داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دسته گل آبی

از خواب که بیدار شدم خیس عرق بودم. بخار داغی از روی پیاده‌رو آجرفرش قفایی تازه آب‌پاشی شده برمی‌خاست. پروانه‌ی خاکستری بالی گیج از نور زرد گرد چراغ می‌چرخید. از ننو پایین پریدم و پابرهنه به آن‌سوی اتاق رفتم. مراقب بودم مبادا پا روی عقربی که شاید برای هواخوری از مخفیگاهش بیرون آمده باشد بگذارم. به طرف پنجره‌ی کوچک رفتم و هوای روستا را فرو دادم. صدای نفس شب می‌آمد، زنانه و تنومند. به وسط اتاق برگشتم. پارچ آب را در لگن مفرغی خالی کردم و حوله‌ام را در آن خیس کردم. حوله‌ی خیس را روی سینه و پاهایم مالیدم، کمی خودم را خشک کردم. و پس از آن‌که مطمئن شدم ساسی لای لباس‌هایم مخفی نشده است لباس پوشیدم. از پلکان سبزرنگ به سرعت پایین آمدم. دم در، به صاحب مسافرخانه، مردی یک چشمی و کم‌حرف، برخوردم. روی چهارپایه‌ی حصیری نشسته بود و سیگار می‌کشید. چشمش نیمه‌باز بود. با صدای گرفته‌ای پرسید: «کجا می‌روی؟»
«می‌روم قدم بزنم. هوا خیلی داغ است.»
«هوم، همه جا بسته است، و خیابان‌های این اطراف چراغ ندارد، بهتر است همین‌جا بمانی.»
شانه‌هایم را بالا انداختم و زیرلب گفتم: «زود برمی‌گردم.» درون تاریکی فرو رفتم. اول چشم‌هایم جایی را نمی‌دید. کورمال کورمال کنار خیابان سنگفرش راه افتادم. سیگاری روشن کردم. ناگهان ماه از پشت ابر سیاهی بیرون آمد و نور آن دیوار سفیدی را که بعضی از قسمت‌هایش فروریخته بود روشن کرد. ایستادم، سفیدی نور چشمم را می‌زد. باد خفیف سوت می‌زد. هوای درخت‌های تمبر هندی را تنفس می‌کردم. شب آکنده از صدای برگ‌ها و حشره‌ها زمزمه می‌کرد. زنجره‌ها لای علف‌های بلند بیتوته کرده بودند. سرم را بالا کردم: ستاره‌ها نیز آن بالا اطراق کرده بودند. اندیشیدم جهان نظام پهناوری از نشانه‌هاست، گفت‌وگوی موجودات عظیم. حرکات من، اره زنجره، چشمک ستاره، جملگی چیزی به‌جز مکث‌ها و هجاها و عبارات پراکنده‌ی آن گفت‌وگو نبود. من هجای کدام کلمه بودم؟ چه کسی آن کلمه را به زبان می‌آورد؟ به چه کسی گفته می‌شود؟ سیگارم را روی کف پیاده‌رو انداختم، وقتی که می‌افتاد کمان درخشانی کشید و همانند ستاره‌ی دنباله‌دار ریزی جرقه‌های کوچکی زد.
مدتی طولانی آهسته راه رفتم. در امان لب‌هایی که در آن لحظه مرا با چنان شعفی تلفظ می‌کرد احساس رهایی می‌کردم. شب باغ چشم‌ها بود. وقتی به آن‌سوی خیابان می‌رفتم، صدای بیرون آمدن کسی از در خانه‌ای به گوشم رسید. سر برگرداندم. اما نتوانستم چیزی را تشخیص دهم. قدم تند کردم. چند لحظه بعد صدای خفیف کشیده شدن صندل روی سنگفرش گرم به گوشم رسید. با این‌که حس می‌کردم سایه با هر قدمی نزدیک‌تر می‌شود، نخواستم نگاه کنم. خواستم بدوم. نتوانستم. ناگهان متوقف شدم. پیش از آن‌که بتوانم از خودم دفاع کنم، نوک چاقویی را روی پشتم احساس کردم، و صدای مطبوعی آمد: «تکان نخور، آقا، وگرنه فرو می‌کنم.»
بی‌آن‌که سربرگردانم پرسیدم: «چه می‌خواهی؟»
با صدای آرام و تقریباً دردآلودی جواب داد: «چشم‌هایت را، آقا.»
«چشم‌هایم را؟ چشم‌هایم را برای چه می‌خواهی؟ ببین، من مقداری پول دارم. زیاد نیست، ولی یک چیزی می‌شود. همه‌اش را به تو می دهم به شرط آن‌که ولم کنی بروم. مرا نکش.»
«نترس، آقا، نمی‌کشمت. من فقط چشم‌هایت را می‌خواهم.»
دوباره پرسیدم: «اما چرا چشم‌های مرا می‌خواهی؟»
«محبوبه‌ی من هوس کرده است. دلش دسته گلی از چشم‌های آبی می‌خواهد. و این‌طرف‌ها چشم آبی کم پیدا می‌شود.»
«چشم‌های من به درد تو نمی‌خورد. چشم‌های من میشی است، نه آبی.»
«نخواهی مرا گول بزنی، آقا. خوب می‌دانم که چشم‌هایت آبی است.»
«چشم‌های هم‌نوع خودت را درنیاور، به جایش چیز دیگری به تو می‌دهم.»
با خشونت گفت: «نمی‌خواهد واسه‌ی من موعظه کنی، بچرخ ببینم.»
برگشتم. مرد ریزنقش و ظریفی بود. کلاه مکزیکی لبه پهنش نیمی از چهره‌اش را پوشانده بود و در دست راستش قداره‌ای داشت که تیغه‌اش زیر نور ماه می‌درخشید.
«بگذار صورتت را ببینم.»
کبریتی زدم و نزدیک صورتم گرفتم. شعله‌اش باعث شد. چشم‌هایم را تنگ کنم. با فشار دستش پلک‌هایم را از هم باز کرد. نمی‌توانست خوب ببیند. روی نوک پنجه‌اش ایستاد و به دقت به چشم‌هایم خیره شد. شعله‌ی کبریت انگشت‌هایم را سوزاند. چوب کبریت را انداختم. لحظه‌ای به سکوت گذشت.
«حالا قبول کردی؟ آبی نیست.»
جواب داد: «خیلی زرنگی، نه؟ بگذار ببینم. یکی دیگر روشن کن.»
کبریت دیگری زدم، و آن را نزدیک چشم‌هایم گرفتم، آستینم را کشید، آمرانه گفت: «زانو بزن.»
زانو زدم. با یک دست موهایم را گرفت و سرم را عقب کشید. کنجکاو و نگران روی صورتم خیره شد، قداره‌اش به آرامی پایین آمد تا آن‌که پلک‌هایم را خراشید. چشم‌هایم را بستم.
آمرانه گفت: «چشم‌هایت را باز نگه‌دار.»
چشم‌هایم را باز کردم. شعله‌ی کبریت مژه‌هایم را سوزاند. به یک‌باره رهایم کرد.
«خیلی خوب، آبی نیست. برو پی کارت.»
مرد ناپدید شد. به دیوار تکیه دادم. سرم را در دست‌هایم گرفتم. خودم را جمع‌وجور کردم. افتان و تلوتلوخوران سعی کردم دوباره از جا بلند شدم. ساعتی در آن شهر متروک دویدم. وقتی به میدانگاهی رسیدم، صاحب مسافرخانه هنوز جلو در نشسته بود. بی‌آن‌که یک کلمه بگویم داخل شدم. روز بعد از آن شهر رفتم.
نویسنده: اوکاتاویو پاز (Octavio Paz)
مترجم: مریم خوزان
از مجموعه‌ی: «از این زمان تا آن مکان»

درباره نویسنده:
اکتاویو پاز (Octavio Paz) شاعر و منتقد مکزیکی در سال 1914 در مکزیکوسیتی به دنیا آمد. در هفده سالگی با گروهی شاعر نوجوان مجله‌ای منتشر کرد و شعرهایش را در آن مجله انتشار داد. دو سال بعد اولین مجموعه شعرش را به چاپ رساند. شهرت او به سبب اشعار و مقاله‌هایش است. 21 مجموعه شعر حاصل نیم‌قرن کار اوست، و 25 جلد کتاب در زمینه‌های مختلف از جمله زیبایی‌شناسی، سیاست، هنر سوررئالیستی، سرشت مکزیکی، مردم شناسی فرهنگی و فلسفه‌ی شرق دارد. او در سال 1990 برنده‌ی جایزه ادبی نوبل شد.
جوهر نظریه‌ی پاز درباره‌ی شعر در قالب رشته‌ای عبارات خلاف عادت (Paradox) خلاصه می‌شود:
ــ شاعر برای دلش شعر می‌گوید، اما باید با مخاطبش ارتباط برقرار کند.
ــ شعر سری است که آفرینش آن را هرگز دقیقاً نمی‌توان وصف کرد، اما در عین حال نمی‌توان بی‌آن‌که به روال آفرینش آن اندیشید. به درک آن نائل شد.
ــ زبان ابزاری ناقص اما اجتناب‌ناپذیر برای القای بیان نشدنی‌هاست.
ــ شعر وجدی است که واقعیت را نفی یا دگرگون می‌کند.
ــ پاز هرگونه تحلیل و تبیین شعر معاصر را به قصد فهم آن عبث می‌داند.

وقتی دریا را ترک گفتم، موجی پیشاپیش دیگر موج ها حرکت کرد بلند قامت و سبک. به رغم فریادهای دیگر امواج که دامن سیالش را می گرفتند بازوی مرا چنگ زد و جست و خیز کنان با من همگام شد. نمی خواستم سخنی بگویمش، چه بیم آن داشتم در برابر دوستان شرمنده اش کنم، که شرمندگی اش مرا می آزرد. فراتر آنکه نگاه های خیره و تند بزرگترها مرا از هر سخنی باز می داشت. وقتی به شهر رسیدیم، برایش گفتم که ممکن نیست، زندگی در شهر زندگی ای نیست که بتواند تصورش را بکند، موجی که هرگز دریا را ترک نکرده است . با طبیعت ناسازگار است. رنجیده نگاهم کرد: «نه تو تصمیمت را گرفته ای، نمی توانی از تصمیمت بازگردی». با ریشخند، با درشتی و تمسخر خواستم منصرفش کنم، فریاد کشید، به آغوشم دوید، تهدیدم کرد، و سرانجام پوزش خواستم برای آزردنش.
یک روز درد سرآغاز شد، چه گونه می توانستم سوار قطار شوم، به دور از چشم بازرس قطار، دیگر مسافران و پلیس ؟ مسلم است که مقررات در قبال حمل امواج با قطار سکوت کرده است، اما همین سکوت نشانۀ جدی بودن دارویی است که در خصوص اقدام ما می کنند. بعد از اندیشۀ بسیار یک ساعت قبل از عزیمت به ایستگاه قطار رسیدم . در صندلی خود جای گرفتم و وقتی کسی ناظر رفتار من نبود به چابکی مخزن آب آشامیدنی مسافران را خالی کردم، آنگاه با صبر وحوصله دوستم را در مخزن جاری ساختم.
نخستین حادثه زمانی رخ داد که کودکان زوجی که در آن نزدیکی بودند، فریاد تشنگی سر دادند، من آنان را از نوشیدن بازداشتم و وعدۀ قاقالی لی و لیموناد بهشان دادم. آنان داشتند رضا می دادند که مسافر تشنۀ دیگری نزدیک شد. می خواستم او را نیز به لیمونادی دعوت کنم، اما نگاه خیرۀ همراه او مرا از دعوت بازداشت. آن زن لیوان کاغذی ای آورد و به مخزن آب نزدیک شد و شیر آنرا باز کرد . لیوانش تقریبا ً نیمه پر شده بود که من بین او و دوستم جهیدم . آن زن متحیر مرا نگاه کرد . زمانی که پوزش خواه بودم، کودک دیگری شیر مخزن را باز کرد، با خشونتی شیر را بستم، آن زن لیوان را به لبانش نزدیک کرد و گفت: 
ـ آه چه آب ِ شوری!
کودک کلام او را تکرار کرد، مسافران از جای برخاستند، شوهر ِ زن، لوکوموتیوران قطار را صدا کرد: 
ـ این مرد نمک در آب ریخته است.
لوکوموتیوران بازرس را خبر کرد .
ـ پس تو یک چیزهایی در آب ریخته ای؟
بازرس پلیس را خبر کرد.
ـ پس تو در آب زهر ریخته ای؟
پلیس به نوبۀ خود رئیس پلیس را خبر کرد.
ـ پس تو بازداشت هستی؟
رئیس پلیس سه مأمور را خبر کرد . آنان مرا را در زیر نگاه خیره و پچ پچ مسافران به واگن خالی ای بردند. در ایستگاه بعدی مرا پایین آوردند و کشان کشان به زندان افکندند . روزها کسی با من سخنی نگفت مگر در بازجویی های طولانی . وقتی قصۀ خویش را گفتم، کسی باور نکرد، حتی زندان بان که سر تکان داد و گفت: «پرونده ات سیاه است، خیلی هم سیاه. یعنی تو نمی خواستی بچه ها را زهر بدهی !» یک روز مرا به نزد قاضی بردند.
او نیز تکرار کرد « کارت دشوار شده است، تو را به دادگاه کیفری می فرستم.»
سالی گذشت و آنان سرانجام رأی خود را صادر کردند، چون حادثه قربانی نداشت، محکومیت من سبک بود. بعد از مدت کوتاهی روز آزادی ام فرا رسید . رئیس زندان مرا به حضور خواند : 
« خوب حالا تو آزادی، خیلی شانس آوردی، شانس آوردی که کسی طوریش نشد، اما دیگر تکرار نشود، برای اینکه دفعۀ دیگر مدت زندانیت کوتاه نخواهد بود….» . و او خیره به من نگاه کرد . با همان چهرۀ گرفته و درهمی که همگان به من نگاه می کردند . همان بعد از ظهر قطاری سوار شدم و پس از تحمل ساعتها مشقت ِ سفر به مکزیکوسیتی رسیدم، تاکسی ای گرفتم و خود را به خانه رساندم. در پشت در آپارتمانم صدای خنده و آوازش را شنیدم، دردی سینه ام را فشرد، مثل ضربۀ موج شگفتی، آنگاه که شگفتی بر سینه ضرب می زند، دوستم آنجا بود، آوازخوان و خنده کنان چون همیشه.
ـ چطور بازگشتی؟
ـ خیلی ساده با قطار، یک نفر بعد از آنکه اطمینان پیدا کرد من فقط آب شور هستم مرا در موتور اتومبیل خود ریخت . سفر دشواری بود، دیری نگذشت که به توده بخار سفیدی مبدل شدم، با باران ملایمی خود را به اتومبیلی رساندم، خیلی ضعیف شده بودم و بسیاری از قطرات خویش را از دست داده بودم.
وجودش زندگی ام را دگرگون ساخت . راهروهای تاریک و اثاثه غبار گرفتۀ خانه آکنده شد از هوا و آفتاب و نور و پژواک های سبز و آبی نور و نوای بی شمار شادی و ارتعاش دل انگیز موسیقی . مگر یک موج چند موج است و چگونه موجی از دیواری، قفسه ای، از پیشانی ای که تاج کف بر تارک دارد، ساحلی، صخره ای یا خوری می سازد. حتی گوشه های متروک، گوشه های ناخوشایند غبارگرفته و خورده ریزه های بی مقدار از دست او رونق و روشنی گرفتند، همه چیز لب به خنده گشود، و همه جا چون سپیدی دندان درخشیدن گرفت. خورشید به اتاق های فرسوده و کهنه، با خوش رویی گام نهاد، دیگر خانه ها، ناحه ها و شهر ها را ترک گفت تا در اینجا خانه کند و گاهی از شب ها تا دیر هنگام ستارگان بی آبرو او را نگاه می کردند که از خانه ام سرک می کشید.
عشق چه طرفه ای بود، آفرینشی بود؛ همه ساحل ماسه بود و بستری بود از ملافه ها که همیشه شبنم نشسته بود. اگر در آغوش می فشردمش با غرور همۀ وجودم را فرامی گرفت، بلند بالا بود، باور نکردنی، چون ساقۀ لطیف سپیدار بود و دیری نمی گذشت که نازکی اش چون چشمه ای از پرهای سفید می شکفت، به لطافت لبخندی که بر سر و پشتم فرومی ریخت و مرا از روشنی و سفیدی می پوشاند . یا پیش رویم تن می گسترد تا بی نهایت چون افق، تا من نیز وجودی همه افق شوم و سکوت. پر و آکنده از پیچ و تاب مرا در آغوش می کشید چون موسیقی با لبانی غول آسا . حضورش رفت وآمد نوازش بود، ترنم دلکش بود و بوسه های بسیار . با ورودم به آب هایش، جوراب‌هایم نوازش نوازش آب را درمی‌یافت و در چشم بر هم زدنی خود را فراتر از همه کس و همه چیز می‌دیدم، در اوجی سرسام آور، به گونۀ سحرآمیزی معلق و آنگاه چون سنگی فرود می‌آمدم و درمی‌یافتم که به نرمی در ساحل امن آرام گرفته‌ام، چون پر. خفتن در میان آبهایش با هیچ نشاطی هم‌طراز نبود و بیدار شدن با ضربه‌های شلاق نشاط آور هزار رشته‌اش با هجوم ناگهانیش و واپس کشیدن قهقه‌گونه اش.
اما مرا هرگز به اعماق وجودش راهی نبود، هرگز طریق دست یافتنم به عریانی و رنج و مرگ نبود.شاید در امواج آن نباشد، آن نقطۀ پنهان که زنان را آسیب پذیر و میرا می‌گرداند، آن تکمه اتصال که در هم می‌پیچد،خم و راست می‌کند و از خویش بی خویش می‌سازدش. هیجان پذیری‌اش چون زنان لرزان لرزان در همه وجودش راه می‌یافت و فقط آن نقطۀ مرکزی را که لرزش‌ها را از آنجا آغاز شود و تا همه هستی‌اش پیش رود در او نبود، اما در عوض لرزش‌ها از برون بود و هر لحظه شدت بیشتری به خود می‌گرفت تا آنجا که به دیگر کهکشان‌ها تن می‌سایید. دوست داشتن او تا تماس‌های دور دست پیش می‌رفت تا لرزش با ستارگان آن املاک که هرگز گمانمان نیست…. نه او را مرکزی نبود، فقط خلایی بود چون گرداب که فرومی کشد مرا و در خود غرقه‌ام می‌ساخت.
پهلو به پهلویش دراز می‌کشیدم. و راز دل می‌گفتم و می‌شنیدم، نجوا می‌کردیم و لبخند می‌زدیم بر چهرۀ یک‌دیگر. در خود چنبره می‌زد و بر سینه‌ام می‌نشست و چون سبزه پهندشت گشوده می‌شد پر از نجوا. در گوشم آن حلزون کوچک نغمه سر می‌داد، کوچک می‌شد و شفاف، به پاهایم آمیخت چون لعبتکی آرام و آب‌گونه. آن‌چنان شفاف بود که همه افکارش را می‌خواندم . بعضی شبها پوستش از مادۀ‌ای فسفری پوشانده می‌شد و در آغوش کشیدنش، آغوش کشیدن قطه‌ای از شب بود که داغ آتش پریشانی داشت. اما گاه نیز تیره و تلخ می‌شد و در ساعاتی غیر منتظره می‌غرید، می‌نالید و در خود می‌پیچید. ناله‌هایش خفتگان را بیدار می‌کرد در دیگر خانه‌ها، و غریو صدایش شغبی بود بر بام‌ها و روزهای ابری به خروش می‌آورد او را، اثاثه خانه را در هم می‌شکست، سخنان درشت می‌گفت و مرا با تلخ زبانی‌ها و لعن و نفرین‌هایش و کف خشم خاکستری و خضرایی‌اش می‌پوشاند. آب دهان می‌افکند، می‌گریست، نفرین می‌کرد و از مرغواها می‌گفت. دشنام می‌داد ماه را، ستارگان را و جاذبه نور دیگر جهان را، تغییر چهره و کردار می‌داد که مرا مجذوب می‌گرداند، اما چون مد فرو‌بلعنده و هلاک‌آور بود.
اندک اندک دلش از تنهاییش به تنگ آمد . خانه پر شد از حلزون‌ها و صدف‌ها و از قایق‌های کوچک که در هنگام خشمش درهم شکسته بود (همراه سایر چیزها که از خیال‌هایش آکنده بود، هر شب مرا ترک می‌گفت و در گرداب دلپذیرش یا پر‌خروشش فرو می‌رفت.) چه گنجینه‌های کوچکی که در این اوقات گم می‌شد و غرقه می‌گشت. اما غرقه‌سازی قایق‌های من و آواز ساکت حلزون‌های من کافی نبود . ناچار بودم که در خانه جماعتی از ماهیان بیاورم . باید بگویم که فارغ از رشک و حسد نبودم آن‌گاه که می‌دیدم که در هستی ِ دوستم شناورند، سینه‌هایش را نوازش می‌کنند به عمیق‌ترین بخش وجودش راه می‌یابند و رویش را با نورهای رنگارنگ زینت می‌دهند . در میان آن همه ماهی، به خصوص چند‌تایی بودند، هولناک و هراس‌انگیز، ماهی کوچک آکواریومی بودند، با چشمانی از حدقه درآمده و دهان اره مانند تشنه به خون. نمی‌دانم این کدام جوهره‌ای بود که دوست مرا از بازی با آنان به نشاط می‌آورد، با بی‌شرمی خصوصیاتی را در آنان مرجح می‌دانست که من ترجیح می‌دادم آنها را نادیده بگیرم . یک روز دیگر تاب نیاوردم، با ضربه‌ای در را گشودم و در پی آنان گذاشتم چست و چالاک چون روح از دستهایم گریختند و او در آن هنگامه می‌خندید و می‌خروشید و مرا می‌کوفت تا از پای افتادم و در آن لحظه که باور کردم نفس نمانده‌است و غرقه شده‌ام و تا سر حد مرگ پیش رفته و خاکستری کبود شده‌‌بودم، مرا به ساحل نجات افکند و غرق بوسه کرد و چیزهایی گفت که نمی‌دانم چه بود. احساس ضعف و خستگی و تحقیر همه وجودم را فراگرفته‌بود، اما صدایش شیرین بود و چسبناک و از مرگ دلنشین غرقه‌شدگان با من گفت، وقتی به خود بازآمدم از او هراسناک بودم و بیزار.
مدت‌ها بود که از همه امور زندگی‌ام غافل مانده‌بودم. حال دیدار از دوستان را از سر گرفتم و خویشان قدیمی و عزیز را به دیدار رفتم و سرانجام به دیدن آن دوست دختر دیرینه‌ام رفتم . سوگندش دادم که راز من پوشیده دارد و با او از زندگی‌ام با موج سخن گفتم. هیچ چیزی بیش از امکان نجات یک مرد، زنان را به تکاپو وانمی‌دارد. نجات دهندۀ من همه تلاش خود را کرد و همۀ هنر خود را به کار بست، اما از یک زن که دارای محدودیت روح و جسم است، چه برمی‌آید در برابر دوستی که در حال دگرگونی است و همیشه در گدردیسی است و باز هم خود اوست.
زمستان فرارسید . آسمان به خاکستر می‌گرایید . مه بر شب نشست، بارانهای یخ‌زده باریدن گرفت، دوستم همه شب می‌گریست . در طول روز در انزوای خود فرومی‌رفت آرام و شوم، چون پیرزنی که در گوشه‌ای نشسته و غرغر می‌کند، تک‌واژه‌هایی را می‌غرید . سرد شد، همبستری با او، همه شب تا به صبح لرزیدن بود و یخ‌زدگی، اندک اندک یخ‌زدگی خون و استخوان و اندیشه کژی می‌یافت و نفوذ ناپذیر می‌شد و ناآرام، ترکش می‌گفتم و غیبت‌هایم هر زمان طولانی‌تر و طولانی‌تر می‌شد. او در انزوای خود می‌خروشید و می‌غرید و زوزه می‌کشید. دندانهایی چون فولاد و با زبانی چون نیز آب دیوارها را می‌جوید و می‌سایید . شبها را در ناله و زاری می‌گذراند تا به صبح و مرا به باد دشنام و نفرین می‌گرفت. کابوس داشت و سودای آفتاب و ساحل‌های گرم. کابوس قطب داشت و گردیدن به توده‌های یخ، سیار شدن در زیر آسمان‌های سیاه شب و درازای ماهها. دشنامم می‌داد، نفرینم می‌کرد و خنده می‌زد. خانه را از قهقه و اشباح پر می‌کرد .هیولای اعماق دریاها را صدا می‌کرد، هیولای کور، هیولای تیزتک و کندرو. آکنده از صاعقه بود با هرچه تماس می‌یافت زغالش می‌کرد، پر از تیزآب بود، با هرچه می‌آمیخت از هم می‌پاشاندش. سینۀ گرم مهربانش گره گره شد، چون رشته‌ای که گلویم را می‌فشرد و بدن سبز و لطیفش شلاقی شد که بی‌محابا فرود می‌آمد، فرود می‌آمد و فرود می‌آمد. و من سرانجام گزیختم . آن ماهی هولناک خنده زد، خنده‌ای درنده داشت.
آنجا در کوهستان در میان کاج‌های بلند قامت و پرتگاه‌ها، هوای لطیف سرد را چون اندیشه آزادی به درون جاری کردم . در پایان یک ماه بازگشتم، تصمیم خود را گرفته بودم. هوا سرد بود . آنچنان سرد که برمرمر بخاری کنار آتش خاموش، چون پیکره‌ای از یخ یافتمش . بی تأثری و اندوهی از آن زیبایی در هم شکسته در گونی‌ای پیچیدمش و به خیابان گام نهادم، گونی بر دوش . در رستورانی در حاشیۀ شهر به پیشخدمت آشنایی فروختمش و او بی‌تأملی به قطعات کوچکی خردش کرد و با دقت تمام در سطلی نهادش که بطری ها را در آن می‌گذارند تا سرد شود.
نویسنده: اوکتاویو پاز (Octavio Paz)
مترجم: مهدی افشار

درباره نویسنده:
هر چند که در اینجا از اوکتاویوپاز داستان کوتاهی نقل می شود لیکن او به شاعری مشهورتر است تا بعنوان قصه نویس. پاز در مکزیکوسیتی متولد شد به سال 1914 و در مدرسۀ کاتولیک رومی و سپس دانشگاه ملی تحصیل علم کرد. نوزده ساله بود که نخستین دفتر شعر خود را به دست نشر سپرد. چهار سال بعد به اروپا رفت و جانب جمهوری خواهان را در جنگ داخلی اسپانیا گرفت و با دفتر دوم شعرش به عنوان شاعر پذیرفته شد و با شعرهای بزرگ سورآلیست در پاریس حشر و نشر یافت. در بازگشت به مکزیک چندین نشریۀ ادبی را بنیاد گزارد یا سردبیری کرد و مطالعات خود را در موضوع شخصیت و فرهنگ مکزیکی ادامه داد که نتیجۀ آن پژوهش ها، هزار توی تنهایی عنوان گرفت. از سال 1962 تا 1968 به عنوان سفیر مکزیک در هند منصوب شد و در پی برخورد خشونت بار دولت با دانشجویان رادیکال، از مقام خود استعفا کرد. او در انگلستان،فرانسه و ایالت متحده اقامت گزید و سالهای دهۀ 1970 را عمدتا ً در دانشگاه هاروارد گذراند . لذا قصه ای که در پی می آید از آثار دهۀ پنجاه میلادی این شاعر بشمار می رود.
حروف چین: شهرزاد میرزا عابدینی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.