های خود پنهان شدند چون تصور کرده بودند«ویلیام دامپیر» مراجعت کرده است و کسانی که در خیابان‌ها پراکنده شدند زحمت این را به‌خود ندادند که آن ساختمان محیرالعقول را ببینند که در آن لحظه داشت بار دیگر جهت خود را گم می‌کرد و در فاجعه‌ی سالیانه‌ی خود هزاران تکه می‌شد، بلکه پسرک را به باد کتک گرفتند و بدنش را آن‌چنان کبود کردند که با دهان کف کرده از خشم گفت: حالاخواهید دید من کی هستم، ولی تصمیم خود را به هیچ‌کس نگفت و در عوض، تمام سال را با همان فکر گذراند: حالا نشان همه خواهم داد که من کی هستم، و همان‌طورکه به انتظار ظاهر شدن مجدد کشتی باقی ماند تا آن‌چه را که انجام داد‌‌نی‌ست انجام دهد و آن این بود که یک قایق دزدید، از خلیج عبور کرد و تمام بعدازظهر را به انتظار رسیدن ساعت موعود در میان دهلیزهای بندر سیاه‌پوستان، در میان پیت خیارشوری جزائر کارائیب باقی ماند ولی آن‌چنان در ماجرای خود غرق بود که مثل همیشه در مقابل مغازه‌های سرخ‌پوستان توقف نکرد تا چینی‌های عاج را ببیند که در دندان فیل حکاکی شده بودند، و یا سیاه‌پوستان هلندی را با آن دوچرخه‌های‌شان مسخره کند، و یا مثل دفعه‌های پیش از کسانی که پوست تنشان مثل پوست مار کبرا بود و بارها دور دنیا را گشته بودند بترسد، پس مسحور رؤیای میکده‌ای که در آن بیفتک زن‌های برزیلی را می‌فروختند، متوجه چیزی نشد تا این‌که شب با سنگینی تمام ستارگانش به‌روی او افتاد و جنگل از خود عطر شیرینی از گل‌های گاردینا و مارمولک گندیده بیرون داد و او داشت در قایق سرقتی خود به طرف مدخل خلیج پارو می‌زد و چراغ را خاموش کرده بود تا نگهبانان گمرک را متوجه نکند و پانزده ثانیه با نور سبز رنگ فانوس دریایی، رؤیایی می‌شد و بعد بار دیگر به حالت بشری خود بر‌می‌گشت و می‌دانست که دارد به کانال بندر نزدیک می‌شود، نه تنها به‌خاطر این‌که نور چراغ‌های غم‌انگیز آن‌را نزدیکتر می‌دید، بلکه چون نفس کشیدن آب غمگین‌تر می‌شد و آن‌چنان غرق در خود پارو می‌زد که نفهمید از کجا ناگهان نفس هول‌ناک کوسه‌ای به او خورد، همان‌طور که نفهمید چرا شب، گویی که ستارگانش یک‌مرتبه مرده باشند، غلیظ‌تر شد و دلیلش این بود که کشتی افیانوس پیما آن‌جا بود، با هیکل عظیم خود، پروردگارا، عظیم‌تر از عظیم‌ترین چیزهای زمین و دریا، سیصد تُن بوی کوسه که آن‌چنان نزدیک به قایق عبور می‌کرد که او می‌توانست به وضوح وصله‌های فولادی بدنه‌اش را ببیند، بدون حتی یک نور در روزنه‌های بی‌انتهایش، بدون نفسی در دستگاهش، بدون روح، سکوت خود را تحمل می‌کرد، آسمان خالی خود، هوای مرده‌ی خود، زمان متوقف شده‌ی خود، دریای سرگردان خود که یک جهان، حیوان غرق شده رویش شناور بود و ناگهان تمام این چیزها با داس نور فانوس دریایی ناپدید و برای لحظه‌ای تبدیل به‌دریای بلورین کارائیب شد، با شب ماه مارس و هوای هر روزی مرغ‌های ماهی‌خوار، و بدین سان او در میان گوی‌های شناور تنها ماند بدون این‌که بداند چه بکند، از خودش متعجبانه پرسید که شاید هم واقعاً دارد باچشم‌های باز خواب می‌بیند، نه فقط حالا بلکه دفعه‌های دیگر هم خواب بوده است ولی به‌محض این‌که این فکر به سرش زد، نفسی مرموز، گوی‌های شناور را از اول تا آخر خاموش کرد به‌طوری‌که وقتی نور فانوس دریایی عبور کرد کشتی اقیانوس پیما بار دیگر ظاهر گشت و قطب نماهایش بهم ریخته بود شاید حتی نمی‌دانست که آن دریای کدام اقیانوس است و به‌سختی در جستجوی کانال نامریی بود و در حقیقت داشت به‌طرف صخره‌ها پیش می‌رفت که او یک‌مرتبه متوجه شد آن گوی‌های شناور آخرین طلسم آن جادو است و چراغ قایق را روشن کرد، یک نور کم‌رنگ سرخ که بدون شک هیچ‌یک از دیده‌بانی‌های اداره‌ی گمرک را به وحشت نمی‌انداخت ولی برای ناخدای کشتی همانند خورشید مشرق‌زمین بود چون بر اثر آن نور، کشتی اقیانوس پیما مسیر خود را پیداکرد و با حرکتی رستاخیزی وارد دهانه‌ی کانال شد و آن‌گاه تمام چراغ‌هایش هم‌زمان با هم روشن شد، کوره‌هایش بکار افتاد، ستارگان آسمانش روشن شدند و اجساد جانوران شناور به‌عمق فرو رفتند و در آشپزخانه، بشقاب‌ها بهم خوردند و بوی سس‌ها بلند شد و صدای ارکستر با نواختن دو نیمه‌ی ماه به‌هم و تام تام شریان‌های عشاق دریایی در سایه روشن کابین‌ها به گوش رسید ولی او آن‌قدر خشم در سینه‌اش انباشته بود که نه گذاشت از شوق گیج بشود و نه از آن سعادت به‌وحشت بیفتد، بلکه مصمم‌تر از همیشه به خود گفت حالا خواهند دید من کی هستم، پدرسوخته‌ها حالا خواهند دید! و به‌جای این‌که خود را کنار بکشد تا زیر آن دستگاه عظیم نرود، شروع کرد به پاروزدن در جلو آن، حالا خواهید فهمید من کی هستم و همان‌طور کشتی را با نور چراغ خود هدایت کرد تا این‌که آن‌قدر از اطاعت آن مطمئن شد که بار دیگر او را وادار کرد عرشه‌های خود را منحرف سازد. کشتی را از کانال نامریی بیرون کشید و گویی یک گوساله‌ی دریایی باشد، قلاده‌ی آن‌را به طرف دهکده‌ی خفته کشید، یک کشتی زنده و تسخیر ناپذیر در مقابل دسته‌های نور فانوس دریایی که اکنون هر پانزده ثانیه آن‌را تبدیل به آلومینیوم می‌کرد و رفته رفته صلیب‌های کلیساها پدیدار می‌شد، حالت نزار خانه‌ها، امید و کشتی اقیانوس پیما به دنبال او می رفت، با تمامی آن‌چه که در درون خود داشت دنبال او می‌رفت، با ناخدای خفته‌اش، گاوهای نمایشی در یخ یخچال‌هایش، بیماری تنها در بیمارستانش، آب‌های یتیم چاه‌هایش، ناخدای بیدار شده که صخره‌ها را به جای اسکله گرفته بود چون درست در آن لحظه صدای ضجه‌ی سوت کشتی منفجر شد، یک‌بار، او سراپا از بخاری که رویش ریخت خیس شد، یک‌بار دیگر و قایق سرقتی کم مانده بود واژگون شود، یک‌بار دیگر، ولی خیلی دیر شده بود چون پله‌های ساحل در آن نزدیکی دیده می شد، ریگ خیابان‌ها، در خانه‌های مردم دیر باور و دهکده که سراسر با نور کشتی اقیانوس پیمای وحشت‌زده روشن شده بود و او فقط فرصت کرد که خود را کنار بکشد تا بگذارد آن طوفان سهمگین پیش برود و از شوق فریاد کشید بفرمایید هیولا، درست یک ثانیه قبل از آن‌که آن کشتی فولادین زمین را بشکافد و صدای خرد شدن نودهزار و پانصد جام کریستال شامپانی، یکی پس از دیگری به گوش برسد، و آن‌وقت همه جا روشن شد و اکنون دیگر صبح یک‌روز مارس نبود بلکه ظهر درخشان یک روز چهارشنبه بود و او با رضایت خاطر توانست ناباوران را ببیند که با دهان باز به بزرگترین کشتی اقیانوس پیمای این جهان خیره شده بودند که جلوی کلیسا به گل نشسته بود، از هر سفیدی سفیدتر، بلندی‌اش بیست مرتبه بلندتر از برج ناقوس کلیسا و با طول نود و هفت مرتبه بیش‌تر از طول سرتاسر دهکده با اسمش که با حروف فلزی روی بدنه حک شده بود: «‌هالالشیلاک» و هنوز از بدنه‌اش آب‌های باستانی دریاهای مرگ قطره قطره فرو می‌ریخت.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز (Gabriel Garsia Marques)
مترجم: بهمن فرزانه

برگرفته از کتاب: «داستان غم‌انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگ‌دلش»

یک روز صبح، ساعت نه، که روی تراس هتل ریویرای هاوانا، زیر آفتاب درخشان داشتیم صبحانه می‌خوردیم، موجی عظیم چندین اتومبیل را، که آن پایین در امتداد دیوار ساحلی، در حرکت بودند یا توی پیاده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و یکی از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار دینامیت را داشت و همه‌ی آدم‌های آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شیشه‌ای بزرگ ورودی را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسرای هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌ای از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به یقین بسیار بزرگ بود، چون از روی خیابان دوطرفه میان دیوار ساحلی و هتل گذشت و، با آن قدرت، شیشه را از هم پاشید.
داوطلبان بشاش کوبایی، به کمک افراد اداره‌ی آتش‌نشانی، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازه‌ی رو به دریا را گشودند و دروازه‌ی دیگری کار گذاشتند و همه چیز را به صورت اول در‌آوردند. صبح کسی نگران اتومبیلی که با دیوار جفت شده بود نبود، چون مردم خیال می‌کردند یکی از اتومبیل‌هایی است که توی پیاده رو توقف کرده بودند. اما وقتی که جرثقیل آن را از جایش بلند کرد، جسد زنی دیده شد که کمربند ایمنی او را پشت فرمان نگه داشته بود. ضربه آن‌قدر شدید بود که زن حتی یک استخوان سالم برایش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چکمه‌هایش دریده بود و لباسش تکه پاره شده بود. یک حلقه‌ی طلا به شکل مار با چشمانی از زمرد در انگشت دستش دیده می‌شد. پلیس به اثبات رساند که زن خدمتکار سفیر جدید پرتغال و زنش بوده. او دو هفته پیش همراه آن‌ها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح، سوار بر اتومبیلی نو، راهی بازار بوده. وقتی این موضوع را توی روزنامه خواندم نام زن چیزی را به خاطرم نیاورد، اما حلقه‌ی مارمانند و چشمان زمردش کنجکاوی مرا برانگیخت؛ چون دستگیرم نشد که حلقه در کدام یک از انگشتانش بوده.
این خبر برای من بسیار بااهمیت بود چون می‌ترسیدم همان زن فراموش‌نشدنی باشد که اسمش را هیچگاه در نیافتم و حلقه‌ای شبیه همین حلقه در انگشت اشاره‌ی دست راستش داشت که حتی در آن روزها از حالا غیرعادی‌تر بود. این زن را سی وچهار سال پیش در وین، توی میخانه‌ای که محل رفت و آمد دانشجویان امریکای لاتینی بود، دیده بودم که سوسیس و سیب‌زمینی آب‌پز و آبجو بشکه می‌خورد. من آن روز صبح از رم رسیده بودم و هنوز که هنوز است واکنش سریع خود را در برابر سینه‌ی باشکوه او که حالت سینه‌ی خوانندگان اپرا را داشت؛ دم‌های وارفته‌ی پوست روباهی که روی یقه‌ی کتش آویخته بود؛ و آن حلقه‌ی مصری مارمانند را به یاد دارم. زبان اسپانیایی را که تعریفی نداشت با لحنی طنین‌دار و بدون مکث صحبت می‌کرد و من خیال می‌کردم که او تنها زن اتریشی در پشت آن میز طولانی چوبی است. اما اشتباه می‌کردم، او توی کلمبیا متولد شده بود، و در دوران بچگی و در فاصله‌ی دو جنگ به اتریش آمده بود تا در رشته‌ی موسیقی و آواز درس بخواند. سی سالی داشت اما خوب نمانده بود چون چهره‌اش چنگی به دل نمی‌زد و پیش از موقع شکسته شده بود. اما انسان جذابی بود و حیرت همه را برمی‌انگیخت.
وین هنوز شهر سلطنتی کهنی بود که موقعیت جغرافیایی‌اش در میان دو دنیای آشتی‌ناپذیر، پس از جنگ جهانی دوم، آن‌را به‌صورت بهشت معاملات بازار سیاه و جاسوسی بین المللی در‌آورده بود. من جایی دنج‌تر برای هم‌میهن فراری‌ام، که هنوز توی میخانه‌ی سر نبش دانشجویان غذا می‌خورد، سراغ نداشتم. او صرفاً به خاطر پای‌بندی به ریشه‌هایش آن‌جا می‌آمد چون آن‌قدر پول داشت که غذای همه‌ی دوستان پشت میزش را حساب کند. هیچ‌گاه اسم حقیقی‌اش را نمی‌گفت و ما همیشه او را با نامی آلمانی، که راحت نمی‌شد تلفظ کرد، می‌شناختیم؛ نامی که ما آمریکای لاتینی‌ها در وین برایش ساخته بودیم؛ یعنی فروفریدا. من تازه به او معرفی شده بودم که با گستاخی بی‌شائبه‌ای از او پرسیدم، چطور پا به دنیایی گذاشته که این همه با تپه‌های بادخیز کیندیو متفاوت و دور است و او این جمله‌ی بهت‌انگیز را پاسخ داد:
«من رؤیاهامو می‌فروشم.»
در واقع همین تنها حرفه‌ی او بود. او فرزند سوم از یازده فرزند مغازه‌دار مرفهی در کالداس سابق بود و همین‌که زبان باز کرد، این عادت زیبا را در خانواده‌اش تعمیم داد که همه، پیش از صبحانه، خواب‌های‌شان را تعریف کنند؛ یعنی وقتی که کیفیت الهام‌بخشی در انسان به ناب‌ترین شکلی در حال پا گرفتن است. در هفت سالگی خواب دید که یکی از برادرهایش را سیلاب برده. مادرش، صرفاً از روی خرافه‌پرستی قدغن کرد که پسرش توی آبکند شنا نکند با این که او عاشق این کار بود. اما فروفریدا از قبل به شیوه‌ی خود پیش‌بینی‌اش را اعلام کرده بود.
گفته بود: «معنی این خواب این نیست که برادرم غرق می‌شه بلکه منظور اینه که نباید لب به شیرینی بزنه.»
تعبیر او برای پسر پنج ساله ظاهراً روسیاهی به دنبال داشت ؛ چون او نمی‌توانست روزهای یکشنبه را بدون قاقالی‌لی به شب برساند. مادر که به استعداد غیبگویی دخترش اطمینان داست اخطار را جدی گرفت. اما در اولین لحظه‌ای که از پسر غافل ماند او با یک تکه شیرینی کارامل که پنهانی مشغول خوردنش بود خفه شد و راهی برای نجاتش نبود.
فروفریدا گمان نمی‌کرد که از راه استعدادش بتواند زندگی کند تا این که زمستان‌های طاقت‌فرسای وین عرصه را بر او تنگ کرد. آن‌وقت بود که او در اولین خانه‌ای که علاقه پیدا کرد زندگی کند به دنبال کار بر‌‌آمد و وقتی که از او پرسیدند چه کاری از دستش برمی‌آید فقط این نکته را به زبان آورد: «من خواب می‌بینم.» به تنها کاری که نیاز داشت توضیحی مختصر برای خانم خانه بود و آن‌وقت با دستمزدی که تنها مخارج جزئی او را برمی‌آورد استخدام شد، اما یک اتاق قشنگ و سه وعده غذا در اختیار داشت، به‌خصوص صبحانه که خانواده می‌نشستند تا از آینده‌ی نزدیک تک تک اعضا خبر پیدا کنند: پدر کارشناس امور مالی بود؛ مادر زن بشاشی بود و به موسیقی مجلسی عشق می‌ورزید؛ و دو بچه‌ی یازده و نه ساله. آن‌ها همه مذهبی بودند و به خرافات تمایل داشتند و با علاقه به گفته‌های فروفریدا دل می‌دادند که تنها وظیفه‌اش کشف سرنوشت روزانه‌ی خانواده از طریق رؤیاهای آن‌ها بود.
فروفریدا برای مدتی طولانی و به‌خصوص در طول سال‌های جنگ، که واقعیت شرارت‌بارتر از کابوس بود، کارش را به خوبی انجام می‌داد. تنها او بود که در سر صبحانه تصمیم می‌گرفت که هر کس در هر روز دست به چه کاری بزند و چگونه بزند تا این که پیش‌گویی‌هایش به صورت قدرت مطلق خانه در‌آمد. سلطه‌اش بر خانواده بی‌چون و چرا بود. جزئی‌ترین آه به اجازه‌ی او از دهان برمی‌آمد. ارباب خانه در همان وقت‌هایی که من در وین بودم در گذشت و این بزرگواری را نشان داد که قسمتی از دارایی‌اش را برای آن زن به جا گذاشت به این شرط که فروفریدا به دیدن خواب‌هایش برای خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من برای مدتی بیش از یک ماه در وین ماندگار شدم و در شرایط طاقت‌فرسای دانشجویان دیگر سهیم بودم و به انتظار پولی لحظه‌شماری می‌کردم که هیچ‌وقت به دستم نرسید. دیدارهای فروفریدا که با دست و دلبازی توأم بود با آن غذاهای بخور و نمیر برای ما جشن به حساب می‌آمد. یک شب که آبجو مرا به وجد آورده بود، توی گوش من با قاطعیت زمزمه کرد:
«فقط اومدم به‌ت بگم که دیشب خواب‌تو دیدم. باید فوری از این‌جا بری و تا پنج سال این طرف‌ها پیدات نشه.» و جای درنگ باقی نگذاشت. گفته‌اش با چنان قاطعیتی همراه بود که من همان شب سوار آخرین قطار رم شدم.
گفته‌اش آ‌ن‌قدر بر من تأثیر گذاشت که از آن وقت به بعد خود را آدمی دانسته‌ام که از فاجعه‌ای که قرار بوده دامن‌گیرش شود جان به در برده و هنوز که هنوز است پایم به وین نرسیده.
پیش از آن واقعه‌ی ناگوار هاوانا، فروفریدا را یک‌بار طوری نامنتظرانه و تصادفی دیدم که برایم راز‌آمیز بود. این اتفاق در روزی پیش آمد که پابلونرودا در طول یک سفر دورودراز، برای یک اقامت موقتی، برای اولین بار از هنگام جنگ داخلی، پا به اسپانیا گذاشت. نرودا یک روز صبح را به قصد شکار کتاب‌های ناب دست دوم با ما گذراند و توی پورتر یک جلد کتاب قدیمی از ریخت افتاده را، که شیرازه‌اش از هم پاشیده بود، خرید و در ازایش قیمتی پرداخت که دو برابر حقوق ماهانه‌اش در سفارتخانه‌ی رانگون می‌شد. در لابه‌لای جمعیت مثل فیل معلولی حرکت می‌کرد و هر چیزی را که می‌دید با کنجکاوی بچگانه به دنبال طرز کارش بود، چون دنیا در نظرش اسباب‌بازی کوکی گنده‌ای می‌آمد که زندگی از آن ساخته می‌شد.
من کسی را ندیده‌ام که به اندازه‌ی او به یکی از پاپ‌های رنسانس شبیه باشد، چون آدمی شکم‌باره و ظریف بود و حتی، به رغم میلش، در صدر میز می‌نشست. همسرش، ماتیلده، پیش‌بندی دور گردنش می‌آویخت که بیش‌تر به درد آرایشگاه می‌خورد تا سر میز غذا، اما این تنها راهی بود که سراپایش غرق سس نمی‌شد. آن روز در رستوران کاروالریاس یکی از روزهای معمول زندگی او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت یک جراح از هم جدا کرد و خورد و در عین حال بشقاب‌های دیگران را با چشم بلعید و از هر کدام با لذتی چشید که انگار خواسته باشد صدف‌های خوراکی معمول گالیسیا؛ صدف‌های پوسته سیاه کانتابریا؛ میگوهای آلیکانته و خیارهای دریایی کوستا براوا را، که خواستاران زیادی دارد، بخورد. و درین میان مثل فرانسوی‌ها از چیز دیگری به‌جز غذاهای لذیذ آشپزخانه صحبت نمی‌کرد، به خصوص خرچنگ ما‌قبل تاریخی شیلی که توی قلبش جا داشت. ناگهان از خوردن دست کشید، شاخک‌های خرچنگ‌وارش را تنظیم کرد و با لحنی بسیار آرام به من گفت:
«یه نفر پشت سر منه که چشم از من بر‌نمی‌داره.»
از روی شانه‌اش نگاه کردم و دیدم درست می‌گوید. سه میز آن طرف‌تر زنی جسور با کلاه قدیمی و اشارپی ارغوانی بدون شتاب غذا می‌خورد و به او خیره شده بود. بی‌درنگ او را به جا آوردم. پیر و چاق شده بود اما او همان فروفریدا بود با حلقه‌ی مارمانند در انگشت اشاره.
فروفریدا با نرودا و همسرش سوار یک کشتی بود که از ناپل راه افتاده بود. اما توی کشتی هم‌دیگر را ندیده بودند. او را دعوت کردیم تا سر میز ما قهوه بنوشد و من تشویقش کردم تا از رؤیاهایش بگوید و شاعر را شگفتزده کند. نرودا اعتنایی نکرد، چون از همان ابتدا اعلام کرد که به رؤیاهای پیش‌گویانه اعتقادی ندارد.
گفت:«فقط شعره که غیبگوست.»
پس از صرف ناهار و در طول قدم زدن اجباری در طول رامبلاس، من و فروفریدا خود را عقب کشیدیم تا خاطرات‌مان را تعریف کنیم بی‌آن که گوش کسی بشنود. فروفریدا گفت که اموالش را در اتریش فروخته و در اپورتوی پرتغال جای دنجی پیدا کرده وتوی خانه‌ای که توضیح داد کاخی قلابی بر روی تپه است زندگی می‌کند که از آن‌جا چشم‌انداز سراسر اقیانوس تا کشورهای امریکای جنوبی پیداست. هر چند صریحاً نگفت اما از گفته‌هایش این موضوع روشن بود که با خواب‌های پیاپی، داروندار مشتریان پروپاقرصش را در وین بالا کشیده. اما این موضوع تعجب مرا برنینگیخت، چون نظرم همیشه این بوده که رؤیاهای او چیزی بیش از ترفندی برای گذران زندگی نیست و این موضوع را با او در میان گذاشتم.
غش‌غش زیر خنده زد و گفت: «مث همیشه پررویی.» و چیز دیگری نگفت، چون بقیه‌ی افراد به انتظار نرودا ایستاده بودند تا او صحبت‌هایش را به زبان عامیانه‌ی شیلیایی با طوطی‌های رامبلا د لوس پا خاروس تمام کند. وقتی گفت‌وگوی‌مان را از سر گرفتیم فروفریدا موضوع را عوض کرد. 
گفت:«راستی، می‌تونی برگردی وین.»
تنها در این وقت بود که به صرافت افتادم سیزده سال از اولین ملاقات ما گذشته.
گفتم:«حتی اگه رؤیاهات نادرست باشه به هیچ ‌وجه برنمی‌گردم، اینو گفته باشم.»
در ساعت سه ما او را به حال خود گذاشتیم تا نرودا را برای رفتن به محل خواب نیم‌روز مقدس او هم‌راهی کند، که در خانه‌ی ما پس از تدارک مفصل آماده کرده بود و از جهتی آدم را به یاد مراسم چای ژاپنی‌ها می‌انداخت. بعضی پنجره‌ها می‌بایست باز باشند و بعضی دیگر بسته باشند تا میزان کامل گرما حاصل شود و نوع خاصی نور از جهتی خاص می‌بایست بتابد و سکوت کامل برقرار باشد. نرودا بی‌درنگ به خواب رفت و، مثل بچه‌ها، ده دقیقه بعد بیدار شد که اصلاً انتظارش را نداشتیم. سروکله‌اش در اتاق پذیرایی پیدا شد، سرحال و با نقشی که بالش بر گونه‌اش جا گذاشته بود.
گفت:«من خواب اون زنی رو دیدم که خواب می‌بینه.»
ماتیلده از او خواست که خوابش را برایش تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم که اون زن داره خواب منو می‌بینه.»
من گفتم:«این موضوع از داستان‌های بورخسه.»
با ناراحتی نگاهی به من انداخت.
«مگه اون این موضوعو نوشته؟»
گفتم:«اگه هم ننوشته باشه یه روزی می‌نویسه. این یکی از مخمصه‌های اونه.»
همین که نرودا در ساعت شش غروب آن روز سوار کشتی شد با ما خداحافظی کرد، به تنهایی پشت یک میز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهای روانی کرد که معمولاً موقع اهدای کتاب‌هایش با آن گل و ماهی و پرنده می‌کشید. با اولین اخطار«بدرقه‌کننده‌ها پیاده شوند»، به دنبال فروفریدا گشتم و سرانجام همان‌طور که خداحافظی نکرده داشتیم می‌رفتیم، در عرشه‌ی جهانگردها پیدایش کردیم. او هم چرتی زده بود.
گفت:«من خواب شاعرو دیدم.»
شگفت‌زده از او خواستم که خوابش را برایم تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم شاعر داره خواب منو می‌بینه.» و نگاه بهت‌زده‌ی من اوقات او را تلخ کرد.«چه انتظاری داشتی؟ گاهی، میون اون همه خواب، آدم خوابی می‌بینه که هیچ ارتباطی با زندگی واقعی نداره.»
دیگر او را ندیدم یا حتی به فکرش هم نیفتادم تا وقتی که خبر آن زن انگشتر مارمانند به‌دست را توی آن فاجعه‌ی ریویرای هاوانا شنیدم که جانش را از دست داده. چند ماه بعد که، در یک مهمانی سیاسی، تصادفی با سفیر پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه‌ی خود را بگیرم و از او سوأل‌هایی کردم. سفیر با علاقه زیاد و تحسین فوق‌العاده‌ای در باره‌ی او داد سخن داد، و گفت:«شما نمی‌دونین چقدر این زن خارق‌العاده بود. اگه می‌دونسین یه داستان در باره‌ش می‌نوشتین.» و با همین لحن و جزئیات بهت‌انگیز به گفته‌هایش ادامه داد، بی‌آن‌که سرنخی به دست من بدهد تا به نتیجه‌ای برسم.
سرانجام با لحنی بسیار عینی پرسیدم: «آخر چه کار می‌کرد؟»
آن‌وقت او مأیوسانه گفت: «هیچی، خواب می‌دید.»
مارس 1980

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز (Gabriel Garsia Marques)
مترچم: احمد گلشیری

نقل از: «بهترین داستان‌های کوتاه»
گزیده و ترجمه: احمد گلشیری

زنی که ساعت شش می‌آمد

در متحرک باز شد. در آن ساعت کسی در رستوران خوزه نبود. ساعت تازه شش ضربه نواخته بود ومرد می‌دانست که مشتری‌های همیشگی تا پیش از ساعت شش‌ونیم پیدایشان نمی‌شود. زن، به خلاف مشتری‌های هر روزه و منظم، هنوز آخرین ضربه ی ساعت شش نواخته نشده وارد شد و، مثل هر روز در آن ساعت، بی آن که لب از لب بردارد روی چارپایه نشست. سیگار روشن نشده ای را محکم زیر لب گرفته بود.
خوزه وقتی زن را دید که نشست، گفت: “سلام، شازده.” به سر دیگر پیشخان رفت و با کهنه ی خشکی روی میز رگه دار را پاک کرد. هروقت کسی پا به مغازه می‌گذاشت خوزه همین کار را می‌کرد. صاحب چاق و چله و سرخ و سفید رستوران حتی با حضور این زن که با او کمابیش خودمانی بود قیافه‌ی هر روزه و ابلهانه‌ی آدمی‌ فعال را به خود می‌گرفت. از آن سر پیشخان سر حرف را گشود.
گفت: “امروز چی می‌خوری؟”
زن گفت: “اولاً می‌خوام یادت بدم چطور رفتارت آقاوار باشه.” زن در انتهای ردیف چارپایه‌ها نشسته بود، آرنج‌هایش به پیشخان تکیه داشت و سیگار خاموش زیر لبش بود. حرف که می‌زد لب‌هایش را جمع می‌کرد تا خوزه چشمش سیگار خاموش را ببیند.
خوزه گفت: “متوجه نشدم.”
زن گفت: “هنوز یاد نگرفته‌ی متوجه چیزی بشی.”
مرد کهنه را روی پیشخان گذاشت، به طرف قفسه‌های سیاه شده‌ای رفت که بوی دوده و چوب پوسیده می‌داد و بی درنگ با قوطی کبریت برگشت. زن خم شد تا به شعله‌ای که میان دست‌های زمخت و پر موی مرد می‌سوخت برسد. خوزه گیسوان پرپشت زن را دید که با پارافین غلیظ و ارزان قیمتی چرب شده بود. سپس چشمش به شانه‌ی زن افتاد که در بالای سینه‌بند گلدار پیدا بود و وقتی زن، که حالا سیگار روشن زیر لبش بود، سر برداشت انحنای تاریک و روشن سینه را دید.
خوزه گفت: “امشب خوشگل شده‌ی، شازده.”
زن گفت: “درشو بذار، خیال نکن با این حرف‌ها پول تو جیبت می‌کنم.“
خوزه گفت: “منظوری نداشتم، شازده. امروز حتماً ناهار بهت نساخته.“
زن اولین پک دود غلیظ را فرو برد، دست‌هایش را بر هم تا کرد، آرنج‌هایش هنوز روی میز بود و از پشت پنجره ی عریض رستوران چشم به بیرون دوخت. چهره‌اش را غم گرفته بود، غمی‌ملال آور و معمولی.
خوزه گفت: “یه استیک حسابی برات درست می‌کنم.”
زن گفت: “هنوز که پولی پیدا نکرده‌م.”
خوزه گفت: “تو سه ماهه پولی به جیب نزده‌ی، اما من مرتب برات یه چیز حسابی روبه راه کرده‌م.”
زن که هنوز چشمش به خیابان بود با لحن غمگینی گفت: “امروز فرق می‌کنه.”
خوزه گفت: “روزها همه مث همه ن. هر روز ساعت شش تا ضربه می‌زنه، اون وقت تو سروکله ت پیدا می‌شه و می‌گی، دلم از گشنگی ضعف میره. بعد من یه چیز حسابی برات درست می‌کنم. تنها فرقی که امروز کرده اینه که نگفتی دلم از گشنگی ضعف می‌ره. از این نظر فرق کرده.”
زن گفت: “همین طوره.” رویش را برگرداند وبه مرد، که در انتهای پیشخان داشت چیزهای یخچال را وارسی می‌کرد، نگاه کرد.
زن دو سه ثانیه ای مرد را برانداز کرد. سپس به ساعت بالای قفسه نگاهی انداخت. سه دقیقه از شش گذشته بود. گفت: “آره، دیگه. امروز فرق می‌کنه.”
دود را بیرون داد و با لوندی و لحنی روشن دنباله ی حرفش را گرفت: “من امروز ساعت شیش نیومدم. برای اینه که می‌گم فرق کرده، خوزه.”
مرد نگاهی به ساعت انداخت.
گفت: “اگه این ساعت یه دقیقه عقب باشه من دستَمو می‌زنم.”
زن گفت: “منظورم این نیس، خوزه. می‌خوام بگم من امروز ساعت شیش پا به این جا نذاشتم.”
خوزه گفت: “ساعت درست شیش ضربه زد، شازده. وقتی اومدی تو ضربه ی آخری داشت می‌خورد.”
زن گفت: “الآن ربع ساعته من این جام.”
خوزه به طرف زن رفت. همان طور که یکی از پلک‌هایش را با انگشت نشان می‌مالید چهره ی پف کرده اش را به چهره ی زن نزدیک کرد.
گفت: “ها کن ببینم.”
زن سرش را پس کشید. جدی، عصبانی و رام بود و رگه ای از اندوه و خستگی چهره اش را زیبا کرده بود.
“خوزه، دست از حماقت بردار. خودت می‌دونی که من شیش ماهه لب به مشروب نزده م.”
مرد گفت: “اینو برو به یکی دیگه بگو، نه به من. من یکی مطمـنم که تو یکی دو گیلاس زده ی.”
زن گفت: “با یکی از رفقا یکی دو پیک زده م.”
خوزه گفت: “آهان، حالا معلوم شد.”
زن گفت: “هیچی معلوم نشه، من ربع ساعته اینجام.”
مرد شانه بالا انداخت.
گفت: “خب، اگه تو این طور می‌خوای، پس باشه. تو از یه ربع به شیش این جا بوده ی. آخه چه فرقی می‌کنه، ده دقیقه کم تر یا ده دقیقه بیشتر.”
زن گفت: “فرق می‌کنه، خوزه.” و دستش را با حالت تسلیم و بی خیالی روی پیشخان شیشه ای درازکرد و گفت: “موضوع خواستن نیس، موضوع اینه که من از یه ربع به شیش این جا بوده م.” باز به ساعت دیواری نگاهی انداخت و گفته ی خودش را تصحیح کرد: “چی دارم می‌گم _ از بیست دقیقه پیش.”
مرد گفت: “باشه، شازده. یه شبانه روز تموم تو این جا بوده ی، حالا ببینم خوش حال می‌شی.”
در تمام این مدت خوزه پشت پیشخان به این طرف و آن طرف رفته بود، جای چیزها را تغییر داده بود، چیزی را از این جا برداشته و جای دیگر گذاشته بود. نقش خود را بازی می‌کرد.
باز گفت: “حالا ببینم خوشحال می‌شی.” ناگهان ایستاد، رو به زن کرد: “می‌دونی که من برات می‌میرم.”
زن بی اعتنا نگاهش کرد.
“نه، بابا! بگو این تن بمیره، خوزه. خیال می‌کنی با میلیون پزو هم باهات می‌آم.”
خوزه گفت: “منظورم این نیس، شازده. باز هم می‌گم، باور کن ناهار به ت نساخته.”
زن گفت: “کاری به این چیزها نداره.” در لحنش بی خیالی کم تری احساس می‌شد. “هیچ زنی نمی‌تونه وزن تو رو تحمل کنه، حتی با یه میلیون پزو.”
خوزه سرخ شد. پشت به زن کرد و به گردگیری بطری‌های قفسه‌ها پرداخت. بی آن که سرش را برگرداند، گفت: “امروز نمی‌شه تحملت کرد، شازده. خیال می‌کنم بهتر باشه استیکِ تو بخوری و پاشی بری لالا کنی.”
زن گفت: “گشنه م نیس.” باز نگاهش را به خیابان دوخت و به تماشای عابران شهری که داشت تاریک می‌شد مشغول شد. برای مدتی سکوتی آرام رستوران را انباشت.
این آرامش را تنها سر و صدای ور رفتن خوزه به قفسه‌ها بر هم می‌زد. زن ناگهان از تماشای خیابان چشم برداشت و با لحنی لطیف، ملایم و متفاوت گفت: “په پی لی یو، راستی راستی دوستم داری؟”
خوزه بی آن که به او نگاه کند با خونسردی گفت: “آره.”
زن گفت: “با وجود این حرف‌هایی که بهت زدم؟”
خوزه بی آنکه لحن صدایش را تغییر دهد و بی آنکه به او نگاه کند، گفت: “کدوم حرف‌ها؟”
زن گفت: “همین موضوع یه میلیون پزو.”
خوزه گفت: “از دلم بیرون کردم.”
زن گفت: “پس دوستم داری ؟ “
خوزه گفت: “آره.”
سکوتی برقرار شد. خوزه به طرف قفسه‌ها می‌رفت و می‌آمد، و همان طور به زن نگاه می‌کرد. زن دود دهانش را بیرون فرستاد، بالاتنه اش را به پیشخان تکیه داد و سپس با احتیاط و شیطنت آمیز، پیش از آن که حرفی بزند، لبش را گاز گرفت، انگار خواسته باشد در گوشی چیزی بگوید، پرسید: “حتی اگه باهات نیام؟”
تنها در این وقت بود که خوزه برگشت نگاهش کرد.
گفت: “انقدر دوستت دارم که با من هم نیایی نیومدی.” بعد به طرفش رفت. دست‌های نیرومندش را، روبه روی زن، به پیشخان تکیه داد و به چهره اش، به چشم‌هایش خیره شد، گفت: “انقدر دوستت دارم که هر شب دلم می‌خواد مردی رو که باهات می‌آد آش و لاش کنم.”
زن در نگاه اول به نظر رسید که‌هاج و واج شده. سپس به دقت به مرد چشم دوخت، دودل بود، نمی‌دانست دل سوزی نشان بدهد یا تمسخر. سپس برای لحظه ای با حالی مشوش سکوت کرد. بعد غش غش خندید.
“خوزه، حسودی می‌کنی، حسودی می‌کنی، این کار دیوونگیه.”
خوزه سپس مثل بچه ای که ناگهان تمام اسرارش را فاش کرده باشد، با ترسی آشکار و حاکی از شرم، سرخ شد، گفت: “امروز انگار سیم‌هات قاطی کرده، شازده.” و چهره‌اش را با کهنه‌اش پاک کرد و گفت: “این زندگی سگی تو رو از این رو به اون رو کرده.”
اما حالت چهره ی زن حالا تغییر کرده بود.
گفت: “می‌خوای بگی،” و با برقی غریب در نگاهش و با حالی گیج و منگ و مبارزه جویانه به چشم‌های مرد نگاه کرد.
“می‌خوای بگی حسود نیستی؟”
خوزه گفت: “از یه نظر هستم، ولی نه اون طور که تو خیال می‌کنی.”
یقه اش را شل کرد و به پاک کردن گل و گردن خود با کهنه ی خشک ادامه داد. زن با دست دیگر ته سیگار را دور انداخت. “پس جربزه ی آدم کشی داری.”
خوزه گفت: “به خاطر اون چیزی که گفتم بله.” و صدایش لحنی کمابیش تئاتری پیدا کرد.
زن با حالتی آشکارا تمسخرآمیز زیر خنده زد.
همان طور که می‌خندید، گفت: “چه وحشتناک، خوزه، چه وحشتناک! خوزه و آدم کشی! کی می‌دونست پشت اون صورت چاق و خشکه مقدس یه آدم کش کمین کرده، اون هم کسی که هیچ وقت پولی از من نمی‌گیره، روزی یه استیک برام می‌پزه و سرمو گرم می‌کنه تا یه نفر به تورم بخوره. چه وحشتناک، خوزه! زهره ی منو آب می‌کنی.”
خوزه دست و پایش را گم کرد. شاید اندکی آزرده خاطر شده بود. شاید وقتی زن زیر خنده زده بود احساس غبن کرده بود.
مرد گفت: “تو رو پات بند نیستی، جونم. برو بگیر بخواب. گمونم حال و حوصله‌ی چیز خوردن نداشته باشی.”
اما زن حالا از خندیدن دست کشیده بود، باز قیافه‌ی جدی به خود گرفته بود، و با حالتی گرفته به پیشخان تکیه داده بود. مرد را تماشا می‌کرد که از کنارش دور شد، در یخچال را گشود و بی آن که چیزی بردارد بست. به انتهای پیشخان رفت و شیشه را مثل اول برق انداخت. زن سپس با همان لحن لطیف و آرامی‌که گفته بود، “په پی لی یو، راستی راستی دوستم داری.” سر حرف را باز کرد.
گفت: “خوزه.”
مرد به او نگاه نکرد.
“با تو اَم خوزه!”
خوزه گفت: “برو خونه بگیر بخواب. پیش از خواب هم حموم کن تا از سرت بپره.”
زن گفت: “جدی می‌گم، خوزه. من مست نیستم.”
خوزه گفت: “پس خل شده ی.”
زن گفت: “بیا این جا می‌خوام باهات حرف بزنم.”
مرد‌هاج و واج با حالی میان وجد و بی اعتمادی پیش آمد.
“بیا جلوتر.”
مرد جلو زن ایستاد. زن به جلو خم شد و موهای او را چنگ زد اما در حرکاتش آشکارا محبت خوانده می‌شد.
گفت: “حرفی رو که اول گفتی تکرار کن.”
خوزه گفت: “منظورت چیه؟ “سعی می‌کرد با سر عقب رفته و موهای کشیده شده به زن نگاه کند.
زن گفت: “که گفتی مردی رو که با من رفته باشه می‌کشم.”
خوزه گفت: “من مردی رو که با تو رفته باشه می‌کشم، شازده. همینه که می‌گم.”
زن رهایش کرد.
گفت: “در این صورت اگه من کسی رو کشته باشم ازم دفاع می‌کنی دیگه، ‌هان؟ “و سر خوک‌مانند و بزرگ خوزه را باعشوه گری خشونت آمیزی هل داد. مرد حرفی نزد. خندید.
زن گفت: “جواب منو بده، خوزه، اگه کشته باشم ازم دفاع می‌کنی؟”
خوزه گفت: “بستگی داره. خودت می‌دونی که به این آسونی‌ها که می‌گی نیس.”
زن گفت: “پلیس حرف هیچ کسی رو به اندازه ی تو نمی‌خونه.”
خوزه با احساس افتخار و رضایت لبخند زد. زن باز به طرف او روی پیشخان خم شد.
گفت: “راست می‌گم، خوره. من حاضرم قسم بخورم که توی عمرت یه دروغ هم نگفته ی.”
خوزه گفت: “با این چاخان بازی‌ها به جایی نمی‌رسی.”
زن گفت: “همینه که می‌گم، پلیس تو رو می‌شناسه، یعنی می‌گم هرچی بگی چون و چرا نمی‌کنه.”
خوزه که نمی‌دانست چه بگوید، روی پیشخان، روبه روی زن ضرب گرفت. زن باز به جانب خیابان نگاه کرد. سپس نگاهی به ساعت دیواری انداخت و لحن صدایش را تغییر داد، انگار دلش می‌خواست پیش از ورود اولین مشتری گفت و گو را تمام کند.
گفت: “خوزه، یه دروغ به خاطر من می‌گی ؟ جدی می‌گم.”
خوزه نگاهی عمیق و حاکی از خشونت به او کرد، گویی فکری ترسناک به ذهنش رسیده بود؛ فکری که از یک طرف آمده، لحظه ای گیج و منگ چرخی زده و رفته بود و از خود نشانی از وحشت جا گذاشته بود.
خوزه گفت: “خودتو تو چه دردسری انداخته ی، شازده؟”
دست‌هایش را باز تا کرده و به جلو پیشخان تکیه داده بود. زن بوی تند آمونیاک را از نفس‌هایش شنید، نفس‌هایی که حالا با فشاری که پیشخان بر شکم او وارد می‌کرد به سختی بالا می‌آمد.
گفت: “شوخی نمی‌کنم، شازده. خودتو تو چه درد سری انداخته ی، شازده؟”
زن رویش را به طرف دیگر کرد.
گفت: “چیزی نیس، بابا! این حرف‌ها رو برا وقت گذرونی می‌زنم.”
سپس چشم به او دوخت.
“اینو بدون که دیگه لازم نیس کسی رو بکشی.”
خوزه مضطربانه گفت: “من هیچ وقت خیال نداشتم کسی رو بکشم.”
زن گفت: “نه جونم. می‌خوام بگم دیگه کسی با من نمیره.”
خوزه گفت: “آهان، حالا داری رک حرف می‌زنی. حرف من همیشه اینه که لازم نیس این در و اون در بزنی. باور کن اگه این کارو زمین بذاری هر روز یه استیک گنده میذارم جلوت، مجانی.”
زن گفت: “ممنونم ازت، خوزه. اما علتش این نیس. علتش اینه که دیگه با کسی نمی‌رم.”
خوزه گفت: “باز که داری قاطی می‌کنی.” صبرش داشت لبریز می‌شد.
زن گفت: “قاطی نمی‌کنم.” روی چارپایه کش و قوس آمد و خوزه سینه‌های پهن و وا رفته اش را از زیر سینه بند دید.
“فردا راه می‌افتم می‌رم و بهت قول می‌دم که دیگه بر نگردم این جا مزاحمت بشم. بهت قول می‌دم با کسی نرم.”
خوزه گفت: “از کجا به این فکر افتاده ی ؟ “
زن گفت: “همین یه دقیقه پیش تصمیم گرفتم. همین یه دقیقه پیش به صرافت افتادم که کار کثیفیه.”
خوزه کهنه را برداشت و شروع به تمیز کردن شیشه ی جلو زن کرد. بی آنکه به زن نگاه کند گفت: “البته این کاری که پیش گرفته ی کثیفه. خیلی وقت پیش باید بو می‌بردی.”
زن گفت: “خیلی وقت پیش بو برده بودم، اما همین چند لحظه پیش یقین پیدا کردم. به صرافت افتادم مردها حالشون ازم به هم می‌خوره.”
خوزه لبخند زد. سرش را بلند کرد تا به او نگاه کند، لبخند هنوزبر لبش بود، اما زن را، که سر میان شانه‌ها فرو برده بود، با آن دانه‌هایی که نا بهنگام چهره اش را پر کرده بود، گیج و منگ و غرق در فکر، دید. زن گفت: “فکر نمی‌کنی زنی مث من، که مردی رو می‌کشه، کاری به کارش نداشته باشن؟ اون هم زنی که حالش از اون مرد و همه ی مردهایی که باهاش بوده ن به هم می‌خوره؟ “
خوزه هیجانزده و با رگه ای از دلسوزی در صدا، گفت: “لازم نیس کارو به جاهای باریک بکشونی.”
“وقتی زن به صرافت بیفته که از ظهر تا غروب با مرد غلت و واغلت زده و هیچ لیف و صابونی بوی مردو از تنش پاک نمی‌کنه و همون طور که مرد داره لباس می‌پوشه در بیاد بگه، تو حالت از من به هم می‌خوره، اون وقت چی می‌گی؟ “
خوزه که حالا اندکی بی تفاوت شده بود و پیشخان را پاک می‌کرد، گفت: “این‌ها همه می‌گذره، شازده. یعنی می‌گم این‌ها دلیل نمی‌شه که طرفو به نیس کنی. فقط باید ولش کنی بره.”
اما زن دنباله ی حرف‌هایش را گرفت و صدایش لحن یکدست، روان و پر شور داشت: “آره، اگه زن در بیاد بگه مرد حالش از اون به هم می‌خوره و ائن وقت مرد از لباس پوشیدن دست بکشه، خودشو به زن برسونه و باز بخواد از سر بگیره، اون وقت چی؟ “
خوزه گفت: “هیچ مردی که سرش به تنش بیرزه، دست به همچین کاری نمی‌زنه.”
زن با اضطرابی توأم با خشم گفت: “اگه دست بزنه چی؟ اگه مردی سرش به تنش نیرزه و دست به همچین کاری بزنه و بعد زن احساس کنه که مرد با همه ی وجودش حالش از اون به هم می‌خوره و زن به صرافت بیفته که تنها کاری که می‌تونه به همه ی این‌ها خاتمه بده اینه که چاقویی تو پشت مرد فرو کنه، اون وقت چی می‌گی؟ “
خوزه گفت: “وحشتناکه. خوشبختانه مردی که دست به همچین کاری بزنه پیدا نمی‌شه.”
زن که سراپا خشمگین بود، گفت: “اگه زد چی ؟ بگیریم زد.”
خوزه گفت: “خب، بابا، این کار این قدرها هم که می‌گی بد نیس.” . بی آن که از جایش تکان بخورد به پاک کردن پیشخان ادامه داد. حالا به گفت و گو کم تر اعتنا نشان می‌داد.
زن با پشت بند انگشت‌ها روی میز کوفت. حالا منطقی شده بود و اطمینان خاطر داشت.
گفت: “خوزه، آدم بیخودی هستی، چیزی حالیت نیس.” آستین او را گرفت: “زود باش، بگو که زن حق داره بزنه دخل طرفو بیاره.”
خوزه با تمایلی آشتی جویانه گفت: “باشه، شاید همین طوره که میگی.”
زن، که همچنان آستین خوزه را در چنگ داشت، گفت: “اینو نمی‌گن دفاع از خود؟”
در این جا خوزه نگاهی گرم و صمیمانه به او انداخت.
گفت: “تقریباً، تقریباً.” و با نگاهی حاکی از تفاهم دوستانه و در عین حال با احساس همدردی و سازش ترسناک بو او چشمک زد. اما زن جدی بود، مرد را رها کرد.
گفت: “برا دفاع از چنین زنی حاضری دروغ بگی؟”
خوزه گفت: “بستگی داره.”
زن گفت: “به چی؟”
خوزه گفت: “به زن.”
زن گفت: “بگیریم این زنی باشه که تو براش می‌میری. نه زنی که باهاش می‌ری، زنی که به قول خودت براش می‌میری.”
خوزه بی خیال و بی حوصله گفت: “باشه، هرچی تو بگی، شازده.”
مرد باز دور شد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت و دید که ساعت دارد به شش و نیم نزدیک می‌شود. فکر کرد که چند دقیقه دیگر رستوران پر از آدم است و شاید به این دلیل از پنجره چشم به خیابان دوخت و با تلاش بیشتری به برق انداختن شیشه پرداخت. زن ساکت و متفکر روی چارپایه نشسته بود و با غمی‌که هر دم کمتر می‌شد توی نخ حرکات مرد بود. مثل چراغی رو به خاموشی که احتمالاً به آدمی‌نگاه کند به خوزه چشم دوخته بود. ناگهان بدون واکنش به لحن مداهنه آمیز آدمی‌زیردست شروع به حرف زدن کرد.
“خوزه.”
مرد با محبتی عمیق و توأم با اندوه، مثل گاوی ماده، نگاهی به زن انداخت. نه به این منظور که صدایش را بشنود، بلکه می‌خواست او را ببیند، می‌خواست بداند که حضور دارد و منتظر نگاهی است که دلیلی نداشت حاکی از حمایت و همدردی باشد. نگاهی عاری از احساس.
زن گفت: “بهت گفتم فردا دارم می‌رم و تو چیزی نگفتی.”
خوزه گفت: “آخه نگفتی کجا می‌ری.”
زن گفت: “دور از این جا. جایی که از مردهایی که می‌خوان با آدم برن خبری نیس.”
خوزه لبخند زد.
پرسید: “راستی راستی داری می‌ری؟ “و مثل این که به صرافت موقعیت افتاده باشد حالت چهره اش تغییر کرد.
زن گفت: “بستگی به تو داره. اگه بدونی که من چه ساعتی پا به این جا گذاشته م، دور این کارو خط می‌کشم و فردا صبح می‌ذارو وی رم. خوشت می‌آد؟ “
خوزه خوددار و خندان با سر جواب مثبت داد. زن به طرف او خم شد، گفت: “اگه یه روز برگشتم این جا و یه زن دیگه رو دیدم باهات حرف می‌زنه، همین ساعت و رو همین چارپایه، اون وقت حسادت می‌کنم.”
خوزه گفت: “اگه برگشتی این جا باید برای من سر و سوغات بیاری.”
زن گفت: “بهت قول می‌دم همه جا رو به دنبال یه خرس رام برات بگردم.”
خوزه لبخند زد و کهنه را در فضایی که آن دو را از هم جدا می‌کرد تکان داد، انگار شیشه ی نامریی پنجره ای را پاک می‌کرد. زن نیز حالا با قیافه ای دوستانه و عشوه گرانه لبخند زد. مرد که شیشه ی پیشخان را تا انتها پاک می‌کرد دور شد.
بی آن که به او نگاه کند، گفت: “دیگه چی؟ “
زن گفت: “راستی راستی اگه کسی ازت بپرسه، می‌گی من شیش ربع کم این جا بودم؟ “
خوزه، که همچنان نگاهش نمی‌کرد و گویی صدایش را به سختی می‌شنید، گفت: “برای چی؟ “
زن گفت: “اونش مهم نیس. فقط باید به زبون بیاری.”
در این وقت خوزه اولین مشتری را دید که از در متحرک وارد شد و به طرف میزی در گوشه ی سالن رفت. خوزه ساعت دیواری را نگاه کرد، دقیقاً ساعت شش و نیم بود.
با حواس پرتی گفت: “باشه، شازده. هرچی تو بگی. من همیشه مطابق میل تو رفتار کرده م.”
زن گفت: “خب، پس استیک منو بپز.”
مرد به طرف یخچال رفت، بشقابی را با تکه ای گوشت بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس اجاق را روشن کرد.
گفت: “یه استیک خداحافظی حسابی برات می‌پزم، شازده.”
زن گفت: “ممنونم، په پی لی یو.”
و مثل این که توی دنیای نهانی عجیبی فرورفته باشد که انباشته از شکل‌های گل آلود و ناشناس است، ناگهان توی فکر فرو رفت. صدای جلزوِلزِ گوشت خام را که در آن طرف پیشخان توی روغن افتاد نشنید و نیز صدای جلزولز خشک و جوشانِ پشت و رو کردن گوشت رت در ماهیتابه و بوی مطبوع گوشت خوابانده در نمک و ادویه را، که لحظه به لحظه هوای رستوران را می‌آکند. همان طور غرق در فکر نشسته بود تا این که سرش را بالا کرد و، انگار که از مرگی آنی بازگشته باشد، پلک زد. آن وقت مرد را کنار اجاق دید که از آتش تابان و شاد روشن شده بود.
“په پی لی یو”
“چیه؟ “
زن گفت: “تو چه فکری هستی ؟ “
خوزه گفت: “توی این فکرم که تو اون خرس دست آموزو جایی پیدا می‌کنی یا نه.”
زن گفت: “البته که پیدا می‌کنم. اما چیزی که من می‌خوام اینه که تو هم سوغات خداحافظی منو بدی.”
خوزه از روی اجاق به او نگاه کرد.
گفت: “چند با بگم؟ مگه غیر از بهترین استیکی که دارم چیز دیگه ای هم می‌خوای؟”
زن گفت: “آره.”
خوزه گفت: “چی؟ “
“یه ربع ساعت دیگه.”
خوزه خود را عقب کشید به ساعت نگاه کرد. سپس نگاهی به مشتری، که هنوز ساکت در آن گوشه نشسته بود، انداخت و سرانجام به گوشتی که توی ماهیتابه سرخ می‌شد چشم دوخت و در این وقت لب به حرف گشود.
گفت: “راستش، سر در نمی‌آرم، شازده.”
زن گفت: “خنگ بازی در نیار، خوزه. می‌خوام بگم یادت باشه که من از ساعت پنج و نیم این جا بودم.”
نویسنده: گاربریل گارسیا مارکز
مترجم: احمد گلشیری

حروف‌چین: تارا پرهیزی

رویاهایم را می‌فروشم

یک روز صبح، ساعت نه، که روی تراس هتل ریویرای هاوانا، زیر آفتاب درخشان داشتیم صبحانه می‌خوردیم، موجی عظیم چندین اتومبیل را، که آن پایین در امتداد دیوار ساحلی، در حرکت بودند یا توی پیاده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و یکی از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار دینامیت را داشت و همه آدم‌های آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شیشه‌ای بزرگ ورودی را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسرای هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌ای از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به یقین بسیار بزرگ بود، چون از روی خیابان دوطرفه میان دیوار ساحلی و هتل گذشت و، با آن قدرت، شیشه را از هم پاشید.
داوطلبان بشاش کوبایی، به کمک افراد اداره آتش‌نشانی، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازه رو به دریا را گشودند و دروازه دیگری کار گذاشتند و همه چیز را به صورت اول در‌آوردند. صبح کسی نگران اتومبیلی که با دیوار جفت شده بود نبود، چون مردم خیال می‌کردند یکی از اتومبیل‌هایی است که توی پیاده رو توقف کرده بودند. اما وقتی که جرثقیل آن را از جایش بلند کرد، جسد زنی دیده شد که کمربند ایمنی او را پشت فرمان نگه داشته بود. ضربه آن‌قدر شدید بود که زن حتی یک استخوان سالم برایش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چکمه‌هایش دریده بود و لباسش تکه پاره شده بود. یک حلقه طلا به شکل مار با چشمانی از زمرد در انگشت دستش دیده می‌شد. پلیس به اثبات رساند که زن خدمتکار سفیر جدید پرتغال و زنش بوده. او دو هفته پیش همراه آن‌ها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح، سوار بر اتومبیلی نو، راهی بازار بوده. وقتی این موضوع را توی روزنامه خواندم نام زن چیزی را به خاطرم نیاورد، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش کنجکاوی مرا برانگیخت؛ چون دستگیرم نشد که حلقه در کدام یک از انگشتانش بوده.
این خبر برای من بسیار بااهمیت بود چون می‌ترسیدم همان زن فراموش‌نشدنی باشد که اسمش را هیچگاه در نیافتم و حلقه‌ای شبیه همین حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت که حتی در آن روزها از حالا غیرعادی‌تر بود. این زن را سی وچهار سال پیش در وین، توی میخانه‌ای که محل رفت و آمد دانشجویان امریکای لاتینی بود، دیده بودم که سوسیس و سیب‌زمینی آب‌پز و آبجو بشکه می‌خورد. من آن روز صبح از رم رسیده بودم و هنوز که هنوز است واکنش سریع خود را در برابر سینه باشکوه او که حالت سینه خوانندگان اپرا را داشت؛ دم‌های وارفته پوست روباهی که روی یقه کتش آویخته بود؛ و آن حلقه مصری مارمانند را به یاد دارم. زبان اسپانیایی را که تعریفی نداشت با لحنی طنین‌دار و بدون مکث صحبت می‌کرد و من خیال می‌کردم که او تنها زن اتریشی در پشت آن میز طولانی چوبی است. اما اشتباه می‌کردم، او توی کلمبیا متولد شده بود، و در دوران بچگی و در فاصله دو جنگ به اتریش آمده بود تا در رشته موسیقی و آواز درس بخواند. سی سالی داشت اما خوب نمانده بود چون چهره‌اش چنگی به دل نمی‌زد و پیش از موقع شکسته شده بود. اما انسان جذابی بود و حیرت همه را برمی‌انگیخت.
وین هنوز شهر سلطنتی کهنی بود که موقعیت جغرافیایی‌اش در میان دو دنیای آشتی‌ناپذیر، پس از جنگ جهانی دوم، آن‌را به‌صورت بهشت معاملات بازار سیاه و جاسوسی بین المللی در‌آورده بود. من جایی دنج‌تر برای هم‌میهن فراری‌ام، که هنوز توی میخانه سر نبش دانشجویان غذا می‌خورد، سراغ نداشتم. او صرفاً به خاطر پای‌بندی به ریشه‌هایش آن‌جا می‌آمد چون آن‌قدر پول داشت که غذای همه دوستان پشت میزش را حساب کند. هیچ‌گاه اسم حقیقی‌اش را نمی‌گفت و ما همیشه او را با نامی آلمانی، که راحت نمی‌شد تلفظ کرد، می‌شناختیم؛ نامی که ما آمریکای لاتینی‌ها در وین برایش ساخته بودیم؛ یعنی فروفریدا. من تازه به او معرفی شده بودم که با گستاخی بی‌شائبه‌ای از او پرسیدم، چطور پا به دنیایی گذاشته که این همه با تپه‌های بادخیز کیندیو متفاوت و دور است و او این جمله بهت‌انگیز را پاسخ داد:
«من رویاهامو می‌فروشم.»
در واقع همین تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از یازده فرزند مغازه‌دار مرفهی در کالداس سابق بود و همین‌که زبان باز کرد، این عادت زیبا را در خانواده‌اش تعمیم داد که همه، پیش از صبحانه، خواب‌های‌شان را تعریف کنند؛ یعنی وقتی که کیفیت الهام‌بخشی در انسان به ناب‌ترین شکلی در حال پا گرفتن است. در هفت سالگی خواب دید که یکی از برادرهایش را سیلاب برده. مادرش، صرفاً از روی خرافه‌پرستی قدغن کرد که پسرش توی آبکند شنا نکند با این که او عاشق این کار بود. اما فروفریدا از قبل به شیوه خود پیش‌بینی‌اش را اعلام کرده بود.
گفته بود: «معنی این خواب این نیست که برادرم غرق می‌شه بلکه منظور اینه که نباید لب به شیرینی بزنه.»
تعبیر او برای پسر پنج ساله ظاهراً روسیاهی به دنبال داشت ؛ چون او نمی‌توانست روزهای یکشنبه را بدون قاقالی‌لی به شب برساند. مادر که به استعداد غیبگویی دخترش اطمینان داست اخطار را جدی گرفت. اما در اولین لحظه‌ای که از پسر غافل ماند او با یک تکه شیرینی کارامل که پنهانی مشغول خوردنش بود خفه شد و راهی برای نجاتش نبود.
فروفریدا گمان نمی‌کرد که از راه استعدادش بتواند زندگی کند تا این که زمستان‌های طاقت‌فرسای وین عرصه را بر او تنگ کرد. آن‌وقت بود که او در اولین خانه‌ای که علاقه پیدا کرد زندگی کند به دنبال کار بر‌‌آمد و وقتی که از او پرسیدند چه کاری از دستش برمی‌آید فقط این نکته را به زبان آورد: «من خواب می‌بینم.» به تنها کاری که نیاز داشت توضیحی مختصر برای خانم خانه بود و آن‌وقت با دستمزدی که تنها مخارج جزئی او را برمی‌آورد استخدام شد، اما یک اتاق قشنگ و سه وعده غذا در اختیار داشت، به‌خصوص صبحانه که خانواده می‌نشستند تا از آینده نزدیک تک تک اعضا خبر پیدا کنند: پدر کارشناس امور مالی بود؛ مادر زن بشاشی بود و به موسیقی مجلسی عشق می‌ورزید؛ و دو بچه یازده و نه ساله. آن‌ها همه مذهبی بودند و به خرافات تمایل داشتند و با علاقه به گفته‌های فروفریدا دل می‌دادند که تنها وظیفه‌اش کشف سرنوشت روزانه خانواده از طریق رویاهای آن‌ها بود.
فروفریدا برای مدتی طولانی و به‌خصوص در طول سال‌های جنگ، که واقعیت شرارت‌بارتر از کابوس بود، کارش را به خوبی انجام می‌داد. تنها او بود که در سر صبحانه تصمیم می‌گرفت که هر کس در هر روز دست به چه کاری بزند و چگونه بزند تا این که پیش‌گویی‌هایش به صورت قدرت مطلق خانه در‌آمد. سلطه‌اش بر خانواده بی‌چون و چرا بود. جزئی‌ترین آه به اجازه او از دهان برمی‌آمد. ارباب خانه در همان وقت‌هایی که من در وین بودم در گذشت و این بزرگواری را نشان داد که قسمتی از دارایی‌اش را برای آن زن به جا گذاشت به این شرط که فروفریدا به دیدن خواب‌هایش برای خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من برای مدتی بیش از یک ماه در وین ماندگار شدم و در شرایط طاقت‌فرسای دانشجویان دیگر سهیم بودم و به انتظار پولی لحظه‌شماری می‌کردم که هیچ‌وقت به دستم نرسید. دیدارهای فروفریدا که با دست و دلبازی توام بود با آن غذاهای بخور و نمیر برای ما جشن به حساب می‌آمد. یک شب که آبجو مرا به وجد آورده بود، توی گوش من با قاطعیت زمزمه کرد:
«فقط اومدم به‌ت بگم که دیشب خواب‌تو دیدم. باید فوری از این‌جا بری و تا پنج سال این طرف‌ها پیدات نشه.» و جای درنگ باقی نگذاشت. گفته‌اش با چنان قاطعیتی همراه بود که من همان شب سوار آخرین قطار رم شدم.
گفته‌اش آ‌ن‌قدر بر من تاثیر گذاشت که از آن وقت به بعد خود را آدمی دانسته‌ام که از فاجعه‌ای که قرار بوده دامن‌گیرش شود جان به در برده و هنوز که هنوز است پایم به وین نرسیده.
پیش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفریدا را یک‌بار طوری نامنتظرانه و تصادفی دیدم که برایم راز‌آمیز بود. این اتفاق در روزی پیش آمد که پابلونرودا در طول یک سفر دورودراز، برای یک اقامت موقتی، برای اولین بار از هنگام جنگ داخلی، پا به اسپانیا گذاشت. نرودا یک روز صبح را به قصد شکار کتاب‌های ناب دست دوم با ما گذراند و توی پورتر یک جلد کتاب قدیمی از ریخت افتاده را، که شیرازه‌اش از هم پاشیده بود، خرید و در ازایش قیمتی پرداخت که دو برابر حقوق ماهانه‌اش در سفارتخانه رانگون می‌شد. در لابه‌لای جمعیت مثل فیل معلولی حرکت می‌کرد و هر چیزی را که می‌دید با کنجکاوی بچگانه به دنبال طرز کارش بود، چون دنیا در نظرش اسباب‌بازی کوکی گنده‌ای می‌آمد که زندگی از آن ساخته می‌شد.
من کسی را ندیده‌ام که به اندازه او به یکی از پاپ‌های رنسانس شبیه باشد، چون آدمی شکم‌باره و ظریف بود و حتی، به رغم میلش، در صدر میز می‌نشست. همسرش، ماتیلده، پیش‌بندی دور گردنش می‌آویخت که بیش‌تر به درد آرایشگاه می‌خورد تا سر میز غذا، اما این تنها راهی بود که سراپایش غرق سس نمی‌شد. آن روز در رستوران کاروالریاس یکی از روزهای معمول زندگی او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت یک جراح از هم جدا کرد و خورد و در عین حال بشقاب‌های دیگران را با چشم بلعید و از هر کدام با لذتی چشید که انگار خواسته باشد صدف‌های خوراکی معمول گالیسیا؛ صدف‌های پوسته سیاه کانتابریا؛ میگوهای آلیکانته و خیارهای دریایی کوستا براوا را، که خواستاران زیادی دارد، بخورد. و درین میان مثل فرانسوی‌ها از چیز دیگری به‌جز غذاهای لذیذ آشپزخانه صحبت نمی‌کرد، به خصوص خرچنگ ما‌قبل تاریخی شیلی که توی قلبش جا داشت. ناگهان از خوردن دست کشید، شاخک‌های خرچنگ‌وارش را تنظیم کرد و با لحنی بسیار آرام به من گفت:
«یه نفر پشت سر منه که چشم از من بر‌نمی‌داره.»
از روی شانه‌اش نگاه کردم و دیدم درست می‌گوید. سه میز آن طرف‌تر زنی جسور با کلاه قدیمی و اشارپی ارغوانی بدون شتاب غذا می‌خورد و به او خیره شده بود. بی‌درنگ او را به جا آوردم. پیر و چاق شده بود اما او همان فروفریدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره.
فروفریدا با نرودا و همسرش سوار یک کشتی بود که از ناپل راه افتاده بود. اما توی کشتی هم‌دیگر را ندیده بودند. او را دعوت کردیم تا سر میز ما قهوه بنوشد و من تشویقش کردم تا از رویاهایش بگوید و شاعر را شگفتزده کند. نرودا اعتنایی نکرد، چون از همان ابتدا اعلام کرد که به رویاهای پیش‌گویانه اعتقادی ندارد.
گفت:«فقط شعره که غیبگوست.»
پس از صرف ناهار و در طول قدم زدن اجباری در طول رامبلاس، من و فروفریدا خود را عقب کشیدیم تا خاطرات‌مان را تعریف کنیم بی‌آن که گوش کسی بشنود. فروفریدا گفت که اموالش را در اتریش فروخته و در اپورتوی پرتغال جای دنجی پیدا کرده وتوی خانه‌ای که توضیح داد کاخی قلابی بر روی تپه است زندگی می‌کند که از آن‌جا چشم‌انداز سراسر اقیانوس تا کشورهای امریکای جنوبی پیداست. هر چند صریحاً نگفت اما از گفته‌هایش این موضوع روشن بود که با خواب‌های پیاپی، داروندار مشتریان پروپاقرصش را در وین بالا کشیده. اما این موضوع تعجب مرا برنینگیخت، چون نظرم همیشه این بوده که رویاهای او چیزی بیش از ترفندی برای گذران زندگی نیست و این موضوع را با او در میان گذاشتم.
غش‌غش زیر خنده زد و گفت: «مث همیشه پررویی.» و چیز دیگری نگفت، چون بقیه افراد به انتظار نرودا ایستاده بودند تا او صحبت‌هایش را به زبان عامیانه شیلیایی با طوطی‌های رامبلا د لوس پا خاروس تمام کند. وقتی گفت‌وگوی‌مان را از سر گرفتیم فروفریدا موضوع را عوض کرد.
گفت:«راستی، می‌تونی برگردی وین.»
تنها در این وقت بود که به صرافت افتادم سیزده سال از اولین ملاقات ما گذشته.
گفتم:«حتی اگه رویاهات نادرست باشه به هیچ ‌وجه برنمی‌گردم، اینو گفته باشم.»
در ساعت سه ما او را به حال خود گذاشتیم تا نرودا را برای رفتن به محل خواب نیم‌روز مقدس او هم‌راهی کند، که در خانه ما پس از تدارک مفصل آماده کرده بود و از جهتی آدم را به یاد مراسم چای ژاپنی‌ها می‌انداخت. بعضی پنجره‌ها می‌بایست باز باشند و بعضی دیگر بسته باشند تا میزان کامل گرما حاصل شود و نوع خاصی نور از جهتی خاص می‌بایست بتابد و سکوت کامل برقرار باشد. نرودا بی‌درنگ به خواب رفت و، مثل بچه‌ها، ده دقیقه بعد بیدار شد که اصلاً انتظارش را نداشتیم. سروکله‌اش در اتاق پذیرایی پیدا شد، سرحال و با نقشی که بالش بر گونه‌اش جا گذاشته بود.
گفت:«من خواب اون زنی رو دیدم که خواب می‌بینه.»
ماتیلده از او خواست که خوابش را برایش تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم که اون زن داره خواب منو می‌بینه.»
من گفتم:«این موضوع از داستان‌های بورخسه.»
با ناراحتی نگاهی به من انداخت.
«مگه اون این موضوعو نوشته؟»
گفتم:«اگه هم ننوشته باشه یه روزی می‌نویسه. این یکی از مخمصه‌های اونه.»
همین که نرودا در ساعت شش غروب آن روز سوار کشتی شد با ما خداحافظی کرد، به تنهایی پشت یک میز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهای روانی کرد که معمولاً موقع اهدای کتاب‌هایش با آن گل و ماهی و پرنده می‌کشید. با اولین اخطار«بدرقه‌کننده‌ها پیاده شوند»، به دنبال فروفریدا گشتم و سرانجام همان‌طور که خداحافظی نکرده داشتیم می‌رفتیم، در عرشه جهانگردها پیدایش کردیم. او هم چرتی زده بود.
گفت:«من خواب شاعرو دیدم.»
شگفت‌زده از او خواستم که خوابش را برایم تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم شاعر داره خواب منو می‌بینه.» و نگاه بهت‌زده من اوقات او را تلخ کرد.«چه انتظاری داشتی؟ گاهی، میون اون همه خواب، آدم خوابی می‌بینه که هیچ ارتباطی با زندگی واقعی نداره.»
دیگر او را ندیدم یا حتی به فکرش هم نیفتادم تا وقتی که خبر آن زن انگشتر مارمانند به‌دست را توی آن فاجعه ریویرای هاوانا شنیدم که جانش را از دست داده. چند ماه بعد که، در یک مهمانی سیاسی، تصادفی با سفیر پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگیرم و از او سوال‌هایی کردم. سفیر با علاقه زیاد و تحسین فوق‌العاده‌ای در باره او داد سخن داد، و گفت:«شما نمی‌دونین چقدر این زن خارق‌العاده بود. اگه می‌دونسین یه داستان در باره‌ش می‌نوشتین.» و با همین لحن و جزئیات بهت‌انگیز به گفته‌هایش ادامه داد، بی‌آن‌که سرنخی به دست من بدهد تا به نتیجه‌ای برسم.
سرانجام با لحنی بسیار عینی پرسیدم: «آخر چه کار می‌کرد؟»
آن‌وقت او مایوسانه گفت: «هیچی، خواب می‌دید.»
مارس 1980

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: احمد گلشیری

منبع: http://faryad.epage.ir

یکی از همین روزها

دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه‌ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق‌ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده‌ها می‌مانست.
… وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندان‌های مصنوعی را پرداخت کند. از قراین بر می‌آمد که اصلاً در فکر کارش نیست، ولی یکریز کار می‌کرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمی‌آورد.
بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند. مجدداً کار را ادامه داد و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد. صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد.
– بابا!
– چی شده؟
– شهردار می‌گه دندونش را می‌کشی؟
– بهش بگو نیستم.
داشت دندان طلایی را پرداخت می‌کرد. آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد. پسرش مجدداً از اتاق انتظار نقلی فریاد زد.
– می‌گه خونه اید چون صداتون را می‌شنود.
دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود. وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت:
– دیگه بهتر.
مته را دوباره روشن کرد. چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن می‌ریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد.
– بابا!
– چیه؟
– می‌گه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ می‌کشتت.
با طمانینه و با خونسردی فوق‌العاده‌ای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملاً بیرون کشید. کلت رولوری در آن بود. گفت: «بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه.»
صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت. شهردار در آستانه در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد داشت پنج روزی می‌شد که اصلاح نشده بود.
دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را می‌دید. با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمی‌گفت:
– بنشینید.
شهردار گفت: «صبح بخیر.»
دندانپزشک گفت: «صبح بخیر.»
ضمن این که وسایل داخل آب می‌جوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد. نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر از بطری‌های سفالی. روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان. وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش می‌آید، پاشنه‌هایش را محکم به زمین فشار داد و دهانش را باز کرد.
آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت. بعر از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست.
گفت: «باید بدون سرّ کردن بکشمش.»
– چرا؟
– چون آبسه کرده.
شهردار که سعی می‌کرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت: «عیب نداره.»
دندانپزشک لبخندی نزد. ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود.
بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دست‌هایش را در دستشویی بشوید. تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام می‌داد. ولی شهردار چشم از او برنمی‌داشت. دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاها را کمی‌از هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت. شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار می‌داد و حس می‌کرد که کلیه‌هایش منجمد شده، ولی جیکش در نمی‌آمد. دندانپزشک فقط مچش را حرکت می‌داد. بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت:
– حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی.
شهردار صدای قرچ قرچ استخوان‌های فک اش را می‌شنید و چشمانش پر از اشک شده بود. ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد. بعد آن را از پشت اشک‌هایش دید. دندان چنان با دردی که می‌کشید غریبه می‌نمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد.
شهردار روی سلف دان خم شد. عرق کرده بود و تشنه اش بود. دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد.
گفت: «اشک‌هایت را پاک کن.»
پاک کرد. می‌لرزید. وقتی دندانپزشک دست‌هایش را می‌شست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخم‌های عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده می‌شد. دندانپزشک که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد، برگشت. گفت :«برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن.» شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامی‌خداحافظی کرد و به سمت در رفت و پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد.
گفت: «صورتحساب رو برام بفرست.»
– برای تو یا شهر؟
شهردار به دندانپزشک نگاه نکرد. در را بست و از پشت در توری گفت: «همون مزخرفات همیشگی.»

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: محمد رضا قلیچ خانی
منبع: http://faryad.epage.ir

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال‌ها بعد، با صدای کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که برای اولین بار کشتی اقیانوس‌پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک‌شب مانند یک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه‌های جنگی بود، …..

… با بندر باستانی سیاه‌پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه‌های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک‌بار، دهکده را تبدیل به منظره‌ای از کوه‌های ماه، با خانه‌های نورانی و خیابان‌های آتش‌فشانی می‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌ای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت کنار ساحل بماند و به صدای چنگ نواختن‌های شبانه باد گوش کند ولی هنوز به‌خاطر می‌آورد که چگونه وقتی نور فانوس دریایی گشوده می‌شد، کشتی اقیانوس‌پیما ناپدید می‌شد و بار دیگر با کنار رفتن نور ظاهر می‌شد، به‌طوریکه کشتی در مدخل خلیج به‌طور مداوم ظاهر می‌شد و ناپدید می‌گشت و با تلوتلو خوردن خواب‌آلود خود سعی داشت کانال خلیج را بیابد، تا این‌که گویی سوزنی در دستگاه جهت‌یابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخره‌ها کج کرد، و به صخره‌ها خورد و هزاران تکه می‌شد و بی هیچ صدایی غرق شد در حالی‌که چنین برخوردی با صخره‌ها می‌بایستی تولید انفجاری پر سرو صدا می‌کرد که خفته‌ترین اژدهای جنگل ما قبل تاریخی را که پس از آخرین خیابان‌های دهکده آغاز می‌شد و در انتهای دیگر جهان پایان می‌یافت، از خواب بیدار کند، به‌طوری‌که خود او نیز تصور کرد آن‌را در خواب دیده است مخصوصاً روز بعد، موقعی که آکواریوم درخشان خلیج را دید و رنگ‌های در هم و آمیخته به هم کلبه‌های سیاه‌پوستان روی تپه‌های بندر را، و قایق‌های قاچاق‌چیان گوآیانا را که طوطی‌های معصومی دریافت می‌کردند که گلوی‌شان مملو از الماس بود، فکرکرد: همان‌طور که داشتم ستاره‌ها را می‌شمردم خوابم برده و آن کشتی عظیم را در خواب دیده‌ام، به‌طوری‌که آن‌قدر مطمئن شد که ماجرا را برای هیچ‌کس تعریف نکرد، دیگر هم به آن فکر نکرد تا درست همان شب، در ماه مارس آینده، موقعی که داشت سر اسب‌های آبی را در دریا می‌شمرد، بار دیگر کشتی اقیانوس‌پیمای خیالی را تیره رنگ و در عین حال نورانی در آن‌جا یافت و این بار آن‌قدر از بیداری خویش مطمئن بود که دوان دوان پیش مادرش رفت و جریان را برای او تعریف کرد و مادرش سه هفته تمام از غصه زار زد که از بس وارونه زندگی می‌کنی مغزت دارد می‌گندد، روز می‌‌خوابی و شب، مثل ول‌گردها دوره راه می‌افتی، و چون دسته‌های صندلی راحتی، در عرض یازده سال بیوه‌زن بودن ساییده شده بود و در آن‌روزها می‌بایستی به شهر می‌رفت تا صندلی راحتی برای نشستن بخرد و به شوهر مرده‌اش فکر کند، از فرصت استفاده کرد و از قایق‌ران تقاضا کرد که قایق را از سمت صخره‌ها براند تا پسرش آن‌چه را که در ویترین دریا دیده است، ببیند: عشق ماهی‌ها در بهار اسفنج‌ها، گوش‌ماهی‌های صورتی‌رنگ و کلاغ‌های آبی‌رنگ که در لطیف‌ترین چاه‌های دریا وجود داشت، شیرجه می‌رفتند و حتی گیسوان سرگردان مغروقین کشتی‌های مستعمره‌ای، ولی نه اثری از کشتی‌های اقیانوس‌پیمای غرق شده وجود داشت و نه از گل کلم‌های عصرانه، با این‌حال او آن‌قدر اصرار می‌کرد که مادرش به او قول داد در ماه مارس آینده او را همراهی کند، البته بدون این‌که بداند که تنها چیز مسلم آینده‌اش یک صندلی راحتی عهد فرانسیس دریک بود که در یک حراجی ترک‌ها خرید و همان شب روی آن نشست و آه کشان فکر کرد: «الوفرنه» بیچاره من! اگر بدانی فکر کردن به‌تو از روی پارچه مخمل با این ابریشم‌دوزی‌های ملکه‌وار چقدر راحت است، ولی هر چه بیشتر شوهر خود را به‌خاطر می‌آورد به‌همان اندازه نیز خون، در قلبش تبدیل به شکلات می‌شد و پر از حباب، درست مثل اینکه عوض نشستن، در حال دویدن باشد، خیس از عرق ترس و با نفسی مملو از خاک، تا این‌که طرف‌های سحر پسرش برگشت و او را در صندلی راحتی مرده یافت طوری‌که بدنش هنوز گرم بود ولی مثل کسی که مار او را گزیده باشد، یک‌مرتبه گندیده بود و درست عین همین واقعه برای چهار خانم دیگر هم پیش آمد البته قبل از این‌که صندلی راحتی را، خیلی دور در دریا بیفکند، جایی که نتواند به کسی صدمه بزند، چون در عرض قرن‌ها آن‌قدر از آن صندلی راحتی استفاده کرده بودند که دیگر ظرفیت استراحت‌بخشیدن خود را از دست داده بود، و در نتیجه پسر مجبور شد به وضعیت رقت‌انگیز یتیمی خود که همه با انگشت نشانش می‌دادند و می‌گفتند این پسر همان بیوه‌زنی است که صندلی منحوس را به دهکده آورد، عادت کند و به جای برخورداری از ترحم مردم، با خوردن ماهی‌هایی که از قایق‌ها می‌دزدید زندگی خود را بگذراند و صدایش رفته رفته دورگه شد و خاطرات گذشته خود را به‌خاطر نیاورد تا یک شب دیگر در ماه مارس که بر حسب اتفاق به طرف دریا نظر افکند، ناگهان، پروردگارا! آن نهنگ عظیم پنبه نسوز، ان حیوان غرش کننده را دید و دیوانه‌وار فریاد زد مردم بیایید آن‌را ببینید و سگ‌ها چنان به پارس کردن افتادند و زن‌ها چنان دست‌پاچه شدند که حتی پیرترین مردان نیز وحشت پدران خود را به‌خاطر آوردند و زیر تخت‌خواب‌های خود پنهان شدند چون تصور کرده بودند «ویلیام دامپیر» مراجعت کرده است و کسانی که در خیابان‌ها پراکنده شدند زحمت این را به‌خود ندادند که آن ساختمان محیرالعقول را ببینند که در آن لحظه داشت بار دیگر جهت خود را گم می‌کرد و در فاجعه سالیانه خود هزاران تکه می‌شد، بلکه پسرک را به باد کتک گرفتند و بدنش را آن‌چنان کبود کردند که با دهان کف کرده از خشم گفت: حالاخواهید دید من کی هستم، ولی تصمیم خود را به هیچ‌کس نگفت و در عوض، تمام سال را با همان فکر گذراند: حالا نشان همه خواهم داد که من کی هستم، و همان‌طورکه به انتظار ظاهر شدن مجدد کشتی باقی ماند تا آن‌چه را که انجام داد‌‌نی‌ست انجام دهد و آن این بود که یک قایق دزدید، از خلیج عبور کرد و تمام بعدازظهر را به انتظار رسیدن ساعت موعود در میان دهلیزهای بندر سیاه‌پوستان، در میان پیت خیارشوری جزائر کارائیب باقی ماند ولی آن‌چنان در ماجرای خود غرق بود که مثل همیشه در مقابل مغازه‌های سرخ‌پوستان توقف نکرد تا چینی‌های عاج را ببیند که در دندان فیل حکاکی شده بودند، و یا سیاه‌پوستان هلندی را با آن دوچرخه‌های‌شان مسخره کند، و یا مثل دفعه‌های پیش از کسانی که پوست تنشان مثل پوست مار کبرا بود و بارها دور دنیا را گشته بودند بترسد، پس مسحور رویای میکده‌ای که در آن بیفتک زن‌های برزیلی را می‌فروختند، متوجه چیزی نشد تا این‌که شب با سنگینی تمام ستارگانش به‌روی او افتاد و جنگل از خود عطر شیرینی از گل‌های گاردینا و مارمولک گندیده بیرون داد و او داشت در قایق سرقتی خود به طرف مدخل خلیج پارو می‌زد و چراغ را خاموش کرده بود تا نگهبانان گمرک را متوجه نکند و پانزده ثانیه با نور سبز رنگ فانوس دریایی، رویایی می‌شد و بعد بار دیگر به حالت بشری خود بر‌می‌گشت و می‌دانست که دارد به کانال بندر نزدیک می‌شود، نه تنها به‌خاطر این‌که نور چراغ‌های غم‌انگیز آن‌را نزدیکتر می‌دید، بلکه چون نفس کشیدن آب غمگین‌تر می‌شد و آن‌چنان غرق در خود پارو می‌زد که نفهمید از کجا ناگهان نفس هول‌ناک کوسه‌ای به او خورد، همان‌طور که نفهمید چرا شب، گویی که ستارگانش یک‌مرتبه مرده باشند، غلیظ‌تر شد و دلیلش این بود که کشتی افیانوس پیما آن‌جا بود، با هیکل عظیم خود، پروردگارا، عظیم‌تر از عظیم‌ترین چیزهای زمین و دریا، سیصد تُن بوی کوسه که آن‌چنان نزدیک به قایق عبور می‌کرد که او می‌توانست به وضوح وصله‌های فولادی بدنه‌اش را ببیند، بدون حتی یک نور در روزنه‌های بی‌انتهایش، بدون نفسی در دستگاهش، بدون روح، سکوت خود را تحمل می‌کرد، آسمان خالی خود، هوای مرده خود، زمان متوقف شده خود، دریای سرگردان خود که یک جهان، حیوان غرق شده رویش شناور بود و ناگهان تمام این چیزها با داس نور فانوس دریایی ناپدید و برای لحظه‌ای تبدیل به‌دریای بلورین کارائیب شد، با شب ماه مارس و هوای هر روزی مرغ‌های ماهی‌خوار، و بدین سان او در میان گوی‌های شناور تنها ماند بدون این‌که بداند چه بکند، از خودش متعجبانه پرسید که شاید هم واقعاً دارد باچشم‌های باز خواب می‌بیند، نه فقط حالا بلکه دفعه‌های دیگر هم خواب بوده است ولی به‌محض این‌که این فکر به سرش زد، نفسی مرموز، گوی‌های شناور را از اول تا آخر خاموش کرد به‌طوری‌که وقتی نور فانوس دریایی عبور کرد کشتی اقیانوس پیما بار دیگر ظاهر گشت و قطب نماهایش بهم ریخته بود شاید حتی نمی‌دانست که آن دریای کدام اقیانوس است و به‌سختی در جستجوی کانال نامریی بود و در حقیقت داشت به‌طرف صخره‌ها پیش می‌رفت که او یک‌مرتبه متوجه شد آن گوی‌های شناور آخرین طلسم آن جادو است و چراغ قایق را روشن کرد، یک نور کم‌رنگ سرخ که بدون شک هیچ‌یک از دیده‌بانی‌های اداره گمرک را به وحشت نمی‌انداخت ولی برای ناخدای کشتی همانند خورشید مشرق‌زمین بود چون بر اثر آن نور، کشتی اقیانوس پیما مسیر خود را پیداکرد و با حرکتی رستاخیزی وارد دهانه کانال شد و آن‌گاه تمام چراغ‌هایش هم‌زمان با هم روشن شد، کوره‌هایش بکار افتاد، ستارگان آسمانش روشن شدند و اجساد جانوران شناور به‌عمق فرو رفتند و در آشپزخانه، بشقاب‌ها بهم خوردند و بوی سس‌ها بلند شد و صدای ارکستر با نواختن دو نیمه ماه به‌هم و تام تام شریان‌های عشاق دریایی در سایه روشن کابین‌ها به گوش رسید ولی او آن‌قدر خشم در سینه‌اش انباشته بود که نه گذاشت از شوق گیج بشود و نه از آن سعادت به‌وحشت بیفتد، بلکه مصمم‌تر از همیشه به خود گفت حالا خواهند دید من کی هستم، پدرسوخته‌ها حالا خواهند دید! و به‌جای این‌که خود را کنار بکشد تا زیر آن دستگاه عظیم نرود، شروع کرد به پاروزدن در جلو آن، حالا خواهید فهمید من کی هستم و همان‌طور کشتی را با نور چراغ خود هدایت کرد تا این‌که آن‌قدر از اطاعت آن مطمئن شد که بار دیگر او را وادار کرد عرشه‌های خود را منحرف سازد. کشتی را از کانال نامریی بیرون کشید و گویی یک گوساله دریایی باشد، قلاده آن‌را به طرف دهکده خفته کشید، یک کشتی زنده و تسخیر ناپذیر در مقابل دسته‌های نور فانوس دریایی که اکنون هر پانزده ثانیه آن‌را تبدیل به آلومینیوم می‌کرد و رفته رفته صلیب‌های کلیساها پدیدار می‌شد، حالت نزار خانه‌ها، امید و کشتی اقیانوس پیما به دنبال او می رفت، با تمامی آن‌چه که در درون خود داشت دنبال او می‌رفت، با ناخدای خفته‌اش، گاوهای نمایشی در یخ یخچال‌هایش، بیماری تنها در بیمارستانش، آب‌های یتیم چاه‌هایش، ناخدای بیدار شده که صخره‌ها را به جای اسکله گرفته بود چون درست در آن لحظه صدای ضجه سوت کشتی منفجر شد، یک‌بار، او سراپا از بخاری که رویش ریخت خیس شد، یک‌بار دیگر و قایق سرقتی کم مانده بود واژگون شود، یک‌بار دیگر، ولی خیلی دیر شده بود چون پله‌های ساحل در آن نزدیکی دیده می شد، ریگ خیابان‌ها، در خانه‌های مردم دیر باور و دهکده که سراسر با نور کشتی اقیانوس پیمای وحشت‌زده روشن شده بود و او فقط فرصت کرد که خود را کنار بکشد تا بگذارد آن طوفان سهمگین پیش برود و از شوق فریاد کشید بفرمایید هیولا، درست یک ثانیه قبل از آن‌که آن کشتی فولادین زمین را بشکافد و صدای خرد شدن نودهزار و پانصد جام کریستال شامپانی، یکی پس از دیگری به گوش برسد، و آن‌وقت همه جا روشن شد و اکنون دیگر صبح یک‌روز مارس نبود بلکه ظهر درخشان یک روز چهارشنبه بود و او با رضایت خاطر توانست ناباوران را ببیند که با دهان باز به بزرگترین کشتی اقیانوس پیمای این جهان خیره شده بودند که جلوی کلیسا به گل نشسته بود، از هر سفیدی سفیدتر، بلندی‌اش بیست مرتبه بلندتر از برج ناقوس کلیسا و با طول نود و هفت مرتبه بیش‌تر از طول سرتاسر دهکده با اسمش که با حروف فلزی روی بدنه حک شده بود: «‌هالالشیلاک» و هنوز از بدنه‌اش آب‌های باستانی دریاهای مرگ قطره قطره فرو می‌ریخت.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: بهمن فرزانه

برگرفته از کتاب: داستان غم‌انگیز و باروز نکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگ‌دلش
منبع: www.faryad.epage.ir

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.