داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ماسک و کلمه

آنها در این شهریِ خواب‌آلود از یک‌دیگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد دیدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نیز به تنهایی با اتوبوس به پایتخت خواهد رفت. اما قبل از اینکه این شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاریخ طبیعی را ببیند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گویند. این آخرین وداع آنها خواهد بود. زن، شاید، منتظر شنیدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدایی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.

درون موزه همه چیز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طویلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بیضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز یکدیگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شیشه‌ای بی‌پایان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هایی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هیچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد.

او خود را رها می‌کند. سیال می‌شود. پلکان‌ها را بالا و پایین می‌رود. و ناگهان کشف می‌کند. گویی چمنزاری در کویر، پشت یکی از پلکان‌هایِ بسیار، فروشگاهی کوچک با پیرمرد فروشنده‌ای که میان اجناس کهنه و فرسوده چرت می‌زند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود می‌کشد اما او نمی‌ماند. او به دنبال چیزی اصیل است. آن دورتر در گالری‌های منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف می‌کند. این ماسک مرگ است. با خط‌های اصیل و زیبای سنگی.

آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد به قفسه‌ی شیشه‌ ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آینه‌ای برایش می‌سازد. او کاملاً تنهاست. در طول سیر و سیاحت خود در گالری‌ها حتا به یک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جست‌وجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل می‌ایستد. گویی ماسک روی صورتش است. و به کلمه‌ای فکر می‌کند که گفته نشد و برای اولین بار تشخیص می دهد که او نیز شانس گفتن چیزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شاید، یا نیاز. دیر است. تصمیم می‌گیرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه می‌رود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هیچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملایمتی جاودانه را نشان می‌دهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پله‌ها پایین می‌رود و از زیر نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از اطراف دایناسورها، اما فروشگاه را پیدا نمی‌کند. نزدیک در ورودی تصمیم می‌گیرد سراغ آن را از دربان بگیرد.

در همان‌حال مرد برای بیستمین بار از نگفتن چیزی که می توانست گفته باشد پشیمان می‌شود و قصد می‌کند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط  برای آخرین‌بار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانی‌های زن را می‌دهد و سراغ او را از دربان‌های جلو در می‌گیرد. دربان می‌گوید، همان زنی که می‌بوسیدی؟ و ادامه می دهد که همین چند لحظه پیش او دنبال فروشگاه موزه می‌گشت. مرد نشانی فروشگاه را می‌گیرد و به آنجا می‌رود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پیرمرد فروشنده‌ای را می‌بیند که گویی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غریبی که سوراخ‌هایی به مثابه چشم و دهان دارد. هیچ‌یک از آنها توجه او را برنمی‌انگیزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش می‌گردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد.

مرد خود را به سوی گالری‌های بزرگ می‌کشد. از زیر نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از ورای اسکلت‌های دایناسورها، و با خود می‌گوید: همه مدل‌های مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصویرها را در قفسه‌های شیشه‌ای نمی بیند؛ او فقط دنبال زن می‌گردد. از پله‌ها بالا و پایین می رود و گاهی وسوسه می‌شود که نام او را با صدای بلند و با آخرین قدرت از بالای پله‌ها صدا کند. این موزه به هرحال متروک به نظر می‌رسد. او در گالری‌های متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا می‌کند و نمی‌یابد. یعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورین می‌یابد. مامورین به او اطمینان می‌دهند که زن هنوز بیرون نرفته است. این تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از این در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمی‌خواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپیما برای او صبر نخواهد کرد. هیچ اثری از زن نیست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او می‌خواهد زن را در آغوش بگیرد. زن نیست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پله‌ها پایین می‌رود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان.

داخل موزه‌ی تاریخ طبیعی، گویی که ماسک، درون جعبه‌ی شیشه‌ای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند می‌زند. و پیرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.

نویسنده: لوئیزا والنزوئلا (luisa valenzuela)
مترجم: سودابه اشرفی

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.