داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بوگارت

هر روز صبح هَت که بیدار می‌شد، روی دستک ایوان پشت خانه‌اش می‌نشست وداد می‌زد: «تازه چه خبر، بوگارتآ؟» بوگارت توی تخت خوابش غلتی می‌زد و زیر لب، چنان که هیچ کس نمی‌شنید، مِن مِن می‌کرد: «تازه چه خبر، هت؟» این که چرا بوگارت صدایش می‌زدند یک راز بود؛ اما به نظرم هت بود که این لقت را به او داد. نمی‌دانم یادتان می‌آید کِی فیلم ِ کازابلانکا را ساختند. همین سال بود که شهرت بوگارت عالم گیر شد وپُرت آو اسپین هم رسید و جوان‌های زیادی از رفتار خشک وخشن او تقلید کردند. پیش از این که به اش بگوید بوگارت، نامش را گذاشته بودند «پی شنس»، چون بام تا شام می‌نشست و بازی می‌کرد. گیرم هیچ وقت ورق بازی را خوش نداشت.
هر وقت می‌رفتی اتاق کوچک بوگارت، او را می‌دیدی که روی تخت نشسته و هفت رج ورق روی میز کوچکی جلوش چیده. آهسته می‌پرسید: «تازه چه خبر، رفیق؟» بعد ده پانزده دقیقه چیزی نمی‌گفت. قیافه‌اش یک جوری بود که آدم می‌فهمید نمی‌شود باش حرف زد، بس که بی‌حوصله بود ونشان می‌داد ازبقیه سر است. چشم‌هایش ریز وخمار بود. صورتش چاقالو بود وموهایش به عقب شانه شده بود واز سیاهی برق می‌زد. بازوهایش هم چاق بود. با این حال مرد مضحکی نبود.هر کاری را با کِرخی مفتون کننده‌ای انجام می‌داد. حتا وقتی انگشت شستش را لیس می‌زد تا ورق‌ها را بردارد، در حرکتش شکوه و جلالی بود.
بی حوصله ترین آدمی‌بود که تا کنون دیدم‌ام. وانمود می‌کرد که از راه خیاطی زندگی می‌کند، حتا به من پول داد که برایش تابلویی بنویسم:
خیاط و برش کار
لباس طبق سفارش دوخته می‌شود
با قیمت‌های نازل و بی نظیر
یک چرخ خیاطی و چند تکه گچ آبی، سفید و قهوه‌ای خرید. اما هرگز نمی‌توانست او را رقیب کسی بدانم؛ یادم نمی‌آید که لباسی دوخته باشد. کمی‌شبیه پوپو، نجار بغل دستی بود که هرگز یک پارچه مبل درست نمی‌کرد ومدام سر گرم رنده کردن و اسکنه زدن بود وچیزی درست می‌کرد که گمانم اسمش را می‌شد گذاشتن کام وزبانه. هر وقت ازش می‌پرسیدم: «آقای پوپو، چی درست می‌کنی؟» جواب می‌داد: «آها، پسر! مسأله این است. چیزی درست می‌کنم که اسم ندارد.» بوگارت حتا هم چو چیزی هم درست نمی‌کرد. من که بچه بودم، هرگز ازخودم نمی‌پرسیدم بوگارت از چه راهی پول درمی‌آورد. خیال می‌کردم بدیهی است که آدم بزرگ‌ها پول داشته باشند. پوپو زنی داشت که دست به کارهای زیادی زده بود وسر آخر با خیلی از مردها دوست شده بود. هرگز نمی‌توانستم تصور کنم که بوگارت پدر و مادری هم داشته و هیچ وقت هم زنی به اتاق کوچکش نیاورده بود. به این اتاق کوچک می‌گفتند اتاق سرایدار، اما هیچ سرایداری که در خدمت صاحب خانه‌های ساختمان باشد آن جا زندگی نکرده بود. معمار ساختمان آن جا را فقط طبق قرار داد ساخته بود.
برای من بیش‌تر به معجزه می‌مانست که بوگارت دوستانی هم داشت. با این حال دوست و رفیق زیادی داشت و زمانی یکی از محبوب ترین مردهای خیابان بود. اغلب او را می‌دیدم که با همه‌ی مردهای گنده‌ی خیابان در پیاده رو چمبک زده است. وقتی هت یا اِدوارد حرف می‌زدند، بوگارت سر به زیر می‌انداخت و با دستش حلقه‌هایی روی پیاده رو می‌کشید. هرگز بلند نمی‌خندید. هیچ وقت داستانی تعریف نمی‌کرد. با این حال هر وقت مجلس جشن و سروری بود، همه می‌گفتند: «بوگارت را خبر کنید. خیلی نا قلاست این مرد.» گمانم یک جوری برایشان مایه‌ی دلداری و پشت گرمی‌بود.
به این ترتیب همان طورکه گفتم، هر روز صبح هت با صدای بلندی فریاد می‌زد: «تازه چه خبر بوگارت؟» و منتظر شنیدن مِن مِن مبهم ِ بوگارت می‌شد که می‌گفت: «تازه چه خبر، هت؟»
اما یک روز صبح که هت داد زد، جواب نیامد. درعادت بی تغییر خللی ایجاد شده بود. بوگارت بی آن که لام تا کام به کسی حرف بزند، غیبش زده بود. مرد‌های خیابان دو روز تمام ساکت و غصه دار بودند همه توی اتاق کوچک بوگارت جمع شده بودند. هت دسته ورقی را برداشت و روی میز بوگارت گذاشت و غرق فکر و خیال دو سه برگ را یک جا کشید «به نظرتان رفته ونزوئلا؟» اما هیچ کس نمی‌دانست. بوگارت خیلی خیلی کم حرف بود صبح روز بعد هت از رختخواب در آمد، سیگاری روشن کرد و رفت ایوان پشت خانه و نزدیک بود داد بزند، که یادش آمد. آن روز صبح گاوها را زود تر دوشید، کاری که گاو‌ها از آن خوششان نمی‌آمد. یک ماه گذشت و بعد یک ماه دیگر گذشت و بوگارت بر نگشت. هت و دوست و رفیق‌هایش اتاق بو گارت راپاتوق خودشان کردند. آنجا ورق بازی می‌کردند، رم می‌نوشیدند، سیگار می‌کشیدند و گه گاه زن ولگردی را به آن جا می‌بردند در همین موقع هت سر قمار بازی و راه انداختن جنگ و خروس به تور پلیس خورد و کلی رشوه داد تا توانست از هچل قسر در برود.
انگار نه انگار که بو گارت به خیابان میگل آمده بود. هر چه باشد، بوگارت چهار پنج سالی بیشتر در خیابان میگل نبود. روزی با یک چمدان آمده بود و دنبال اتاق خالی می‌گشت و با هت که کنار در چمبک زده بود وسیگار می‌کشید و تعداد ضربه‌های کری کت را در روزنامه‌ی عصر می‌خواند، حرف زده بود. حتا آن روز هم چندان نگفته بود. به گفته‌ی هت فقط پرسیده بود: «اتاق خالی سراغ داری؟» وهت او را برده بود به حیاط بغلی که اتاق مبله‌ای را ماهی هشت دلار اجاره می‌داد.
بوگارت بی‌صبر حوصله نشسته بود، دسته‌ای ورق درآورده بود وشروع کرده بود به بازی «پی شنس». این کار سخت روی هت اثر گذاشته بود.
جز این همیشه مرد اسرار آمیزی باقی مانده بود. نامش شده بود پی شنس. وقتی هت و دیگران بوگارت را کم وبیش از یاد برده بودند، بار دیگر سرو کله‌اش پیدا شد. یک روزصبح درست ساعت هفت پیدایش شد و دید ادوز با یکی رفته توی رخت خوابش. زن پرید و جیغ زد. ادوز از جا پرید. بیش از آن که بترسد، دست پاچه شده بود. بوگارت گفت: «بزنید به چاک. خسته‌ام، می‌خواهم بخوابم.»
تا ساعت پنج عصر خوابید و بیدار که شد، اتاقش را پر از دوستان قدیمی‌دید. ادوز برای سر پوش گذاشتن روی دست پاچگی اش خیلی جار و جنجال راه می‌انداخت.
هت یک بطری رم با خودش آورده بود.
هت گفت: «تازه چه خبر، بوگارت؟»
بوگارت که کلمات رمز همیشگی را شنید از شادی بال در آورد.«تازه چه خبر، هت؟» هت بطری رم را باز کرد و خطاب به بویی داد زد که برود یک بطری سودا بخرد.
بوگارت پرسید: «گاوها چه طورند، هَت؟»
«خوبند.»
«بویی چی؟»
«او هم خوب است. نشنیدی صدایش زدم؟»
«ارول چه طور؟»
«او هم خوب است. ولی چی شده، بوگارت؟ خودت خوبی؟»
بوگارت سری جنباند و یک غلپ گنده از رم خورد. بعد یکی دیگر و یکی دیگر؛ چیزی نگذشت که ته بطری بالا آمد.
بوگارت گفت: «قصه نخورید یکی دیگر می‌خرم.»
هرگز ندیده بودند بوگارت این جور مشروب بخورد و هرگز نشنیده بودند این همه حرف بزند؛ پس گوش به زنگ شدند. هیچ کس جرأت نمی‌کرد از بوگارت بپرسد کجا بوده.
بوگارت گفت: «پس وقتی من نبودم، بچه‌ها چراغ اتاقم را روشن نگه می‌داشتند.»
هت جواب داد: «بی تو صفایی نداشت.»
اما همه نگران بودند. بوگارت موقع حرف زدن کمتر دهن باز می‌کرد. لب ولوچه‌اش کمی‌پیچ می‌خورد و لهجه‌اش کمی‌آمریکایی شده بود. بوگارت با ادا واطوار گفت: «حتم. حتم» شده بود این بازیگرها.
هت شک نداشت که بوگارت مست کرده است. باید بدانید که قیافه‌ی هت شبیه رکس هریسُن بود و او هم با تمام قوا تلاش می‌کرد که این شباهت را بیشتر کند. موهای سرش را به عقب شانه می‌کرد، چشم‌هایش را تنگ می‌کرد و ادای حرف زدن هریسن را در می‌آورد. هت گفت: «مرده شور، بوگارت.» و خیلی شبیه رکس هریسن شد. «باید از الساعه همه چیز را برایمان تعریف کنی.»
لب‌خند بوگارت بدل به خنده‌ی کج و کوله وطعنه آمیزی شد. گفت: «حتما می‌گویم.» وبلند شد وانگشت‌هایش را لای کمربندش فرو برد.«حتما همه چیز را می‌گویم.»
سیگاری آتش زد، چنان تکیه داد که دود سیگار به چشمش رفت، از گوشه چشم نگاهی انداخت و با لحن کشداری داستانش را تعریف کرد.
در یک کشتی شغلی پیدا کرده و به گینه‌ی بریتانیا رفته بود. آن جا کشتی را ترک گفته ورفته بود توی کشور. در رامپونانی گاوچران شده و چیزهایی ( نگفت چی ) به برزیل قاچاق کرده، عده‌ای دختر در برزیل جمع کرده وبه جرج تاون برده بود. آن جا بهترین روسپی‌خانه‌ی شهررا اداره می‌کرد که پلیس خائنانه در عین رشوه گرفتن از او بازداشتش کرده بود.
«جای درجه یکی بود. ولگردها نبودند. قاضی‌ها، پزشک‌ها و کارمندهای عالی رتبه کشوری مشتریش بودند.»
ادوز پرسید: «چی شد؟ زندان؟»
هت گفت: «چه قدر خِنگی؟ زندان، آن هم حالا که او پیش ماست؟ شما مردم چرا این قدر خنگید؟ چرا نمی‌گذاری حرفش را بزند؟»
اما بوگارت رنجید و دیگر لام تا کام حرف نزد. از آن به بعد روابط مردم‌ها تغییر کرد. بوگارت شد بوگارت فیلم‌ها. هت هم شد هریسن. و خوش وبش صبح این جور شد:
«بوگارت!»
«خفه شو، هت!»
بوگارت حالا دیگر مردی شد که تو خیابان بیشتر از همه از او می‌ترسیدند. حتی می‌گفتند بیگ فوت ازش حساب می‌برد. بوگارت تا خرخره مشروب می‌خورد و یک ریز فحش می‌داد و مدام قمار می‌کرد. هر دختری که تنها تو خیابان می‌گذشت از متلک‌های او در امان نبود. کلاهی خرید وآن را تا روی چشمش پایین می‌کشید. وقت وبی وقت اورا می‌دیدی که به نرده‌های بلند سیمانی حیات ساختمانش تکیه داده، دست‌ها را تو جیب کرده، یک پا را تا کرده و به دیوار فشرده و سیگار همیشگی کنج لبش جا خوش کرده است. بعد باز هم غیبش زد. تو اتاقش با رفقا ورق بازی می‌کرد و یک هو پاشد و گفت: «می‌رم مستراح.»
چهار ماه تمام هیچ کس او را ندید.وقتی برگشت کمی‌چاق تر بود و کمی‌پرخاشگرتر. لهجه‌اش پاک آمریکایی شده بود. برای تکمیل تقلید، روابطش را با بچه‌ها گرم تر کرد. تو خیابان صدایشان می‌زد و به‌اشان پول می‌داد که آدامس و شکلات بخرند. خوش داشت پدرانه دستی به سرو گوششان بکشد و نصیحتشان کند.
دفعه سوم که رفت و برگشت، در اتاقش جشن مفصلی برای بچه‌ها یا به قول خودش فسقلی‌ها ترتیب داد. چند جعبه سولو، کوکاکولا، پپسی کولا و مقداری کیک خرید.
روزی از روزها گروهبان چارلز، پاسبانی که در شماره چهل و پنج خیابان میگل خانه داشت، آمد و بوگارت را دست گیر کرد.
گروهبان گفت: «مقاومت نکن، بوگارت.»
اما بوگارت کلمه‌ی رمز را به زبان نیاورد.
«چی شده، بابا؟من که خلاف نکردم.»
گروهبان چارز قضیه را به‌اش گفت.
در روزنامه‌ها جنجالکی شد. اتهام بوگارت این بود که دو تا زن گرفته؛ اما بر عهده هت بود که ته وتوی قضیه را که روزنامه‌ها از آن حرفی به میان نیاورده بودند، در بیاورد.
آن شب هت تو پیاده رو گفت: «آقا زن اولش را در تونا پونا ول کرده آمده پرت آواسپین. بچه درا نمی‌شدند. این جا ماند و غصه خورد ودلش آب شد. وقتی رفت دختری را تو کارونی پیدا کرد وبچه‌ای تو دلش کاشت. تو کارونی این جورکارها شوخی بردار نیست، این بود که بوگارت ناچارشد با دختره ازدواج کند.
ادوز پرسید: «پس چرا ازش دست کشید؟»
«برای این که یک مرد باشد، بین ما مردها.»
نویسنده: و. س. نایپُل (V.S.Naipaul)
مترجم: مهدی غبرائی

درباره نویسنده:
سِر ویدیادار سوراجپراساد نایپل (به انگلیسی: Sir Vidiadhar Surajprasad Naipaul) (زاده ۱۷ اوت ۱۹۳۲ – درگذشته ۱۱ اوت ۲۰۱۸) که بیشتر با نام وی. اس. نایپل شناخته می‌شود رمان‌نویس و مقاله‌نویس ترینیدادی-بریتانیایی با ریشه هندی بود. وی در طول زندگی ادبی خویش بیش از ۳۰ کتاب نوشت. او در سال ۱۹۷۱ (میلادی) برنده جایزه ادبی من بوکر و در سال ۲۰۰۱ (میلادی) برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
رمان‌های خانه‌ای برای آقای بیسواس و خم رودخانه مهمترین نوشته‌های وی هستند که هر دو به زبان فارسی بازگردانی شده‌اند. در سال ۲۰۰۸ (میلادی) نویسنده‌ای به نام «پاتریک فرنچ» نخستین زندگی‌نامه معتبر نایپل را با نام دنیا همین است که هست نوشت.
نایپل دو بار در سال‌های ۱۳۵۸ (خورشیدی) و ۱۳۷۶ (خورشیدی) به ایران سفر کرده‌است.

بزدل

بیگ فوت راست راستی گنده و سیاه بود و توی خیابان میگل همه ازش می‌ترسیدند. علت ترس مردم گندگی یا سیاهیش نبود، چون گنده‌تر و سیاه‌تر از او فراوان بود. ترس مردم از این بود که خیلی ساکت و اخمو بود؛ مثل سگهای ترسناکی که هرگز پارس نمی‌کنند، بلکه فقط از گوشۀ چشم به آدم زل می‌زنند خطرناک به نظر می‌رسید.
هت می‌گفت: «می‌دانی، آرامشی که نشان می‌دهد، یک جور نمایش است.»
با اینحال می‌شنیدی که هت در مسابقات و کریکت به خرد و کلان می‌گفت: «بیگ فوت و من؟ ما دوست جان جانی هستیم، بابا. با هم بزرگ شدیم.»
توی مدرسه من می‌گفتم: «بیگ فوت با من توی یک خیابان می‌نشیند.» می‌شنوی؟ خوبِ خوب می‌شناسمش، و اگر یکی از شماها دست رویم بلند کند، به اش می‌گویم.»
تا آن وقت حتی یک کلمه هم با بیگ فوت حرف نزده بودم.
ما بروبچه‌های خیابان میگل به خودمان باد می‌کردیم که او مال ماست، چون در پرت آو اسپین شخصیت معروفی شده بود. همین بیگ فوت بود که به طرف ساختمان رادیو ترینیداد سنگ پرت کرد و شیشۀ یکی از پنجره ها را شکست. قاضی دادگاه بخش که علت این کارش را پرسید، بیگ فوت گفت: «برای آنکه بیدارشان کنم.»
آدم خیرخواهی جریمه‌اش را پرداخت.
بعد زمانی شغل رانندگی یکی از اتوبوس‌های دیزل را به دست آورد. اتوبوس را از شهر به کارنج کیلومتری آن برد و به مسافرها گفت پیاده شوند و حمام کنند، خودش هم ایستاد و تماشای‌شان کرد.
چندی بعد پستچی شد و نامه‌های مردم را عوضی تحویل داد. او را کنار اسکله دیدند که کیف نیمه پر نامه را کنارش گذاشته و پاهای گنده‌اش را کرده توی آب خلیج پاریا.
گفت: «مدام این ور آن ور رفتن و نامه ها را تحویل مردم دادن کار سختی است. آدم می‌شود مثل تمبر پستی، بابا.» همۀ مردم ترینیداد او را لوده می‌دانستند، اما ما که او را می‌شناختیم موافق نبودیم.
آدم‌هایی مثل بیگ فوت دار و دسته های محلی را بدنام می‌کردند. بیگ فوت همیشه آمادۀ شروع دعوا با دارودسته‌های دیگر بود، اما چنان گنده و خطرناک به نظر می‌رسید که خودش هرگز درگیر دعوا نمی‌شد، هرگز یک‌جا بیش از سه چهار ماه به زندان نمی‌افتاد.
بخصوص هت از بیگ فوت می‌ترسید. راه به راه می‌گفت: من نمی‌دانم چرا بیگ فوت را توی زندان آدم نمی‌کنند.» شاید خیال کنید وقتی کارناوال در خیابان راه می‌افتاد و بیگ فوت روی دیگ و قابلمه ضرب می‌گرفت و می‌رقصید، دست کم لبخند می‌زد و شادی می‌کرد. اما نه. این جور وقت‌ها بیشتر از همه اخمالو و گرفته بود؛ موقع ضرب گرفتن روی قابلمه، اگر صداقتش را ملاک بگیریم، حس می‌کردید که انگار کار مقدسی انجام می‌دهد.
روزی چند تایی از ما ـ هت، ادوارد، اِروزۀ بویی، اِرول، و من ـ رفتیم سینما. در یک ردیف نشستیم، موقع نمایش فیلم گفتیم و خندیدیم و خوش گذراندیم.
صدای آهسته ای از پشت سر گفت: «خفقان بگیرید.»
.برگشتیم و دیدیم بیگ فوت است.
کاهلانه چاقویی از جیب شلوار درآورد، تیغه اش را باز کرد و در پشت صندلی من فرو برد.
چشم به پرده دوخت و با لحن دوستانۀ هراسناکی گفت: «حرف نزنید.»
تا آخر فیلم دیگر جیکمان در نیامد.
بعدها هت گفت: «فقط پسرهای پلیسها این جور رفتار می‌کنند. پسرهای پلیسها و کشیش‌ها.»
بویی گفت: «منظورت این است که بیگ فوت پسر کشیش است؟»
هت گفت: «تو هم چه احمقی هست! مگر کشیش اینها بچه دارند؟»
چیزهای زیادی دربارۀ پدر بیگ فوت از هت شنیدم. گویا قاتل جان ِ بیگ فوت بود. گاه که بویی و ارول و من آثار کتکها را با هم مقایسه می‌کردیم، بویی می‌گفت: «کتکهایی که می‌خوریم در برابر آنچه بیگ فوت در بچگی از پدرش می‌خورد هیچ است. برای همین اینهمه گنده شده، می‌دانی؟ دیروز یک پسرۀ اهل بلمونت را در ساوانا دیدم که می‌گفت کتک‌های که می‌خوریم کمک می‌کند گنده شویم.»
ارول گفت: «چه مشنگی هستی، بابا. چطور می‌گذاری هرکس هر رطب و یابسی که خواست تحویلت دهد؟»
یک بار هت گفت: ن بابای بیگ فوت، همان پاسبانه، هر روز کتکش می‌زد. مثل دوا روزی سه دفعه به خوردش می‌داد. بیگ فوت بعدش چی می‌گفت: «بزرگ و بچه دار که شدم، من هم مدام کتکشان می‌زنم.» آن روزها نگفتم، چون خجالت می‌کشیدم، اما مادرم که کتکم می‌زد، همین احساس به من دست می‌داد.
از هت پرسیدم: «مادر بیگ فوت چی؟ او هم کتکش می‌زد؟»
هت گفت: «آه، خدایا! این کار می‌کشتش. بیگ فوت مادر نداشت. شکر خدا باباش ازدواج نکرده بود.»
آن روزها آمریکایی‌ها در همه جای پرت آو اسپین ولو بودند و به شهر حال و هوای تازه ای می‌دادن. طولی نکشید که بچه ها پی بردند آنها آدمهای سهل یری هستند و همیشه آماده‌اند دو دستی همه چیزشان را ببخشند. هت اخاذی کوچکی را راه انداخت. پنج نفر از ما را واداشت توی محله ها راه بیفتیم و آدامس و شکلات از آنها گدایی کنیم. بابت هر پنج بسته آدامس س به ما می‌داد. گاهی می‌شد که روزی دوازده سنت کاسبی کنیم. بعدها پسری به من گفت که هت هر بسته آدامس را شش سنت می‌فروشد، اما من باور نکردم.
یک روز عصر که در پیاده رو جلو خانه‌مان ایستاده بودم، یک سرباز آمریکایی را دیدم که به طرفم می‌آید. ساعت دو بعدازظهر بود و هوا خیلی گرم و خیابان خلوت.
وقتی پریدم جلو و پرسیدم: «آدامس داری، جو؟» آمریکایی رفتار عجیبی کرد.
زیر لب چیزی دربارۀ گدایی بچه ها گفت و می‌خواست به من سیلی بزند. چندان گنده نبود، اما من ترسیدم. به نظرم مست بود. دهانش به کار افتاد.
صدای نخراشیده ای گفت: «ببین، دست از سر پسره بردار، می‌شنوی؟»
بیگ فوت بود.
کلمۀ دیگری ردوبدل نشد، آمریکایی که ناگهان فروتن شده بود، پس پس رفت و وانمود کرد که در رفتن عجله ندارد.
بیگ فوت حتی نگاهم نکرد.
دیگر از آن به بعد به کسی نگفتم: «آدامس داری، جو؟»
اما این کار باعث نشد از بیگ فوت خوشم بیاید. به نظرم کمی‌بیشتر از او ترسیدم.
ماجرای آمریکایی و بیگ فوت را برای هت تعریف کردم.
هت گفت: «همۀ امریکاییها که این جور نیستند. نمی‌شود روزی دورازده سنت را این جوری بیندازی دور.»
اما من قبول نکردم گدایی کنم.
گفتم: «اگر بیگ فوت نبود، مَرده مرا می‌کشت.»
هت گفت: «می‌دانی، خوب شد پیش از بزرگ شدن بیگ فوت پدرش مرد.»
 گفتم: «خب، چه بلایی سر بابای بیگ فوت آمد؟»
«نشنیدی؟ همه می‌دانند. سال 1937 که در حوزۀ نفت شورش شد، یک عده سیاه ریختند سرش و آنقدر کتکش زدند تا مرد.بابای بیگ فوت قهرمان بازی در می‌آورد. مثل خود بیگ فوت که حالا این کارها را می‌کند.»
گفتم: «هت، چرا از بیگ فوت خوشت نمی‌آید؟»
«دلیلی علیه‌ش در دست ندارم.»
«پس چرا این قدر ازش می‌ترسی؟»
«تو ازش نمی‌ترسی؟»
سری جنباندم. «اما به نظرم تو کاری کردی و نگرانی.»
«نه چندان. مضحک است. همه مان سربه سر بیگ فوت می‌گذاشتیم. کوچک که بود، لاغرِ لاغر بود، می‌دانی، و ما مدام همه جا سرمی‌گذاشتیم دنبالش. اصلاً نمی‌توانست بدود.»
دلم به حال بیگ فوت سوخت.
گفتم: «چه بامزه.»
هت گفت: «حالا گوش کن. می‌دانی نتیجه چه شد؟ بیگ فوت دونده ای شد که از همه مان سر بود. در ورزش مدرسه دو صدمتر را در چهار ثانیه می‌دوید. این طور می‌گویند، اما خودت که می‌دانی، در ترینیداد مردم شمارش بلد نیستند. از آن به بعد همه می‌خواهیم باش دوست شویم. اما او اصلاً اصلاً نمی‌خواهد.»
از آن پس از خودم می‌پرسیدم چرا بیگ فوت از کتک زدن هت و دیگرانی که زمان کودکی به او توپ و تشر می‌زدند خودداری می‌کند.
اما با این‌همه از او خوشم نمی‌آمد.
بیگ فوت مدتی هم نجار شد و واقعاً دو سه کمد گنده و نخراشیده و زشت هم ساخت. اما فروختشان. بعد بنّا شد. در بین افزارمندهای ترینیداد غرور احمقانه وجود ندارد. هیچ کس متخصصص نیست.
روزی برای انجام دادن کاری به خانۀ ما آمد.
من ایستادم و تماشایش کردم. نه من چیزی به او گفتم و نه او چیزی به من. متوجه شدم که از پایش به جای ماله استفاده می‌کند. غرولند می‌کرد: «کار سختی است که آدم همه اش باید کمرش را خم کند.»
کارش را خوب انجام داد. پاهاش که بیخود گنده نبود.
حدود ساعت چهار در زد و با من بنای حرف زدن را گذاشت.
گفت: «پسر، بیا برویم قدم بزنیم. تنم داغ شده، می‌خواهم خنک شوم.»
دلم نمی‌خواست بروم، اما ناچار بودم.
به اسکله کنار سد دریایی رفتیم و دریا را تماشا کردیم. بزودی هوا تاریک شد. چراغهای لنگرگاه روشن شد. دنیا خیلی بزرگ، تاریک و خاموش به نظر می‌رسید. بی آنکه لب ترکنیم ایستادیم.
ناگهان واق واق تند و تیزی بسیار نزدیک ما سکوت را شکست.
ناگهانی بودن و غربت صدا لحظه‌ای فلجم کرد.
صدای سگی بود، سگی کوچک و سیاه و سفید با گوش‌های آویزان، آب از سروتنش می‌چکید و دوستانه دم می‌جنباند.
گفتم: «بیا، پسر.» و سگ آب را از تنش تکاند و به من پاشید و واق واق کنان و جنبان به من پرید.
بیگ فوت را از یاد برده بودم و وقتی دنبالش گشتم، دیدم که بیست متر از من دور است و با تمام قوا می‌دود.
فریاد زدم: «همه چیز روبراه است، بیگ فوت.»
اما پیش از شنیدن صدایم ایستاده بود.
با صدای بلند گریه می‌کرد. «آه، خدا. مُردم. مُردم. یک بطری گنده گنده پایم را برید.»
من و سگ دویدیم طرفش.
اما سگ که به اش رسید، انگار زخم پایش را که بدجوری خون ازش می‌چکید فراموش کرده بود. سگ خیس را بغل کرد و نوازش کرد و مثل دیوانه‌ها بنای خندیدن را گذاشت.
پایش بدجوری بریده بود و روز بعد دیدم که آن را نوارپیچی کرده است. نمی‌توانست کاری را که در خانۀ ما شروع کرده بود ناتمام رها کند.
حس می‌کردم بیگ فوت را از همۀ مردهای خیابان بیشتر می‌شناسم و از زیاد دانستنم می‌ترسیدم. خود را یکی از مردهای کوچکی می‌دیدم که توی فیلمهای گنگستری زیاد می‌داند و کشته می‌شود.
از آن به بعد همیشه حواسم بود که بیگ فوت می‌داند چه نظری نسبت به او دارم. ترسش را از اینکه مبادا به دیگران بگویم حس می‌کردم.
اما گرچه نزدیک بود از نگهداشتن راز بیگ فوت بترکم، به کسی نمی‌گفتم. دلم می‌خواست به او اطمینان بدهم، اما وسیله اش را نداشتم. حضورش در خیابان همیشه وسوسه ام می‌کرد. خیلی به خودم فشار می‌آوردم تا به هت نگویم: «من از بیگ فوت نمی‌ترسم. نمی‌دانم تو چرا ازش می‌ترسی.»
من و ارول و بویی در پیاده رو نشسته بودیم و از جنگ حرف می‌زدیم.
ارول گفت: «اگر لرد آنتونی ایدن نخست وزیر شود ما آلمانیها را بدجوری می‌زنیم.»
بویی گفت: «لرد آنتونی ایدن چطور این کار را می‌کند.»
ارول فقط از روی دانایی سری جنباند.
من گفتم: «آره، من همیشه فکر می‌کردم اگر لرد آنتونی ایدن نخست وزیر شود جنگ زودِ زود تمام می‌شود.»
بویی گفت: «شماها اصلاً آلمانیها را نمی‌شناسید. آلمانیها خیلی قویند، می‌دانی. یک پسر به من گفت که آیا آلمانیها می‌توانند باد هوا بخورند و کف بعله.»
ارول گفت: «اما حالا آمریکاییها کنار ما هستند.»
بویی گفت: «ولی آنها که مثل آلمانیها گنده نیستند. این آلمانیها همه شان مثل بیگ فوت گنده گنده اند، می‌دانی، و از بیگ فوت هم بیشتر دل دارند.»
ارول گفت: «هیس، ببینید، دارد می‌آید!»
بیگ فوت خیلی نزدیک بود و حس می‌کردم که حرفهای ما را شنیده است. با حالت غریبی نگاهم می‌کرد.
بویی گفت: «چرا به من گفتید ساکت شوم؟ من که چیز بدی نگفتم. گفتم آلمانیها به اندازۀ بیگ فوت دل دارند.»لحظه گذرایی نگاه پرتمنای بیگ فوت را دیدم و چشمانم را برگرداندم.
بیگ فوت که رد شد، ارول گفت: «انگار بیگ فوت کاری با تو داشت، پسر.»
یک روز بعدازظهر هت سرگرم خواندن روزنامۀ صبح بود. یکدفعه فریاد زد: «ببینید اینجا چی نوشته، بابا.»
پرسیدم: «خب، چی نوشته؟»
هت گفت: «دربارۀ بیگ فوت نوشته.»  
بویی پرسید: «چی؟ باز هم انداختنش زندان.»
هت گفت: «بیگ فوت رفته بوکس بازی.»
بیش از آنکه بتوانم به زبان بیاورم می‌دانستم.
هت گفت: «شاخش را می‌شکنند. اگر خیال می‌کند بوکس بازی یعنی اینکه خودت را بیندازی این ور و آن ور، آخر به اشتباهش پی می‌برد.»
روزنامه ها درباره اش جنجال کرده بودند. محبوب ترین عنوان این بود: لوده بدل به مشت زن می‌شود.
دفعۀ بعد که بیگ فوت را دیدم، حس می‌کردم می‌توانم توی چشم‌هایش نگاه کنم.
حالا دیگر از او نمی‌ترسیدم، بلکه نگرانش بودم.
اما نیازی نبود. بیگ فوت از آن خصوصیت برخوردار بود که همیشه مفسران ورزشی را «موفقیتی استثنایی» می‌نامیدند. او رقبا را یکی پس از دیگری ضربه فنی کرد، و خیابان میگل بیش از پیش از او ترسید و به او باد کرد.
هت گفت: «علتش این است که تا حالا فقط با احمقهای کوچولو جنگیده، به کسی برنخورده که توی این حرفه آدم به حساب می‌آید.»
انگار که بیگ فوت فراموشم کرده بود. هروقت به هم بر می‌خوردیم دیگر چشمش دنبال نگاهم نمی‌گشت، و دیگر نمی‌ایستاد که با من حرف بزند.
شده بود مایۀ هراس خیابان. من هم مثل همه از او می‌ترسیدم. مثل گذشته من هم همین جور خوشتر داشتم.
بیگ فوت حتی بیش از پیش نمایش می‌داد.
مرتب او را می‌دیدم که با آن شورت آلبالویی احمقانه در خیابان میگل بالا و پایین می‌دود و با عزمی‌جزم از نگاه کردن به همه خودداری می‌کند.
هت ترس برش داشته بود.
گفت: «نباید به مردی که زندان رفته اجازۀ بوکس بازی بدهند.»
یک مرد انگلیسی روزی به ترینیداد آمد و روزنامه ها برای مصاحبه با او از هم سبقت گرفتند. این مرد گفت که مشت زن و قهرمان نیروی هوایی سلطنتی است. صبح روز بعد عکسش در روزنامه ها چاپ شد.
دو روز بعد عکس دیگری از او به چاپ رسید. این بار شورت سیاه پوشیده بود و با دستکشهای بوکس یکراست به طرف عکاس می‌آمد.
عنوان مطلب این بود: «چه کسی با این مرد می‌جنگد؟»
همۀ ترینیداد جواب داد: «بیگ فوت با این مرد می‌جنگد.»
بیگ فوت که موافقت کرد، هیجان عمومی‌بالا گرفت. خیابان میگل نقل مجالس بود و همه حتی هت از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند. هت گفت: «می‌دانم این حرف احمقانه است، اما امیدوارم بیگ فوت بزندش.» و در محله دوره افتاد کسانی که پولی برای دور ریختن داشتند شرط بندی کرد.
آن شب با قدرت تمام در استادیوم حاضر شدیم.
هت دیوانه وار این ور و آن ور می‌رفت و اسکناس بیست لاری را در دست تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «بیست به پنج، بیگ فوت او را می‌زند.»
من با بویی شش سنت شرط بستم که بیگ فوت ببازد.
در واقع وقتی بیگ فوت آمد توی رینگ و بی آنکه به کسی نگاه کند با تحقیر بنا کرد به رقص، همه مان خوشحال شدیم.
هت فریاد زد: «مرد یعنی این!»
تاب دیدن مشت بازی را نداشتم. تمام مدت تنها زن میان جمعیت را تماشا کردم. آمریکایی یا کانادایی بود و مدام بادام زمینی می‌لنباند. چنان موبور بود که موهایش به کاه می‌مانست. هروقت ضربه‌ای ردوبدل می‌شد جمعیت می‌غرید، و زن لبهایش را چنان گاز می‌گرفت که انگار خودش ضربه خورده است، بعد با عصبانیت به بادام زمینیها گاز می‌زد. هیچ وقت فریاد نمی‌زد، بلند نمی‌شد، یا دست تکان نمی‌داد. از آن زن بدم آمد.
غریو جمعیت بلندتر و مداوم تر شد.
می‌شنیدم هت فریاد می‌زند: «یاالله، بیگ فوت، بزنش، بزنش مرد.» بعد که ترس در صدایش موج می‌زد: «پدرت را به خاطر بیاور.»
اما صدای هت فروکش کرد.
بیگ فوت بازی را با امتیاز باخته بود.
هت سر پنج دقیقه صد دلار پرداخت.
گفت: «مجبورم گاو قهوه ای ـ سفیدم را بفروشم، همان که از جرج خریدم.»
ادوارد گفت: «کار خداست.»
بویی به من گفت: «شش سنت تو را فردا می‌دهم.»
گفتم: «شش سنت فردا؟ مگر فکر می‌کنی من چی هستم؟ ملیونر؟ ببین بابا، پول را همین حالا به ام بده، می‌شنوی ؟»
پول را داد.
اما جمعیت قاه قاه می‌خندید.
به رینگ نگاه کردم.
بیگ فوت گریه می‌کرد. شده بود مثل پسر بچه ها و هرچه بیشتر گریه می‌کرد صدایش بلندتر میشد و طنینش دردناک‌تر بود.
رازی که من نگهداشته بودم حالا جلو چشم همه عیان بود.
هت گفت: «برای چی گریه می‌کند؟» و زد زیر خنده.
انگار موضوع گاو را فراموش کرده بود. گفت: «خب، خب. این مرد را تماشا کن، اهه!»
همۀ اهالی خیابان میگل به بیگ فوت خندیدند.
همه جز من. چون گرچه او مرد گنده بود و من سر بچه، از احساسش خبر داشتم. با خود گفتم کاش هیچ وقت شش سنت را با بویی شرط نمی‌بستم.
روزنامه های روز بعد نوشتند: مشت زن در رینگ می‌گرید.
همۀ ترینیداد فکر می‌کرد که بیگ فوت لوده باز هم دست به یک کار بامزه زده است.
اما ما می‌دانستیم حقیقت جز این است.
بیگ فوت از خیابان میگل رفت، و آخرین خبری که از او شنیدم این بود که در معدن سنگی در لاونتیل کار می‌کند.
شش ماه بعد رسوایی کوچکی همۀ ترینیداد را درنوردید و همه را واداشت احساس حماقت کنند.
معلوم شد که قهرمان نیروی هوایی سلطنتی هرگز در نیروی هوایی نبوده و در مقام مشت زنی نیز گمنام بوده است.
هت گفت: «خب، از جایی مثل اینجا چه توقعی دارید؟»
نویسنده: و.س. نایپُل
مترجم: مهدی غبرائی

از کتاب: «خیابان میگل» – نشر شادگان

سربازها آمدند

ادوارد برادر هت، مرد همه کاره‌ای بود، و من همیشه خیال می‌کردم چه بد شد از پیش ما رفت. از وقتی شناختمش در نگهداری گاوها به هت کمک می‌کرد و مثل او همیشه سرحال و آرام بود. گفت زنها را به حال خود رها کرده و همۀ توجهش را گذاشته روی کریکت، فوتبال، مشت زنی، اسبدوانی، و جنگ خروسها. به این ترتیب هیچ وقت حوصله اش سر نمی‌رفت، و بلندپروازی هم نداشت که غمگینش کند.
ادوراد هم مثل هت توجه فراوانی به زیبایی داشت. اما برخلاف هت پرندگان پروبال نگه نمی‌داشت، بلکه نقاشی می‌کرد.
موضوع دلخواهش دستی قهوه ای بود که دست سیاهی را می‌فشرد. و وقتی ادوارد یک دست قهوه ای را می‌کشید، راس راستی قهوه ای بود، نه چیز پرتی دربارۀ نور و سایه. و دریا دریای آبی بود و جنگلها سبز.
ادوارد نقاشیها را خودش در قابهای قرمزی قاب می‌گرفت. فروشگاههای بزرگی مثل سالواتوری، فوگارتی و جانسن با حق العمل تابلوهای ادوراد را می‌فروختند.
اما ادوارد برای خیابان مزاحمی‌بیش نبود.
خانم مورگن را می‌دید که لباس تازه ای پوشیده و می‌گفت: «آه، خانم مورگَن، لباس قشنگی پوشیده ای، ولی به نظرم می‌شد یک خرده تزیینش کنی.»
یا اِدوز را می‌دید که پیراهن تازه ای پوشیده و می‌گفت: «اِه، اِه ادوز، پیراهن تازه پوشیده ای، مرد؟ اسمت را رویش بنویس، می‌دانی، وگرنه همین روزها یکی تند تند برش می‌دارد. به ات می‌گویم چطور، من خودم برایت می‌نویسم.»
پیراهنهای زیادی را به این ترتیب خراب کرد.
همچنین کراواتهایی که به گردن می‌بست به این و آن می‌بخشید. می‌گفت: «چیزی برایت دارم. این را بردار و بزن. چون دوستت دارم، می‌دهمش به تو.»
اگر طرف کراوات را نمی‌بست، ادوارد عصبانی می‌شد و بنا می‌کرد به داد و قال. «می‌بینید سیاهپوستها چقدر نمک نشناسند. به این حرف گوش کنید. آقا را می‌بینم که کراوات نزده. اتوبوس سوار می‌شوم می‌روم شهر. می‌روم فروشگاه جانسن و بخش آقایان را زیرورو می‌کنم. به یک دختر خانم برمی‌خورم و یک کراوات می‌خرم. سوار اتوبوس می‌شوم و برمی‌گردم. می‌روم توی اتاقم و قلم مو را تمیز می‌کنم. بعد می‌کنمش توی رنگ و می‌گذارمش روی کراوات. دو سه ساعت وقت صرف می‌کنم. حالا بعد از همۀ این کارها، آقا کراواتم را نمی‌زند.»
اما ادوارد کارهای بیشتری از نقاشی کرد.
پس از چند ماهی به خیابان میگل آمده بودم، روزی ادوارد گفت: «دیشب که با اتوبوس از کوکورایت برمی‌گشتم، شنیدم که چرغهای ماشین روی خرچنگها می‌رفت و غرچ غرچ لهشان می‌کرد. جایی را که درختهای نارگیل و مرداب هست، می‌شناسی؟ همه جا خرچنگها می‌لولند. مردم می‌گویند که آنها از درختهای نارگیل بالا می‌روند.»
به این ترتیب از ما هم دعوت شد.
ادوراد گفت: «هت، فکری به ذهنم رسید. اگر بیلی ببریم، گرفتن خرچنگ خیلی راحت تر است. آنقدر زیاد است که می‌شود جمعشان کرد.»
هت گفت: «باشد. می‌رویم بیل طویله را برمی‌داریم.»
ادوارد گفت: «درست شد. ولی ببینید، همه تان کفشهای محکم دارید؟ بهتر است کفشهاتان محکم باشد، می‌دانید؟ چون با این خرچنگها شوخی نمی‌شود کرد و اگر مواظب نباشید، یک وقت دیدید پیش از آنکه بفهمید کی به کیست پنجۀ پایتان را کندند و بردند.»
هت گفت: «من چکمه های ساق بلندی را که موقع تمیز کردن طویله می‌پوشم به پا می‌کنم.»
ادوارد گفت: «بهتر است دستکش هم دستمان کنیم. مردی را می‌شناسم که یک روز خرچنگ می‌گرفت و یکهو دید که دست راستش دارد جدا از او راه می‌رود. دوباره نگاه کرد و دید چهارـ پنج خرچنگ دارند دستش را با خودشان می‌برند. مَرده از جا پرید و نعره کشید. پس باید خیلی احتیاط کنیم. اگر پسرها دستکش ندارند، با پارچه ای دستهاشان را ببندند. این جوری خوب می‌شود.»
به این ترتیب آن شب دیروقت همه سوار اتوبوس کوکورایت شدیم. هت با چکمه های ساق بلندش آمد و ادوارد هم همین طور، و باقی ما داس نیشکر چینی و کیسه های قهوه ای گنده برداشتیم.
بیلی که هت با خود آورده بود، چنان بوی زنندۀ طویله را می‌داد که مردم پیف پیف کنان دماغشان را می‌گرفتند.
هت گفت: «بگذار پیف پیف کنند. وقتی گاو شیر می‌دهد، همه شان برایش سرودست می‌شکنند.»
مردم به چکمه های ساق بلند، داسهای نیشکر چینی، بیل و کیسه ها نگاه می‌کردند و فوراً رو برمی‌گرداندند و دست از حرف زدن می‌کشیدند. شاگرد راننده از ما کرایه نخواست. همۀ اتوبوس ساکت بود تا ادوارد شروع کرد به حرف زدن.
ادوارد گفت: «باید سعی کنیم داس نیشکر چینی به کار نبریم. کشتن خوب نیست. بهتر است زنده بگیریمشان و بیندازیم توی کیسه.»
خیلی ها در ایستگاه بعدی پیاده شدند. اتوبوس که به جادۀ موکوراپو رسید، فقط ما تویش نشسته بودیم. شاگرد راننده جلو ایستاده بود و با راننده حرف می‌زد.
درست پیش از آنکه به ایستگاه اصلی کوکورایت برسیم، ادوارد گفت: «آه خدایا، می‌دانم چیزی را فراموش کرده ام. نمی‌شود خرچنگها را با اتوبوس برگرداند. باید تلفن کنم یک وانت بیاید.»
یک ایستگاه پیش از ایستگاه اصلی پیاده شدیم.
در مهتاب نورافشان کمی‌پیاده رفتیم، از جاده بیرون آمدیم و به سوی مرداب پایین رفتیم. باد کم جانی از جانب دریا می‌وزید، و بوی مرداب در همه جا پراکنده بود. زیر درختهای نارگیل تاریک بود. کمی‌جلوتر رفتیم. ابری ماه را پنهان کرد و باد فرو نشست.
هت صدا زد: «پسرها، سرحالید؟ مواظب پایتان باشید. نمی‌خواهم هیچ کدامتان با سه انگشت برگردید خانه.»
بویی گفت: «ولی من که خرچنگ نمی‌بینم.»
ده دقیقه بعد ادوارد به ما پیوست.
گفت: «چند تا کیسه پر کردید؟”
هت گفت: «انگار خیلی ها فکر ترا داشتند که آمدند و همۀ خرچنگها را بردند.»
ادوارد گفت: «چرند نگو. مگر نمی‌بینی مهتاب نیست؟ باید صبر کنیم مهتاب بتابد و خرچنگها بیایند بیرون. بنشینید پسرها. باید صبر کنیم.»
نیم ساعتی ابر همچنان روی ماه را پوشانده بود.
بویی گفت: «سرد شده، می‌خواهم برگردم خانه. فکر نمی‌کنم خرچنگی در کار باشد.»
ارول گفت: «بویی را ولش کنید. من می‌شناسمش. از تاریکی می‌ترسد و هول برش داشته که مبادا خرچنگ گازش بگیرد.»
درست در همین لحظه غرشی را از دوردست شنیدیم.
هت گفت: «انگار وانت دارد می‌آید.»
ادوارد گفت: «در حقیقت وانت نیست. من به سام سفارش کامیون بزرگی دادم.»
ساکت نشستیم و چشم براه در آمدن ماه ماندیم. بعد دیدیم ده دوازده مشعل دوروبر ما سوسو می‌زند. یکی فریاد زد:
«ما دنبال دردسر نمی‌گردیم. اما یکی از شما حرکت احمقانه ای بکند، بدجوری کتک می‌خورد.»
دیدیم انگار یک جوجه پلیس ما را محاصره کرده.
بویی زد زیر گریه.
ادوارد گفت: «مردها زنها را کتک می‌زنند. یک عدد قفل در مردم را می‌شکنند. چرا شما پلیسها نمی‌روید و وقتتان را نمی‌گذارید سر یک کار معقول؟ فقط برای تغییر ذایقه.»
یکی از پاسپانها گفت: «چرا خفقان نمی‌گیری؟ می‌خواهی تف کنم تو رویت؟”
پاسبان دیگری می‌گفت: «توی آن کیسه ها چیست؟”
ادوارد گفت: «فقط خرچنگ. اما مواظب باشید. خرچمگهای درشتی است، شاید دستتان را گاز بگیرند و بکنند.»
هیچ کس توی کیسه ها را نگاه نکرد، بعد پاسبانی که چند تا خط خط داشت، گفت: «این روزها همه می‌روند توی جلد آدمهای بد. همه جوابهای حاضر آماده توی چنته دارند، مثل آمریکاییها.»
پاسبانی گفت: «کیسه دارند، داس نیشکر چینی دارند، بیل دارند، دستکش دارند.»
هت گفت: «می‌خواستیم خرچنگ بگیریم.»
پاسبانی گفت: «با بیل؟ به به! چه شد که یکهو جای خدا را گرفتید و خرچنگ تازه ای ساختید که می‌شود با بیل گرفتش؟”
مدتی جروبحث کردیم تا پاسبانها داستان ما را باور کردند.
فرماندهشان گفت: «کاش دستم به آن مادرسگی برسد که تلفن کرد و گفت می‌خواهید یکی را بکشید.»
بعد پلیسها رفتند.
دیروقت بود و آخرین اتوبوس رفته بود.
هت گفت: «بهتر است منتظر کامیونی باشیم که ادوارد سفارش داده.»
ادوارد گفت: «احساسی به من می‌گوید که کامیون حالا نمی‌آید.»
هت آهسته و با لحنی نیم شوخی و نیم جدی گفت: «ادوارد، تو برادر منی، اما می‌دانی، راست راستی که مادرسگی.»
ادوارد نشست و حالا بخند و کی نخند.
بعد جنگ شد. هیتلر فرانسه را اشغال کرد و آمریکاییها ترینیداد را. لرد اینویدر با کالپیسویش غوغایی کرد:
I was living with my decent and contented wife
Until the soldiers came and broke up my life.
زن من راضی بود، و زنی بود شریف // تا که سربازها بیامد و بپاشید همه زندگیم
برای اولین بار در ترینیداد برای همه کار وجود داشت، و آمریکاییها مزد خوبی می‌پرداختند. اینویدر سرود:
Father, mother, and daughter
Working for the Yankee dollar!
Money in the land!
The Yankee dollar, oh!
مادر و دختر و پدر، بی عار! // همه لَه لَه زنند بهر دلار!
پول می‌بارد از در و دیوار! // پول یانکی است، آه، چیست، دلار!
ادوارد از کار در طویله دست کشید و در چاگو آراماس نزد امریکاییها سرگرم کار شد.
هت گفت: «ادوارد، به نظرم حماقت کردی. آمریکاییها که همیشه نیستند. رفتن و کار کردن برای مرد گزاف و بعد از سه چهار سال بی پول شدن و چیزی برای خوردن نداشتن کار عاقلانه ای نیست.»
ادوارد گفت: «این جور که پیداست، این جنگ سالها طول می‌کشد. آمریکاییها هم مثل انگلیسها نیستند. می‌دانی که سخت ازت کار می‌کشند، اما پول خوبی هم می‌دهند.»
ادوارد سهم گاو خودش را به هت فروخت، و این مقدمۀ جدایی اش از ما بود.
ادوارد یکسره تسلیم آمریکاییها شد. مثل آمریکاییها لباس می‌پوشید، آدامس می‌جوید، و با لهجۀ آمریکایی حرف می‌زد. دیگر جز روزهای یکشنبه او را نمی‌دیدیم، و او وادارمان می‌کرد خود را در برابرش کوچک و حقیر ببینیم. به سر و وضعش خیلی اهمیت می‌داد، و تازگی زنجیر طلا دور گردنش می‌انداخت. مثل تنیس بازها دور مچش تسمۀ چرمی‌می‌بست. این تسمه ها تازه بین جوانان پرا آو اسپین مد شده بود.
ادوارد از نقاشی دست کشید، اما دیگر چیزهای دیگران را رنگ نمی‌کرد، و فکر می‌کنم بیشتر مردم نفس راحتی کشیدند. در یک مسابقۀ طراحی پوستر شرکت کرد، و وقتی طرحش کمترین جایزه ای نبرد، حقیقتاً از دست ترینیدادها عصبانی شد.
یکشنبه روزی گفت: «چه احمقم که هرچه با دو دست می‌کشم، به داوری ترینیدادها می‌گذارم. آنها چه چیز سرشان می‌شود. خب، اگر در آمریکا بودم، وضع فرق می‌کرد. به اینها می‌گویند آدم. قدر هرچیز را می‌دانند.»
اگر پای صحبت ادوراد می‌نشستی خیال می‌کردی آمریکا کشور غول آسایی است که غولها در آن زندگی می‌کنند. آنها در خانه های عظیم به سر می‌بردند و سوار بزرگترین اتومبیلهای دنیا می‌شدند.
ادوارد می‌گفت: «خیابان میگل را ببین. فکر می‌کنی در آمریکا خیابان به این تنگی پیدا می‌شود؟ تو آمریکا این خیابان یک پیاده رو حساب می‌شود.»
شبی قدم زنان با ادوارد به اسکله، محل اردوی ارتش آمریکا، رفتیم. از آن سوی سیم خاردار پردۀ بزرگ سینمای فضای باز دیده می‌شد.
ادوارد گفت: «می‌بینی در جای ابلهانۀ کوچولویی چون ترینیداد چه جور سینمایی می‌سازند؟ تصورش را بکن که چه جور سینمایی توی کشور خودشان دارند.»
کمی جلوتر رفتیم تا به اتاقک نگهبانی رسیدیم.
ادوارد با لهجۀ غلیظ امریکایی گفت: «چطوری، جو؟”
در کمال تعجب دیدم که نگهبان که با آن کلاهخود وحشتناک به نظر می‌رسید جواب داد و طولی نکشید که ادوارد و نگهبان با هم گرم گرفتند و هر کدام سعی کردند نسبت به دیگری فحشهای رکیک تری به زبان بیاورند.
ادوارد که به خیابان میگل برگشت، بنا گذاشت به قمپز در کردن و به من گفت: «به ا شان بگو. به ا شان بگو چطور با امریکاییها اختلاط می‌کردم.»
و وقتی با هت بود، گفت: «دیشب با یک امریکایی یکی از دوستان خوبم حرف می‌زدم و او به من گفت همین که آمریکا وارد جنگ شود جنگ را تمام می‌کند.»
اِرول گفت: «این جوری در جنگ پیروز نمی‌شویم. همین که لرد انتونی ایدن نخست وزیر بشود، جنگ زود زود تمام می‌شود.»
ادوارد گفت: «خفه شو، بچه.»
اما بزرگ ترین تغییر این بود که ادوارد بنا کرد از زنها حرف زدن. تا آن وقت می‌گفت تا ابد کاری با زنها ندارد. بروز داده بود که سالها پیش دلش شکسته و با خودش عهد و پیمانی بسته است. این داستان مبهم و غمناکی بود.
اما حالا روزهای یکشنبه ادوارد می‌گفت: «باید ببینید چه تکه هایی توی پایگاه دارند. هیچ شباهتی به این دخترهای کله پوک ترینیداد ندارند، می‌دانید که، نه، رفیق. دخترهای صاحب سلیقه، دخترهای باکلاس.»
به نظرم اِدوز که گفت: «نمی‌گذارم نگرانت کنند. آن دخترها که با تو قاطی نمی‌شوند. مردهای گنده گندۀ آمریکایی را می‌خواهند. تو در امانی.»
ادوارد به اِدوز گفت خرچسونه، و با کفری رفت.
ادوارد شروع کرد به وزنه بلند کردن، در این موضوع هم همیشه بالاتر از مد روز بود. نمی‌دانم در آن روزگار چه به سر ترینیداد آمد، اما یکهو همۀ جوانها افتادند توی خط زیبایی اندام و بدنسازی، و مسابقاتی هم هر ماهه در این زمینه برگزار می‌شد. هت با گفتن این حرفها به خود دلداری می‌داد: «نگران نشو. مثل برق می‌آید و می‌گذرد، می‌شنوی؟ می‌گویند عضله می‌سازند. بگذار عرقشان سرد شود، آنوقت ببین چه می‌شود. چیزی که اسمش را می‌گذارند عضله بعد می‌شود چربی، می‌دانی که.»
اِدوز گفت: «صحنه ای خنده دارتر از این نمی‌شود دید. توی لبنیاتیهای خیابان فیلیپ این روزها صفهای دراز سیاهها دیده می‌شود که شیشه های شیر را سر می‌کشند. همه شان ژاکت بی آستین پوشیده اند تا بازوهای گنده شان را به تماشا بگذارند.»
حدود سه ماه بعد سر و کلۀ ادوارد با ژاکت بی آستین پیدا شد. راس راستی مرد گنده ای شده بود.
حالا دیگر از زنهایی حرف می‌زد که در پایگاه چشمشان دنبال او بود.
گفت: «نمی‌دانم در من چی می‌بینید.»
کسی نظر ارائۀ استعدادهای محلی را در برنامۀ پارِد مطرح کرد، و ادوارد گفت: «مرا به خنده نیندازید. به نظرتان چه جور استعدادی توی ترینیداد پیدا می‌شود؟”
اولین برنامه ها پخش شد و ما آن را در خانۀ اِدوز شنیدیم، ولی ادوارد از اول تا آخر می‌خندید.
هت گفت: «پس چرا خودت نمی‌خواهی چیزی بخوانی؟”
ادوارد گفت: «برای کی بخوانم؟ مردم ترینیداد؟”
هت گفت: «لطفی در حقشان بکن.»
در برابر شگفتی همگانی ادوارد بنا کرد به تمرین آواز خواندن. وقتی رسید که هت ناچر گفت: «دیگر نمی‌توانم توی یک خانه با ادوارد به سر ببرم. به نظرم باید از پیش من برود.»
ادوارد جا به جا شد، اما نه چندان دور. به همان طرفی از خیابان میگل آمد که خانۀ ما در آن بود.
گفت: «چه خوب شد. بوی گاوها حالو را بهم می‌زد.»
ادوارد در یکی از برنامه های استعدادهای محلی شرکت کرد و همه برخلاف همه چیز امیدوار بودیم که بالأخره یک جایزه ببرد. سرپرست برنامه یک شرکت بیسکویت سازی بود و گویا برنده قدری پول نصیبش می‌شد.
هت گفت: «به بقیه هرکدام یک بستۀ سی و یک سنتی بیسکویت می‌دهند.»
ادوارد یک بسته بیسکویت گرفت.
گرچه آن را به خانه نیاورد و دور انداخت.
گفت: «انداختمش دور. چرا نباید می‌انداختم؟ می‌بینید، درست همان طور است که گفتم. مردم ترینیداد چیز خوب را نمی‌شناسند. احمق مادرزادند. توی پایگاه آمریکاییها از من تقاضا کردند بخوانم. آنها سرشان می‌شود چی به چیست. یک روز که توی پایگاه کار می‌کردم و می‌خواندم، سرهنگ آمد و به ام گفت چه صدای خوبی دارم. از من خواهش کرد که بروم آمریکا.»
هت گفت: «پس معطل چی هستی؟”
ادوارد با لحن ترسناکی گفت: «به من وقت بده. صبر کن و ببین آخرش می‌روم.»
اِدوز گفت: «از آن زنهایی که چشمشان دنبالت بود چه خبر؟ دستشان به ات رسید، یا از خیرت گذشتند؟”
ادوارد گفت: «گوش کن، جو. نمی‌خواهم با تو خشونت کنم. لطفی به من بکن و خفه شو.»
هروقت ادوارد دوستی آمریکایی را به خانه می‌آورد، وانمود می‌کرد که ما را نمی‌شناسد. دیدن اینکه با آنها قدم می‌زند و مانند آمریکاییها دستهایش را مثل گوریل تاب می‌دهد، خیلی بامزه بود.
هت گفت: «هرچه در می‌آورد، خرج رُم و زنجبیل می‌کند و دوست جان جانی شدن با امریکاییها.»
گمانم یک جوری به او حسودیمان می‌شد.
هت می‌گفت: «کار پیدا کردن پیش آمریکاییها که سخت نیست. من فقط نمی‌خواهم آقا بالاسر داشته باشم، همین و بس. خوش دارم آقای خودم باشم و نوکر خودم.»
حالا دیگر ادوارد چندان با ما نمی‌جوشید.
روزی ادوارد با غم و غصه پیش ما آمد و گفت: «هت، به نظرم در دام ازدواج افتادم.»
با لهجۀ ترینیدادی حرف می‌زد.
هت دلواپس شد. گفت: «چرا؟چرا؟ چرا می‌خواهی ازدواج کنی؟”
«دختره آبستن شده.»
حرف خیلی مضحکی می‌زنی. اگر همه به این دلیل ازدواج کنند که زنی می‌خواهد بچه ای دامنش بگذارد، اوضاع قمر در عقرب می‌شود. حالا چی شده که می‌خواهی با همۀ مردهای ترینیداد فرق داشته باشی؟ یعنی این قدر آمریکایی شدی؟”
ادوراد شلوار سبک امریکایی خود را بالا کشید و مثل بازیگرهای آمریکایی ادا درآورد و گفت: «همۀ جوابها را می‌دانی، نه؟ دختره یک چیز دیگری است. یقین بدان که قبلاً یکی دوبار عاشق شده ام، اما این یکی فرق دارد.»
هت گفت: «راست راستی سزاوارش هست؟”
ادوارد گفت: «آره.»
هت گفت: «ادوارد، تو مرد گنده ای هستی. پیداست که تصمیم گرفته ای با این دختر ازدواج کنی. پس دیگر چرا سراغ من آمدی تا مجبورت کنم؟ تو مرد گنده ای هستی. لازم نیست پیش من بیایی و اجازه بگیری که این کار را بکنی و آن را نکنی.»
ادوارد که رفت، هت گفت: «هروقت ادوارد سراغم بیاید و دروغ ببافد، می‌شود مثل پسر کوچولوها، نمی‌تواند به من دروغ بگوید. اما اگر با این دختره ازدواج کرده باشد، گرچه ندیدمش، به نظرم یک روز پشیمان می‌شود.»
همسر ادوارد زنی بود بلند بالا و لاغر و سفید پوست. خیلی پریده رنگ و مدام ناخوش بود. طوری راه می‌رفت که انگار هر قدم را با زحمت برمی‌دارد. ادوارد خیلی هوایش را داشت و هرگز ما را به او معرفی نکرد.
زنهای خیابان در نظر دادن وقت تلف نکردند.
خانم مورگن گفت: «این زن مادرزاد شرّ است. دلم به حال ادوارد می‌سوزد. بدجوری افتاده توی پیسی.»
خانم بهاکو گفت: «یکی از این دخترهای امروزی است. اینها می‌خواهند شوهرشان از بام تا شام بیرون کار کنند، و خانه که آمد به آشپزی و ظرفشویی و نظافت برسد. تنها هنری که دارند، این است که پودر و روژ بمالند و بروند بیرون و لنبرشان را بجنبانند.»
و هت گفت: «ولی چطور باردار شده؟ من که چیزی نمی‌بینم.»
ادوارد یکسره از جمع بیرون رفت.
هت گفت: «زنه خوب دوزخی برایش درست کرده.»
روزی هت از این طرف خیابان ادوارد را صدا زد: «جو، یک لحظه بیا اینجا.»
ادوارد با سگرمه های درهم کشیده نگاه کرد. با لهجۀ ترینیدادی پرسید: «چی می‌خوای؟”
هت لبخند زنان گفت: «بچه چی شد؟ کی دنیا می‌آید؟”
ادوارد گفت: «برای چی می‌خواهی بدانی؟”
هت گفت: «اگر به برادر زاده ام علاقه نداشته باشم، عموی بامزه ای می‌شوم.»
ادوارد گفت: «دیگر بچه دار نمی‌شود.»
اِدوز گفت: «پس فقط قلاب انداخته بود که ماهی بگیرد؟”
هت گفت: «ادوارد تو چاخان می‌کنی. از اول هم همۀ داستان را گِل هم کرده بودی. باردار نبود و تو هم می‌دانستی. او نگفت که بچه دار شده، و تو هم می‌دانستی. اگر می‌خواستی با زنه ازدواج کنی، چرا آن داستان را بافتی؟”
ادوارد خیلی غمگین شد. «اگر راستش را بخواهی، به نظرم نمی‌تواند بچه دار شود.»
وقتی این خبر به زنهای خیابان رسید، همه حرف مادرم را تکرار کردند.
مادرم گفت: «مگر تا حالا دیده اید آدمهای سرخ و سفید و رنگ پرده هم بچه دار شوند؟”
و گرچه دلیل و مدرکی نداشتیم و خانه ادوارد هنوز هم از رفت و آمد آمریکاییها شلوغ بود، حس می‌کردیم اوضاع بر وفق مراد ادوارد و همسرش نیست.
جمعه روزی که تازه هوا رو به تاریکی بود، به طرفم دوید و گفت: «آن چیز احمقانه ای را که می‌خوانی بینداز دور، برو پلیس خبر کن.»
گفتم: «پلیس؟ ولی چطور بروم همین جوری پلیس بیارم؟”
«می‌توانی دوچرخه سوار سوی؟”
«آره.»
«دوچرخه ات چراغ دارد؟”
«نه.»
«دوچرخه را بردار و بدون چراغ برو. باید پاسبان بیاری.»
«به پاسبان که رسیدم، چی بگویم؟”
«بگو زنم باز هم دست به خودکشی زده.»
پیش از رسیدن به خیابان آریاپیتا نه به یکی، بلکه به دو تا پاسبان برخوردم. یکیشان گروهبان بود. گفت: «خیال کردی خیلی راه می‌توانی بروی، هان؟”
گفتم: «دنبال شما می‌گشتم.»
پاسبان دیگر خندید.
گروهبان گفت: «ناقلاست، نه؟ گمانم قاضی از این عذر خوشش بیاید. تازه است، خودم هم خوشم آمد.»
گفتم: «زود بیایید. زن ادوارد همه اش دست به خودکشی می‌زند، هان؟” و خندید و اضافه کرد: «خب این زن ادوارد کجا دوباره دست به خودکشی زده، هان؟”
گفتم: «کمی‌آن طرف تر تو خیابان میگل.»
گروهبان گفت: «آره، همین جا ولش کنیم و برویم دنبال کسی که می‌خواهد خودش را بکشد. دست از این مزخرفات بردار پسر، جواز دوچرخه ات کو؟”
گفتم: «چیزی که گفتم راست است. همراهتان برمی‌گردم و خانه را نشانتان می‌دهم.»
ادوارد منتظر ما بود گفت: «چقدر کش دادی تا دو پاسبان بیاری؟”
پاسبانها با ادوارد توی خانه و عده ای در پیاده رو جمع شدند.
خانم بهاکو گفت: «همین انتظار را هم داشتم. از اول می‌دانستم که به همین جا ختم می‌شود.»
خانم مورگن گفت: «زندگی چیز خنده داری است. کاش من هم مثل او بودم و نمی‌توانستم بچه دار شوم. حالا زنی جون نمی‌تواند بچه دار شود، دست به خودکشی زده.»
اِدوز گفت: «از کجا می‌دانی که به خاطر همین دست به خودکشی زده؟”
خانم مورگن شانه های فربهش را تکان داد. «پس دیگر چه بود؟”
از آن به بعد دلم به حال ادوارد می‌سوخت، چون مردها و زنهای خیابان برایش تره خرد نمی‌کردند. هرقدر هم که ادوارد مهمانیهای بزرگ می‌داد و آمریکاییها را دعوت می‌کرد، می‌دیدم که وقتی اِدوز داد زد:” چرا زنت را نمی‌بری آمریکا، پسر؟ دکترهای آمریکایی خیلی ماهرند، می‌دانی که. هرکاری از دستشان ساخته است.» یا وقتی خانم بهاکو پیشنهاد کرد که زنش را برای آزمایش خون ببرد کمیسیون پزشکی کارائیب ته خیابان آریاپیتا، چقدر متأثر شد.
مهمانیهای خانۀ ادوارد جنجالی تر و پر زرق و برق تر شد.
هت گفت: «آخرش هر مهمانی تمام می‌شود و همه ناچارند برگردند خانه. ادوارد فقط خودش را رقت انگیزتر می‌کند.»
بی تردید مهمانیها مایۀ نشاط زن ادوارد نمی‌شد. هنوز هم نزار و تندخو بود، و حالا گهگاه صدای ادوارد را می‌شنیدیم که با او داد و بیداد می‌کند. از آن بگو مگوهای معمولی زنها و مردهای خیابان میگل نبود. ادوارد کفری اما مشتاق کنار آمدن بود.
اِدوز گفت: «کاش با زنی ازدواج کنم که این جور باشد. آن قدر احمقانه است که باور نمی‌کنم ادوارد عاشق شده.»
وقتی مردهای بزرگ با ادوارد حرف می‌زدند، او باشان صحبت می‌کرد، اما حوصلۀ حرف زدن با ما بچه ها را نداشت. تهدید می‌کرد که کتکمان می‌زند، بنابراین ما هم کاری به کارش نداشتیم.
اما هروقت ادوارد از کنار ما می‌گذشت، بویی که مثل همیشه نترس و بی کله بود، با لهجۀ آمریکایی می‌گفت: «چه خبر، جو؟”
ادوارد می‌ایستاد و چپ چپ نگاه می‌کرد و بعد به طرفش هجوم می‌برد و داد می‌زد و بد و بیراه می‌گفت: «رفتار بچه های ترینیداد را می‌بینی؟ با این بچه های دم بریده چه می‌شود کرد؟”
یک روز ادوارد بویی را گرفت و بنا کرد به زدنش.
با هر ضربه ای بویی فریاد می‌زد: «نه، ادوارد.»
و ادوارد دمبدم دیوانه تر می‌شد.
بعد هت پیش دوید و گفت: «ادوارد، فوراً آن پسره را ولش کن، وگرنه توی این خیابان جنجال به پا می‌شود. ولش کن گفتم. من از بازوهای گندۀ تو و امثال تو نمی‌ترسم، می‌دانی که؟”
مردهای خیابان دعوا را ختم کردند.
بویی که رها شد، خطاب به ادوارد داد زد: «چرا خودت بچه دار نمی‌شوی که کتکش بزنی؟”
هت گفت: «الساعه دمت را قیچی می‌کنم. اِرول برو یک ترکۀ خوب برایم بچین.»
خود ادوارد خبر را پخش کرد.
گفت: «ترکم کرد.» با لحنی بسیار عادی حرف می‌زد.
اِدوز گفت: «ادوارد، پسر، آنچه نباید بشود، نمی‌شود.»
انگار این موضوع برای ادوارد چندان مهم نبود.
پس اِدوز ادامه داد: «از همان اول از خوشم نیامد، و فکر می‌کنم مرد باید با زنی ازدواج کند که نتواند بچه دار بشود.»
ادوارد گفت: «اِدوز درِ آن دهن کوفتیت را ببند. تو هم همین طور هت، که با من همدردی قلابی می‌کنی. میدانم چقدر غصه دارید، آنقدر غصه دارید که می‌خندید.»
هت گفت: «حالا کی خندید؟ ببین ادوارد، پیش هرکس که دوست داری حال و روزت را بگو، می‌شنوی، اما دور من یکی را خط بکش. آخر این که تازگی ندارد که زنی مردش را بگذارد و برود. همان کالیپسویی است که اینویدر می‌خواند:
زن من راضی بود، و زنی بود شریف // تا که سرباز بیامد و بپاشید همه زندگیم
تقصیر تو نیست، تقصیر آمریکاییهاست.»
اِدوز گفت: «می‌دانی با کی فرار کرد؟”
ادوارد گفت: «مگر من گفتم با کسی در رفته؟”
اِدوز گفت: «نه، تو نگفتی، ولی احساس من این بود.»
ادوارد با غصه گفت: «آره، در رفته، با یک سرباز آمریکایی. به آن مردک چقدر رُم نوشاندم.»
اما چند روز بعد ادوارد این ور و آن ور می‌رفت و به مردم می‌گفت چه شده و اضافه می‌کرد: «چه خوب شد. زنی را که نمی‌تواند بچه دار شود، نمی‌خواهم.»
حالا دیگر کسی هواداری ادوارد از آمریکاییها را مسخره نمی‌کرد، و به نظرم همه آماده بودیم به برگشتنش به سوی ما تبریک بگوییم. اما او دیگر چندان علاقه ای نداشت. دیگر کمتر او را در خیابان می‌دیدیم. وقتی کار نمی‌کرد، برای گردش بیرون می‌رفت.
هت گفت: «از عشق است. معلوم می‌شود دوستش دارد. دنبالش می‌گردد.»
در کالیپسویی که لرد اینویدر سروده آمده است که زنش با آمریکاییها گریخته و وقتی از او می‌خواهد برگردد، زنش می‌گوید:
Invader, I change my mind,
I living with my Yankee soldier
ای سراینده اشعار، نظر دیگر شد // یار یانکی بگزیدم، چقدر بهتر شد.
این قضیه دقیقاً برای ادوارد اتفاق افتاده بود.
یک روز پکر آمد. حال رقتباری داشت. گفت: «از ترینیداد می‌روم.»
اِدوز گفت: «کجا؟ آمریکا؟”
ادوارد با اِدوز گلاویز شد.
هت گفت: «آخر چطور می‌گذاری این جور زندگیت را از هم بپاشد؟ طوری رفتار می‌کنی که انگار اولین مردی هستی که این اتفاق برایش افتاده.»
اما گوش ادوارد بدهکار نبود.
آخر همان ماه خانه را می‌فروخت و از ترینیداد رفت. گمانم می‌رفت به اروپا یا کوراسائو که در شرکت بزرگ نفتی هلندی کار کند.
چند ماه بعد هت گفت: «می‌دانی چی شنیدم؟ زن ادوارد برای امریکائیه یک بچه زاییده.»
نویسنده: و.س. نایپُل
مترجم: مهدی غبرائی

از کتاب: «خیابان میگل» – نشر شادگان

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.