داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

برادر کوچکتر

کنار جاده تخته سنگ بزرگی بود و روی آن یک قورباغه‌ی چاق. داوید با دقت نشانه گرفت.
خوآن گفت:
ـ شلیک نکن.
داوید اسلحه را پایین آورد و متعجب به برادرش نگاه کرد.
خوآن گفت:
ـ صدای تیراندازی رو می‌شنوه؟
ـ دیوانه‌ای؟ ما پنجاه کیلومتری از آبشار دوریم.
خوآن ادامه داد:
ـ شاید در آبشار نباشه، اما توی غارها که هست.
داوید گفت:
ـ نه، تازه اگر هم باشه هرگز فکر نمی کنه که ما هستیم. 
قورباغه هنوز همانجا بود و با دهان گاله‌ مانندش آسوده نفس می‌کشید و از پس چشم های پُف کرده اش، با حالتی تنفرانگیز داوید را ورانداز می‌کرد. داوید دوباره با تأنی هفت تیر را نشانه رفت و شلیک کرد.
خوآن گفت:
ـ نزدیش!
ـ چرا زدمش!
نزدیک سنگ رفتند. لکه‌ی سبز کوچکی همان‌جا را که قورباغه بود، کثیف کرده بود.
ـ نزدیش!
خوآن گفت:
ـ چرا، چرا، زدمش!
به طرف اسب‌ها رفتند. سوز سرد و گزنده‌ای که در این فاصله همراهی شان کرده بود همچنان می‌وزید، اما منظره اطراف شروع به تغییر می‌کرد: خورشید پشت تپه‌ها فرو می‌رفت، در پای یک کوه سایه‌ی مبهمی روی مزرعه‌ها افتاده بود، ابرهای انبوه روی قله های دوردست رنگ خاکستری تیره‌ی صخره را به خود گرفته بودند. داوید زیراندازی را که برای لمیدن روی زمین پهن کرده بود، روی شانه‌هایش کشید و بعد ماشین‌وار، جای گلوله خرج شده‌ی هفت تیرش را پُر کرد. خوآن دزدکی دست های داوید وقتی اسلحه را پُر می‌کردند و آن را در غلاف‌اش می‌گذاشتند، زیر نظرداشت: به نظر نمی‌آمد که انگشت هایش از اراده‌ای فرمان ببرند، بلکه فقط کار می‌کردند.
داوید گفت:
ـ ادامه بدیم؟
خوآن سری به تأیید تکان داد.
راه، سربالایی باریکی بود. حیوان‌ها به سختی خودشان را بالا می‌کشیدند و روی سنگ های هنوز خیس از باران های روزهای اخیر، مُدام سُر می‌خوردند.برادرها در سکوت به راهشان ادامه می‌دادند. بخار رقیق و لطیفی از دهانشان بیرون می‌زد، کمی به صورتشان می‌خورد اما بلافاصله محو می‌شد. هوار دیگر تاریک شده بود وقتی از دور، غارها و تپه‌ی برآمده و فراخ مثل کرم شب تاب را که همه آن را به نام تپه چشم‌ها می‌شناختند، تشخیص دادند..
 خوآن پرسید:
ـ می‌خوای یه نگاهی بندازیم شاید اینجا باشه؟
ـ به زحمتش نمی ارزه. مطمئنم که از آبشار جُم نخورده. خوب می‌دونه که می‌تونن ببیننش: همیشه یه کی از جاده رد می‌شه.
خوآن گفت:
ـ هر طور میلِ‌ته.
و لحظه ای بعد پرسید:
ـ شاید اصلاٌ یه جورایی دروغ گفته بوده؟
ـ کی؟
ـ همون که بهمون گفت اونو دیده.
ـ لئوندریا؟ نه، اون جرأتش‌رو نداره به من دروغ بگه. گفتش که اون زیر آبشار پنهون شده و مطمئنم که اونجاس. حالا می‌بینی.
راهشان را ادامه دادند، تا شب شد. ملافه ای سیاه آنها را در خود پیچید و در تاریکی، وانهادگی آن ناحیه‌ی متروک بی دار و درخت و بی سکنه، در سکوتی که هر لحظه نمایان‌تر می‌شد تا به حضوری عینی بدل می‌گشت، قابل مشاهده بود. خوآن سر خم کرده روی گردن مرکب اش، تلاش می‌کرد تا ردپاهای کم پیدای مسیر را تشخیص دهد. زمانی دریافت به قله رسیده اند که نامنتظر پا به سرزمینی هموار گذاشتند. داوید اشاره کرد که باید پیاده ادامه دهند. از اسب پایین آمدند، حیوان‌ها را به صخره‌ها بستند. برادر بزرگتر یال اسبش را کشید، چند دفعه گودی کمر حیوان را نوازش کرد و زیر لب گفت:
ـ امیدوارم فردا نبینمت که یخ زدی.
خوآن پرسید:
ـ الآن پایین می‌ریم؟
داوید جواب داد:
ـ آره. سردت که نیست؟ بهتره روز رو توی دره منتظر بمونیم. همونجا استراحت می‌کنیم. از پایین رفتن تو تاریکی می‌ترسی؟
ـ نه، اگه می‌خوای پایین می‌ریم.
کنار هم نشستند. شب سرد بود، هوا مرطوب و آسمان گرفته. خوآن سیگاری آتش زد. خسته و کوفته بود، ولی خوابش نمی ‌بُرد. احساس کرد برادرش چُرتش گرفته و خمیازه می‌کشد؛ کمی بعد بی حرکت ماند، نفس کشیدنش نرم و نصف و نیمه بود و کم کم صدایی زمزمه وار از خودش بیرون می‌داد. خوآن هم سعی کرد بخوابد. تا جایی که می‌توانست بدنش را روی سنگ‌ها یله داد و تلاش کرد تا مخ اش را از فکر و خیال خالی کند ولی نتوانست. سیگار دیگری روشن کرد. وقتی سه ماه پیش سر گله رسیده بودند، دوسالی می‌شد که برادر و خواهرش را ندیده بود. داوید همان آدمی بود که از بچگی هم ازش متنفر بود و هم می‌پرستیدش؛ اما لئونور برعکس: او دیگر آن دختربچه ای نبود که از پنچره های لا موگره سرک می‌کشید تا به سرخپوست های آواره سنگ پرتاب کند، بلکه حالا زنی بود بلند قامت با رفتارها و ژست هایی بدوی، و زیبایی اش همچون طبیعتی که احاطه اش می‌کرد چیزی وحشیانه در خود داشت. خوآن هربار که در خاطر خود به دنبال تصویری از خواهرش بود، احساس می‌کرد در چشم‌هایش نفرت شدیدی موج می‌زند.سپیده‌دم آن روز، وقتی کامیلو را دید که برای آماده کردن اسب ها، از زمین زراعی‌ای که خانه چوپانی را از اصطبل‌ها جدا می‌کرد، عبور می‌کند، شک کرده بود. داوید گفته بود:
ـ بی سر و صدا بیرون می‌ریم. صلاح نیس دخترک بیدار شه.
وقتی روی پنجه پا از پله های خانه چوپانی پایین می‌رفت و در جاده متروک کنار زمین های بذرپاشی شده می‌گذشت، احساس غریبی ازخفگی داشت، انگار روی بلندترین نقطه کوردییرا بود؛ تقریباٌ از دسته‌ی وزوزکنان مگس هایی که وحشیانه به او حمله ور می‌شدند و قسمت های لخت پوست شهری‌اش را می‌گزیدند، چیزی احساس نمی کرد. با شروع صعود از کوهستان، حالت خفگی‌اش هم از بین رفت. سوارکار خوبی نبود، و پرتگاه، در هم پیچیده چون وسوسه ای خطرناک در حاشیه‌ی جاده ای که به مار باریکی می‌مانست، او را به سمت خود می‌کشید. همه وقت مراقب بود، مواظب هر گام مرکبش و همه‌ی هوش و حواسش بر علیه سرگیجه ای که هر آن بیشتر می‌شد، متمرکز بود.
ـ نیگاکن!
خوآن تکانی خورد و گفت:
ـ ترسوندی من‌رو!  . . . فکر کردم خوابی.
داوید گفت:
ـ اونه. می‌بینیش؟
برای یک لحظه، زبانه‌ی کم‌فروغ آتش چهره‌ی تیره و هراسیده‌ای که گرما را می‌جست، روشن کرد.
 خوآن خودش را پس کشید وزیر لب گفت:
ـ چی کار کنیم؟
اما داوید دیگر کنارش نبود: او به سوی نقطه‌ای که آن چهره‌ی زودگذر دیده شده بود، می‌دوید.
خوآن چشمهایش را بست: سرخپوست چمباتمه زده با دست هایی که به سوی آتش دراز شده و مردمک های ریزشده از تلألو آذرخش های آتش او را  پیش خود تصویر کرد؛ ناگهان چیزی از بالای سرش پرید، گمان کرد حیوانی است، وقتی دید که دو دست روی گردن او به هم قفل می‌شوند، تازه فهمید جریان چیست. ناخودآگاه از آن درگیری نامنتظر که در دل تاریکی پی گرفته شده بود، احساس وحشت بی‌حدی کرد؛ اما نه حتی سعی در جلوگیری از آن نکرد؛ بلکه مثل یک حلزون خودش را مچاله کرد تا آسیبی نبیند و چشم هایش را حسابی باز و تلاش کرد تا در تاریکی مهاجم را ببیند. همان موقع صدایش را بازشناخت: « رذل، چی کار کردی؟» « چی کار کردی،توله سگ؟». خوآن صدای داوید را شنید و تازه متوجه شد که این او بود که داشت به سرخپوست لگد می‌زد؛ گاه هم به نظر می‌آمد نوک لگدهایش روی سرخپوست پایین نمی آمد، بلکه به روی سنگ های کناری می‌خورد؛ و همین شاید بیشتر عصبانی اش می‌کرد. اوایل درگیری صدای خرناسی آرام به گوش خوآن می‌رسید، انگار سرخپوست غرغر می‌کرد، اما بعد فقط صدای خشمگینانه داوید، تهدیدها و فحش هایش را می‌شنید. ناگهان خوآن در دست راست خود هفت تیر را یافت، انگشتش به نرمی روی ماشه  فشار ‌آورد. حیرتزده فکر کرد اگر شلیک کند، شاید برادرش را هم بکشد؛ اما از اسلحه ابایی نداشت، برعکس همانطور که به سمت شعله پیش می‌رفت، احساس آرامش عجیبی داشت.
فریاد کشید:
ـ بسه، داوید. یه گلوله بهش بزن. دیگه آزارش نده.
جوابی درکار نبود. حالا خوآن آنها را نمی دید: سرخپوست و برادرش، گلاویز با هم از حلقه نورانی آتش بیرون غلتیده بودند. نمی دیدشان، ولی صدای خشک مشت‌ها و گاه فحش یا نفسی عمیق را می‌شنید.
فریاد زد:
ـ داوید، از اونجا بیا بیرون. وَیلا شلیک می‌کنم. 
گرفتار خشمی عظیم، چند ثانیه بعد تکرار کرد:
ـ ولش کن، داوید! قسم می‌خورم که شلیک می‌کنم.
باز هم جوابی در کار نبود.
 بعد از اولین شلیک، خوآن لحظه ای مبهوت برجا ماند؛ اما بعد، ناگهان و بدون مکث تیراندازی را از سر گرفت و تا زمانی که لرزش ضربه‌ی چکاننده به خشاب خالی را حس  کرد، ادامه داد. بی‌حرکت ماند؛ اصلاً متوجه نشد که هفت‌تیر از دستش رها شد و روی پاهایش افتاد. صدای آبشار محو شده بود؛ لرزشی تمام بدنش را پیمود، پوستش خیس عرق بود، به زحمت نفس می‌کشید. ناگهان فریاد زد:
ـ داوید!
در کنارش، صدایی خشمناک و هراسان جواب داد:
ـ من اینجام، الاغ! تو فکر کردی به منم می‌تونی شلیک کنی؟ باز دیوونه شدی؟
لئونور از پارس سگ‌ها فهمید که آنها از راه رسیده بودند. خواب و بیدار بود که صدای کلفت لًندلًندی سکوت شب را شکافت و از زیر پنجره اش گذر کرد، صدایی شبیه نفس نفس حیوانی هراسان. اِسپوکی بود که با بدخًلقی جنون آمیز و زوزه های وحشتناکش هشدار می‌داد. بلافاصله صدای یورتمه‌ی سلانه سلانه و غرش کرکننده‌ی دورمیتا، سگ آبستن را شنید. پرخاش سگ‌ها تمام شد: پارس‌ها به لَهلَه زدن های شوق آمیزی بدل شد که همیشه آن‌طور به استقبال داوید می‌رفتند. از لای شکافی، نزدیک شدن برادرانش را به خانه دید و بعد صدای در اصلی را شنید که باز و بسته شد. منتظرماند تا از پله‌ها بالا بیایند و به اتاقش برسند. وقتی در باز شد، خوآن دستش را به طرف او دراز کرد.
داوید گفت:
ـ سلام، دخترکوچولو.
اجازه داد تا در آغوش بگیرندش، صورتش را جلو برد ولی خودش آنها را نبوسید. خوآن چراغ را روشن کرد.
ـ چرا منو خبر نکردین؟ باید بهِم می‌گفتین. می‌خواستم جلوشون رو بگیرم، اما کامیلو نذاشت. باید اون رو ادب کنی، داوید؛ اگه می‌دیدی چطور خودشه رو  به من می‌چسبوند: اون یه رذلِ وحشیِ. التماسش می‌کردم که وِلم کُنه، ولی گوشش بدهکار نبود.
او با قدرت شروع به حرف زدن کرده بود ولی ناگهان صدایش خاموش شد. موهایش به هم ریخته و پابرهنه بود. داوید و خوآن سعی داشتند آرام‌اش کنند، موهایش را نوازش می‌کردند، با او شوخی می‌کردند و “دخترکوچولو” صدایش می‌زدند.
داوید توضیح داد:
ـ نمی خواستیم ناراحتت کنیم. تازه آخرین لحظه تصمیم گرفتیم که بریم. تو هم دیگه خوابیده بودی. 
لئونور گفت:
ـ خلاصه چی شد؟
خوآن پتو را برداشت و خواهرش را پوشاند. لئونور از گریه کردن دست کشیده بود. رنگ پریده، دهانش نیمه باز و نگاهش مضطرب بود.
داوید گفت:
ـ هیچی. هیچ اتفاقی نیفتاد. پیداش نکردیم.
اضطراب از چهره لئونور محوشد و بر لب هایش حالتی از آسودگی نقش بست.
داوید گفت:
ـ ولی بالاخره پیداش می‌کنیم.
و با حالتی بی‌خیال به لئونور تأکید کرد که باید استراحت کند. بعد برگشت. لئونور گفت:
ـ یه لحظه صبر کنید، نرید.
خوآن از جایش تکان نخورده بود.
داوید گفت:
ـ بله؟ چت شده دخترکوچولو؟
ـ دیگه دنبالش نرین.
داوید گفت:
ـ نگران نباش، فراموشش کن. این یه کار مردونه‌س. بسپارش به ما.
لئونور باز زیر گریه زد، و این بار با ترس و لرز. سرش را میان دست هایش گرفت، گویی تمام بدنش را برق گرفته باشد، فریادهایش سگ‌ها را گوش به زنگ کرد، جوری که پای پنجره شروع به پارس کردند. داوید پرسشگرانه رو به خوآن کرد، ولی برادر کوچکتر ساکت و بی حرکت ایستاده بود.
داوید گفت:
ـ خُب دیگه کوچولو. گریه نکن. دنبالش نمی ریم.
ـ دروغ می‌گی. تو اونو می‌کشی. من تو رو می‌شناسم.
داوید گفت:
ـ کاریش ندارم. اگه فکر می‌کنی که اون بدبخت ارزش تنبیه نداره …
لئونور خیلی سریع، در حالی که لب هایش را می‌گزید، گفت:
ـ اون هیچ کاریم نکرد.
داوید تأکید کرد:
ـ بیشتر از این فکرش‌رو نکن. ما هم فراموشش می‌کنیم. آروم باش، کوچولو. 
لئونور همچنان گریه می‌کرد؛ گونه‌ها و لب هایش خیس شده بودند و پتویش روی زمین افتاده بود. تکرار کرد:
ـ اون هیچ کاریم نکرد. همه‌ش دروغ بود.
داوید گفت:
ـ می‌فهمی چی می‌گی؟
ـ من نمی تونستم تحمل کنم همه جا دنبالم بیاد ـ لئونور مِن مِن می‌کرد ـ اون تمام روز مثل سایه دنبالم بود.
داوید با عصبانیت گفت:
ـ من مقصرم. خطرناکه یه زن راست راست تو مزرعه راه بره. منم بِهش دستور داده بودم که مواظبت باشه. نبایست به یه سرخپوست اعتماد می‌کردم. همه‌شون عین هم‌اند.
لئونور ناله کرد:
ـ اون هیچ کاریم نکرد. باور کن دارم بهت راست می‌گم. از کامیلو بپرس؛ اون می‌دونه که هیچ اتفاقی نیفتاده. برای همین کمکش کردم فرار کنه. باور نمی‌کنی؟ بله، اون رفته. من خودم بِهش گفتم. فقط می‌خواستم از دستش خلاص شم، واسه همین این داستان‌رو سرهم کردم. کامیلو همه چی رو می‌دونه، ازش بپرس.
خوآن برگشته بود و به طرف در می‌رفت، وقتی داوید سعی کرد جلویش را بگیرد، از کوره در رفت. انگار شیطان تو جلدش رفته باشد، شروع کرد به ناسزا گفتن: خواهرش را فاحشه خواند و برادرش را ظالم و پست و مشت محکمی به سینه داوید زد که می‌خواست راهش را ببندد؛ و با گام های بلند و در حالی که پشت ‌سرش ردی از فحش و ناسزا برجاگذاشت، از خانه خارج شد. لئونور و داوید او را که چون دیوانه‌ای داد و قال می‌کرد و راهش را در زمین خشک و بایر پیش گرفته و می‌رفت، نگاه می‌کردند؛ و دیدندش که وارد کشتزار شد و کمی بعد از آن رد شده و از یال کلورادو بالا کشید. اسب تنبل لئونور فرمانبردارانه مسیری را که دست های نابلد گره خورده به افسارش، به او نشان می‌دادند با جست و خیز سنگین، بازیگوشی و افشاندن یال طلایی اش طی می‌کرد، تا به کنار جاده‌ای رسید که از میان کوه ها، گذرگاه‌ها و شوسه های طولانی به سمت شهر می‌رفت. آنجا سرپیچاند.تازیانه ای به پاهای عقبی اش فرو آمد، شیهه کشان، چون رقصنده‌ای فریاد کشید و وحشیانه به دشت بایر برگشت.
لئونور گفت:
ـ بهش تیر می‌اندازد.
داوید در کنارش گفت:
ـ نه. آروم بگیر. از خودش دفاع می‌کنه.
سرخپوست های زیادی از در آلونک‌ها بیرون آمده بودند و مات و مبهوت به برادر کوچکتر که به طرز ناباورانه‌ای مطمئن روی اسب نشسته بود و گاه با خشم به پهلوهای حیوان می‌زد و با یکی از مشت هایش به سرش می‌کوبید، خیره شده بودند. زیر بار ضربه ها، کلورادو از سویی به سویی دیگر می‌رفت، جست می‌زد، پس می‌رفت، تلوتلو می‌خورد، چند قدمی چهارنعل می‌رفت و ضربه‌ها را تاب می‌آورد؛ اما گویی کره اسب سربازی را پشت خود داشت‌. لئونور و داوید ساکت و مبهوت پیدا و ناپیدا ‌شدن او را که استوار چون رام‌کننده‌ای کارکشته بود، تماشا می‌کردند. ناگهان کلورادو رنجورانه متوقف شد؛ سر نحیف و لاغرش شرمسارانه  به زیر افتاد و در حالی‌که خسته و ناتوان نفس می‌کشید،   ساکت و بی‌حرکت ماند. در این لحظه گمان کردند که برمی‌گردد: خوآن حیوان را به سمت خانه هدایت کرد و مقابل در ایستاد، ولی از اسب پایین نیامد. انگار چیزی را به یاد ‌آورده باشد، نیم‌دوری زد، و با یورتمه کوتاهی مستقیم به طرف بنایی رفت که به آن ” لا موگره“ می‌گفتند. آنجا با یک جست پیاده شد. در بسته بود، و خوآن با لگد چفت در را به هوا پراند. بعد رو به سرخپوستانی که داخل بودند و آنها که بیرون می‌آمدند، با فریادهایی فهماند که مجازات همه پایان یافته بود. بعد آهسته به سمت خانه برگشت. جلوی در، داوید منتظرش بود. خوآن جدی نشان می‌داد: خیس عرق بود، و در چشم هایش‌ غرور و غیرت موج می‌زد. داوید به او نزدیک شد و دست انداخته به شانه‌هایش، او را داخل برد.
به او گفت:
ـ بیا بریم، تا لئونور درد زانوهایت را می‌گیرد، ما هم لبی‌تر می‌کنیم.
نویسنده: ماریو بارگاس یوسا
مترجم: رامین مولایی

برادر کوچکتر: El  Hermano  Menor
ماهنامه گلستانه – اردیبهشت 84

http://raminmolaei.blogfa.com

ماریو بارگاس‎یوسا از نامداران جهان ادبیات مدرن آمریکای لاتین در مقدمه‎ای که بر نمایشنامه‎ی “دوشیزه خانم تاکنا” نوشته (۱۸۹۱) تئوری خود را در هنر داستان‎نویسی تشریح‎ می‎کند. این نوشته همان اندازه در شناخت شخصیت ادبی یوسا مهم است که در هنر داستان‎نویسی خواندنی است. “دوشیزه خانم تاکنا” ترجمه‎ی آزاده آل احمد (از متن‎ اسپانیولی) توسط نشر ویدا انتشار یافته (۱۳۷۶). مقدمه‎ی آن را به عنوان “دروغ‎های‎ راستین” در زیر می‎خوانید.

دروغ‎های راستین
دوشیزه خانم تاکنا به مسائلی پرداخته چون: سالخوردگی، بنیاد خانواده، غرور آدمی و سرنوشت فردی. اما به عقیده‎ی من برداشت و زمینه‎ی پایدار و تغییرناپذیر این اثر که بر کل‎ موضوع‎ها سایه افکنده و در واقع ستون فقرات کالبد آن را می‎سازد، اندیشیدن در چگونگی تولد داستان‎هاست. منظورم فقط هنر داستان‎نویسی نیست- (چنانکه در همین اثر “بلیزاریو” خودش‎ نویسنده است) -بلکه ادبیات نوشته، فقط بخشی از مقوله‎ی وسیع آفریدن و ابتکار ادبی همه‎ی فرهنگ‎هاست، حتی آن فرهنگ‎هایی که عاری از وجهه‎ی نظر مشخصی باشند.
تحرک آفریننده‎ی داستان‎پردازی-نه فقط برای جامعه‎ی مدنی بلکه برای تک‎تک افراد آن، عنصراصلی و یک ضرورت زندگی است. چرا آدمیزاده به قصه گفتن و قصه شنیدن نیازمند است؟ شاید بدین‎دلیل که با این روش- (همچون حکایت “مامائه” در این اثر) با پندار واهی ثبات و بقاء علیه ناپایداری و نیستی به نبرد می‎آید.
در قالب و چارچوبی که خاطره به یاری نیروی تخیّل بنا می‎کند، داستان‎سرایی نوعی‎ بازیافتن گذشته‎های پرهرج‎ومرج و درهم فروریخته است.
داستان‎ها خصوصیاتی دارند که زندگی حقیقی-با همه‎ی پیچیدگی و ناپایداری‎اش-از آنها عاری‎اند یعنی: نظم، پیوستگی، روشن‎بینی، محدودیت زمانی که سلسله‎مراتب حوادث و ارزش انسانی افراد و علت و معلول و ترتّب وقایع را مشخص می‎دارند. شناخت هرچه دقیق‎تر فرد یا جامعه، مستلزم آنست که به یاری تخیل در قالب داستان‎هایی غور کنیم که مشابه ما هستند و درعین‎حال متمایز از ما. داستان یعنی انسان “کامل”: طرفه معجونی از حقیقت و دروغ و افسانه.
داستان‎ها به ندرت به کمیت آنچه روایت می‎کنند، وفادارند: سخن فی نفسه، خواه شفاهی‎ باشد و خواه نوشته و مدوّن، حقیقتی است که معنای ظاهری هرآنچه را بیان می‎نماید، آشفته و تحریف می‎کند. خاطره نیز حیله‎گر و دستچین‎کننده و غرض‎آلوده است. خلاء حساب‎شده‎ی خاطره را تخیل آدمی پر می‎کند. داستانی نیست که از عناصر الحاقی پاک باشد. این عناصر نه‎ تصادفی‎اند و نه بی‎وجه و بی‎دلیل، بلکه تابع قوه شگرفی هستند متمایز از روش عقلی، در واقع‎ از قوه‎ی تیره‎وتار و نامفهوم نابخردی و بی‎منطقی فرمان می‎برند. ابداع داستان اغلب چیزی نیست‎ مگر انتقامجویی از سرنوشتی گران، یا ترمیم و یا رسوا کردن و فاش نمودن کینه‎ها و یا آرزوهایی‎ که در دل می‎پرورانیم. ابتکار اثر ادبی بازسازی تجربه‎های واقعی است در جهتی که خواست‎های‎ عقیم و نابرآورده، رؤیاهای فروریخته و شادمانی و خشم ما می‎طلبد. ازاین‎رو، هنر دروغ‎پردازی یا به تعبیر دیگر داستان‎نویسی، به نحو شگفت‎آوری افشاگر حقیقت مرموز طبیعت‎ و سرشت آدمی است. داستان آمیزه‎ای است از عوامل مسلّم حقیقی و مجعول که از هم تمیز داده‎ نمی‎شوند، درهم از تجربه‎های زنده یا وهمی. و از نادرترین ترکیبات-و شاید یگانه ترکیب‎ موجود است-برای بیان و تشریح طبیعت حقیقی انسان، رؤیاها و آرزوهای او.
جامباتیستا ویکو۱در دورانی که اعتقاد خشک علمی استیلا داشت، تأکیدش بر این بود که‎ انسان تنها قادر به شناختن حقیقت “آنی” است که خود آفریده باشد. به گفته‎ی ویکو: “معیار هر حقیقتی، چگونگی ساختن و پرداختن آن است” . به تعبیر دیگر، اصل تاریخ است نه طبیعت. این‎ گفته صحیح است؟ نمی‎دانم. اما نظریه‎ی ویکو حقیقت داستان و ادبیات را به نیکوترین وجهی‎ بیان می‎کند. این قضیه ربطی ندارد که داستان از یک حقیقت ممتاز، برتر و “قابل مشاهده” ای‎ پیروی می‎کند یا به آن شباهتی دارد؛ بلکه واقعیات و دروغ‎هایی را که طبیعت پیچیده‎ی آدمی‎ می‎سازند، تشریح می‎نماید.
تولد داستان‎ها همواره شگفتی مرا برانگیخته است. در “ابداع” هرداستان، ذهن مسیری بس‎ لغزنده، ناهموار و نامعتمد می‎سپرد؛ و به نهان‎ترین رازها، انگیزه‎ها و عواطف متوسل می‎گردد. از شگفتی من در برابر این پدیده، به سالیان درازی که به داستان‎نویسی پرداخته‎ام، ذره‎ای کاسته‎ نشده است.
وقتی به نگارش این نمایشنامه دست بردم، می‎پنداشتم که ماجرای شخصیت آشنایی را، به‎ رغم مبالغه‎گویی فراوان، بازسازی می‎کنم. و شک نداشتم که به این بهانه می‎کوشم شیوه‎ی داستان‎نویسی را از ورای داستانی که بدان نمی‎توان دست یافت، و تغییرپذیر و ناپایدار و در عین‎ حال ابدی است، دریابم.
واشنگتن، مارس ۱۹۸۰
—————–
پی‎نوشت:
(۱) Giambattista Vico فیلسوف ایتالیایی، سده‎ی هجدهم. (بخارا)

نویسنده: ماریو بارگاس‎یوسا
مترجم: آزاده آل احمد

http://www.madomeh.com

خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا داستان‌نویس، مقاله‌نویس، سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار پرویی – اسپانیایی است. یوسا یکی از مهمترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان معاصر آمریکای جنوبی و از معتبرترین نویسندگان نسل خود است. وی هم اکنون به دعوت دانشگاه پرینستون به عنوان استاد مهمان در این دانشگاه به تدریس مشغول است.

کودکی و جوانی
ماریو بارگاس یوسا، در ۲۸ مارسسال ۱۹۳۶ آرکیپای پرو به دنیا آمد، وی تنها فرزند پدر و مادرش بود، والدینش پنج ماه بعد از ازدواج از هم جدا شدند. ۱۰ سال اول زندگیش را در بولیوی و با مادرش گذراند. پس از اینکه پدربزرگش مقام دولتی مهمی در پرو به دست آورد، همراه مادرش در سال ۱۹۴۶ به سرزمینش بازگشت. دوران کودکی او با تلخی سپری شد. در ۱۴ سالگی پدرش وی را به دبیرستان نظام فرستاند که تأثیری ژرف و پایا بر او نهاد و ایده نخستین رمانش را در ذهنش پروراند. نگرش داروین‌گرایانه او نسبت به زندگی حاصل تجربه همین دو سال است. بارگاس یوسا در رشته هنرهای آزاد دانشگاه لیما فارغ‌التحصیل شد و سپس از دانشگاه مادرید در رشته ادبیات درجه دکترا گرفت. یوسا در سال ۱۹۵۹ به پاریس مهاجرت کرد و به عنوان معلم و روزنامه نگار خبرگزاری فرانسه و همچنین تلویزیون ملی فرانسه مشغول به کار شد. وی سال‌ها در اروپا، به ویژه در پاریس و لندن و مادرید زیست و به کارهای گوناگون پرداخت. مترجمی، روزنامه‌نگاری و استادی زبان از آن جمله‌اند.

ازدواج
وی در نوزده سالگی با خولیا اورکیدی، که یکی از نزدیکانش و هیجده سال از او بزرگ‌تر بود، ازدواج کرد. در رمان برجسته‌ی «عمه خولیا و میرزابنویس» (۱۹۷۷) از شخصیت این زن الهام گرفته‌است. اما این ازدواج دیری نپایید و در ۱۹۶۴ به طلاق انجامید و در سال بعد با پاتریسیا، «بانوی زندگی‌اش» دیدار کرد که تا امروز همسر اوست و از او سه فرزند دارد: آلفارو، گونزالو، مورگانا.

نویسندگی
ماریو بارگاس یوسا بیست ساله بود که اولین داستانش منتشر شد؛ داستان کوتاهی بود به اسم «سر دسته ها» که در یکی از نشریات پایتخت به چاپ رسید. اما راه درازی را در پیش داشت و شاید خودش هم آن قدر جاه طلبی نداشت که روزگاری نامش را در میان سه نویسنده بزرگ آمریکایی جنوبی ببیند. امروز اما ادبیات پر رونق آمریکای لاتین مدیون مارکز، فوئنتس و یوسا است. یوسااز همان سنین نوجوانی با نشریه لاکرونیکا همکاری داشت. با چاپ نخستین شعرهایش و سازماندهی اعتصابات دانشجویی نخستین سال‌های دانشگاه، چهره‌ی یک روشنفکر تمام عیار را به خود گرفت. به کارهای مختلفی رو آورد که چیزی جز تلاش معاش نبود. اما در کنار این کارها ادبیات و حقوق را با علاقه دنبال می‌کرد. سال ۱۹۵۸ بود که موفق به دریافت یک فرصت تحصیلی در دانشگاه مادرید شد. سال بعد مجموعه داستان‌های کوتاهش در بارسلون به چاپ رسید. سرانجام مثل خیلی دیگر از هنرمندان و روشنفکران آمریکای لاتین از پاریس سر در آورد. جالب آن که در همین شهر بود که با بورخس، فوئنتس و تعدادی دیگر از نویسندگان اسپانیولی زبان آشنا شد. در سال ۱۹۶۳ اولین رمانش منتشر شد؛ دوران قهرمان ماجرای دخالت نظامیان در عرصه سیاست و تبعات شوم اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آن است. چیزی که به تقدیر محتوم بسیاری از ملت‌های جهان سوم و به خصوص آمریکای لاتین بدل شد. این رمان به شدت با استقبال منتقدان و خوانندگان روبه رو شد. 
همین تأثیر گسترده کافی بود تا نام نویسنده به عنوان یک منتقد رادیکال مطرح شود و تعدادی از نسخ کتابش به عنوان کتاب ضاله طی مراسمی رسمی به آتش کشیده شود. اما این مانع از دریافت جایزه منتقدان از طرف یوسا نمی‌شود. 

در سال ۱۹۶۶ پس از چاپ دومین رمانش «خانه سبز» از پاریس به لندن می‌رود و به تدریس ادبیات اسپانیایی – آمریکایی اشتغال می‌ورزد. سال بعد دومین مجموعه داستانش منتشر می‌شود و نویسنده‌اش را برنده دو جایزه ادبی می‌کند. وقتی برای دریافت جایزه منتقدین اسپانیایی به کاراکاس می‌رود، خطابه‌های درباره سرنوشت و مسئولیت نویسنده‌ی پرویی ایراد می‌کند. مهمتر از آن دیدار با گابریل گارسیا مارکز است که بعدها به همکاری ادبی و انتشار «رمان در آمریکای لاتین» می‌انجامد. سومین رمانش «گفتگو در کاتدرال» در ۱۹۶۹ منتشر می‌شود. یک سال بعد به بارسلون می‌رود تا نوشتن یکی از معتبرترین نقدها بر آثار مارکز را آغاز کند. این کتاب در ۱۹۷۱ منتشر می‌شود. پیش از این یوسا چند سفر به کوبا داشت و مثل بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین، رابطه خوبی با حکومت کوبا داشت. اما زندانی شدن ابرتو پادیلا، نویسنده کوبایی زمینه ساز اعتراض گسترده نویسندگان آمریکای لاتین شد. یوسا به همراه دیگر نویسندگان سرشناس آن خطه، اختناق حاکم بر جامعه کوبا و شخص فیدل کاسترو را محکوم کردند. با کمک تعدادی از نویسندگان هم فکرش نشریه «آزاد» را در پاریس منتشر کرد و کتاب «ماجرای پنهانی یک رمان" را در بارسلون منتشر ساخت. چهارمین اثرش «سروان پانتوخا و خدمات ویژه» در سال ۱۹۷۳ منتشر شد. سال ۱۹۷۴ پس از اقامت طولانی در اروپا به زادگاهش باز می‌گردد. در ۱۹۷۶ به ریاست باشگاه پن (انجمن قلم آمریکا) برگزیده می‌شود و سفرهای زیادی به دانشگاه‌های مختلف اروپا و آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی می‌کند و به عنوان استاد مدعو به سخنرانی و تدریس می‌پردازد. «خاله خولیا و نویسنده» ماجرای نخستین ازدواج یوسا است که در ۱۹۷۷ به چاپ رسید. رمان حجیم «جنگ آخر الزمان» که در سال ۱۹۸۱ منتشر شد، حاصل کار هنرمندی است که دوران جوانی نویسندگیش را پشت سر گذاشته‌است. این پروژه بزرگ، زیر قلم یوسا با مهارت شگرفی شکل گرفته و حجم کار و شخصیت‌های پرشمار و رابطه بینامتنی رمان با بخشی از تاریخ برزیل، هیچگاه موجب سستی اثر نمی‌شود. تا جایی که این اثر را به عنوان نظیری برای «جنگ و صلح» تولستوی در ادبیات آمریکای لاتین توصیف کرده‌اند. جالب آن که ماجرای اصلی این رمان نیز در قرن نوزدهم می‌گذرد. یوسا پس از «جنگ آخرالزمان» چند اثر دیگر نیز به مجموعه آثارش افزوده‌است که از میان آنها «زندگی واقعی الخاندرو مایتا» و «سوربز» و «نامه هایی به نویسنده جوان» اهمیت بیشتری دارند. اما هنوز هم «گفتگو در کاتدرال» و «جنگ آخر الزمان» به عنوان مهم ترین آثار نویسنده مورد توجه مخاطبان و منتقدان است. او اثر درخشان خود «عصر قهرمان» را در بیست و شش سالگی نوشت که نشان از نبوغ نویسنده در آن سنین داشت و برای او شهرتی جهانی به ارمغان آورد. از رمان‌های اوست: «زندگی واقعی آلخاندرو مایتاً،» چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟»، «بهشت، آن‌جا» (۲۰۰۳)، «سور بز» (۲۰۰۰)، «جنگ آخرالزمان» (۱۹۸۱)، «گفتگو در کاتدرال» (۱۹۶۹)، «خانه‌ی سبز» (۱۹۶۵)، «شهر و سگ‌ها» (۱۹۶۳) و «لیتوما در میان کوه‌های آند». آثار پژوهشی او عبارت‌اند از: «زبان هیجان» (۲۰۰۱)، «نامه‌هایی به رمان‌نویس جوان» (۱۹۹۷)، «ماهی در دریا» (۱۹۹۳)، «واقعیت پوشیده» (۱۹۹۰)، «میان سارتر و کامو» (۱۹۸۱) و «چرا ادبیات». از نمایش‌نامه‌های اوست: «دیوانه‌ی ایوان‌ها» (۱۹۹۳) و «شوخی» (۱۹۸۶). اکثر این آثار به ده‌ها زبان، از جمله فرانسوی و ایتالیایی و پرتقالی و انگلیسی و آلمانی و روسی و فنلاندی و ترکی و ژاپنی و چینی و چکی و البته عربی (و فارسی) ترجمه شده‌است.

رابطه با مارکز
گابریل گارسیا مارکز، رمان‌نویس بزرگ کلمبیایی از دوستان نزدیک و صمیمی یوسا بود. اما در سال ۲۰۰۳، در نمایشگاه کتاب بوگوتا، در تهاجم یوسا به مارکز و «چاپلوس کوبا» خواندن او، این دوستی به تیرگی گرایید. این تهاجم زبانی به علت دوستی نزدیک مارکز با فیدل کاسترو بود. آن روز یوسا، به علت عکس‌العمل شدید دوست‌داران مارکز، که به قهرمان محبوبشان اهانت شده بود، ناگزیر شد از در پشتی سالن نمایشگاه خارج شود.

آثار و سبک
شهرت یوسا با نخستین رمانش، زندگی سگی آغاز شد. رمانی که در آن به تجربه‌های سختش در خدمت نظامی می‌پردازد. بدین ترتیب جهان خیلی زود با دوره‌ی طلایی ادبیات امریکای لاتین، که Boom نام دارد آشنا شد. این دوره از دهه‌ی پنجاه و شصت قرن پیش آغاز شد و توجه جهانیان را به این قاره و ادبیاتش جلب کرد و در این دوره نویسندگان بزرگی از قبیل مارکز و فوئنتس و کورتاسار در کنار یوسا به چشم می‌خورند. اما با وجود نقاط اشتراک میان نویسندگان «بوم»، که با محور قرار دادن حال و روز ساکنان اصلی قاره و پرتو افکنی بر ظلم‌هایی که به آنان شده شناخته می‌شود، (کاری که یوسا مثلاً در جنگ آخرالزمان کرده‌است) اما نوشته‌های یوسا تابع سبک رئالیسم جادویی نیست. سبکی که بسیاری از مردم آن را با «بوم» یکی می‌دانند و آن را به همه‌ی نویسندگان برجسته‌ی این دوره تعمیم می‌دهند. چه یوسا برخلاف مارکز واقعیت را با جادو ترکیب نمی‌کند. البته او نیز تخیل دارد اما آن طور که خود می‌گوید، تخیل او واقعی است. بلکه حتا برای نوشتن یک داستان از شخصیت‌های واقعی کمک می‌گیرد؛ به گونه‌ای که نبوغ داستان‌نویس با دقت زندگی‌نامه‌نویس مخلوط می‌شود. و به همان اندازه که تخیل بارور خود را به کار می‌گیرد، از دقت‌های مدرکی و تفصیلی نیز استفاده می‌کند. پس واقعیت را با ابداع درمی‌آمی‌زد و گذشته را به شیوه‌ی خود بازمی‌سازد و با خلاقیت عجیبی زمان را به کار می‌گیرد و خاطره را به آشوب و فساد می‌کشاند. 
زیرا آن‌گونه که خود می‌گوید، نوشتن «رذالت» است و نویسنده «جادوگر». رمان نزد یوسا از پژوهش جدا نیست بلکه یک نوع پژوهش است و حوادث آن با گذر از تأملات ناشی از ناخودآگاه روایت می‌شود و برای همین سبک توصیفی پژوهش نیازمند سبک روایی می‌شود یا با آن تلاقی می‌کند. برای همین است که به نظر منتقدان او یکی از معدود نویسندگانی است که مسائل فکری و تاریخی و سیاسی و ادبی را به یک اندازه برمی‌انگیزد. در آثار او تاریخ و تخیل کنار هم‌اند و گاه حتا با سبکی «هزار و یک شبی» چنان در هم می‌آمی‌زند که مرزی میان آن دو باقی نمی‌ماند. اوتوپیا یوسا را، که آن را بزرگ‌ترین آرمان انسان در طول تاریخ می‌داند، بسیار به خود جلب کرده‌است. 
و نیز بارها از ادبیات متعهد دفاع و بارها بر نقش افشاگر روشن‌فکر تأکید کرده‌است. کتاب سور بز جنجال بزرگی به پا کرد زیرا در آن به زندگی رافایل لیونیداس تروخیو، دیکتاتور دومینیکن، پرداخته بود. در زندگی این موجود وحشی، فساد و خون‌خواری و جنون همه‌ی رهبران دیکتاتور و چگونگی تبدیل انسان به اهریمن را نشان می‌دهد. این جنجال‌آفرینی از دنیای یوسا دور نیست که او کلمات را مین‌های کاشته شده‌ای می‌داند که باید در ذهن یا اخلاق یا حافظه‌ی خواننده منفجر شود. مضمون عمده رمان‌های یوسا جدال بر سر قدرت و اعمال این قدرت در آمریکای لاتین است. قهر و خشونت مردانی که سودای سالاری را در سر دارند (خواه در ارتش، در گروه‌های چریکی و یا در احزاب سیاسی) در بسیاری از کتاب‌های او مضمون عمده‌است، خاصه در شاهکار به یادماندنی‌اش جنگ آخر زمان(۱۹۸۱). بارگاس یوسا به نسلی از از نویسندگان جدید تعلق دارد که بیش‌تر بر واقعیت‌های بیرونی توجه نشان می‌دهند. اینان نگرش درونگرایانه نویسندگانی چون فاکنر را کهنه و متعلق به گذشته می‌دانند، نویسندگانی که مسائل و دل‌مشغولیهای آنها به طور کلی بر وجدان یا روح متکی است. به گمان بارگاس یوسا خشونت پایه روابط انسان‌ها را در جوامع عقب‌افتاده تشکیل می‌دهد. در رمان «چه کسی پالومینو مولرو را کشت»، که ماجرای آن در بیابان‌های شمال پرو، نزدیک یک پایگاه نیوری هوایی، روی می‌دهد، جنایتی تکان‌دهنده به وقوع می‌پیوندد. دو پلیس محلی برای تحقیق دست به کار می‌شوند. اما آنها کارآگاهان کارکشته‌ای نیستند که امکانات مدرنی در اختیار داشته باشند. آن‌ها حتی اتومبیل گشت ندارند. ظاهراً کسی مشتاق آن نیست که دو پلیس محلی، سیلوا و لیتوما، قاتل پالومینو مولرو را پیدا کنند. اما این دو مداومت نشان می‌دهند و آهنگ کند و عاری از نظم تحقیقات آنها تنها به هیجان روایت دامن می‌زند. درونماییه رمان چه کسی پالومینو مولرو را کشت، درونمایه برخی از رمان‌های بزرگ یوسا نیز هست، درونمایه جرم و بیگناهی و عدم امکان دسترسی به عدالت در جامعه‌ای که بر پایه نابرابری شکل گرفته‌است.

سیاست
در سخن از ارزش‌های سیاسی سخت می‌توان باور کرد که یوسا در سال‌های نخستین جوانی مجذوب شخصیت فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا، شده‌است. اما او مدتی بعد جدایی کامل خود از جنبش‌های تندرو چپ را اعلام کرد و به حمله‌های شدید ضد کاسترو پرداخت. در سال ۱۹۸۸ در کنار تعدادی از احزاب راست‌گرا در تشکیل «جنبش آزادی‌ها» شرکت کرد. در سال ۱۹۹۰ نامزد ریاست‌جمهوری پرو شد. اما از رقیبش آلبرتو فوجیموری شکست خورد و بعد از آن همه فعالیت‌ها و برنامه‌های سیاسی خود را کنار گذاشت. در طی تبلیغات انتخاباتی، رقیبانش قسمت‌هایی از کتاب‌های او را که به شرح بی‌پرده‌ی سکس می‌پرداخت از رادیو می‌خواندند تا مردم را قانع کنند به یوسا رأی ندهند. یوسا در دور اول انتخابات ۳٪ به ۲۴٪ از فوجی‌موری پیش افتاد، ولی در دور دوم به ۵۷٪ رأی فوجی‌موری باخت. یوسا در مورد ماجراجوئی‌های سیاسی اش می‌گوید: این ماجراها به چند لحاظ بد بوده‌اند. مهمتر از همه اینکه او را مدتی از زندگی ادبی اش دور نگاه داشتند. اما نگرانی او از سقوط پرو او را بر آن داشت که از نفوذ و موقعیت اجتماعی اش به نفع مردمش استفاده کند. هر چند به گفته‌ی خود از فعالیت‌های سیاسی خویش «فساد حکومت و تحریک مردم به فدا کردن همه چیز در راهش» را به خوبی درک کرده بود. به علت حمایت از ایالات متحده و انتشار مقالاتی در تأیید سیاست‌های امریکا مورد انتقاد قرار گرفت. این مقالات در دوران جنگ عراق نوشته شده بود، آن‌گاه که یوسا با دختر عکاسش مورگانا به صحنه‌ی جنگ رفت و کار مشترکی با عنوان «روزنگار عراق» تهیه کردند. البته در سال ۲۰۰۴ در این موضع‌گیری بازبینی کرد و حمله‌ی امریکا به عراق را «نقض قوانین بین‌المللی» خواند و گفت که حمایت اثنار از آن جنگ را درک نمی‌کند. اما خیلی زود در این بازبینی، بازبینی کرد و عقب‌نشینی نیروهای اسپانیایی از عراق را محکوم و به معنای پیروزی تروریست‌ها دانست.

گزیده گوهایی از بارگاس یوسا
– «شعر ضمیر جهان است. با آن به لایه‌هایی از زندگی دست می‌یابیم که با شناخت عقلانی وهوش منطقی به آن‌ها دسترسی نداریم. یعنی دره‌های عمیقی که لازمه راه یافتن به آنها پذیرش خطرهای جدی است. فقط از راه حدس و باطن است که می‌توان به شعر رسید نه از راه عقل.»
– «رمان شیوه جالبی است برای خوش‌گذرانی.»
– «من وقتی می‌نویسم خودم را تکثیر می‌کنم. دو نفر می‌شوم. هم نویسنده، هم خواننده. چون همیشه خودم را جای خواننده می‌گذارم تا بفهمم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. سعی می‌کنم خودم را با دو چشم دیگر بخوانم، و با نگاهی دیگر، طوری که انگار نمی‌دانمقرار است چه اتفاقی بیفتد.»

افتخارات و جوایز
وی جایزه‌های فراوانی برده‌است. جایزه‌ی پلانتراً را به خاطر رمان مرگ در کوه های آند دریافت نمود و نیز جایزه «همینگوی» نیز دریافت کرده است.
یوسا هفتم اکتبر سال ۲۰۱۰ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. حدود ۲۰ سال نام او به عنوان یکی از کاندیداهای این جایزه پرافتخار بود. این نخستین بار از سال ۱۹۸۲ است که یک نویسنده از آمریکای لاتین توانسته‌است برنده جایزه نوبل ادبی شود. در این سال، گابریل گارسیا مارکز نویسنده کلمبیایی برنده جایزه یک و نیم میلیون دلاری ادبیات نوبل شد.
در شش سال گذشته آکادمی نوبل، جوایز خود را به پنج نویسنده از اروپا و یک نویسنده اهل ترکیه اهداء کرده بود که همین امر انتقادهای زیادی از توجه بیش از اندازه اعضای آکادمی به نویسندگان اروپایی را برانگیخته بود. آکادمی نوبل که مقر آن در استکهلم سوئد است، از یوسا به عنوان خالق آثاری نام برده که در آن وی به «ترسیم پیکره‌های قدرت» پرداخته و نگاه نافذی به «مقاومت، طغیان و شکست فردی» دارد.
یوسا در سال ۱۹۹۴ به عنوان عضو آکادمی اسپانیا برگزیده شد و در سال‌های گذشته در بسیاری از دانشگاه‌های آمریکا، آمریکای جنوبی و اروپا تدریس کرده‌است.
این نویسنده ادبی توانست در سال ۱۹۹۵ جایزه سروانتس، مهمترین جایزه ادبی نویسندگان اسپانیایی زبان، را از آن خود کند و همچنین در سال ۱۹۹۶ برنده جایزه صلح آلمان شد.
و سرانجام، خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا در سال 2010 توانست، جایزه ی ادبی نوبل را از آن خود کند.

گزیده‌ی آثار
ماریو بارگاس یوسا تا کنون بیش از ۳۰ رمان و نمایشنامه نوشته‌است که از مشهورترین آنها می‌توان به «گفتگو در کاتدرال (۱۹۶۹)»، «خانه سبز (۱۹۶۶)»، «عصر قهرمان (۱۹۶۳)» و سرانجام «جنگ آخرالزمان (۱۹۸۱)» اشاره کرد. این نویسنده پرویی زمانی به شهرت جهانی رسید که کتاب «عصر قهرمان» وی منتشر شد و در آن به شرح تجربیات خود در آکادمی نظامی لئونسیو پرادو پرداخته‌است. این کتاب در پرو جنجال برانگیز شد و هزار نسخه آن از سوی افسران این آکادمی در ملاء عام آتش زده شد. بسیاری از آثار ماریو بارگاس یوسا به زبان‌های مختلف دنیا از جمله فارسی برگردانده شده‌است. فارسی زبانان آشنایی با ماریو بارگاس یوسا را مدیون ترجمه‌های دقیق و نثر متین «عبدالله کوثری» هستند که امکان لذت بخش ورود به دنیای شگفت بهترین آثار بارگاس یوسا را فراهم کرده‌است.
سردسته‌ها، ۱۹۵۹ (ترجمه آرش سرکوهی، انتشارات چشمه)
سال‌های سگی، ۱۹۶۶ (ترجمه احمد گلشیری، انتشارات نگاه)
گفتگو در کاتدرال، ۱۹۷۵ (ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح فکر)
جنگ آخرالزمان، ۱۹۸۴ (ترجمه عبدالله کوثری، انتشارات آگاه)
زندگی واقعی الخاندرو مایتا، ۱۹۸۵ترجمه حسن مرتضوی نشر دیگر
در ستایش نامادری، ۱۹۹۰ ترجمه کوشیار پارسی به صورت اینترنتی قابل دریافت در کتابخانه دوات
مرگ در آند، ۱۹۹۶ (ترجمه عبدالله کوثری، انتشارات آگاه)
قصه گو٬ ۱۹۹۸ (ترجمه یحیی خوئی٬ انتشارات چشمه)
سور بز، ۲۰۰۲ (ترجمه عبدالله کوثری، و نشر علم). و جاهد جهانشاهی با عنوان جشن بز نر، نشرقطره این رمان در لیست ۱۰۰۱ کتاب که باید قبل از مرگ بخوانید قرار دارد.
راه بهشت، ۲۰۰۳
رویای سلتی، ۲۰۱۰
چرا ادبیات؟ (ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح فکر)
دوشیزه‌خانم تاکنا
چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟ (ترجمه احمد گلشیری، انتشارات نگاه) و اسدالله امرایی با عنوان راز قتل پالومینو مولرو
دختری از پرو ترجمه خجسته کیهان نشر پارسه
نامه هایی به یک نویسنده جوان ترجمه رامین مولایی انتشارات مروارید
موج آفرینی ترجمه مهدی غبرایی، نشر مرکز
عیش مدام، گوستاو فلوبر ومادام بوواری ترجمه عبدالله کوثری انتشارات نیلوفر
واقعیت نویسنده ترجمه مهدی غبرایی نشر مرکز

مشخصات
نام اصلی: خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا
زادروز: ۲۸ مارس ۱۹۳۶
محل تولد: آرکوئیپا، پرو
ملیت: پرچم پرو پرویی
محل زندگی: برلین
پیشه: نویسنده، سیاستمدار
کتاب‌ها: گفتگو در کاتدرال، جنگ آخر الزمان، سور بز
همسر(ها): خولیا اورکیدی (۱۹۶۴-۱۹۵۵) / پاتریسیا یوسا (-۱۹۶۵)
فرزندان: آلفارو، گونزالو، مورگانا
نام به اسپانیایی: Jorge Mario Pedro Vargas Llosa
منبع: www.wikipedia.com

ادبیات کسب و کار من است!

«ماریو بارگاس یوسا» در حالی که ژاکت ورزشی و پیراهن سرخ‌رنگی به تن کرده، می‌گوید: «ادبیات کسب و کار من است! من هیچ‌وقت حاضر نیستم در این دنیای پر از فانتزی خانه‌نشین بشوم. من هم دلم می‌خواهد که به خیابان بیایم.» بارگاس یوسا یکی از مشعل‌های پرنور ادبیات آمریکای جنوبی است. وی زندگی حرفه‌ای را از سن پانزده سالگی شروع کرده، یعنی زمانی که در زیر پوست شهر لیما، پایتخت پرو برای روزنامه «لا کرونیکا» خبرنگار جنایی بوده است. یوسا این روزها هم کماکان روزنامه‌نگار است و ستون ثابتی در روزنامه اسپانیایی «ال پائیس» او را به خود مشغول کرده و درباره موضوعات مختلفی از جمله جنگ عراق تا موضوع تجاوز روسیه به خاک گرجستان مطلب می‌نویسد. هر چند یوسا همیشه بین روزنامه‌نگاری و ادبیات فرق قائل بوده اما دنیای بیرون از خانه‌اش (سیاسی‌کاری‌هایش) در دنیای نویسندگی او تاثیری زیادی گذاشته است.
یوسا می‌گوید: «وقتی می‌نویسم، با آزادی کامل می‌نویسم اما به تکیه‌گاه محکمی نیازمندم.» یوسا این روزها آماده سفر به کشور کنگو است تا برای نوشتن رمان بعدی‌اش تحقیق کند. خود او در این باره می‌گوید: «این سفر صحنه را به من نشان می‌دهد، باید بروم تا از نزدیک آنجا را بو و احساس کنم. این سفر بستری است که به من اجازه می‌دهد درباره‌اش بنویسم. در این سفر وقایع دقیق تاریخی برایم مهم نیست اما باید احساس اطمینان بکنم و این سفر این اطمینان را به من می‌دهد.» یوسا برای نوشتن رمان‌هایش سفر می‌کند تا به این طریق از هرگونه تعصب و یک‌جانبه نگری در امان باشد. در همین باره می‌گوید: «می‌دانم که در رمان چه بر سر کنگو می‌‌آید، من تا به امروز هم کلی درباره این منطقه خوانده‌ام اما وقتی با واقعیت روبرو می‌شوم چیز متفاوتی گیرم می‌آید.»
یوسا در این سفر به دنبال ردپای «راجر کیسمنت» است. «کیسمنت» کنسول بریتنیا در این کشور بوده، کسی که بعدها به یک میهن‌پرست ایرلندی تبدیل شد و در نهایت در سال ۱۹۱۶ به جرم خیانت کشته شده و دولت بریتانیا نیز به خاطر چیرهایی که در آن خاطرات سیاه کذایی‌اش نوشته بود، به او انگ پدوفیل (بچه‌باز) زد. یوسا در هیجان سفرهایش به سر می‌برد و می‌گوید: «کیسمنت قهرمان رمانی است که در ایرلند، کنگو، برلین و آمازون و چند جای دیگر که من هیچ‌وقت نرفته‌ام، مثل اولستر، می‌گذرد.» بارگاس یوسا می‌گوید: «کیسمنت در خانواده‌ای پروتستان و طرفدار بریتانیا در اولستر به‌دنیا آمد. وقتی پسر بچه‌‌ای بیش نبود به جستجوگران بریتانیای کبیر علاقه‌مند شد و امپراتوری را می‌ستود. وقتی نوزده سالش بود به آفریقا رفت و وقتی به کنگو رفت آدم دیگری شد و از آن وقت بود که نظرش درباره امپراتور تغییر کرد و ضد امپراتور شد و به یک میهن‌پرست تمام عیار تبدیل شد. در همان موقع، کنسول بریتانیا در کنگو شد و به امپراتوری خدمت کرد.»
«بعضی آدم‌ها کیسمنت را یک قهرمان می‌دانند اما خیلی از آدم‌ها هم هستند که او را آدم بدذاتی توصیف می‌کنند. در ایرلند هم خیلی‌ها به خاطر تمایلات جنسی‌اش با او مشکل دارند. قسمت‌هایی از زندگی‌اش در تاریکی محو است و خیلی جاها نامشخص است و هیچ‌وقت هم مشخص نخواهد شد و به همین خاطر است که آدم مرموزی بوده، به خصوص در زندگی شخصی‌اش. برای مثال بحث و جدل‌هایی که درباره هم.جنس.گرا بودن و پدوفیل بودن او هست هیچ‌گاه حل نشده و هیچ‌کس واقعیت را نمی‌داند و احتمالا هیچ‌گاه نیز حل نشود. شخصیت متضادی داشته. شخصیتی ایده‌آل برای نوشتن یک رمان.» بارگاس یوسا قبول ندارد که انگشت بر روی موضوع حساسی گذاشته، هم اینکه یک سفیدپوست درباره آفریقا می‌خواهد رمان بنویسد و هم‌اینکه یک پرویی درباره تاریخ انگلستان و ایرلند می‌خواهد اظهار نظر کند. یوسا معتقد است که اگر به این موضوعات نپردازد، به‌عنوان یک نژاد پرست کنار گذاشته می‌شود. 
می‌گوید: «اگر همچین ملاحظاتی داشته باشم، آن وقت باید بنشینیم و تنها درباره خانه خودمان رمان بنویسیم.»
وقتی ماریو بارگاس یوسا از سفر به کنگو صحبت می‌کند، به وظایف‌اش به‌عنوان یک نویسنده و رمان‌نویس و هم به‌‌عنوان یک روزنامه‌نگار به خوبی واقف است. هرچند یوسا می‌خواهد رمانی تاریخی بنویسد اما به اندازه کافی نیز قرار است درباره زمان حال صحبت کند. می‌گوید: «خیلی چیزها هست که در کنگو تغییر نکرده. کنگو یکی از تراژیک‌ترین کشورها جهان است و تجربه وحشتناکی را به‌عنوان مستعمره لئوپالد دوم شاه بلژیک داشته است. و از آن وقت تا حالا نیز وضعیت‌اش بدتر و بدتر شده است.» وی در ادامه می‌گوید: «بر اساس آمار در ده سال گذشته، چهار تا پنج میلیون آدم در کنگو کشته شده است اما خبر آن در روزنامه‌ها درز نکرده. خیلی از کنگویی‌ها هنوز با همان مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنند که کنراد و کیسمنت با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کردند.»
بارگاس یوسا از وقتی که پا در عرصه روزنامه‌نگاری گذاشت، چشمانش باز شد. زمانی دست از حمایت «فیدل کاسترو» کشید و مدافع بازار آزاد کاپیتالیسم شد و ماجرای شکست در انتخاب ریاست جمهوری سال ۱۹۹۰ پرو را تجربه کرد و چراغ مارگارت تاچر، معبود سیاسی‌اش، راهنمایش شد. یوسا این روزها در میان بحران اقتصاد بانک‌داری جهانی قرار دارد و هنوز که هنوز است از بازار حمایت می‌کند و می‌گوید:«هیچ اقتصاد‌دان لیبرالی تاثیر و نفوذ آمریکا را نادیده نگرفته است.» وی در ادامه می‌گوید: «نئولیبرالیسم یک ایدئولوژی نیست، یک داکترین [خط مشی] است. خودش را بر واقعیت‌ها تحمیل نمی‌کند، بلکه خود را با حقیقت سازگار می‌سازد. در بعضی موقعیت‌های خاص، مقدار کمی نفود آمریکا نه تنها قانونی و به حق بلکه اجتناب‌ناپذیر است.»
بارگاس یوسا به فسادهای قسمت‌هایی از جهان کاپیتالیسم واقف است، فساد‌هایی که بازار را آشفته کرده و بانک‌ها را مستاصل ساخته است. یوسا معتقد است که اروپایی‌ها در وضعیت خوبی قرار دارند و می‌توانند از بحران اقتصادی نجات پیدا کنند اما می‌گوید: «بی‌انصافی است که مالیت‌دهنده‌ها یعنی کسانی که بحران را بوجود نیاورده‌اند، بخواهند برای خروج از آن با پرداخت مالیات‌های سنگین هزینه بدهند. اتحادیه اروپا، مدافع اروپا بوده است. اگر یورو نبود، مسلما اروپا نیز امروز در دام این بحران قرار می‌گرفت.» ماریو بارگاس یوسا از تغییر رای‌اش و بحث‌ و جدل‌های بعد از آن ترسی ندارد. او مخالف تجاور به عراق بود اما بعدها در سال ۲۰۰۳ از جنگ عراق حمایت کرد. یوسا از مصیبت‌های عراق چشم‌پوشی نمی‌کند و جنگ عراق را تراژیک توصیف می‌کند اما توازن را کاملا منفی نمی‌داند. در همین باره می‌گوید: «برای اولین بار عراق دولتی با رای مردمی دارد. به اعتقاد من شخصیتی چون صدام حسین دیگر در این کشور تکرار نخواهد شد و به نظر من عراق پیش به سوی نوعی از دموکراسی کثرت‌گرا خواهد رفت.»
بارگاس یوسا به تغییرات دموکراتیک در آمریکا و انگلستان امیدوار است و این تغییر نسل را در ایده‌های باروک اوباما طنین‌اندار می‌بینید. می‌گوید: «به نظر من خیلی خوب است که آمریکایی‌ها یک سیاه‌پوست را به کاخ‌ سفید ببرند.» 
یوسا تونی بلر را مرید حقیقی مارگارت تاچر می‌دانست و او را به این خاطر تحسین می‌کرد اما پایان دوره حزب کارگر در انگلستان را غم‌انگیز نمی‌داند. یوسا می‌گوید: «اگر به دموکراسی اعتقاد داشته باشید، به ایده الترناتیو (با اغماض: جایگزین) نیز اعتقاد خواهید داشت. الترناتیو در انگلستان کاملا جا افتاده است و به همین خاطر از خیلی کشورهای دیگری که من در آنجا زندگی‌ کرده‌ام، دموکراتیک‌تر است. دموکراسی تنها یک عرف نیست بلکه یک جوهر است.»
به اعتقاد ماریو بارگاس یوسا، روح آمریکا لاتین در خطر است. این خطر از «هوگو چاوز» در ونزوئلا گرفته تا «اوا مورالس» در بولیوی گسترده است. می‌گوید: «این رهبران مثل یک نوار ضبط صوت خراب هستند که مدام یک چیز را تکرار می‌کنند، یک کلیشه، یک هراس و یک سیاست را.» یوسا این روزها مدافع «چپ دموکرات» است، سیستمی که امروزه رئیس‌جمهور «لولا» در برزیل یا «میشل باشله» در شیلی پیاده کرده است. 
یوسا توجه امروز ایالات متحده را به عراق، خاورمیانه و چین می‌داند و به همین خاطر خوش‌بین است که به این طریق آمریکای لاتین خودش سرنوشت خودش را اصلاح می‌کند. یوسا می‌گوید: «(نوبت من به سر رسیده) و مطمئنم که چاوز و مورالس خوراک رمان‌ و ادبیات نسل جدیدی از نویسندگان خواهند بود و باید منتظر قضاوت ادبیات باشیم.» یوسا می‌گوید: «به زودی کتابی درباره چاوز نوشته می‌شود. کمی صبر کنید تا ونزوئلایی‌ها او را شبیه‌سازی کنند.»
گفت‌وگوی «گاردین» با ماریو بارگاس یوسا

ماریو ، مردی از پرو

درباره ماریو بارگاس یوسا و رمان سال های سگی
ماریو بارگاس یوسا یکی از مهمترین نویسندگان امروز آمریکای لاتین و جهان اسپانیایی‌زبان است. حیات ادبی او در اروپا آغاز شد. اما صحنه بیشتر رمان‌های وی میهنش پرو است. گرچه صدای اعتراض یوسا به بیدادگری‌های اجتماعی و فساد سیاسی و مردسالاری و تعصب نژادی و خشونت تقریبا در همه نوشته‌هایش به گوش می‌رسد، اعتقاد او همواره بر این بوده که هنرمند باید از موعظه بپرهیزد و نباید آرمان‌های هنری را به تبلیغات ایدئولوژیک آلوده کند.
یوسا در 1936 در پرو به دنیا آمد. در همان کشور حقوق و ادبیات خواند و در 1959 با نوشتن رساله‌ای درباره گابریل گارسیا مارکز، از دانشگاه مادرید درجه دکترا گرفت. پس از آن در فرانسه چندی به روزنامه‌نگاری پرداخت، و از دهه 1960 به بعد همزمان با نویسندگی، گهگاه در دانشگاه‌های مختلف اروپا و آمریکا به تدریس اشتغال داشته است. از رمان‌های مهم او گفت‌وگو در کاتدرال، جنگ آخر زمان، مرگ در آند و سوربُز به ترجمه هنرمندانه عبدالله کوثری به فارسی درآمده است. مقاله‌ای که اکنون به نظر خوانندگان می‌رسد متن سخنرانی ماریو بارگاس یوسا در فوریه 1991 در دانشگاه نیویورک است و نشان می‌دهد که او علاوه بر اینکه یکی از هنرمندان بزرگ روزگار ماست، در جهان اندیشه و فلسفه نیز دستی قوی دارد.
نوشتن از آثار ماریو بار گاس یوسا دشوار است، شاید نام آمریکای لاتین در ذهن ما با گارسیا مارکز و رئال جادویی گره خورده باشد، اما امریکای لاتین چشمه جوشان ادبیات و در حال حاضر به جرأت می‌‌توان گفت پرچم دار ادبیات داستانی در جهانی است که خواننده ایرانی در دسترس دارد!
بارگاس یوسا از جمله نویسندگانی است که انقلاب مسلحانه را به مثابه یگانه راه نجات آمریکای لاتین تجویز می‌کنند. اما نام بزرگ نویسنده سبب نشده که این رمان را انتخاب نموده و توجه‌ام به سال‌های سگی جلب شود زیرا به قول دریدا و بارت هر اثر دارای مشخصات و نشانه‌هایی است که نیازی حتی به شرح و تاویل نویسنده ندارد، در رمان سال‌های سگی نمی‌توان ترجمه خوب احمد گلشیری را ندیده گرفت زیرا چنان ترجمه شیوایی به کار برده که بی شک به زبان خود نویسنده بسیار نزدیک شده‌است، دبیرستان نظام لئونسیو پرادو واقع در لیما، براستی به مثابه نمادی از کشور پرو است. علی الخصوص دانش آموزان واحد ستوان گامبوا که ترکیبی از نژادهای مردم پرو می‌باشند سرخ پوست‌های دهاتی، کاکا سیاه به طبع سیاهپوست‌، دو رگه‌های پست که گاهی ژاپنی تبارند و سفید سار‌های سفید پوست و خوشبخت.شخصیت‌ها در این رمان به خوبی پرداخت شده‌اند و نا‌خودآگاه می‌توان آن‌ها را به تیپ‌های مختلف جامعه هم تشبیه کرد.
وزیر، سرهنگ، سرگرد، سروان که چون حلقه زنجیر، به هم مرتبطند و بار فساد ارتش را که در اکثر آثار یوسا وجود دارد به دوش می‌کشند و نمادی از فساد نظامیان کشور پرو هستند ـ دو بار تقلب و فشار نظامیان پرو در انتخابات ریاست جمهوری به نفع فوجی موری و بر علیه بارگاس یوسا، که سال گذشته بر اثر آشکار شدن فساد مالی فوجی موری و قیام مردم به ژاپن گریخت دلیلی بر این مدعاست ـ که بر قلب نویسنده سنگینی می‌کند، ستوان گامبوا یک نظامی وفادار، مقرراتی و سالم است که ناچار در تعارض با نظام فاسد و برای سر پوش گذاشتن بر سیاهی‌ها، به کوهستان بد آب و هوا تبعید می‌شود.
آرانا (برده) نمادی از قشری است که در هر جامعه تو سری می‌خورند، بی آزارند و فقط آرزو دارند شبیه یک انسان با آن‌ها رفتار شود اما سر انجام فنا می‌شوند. جاگوار نماد مسلم انقلابیون آمریکای لاتین است، حلقه تشکیل می‌دهد، دسته را حفظ می‌کند، می‌خواهد بچه‌های دسته را مرد کند، منجی تمام گروه است و از هیچ کاری ابایی ندارد حتی از قتل و از همه مهم‌تر هیچ‌گاه خیانت نمی‌کند. آلبرتو (شاعر) سفید سار است و از خانواده‌ای اشرافی، که به همه به نوعی خیانت می‌کند و هنگامی که برای عدالت بر می‌خیزد، به خاطر کثافت کاری‌های خودش پا به عقب می‌گذارد و خبرچینی و خیانت می‌کند و سر انجام عاقبت به خیر شده با زنی زیبا به آمریکا می‌رود. حضور سگی به نام مردنی در این آموزشگاه جالب است و نمادی از کل سیستم این جامعه است، در حالی که اوصافش را شخصیت فرعی بوا تعریف می‌کند خود به تنهایی یک شخصیت کامل است زیرا در آن آموزشگاه افسران دانش آموزان را به چشم سگ نگاه می‌کنند و سال بالایی‌ها پایین‌تری‌ها را سگ می‌دانند که باید توجیح شوند و این سگ مثل همه گرسنگی می‌کشد، تنش شپش می‌گیرد، کتک می‌خورد، محتاج محبت است و در مانور نظامی شرکت می‌کند و زخمی می‌شود شبیه کلیت جامعه پرو که با فقر دست و پنجه نرم می‌کنند و سر انجام در مدرسه می‌ماند و یوسا او را رها می‌کند شاید نتوانسته از پس این شخصیت بر بیاید و یا بهتربگویم همان جا می‌ماند تا سال‌های سگی هم‌چنان ادامه داشته‌باشد. شخصیت دختری به نام ِتِرسا در این رمان جالب است که به نوعی با زندگی هر سه شخصیت داستان پیوند خورده‌است و هوس و یا امیدی است که با یاد او زندگی می‌کنند و در مورد جاگوار یوسا با تردستی با راوی مبهم این کار را انجام می‌دهد و سر انجام که از آلبرتو خیانت می‌بیند با جاگوار ازدواج می‌کند و ضرب المثل، کبوتر با کبوتر، باز با باز را به ذهن متبادر می‌سازد، و‌ نویسنده از داده‌های پنهان در رمان سود می‌برد و هنگامی که تمام راوی‌های داستان به نوعی جاگوار را شخصیتی مازو خیستی و خطرناک معرفی می‌کنند او با داده‌های پنهانش، تبرئه‌اش می‌کند. شخصیت‌های فرعی" بوا" که داستان مردنی را تعریف می‌کند، مارسلا که مخاطب آلبرتو شاعر است و اسکینی ایگوراس که مخاطب جاگوار است و گاهی اوقات فرصت ابراز وجود پیدا می‌کنند و سبب چرخش‌های راوی بخصوص در بخش پایانی فصل دوم می‌شوند، یوسا چنان از چرخش راوی‌های مدرن و چرخش‌های فضایی داستان سود می‌برد که خواننده به جای این‌که گیج شود، متعجب شده و کیفور می‌شود. شخصیت زن سفیر آمریکا نقطه ضعف شخصیت پردازی در این رمان است، ما در جای جای این رمان به عامل فریب دهنده و تاثیرگذار آمریکا در امور این کشور پی می‌بریم و از نظر من آوردن این شخصیت بدون پرداخت کافی و نقش موثر و شاید، غیر ضروری از نقاط ضعف این رمان می‌باشد که آرزو می‌کردم ای کاش یوسا او را به سطل آشغالش پرتاب می‌کرد .راوی دانای کل ـ شخصیت، راوی اول شخص مبهم راوی‌هایی هستند که این رمان را پیش می‌برند و چنان استادانه جایشان را با هم عوض می‌کنند که به راحتی محیط خالی بین فضا و زاویه دید را برای خواننده پر می‌کنند و این تغییرات از فریبایی رمان نمی کاهد، چرخش‌های من به تو و گاهی به دانای کل و راوی مبهم که بعد در می‌یابیم جاگوار است، و دانای کلی که با چرخش‌های فضایی، تمام راوی‌های مدرن دیگر را با خود همراه می‌کند و چون کل رمان از اطناب بی مورد فرار می‌کند و چنان از کلمات و جملات استفاده می‌کند که می‌توان از دیدگاه هر منوتیک، به دو و گاهی چند تاویل مختلف از یک جمله رسید و چنان تعلیقی از صفحه پنجاه به بعد ایجاد می‌شود که خواننده حرفه‌ای، رمان را زمین نمی‌گذارد تا وقتش را در روی میز غذا برای نهار تلف کند.زمان در این رمان‌، با احتیاط تمام محاسبه شده و هیچ‌گاه از زمان کرونولوژیک خارج نمی‌شود و در حالی پیش رونده حرکت می‌کند که فلاش بک‌ها گویی می‌دوند تا زود‌تر در نقطه تلاقی رمان در بخش‌های پایانی تبدیل به حال شوند و هیچ‌گاه نویسنده ما را به آینده پرتاب نمی‌کند وهمین یک دلیل کافی است که این رمان را رمانی کلاسیک مدرن بدانم.
سطح واقعیت در این رمان به خوبی حفظ می‌شود و درون آدم‌ها یک به یک و با حوصله بررسی می‌شوند و هر راوی به صورتی قصد معرفی شخصیت‌ها را دارد و اظهار نظر می‌کند و رای می‌دهد و راوی مبهم، جاگوار و رابطه‌اش با ترسا را شرح می‌دهد، و فرمول داده‌های پنهان همه‌ جا شخصیت‌ها را یاری می‌کند و تصمیم آخربی هیچ اشاره مستقیمی به عهده مخاطب باقی می‌ماند، زبان اثر نویسنده با ترجمه احمد گلشیری ما را افسون می‌کند، زبان فاخر و گزیده دانای کل که به تناوب راوی‌ها به زبانی ساده‌تر، محاوره‌ای و روزمره تا حدی که جملات گاهی از نظر عرف دستوری هم پس و پیش می‌شوند، شبیه زبانی که سلینجر در ناتور دشت به کار برده و هر فضایی و هر شخصیتی با توجه به مکان یک نوع گویش دارد که نشان می‌دهد یوسا هم به وجود این تبعیض اعتقاد دارد!، در به کار بردن کلمات و ایجاد کلمات کارکردی در داستان وسواسی وجود دارد که به زیبایی کار کمک می‌کند تشبیهات زیبا، فرار از اطناب بیهوده، ریز پردازی‌های به جا از اشیا و مکان‌ها، از نقاط قوت این اثر به شمار می‌آیند‌، ماریو بار گاس یوسا استاد مسلم داستان نویسی است و گویی هنگام نوشتن رمان‌هایش در فضایی اثیری سیر می‌کند، آثارش آموزشگاه بی ادعای داستان نویسی مدرن است و- من نمی توانم این جمله را ننویسم که به او حسادت می‌کنم، زیرا- تنها بارگاس یوسا می‌تواند شبیه بارگاس یوسا بنویسد.

دوشیزه

همسن و سال ژولیت شکسپیر است، چهارده سال دارد و مثل ژولیت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتیک. زیباست، بخصوص اگر ازنیمرخ تماشایش کنى. صورت کشیده و زیبایش با گونه‏هاى برجسته و چشمهاى درشت و کم بیش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد.دهانش نیمه باز است، جورى که انگار دارد دنیا را با سپیدى دندانهاى سالم و بى‏نقص‏اش به مبارزه مى‏خواند، دندانهایى اندک برجسته که‏لب بالایش را به کرشمه‏اى غنچه‏گون بالا برده است. گیسوى بسیار سیاهش با فرقى که از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش‏را گرفته و در پشت سر بدل به گیس بافته‏اى شده که تا کمرش مى‏رسد و بر گرد کمر مى‏پیچد. ساکت و بى‏حرکت است، همچون‏شخصیتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه‏اى لطیف از پشم آلپا کا به تن دارد. نامش خوانیتا است.
بیش از چهار صد سال پیش زاده شده، در جایى در آند، و حالا در صندوقى شیشه‏اى (که در واقع کامپیوترى با این شکل است) درسرماى نود درجه زیر صفر زندگى مى‏کند، بر کنار از گزند آدمى و فساد و پوسیدگى.
من از مومیایى‏ها متنفرم و هر بار یک کدام از آنها را در موزه یا در مقابر باستانى یا در مجموعه‏هاى شخصى دیده‏ام براستى برایم‏تهوع‏آور بوده. آن عواطفى که این جمجمه‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏هاى خالى و استخوانهاى آهک شده که نشانه‏اى از تمدنهاى‏گذشته‏اند، در بسیارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بیدار مى‏کند هیچ گاه به سراغ من نیامده. این مومیایى‏ها بیش از هر چیز مرا به این‏فکر مى‏اندازد که ما اگر به سوزاندن جسدمان رضایت ندهیم بدل به چه چیز وحشتناکى مى‏شویم.
اگر به دیدار خوانیتا در موزه‏ى کوچکى که دانشگاه کاتولیک آرکیپا مخصوص او ساخته رضایت دادم به این دلیل بود که دوست نقاشم‏فرناندود سزیتسلو، که مفتون تاریخ پیش از کلمب است، مشتاق این سفر بود. یقین داشتم که تماشاى کالبد آن کودک باستانى حالم را به هم‏خواهد زد.
اما اشتباه مى‏کردم. همین که چشمم به او افتاد براستى یکه خوردم و مفتون زیبایى‏اش شدم. اگر از حرف همسایه‏ها نمى‏ترسیدم این‏دختر را مى‏دزدیدم و به خانه مى‏بردم و معشوق و شریک زندگى خودم مى‏کردمش.
سرگذشت خوانیتا همان‏قدر شگفت و غریب است که چهره‏ى او و حالت بیان ناشدنى که به خود گرفته، حالتى که هم مى‏تواند از آن‏کنیزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملکه‏اى متکبر و مستبد.
در روز 18 سپتامبر 1995 یوهان راینهارد باستان‏شناس به همراه راهنماى آندى‏اش میگل ساراته مشغول پیمایش قله‏ى آتشفشان‏آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. این دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاریخ نبودند، بلکه مى‏خواستند از نزدیک‏نگاهى به آتشفشان مجاور، یعنى قله برف پوش سابانگایا بیندازند که درست در همان وقت در فوران بود. توده‏هایى از خاکستر سوزان برآمپاتو فرو مى‏ریخت و برفهاى همیشگى را که پوشش این قله بودند، آب مى‏کرد. راینهارد و ساراته دیگر به نزدیک قله رسیده بودند.ناگهان چشم ساراته به باریکه‏اى رنگین میان برفهاى قله افتاد. این پرهاى کلاه یا سربند اینکاها بود. آن دو بعد از کمى جستجو به‏چیزهایى بیشتر رسیدند. کفنى چند لایه که به علت فرسایش یخ قله از زیر یخ بیرون آمده بود و دویست متر از جایى که پنج قرن پیش درآن دفن شده بود پایین لغزیده بود. این سقوط به خوستینا (نامى که راینهارد با الهام از نام خود، یوهان، بر او نهاده بود) صدمه‏اى نزده بود.فقط پوشش رویى او را پاره کرده بود. یوهان راینهارد در طول بیست و سه سال کوهنوردى – هشت سال در هیمالیا، پانزده سال درکوههاى آند – و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود که آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دریا، زیر آفتاب سوزان،زمانى که آن دختر اینکا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. یوهان، این گرینگوى دوست داشتنى، کل ماجرا را با شادى و آب و تابى‏خاص باستان‏شناسان، که – براى اولین بار در زندگى‏ام – براى من توجیه شدنى بود، تعریف کرد.
آن دو که یقین داشتند اگر خوانیتا را آنجا بگذارند و براى کمک خواستن پایین بروند یا دزدان‏ گورهاى باستانى به سراغش مى‏آیند و یا سیل با خود مى‏بردش، تصمیم گرفتند با خود ببرندش.گزارش مو به‏موى سه روز پایین آمدن از آمپاتو و حمل خوانیتا (یک بقچه‏ى چهل کیلویى که برکوله‏پشتى باستان‏شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هیجان‏آمیز است که فیلم خوبى از آن‏در مى‏آید، و یقین دارم که دیر یا زود چنین فیلمى ساخته خواهد شد.
امروز که کم و بیش دو سال از آن ماجرا مى‏گذرد خوانیتاى دوست داشتنى معروفیتى جهانى‏پیدا کرده است. تحت نظارت جامعه‏ى جغرافیاى ملى، او به ایالات متحد سفر کرد و آنجا نزدیک‏به دویست و پنجاه هزار نفر، از جمله پرزیدنت کلینتون از او دیدن کردند. یک جراح مشهوردندان نوشت: اى کاش دختران امریکایى دندانهاى سفید، سالم و بى‏نقص این بانوى جوان‏پرویى را داشتند.
در دانشگاه جان هاپکینز خوانیتا را با پیشرفته‏ترین دستگاه‌ها بررسى کردند، و این دختر جوان بعد از آن همه آزمایش و تحقیق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تکنیسین‏هاسرانجام به آرکیپا و تابوت کامپیوترى خود برگشت. این آزمایشها بازسازى کم و بیش کل‏سرگذشت او را با دقتى شایسته‏ى داستانهاى علمى امکان‏پذیر کرد.
این دختر براى آپو – کلمه‏ى اینکایى به معناى خدا – آمپاتو در قلّه این کوه قربانى شد تا خشم این خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زیستگاههاى این منطقه تضمین کند.درست شش ساعت قبل از مرگ کاسه‏اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد این خوراک راگروهى از زیست‏شناسان تعیین کرده‏اند. نه گلویش را بریده‏اند و نه خفه‏اش کرده‏اند. مرگ او درنتیجه‏ى ضربه‏اى دقیق به شقیقه‏ى راستش بوده است. ضربه چنان دقیق و ماهرانه بوده که دخترک‏لابد اصلاً دردى احساس نکرده، این را دکتر خوسه آنتونیو شاوز به من مى‏گوید و او همکارراینهارد در سفرهاى تازه‏اش به همین منطقه بوده و گور دو کودک دیگر را پیدا کرده‏اند که آنها هم‏قربانى شده‏اند تا حرص و آز آپوهاى کوهستان آند را فرو بنشانند.
احتمالاً خوانیتا را وقتى براى قربانى شدن برگزیده شد، با جلال شکوه تمام در سراسر منطقه‏ى آند گرداندند و شاید به کوسکو هم بردند و به امپراتور اینکا معرفى‏اش کردند – پیش ازآن که پیشاپیش جماعت سرود خوان و یاماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه‏ها و صدهانیایشگر به دره‏ى کولا برسد و از دامنه‏ى پرشیب آمپاتو تا لبه‏ى آتشفشان بالا برود پا بر سکوى‏قربانگاه بگذارد. آیا خوانیتا در دم واپسین گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را که‏بر سیماى ظریفش نقش بسته و نخوت و غرورى را که دیدارکنندگان بى‏شمار در وجناتش‏مى‏بینند شاهد بگیریم پاسخ منفى است. حتى شاید بتوان گفت که او بى‏هیچ مقاومت تن به‏سرنوشت خود سپرده و شاید هم شادمانه در آن مراسم کوتاه خشونت بار که به الاهه‏اى بدلش‏مى‏کرد و یکراست به دنیاى خدایان آند مى‏بردش در جامه‏اى مجلل به خاک سپردندش، سرش‏زیر رنگین کمانى از پرهاى بافته در هم پوشیده است و پیکرش پیچیده در سه لایه پارچه لطیف‏از پشم آلپاکا، پاهایش در صندل‏هایى از چرم نازک.
گل سینه‏هاى سیمین، ظرف‌هاى کنده‏کارى شده بشقابى ذرت، یک یاماى فلزى کوچک، کاسه‏اى چیچا (مشروبى الکلى که از تخمیر ذرت به دست مى‏آید) و برخى اشیاى خانگى یااشیاى مقدس – که همه سالم مانده – در این خواب چند قرنى در دهانه‏ى آتشفشان او راهمراهى مى‏کرد، تا آنگاه که گرماى تصادفى قله یخ گرفته‏ى آمپاتا دیواره‏هایى را که نگاهبان‏خواب عمیق او بودند ذوب کرد و عملاً او را در آغوش راینهارد و ساراته افکند.
و اکنون او این‌جاست، در خانه‏اى کوچک مال طبقه متوسط در شهر ساکتى که زادگاه من‏است، در اینجا زندگى تازه‏اى را آغاز کرده که شاید پانصد سال دیگر به درازا بکشد. او در تابوت‏کامپیوترى‏اش که با سرماى قطبى حفاظت مى‏شود، شاهدى است بر جلال و شکوه مراسم واعتقادات اسرارآمیز تمدنهاى گم شده و یا بر شیوه‏هاى براستى خشنى که حماقت آدمى براى‏دور راندن ترس برمى‏گزید و هنوز هم برمى‏گزیند.
نویسنده: ماریو بارگاس یوسا
مترجم: عبدالله کوثرى‏

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.