داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

خوان رولفو

درباره نویسنده:
خوان رولفو (مکزیک 1918-1986)
خوان رولفو نویسنده مکزیکی، از مهم‌ترین نویسندگان امریکای لاتین به‌شمار می‌رود. رولفو تنها دو کتاب منتشر کرد، پدرو پارامو (1955) که برخی آن را بهترین رمان مدرن امریکای لاتین می‌دانند و دیگر مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با عنوان دشت سوزان (1953) که اثری کلاسیک و کم و بیش همتراز Fictions نوشته بورخس به شمار می‌رود. داستان‌های رولفو در روستاهای مکزیک می‌گذرد و شرح رویدادهایی است که زمان آن‌ها دوران پس از انقلاب مکزیک است. دنیای رولفو دنیای تراژیک نفرت، خشونت و درماندگی است.
Pedro Paramo، این رمان با ترجمه آقای احمد گلشیری به فارسی منتشر شده است.

برگرفته از کتاب: داستان‌های کوتاه امریکای لاتین جلد دوم، نشر نی

تالپا

ناتالیا خود را به آغوش مادرش انداخت و زمانی دراز با هق‌هقی آرام زار زد. روزهای فراوان جلو این اشک‌ها را گرفته بود، ذخیره‌شان کرده بود برای امروز که از سنسونتلا برگشتیم و او همین که چشمش به مادرش افتاد یکباره احساس کرد به دلجویی و تسلا احتیاج دارد.
پیش‌ترها، حتی با آن همه مشقتی که در آن روزهای مصیبت‌بار کشیدیم گریه نکرده بود، آن روزها که ناچار شدیم تانیلو را توی گودالی در خاک تالپا دفن کنیم. من و ناتالیا، تک و تنها، هیچ‌کس نبود که کمکمان بکند. دوتایی توش وتوانی را که داشتیم سرهم گذاشتیم و افتادیم به کندن قبر، با دست خالی خاک و کلوخ را بیرون کشیدیم. عجله داشتیم تانیلو را زودتر زیر خاک کنیم تا دیگر کسی را با بوی نفس‌اش، که آغشته به مرگ بود، نترساند.
بعد از آن روز هم گریه نکرد، وقت برگشتن را می‌گویم که دوتایی شب‌ها به راه می‌افتادیم، خستگی سرمان نمی‌شد، توی تاریکی کورمال کورمال، انگار که توی خواب راه برویم، قدم بر می‌داشتیم و هر قدممان انگار پایی بود که بر گور تانیلو می‌کوبیدیم. این‌جور وقت‌ها ناتالیا انگار سنگ می‌شد، جلو خودش را می‌گرفت تا احساساتی که توی دلش موج می‌زد متاثرش نکند. اما یک قطره اشک هم از چشم‌هاش نمی‌چکید.
اما حالا پیش مادرش برگشته بود تا گریه کند؛ فقط آمده بود تا غم و غصه‌ای به دل آن زن بریزد و به‌اش بفهماند که دارد عذاب می‌کشد و این‌جوری همه ما را هم غصه‌دار کند، چون من هم احساس می‌کردم ناتالیا دارد توی دلم زار می‌زند، انگار داشت می‌چلاندمان و تتمه گناهانمان را بیرون می‌کشید.
آخر راستش را بخواهید من و ناتالیا، هردومان، تانیلو سانتوس را کشتیم. او را به تالپا بردیم تا همان‌جا بمیرد. و مرد. می‌دانستیم که جان سفر به این دور و درازی را ندارد؛ با وجود این بردیمش، دوتایی کشان‌کشان بردیمش، با این فکر که اول و آخر از دستش خلاص می‌شویم. همین کار را هم کردیم.
فکر رفتن به تالپا اول به سر برادرم تانیلو زد. او خودش قبل از هر کس دیگر به این فکر افتاد. چهارسال بود که ازمان می‌خواست ببریمش. چهار سال تمام. از آن روزی که بیدار شد و آن تاول‌های کبود را روی دست و پاش دید، از آن روز به بعد، وقتی تاول‌ها زخم‌های ناسوری شدند که به‌جای خون چرکابه زردی ازشان بیرون می‌زد، چیزی مثل صمغ درخت که آب غلیظی ازش می‌چکید. خوب یادم هست که از آن به بعد یکسر می‌گفت می‌ترسد که دیگر هیچ‌وقت خوب نشود. به همین خاطر بود که می‌خواست به زیارت باکره تالپا برود تا شاید او با نگاهش آن زخم‌ها را شفا بدهد. با آن‌که می‌دانست تالپا خیلی دور است و ناچاریم کلی از راه را روزها زیر آفتاب و شب‌ها توی سرمای ماه مارس گز کنیم، باز می‌خواست به تالپا برود. آن باکره کوچولو مرهمی برای درمان زخم‌هایش می‌داد، زخم‌هایی که هیچ چاره‌ای براشان پیدا نمی‌شد. آن باکره چاره کار را خوب بلد بود، همه چیز را پاک و پاکیزه می‌کرد، کاری می‌کرد که هر چیزی که بگویی تر وتازه مثل مزرعه باران‌خورده بشود. همین‌ که پاش به آن‌جا می‌رسید و جلو باکره می‌ایستاد، کلک مرضش کنده می‌شد، دیگر هیچ چیز آزارش نمی‌داد. تانیلو این‌جور فکر می‌کرد.
من و ناتالیا هم این فکر را بُل گرفتیم تا او را با خودمان ببریم. من می‌بایست با او می‌رفتم چون برادرم بود. ناتالیا هم هرجور شده می‌بایست می‌آمد چون همسر تانیلو بود. می‌بایست کمکش می‌کرد، زیر بغلش را می‌گرفت، وقت راه رفتن حایلش می‌شد تا زمین نخورد، و شاید هم وقت برگشت که تانیلو تمام امیدش را به دنبال خودش می‌کشید، ناتالیا می‌بایست شانه زیر بار او می‌داد…
من از همان اول می‌دانستم ناتالیا چه فکری به سر دارد. چیزهایی از او می‌دانستم. مثلا می‌دانستم آن ران‌های گرد و سفت که مثل سنگ آفتاب‌خورده گرم بود، مدتی است تنها مانده. این را خیلی وقت بود که می‌دانستم. چند‌بار با هم بودیم، اما همیشه سایه تانیلو از هم جدامان می‌کرد، احساس می‌کردم دست‌های ورم‌کرده‌اش میانمان می‌آید و ناتالیا را از من جدا می‌کند تا همان‌جور تیماردارش باشد. و تا وقتی تانیلو زنده بود اوضاع همان بود که بود.
امروز می‌دانم که ناتالیا به خاطر آن ماجرا استغفار کرده. من هم استغفار کرده‌ام. اما این چیزها نه از عذاب پشیمانی نجاتمان می‌دهد و نه مایه آرامشمان می‌شود. این فکر هم کارمان را آسان نمی‌کند که تانیلو در هر حال می‌مرد، چون اجلش رسیده بود، یا این‌که رفتن به تالپا با آن راه دور و دراز هیچ‌فایده‌ای به حالش نداشت، چون او بی‌برو برگرد می‌مرد، حالا یا این‌جا یا آن‌جا، شاید این‌جا کمی دیرتر می‌مرد، به خاطر آن همه عذابی که توی راه کشید و آن همه خونی که ازش رفت و خیلی چیز‌های دیگر. این‌ها همه روی هم جمع شد و زودتر از موقع کلکش را کند. مشکل اینجاست که من و ناتالیا بردیمش و وقتی دیگر از رفتن منصرف شده بود، وقتی احساس کرد دیگر رفتن فایده‌ای ندارد و ازمان خواست که برگردانیمش، کشان‌کشان بردیمش. از زمین بلندش می‌کردیم تا بتواند راه برود، به‌اش می‌گفتیم دیگر نمی‌توانیم برگردیم. می‌گفتیم: «تالپا از سنسونتلا نزدیک‌تر است.» اما هنوز تالپا خیلی دور بود، چندین روز فاصله داشت.
آن شب‌ها خوب به یادم مانده. اول‌ها دور و بر خودمان را با چوب کاج روشن می‌کردیم. بعد می‌گذاشتیم تا خاکستر روی آتش را بگیرد و آن‌وقت من و ناتالیا می‌رفتیم زیر چتری پناه بگیریم تا روشنایی آسمان رویمان نیفتد. این‌ جوری به خلوت بیابان پناه می‌بردیم، دور از چشم تانیلو و پنهان در شب. خلوت بیابان به هم نزدیکمان می‌کرد. پیکر ناتالیا را توی دست‌های من می‌گذاشت و این مایه تسلی ناتالیا می‌شد. این‌جوری احساس می‌کرد خستگی‌اش در می‌رود، خیلی چیز‌ها را از یاد می‌برد و بعد می‌خوابید و پیکرش غرق در آرامش می‌شد.
دست بر قضا زمینی که روش می‌خوابیدیم همیشه گرم بود. و پیکر ناتالیا، زن تالیو برادر من، بلافاصله با گرمای خاک گرم می‌شد، و بعد آن ‌دوتا گرما مثل آتش سوزان می‌شد و آدم را از خواب بیدار می‌کرد. آن‌وقت دست‌های من دنبال او می‌گشت، دست‌هام روی آن چیز سوزانی که پیکر او بود می‌رفت و می‌آمد. اول آرام و سبک و بعد جوری فشارش می‌داد که انگار می‌خواست خونش را بیرون بیاورد. همین‌جور، شب پشت شب، تا صبح سر می‌رسید و باد سرد آتش تنمان را خاموش می‌کرد. باری، آن‌وقت که داشتیم تانیلو را به تالپا می‌بردیم که باکره شفایش بدهد، کار من و ناتالیا کنار جاده تالپا همین بود.
حالا همه چیز تمام شده. تانیلو از شر زندگی راحت شد. دیگر نمی‌تواند برامان تعریف کند چه تقلایی می‌کند تا زنده بماند. با آن جسم متعفن که پر از آب گند گرفته‌ای بود که از تمام منفذ‌های دست و پایش بیرون می‌زد، چه جانی می‌کند تا زنده بماند. زخم‌های بزرگی داشت که آرام‌آرام دهن باز می‌کرد، خیلی آرام، و آن‌وقت حباب‌هایی ازش بیرون می‌زد که بوی چیزی فاسد شده ازش بلند می‌شد و همه‌مان را به وحشت می‌انداخت.
و حالا که او مرده، می‌شود اوضاع را جور دیگری دید. حالا ناتالیا براش گریه می‌کند، شاید برای آن‌که تانیلو از آن‌جایی که هست پشیمانی عظیمی را که بر روح او سنگینی می‌کند ببیند. می‌گوید چند روز اخیر صورت تانیلو را حس کرده. صورت تانیلو تنها جایی از بدنش بود که برای ناتالیا مانده بود، ناتالیا احساس می‌کرد آن صورت به سراغش می‌آید، به دهنش نزدیک‌تر می‌شود و توی موهای او فرو می‌رود و با صدایی که بی‌رمق‌تر از آن ممکن نیست، ازش می‌خواهد کمکش کند. ناتالیا می‌گوید تانیلو به‌اش گفته بالاخره خوب شده و دیگر هیچ دردی ندارد. می‌گوید به‌اش این‌جور گفته: «ناتالیا دیگر می‌توانم با تو باشم. به‌ام کمک کن با تو باشم.»
تازه از تالپا درآمده بودیم و تانیلو را آن‌جا توی گودالی که توی شیار عمیقی براش کنده بودیم جا گذاشته بودیم.
اما ناتالیا از آن به بعد مرا فراموش کرد. یادم هست که چشم‌هاش پیش‌ترها چه برقی داشت، مثل دوتا برکه بود که نورماه توش افتاده باشد. اما چشم‌اش یکباره کدر شد، نگاهش جوری تیره و تار شد که انگار توی خاک و خل افتاده بود. انگار دیگر چیزی نمی‌دید. تنها چیزی که براش وجود داشت تانیلو جانش بود که وقتی زنده بود تر و خشکش کرده بود و وقتی هم که می‌بایست بمیرد توی خاکش کرده بود.
***
بیست روز طول کشید تا جاده اصلی تالپا را پیدا کردیم. تا آن‌وقت خودمان سه نفر بودیم و بس. از آن‌جا به بعد کم‌کم قاتی مردمی شدیم که از هر طرف می‌آمدند. جماعت مثل آب رودخانه به آن جاده پهن سرازیر شده بود و ما را با خودش می‌برد، از هر طرف که بگویی فشار می‌آورد. چیزی که به هم وصلمان می‌کرد رشته‌های دراز غبار بود. آخر جنب‌وجوش مردم خاک جاده را جوری بلند کرده بود که انگار خرمن ذرت باد می‌دادند، این غبار به هوا بلند می‌شد و بعد پایین می‌آمد اما دوباره از زیر پاهای ما به هوا می‌رفت، این جوری تمام مدت زیر پامان و بالای سرمان غبار جاده بود. بالای این غبار آسمان صاف بود، دریغ از یک تکه ابر، فقط غبار بود. اما غبار که سایه ندارد.
ناچار بودیم برای فرار از آفتاب و آن نور سفیدی که توی جاده بود منتظر شب بمانیم.
بعد روزها کم‌کم بلندتر شد. اواسط فوریه از سنسونتلا راه افتاده بودیم و حالا که اوایل مارس بود، هوا خیلی زود روشن می‌شد. هوا تاریک می‌شد اما هنوز چشم به هم نگذاشته بودیم که آفتاب دوباره بیدارمان می‌کرد، همان آفتابی که انگار چند لحظه پیش غروب کرده بود. هیچ‌وقت مثل آن روزها که همراه مردم بودم به این فکر نیفتاده بودم که زندگی چقدر کند می‌گذرد و چقدر خسته کننده است. ما مثل مشتی کرم بودیم که زیر آفتاب توی هم می‌لولیدیم، وسط ابر تیره‌ای از غبار راه، پیچ و تاب می‌خوردیم، و این غبار همه‌مان را توی یک مسیر واحد به جلو می‌راند، جوری که انگار به آن جاده زنجیر شده بودیم. چشم‌هامان رد غبار را می‌گرفت، تا چشم کار می‌کرد غبار بود و بس، انگار چیزی جلو چشم‌هامان بود که راه نگاهمان را می‌بست. و آسمان همیشه خاکستری، مثل یک لکه بزرگ خاکستری که از آن بالا فشار می‌آورد و له و لورده‌مان می‌کرد. فقط گاه‌به‌گاه، وقتی از رودخانه‌ای رد می‌شدیم، غبار بالاتر و روشن‌تر بود. کله داغمان را که از خاک و خل سیاه شده بود توی آب سبز فرو می‌بردیم و یکباره دودی آبی از سرتاپامان بلند می‌شد، مثل بخاری که توی سرما از دهن آدم در می‌آید. اما چیزی نگذشته دوباره توی غبار گم می‌شدیم، سعی می‌کردیم همدیگر را از تیغ آفتاب و از گرمایی که به جانمان افتاده بود حفظ کنیم.
بالاخره شب می‌شد. یکسر توی این فکر بودیم که شب سر می‌رسد و استراحتی می‌کنیم. با خودمان می‌گفتیم فعلا مسئله این است که هرجور شده روز را بگذرانیم و به هر کلکی که هست از گرما و آفتاب فرار کنیم. بعد می‌نشینیم و خستگی‌مان را در می‌کنیم. فعلا باید به هر جان‌کندنی که شده مثل بقیه مردم و جلوتر از آن‌ها پیش برویم. مسئله این است. وقتی مردیم تا بخواهی وقت استراحت داریم.
ما، من و ناتالیا، توی این فکر بودیم. شاید تانیلو هم وقتی توی جاده تالپا با آن جماعت راه می‌رفتیم توی همین فکر بود، دلش می‌خواست اول از همه به باکره برسد، قبل از آن‌که معجزه‌هاش ته بکشد.
اما تانیلو یکسر حالش بدتر می‌شد. تا به جایی رسید که دیگر نمی‌خواست جلوتر برود. پوست پایش ترک‌ترک شده بود و خون از ترک‌ها بیرون می‌زد. ازش پرستاری می‌کردیم تا حالش بهتر می‌شد. اما آن وقت هم حاضر به آمدن نبود.
می‌گفت: «من یکی دو روز همین‌جا می‌مانم و بعد به سنسونتلا بر می‌گردم.»
اما من و ناتالیا نمی‌خواستیم این‌جور بشود. توی دلمان چیزی بود که نمی‌گذاشت به حال تانیلو دل بسوزانیم. می‌خواستیم با او به تالپا برسیم، آخر با آن حال و روز خرابش باز کلی جان داشت. این بود که ناتالیا همان‌‌جور که پاهاش را با الکل می‌شست تا ورمش کمی بخوابد، به‌اش قوت قلب می‌داد. می‌گفت فقط باکره تالپا می‌تواند شفایش بدهد. فقط خود باکره. باکره‌های دیگر هم بودند، اما فقط باکره تالپا از پس این کار بر می‌آمد. ناتالیا براش از این حرف‌ها می‌زد.
آن‌وقت تانیلو به گریه می‌افتاد و اشک صورتش را شیارشیار می‌کرد و بعد کلی نفرین نثار خودش می‌کرد که آن‌قدر شرور و بد‌ذات بوده. ناتالیا اشک‌هایش را با شال خودش پاک می‌کرد و دوتایی زیر بغلش را می‌گرفتیم و بلندش می‌کردیم تا پیش از آن‌که شب برسد یک‌کم بیشتر راه برود.
باری، همان‌طور کشان‌کشان بردیمش تا بالاخره به تالپا رسیدیم.
روزهای آخر خودمان هم خسته شده بودیم. هردومان احساس می‌کردیم قدمان روز به روز خمیده‌تر می‌شود. انگار چیزی جلو قدم‌هامان را می‌گرفت و بر گرده‌مان سنگینی می‌کرد. تانیلو یکسر زمین می‌خورد ناچار بودیم بلندش کنیم و گاهی اوقات شانه زیر بار هیکلش بدهیم. شاید به همین دلیل به آن حال و روز افتاده بودیم؛ آن‌قدر بی‌رمق شده بودیم که حال راه رفتن نداشتیم. اما آدم‌هایی که کنارمان راه می‌رفتند وادارمان می‌کردند تندتر برویم.
شب که می‌شد آن جماعت پر سر و صدا آرام می‌گرفت. خرمن‌خرمن آتش گله‌به‌گله روشن می‌شد و جماعت زائران با دست‌هایی صلیب‌وار دور آتش جمع می‌شدند و رو به بهشت تالپا دعا میخواندند. و باد آن صدا را به گوش ما می‌رساند و بعد دور می‌کرد، درهم می‌پیچیدش تا آن‌جا که آن همه صدا تبدیل به ناله‌ای واحد می‌شد.
کمی بعد همه‌جا ساکت می‌شد. طرف‌های نصفه‌شب می‌شنیدیم که کسی آن دورها آواز می‌خواند. بعد چشم‌هامان روی هم می‌افتاد و بی‌آن‌که بخوابیم منتظر می‌ماندیم.
***‌
وارد تالپا که شدیم همه جماعت دعای صبح را می‌خواندند.
اواسط فوریه به راه افتاده بودیم و روزهای آخر مارس به تالپا رسیده بودیم و دیگر خیلی‌ها داشتند برمی‌گشتند. همه‌اش به این خاطر بود که تانیلو به استغفار و ریاضت‌کشی افتاده بود. همین‌که چشمش به آدم‌های دور وبرش می‌افتاد که برگ‌های کلفت انجیر تیغ‌دار را مثل طیلسان به شانه انداخته‌اند به فکر تقلید از آن‌ها می‌افتاد. بعد به سرش زد که پاهاش را با پیرهن ببندد تا موقع راه رفتن عذاب بیشتری بکشد. بعد به این فکر افتاد که تاج خار به سرش بگذارد. کمی بعد چشم‌هاش را با پارچه بست. و به اواخر راه که رسیدیم زانو زد و دست‌هاش را به پشتش برد و روی استخوان زانو به راه افتاد. این‌جوری آن چیزی که تانیلو برادر من بود به تالپا رسید. موجودی که سرتاپاش ضماد بود و رشته‌رشته خون سیاه، و از هر‌جا که رد می‌شد بوی گند جانور مرده به‌جا می‌گذاشت.
بعد، درست وقتی که اصلا انتظارش را نداشتیم دیدیم رفته وسط معرکه رقص. تا بفهمیم چه خبر شده تانیلو میان جماعت بود، داریه زنگی بزرگی به دستش گرفته بود و پاهای لخت و کبودش را محکم به زمین می‌کوبید. پاک از خود بی‌خود شده بود، انگار داشت از عذابی که آن همه مدت تحمل کرده بود خلاص می‌شد، یا تقلا‌های آخرش را می‌کرد که یک کم دیگر زنده بماند.
شادی تماشای بساط رقص او را به یاد ایامی می‌انداخت که هر سال برای مراسم مذهبی به تئلیمان می‌رفت و تمام شب می‌رقصید تا استخوان‌هاش درد می‌گرفت و با وجود این خسته نمی‌شد. شاید به یاد آن روزها افتاده بود و دلش می‌خواست آن توش و توان سابق را دوباره برگرداند.
من و ناتالیا ایستاده بودیم به تماشای او. بعد دیدیم که دست‌هاش را بالا برد و خودش را محکم به زمین کوبید، داریه هنوز توی دستش بود و توی پنجه‌های خونی او دینگ و دینگ می‌کرد. از آن معرکه کشیدیمش بیرون، می‌خواستیم از زیر پای مردم درآریمش، از میان آن جماعت دیوانه که روی سنگ‌ها می‌چرخید و جست می‌زد و اصلا حالیش نبود که چیزی زیر پاش افتاده.
مثل آدم‌های فلج کولش کردیم و رفتیم توی کلیسا. ناتالیا واداشتش که کنار خودش زانو بزند، درست روبروی آن مجسمه کوچک طلایی که همان باکره تالپا بود. تانیلو افتاد به دعا خواندن و اشک ریختن، اشکی که از ته و توی دلش بیرون می‌زد و شمعی را که ناتالیا توی دستش گذاشته بود خاموش کرد. اما خودش اصلا حالیش نبود، نور آن همه شمعی که آن‌جا روشن بود نمی‌گذاشت بفهمد دور و برش چه خبر است. همان جور با شمع خاموش دعا می‌خواند، هوار می‌زد تا خودش بشنود که دارد دعا می‌خواند.
اما این کارها فایده‌ای به حالش نداشت. بالاخره مرد.
«… این لابه و استغاثه پیچیده در لفاف درد از دل‌های ما به او می‌رسد. تضرع و زاری آمیخته با امید. لطف باکره نه زاری ما را نادیده می‌گیرد نه اشک‌های ما را، چرا که او از رنج ما رنج می‌برد. می‌داند چگونه آن لکه سیاه را از دل ما بزداید و کاری کند که دل صاف و پالوده شود تا بتواند لطف و مرحمت او را پذیرا گردد. باکره ما، مادر ما، همان که خوش ندارد از گناهان ما با خبر شود، همان که بار گناه ما را بر دوش می‌گیرد، همان که آرزو دارد ما را در آغوش خود بگیرد و ببرد تا زندگی ما را نیازارد؛ اینک او نزدیک ماست، و درماندگی و ناخوشی روح ما را تسکین می‌دهد و شفا می‌بخشد بر جسم ضعیف و مجروح و ملتمس ما. می‌داند که ایمان ما هر روز محکم‌تر می‌شود، چرا که از قربانی‌های ما قوت می‌گیرد.»
این حرف‌ها را کشیش از بالای منبرش می‌زد. بعد، همین‌که حرف‌هاش تمام شد مردم همگی با هم دعا را شروع کردند، صداشان مثل وزوز کلی پشه بود که از دود فرار کرده باشد.
اما تانیلو دیگر حرف‌های کشیش را نمی‌شنید. ساکت شده بود، سرش روی زانویش افتاده بود. و وقتی ناتالیا تکانش داد تا بلند شود، دیگر مرده بود.
بیرون کلیسا سر و صدای رقص بلند بود، صدای طبل و شیپور و دینگ‌دینگ زنگ می‌آمد. آن وقت بود که غم و غصه به دلم ریخت. تماشای آن همه چیز زنده، تماشای باکره که درست جلو چشممان به ما لبخند می‌زد، و از طرف دیگر نگاه کردن به تانیلو جوری که انگار مزاحم است، سد راه من است. این‌ها همه غصه دارم می‌کرد.
اما ما او را به آن‌جا بردیم تا بمیرد، این چیزی است که از یادم نمی‌رود.
***
حالا ما دوتا در سنسونتلا هستیم. بی‌او برگشته‌ایم. و مادر ناتالیا چیزی از من نپرسیده، نه این‌که برادرم را چه کردم و نه چیز دیگر. ناتالیا سر به شانه او گذاشته و زار زده و این‌‌جوری کل ماجرا را برایش تعریف کرده.
حالا من کم‌کم به این خیال می‌افتم که ما اصلا به مقصد نرسیده بودیم، انگار به این‌جا آمده‌ایم تا یک‌کم استراحت کنیم و باز دوباره به راه بیفتیم. کجاش را نمی‌دانم، اما ناچاریم برویم، چون این‌جا از دست پشیمانی و خاطره تانیلو راحت ندارم.
شاید کم‌کم داریم از هم‌دیگر هم می‌ترسیم. این‌‌که از وقتی از تالپا درآمدیم یک کلمه هم با هم حرف نزدیم معنی‌ش همین است. شاید هردومان جنازه تانیلو را کنار خودمان می‌بینیم، جنازه‌ای که توی تشک پیچیده بودیمش و سر تا پاش پوشیده از یک فوج مگس آبی بود و جوری وزوز می‌کردند که صداشان انگار خرخری بود که از دهن او در می‌آمد، دهنی که من و ناتالیا هر کار کردیم از عهده بست‌اش برنیاندیم و انگار باز هم می‌خواست نفس بکشد، گیرم دیگر نفسی برایش نمانده بود. جنازه تانیلویی که دیگر هیچ چیز آزارش نمی‌داد، اما انگار باز هم عذاب می‌کشید، با آن دست و پای بسته و چشم‌های فراخ بازمانده که انگار داشت به مرگ خودش نگاه می‌کرد. و جای‌جای بدنش از زخم‌هاش آب زردی می‌چکید که بوش همه‌جا پخش می‌شد و توی دهنت هم احساسش می‌کردی، انگار عسل تلخی را ذره‌ذره می‌خوری و با هر نفسی که می‌کشیدی توی خونت حل می‌شد.
شاید چیزی که این‌جا بیشتر به یادمان می‌آید همین باشد: آن تانیلویی که در گورستان تالپا خاکش کردیم، تانیلویی که ناتالیا و من روش خاک و سنگ ریختیم تا جانورهای کوهی دوباره از زیر خاک بیرونش نکشند.
——————————-
پانویس‌ها:
1) Talpa، شهری است در مرکز مکزیک.
نویسنده: خوان رولفو (Juan Rulfo)
مترجم: عبدالله کوثری

دسته گل آبی

از خواب که بیدار شدم خیس عرق بودم. بخار داغی از روی پیاده‌رو آجرفرش قفایی تازه آب‌پاشی شده برمی‌خاست. پروانه‌ی خاکستری بالی گیج از نور زرد گرد چراغ می‌چرخید. از ننو پایین پریدم و پابرهنه به آن‌سوی اتاق رفتم. مراقب بودم مبادا پا روی عقربی که شاید برای هواخوری از مخفیگاهش بیرون آمده باشد بگذارم. به طرف پنجره‌ی کوچک رفتم و هوای روستا را فرو دادم. صدای نفس شب می‌آمد، زنانه و تنومند. به وسط اتاق برگشتم. پارچ آب را در لگن مفرغی خالی کردم و حوله‌ام را در آن خیس کردم. حوله‌ی خیس را روی سینه و پاهایم مالیدم، کمی خودم را خشک کردم. و پس از آن‌که مطمئن شدم ساسی لای لباس‌هایم مخفی نشده است لباس پوشیدم. از پلکان سبزرنگ به سرعت پایین آمدم. دم در، به صاحب مسافرخانه، مردی یک چشمی و کم‌حرف، برخوردم. روی چهارپایه‌ی حصیری نشسته بود و سیگار می‌کشید. چشمش نیمه‌باز بود. با صدای گرفته‌ای پرسید: «کجا می‌روی؟»
«می‌روم قدم بزنم. هوا خیلی داغ است.»
«هوم، همه جا بسته است، و خیابان‌های این اطراف چراغ ندارد، بهتر است همین‌جا بمانی.»
شانه‌هایم را بالا انداختم و زیرلب گفتم: «زود برمی‌گردم.» درون تاریکی فرو رفتم. اول چشم‌هایم جایی را نمی‌دید. کورمال کورمال کنار خیابان سنگفرش راه افتادم. سیگاری روشن کردم. ناگهان ماه از پشت ابر سیاهی بیرون آمد و نور آن دیوار سفیدی را که بعضی از قسمت‌هایش فروریخته بود روشن کرد. ایستادم، سفیدی نور چشمم را می‌زد. باد خفیف سوت می‌زد. هوای درخت‌های تمبر هندی را تنفس می‌کردم. شب آکنده از صدای برگ‌ها و حشره‌ها زمزمه می‌کرد. زنجره‌ها لای علف‌های بلند بیتوته کرده بودند. سرم را بالا کردم: ستاره‌ها نیز آن بالا اطراق کرده بودند. اندیشیدم جهان نظام پهناوری از نشانه‌هاست، گفت‌وگوی موجودات عظیم. حرکات من، اره زنجره، چشمک ستاره، جملگی چیزی به‌جز مکث‌ها و هجاها و عبارات پراکنده‌ی آن گفت‌وگو نبود. من هجای کدام کلمه بودم؟ چه کسی آن کلمه را به زبان می‌آورد؟ به چه کسی گفته می‌شود؟ سیگارم را روی کف پیاده‌رو انداختم، وقتی که می‌افتاد کمان درخشانی کشید و همانند ستاره‌ی دنباله‌دار ریزی جرقه‌های کوچکی زد.
مدتی طولانی آهسته راه رفتم. در امان لب‌هایی که در آن لحظه مرا با چنان شعفی تلفظ می‌کرد احساس رهایی می‌کردم. شب باغ چشم‌ها بود. وقتی به آن‌سوی خیابان می‌رفتم، صدای بیرون آمدن کسی از در خانه‌ای به گوشم رسید. سر برگرداندم. اما نتوانستم چیزی را تشخیص دهم. قدم تند کردم. چند لحظه بعد صدای خفیف کشیده شدن صندل روی سنگفرش گرم به گوشم رسید. با این‌که حس می‌کردم سایه با هر قدمی نزدیک‌تر می‌شود، نخواستم نگاه کنم. خواستم بدوم. نتوانستم. ناگهان متوقف شدم. پیش از آن‌که بتوانم از خودم دفاع کنم، نوک چاقویی را روی پشتم احساس کردم، و صدای مطبوعی آمد: «تکان نخور، آقا، وگرنه فرو می‌کنم.»
بی‌آن‌که سربرگردانم پرسیدم: «چه می‌خواهی؟»
با صدای آرام و تقریباً دردآلودی جواب داد: «چشم‌هایت را، آقا.»
«چشم‌هایم را؟ چشم‌هایم را برای چه می‌خواهی؟ ببین، من مقداری پول دارم. زیاد نیست، ولی یک چیزی می‌شود. همه‌اش را به تو می دهم به شرط آن‌که ولم کنی بروم. مرا نکش.»
«نترس، آقا، نمی‌کشمت. من فقط چشم‌هایت را می‌خواهم.»
دوباره پرسیدم: «اما چرا چشم‌های مرا می‌خواهی؟»
«محبوبه‌ی من هوس کرده است. دلش دسته گلی از چشم‌های آبی می‌خواهد. و این‌طرف‌ها چشم آبی کم پیدا می‌شود.»
«چشم‌های من به درد تو نمی‌خورد. چشم‌های من میشی است، نه آبی.»
«نخواهی مرا گول بزنی، آقا. خوب می‌دانم که چشم‌هایت آبی است.»
«چشم‌های هم‌نوع خودت را درنیاور، به جایش چیز دیگری به تو می‌دهم.»
با خشونت گفت: «نمی‌خواهد واسه‌ی من موعظه کنی، بچرخ ببینم.»
برگشتم. مرد ریزنقش و ظریفی بود. کلاه مکزیکی لبه پهنش نیمی از چهره‌اش را پوشانده بود و در دست راستش قداره‌ای داشت که تیغه‌اش زیر نور ماه می‌درخشید.
«بگذار صورتت را ببینم.»
کبریتی زدم و نزدیک صورتم گرفتم. شعله‌اش باعث شد. چشم‌هایم را تنگ کنم. با فشار دستش پلک‌هایم را از هم باز کرد. نمی‌توانست خوب ببیند. روی نوک پنجه‌اش ایستاد و به دقت به چشم‌هایم خیره شد. شعله‌ی کبریت انگشت‌هایم را سوزاند. چوب کبریت را انداختم. لحظه‌ای به سکوت گذشت.
«حالا قبول کردی؟ آبی نیست.»
جواب داد: «خیلی زرنگی، نه؟ بگذار ببینم. یکی دیگر روشن کن.»
کبریت دیگری زدم، و آن را نزدیک چشم‌هایم گرفتم، آستینم را کشید، آمرانه گفت: «زانو بزن.»
زانو زدم. با یک دست موهایم را گرفت و سرم را عقب کشید. کنجکاو و نگران روی صورتم خیره شد، قداره‌اش به آرامی پایین آمد تا آن‌که پلک‌هایم را خراشید. چشم‌هایم را بستم.
آمرانه گفت: «چشم‌هایت را باز نگه‌دار.»
چشم‌هایم را باز کردم. شعله‌ی کبریت مژه‌هایم را سوزاند. به یک‌باره رهایم کرد.
«خیلی خوب، آبی نیست. برو پی کارت.»
مرد ناپدید شد. به دیوار تکیه دادم. سرم را در دست‌هایم گرفتم. خودم را جمع‌وجور کردم. افتان و تلوتلوخوران سعی کردم دوباره از جا بلند شدم. ساعتی در آن شهر متروک دویدم. وقتی به میدانگاهی رسیدم، صاحب مسافرخانه هنوز جلو در نشسته بود. بی‌آن‌که یک کلمه بگویم داخل شدم. روز بعد از آن شهر رفتم.
نویسنده: اوکاتاویو پاز (Octavio Paz)
مترجم: مریم خوزان
از مجموعه‌ی: «از این زمان تا آن مکان»

درباره نویسنده:
اکتاویو پاز (Octavio Paz) شاعر و منتقد مکزیکی در سال 1914 در مکزیکوسیتی به دنیا آمد. در هفده سالگی با گروهی شاعر نوجوان مجله‌ای منتشر کرد و شعرهایش را در آن مجله انتشار داد. دو سال بعد اولین مجموعه شعرش را به چاپ رساند. شهرت او به سبب اشعار و مقاله‌هایش است. 21 مجموعه شعر حاصل نیم‌قرن کار اوست، و 25 جلد کتاب در زمینه‌های مختلف از جمله زیبایی‌شناسی، سیاست، هنر سوررئالیستی، سرشت مکزیکی، مردم شناسی فرهنگی و فلسفه‌ی شرق دارد. او در سال 1990 برنده‌ی جایزه ادبی نوبل شد.
جوهر نظریه‌ی پاز درباره‌ی شعر در قالب رشته‌ای عبارات خلاف عادت (Paradox) خلاصه می‌شود:
ــ شاعر برای دلش شعر می‌گوید، اما باید با مخاطبش ارتباط برقرار کند.
ــ شعر سری است که آفرینش آن را هرگز دقیقاً نمی‌توان وصف کرد، اما در عین حال نمی‌توان بی‌آن‌که به روال آفرینش آن اندیشید. به درک آن نائل شد.
ــ زبان ابزاری ناقص اما اجتناب‌ناپذیر برای القای بیان نشدنی‌هاست.
ــ شعر وجدی است که واقعیت را نفی یا دگرگون می‌کند.
ــ پاز هرگونه تحلیل و تبیین شعر معاصر را به قصد فهم آن عبث می‌داند.

وقتی دریا را ترک گفتم، موجی پیشاپیش دیگر موج ها حرکت کرد بلند قامت و سبک. به رغم فریادهای دیگر امواج که دامن سیالش را می گرفتند بازوی مرا چنگ زد و جست و خیز کنان با من همگام شد. نمی خواستم سخنی بگویمش، چه بیم آن داشتم در برابر دوستان شرمنده اش کنم، که شرمندگی اش مرا می آزرد. فراتر آنکه نگاه های خیره و تند بزرگترها مرا از هر سخنی باز می داشت. وقتی به شهر رسیدیم، برایش گفتم که ممکن نیست، زندگی در شهر زندگی ای نیست که بتواند تصورش را بکند، موجی که هرگز دریا را ترک نکرده است . با طبیعت ناسازگار است. رنجیده نگاهم کرد: «نه تو تصمیمت را گرفته ای، نمی توانی از تصمیمت بازگردی». با ریشخند، با درشتی و تمسخر خواستم منصرفش کنم، فریاد کشید، به آغوشم دوید، تهدیدم کرد، و سرانجام پوزش خواستم برای آزردنش.
یک روز درد سرآغاز شد، چه گونه می توانستم سوار قطار شوم، به دور از چشم بازرس قطار، دیگر مسافران و پلیس ؟ مسلم است که مقررات در قبال حمل امواج با قطار سکوت کرده است، اما همین سکوت نشانۀ جدی بودن دارویی است که در خصوص اقدام ما می کنند. بعد از اندیشۀ بسیار یک ساعت قبل از عزیمت به ایستگاه قطار رسیدم . در صندلی خود جای گرفتم و وقتی کسی ناظر رفتار من نبود به چابکی مخزن آب آشامیدنی مسافران را خالی کردم، آنگاه با صبر وحوصله دوستم را در مخزن جاری ساختم.
نخستین حادثه زمانی رخ داد که کودکان زوجی که در آن نزدیکی بودند، فریاد تشنگی سر دادند، من آنان را از نوشیدن بازداشتم و وعدۀ قاقالی لی و لیموناد بهشان دادم. آنان داشتند رضا می دادند که مسافر تشنۀ دیگری نزدیک شد. می خواستم او را نیز به لیمونادی دعوت کنم، اما نگاه خیرۀ همراه او مرا از دعوت بازداشت. آن زن لیوان کاغذی ای آورد و به مخزن آب نزدیک شد و شیر آنرا باز کرد . لیوانش تقریبا ً نیمه پر شده بود که من بین او و دوستم جهیدم . آن زن متحیر مرا نگاه کرد . زمانی که پوزش خواه بودم، کودک دیگری شیر مخزن را باز کرد، با خشونتی شیر را بستم، آن زن لیوان را به لبانش نزدیک کرد و گفت: 
ـ آه چه آب ِ شوری!
کودک کلام او را تکرار کرد، مسافران از جای برخاستند، شوهر ِ زن، لوکوموتیوران قطار را صدا کرد: 
ـ این مرد نمک در آب ریخته است.
لوکوموتیوران بازرس را خبر کرد .
ـ پس تو یک چیزهایی در آب ریخته ای؟
بازرس پلیس را خبر کرد.
ـ پس تو در آب زهر ریخته ای؟
پلیس به نوبۀ خود رئیس پلیس را خبر کرد.
ـ پس تو بازداشت هستی؟
رئیس پلیس سه مأمور را خبر کرد . آنان مرا را در زیر نگاه خیره و پچ پچ مسافران به واگن خالی ای بردند. در ایستگاه بعدی مرا پایین آوردند و کشان کشان به زندان افکندند . روزها کسی با من سخنی نگفت مگر در بازجویی های طولانی . وقتی قصۀ خویش را گفتم، کسی باور نکرد، حتی زندان بان که سر تکان داد و گفت: «پرونده ات سیاه است، خیلی هم سیاه. یعنی تو نمی خواستی بچه ها را زهر بدهی !» یک روز مرا به نزد قاضی بردند.
او نیز تکرار کرد « کارت دشوار شده است، تو را به دادگاه کیفری می فرستم.»
سالی گذشت و آنان سرانجام رأی خود را صادر کردند، چون حادثه قربانی نداشت، محکومیت من سبک بود. بعد از مدت کوتاهی روز آزادی ام فرا رسید . رئیس زندان مرا به حضور خواند : 
« خوب حالا تو آزادی، خیلی شانس آوردی، شانس آوردی که کسی طوریش نشد، اما دیگر تکرار نشود، برای اینکه دفعۀ دیگر مدت زندانیت کوتاه نخواهد بود….» . و او خیره به من نگاه کرد . با همان چهرۀ گرفته و درهمی که همگان به من نگاه می کردند . همان بعد از ظهر قطاری سوار شدم و پس از تحمل ساعتها مشقت ِ سفر به مکزیکوسیتی رسیدم، تاکسی ای گرفتم و خود را به خانه رساندم. در پشت در آپارتمانم صدای خنده و آوازش را شنیدم، دردی سینه ام را فشرد، مثل ضربۀ موج شگفتی، آنگاه که شگفتی بر سینه ضرب می زند، دوستم آنجا بود، آوازخوان و خنده کنان چون همیشه.
ـ چطور بازگشتی؟
ـ خیلی ساده با قطار، یک نفر بعد از آنکه اطمینان پیدا کرد من فقط آب شور هستم مرا در موتور اتومبیل خود ریخت . سفر دشواری بود، دیری نگذشت که به توده بخار سفیدی مبدل شدم، با باران ملایمی خود را به اتومبیلی رساندم، خیلی ضعیف شده بودم و بسیاری از قطرات خویش را از دست داده بودم.
وجودش زندگی ام را دگرگون ساخت . راهروهای تاریک و اثاثه غبار گرفتۀ خانه آکنده شد از هوا و آفتاب و نور و پژواک های سبز و آبی نور و نوای بی شمار شادی و ارتعاش دل انگیز موسیقی . مگر یک موج چند موج است و چگونه موجی از دیواری، قفسه ای، از پیشانی ای که تاج کف بر تارک دارد، ساحلی، صخره ای یا خوری می سازد. حتی گوشه های متروک، گوشه های ناخوشایند غبارگرفته و خورده ریزه های بی مقدار از دست او رونق و روشنی گرفتند، همه چیز لب به خنده گشود، و همه جا چون سپیدی دندان درخشیدن گرفت. خورشید به اتاق های فرسوده و کهنه، با خوش رویی گام نهاد، دیگر خانه ها، ناحه ها و شهر ها را ترک گفت تا در اینجا خانه کند و گاهی از شب ها تا دیر هنگام ستارگان بی آبرو او را نگاه می کردند که از خانه ام سرک می کشید.
عشق چه طرفه ای بود، آفرینشی بود؛ همه ساحل ماسه بود و بستری بود از ملافه ها که همیشه شبنم نشسته بود. اگر در آغوش می فشردمش با غرور همۀ وجودم را فرامی گرفت، بلند بالا بود، باور نکردنی، چون ساقۀ لطیف سپیدار بود و دیری نمی گذشت که نازکی اش چون چشمه ای از پرهای سفید می شکفت، به لطافت لبخندی که بر سر و پشتم فرومی ریخت و مرا از روشنی و سفیدی می پوشاند . یا پیش رویم تن می گسترد تا بی نهایت چون افق، تا من نیز وجودی همه افق شوم و سکوت. پر و آکنده از پیچ و تاب مرا در آغوش می کشید چون موسیقی با لبانی غول آسا . حضورش رفت وآمد نوازش بود، ترنم دلکش بود و بوسه های بسیار . با ورودم به آب هایش، جوراب‌هایم نوازش نوازش آب را درمی‌یافت و در چشم بر هم زدنی خود را فراتر از همه کس و همه چیز می‌دیدم، در اوجی سرسام آور، به گونۀ سحرآمیزی معلق و آنگاه چون سنگی فرود می‌آمدم و درمی‌یافتم که به نرمی در ساحل امن آرام گرفته‌ام، چون پر. خفتن در میان آبهایش با هیچ نشاطی هم‌طراز نبود و بیدار شدن با ضربه‌های شلاق نشاط آور هزار رشته‌اش با هجوم ناگهانیش و واپس کشیدن قهقه‌گونه اش.
اما مرا هرگز به اعماق وجودش راهی نبود، هرگز طریق دست یافتنم به عریانی و رنج و مرگ نبود.شاید در امواج آن نباشد، آن نقطۀ پنهان که زنان را آسیب پذیر و میرا می‌گرداند، آن تکمه اتصال که در هم می‌پیچد،خم و راست می‌کند و از خویش بی خویش می‌سازدش. هیجان پذیری‌اش چون زنان لرزان لرزان در همه وجودش راه می‌یافت و فقط آن نقطۀ مرکزی را که لرزش‌ها را از آنجا آغاز شود و تا همه هستی‌اش پیش رود در او نبود، اما در عوض لرزش‌ها از برون بود و هر لحظه شدت بیشتری به خود می‌گرفت تا آنجا که به دیگر کهکشان‌ها تن می‌سایید. دوست داشتن او تا تماس‌های دور دست پیش می‌رفت تا لرزش با ستارگان آن املاک که هرگز گمانمان نیست…. نه او را مرکزی نبود، فقط خلایی بود چون گرداب که فرومی کشد مرا و در خود غرقه‌ام می‌ساخت.
پهلو به پهلویش دراز می‌کشیدم. و راز دل می‌گفتم و می‌شنیدم، نجوا می‌کردیم و لبخند می‌زدیم بر چهرۀ یک‌دیگر. در خود چنبره می‌زد و بر سینه‌ام می‌نشست و چون سبزه پهندشت گشوده می‌شد پر از نجوا. در گوشم آن حلزون کوچک نغمه سر می‌داد، کوچک می‌شد و شفاف، به پاهایم آمیخت چون لعبتکی آرام و آب‌گونه. آن‌چنان شفاف بود که همه افکارش را می‌خواندم . بعضی شبها پوستش از مادۀ‌ای فسفری پوشانده می‌شد و در آغوش کشیدنش، آغوش کشیدن قطه‌ای از شب بود که داغ آتش پریشانی داشت. اما گاه نیز تیره و تلخ می‌شد و در ساعاتی غیر منتظره می‌غرید، می‌نالید و در خود می‌پیچید. ناله‌هایش خفتگان را بیدار می‌کرد در دیگر خانه‌ها، و غریو صدایش شغبی بود بر بام‌ها و روزهای ابری به خروش می‌آورد او را، اثاثه خانه را در هم می‌شکست، سخنان درشت می‌گفت و مرا با تلخ زبانی‌ها و لعن و نفرین‌هایش و کف خشم خاکستری و خضرایی‌اش می‌پوشاند. آب دهان می‌افکند، می‌گریست، نفرین می‌کرد و از مرغواها می‌گفت. دشنام می‌داد ماه را، ستارگان را و جاذبه نور دیگر جهان را، تغییر چهره و کردار می‌داد که مرا مجذوب می‌گرداند، اما چون مد فرو‌بلعنده و هلاک‌آور بود.
اندک اندک دلش از تنهاییش به تنگ آمد . خانه پر شد از حلزون‌ها و صدف‌ها و از قایق‌های کوچک که در هنگام خشمش درهم شکسته بود (همراه سایر چیزها که از خیال‌هایش آکنده بود، هر شب مرا ترک می‌گفت و در گرداب دلپذیرش یا پر‌خروشش فرو می‌رفت.) چه گنجینه‌های کوچکی که در این اوقات گم می‌شد و غرقه می‌گشت. اما غرقه‌سازی قایق‌های من و آواز ساکت حلزون‌های من کافی نبود . ناچار بودم که در خانه جماعتی از ماهیان بیاورم . باید بگویم که فارغ از رشک و حسد نبودم آن‌گاه که می‌دیدم که در هستی ِ دوستم شناورند، سینه‌هایش را نوازش می‌کنند به عمیق‌ترین بخش وجودش راه می‌یابند و رویش را با نورهای رنگارنگ زینت می‌دهند . در میان آن همه ماهی، به خصوص چند‌تایی بودند، هولناک و هراس‌انگیز، ماهی کوچک آکواریومی بودند، با چشمانی از حدقه درآمده و دهان اره مانند تشنه به خون. نمی‌دانم این کدام جوهره‌ای بود که دوست مرا از بازی با آنان به نشاط می‌آورد، با بی‌شرمی خصوصیاتی را در آنان مرجح می‌دانست که من ترجیح می‌دادم آنها را نادیده بگیرم . یک روز دیگر تاب نیاوردم، با ضربه‌ای در را گشودم و در پی آنان گذاشتم چست و چالاک چون روح از دستهایم گریختند و او در آن هنگامه می‌خندید و می‌خروشید و مرا می‌کوفت تا از پای افتادم و در آن لحظه که باور کردم نفس نمانده‌است و غرقه شده‌ام و تا سر حد مرگ پیش رفته و خاکستری کبود شده‌‌بودم، مرا به ساحل نجات افکند و غرق بوسه کرد و چیزهایی گفت که نمی‌دانم چه بود. احساس ضعف و خستگی و تحقیر همه وجودم را فراگرفته‌بود، اما صدایش شیرین بود و چسبناک و از مرگ دلنشین غرقه‌شدگان با من گفت، وقتی به خود بازآمدم از او هراسناک بودم و بیزار.
مدت‌ها بود که از همه امور زندگی‌ام غافل مانده‌بودم. حال دیدار از دوستان را از سر گرفتم و خویشان قدیمی و عزیز را به دیدار رفتم و سرانجام به دیدن آن دوست دختر دیرینه‌ام رفتم . سوگندش دادم که راز من پوشیده دارد و با او از زندگی‌ام با موج سخن گفتم. هیچ چیزی بیش از امکان نجات یک مرد، زنان را به تکاپو وانمی‌دارد. نجات دهندۀ من همه تلاش خود را کرد و همۀ هنر خود را به کار بست، اما از یک زن که دارای محدودیت روح و جسم است، چه برمی‌آید در برابر دوستی که در حال دگرگونی است و همیشه در گدردیسی است و باز هم خود اوست.
زمستان فرارسید . آسمان به خاکستر می‌گرایید . مه بر شب نشست، بارانهای یخ‌زده باریدن گرفت، دوستم همه شب می‌گریست . در طول روز در انزوای خود فرومی‌رفت آرام و شوم، چون پیرزنی که در گوشه‌ای نشسته و غرغر می‌کند، تک‌واژه‌هایی را می‌غرید . سرد شد، همبستری با او، همه شب تا به صبح لرزیدن بود و یخ‌زدگی، اندک اندک یخ‌زدگی خون و استخوان و اندیشه کژی می‌یافت و نفوذ ناپذیر می‌شد و ناآرام، ترکش می‌گفتم و غیبت‌هایم هر زمان طولانی‌تر و طولانی‌تر می‌شد. او در انزوای خود می‌خروشید و می‌غرید و زوزه می‌کشید. دندانهایی چون فولاد و با زبانی چون نیز آب دیوارها را می‌جوید و می‌سایید . شبها را در ناله و زاری می‌گذراند تا به صبح و مرا به باد دشنام و نفرین می‌گرفت. کابوس داشت و سودای آفتاب و ساحل‌های گرم. کابوس قطب داشت و گردیدن به توده‌های یخ، سیار شدن در زیر آسمان‌های سیاه شب و درازای ماهها. دشنامم می‌داد، نفرینم می‌کرد و خنده می‌زد. خانه را از قهقه و اشباح پر می‌کرد .هیولای اعماق دریاها را صدا می‌کرد، هیولای کور، هیولای تیزتک و کندرو. آکنده از صاعقه بود با هرچه تماس می‌یافت زغالش می‌کرد، پر از تیزآب بود، با هرچه می‌آمیخت از هم می‌پاشاندش. سینۀ گرم مهربانش گره گره شد، چون رشته‌ای که گلویم را می‌فشرد و بدن سبز و لطیفش شلاقی شد که بی‌محابا فرود می‌آمد، فرود می‌آمد و فرود می‌آمد. و من سرانجام گزیختم . آن ماهی هولناک خنده زد، خنده‌ای درنده داشت.
آنجا در کوهستان در میان کاج‌های بلند قامت و پرتگاه‌ها، هوای لطیف سرد را چون اندیشه آزادی به درون جاری کردم . در پایان یک ماه بازگشتم، تصمیم خود را گرفته بودم. هوا سرد بود . آنچنان سرد که برمرمر بخاری کنار آتش خاموش، چون پیکره‌ای از یخ یافتمش . بی تأثری و اندوهی از آن زیبایی در هم شکسته در گونی‌ای پیچیدمش و به خیابان گام نهادم، گونی بر دوش . در رستورانی در حاشیۀ شهر به پیشخدمت آشنایی فروختمش و او بی‌تأملی به قطعات کوچکی خردش کرد و با دقت تمام در سطلی نهادش که بطری ها را در آن می‌گذارند تا سرد شود.
نویسنده: اوکتاویو پاز (Octavio Paz)
مترجم: مهدی افشار

درباره نویسنده:
هر چند که در اینجا از اوکتاویوپاز داستان کوتاهی نقل می شود لیکن او به شاعری مشهورتر است تا بعنوان قصه نویس. پاز در مکزیکوسیتی متولد شد به سال 1914 و در مدرسۀ کاتولیک رومی و سپس دانشگاه ملی تحصیل علم کرد. نوزده ساله بود که نخستین دفتر شعر خود را به دست نشر سپرد. چهار سال بعد به اروپا رفت و جانب جمهوری خواهان را در جنگ داخلی اسپانیا گرفت و با دفتر دوم شعرش به عنوان شاعر پذیرفته شد و با شعرهای بزرگ سورآلیست در پاریس حشر و نشر یافت. در بازگشت به مکزیک چندین نشریۀ ادبی را بنیاد گزارد یا سردبیری کرد و مطالعات خود را در موضوع شخصیت و فرهنگ مکزیکی ادامه داد که نتیجۀ آن پژوهش ها، هزار توی تنهایی عنوان گرفت. از سال 1962 تا 1968 به عنوان سفیر مکزیک در هند منصوب شد و در پی برخورد خشونت بار دولت با دانشجویان رادیکال، از مقام خود استعفا کرد. او در انگلستان،فرانسه و ایالت متحده اقامت گزید و سالهای دهۀ 1970 را عمدتا ً در دانشگاه هاروارد گذراند . لذا قصه ای که در پی می آید از آثار دهۀ پنجاه میلادی این شاعر بشمار می رود.
حروف چین: شهرزاد میرزا عابدینی

مرد

پاهای مرد در شن فرو می‌رفت. ردی بی‌شکل برجا می‌گذاشت، مثل سُم جانوری. به سختی از سنگتخته‌ها بالا می‌رفتند، در شیب سربالایی به زحمت خود را نگاه می‌داشتند؛ بعد با تقلای بسیار، در جستجوی افق، بالا می‌رفتند.
آن که او را دنبال می کرد، گفت: «کف پاهایش صاف است، یک انگشت ندارد؛ انگشت شست پای چپش. مثل او این دور و برها زیاد نیست. پس کار آسان است.»
راه پر از خس و خار، میان علفزارها بالا می‌رفت. بس که باریک بود، مورچه‌رو می‌نمود. بی‌وقفه به سوی آسمان می‌رفت. آن‌جاگم می‌شد و بعد پیش‌تر، زیر آسمانی دورتر، پیدا می‌شد.
پاهایش پیش می‌رفت، بی‌آن‌که از راه منحرف شود. مرد و زنش را روی پاشنه‌های پینه‌بسته‌اش انداخته بود؛ ناخن‌هایش را روی سنگتخته‌ها می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌ایستاد تا مقصدش را بسنجد. گفت: «مال من نه، مال او.» سر برگرداند تا ببیند که حرف زده بود.
هوا ذره‌ای جریان نداشت. صدایش میان شاخه‌های شکسته پژواک می‌کرد. خسته از کورمال راه جستن، هر قدمی را می‌شمرد و با نفسی حبس در سینه تکرار می‌کرد: «تنها کاری که می‌خواهم بکنم همین است.» و بعد می‌دانست که حرف زده است.
مردی که او را دنبال می‌کرد، گفت: «از این‌جا بالا رفته،از این یال، با کارد شاخه‌های سر راهش را بریده. معلوم است که حسابی ترس برش داشته. ترس همیشه ردی از خودش جا می‌گذارد. همین آخر به دامش می‌اندازد.»
پس از ساعت‌ها، وقتی دید همچنان افقی پس از افق دیگر نمایان می‌شودو کوهی که از آن بالا می‌رود، تمامی ندارد، بی‌باکی‌اش رنگ باخت. کاردش را بیرون کشید و شاخه‌هایی را که مثل ریشه سفت و چغر بودند، و علف‌ها را برید. نواله لزج و چسبناکی را می‌جوید و با خشم آن را تف می‌کرد. دندان‌هایش را می‌مکید و دوباره تف می‌کرد. آسمان بالا سر آرام و گرفته بود، میان طرح کدو قلیانی‌های بی‌برگ، ابرهایش مات می‌نمود. فصل برگ‌ها نبود. فصل خشک و نکبتی خار و خلنگ و اسطوخودوس خودرو و خشک بود. با دلی بی‌قرار با کاردش انبوه بوته‌ها را می‌برید: «این کار خسته‌کننده است، بهتر است ولش کنم.»
از پس سر صدای خود را شنید.
تعقیب‌کننده گفت: «غیظ و غضبش او را لو می‌دهد. به ما گفته که کیست، حالا فقط جایش را پیدا کنیم. ازهر جا که بالا رفته، بالا می‌روم. بعد به همان راهی می‌روم که او رفته، رد پایش را می‌گیرم و می‌روم تا این‌که از پا بیندازمش. این‌طوری پیدایش می‌کنم. زانو می‌زند و التماس می‌کند که ببخشمش. یک گلوله پس گردنش خالی می‌کنم _ پیدایست که کردم، این کار را می‌کنم.»
به آخر جاده رسید. فقط آسمانی یکدست، خاکستری، نیم‌سوخته از ابر تیره شبانه. زمین به آن طرف افتاده بود. به خانه روبرویش نگاه کرد که آخرین دود از خاکستر اجاق آن برمی‌خاست. در خاک نرم و تازه شخم خورده فرو رفت. بی‌اختیار با دسته کاردش به در زد. سگی امد و زانوهایش را لیسید، سگ دیگری دور و برش پلکید و دم جنباند. در را که تنها بر روی شب بسته شده بود، هل داد و باز کرد.
آن‌که تعقیبش می‌کرد، گفت: «کارش را خوب پیش برد. حتی آن‌ها را بیدار نکرد. باید ساعت یک رسیده باشد، وقتی که آدم خواب خواب است، بعد از استراحت در آرامش، وقتی زندگی توی دست‌های شب سر می‌خورد و خستگی تن تار و پود بدگمانی‌ و سوءظن را سست و پاره می‌کند.»
مرد گفت: «نباید همه‌شان را می‌کشتم.» فقط گفت: «دست‌کم نه همه‌شان را».
سپیده‌دم خاکستری و سرد بود. به سویی دیگر، میان علف‌ها، پیش رفت. کارد را که وقتی سرما دست‌هایش را خشک کرده بود هنوز در چنگ می‌فشرد، بر زمین انداخت. دید که چون ماری بی‌جان میان اسطوخودوس‌های خشک می‌درخشد.
خیلی پایین، رود جاری است. آب بر سروهای به گُل نشسته لب‌پر می‌زند. رود خاموش و گل‌آلود پیش می‌رود؛ پیچ و تاب می‌خورد و چون ماری که بر زمین سبز چنبره زده، به خود می‌پیچد. سر و صدایی ندارد. می‌توانستی آن‌جا، کنار آن بخوابی، صدای نفست شنیده می‌شد، اما صدای نفس رود به گوش نمی‌رسید. پیچک از سروهای بلند به پایین آویزان است و سر در آب دارد؛ دست‌هایش را به هم حلقه می‌کند و دام عنکبوتی می‌سازد که رود هرگز آن را نمی‌گشاید.
مرد جریان رود را از رنگ زرد سروها بازشناخت. صدای آن را نمی‌شنید. فقط می‌دید که زیر سایه‌ها پیچ و تاب می‌خورد. می‌دید که چاچالاکاها می‌آیند. بعدازظهر روز پیش آن‌ها سر در پی خورشید داشتند؛ فوج‌فوج پس نور می‌پریدند. حالا خورشید رو به دمیدن بود و آن‌ها دوباره بازمی‌گشتند.
سه بار بر خود صلیب کشید. به آن‌ها گفت: «مرا ببخشید.» و کارش را شروع کرد. وقتی به نفر سوم رسید، اشک چهره‌اش را پوشانده بود. یا شاید هم عرق بود. کشتنکار سختی است. پوست آدم سر می‌خورد. حتی وقتی تن به شکست می‌دهد، از خودش دفاع می‌کند. کارد هم کند بود. دوباره به آن‌ها گفت: «باید مرا ببخشید.»
تعقیب‌کننده گفت: «روی شن ساحل نشسته. این‌جا نشسته و مدت زیادی از جایش تکان نخورده. منتظر بوده تا ابرها کنار بروند. اما خورشید آن روز یا روز بعدش در نیامده. خوب یادم است. همان یکشنبه‌ای بود که بچه تازه به دنیا آمده من مرد و رفتیم خاکش کنیم. ناراحت نبودیم. فقط یادم است که آسمان ابری بود و گل‌هایی که همراه برده بودیم، چنان پژمرده و پلاسیده بودند که انگار حالیشان شده بود که خورشید توی آسمان نیست.
یارو آن‌جا منتظر ماند. رد پایش باقی مانده بود – نزدیک زیررست کمینگاهی درست کرده بود، گرمای تنش توی خاک خیس سوراخی درست کرده بود.»
مرد فکر کرد: «نباید از جاده بیرون می‌آمدم. حالا دیگر باید آن‌جا می‌بودم.اما رفتن به جایی که همه می‌روند، خطرناک است؛ مخصوصاً با این باری که همراهم است. هر کس به من نگاه کرده، حتماً این را که درست انگار یک غده عجیب و غریب است، دیده. من که این‌طور خیال می‌کنم. وقتی حس کردم آن‌ها انگشتم را می‌برند، آن‌ها می‌دیدنش،اما من فقط بعداً دیدمش. حالا، گرچه نمی‌خواهم، اما مجبورم این علامت را داشته باشم. این‌طوری خیال می‌کنم، به خاطر این‌بار، یا شاید هم خسته شده‌ام.» بعد با خود گفت: «نباید همه‌شان را می‌کشتم؛ به همان یکی که باید می‌کشتمش، باید رضایت می‌دادم، اما هوا تاریک بود و همه شکل‌ها یک جور بود – بالاخره، به زحمتش نمی‌ارزد حالا که عده‌شان زیاد است، همه‌شان را خاک کنم.»
آن‌که دنبالش می‌کرد، گفت: «تو قبل از من خسته می‌شوی. من قبل از تو به آن جایی می‌رسم که تو می‌خواهی برسی. خوب می‌دانم چه فکری توی کله‌ات است و می‌دانم که کی هستی و اهل کجایی و کجا داری می‌روی. من قبل از تو آن‌جا می‌رسم.»
مرد وقتی رود را دید، گفت: «این‌جا جای مناسبی نیست، از رودخانه رد می‌شوم و بعد شاید به همان ساحل برسم. باید بروم آن طرف که مرا نمی‌شناسند، چون که هیچ وقت آن‌جا نبوده‌ام و کسی چیزی از من نمی‌داند؛ بعد آن‌قدر می‌روم تا برسم آن‌جا. آن‌جا هیچ‌کس دستش به من نمی‌رسد.»
دسته‌های بیش تری از چاچالاکاها می‌گذشتند و جیغ‌های گوشخراش می‌کشیدند.
«باز هم جلو می‌روم. این‌جا رودخانه پر از پیچ و خم است و ممکن است دوباره مرا جایی برگرداند که نمی‌خواهم بروم.»
«کسی آزار و اذیتت نمی کند، پسر. من این‌جایم تا حفظت کنم. برای همین است که من قبل از تو دنیا آمدم و استخوان‌هایم قبل از استخوان‌های تو سفت شده است.»
صدایش را شنید، صدای خودش را که آهسته ازدهانش بیرون می‌آمد. صدایی را که از دهانش بیرون می‌آمد، شنید. صدایی که چون چیزی دروغین و بی‌احساس بود.
چرا این حرف را زده بود؟ حالا حتماً پسرش مسخره‌اش می‌کرد. شاید هم نه. «شاید خیلی از من دلخور است که توی آخرین ساختمان تنهایش گذاشتم. آخر آخرین ساعت من هم بود. فقط مال من بود. او دنبال من بود. دنبال تو نبود. آن‌ کسی که او دنبالش بود، من بودم. دلش می‌خواست مرا مرده ببیند، ببیند که چطور صورتم گل‌مال و لگد خورده و از ریخت افتاده شده. درست همان‌جور که من به روز برادرش آوردم؛ اما من این کار را رودررو کردم، خوسه آلکانثیا، رودرروی او و تو، و تو فقط جیغ کشیدی و از ترس به لرزه افتادی. از آن به بعد فهمیدم که تو کی هستی و چطور دنبال من می‌افتی. یک ماه منتظرت بودم، شب و روز بیدار بودم، می‌دانستم که مثل یک مار موذی یواشکی می‌خزی و می‌آیی. اما تو دیر آمدی. من هم دیر رسیدم. بعداز تو رسیدم. خاک کردن بچه طول کشید. حالا می‌فهمم. حالا می‌فهمم چرا گل‌ها توی دستم پلاسیدند.»
مرد فکر می‌کرد: «نباید همه‌شان را می‌کشتم. به زحمتش نمی‌ارزید که چنین باری را به دوش بکشم. مرده‌ها سنگین‌تر از زنده‌ها هستند، آدم را خرد می کنند. باید یکی‌یکی لمسشان می‌کردم تا او را پیدا می‌کردم، باید او را از روی سبیلش می‌شناختم. حتی اگر تاریک بود، باز باید می‌دانستم قبل از این که بتواند بلند بشود، به کجایش ضربه بزنم – با این همه، همان‌جور که پیش آمد بهتر شد. حالا دیگر کسی نیست که برایشان اشک بریزد و من می‌توانم بی‌سرخر زندگی کنم. تنها کاری که مانده بکنم این استکه پیش از این که شب بشود خودم را از این‌جا در ببرم.»
بعدازظهر مرد به باریکه راه رودخانه رسید. تمام روز خورشید پنهان مانده بود، اما از روشنایی‌ای که سایه‌ها را حرکت می‌داد، پیدا بود که ظهر گذشته است.
آن‌که دنبالش می‌کرد و حالا در ساحل رودخانه نشسته بود، گفت: «به دام افتادی، کارت تمام است. اول آن کار وحشتناک را کردی و حالا هم داری جایی مییروی که رود دخلت را بیاورد. دیگر لازم نیست تا آن‌جا دنبالت بیایم. به محض این که ببینی گیر افتادی، مجبور می‌شوی برگردی. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. از این فرصت استفاده می‌کنم و نقشه می‌کشم که به کجای تنت گلوله بزنم بهتر است. من صبرم زیاد است، تو این‌طور نیستی، این به نفع من است. قلب من سالم است، بی‌عیب و نقص کار می‌کند، قلب تو زهوارش در رفته. این هم باز به نفع من است. فردا، یا پس فردا، یا هفته دیگر زنده نیستی. وقتش مهم نیست. من صبرم زیاد است.»
مرد دید که رودخانه میان تخته سنگ‌های شیبدار باریک می‌شود. ایستاد و گفت: «باید برگردم.»
رودخانه در این‌جا پهن وعمیق است و جریان آب تند نیست. آب همچون روغن غلیظ و آلوده‌ای در بسترش می‌سرد و پیش می‌رود. گهگاه شاخه‌ای را در گرداب‌هایش می‌کشاند و بی‌صدا اعتراضی آن را فرو می‌بلعد.
آن‌که چشم براه نشسته بود، گفت: «پسر،‌ مهم نیست اگر حالا به تو بگویم که مردی که تو را کشت از همین حالا مرده است، مگر فایده‌ای به حالم دارد؟ مهم این است که من پیش تو نبودم. چه فایده‌ که چیزی را توضیح بدهم؟ من آن‌جا پیش تو نبودم. اصل قضیه این است. پیش او هم نبودم، پیش آن یکی هم نبودم. پیش کسی نبودم، چون به فکرم را به خودش مشغول کرده بود و به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم.»
مرد در رودخانه تا مسافت زیادی پیش رفت.
حباب‌های خون در ذهنش می‌جوشید. «فکر کردم اولی می‌خواهد با خُرخُر مرگش بقیه را بیدار کند، برای همین عجله کردم.» به آن‌ها گفت: «مرا ببخشید که عجله کردم.» و بعد احساس کرد صدای شُرشُر مثل خُرخُر آدم‌هاست. به همین دلیل وقتی از رودخانه بیرون زد و در شب، در سرمای آن شب ا بری فرو رفت، آرام گرفت.
انگار فرار می‌کرد. ساق‌های پاهایش طوری گلی شده بود که رنگ شلوارش معلوم نبود.
وقتی توی رود شیرجه رفت، دیدمش.
قوز کرد و بعد بی‌آن‌که دست‌هایش را حرکت بدهد، در جهت جریان شناور شد، انگار داشت کف رودخانه قدم می‌زد. بعد به ساحل رسید و لباس‌هایش را در آورد تا خشک شوند. دیدم که از سرما می‌لرزید. هوا ابری بود و باد می‌آمد.
من داشتم از شکاف نرده نگاه می‌کردم، اربابم مرا آن‌جا گماشته بود تا مواظب گوسفندها باشم. من داشتم آن مرد را نگاه می‌کردم، بی‌آن‌که او بو ببرد که کسی زاغ سیاهش را چوب می‌زند.
دست‌هایش را بالا و پایین برد و کش و قوسی به تنش داد و گذاشت تنش هوا بخورد تا خشک شود. بعد پیراهن و شلوار پاره‌پوره‌اش را پوشید. دیدم که کارد یا اسلحه دیگری ندارد. فقط یک غلاف خالی از کمربندش آویزان بود.
این طرف و آن طرف را نگاه کرد و بعد به راه افتاد و رفت. می‌خواستم گله را جمع کنم که دیدم برگشت.
دوباره پرید توی آب، وسط دو شاخه.
از خودم پرسیدم: «این یارو چه‌اش شده است؟»
همین دیگر. روبروی جریان آب قرار گرفت و آب انگار که او یک گوی پردار باشد، دورش را گرفت و داشت غرق می‌شد. هی دست تکان داد، اما نتوانست کاری از پیش ببرد و خیلی پایین‌تر به ساحل رسید، طوری آب بالا می‌آورد که آدم فکر می‌کرد الان دل و روده‌اش بیرون می‌ریزد.
دوباره سرگرم خشک کردن خودش شد، سرتاپایش لخت بود، و بعد از همان راهی که رفته بود برگشت.
کاش حالا این‌جا بود. اگر می‌دانستم چکار کرده، با سنگ له و لورده‌اش می‌کردم و هیچ هم پشیمان نمی‌شدم.
من فکر می‌کردم دارد فرار می‌کند. باید صورتش را می دیدید. اما، سنیور لیثانثیاذور، من که فکر کسی را نمی‌توانم بخوانم. من فقط یک چوپانم و گمانم گاهی هم ترس برم می‌دارد. گرچه، همان‌طور که شما می‌گویید، من می‌توانستم راحت گیرش بینداز، و اگر خوب هدف‌گیری می‌کردم و یک سنگ به کله‌اش می‌زدم مثل چوب سر جایش خشک می‌شد. آره، به هر حال حق با شماست.
بعد از این که از زبان شما شنیدم که چه قتل‌ و جنایت‌هایی کرده، یعنی همین تازگی‌ها، دیگر نمی‌توانم خودم را ببخشم. من دوست دارم قاتل‌ها را بکشم، باور کنید. این کار یک کار معمولی و همیشگی نیست، اما این‌که آدم به خدا کمک کند تا کلک پسرهای شیطان را بکند، باید خیلی کیف داشته باشد.
امااین همه داستان نیست. فردای آن روز دیدم که برگشت. اما من هنوز چیزی نمی‌دانستم. آخ اگر می‌دانستم!
دیدم از روز پیش زهوار در رفته‌تر برگشت، استخوان‌هایش از پوستش بیرون زده بود و پیراهنش پاره بود. فکر نمی‌کردم خودش باشد، خیلی فرق کرده بود.
از نگاهش او را شناختم – نگاهش طوری سخت و خشن بود که انگار می‌توانست به آدم لطمه بزند. دیدم که آبی خورد و بعد دهانش را پر از آب کرد، انگار داشت دهانش را آب می‌کشید؛ راستش این بود که یک مشت پُر سمندر قورت داده بود، چون آن قسمت آبگیر که او آب خورد کم‌عمق و پر از سمندر بود. حتماً گرسنه‌اش بوده.
به چشم‌هایش که دو تا سوراخ سیاه مثل غار بود، نگاه کردم.
نزدیک من آمد و گفت: «این گوسفندها مال توست؟» گفتم که نیستند. گفتم: «مال مادرشان هستند.»
فکر نکرد که شوخی کردم. حتی لبخند نزد. یکی از چاق‌ و چله‌ترین میش‌های مرا گرفت و با دست‌هایش که مثل گازانبر بود، پاهای او را چسبید و شروع کرد به مک زدن نوک پستان‌هایش. صدای بع‌بع حیوان همه جا را برداشته بود، اما او ولش نمی‌کرد، همین‌طور مک زد و مک زد تا این‌که شکمش سیر شد. به شما می‌گویم کاری کرده بود که من مجبور شدم روی پستان‌هایش روغن قطران بمالم تا ورمشان بخوابد و از گازهای آن یارو چرکی نشوند.
می‌گویند که تمام خانواده‌ اورکیدی را کشته؟ اگر می‌دانستم، با یک تکه چوب می‌زدمش و نمی‌گذاشتم برود.
اما آدم وقتی بالای کوه زندگی می‌کند و مونس و همدمش گوسفندها هستند که زبان آدم سرشان نمی‌شود و حرفی نمی‌زنند، از همه‌چیز بی‌خبر می‌ماند.
فردایش دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. تا من رسیدم، او هم رسید. حتی با هم دوست شدیم. به من گفت مال این دور و برها نیست و اهل یک جای دور از این‌جاست؛ اما نمی‌تواند راه برود، چون پاهایش دیگر نمی‌کشند: «راه می‌روم و راه می روم اما انگار نه انگار. پاهایم آن‌قدر ضعیف شده‌اند که نای رفتن ندارند. ولایت من از این‌جا خیلی دور است، دورتر از آن کوه‌ها.» به من گفت که من دو روز تمام راه رفته بی‌آن‌که جز علف چیزی بخورد. به من این طور گفت.
می‌گویید که وقتی همه خانواده اورکیدی را کشت، ککش نگزید؟ اگر می‌دانستم، همان وقتی که دهانش باز بود و داشت شیر گوسفند مرا می‌خورد، به درک واصل می‌شد.
اما او آدم بدی به نظر نمی‌آمد. از زن و بچه‌هایش برایم حرف زد. گفت که حالا آن‌ها چقدر از او دورند. وقتی یاد آن‌ها می‌افتاد، صدایش تودماغی می‌شد.
بدجوری لاغر و مردنی بود، مثل چوب خشک بود. همین دیروز یک تکه از حیوانی را که تندر کشته بودش، خورد. تکه دیگر گوسفند را هم مورچه‌ها خورده بودند و آن تکه باقیمانده را او روی زغالی که من برای گرم کردن تورتیلاهایم روشن کرده بودم، کباب کرد و خورد. استخوان‌هایش را هم پاک کرد و جوید.
گفتم: «حیوان زبان‌بسته از مرض مرد.»
اما انگار صدای مرا نشنید. همه‌اش را لف‌ لف خورد. گرسنه بود.
اما شما می‌گویید که او آدم‌ها را کشته. آخ اگر می‌دانستم. می‌بینید عاقبت غفلت و ساده‌لوحی چیست؟ من فقط یک چوپانم و همین را می‌دانم. نمی دانم وقتی به شما بگویم که او از تورتیلاهایم خود من و از بشقاب غذای من خورد، چه فکری می‌کنید!
پس حالا که من می‌آیم و هر چه را می‌دانم به شما می‌گویم، همدست او حساب می‌شوم؟ پس این طور است و شما می‌گویید که می‌خواهید مرا به خاطر این که ان مردک را قایم کردم، توی هلفدونی بیندازید؟ انگار من آن خانواده را کشته‌ام. من فقط آمدم به شما بگویم که توی یکی از آبگیرهای رودخانه یک جسد هست. آن وقت شما هی مرا سؤال‌پیچ می‌کنید. حالا هم که این چیزها را به شما گفته‌ام، شریک جرم او حساب می‌شوم. خب، پس که این‌طور!
حرفم را باور کنید، سنیور لیثانثیاذو، اگر می‌دانستم آن بابا کی هست، راهی برای کشتنش پیدا می‌کردم. اما مگر من چه می‌دانستم؟ من که علم غیب ندارم. تنها کاری که او کرد این بود که چیزی برای خوردن از من خواست و با صورت پر اشک از بچه‌هایش برایم حرف زد.
حالا هم مرده. فکر کردم لباس‌هایش را میان تخته‌سنگ‌های رودخانه گذاشته تا خشک شوند، اما خودش بود، دراز شده بود و صورتش توی آب بود. اول فکر کردم وقتی خم شده روی رودخانه، با صورت افتاده زمین و نتوانسته سرش را بلند کند و بعد شروع کرده به نفس کشیدن توی آب، اما بعد دیدم خون غلیظی از دهانش بیرون می‌آید و پشت گردنش سوراخ سوراخ است، عینهو آبکش کرده بودندش. من فقط آمدم به شما بگویم. بی‌کم و کاست یا شاخ و برگ برایتان بگویم چه شده. من یک چوپانم و فقط از کار خودم چیزی سر در می‌آورم.
نویسنده: خوان رولفو
مترجم: فرشته مولوی

از کتاب «دشت سوزان» – نشر ققنوس- 1384
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

پیغام

آمدم‌ تو را ببینم، مارتین! تو اینجا نیستی. روی‌ پله‌های‌ جلو‌ خانه‌ات‌ می‌نشینم، به‌ درت‌ تکیه‌ می‌دهم‌ و فکر می‌کنم‌ توی‌ جایی‌ از شهر باد برایت‌ خبر می‌آورد تا بدانی‌ که‌ من‌ اینجا هستم. این‌ باغچه‌‌ی توست، گلِ ناز قد کشیده‌ و بچه‌های‌ کوچه‌ شاخه‌های‌ دم‌ دست‌ را می‌کشند. روی‌ زمین‌ و دور و بر دیوار گل‌های‌ پراکنده‌ای‌ را می‌بینم‌ که‌ برگ‌هاشان‌ به‌ شمشیر می‌ماند.
رنگ‌شان‌ آبی‌ نفتی‌ است‌ و شبیه‌ سرباز‌ها هستند خیلی‌ مهم‌ هستند، خیلی‌ نجیب. تو هم‌ سربازی. به‌ خاطر زندگی‌ات‌ رژه‌ می‌روی‌ یک، دو، یک‌ دو… همه‌ باغچه‌ات‌ یکدست‌ است، درست‌ مثل‌ خودت‌ با قدرتی‌ که‌ اعتماد به‌نفس‌ می‌آورد.
اینجا به‌ دیوار خانه‌ات‌ تکیه‌ می‌دهم، مثل‌ آن‌ وقت‌‌ها که‌ به‌ تو تکیه‌ می‌دادم. آفتاب‌ به‌ شیشه‌‌ی پنجره‌‌ها می‌تابد، دیر شده‌ و کم‌کم‌ رنگ‌ می‌بازد. آفتاب‌ داغ‌ شمشادهایت‌ را گرم‌ کرده‌ و بوی‌ آن‌ها همه‌جا را گرفته. آفتاب‌ پَر است. روز به‌ پایان‌ خود نزدیک‌ می‌شود. همسایه‌ات‌ می‌گذرد. نمی‌دانم‌ که‌ مرا می‌بیند یا نه. می‌خواهد باغچه‌اش‌ را آب‌ بدهد.
یادم‌ هست‌ که‌ وقتی‌ مریض‌ می‌شدی‌ برایت‌ سوپ‌ می‌آورد و دخترش‌ به‌ تو آمپول‌ می‌زد… درباره‌ی‌ تو فکر می‌کنم‌ انگار تو را به‌ درون‌ خودم‌ می‌خوانم‌ و همان‌جا حبس‌ می‌شوی.
دوست‌ دارم‌ خیالم‌ راحت‌ باشد که‌ تو را فردا می‌بینم‌ و پس‌فردا و همیشه، بی‌هیچ‌ وقفه‌ای، دوست‌ دارم‌ تماشایت‌ کنم‌ هرچند که‌ ذره‌ذره‌ چهره‌ات‌ برایم‌ آشناست؛ می‌خواهم‌ هیچ‌چیز بین‌ ما تصادفی‌ نباشد.
روی‌ کاغذ خم‌ شده‌ام‌ و همه‌ این‌ها را برایت‌ می‌نویسم‌ و فکر می‌کنم‌ که‌ حالا، توی‌ محله‌ای‌ از شهر با عجله‌ می‌روی‌ با همان‌ قامت‌ رشید و عزم‌ استواری‌ که‌ داری، توی‌ یکی‌ از خیابان‌هایی‌ که‌ همیشه‌ فکر می‌کنم‌ هستی؛ نبش‌ دو نیلیس‌ و چنکودو فبروو، یا ونوسیانو کارانسا، روی‌ یک‌ از نیمکت‌های‌ خاکستری‌ دلگیر نشسته‌ای‌ که‌ جمعیت‌ عجول‌ موقع‌ سوار شدن‌ به‌ اتوبوس‌ آن‌ را خرد کرده‌اند، باید توی‌ خودت‌ حس‌ کنی‌ که‌ من‌ اینجا منتظرت‌ هستم.
آمده‌ام‌ که‌ فقط‌ بگویم‌ می‌خواهمت‌ و چون‌ اینجا نیستی‌ برایت‌ می‌نویسم. نمی‌توانم‌ درست‌ بنویسم‌ چون‌ آفتاب‌ پریده‌ و من‌ اطمینان‌ ندارم‌ چه‌ می‌نویسم. بچه‌‌ها دوان‌دوان‌ می‌آیند. پیرزنی‌ آزرده‌ می‌گوید: «مواظب‌ باشید. به‌ دست‌ من‌ نخورید که‌ می‌ریزد…» قلم‌ را می‌اندازم‌ مارتین‌ و کاغذ خط‌دار را و دست‌هایم‌ را می‌اندازم، بی‌فایده‌ و منتظر تو هستم.
فکر می‌کنم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد تو را بغل‌ کنم، گاهی‌ دوست‌ دارم‌ بزرگتر می‌شدم‌ چون‌ جوانی‌ توی‌ خودش‌ همه‌چیز را به‌ عشق‌ نسبت‌ می‌دهد.
سگی‌ پارس‌ می‌کند، پارسی‌ گزنده. فکر می‌کنم‌ وقتش‌ رسیده‌ که‌ بروم. کمی‌ که‌ بگذرد همسایه‌ می‌آید تا چراغ‌های‌ خانه‌ات‌ را روشن‌ کند، کلید دارد و چراغ‌ اتاق‌ خوابت‌ را روشن‌ می‌کند که‌ رو به‌ خیابان‌ است، چون‌ توی‌ این‌ محل‌ دزدی‌ زیاد شده. بیشتر وقت‌‌ها مال‌ فقیر‌ها را می‌دزدند، فقیر‌ها همدیگر را لخت‌ می‌کنند… می‌دانی‌ از وقتی‌ بچه‌ بودم‌ این‌ طوری‌ می‌نشستم‌ و منتظر می‌ماندم، همیشه‌ مطیع‌ بودم‌ چون‌ انتظار تو را می‌کشیدم. چشم‌ به‌ راه‌ تو می‌ماندم، می‌دانم‌ که‌ همه‌ زن‌‌ها چشم‌ به‌ راه‌ می‌مانند. چشم‌ به‌ راه‌ آینده‌ هستند، تصاویری‌ که‌ در تنهایی‌شان‌ شکل‌ می‌گیرد، جنگلی‌ که‌ به‌ سوی‌ آن‌ها راه‌ می‌افتد و عده‌ی‌ بزِ َگر، ُمرد؛ اناری‌ که‌ ناگهان‌ باز می‌شود و دانه‌های‌ سرخ‌ و براق‌اش‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارد، اناری‌ مثل‌ دهانی‌ رسیده‌ با هزاران‌ بخش. بعداً، ساعت‌هایی‌ که‌ به‌ تحلیل‌ گذشته، به‌ ساعات‌ واقعی‌ بدل‌ می‌شود، جان‌ می‌گیرد، وزن‌ می‌یابد. آه‌ ای‌ عشق، چقدر پُریم‌ از تصویرهای‌ درونی، پر از چشم‌اندازهای‌ تهی.
شامگاه‌ است‌ و تقریباً‌ قادر نیستم‌ ببینم‌ چه‌ می‌نویسم. حرف‌‌ها را درک‌ نمی‌کنم، شاید برایت‌ سخت‌ باشد که‌ بر صفحه‌ی‌ کاغذ نوشته‌ام‌ «می‌خواهمت… نمی‌دانم‌ آیا این‌ کاغذ را از زیر در می‌اندازم‌ تو، یا نه، نمی‌دانم.
احترام‌ مرا جلب‌ کرده‌ای… شاید حالا که‌ می‌روم، بایستم‌ تا از همسایه‌ات‌ بخواهم‌ به‌ تو پیغام‌ بدهد، که‌ من‌ آمدم.»

نویسنده: النا پونیاتوفسکا
مترجم: اسدالله امرایی
درباره‌ی نویسنده:
النا پونیاتوفسکا (1932) نویسنده‌ و روزنامه‌نگار مکزیکی فرزند پدری لهستانی و مادری فرانسوی تبار است. رمان‌ها، داستان‌‌های کوتاه، مقالات متعددی نوشته و آثارش به زبان‌‌های مختلف ترجمه شده است. از سال 1953 حرفه خبرنگاری را آغاز کرد معروف‌ترین اثر او، کشتار در مکزیک است که گاه‌شمار زندگی و مرگ دانشجویانی است که یک هفته قبل از بازی‌‌های المپیک 1968 در مکزیکوسیتی به سرکوب پلیس اعتراض کردند. آثار این بانوی نویسنده برای اولین بار به همین قلم به فارسی ترجمه شد.
منبع: www.jenopari.com

از بس که آس و پاسیم!

اینجا همه چیز روز بروز بدتر می‌شود. هفته پیش عمه خاسینتا مرد؛ و روز شنبه، وقتی که تازه خاکش کرده بودیم و می خواستیم غم و غصه‌ها را از یاد ببریم، بارانی گرفت که تا بحال نظرش را ندیده بودیم. این باران دیگر پاک پدرم را از کوره در برد، چون همه‌ی چاودار درو شده را آفتاب داده بودیم تا خشک بشود. باران چنان ناگهانی شروع شد و چنان سیل آسا بارید که به ما مهلت نداد حتی یک مشت از چاودارها را سالم در ببریم؛ تنها کاری که از دستمان ساخته بود این بود که در خانه مان، گوشه‌ای بچینیم و تماشا کنیم چطور شرشر باران سرد چاودار زرد تازه درو شده را از بین می‌برد.
و درست همین دیروز که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدم که گاوی را که پدرم روز تولدش به او هدیه کرده بود، سیل با خودش برده است.
سه شنبه پیش، نزدیک سحر، رود طغیان کرد. من خواب بودم، اما صدای آب مرا از خواب پراند و از جایم بیرون پریدم و به پتویم چنگ انداختم، انگار که سقف خانه‌مان می‌خواست پایین بریزد. اما بعد فهمیدم صدای رود است، به رختخواب برگشتم و هنوز صدا می‌‌آمد که دوباره خوابم برد.
صبح که بلند شدم، آسمان پر از ابرهای سیاه بود و روشن بود که تمام شب یکریز باران آمده است. صدای رود نزدیکتر و بلندتر شده بود. آدم می‌توانست همانطور که بوی سوختگی را می‌شنود، بوی آن را، بوی آب راکد را بشنود.
وقتی رفتم نگاهی بیندازم، آب تا کناره‌های رود بالا زده بود و نرم نرمک خیابان اصلی را هم گرفت و می‌رفت به خانه زنی که لاتامبورا صدایش می‌کردند. وقتی آب حیاط را گرفت و از در بیرون زد، صدای غلغلش شنیده می‌شد. لاتامبورا در جایی که حالا دیگر بخشی از رود بود، هولزده اینطرف و آنطرف می‌دوید و مرغ و جوجه‌هایش را به خیابان کیش می‌داد تا بلکه جای امنی پیدا کنند و جان سالم در ببرند.
آنطرف، سر پیچ، سیل باید- خدا می‌داند کی- درخت تمرهندی حیاط خانه عمه خاسینتای مرا ریشه کن کرده و برده باشد؛ چون حالا دیگر درختی آنجا دیده نمی‌شود. این درخت تنها درخت تمرهندی این آبادی بود، از همین جا معلوم می‌شود که این سیل و طغیان رود در این چند ساله بی‌سابقه بوده.
من و خواهرم بعد از ظهر رفتیم تا آن کوه آب را که دمبدم بزرگتر و تیره تر می‌شد و حالا بالای پل بود، تماشا کنیم. ساعتها و ساعتها، بی‌آنکه خسته شویم، ایستادیم و تماشا کردیم. بعد از دره‌ی تنگ بالا رفتیم تا ببینیم مردم چه می‌گویند، آخر آن پایین، لب رود، صدای آب آنقدر زیاد است که آدم فقط می‌بیند دهان مردم باز و بسته می‌شود و دارند حرف می زنند بی‌آنکه آدم حتی یک کلمه را بشنود، برای همین بود که از دره‌ی تنگ بالا رفتیم، چون آن بالا مردم داشتند رود را تماشا می‌کردند و از خرابیها حرف می‌زدند. همانجا بود که فهمیدم رود لاسرپنتینا، گاو خواهرم تاچا را که پدرم روز تولدش به او داده بود و یگ گوش سفید و یک گوش سرخ و چشمهای خیلی قشنگ داشت، برده است.
هنوز دستگیرم نشده چرا لاسرپنتینا بسرش زد از رود رد بشود، چون می دانست که این رود همان رود هر روزی نیست. لاسرپنتینا هیچوقت اینقدر خل و رموک نبود. حتما خواب‌آلود بوده که اینطور خودش را به کشتن داده. آخر خیلی وقتها وقتی در آغل را باز می‌کردم، ناچار می‌شدم از خواب بیدارش کنم، وگرنه تمام روز با چشمهای بسته ساکت و آرام ، آنجا می‌ماند و نفیر می‌کشید، همانطور که همه گاوها در خواب نفیر می‌کشند.
پس حتما چرتش گرفته بوده. شاید وقتی ضربه‌ی سنگنین آب را بر کفل‌هایش حس کرده، از خواب پریده. شاید بعد ترسیده و خواسته برگردد، اما هول شده و در آن آب سیاه و سفت گل‌آلود، پایش گرفته. شاید ماغ کشیده و کمک خواسته، فقط خدا می‌داند چه ماغهایی کشیده.
از مردی که دیده بود سیل گاو را با خودش می‌برد، پرسیدم گوساله‌اش هم همراهش بوده یانه. گفت که یادش نمی‌آید، اما دیده که آب گاوی خال خالی را با خودش می برد. گاو پاهایش بهوا رفته بوده و بعد برگشته و مرد دیگر اثری از آثار گاو را ندیده. گفت آنقدر تنه درخت و ریشه و شاخ و برگ روی آب شناور بوده و او هم آنقدر گرم کار هیزم گرفتن از آب بوده، که مطمئن نیست روی آب دام دیده یا تنه درخت.
اینست که نمی‌دانیم گوساله زنده‌است یا به همراه مادرش رفته. اگر دنبال مادرش بوده که خدا به داد هر دوشان برسد.
نگرانی اهل خانه اینست: حالا که خواهرم تاچا گاوش را از دست داده، خدا می‌داند چه آخر و عاقبتی پیدا می‌کند. پدرم با بدبختی زیاد توانست پول و پله‌ای جور کند و لاسرپنتینا را که آنوقت گوساله بود، برای خواهرم بخرد تا جهیزیه‌ای داشته باشد و مثل دو خواهر بزرگترم خراب نشود.
پدرم می‌گوید بس که آسو پاس بودیم، این دوتا دختر خودسر خراب شدند. از بچگی پررو و پرتوقع بودند و تا بزرگ شدند پایشان به بیرون خانه باز شد.
بعد پدرم هردوشان را بیرون کرد. اول تا می‌توانست با آنها مدارا کرد، اما بعد دیگ غیرتش بجوش آمد و هردوشان را به خیابان انداخت. آنها هم رفتند به آیولا یا یک جای دیگر و پاک بدکاره شدند.
برای همین پدرم نگران تاچاست- آخر دلش نمی‌خواهد این یکی هم به همان راه خواهرهایش برود. پدرم می‌دانست که خواهرم با از دست دادن گاوش سیاه‌بخت می شود، چون دیگر وقتی به سن بخت برسد و بخواهد شوهر خوب و سربراهی پیدا کند، سرمایه و جهیزیه ای ندارد. حالا قضیه فرق می‌کند. تا وقتی گاو را داشت، آینده‌اش روشن بود؛ چون بالاخره کسی پیدا می‌شد که برای بدست آوردن گاو هم که شده، پا پیش بگذارد و او را بگیرد.
حالا فقط امیدمان به اینست که گوساله زنده مانده باشد، دیگر خواهرم تاچا تا خرابی یک قدم بیشتر فاصله نخواهد داشت. مادرم هم نمی‌خواهد خواهرم کارش به اینجا بکشد.
مادرم نمی‌داند چرا خدا با دادن چنان دخترهایی اینطور عقوبتش کرده است؛ آخر، در خانواده او، از مادر بزرگ به بعد، آدم بد پیدا نشده. همه‌شان خدا ترس و سربراه بار آمده اند و هیچوقت به کسی بی‌احترامی نکرده اند. همه‌شان اینطور آدمهایی بودند. چه کسی می‌داند آن دو دخترش یکی بعد از دیگری نمی‌تواند بفهمد چه خطایی از خودش سرزده یا چرا دو دخترش یکی بعد از دیگری براه بد افتاده‌اند. هر چه می‌کند نمی‌تواند بیاد بیاورد که در خانواده‌اش چه کسی بوده که سرمشق دخترهاش شده. و هر بار که یاد دخترها می‌افتد،گریه‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «خدا عاقبت بخیرشان کند.»
اما پدرم می‌گوید که حالا دیگر برای آنها نمی‌شود کاری کرد، چون آب از سرشان گذشته است. آن که باید بفکرش بود، تاچاست که هنوز در خانه است و دارد قد می‌کشد.
پدرم می‌گوید: «آره،نگاه همه را به خودش جلب می‌کند. این یکی هم عاقبتش به خرابی می کشد، این خط و این نشان، این یکی هم خراب می شود.»
و تاچا وقتی می‌فهمد که گاوش دیگر برنمی‌گردد، به گریه می‌افتد. با پیراهن صورتیش، اینجا کنار من نشسته و از دره‌‌ی تنگ به رود خیره شده و یکبند گریه می‌کند. شرشر اشک کثیف روی صورتش روان شده، انگار رود توی تنش رفته است.
دست دور شانه‌اش می‌اندازم و می‌خواهم دلداریش بدهم، اما نمی‌فهمد. بیشتر گریه و زاری می‌کند. از دهانش صدایی بیرون می‌آید که شبیه صدای لب‌پر زدن آب رودخانه‌است. با این صدا، تمام تن تاچا به لرزه می‌افتد، رود همینطور بالا می آید. قطره‌های آب بوگندوی رود به صورت خیس تاچا پاشیده می‌شود. و برجستگی‌های سینه کوچکش یکبند پایین و بالا می‌روند؛ انگار همینطور درشت‌تر و درشت‌تر می‌شوند تا تاچا را بدکاره کنند.

نویسنده: خوان رولفو
مترجم: فرشته مولوی
از مجموعه داستان «دشت مشوش» / نشر گردون
منبع: www.jenopari.com

شبی که تنهایش گذاشتند

فلیثیانو روئلاس(1)‌‌ از کسانی که جلوتر‌از او بودند، پرسید : "چرا اینقدر یواش می‌روید؟ این‌طوری خوابمان می‌گیرد. مگر نباید زود آن‌جا برسید؟"
گفتند: "فردا کله‌ی سحر می‌رسیم آن‌جا."
این آخرین حرفی بود که از دها‌ن آن‌ها شنید. آخرین حرف آن‌ها. اما این را فقط بعد، روز بعد، به‌یاد آورد.  سه تن از آنان جلو می‌رفتند، چشم دوخته بر زمین، هم‌چنان‌که می‌کوشیدند تا از خرده روشنایی شبانه بهره گیرند.
این را هم گفتند، کمی زودتر، یا شاید شب پیش، که: "چه به‌تر که تاریکست. این‌طوری ما را نمی‌بینند." یادش نمی‌آمد کی گفتند. زمین زیر پا‌یش فکرش را پریشا‌ن می‌کرد. 
حالا که بالا می‌رفت، دوباره زمین را می‌دید. احساس کرد که به‌سوی او می‌آید، محاصره‌اش می‌کند، می‌کوشد خسته‌ترین جای تنش را بیابد و بالای آن قرار گیرد، روی پشتش همان‌جا که تفنگ‌ها‌یش را آویخته است.
آن‌جا که زمین هموار بود، تند گام بر می‌داشت. به سر بالایی که رسیدند، عقب ماند، سرش  پایین افتاد، آهسته‌تر و آهسته‌تر، هم‌چنان‌که گام‌هایش کوتا‌ه‌تر می‌شد. دیگران از او جلو افتادند، حالا دیگر خیلی از او جلوتر بودند. با سری منگ از خواب که تکا‌ن تکا‌ن می‌خورد، در پی‌شان می‌رفت.
کم کم خیلی عقب می‌افتاد. جاده پیش رویش، کم و بیش هم‌سطح چشم‌ها‌یش بود و سنگینی تفنگ‌ها، و خواب که در انحنای پشتش بر او غلبه می‌کرد.
می‌شنید که صدای گام‌ها فرو می‌میرد- آن تق تق خالی پاشنه‌ها که خدا می‌داند چه شب‌های درازی به آن گوش داده بود. فکر کرد: "از لاماگدالنا(2) تا این‌جا، شب اول، بعد ازاین‌جا تا آن‌جا، شب دوم؛ و این‌هم شب سوم، شب‌های زیادی نیست. فقط اگر روز خوابیده بودیم. اما آن‌ها راضی نمی‌شدند. گفتند: "ممکنست توی خواب گیرمان بیندازند. دیگر از این بدتر نمی‌شود بلایی سرمان بیاید." 
" بدتر برای کی؟ "
حالا داشت در خواب حرف می‌زد: "به آن‌ها گفتم صبر کنید: بیا‌یید امروز را استراحت کنیم. فردا قبراق‌تر راه می‌افتیم. اگر لازم شد بدویم، قوت بیشتری داریم. شاید مجبور بشویم بدویم."
با چشم‌ها‌ی بسته ایستا‌د. گفت: "دیگر طاقت آدم طاق می‌شود. عجله کردن چه فایده‌ا‌ی دارد؟ فقط یک‌روز بعد ازاین‌همه روز که از دست دادیم، به‌زحمتش نمی‌ارزد." سپس بی‌درنگ فریاد کشید: "حالا کجایید؟"
و بعد با خود‌ش: "خب، پس برو، یالله برو!"
به تنة درختی تکیه داد. زمین سرد بود و عرقش سرد شد. این باید همان کوهستانی می‌بود که حرفش را با او زده بودند. آن پا‌یین زمین گرم؛ و این بالا، این سرما‌یی که تا زیر بالا پوشش می‌خزید. " انگا‌ر پیراهنم را کنده بودند و دست‌های یخی‌شان را روی پوستم می‌کشا‌ندند."
میان خزه‌ها فرو رفت. دست‌ها‌یش را از هم باز کرد، گویی می‌خواست شب را اندازه بگیرد. هوایی را که بوی سقز می‌داد، فرو داد.  بعد روی گیاه کوچا‌ل(3)، در حا‌لی‌که احساس می‌کرد بدنش از سرما خشک و چغر شده است، به‌خوا‌ب رفت.
سرما‌ی سپیده‌دم از خواب بیدارش کرد؟ خیسی شبنم.
چشم‌ها‌یش را باز کرد. ستاره‌ها‌ی شفاف رادر آسمانی روشن بالای شاخه‌های تیره دید. فکر کرد: "دارد تاریک می‌شود." و دوباره خوابش برد.
وقتی صدای فریاد و تق‌تق تند سم‌ها را بر سنگ‌فرش خشک جاده شنید، از خواب بیدار شد. نور زردی حاشیة افق را روشن می‌کرد.
قاطر سواران از کنارش گذشتند، نگاهش کردند. سلامش گفتند: "صبح بخیر!" اما او پاسخی نداد. 
به‌خاطر آورد که چه با‌ید می‌کرد. حالا روز بود و او می‌بایستی برای پرهیز از گشتی‌ها، شبا‌نه از کوه می‌گذشت. بی خطرترین راه همین بود. آن‌ها چنین گفته بودند.
تفتگ‌ها‌یش را برداشت و بر شانه‌اش انداخت. از جاده بیرون رفت و به کوه زد و به‌سوی جایی که خورشید برمی‌آمد، روانه شد. از پستی و بلندی‌ها پایین و بالا رفت و رشتة په‌ها را پشت سرگذاشت.
گویی صدای قاطرسواران را می‌شنید که می‌گفتند: "آن‌جا دیدیمش. این شکلی‌است و یک عالم اسلحه با خودش دارد."
تفنگ‌ها را دور ریخت. بعد خود را از شر فانسقه‌ها رها کرد. احساس کرد خیلی سبک شده است و پا به‌د‌و گذاشت، گویی می‌خواست پایین تپه قاطرسواران را به باد کتک بگیرد.
باید "بالا رفت، به جلگه رسید و بعد پایین رفت." او هم همین کار را کرد. هر چه خدا بخواهد همان می‌شود. همان کاری را می‌کرد که آن‌ها گفته بودند بکند، اما نه در همان ساعاتی که گفته بودند.
به لبة دره‌های عمیق رسید. د‌شت خاکستری بزرگ را از دور دید.
فکر کرد: "باید آن‌جا باشند. حالا باخیا‌ل راحت در آفتاب لمیده‌اند." در شیب دره غلتید، بعد دوید، بعد دوباره غلتید.
گفت: "هر چه خدا بخواهد همان می‌شود." و باز تند و تندتر به پا‌یین غلتید.
هم‌چنان صدای قاطر‌سواران را که به او گفتند: "صبح بخیر!" می‌شنید. احساس می‌کرد که چشم‌ها‌یشان فریب‌کار بوده است. به اولین گشتی که برسند خواهند گفت: "ما او را فلان جا دیدیم. طولی نمی‌کشد که به این‌جا می‌رسد."
نا‌گهان بی‌حرکت و خاموش بر جا ایستاد.
گفت: "یا مسیح!"و نزد‌یک بود داد بزند: "زنده باد مسیح، خداوند گار ما!" اما جلو خود را گرفت. تپا‌نچه‌اش را از غلاف بیرون کشید و درپیراهنش فرو برد تا آن‌را نزدیک گوشت خود حس کند. این کار به او قوت قلب می داد. با گام‌های بی‌صدا به خانه‌های آگوآ- ثارکا(4) نزدیک شد و به جنب و جوش پر سر و صدای سربازان که خود را کنار کپة آتش‌های بزرگ گرم می‌کردند، نگریست.
به نردة اصطبل رسید و توانست آن‌ها را بهتر ببیند و چهره‌هاشان را تشخیص دهد: عموها‌یش تا‌نیس(5)  و لیبرا‌ذو(6) بودند. در همان حا‌ل که سربازان دور و بر آ‌تش می‌پلکیدند، آن‌ها تاب می‌خوردند، آویخته از کهوری در میا‌نة اردوگا‌ه. گویی دیگر از دودی  که از کپة آتش‌ها بر می‌خاست و چشم‌های بی حا‌لت‌شا‌ن را تیره و تار و چهره‌هاشا‌ن را سیا‌ه می‌کرد، ناراحت نمی‌شدند.
کوشید تا دیگر نگاه‌شا‌ن نکند. خود را از نرده بالا کشید و گوشه‌ای مچاله شد تا تنش دمی بیاساید، گرچه احساس می‌کرد کرمی در معده‌اش می‌لولد.
از با‌لای سرش شنید که کسی می‌گوید: "چرا پا‌یین‌شا‌ن نمی‌کشیم، منتظر چه هستیم؟"
" منتظرآن یکی هستیم.  می‌گویند که سه تا بوده‌اند، پس باید سه تا بشوند.  می‌گویند که سومی یک پسر بچه ست، اما هر چه باشد، همان بوده که برای ستوان  پارا(7)  کمین کرده  و افرادش را سر به نیست کرد. او هم حتماً مثل این‌ها که بزرگ‌تر و با تجربه‌تر بودند، از همین راه می‌آید. مافوقم می‌گوید اگر این بابا امروز فردا پیدایش نشود، اولین کسی را که گذرش این طرف‌ها بیفتد، به درک می‌فرستیم تا دستور را تمام و کمال اجرا کرده باشیم."
"بهتر نیست برویم د‌نبا‌لش بگردیم؟ این‌طوری حوصله‌مان سر نمی‌رود."
"لازم نیست. مجبورست از این راه بیاید. همه‌شان به‌طرف سیرا‌ کومانخا(8) روانه شده‌اند تا به نیروهای کاتورث(9) بپیوندند. این‌ها آخری‌هاشان هستند. فکر خوبیست که آدم بگذارد آن‌ها رد شوند تا بتوانند با رفقای ما  توی کوه‌ها بجنگند."
"فکر خوبیست. اگر این‌طور بشود، شاید ما را هم آن‌جا بفرستند."
فلیثیا‌نوروئلاس آن‌قدر صبر کرد تا پروانه‌هایی که در دلش احساس می‌کرد، آرام گرفتند.  بعد  گویی می‌خواهد در آب شیرجه برود،  هوا را بلعید؛ و خود را روی زمین پهن کرد؛  و هم‌چنا‌ن‌که با  د‌ست تنش را پیش می‌کشاند، خزان خزان دور شد.
وقتی به لبة آب‌راهه رسید، سرش را بلند کرد و بعد پا به دو گذاشت و راهش  را از میا‌ن علف‌های بلند باز کرد. تا زمانی  که احساس کرد آب‌راهه  با د‌شت یکی شده است.  به پشت سرش نگاه نکرد و دست از دویدن بر نداشت. بعد ایستاد. لرزان و نفس زنان، نفس عمیق کشید.

—————————–
پا‌نویس‌ها 
(1)-Feliciano Ruelas 
(2)-La Magdalena
(3)-Cochal
(4)-Agua Zarca
(5)-Tanis
(6)-Librado
(7)-Parra
(8)-Sierra Comanja
(9)-Catorco

نویسنده: خوان رولفو
مترجم: فرشته مولوی
انتخاب شده از کتاب: دشت مشوش
ناشر: نشر گردون
سال انتشار: 1369

منبع: www.dibache.com

به‌یاد آر

به‌یاد بیاور اوربا‌نو گومث(1) را، پسر دون اوربانو، نوة دیما‌س(2)، همان‌که آوازهای شبانی را رهبری می‌کرد و وقتی آنفلونزا شیوع پیدا کرد، در حالی‌که می‌خواند «فرشته‌ی ملعون غرغر می‌کند»، مرد. خیلی وقت پیش بود، شاید پا‌نزده سالی بشود. اما تو باید او را به‌یاد بیاوری.
به‌یا‌د بیاور که او را «پدربزرگ» صدا می‌کردیم، چون پسر دیگرش، فیدنثیو(3) گومث، دو دختر خیلی شوخ و شنگ داشت، یکی سبزه وکوتاه که لقب نا‌پسند «از خود راضی »  گرفته بود، و دیگری که راستی بلند بالا بود و چشم‌های آبی داشت –و حتی می‌گفتند که دخترش نیست– و اگر بازهم شرح و تفصیل بیشتری می‌خواهی، باید بگویم که گرفتار سکسکه بود. به‌یاد بیاور در مراسم عشاء ربانی و درست در لحظة ترفیع، به سکسکه افتاد و چه آشوبی بپا کرد –انگار که در یک آن هم می‌خندید و هم گریه می‌کرد. تا این‌که او را بیرون بردندش و کمی آب‌قند به او دادند تا آرام شد. آخرش با  لثیو چیکو(4)، صاحب می‌خانه‌ای که قبلاً مال لیبراذو(5) بود، بالای رودخانه جایی که آسیای تخم کتان تئودولوس(6) هست، ازدواج کرد.
به‌یاد بیاور که مادرش را «بادنجا‌ن» صدا می‌کردند چون همیشه تو دردسر می‌افتاد و  آخر کار یک بچه پس می‌انداخت. می‌گویند که پول و پله‌ای داشت، اما همه‌اش را صرف کفن و دفن می‌کرد، چون همة بچه‌ها‌یش کمی بعد از آن‌که دنیا می‌آمدند می‌مردند و او هم همیشه جماعتی را راه می‌انداخت تا برای آن‌ها آواز بخوانند و با موسیقی روانه گورستا‌ن‌شان کنند، و یک‌ دستة کر از پسرها  هم  «حمد و نثا» و «شکوه و جلال» و آن آوازی  را که می‌گویند: «اکنون، خداوندگارا، فرشتة کوچک دیگری برایت می‌فرستیم،» می‌خواندند.  این‌طور بود که فقیر شد -هر کفن و دفنی کلی برایش خرج بر می‌داشت چون در شب زنده‌داری‌ها به مهما‌ن‌ها مشروب می‌داد. فقط دو تا از بچه‌ها زنده ماندند، اوربا‌نو و ناتا‌لیا، که فقیر به‌دنیا آمدند، و مادرشا‌ن بزرگ شدنشا‌ن را ندید چون آخرش، وقتی که  د‌یگر سنش بالا رفته و به پنجا‌ه سالگی نزدیک شده بود،  سر زا رفت.
باید او را بشنا‌سی، چون دعوایی بود، همیشه با زن‌های فروشندة بازار جر و بحث می‌کرد: وقتی  می‌خواستند گوجه فرنگی را گران بفروشند، قشقرقی راه می‌انداخت و می‌گفت که دارند می‌چاپندش. بعدها وقتی دست تنگ شد، می‌‌دیدیش که دور و بر زبا‌له‌ها می‌پلکد، خرده پیاز و لوبیا پخته و گاه گداری هم تکه نیشکری «برای شیرین کردن دها‌ن بچه‌ها‌یش» جمع می‌کند، دو تا بچه داشت، انگار که گفتم، که تنها بچه‌هایی بودند که جان به‌در بردند. بعد، دیگر کسی چیز بیش‌تری از او نمی‌داند.
آن اوربانو گومث هم‌سن و سا‌ل ما بود -شا‌ید چند ماهی بزرگتر- تو بازی شیر یا خط و جر زدن استاد بود. به‌یاد بیاور که به‌ما گل میخک می‌فروخت و ما هم می‌خریدیم، در حا‌لی‌که رفتن به کوه و چیدن گل مثل آب خوردن آسا‌ن بود. انبه‌هایی را که از درخت انبة حیاط مدرسه می‌کند و کش می‌رفت، به ما می‌فروخت و همین‌طور پرتقا‌ل با فلفل قرمز از دم مدرسه می‌خرید به دو سنت و بعد به پنج سنت به ما می‌فروخت. هر خرت و پرتی را که در جیبش پیدا می‌شد، از تیله‌ها‌ی عقیق گرفته تا فرفره و دوک و حتی سوسک‌ها‌ی سبز، از آن‌هایی که آدم نخ به پایشا‌ن می‌بندد تا خیلی دور نپرند، را به بخت آزمایی می‌فروخت. به‌یاد بیاور که از همة ما زرنگ‌تربود.
برادر زن ناچیتو ریورو(7) بود، همان ناچیتو که کمی بعد از عروسی خل شد، و زنش، اینس(8) برای آن‌که نا‌نش را در بیاورد مجبور شد توی بزرگراه دکة آب‌میوه فروشی باز کند، درحالی‌که ناچیتو تمام روز با ماندولینی که در سلمانی دون رفوخیو(9) به او قرض داده بودند، آهنگ‌های هچل هف می‌زد.
ما با اوربانو به دیدن خواهرش می‌رفتیم و آب‌میوه نسیه می‌خوردیم و هیچ‌وقت پولش را نمی‌دادیم. چون هیچ‌وقت پولی نداشتیم. بعدها دیگر دوستی برایش باقی نماند، چون همة ما تا می‌دیدیمش جیم می‌شدیم مبادا بخواهد پول آب‌میوه‌ها را از ما بگیرد.
شاید از همان وقت بد شد، یا شاید هم درست از وقتی که دنیا آمد، این‌طور بود.
پیش از سال پنجم از مدرسه اخراجش کردند، چون وقتی داشت با دختر عمویش، «از خود راضی» توی چاه خشک پشت مستراح زن و شوهر بازی می‌کرد، غا‌فل‌گیر شد. گوشش را گرفتند و کشان کشان تا در اصلی بردندش. در حا‌لی‌که همه از خنده روده بر شده بودند، او را از میان ردیف پسرها و دخترها گذراندند تا خجالت بکشد. اما او با سربا‌لا گرفته از میان ما گذشت، و مشتش را برای همة ما تکان داد، انگا‌ر می‌گفت: «حساب همه‌‌تان را می‌گذارم کف دستتان.»
و بعد نوبت دختره شد. با صورتی جمع شده و پوستی چین خورده بیرون آمد و چشم از آجر کف حیاط بر نمی‌داشت تا این‌که دم در بغضش ترکید، چنان با سر و صدا گریه می‌کرد که صدای گریه‌اش را تمام بعدازظهر می‌توانستی بشنوی انگار که زوزة شغا‌ل بود.
فقط اگر واقعاً کم حافظه باشی، یا‌د‌ت نخواهد آمد.
می‌گویند که عمویش فیدنثیو، همان که آسیا داشت، چنان گرفتش به باد کتک که بفهمی نفهمی علیل شد، و چنا‌ن خل شد که از آبادی فرار کرد.
چیزی که مسلم است، این‌است که  د‌یگر او را دورو بر این‌جا ندیدیم تا وقتی که با لباس پلیس برگشت. همیشه سر چهار راه اصلی، روی  نیمکتی می‌نشست و تفنگش را میان دو پایش می‌گرفت و با نفرت به همة ما خیره می‌شد. با کسی حرف نمی‌زد. به کسی سلام نمی‌کرد. و اگر کسی نگاهش می‌کرد، وانمود می‌کرد که او را نمی‌شناسد.
همان‌روزها بود که شوهر خواهرش را، هما‌ن که ماندولین می‌زد، کشت ناچیتو تصمیم گرفت برود و شب، کمی بعد از سا‌عت هشت،  وقتی‌که هنوز برای ارواحی که در برزخ‌اند، ناقوس می‌زدند، برای او سا‌ز بزند و آواز بخواند. بعد صدای جیغ و داد آمد و مردمی که در کلیسا دعا می‌خواندند بیرون دویدند و آن‌ها را آن‌جا دیدند: ناچیتو به پشت بر زمین افتاده بود و با ماندولین از خودش دفاع می‌کرد و اوربانو با ته قنداق موزرش پشت سر هم  او را می‌زد، و صدای داد و فریا‌د مردم را نمی‌شنید، مثل سگ ها‌ر شده بود. تا این‌که کسی که حتی اهل این‌جا نبود از میا‌ن جمعیت بیرون آمد و پیش رفت و تفنگ را از دستش گرفت و با آن ضربه‌ای به پشتش زد و روی نیمکت باغ انداختش. اوربا‌نو روی نیمکت دراز افتاد.
گذاشتند که شب را هما‌ن‌جا بگذراند. سپیده که زد به‌راه افتاد. می‌گویند که اول به کلیسای بخش رفت و حتی از کشیش طلب آمرزش کرد، اما کشیش خواهش او  را برآورده نکرد.
در جاده دستگیرش کردند. می‌لنگید و وقتی نشسته بود تا استراحتی کند، به او رسیدند و گرفتند‌‌ش.  مقاومتی نکرد. می‌گویند  که خودش طنا‌ب را دور گردنش انداخت و  حتی درختی را که می‌خواستند به آن دارش بزنند، خود‌ش انتخا‌ب کرد.
باید او را به‌یاد بیاوری، چون در مدرسه هم‌کلاس بودیم، و تو درست همان‌طور که من می‌شناختمش، او را می‌شناختی.

——————————
پا‌نویس‌ها: 
 )1)- Urbano Gomez
(2)- Dimas
(3)- Fidencio
(4)- Lucio Chico
(5)- Librado
(6)- Teodulos
(7)- Nachito Rivero
(8)- lnes
(9)- don Refugio

نویسنده: خوان رولفو
مترجم: فرشته مولوی
انتخاب شده از کتاب: دشت مشوش
ناشر: نشر گردون
سال انتشار: 1369

منبع: www.dibache.com

خوان رولفو

خوان رولفو (1986 – 1917)
خوان رولفو رمان و داستان کوتاه نویس مکزیکی از معتبر‌ترین نویسندگان اسپانیایی زبان قارة امریکا است. شهرت رولفو برای دو کتاب کم حجم اوست. دشت سوزان (Burning plain 1953) که مجموعه‌ای است از داستان کوتاه ازجمله "به آن‌ها بگو مرا نکشند" که در صحنه ادبیات بین‌المللی بسیار تحسین شده است، و رمان پدرو پارامو (Pedro Paramo 1955) که‌یکی از الگو‌های گابریل گارسیا مارکز برای کتاب "صد سال تنهایی" بوده است.
با وجود حجم کم آثار منتشر شده، برای آثار رولفو احترام فراوانی قائل شده‌اند به طوری که درسال 1970 برندة جایزه ادبیات مکزیک شد و در سال 1980 به عضویت آکادمی‌ زبان درآمد و در سال 1985 اسپانیا جایزة سروانتس را برای دستاورد‌های ادبی به او اعطا کرد.
خوان رولفو در 16 می سال 1917 در دهکدة "سن گابریل" در خانوادة زمین‌داری که زمین‌های آن‌ها در انقلاب مکزیک از بین رفت، به دنیا آمد. دوران بچگی‌اش ناگوار بود. او در سال‌های 29-1926 شاهد خشونت‌آمیزترین وقایع جنگ مذهبی کاتولیکی بود. پدرش وقتی شش ساله بود به همراه دو تن از عمو‌هایش در جنگ کاتولیکی کشته شد و دو سال بعد مادرش را نیز از دست داد. در ده سالگی به پرورشگاه سپرده شد و چهار سال آن‌جا بود.
خوان رولفو در تمام زندگی کتاب‌خوانی سیری ناپذیر بود. علاقه‌اش به کتاب وقتی هشت ساله بود به صورتی تصادفی بروز کرد. در آن زمان به دلیل وضعیت ناخوشانید کلیسا که منجر به شورش‌های کاتولیکی شده بود، کشیش منطقه تمام کتابخانه خود را نزد مادر بزرگ خوان به امانت گذاشت، خوان تمام کتاب‌های آن کتابخانه را مطالعه کرد.
در 16 سالگی قصد ثبت نام در دانشگاه گوادالاخا را داشت که به دلیل اعتصاب طولانی دانشجویان، موفق به ثبت نام نشد، به مکزیکو سیتی رفت و در همان‌جا ماندگار شد. پدربزرگش وکیل دعاوی بود و می‌خواست که خوان حقوق بخواند ولی او از عهده امتحان ورودی دانشگاه برنیامد و در 18 سالگی در اداره مهاجرت وزارت کشور مشغول به کار شد. کاری که آدم را یاد فداکاری "دشیل همت" می‌اندازد که کارآگاه خصوصی شده بود. طنز زمانه، این کار ظاهراً بی ربط، بی‌نهایت در نوشتن به او کمک کرد. ابتدا در محدودة ایالت فعالیت می‌کرد. بعد فعالیتش به تمام کشور گسترش پیدا کرد. لهجه‌ها، آداب و رسوم و گویش‌های محلی را آموخت و بدین‌وسیله شناختی فرهنگی پیدا کرد و آن‌ها را در نوشته‌هایش به کارگرفت.
 در سال 1948 با کارلا آپایچیو ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند شد. برای گذران زندگی خانوادگی شغل‌های گوناگونی داشت: از 1935 تا 1945 در اداره مهاجرت، 53-1947 در شرکت گودریچ، در سال‌های 1955 و 56 در paoaloapan و از 1962 تا کمی‌ قبل از مرگ، در انستیتوی زبان‌های بومی مشغول به کار بود که ارتباطی با نویسندگی نداشت.در سال‌های 62-1952 به عنوان تولید کننده تلویزیون و فیلم‌نامه نویس توانست هم بنویسد و هم درآمد منظم داشته باشد.
در سال‌های آخر زندگی، رولفو به سرطان ریه مبتلا شد و در 7 ژانویه 1986 به علت حمله قلبی درگذشت.
گرچه آثار او از نظر کمی‌ مختصر است، هرگز کسی نسبت به کیفیت آن‌ها تردیدی نداشته است. رمان "پدرو پارامو" به چاپ بیستم و نهم رسیده و به هجده زبان ترجمه شده است. کتاب مجموعه داستان‌های کوتاه او دشت سوزان (دشت مشوش ترجمه خانم فرشته مولوی) به چاپ دوازدهم رسیده و به نه زبان ترجمه شده است.
رولفو به پیروی از ناتورالیزم فرانسوی با جریان غالب داستان سرایی مکزیک مبارزه کرد. او تخیل و واقعیت را به هم آمیخت، از جملات کوتاه استفاده و به جای حالت خود آگاهی توجه خود را به رفتار معطوف کرد و از داوری آشکار کاراکتر‌هایی که توصیفشان می‌کرد، خودداری کرد. آثار رولفو نشان می‌دهد که تحت تاثیر نویسندگان نوردیک مثل کنوت ‌هامسون، سلما لاگرالوف، اف ای سیلان پا و ‌هالدور. کی لاکزمن بوده است. هم‌چنین در آثار رولفو ردپایی از امیلی برونته و ویلیام فاکنر دیده می‌ شود.
خصوصیت بارز داستان‌های رولفو رابطة مشکل ساز پدر و پسر، فلاش بک به خشونت، وقایع نگاری وارونه، تصاویر به‌یاد ماندنی و سنگینی گناه و مرگ است. اغلب دیالوگ‌ها، مثل مونولوگ است. شاعر مکزیکی اوکتاویا پاز، دربارة رولفو گفته است: "تنها رمان نویس مکزیکی که به جای تشریح، تصویری از پیرامون فیزیکی به ما می‌دهد."
خوان رولفو نویسندگی را از سال 1940 شروع کرد و اولین رمانش را از بین برد. در سن 35 سالگی مجموعة 15 داستان کوتاه به نام "دشت سوزان" را منتشر کرد: چشم اندازی بی‌رحمانه از دنیای پیرامونش، دختری که مجبور به روسپیگری می‌‌شود، شوهری قرمساق که در سفری زیارتی می‌‌میرد و مردمی‌ که فقر آن‌ها را از پا انداخته است. در سال 1953 شروع به نوشتن رمان "پدرو پارامو" کرد. آثار او آن‌چه که "رمان انقلاب مکزیک" می‌گویند، جمع بندی کرده است.
انریکه کراز در کتاب بسیار معتبر خود "مکزیک: زندگی‌نامه قدرت" می‌ نویسد که دانشجویان جوان بسیار متعهد دهه 1960 "مبهوت رمز و راز جادویی نوشته‌های خوان رولفو شده بودند، صفحاتی که در آن‌ها قدرت و اعتبار زمامداران مکزیک در تصاویر سنگ عظیم خرد شده، حک شده‌اند." این "سنگ خرد شده" (فروپاشی جامعه شبه فئودال) در تمام رمان پر قدرت و تکان دهندة جامعه شناختی "پدرو پارامو" به تصویر کشیده شده است.
رمان پدرو پارامو که پیشگام رآلیسم جادویی است، در سال 1955 منتشر و با استقبال سردی رو به‌رو شد و در طول 4 سال بعد فقط هزار جلد از آن به فروش رفت. این رمان جسورانه ساختار جدیدی را بدعت می‌گذارد، داستان را ساکنین مردة دهکدة افسانه‌ای به نام "کومالا" نقل می‌کنند. رمان بعد‌ها شناخته شد و عمیقاً در ادبیات امریکای لاتین تاثیر گذاشت. گابریل گارسیا مارکز جمله‌ای از این کتاب را در صد سال تنهایی خود گنجاند و هم‌چنین شهر ارواح رولفو که ساکنینش اشباح هستند، تا اندازه‌ای منبع الهام شهر افسانه‌ای ماکوندوی مارکز شد.
گابریل گارسیا مارکز گفته است که بعد از نوشتن چهار کتاب اولش، به عنوان یک رمان نویس احساس کرد که متوقف شده است و کشف کتاب "پدرو پارامو" در سال 1961 زندگی او را تغییر داد و مسیر تالیف شاه‌کارش صد سال تنهایی را به او نشان داده و هموار کرد. مارکز دربارة تمام آثار انتشار یافته رولفو من حیث المجموع می‌ گوید: "نوشته ‌هایی که به 300 صفحه هم نمی‌رسند و معتقدم به همان حجم و ماندگاری آثار سوفوکل است."
رولفو پایه گذار مجله ادبی "پان pan" در سال 1944 است. بعد از انتشار دو کتاب مشهور، عملاً داستان نویسی را کنار گذاشت ولی به روش‌های دیگری مهرة اصلی جهان ادبی مکزیک باقی ماند. در سال 1956 شروع به فیلم‌نامه نویسی برای سینما و تلویزیون کرد. با هم‌کاری کارلوس فوئنتس و گابریل گارسیا مارکز، یکی از بهترین فیلم نامه ‌هایش را به نام " El Gallodoro" نوشت که فیلمی‌ از آن در سال 1964 ساخته شد.
در دهه 60، رولفو دومین رمانش را به نام La Cordillera" نوشت ولی بدون این‌که آن را منتشر کند یا به کسی نشان بدهد، از بین برد.
 رولفو عکاس ماهری بود، گرچه در زمان حیاتش تعداد کمی‌ از عکس‌هایش منتشر شد.
کارلوس فوئنتس در سال 2002 کتابی به نام "مکزیک خوان رولفو" منتشر کرد که مجموعه ای از 175 عکس است که تنها مجموعة چاپ شده از عکس‌های رولفو است. عکس‌های این کتاب عمدتاً بین سال‌های 1945 تا 1955 گرفته شده است. تصاویری از مردم و زمین‌هایشان، زنان در لباس‌های محلی، نوازنده‌ها با آلات موسیقی. او در این عکس‌ها، آرامش، سکوت و ریتم درونی مردم خارج از شهر‌ها را ثبت کرده است.تصاویری از ساختمان‌های مخروبه و متروکه با دیوار‌هایی که از شلیک توپخانه خراب شده‌اند که همه شرحی از تاریخ دردناک مردم مکزیک است.
نویسنده: مهرشید متولی
منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.