داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ایزابل آلنده

درباره نویسنده
ایزابل آلنده (تلفظ نزدیک‌تر به اسپانیایی: ایسابل آیِنده؛ اسپانیایی: [isaˈβel aˈʝende] (دربارهٔ این پرونده شنیدن)) (به اسپانیایی: Isabel Allende) (زادهٔ ۲ اوت ۱۹۴۲)، روزنامه‌نگار و نویسندهٔ آمریکای لاتین است. برخی از آثار او حاوی جنبه‌هایی از ژانر رئالیسم جادویی است. شهرت او بیشتر مرهون نخستین رمانش، خانهٔ ارواح، است و از آن پس، اکثر آثارش، از جمله جدیدترین رمان او، گلبرگی از دریا، با استقبال بسیار گسترده‌ای از طرف منتقدان و خوانندگان روبه‌رو شده است.
آلنده را «پرخواننده‌ترین نویسندهٔ اسپانیایی‌زبان در دنیا» می‌دانند. او در سال ۲۰۱۰ جایزهٔ ملی ادبیات شیلی را گرفت و در سال ۲۰۱۴ باراک اوباما رئیس‌جمهور وقت آمریکا نشان افتخار آزادی رئیس‌جمهوری را به او اعطا کرد.

زندگی‌نامه
ایزابل آلنده زاده دوم اوت ۱۹۴۲ در شهر لیمای پرو است. پدرش «توماس آلنده» پسر عموی سالوادور آلنده، رئیس‌جمهور فقید شیلی بود. توماس به عنوان سفیر شیلی در پرو مشغول به خدمت بود. پدرش در سال ۱۹۴۵ ایزابل ۳ ساله، خواهر، و مادرش را رها کرد و آن سه نفر به سانتیاگو کوچ نمودند و تا سال ۱۹۵۳ در آنجا باقی‌ماندند. با ازدواج دوباره مادرش با یک دیپلمات دیگر، خانواده به ناچار به بولیوی و سپس بیروت منتقل شد. ایزابل در بولیوی در مدرسه خصوصی آمریکایی‌ها و در بیروت در یک مدرسه انگلیسی به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۵۸ به شیلی بازگشت.

آلنده در ۱۹ سالگی با یک دانشجوی مهندسی شیلیایی تبار به نام «میگل فاریاس» ازدواج کرد و از او صاحب ۲ فرزند شد. ایزابل آلنده زندگی ادبی خود را با ترجمه مقالاتی برای یک مجله طرفدار حقوق زنان آغاز نمود. او مدتی نیز با سازمان غذا و کشاورزی سازمان ملل متحد (فائو) همکاری کرد. با سقوط دولت سالوادور آلنده توسط پینوشه، نام ایزابل آلنده نیز در فهرست تحت تعقیب قرار گرفت؛ بنابراین او مجبور شد به ونزوئلا فرار کند و به مدت ۱۳ سال در این کشور به حالت تبعید به سر برد. در این مدت او به نوشتن مقاله برای یکی از معروف‌ترین روزنامه‌های ونزوئلا پرداخت و مدتی نیز مدیریت یک مدرسه را برعهده گرفت. آلنده از سال ۲۰۰۳ به تابعیت آمریکا درآمده و اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند.

ایزابل آلنده را پدیده ادبیات آمریکای لاتین می‌نامند. کسی که نزدیک ۵۷ میلیون نسخه از ۱۹ جلد کتابش به فروش رفته، آثارش به ۳۵ زبان ترجمه شده و دو فیلم اقتباسی از آن‌ها تهیه شده‌است.

زندگی ادبی
رمان‌های او بیشتر در سبک رئالیسم جادویی جای می‌گیرند. در سال ۱۹۸۱ زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود ایزابل نگاشتن نامه‌ای به وی را آغاز کرد که دستمایه رمان بزرگ «خانه ارواح» شد. پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان «پائولا» را در سال ۱۹۹۱ به صورت نامه‌ای خطاب به دخترش نوشته‌است. رمان‌های آلنده به بیش از سی زبان ترجمه شده و نویسنده خود را به دریافت جوایز ادبی بسیاری مفتخر نموده‌اند.

برخی از کتب منتشر شده از وی به فارسی
خانه ارواح (حشمت کامرانی)
از عشق و سایه‌ها (عبدالله کوثری)
داستان‌های اوالونا مجموعه‌ای شامل ۱۹ داستان (علیرضا جباری ملقب به علی آذرنگ)
پائولا (مریم بیات)
دختر بخت (اسدالله امرایی)
پرتره به رنگ سپیا (عبدالله کوثری)
زورو (محمدعلی مهمان‌نوازان)
اینس روح من (عبدالله کوثری)
تصویر کهنه (بیتا کاظمی)
منهای عشق (گیسو پارسای)
حاصل روزهای ما (نرگس میلانی)
سرزمین خیالی من (مهوش عزیزی)
جزیره زیر دریا (زهرا رهبانی)
شهر جانوران (اسداله امرایی)(جلد اول از سه گانهٔ آلنده)
سرزمین اژدهای طلایی (اسدالله امرایی)(جلد دوم از سه گانهٔ آلنده)
جنگل کوتوله‌ها (آسیه و پروانه عزیزی)(جلد سوم از سه گانهٔ آلنده)
گلبرگی از دریا (علیرضا شفیعی‌نسب) (نشر خوب)
روح یک زن (ماندانا قدیانی) (نشر مهراندیش)

همسر قاضی

نیکولاس ویدال همیشه یادش بود که برای زنی سر خواهد باخت. روزی که به دنیا آمد چنین سرنوشتی را پیشگویی کردند. بعدها زن ترکی که در مغازه نبش خیابان برایش فال قهوه گرفت این پیشگویی را تایید کرد. با این حال کمترین تصوری نداشت که این زن کاسیلدا، همسر قاضی هیدالگو، خواهد بود. نخستین بار روز عروسی، همسر قاضی را دید. اما چون زن‌های سیه‌مو و سیه‌چرده را می‌پسندید، چندان از او خوشش نیامد. خرامیدن اثیری دختر در جامه عروسی، چشمان شگفت‌زده، و انگشتانی که پیدا بود در فن برانگیختن لذت مردان ناآزموده است، کم و بیش به نظرش زشت می‌نمود. او که پروای سرنوشتش را داشت، پیوسته در رابطه عاطفی با زنان محتاط بود و هرگاه به ارضای غریزه جنسی نیاز داشت، سنگ به دل می‌گذاشت و به کوتاه‌ترین برخورد بسنده می‌کرد. اما کاسیلدا چنان غیر واقعی و دوردست می‌نمود که همه احتیاط‌هایش را دور انداخت و لحظه سرنوشت‌ساز که فرارسید، آن پیشگویی را که بر تمام تصمیم‌هایش اثر می‌گذاشت از یاد برد. نیکولاس ویدال که با دو تن از افرادش بر پشت بام بانک قوز کرده بود، بانوی جوان اهل پایتخت را دید می‌زد. ده دوازده تن از خویشان پریده رنگ و ظریف عروس همراهش بودند که در تمام طول مراسم کلافه خود را باد می‌زدند و بعد هم یکراست رفتند و دیگر باز نگشتند. ویدال نیز مانند همه اهالی شهر عقیده داشت که عروس جوان در آن آب و هوا تاب نخواهد آورد و چند ماهی طول نخواهد کشید که پیرز‌ن‌ها بار دیگر، اما این‌بار برای تدفین، جامه بر تنش خواهند آراست. تازه اگر در برابر گرما و گرد و غبار که از هرسوراخ سنبه‌ای نفوذ می‌کرد تا در روح آدم جا خوش کند دوام می‌آورد، ناگزیر بود به خرده‌گیری‌های شوهری که عادات دوره مجردیش پابرجا بود تسلیم شود. سن قاضی هیدالگو دو برابر او بود، و آن قدر در بستر تنهایی خفته بود که هیچ راهی برای خشنود کردن زنی نمی‌شناخت. جدیت و سر سختی او که حتا به بهای زیر پاگذاردن عدالت، قانون را اجرا می‌کرد، سبب شده بود که در سراسر ایالت از او حساب ببرند. در انجام حرفه‌اش از کاربرد عقل سلیم خودداری می‌ورزید، در محکوم کردن دزدی مرغ نیز به اندازه قتل عمد سختگیر بود. جامعه رسمی سیاه به تن می‌کرد و به رغم گرد و غباری که در این شهر از یادرفته به همه جا نفوذ می‌کرد، چکمه‌هایش پیوسته از واکس برق می‌زد. مردی چون او هرگز شوهر خوبی نمی‌شد، با این‌همه نه تنها پیشگویی‌های ناموافق روز عروسی تحقق نیافت، بلکه کاسیلدا از عهده سه آبستنی پی‌درپی و سریع شاد و خندان برآمد. ظهر هر یکشنبه شنل اسپانیولی بر دوش، خونسرد و آرام با شوهرش به نماز جماعت می‌رفت، و همچون روز ورود پریده رنگ و باریک اندام بود، انگار که تابستان بی‌رحم ما ذره‌ای بر او اثر نگذاشته است. نمونه کاملی بود از ظرافت و خوش‌اندامی. بلندترین کلماتش احوالپرسی‌های گرم و نرم بود و نمایان‌ترین اطوارش سرجنباندن پر لطفش. چنان موجود اثیری و شفافی بود که دمی بی‌پرواییامکان داشت ناپدیدش کند. در برابر تغییرات اندکی که او کرده بود، تغییر رفتار قاضی برجسته‌تر می‌نمود، گرچه در ظاهر تغییر نکرد-هنوز جامه سیاه می‌پوشید و به کلاغ می‌مانست و مثل همیشه شق ورق و بی‌نزاکت بود- اما قضاوتش در دادگاه سراپا دگرگون شد. در برابر شگفتی همگان جوانی را که مغازه‌دار ترک چیزی دزدیده بود تبرئه کرد. استدلالش چنین بود که مغازه‌دار سال‌ها به او کم فروخته و بنابراین پولی که اینک دزدیده به جبران آن کم‌فروشی است. همچنین از مجازات زن زانیه‌ای خودداری ورزید و چنین دلیل آورد که چون شوهرش خود معشوقه‌ای دارد، از نظر اخلاقی نباید انتظار وفاداری داشته باشد. در شهر شایع شد که قاضی از آستانه در که به درون می‌رود از این‌رو به آن‌رو می‌شود: جامه‌های تیره‌اش را دور می‌افکند، با فرزندانش بازی و جست و خیز می‌کند و کاسیلدا را که بغل می‌کند غش‌غش می‌خندد. گرچه کسی نتوانست این شایعات را تایید کند، همسرش به سبب خوشرفتاری قاضی اعتباری یافت و براساس آن بر محبوبیتش افزود. هیچ‌یک از این شایعات ابدا توجه نیکولاس ویدال را جلب نمی‌کرد، زیرا مردی تحت پیگرد بود و اطمینان داشت روزی که او را با غل و زنجیر در پیشگاه قاضی حاضر کنند رحم و شفقتی در حقش اعمال نخواهد شد. به حرف‌هایی که درباره دونیا کاسیلدا می‌زدند اعتنایی نداشت و در موارد نادری که از دور می‌دیدش اثر نخستین‌بار که او را چون شبح بی‌جانی پنداشته بود پابرجا می‌شد.
ویدال سی سال پیش در اتاقی بی‌پنجره در تنها فاحشه‌ خانه شهر از زنی به نام خوآنای آواره و پدری گمنام زاده شد. دنیای به این گل وگشادی جایی برایش نداشت. مادرش این نکته را می‌دانست، بنابراین کوشید او را با ساقه‌های جعفری، کونه شمع، دوش خاکستر و دیگر وسایل خشن سقط جنین از رحمش بیرون بکشد، اما کودک سخت به زندگی چسبیده بود. سال‌ها بعد که خوآنا به پسر اسرارآمیز چشم دوخت، پی برد که اگر روش‌های بی بروبرگرد سقط جنین در مورد فرزندش کارگر نیفتاد، اما در عوض روحش را چون پولاد سخت کرد. به دنیا آمد، قابله او را به بالا گرفت و در پرتو چراغ نفتی وارسی کرد و دید که چهار پستان دارد.
قابله که به تجربه فراوانش می‌نازید، پیشگویی کرد: «موجود بیچاره! سرش را در راه زنی به باد می‌دهد!»
حرف‌های او چون بختکی روی پسرک افتاد. شاید عشق زنی از ادبار و فلاکت هستیش می‌کاست. مادرش برای جبران خطا در اقدام به سقط جنین، نام کوچک زیبا و نام خانوادگی پرهیبتی را به تصادف برایش برگزید. اما نام رفیع نیکولاس ویدال نیز در برابر سرنوشت رقم‌زده‌اش تکیه‌گاه استواری نبود. پیش از آنکه به سن بلوغ برسد صورتش پر از زخم چاقوی نزاع‌ها بود، بنابراین برای آدم‌های نجیب جای شگفتی نبود که سرانجام کارش به راهزنی کشید. در بیست سالگی رهبر دسته‌ای دست از جان شسته شد. خوگرفتن به خشونت عضلاتش را سفت کرد. از بیم افتادن در دام زنی محکوم به انزوا شده و همین به چهره‌اش حالت غم‌باری داده بود. هرکس که در شهر او را می‌دید از چشم‌های نمناکش پی می‌برد که هرگز سقوط نخواهد کرد و پسر خوآنای آواره است. هرگاه پس از جنایتی در منطقه، که شور و شیون به‌پا می‌شد و پلیس همراه سگ رد پایش را دنبال می‌کرد، پس از زیر پا گذاشتن تپه‌ها معمولا دست خالی باز می‌گشت. اگر راستش را بخواهید بهتر می‌دیدند اوضاع به همین منوال بگذرد، زیرا از عهده جنگیدن با او بر نمی‌آمدند. دار و دسته‌اش چنان شهرت هراسان کننده‌ای به دست آورده بودند که دهات و املاک آن دور و برها باج می‌دادند تا به آنان حمله نکند. این پول از سر افرادش نیز زیادی بود، اما نیکلاس ویدال آنان را مدام بر پشت اسب نگاه می‌داشت و به گردبادی از مرگ و نابودی می‌کشاند تا اصول جنگاوری از یادشان نرود. کسی شهامت دسترسی به آنان را نداشت. قاضی هیدالگو بارها از دولت خواسته بود برای تقویت پلیس نیروی نظامی بفرستد، اما پس از چند بار تهاجم بیهوده، سربازها به پادگان و دسته نیکلولاس ویدال به کارهای خود بازگشته بودند. تنها یک‌بار نزدیک بود ویدال به چنگ عدالت بیفتد، اما سختدلی او نجاتش داد.
قاضی هیدالگو که از ریشخند شدن قانون به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت وسواس خود را از یاد ببرد و برسر راه قانون‌شکن دام بگذارد. می‌دانست که برای دفاع از عدالت به بی‌عدالتی دست می‌یازد، اما میان دو شر آن را که کم ضررتر بود برگزید. تنها طعمه‌ای که داشت خوآنای آواره بود، زیرا تنها کسی که ویدال در دنیا داشت همان بود. ناگزیر شد برای این کار او را از فاحشه‌خانه بیرون بکشد. خوآنا که دیگر جذابیتش را از دست داده بود و مشتری سراغش را نمی‌گرفت در آنجا اتاق‌ها و مستراح‌ها را تمیز می‌کرد. قاضی او را در قفس مخصوص جا داد که در وسط میدان ارتش برپا شده بود و تنها ظرفی آب برای رفع تشنگی در آن گذاشت.
قاضی هیدالگو گفت: «آب که تمام شود، شروع می‌کند به هوار کشیدن، بعد پسرش دوان دوان می‌آید، و من هم با سربازها در گوشه‌ای کمین می‌کنم.»
خبر این شکنجه که از زمان بردگی بی‌سابقه بود، اندکی پیش از تمام شدن واپسین قطره‌های آب آشامیدنی مادر به گوش نیکولاس ویدال رسید. ویدال خاموش و بی‌اینکه ذره‌ای عاطفه در صورت خالی از احساس گرگ‌وارش پدیدار شود یا دمی از تیز کردن تیغه خنجرش روی تسمه‌ای چرمی دست بردارد، زیر نگاه افرادش به خبر گوش داد. گرچه سال‌ها از مادرش بی‌خبر بود و خاطره خوشی نیز از دوران کودکی نداشت، اما پای آبرو در میان بود. هیچ مردی چنین اهانتی را نمی‌پذیرد. افراد دسته‌اش پیشنهاد می‌کردند که اسب و تفنگ بردارند و به کمینگاه هجوم ببرند، و اگرلازم باشد بر سر آن جان ببازند. اما سر دسته هیچ شتابی در این کار نداشت. هر چه زمان می‌گذ‌شت، تنش در اردوگاه اوج می‌گرفت. مردان بی‌شکیب و خوی کرده به یکدیگر می‌نگریستند و جرات حرف‌زدن نداشتند. آنان خشمگین به قبضه تپانچه و یال اسب‌ها دست می‌کشیدند، یا خود را با حلقه زدن کمندها سرگرم می‌کردند. شب فرا رسید. در اردوگاه تنها نیکولاس ویدال به خواب رفته بود. سپیده‌دم اختلاف نظر بروز کرد. برخی از افراد گفتند که او بزدل‌تر از آن است که گمان می‌بردند، و دسته‌ای دیگر عقیده داشتند که رهبرشان سرگرم کشیدن نقشه‌ای طرفه و پرنیرنگ است تا مادرش را برهاند. تنها چیزی که هیچ‌گاه به ذهنشان نمی‌رسید این بود که شهامتش ته کشیده باشد، چون پیوسته نشان داده بود که بیش از حد لازم صرفش می‌کند. ظهر که شد، دیگر تاب نیاوردند و رفتند تا از او بپرسند که نقشه‌اش چیست.
ویدال گفت: «نمی‌خواهم چون ابلهی به دامش بیفتم.»
«پس مادرت چه می‌شود؟»
نیکولاس ویدال به سردیپاسخ داد: «خواهیم دید کی بیشتر تخم دارد، من یا قاضی.»
روز سوم که رسید، فریاد خوآنای آواره برای آب قطع شد. چشم‌های خیره و لب‌های بادکرده در کف قفس در خود مچاله شد و هرگاه به هوش می‌آمد به نرمی ناله می‌کرد و باقی وقت‌ها خواب می‌دید که در دوزخ است. چهار سرباز مسلح نگهبانی می‌دادند تا کسی برایش آب نیاورد. ناله‌هایش در تمام شهر می‌پیچید، از کرکره‌های بسته به درون می‌رفت و باد آن را از شکاف درها با خود می‌برد. آنگاه به نبش کوچه‌ها و خیابان‌ها که سگ‌های نگران در آنجا بودند می‌رسید و از زوزه‌های آنان در هنگام زادن توله‌ها بر می‌گذشت، چنان که هر کس ناله‌ها را می‌شنید پریشان می‌شد. قاضی نمی‌توانست جلو سیل مدام جمعیت را که به میدان می‌ریختند تا با پیرزن همدردی کنند بگیرد، و قدرت نداشت از اعتصاب فاحشگان برای همدردی با پیرزن، آن هم درست در آغاز دو هفته تعطیل معدنچیان، جلوگیری کند. آن شنبه خیابان‌ها پر از کارگران آرزومند بود که از خالی کردن بار ذخیره خود نومید بودند و در شهر چیزی جز وصف منظره قفس و آن ناله‌های جان‌شکار دهان به دهان نمی‌گشت و از کرانه رود به ساحل دریا نمی‌رسید. کشیش در راس دسته‌ای از خانم‌های کاتولیک قرار گرفت تا از قاضی هیدالگو رحم و شفقت مسیحی را طلب کنند و بخواهند پیرزن بینوای بیگناه را از چنین مرگ دردباری معاف کند، اما مرد قانون درش را کلون کرد و از گوش دادن به حرف‌هایش طفره رفت. در این موقع بود که تصمیم گرفتند دست به دامن دونیا کاسیلدا شوند.
همسر قاضی در اتاق نشیمن تاریک روشن آنها را پذیرفت. مثل همیشه شرمگین سر به زیر انداخت و به درخواست‌هایشان گوش داد. شوهرش سه روز به خانه نیامده و در اداره، در به روی خود بسته بود و انتظار می‌کشید تا نیکولاس ویدال به دامش بیفتد. بی‌آنکه از پنجره سرک بکشد از چگونگی ماجرا خبردار بود، چون ناله‌های کشدار و دردبار خوآنا حتا به اتاق‌های وسیع خانه او نیز راه گشوده بود. دونیا کاسیلدا منتظر شد تا مهمان‌ها رفتند، سپس بهترین لباس کودکانش را به آنان پوشاند و نوار سیاهی دوربازوی هر یک به نشانه عزا بست و همراهشان به سوی میدان روانه شد. سبد خوراکی و یک بطری آب تازه برای خوآنای آواره برداشت. نگهبان‌ها از کنج میدان که او را دیدند، به منظورش پی بردند. اما دستور اکید داشتند و با تفنگ سد راهش شدند. هنگامی که پافشاری کرد، در حضور جمعیت بازویش را گرفتند. کودکانش بنای گریه و زاری گذاشتند.
قاضی هیدالگو در دفتر نشسته بودو میدان را زیر نظر داشت. در شهر تنها کسی بود که موم در گوش نکرده بود. زیرا حواسش جمع کمینگاه بود و به خود فشار می‌آورد تا سم‌ضربه‌های اسب و علامت شروع عملیات را بشنود. سه شب و سه روز تمام در برابر ناله‌های خوآنا و ناسزاهای مردم شهر که جلو دادگاه گرد آمده بودند مقاومت کرد، اما شور و شیون فرزندانش را که شنید دانست که طاقتش طاق شده است. با ریش سه روزه و چشم‌های خون گرفته از شدت مراقبت و سنگینی هزارساله بر دوش، شکست خورده از دفترش بیرون آمد. از خیابان گذشت، به میدان پیچید و با همسرش رودررو شد. اندوهناک به یکدیگر زل زدند. طی هفت سال زناشویی، همسرش نخستین بار با او مخالفت می‌کرد، آن هم مخالفتی علنی و در حضور همه مردم شهر. برای آنکه سبد خوراکی و بطری آب از دست کاسیلدا به در آید، قاضی هیدالگو به دست خود در قفس را گشود و زندانی را آزاد کرد.
این خبر که به گوش نیکولاس ویدال رسید، قهقهه زد: «نگفتم قاضی تخمش را ندارد؟»
اما فردای آن روز خنده‌اش بدل به اخم شد. چون خبر آوردند که خوآنای آواره در همان فاحشه خانه‌ای که کار می‌کرد خود را از چلچراغی به‌دار آویخته، زیرا از این موضوع که پسرش او را در قفسی در میدان ارتش به حال خود رها کرده تا بگندد شرمسار بوده است.
ویدال گفت: «اجل آن قاضی رسیده.»
نقشه کشید که قا ضی را به شگفت آورد، مرگ هولناکی نصیبش کند و سپس او را در همان قفس کذایی بگذارد تا همگان شاهدش باشند. مغازه‌دار ترک به او خبر داد که خانواده هیدالگو همان شب راهی تفریحگاه کنار دریا شده‌اند تا طعم تلخ شکست را از یاد ببرند.
قاضی که برای استراحت در مهمان‌خانه‌ای کنار راه ایستاد، پی برد که تعقیبش می‌کنند. تا رسیدن گروه گشتی ارتش بی‌دفاع بود، اما چند ساعت وقت داشت و اتومبیلش از اسب‌های راهزنان تندتر می‌رفت. دستور داد زن و فرزندش سوار اتومبیل شوند، پا روی پدال گاز گذاشت و در جاده سرعت گرفت. قاعدتا باید می‌رسید و وقت اضافی نیز می‌داشت، اما مقدر بود که نیکولاس ویدال آن روز بارانی با زنی روبرو شود که او را به سوی فنا می‌برد.
قلب قاضی هیدالگو که براثر چند شب بی‌خوابی، خصومت مردم شهر، ضربه‌ای که به غرورش وارد شده بود و فشاری که در این مسابقه برای نجات خانواده‌اش تحمل می‌کرد دیگر تاب نیاورد و با تکان شدیدی از جا کنده شد و چون اناری ترکید. اتومبیل از جاده بیرون رفت و چند معلق زد و در گودالی از حرکت بازماند. چند دقیقه طول کشید تا دونیا کاسیلدا بفهمد چه شد. سن زیاد شوهرش غالبا او را به فکر وا می‌داشت که اگر بیوه شود چه کند، با اینحال هرگز در خیالش نمی‌گنجید که قاضی او را به دست دشمنانش رها کند. وقت اندکی برای ارزیابی موقعیتش تلف کرد و دانست که باید هرچه زودتر دست به کار شود و فرزندانش را به جای امنی برساند. به دور و برش که خیره شد، چیزی نمانده بود که زیر گریه بزند. در جلگه پهن‌پشت که آفتاب سوزان برشته‌اش کرده بود هیچ نشانی از حیات دیده نمی‌شد، تنها خرسنگ‌های سترون زیر آسمانی بیکرانه با نور خیره‌ کننده بیرنگ و بی‌جان دیده می‌شد. در نگاه بعدی سایه سیاه گذرگاه یا غاری در سراشیبی دوردست پدیدار شد، از این‌رو دو کودک در بغل و کودک سوم آویخته به دامنش به آن سو دوید.
فرزندانش را یک‌یک بر فراز خرسنگ برد. غاری طبیعی نظیر ده‌ها غار ناحیه آنجا بود. به درونش نگریست تا اطمینان یابد که کنام جانوران درنده نیست، سپس فرزندانش را در انتهای غار نشاند و بی‌آنکه بریزد برای وداع بوسیدنشان.
«تا چند ساعت دیگر سربازها برای بردنتان می‌آیند. تا آن وقت به‌هیچ عنوان از غار بیرن نروید، حتا اگر صدای جیغ مرا هم شنیدید. فهمیدید؟»
مادر به کودکان ترسان که به یکدیگر چسبیده بودن، واپسین نگاه را انداخت و سپس به زحمت از خرسنگ به زیر آمد. به اتومبیل رسید، چشم‌های شوهرش را بست و موهایش را مرتب کرد و به انتظار نشست. هیچ نمی‌دانست چند تن از افراد نیکولاس ویدال همراهش می‌آیند، اما دعا می‌کرد هر چه بیشتر باشند تا بتواند به بهای تن در دادن به آنان هر چه بیشتر معطلشان کند. نیروی خود را گرد آورد و فکر کرد که اگر بتواند کار را تا حد امکان کش بدهد، مرگش چقدر طول خواهد کشید. عزم جزم کرد که خواستنی و شهوت‌انگیز باشد، تا بیشتر سرگرمشان کند و به این ترتیب برای فرزندانش مجال زنده‌ماندن فراهم آورد.
لازم نبود زیاد چشم به راه بماند به زودی گرد و غباری در افق دید و سم‌ضربه‌های اسبی را شنید. دندان‌ها را چفت کرد. سپس در کمال شگفتی دید که تک سواری می‌آید. سوار با تفنگ آماده تیراندازی در چند متری او ایستاد. از زخم صورتش پیدا بود که نیکولاس ویدال است که دست تنها به تعقیب قاضی هیدالگو آمده، زیرا این تسویه حسابی خصوصی بین دو مرد بود. همسر قاضی پی برد که باید به چیزی بدتر از مرگ تدریجی تن در دهد.
نگاه زودگذری به شوهرش کافی بود که ویدال را قانع کند که قاضی از چنگ او جسته و به دامن آرامبخش خواب مرگ پناه برده است. اما همسرش، حضور لرزانی در نور خیره کننده دشت، آنجا بود. از اسب به زیر جست و با گام‌های بلند به سوی او شتافت. زن خود را پس نکشید، نگاه خیره‌اش را ندزدید، و ویدال برای نخستین بار در زندگی با شگفتی پی برد که موجود دیگری بی‌ترس بااو رو‌در‌رو می‌شود. چند ثانیه که به اندازه ابدیت طول کشید آن دو یکدیگر را محک زدند و کوشیدند به نیرو و قدرت مقاومت همدیگر پی ببرند.
نرم‌نرمک به ذهن هر دو رسید که دشمنی هولناکشان به پایان رسیده است. ویدال تفنگ را پایین آورد و زن لبخند زد.
کاسیلدا از هر لحظه ساعت‌های بعد سود جست. به تمام ترفندهای ازلی برای فریفتن این مرد دست یازید. هر دو می‌دانستند که زندگیشان در خطر است و همین بعد تازه و ترسناکی به برخوردشان می‌داد. نیکولاس ویدال از کودکی از عشق گریخته بود و هیچ چیز از یگانگی، لطافت، خنده نهانی، طغیان احساس‌ها، نمی‌دانست. هر دم که می‌گذشت سربازها و طناب دار نزدیک‌ترمی‌شد، اما ویدال این را به ازای آن موهبت خوش‌یمن می‌پذیرفت. کاسیلدا زن باوقار و کمرویی بود که به پیرمرد عبوسی شوهر کرده بود. در آن عصر به یادماندنی حتا دمی غافل نبود که هدفش اتلاف وقت برای نجات کودکان است، با این حال گه‌گاه با تحسین امکانات ذاتی خود، احساسی شبیه سپاسگزاری از ویدال داشت. به همین دلیل بود که با شنیدن صدای سربازان از دور دست، از او تمنا کرد که به سوی تپه‌ها بگریزد. اما نیکولاس ویدال به جای گوش کردن به حرف‌هایش برای آخرین بار خود را به عشق سپرد. و به این ترتیب به آن پیشگویی که از آغاز سرنوشتش را بر پیشانی او مهر زده بود جامه تحقق پوشاند.
نویسنده: ایزابل آلنده (Isabel Allende)
ترجمه: مهدی غبرایی
برگرفته از: «کتاب داستان»
حروف‌چین: علی چنگیزی

کلارا

سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل، همان روزهای اول، همان ساعات اول ، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.
یک شب خوابِ فرشته‌ای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشه‌ای با آرنج‌ها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زندگی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم، گارسن، گارسن، بعد چشم‌هایم را باز کردم و از آن خواب لعنتی نجات یافتم. شب‌های بعد خوابِ هیچ‌کس را ندیدم ولی با چشم‌های خیس از اشک برخاستم. در این مدت، کلارا و من با هم نامه‌نگاری داشتیم. نامه‌های او کوتاه بود. سلام، چطوری، هوا بارانیه، دوستتِ دارم و خدا حافظ. اوایل، آن نامه‌ها مرا می‌ترساند. فکر کردم این رابطه تمام شده است. با وجود این، بعد که با دقت بیش‌تر نامه‌ها را بررسی کردم، به این نتیجه رسیدم که نامه‌های کوتاه او به خاطر پرهیز از اشتباه‌های دستوری است. کلارا مغرور بود. نمی‌توانست خوب بنویسد و نمی‌خواست این نقص را آشکار کند، حتی اگر این بی‌اعتنایی ظاهری باعث رنجش من می‌شد.
در آن زمان هیجده سال داشت. دبیرستان را رها کرده بود و در یک دانشکده‌ی خصوصی موسیقی می‌خواند، و با یک نقاشِ‌ بازنشسته نقاشی می‌کرد، ولی زیاد به موسیقی علاقه نداشت و هم‌چنین به نقاشی: دوست داشت، ولی شور و هیجان آن‌ را نداشت. یک روز، نامه‌ای از او دریافت کردم، با همان روش کوتاه‌نویسی، مبنی بر این‌که قصد دارد در یک مسابقه‌ی زیبایی شرکت کند. جوابِ من، سه صفحه‌ی پشت و رو، پر از ستایش بیش از حد زیبایی پر وقار، حلاوت نگاه و کمالِ‌اندام او بود. نامه خدای بد سلیقه‌گی بود، و وقتی تمامش کردم حیران بودم باید بفرستم یا نه، ولی دستِ آخر فرستادم.
چند هفته‌ای گذشت تا ازش خبردار شدم. نوشته بود، می‌بایست زنگ می‌زدم، ولی نخواستم مزاحم بشوم، ولی در عینِ حال آه هم در بساط نداشتم. کلارا در مسابقه نفرِ دوم و برای یک هفته دچار افسرده‌گی شد. با کمال تعجب، برای من تلگراف فرستاد، با این مضمون: «نفرِ دوم. نقطه. نامه‌ات را دریافت کردم. نقطه. به دیدنم بیا.»
یک هفته بعد، قطاری را به مقصد شهری که در آن زند‌گی می‌کرد گرفتم، اولین قطاری که آن روز می‌رفت. قبل از این، البته—منظورم بعد از تلگراف—تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و من داستانِ مسابقه‌ی زیبایی را چند بار شنیده بودم. از قرار معلوم تاثیر زیادی بر کلارا گذاشته بود. بنابراین به سرعت بار و یندیل را بستم، سوار قطار شدم و صبح زود روز بعد وارد آن شهر غریب شدم. بعد از نوشیدن قهوه در ایستگاه راه آهن و کشیدن چند سیگار برای وقت‌کشی، ساعت نه و نیم به آپارتمان کلارا رسیدم. زنی چاق با موی به‌هم ریخته در را به‌ رویم باز کرد، وقتی به او گفتم آمدم کلارا را ببینم نگاهی به من کرد که انگار بره‌ای بودم در راه کشتارگاه. برای چند دقیقه در اتاق نشیمن نشستم و منتظر کلارا شدم (در آن لحظه، دقیقه‌ها به طرز عجیبی طولانی به نظر می‌آمدند، بعد که دوباره همه چیز را مرور کردم دریافتم واقعا طولانی به نظر می‌آمدند)، اتاق نشیمن، بی هیچ دلیل خاصی، به نظر دل‌پذیر می‌رسید، خیلی به‌هم‌ریخته ولی دل‌پذیر و پرنور. وقتی کلارا وارد شد، انگار الهه‌ای ظاهر شد. می‌دانم چنین فکری ابلهانه و یا گفتنش ابلهانه است ولی این‌طوری بود.
روزهای بعد دلپذیر بود و نبود . فیلم‌های زیادی دیدیم، تقریبا روزی یک فیلم؛ عشق‌بازی کردیم (اولین مردی بودم که کلارا با او می‌خوابید، حساب نشده یا مثل حکایتی خنده دار، ولی دست آخر برای من خیلی گران تمام می‌شد)، دور و بر قدم زدیم؛ دوست‌های کلارا را ملاقات کردم؛ به دو مهمانی وحشتناک رفتیم؛ و از او خواستم بیاید و در بارسلون با من زندگی کند. البته، در آن مرحله می‌دانستم جواب او چه خواهد بود. بعد از یک ماه، قطار شب را گرفتم و برگشتم به بارسلون؛ فراموش نمی‌کنم که سفرِ افتضاحی بود.
مدتی بعد کلارا در نامه‌ای، بلندترین نامه‌ای که تا به آن روز برای من فرستاده بود، توضیح داد که چرا نمی‌تواند به این رابطه ادامه دهد: من او را تحتِ فشار طاقت‌فرسایی قرار داده‌ام (با این پیش‌نهاد که با هم زندگی کنیم)؛ بین ما هرچه بود تمام شد. بعد از این ماجرا، سه یا چهار بار تلفنی حرف زدیم. فکر می‌کنم نامه‌ای هم برایش نوشتم سرشار از فحش و ناسزا و اظهار عشق. یک بار، وقتی به مراکش سفر می‌کردم، از هتلی که در آن اقامت داشتم، در بندرِ آلجسیراس، به او زنگ زدم، و آن بار توانستیم مثل بچه‌ی آدم با هم حرف بزنیم. حد اقل، کلارا فکر کرد که مثل آدم‌های با فرهنگ با هم حرف زدیم. یا من فکر کردم.
سال‌ها بعد، کلارا درباره‌ی زندگی‌ش چیزهایی گفت که من فرصت دانستنش را از دست داده بودم. و بعد، سال‌ها بعد از آن، هم او و هم دوستانش بارها و بارها داستانِ زندگی او را برای من گفتند، از اول یا از روزی که از هم جدا شده بودیم از آن‌جا که من نقش فرعی داشتم، دیگر گفتن این چیزها تفاوتی برای آن‌ها نداشت، یا در واقع برای من، گرچه قبولش چندان ساده نبود. همان‌طور که انتظار می‌رفت، چندی پس از پایان نامزدی‌مان (می‌دانم «نامزدی» مبالغه آمیز است، ولی این بهترین واژه‌ای است که می‌توانم به کار ببرم) کلارا ازدواج کرد، و مرد خو‌شبخت، به لحاظِ منطقی، یکی از دوستانی بود که من او را در نخستین سفرم به شهر کلارا ملاقات کرده بودم.
ولی قبل از ازدواج، کلارا مشکلات روانی پیدا کرده بود: خوابِ موش‌ها را می‌دید؛ شب‌ها در اتاقِ خوابش صدای آن‌ها را می‌شنید، و برای ماه‌ها، ماه‌هایی که به ازدواجش منجر شد، مجبور بود در اتاق نشیمن رو مبل بخوابد. به گمانم آن موش‌های لعنتی بعد از عروسی ناپدید شدند.
باری، کلارا ازدواج کرد. و شوهر، شوهر عزیزکلارا، همه را شگفت‌زده کرد، حتی کلارا را. بعد از یک یا دو سال، دقیقا مطمئن نیستم-کلارا به من گفت، ولی فراموش کرده‌ام- از هم جدا شدند. جدایی مسالمت‌آمیزی نبود. مردک داد کشید، کلارا داد کشید، کلارا سیلی زد و او با مشت پاسخ داد طوری که فکِ کلارا جا به جا شد. گاهی وقت‌ها، که تنها هستم و خوابم نمی‌برد و حالش را ندارم چراغ را روشن کنم، به کلارا فکر می‌کنم که در آن مسابقه‌ی زیبایی که نفرِ دوم شد، با فک در رفته و آویزان، و این که به تنهایی قادر نیست آن را جا بیندازد، دارد با یک دست رو فرمان اتومبیل و با دست دیگر بر استخوان فک به طرف نزدیک‌ترین بیمارستان راننده‌گی می‌کند. دلم می‌خواهد این موضوع را خنده‌دار کنم، ولی نمی‌توانم.
خنده‌دار شب عروسی کلارا است. او روز قبل از عروسی بواسیرش را عمل کرده بود، پس حدس می‌زنم هنوز کمی بی‌حال بوده. یا شاید نبوده. هرگز از او نپرسیدم توانسته با آن وضعیت با شوهرش عشق‌بازی کند. فکر می‌کنم قبل از عمل این کار را کرده بودند. به هر حال، چه فرقی می‌کند؟ همه‌ی این جزئیات خود مرا برملا می‌کند تا او را.
به هر تقدیر، کلارا یک یا دو سال بعد از عروسی از شوهرش جدا شد و شروع به تحصیل کرد. نمی‌توانست به دانش‌گاه برود چون دبیرستان را تمام نکرده بود، ولی چیزهای دیگر را امتحان کرد: عکاسی و دوباره نقاشی (نمی‌دانم چرا، ولی او همیشه فکر می‌کرد نقاش خوبی خواهد شد)، موسیقی، ماشین‌نویسی، کامپیوتر. همه‌ی آن دوره‌های دیپلم یک‌ساله احتمالا به فرصت‌های شغلی منجر می‌شد که جوانان سرخورده با اشتیاق می‌پذیرفتند یا گول می‌خوردند. و گرچه کلارا خوشحال بود که از دستِ شوهری که او را کتک می‌زد در رفته است، ته دلش سرخورده و ناامید بود.
موش‌ها برگشتند، و افسرده‌گی و بیماری‌های مرموز. برای دو یا سه سال به خاطر زخم معده تحت مداوا بود تا این‌که پزشکان در نهایت تشخیص دادند هیچ مرگش نیست، حداقل در شکمش. در همان زمان لوئیس را ملاقات کرد، یک مقام اداری؛ عاشق و معشوق یک‌دیگر شدند، و لوئیس او را تشویق کرد چیزی در مورد امور اجرایی بخواند. طبق گفته‌های دوستانِ کلارا، بالاخره او عشقِ زندگی‌ش را پیدا کرده بود. مدتی طولانی با هم زندگی کرده بودند؛ کلارا در یک اداره شغلی پیدا کرد، یک دفتر حقوقی یا نوعی شرکت-کلارا، بدون کنایه، گفت واقعا کارِ با حالیه- و زندگی‌ش انگار، این بار برای همیشه، روی غلتک افتاده بود .لوئیس مردی حساس(هرگز کلارا را کتک نمی‌زد) و با فرهنگ (معتقدم یکی از ملیون اسپانیایی‌هایی بود که مجموعه‌ی کامل آثار موزارت را قسطی خریده بود) و در عین حال صبور بود ( هر شب و آخر هفته‌ها به حرف‌های کلارا گوش می‌داد). کلارا حرف زیادی برای گفتن نداشت، ولی هرگز از حرف‌زدن خسته نمی‌شد. دیگر دلواپس مسابقه‌ی زیبایی نبود، گرچه هر از گاهی حرفش را پیش می‌کشید؛ حالا همه‌ی حرف‌ها راجع به دوره‌های افسرده‌گی، عدم تعادل روانی و تصاویری بود که قصد داشته آن‌ها را نقاشی کند ولی نکرده بود. نمی‌دانم چرا بچه‌دار نشدند؛ شاید وقتِ بچه‌داری نداشتند، هرچند به گفته‌ی کلارا، لوئیس دیوانه‌ی بچه‌ها بود. کلارا وقتش را با درس و گوش‌دادن به موسیقی (موزارت و بعدا به سایر موسیقی‌دان‌ها) و عکاسی می‌گذراند، عکسی‌هایی که هرگز به کسی نشان نمی‌داد. خلاصه با این روش بی‌فایده و نامعلوم تلاش می‌کرد از آزادی فردیش دفاع کند، سعی می‌کرد چیزی یاد بگیرد.
کلارا در سنِ سی و یک ساله‌گی با یکی از هم‌کارهاش خوابید. چیزی که همین‌طوری پیش آمده بود، شق‌القمر نکرده بودند، حداقل بین خودشان، ولی او با گفتن این موضوع به لوئیس مرتکب اشتباه شد. دعوای وحشت‌ناک. لوئیس صندلی یا تابلویی را که خریده بود کوبید زمین و خرد کرد، مست کرد و برای یک ماه با کلارا حرف نزد. به گفته‌ی کلارا، از آن روز به بعد همه چیز به هم ریخت، با وجود این که با هم آشتی کرده بودند، با وجود سفری که به یک شهر ساحلی داشتند، سفری که غمگین و ملال‌آور از آب در آمد.
به سن سی و دو ساله‌گی که رسید، شورجنسی‌ش تقریبا از بین رفت. لوئیس، کمی قبل از این که کلارا سی و سه ساله شود، به او گفت که او را دوست داشته، برایش احترام قائل بوده و هرگز او را فراموش نخواهد کرد، منتهی چند ماهی‌ست که با یکی از هم‌کارهایش رابطه برقرار کرده، زنی که طلاق گرفته و بچه دارد، زنی خوب و فهمیده، و او برنامه‌ریزی کرده که با آن زن زندگی کند.
کلارا در ظاهر با این پیشنهاد برخورد خوبی کرد (اولین بار بود کسی او را ترک می‌کرد). ولی چند ماه بعد دوباره دچار افسرده‌گی شد و مجبور شد برای مدتی سر کار نرود و تحت نظر روان‌پزشک باشد که کمک زیادی به حالش نکرد. قرص‌هایی که دکتر برایش تجویز کرده بود جلو میل جنسی‌اش را می‌گرفت، با وجود این او تلاش‌های تعمدی ولی ناشایست برای خوابیدن با مردهای دیگر، از جمله من، به کار می‌گرفت. دوباره شروع کرد درباره‌ی موش‌ها صحبت کردن؛ این که او را تنها نمی‌گذارند. وقتی عصبی می‌شد مرتب به دست‌شویی می‌رفت. (شب اولی که با هم خوابیدیم، ده بار بلند شد و رفت دست‌شویی بشاشد.) درباره‌ی خودش از منظر سوم شخص صحبت می‌کرد. در حقیقت، یک‌بار به من گفت سه کلارا در روح او وجود دارند: یک دختر کوچولو، یک عجوزه‌ی پیر که اسیر خانواده است و یک زن جوان، کلارای واقعی، که می‌خواست برای همیشه شهر را رها کند، نقاشی کند، عکاسی کند و مسافرت و زندگی کند. چند روز اولی که دوباره با هم بودیم نگران زندگی او شدم. گاهی اوقات حتی برای خرید از خانه بیرون نمی‌رفتم چون می‌ترسیدم برگردم و ببینم مرده است، ولی با گذشت روزها هراس من به تدریج از بین رفت و دریافتم (یا شاید بدون زحمت خودم را قانع کردم) که کلارا قصد خودکشی ندارد؛ قصد ندارد خود را از مهتابی آپارتمانش به پایین پرت کند، قصد ندارد کاری انجام دهد.
چندی بعد او را ترک کردم، ولی تصمیم گرفتم زود زود به او زنگ بزنم و با یکی از دوستانش، که می‌توانست مرا در جریان بگذارد، در تماس باشم. از این طریق به چند چیز پی بردم، شاید راحت‌تر بود که به آن‌ها پی نمی‌بردم، داستان‌هایی که کمکی به آرامش فکری‌ام نمی‌کرد، نوعی خبر که یک خودخواه همیشه باید مراقب باشد از شنیدن آن دوری کند.
کلارا برگشت سرِ کار (قرص‌های جدیدی که مصرف می‌کرد دیدگاه او را حسابی عوض کرده بود)، و کمی بعد، مدیریت اداره، به خاطر غیبت طولانی حق او را کف دستش گذاشت و او را به شعبه‌ای در یک شهر دیگر، گرچه نه چندان دور، منتقل کرد. او اسباب‌کشی کرد و شروع کرد به ورزش (دیگر در سن سی و چهار ساله‌گی آن زیبایی را نداشت که من در هفده‌ ساله‌گی‌ام دیده بودم )، و دوستان جدیدی پیدا کرد. از این رهگذر پاکو را ملاقات کرد که او هم مثل خودش طلاق گرفته بود.
طولی نکشید که با هم ازدواج کردند. اوایل، پاکو با هر کسی که مایل بود نظر او را در مورد تابلوها و عکس‌های کلارا بشنود حرف می‌زد. و کلارا فکر می‌کرد پاکو با هوش و خوش سلیقه است. زمان که گذشت، پاکو علاقه‌اش را به تلاش‌های زیباشناختی کلارا از دست داد و دلش بچه خواست. کلارا سی و پنج ساله بود و ابتدا به این پیش‌نهاد روی خوش نشان نداد، ولی دستِ آخر تسلیم شد و صاحب بچه شدند. طبق گفته کلارا، بچه تمام آرزوهای او را برآورده کرد، این جمله‌ای بود که او به کار برد. دوستانش، منظورشان هرچه بود، می‌گفتند کلارا مرتب بدتر می‌شد.
یک بار، به دلایلی که زیاد هم به این داستان مربوط نیست، مجبور بودم شبی را در شهر کلاارا سر کنم. از هتل به او زنگ زدم، به او گفتم کجا هستم، قرار گذاشتیم روز بعد او را ببینم. ترجیح می‌دادم او را همان شب ببینم، منتهی کلارا، بعد از ملاقات آخری که داشتیم، مرا شاید با حسن نیت به چشم یک دشمن می‌دید، بنابراین زیاد اصرار نکردم.
کلارا تقریبا غیرقابل تشخیص بود. وزنش زیاد شده بود، و چهره‌اش علی‌رغم آرایش داغون بود، البته نه به خاطر گذر عمر بلکه به خاطر ناکامی، و این مرا متعجب کرد چرا که من در واقع هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم کلارا در سرشوقی داشته باشد. و اگر آدمی آرزومند چیزی نباشد چگونه می‌تواند سرخورده و ناکام شود؟ لبخندش هم تغییر کرده بود. پیش‌تر، گرم و قدری مبهم بود، لبخندِ زنی جوان اهل پایتخت، ولی حالا به لبخندی تلخ و دردآور بدل شده بود، می‌شد در پس این لبخند به ساده‌گی انزجار، خشم و رشک را خواند. گونه‌های یک‌دیگر را مثل دو آدم ابلهه بوسیدیم و بعد نشستیم؛ برای مدتی نمی‌دانستیم چه بگوییم. من سکوت را شکستم. از پسرش پرسیدم؛ گفت در مهد کودک است، و بعد او حال پسر مرا پرسید. گفتم، خوب است. هر دو دریافتیم اگر کاری نکنیم این دیدار به طور غیرقابل تحملی غم‌انگیز خواهد شد. کلارا پرسید، قیافه‌ام چه ریختی است؟ انگار از من می‌خواست به او سیلی بزنم. مثل همیشه، بدون فکر جواب دادم. به یاد دارم قهوه نوشیدیم و بعد در خیابانی مشجر قدم زدیم که یک راست به ایستگاه راه آهن ختم می‌شد. قطار من داشت حرکت می‌کرد. دم در ایستگاه از هم خداحافظی کردیم، و این آخرین باری بود که او را دیدم.
قبل از این‌که بمیرد تلفنی با هم صحبت می‌کردیم. هر سه یا چهار ماه به او زنگ می‌زدم. به تجربه یاد گرفته بودم انگشت رو موضوعات شخصی و خصوصی آدم‌ها نگذارم (مثل این‌که همیشه بچسبی به مسابقات، وقتی داری در بارها با غریبه‌ها گپ می‌زنی)، بنابراین ما درباره‌ی خانواده‌اش صحبت کردیم، که در آن مکالمات شکلی انتزاعی داشت مثل شعرهای کوبیستی، یا از مدرسه‌ی پسرش حرف می‌زدیم، یا کارش. هنوز به همان اداره می‌رفت، و در طول این سال‌ها در مورد همکارها و زندگی‌شان خیلی زیاد می‌دانست، و همه‌ی مشکلاتی که مدیران‌ اداره داشتند—دانستن آن همه اسرار به او لذتی پر شور یا شاید بیش از حد می‌داد. یک بار، سعی کردم او را وادار کنم چیزی در مورد شوهرش بگوید ولی او دم نزد. گفتم، تو سزاوار بهترین‌ها هستی. کلارا پاسخ داد، عجیب است. پرسیدم، چه چیزی عجیب است؟ گفت، عجیب است از بین همه‌ی آدم‌ها تو این را می‌گویی. تندی سعی کردم موضوع صحبت را عوض کنم، گفتم که پول خُردم دارد تمام می‌شود (هرگزخودم تلفن نداشتم و هرگز هم نخواهم داشت—همیشه از باجه‌ی تلفن عمومی زنگ زدم)، با عجله خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. فهمیدم دیگر نمی توانم با کلارا وارد بحث و گفت‌وگو شوم؛ نمی‌توانستم به توجیه‌های همیشه‌گی‌اش گوش دهم.
چند وقت پیش، شبی به من گفت سرطان دارد. صدایش مثل همیشه بی‌روح بود، همان صدایی که او همیشه با آن زندگی‌اش را با بی‌علاقگیِ یک قصه‌گوی بد بازگو می‌کرد، علامت‌های تعجب را در جاهای غلط می گذاشت، و از رو موضوع‌هایی که باید به آن‌ها می‌پرداخت می‌پرید، بخش‌هایی که او را به شدت اذیت کرده بود. یادم می‌آید از او پرسیدم پیش پزشک رفته، انگار سرطان را خودش تشخیص داده بود (یا به کمک پاکو). گفت، البته که رفته. از آن سوی خط صدایی شبیه خس خس به گوشم می‌رسید. داشت می‌خندید. خیلی کوتاه راجع به بچه‌های‌مان صحبت کردیم،
بعد (شاید احساس تنهایی کرده یا حوصله‌اش سر رفته باشد) از من پرسید چیزی درباره‌ی زنده‌گی خودم برایش بگویم. در لحظه چیزی برایش بافتم و بهش گفتم تو همین هفته به او زنگ خواهم زد. آن شب خیلی بد خوابیدم. پشت سر هم کابوس داشتم، و ناگهان فریادزنان بیدار شدم، متقاعد شدم کلارا به من دروغ گفته و سرطانی در کار نبوده است؛ حتما اتفاقی برایش افتاده، همان چیزهایی که در عرض بیست سال گذشته اتفاق افتاده بود، چیزهای کوچک و تخمی، چیزهایی پر از …س ِشعر و لبخند، ولی سرطان نداشته. ساعت پنج صبح بود. برخاستم و قدم‌زنان رفتم به طرف پاسئو ماریتیمو، باد از پشت سر می‌وزید، عجیب بود، چرا که باد معمولا از جانب دریا، و بندرت از جهت مخالف، می‌وزد. نایستادم تا به باجه‌ی تلفنی نزدیکِ بزرگ‌ترین کافه‌ی پاسئو رسیدم. تراس کافه خالی بود و صندلی‌ها را به میزها زنجیر کرده بودند. کمی آن سوتر، درست نزدیک دریا، مردی بی خانمان با زانوهای جمع‌شده روی نیمکتی خوابیده بود، و هر از گاهی بدنش می‌لرزید انگار خواب‌های بد می‌دید.
دفترچه‌ی تلفنم حاوی تنها یک شماره‌ی دیگر در شهرِ کلارا بود. به آن شماره زنگ زدم. بعد از مدتی طولانی، صدای زنی جواب داد. گفتم چه کسی هستم، ولی ناگهان دریافتم نمی‌توانم چیز بیش‌تری بگویم. فکر کردم گوشی را می‌گذارد، ولی صدای تیلیکِ فندکی را شنیدم و دود سیگاری که از میان لب‌ها به درون کشیده می‌شد. زن پرسید، هنوز آن‌جا هستی؟ گفتم، آره. پرسید، با کلارا صحبت کرده‌ای؟ گفتم، آره. به تو گفته که سرطان دارد؟ گفتم، آره. گفت، خوب، واقعیت دارد.
همه‌ی این سال‌ها، از وقتی که کلارا را ملاقات کرده بودم به ناگهان بر سرم خراب شد، همه‌ی زندگی‌ام که بیش‌تر آن ربطی به او نداشت. نمی‌دانم آن زن دیگر چه چیزهایی از آن سوی خط گفت، صدها فرسنگ آن ورتر؛ فکر می‌کنم علی‌رغم میل باطنی‌ام، زدم زیر گریه، شبیه شعری از روبن داریو. تو جیب‌هایم دنبال سیگار گشتم، به بخش‌هایی از داستان گوش دادم: پزشکان، عمل‌های جراحی، پستان‌برداری، بحث‌ها، نقطه نظرات متفاوت، مشورت‌ها، فعالیت‌های کلارایی که من نمی‌توانستم بدانم، لمس کنم یا کمک کنم، نه حالا. کلارایی که حالا هرگز نمی‌توانست مرا نجات دهد.
وقتی گوشی را گذاشتم، مرد بی خانمان چند متری آن طرف‌تر ایستاده بود. نشنیده بودم دارد نزدیک می‌شود. خیلی بلند قد بود، لباس‌های گرم به تن داشت که مناسب این فصل نبود، و به من خیره شده بود انگار نزدیک بین باشد یا شاید نگران بود از من حرکتی غیرمترقبه سر زند. آن‌ قدر غمگین بودم که حتی نترسیدم، اگرچه بعدا وقتی از خیابان‌های پر پیچ و خم مرکز شهر می‌گذشتم، فهمیدم با دیدن او برای لحظه‌ای، برای اولین بار و فقط برای اولین بار، کلارا را فراموش کرده بودم.
بعد از آن اغلب اوقات با هم تلفنی صحبت می‌کردیم. بعضی هفته‌ها روزی دو بار به او زنگ می‌زدم. مکالمات ما کوتاه و احمقانه بود، برای گفتن چیزهایی که واقعا می‌خواستم بگویم هیچ راهی نبود، بنابراین هرچی به دهانم می‌آمد می‌گفتم، چیزهای مزخرف، به این امید که بخندانمش. یک بار، احساساتی شدم و سعی کردم از روزهای رفته صحبت کنم، ولی کلارا زره یخین به تن کرد و من خیلی زود پیام را گرفتم و حسرت‌مندی را رها کردم. تاریخ عمل که نزدیک‌تر می‌شد، تلفن‌های من هم زیاد شد. یک‌ بار، با پسرش حرف زدم. یک بار دیگر با پاکو. هر دو آن‌ها ظاهرا خوب بودند، به نظر خوب می‌آمدند، حداقل به اندازه‌ی من عصبی و نگران نبودند. اگرچه ممکن است در این مورد اشتباه کنم. در واقع حتما اشتباه می‌کنم. کلارا در یک بعد از ظهر گفت، همه نگران من هستند. فکر کردم منظورش شوهر و پسرش است، ولی «همه» شامل خیلی آدم‌های دیگر، بیش‌تر از آن چه من فکر کنم، بود. روز قبل از این‌که قرار بود به بیمارستان برود، من بعد از ظهر زنگ زدم. پاکو جواب داد. کلارا آن‌جا نبود. دو روز بود هیچ‌کس نه او را دیده بود و نه از او خبر داشت. از لحن صدای پاکو حس کردم او مشکوک شده بود که شاید پیشِ من است.
رو راست به او گفتم، پیش من نیست، ولی آن شب با تمام وجودم آرزو می کردم به آپارتمان من بیاید. با چراغ‌های روشن منتظرش ماندم، و ناگهان رو مبل خوابم برد و خواب زن خیلی زیبایی را دیدم، که کلارا نبود: زنی لاغر و بلند قامت با سینه‌های کوچک، با پاهای کشیده و چشمانی قهوه‌ای سیر که کلارا نبود و هرگز کلارا نمی‌شد، زنی که حضورش یادِ کلارا را از ذهن آدمی می‌زدود، و او را به زنی چهل و چند ساله‌ی مفلوک، از دست رفته و لرزان فرو می‌کاست.
به آپارتمان من نیامد.
روز بعد به پاکو زنگ زدم. و دو روز بعد دوباره زنگ زدم. هنوز هیچ خبری از کلارا نشده بود. بار سومی که به پاکو زنگ زدم، از پسرش حرف زد و از رفتار کلارا شکوه کرد. گفت، هر شب فکر می‌کنم کجا می‌تواند باشد. از صدا و از چرخشی که مکالمات به خود می‌گرفت می‌توانستم بگویم آن‌چه از من می‌خواهد، یا از هر کسی، دوستی است. ولی من در موقعیتی نبودم بتوانم به او تسلی دهم.
نویسنده: روبرتو بلانیو
مترجم: علی لاله‌جینی

نیویورکر ۴ اوت ۲۰۰۸
از سایت: «باغ‌درباغ»

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.