داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شانس

در ضیافت ناهاری، لیوان شخصی شکست. شخص دیگری به او گفت:
– این نشانه‌ی خوش‌شانسی است.
همه‌ی کسانی که سر میز بودند، با این ایده آشنا بودند. اما یک خاخام کلیمی که در آنجا حضور داشت، پرسید:
– چرا این نشانه‌ی خوش‌شانسی است؟
همسر مسافر گفت:
– نمی‌دانم. شاید از قدیم این را می‌گفتند تا مهمان شرمنده نشود.
خاخام گفت:
– نه. توضیحش غیر از این است. در بعضی از سنن کلیمیان آمده است که هرکس سهمیه‌ی معینی از شانس دارد که در طول دوره‌ی زندگی‌اش از آن استفاده می‌کند. انسان اگر از این سهمیه فقط درمورد چیزهایی که واقعاً لازم‌شان دارد استفاده کند، شانس به او روی آورده است. وگرنه ممکن است شانس خودش را از دست بدهد. وقتی کسی لیوانی می‌شکند، ما کلیمیان به او می‌گوییم: «به امید موفقیت!» اما مفهومش این است که خوب شد حتی ذره‌ای از شانس خودت را برای جلوگیری از شکستن لیوان صرف نکردی، حالا می‌توانی از آن در امور مهم‌تری استفاده کنی!
نویسنده: پائولو کوئیلو
مترجم: سوسن اردکانی

برگرفته از کتاب:
کوئیلو، پائولو؛ مکتوب؛ برگردان سوسن اردکانی؛ چاپ چهارم؛ تهران: نگارستان کتاب 1389

منبع: www.rahpoo.com

بلیت لاتاری

مرد پارسایی ناگهان تمام ثروتش را از دست داد و چون می‌دانست خدا به او کمک می‌کند و نوع کمک هم برای خدا فرقی نمی‌کند، شروع به دعا و درخواست کرد:
– خدایا، کمکم کن در لاتاری برنده شوم.
سال‌ها و سال‌ها دعا کرد، ولی همچنان فقیر بود. تا اینکه از دنیا رفت… و چون مرد بسیار مؤمن و متدینی بود، یکسر به بهشت رفت. اما وقتی به بهشت رسید، حاضر نشد وارد بهشت شود و گفت یک عمر بر طبق آموخته‌ها مذهبی خود زیست، درحالی‌که خدا هرگز کاری نکرد که او در لاتاری برنده شود. او با دلسردی به خدا گفت:
– تمام وعده‌هایی که به من دادی، دروغ بود!
خداوند به او پاسخ داد:
– من همیشه حاضر بودم به تو کمک کنم تا برنده شوی. اما هرقدر هم که می‌خواستم کمکت کنم، تو هرگز حتی یک بلیت لاتاری هم نخریدی!
نویسنده: پائولو کوئیلو
مترجم: سوسن اردکانی

برگرفته از کتاب:
کوئیلو، پائولو؛ مکتوب؛ برگردان سوسن اردکانی؛ چاپ چهارم؛ تهران: نگارستان کتاب 1389

منبع: www.rahpoo.com

کشتی به گِل نشسته

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن دراین‌باره بحث می‌کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام‌یک نقش مهم‌تری دارند. بحث به‌شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به‌دست گیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود. هنوز چند ساعتی از جابه‌جایی نگذشته بود که ناخدا عرق‌ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن‌مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می‌کنم، کشتی حرکت نمی‌کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی‌کند، کشتی به گِل نشسته است!»
نویسنده: جان ماکسول
مترجم: مهدی قراچه داغی

برگرفته از کتاب:
ماکسول، جان؛ 17 اصل کار تیمی (چه کار کنیم که هر تیمی ما را بخواهد؟)؛ برگردان مهدی قراچه داغی؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات تهران 1386

منبع: www.rahpoo.com

عرق

با هم دیگر به پائین پله‌ها آمدند. به در که رسیدند، غریبه سعی کرد او را به حرف در آورد. نفس گرم بد بوی او به صورت دست‌فروش خورد. شبی گرم و نمناک بود و هیچ باد یا نسیمی نمی‌وزید، اما غریبه سردش بود و دستانش را داخل جیب‌های کتش کرده بود. چشمان مات و درشتی داشت و فکی برآمده و تیز.
– آقا، شما اینجا زندگی می‌کنید؟
– بله.طبقه‌ی سوم
– اجاره‌اش بالا‌ست؟
– بالا؟ بله، بگی نگی بالاست. مگر کجا می‌توان ارزان‌ترش را گیر آورد؟
– هیچ جا
وقتی سوال کرد، فکش تیزتر شد. آرام به صورت دست‌فروش که نگاه می‌کرد، سوالش را تکرار کرد.
– پس می‌خواهی بگویی که ارزان‌ترش پیدا نمی‌شود، آره؟ همه جا گران است…؟
– تا به‌حال زیر اتاق شیروانی زندگی کرده‌ای؟
– بله. آن هم گیر نمی‌آید. همه‌اش را گرفته‌اند.
غریبه ایستاده بود و به خیابان نگاه می‌کرد. هوا خفه و ساکن بود، ولی او به خود می‌لرزید. دستانش را از جیبش در آورد و با شدت به هم مالید.
یک دفعه گفت، بله، آقا. این طور که معلوم است همه جا گران است. تا الان دو ماه اجاره‌ام عقب افتاده… و الان توی خیابان کاپیتان هستم. بله این طوری است. زن هر روز برای اجاره گرفتن سر می‌زند. او همیشه‌ی خدا دنبال ماست. ما چهار نفریم منم، زنم ماریا کلارا اهل سری ژیپان، و دو پسرم. به نظرم همین زودی‌ها کارمان به گدایی بکشد.
با خستگی زیاد درنگ کرد، به زمین تف انداخت و کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید و ادامه داد: «من توی کارخانه‌ی آئوروا کار می‌کردم تا اینکه ورشکسته شد. تقریبا سه ماه پیش بود و حالا اینجا بیکارم برای خودم می‌گردم. زنم رخت‌شویی می‌کند، اما پول خوبی نمی‌دادند. خوب، امروز می‌بایست بارو بندیل‌مان را ببندیم چون همه جا گران است و همه اول پول پیش می‌خواهند. بگو ببینم، حدس می‌زنی آخرش چه می‌شود؟»
دستانش را توی جیبش چپاند.
– توی در و همسایگی شما اتاق اجاره‌ای پیدا می‌شود؟
– فکر نمی‌کنم.چرا به کور تیکور نمی‌روی؟
– دست شما درد نکند. قبلا آنجا رفتم. همه جایش را گرفته‌اند…
به آرامی به خیابان نگاه انداخت، تف کرد و کفشانش را روی آن کشید. دست‌فروش سکه‌ی نیم‌پنی را لمس کرد. اولین قصدش این بود که آن را به غریبه بدهد، اما بعد خجالت کشید و منصرف شد. چون ارزش سکه پایین بود و او هم نمی‌خواست پول دیگری بدهد. غریبه یقه‌ی کتش را بالا کشید، آخرین نگاه را به راه پله انداخت و دور شد.
– خب، ببخشید مزاحمتان شدم. شب خوش.
لحظه‌ای مردد ماند، چون نمی‌دانست از تپه بالا برود یا پائین. بالاخره تصمیم گرفت از تپه بالا برود. دست‌فروش از آن فاصله آن را تماشا کرد. غریبه هنوز به خود می‌لرزید، گر چه صدای او را خوب نمی‌شنید، می‌توانست ببینتش، به نظرش هنوز آن فک تیز پشت سرش بود و صدای خسته واضح و روشن در حال حرف زدن است و نفس گرم بد بو به صورتش می‌خورد. با نا امیدی دست تکان داد و ناگهان او نیز در آن هوای دم کرده‌ی غروب لرزش گرفت.
زن ایتالیایی که اتاق‌های طبقه‌ی دوم را اجاره داده بود، لباس‌هایی پوشیده بود که گردن و دستانش را پوشانده بود. لباس‌هایش بلند بود و به زمین کشیده می‌شد.
زنی بلند قد بود و دندانی مصنوعی داشت و معمولا کفش سیاه می‌پوشید و عینک دور طلایی می‌زد. خیلی مغرور بود و هیچ وقت با کسی جز فرناندس آن هم برای احوال‌پرسی، حرف نمی‌زد. گاهی وقت‌ها که کاباکا به دم در می‌آمد، سکه‌ای پنج سنتی به داخل کاسه‌ی گدایی‌اش می‌انداخت. گدا هم زیر لب تشکر و فحش حواله می‌کرد.
– الهی یک روزی توی راه پله‌ها بیفتی وگردنت بشکند، پدر سگ….
زن سیاه پوستی که مینگائو می‌فروخت، از ته دل خندید، اما ایتالیایی صدایش را نشنید چون از او دور بود. او به جلسه احضار ارواح که زیاد به آنجا سر می‌زد، می‌رفت. او واسطه‌ی مشهوری بود و همه می‌گفتند تا روح در او حلول می‌کند، او می‌رقصد و آواز‌های با مزه‌ای به زبان خودش سر می‌دهد و ادا و اطوار زشت در می‌آورد. ارواح کشیشان فاسد و زنان هرزه هم در او حلول می‌‌ کردند. آنها که در زندگیشان منحرف شده بودند، تلاش می‌‌‌کردند تا از طریق او مورد رحمت قرار گیرند. ارواح پاک بندرت در او حلول می‌‌‌کردند و اگر هم موفق می‌شدند، کاملا گرفتار ارواح فاسد و پلیدی می‌شدند که همیشه هم ارواح پیشین تسلط پیدا می‌کردند. به همین خاطر بود که بیشتر وقت‌ها جلسه‌ی احضار ارواح در خیابان سن میکل پر رفت و آمد می‌شد و زن ایتالیایی می‌خواست علم هاله‌ی نور در قدیسان را بیاموزد.
زن ایتالیایی در اتاق مرد دست فروش را کوفت. ضربه‌ها به مانند فرمان بود، آمرانه. اما در بسته ماند. دوباره در را که کوبید، فریاد کشید.
– در را باز کن ژوائو، در را باز کن.
صدایی از داخل اتاق جواب داد. «کمی صبر کن، آمدم»
در که باز شد، زن ایتالیایی دست به پشت کمر ایستاده بود و لبخند می‌زد. از توی راه پله، صورتی پر ریش به او خیره شد.
– بفرمایید، این هم قبض اجاره. مال پنجم ماه است. خبر داری که امروز هجدهم است.
مرد که دست به ریشش می‌کشید، کاغذ را گرفت و چشمانش سیاهی رفت.
– صبرکنید، سینیورا. به من کمی وقت بدهید. نمی‌شود کمی تا آخر هفته صبر کنید؟ قرار است کار دائم پیدا کنم.
لبخند از لبان زن محو شد. لبان خشکیده‌اش را که جمع کرد، حالتی شرارت‌بار به خود گرفت.
– من که خیلی صبر کردم آقای ژوائو. از ماه پنجم. هر روز داستان همیشگی را سر هم می‌کنی. صبر کن، صبر کن… تو را به خدا. من مریضم و دیگر از صبر کردن‌ها خسته شدم. پس من نباید به صاحب خانه پول بدهم؟ نباید یک لقمه نان بخورم؟ دیگر کاسه ی صبرم لبریز شده. می‌شنوی چه می‌گویم؟ من که بنگاه خیریه باز نکردم…
گر چه "نه" گفتن‌های زن کمتر قابل شنیدن بود، واژه‌ها به مانند زنگی غمبار به گوش می‌رسد.
بچه‌ای توی اتاق گریه کرد. مرد دستش را به ریشش کشید.
مرد گفت : «اما سینیورا حتما خبر دارید که همسرم هفته‌ی پیش زایمان کرده… خودتان می‌دانید که چقدر خرج بالاست… به خاطر همین است که نمی‌توانم بدهم. بعد هم کارم را هم از دست داده‌ام…»
– حالا این چه ربطی به من دارد؟ اصلا چرا بچه‌دار شدید؟ تقصیر من است؟ من اتاق را می‌خواهم. پا شو، اسباب و اثاثت را جمع کن و برو. اگر اتاق را خالی نکنی، همشان را می‌ریزم توی خیابان. دیگر بیشتر از این صبر ندارم.
زن شق و رق بیرون رفت. لباسش مثل چسب به بدنش چسبیده بود. مرد در را که بست، دستانش را جلو صورتش گرفت، چون رویش نشد نگاهش را به همسرش که کنار بچه گریه و زاری می‌کرد، بیندازد.
مرد زیر لب با خود گفت : «مشکلات من با آن تمامی نخواهد داشت.»
حالا دیگر مرد دیر به خانه می‌رفت و پس از آنکه زن ایتالیایی به خواب می‌رفت، به خانه می‌آمد. تلاش برای گیر آوردن کمی پول یا دنبال اتاق بودن و اسباب‌کشی کاری بس بیهوده بود. کارش پرسه‌زدن توی خیابان شده بود. برای یک نخ سیگار به گدایی می‌افتاد و به هر کاری دست می‌زد تا چند سنت گیرش بیاید تا بتواند برای همسرش یک لقمه نان فراهم کند. زندگی برای زنش تبدیل به جهنم شده بود. روزی نمی‌شد با دل خوشی به حمام برود و صدای زن ایتالیایی را نشنود، «از اینجا برو بیرون، گم شو و خودت را جای دیگر بشور.»
تا آن موقع زن آب نداشت تا بچه را حمام ببرد. او مجبور بود به کورتیکو برود، جایی که همه‌ی زن‌ها رخت‌هایشان را در آنجا می‌شستند. بعد از آن زن او را توی مستراح می‌شست. ایتالیایی حالا دیگر شیوه‌ی بیرحمانه ای را بکار می‌برد. در مستراح را قفل و کلیدش را قایم می‌کرد و هر دم زاغ سیاه او را چوب می‌زد. اتاق به طرز غیر قابل وصفی کثیف شده بود. بوی زننده‌ی ادرار و مدفوع آدمی غیر قابل تحمل شده بود. ژوائو با اندوه دست به ریش پر پشتش کشید.
یک شب وقتی به خانه رسید، دید زن ایتالیایی انتظارش را می‌کشد. شب از نیمه گذشته بود. زن به دیوار تکیه داد تا او رد شود.
– شب بخیر.
انتظار نداشتی من را ببینی، ها؟ از تو می‌خواهم اجاره اتاق را بدهی و آنجا را خالی کنی. وگرنه فردا پلیس را خبر می‌کنم.
– اما…
– برای من اما و اگر نکن. دوست ندارم بهانه‌هایت را بشنوم. تمام روز را می‌خوابی و شب که می‌شود، بیرون می‌آیی و مست می‌کنی. و هنوز هم که هنوز است با پررویی صحبت از کار می‌کنی. من از این آدم‌های ولگردی که توی خیابان پرسه می‌زنند، خوشم نمی‌آید.
– اما زنم…
– هر چه می‌کشم از دست زنت است. مثل یک خوک همه‌ی اتاق را به کثافت کشیده. اصلا هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید… حتی نمی‌تواند لباس بشوید. چرا نمی‌رود بیرون برای خودش مثل زن‌های دیگر یک مرد پیدا کند؟ هر طور باشد برای خودش هم خوب است.
مرد لحظه‌ای با چشمان ورقلنبیده به زن خیره شد. با شنیدن حرف‌های زن، اتاق جلو چشمانش تیره شد و با عصبانیت مشتی به او زد. زن روی زمین ولو شد و لحظه‌ای بعد آرام به ناله افتاد، اما تا دید دستان مرد برای گرفتن گلویش نزدیک می‌شود، بلند شد و تلو تلو خورد و به پائین پله‌ها افتاد و فریاد کمک سر داد. ژوائو با بی تفاوتی دستانش را پایین آورد، ریشش را خاراند و به اتاق برگشت و منتظر پلیس ماند.
وکلا و مطبوعات هر دو حق را کاملا به زن ایتالیایی دادند. حتی یکی از روزنامه‌ها عکسی از زن که در هجده سالگی در میلان گرفته شده بود، چاپ کرد. ژوائو به زندان رفت و اسباب و اثاثیه‌اش که یک تخت، صندلی و کمد لباس بود، برای پرداخت اجاره‌خانه مصادره شد.

نویسنده: ژورژه آمادو
مترجم: جواد فغانی
منبع: www.jenopari.com

زمین پس از آخرین جنگ هسته‌ای مرده بود، هیچ چیز رشد نمی‌کرد و هیچ چیز زنده نبود. آخرین مرد به تنهایی در اتاقش نشست. چند ضربه به در نواخته شد…

نویسنده: فردریک براون
منبع: www.science-fiction.blogsky.com

حسرت

اول برج است. به خانه می‌روم با جعبه شیرینی در دست.
چشم‌هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سال‌ها پیش، روزی پدرم با چهره‌ای خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم: این هم شد شیرینی؟
… چشمان پدرم خیس شد.
منبع: روزنامه همشهری با اندکی تصرف

آن طرف خیابان

پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می‌کرد. وسط حرف‌هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می‌گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف‌های پیرمرد گوش می‌داد.
پیرمرد: نمی‌گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می‌انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده‌ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام‌پی‌تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.
منبع: سایت ساعت صفر: www.zerotime.org

پاتوق

سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود … خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی‌کنم.
غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی گریه‌اش را بگیرم به او یک آدامس دادم … از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می‌آمد …
چند روز پیش پس از سال‌ها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد: آقا هنوز آدامس داری؟!
منبع: روزنامه همشهری با اندکی تصرف

داستانک

داستانک، که همان ترجمه فارسی فلش فیکشن (Flash fiction) باشد، یکی از گونه‌های روایی محبوب روزگار ماست.
در عصری که فرصت دیدن طبیعت بیشتر از پنجره‌ای کوچک و متحرک دست می‌دهد، عصر ملاقات‌های کوتاه و سریع و آدم‌هایی که به سرعت در پیاده‌روها از برابرمان عبور می‌کنند، روزگاری که شناخت ما از دیگران در درددلی مختصر خلاصه می‌شود … داستانک، روایت مطلوب انسان معاصر است.

لباس‌های کثیف

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالاً باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا این‌که حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد:
«من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
نویسنده: ناشناس
منبع: www. no7. blogfa. com
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.